Category: General
-
یارمنست او……..
یار منست او هی مبریدش آن منست او هی مکشیدش
آب منست او نان منست او مثل ندارد باغ امیدش ……….«مولانا شمس تبریزی «
زمانی فرا میرسد که همه چیز همه اشیاء همه دربها وهمه دیوارها بتو میهمانند که وقت رفتن است نگاهی باطرافت میاندازی چشمهای گرگ ها بسویت خیره شده چشمان معصوم میش ها بسته است تنها چشمان گرگها وکرکس ها وقارقار کلاغان و ناله بی امان کبو تران ترا احاطه کرده است وتو با چه سر سختی هنوز به زندگی چسپیده ای ؟ نوری کم سو دراعماق وجودت سوسو میزند نوری که نامش آرزوست .
دراین فکری که درمیان این زندگی ریسایکل شده وبین این مردم وجنگهای آینده ونوکری اربابان ناشناس چه آرزویی ممکن است داشته باشی ؟ اما بشر همیشه مانند سایر حیوانات ومخلوقات میل دارد زنده بماند ولو با کشتن دیگران .
خوشبختانه درمن این خوی درندگی نیست با همه این احوال سخت به دیوارهای کچی چسپیده ام میلی ندارم جدا شوم تازه اطاقهایم را تزیین میکنم جای اثاثیه را عوض میکنم وامروز صبح متوجه شدم عینیکی که با آن میخوانم یکی ازشیشه هایش افتاد وعینک شکسته خوب خوشبتانه جایگزینی برایش یافتم کامپوتر بکلی گویی دچار انقلاب درونی شده همه چیز او درهم ریخته باز ازرو نمیروم وباز هر صبح زود لیوان آب را برمیدارم ودر کنارش مینشینم وبا او درد دل میکنم .
از عمل جراحی منصرف شدم وحال باید بروم پیمانی را را امضاء کنم که مسئول مرگ وزندگیم خودم هستم بکسی مربوط نیست بیاد نوه ام افتادم که تنها پنج سال دارد اما سری نترس وبی کله است روزی پدرش درکنار او نشست وخطراترا برایش توضیح داد که رفتن بر لب پرتگاه چه معنا میدهد ساعتی بعد که حرفهای پدرش تمام شدند رو باو کرد وگفت : زندگی خودم وپیکر خودم میباشد به هیچ کس مربوط نیست . دیدم به راستی که نوه حلال زاده خودم میباشد وراه مادر بزرگ را پیش گرفته حال زندگی من است میلی ندارم روی تختخواب بیمارستان به دست قصابان بی تجربه آنهم دراین ده کوره تکه تکه شوم که هیچ چیز نمیدانند تنها از روی اینترنت کارهارا فرا میگیرند . دردی است جانگذاز در سینه ام که مرا میگدازد ومیخورد ومیرود حسی است بیگانه در وجودم که آنرا نمیشناسم وروحی در پیکرم که سرگردان است .امید خوب است غنچه ای است که درقلب انسان شکفته میشود من امیدواریم را ازدست نداده ام وهنوز امیدوارم ودرطلب آرزوها ! ث
پایان / ثریا ایرانمنش »لب پرچین « / اسپانیا . 0601/2ی018 میلادی
-
نغزی ونثری
دیگر نه عکسی میتوان گذاشت ونه میتوان نوشت ونه درد دلهارا خالی کرد ، دیگر رشته ها را باید برید امروز در یک سایت خواندم که برای ” آناتازی” یعنی مردن به میل خویش باید هشتاد هزار دلار داد و شربت مرگ را سرکشید . خرج ومخارج سفر به سوییس هم با خودت هست بردن جسد بو گرفته ات نیز با بستگانت هست دیدم ای داد بیداد مردن هم چندان ارزان نیست .برگشتم بحال واحوال گذ شته مدتی ویرم گرفته بود که منهم برای مردم دستی بالا بزنم وکاری بکنم دیدیم همه آنهاییکه باصطلاح در گزارشهایشان مشغول مبارزه هستند حرف اول را میگویند ” پول بفرستید !بکجا ؟ برای چه کسی ؟ رهبر چه کسی است ؟ همچنان پراکنده راه افتاده اید ونامش را گذاشته اید انقلاب ؟ چه کسی شمارا هدایت میکند درچه جهتی روشنفکران دیروزی که امروز همه ماشاء اله بالای سن قانونی زندگی میکنند همان حرفهای زمان مصدق الدوله را میزنند ای بابا این سر زمین هیچگاه برای ما سر زمین نخواهد شد تنها مشتی خاطره تلخ وشیرین ومشتی چرند برو کنار بگذار باد بیاد .خوب پس اینهم نشد چگونه این دوران نقاهت وضعف را من بگذرانم واز فکر آن بقیه وآن عمل بزرگ بیرون بروم باید کاری بکنم شاید ناگهان تیزی به شقیه ام خورد ؟ نه از این شانسها هم ندارم باید بروم بجای دگر .روزگار نسبتا خوبی داشتیم ، بچه ها بودند ، نوه ها بودند ، کادوها تولد وکریسمس ونوروز رد وبدل میشد پول چیبمان یکی بود مانند یک مرغ باد کرده بالمرا روی همه انداخته بودم وسرم را بالا گرفته قدقد کنان میرفتم ناگهان در طی یکشب همه چیز زیر ورو شد کبدم به صدا درآمد که ای وای دیگر از انهمه کثافتی که درطی سالها بعنوان غذا به درون شکم وامانده ات ریخته ای مرا دچار فرسودگی وبیماری کرده نیمه بیهوش به بیمارستان رفتم وفورا بستریم کردند واز طریق لوله توانستند آن بیچاره را تا حدی آرامش ببخشد وکیسه ای کوچک نیز در کنار کیسه صفرا گذاشتند تا با هم کار کنند تقصیر من چیست ؟ این همان غذایی است که همه میخورند هما سبزیجات هورمونی همان بلغورات هورمونی همان میوه های رنگ شده خوب مزاج من تا روزی که باین سر زمین آمدم نسبتا چیزهای سالمی را می بلعید نه نارنگی قدر یک هندوانه وهندوانه رنگ شده و خوب ……آن آقایانیکه درآن بالا نشسته ومسئول غذا دادن ما به زیر دستان وپادوهایشان هستند با مزاج سالم من آشنایی نداشتند تبلیغاتشان خوب بود آنها هم غذا میسازند هم سم وهم سمومات حشره کش بیشتر کارهارا راهم ماشینها انجام میدهند .امروز همه سرطانی علیل زرد درعوض لوازم آرایش بسیار خوب باید چهره پژ مرده را رنگ زد تا زردی چهره پنهان شود کرم های گوناگون برای بدن که فردا همه پیکرت را بخارش در میاورد عطرهایی که درقدیم مصرف میکردی امروز همه بوی اسپری توالت میدهند نام ومارک همان است که بود خوب هم تبلیغ میشود اما پول فرائانی دادی درب شیشه را باز میکنی کمی بوی آشناییمیدهد وناگهان یک بوی نا مطبوه شامعه ترا میازارد باید از ان در حمام بجای اسپری توالت استفاده کنی چاره نیست هفاد یوروپولش را داده ای.کجایید آن روزهای خوب وبیقراری من میرفتم عطرم به دنبالم میدوید و همه میدانستند که من از کوچه گذر کرده ام.در دروان بیماری وبستر بودن من پسرم کار بسیار مهمی انجام داد وکتابخانه مرا مرتب کرد مقداری را روی میز تحریرم چید حال قیافه یک کابخانه درست وحسابی را گرفته یادم رفت از او تشکر کنم .خوب گله وگذاری بس است امروز وفردا وپس فردا جشن وسرور ششم ژانویه است وهرسال درروز ششم ما صاحب یک کیک حلقه ای میشدیم که دروسط آن مقدار زیادی کف بعنوان خامه ریخته میشد ومقدارا زیادی میوه ها مانده خشک شده امثال درون آن طلا گذاشته ان ؟! واینجانب از خوردن آن محروم هستم باید تنها تماشایش کنم .از خوردن خیلی چیزها محروم هستم تنها روزی چندین قرص و مقداری سبزیجات هومونی آب پز گوشت آب پز ماهی همین دیگرهیچ گاهی اجازه دارم کمی مربا با صبحانه ام بخورم ویا یک کمپوت تا موقع آزمایشهای وحشتناک که ببیند آیا آن کبد کوچک وصورتی من رنگ گرفته وآن لوله ها کار میکنند نمیدانم ایا آنهار ابر میدارند ویا برای همیشه در درونم باقی میمانند .زندگی بیمزه ای دارم نه سیگار نه مشروب نه شیرین نه شکلات نه بستنی نه نمک نه فلفل نه ادویه خوب با یک مرده چه فرق دارم ؟ شاید باشند مانند من بیصدا واینهمه داد وبیداد نکنند من نمیتوانم یکجا بخوابم ویا بنشیم باید مدام درحرکت باشم بنا براین سر شمارا به درد میاورم واز این داستان نتیجه میگیریم که همه جا پول حرف اول را میزند حتی مردن بمیل .روز گذشته در برنامه پرویز کاردان دلم به در آمد اشکم سرازیر شد این پیر واستاد سالخورد ه پس از سی سال زحمت برای آن تلویزیون ی که صاحب آن یک مکانیک یا اتومبیل فروش است دانشت که ارباب روان پریشی زیاد داردوبالا پایین بسیار در نتیجه برای همیشه از ما خدا حافظی کرد این تنها برنامه ای بود که مدیدیم چه نام پر مسامایی هم بر آن نهاده بو » اندیشه « به درد هما ن همو سکسوئلها وژیگولوهای خود فروش میخورد به راستی در کنار اشکهای او اشکهای منهم سرازیر شد دیگر از این دنیا بهتر چه میخواهیند ؟!مادر فریا د میکشید پولهایت را جمع کن توی این دنیا پول به درد میخورد منهم در جوابش میگفتم تو چرا پولهایت خرج پدر من کردی ؟ سکوت بود ؟……پایانبامید روزهای بهتر ؟؟ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا / 05/01/2018 میلادی . -
چه اتفاقی افتاده بود
هیچ نفهمیدم تنها کم کم میدیدم همه آن وسائلی که مرا باو مرتبت میکرد از میان میرفتند تلفن قطع شد وسایر پیامگیرهاجدا شد از من جدا شد نه از بقیه حق هم داشت پشت میز هفتاد ایستاده بودم حال دیگر آن گرمای آغوش نبود آن مهربانی نبود چه کسی چه افسونی بگوش او خواند که درعین بیماری مرا رها کرد درحالیکه روزهای متمادی در انتظارش بودمآه تو خواهی آمد سر انجام روزی خواهی آمد من اولین بار پس از چند سال روی تخت بیمارستان خوابیده بودم آنقدر قدرت نداشتم که آب بنوشم چشمانم را میبستم وفکر میکردم او خواهد آمد مرا به دریا خواهد برد تا زیر آفتاب گرم جان بگیرم آه مادربرو خود را در آب زلال دریا بشوی خودرا درحالیکه مد دریا کنار میاید مبادا ترا در بر بگیرد وچه بسا هزاران موج سینه بی کینه ات را نشان بگیرد وآسیمه سر ترا به درون بکشد برو خودرا ازلکه ها کثیف بیمارستان پاک کن ببین چندین کشتی که همه غارتگرنداما تو. همیشه آواز زنده دلان را میخوانی وگلها با صدای تو به لرزه در میایندآه مادر برای توست که هزاران گیاه میروینداز تاثیر خورشید داغ در دراز نای باغچه خانه کوچکتگل میکنندآه مادر برخیز وخود را در آب زلال دریا بشوی تا هزاران گرد وخاک گذشته از روی پیکر تو پاک شوند لکه های بردگی لکه های ندامت ولکه های ستماز خواب برخاستم صبحی بی رمق بود نه از آفتاب داغ خبری بود ونه از او ونه من به دریا رفتمهرچه بود رویا بود تنها رویا بودثریا ایرانمنش ”لب برچین” عصر یک پنجشنبه چهارم ژانویه دوهزار وهیجده -
تجربه دوباره »فرح خانم»
نه ، خانم جان کور خواندی محال است بتوانی درکسوت مادر بزرگ ایران وارد بارگاه شوی داانستی که لقب ملکه وپرنسس عمومی و پیش پا افتاده شده حودرا به شاه چسپاندی ، نه خانم جان هشتاد سال عمر با کفایت کرده ای دیگر خودترا مانند دولپا روز بقیه نیانداز اینهمه بدبختی مردم از توست واز خودخواهی تو واز اینکه بگویند ایران زیباترین ملکه دنیارادارد وخوش پوش ترین را ، حال همان گروه مافیای خوش پوش ترا ونوه هایت را حمایت میکنند ایران را برای ایرانیان باقی بگذار برای آنهاییکه شب وروزشان گریستن بود وحتی نتوانستند عزیزانشانرا ببیند درهنگام مرگ ،تو از این جت شخصی به آن جت پرید ی تا درمد ها وفشن ها شرکت کنی هرچه باشد سرمایه گذاری خوبی کرده بودی درشراب ، درعطر ودر لباس . فعلا تا روزیکه پایت رااز این دنیا ی ما بیرون بکشی داری بخوری ولباسهای زری بپشوی وبه ملکه گرسنه آن سوی دینا جواهر وفرش کادوبدهی تا ترا به میهمانیهایشان دعوت کنند !.
ایران را ایرانیان پس خواهند گرفت آنها فرشی از خون قرمز پهن نخواهند کرد تا جناب والاحضرت ولایتعهدی که در چهار خط فارسی صد بار تپق میزند وارد شوند وتاج را از زمین بردارند وبر سر بگذارند .
شاه ماه خیلی زود از بین ما رفت مهربانترین پادشاهی بود که دیده بودم عمر من تنها یک شاه را دید تازه وارد جمعیت شیر وخورشید سرخ ایران شده بود که به همت والاحضرت شمس پهلوی بنیاد نهاده شده بود خیلی جوان بودم شاید دوازد سال بیشتر نداشتم روزی برای بازدید از این جمعیت به یکی از انجمنها آمد من کوچکترین عضو اول صف ایستاده بودم دست برد زیر چانه ام وگفت دختر جان چند سال داری تنها توانستم با انگشتهای دستم نشان بدهم سرخ شده بودم مانند لبو قرمز بودم نوازش دست او بمن یک انرژی داد باخود میگفتم پس برادرگلی وسیروس وفریدون وسایرین چرا باو فحاشی میکنند حتی خود گلی او باین مهربانی ، شیک معطر .
گذشت ثریا آما چقدر خوشبخت بودند چه زوج زیبایی اما مردم هنوز اورا بباد تمسخر میگرفتند تعداد توده ای ها هرروز بیشتر میشد ( مادام ) در پرورشگاه مشهد حسابی صدها بچه توده ای روانه بازار کرده بود، حال آن بچه ها جوانانی بودند بی تجربه عده ای به شهربانی رفتند عده ای به ارتش رفتند ودرهمانجا فعلیتهای خودرا بر ضد او شروع کردند الیته عواملی هم بودند که مخارج آنهارا تامین میکردند ( شوری بهشت است زنان خوشگل در نانوانیها نان میفروشند ! ویا بنایی میکنند ! بهشت خوبی بود برای آن مردانیکه همه چیزشان وصل به سیم شلوارشان بود .سپس تو آمدی من دیگر بخانه شوهر رفته بودم بخانه پسر همان مادام بی هیچ شناخت و تجربه ای نامزدی تو بود در خانه ما همه از تلویزویون برنامه را میدیدند ناگهان مادرم از جای برخاست و گفت :
من از چشمان سفید این دختر میترسم او مملکت را بباد میدهد واز اطاق بیرون رفت ، پیشگوییهای مادرم همیشه درست درمیامد این زن غریزه خارق العاده ای داشت وشد که باید بشود دربار در دربار ایجاد شد هرروز سیل دلالان و فروشندگان مد و جواهرات و عطر وارد میشدند وبه پیشگاه مشرف گشته شما هم یکیرا انتخاب میکردید تا رسید به آن انگشتر نود میلیونی !!! شما فرمودید نه !!! اما کوکولی فلاح آنرا خرید وبر انگشتش کرد همسرش وزیر نفت بود صدا ها بالا گرفت بگوش شاه رسید مگر یک وزیر چقدر در آمد دارد که میتواند یک اتگشتر نود میلیون رابر انگشت همسرش بکند ؟ اورا خلع کرد ودوباره مرحوم دکتر اقبال وزیر نفت شد اما پنج درصد شما محفوظ ماند ویا آن چوپانی که خودرا فدایی شاه میدانست وناگهان شرکت قند شیروان را صاحب شد یک الماس درخشا ن چند صد میلیونی در انگشت کوچک او بود اینهارا شما نمیدید ی ، گاهی لباسی محلی میپوشیدی در برابر دوربین میایستادی گرو ه عکاسان ونقاشان فرانسوی گرسنه همه اطراف شمارا گرفته بودند شما فرشته الهی بودید بفکر مردم بودید کانون پرورش فکری کودکان مرکز اشاعه فرهنگ کمو نیستی بود شاعر مفنگی الکلی آ] ناگهان ماهی سیاه کوچولو شد کتاب سال جایزه گرفت !!!!!وشما یک ” مانکن ” خوب الهی شکر امروز همائها کمک کردند تا نوه ات نیز وارد جرگه این معاملات شود .
مردم بیخبر از آنچه درون دربار میگذرد هرروز زنی را میدیدند که مانند گل آفتاب گردان میدرخشد با کلاهای لگنی رنگ وارنگ وسر به اسمان میساید با آنکه قدش بلند بود بازچهار سانت پاشنه کفش او بلند بود تا تحت الشعاع شاه قرار نگیرد امروز آنچه را که باید با خود خواهی ها عقده ها بلند پروازیها واینکه ارزو داشتی ملکه ایران شوی وجای ایراندخت را بگیری نشد رنود ترا بکناری گذاشتند وگفتند ما خود بهتر بلدیم خرج ومخارجت هر چه باشد خواهیم پرداخت اما ساکت بنشین حرف هم مزن تنها رل یک همسر وفادر !!!! را بازی کن .مردمرا سرگرم کن با قصه های حسین کرد به پسر نازنین تهمت اعتیاد وبرادر بزرگ شاه شاهان فردا !!! تهمت روانی زد تا مردم نپرسند چرا ؟
اما امروز گمان نکنم مردم ایران آنهمه شعورشان پس رفته باشد که ترا برگردانند مگر آن بچه گداهای تازه به دوران رسیده فریب لباسهای ترا میخورند ویا آن نوکیسه ویا کاسه لیسان . بعد از محمد رضا شاه تف به دنیا روانش شاد که به دست خیلی ها به قتل رسید تو خوب میدانی ودو دختر وپسر نازنین وبیگناه او عزیزدردانه هایش که روحشان درکنار روح پدر است تو بمان با ارزوهایت تا سن یکصد سالگی که ……… .ث
ثریا ایرانمنش : لب پرچین : / اسپانیا / 4/1/2018 میلادی / برابر با 14 دیماه 1396 شمسی
اشاره میکنم که ـآن عکسیرا که با همسر دوم من گرفته بودید با آن پوست حیوانی را که بتن کشیده بودید به همراه مرحوم علم وجناب ویشکایی ووزیر کار وبازرگانی همیشه باعت افتخار همسرم بود از قاب خاتم بیرون کشیدم وآنرا به دست باد داد م.ث
-
تنها یک نخ
به راستی که ” آن تجمل که نو دیدی همه برباد آمدامرزو شاید پس از ماهها این دفتر را باز کردم ، همه چیز از ذهنم فرار ی شده گاهی روی تابلتم چیزگی مینوشتم دلم خوش بود خودمرا خالی میکردم امروز ار خودم میپرسم چرا پس از تولد هفتاد سالگی خود به درک واصل نشدی ؟ درانتظار کدام معجزه وکدام دنیای زیبا نشسته ای ؟ همه چیز را دیدی انثلاب دومی درراه است اگر آنرا سرکوب ننمایند درحال حاضر کشو.ر ها در جدالند که نماینده های خودرا بفرستند ، همه آنهاییکه طی سالهای در آب نمک خوابانده اند ومنافع آنهارا تامین میکند دو کشور قدرتمند دنیا رو درروی یکی ایستاده اند دران میان مردم بیگناه زیر آتش گلوله سربازان گمنام امام زمان دارند تکه تکه میشوند .ما نه داریوش میخواهیم ونه کورو ش ونه گوگوش ونه ابتهاج ونه گلسرخی .نه شب شعر ومر وعر عر آنهارا ما سر زمینی میخوتایم آرام وساکت حداقل مانند تاجیکها که خط وزبان وموسیقی ما گناه نباشد .
یگی خوشحال است که آمریکا بکمک آمده دیگر ی درانتظار جراغ سبز روسیه است وسومی در انتظار یک معجزه مردم در خیابانها گله گله دارند له میسوند رهبر معظم قلابی در فلک افلاکش نشسته پیام میدهد همه چیز عوض میشو د ما همه سرباز توایم !! ویا لبیک گویان با چادرهای سیاه اورا احاطه کرده اند .
روزهای متمادی درگوشه ای دراز کشیدم ونقا شی کردم برایم تسکینی بود تا از بیماریم به دور باشم هنوز ضعف شدید دارم اما درانتظارم تاببینم سر انجام چه خواهد بودن .چشمانم کم سو شده اند ومن با تلاش زیادی دارم این چند خط را مینویسم هرچند این وبلالگ بهم ریخته وهر بار نقشی جدیدبرایم بازی میکند دیگر از آن خط زیبای گذشته خبری نیست مورچه های سیاه راه افتاده اند کاری هم نشد تا برایش انجام دهم بیچاره ماهها تنها درگئشه ای از اطاق افتاده بود .
دردی جان گدار درونمرا میخراشد این درد روحی است نه جسمی چیزی که درانتظارش بودم اتفاق افتاد ، تنها یک نخ باریک مانده بود من میکشیدم وسپس رهایش کردم دیگر دغدغه ای از این بایت ندارم و دیگر در انتظار هیچ مهری ویا محبتی نیستم . هرچه بود تمام شد باید درهمان هفتاد سالگی خاکستر میشدم ادامه دانش بی فایده است . دیگر بیا دنیماورم کجا بودم درلندن بودم سرحال وسر زنده ناهار مطبوعی خوردم یک عطر گرانبها کادو گرفتم گویی تنها سی ساله شده ام !!
حال یا باید با رشته ها مروارید دور گردنم وپالتوی پوستم راه بروم ویا خودرا پنهان کنم پالتویم را تنها سه بار پوشیدم آنرا به مرکز ( هاووس پیز دادم ) تا حراجش کنند و پولش را بردازند /
دیگر گذشته به نیمه راه رسیده ام وباید تا پایان راه ادامه دهم امیدوارم به زودی بتوانم داستان ” موکو ” را تمام کنم اگر چیزی از من باقی .ث
پایانثریا ایرانمنش / اسپانیا ” لب پرچین “
03/01/2018 میلادی
ا
-
آخرین پل
این آخرین پل کجاست از کدام کوچه وخیابان واز روی کدام رودخانه میگذرد شاید همان آخرین پلی باشد که همه زوایا آنرا با مواد منفجره پر کرده اند شاید اول پل منفجر شوی ویا شاید در اواسط آن چشمم به رودخانه است آب مهربان است ومبتواند ترا به شاخه درختی ویا قلوه سنگی برساند .ما رۆزهای بدی را گذراندیم وهنوز ادامه دارد زیر. یک اپیدمی نفهمیدیم کریسمس چگونه آمد ورفت ونفهمیدیم سال نو چگونه گذشت .اما اخبار مرتب میرسد با سر درد شدید وسر گیجه آنهارا میخوانم رادیو تلویزونها هم خیلی ساده از روی آن میگذرند .حال سر زمین من در انتظار ناجی نشسته است شاید یکی از میان سپاه بر خیزد وشاید آنکه عکسش روی مجله تایم بعنوان مرد سال بود باشد ویا شاید آن پسرک عقده ای کوتاه قد که در هما ن شب اتقلاب رفت کت باباجانرا از همه درید همه درجه های سرداری وسپهبدی را به دور ریخت تفنگ شکاری را برداست وشد یک سپاهی !!!!! عضو بسیج هنوز هم عضو بشمار میرود هنوز هم قمار میکند وتریاک میکشد شکل وهیبت او بیشتر به بینوای تریاکی میماند .روز گذشته پسر بزرگ بنده که چند روزی میهمان من بیمار بودند نام شخصی را باو گفتم ناگهان بر گشت وگفت :چون من هیچ گهی نشدم شما رفته اید پسر دیگری را آدابت کرده اید وآرزوهایتان را باو میبخشید .بام گفتم اگر فراموش نکرده باشی من شما پسرانم را از سیاست دور نگاه داشتم سیاست کثیف ترین شغل دنیاست برنده هم ندارد اما درونم خراشید وسکوت کردم .بامید فردای بهتری برای مرزم سر زمینم هستم هرچند آنها را دیگر نمیشناسم همینهایی را که شناختم کافی است .نه پسرم من میل ندارم ملکه مادر شوم یک تاج دارم تاج دیگری برایم مضاعف است زاید است.دوشتبه دوم ژانویه ۲۰۱۸ میلادیثریا ایرانمنش /اسپانیا ./”لب پرچین ” -
بخش 8شتم " مکو"
زندگی به راحتی وآرامش میگذشت ، مهندس کمتر به رستوران مادام پیترو رفت وآمد میکرد اکثر اوقات درخانه مادرش ودرکنار دخترک شیرینش بسر میبرد هلنا دیگر تصمیم گرفته بود که اورا ترک کند وبه سر زمین خود برگردد خنم بزرگ کم کم پیر میشد به ناچار ونوس بچه را به نزد خود دررستوران مادام ییترو برد ودر یک اطاق با هم جای گرفتند اطاق درطبقه بالا بود و روبروی اطاق مادام پیترو قرار دشت بین آنها حمام وتوالت بو وروی هم رفته محل آرا م وامنی برای این مادر ودختر بود.ونوس هر روز صبح با یک لباس ساده ویک پیشبند که همه جلوی سینه ودامن اورا میپوشاند سر میزها حاضر میشد به آشپزخانه سری مییزد وبرای ناهار آن روز ظروف را مرتب میکرد اما دخترک درهمان بالا میمانداجازه نداشت وارد رستوران شود .مشتری ها بیشتر شده بودند وبه تعداد میز ها اضافه شده بود مردان پیر و از کار افتاده سیاستمداران کج وکوله آب دهانشان راه افتاده بود اما چهره سرد ودرعین مهربان ونوس به آنها اجازه دست درازی نمیداد احترام اورا داشتند بعلاوه مادام پیتر و موقع ناهار خودش پایین میامد وبه همه سر میزد وبا همه سلام واحوالپرسی میکرد در عین حال همان قانون گذشته اجرا میشد -هیچ زنی حق ورود به آن رستورانرا نداشت مگر سکرتر یا همسر قانونی یکی از آقایان باشد که این امر کمتر اتفاق میافتاد آنجا محل امن وجای بحث های سیاسی وزد وبندها بود.
کروه افسران وارتشی ها جدا بودند، گروه سیاستمداران جدا و گروه مردان عالیرتبه جدا اگر چه با هم خوش وبش میکردند اما درواقع هر کدام بخون دیگری تشته بودند.
در میان ارتشیان یکی از آانها که تازه درجه ومدال گرفته بود وچند شغل مهمرا یدک میکشید با قدی کوتاه بینی کوفته موهای وزوزی سیاه ورنگ تیره معلوم بود از بطن یک کنیز پایین افتاده است او درعین حال یک خانه بزرگ را دراختیار داشت که زنی آنرا اداره میکرد وجای عیاشی شبهای آنان بود درکنار منقل قوانین به تصویب میرسید ودرجه ها داده میشد درعین حال زنان زیبای شهر ومردان جوان گرد آنها میچرخیدند بازی قمار بر پا بود ودر اطاق دیگر تنها منقل وافور بود شام مفصلی روی میز خود نمایی میکرد این جناب تمیسار نیم وجبی کلی برای حود کیا وبیا داشت ویک شاعره معروف نیز سکرتر او بود وهرشب به همراه او به آن خانه می رفتند تا با اشعار جدیدوساز.و حال آقایان را بجا اورند خستگی یک روز کار را!!! از تن بیعار آنها برون کنند البته خوانندگان معروف نیز دراین جا حضور داشتند بخصوص آنهاییکه اهل منقل بودند .
ادامه دارد
ثریا ایرانمنش : لب پرچین » /اسپانیا / 19 دسامبر 2017 میلادی -
یک روز یا چند سال
تازه باور کرده بودم درجهانم هست یاری ،
تازه داشتم نفس میکشیدم ؛ زد وخوردها تمام شده بو.دند هدفی را دنبال میکردم واین هدف برایم مقدس بود به یک روح نامریی وچه بسا مریی دلبسته بودم با او گفتگوها داشتم ، قصه های شبم را برای او میگفتم ، راحت بودم ، میتوانستم پاهایمرا دراز کنم ، و از نه دل بخندم زشتی های زندگی را کمتر بچشم میدیدم در اطاق کوچکم سر گرم رویاهایم بودم . و….ناگهان دریک شب همه چیز بهم خورد ، داشتم زیر لب میخواندم ” ای که تو جوانه فردایی ” کدام جوانه؟ همه رفته اند، دیگر کسی نمانده ، باید چمدانمرا ببندم ؛ هرشب خواب میدیدم که دارم چمدان کوچکم را که لبریز از خالی است میبندم ، به کجا میخواستم بروم ؟ کدام سفر ؟ ا زخواب بیدا رمیشدم ؛ تو ، درمیان برگ ریزان خزان درمی نا مردمی ناشناس میلرزی >
دکتر گفت ، فورا اورا به اورژانس برسانید ، تا ساعت ده شب در انتظار طبیب بودم ؛ بخانه برگشتم ودرتختخوابیم خوابیدم ، نه همین جا خوب است راحتم ، فردا صبح ساک کوچکی را برداشتم وراهی بیمارستان شدم ، دیگر خودم نبودم ، تکه گوشتی زائد بود م که مرا جا بجا میکردند بخواب ، فردا باید عمل شوی ، نگاهی از پنجره به بیرون میاندازم ، چقد ر زشت است چقدر دیوار ها بد رنگ وچقدر ساختمانها دلگیرند ، ومیبینی که زندگی زشت تر از آن است که تو و داشتی فراموشش میکردی سرمای بیرون ودرون ، خوب به کجا میخواهی بروی ؟ چشمانت راببند برای چند روز بیشتر زنده ماندن آیا ارزش دارد ؟ ای گم شده درپهنه دشتهای جنون ، شهر ها همه خشک شده اند مانند دهان تو ، تشنه ام ، آه چه لذتی دارد دندان بر یک هلوی رسیده فرو بردن وچه لذتی دارد یک قاج هندوانه آبدار دردهانت بگذاری …. چشمانم بسته اند ودر دنیا کم کم همه چیز رو به نابودی است .
میشوی یک ذره ، یگ تکه ، زیر رو میشوی اراده ات از تو صلب میشود تنها ماشینها با صدای وحشتناکی کار میکنند در زیر آنها میلرزی ، سپس با یگ پتوی کهنه خودترا گرم میکنی دوباره میشوی یک تکه ، بی حس دیگر پاهایت حرکت نمیکنند یک تکه بی حس بی عقل وبی شعور درون سر خانه ها زیر سنکهای بزرگی که ترا یاد قبرستان میاندازد میلرزی اطاق سرد است انگار درسردخانه جایت داده اند ونها غرش بی امان ماشینها هاست که کار میکنند به همراه باد سردی د دندانهایت بهم میخوردند ، آه انهمه زجر برای چند سال بیشتر ماندن وتماشای دیوان از کوه قاف درآمده و فواحش ؟ نه ارزشی ندارد قصه عشق سالهاست که فراموش شده است وقصه آن به پایان رشید وتو میخوهی برای چند روز بیشتر رنده باشی تا ببینی هر روز تکه گوشت انسانی به هوا میرود ویا آتشی از گوشه ای بر میخیزد ؟ نه ارزش ندارد
اما فشار اطرافیان ، اشکهایشان ؛ فداکارهایشان واگر تو نباشی ماهم نیستیم ، قلبت آهسته آهسته گرم میشود واین ریشه ای کوچک بتو نوید میدهند که زندگی ا باید تا پایان راه ادامه داد .
اا ، اما میل ندارم با دستهای دیگری زیر و رو شوم میل ندارم دستی بر پیکرم بخورد ومرا تکان بدهد هیچ چیز دراختیار خوام نیست تنها میتوانم نفس بکشم وزیر لبه بخوانم “
تو یی آنکه جوانه سرا پایی تویی آنکه بهانه فردایی . پایان
ثریا ایرانمنش » لب پرچین » اسپانیا / 19 دسامبر 2017 میلادی /. -
زندگی زیباست
زندگی بهر روی زیباست با تمام خشونتها ، جنگها زد وخورده امامردن در رختخواب بیماری وبوسیدن لب مرگ وحشتناک است ، ترجیح میدهم زیر یک آوار یایک سقوط هواپیما جان بدهم نه د ر تختخواب بیماری با مشتی فرشته های آبی ویا سفید با دهانهای بدبودواخم ونخم ودکتر ها وهر روز به زیر یک دستگاه رفتن وچشم به در دوختن تا جواب بیاید که آیا زنده میمانی وچه مدت ؟نه این مرگ ا دوست ندارم از میان مردگان برخاسم از شهر مردگان آمدم وحال میفهمم که زندگی بمعمای واقعی زیباست با بالش خودت تشک خودت وبوی خودت .آخ یک سنگ تنها یک سنک سه گوش رفته بودی در گوشه کبدم داشت استراحت میکرد وراههارا بسته بود هنوز هم آنجاست نتوانستند از طریق لوله ولیزر انرا بیرون بکشند تنها توانستند جایش را عوض کنند و من کبد صورتی وخوشرنک خودم را تماشا میکدرم که چگونه زیر ورو میشود .بامید بهبودی .نه مرگ را باین شکل دوست ندارم .با بازوان سوراخ سوراخ شده وکبود هر روز چشم به قطرههای اب که بتو بجای غذ اا زراه رگهای باریک و ناپیدای تووارد پیکرت میشوند وکیسه های پلاستکی که بجای توالت باید استفاده کنی وآن کثافتی که برتن تو میمالند بعنوان آنکه ترا باید بشویند تو قدرت نداری از خودت دفاع کنی مانندیک لاشه در میان دسنهای آنها زیر ورو ی میشوی روی برانکارها صندلیهای چرخدار باید حرکت کنی وچشم به دهان یک یک بدوزی ودر انتظار ان باشی که حضرت خداوند وارد شود وبتوبگوید مردنی هستی یا زنده میمانی عده ای این راه هارا دوست درند برا ی ترحم وبرانگیختن مهر درکارنامه خود افتخار میدانند اما من بیزارم دلم بر ای آن پرندگان خسته ام میسوخت که درکنارم چرت میزدندونوبت عوض میکردند آنها عشقشانرا بمن نشان دادند جواهرات من دورم ریخته شده بودند تنها کافی بود که خم شدم ویکی یکی را بردارم وبر روی سینه ام بگذارم .بچه ها ،متشکرم ازیک یک شما بنوبت متشکرم .بودن شما درآ ن بیمارستان بمن ابهتی داد با داشتن دوستان خوب دکترها مهربان شدند پرستاران مهربان بودند اما م ن از اسیری بیزارم دلم برای همان تختخواب خودم تنگ شده بود شب گذشته پس ار ده شب خوابیدم .حال اگر عمری باقی بود کم کم دنباله راهم راخواهم کرفت ، نه تن بمردن نمیدهم مهربانی دوستان نامه ها پیام ها امروز مرا از نوزنده کرد از همه شما سپاسگذارم با آنکه یکدیگر را نمیشناسیم اما گویی خواهر وبرادر تنی هستیم این مهربانی را پاس میدارم وارج میگذارم بامید دیدار همیشگی .ثریا / ایرانمنش / اسپانیا ” لب پرچین “/دوشنبه 11 دسامبر 2017 میلادی -
خفه خان
درست در همین روزها دنیا میرپد تا شادی زمستان را زیر هر عنوانی جش بگیرد ومن چه نقشه هابرای شب یلدای بزرگمان داشتم درست درهمین روزهای خوب وشیرین دیگران من باید مکافات روزهای تلخ گذشته را بدهم وبه بیمارستان بروم دوستان برایم دعا کنید خداوند را هرچه فریاد کردم خواب بود .شادوشیرین کام باشید بامید روزی که دپباره بهم برسیم پیشا پیش یلدای بزرگ را بشما تهنیت میگویم.با سپاس فراوان از مهر بی پایان شماثریا ایرانمنش ”لب پرچین” شانزدهم آذر ماه 1396 / 7دسامبر2017 میلادی -
تولده مبارک دخترم
امروز چهارم دسامبر است /13 آذرماه / شب گذته ساعت 12تو به دنیا آمدی خوشبختانه روز گذ شته چند روزی میهمان تو بودم خواهرت آمد با کیک وکادوهای مفصل من بیحوصله وبیمار درگوشه ای افتاده بودم نمیتوانم بگویم ایکا هممان شب همچنان منجمد میشدیم ویااین سرنوشت بود .
بهر روی این را نوشتم تا از خاطرم نرود دکتر دارم و دستگاه هم از سرما یخ زید خانه مانند سردخانه است هرچهند بیرون آفتاب درخشانی باشد اما خانه ها مانند مان زمان لویی چهاردم کهنه گچی وکولرها کثیف اینچا با همانخوی گذشته چاروداری زندگی میکنند . تا بعد
تولدت مابارندخترمثریا ایرانمنش » لب پرچین« / ساکنا بیغوله آباد اسپانیا
-
من دلخسته
مر دعشقم آشتی با تالخ و شیرین کرده امهرکه دشنام صریحم داد تحسین کرده امداستان ” موکو» درهمان قسمت هفتم خوابید منهم در کنارش خوابیدم ، هنوز درست بیدار نشده ام ، مقداری مورچه روی صفحه ببعنوان حروف راه میروند هفته های زیادی هست خبر از خیابانهای بیرون ندارم بااین جحوف هم نمیتوان نوشت بامید آنکه حالم بهتر شوددویک سرویس کامل از این دستگاه که هدرحال حاضر معلوم نیست درکدام دستی میچرخد، بعمل آورم .در حال حاضر جنجالها زیادند وکسی حوصله ندارد بامید روزهای بهتر .ثریا آیرا نمنش” لب پرچین > اسپانیا” جمعه اول دسامبر 2017 میلادی. -
جدال باعزراییل
آن زمان که بنهادم سر بپای آزادیدست خود شستم از همه برای آزادیوندانستم که آزادی چه بهایی دارد اما در. بند بودن خود سنگینتر بود میتوانم به جرئت بنویسم که چگونه توانستم از دستورات سر. پیچی کنم وخودم را به دنیا آزاد برسانم د رحال حاضر از دستگاه کامپیوتر دورم درون تحتخواب با هزار اداد واصول دارم این چند خط را مینویسم واز اینکه هنوز زنده ماندم خوشحالم تنهایی در. بیماری بدترین دردهاست حا بای انتخاب کنم یا درهمن خرابه آباد با سرمای استخوان سوزش بسازم ویا بخاأ بچه ها نقل مکان کنم ونیمی از آزادی خودرا از دست بدهمبشر هیچگاه در هیچ مرحله ای از زندگیش آزاد نیست همیشه دری ونرده ای هست که باید پشت آن پنهان شد با همه این رنجها با از. اینکه از زیر یوغ یک فرمانروای مرد بیرون آمدم وخودش به دست فریبهایش ودروغهایش سپردم شادمام تا وقتی دیگرثریا ایرامنش ”لب پرچین” / آخرین روز از مان نفرت انگیز نوامبر ۲۰۱۷میلادی -
مامان نخواب تب تنم
تب جانم را میسوزاند دخترم بالای سرم میگرست مامان نخواب مامان نخواببیاد شعر فریدون مشیری افتادم با با لالا نکن بابا لالا نکنبعضی اوقا ت به ناچار باید لالا بکنیتا روزهای بهتر وبامید سلامتی همه /ثریا -
این نشد آن
خوب ظاهرا در دستگاه کامپیوتر من اشکالاتی پیش آمده وهنگامیکه به ته انبار آن رفتم دیدم که صفحه ای با یک عکس قلابی زیر. نام من آنجا مشغول کپی کردن است مهم نیست من مینویسم وبه دست باد میدهم اما در جایی هم مسئولم وباید حفظ حرمت وشخصیت طرفین را داشته باشم آنکه کپی میکند ودر بازار. . بنام خودش صفحه ای میفروشد لابد گرسنه ای است بیکار ویا مامور ومعذور.
برای من فرقی ندارد کی هست وکجا زندگی میکند من کار خودم را میکنم جایی باید پرده دری میکنم ودر جایی باید جواب گنده لاتهای ویلان دور دنیا را بدهم گرسنه اند نه گرسنه نان گرسنه شهرت وشهوت بنا بر این ساکت نمی نشینم در گذشته با انسانهای شریفی سر وکار داشتم با انسانهایی که نه تنها درس ومکتب را تمام کرده بلکه درس انسانیت را نیز بخوبی آموخته بودند از تربیت درستی بر خوردار بودند مانند علف هرزه در هر باغجه های سبز نشده بودند والزاما چون مردانگی داشتند آنرا برای ما خرج نمیکردند بما زنان احترام میگذاشتند در مجامع ومیهمانیها دست ما را میبوسیدند در برابر هر حرکتی واکنشی خشن نشان نمیدادند مگر. آن شهرستانی های تازه به شهر آمده قبا وعبارا با لباسهای مزون ها عوض کرده بودند اما شعورشان همچنان زیر کلاه نمدیشان باقی نانده بود بسته ومحکم میترسیدند یک گام به جلو بردارند استخاره میکردند در اینجا بود که انسان بقول معروف جوش میاورد !خوب برگرد به همان تپه وماهور روی زمین بنشین وبا پنجه های کثیف وآلوده ات لقمه را درهان بگذار نه اینکه سر میز بنشیتی وندانی با کدام کارد باید پنیر را برید یا ماهی را دو نیم کرد ما سرمان باین حرفها گرم بود وایران میرفت تا قهرمان بسازد آنهم زمانی که دنیا قهرمانان را فراموش کرده بود !!! البته نه در. ولایت خودمان بلکه درخارج با دقیقه ای پانصد دلار این قهرمان ایرانی از میان زنان تیره روز وتو سری خورده برخاست ومانند خورشید درحمام همه جا درخشید وما تماشاچی بودیم همین .تا برنامه دیگر”لبپرچین” ثریا ایرانمنش ساکن اسپانیا -
دزدی دیگر
با کمال تاسف دزدی دیگر صفحات مرا به یغما میبرد وبا نام من در جاهای دیگری به چاپ میرساند به تیم وپلیس اطلاع داده ام نتا اطلاع ثانوی . -
بخش 7"موکو" خانه جدید
در خانه و رستوران ” مادام پیترو” قوانین سختی حکم فرما بود، یک خانه بزرگ بادرب چوبی سنگین که از درب ورودی دست چپ به پله هایی مشرف میشد جلوی پله ها نیز یک پرده کلفت آستر دار آویخته بود و با چند پله دیگر میشد از روبرو وارد رستوران شد که دری مجزا داشت .شش پیشخدمت مرد ، دو آشپز و چند خدمتکار آنجا را اداره میکردند خود مادام پیترو تنها سر پرستی آنهارا بعهده داشت ، اطاق او در طبقه بالا بود بک تختخواب بزرگ بزنزی ، یک کتابخانه نسبتا بزرگ که با چند مجسمه برنز از بتهوون وموزرات قرارد اشت ، گرامافون قدیمی او همیشه درش باز بود وصفحات سی وسی دور او به ترتیب درون جلد هایشان درون گنجه خوابیده بودند ، او عاشق موسیقی بود ودرگنج اطاقش نیز یک میز با چند شمع ویک صلیب که بجای محراب هر صبح و شب در آنجا دعا میکرد .در کنار اطاق او یک اطاق کوچک قرار دارد که بجای انباری از آن استفاده میکرد و روبروی آن یک حمام ویک توالت قرارداشت ، حال دراین فکر بود که این اطاق را به ونوس اختصاص دهد بعلاوه میل نداشت از او بعنوان پیشخدمت و یا کار گر استفاده کند بهتر بود او را بجای خود به سر پرستی آنجا بگمارد ، مهندس باو خیلی خدمت کرده بود درکار ساختمان و ایجاد این رستوران حال باید بنوعی پاسخ مهربانیهای او را داد ، او انسانی بسیار باهوش وتیز بود و میدانست که چگونه این زن زیبا در دل او جای دارد گذشته از آن زیبایی ونوس میتوانست برای او برکت بیشتری داشته باشد هرچه باشد مردان زیادی باینجا میامدند آنهم بدون زن واین گل تازه و خوش عطر وبو میتوانست نظیر یک تابلوی زیبا به آنجا رونق بدهد .ونوس با چمدانش در گوشه ای روی صندلی نشسته بود وبه تابلوهای زیبا وپرده ها وچیزهایی که درهمه عمرش ندیده بود مینگریست بوی خوش غذا وبوی عطر مادا م پیترو همه فضارا پرکرده بود بعد از یک ناهار سه نفری که خوردندومهندس اورا گذاشت ورفت حال دراین فکر بود که کار او چه خواهد بود چندان کاری بلد نبود درخانه مهندس هم یا مرتب بشقاب هارا میشکست ویا لباسها را زیر اتو میسوزاند واگر حمایت خانم بزرگ از او نبود چه بسا هلنا اورا بگوشه خیابان میفرستاد ، خانم بزرگ هرصبح طبق یک وظیفه شرعی خودش را بخانه پسرش میرساند تا اگر میتواند کمکی باشدوبه راستی به آن خانه برکت میداد ومهر این دختر بیکس و کار را در دل گرفته وآرزو داشت این همان عروس آرزوهای او باشد و منکر ان بود که پسرش عیب دارد ومیگفت این زن نجس خارجی است که نمیتواند بچه دار شود ! بهر روی برای خودش اعتقا داتی داشت .مهندس بخانه برگشته بود اما پریشان وآشفته ، آن روز دیگر به دفترش برنگشت به رختخواب رفت وهنگامیکه بیدار شد برای نخستین بار وجود ریش بلندی را بر چانه خود احساس کرد دستی به صورتش کشید چند روز بود که او حتی به آیینه هم نگاه نکرده بود تا آن روز بارها روزی چند بار خود را درآیینه میدید و برانداز میکرد چقدر تصویر او افسون کننده بود حال امروز با آن چانه لاغر آن چشمان غمناک ، آه چه چیزی را دارد پنهان میکند ؟آن ریسمان محکم که بین او و همسر ش بود داشت کم کم نازک میشد ، هلنا اکثر اوقاتش را درکلوب وبین همشهریان و دوستانش میگذراند ، از شر آن دختر هم خلاص شده بود وحال راحت میتوانست همه خواسته هایش را بر آورده کند و امتیاز بزرگ و برتری خودرا به رخ مهندس بکشد . ……ادامه دارد
-
درود
متاسفانه دستگاه من دچار اشکالات فنی شده و تا اطلاع ثانی ه از نوشتن معذورم
روی تابلت هم چندان آسان نیست
بخش ها داستان همچنان ادامه خواهند یافت
یا سپاس از مهر همه عزیزان
ثریا ایرانمنش ”لب پرچین” ده کوره ای در اسپانیا -
امروز ، روز دیگری است
منکه باهر پندار ساختمو هر اندیشه برایم یک حکم بودامروز از هجم بر آمده صبحگاهی ،زیباتراز یک افسانه وفریبکار تراز رویا ، دیدمدر باغچه خانه ام کبوتران تخم گذاشته اندمیان یورش باد زمستانیمیان رنگهای عقیق درخشش آفتاب و تاریکی شبآن پایین شهر دیگری است ، ویرانه شدن مرزهاو رژه حشرات و فرشته ها و مردان که به یغما میبرندمهتاب خواهد رفت ، دیر یا زود باز خواهد گشتتا گلهای چهلچراغ آن دره رادوباره رنگی تازه ببخشدوبر گلبرگهایش خالکوبی کندهوای ترا دارم ، هوای دهکده ترا و هوای پاهایت راکه در آب راکد شستشو میکنیدرآنسوی شهرمحو ومات ، چنبره زده بر تپه ایمانند گرگی بشکل بیابان بر گردن تاریخبه پلکهای بسته اش میاندیشم ، که ناگشودنی استپنج هزار سال وحشت ما را دربر گرفتآنجا بر جای مانده به شکل یک چکمه سنگیمرصع با فیروزه و عقیقامروز دانستم که “خوشبختی را میتوان دیداما نمیتوان خریدمن پاییز را در آن سوی مرزها بجا گذاشتمو پاییز دیگری را نیزحال در زمستان و یورش آن به گرمای بازوان تو میاندیشممن بهار را بجای گذاشتم و در تابستانی گرم و طولانیبا گلهای پژمرده و تشنه و پرندگان ساکت روی درختان بی حرکتبا رنگهای فنا ناپذیردلتنگی هایم را بتو سپردمثریا »لب پرچین « 25 /11/2017 میلادی //

