Category: General
-
چه اتفاقی افتاده بود
هیچ نفهمیدم تنها کم کم میدیدم همه آن وسائلی که مرا باو مرتبت میکرد از میان میرفتند تلفن قطع شد وسایر پیامگیرهاجدا شد از من جدا شد نه از بقیه حق هم داشت پشت میز هفتاد ایستاده بودم حال دیگر آن گرمای آغوش نبود آن مهربانی نبود چه کسی چه افسونی بگوش او خواند که درعین بیماری مرا رها کرد درحالیکه روزهای متمادی در انتظارش بودمآه تو خواهی آمد سر انجام روزی خواهی آمد من اولین بار پس از چند سال روی تخت بیمارستان خوابیده بودم آنقدر قدرت نداشتم که آب بنوشم چشمانم را میبستم وفکر میکردم او خواهد آمد مرا به دریا خواهد برد تا زیر آفتاب گرم جان بگیرم آه مادربرو خود را در آب زلال دریا بشوی خودرا درحالیکه مد دریا کنار میاید مبادا ترا در بر بگیرد وچه بسا هزاران موج سینه بی کینه ات را نشان بگیرد وآسیمه سر ترا به درون بکشد برو خودرا ازلکه ها کثیف بیمارستان پاک کن ببین چندین کشتی که همه غارتگرنداما تو. همیشه آواز زنده دلان را میخوانی وگلها با صدای تو به لرزه در میایندآه مادر برای توست که هزاران گیاه میروینداز تاثیر خورشید داغ در دراز نای باغچه خانه کوچکتگل میکنندآه مادر برخیز وخود را در آب زلال دریا بشوی تا هزاران گرد وخاک گذشته از روی پیکر تو پاک شوند لکه های بردگی لکه های ندامت ولکه های ستماز خواب برخاستم صبحی بی رمق بود نه از آفتاب داغ خبری بود ونه از او ونه من به دریا رفتمهرچه بود رویا بود تنها رویا بودثریا ایرانمنش ”لب برچین” عصر یک پنجشنبه چهارم ژانویه دوهزار وهیجده -
تجربه دوباره »فرح خانم»
نه ، خانم جان کور خواندی محال است بتوانی درکسوت مادر بزرگ ایران وارد بارگاه شوی داانستی که لقب ملکه وپرنسس عمومی و پیش پا افتاده شده حودرا به شاه چسپاندی ، نه خانم جان هشتاد سال عمر با کفایت کرده ای دیگر خودترا مانند دولپا روز بقیه نیانداز اینهمه بدبختی مردم از توست واز خودخواهی تو واز اینکه بگویند ایران زیباترین ملکه دنیارادارد وخوش پوش ترین را ، حال همان گروه مافیای خوش پوش ترا ونوه هایت را حمایت میکنند ایران را برای ایرانیان باقی بگذار برای آنهاییکه شب وروزشان گریستن بود وحتی نتوانستند عزیزانشانرا ببیند درهنگام مرگ ،تو از این جت شخصی به آن جت پرید ی تا درمد ها وفشن ها شرکت کنی هرچه باشد سرمایه گذاری خوبی کرده بودی درشراب ، درعطر ودر لباس . فعلا تا روزیکه پایت رااز این دنیا ی ما بیرون بکشی داری بخوری ولباسهای زری بپشوی وبه ملکه گرسنه آن سوی دینا جواهر وفرش کادوبدهی تا ترا به میهمانیهایشان دعوت کنند !.
ایران را ایرانیان پس خواهند گرفت آنها فرشی از خون قرمز پهن نخواهند کرد تا جناب والاحضرت ولایتعهدی که در چهار خط فارسی صد بار تپق میزند وارد شوند وتاج را از زمین بردارند وبر سر بگذارند .
شاه ماه خیلی زود از بین ما رفت مهربانترین پادشاهی بود که دیده بودم عمر من تنها یک شاه را دید تازه وارد جمعیت شیر وخورشید سرخ ایران شده بود که به همت والاحضرت شمس پهلوی بنیاد نهاده شده بود خیلی جوان بودم شاید دوازد سال بیشتر نداشتم روزی برای بازدید از این جمعیت به یکی از انجمنها آمد من کوچکترین عضو اول صف ایستاده بودم دست برد زیر چانه ام وگفت دختر جان چند سال داری تنها توانستم با انگشتهای دستم نشان بدهم سرخ شده بودم مانند لبو قرمز بودم نوازش دست او بمن یک انرژی داد باخود میگفتم پس برادرگلی وسیروس وفریدون وسایرین چرا باو فحاشی میکنند حتی خود گلی او باین مهربانی ، شیک معطر .
گذشت ثریا آما چقدر خوشبخت بودند چه زوج زیبایی اما مردم هنوز اورا بباد تمسخر میگرفتند تعداد توده ای ها هرروز بیشتر میشد ( مادام ) در پرورشگاه مشهد حسابی صدها بچه توده ای روانه بازار کرده بود، حال آن بچه ها جوانانی بودند بی تجربه عده ای به شهربانی رفتند عده ای به ارتش رفتند ودرهمانجا فعلیتهای خودرا بر ضد او شروع کردند الیته عواملی هم بودند که مخارج آنهارا تامین میکردند ( شوری بهشت است زنان خوشگل در نانوانیها نان میفروشند ! ویا بنایی میکنند ! بهشت خوبی بود برای آن مردانیکه همه چیزشان وصل به سیم شلوارشان بود .سپس تو آمدی من دیگر بخانه شوهر رفته بودم بخانه پسر همان مادام بی هیچ شناخت و تجربه ای نامزدی تو بود در خانه ما همه از تلویزویون برنامه را میدیدند ناگهان مادرم از جای برخاست و گفت :
من از چشمان سفید این دختر میترسم او مملکت را بباد میدهد واز اطاق بیرون رفت ، پیشگوییهای مادرم همیشه درست درمیامد این زن غریزه خارق العاده ای داشت وشد که باید بشود دربار در دربار ایجاد شد هرروز سیل دلالان و فروشندگان مد و جواهرات و عطر وارد میشدند وبه پیشگاه مشرف گشته شما هم یکیرا انتخاب میکردید تا رسید به آن انگشتر نود میلیونی !!! شما فرمودید نه !!! اما کوکولی فلاح آنرا خرید وبر انگشتش کرد همسرش وزیر نفت بود صدا ها بالا گرفت بگوش شاه رسید مگر یک وزیر چقدر در آمد دارد که میتواند یک اتگشتر نود میلیون رابر انگشت همسرش بکند ؟ اورا خلع کرد ودوباره مرحوم دکتر اقبال وزیر نفت شد اما پنج درصد شما محفوظ ماند ویا آن چوپانی که خودرا فدایی شاه میدانست وناگهان شرکت قند شیروان را صاحب شد یک الماس درخشا ن چند صد میلیونی در انگشت کوچک او بود اینهارا شما نمیدید ی ، گاهی لباسی محلی میپوشیدی در برابر دوربین میایستادی گرو ه عکاسان ونقاشان فرانسوی گرسنه همه اطراف شمارا گرفته بودند شما فرشته الهی بودید بفکر مردم بودید کانون پرورش فکری کودکان مرکز اشاعه فرهنگ کمو نیستی بود شاعر مفنگی الکلی آ] ناگهان ماهی سیاه کوچولو شد کتاب سال جایزه گرفت !!!!!وشما یک ” مانکن ” خوب الهی شکر امروز همائها کمک کردند تا نوه ات نیز وارد جرگه این معاملات شود .
مردم بیخبر از آنچه درون دربار میگذرد هرروز زنی را میدیدند که مانند گل آفتاب گردان میدرخشد با کلاهای لگنی رنگ وارنگ وسر به اسمان میساید با آنکه قدش بلند بود بازچهار سانت پاشنه کفش او بلند بود تا تحت الشعاع شاه قرار نگیرد امروز آنچه را که باید با خود خواهی ها عقده ها بلند پروازیها واینکه ارزو داشتی ملکه ایران شوی وجای ایراندخت را بگیری نشد رنود ترا بکناری گذاشتند وگفتند ما خود بهتر بلدیم خرج ومخارجت هر چه باشد خواهیم پرداخت اما ساکت بنشین حرف هم مزن تنها رل یک همسر وفادر !!!! را بازی کن .مردمرا سرگرم کن با قصه های حسین کرد به پسر نازنین تهمت اعتیاد وبرادر بزرگ شاه شاهان فردا !!! تهمت روانی زد تا مردم نپرسند چرا ؟
اما امروز گمان نکنم مردم ایران آنهمه شعورشان پس رفته باشد که ترا برگردانند مگر آن بچه گداهای تازه به دوران رسیده فریب لباسهای ترا میخورند ویا آن نوکیسه ویا کاسه لیسان . بعد از محمد رضا شاه تف به دنیا روانش شاد که به دست خیلی ها به قتل رسید تو خوب میدانی ودو دختر وپسر نازنین وبیگناه او عزیزدردانه هایش که روحشان درکنار روح پدر است تو بمان با ارزوهایت تا سن یکصد سالگی که ……… .ث
ثریا ایرانمنش : لب پرچین : / اسپانیا / 4/1/2018 میلادی / برابر با 14 دیماه 1396 شمسی
اشاره میکنم که ـآن عکسیرا که با همسر دوم من گرفته بودید با آن پوست حیوانی را که بتن کشیده بودید به همراه مرحوم علم وجناب ویشکایی ووزیر کار وبازرگانی همیشه باعت افتخار همسرم بود از قاب خاتم بیرون کشیدم وآنرا به دست باد داد م.ث
-
تنها یک نخ
به راستی که ” آن تجمل که نو دیدی همه برباد آمدامرزو شاید پس از ماهها این دفتر را باز کردم ، همه چیز از ذهنم فرار ی شده گاهی روی تابلتم چیزگی مینوشتم دلم خوش بود خودمرا خالی میکردم امروز ار خودم میپرسم چرا پس از تولد هفتاد سالگی خود به درک واصل نشدی ؟ درانتظار کدام معجزه وکدام دنیای زیبا نشسته ای ؟ همه چیز را دیدی انثلاب دومی درراه است اگر آنرا سرکوب ننمایند درحال حاضر کشو.ر ها در جدالند که نماینده های خودرا بفرستند ، همه آنهاییکه طی سالهای در آب نمک خوابانده اند ومنافع آنهارا تامین میکند دو کشور قدرتمند دنیا رو درروی یکی ایستاده اند دران میان مردم بیگناه زیر آتش گلوله سربازان گمنام امام زمان دارند تکه تکه میشوند .ما نه داریوش میخواهیم ونه کورو ش ونه گوگوش ونه ابتهاج ونه گلسرخی .نه شب شعر ومر وعر عر آنهارا ما سر زمینی میخوتایم آرام وساکت حداقل مانند تاجیکها که خط وزبان وموسیقی ما گناه نباشد .
یگی خوشحال است که آمریکا بکمک آمده دیگر ی درانتظار جراغ سبز روسیه است وسومی در انتظار یک معجزه مردم در خیابانها گله گله دارند له میسوند رهبر معظم قلابی در فلک افلاکش نشسته پیام میدهد همه چیز عوض میشو د ما همه سرباز توایم !! ویا لبیک گویان با چادرهای سیاه اورا احاطه کرده اند .
روزهای متمادی درگوشه ای دراز کشیدم ونقا شی کردم برایم تسکینی بود تا از بیماریم به دور باشم هنوز ضعف شدید دارم اما درانتظارم تاببینم سر انجام چه خواهد بودن .چشمانم کم سو شده اند ومن با تلاش زیادی دارم این چند خط را مینویسم هرچند این وبلالگ بهم ریخته وهر بار نقشی جدیدبرایم بازی میکند دیگر از آن خط زیبای گذشته خبری نیست مورچه های سیاه راه افتاده اند کاری هم نشد تا برایش انجام دهم بیچاره ماهها تنها درگئشه ای از اطاق افتاده بود .
دردی جان گدار درونمرا میخراشد این درد روحی است نه جسمی چیزی که درانتظارش بودم اتفاق افتاد ، تنها یک نخ باریک مانده بود من میکشیدم وسپس رهایش کردم دیگر دغدغه ای از این بایت ندارم و دیگر در انتظار هیچ مهری ویا محبتی نیستم . هرچه بود تمام شد باید درهمان هفتاد سالگی خاکستر میشدم ادامه دانش بی فایده است . دیگر بیا دنیماورم کجا بودم درلندن بودم سرحال وسر زنده ناهار مطبوعی خوردم یک عطر گرانبها کادو گرفتم گویی تنها سی ساله شده ام !!
حال یا باید با رشته ها مروارید دور گردنم وپالتوی پوستم راه بروم ویا خودرا پنهان کنم پالتویم را تنها سه بار پوشیدم آنرا به مرکز ( هاووس پیز دادم ) تا حراجش کنند و پولش را بردازند /
دیگر گذشته به نیمه راه رسیده ام وباید تا پایان راه ادامه دهم امیدوارم به زودی بتوانم داستان ” موکو ” را تمام کنم اگر چیزی از من باقی .ث
پایانثریا ایرانمنش / اسپانیا ” لب پرچین “
03/01/2018 میلادی
ا
-
آخرین پل
این آخرین پل کجاست از کدام کوچه وخیابان واز روی کدام رودخانه میگذرد شاید همان آخرین پلی باشد که همه زوایا آنرا با مواد منفجره پر کرده اند شاید اول پل منفجر شوی ویا شاید در اواسط آن چشمم به رودخانه است آب مهربان است ومبتواند ترا به شاخه درختی ویا قلوه سنگی برساند .ما رۆزهای بدی را گذراندیم وهنوز ادامه دارد زیر. یک اپیدمی نفهمیدیم کریسمس چگونه آمد ورفت ونفهمیدیم سال نو چگونه گذشت .اما اخبار مرتب میرسد با سر درد شدید وسر گیجه آنهارا میخوانم رادیو تلویزونها هم خیلی ساده از روی آن میگذرند .حال سر زمین من در انتظار ناجی نشسته است شاید یکی از میان سپاه بر خیزد وشاید آنکه عکسش روی مجله تایم بعنوان مرد سال بود باشد ویا شاید آن پسرک عقده ای کوتاه قد که در هما ن شب اتقلاب رفت کت باباجانرا از همه درید همه درجه های سرداری وسپهبدی را به دور ریخت تفنگ شکاری را برداست وشد یک سپاهی !!!!! عضو بسیج هنوز هم عضو بشمار میرود هنوز هم قمار میکند وتریاک میکشد شکل وهیبت او بیشتر به بینوای تریاکی میماند .روز گذشته پسر بزرگ بنده که چند روزی میهمان من بیمار بودند نام شخصی را باو گفتم ناگهان بر گشت وگفت :چون من هیچ گهی نشدم شما رفته اید پسر دیگری را آدابت کرده اید وآرزوهایتان را باو میبخشید .بام گفتم اگر فراموش نکرده باشی من شما پسرانم را از سیاست دور نگاه داشتم سیاست کثیف ترین شغل دنیاست برنده هم ندارد اما درونم خراشید وسکوت کردم .بامید فردای بهتری برای مرزم سر زمینم هستم هرچند آنها را دیگر نمیشناسم همینهایی را که شناختم کافی است .نه پسرم من میل ندارم ملکه مادر شوم یک تاج دارم تاج دیگری برایم مضاعف است زاید است.دوشتبه دوم ژانویه ۲۰۱۸ میلادیثریا ایرانمنش /اسپانیا ./”لب پرچین ” -
بخش 8شتم " مکو"
زندگی به راحتی وآرامش میگذشت ، مهندس کمتر به رستوران مادام پیترو رفت وآمد میکرد اکثر اوقات درخانه مادرش ودرکنار دخترک شیرینش بسر میبرد هلنا دیگر تصمیم گرفته بود که اورا ترک کند وبه سر زمین خود برگردد خنم بزرگ کم کم پیر میشد به ناچار ونوس بچه را به نزد خود دررستوران مادام ییترو برد ودر یک اطاق با هم جای گرفتند اطاق درطبقه بالا بود و روبروی اطاق مادام پیترو قرار دشت بین آنها حمام وتوالت بو وروی هم رفته محل آرا م وامنی برای این مادر ودختر بود.ونوس هر روز صبح با یک لباس ساده ویک پیشبند که همه جلوی سینه ودامن اورا میپوشاند سر میزها حاضر میشد به آشپزخانه سری مییزد وبرای ناهار آن روز ظروف را مرتب میکرد اما دخترک درهمان بالا میمانداجازه نداشت وارد رستوران شود .مشتری ها بیشتر شده بودند وبه تعداد میز ها اضافه شده بود مردان پیر و از کار افتاده سیاستمداران کج وکوله آب دهانشان راه افتاده بود اما چهره سرد ودرعین مهربان ونوس به آنها اجازه دست درازی نمیداد احترام اورا داشتند بعلاوه مادام پیتر و موقع ناهار خودش پایین میامد وبه همه سر میزد وبا همه سلام واحوالپرسی میکرد در عین حال همان قانون گذشته اجرا میشد -هیچ زنی حق ورود به آن رستورانرا نداشت مگر سکرتر یا همسر قانونی یکی از آقایان باشد که این امر کمتر اتفاق میافتاد آنجا محل امن وجای بحث های سیاسی وزد وبندها بود.
کروه افسران وارتشی ها جدا بودند، گروه سیاستمداران جدا و گروه مردان عالیرتبه جدا اگر چه با هم خوش وبش میکردند اما درواقع هر کدام بخون دیگری تشته بودند.
در میان ارتشیان یکی از آانها که تازه درجه ومدال گرفته بود وچند شغل مهمرا یدک میکشید با قدی کوتاه بینی کوفته موهای وزوزی سیاه ورنگ تیره معلوم بود از بطن یک کنیز پایین افتاده است او درعین حال یک خانه بزرگ را دراختیار داشت که زنی آنرا اداره میکرد وجای عیاشی شبهای آنان بود درکنار منقل قوانین به تصویب میرسید ودرجه ها داده میشد درعین حال زنان زیبای شهر ومردان جوان گرد آنها میچرخیدند بازی قمار بر پا بود ودر اطاق دیگر تنها منقل وافور بود شام مفصلی روی میز خود نمایی میکرد این جناب تمیسار نیم وجبی کلی برای حود کیا وبیا داشت ویک شاعره معروف نیز سکرتر او بود وهرشب به همراه او به آن خانه می رفتند تا با اشعار جدیدوساز.و حال آقایان را بجا اورند خستگی یک روز کار را!!! از تن بیعار آنها برون کنند البته خوانندگان معروف نیز دراین جا حضور داشتند بخصوص آنهاییکه اهل منقل بودند .
ادامه دارد
ثریا ایرانمنش : لب پرچین » /اسپانیا / 19 دسامبر 2017 میلادی -
یک روز یا چند سال
تازه باور کرده بودم درجهانم هست یاری ،
تازه داشتم نفس میکشیدم ؛ زد وخوردها تمام شده بو.دند هدفی را دنبال میکردم واین هدف برایم مقدس بود به یک روح نامریی وچه بسا مریی دلبسته بودم با او گفتگوها داشتم ، قصه های شبم را برای او میگفتم ، راحت بودم ، میتوانستم پاهایمرا دراز کنم ، و از نه دل بخندم زشتی های زندگی را کمتر بچشم میدیدم در اطاق کوچکم سر گرم رویاهایم بودم . و….ناگهان دریک شب همه چیز بهم خورد ، داشتم زیر لب میخواندم ” ای که تو جوانه فردایی ” کدام جوانه؟ همه رفته اند، دیگر کسی نمانده ، باید چمدانمرا ببندم ؛ هرشب خواب میدیدم که دارم چمدان کوچکم را که لبریز از خالی است میبندم ، به کجا میخواستم بروم ؟ کدام سفر ؟ ا زخواب بیدا رمیشدم ؛ تو ، درمیان برگ ریزان خزان درمی نا مردمی ناشناس میلرزی >
دکتر گفت ، فورا اورا به اورژانس برسانید ، تا ساعت ده شب در انتظار طبیب بودم ؛ بخانه برگشتم ودرتختخوابیم خوابیدم ، نه همین جا خوب است راحتم ، فردا صبح ساک کوچکی را برداشتم وراهی بیمارستان شدم ، دیگر خودم نبودم ، تکه گوشتی زائد بود م که مرا جا بجا میکردند بخواب ، فردا باید عمل شوی ، نگاهی از پنجره به بیرون میاندازم ، چقد ر زشت است چقدر دیوار ها بد رنگ وچقدر ساختمانها دلگیرند ، ومیبینی که زندگی زشت تر از آن است که تو و داشتی فراموشش میکردی سرمای بیرون ودرون ، خوب به کجا میخواهی بروی ؟ چشمانت راببند برای چند روز بیشتر زنده ماندن آیا ارزش دارد ؟ ای گم شده درپهنه دشتهای جنون ، شهر ها همه خشک شده اند مانند دهان تو ، تشنه ام ، آه چه لذتی دارد دندان بر یک هلوی رسیده فرو بردن وچه لذتی دارد یک قاج هندوانه آبدار دردهانت بگذاری …. چشمانم بسته اند ودر دنیا کم کم همه چیز رو به نابودی است .
میشوی یک ذره ، یگ تکه ، زیر رو میشوی اراده ات از تو صلب میشود تنها ماشینها با صدای وحشتناکی کار میکنند در زیر آنها میلرزی ، سپس با یگ پتوی کهنه خودترا گرم میکنی دوباره میشوی یک تکه ، بی حس دیگر پاهایت حرکت نمیکنند یک تکه بی حس بی عقل وبی شعور درون سر خانه ها زیر سنکهای بزرگی که ترا یاد قبرستان میاندازد میلرزی اطاق سرد است انگار درسردخانه جایت داده اند ونها غرش بی امان ماشینها هاست که کار میکنند به همراه باد سردی د دندانهایت بهم میخوردند ، آه انهمه زجر برای چند سال بیشتر ماندن وتماشای دیوان از کوه قاف درآمده و فواحش ؟ نه ارزشی ندارد قصه عشق سالهاست که فراموش شده است وقصه آن به پایان رشید وتو میخوهی برای چند روز بیشتر رنده باشی تا ببینی هر روز تکه گوشت انسانی به هوا میرود ویا آتشی از گوشه ای بر میخیزد ؟ نه ارزش ندارد
اما فشار اطرافیان ، اشکهایشان ؛ فداکارهایشان واگر تو نباشی ماهم نیستیم ، قلبت آهسته آهسته گرم میشود واین ریشه ای کوچک بتو نوید میدهند که زندگی ا باید تا پایان راه ادامه داد .
اا ، اما میل ندارم با دستهای دیگری زیر و رو شوم میل ندارم دستی بر پیکرم بخورد ومرا تکان بدهد هیچ چیز دراختیار خوام نیست تنها میتوانم نفس بکشم وزیر لبه بخوانم “
تو یی آنکه جوانه سرا پایی تویی آنکه بهانه فردایی . پایان
ثریا ایرانمنش » لب پرچین » اسپانیا / 19 دسامبر 2017 میلادی /. -
زندگی زیباست
زندگی بهر روی زیباست با تمام خشونتها ، جنگها زد وخورده امامردن در رختخواب بیماری وبوسیدن لب مرگ وحشتناک است ، ترجیح میدهم زیر یک آوار یایک سقوط هواپیما جان بدهم نه د ر تختخواب بیماری با مشتی فرشته های آبی ویا سفید با دهانهای بدبودواخم ونخم ودکتر ها وهر روز به زیر یک دستگاه رفتن وچشم به در دوختن تا جواب بیاید که آیا زنده میمانی وچه مدت ؟نه این مرگ ا دوست ندارم از میان مردگان برخاسم از شهر مردگان آمدم وحال میفهمم که زندگی بمعمای واقعی زیباست با بالش خودت تشک خودت وبوی خودت .آخ یک سنگ تنها یک سنک سه گوش رفته بودی در گوشه کبدم داشت استراحت میکرد وراههارا بسته بود هنوز هم آنجاست نتوانستند از طریق لوله ولیزر انرا بیرون بکشند تنها توانستند جایش را عوض کنند و من کبد صورتی وخوشرنک خودم را تماشا میکدرم که چگونه زیر ورو میشود .بامید بهبودی .نه مرگ را باین شکل دوست ندارم .با بازوان سوراخ سوراخ شده وکبود هر روز چشم به قطرههای اب که بتو بجای غذ اا زراه رگهای باریک و ناپیدای تووارد پیکرت میشوند وکیسه های پلاستکی که بجای توالت باید استفاده کنی وآن کثافتی که برتن تو میمالند بعنوان آنکه ترا باید بشویند تو قدرت نداری از خودت دفاع کنی مانندیک لاشه در میان دسنهای آنها زیر ورو ی میشوی روی برانکارها صندلیهای چرخدار باید حرکت کنی وچشم به دهان یک یک بدوزی ودر انتظار ان باشی که حضرت خداوند وارد شود وبتوبگوید مردنی هستی یا زنده میمانی عده ای این راه هارا دوست درند برا ی ترحم وبرانگیختن مهر درکارنامه خود افتخار میدانند اما من بیزارم دلم بر ای آن پرندگان خسته ام میسوخت که درکنارم چرت میزدندونوبت عوض میکردند آنها عشقشانرا بمن نشان دادند جواهرات من دورم ریخته شده بودند تنها کافی بود که خم شدم ویکی یکی را بردارم وبر روی سینه ام بگذارم .بچه ها ،متشکرم ازیک یک شما بنوبت متشکرم .بودن شما درآ ن بیمارستان بمن ابهتی داد با داشتن دوستان خوب دکترها مهربان شدند پرستاران مهربان بودند اما م ن از اسیری بیزارم دلم برای همان تختخواب خودم تنگ شده بود شب گذشته پس ار ده شب خوابیدم .حال اگر عمری باقی بود کم کم دنباله راهم راخواهم کرفت ، نه تن بمردن نمیدهم مهربانی دوستان نامه ها پیام ها امروز مرا از نوزنده کرد از همه شما سپاسگذارم با آنکه یکدیگر را نمیشناسیم اما گویی خواهر وبرادر تنی هستیم این مهربانی را پاس میدارم وارج میگذارم بامید دیدار همیشگی .ثریا / ایرانمنش / اسپانیا ” لب پرچین “/دوشنبه 11 دسامبر 2017 میلادی -
خفه خان
درست در همین روزها دنیا میرپد تا شادی زمستان را زیر هر عنوانی جش بگیرد ومن چه نقشه هابرای شب یلدای بزرگمان داشتم درست درهمین روزهای خوب وشیرین دیگران من باید مکافات روزهای تلخ گذشته را بدهم وبه بیمارستان بروم دوستان برایم دعا کنید خداوند را هرچه فریاد کردم خواب بود .شادوشیرین کام باشید بامید روزی که دپباره بهم برسیم پیشا پیش یلدای بزرگ را بشما تهنیت میگویم.با سپاس فراوان از مهر بی پایان شماثریا ایرانمنش ”لب پرچین” شانزدهم آذر ماه 1396 / 7دسامبر2017 میلادی -
تولده مبارک دخترم
امروز چهارم دسامبر است /13 آذرماه / شب گذته ساعت 12تو به دنیا آمدی خوشبختانه روز گذ شته چند روزی میهمان تو بودم خواهرت آمد با کیک وکادوهای مفصل من بیحوصله وبیمار درگوشه ای افتاده بودم نمیتوانم بگویم ایکا هممان شب همچنان منجمد میشدیم ویااین سرنوشت بود .
بهر روی این را نوشتم تا از خاطرم نرود دکتر دارم و دستگاه هم از سرما یخ زید خانه مانند سردخانه است هرچهند بیرون آفتاب درخشانی باشد اما خانه ها مانند مان زمان لویی چهاردم کهنه گچی وکولرها کثیف اینچا با همانخوی گذشته چاروداری زندگی میکنند . تا بعد
تولدت مابارندخترمثریا ایرانمنش » لب پرچین« / ساکنا بیغوله آباد اسپانیا
-
من دلخسته
مر دعشقم آشتی با تالخ و شیرین کرده امهرکه دشنام صریحم داد تحسین کرده امداستان ” موکو» درهمان قسمت هفتم خوابید منهم در کنارش خوابیدم ، هنوز درست بیدار نشده ام ، مقداری مورچه روی صفحه ببعنوان حروف راه میروند هفته های زیادی هست خبر از خیابانهای بیرون ندارم بااین جحوف هم نمیتوان نوشت بامید آنکه حالم بهتر شوددویک سرویس کامل از این دستگاه که هدرحال حاضر معلوم نیست درکدام دستی میچرخد، بعمل آورم .در حال حاضر جنجالها زیادند وکسی حوصله ندارد بامید روزهای بهتر .ثریا آیرا نمنش” لب پرچین > اسپانیا” جمعه اول دسامبر 2017 میلادی. -
جدال باعزراییل
آن زمان که بنهادم سر بپای آزادیدست خود شستم از همه برای آزادیوندانستم که آزادی چه بهایی دارد اما در. بند بودن خود سنگینتر بود میتوانم به جرئت بنویسم که چگونه توانستم از دستورات سر. پیچی کنم وخودم را به دنیا آزاد برسانم د رحال حاضر از دستگاه کامپیوتر دورم درون تحتخواب با هزار اداد واصول دارم این چند خط را مینویسم واز اینکه هنوز زنده ماندم خوشحالم تنهایی در. بیماری بدترین دردهاست حا بای انتخاب کنم یا درهمن خرابه آباد با سرمای استخوان سوزش بسازم ویا بخاأ بچه ها نقل مکان کنم ونیمی از آزادی خودرا از دست بدهمبشر هیچگاه در هیچ مرحله ای از زندگیش آزاد نیست همیشه دری ونرده ای هست که باید پشت آن پنهان شد با همه این رنجها با از. اینکه از زیر یوغ یک فرمانروای مرد بیرون آمدم وخودش به دست فریبهایش ودروغهایش سپردم شادمام تا وقتی دیگرثریا ایرامنش ”لب پرچین” / آخرین روز از مان نفرت انگیز نوامبر ۲۰۱۷میلادی -
مامان نخواب تب تنم
تب جانم را میسوزاند دخترم بالای سرم میگرست مامان نخواب مامان نخواببیاد شعر فریدون مشیری افتادم با با لالا نکن بابا لالا نکنبعضی اوقا ت به ناچار باید لالا بکنیتا روزهای بهتر وبامید سلامتی همه /ثریا -
این نشد آن
خوب ظاهرا در دستگاه کامپیوتر من اشکالاتی پیش آمده وهنگامیکه به ته انبار آن رفتم دیدم که صفحه ای با یک عکس قلابی زیر. نام من آنجا مشغول کپی کردن است مهم نیست من مینویسم وبه دست باد میدهم اما در جایی هم مسئولم وباید حفظ حرمت وشخصیت طرفین را داشته باشم آنکه کپی میکند ودر بازار. . بنام خودش صفحه ای میفروشد لابد گرسنه ای است بیکار ویا مامور ومعذور.
برای من فرقی ندارد کی هست وکجا زندگی میکند من کار خودم را میکنم جایی باید پرده دری میکنم ودر جایی باید جواب گنده لاتهای ویلان دور دنیا را بدهم گرسنه اند نه گرسنه نان گرسنه شهرت وشهوت بنا بر این ساکت نمی نشینم در گذشته با انسانهای شریفی سر وکار داشتم با انسانهایی که نه تنها درس ومکتب را تمام کرده بلکه درس انسانیت را نیز بخوبی آموخته بودند از تربیت درستی بر خوردار بودند مانند علف هرزه در هر باغجه های سبز نشده بودند والزاما چون مردانگی داشتند آنرا برای ما خرج نمیکردند بما زنان احترام میگذاشتند در مجامع ومیهمانیها دست ما را میبوسیدند در برابر هر حرکتی واکنشی خشن نشان نمیدادند مگر. آن شهرستانی های تازه به شهر آمده قبا وعبارا با لباسهای مزون ها عوض کرده بودند اما شعورشان همچنان زیر کلاه نمدیشان باقی نانده بود بسته ومحکم میترسیدند یک گام به جلو بردارند استخاره میکردند در اینجا بود که انسان بقول معروف جوش میاورد !خوب برگرد به همان تپه وماهور روی زمین بنشین وبا پنجه های کثیف وآلوده ات لقمه را درهان بگذار نه اینکه سر میز بنشیتی وندانی با کدام کارد باید پنیر را برید یا ماهی را دو نیم کرد ما سرمان باین حرفها گرم بود وایران میرفت تا قهرمان بسازد آنهم زمانی که دنیا قهرمانان را فراموش کرده بود !!! البته نه در. ولایت خودمان بلکه درخارج با دقیقه ای پانصد دلار این قهرمان ایرانی از میان زنان تیره روز وتو سری خورده برخاست ومانند خورشید درحمام همه جا درخشید وما تماشاچی بودیم همین .تا برنامه دیگر”لبپرچین” ثریا ایرانمنش ساکن اسپانیا -
دزدی دیگر
با کمال تاسف دزدی دیگر صفحات مرا به یغما میبرد وبا نام من در جاهای دیگری به چاپ میرساند به تیم وپلیس اطلاع داده ام نتا اطلاع ثانوی . -
بخش 7"موکو" خانه جدید
در خانه و رستوران ” مادام پیترو” قوانین سختی حکم فرما بود، یک خانه بزرگ بادرب چوبی سنگین که از درب ورودی دست چپ به پله هایی مشرف میشد جلوی پله ها نیز یک پرده کلفت آستر دار آویخته بود و با چند پله دیگر میشد از روبرو وارد رستوران شد که دری مجزا داشت .شش پیشخدمت مرد ، دو آشپز و چند خدمتکار آنجا را اداره میکردند خود مادام پیترو تنها سر پرستی آنهارا بعهده داشت ، اطاق او در طبقه بالا بود بک تختخواب بزرگ بزنزی ، یک کتابخانه نسبتا بزرگ که با چند مجسمه برنز از بتهوون وموزرات قرارد اشت ، گرامافون قدیمی او همیشه درش باز بود وصفحات سی وسی دور او به ترتیب درون جلد هایشان درون گنجه خوابیده بودند ، او عاشق موسیقی بود ودرگنج اطاقش نیز یک میز با چند شمع ویک صلیب که بجای محراب هر صبح و شب در آنجا دعا میکرد .در کنار اطاق او یک اطاق کوچک قرار دارد که بجای انباری از آن استفاده میکرد و روبروی آن یک حمام ویک توالت قرارداشت ، حال دراین فکر بود که این اطاق را به ونوس اختصاص دهد بعلاوه میل نداشت از او بعنوان پیشخدمت و یا کار گر استفاده کند بهتر بود او را بجای خود به سر پرستی آنجا بگمارد ، مهندس باو خیلی خدمت کرده بود درکار ساختمان و ایجاد این رستوران حال باید بنوعی پاسخ مهربانیهای او را داد ، او انسانی بسیار باهوش وتیز بود و میدانست که چگونه این زن زیبا در دل او جای دارد گذشته از آن زیبایی ونوس میتوانست برای او برکت بیشتری داشته باشد هرچه باشد مردان زیادی باینجا میامدند آنهم بدون زن واین گل تازه و خوش عطر وبو میتوانست نظیر یک تابلوی زیبا به آنجا رونق بدهد .ونوس با چمدانش در گوشه ای روی صندلی نشسته بود وبه تابلوهای زیبا وپرده ها وچیزهایی که درهمه عمرش ندیده بود مینگریست بوی خوش غذا وبوی عطر مادا م پیترو همه فضارا پرکرده بود بعد از یک ناهار سه نفری که خوردندومهندس اورا گذاشت ورفت حال دراین فکر بود که کار او چه خواهد بود چندان کاری بلد نبود درخانه مهندس هم یا مرتب بشقاب هارا میشکست ویا لباسها را زیر اتو میسوزاند واگر حمایت خانم بزرگ از او نبود چه بسا هلنا اورا بگوشه خیابان میفرستاد ، خانم بزرگ هرصبح طبق یک وظیفه شرعی خودش را بخانه پسرش میرساند تا اگر میتواند کمکی باشدوبه راستی به آن خانه برکت میداد ومهر این دختر بیکس و کار را در دل گرفته وآرزو داشت این همان عروس آرزوهای او باشد و منکر ان بود که پسرش عیب دارد ومیگفت این زن نجس خارجی است که نمیتواند بچه دار شود ! بهر روی برای خودش اعتقا داتی داشت .مهندس بخانه برگشته بود اما پریشان وآشفته ، آن روز دیگر به دفترش برنگشت به رختخواب رفت وهنگامیکه بیدار شد برای نخستین بار وجود ریش بلندی را بر چانه خود احساس کرد دستی به صورتش کشید چند روز بود که او حتی به آیینه هم نگاه نکرده بود تا آن روز بارها روزی چند بار خود را درآیینه میدید و برانداز میکرد چقدر تصویر او افسون کننده بود حال امروز با آن چانه لاغر آن چشمان غمناک ، آه چه چیزی را دارد پنهان میکند ؟آن ریسمان محکم که بین او و همسر ش بود داشت کم کم نازک میشد ، هلنا اکثر اوقاتش را درکلوب وبین همشهریان و دوستانش میگذراند ، از شر آن دختر هم خلاص شده بود وحال راحت میتوانست همه خواسته هایش را بر آورده کند و امتیاز بزرگ و برتری خودرا به رخ مهندس بکشد . ……ادامه دارد
-
درود
متاسفانه دستگاه من دچار اشکالات فنی شده و تا اطلاع ثانی ه از نوشتن معذورم
روی تابلت هم چندان آسان نیست
بخش ها داستان همچنان ادامه خواهند یافت
یا سپاس از مهر همه عزیزان
ثریا ایرانمنش ”لب پرچین” ده کوره ای در اسپانیا -
امروز ، روز دیگری است
منکه باهر پندار ساختمو هر اندیشه برایم یک حکم بودامروز از هجم بر آمده صبحگاهی ،زیباتراز یک افسانه وفریبکار تراز رویا ، دیدمدر باغچه خانه ام کبوتران تخم گذاشته اندمیان یورش باد زمستانیمیان رنگهای عقیق درخشش آفتاب و تاریکی شبآن پایین شهر دیگری است ، ویرانه شدن مرزهاو رژه حشرات و فرشته ها و مردان که به یغما میبرندمهتاب خواهد رفت ، دیر یا زود باز خواهد گشتتا گلهای چهلچراغ آن دره رادوباره رنگی تازه ببخشدوبر گلبرگهایش خالکوبی کندهوای ترا دارم ، هوای دهکده ترا و هوای پاهایت راکه در آب راکد شستشو میکنیدرآنسوی شهرمحو ومات ، چنبره زده بر تپه ایمانند گرگی بشکل بیابان بر گردن تاریخبه پلکهای بسته اش میاندیشم ، که ناگشودنی استپنج هزار سال وحشت ما را دربر گرفتآنجا بر جای مانده به شکل یک چکمه سنگیمرصع با فیروزه و عقیقامروز دانستم که “خوشبختی را میتوان دیداما نمیتوان خریدمن پاییز را در آن سوی مرزها بجا گذاشتمو پاییز دیگری را نیزحال در زمستان و یورش آن به گرمای بازوان تو میاندیشممن بهار را بجای گذاشتم و در تابستانی گرم و طولانیبا گلهای پژمرده و تشنه و پرندگان ساکت روی درختان بی حرکتبا رنگهای فنا ناپذیردلتنگی هایم را بتو سپردمثریا »لب پرچین « 25 /11/2017 میلادی // -
حرفی برای گفتن
” این تیتر را از آقای فریدون فرح اندوز ، گوینده باسابقه و شیرین بیان تلویزیون ایران به عاریت گرفته ام “————-نمیدانم به دنبال چی بودم که ناگهان او را دیدم که مرثیه ای برای روان شاد فروزنده اربابی گوینده خوش صدا و بلبل رادیوی آن روزگاران سروده بود و میخواند ، چیزی نماند بود بنشینم زار زار بگریم ، آنقدر شیرین ، آنقدر پر مهر و آنقدر خوش بیان بود که دلم نمیخواست تمام شود ودیدم به دنبالش گفته های دیگر او زیر نام ( حرفی برای گفتن ) سرازیر شد از عزیز نسین که کتابش را مرحوم جبار باغچه بان ترجمه کرده ویکی را نیز باین حقیر داده بودند ، از کافکا ، از نیچه و از همه جالبتر مرغی که ازخیابان عبور میکرد چقدر زیبا بود .آنرا مقایسه کردم با آن گنده لات که سر گذر را گرفته و دستهایش را از پهنا باز کرده بین دو رسانه بی مصرف و دارد پاچه میگیرد آنهم با چه بیان زشتی .خوب خلایق هرچه لایق ایران امروز همین پاچه ورمالیده ها و لاتها را میخواهد ، فریدون ما متعلق به دیروزمان بود که هنوز هم هست و دوستش داریم .نوشتم متاسفامه یا خوشبختانه من تنها این برنامه ها را از یوتیوب میبینم همه دست دوم و سوم هستند غیر آن جناب ریاست جمهور آینده واین گنده لات ، آنها بموقع میرسند .بارها نوشته ام و باز فراموشم شده که من دیگر متعلق به آن سر زمین نیستم و آن سر زمین هم چیزی بمن بدهکار نیست چون چیزی باو ندادم که ئتوانم پس بگیرم . برایم هم عادی است اگر گاهی د ل میسوزانم تنها آن خوی انسانی من است که بیدار میشود ومرا به فغان و فریاد وا میدارد و آن شعر و شا عران واندیشه مردان گذشته که از ذهنم بیرون نمیروند فردوسی ؛ خیام ، حافظ . عطار ، رهی ، نادرپور ، کد کنی ، هاتف ، صغیر اصفهانی ، شوریده شیرازی ، فروغ پروین اعتصامی وخیلی از آنها منجمله خواجو کرمانی همشهری خودم اینها درکنج قفسه کتابهای من جای دارند وبزرگانی مانند دشتی وشجاع الدین شفا که بحق بر گردن ادبیات ما حق بزرگی داشتند .، من آنها را میشناسم نه ان آشغالها را ، هیچگاه نه ارادتی به متین دفتری ها داشتم ونه به نوکران مصدق السلطنه این فسیلها هنوز در عصر قاجاریه بسر میبرند و در انتظار دستور ضل الله نشسته اند !من هیچگاه .در هیچ از برهه زمانی کاری به سیاست نداشتم بیزار بودم ، هنگامیکه در خانه ما بحثی در میگرفت یا یک نوار موزیک میگذاشتم و یا ا زاطاق بیرون میرفتم متاسفانه در خارج همه سیاس شدند یعنی سیاسی از زن و مرد وبچه و نوزاد درون گهواره تا آن پیر مرد گه پایش لب گور است .از سخنان دیروز او فهمیدم که یگ جایش درد گرفته ، میسوزد ، یکی به میخ میزد یکی به نعل من حواسم بود آن پسرک بیچاره را قربانی کرده تا حرفهایش را بزند و سرانجام هم متلک خودش را گفت ، خاک بر سرت حداقل او چند زبان میداند و کلی در دانشکاه درس تاریخ باستان ایران را خوانده نه که از لابلای خبرهای خطی بیابد و چیزی حواله ملت کند بینندگان تو هم نظیر خودت میباشند دوشیزگان بالای هفتاد لابد بهتر از تو شعورشان رسیده که برای او کامنتی گذاشته اند عاشق روی وموی او نیستند .تو از جای دیگری میسوزی و میدانم که این نوشته ها را میخوانی منهم برای همین مینوسم تا تو بخوانی و برای آینده گان هم بماند .ببین تفاوت ره ازکجا تا به کجاست .شما ایرانیان عیبت بزرگی دارید یا باید شخص از خود شما پاین ترباشد که شما بتوانید توی سرش بزنید و یا از شما بالاتر باشد تا شما بتوانید بردگی کنید ، این بالا تر بودن معیاری دارد وزنی دارد نامش سکه است . بدینسان شما را تربیت کرده اند ، نمیدانید قامت راست یعنی چه، ونمیدانید عمود بر زمین ایستادن چه معنا میدهد شما هیچگاه خودتان نخواهید بود قدتان کوتاه است کوتله های بیچاره ای هستید که با طناب دیگری بالا و پایین میشوید مانند عروسکهای خیمه شب بازی .با چندر قاز شمارا میخرند که یا فحاشی کنید و یا مجیز بگویید . از خودتان اراده ای ندارید .اما من ، یک زن ، تنها ، بدون هیچ پشتوانه مالی یا ملی !!!! چهار فرزندم را بزرگ کردم که امروز هرکدام از آنها باعث افتخار من میباشند و نوه هایم که بجای عرق خوری وعربده کشی وهرویین بالا کشیدن روی به ورزشهای سلامتی کرده اند، دربهترین مدارس درس میخوانند یا خوانده اند و اولین نوه ام امسا ل فارغ التحصیل داتشگاه میشود در رشته خبرنکاری ،عکاسی وآرتشیتکت داخلی همان چیز هایی را که من درگذشته آرزویش را داشتم ، شما خیلی ناچیز تر آن هستید که بخواهید مرا زخمی کنید تنها کمی خاکستر روی بازویم مینشیند که بایک فوت به هوا میرود یادتان باشد من از جمله دیگران نیستم . من خودم هستم با تمام قدرت وجودم . وشعور باطنم . احساسم واندیشه های بزرگی که بمن یاری میرسانند تا حد شما حقیر نمیشوم . امیدوارم فهمیده باشید .ثمن حروف نوشتم که همه بدانند / تو بخوان شاید بفهمی . ثریایک دل نوشته امروز / چهار شنبه 22 نوامبر 2017 میلادی /اسپانیا / / -
بخش 6"موکو " اطاق تنهایی
اطاق تنهاییمهندس از وقتیکه ونوس اطاقش رها کرده و خانه را ترک بود ، از اطاق خواب بزرگی که باو و همسرش تعلق داشت چشم پوشی کرده و اکنون در این اطاق کوچک میخوابید وبها نه اش این بود که باید به کارهایش برسد و نیاز به تنهایی دارد .اما همه شب بوی ونوس در سر او میپیچید میان عشق و زندگیش درمانده بود وبه بچه ای میاندیشید که چه بسا متعلق بخود او بود واگر روزی بزرگ شو حتما او را نخواهد بخشید . محل زندگی پیشخدمت دیگر در گوشه ای از حیاط پایین قرار داشت که به آپارتمان میخورد با پله های مارپیچ وتا پشت بام میرفت که لباسهای شسته روی طناب باد میخوردند .باخود میاندیشید “نه امکان ندارد او با کسی دیگری غیر ا زمن همخوابه شود او همه چیز خود را در اختیار من گذاشت چشمانش بمن میگفت که مرا دوست دارد شبها در انتظارم بود و چه شبها تا صبح برایم گریست ، آه پروردگارا بمن کمک کن ، کمک کن .گاهی سرش گیج میرفت هر شب تنها بود هلنا در کلوبشان کار میکرد و چه بسا شبها دیر بخائه بر میگشت و هر شب سر و صدای پله ها و در بود که باو میفهماند او برگشته کم و بیش بینشان یک دیوار نامریی شیشه ای کشیده شده بود .بچه در خانه خانم بزرگ و در آغوش گرم مهربا ن او میزیست .آیا هلنا از وجود او با خبر بود ؟ حتما نه !مهنس برای زندگی آینده اش تدارکات مفصلی چیده بود مطالعا ت اقتصادی با آدمها بزرگ وزرا وکلا و مشاهیر و بعضی از امرای ارتش روابطی صمیمانه داشت .حال امشب در این فکر بود اینهمه تلاش برای کی و چی ؟ چه بسا دریک سکته ناگهانی جان بسپارد و هلنای جوان با مردی از قبیله خودش صاحب همه این ثروت شود . با وحشت بیاد حرفهای مادرش میافتاد پیر زن همیشه او را سر زنش میکرد و میگفت : خداوند در قلب انسان نیایش میشود نه با تظاهر و حال که خداوند بتو لطف کرده واین موجود زیبا را در دامنت گذاشته از او حمایت کن .ناگهان از جای بر میخاست و بسوی بار مشروبات گوشه سالن بزرگ میرفت و لیوانی رالبریز از مشروب سر میکشید و سرش را زیر بالش ونوس همانجایی که او اولین شب به روی او آغوش گشوده بود میگذاشت و اشک میریخت .باخود میاندیشید :“او مانند یک پری دریایی بود ، نرم و لطیف ، باریک و ظریف پوستش همانند مرمر سپید چشمانش هر زمان به رنگی دلپذیر در میامدند چقدر رام بود بی هیچ سر کشی بمن و آمیال من جواب میداد ، حرف نمیزد چشمانش بجای او سخن میگفتند و صدای قلبش و من چرا آنها را نه دیدم و نه شنیدم ؟ و سرش را میان دستهایش میگرفت و فشار میداد و گاهی میگریست ، آری میگریست .سپس باخود میگفت ” نه 1 نباید زندگیم را فدای یک هوس بکنم .تنها یک هوس بود . اما میدانست که دارد حتی بخودش دروغ میگوید .مهندس جوانی بود بلند بالا با پوستی به رنگ شیر موهای مشکی و چشمانی براق ابروانی پر پشت قد بلند با سبیلی خوش فرم بسبک فرانسویان که بر پشت لبش خودنمایی میکرد شیک میپوشید و گرانترین و خوشبو ترین ادوکلن هارا مصرف میکرد کمتر به دنبال هرزگی ها ا بود چندان تمایلی به زنان اطرافش نداشت حتی سکرتر او یک پیر مرد بود و چند زن ماشین نویس ، که چشم به دنبالش داشتند و میدانستند بی نتیجه است .از یک خانواده خوب ی بود خوب تربیت شده بود و سالها نیز درفرنگ به دنبال معلومات رفته و سپس دست دردست هلنای طناز و زیبا برگشته بود ، هلنا اهل چک بود .حال امروز او را آن تکه قلب خود را بیرون آورده و به دست زنی مطمئن سپرده بود مادام پیترو زنی مومن کاتولیکی دوآتشه و پر قدرت که آن رستوران مخفی را اداره میکرد همه گونه آدمی از طبقات بالا در آنجا ناها ر میخوردند محیطی گرم در زمستان شومینه بزرک میسوخت و مردان راحت روی صندلیهایشان چرت میزدند خیال نداشتند رستوران را ترک کنند به مادام پیترو احترام میگذاشتند و دست او را میبوسیدند و انعام های کلانی درون بشقاب بر جا میگذاشتند . مادام قدغن کرده بود که هیچ زنی ر باخود به آن رستوران نیاورند همسران خودشان بیخبر بودند واگر زنی با آنها میامد حتما زن نجیبی نبود و رستوران او را به گناه آلوده میکرد !.فردای آن روز ” ونوس ” چمدانش را بست بچه را بوسید مادر بزرگ را بوسید وبا چشمی گریان بسوی خانه مادام پیترو رفت در دلش نشانی از شادی هویدا شده بود دلش شاد بود خوشحال بود ، سعی داشت “او را ” مهندس را فراموش کند گاهی چهره اش بر میگرداند و دستش را بسویی تکان میداد گویی مگسی مزاحم را از خود دور میسازد ، بس زیبا و برازنده بود ، کمر باریک ، قد بلند موهای افشان طلایی چشمانی به رنگ زمرد صورتی سفید گونه های سرخ نشان سلامتی اجداد او را میداد خون پاکی در رگهایش بود.مادام پیترو هیچگاه شوهر نکرده بود ، در جوانی از یک عشق شکست خورده و ناکام بسوی کلیسا رفت مدتی د ر آنجا خدمت کرد و سپس کم کم باین فکر افتاد تا راهی کشورهای دیگری شود ، سر زمین خود ش بعد از انقلاب هنوز جان نگرفته بود بلبشو بود واو با یک چمدان کوچک راهی بندر ” پهلوی” و سپس تهران شد و دریک رستوران بکار آشپزی پرداخت تا کارهای اقامت او پایان گرفت و توانست یک آپارتمان کوچک را اجاره کند و از آنجا برای بارهای و رستورانها و سفارتخانه های خارجی غذا می پخت کم کم با مردانی بزرگ آشنا شد دوست شد بی انکه اجازه ورد بیشتری به آنها بدهد بعلاوه هیکل بزرگ او ودستهای پهن وصورت سرخ و سفیدد چندان دلی را اسیر نمیکرد ، سپس خانه ای خرید دریکی از کوچه ها ی معروف شهر، طبقه بالا را بخود اختصاص داد و طبقه پایین را به یک رستورا ن خصوصی مخصوص رجال !.ادامه دارد -
به کجا میروی؟
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدندگل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند …….حافظ———آه توهم مانند من بودی ، غریبی در بدر و آ واره درمیان و جمع و خالی آز جمع ، چه دنیا ی وحشتناکی شده است و چه فضای آلوده و کثیفی ؟ و چگونه همه در این کثافت میغلطند و میلغزند و میروند بی هیچ وزنی ، همه در پروازند ! همه برنامه ها را بسته ام از فضای مجازی بیزارم حال تهوع گرفته ام عقده های جنسی و روحی را در همانجا خالی میکنند ، من دردها را با تمام وجودم در زندگیی چند ساله ای که درمیان آن جمع و در وطن داشتم احساس کردم ، مجبور بودم کار بکنم و تحصیل بکنم و در طول این کارهای متفرقه ای که انجام میدادم با کسانی روبرو میشدم که از دیدنشان حالم بهم میخورد کار را رها میکردم بیمارستان ، مطب ، دفتر شرکت مقاطعه کاری ، فروشگاه ، مقام معظم ریاست همه را دیدم که مردمان تو خالی و تهی مغز و کثیفی هستند ، شاعرانی به نرخ روز نان میخوردند و نویسندگان با مزد قلم میزدند و خوانندگان در بسترها میغلطیدند برای یک تکه جواهر ….همه را با تمامی وجودم احساس کردم ، شب گذشته برنامه ای دیدم مربوط بود به مرحوم “هایده “واقعا تنها صدایی بود که در دلهای ماندگار شد و تنها زنی بود که با تمام وجودش به شاه عشق میورزید وبا تمام وجودش عاشق بود و چه زود خودش را از دست این دلالان که امروز اشک تمساح میریزند خلاص کرد با می و مواد خود را کشت خودش خودش را کشت و چقدر برایش گریستم او برعکس خواهر کوچکترش بود او با دل میخواند و اگر خوشحال بود با نرمی و لطافت و عشوه های ظریفی این خوشحالی را نشان میداد همه را گذاشت و رفت .من تنها یکبار او را از نزدیک در خانه خودمان دیدم و واقعا دلم میخواست سر به سجده میگذاشتم در مقابل افتادگی او .امروز را ول کن مردم امروز دیگر نمیتوان نام ” مردم : بر آنها نها د جانورانی از گوشه و کنار ایران گریخته و تخم ریزی کرده اند نباید از این جانوران نامی برد .شب گذشته تلفنی با پسرم صحبت میکردیم او حرف بسیار زیبایی زد که باید آنرا نوشت وبر دیوار ها آویخت ، او گفت :ایران مانند یک اطاق متروک لبریز از جانور و دیوانه ها بود ” پهلوی ها ” آمدند این اطاق را رنگ آمیزی کردند آنرا از نو ساختند اما فراموش کردند که آنرا ضد عفونی کنند جانوران در همانجا رخنه کردند و پی را ویران کرده و دیوارها فرو ریختند >راست گفت ، من در متن جامعه بودم ، بیخود نبود ناگهان چمدانم را بستم و راهی فرنگ شدم درد غربت را بجان خریدم تا از متلک و فحاشی ها و نیش و طعنه ها ی آن مردم نو کیسه رها شوم و جان بدر برم .دربین آن مردم یکنوع دیکتاتوری شخصی نیز وجود دارد ، باید هم عقیده او باشی در غیر اینصورت بیرون ازفضای محترم و رنگ آمیزی شده آنها هستی انسانیت را درمرحله آخر گذاشته اند ، دردهایت را باید قورت بدهی ، تجاوزاتی که بتو شده باید نهان کنی ، هستی ترا که به یغما برده اند ( چون یک زن ) بوده ای باید در باره اش سکوت کنی ، و جیره خوار آنها شوی.امروز من برنامه یا بقول خودش کلیپ همان پیر خراسانی پس مانده آن پیر منفور را که حتی نامش بر تنم لرزه میاندازد ، گوش میدادم بیست وپنج دقیقه از این برنامه صرف فحاشی به یک جوان بدبخت بود که در گوشه ای نشسته و دارد نان خودش را میخورد وسپس افاضه فرمودند که دو قشر طرفدار آن جوانند ، جوانان بیشعور و دوشیزگان بالای هفتاد !! من نمیدانم چه قدرتی باو اجازه داده است که بنشیند و به همه فحاشی کند ، آب بینی اش سرازیر باید قرصش را یخورد واقعا احساس کردم که بو گرفته ام و برنامه اش را تعطیل میکنم خوشبختانه روی یوتیوپ من تنها موسیقی کلاسیک و موسیقی های دلخواهم میباشد گاهی هم فیلم های قدیمی حال صبح با آنکه همه را بسته ام دیدم مانند مورچه خط خط روی تابلتم نشسته اند باید همه وقتم صرف پاک نمودن وتمیز کردن تابلت بگذرد، دیگر بخودم لعنت فرستادم که به دنبال برنامه های آنها نروم ،فسیلهای تاریخ ، حال همه تاریخ نگار شده اند دیدن آنها انسانرا بیاد گورستانهای میاندازد . همین حزب شما بود که به دست بوس آن دیو روسیاه رفت همین شما آقایان مصدق الهی ها .مومنین آن روزگار .اوف …. حالم بهم خورد واقعا حالم بهم خورد درطول این چند سال یک بار ندیدم برنامه ریزی از دیگری تعریف کند همه به دنبال پول میباشند .حضرت ولایتعهدی به طرفداران پر وپاقرص خود فرموده اند برای کمک به زلزله زدگان بیچاره به مرکز خیره فلان که زیر نظرمن اداره میشود کمکهایتان را بفرستید !!! خوب مخارج باید تامین شود و طرفدارن دیگری را باید خرید .پول به چه دردآن مردم بدبخت میخورد در حالیکه حتی یک پتوی ناقابل کهنه ندارند روی خود بیاندازند ؟! و اگر هم بخواهی حرفی در این باره بزنی سگهایشان ترا پاره پاره میکنند سگهایی از نوع وحشی خانه زاد که نسلهایشان اول لاشخور و سپس تبدیل به گرگ وحال سگ نگهبان شده اند .متاسفانه من پشتوانه ای ندارم مادری نیمه زرتشتی و نیمه مسلمان ، پدری لا مذهب ، و خودم گم شده میان عقل و منطق و شعور و”جدی” که سرش را بخاطر حرف زدن زیادی از دست داد وحال تازه دارند کم کم وآهسته آهسته کلمات اورا نشخوار میکنند آنهم قشری تازه ونو بنیاد ( وچقدر باید از آن مرد بزرگوار که هنوز زنده است وعمری طولانی دارد سپاسگذار باشم وآرزو کنم عمرش طولانی تر شود که کتابهای او را برای من فرستاد و گفت این کتب باید به نزد باز مانده آن مرد بزرگ باشد )………حال برای رفع اوقات تنهاییم دست به دامن این جانوران دراز کرده ام که مانند عقرب جرار مرا میگزند ، من بسیار ساده مینویسم اما ساده فکر نمیکنم افکار م در پنهانی ترین زوایای وجودم در امان است آنها را به رایگان دراختیار این جماعت نمیگذارم همه درهما ن دفترچه ها پنهانند ، قلم فراوان و کاغذ ارزان بهتر است ازاینترنت گران است که من صرف این اراذل اوباش بکنم . پایان /اسپانیا /ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / 22/11/ 2017 میلادی /…

