Category: General

  • جرسومه فساد

    مجبور شدم  این چند خطرا  در اینجا بیاورم 

    ”امیر عباس فخر آور ”  این موجودی که نمیدانی کیست واز کجا آمده  آنهم درست در زمانیکه سر زمین ما میرود تا هزار پاره سود  ویا جنگی  قومی در گیرد
    ایشان را نمیشناسم کتابی ببازار دادند  راست یا .دروغ حقایقی  بی محتوا وزایده اوهام ویا واقعی  نمیتوانم قضاوت درستی بنمایم 
    اما آقای ایرج مصداقی که خود یکی از دست پروردگان مجاهدین خلق بودند  ایشان را به القاب مختلف   بما معرفی کردند  من به ایشان تنها  بعنواأن  یک نویسنده نه بیشتر نکاه میکنم  هفته پیش هم گویا در پاریس  کتابشان را  در بین علاقهمندان وبخصوص عاشقان سینه چاکشان   پخش وامضا  وسپس بصورت پی /دی/اف  در کانال تلگرام ایشان در دست کسانیست که  بایشان مهری دارند وغیره 
    خریداران کتاب ایشان در پاریس بیشتر زنان بودند   که گرما گرما  اورا میبوسیدند ودر آغوش میفشردند وافتخار آنرا داشتند که با ایشان عكسی بیادکار بگیرند  
    بهر روی انسانهایی هستند که نمیتوان  به روح آنها پی برد واسرار درونشان را خواند  انسانهایی هم هستند که به راحتی آب خوردن مردم را میفریبند .
    خوشبختانه من به هیچ یک از این آقایان باصطلاح اپوزیسیون خارجی نه اعتنایی دارم ونه حرمتی برایشان قائلم غیر از جناب ”رییسی”  که باز گو کننده حقایق وتاریخ ما میباشند   بقیه هرچه قدر هم فهیم وبا شعور باشتد باز فحاشی وکلمات زشت وناهنجاری  بر زبانشان جاریست 
    من بسیار متاسفم  امروز گریستم زمانیکه  دیدم  سر نوشت ما در دست اعراب  واسراییل  که روزی  دشمن یکدیگر بودندحال دست در دست هم  وبه دنبال تکه تکه کردن  سر زمین وسیع وثروتمند  ایران میباشتد  ایرانی با هشتاذ میلیون جمعیت  نیمی معتاد نیمی  بیکار وجنگ سنی وشیعه وقومی در راه است ایران بدون اسلحه  برد موشکهایشان  باید  تا حد محدودی باشد که به نور چشمی ها صدمه ای وارد نیاید   دراین  زمان حساس  بجای آنکه دست در دست هم بگذاریم وبسوی  سر زمینمان خیز برداریم هر کدام  یک دوربین یک میکروفون  به دست گرفته ویا  گذاشته  وفحاشی واختلاف بین خود  
    کشورهای خارج  هم ما را خوب شناخته اند ما هر کدام  به سهم خود یک ”جرسومه فساد” هستیم  آنکه بیکناه تر است دستش را بالا ببرد 
    ایران به دست شما از بین  رفت  چه بسا این آخرین نورزی  باشد که ما را در آغوش میگیرد چهل سال   بلی جهل سال دونفر از شما نتوانستید یکی شوید لعنت ابدی برشما 
    در عزای مردانیکه که داشتیم و  رفتند  آن ارتش قوی من امروز تمام روز را به سوگ خواهم نشست 
    وشما همچنان  یکی  یکی توی سر خود بزتید 
    جایتان امن  حقوقتان کافی وزتدگیتان از برکت همین هوچی گریها میگذرد
    من در سوگ وطنم خواهم گریست 
    ثریا 
    آخرین سه شنبه  سال ۱۳۹۶ 
    اسپانیا 
     ثریا ایرانمنش 
     
  • باغ بی برگی

    باغ ما ، دز طرف سایه دانایی بود 
    باغ ما  جای گره خوردن احساس و گیاه 
    باغ ما  نقطه برخورد نگاه و قفس وآیینه بود
    من به میهمانی دنیا رفتم  ، به دشت اندوه  ، به باغ عرفان، 
    من به ایوان چراغانی دانش رفتم ……….”سهراب سپهری”
    ———————————————-
    امروز  دیگر از آن باغ خبری نیست هرچه هست ویرانی افکار و ویرانی روح و پلیدی جسم است ،  بیسوادی و بی شعوری و گفتار با زبان آزاد  همه دانش آن سر زمین را تشکیل میدهد . یکی برایم نامه ای داده  بود که ” ایام ” را با عین نوشته بود ” عیام” ! این بالاترین سطح دانش  وشعور یک همشهری است .

    شب گذشته روی یوتیوپ چشمم به جمال شخصی افتاد که دست کمی از همان لاتهای انتهای خیابان شکوفه نو نداشت  و بخیال خود داشت پرده دری میکرد و از حضرت ولایتعهدی طرفداری و بقیه را بباد فحش آنهم از نوع چارواداری و ناموسی  گرفته بود شرح اپوزسیونهای خارج که خوب  زندگی وا فکار و رفتار و کرداار آنها همه برای من حد اقل روشن است .

    در این فکر بودم که اگر طرفداران حضرت ولایتعهدی و طرفداران پادشاهی این گونه اشخاص میباشند و طبعا  پس از بر قراری نظام شاهی در آن سر زمین این ها هم طلب حق میکنند  ، بهتر است همین ملاها بمانند حد اقل از تجزیه ایران جلو گیری بعمل خواهد آمد .

    برای من یکی همه چیز تمام شده و امروز هرچه را که روی یوتیوپ داشتم پاک کردم دیدم شعورم دارد کم کم تاحد صفر میرسد ،  این زبان آزاد و فحاشی در بین مردم رایج است وزیر وکیل و دانش آموز و شاه و ملکه نمیشناسد این تنها اسلحه ای است که یک انسان شکست خورده میتواند بدان وسیله  شکست خود را جبران کند اینهم یکی از ” فرستادگان” بود که میبایست بدین نحو جلوی مبارزه ( اگر مبارزه ای در پیش هست ) بگیرد و حسابی حضرت ولایتعهدی را به کثافت بکشد و ما با خود بگوییم که اینها طرفداران نظام پادشاهی میباشند ؟پس آنهمه ادب و حرمت چه شد ؟ کجا رفت آن خصوصیت پاک و دست نخورده ایرانیان ؟ کجا شد آنهمه  اداب  دانی  وشان و عظمت گذشتگان به کجا رفت ؟  شاه گذشته که حتی به آن زن خبرنگار ( خانم اوریانا فالاچی) نیر هیچگونه تندی نکرد وبا کمال متانت و سخنان لبریز از معنا جواب بی احتیاطی ها و جسارت او را داد . 
    من پنچ بار این مصاحبه را تا نیمه خواندم و هربار با بغض و گریه آنرا کنار گذاشتم نتوانستم ادامه دهم و باین نتیجه رسیدم  شاه ایران محمد رضا شاه و پدرش برای این مردم خلی زیاد بودند ، خیلی پدرش این مردم را میشناخت که با آنها رفتاری تند و خشن داشت و خود او مانند یک رویا  ، یک خورشید به طالع ما درخشید و خیلی زود خامو ش شد گویا دنیا نیز دچار این بیماری  لات  بازی و فحاشی  شده همین ریاست جدید دنیای پرقدرت  »یو/ اس « نشان میدهد که مردم و شعورشان تا جه  نزول کرده است وبه کجا میروند وبه کجا خواهند رسید ، همه رهبران سر زمینهای دور ونزدیک به همین گونه با دیگران رفتار میکنند شاید تنها جایی که هنوز کمی احترام  وحرمت وادب داشته باشند  کشورهای اسکاندیناوی است که آنها هم  باحضور ایرانیان خوش بیان واعراب خوش زبان وسایر اقوام دچار دگرگونیها شده اند .
    هرچه روی یوتیوپب بود پاک کردم ودیگر خبری را هم نخواهم خواند  میل دارم چند صباحی در سکوت بگذرانم احتیاج دارم مغزم را  تقویت کنم باو غذا برسانم بنا براین مدت هاست که کتاب میخوانم  ویا همان کتابهای قدیم را دوره میکنم وبا همان الفاظ پاک وتمیز و نوشته هایی که بمن ارامش میدهند .

    اینها هم مانند همان خدای خانه ها یعنی تلویزیون که در محراب وبالاترین مرکز اطاق نشسته ومشغول شستشوی مغز ها میباشد  و مردم مانند سنگ چلوی آن نشسته ونگاه میکنند نگاه میکنند فوتبال است ، درمیانش سکس پخش میشود مد نشان داده میشود لحظه ای  ترا آزاد نمیگذارند که فکرکنی و یا بیاندیشی  من همیشه این خدا را در خاموشی نگاه داشته ام  غیراز زمانی که میل دارم فیلمی را ببینم که ارزش داشته باشد .

    این جانوران نیز همان نقش را بازی میکنند با یک دوربین  ویک بلند گو وچند رسانه مجازی مرتب  ترا از این سو به آن سو میکشانند ترا هول میدهند  بسوی نیستی   ترا ازخودت جدا میکنند  واز گذشته ات .
    .

    شب گذشته  با دیدن این شخص تازه وارد  ( شاید برای من تاره باشد ) ! گمان کردم در میان مردان قلعه هستم ویکی از انها دارد فحاشی میکند حتی گویا بانویی کامنتی گذاشته بود که مودب باشید  با وقاحت تمام  باو نیز  فحاشی کرد 
    وبا لحن لاتی گفت : زنیکه اگه نمیخوای برو گمشو خواهر  فلان و….غیره  اینها نماد مردان آینده ساز ایران ما هستند چند نفر را حسابی دراز کرد که من تنها یک نفر از آنها را میشناختم یعنی دنبال او بودم  او را نیز مزلف و…..ک …….! خواند

    بنا براین غیر از آن پیر مرداانی که کم کم دارند رو به فنا میروند  .وگفتارشان نیز مربوط به گذشته است واز آینده چیزی نمیگویند ، بقیه را به چاه ویل سرازیر کردم .
    من به درستی نمیدانم که خوانندگان من در چه سطحی از شعور قرار دارند ، ایمیل هایم را درون ” جانگ ” قرارداده و آنهارا بی آنکه نامی از آنها بدانم دلییت میکنم غیر ازآن چند نفری را که میشناسم  ادب دارند احترام میگذارند منهم با آنها در حد خودشان رفتار میکنم سپاسم را تقدیم میدارم  . بهر روی با نهایت تاسف باید چند روزی از خدمت شما عزیزان مرخص شوم  و بدین وسیله  فرا رسیدن سال نو و نوروز باستانی  را به همه ایرانیان پاک نهاد تهنیت میگویم ، سالی سر شار از خوشی ، سلامتی جسم و روح و از همه مهمتر سال آزادی ایران باشد برای همه  . با احترام / ث

    من به بدیار کسی رفتم  در آن سر عشق 
     رفتم  ، ورفتم  تا زن  ، تا باغ لذت  
    تا سکوت خواهش  ، تا صدای پر تنهاییی……..پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین «  اسپانیا / 18/03/ 2018 میلادی / …..
    تا دیداری دیگر .خدا نگهدار .
  • خانه به خانه !

    خدار ا شکر  که سر انجام پروردگار  از  خانه قدیمی وبتخانه اش  که مردم را خر کرده بود اسباب کشی کرده وبه ایران اسلامی نقل مکان نمود وکم کم نام ایران  هم تبدیل خواهد شد به یک کشور حکومت اسلامی ! وزبان هم تغییر پیدا میکند ، این جابه جایی واین  حماسه بزرگ را به اپوزسیون محکم و رقاصان و آوازه خوانان دوره گرد  تبریک میگویم .
     وباید بگویم خاک بر سر ملتی که چنین خوار شد و در عوض سوسمارستان  قدیم امروز حتی سافاری هم برای توریستهای خارجی  ساخته فهمید که دیگر مردم به آن چهار دیواری  اعتقادی ندارند و توریستهای تازه ونو پا برای گردش بجای گردیندن  دور یک دیوار  خالی  به چیز های دیگر احتیاج دارند .
      در جنگ جهانی دوم بهترین  و بزرگترین آثار با ارزش دوره رنسانس در ایتالیا ویران شد اما کلیساها محکم سر جایشان باقی ماندند یک بمب بسوی کلیساها نیفتاد  بهر روی خدای آنها گمان نکنم خانه داشته باشد ونقل مکان کند  ! وحال من دارم گذشته را بصورت نقاشی در این صفحه میگذارم و بیا د میاورم که شاهنشاه آریا مهر محمد رضا شاه مرتب در مصاحبه هایش میگفت :
    ما مسلمانیم  اما عرب نیستیم نژاد ما  آریایی است .حال درکوشه یک کشور فلاکت بار عرب در یک مسجد  تک وتنها خوابیده  و آیا روحش از اینهمه دگرکونیها دچار  آزردگی نمیشود ؟ .
    امروز دیگر درآن سر زمین  تلویزیونها کار گر نیستند  این منابر یا منبر ها هستند که مشتی دیوانه  وغولهای  بی شاخ ودم که از قفس فرار کرده واز غار کهف بیرون آمده اند دارند پهن  های ا مغز خود را بخورد ملت میدهند و عجب آنکه اولین حج عمره را هم بانوان سر زمین ایران زمین بجای آوردند!!!!!
    امروز خدای آنها درکنارشان هست  عده ای احمق  وابله  که قادر بفکر کردن نیستند  دارند شب و روز باین  اراجیف  گوش میدهند   و تماشا میکنند  از جایشان تکان نمیخورند  وتنها گوش میدهند وآنها نیز مغز وروح  مردم را مسموم میسازند آنها بازهم تکان نمیخورند  همین طور نکاه میکنند و گوش میدهند  منبر ومحراب برای آنها  جاذبه دیگری دارد شادی ونشاط برایشان حرام است گریه صواب دارد  و آنها مطیع ولال جلوی این منبر ها زانو زده  ونگاه  میکنند وگوش میدهند  حتی بفکر چیز دیگری  نیستند   چون خدای آنها نماینده اش را برای انها فرستاده است و امروز لابد صد درصد خوشحالند که خدا به آنجا نقل مکان کرده وخانه اش را آنجا بنا نهاده است !!!.
    تمام شب بیدار بودم وتنها زمانی چشمانم روی هم رفت شاخه های شکوفه دریک خیابان بلند بچشمم میخورد وفریاد میکشیدم شکوفه ها شکوفه ها ! درحالیکه امروز در بیشتر جاهای دنیا دیگر شکوفه ی نیست هرچه هست مصنوعی پلاستیکی  است  و من  ویرانی  دنیا  را کاملا احساس میکنیم .
    خوب زمانی که  دری را پشت  سرت میبندی  دیگر نباید به پشت آن بنگری حال درخلاء زندگی میکنی سر زمینی نداری ، خانه ای نداری روی زمینی که راه میروی متعلق بتو نیست آنرا زیبا ساخته ودکوراسیونش را معطر کرده ای اما هیچ عطری از آن بر نمیخیزد نه عطر زمان گذشته ونه عطر ی که دوستش داری ،  حال دیگر نمیدانی از زندگی چه میخواهی ؟  روی یک الا گلنگی نشسته ای و بالا  و پایین میشوی  ، اینجا ریشه کرده ای اما میدانی ریشه ات سست است  روحت در ورای ان سر زمین میگردد ، بیمار شده ای کسی نیست دست ترا بگیرد ، آمبولانس حاضراست .
    کسی از روح بیمار تو خبری ندارد  آسمان بالای سرت آبی است و خورشید زیبا میدرخشد اما تو آنرا نمی بینی  بیاد آن لکه زردی  خستی که درمیان دودهای  آسمان سر زمینت نمایان است .
    در میان زمین  واسمان  دریک بی وزنی زندگی میکنی  مانند همه نفس میکشی ، غذا میخوری ومانند همه آنر تخلیه میکنی اما یک رباطی ،  .
    بهایی را که میبایست برای این فرار بپردازی پرداخته ای جوانیت را وآرزوهایت را که گم شده اند  چقدر آرزو داشتی نوه ات را میان اطاق روی فرش میخواباندی وشکم اورا غلغلک میدادی اما نوه ات با یک اسباب بازی جدیدی  وارد میشود بی آن که سر ش را بالا کند تنها خم میشود تا تو موهایش را ببوسی ، سپس سرش را دوباره به درون همان اسباب بازی میکند ومشغول باری میشود  نوروز است شام عیدرا تهیه کرده ای اما کسی نیست امریکایی با روسی قهر است وبچه ها در سفرند برایشان عید مفهومی نداردعید آنها گذشته در میان یخ بندان وسرمای شدید سال را نو کرده اند  ، امروز همه بیمار ی تکنو لوژ ی را گرفته اند وتو هنوز در فکر عدسهایت هستی که تا چه حد رشد کرده اند. وبفکر ساعتی که زمین تکان میخورد وطبیعت دگر گون میشود و یکسال دیگر از عمر تو پایان گرفت .سالی دیگر به عمر بی مصرفت اضافه میشود .
     میبایست دراین سر زمین خودت را با مردمش  وفق میدادی ، میبایست  ذوب میشدی ، حال در میان فامیل بین المللی هنوز درفکر هفت عدد” سین “هستی که دور خودت بچینی با وسواس برای سال نو همه چیز را تمیز و پاک و طاهر نگاه داری و ساعت تحویل نگاهت را به ساعت به دوز ی بعد بخودت تبریک بگویی و در آیینه خودت را ببوسی  وسپس چند تلفن یا چند پیغام روی گوشی ات وهمه چیز تمام میشود . چه اصراری داری ؟  خوب نگران خود با خداوند هم مباش  بفکر روابط بین خودتان باش خدا خانه اش  را عوض کرده ودیگر   مومنین  وراهیان راه حج نباید راه صحرای را در پیش بگیرند  خانه خدا عوض شده وبه ایران زمین  نقل مکان کرد  جایی که روزی خورشید عالم بود . وتو؟؟؟؟  کعبه یا همان مکعب را درخانه ات  نیز میتوانی با مقوا هایی که درو میریزی درست کنی ..در گذشته نقاشی میکردیم ، مجسمه میساختیم ،  بناهای بزرگ  وبا ابهت میساختیم  آواز خوان داشتیم آهنگساز داشتیم سرود ملی داشتیم .  اما امروز د رخواب خوشیم مانند لاک پشتهایی  که از سرمای زمستان  یخ زده باشند هنوز درخوابیم آنهم درحالیکه دنیای مدرن هفت آسمان را رادر نوردید و در کرات دیگر خانه میسازد  من به زمین گره خورده ام وبه خاک خود میاندیشم که ازدست رفت . وحال کم کم میروم تا تبدیل به یک موجود دیگر و  یا شاید یک حشره شوم . پایان 
    فرا رسیدن سال نورا به ایرانیان  محترم و عزیز تهنیت میگویم .
    حافظ سروده بود که : 
     درخرابا ت ” مغان”  نور خدا میبینم …….ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / تسپنیا / 17/03/2018 میلادی / برابر با 26 اسفند 1396 خورشیدی!…
  • کنون باد درکف..

    پیر کنعان چمنش گوشه بیت الحزن است 
    هرکجا  بوی گلی  باد رساند چمنست 
    هر که از بندگی خویش مرا باز خرد 
     بنده اویم  اگر زاهد و گر برهمنست ……….” عرفی شیرازی “
    —————————–
    نه، خبری نیست ،  خبر چندان  تازه ای نیست ، همان جنگهای خیابانی ، همان موتور سوران نقاب دار  و صورت  پوشیده وهمان ضد و نقیص ها وهمان گفتارها ، لزومی ندارد درجبهه های  جنگ باشیم ، جنگ در کنارمان پا به پای ما راه میرود  هم نفس ماست و مرگ در هر گوشه و کناری در کمین . 
    در جنگ جهانی اول  مردان با دل و جان و روحی پرتوان برا ی خاطر صلح جهانی !!! به جنگ رفتند وکشته شدند وجان دادند و مدال افتخار را نیز خانواده هایشان در ویترینها نگاه داشتند  و به آن مفتخر بودند .
    جنگ جهانی دوم  مردی دیوانه خود خواه و نژاد پرست  دنیا را به آتش و خون کشید دیگر رمقی در کسی باقی نماند و دیگر خبری از صلح جهانی نبود  هرچه بود خودخواهی بود و انبار کردن اموال و دارایی .
    جنگ سومی درراه است اما معلوم نیست دیگر جهانی بماند یا نه و آیا کسی دل برای دیوارها و خشت های کهنسال میسوزاند ؟ یا شانه اش را بالا میاندازد و میگوید بدرک !
    اعطای آزادی به مردمی که هنوز خود را نمیشناسند ابدا کار خوبی نیست  تمام آرزوها بباد می روند  دیگر از راه مبارزه  و یکپارچگی  ملتی به دست نخواهد آمد  روز به روز و بیش از بیش  مردم دارند به چشم میبینند که برای یک زندگی  آزاد کافی نیست  که یک رو صبح  در ماه مارس یا آپریل ناگهان تانگهای دشمنی نا دیده  به خیابانها بریزند  و بساط دیکتاتوری  متعفن و مرده  قبلی را بر چینند وخودشان درگوشه ای پنهان باشند تا  خورشید تازه ای بدمد !!
    مردم ایران  در زمان انقلاب هفتاد و پنج با یک گل میخک بر لوله تنفکهای ارتش آرام به جلو رفتند برای آزادی  روحشان و آزادی گفته هایشان نمیدانستند که غولی درشیشه خوابیده و ناگهان تنوره کشان بیرون میاید ، وحال بر گرداندن  آن غول به شیشه کار بسیار مشگلی است اروپا سر گردان ، بو گرفته ، کهنه خودش دست وپای خود را گم کرده است ، و آن روسیه سرخ که حالا تدیل به طلای ناب شده حاکم است  آنهم در لباس مذهب و دین و زنان را مانند زنان روستایی دوران تزار در پارچه ها میپیچند ، دیگر نمیتوان بامید چند نانگ کهنه نشست باید سر به اسمان برد و دید کدام موشک ناگهان فرود میاید؟ 
    روزی همه میگفتند که ” تمام راهها به ” رم” ختم  میشود امروز رم نیز قوای خودرا ازدست داده وچشم به آسمان دوخته ومشغول فروش اسلحه به دیگران میباشد ویا با ورود قاچاچان  و مافیای مواد مخدر وزنان خود فروش  امرار معاش میکند دیگر رم غذایی کافی ندارد تا به مردم دنیا ودهانهای باز وگرسنه برساند آب دریا ها واقیانوسها نیز آلوده وقابل نوشیدن نیستند تنها جای  خاکستر مردگان ویا جسد پناهندگان میباشند .
    وما دچار نفرین  بزرک ( نفت) شده ایم وتا این  نفرین مارا رها نکند همچنان درخاک وآتش وکثافت غوطه میخوریم وصاحبان اندیشه مان نبش قبر میکنند وتاریخ را برایمان دوره کرده بر آن حاشیه مینویسند !.
    اطلاعات ما درباره شاهان گذشته بسیار کم است  حتی درباره آخرین شاه ایران  شاه همیشه اسرار آمیز بود  توصیف روحیه او بسیار مشگل است تنها باید اورا دوست داشت واز آن یکی آن پیر مردی که او را قهرمان دوران مشروطه نام نهاده اند آن پیر مرد لندوک بیمار روانی ومذهبی  دوری کرد ،  
    امروز پرده سکوتی در اطراف ما کشیده شده است  وهنوز هم این پرده محکم به دورمان  میخ شده  هیچ چیز نباید گفت ویا نوشت حتی درباره حوادث وکشتارها ونام بردن از کسی  من تنها گناهم این است که ضد فاشیزم میباشم  هیچگاه  درهیچ مبارزه ای شرکت نکردم نه قوای جسمانی ونه روحی من بمن اجازه این مبازرات را نمیداد من یک روحیه شاعرانه دارم و بسیار گوشه گیرم ، گا هی درمیان دوستانم نیز ساکت مینشنینم  هیج  روزنامه ویا محله ای رانمیخوانم تنها به اخبار صبح زود گوش میدهم وتمام میشود و میدانم که نیمی از این خبرها کنسرو شده اند  مسئله شکنجه درز ندانهای ما  یکی از وحشی ترین نوع کارهای بشر است ، 
    روز گذشته در یکی از خبرها یا سایتها خواندم که مرد ی با پای پیاده از سوئد به ایران سفر کرده تا به پابوس کوروش برود در تبریز اورا گرفتند و دیگر خبری از او نیست ! مرگهای خاموش در زندانهای ایران همچنان ادامه دارد و یا چاقوکشان و دهان گشادها ما بیرونیها را تهدید میکنند ، چرا درکار آنها دخالت داریم ؟ کفتر مرده که دیگر کشتن ندارد بعضی از ماها درواقع مرده ایم خودمان بیخبریم .
    در زمان استالین خروشچف جرئت آنرا پیدا کرد که کارهای خلاف او را بر ملا کند اا درباره این یکی !!!! این یکی تنها به شمش طلا علاقه دارد ومواد رادیو اکتیو برای کشتن دشمنانش . پایان
    حد حسن تو  به ادراک  نشاید دانست 
    این سخن  نیز باندازه ادارک منست 
    هر کسی را قدم  ما نبود  در ره عشق 
    هر که در جامه ما بود کنون  درکفنست …………ثریا ایرانمنش » لب پرچین «/ اسپانیا / 16/03/ 2018 میلادی برابر با 25 اسفند 1396 خورشیدی /…
  • نیویورک نیویورک

    میزبانی نی که زجان سیر کند میهمان را 
    چه ضرورتست که آراسته  سازد خوان را ؟……صئب تبریزی 
    پسر بزرگم چند روزی برای تعطیلات به ” نیویورک” رفته ومرتب عکس میفرستد ، امروز برایش نوشتم من نیویورک را دوست ندارم و اصولا از امریکا خوشم نمی آید ! نمیدانم آیا این حرف کفر است وبخدایان توهین شده  یا میتوانم عقیده امرا بگویم ، من آن خیابانهای باریک وعمود برهم را دوست ندارم وآن ساختمانهای بلندی که انسانها برای خودشان ساخته اند تا ا زشر ما زمینی ها راحت باشند ، دوست ندارم  واصولا به خدای امریکا هیچ تعلق خاطری ندارم خدای آنها ” وال استریت ” است وکشیشانشان همه با لباسهای مرتب مشغول بالا پایین کرد ن ارقام میباشند  به هرطر ف که نگاه میکنی شگفت زده میشوی  ساختمانهایی که زوایه های آنها از چدن است  واتومبیلها آنقدر بزرگ  ومردانشان گویی فاقد ستون فقرات میباشند  همه راست مانند چوب خشک راه میروند ،  در معبد خدای امریکا باید پول داشت ، مرتب مالیات را پرداخت کرد و برای زخمهای دل وروحت نیز باید بیمه داشته باشی هزاران نوع بیمه پیامبرانشان که همان  بانکها باشند بتو عرضه میکنند .  آنجا تو وجود نداری تنها یک شماره ای  ارزش های معنوی آنجا خریداری ندارند باید کار کنی بدوی  و درحال دویدن یک ساندویج بد بوی سوسیس سرخ کرده را به دهان بکشی همه نوع آدمی از هر نژادی درآنجا یافت میشود وتو باید سرت راپایین  بیاندازی نگاه نکنی والا یک سیلی محکم  بر گونه ویا یک کارد در پهلویت فرو میرود .
    من تنها چند ساعت درفرودگاه نیویورک درانتظار آن اطاق بزرگ بودم که مارا بطرف هواپیما میبرد میخواستم به نیواینگلند بروم به ماسا چوست ( کوه آبی ) ، در آنجا دنیا کمی فرق میکرد اما باز همان خدا حاکم بود  کار وبرای خوردن یک غذا یا یک تکه پیتزا باید  ساعتها د رصف ایستاد ، تنها جایی که هنوز روحم درآنجاست ه ( نیوپورت )بود  دلم میخواست آنقدر پول داشتم که یکی از آن خانه های بزرگ را میخریدم وبچه هاونوه هارا به آنجا منتقل میکردم !!! امروز هم در یک نیو پورت حقیر زندگی میکنم دریک دهات یک دهکده با مردمانی بی سواد وقدیمی با کلیساهای مخروبه ونماز اعشای ربانی روزهای یکشنبه . دموکراسی ناشناخته کپی کردن از روی دست همسایه بغلی ! 
    دیگر دچار کابوسی نمیشوم  سنتهای ما چیز دیگری بودند  ما هنوز انسان باقی مانده بودیم به گدایان در خانه غذا وآ ب میدادیم ، هنوز در خانه ها زنجیر وقفل وآلارم نداشت همچنان نیمه باز بودند  ، به هنگام اتفاقی ناگهانی  همسایه را صدا میزدیم وفورا همسایه سر میرسید ، هنوز به مرز حیوانی نرسیده بودیم همه چیز خانگی بود از نا ن گرفته تا میوهای نایاب . 
    حال امروز گوشتهای رنگ شد نا مرغوب ومعلوم نیست متعلق به چه حیوان وچه بسا انسانی باشد ، میوه ها همه یک شکل سبزیچات بکلی نابود ویا درون بسته های چند مثقالی .وباید احساسات مغزی خود را  پنهان نگاه داریم  تنها باکسی برخورد کنیم  که مارا به درستی درک میکند  امروز دیگر نمیتوان کسی را دوست داشت  نفرت بیشت در دلهای انباشته شده  آنهایی که بازوان قوی وهیکلهای گنده دارند  ظالم و.درهمه کاری دخالت میکنند  باعث رنج و عذاب کسانی  هستند  که خود را مانند او ” خدا” نمیدانند  در این زمان است که آرزو میکنم ایکاش مرد بودم .زن بودن وظرافت روح واحساسات   دیگر کهنه شده است .واینها همه از سر برکت خدای ” امریکا ” است وخدایان دیگری که ظهور کرده اند وما هنوز به درستی آنهارا نمیشناسیم .
    به بردگان امروز مینگرم در لباسهای یک شکل در میدان فوتیبال که اسلحه های گوناگون  هم دردست رهبرانشان هست ، اسپارتاکوسهای چدید اما اسپارتاکوس تن به بردگی نداد وبر صلیب جای گرفت  اینها از سر زمنیهای مختلف با زبانهای مختلف مشغول برده گی میباشند توپ را باید داخل تور دشمن انداخت .. امروز خدا هم درلابلای ” بیزنسها” گم شده است تنهای صدای خدایان اارتباط جمعی  ورسانه هاست  که مرتب بتو دستور میدهند :
    این را بخورد ، اینرا بپوش واین اتومبیل را بران  و باین شهر سفر کن دستور پشت دستور صادر میشود وتو در عالم خود گم شده ای .
    هر که بیحد شود  از حد نکند پروایی 
    چه غم از محتسب شهر بود مستان را 
    کاش یکبار بسر منزل ما می آمد 
    آنکه  بر تربت ما ریخت گل و ریحان را 
    ———————————————-ثریاایرانمنش » لب پرچین « 15/03/2018 میلادی / اسپانیا /……
  • چند شاخه گل

    قبل از هر چیز چند شاخه گل ویا چند شاخه شکوفه بهاری را تقدیم شما عزیزانم مینمایم . با سپاس .
    امروز کمی دیر شد میبایست به آزمایشگاه میرفتم  هنگامیکه بمن دستور میدهند خون آزمایش کنم گویی میگویند برو یگ خشت تازه روی گورت بگذار ، رگهایم باندازه رگهای بچه های نوزاداست بنا براین صد جای دست مرا سوراخ میکنند سر انجام میرسند به حرف خودم وباید بروند سوزن بچه های نوزارد را بیاورند تا بتوانندخون مرا درون لوله های آزمایشگاهی کنند .
    امروز دیگر جایی نمانده بود نزدیک زگهای دستم را سوراخ کردند ، قلبم  داشت از جای کنده میشد هم گرسنه بودم وهم تشنه جمعیت هم زیاد بود ، وشرمنده پرستاران میشوم که آنهارا اذیت میکنم خوشبختنانه همه مهربانند و مرا تحمل میکنند .
    گاهی فکر میکنم  انسانهای خوب  ویا بد وجود  ندارند ، فقط لحظاتی   وجود دارد که طی آن  ما یاخوب هستیم یا بد ویا وحشی میشویم وآدم میکشیم امروز هفده یوتیوپ روی تابلت من بود هر روز یکی پیدا یشود و نقد ودستور میدهد  انتظار ها به پایان میرسند هنوز ایران کار دارد تا  کشوری شود مردمش هنوز باید اول خودرا بشناسند وبدانند که چه میخواهند  یکی از چپها انتقاد میکند چرا چپ ها راهشان عو ض شده دومی راستهارا نا چیز میشمارد وپول پرست خطاب میکند چهارمی میگوید تکلیف خودرا با این جماعت معلوم کنید مردم هم دورخودشان میچرخند شورش میکنند اما راهبری ندارند ،  انتظار وانتظار  ودوباره  سروصدا و منظره خون  وخطرهای ناشی از اعدامهای بی رویه  هیچ انسان آزاده ای بخاطر  کشورش آدم نمیکشد بلکه اورا میسازدتنها آن حرامزاده های کثیف هستند  که دیگرانرا به کشتن میدهند  وخودشان پیروز میشوند  کشتی سر زمین ما در تاریکی روی آبهای ناشناسی حرکت میکند چراغ راهنمایی نیست فاز دریایی راه را نشان نمیدهد تنها چند چراغ قوه دستی روشن وخاموش میشوند .
    من درمورد اشتباهات انسانها عقیده دیگری دارم  این عقیده  را قبلا ” گوته ” هم بیان کرده بود  اشتباهات  یک مرد از او انسانی  دوست داشتنی  میسازد ، اگر خودرا بشناسد  اما درمورد یک زن نمیدانم چون خودم همیشه درمعرض آزمایش وخطر بوده ام یعنی به راستی همیشه همین بوده ام  تنها فرقی که کرده ام دیگر فریب نمیخورم  حتی به احساسم نیز گوش فرا نمیدهم تنها یک تماشاچی بیطرف .
    من مریم مقدس نیستم  وخیال هم ندارم دراینده همین باشم  فقط آنچه را که انجام میدهم  که حق من است ، دفاع کردن از خود از زندگیم وخانواده ام ، دران زمان دیگر من نیستم ببری خشمناک و درنده که دوست و دشمن را نمیشنا سد و پاره میکند .
    از زندگی درسهایی سخت تزار امروز فرا گرفته ام  آموخته ام که چگونه باید با اطرافیان برخورد کرد از چهر شان میتوانم تا اعماق وجودشان سفر کنم ، درانتظار هیچ خوشبختی نیستم  خوشبختی ابدا وجود ندارد تنها لحظاتی حاکی از لذترا ما خوشبختی مینامیم ( مانند امروز که نزدیک بود  قلبم از کار بایستد  بسکه سوزن در دستهایم فروکردند تا رگ را بیابند هنگامیکه با سر گیجه از اطاق بیرون آمدم تلو تلو خوران احساس خوشبختی کردم که زنده ام در رستوران بغل یک تکه نان خشک با کمی مربا ویک قهوه نوشیدم وراه افتادم باران به آهستگی میبارید اما هوا بهاری هنگامیکه بخانه رسیدم  خوشبخترین انسان روی زمین بودم . این همان لحظه است .
    دراین جا برای دعاا کردن میگویند ” سلامتی ، عشق وپول من آنرا درست کردم ، سلامتی وعشق ، پول یعدا خودش خواهد آمد پول بدون عشق وسلامتی فایده ای ندارد .
    زندگی جناب شرایتون هتل دار معروف که نمیدانم هنوز هتلهایش هست با آنها هم رفته اند  را میخوادم در زندگیشان آمده بود که ایشان تنها با ( پنجاه ) سنت شروع بکار کردند!!! من با پنجاه هزار یورو حاضرم کار کنم اما چگونه میتوانم آقای شرایتون بشوم یا بانوی ایوانا ترامپ ؟!..
    ..
    دومرد بزرگ دیروز و امروز از این دنیا رفتند یکی ( ژ یوانشی ) طراح معروف  که مدل او اودری هیپورن بود وعطر های او مورد علاقه من ودیگری ( هاوکینز ) فیزیک داند وعالم معروف انگلیسی درخبرها تنها درآخر خبر آمد!!! من خبرهارا درسایت اسکای خواندم حال وجود بی وجود من برای ای دنیا چه فایده دارد؟ کسی نمیداند ، نه کسی نمیداند کی واز کجا آمده وچه موقع به کجا خواهد رفت / پایان 
    ثریا ایرانمشن /» لب پرچین « اسپانیا / 14/03/2018 میلادی /
  • جنگ هفتاد دوملت …..

    یک هفته تمام ما دل غشه داشتیم ودست آخر گریستیم !!
    اسپانیا درعزای کودکی  که به دست زنی  افریقایی تبار کشته شده  ” هنوز علت نامعلوم است ! ”  سه روز عزای عمومی اعلام کرد پرچمها نیمه افراشته شدند ! 
    نمیدانم باز چرا امروز بیاد آن روزهای تلخ افتادم  با مقایسه مردمان آن روز با امروز میبینم فرقی نکرده تند ، تنها لیاسها ، مردم وزمان عوض شده است ، بیاد ” پرپر” یعنی پریدخت خانم افتادم که نسبت دوری با ملکه عصمت همسر رضا شاه داشت ! حال سگی ببامی جسته گردش بما نشسته ،  بیا وتما شا کن گویی خو د ملکه  کلئوپاترا ست که درکنار سزار نشسته به هنگام دیدار حتی خواهرش از اتومبیل پیاده نمیشد ومیگفت بیایید من شمارا ببینم ، دست کمی از ” لیدی های ” بی بی سکینه نداشت شاید هم خودش  را درقالب آنها میدید .
    از قضای بد روزگار سرنوشت مرا با این قوم درآمیخت  بیاد کتاب معروف اوریانا فالاچی افتادم ” پنه لوپه داشت به جنگ میرفت ”  آنهم چه جنگی ؟ جنگ بین خانواده اشرافی ویک خانواده معمولی ! ده بیا ، طبق فرغون که هیچ  کامیون کامیون میبایست افاده بخریم سکوت مرا حمل بر حماقت من میکردند درحالیکه ترجیح میدادم در برابراین قوم سکوت کنم من نواده میرزا آقاخان کرمانی بودم از خانواده او بلند شده بودم اندیشه هایم بلند وپر بار بودند حال باید با مشتی بی سواد وعامی تنها بخاطر لباسهای مارکدارشان ورفت وآمدن شان بین دربار و بین ایران واروپا ومیهمانی دادنهایشان حرکت کنم .
    بیاد دارم اولین شبی که من وهمسرمرا دعوت کردند ( افتخار بزرگی بود ) پیشخدمتها با دستکشهای سفید وفراک از ما پذیرایی میکردند ومن حیران بودم که درحانه یک ایرنی هستم یا دریک مجلس بزرگ لیدای مکش مرگ ما ، دکمه های بلیزر پسرشان یک پهلوی بود ! وشبی که برای دیدن اولین فرزند من تشریف فرما شدند بخانه ما نیامدند گفتند پله ها زیاد است ( راست هم میگفتند پنجاه وهفت پله بدون آسانسور) من درقلعه دیوان زندانی بودم ، بنا براین میهمانی درخانه همشیره پرپر خانم انجام میگرفت عده ای میهمان آمدند عروسشان دختر تیمسار فلان و من در گوشه ای به نظاره نشسته بودم ودیدیم یکی از بانوان  مادر پرپر خانم هلویی را وسط بشقاب گذاشت وکارد وچنگال را برداشت تا هلو را بخورد هلو سفت بود از درون بشقاب پرید وسط اطاق !!! آنجا بود که من سر خنده را رها کردم وسپپس گفتم :
    ما دهاتیها عادت داریم هلو رابا دست  بخوریم آنچنان که آ ب هلو روی دستها و بازوان را را خیس کند ! همه نگاهی عاقل اندر سفیه بمن انداختند ومن رفتم اطاق بالا درکنار بچه ام خوابیدم موقع رفتن شد ، آهای کجایی ، ناگهان بیادآوردند که ولیمه وچشم روشنی برای بچه نیاوردند  فلانی تو پهلوی داری ؟ من گفتم مهم نیست بعدا سکه پهلوی را به همسرم بدهید او بیشتر احتیاح دارد  تا من.
    کم کم دوست شدیم یعنی قمار  مارا بهم نزدیک کرد  به کلوب ایران میرفتیم بازی میکردیم شام میخوردیم وکم کم پرپر خانم از اوج به پایین خزید چرا که پسرش را ازدست داد وهمسر ش رانیز ازدست دادومن تازه فهمیدم چه زن ساده دل ومهربانی است تنها فریب آن خواهر کوچکش را میخورد با پای چوبی اش وجاوکردنهایش .
    بعدها شنیدم پرپر درخانه سالمندان است وکور شده دیگر خبر ندارم دامادش آجودان شاه بود که فوت  کرد وخبری از بقیه ندارم میلی هم ندارم که خبری ازانها داشته باشم  آنهاهم خودرا ” ژن برتر” میدانستند بخاطر بازاری بودن وتجارتها وغیره و……..؟! 
    پرپر تنها بیست سال زندگی توام با سعادتی داشت وما هرکدام تنها بیست سال زندگی میکنیم امروز با نگاهی باین جماعت تازه به دوران رسیده میبینم فرق چندانی نکرده اند آن زمان با کلاه پهلوی وشاپو بودند حال امروز با عبا وعمامه وچادر سیاه البته آن روزها  هم درآن خانواده عده ای سخت مومن بودند وانگشت دردهانشان میگذاشتند تا غریبه صدایشانرا نشود .نه چیزی عوض نشده ما اسیر زمان ومکانیم تنها جایمان عوض میشود .
    امشب شب چهار شنبه سوری است هوا ابری ونشان باران است ما قرار بود از روی شمع بپریم حال اگر باران بیاد باید شمع را درگوشه راهرو بگذاریم ویکی یکی از روی آن بپریم ونشان بدهیم که چقدر پایبند آیین پیشینیان ! هستیم آجیل هم آماده است . منهم خسته . پایان 
    ثریا / اسپانیا / شب چهار شنبه سوری 21 اسفند ماه  1396 برابر با 13/03/2018 میلادی میلادی . 
  • نامه سفارشی

    بسم ا ز چشم گریان اشک ناکامی ستودنها 
    بسم در سوگ یاران نغمه ماتم  سرودنها 
    هزاران رنگ و نیرنگ از فلک  دیدم و حیرانم 
    که مقصد چیست گردون را از این باز ی نمودنها …..پژمان بختیاری 
    روز گذشته برگه ای از پست در جعبه نامه هایم بود ه یک نامه سفارشی داشتم از ” مادرید” که باید از پستخانه میگرفتم ! تعجب کردم ! من درمادرید کسی را نمیشناسم روزی و روزگاری درد یوانخانه دراویش چند روزی بکار گل مشغول بودم و سپس عطای آن خود ساختگی وفرو رفتگی وبه آسمان رسیدن را بخودشان بخشیدم وبا تنی بیمار بخانه برگشتم واز این داستان قریب بیست سال میگذرد ! نگاهی به فرستنده انداختم ، تنها یک کلمه بود ” مائر ید ” نه نام فرستنده مشخص بود ونه انیکه آدرسی وجود داشت ار سر سیری نام مرا کج وکوله در بالای آن نوشته بودند ، بعلاوه راه من تا پستخانه راهی نزدیک نیست بایدبه شهر بروم ! آنرا پاره کردم  و دور انداختم  وامیدوارم نامه به دست فرستنده اش برسد .
    نمیدانم  شما هیچگاه  دقت کرده اید  گاهی یک حس خود سری  و عناد   یک میل شدید آزردن  و بد کردن  بخود در وجودتان   بیدار میشود ؟  این حرص و تمایل  شدید  مودلو عوامل  نیرومندی است  که در وجود انسان جای دارد  و د راعماق قلب  انسان  نهفته است  ؛ چند صباحی است که این حس در من بیدار  شده خود آزاری  . گویی خود خود مرا تنبه میکنم  از اینکه  چرا پای بعرصه وجود گذاشته ام .
    نمیدانم چرا بیاد سگ کوچکم افتادم که  آنروز صبح مادر با کارد بر فرق سرش زد و او را نیمه جان وخونین در گوشه ای رها ساخت پدرم او را فورا ا برای مداوا به نزد دکتری برد اما سگ درراه جان داده بود و نتیجه اش یک سیلی محکم بود که بر گونه مادرم خورد .
    اوف  ،مادرجان بیاد دارم چگونه موهای طلایی ونیمه سفید خودرا با مشت میکندی وبر سینه ات میکوفتی  و خود را لعنت میکردی از اینکه مرا به دنیا آورده ای .
    من در جنگل بزرگ گم نشدم ، خود خودم را یافتم چرا که مرتب کتابی در دستم بود نه مادام کاملیا شدم ونه آن راهبه مقدس درون یک دیر ، یک انسان شدم ، و تنها خود را آزار دادم نه دیگران را .
    هنوز روز نیامده  صبح زود است  خسته از خوابهای طولانی ، در کنار فرشته صبح نشسته ام و در انتظار طلوع خورشید هستم  همه جا ساکت وهمه چیز آرام است  و درفکر  آن نامه ناشناس هستم ، من دیگر در این دنیا کسی را نمیشناسم به غیر از بچه هایم وخانواده همسران آنها ، دیگر دوستی ندارم  حتی آن دوست قدیمی من همسر ژنرال نیز در شهر خودش از دنیا رفت ، امروز دیگر آ ز آن همه رفت وآمد وشکو ه وجلال و لباسهای گرانقیمت و میز بزرگ خبری نیست ،  مانند یک مرغ کرچ درون یک سوراخ  نفس میکشم وتنها ارتباط من با دنیای خارج همین صفحه کوچک است  مانند یک بوته کوچک  بو.دم  با عشق بزرگ شدم  امروز درختی کهنسالم  و تنها در انتظار کسی هستم که مرا از ریشه بیرون بکشد  در انتظار هیزم شکن زمانه . حسرتی به دل ندارم زندگی بطور کسل کننده و یکنواختی میگذرد  روزی مانند آب یک چشمه  با عشق  از دل سنگ  بیرون میامدم  امروز سنگ خارا است   که سرم را به آن تکیه داده ام .
    بهر روی دیگر کسی نمانده همه رفتند ، همه رفتند آنهاییکه دوست میداشتم ویا دوستم داشتند وحتی دشمنانم نیز رفتند تنها بعضی از اوقات دررویاهایم   شوری بپا میکنند ومن صبح خسته و کسل ار جای بر میخیزم واز یاد میبرم که شب گذشته چه ها در خواب دیدم .
    روزگاری  بود که شبها میترسیدم  از تاریکی ها وتنهایی اما  امروز هنگامیکه شب فرا میرسد  خود مرا درنقاب  تیره وظلمت آن پنهان میکنم  ودر تاریکی جرئت ازدست رفته را باز میبابم  وشاهین وار  دردل ابرها ی اسمان به پرواز درمیایم  وحشت واضطرابی ندارم  وتا سپیده دم که برمیخیزم واولین کارم نوشتن است .
    نوشتن بمن روح میدهد ، جرئت بیشتری میدهد و مرا تسکین میدهد و یا کتابی زیر بغل میگیرم درون  آشبزخانه کوچکم در کنار فنجانی قهوه مینشینم تا صبح واقعی بدمد و باز روز بیهوده دیگری را از نو شروع کنم ،  
    بنا براین دیگر در انتظار هیچ کس و هیچ معجزه ای نیستم . پایا ن
    ادعای فضل ونقش وخودستایی دیدم اما 
    در بسی دانشوراان جز مردم عامی ندیدم 
    ——————————————– ثریا ایرانمنش / » لب پرچین « / اسپانیا / 13/03/2018 میلادی و…….. شب چهارشنبه سوری !
  • سالگرد

    پرده را برداریم 
    بگذاریم که احساس هوایی بخورد 
    بگذاریم ، بلوغ  زیر هر بوته که میخواهد 
     بیتوته کند 
    این روزها باید سالگرد رفتن تو از این دنیای  بی ثمر باشد ، امروز صبح ناگهان جلوی چشمانم نشستی ، نه ، فراموشت نکردم  ، کتابهایت هنوز درقفسه  کتبابهایم   جای دارند  با خط وامضای تو .
    روز گذشته در آشپزخانه ناگهان احساس کردم کسی بازویم را گرفت ، ترسیدم ، برگشتم ، کسی نبود ، حال دراین  پندارم شاید تو بودی  آمدی تا بگویی بیاد من باش دیگران مرا فراموش کرده اند.
    آنروز که عشق با شاخه ای از سنبل  بر سرم فرود آمد ،
      وفرمان داد که بیایم  وبه دنبالت بشتابم  دوان دوان  مانند دوبچه خردسال  از رودخانه هاعبور میکردیم از قله کوهها  و پرتگاهها  عرق از سر رویمان جاری بود  قلبم چنان میزد که نزدیک بود درهم بشکند چیزی نمانده بود که در پایت جان بسپارم  .
    آنگاه عشق بالهای لطیف  خود را  بالای سرم باهتزاز درآورد  و گفت ، بس است ، بلند شو ، تو لایق عشق او نیستی . خندیدم .، راست گفت ، من رفتم وترا تنها گذاشتم میان ما تنها چند خط رد وبدل  شد و سپس پایان گرفت .
     میدانم که چند سال بر من گذشته  اما نمیدانم  که آنچه باقی مانده  چند اندازه است روزی تنها آرزویم این بود که به دیدار تو بشتابم وگلی را بر مزارت بگذارم اما این امر هم ناممکن شد .
    امروز فرشتگان جهنم  دست وپاهای  عشق را  با زنجیر ها محکم بسته اند  وزیباییها گم شدند  امروز خاک تیره  آبها را مینوشد  ودرختان راخشک میسازد  دریاها سیلاب شده  به هرگوشه ای میشتابند ومجالی برایمان باقی نمیگذارند که سری بخانه دل بزنیم .
    بیاد داری که گل شقایق را چقدر دوست داشتم بعدها فهمیدم این  گل افیون است  و کبوتران را و خورشید را  امروز از کبوتران که جلوی بالکن خانه ام عشقباری میکنند بیزارم  واز خورشید نیز گریزان .
    اگر آن گلهای زیبایی را که برایم بایستگاه قطار آوردی امروز داشتم  آنها میدانستند  که دل من چگونه خونابه میریزد  اگر بلبلانی  که هر صبح روی شاخه درختان میخوانند  از دل غمگین من باخبر بودند همگی فرود میامدند تا مرا دلداری دهند .
    ای یار مهربان  که در گور خفته ای من به نزد تو خواهم آمد  و ترا تنگ دراغوش خواهم فشرد تا از سرما ورطوبت زیر خاک درامان باشیم .
    امروز من دردها ی بزرگم را درقالب نوشته های کوچک به حراج گذاشته ام  ونغمه هایم بیصدا  باز بقلبم باز میگردند   ….ودیگرهیچ .یادت گرامی روانت شاد .نوروزت پیروز !.
    وشاعری را دوست میدارم که دوست داشتی .پایان  
    صبح وقتی که خورشید  بیرون میاید  متولد میشویم 
    هیجانها را پرواز دهیم 
     روی ادراک فضا 
    آسمانرا  بنشانیم میان  دو هجای ” هستی ” …..سهراب سپهری 
    یک دلنوشته / ثریا / اسپانیا / 12 مارس 2018 میلادی .
    ————————————————————
  • گاریل

    خبر تلخ بود ،  خیلی هم تلخ بود .
    گابریل پسر بچه زیبا و ده ساله  که گم شده بد بین خانه مادر بزرگش تا خانه دوستش که تنها چند متر فاصله داشت  همه شهر را دچار هیجان کرده بود وپلیس وسگهای یابنده ومردم بصورت خود جوش در شهر ” المریا”  به دنبال او بودند تا اینکه دو روز پیش جنازه اش را در پشت صندوق اتومبیل زنی سیاه پوست که معشوقه پدرش بود یافتند .
    زن وشوهر مدتها بود از یکدیگرجدا شده بودند و مردک با این زن افریقایی تبار عشق میکرد ، درحال حاضر پدر نیز در مظام اتهام است . خبر تلخ بو دخیلی هم تلخ  تلختر از آن که آن مردک دیوانه و مهجور با قدرت کاذب دنیایی  روی صندلی طلایی بنشیند و ملتی را ” حقیر ” خطاب کند ویا آن دیوانه چپ چشم بگوید نوروز حرام است حرام پول بیت المال را که ما باید صرف هوسهای خودمان بکینم برای نوروز خرج نکنید . خبرها یعنی  تلخی .
    من هنوز مینویسم با آنکه نوشته مرا روی ( گوگل ) پلاس پاک کردند خیلی تند بود اما نتوانسته بودم جلوی خودم را بگیرم  ، نوشتن فرزند ضرورت است  از ارتباط انسانها  به زندگی  متولد میشود  چه شاعری با قریحه بالا وچه نویسنده ای بزرگ مانند گذشتگان  گاهی این شعله سوزان و سرکش است و زمانی لطیف و دلکش .
    روی سختنم بیشتر  با آن گروه  از مردم ستمکار  است که زندگی را برای ملتی  تلخ کردند و آنها را به فقر و   تنگدستی و فساد کشاندند  .  مقدس ترین وظیفه  یک انسان  ترقی دادن فهم وا دراک عموم است نه آنکه  همان اندوخته  ته شعور آنها را نیز بگیرند وبجایش اراجیف بفرستند  آنهم با نام خدا  خدایی که با ما یکی است اگر ما نباشیم او هم نخواهد بود .
    بهار زیبا از راه میرسد و من هر صبح باصدای پرندگان از خواب بیدار میشوم  وسواس زیادی  بخرج میدهم تا هفت سین را به هرقیمتی شده در بهترین زوایای اطاق کوچکم بچینم  بمن روح میدهد گویی هویت گمشده خود را دوباره پیدا میکنم ، نیمه  شب دیشب ناگهان از جای برخاستم و بیاد  دیوان بزرگ خیام ( اسفندیاری ) که به سه زبان  چاپ شده ومن آنرا در چمدانی پنهان کرده بوم افتادم   آنرا از میان کاغذهای پیچیده دورش بیرون کشیدم و در کنار حافظ و.مولانا گذاشتم  این هدیه دوستی نازنین بود که آخرین روزی که ایران را ترک میکردم بمن داد وچه خوب شد آنرا درون  کیفم گذاشتم وبا خود آوردم در غیر این صورت مانند بقیه کتابهایم مفقود میشدندواز بین میرفتند کتابهای نفیسی که در سالهای آخر به همیت شجا الدین شفا چاپ شده بود با جلد آبی وتاج طلایی روی آن آنها را نیز هدیه گرفته بودم اما به یغما رفت مانند همه زندگیم . 
    چه خوب است که شاعر نیستم وچه خوب است که نویسنده با نام و نشانی نیستم  در همین کنج اطاق کوچکم دنیا را در آغوش دارم  و باید این را بگویم ملتهایی که زنده مانده اند  سخنوران  و شاعران بزرگی داشتند ، هنوز آثار چخوف ، ساموئل بکت ، شکسپیر ،  داستایوسکی و بقیه خواندنی  هستند و کهنه نشده اند چراغ راه ما آیندگان بودند متاسفانه نویسندگان و شاعران ما بیشتر مدیحه سرا ومدح گو بودند حتی د ر دوره پهلوی نیز ما نویسنده  ویا شاعر بزرگی نداشتیم تا برای ما آیندگان چیزی باقی بگذارد ، 
    شاید عده معدوی از نویسندگان قدیم بسبک وسیاق نوشته های قدیمی مانند پروین اعتصامی و پدرش که مترجم زبر دستی بود   ….نه دیگرانرا   چندان جدی نگرفته ام  آنها بیشتر مفتون ایده های خود بودند تا پرورش شعور مردم  تنها دکتر حمیدی شیرازی بود  فریدون آدمیت بود  …..شاید نام دیگران را فراموش کرده باشم ، صادق هدایت بت شد  برای آنکه توانست روحیه بدبینی را درجامعه  رونق بدهد تنها کار مهم او ترجمه اشعار خیام بود وهمه  اعضای حزب چپ طرفدار او بودند ! وهستند !
    شاعران یا درمدح علی سخن سرایی کردند یا در وصف خمینی واین چهل ساله هم زندان بزرگی زیر نام جمهوریت به تمام معنا اسلامی داعشی بر سر زمین ما حاکم بوده  است . تاتر گم شد ، سینما گم شد ، موسیقی از بین رفت خوانندگان ناپدید شدند  نوازندگان نیز غیر از ( یکی از آنها) که درکنار نوازنگیش آن کار دیگر را نیز انجام میداد همه یکی یک در خانه نشستند ودق کردند 
    قوه تخیل ذاتی  و پرورش  ذهن ملت از بین رفت  حال یا سخن سرای سیاسی هستند ویا شاعر طنزگوی ولغز گو .
    البته شیوه زندگی آنهارا نیز نباید نا دیده گرفت ،  ” هوراس”  دریکی از قصیده هایش میگوید  ” شدت فقر  مرا به چکامه گویی  وادار کرد  اگر متمول بودم  خوابیدن را هزار بار بر سرودن شعر ترجیح میدادم” !  خوب این تازگی ندارد همیشه هنرمندان و نوازندگان آهنگسازان باید زیر نظر یک شخص متنفذ ویا احیانا حاکم ویا شاه قرار بگیرند تا کارشان را ادامه دهند عده ای از سر شوق وعده ای برای آنکه گر سنه اند  . یونان هنوز به سقراط وافلاطونش مینازد  آنها یونان را بوجود آوردند  همه آنها جیره خوار پادشاه وقت نبودند  برای همین هم هست هنوز یونان زنده است  ودر آخرین ها  کسانی مانند ” لاک ” فیلسوف انگلیسی ، ” ژان زاک روسو ”  نویسنده فرانسوی که میگویند قانون اساسی فرانسه  از روی نوشته های او تنظیم  شده وسایرین که دراین صفحه کوچک جایی ندارند مقامشان بالاتر از آن است که من بخواهم درباره آنها قضاوت کنم  همینقدر که توانسته ام از زوایا و تراوشات افکار بلند آنها بهره ببرم و خودم را بسازم برایم کافی است .
    بعد ها نویسندگانی مانند ” جین آستین ” وجنایی نویس معروف انگلیسی  ” آگاتا کریستی ” که علاقه ای باو ندارم  بهر روی آنها نیز کار خود را انجام دادند وشمه هایی از زندگانی گذشتگان را جلوی چشمان ما گذاشتند  . مثلی است  معروف که میگویند :
    از انگلیسی ها پرسیدند بین هند و شکسپیر کدام را انتخاب میکنید ؟ گفتند هند را رها  ساخته و شکسپیر را نگاه میداریم . این ملتها زنده ماندند وما » تحقیر وحقیر « شدیم  چرا که خودمان نه  راه راست را میدانستیم ونه آنهاییکه قلم دردست داشتند  توانستند مارا راهنمایی کنند آنچه که امروز داریم از نویسندگان خارجی است و شاعرانی مانند خیام وحافظ .کاری به مولانا و طرز فکر او ندارم من بیشتر به ملیت میاندیشم تا به دیانت .  و متاسفانه ملیت ما هم قبیله ای است  که تنها وجه اشتراکشان زبان شیرین فارسی است واین به تنهایی قادر  نخواهد بود ملت بزرگی را از زیر یوغ این جانیان رها سازد چرا که دستهایشان  بهم گره نخورده  وزنجیر انسانی نساخته اتد ……..پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 12/03/2018/ میلادی ./…
  • بمن بگو !

     تا وقیتکه  خداوند هنر  طعمه ای برای یک نویسنده ویا یک شاعر نفرستاده باشد ، او هم مانند دیگران به دنبال نان و آب و سر پناهی است ، زمانی آرام است که زخمی بر دل و یا اندوهی  ویا عشقی گریبانگیرش شده باشد .
    من از نه از ستایش دیگزان خشنود میشوم ونه از پرخاش آنها غمگین  برای خود مینویسم  آن بانک تحسین و ستایش فورا  مانند حبابی روی آب خواهد ترکید  و تحسین کنندگان خاموش میشوند وبه دنبال  تازه ای میروند . من در انزوای خویشم و هنگامیکه او را میبینم ناگهان دچار دگرگونی میشوم بین عشق و نفرت ایستاده ام روی یک خط باریک مانند مو . وآرزو  دارم از او بپرسم  آیا درسر زمین خودت  زنی  ترا باندازه من دوست داشته است ؟ و آیا تو زنی را دوست میداری ؟ گمان نکنم ! این قصه ها کهنه شده اند وتنها درمیان کتب کهنه ونخ نما شده ما یافت میشوند .
    هنگامیکه بازوانت را مانند  دو مار بر پیکر ی میپیچانی وتحمل اورا ازاو میگیری آیا به کس دیگری نیز میاندیشی ؟ طبیعی است .  وزمانی که لبان آتشین اورا میبوسی  آیا دفکر لبان وبوسه های دیگری نیز هستی ؟ آنهم امکان دارد ،  تو باعطش  دائمی همین  بوسه ها زنده ای . لبخند میزنی ؟ اینطورنیست ؟  زلیخا ی بیچاره  زیباییش  را ازدست داده ویوسف نیز گم شده وخداوند هم دیگر قدرت جادوییش فنا شده دیگر قادر نیست   تا زیبایی زلیخارا باو برگرداند . امروز همه در دیگ سیاست میجوشیم ، پیرمردانی که صدایشان به زحمت شنیده میشود وزنانی که تازه روی کار آمده اند و سیاست را از روز کتابها میخوانند ، هیچکس خودش نیست همه در بیراهه ها گم شده اند .
    امروز همه جا وهمه چیز غرق  اندوه وخستگی  است  بنا براین زمانی که  روح از نا امیدی مینالد رو به چه کسی بکند ؟  بسوی هوس ؟ نه ! چرا که بهترین   سالهای عمر ما  در همین راه  نابود شد و هرگز جستجوی ما به نتیجه نرسید ،  بسوی عشق ! اما کدام عشق ؟ برای دوره ای کوتاه ؟ نه ! به زحمتش نمی آرزد  وچنین عشقی درحال حاضر وجود ندارد .
    بسوی خاموشی و تنهایی  ، اما زمانی که به درون خویش مینگرم ترا درآنجا غوطه ور میبینم  ورای همه انسانها  هیچ نشانی از گذشته درتو نیست  وهیچ نشانی  از آینده درتو نمیبینم  و دران زمان غمها وشادی ها یکسان بسوی ویرانی ودیار عدم رهسپار میشوند .
    ترا دوست میدارم ، برای خودت ، چرا ؟ نمیدانم ؟ سالهاست که ازمن دوری منهم از تو دورم اما همچنان درکنارت هستم روز و شب  تو بسوی زندگی میروی ومن بسوی عدم  شاید درپایان این راه  دریک فرصت کوتاه  باین شوخی زشت ومبتذل پایان دادیم  شاید تو وحشت بکنی ویا شاید من از تو فرار کنم . 
    دوست داشتن وخاموش ماندن  اوه  ……پرودگارا چه آدمهای احمقی دراین جهان یافت میشوند ؟!پایان 
       یک دلنوشته / از دفترچه های دیروز ! / ثریا / اسپانیا / یکشنبه 11 مارس 2018 میلادی /
  • تیغ نگاه تو

    هرکس به غلط در صدد یاری من شد
    چون دید منم  سیر ز غمخواری من شد 
    زآن چشم سیه  بر سرم آفتاد هوایی
    تاثیر هوا  باعث بیماری من شد 
    ——————————–
    از نیمه شب بیدارم ، علت آنرا میدانم  خیلی سعی کردم که بخود بقبولانم  این سرنوشت است  باید این راه را طی نمود اما نمیتوان گذشت وبی تفاوت بود  ، چقدر گاهی به بیدرد بودن وبی تفاوت بودن دیگران رشک میبرم ،  واین درحالی است که  درونم لبریز از زخم است   با آنکه هیچ یک از زخمها درد نمیکند  خود در این پندارم که انسانی سالم و تندرستم  اما در گوشه ای صدای وز وزی را میشنوم ،  من تا زخمی درد نگیرد  نمیشناسم . و زمانیکه انگشت روی آن زخم گذاشتند ناگهان  از درد فریاد میکشم .
     وتازه بیاد میاورم که چه زخمهایی  روی سینه ام نشسته  وبی دردند  ، ساکتند  با سر انگشتی فشرده نشده اند  از داشتن زخم تا داشتن درد راهیست بسیار طولانی .
    روزی از داشتن گنجم آگاه شدم  واز قیمت آن  که کمی دیر بود  در آسمان را محکم کوبیدم  با مشت کوبیدم  اما نگهبانان خدایی که در آسمان هفتم نشسته مرا راه ندادند  وگفتند که از دزدان و دزدی بیخرم  و آنچه در آسمان است تنها متعلق بخداست و بندگان خوبش آنها را آورده اند ! تو درم و درهمی نداری  برگرد بسوی زمین همان زمین بایر و خشک .
    پسر کوچک من باید  مرتب درسفر باشد برای ارائه برنامه هایش واحیانا فروش آنها از شمال آمریکا تا قعر دره های قاره هند از چین تا ماچین مرتب روی هواست وشب گذشته گفت : 
    مدتهاست که توی سرم وگوشم صدای وزوز وآبشار میاید مرا کلافه کرده طبیب هم گفته چاره ای نداری این بخاطر پروازهای بیحساب توست بی امان وبی وفقه !   ناگهان احساس کردم هرچه درونم هست ویران شد  و خود در گوشه ای از تاریکی ها و ظلمات نشستم  خودم را به دور افکندم ، سالهای زیادی است  که خودم را از خودم جدا کرده وتبدل به یک رباط شده ام  ، قلبم تنها برای زنده ماندن درسینه ام میطپد  حال در آسمان هم بسته  آن آسمان خیالی  و تهی از هر خدایی  و هیچکس از کنج من باخبر نبود .
    عیب های زیادی دارم خودم میدانم وهمه را شمرده ام  و میدانم که زخمهای درونم نیز به خاموشی عادت کرده اند  میلی هم ندارم  به چاره سازی آنها برخیزم  میلی هم ندارم کسی انگشت روی پیکرم بگذارد و جایی را فشار دهد ؟ درد داری ؟ نه! 
    گاهی با سر انگشت زخم نهانی  دچار خونریزی میشود  و سخت فشرده میشوم  اما پنجره شعورم را باز میکنم  نور  عقل را برآن میفرستم  آن نور بسیار برنده و تیز است  وبر روی زخمهایم مینشیند   زخمهای آلوده بخون  .
    برای همه غصه خوردم اما کسی نبود تا برایم غصه بخورد  من حقایق درونیم را از فرزندانم پنهان داشته ام  و خود وآ نها را از دریای فریب و کژ اندیشیها  کنار کشیده ایم  همه ما زخمی هستیم  چون زاده حقیقتیم واین راه بسیار دشواری است خار مغیلان دامنت را خواهند گرفت  و غرش طوفان و فریب  آبهای دریاها که همه تلخ و شورند .
    دیگر مجالی برای تاریخ نکاری ملتی  ندارم که خودش از درون خودش بیخبر است  ونمیداند  تاریخش کجا گم شده  من چرا انگشت روی زخم پینه بسته آن بگذار ؟  آنها تاریخ واقعی را دوست ندارند  نه آنرا میخوانند و نه انرا مینویسند  باید تاریخ را درکپسو.لی گذاشت وبه درون  معده آنها فرستاد که از راه دیگری آنرا دفع میکنند   نجویده و نچشیده  آنرا قورت میدهند .
    وتو ! ای یگانه یار دیرین  من ، جرا خفته ای؟  چرا پنهان وغا یبی ؟  من درد دارم  وتو مرا اتکار میکنی ،  من حقیقت را مقدس میدانم  وتو اعتقادی به آن نداری  .
    حال باید دوباره آن خدای  پنهانم را بیابم  دردآورترین  زخم درونیم را باو نشان بدهم و از او بپرسم :
    دیگر چرا ؟پایان 
     بی تو  ، امروز  عذاب دیگری 
    ای دو چشمت  آفتاب دیگری
    نا گوار این درد و این درماندگی 
    مضحک این باری  که نامش زندگی 
    ما دراین دوران  اینسان بیقرار
    وای از روزی که باز آید بهار !
    —————————————————ثریا ایرانمنش » لب پرچین« / اسپانیا / 11/03/2018 میلادی 
  • شهر خاموش

    شهر خاموش من ،  آن روح بهارانت کو؟
    شور و شیدایی انبوه هزارنت کو ؟
    ملای  عالم علم  فرموده ند که دنیا ی زنان میرود دنیای ” سوفیا لورن ” شود ؟! و من در عجبم که این مرد مومن باخدا که حتی نگاهش را از روی سجاده و طلاهای انبوه شده اش تا بحال برنداشته  از کجا صوفیا لورن را میشناسد ؟ خوب  مگر  نمیگویند  ، چون بخولت میروند آن کار دیگر میکنند  با کمال وقاحت  وجسارت  میدزدند میچاپند میبرند میکشند و راست راست راه میروند و افاضه  کلام میفرمایند .
    زنانی  که در گذشته توانستند  زن محروم بدبخت را از گوشه حرمسرای ضل السلطان و دیگران بیرون کشیده و به مقام وزارت و سفارت برسانند  ، تک روی نکردند  نشست همگانی  داشتند  ، باهم بودند  ، و ناگهان یورش بردند پروین  دولت آبادی  مدرسه  باز کرد ، پروین اعتصامی در باره ظلم وستم زنها اشعار بسیاری را سرود ، قمر  وزیری ناگهان درمیان سن شال را ازر وی انبوه موهایش برداشت و آواز مرغ سحر را سرداد ، فروغ فرخزاد  زنیت را با تمام و کمال و شوق را به زنان آموخت  بانو فرخ روی پارسا زنی بود که قبلا آموزگار و دبیر بود ،  با یک روسری یسر چوب نمیتوان زنان را آزاد ساخت و مردان به تماشا بایستند و احیانا همان شعار نخ نما شده را سر بدهند که ماهم  دختر انقلاب هستیم ! نه ، زنها باید دست دردست هم دریک صف مرتب روبروی مردان و مقتدران  بایستند نه پنهانی در مترو آواز بخوانند  خوب شاید این اول  کار است !
    ما قبل از هر چیز باید شعور زنان را بالا ببریم  و ذهن آنها را از خرافات  وآن کثافتی را که این ملاهای منفور در ذهن آنها نشانده اند پاک کنیم ، این مردان گویا بقول  شخص محترمی  آلت تناسلی شان در مغزشان روییده همه چیز را از آن جنبه میبیند  زن را که میبیند دچار رعشه میشوند و فراموش کرده اند که خودشان از کجا یرون آمده اند درمیان خون یک زن و پستان لبریز از شیر یک زن را مکیده اند تا بزرگ شده اند ، چه بسا مادران  بیسواد و مذهبی بوده اند وآنها نیز زیر دست مردی قهار وخود پرست زجر میکشیدند از گرسنگی و برهنگی میترسیدند و از همه مهمتر از ( قضاوت دیگران ) واهمه داشتند ، هیچ زنی به فرزندش راست نگفت وهیچ پدری فرزندش را برای آینده مملکت نساخت غیر از عده معدودی بقیه بیسواد در حال چپق کشیدن وتریاک کشیدن وخماری  وبچه به کجا برود شکار حوزه علمیه  میشود .ویا به سوی احزاب میرود و درا نجا حل میشود 
    بارها این داستان باغبان را برای شما نوشته ام  باغبانی که درخانه ما کار میکرد مردی بود بالای شصت اما زنی جوان وزیبا داشت  این زن یچاره مرتب حامله بود ومرتب یک بچه زیر بغل یکی درون شکم داشت ، روزی شکایت پیش مادرم من برد مادر رو به باغبان کرد و گفت ”  مرگ بر آن پایین تنه ات بخورد  دیگر بس است این زن بدبخت را راحت بگذار شش پسر دو دختر ! » باغبان درجواب گفت :  
    بی بی شما ازکجا میدانید ، شاید روزی یکی از آنها آیت الله شد !!!! این نهایت آرزوی یک پدر برای فرزندش بود .
    خوب بگذریم ، من معلم اجتماع و سرپرستی حزبی را ندارم اما هنگامیکه اولین  بچه ام را  درراه داشتم کتابهای مختلفی در باره روانکاوی کودک خواندم . از طرز شتسشو تا بالای سن بلوغ .
    چه بسا هیچکس در این باره فکری نکرده بود همه به جنسیت بچه  میاندیشیدند …آه خدا کند پسر باشد ، پسر طلا بود ثروت هنگفتی بود اا  همسر  واطرافیان را راضی نگاه میداشت  دختر ؟ ؟ میشد همان مادرش .
    این شورش بی دلیلی که امروز سر تا سر ایران را فرا گرفته تنها به تجزیه کشور ختم میشود ، در آلمان عده ای جمع شده اند و برای آینده ایران نقشه میکشند !!! درلندن عده ای برای ایران اینده ای روشن میبینند ، در فرانسه عده ا ی در امریکا عده ای و در ایران مردم همچنان به دنبال حقوق عقب افتاده خود میدوند و در همین شلوغی گروه دست نشانده جمهوری اسلامی یک سفره هفت سین چند متری به همراه  بانوی با حجاب در کاخ سفید پهن کرد ( میلی ندارم از آن گروه نام ببرم ) ! این مدل شلوار وکت وچارقد حال مرا بهم میزند  ومعلوم است که پایه گذار این نهضت بزرگ و حافظ سنت چه کسانی هستند ؟ 
    میخزد در رگ هر برگ تو  خوناب  خزان 
    نکهت  صبحدم  و بوی بهارانت کو 
    وفراموش نکنید همین امریکای نازنازی  در زمان شاه قبل از  آنکه انقلابی صورت بگیرد پانزده سال قبل مامورانش  را در ساواک تشویق به مبارزه  علیه شاه میکرد و همین امریکا بود که شاه را برداشت از زمان کندی نقشه ها ریخته  شده بود چندان دل باین  طوطی خوش صورت نبدندید. پایان
    زیر سر نیزه تاتار چه حالی داری ؟
    دل پولاد وش شیر شکارانت کو ……..کد کنی 
    » لب پرچین « ثریا ایرانمنش . اسپانیا / 10/03/ 208 میلادی / 
    ومن زیر باران و سرما به زور میخواهم سف ه هفت سینم را آماده کنم اگر چه باید تنها در کنارش بنشینم بچه ها مشغول کارند و دیگران درسفر! ……
    ———————————————————————————————————————————————–
  • شورش بیدلیل

    سر زمینمان  در وضعیت بحرانی وخطر ناکی است  متاسفانه هرگسی ساز خودش را میزند  دربیرون تنها اخباررا پخش میکنند  سخن رانی میکنند دوره تشکیل میدهند همه به دنبال یک دولت سکولار ودموکراتیک هستند  در داخل هم هرکسی بکاری مشغوا است  درحال حاضر این زنان ودختراأ هستند. که پیشروند اما مشگل است بتواأ فهمید بعد ها چه خواهد شد اگر حجاب را بردارند دیگر. مشگلی نیست !!؟؟ بنا براین تنها مشگل فعلا حجاب است نه قتل  وغارت نه  به میخ کشیدن و کشتن مردم  بیگناه در زندانهای مخوف ثمخفی  .
    آه  آقایان کمی اندیشه خودرا بکار بیان ازید دنباله روی عروسکها ساختگی نروید فردا ایران تکه تکه خواهد شد قمس خوبش نصیبشغغالان  وقسمت بی آب وخشکوکویر نصیب مردم بیچاره  دوباره شپش وکچلی وسالک بیماریهایقاربای رو به ازدیاد میگذارند   وآنکه ما منتظرش بودیم تنها یک هنر. پیشه ویک نمایشگر. بود از ما گفتن  اگر دست اتحاد واتفاق به یکدیگر ندهید سرنوشتی بدتر. از زمان جنگ جهانی دوم خواهید داشت  یکسر زمین تکه پاره  قبیله ای مانند افغانستان
    همهجا میبینیم ومیخوانیم که زنان جلو افتادند اما آیا این زنان خودی نبودند ؟ مسئله حجاب  آخرین چیزی است که باید به آن اندیشید  واز. میان برداشت  اول باید تکلیف این آدمکشان وآنهاییکه یک پارچه به دور سرشا ن بسته اتد ومغزهارا میخورند  روشن کرد  رهبر بیخیال عروسی برادر زاده اش راهم جشن کرف وبه همه کفت /بیلڵخ
    نوشته شده جمعه  نهم مارس / ثریا /کوههای دهکده فاضل آب اسپاتیا

  • روز نهم

    سخن از زلف تو گویند  دل و شانه بهم 
    مینمایند دو گم گشته خانه بهم 
    سوختم زآتش  عشق تو ولی خرسندم 
    که رسیدیم  در این ره من و پروانه بم 
    آشنای تو بدل غیر تو را ره ندهد 
    که نسازند  بیک خانه دو بیگانه بهم 
    حرمت کوی تو گرشیخ و برهمن یابند 
    نفروشند دگر کعبه و بتخانه بهم ……….صغیر اصفهانی
    روز گذشته روز ” من”  یعنی زن بود ! اما من درمطب  چشم  پزشک داشتم  زیر دستگاهها و اسکن و عکسبرداری و غیره دست و پا میزدم ،  پارگی  چشم راستم بیشتر شده بنا براین باید فورا عمل شود !!! در تمام این مدت چشمم به کامپیوتر او بود  ایکاش منهم یکی ا زآنها  را میداشتم  با آن صفحه بزرگ با آن کیبرد زیبا  نه این کتابی را که من زیر بغل گرفته ام هر بار هم دچار عطسه و سرفه و حال تهوع میشود ،   بهر روی باران بشدت میبارید و سر انجام با مقداری کاغذ برای آزمایشگا ه وقطره وغیره برگشتم اما درتمام طول راه وتا موقع خواب چشمانم دچار رنگهای مختلف شده بود سبز وآبی  وسرخ و زرد وغیره !!!
    خیلی میل داشتم به دکتر بگویم که ” من چندان علاقه ای به دیدن این دنیای زیبای شما ندارم” و چندان علاقه ای بماندن ، دخترم چشم غره ای بمن میرفت که مبادا چنین حرفی بزنی ، به دکتر برمیخورد !!! 
    او چه میداند من چه میکشم ! در غربتی که گمان میبردم چند ساله ویا چند ماهه میباشد بین ایران و اروپا در جایی که آنها درس میخواندند دررفت وآمد بودم ، شاد بودم ، سر زنده بودم  به همه نشاط میدادم و شوق وسر زندگی  ، حال هفته ها در انفراادیم نشسته ام تنها دلخوشیم خرید از سوپر است آشغالهای سوپر را بخرم وبه سطل اشغالم حواله دهم .
    او چه میداند ، که من سالهاست آن خدایی را که دوست میداشتم و همیشه گمان میبردم حافظ من است  با اغوای اژدهای هفت سر جمهوری اسلامی از دست دادم  چون حقیقتش برای ما روشن شد .
    دیگر میل ندارم خدایی را به دروغ ستایش کنم که دیگری به حلقوم من فرو برده است .
    و دروغ را که زاده خیال  است  دوست بدارم .
    حال پاک تنها شدم  حتی او هم دیگر در کنارم نیست ، تنهای گاهی شبها درمیان خواب و بیداری اشباهی را میبینم ناگهان چراغ را روشن میکنم ، نه خبری نیست تنها یک سایه بود ، شاید سایه درختی بود یا برگی از آسمان فرو افتاد .
    آن روزها خدا بسیار از ما دور اما بما نزدیک بود  او بر فراز کرسی قدرت و عزت خود  در آسمانها  نشسته بود  وه زاران پرده دار  و دربان و فرستنده داشت اما من کاری به آنها نداشتم  مستقیم با خود او وارد مذاکره میشدم .ناگهان پرده ها بالا رفت پرده داران بر زمین فرود آمدند وفرستاده هایش  با فرمانهای جدیدی  پیامی شوم برای ما آوردند  واین پیام  این بود که ” زنها گناهکارانند و باید درون گونی های حبس باشند ویا کشته شوند ،  وآن خدای نازنینی که ما داشتیم تنها ماند  و مانند من بیکس  چون صورت او را فرستادگانش در موزه ها بشکل زشتی آویختند .
    امروز شکارچیان زنان وبچه ها ی کوچک در گوشه و کنار در کمینند تا آنها را بربایند  برخی  جنازه هایشان د رگوشه ای یافت میشود عده ای بکلی گویی دراسید زمانه ذوب شده اند آنهارا برای چه کاری میبرند ، برای آزمایش و بشکل  در اوردن  رباطی  از روی آنها ؟.
    امروز ما درآستانه یک دنیای نوین هستیم دنیایی اسرار آمیز  با ساختمانهای زشت ونا مفهموم وکم کم همه  ابنیه قدیمی خاک خواند شد حتی دانشگاههای هشتصد ساله بی بی سکینه اگر آنهارا آجین بندی نکرده باشد  عجیب است که آن دانشگاهها باید باشند اما دانشگهای  ما بدل به حوزه فاضله مدینه شوند وجوانانمان درس بخوانند تا خادم مسجد شوند یا  مداح ویا  روضه خوان علم و معرفت و دانش از مبان ما باید رخت بر بنند تا علم جدیدی که وارد خواهد شد و معلوم  نیست کی و د رچه زمانی درحال حاضر نوعیی آنارشیزیم  در خاک سرزمین من حاکم است و ما تنها هجوم مردم را میبینیم و چماق به دستان را وخبر کشته شدگان را که میشنویم ، نه !! .
    دختر من از هیچ یک از حوادث باخبر نیست او اخباررا نمیخواند وبه رادیو هم گوش نمیدهد تنها رانندگی میکند تنها جاده را میبیند هر صبح ساعت هشت یکصد وپنجاه کیلومتررا میرود وشب همان راه را برمیگردد اینجا باید  کار کرد در غیر اینصورت  از گرسنگی خواهی مرد .
    نه نمیشود این سخنان را  به جراح چشم گفت  و باید رفت زیر عمل .
    شیخ را به پیمانه زدم، ساقی کو 
    تا رساند  لب من بر لب پیمانه بهم 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 09/03/ 2018 میلادی /….
  • زن؟

    در سخن مخفی شدم  چون رنگ و بو در برگ گل 
    هرکه خواهد ببیند ، گو اندر سخن بیند مرا 
    ——————————————
    با چشمانی گریان بیدار شدم  ، روح او درقالب گربه همچنان از کنارم میگریخت ، گربه ای چاق وبزرگ با باسن خاکستری صورت سفید تنها یک بار توانستم اورا ببینم واز چشمانش اورا شناختم ، مادرم  بود ! مرتب فریاد میکشید و سر انجام از گوشه ای گریخت .
     میان تختخواب نشستم  وبا بغض گفتم که : 
    اولین دشمن من در جهان او بود .
    با آنکه سعی دشاتم از او چهره ای دوست داشتنی بسازم  اما این ظاهر امر بود در باطن  میسوختم  مانند یک آتش زیر خاکستر .
    شاید بنظر خیلی ها این حرف زشت و احمقانه باشد اما او دختر دوست نداشت هفت پسرش را ازدست داده بود گویی من گنهکار بودم وبه مجردی که از بطن او فرو افتادم فهمید دخترم فریاد کشید او را ببرید  ، ببرید ، ومرا به دست دایه سپردند .
    دایه  تا چند سال میتوانست مرا نگاه دارد ؟
    بزرگ شدم اما دایه مرتب به دیدارم میامد  وشبها درکنارش میخوابیدم وپاهایم را در میان پاهای او پنهان میکردم پاهایی که از ترس میلرزیدند ، 
    شبی که پدرم فوت کرد ، او خونسرد به اطاقش رفت ومن تنها دراطاقم از ترس وغصه میلرزیدم فرصت نشد تا با پدرم بروم او برای یک ماه آمد ودرطی همان یک ماه از دنیا رفت  ، از پشت شیشه  تاریک وپرده های توری به بیرون نگاه میکردم  ، ناگهان چهره پدررا دیدیم بسرعت از جای برخاستم ، نه کسی نبود ، او آمده بود تا برای همیشه از من خداحافظی کند.
    من تنها غصه دار بودم وتنها من عزا دار بودم ، عده ای برای دیدن من میامدند او دراطاقض داشت قران میخواند .
    امروز نمیدانم چه بنویسم وچه بگویم ، ، از آن زمان فرا گرفتم اگر روزی صاحب فرزندی شدم بین هیچکدام فرقی نگذارم ونگذاشتم همه یک انگشت من شدند حتی همسرانشان .
    من شکستهایم را نا کامی هاییم رابر سر آنها  تلافی نکردم  خودم تنها  گریستم وکسی نفهمید ، مانند الان .
    حال با شهامت تمام میگویم که آن زن ، اولین دشمن من بود ودیگران را نیز تحریک میکرد گویی من یک طاعونی بودم یا یک ویروس .
    بعضی از زنان نر پرستند همجنسهای خود را دوست نمیدارند .
    نفرین وناله ایش را بی جواب گذاشتم و رفتم خودم سرنوشتم را ساختم .
    او ” نر” را بیشتر دوست میداشت. ، من ماده گوساله به درد او نمیخوردم . امروز دیگر نیست حتی برای بیماری ومرگش نیز حاضر نشدم بروم ، کینه در دلم نشسته بود  ما دودشمن بودیم از دو خون مختلف .، سعی داشتم ظاهر امر را حفظ کنم اما امروز دیگر  همه چیز ویران وهویدا شد واشکهایم نشان این بیداری روح مباشند .
    خوب ، روز زن بر همه  زنان ، مادران و دختران  مبارک باد .
    من هم تنهابه همراه اشکهایم میرویم تا صبحانه بخوریم . /ثریا / اسپانیا / 8 مارس 2018 میلادی .
    یک دلنوشته !
  • روزجهانی زن

    زین چراغ معرفت  کامروز اندر دست ماست 
    شاهراه  سعی و اقلیم سعادت روشن است 
    ——
    دست من بستی  برای یک گلیم 
     خود گرفتی خانه از دست یتیم ………شادروان پروین اعتصامی 
    زن درایران  پیش از این گویی که ایرانی نبود 
    بیشه اش  جز تیره روزی  و پریشانی نبود 
    زندگی و مرگش  اندر کنج عزلت  میگذشت 
    زن چه بود  آن روزها ؟  گر زانکه زندانی نبود 
    داد خواهی های زن میماند عمری  بی جواب 
     آشکارا بود  این بیداد  ، پنهانی نبود ………….(   امروز هم همچنان زن ایرانی عقب گرد  کرده است ) !
    یکی از بزرگترین  و والاترین زنان ایران  شادروان پروین اعتصامی است  که تنها  از نام آوران و شاعران و بانوان نمونه  سر زمین  ماست ، 
    او با آنکه هیچگاه مادر نشد  اما در قطعات بسیار زیبایی مهر مادری و لطافت  روح خویش را  از زبان مرغان  ، مادران فقیر ، و بیچارگان بیان میدارد  ، گاه مادری دلسوز  و غمگسار است   و گاه در اسرار  زندگی  با شمس تبریزی و عطار و جامی  سر همقدمی دارد . 
    ترا تا آسمان صاحب نظر کد 
    مرا مفتون و مست وبی خبر کرد 
    شمارا قصه ی دیگرگون نوشتند 
    حساب کار ما باخون نوشتند 
    هر آن گوهر که مژگان تو میسفت 
    ترا رنجور کرد  ، اما  مرا کشت 
    اگر سنگی ز کوی دلبر آمد 
    ترا بر پای  ومارا بر سر آمد 
    بتی گر تیر  ز ابروی  کمان زد 
    ترا بر جامه  و مارا بجان زد 
    ترا یک سوز وما را سوختنهاست 
    ترا یک نکته  و مارا سخن هاست 
    دیوان پروین اعتصامی مانند حافظ و سایر کتابها در هر خانه ای یافت میشود و لزومی نیست تا درباره خصوصیات زندگی و خود او بنویسیم ،  بر هر چاب کتاب او سعید نفیسی  و ملک الشعرای بهار مقدمه ای بسیار شیوا و زیبا نوشته اند  او دختر  اعتصام الملک  ( یوسف آشتیانی )  بود  در دامن آن پدر پروش یافت  فارسی وعربی وادبیات آن روزهارا  با آموزگاران خصوصی در خانه فرا گرفت  و زبان انگلیسی را در تهران  در مدرسه دخترانه امریکاییها به همراه دوره تکمیلی دروسش  به پایان  برد .
    او میتواند نمونه خوبی برای ما زنان ایرانی باشد  ، فضل وکمال و نجابت ذاتی و اصالت خانوادگی او را ازهر اندیشه پلیدی به دور ساخت در ازدواج موفق نبود وخیلی زود با بیماری زمان که ” سل بود ” در سن نوجوانی  جهان را ترک گفت  وچه بهتر که  نماند تا دنیای امروز مارا ببیند وزنانی از بند  رها شده وصاحب اندیشه ایده ولوژ یهای ساختگی  به بیراهه رفتنها را به چشم ببیند  . نه شاه بانوان بود ونه مریم مقدس ، تنها یک زن بود زنی که شاعر بود وشعر میسرود وتمام دردهای جامعه آن روز را درون اشعارش میریخت 
    او قصیده ها ، تمثیلات ، وقطعه  های  زیادی دارد که برای اهل علم معرفت میتواند سر منشاء خوبی باشد .
    ما زنان خوبی داشتیم  اگر کمی تاریخ را ورق بزنیم .
    در جایی خواندم که در دولت بزرگ امام زمان  نصیحت فرموده اند که ” سبزه برای عید سبز نکنید  بجایش نهالی در باغچه ها بکارید !!! واین از زبان کسانی بر میخیزد که با تبر به جان درختان افتاده اندو جنگلها را بیابان کرده اند ، اول با یک پیشنها د و”هشتک “، سپس با زور و سر انجام هرکس درخانه اش سبزه سبز کند در زندانهای مخوف آنجا خود کشی میشود !!!!.
    بهر روی زنان و دختران گمراه ما در ویرانی سر زمین ما نقش مهمی بازی کردند امروز متاسفانه همه پیر واز کار افتاده ومعتاد وسر گردان گرد بیابانها .وملتی زیر ذلت وفشار . وهنوز هم دست بردار نیستند ودر لباس نصیحت وهمراهی باز  کنیز حلقه بگوش ملاهای بیسواد و ویران کننده جامعه و سنتهای ایرانی میباشند .
    آن روز ها کسی دیوان پروین اعتصامی را نمیخواند ، فروغ بود ، سیمین بود ، و شاعران  نو پردازی که از زمین سبز شدند  وا شعارشان مانند نثری بود که میان آنرا با مداد پاک کن پاک کرده باشند احمد شاملو نمونه اش !!!  (به ستایشگرانش بر نخورد) من هنوز کمی امل وعقب افتاده هستم ! .و به شعرای قدیم  بیشتر عشق میورزم .
    بهر روی  هر روز روز زن است وفردا ( هشتم ) این ماه را روز جهانی زن نام گذاری کرده اند ؟! 
    سال گذشته یکی از خوانندگان با وفای من آهنگی قدیمی که خواننده روسی و سپس یک  خواننده  ایرانی بنام فرزانه  آنرا خوانده بود برایم  فرستا د.
    ، میلیون میلیون گل سرخ به پایت میریزم ، تا بدانی که عاشقت منم !!  نمیدانم آیا هنوز هم عاشق است ؟ و در کجای دنیا به سیر و سیاحت میان دختران وزنان میچرخد مردی اهل ایل بود پر غرور و زیبا  هرکجا هست یادش گرامی باد . .پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 07/03/2018 میلادی 
  • فصل ولگردی

    همه میدانند که شقاق چه گلی است 
    وچه رنگی دارد 
    روزیکه  عشق موج میزد  و پیدا بود 
    برف هم پیدا بود  دوستی پیدا بو.د 
     کلمه پیدا بود  
    عکس اشیاء در آب نیز پیدا بود 
    ———–
    امروز هیچ چیز پیدا نیست ،  ” شما برید شعرتانو بگید ، چکارتان به ابرو درست کردن ”  این صدا هنوز پس از سی واندی سال در گوشم زنگ میزند و هرگاه دستی در خاکستری فرو میبرم قیافه آن دختر دهاتی که به یمن خود فروشی پدرش حال به جاه و مقام رسیده بود  مرا سر زنش میکرد که چرا دست به ابروی دیگری برده ام  من تنهاباید در گوشه ای بنشینم و شعرم را بگم !!! 
    بدبختانه شاعر نیستیم و شعر هم نمیدانم چیست  و بقول ان شاعر  مرثیه گوی دل دیوانه خویشم ،  گفته هایمرا بیشتر درقالب شعر بیان داشته ام ، اما امروز سخت اندوهگینم ، اندوهگین ازاینکه احساس میکنم چقدر تنهایم ، آنهم در جنگلی میان حیوانات که هر لحظه بشکلی در میایند وتو شک داری که گربه بود یا گرگ ! بخودت میگویی نه ، گربه است انشاء اله .
    غمگینم که چرا هر راهی را پای میگذارم به بن بست میخورد ؟ و چرا هرچه  آشغال در آسمان پیدا میشد سر مرا نشانه میگیرد وبر فراز سر وپیکرمن  فرود میاید؟ غمگینم تنها مونسم همین کلمات هستند به کمکم میایند هرچند گاهی خواب را از چشمانم میربایند اما بمن کمک میکنند . 
    با دنیا ومردمش نمیتوان هرروز سر جنگ داشت من از قبیله آنها نیستم  واز آنها نیستم من خودم هستم ،، بلد نیستم  خودرا به معرض تماشای عموم بگذارم و بشکل آنها دربیایم خوب یا بد نه دروغ را میدانم چیست و نه میتوانم مانند بوقلمون هر  لحظه رنگی عوض کنم ، امروز غمگینم  بیشتر از هر روز دیگری  در آستانه یک خانه سرد  و بدون نور در کنار ریزش بی امان باران وتابستانها در زیر سوزش داغ آفتاب ، بیهوده راه میروم ، بیهوده مینشینم وبیهوده چشم به درخانه دارم  ، کسی نیست تا دستم را به طرف او دراز کنم وباو دست بدهم وبگویم چقدر از دیدارتان خوشحالم ! انفرادی ! یعنی همین  تنها نگهبانی ندارم و چماق به دستی که بر سرم بکوبد و بگوید : هی بیدار شو دنیا عوض شده مردم عوض شده اند نسل تو نابود شده  چقدر میخوابی  ؟ بیدار شو  بین چگونه بقیه توانسته اند  خود را با زمان وفق دهند  زمانه با تو نمیسازد تو با او بساز 
    نه ، من همان ابر گریانم  ،  همان چهره بی چهره ام ،  نقشی هستم بر روی دیوار ،  گاهی نا پدید میگردد و گاهی هویدا میشود ،  من همان معنای ناگفته هستم  اگر چه گاهی گفته هایم بی معنا میشود .
    من همان  احساس هستم ، نمیتوانم اندیشه دیگران باشم ،میان من ودیگران فرسنگها فاصله است  من کلامی  هستم که نمیتوانم معنای خودرا بیابم  همچنان قلم دردست به دنبال پیدا کردن معنای خود وزندگی میگردم ،  هر لحظه شکلی را میکشم ، نه این آن نیست ، ایکاش همان بود که من دراندیشه باو شکل داده بودم ،  و هرکسی که از فرا سوی من میگذرد  خیال خودرا آزاد میگذارد  تا درباره ام بیاندیشد.
    خمیر من خشک شده ودیگر نمیتوان از نو به آن شکل داد . گاهی  نادانانی از روی بغض  با قلمی بی رنگ روی خیمرم شکلهایی را رسم میکنند آنچه را که خود بوده وهستند ویا میل دارند  باشند من نیز باید مانند آنها باشم ، مانند آنها بیاندیشم ، چه فکر عبثی .
    حال چه بنویسم ؟  درباره کدام سنفونی زندگی  وکدام آهنگ  ، هر آهنگی  در متن خود جوهری دا رد  اما من خاموشم  ومانند یک گیاه در خاموشی  روییده ام درختی شده ام  تنها تبر زن زمانه میتواند مرا از ریشه بر کند . 
    بیاد درختان چندین ساله خیابان ( پهلوی ) سابق هستم که یک یک انها را بعنوان داشتن سرطان !!! قطع میکنند ، چوب های وتنه درختان محکم است به آنها احتیاج دارند برای حمل به کشورهای دیگر ، دیگر چیزی درخانه نمانده  ناموس بباد رفت هستی بباد رفت وفکر نیز گم شد علم ودانش جایش را به مشتی خرافات داد  اینهمه درد برا ی چیست ؟ 
    کدام خانه ؟  دیگر باید برای همیشه آن را  فراموش کنم  دیگر سروش و آوازی از طرف آن بگوشم نخواهد رسید  تنها در خاموشی  آوازی را میشنوم که نمیدانم درکدام سوی جهان قرار دارد ؟ اما من بادلم آنرا میشنوم  سنفنونی کیهانی  اورا رهبری میکند  واو در جنبش عالی  خود  در سکوت نشسته  همیشه خاموش است ، خاموش او میداند که چه کسی راست میگوید وچه کسانی دروغ . .
    جنگ  با روزنه خواهش ها 
    جنگ  با یک پله  یا با نور خورشید 
    جنگ  تنهایی با  یک اواز 
    جنگ زیبایی کلام  با یک سبد خالی 
    —-
    جنگ تازی ها با زنان و مردان درستکار 
    جنگ تازی ها ی دزد با بیرون راندن صاحبخانه
    من این جنگ را دیده ام 
    مزه آنر چشیده ام 
    حال در انتظار  گل حسرت نشسته ام 
    تا از میان خاک مرده بروید .
    پایان 
     ثریا ایرانمنش » لب پرچین « . اسپانیا / 06/03/2018 میلادی /…
  • کرمی که اژدهایش پنداشتیم

    نور خورشیدم ز امداد خسیان فارغم 
    نیستم آتش که هر خاری  کند رعنا مرا …….؟
    ———————————
    ماری  منفور  که خزیده 
    تا اسارت مارا بیشتر کند 
    پست وفرومایه است 
    آنکس که جرئت مردن را ندارد 
    اگر لازم شد  از شرف ووطنش نیز میگذرد 
    تاکنون اسیر بوده ایم 
     و اسیرخواهیم ماند 
    ملتی که گرسنه باشد وسیری ناپذیر 
    همیشه در اسارت و بندگی است 
    این هیاهوی دیوانه وار تاکی ؟
    وتا چه زمانی  زیرنام تو ای سر مین مقدس ، 
    دستهای کثیفشان را برای گرفتن
    وکیسه هایشان را برای اندوختن 
     میگشایند  
    شما خودخواهان بزدلی هستید 
    به هنگام جنگ درتونلی پنهانید 
     ومن چه صادقانه  یقین داشتم که ….
    درختان کهنسال  ما در بهاران 
    شکوفه خواهند داد 
    وبرهر درختی  شاخه ای از بشارت 
    وخوشه ای  از عشق 
    آویزان خواهد بود 
    آ ه….. که ما مردم  تا چه حد  نابینا هستیم 
    وبه دنبال کشتی شکسته این پیروزمندان  دروغین 
    در گردابها شناوریم 
    همراه با هیاهوی دیگران درسکوت 
     دردستهای لاغر وشکسته آنها 
    نابود خواهیم شد 
    من با اسارتم به آسمان پرواز میکنم 
    و شما همچنان  در پی اژدها روانید 
    پایان / ثریا / اسپانیا / دوشنبه 5 مارس 2018 میلادی .
  • آب دریک قدمی ماست

    هرکجا هستم ، باشم 
     آسمان مال منست 
    پنجره ، فکر ، هوا ، عشق ، زمین 
    مال منست 
    چه اهمیت دارد 
    گاه اگر میروید  قارچ های غربت ؟
    ده روز باران و برف های سندگین ما را خانه نشین کرده کامیونهایی که برایمان مواد غذایی یخ زده سایر کشورهای صنعتی را میاوردند هنوز درون جاده ها ایستاده ا و در انتظار معجره اند ، بطور قطع و یقین سوپرها همه  نیمه  خالی ویا یخ زده های سال قبل را درون ویترینها میچینند .
    خدارا شکر که اسکار هم بی خطر گذشت  و خدارا شکر که انتخابات آلمان هم گذشت و خدا را شکر که آلمان میل دارد سربازان بیشتر ی را به افغانستان  اعزام دارد همان پناهندگان  را چه بسا دربین آنها یک افغانی هم باشد که باید برود هم شهری خودرا بکشد .
    جنگی درراه است و آن زرافه  با کمک آن منبع طلای روی قطب  خرس سفید به هیچ وجه حاضر نیست گورش را گم کند و مردم بیچاره درون تونلها  از ترس بمب ها  پنهانند بیشتر زنان وکودکان  ، وچه بسا دراین جنگ بمب شیمیا یی بکار رود وچه بسا آخر زمان فرار رسیده خر دجال که ظهور کرد همه چیز نشان از فرا رسیدن آخر زمان است و از این روزها مرده ها یکی یکی سر از خاک بیرون خواهند آورد در عوض کودکان کوچک گم میشوند شاید همان مرده ها  آنها را باخود میبرند برای تغذیه !.
    چقدر دلم میخواست یک روز آفتابی بود والان دریک کافه  در پاریس  کنار رودخانه مینشستم  و آبهایی  را که مردگان را بیاد نمی آورد  تماشا میکردم  روی خیابانها جسدی دیده نمیشد وبچه ای گم نشده بود وقوای انتظامی درپی یک بچه روان نبودند  و من میتوانستم راه بروم  مترو را بگیرم از این سو به آن سو بروم و ایکاش میتوانستم داستانی بنویسم و تحویل یک فیلم بردار بدهم  هرچند خودم یک داستانم .
    خوب شاید زنجهای من کمتر بودند و نتوانستم از چیزی الهام بگیرم ویا شاید همه رنج بودم ، حال اسپونیک ها راه افتاده اند و آقایان بجای جت خصوصی از موشک ها استفاده میکنند  که در  دو ساعت  عرض بین نیم کره را میپیماید ، اینهمه عجله برای چیست ؟  و من ؟ به دنبال ترس و نفرت از ازاین جهان   خودم را بی اراده  روی تختخواب میاندازم تا بخواب روم ،خواب نه یبهوش میشوم ، روزی صدای باران برایم زمزمه شیرینی داشت امروز گوش خراش است واز این قرار تا آخر هفته هنوز در خانه زندانی  هستم و باید ته مانده گنجه هارا خالی کنم !! .
    از این روزها سال روز مرگ ” آن ”  بیشرفی است که نام شرف را روی خود گذاشت  سال میمون بود خودش نیز این آخری ها بشکل میمون در آمده شاخه درختی سوخته ،  که داشت از خودش فیلم میگرفت برای یادگاری !!! پول همه چیزاو  بود لذت میبرد  از زندگی در امریکا لذت میبرد چون برایش سمبل پول و دارایی بود و بیچاره دچار سوء تفاهم شده بود چون کاری غیر ار لب بر لب وافور گذاشتن و در قمار ورق زدن و خماری و راهزنی وخبر چینی بلد نبود   امروز دیگر سر زمین ویا کشوری وجود ندارد تا خوشبختی را به دیگران  نوید بدهد  ناگهان بمبی منفجر خواهد شد و همه چیز را بهم خواهد ریخت  خوب ، چه بهتر خوش باشیم ؟ با چی ؟ با ناله نی ؟ یا آواز ابو عطا؟ یا رقص فلامنکو ؟ حال عکسی را که روز گذشته در یکی از سایتها دیدم و مرگ دلفین های نا یاب را که در خلیج پارس جان داده بودند  دلم را به درد آورد خلیج را آلوده کرده واین حیوانات مرده اند ، و با این حساب وکشتن واز بین بردن مردان زیست شناس مرا بکلی  از آن سر زمین دور کرد ، دیگر برایم افتخار ی نیست تاگردنبند اجدادیم را بر گردن بیاندازم  خانه من آنجایی نیست که در آن متولد شده ام چه بسا تا امروز ویران شده وبه جایش یا برج ساخته شده و یا بیابانی برهوت است ،  خانه من جایی است که هنگامی عقلم رشد کرد آنجا را انتخاب میکنم  تصمیم با خود من است متاسفانه تا امروز نتوانسته ام خانه ای برای خودم بیابم روحم بسرعت به آنسوی سرزمین و آن کوههای بلند وکوهستانها و آتشکده های نیمه سوخته میرود و خانواده  مادرم را میبینم که از آتش فرار کرده و بسرعت خود را به پایین وبه شهر دیگری میرسانند مادر بزرگم تنها چهار سال دارد ،خانه اش را سوزانده اند مردم را سوزانده اند وآتشکده ها را ویران کرده اند وآتش ایزدی را خاموش ساخته اند . من میل دارم برگردم دوباره آنش را روشن کنم و روح مادر بزرگم را شاد سازم . 
    این  تنها یک آرزو ست و هیچگاه جامه عمل بخود نمیگیرد .حال درمیان پیچ وخم های شهری گیر افتاده ام که آمد و رفت من به اشکال صورت میگیرد سرازیری گویا این سر زیری همیشه در سرنوشت ما ارثی بوده و باقی میماند .پایان 
    خوب سهراب خان سپهری میفرمایند : 
    واژ ه هارا باید شست  
    واژه  باید باد، یا خود باران  باشد !
    چتر ها را باید بست 
    زیر باران باید خوابید 
    فکر را خاطره را  زیر باران باید برد  
    با همه مردم شهر  ، زیر باران  باید رفت !
    ———
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / آندالوسیا ؟ 05/03/ 2018 میلادی /….