Category: General

  • باغبان دیدکه….

    “دلنوشته “
    نمیدانم چند لیوان قهوه نوشیدم  و نمیدانم چه ها نوشتم ، خواب بودم  در بین خواب و بیداری گیج میخوردم  دوش هم  نتوانست مرا یاری دهد ،  کتابی را که میخواندم ، تمام شد . 
    هوا بد جوری گرفته و دلگیر است روز گذشته از آسمان بجای باران گل ولای میبارید  با خود گفتم لابد آنهاییکه در آن بالاها مشغول تدارکات ساختمانی  ایستگاهها ی فضایی هستند یا تراسهای خود را شسته اند  ویا توالتهایشان را خالی کردن بر سر ما زمینی ها ، 
    اولین کتابی را که برداشتم ، کتاب  ابیات ” بابا طاهر عریان بود « با زبان محلی  چه نقاشی های زیبایی ، چه حاشیه بندی هایی ومینیااتورهای مرحوم بهزاد ، اینها سر مایه های منند ! 
    مو که یارم سر یاری نداره 
    مو که  دردم سبکباری نداره 
    هنوز واجن  که یارت خواب نازه 
     چنون خوابه که  بیداری نداره 
    ——–
    چقدر دلم گرفت  
    بهار آمد به صحرا و در و دشت 
    جوانی هم بهاری بود   وبگذشت 
     سر قبر جوانان  لاله رویه 
    دمی که مهوشان  آیند به گلگشت 
    مهوشان امروز ی بیشتر به آرتیستهای فیلمهای پورنو میمانند تا یک دختر طبیعی ، اینهمه آرایش واینهمه درس آرایش دراین فضای مجازی تنها برای آنکه لبانت  بوسه طب شوند ؟ ویا برعکس چنان  عبوس در آن چارقدهای نکبت پنهان میشوند  با سبیلهای سیاه وبینی هیا کت وکلفت که در این فکری اینها مردند یا زن. ؟
    همه چز عوض شد ، زیر و رو شد ، گویی من در گوشه ای ایستاده و دارم به ویرانی خانه ام مینگرم و کاری هم از دستم ساخته نیست دزدان ، آدمکشان  لاتهای حرام زاده پشت قلعه مشغول گلنگ زدن بر دیوارهای زیبای خانه ام میباشند  در عوض جوانان دهکده مغموم و غمگین در کنار جویبارهای با تفنگهای شکاری شان در انتظار ورود ” بی بی ” هستند  و خبر ندارند که بی بی سالهاست از دنیا رفته و دختر بی بی نیز در انتظار قطار درا یستگاه روی یک نیمکت تنهایی نشسته ، آنها هنوز به تفنگ هایشان  عشق میورزند  آنها را تمیز میکنند برای روز رستاخیز  ، آنها نجیبند ،پاکند و خالی از هر آلودگی نه نماز میخوانند ونه روزه میگیرند وشهرشان بدون مسجد است چون همه درلابلای کوهستانها زندگی میکنند وآتشکده هارا میپیاند مبادا ویران شوند یا ویرانتر . 
    حال امروز بابا طاهر دستش را بسویم دراز کرد تا فراموش نکنم کجا بودم وکجا هستم .ودر همین حال از آنهاییکه به سر زمین من حمله برده اند میپرسم :
    چرا برای خود اینهمه ا متیاز  قائلید ؟  چرا حق و حقوق  درمیان شما معنا ندارد  مگر این سر زمین میراث پدری شما بود ؟ شما از بطن یک عرب ویک توده پا به عرصه گذاشته اید  برای شما که میدانید معادن کجایند اما دستهایتان قدرت کندن زمینهارا ندارند ،  وبازوانتان بیشتر برای شلاق زدن  شکل گرفته اند .
    شما با افتخار اموال ما را در اختیار گرفته وبا طعنه میگویید که این وطن شماست اما ما آنرا میبریم وتبدیل به یک زباله دانی میکنیم که درآن خوکها وگوسفندان به چرا مشغول شوند وقاریان برایشان قار قار کنند .وتند تند مشغول جفت گیری !
    شما نام بشریت را نشنیده اید  چرا که بشر نیستید  من وطنم برایم مقدس است و بنام او سوگند میخورم  برای دفاع از آن جانبازانی را آماده دارم که پنهانند  شما حیواناتی هستید که درلباس انسان راه میروید  و همچنان به زندگی حیوانی خود ادامه میدهید . برای من محرومیت از حق خود  یک داغ وحشتناک است  برای شما شکنجه دادن و کشتن ندای خداوندی است .
    وتو ای هموطن من ، میل  داری تا ابد اسیر باشی ؟ یا امروز یا هرگز یا اسارت یا آزادی .اینحاست مسئله انتخاب .
    من بیست وهشت سال دریک زندان بودم واسیر  ، مزه اسارت را خوب میفهمم ، اسیر دست مردی شهوتران معلول غاصب معتاد گرداگردم قراولان وقاریان وملایان مشغول هدایت من بودند تنها گریزم بسوی موسیقی بود ، بسوی پیانوی دست دومی که خریده یده بودم ، بسوی صفحاتی که از راه دور سفارش داده بودم چون اجازه بیرون رفتن نداشتم ، درب خانه بزرگ آهنی به رنگ خاکستری / دیوارها همه به رنک خاکستری /وزیر چراغهای نئون سفید  درون آشپزخانه سبز وخاکستری / اما روزی طغیان کردم یا مرگ یا ازادی .خندید اما دیگر دیر بود مرغ از زندان فراری شد بسوی دشتهای غریب ونا آشنا .وسپس سر زمینم دچار خفقان گردید و زندانی بزرگتر جای آن زندان. را گرفت 
    حال دلم برای رفتن از آن سنگلاخهای کوهستانی پر میزند ، برای آن زمزمه آبشاری که از لابلای کوهها فرو میریزد برای صدای بره ها وخروش اسبها وچادر های سیاه ایلایات که کوچ میکردند  با هی هی وآواز نی .
    آوای نی خاموش شد ، صدای بره ها نیز بخاموشی گرایید سایه مرگ واندوه بر سر تاسر آن سر زمین که روزی خورشید خاور میانه بود سایه انداخت .ث 
    پایان 
     ثریا / اسپانیا / برکه های خشک شده !
    چهارشنبه 25/04/2018 میلادی برا بر با 5 اردیبهشت 1397 شمسی /یا اردی جهنم !!!
  • روح بزرگ

    شهر پیدا بود 
     روش هندسی سیمان ، آهن ، سنگ 
    سقف بی کفتر صدها  اتوبوس 
    گل فروشی گلهایش را میکرد حراج ……..” سپهری”
    گلهای مشروطه و مشروطیین  نصیب شما باد 
    شما که ما را در دامن  خارهای ( توده)  انداختید  حال چند برگل گل  را هم بما بدهید ،  و کمی از خار ها را برای خود بردارید  وبر گیسوان زنان خود  نصب کنید ، 
    به سخنان آن پیر ( توده ای) اما با شرافت گوش میدادم  ، درست میگفت  تاریخ را نباید حذف کرد واین موجوداتی که درحال حاضر روی سر زمین ما دارند تخم میگذارند تنها هدفشان از بین بردن تاریخ است وبس .
    مگر آن پسرک ننر  بچه ننه تاریخ سر زمینش را از بدو تولد |در بزرگش شروع نکرد ؟ دنیا در برابر او چه عکس العملی نشان داد بعد هم نشست با موشکهایش بازی کرد ومثلا  دنیارا ترساند.
    تمام شب بیدار بودم از این  خبر به آن خبر میرفتم ناگهان  مردی نمودار شد وخبر داد که چه نشسته اید سر مین ما محل دفن زباله های اتمی است  وبا مدرک وعکس کامل  از نزدیک کردستان وکرمانشاهان تا شمال کشور  نشان میدا د که زباله هارا بنحو نامطلوبی و با کمال ناشی گری درون خاکها فرو برده اند ،  درحالیکه این زباله های مرگ   آور باید  درون راهروهای بتونی وزیر هزاران متر زمین  فرو روند تا نشت نکنند  بیخود نیست که سر زمین ما به یک صحرای بی آب وعلف تبدیل شده است . کلیپ را گم کردم گویی آمده بود همین خبر را بما برساند وبرود و کشتن آن مردان بیگناه را به همراه  پنجاه نفر مسافر دیگر در طیاره بمب گذاری شده از بین بردند ورئیس آنها در زندان خودکشی شد چون باین ( اسرار ) دست یافته بود . آنها کارشناسان محیط زیست بودند .
    حال با پیدا شدن این جنازه  راست یا دروغ مردم سرشان گرم شده و دیگر در پی شکافتن  اسرار نهفته نیستند .
    دریکی  از سایتهای معروف که داشت توضیح میداد چگونه جنازه رضا شاه کبیر به ایران رسید  بجای رجب علی رزم آرا نام رجب علی منصور را گذاشته بود منصور در سال چهل وسه نخست وزیر شد وبه دست شما کشته شد !حتی تاریخ اخیر را نیر نمیدانید تنها روایات قصص وتوبه وناله وزاری  دروغین ودست درازی به اموال و ناموس دیگران .
    تمام شب بیدار بودم وبه آن روح بیدار میاندیشیدم  آیا او میدانست پس از او چه قیام و قیامتی بر پا خواهد شد  آیا نام آتا تورک را شنیده اید  همین آدمها اوزرا از بین بردند   حال دست کثیف وزالوده خود را درون تاریخ  برده اید تا او را نیز بسوزانید ،   اما آتش روحش هنوز جاری است  خود او یک شعله بود  .
    آهای دزدان نیمه شب حفاری شما بی سبب نبود سالها در آرزوی پیدا کردن این پیکر بودید  تا بکلی تاریخ  ایران را پاک کنید  اما نمیدانید که او  آتشی است که ممکن است دوباره  از میان شعله ها برخیزد .
    تمام شب باو اندیشیدم آیا نوه اش نیز مانند من نگران پدر بزرگش بود ویا با یک اعلامیه و پیام همه چیز را حل کرد و مادر مهربانش مشغول خواندن نماز جعفر طیار بود رو به قبله حزب سوسیالیست .
    از همه جالبتر  رسیدم به مقام شامخ  مردان وزنان مشهور که همه سر انجام بنوعی به پادشاهان گذشته وصل میشدند منجمله ابو حسین المبارک  ابو عمامه که با یکی از شاهان انگلیس واسکاتلند نسبت خونی داشت ؟ خوب انگلیسها همه جا بودند  از کنیا گرفته تا استرالیا وبهر روی احتیاجاتی داشتند ! وحال حرام زاده هایشان با مقامی بلند پایه نسب پیدا کرده اند حتی  کمترین آرتیست ومدل مجله های های پورنو !!!  آفرین براین شاهان سر زمینهای بزرگ ! 
    مگر خانواده قاچار وسر سره هایشانرا نخوانده اید ؟ تا دیروز همه اصل ونصب ها به قاجار میرسید ! 
    الان ساعت  پنج وسی وسه دقیقه صبح است ومن از ساعت دو در رختخوابم غلت زدم ودردلم دعا میکردم که یافتن این پیکر دروغی بیش نباشد .
    اما گویا راست بود بیلهای الکتریکی دل سنگها وبتونهارا شکافتند وپیکر را سه قسمت کردند وبه دست سپاه سپردند ! واین آخرین خبری بود که دریافت کردم ، سپاه !!!  
    سپاه تقدیر ماست  وفضا را او به روی ما میگشاید  تا برای جامعه روحانیت  کاری بکینم ! تا این آتش سوزان  مارا درتب خویش بسوزاند  وما تباه شویم وآنها خیالشان راحت شود تاریخ از تولد آن  صوفی دجال شروه خواهد شد وسومارستان  صاحب تاریخ ! 
    کدام از یک از ما حاضریم بخاطر آسایش دیگری جان بدهیم ؟ هیچکدام / قولیست قدیم که اول خودم / دوم خودم / سوم خودم /! 
    خوب ، کاخ ها ویران خواهند شد درخشندگی صاحبان آنها از بین خواهد رفت  ووسعت گنجینه های سرقت شده نیز کمتر خواهد شد  اما ارواح بزرگ همیشه زنده اند.
    پسری سنگ به دیوار دبستانی زد 
    کودکی  هسته زردآلو را روی سجاده  بیرنگ پدر تف کرد 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین «  اسپانیا / 25/04/2018 میلادی / ….
  • آنچه من میبینم

    گفتم که بر خیالت  راه نظر ببندم 
    گفتا که شب رو است او ، از راه دیگر آید 
    گفتم که بوی  زلفت رسوای عالمم کرد 
    گفتا اگر بدانی هم او ” رهبر ” آید ……….حافظ
    یکصد وشصت کیلو متر رفتن وبر گشتن و نبودن جای پارک ، گرمای بی امان وناگهانی و خستگی  فریادم را به آسمان برد .
    کمی نشستم ، کمی آب نوشیدم ،  تنها خوشحالیم این بود که جناب چشم پزشک گفت “
    به به ، عالیست ، چشمانت از روز اول هم درخشان تراست ! 
    اما خم مشو ، کارهای سنگین مکن ، وزنه سنگین بر ندار …. صدای موزیک ملایمی که از بلند گوی مطب او  بگوشم میرسید مرا به عالم دیگری برده بود  ، دفعه قبل برایش یک آلبوم از خواننده  معروف وسوپرانوی اهل اسلوانیا بردم اپرای کارمن بود ،  ویک آلبوم  زیبا از آهنگهای اصیل ایرانی تنها ساز ها بودند ، هر بار که من میروم صدای سنتور ویا تار ویا ویلون یاحقی را از بلند گوی ا مطب او میشنوم وکلی تشکر میکنم !! پیر مرد مهربانی است .
    امرو زباو گفتم : 
    جناب ذکتر ، شما آیا با کارهای های  [فکرت امیروف ] آشنایی دارید ؟ گفت ، نه نمیشناسم .
    برایش توضیح دادم که فکرت امیروف اهل آذر بایجان شوری وموسیقی دان بزرگی است ( الان دیگر دراین این دنیا نیست ) روی موزیکهای دنیا آهنگ ساخته منجمله یک آهنگ معروف روی » دستگاه شور« ایرانی ساخته که بینظیر است یک سنفونی  ، من هبر بار که آنرا گوش میدهم زار زار گریه میکنم !!! یکی هم بنام » سیویل « روی اهنگهای معروف اسپانیا اما چندان به دلم ننشت چرا که نیمی آذری ونیمی اسپانیایی  ، اما سنفونی شور او بی نظیر است اگر آلبوم اورا پیدا کردم برایتان بعنوان کادومیاورم 
    از چای برخاست سرش را خم کرد وبمن دست داد و گفت تا ماه آینده که باز ترا خواهم دید.
    خسته بخانه برگشتم . درها  را باز کردم تا هوای  خنکی وارد اطاق ها شود ، باز تابستان شد وباز شور وغوغا بر پا شد اما من همچنان روی ستیغ  بلند وتیز  خود نشسته ام  گاهی دلم از ترس میلرزد  که مبادا پرتاب شوم  ویا بشکنم ،  اما محکم کلماترا در آغوشم فشرده ام  در آغوش نرم  خود ،  وآنهارابخود میفشارم وبه آنها مینازم  .
    از افسرده بودن ودرخود ماندن  واز سنخت شدن  بیزارم همچنانکه  از شکستن دیگران  رنج میبرم .
    از دکتر پرسیدم ” 
    چه وقت میتوانم چشمانمرا آرایش کنم ؟ 
    گفت یکماه دیگر  بدون آرایش هم زیبا هستی ؟! اوف ! کلی بخودم بالیدم !!! وحال دوباره یاد  سر زمینم  بر سینه ام فشار اورده  ، مهربانی این مردم  برایم تنها یک ئعارف است  آفتاب بعضی از عقلها را  خشکانده  وآ نها زندگیشان را دردیگهای سود و زیان  میسازند مانند همه جا  و من ؟ ….د رخودم 
    امروز خیالی خنک وبا صفا دارم   کمتر درد میکشم  نیزه  تیز افکارم را بسویی پرتا ب کرده ام که هیچکس را یارای ورود به آنجا نیست  وکسی نیمتواند بر آنها سایه بیاندازد  با همان سوزندگی اندیشه هایم  با سوهان خیال  دلم را ارامش میبخشم ودر انتظار همان ( آرزوهای بزرگم ) ! 
    نه کسی نمیداند ، من همیشه بسوی خاک وطنم میروم خیالم را در هوای آنجا به پرواز در میاورم بی آنکه کسی را بشناسم ویا کسی مرا ببیند ، سری به آن کوهستان بلند وقله های تیز میزنم ، نفسی تازه میکنم وبه خاک زمین بوسه میزنم واطمینان میدهم که به زودی  ابهای شیرین در رودخانه زندگی روان 
    خواهد شد . میدانم ، بخوبی این را میدانم . وبه جوانانی که در انتظارند  ، در سایه خنک دیوار  لم داده به آسمان غبار گرفته مینگرند .
    پایان 
    ثریا/ .
  • یک عاشقانه !

    مولانا 
    در دل و جان خانه کردی عاقبت 
    هردو را دیوانه کردی عاقبت 
    آمدی کاتش د راین عالم زنی 
     وا نگشتی تا نکردی عاقبت 
    ————————–
    فرار از دست تو بیفایده است ،  تو ، یک تکه ای ازآن خاک زرخیز ، شاید همان تکه زر باشی که هنوز ترا صیقل نداده اند  تو خود را میتراشی وبراق میکنی .
    اغلب دراندیشه هایم فرو میروم ، در اوج اندیشه هایم این تو هستی که نشسته ای  ومن درآن زمان نمیدانم تو درچه حالتی  و درچه فکری  روحم بر فراز وطنم در پرواز است و در سراسر جهان 
    ودراین هنگام است که آوازی حزن آلود سر میدهم .
    شاید بجای زندگی کردن دررویاهای وطن  بهتر آن باشد که بتو بیاندیشم  وبفکر تو باشم  …. اما چرا فکر کنم ؟ 
    خدایی که مهربان بود  ودر فکر من بود سالهاست مرا رها کرده  و د راین هنگام است که ترانه هایم در وجودم میشکفند قلم به دست میگیرم ومیسرایم ، کسی آنهارا نمیبیند آنها خود من هستند که عریان شده در روی صفحه سفید کاغذ .
    همه مانند پروانه های آزاد روی یک یک کلمات می نشینند و شیره عشق را میمکند .
    نگاهت میکنم ، به عمق چشمانت مینگرم  در گودی عمیقی دو برکه رنگین دیده میشوند  نگاهم را با  عمقی بیشتر  در آن دو برکه غوطه میدهم وآنگاه آن دو چشم ساکت وارام به حرکت در میانند ، چیزی از آنها نمیتوانم بخوانم  چون مرتب درحرکتند و راز دلت را مخفی نگاه داشته اند .
    زندان ودختران زیادی دراطرافت  راه میروند از هر قشری وهر فکری  وتو بخاطر شادی آنها باده اترا مینوشی اما هیچکدام را دوست نمیداری .
    در آنجا آنها بی آنکه بدانند  شادی های رنگینی بتو عرضه میدارند ، اما تو سیری ، دلزده ای  گویی غذایی را به زور قورت میدهی که صاحبخانه را آزار ندهی .
    اما من . به دستهای زنانی میاندیشم که در زنجیر اسارتند  و بندگی و بردگی را تحمل میکنند  چرا بر نمیخیزند ؟  ایا درانتظار باران معجزه خداوندی هستند ؟ 
    در این هنگام برفهای یخ بسته سینه م ذوب میشوند و میل دارم برخیزم  اما نمیتوانم .
    من بخوبی میتوانم کلماترا پشت سرهم مرتب بچینم واز آنها تابلویی بوجود بیاورم  آنها را بیارایم  گاهی آنها وزن دارند ومیتوان با آواز ولحنی زیبا آنهارا خواند  اما دیگر تالاری نیست ، جایی نیست ترانه های من درمیان دفترچه هایم پنهان میشوند و غمگین .
    افکارم به دور دستها میروند  بسوی آن جوانان دهکده  که تن پرور نیستند  زحمتکشند  از سر زمین و خاک من برخاسته اند  آنها تنها بخاطر عیش ونوش زندگی نمیکنند  آنها در انتظار یک هوا هستند تا ازجای برخیزند در حال حاضر دربستر بیخیالی چرت میزنند .
    من به همراه  کلماتم می جنکم اما آنها اسلحه دارند و چوب و از همه مهمتر جوانی   ،آنها سربازانی دلاورند  که با نیرومندی  میتوانند جنگ کنند و به پیروزی برسند .
    تمام روز به آن دو برکه عمیق نگاه کردم چیزی نتوانستم در آنها بیابم ، نه عشق ، نه نفرت ، نه بیزاری و نه شهوت ، تنها میل به  همراه بودن را طلب میکردند .
    من با تو شریکم ،  میدانم برای تو بسیار ناچیز است که بدون اسلحه برخیزم اما .
    دیوان  مقدس من  مملو
      از ازاندیشه های پاکم  ترا قهرمانانه میستایند .
    بنا براین برخیز ، 
    محبوبم  کاری بس دشوار است  شاید بسوی مرگ ونیستی بروی 
    اما تو یک تخته پاره از یک کشتی ، یک ناو بزرگ شکسته ای  که غرق شدی ، حال در کشاکش امواج خروشان خود ر ا به لزجه های گوناگون آویخته ای تا ترا به ساحل امنی برسانند .
    ساحل تو امن است ، بنا براین برخیز و کشتی را از نو بساز واین قوم آواره و سرگردان را مانند کشی نوح به سر زمین موعود برسان .
    در آن روز من در گوش تو خواهم خواند که ” 
    “آرزویم همین بود”  و پاداش تو یک شاخه گل خواهد بود .
    و صلیبی که من بر آن میخکوب شده ام . 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / » لب پرچین «  24/04/2018 میلادی / برابر با 4 اردیبهشت 1397 شمسی / برکه های خشک شده !
  • این دو روز…

    ثریاایرانمنش » لب پرچین « 
    —————————
    تا نگردی  با خلایق  یار ، بی اعتباری 
    چون الف ، بی اتفاق نوع خود یک در شماری 
    همنشین با زیر دستان شو  ،  برمقام خود بیفزا 
    کز سه  صفر از یک ده  و از ده  صد و از صد هزاری ……….”صغیر”
    مهم نیست  ، خود الف میباشم  مانند الف راست بی کژی وبی خمی ، و همنشین زیر دستان بوده ام تا بالا دستان ! 
    هیاهوی تازه ای بر پا شده ، ][جنازه رضاشاه کبیر را یافته اند ][ !چگونه ؟ کجا ؟  یا دروغی بزرگ و برای سر گرم کردن ملت بیچاره  است ویا مشغول حفاری وزمین خواری وزمین کندن برای ساختن برجها وخانه های اعیانی !!! که ناگهان  این جنازه را یافته  اند  ، بهر روی خبر خوبی نبود گویی جنازه پدر مرا از زیر خاک بیرون کشیده وبه نمایش کذاشته اند  البته اذعان داشتند که جنازه دوباره دفن شد .
    وای بر شما ،  
    روی انبوه کتابهای چیده شده  روبرویم  کتاب » مردان بزرگ  تاریخ ، خود نمایی میکندو رضا شاه کبیر ” بقلم محمد رضا شاه پهلوی . چند بار خواستم رونوشتی از آن بردارم  اما فکر کردم بهتر است  درهمان حال بماند کسی در این بازار خود فروشی در پی یافتن حقیقت نیست ، همه در دنیای مجازی سیر میکنند و میروند دنیا ی خود و اطرافیانشان را فراموش کرده اند .
    امیدوارم که این خبر دروغ باشد وا گر حقیقتا جنازه آن بزرگ مرد است  با احترام کامل او را  به دست خاک بسپارند تا سگهای درنده  خادمین حرمسرا و سپاه آنرا تکه تکه نکنند ونخورند  وبا خود بیاندیشند شاید ذرات آن وجود بی بدیل و نادر در خون آنها نیز کمی خوی انسانی بسازد >
    حتی بلشویکهای خونخوار بقایای کشته شدگان  سلسله رومانوف هارا به وطن  خود ( روسیه ) برگرداند ودر یک مقبره  آبرومند بخاک سپردند ، اما این قوم وحشی که هیچ چیز غیر از خون را نمی بیند  گمان نکنم اصالت آن مردان را داشته باشد .
    جالب است که این مردان  گذشته واهل حزب مصدق السلطان !! از او بنام ” زنده یاد” نام میبرند واز شاه محمد رضا شاه ”  مرحوم ، کاری نمیشود کرد پیر شده اند وچربیها و گوشتها و استخوانهایشان  رگ وپی شان  با همان نام  خو گرفته وآن بت در سینه آنها نقش بسته کاری باین ندارند که محمد رضا شاه و پدرش چه خدمتهایی باین مملکت کردند وچگونه  همه این مردان را از درون چاله ها وشپش و تیفوس و سل و بیماری های مقاربتی و کچلی و کوری نجات بخشیدند ، نه اینها را باور ندارند تنها برایشان آن قامت خمیده با عصا و نقشهایی که بازی میکرد  مهم است .
    تمام شب در این فکر بودم که ایکاش این جنازه که یافته شده متعلق به رضاشاه کبیر نباشد و چه بسا در اصل دروغ باشد برای یک سر گرمی دیگر ویا آنرا درون یک ویترین بگذارند  و خلایق با صرف مبلغی کلان بروند و او را ببیند بخصوص نسل جوان و تازه نو رسیده که ابدا عکس او راهم ندیده اند و تنها گوش به سخنان آن پیر مرد زوار دررفته تریاکی میدهند که خود را صاحب علم  تاریخ و باستانشناسی میداند واز و بنام دیکتاتور یاد میکند ! چرا که امروز جیزه تریاکش را ازدست همین اژدهای هفت سر دریافت میدارد .
    سخن گفتن و نوشتن درباره این ملت بیهوده است ، ملتی که نه عرق وطن دارد ونه درد پرستش خاک مهم ارقام بانکی او و نشستن دورهم وبستی زدن  وگیلاسی بالا  انداختن ویک فاحشه درجه یک را در بغل داشتن کافی است نه بیشتر و چند ورق پاره را نیز به دست بگیرند و جلوی دوربین بنشیند واز گذشته ها یاد بکنند آنهم گذشته ای که در آن منافعی بوده و نانرا به نرخ روز بخورند  ویا خود را بفروش برسانند چون سخن سرای خوبی هستند و شیرین بیان و شیرین زبانند  از بردن نام این  راس ! اکراه دارم .
    نه ! جناب ” صغیر ” اصفهانی ! من همیشه مانند الف  راست رفته و راست نشسته ام وبا هیچکس دم خور نشدم مگرآ نکه از نظر احساسی و فکری بمن نزدیک بوده است به عقاید همه اگر چه مخالف  سلیقه من نبوده احترام گذاشته ام و تا امروز هیچ سخن زشتی بر زبان نرانده و به کسی فحاشی نکرده ام اما خودم را هم نفروختم بنا براین ( تنها) ماندم واین تنهایی را با نشستن در کنار گروهی که مانند قلوه سنگها بی اعتبارند ترجیح میدهم  لباس خیر خواهی همیشه برتنم بوده  و هیچگاه مجیز  و تملق  امیران تاج داررا نگفته ام و هیچگاه در باغ و گلستان و بیابانها  در پی آزار کسی نبوده ام .
    شب گذشته باز ( او ) را یافتم و گذاشتم تا برایم قصه بگوید و من بخوابم ، واخیرا متوجه شده ام که اگر در جایی ” کامنتی ” میگذارم بلافاصله بخودم بر میگردد به همراه یک شصت رو ببالا و مینویسد که  بعضی ها این کامنت ترا دوست داشتند  ( البته به انگلیسی )  !!! وگویا اینهم از مزایای کلیپهای ویدیویی میباشد که بطور اتو ماتیک کار میکند !
    وآن شخص گیرنده شاید بخاطر خیلی از مسائل میل ندارد مستقیم بمن حوابی بنویسد !!! 
    واین است بهانه های تنهایی./ث
    گیرم علم  ، افراختی  بر ملک عالم تاختی 
    جان جهان  بگداختی  ، در آتش ظلم و ستم 
    روزی علم  گردد نگون  ، گردی  به دست غم زبون 
    نیکی کن ودر دهر دون  ، نامت به نیکی کن علم 
    بس کن ” صغیر “|  از این سخن  که امروز  در خلق زمان 
    معمول نبود  هیچ فن  جز جمع دینار و درم
    ( البته آن زمانها  هنوز دلار و پوند  رایج نبوده است ) !!!
    پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا  24/04/2018 میلادی /…
  • دلنوشته

    به پایان ماه آپریل نزدیک میشویم  با نزدیک شدن ماه می  این امید هست که کمی هوا تغییر کند شب گذشته طوفان غوغا میکرد  شاید دوباره خورشید از زیر. ابرهای تولیدد شده از دودهای جت ها واتومبیلها بیرون آید  وطلوع کند ومن بتوانم عکس آنرا در. قابی پنهان نمایم .
    سرما کمی تخفیف یافته  ودرجه حرارت به بیست ودو میرسد  برای دنیای منجمد من هنوز سرداست  حال شاید شبها بتوانم در آسمان لاجوردی مهتاب را نیز ببینم  امروز واقعا باین امر معتقد شدم  وبه آن حقیقتی که قرنها فلاسفه واهل فن وفضل  از آن  دم میزدند  وآن اینکه هر انسانی  قادر است  در صورتیکه بخواهد  دور از همه کس  وهمه چیز وتنها متکی بخود  زندگی کند  وبزرگترین مشگلات  وموانع زندگی را  به تنهایی از سر راه خود بردارد  دراین دوران  زمانی فرا می سد که احساس میکنم بیظتر از همیشه زنده وقادر به زندگی هستم .
    فارغ از هر. نوع قید وبند های تمدن  وآزاد  از هر نوع زنجیر  های اسارت  مادی که بشر به دست وپاهای خود میبندد  امروز یک پارچه احساسم   وروح وخیال من  جز به عالم  هستی وخلقت به چیز دیگری نمی اندیشد .
    میگویند هر انسانی دوبار میمیرد یکبار زمانی که عشقی در دلش نیست  روحش. ا از دست میدهد وزمانی که مرگ راستین فرا میرسد .
    عشقی که من از دوران نوجوانی درسینه داشتم سالهاست مرده وعشق دوم که پر شور تر. بود به یک نفرت شدید تبدیل شد  بنا براین قلبم را خانه تکانی کذدم ودر روزنه ها آن کودکانی که پای به عرصه وجود نهادند  نشاندم هرکدام امروز یک زن ویا یک نوجوانند .
    روز گذشته  بر خلاف  روز های   قبل کمی کسل بودم علتش را خودم میدانستم  بنا بر این میزبان خوبی نبودم  کسل بودم  دلم میخواست علت ناراحتی ام را ساده بیان کنم  وانگشت روی آن بگذارم  چیزی مجهول برایم اتفاق افتاده بود  وداشت مرا از پای در میاورد   بلند شدم وبه مغزم فرمان  دادم که بگو من چیزیم نیست مغز فرمان نمیبرد همچنان کسل بودم  شاید دلم دوباره هوای ده را کرده !!.
    دور. اطاق  قدم زدم  هر چه هست در خود منست  شاید کمی تنهایی واحساس بیکسی  مرا دچار وحشت کرده اما کسانم نیز  مانند کرکس ها گرسنه در انتظار تکه تکه کردن میراثی بودند که بجای مانده بود  به آنها گفتم که :
    من میراث خوار  نیستم میراث دارم وآنها را نکاه داشته ام تا بزرگ شوند این زباله ها متعلق بشما باد با آن گوشت ونخودتان را خوب نرم کنید . 
    من با پای خود پای با ین سفر های خطرناک با دست خالی گذاشته ام پس توانسته ام باز هم میتوانم !پایان 
    ثریا /برکه های خشک شده /اسپانیا !
    ۲۳/آپریل ۰۱۸/
  • تنها –

    ثریاایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا .
    از تو شوری به دل و بحر و بر انداخته اند 
    آتش عشق تو  در خشک وتر انداخته اند
    محنت عشق ترا حوصله ای در خور نیست 
    پیش غمهای تو  دلها سپر انداخته اند/………” آملی”
    مدت زمانی بیش نیست که ” او ” از دنیا رفته  شاید سال او را هم گرفته باشند ، شب گذشته او را بخواب دیدم جوان و سر حال ، شیک و برازنده  و همچنان پر غرور ، بی اعتنا گویی همه دنیا باید بفرمان او باشند ، در انتظارش بودم در یک میدان شلوغ و پر رفت و آمد  میگریستم ( نمیدانم چرا)  او آمد باو نزدیک شدم وگفتم مرا تنگ در آغوش بگیر وآنقدر بفشار تا قلبم تکان بخورد  واو این کار را کرد سپس سوار یک اتو مبیل لوکس شد و رفت ، من میگریستم همچنان میگریستم  یکی از دوستانی که آنجا بود بمن گفت هرگاه خواستی با او تماس برقرار کنی من آدرس او را بتو خواهم داد .
    خواب عجیبی بود ، نه! ابدا بیادش نبودم ، بیشتر بیاد دردهایم بودم که سر تا پای مرا فرا گرفته بود و عذابم را زیادتر میکرد ، در این فکر بودم  روزیکه برخاستم تا باین شهر کوچ کنم ؛ همه یاران و دوستان مرا سر زنش میکردند از اینکه به شهرکی میایم که نه زبان مردمش را میدانم ونه کسی را میشناسم گذشته از آن ، این سر زمین مانند سایر کشورهای لاتین نامش بد بر دلها و زبانها نشسته بود ، آمدم ، دهکده ای بود با خیابانهای خاکی  و آفتابی درخشان و دریایی آرام ، همه فکر میکردند که به زودی برخواهم گشت اما من ماندم خاک این سر زمین دامن گیرم شد شور و شوق و رقص  و آواز وبی قیدی  وبی فکری آنها مرا دچار تعجب کرده بود تنها یک بانک کوچک  وجود داشت مردم پس ان اندازی  نداشتند واصولا نمیدانستند  پس انداز چیست ، اکثرا ماهی گیرانی بودند که برای گرفتن ماهی به دریا میرفتند وزنانشان درساحل تور هارا میبفافتند  خبری از دنیای خارج نداتشند  تنها چند توریست زوار دررفته انگلیسی از آنسوی شهر باینجا میامد وگویی که پا بر زمین میراث پدریش گذاشته همه مبایست سر بفرمان آنها باشند وهمه به زبان آنها حرف بزنند ،  پولشان هنوز پزوتا بود ویکهزار پزو تا یک دارایی بود ! فروشگاهی / سوپری نبود تنها یک فروشگاه بزرگ وسط یک جده خاکی که همه چیز درآن پیدا میشد اما می بایست  زیر خروارها اجناس دیگر آنچه را که میخواهی بیابی ، تنها چند خانواده ارمنی دراینجا سکونت داشتند که به همان شغل سابق خود رقص / مشروب فروشی و دکه / زندگیشانرا میگذراندند وسپس سیل ایرانیان آنهم از نوع جنوب شهری اینچا پیدا شد  مافیای سیسلی / انگلیسی های  منچستری و و و و و زمینها متری پانزده پزوتا  رسید به متری هزار پزوتا وساختمانها سر بفلک کشیده شد  بیشتر دهکده ها دستخوش آتش میشدند وسپس ناگهان  دکلی بلند مغول کندن زمین ها میشد ، رشد بی سابقه مصرفی ودست آخر چینیی ها  که سر هر نبش دکانی باز کردند ، ناگهان خود را درمیان دکلها  بنا ها و اسفالتها و مغازه های گوناگون دیدم وتازه فهمیدم که چقدر ” تنهایم ” .
    امروز دیگر درآن شهر وآن دهکئه سابق نیستم و دیگر کسی را نمیشناسم همه ثروتمند شدند ! صاحب ویلاهای بزرگ وبیزنس ها ورفت وآمد بین ایران واین سر زمین اما من تنها کسی بودم که ایستادم وتماشا کردم  بفکر کودکانم بودم أآنها تربیت دیگری داشتند بازی را هیچکدام خوب بلد نبودیم اما سعی داشتیم که دستمانرا  رو نکنیم  همچنان در لاک سر پوشید خود ماندیم . دیگر به هیچکس وهیچ چیزنمی اندیشیدم  غیراز  تامین مخارج زندگیمان کم کم دیدم  در آخر صف قرار گرفته ام همه جلو زدند بعضی ها اینجادرا بعنوان سکوی پرتاب بسوی  کشورها وقاره های دیگر انتخاب کرده و میرفتند باز بر میگشتند وباز میرفتند اما من سر جایم میخکوب شده بودم .
    چون یک پیکر بیجان در حال شکل دادن به یک زندگی مصنوعی کاری ضد ( خدایی) ! وآنکه تکیه گاه من ، هم بالین من وهمسر من بود همیشه مست درگوشه ای خوابیده بود ویا درکازینوها و خانه ها بدنام خودرا سر گرم میکرد  ، ( غصه داربود ) !!! عاشق بود ومعشوق رفته بود ! بعضی از روزها به کلیسای محل میرفتم  ودر گوشه ای سرم را روی میز میگذاشتم ومیگریستم پاهای بلند کشیشی با آن ردای بلندش بمن نزدیک میشد که ” آیا میتوانم کمکی بشما بکنم « نه پدر ! حتی خدا هم دیگر قادر نیست بمن کمک کند چون از بانگ او بیرون آمده ام و هدیه هایش را پس فرستادم ، نه ، خورشید همچنان داغ وبی پروا بر پیکرم می تابید  و تازیانه حواسش را بسوی من نشانه گرفته بود  کبدم داغ شد  واز دور دستها آوای مرگ را می شنیدم . علیجناب وهمسرم نیز به دنیای دیگر سفر کردند  اگر مانده بودند امروز که سال روز تولدشان میباشد نزدیک نود دوسال از سن مبارکشان میگذشت !!! 
    هر روز خبر رفتن ویا مرگ یکی را میشنیدم ، خوب همه دارند میروند منهم باید بروم اما این قافله سر گردان وبی کس و کار را چه بکنم ؟ 
    امروز آنها قافله سالارند ومن تنها  همه دوستان و آشنایان واقوام  مرده اند ، من هستم با خویشتن و میلی ندارم دوباره گذشته را از نو بسازم  دیگر میل ندارم مواد خامی را در دست بگیرم وشکل بدهم .باید از روز ازل واول بازی را میدانستم وجبر زمانه را وزبان  مردم این دنیا را که آری پیس تو بر زبان دارند ونه درپشت سرت وهزاران رنگ عوض میکنند ، من تنها روی یک پا  ایستاده بودم  ، میلی نداشتم با آنها هم آواز شوم ، هنرمندانی دراینجا  آمدند ورفتند درامریکا شهرت از دست رفتهزرا باز یافتند وبکلی منکر امدن خود باینجا شدند ، 
    من در آن روزها هنوز باور نمیکردم  که انسان زاییده شعور وعقل چگونه خودرا به دست نادانی میسپارد وخودرا گم میکند  وهر کسی بجای یک صورت یک تکه سنگ بیجان بر چهره اش میگذارد ،  صورت بیجان داشتن از نظر من بدترین گناه بود ، درآن روزگاران درختان هنوز از چوب ناب بودند وانسانها هنوز لبریز از گوشت وپو.ست واستخوان  وهنوز بتی ساخته نشده بود .
    ناگهان بازار بت سازان رونق گرفت وهریک دکانی باز کردند ومن همچنان تماشاچی بودم .
    هنوز هم همان تماشاچی  هستم میل ندارم عوض شوم  بت هایی را که روزی میپرستیدم همه از بین رفته اند دیگر چیزی وکسی نمانده ، تنها من مانده ام وبا زماندگانی که نمیدانم  من زیر سایه آنها هستم یا آنها زیر سایه کوتاه شده من ..ث
    از اینان مهر  مجویید  که آیین وفاست 
    اولین رسم قدیمی که بر انداخته اند 
    نیست  غمهای  ترا با دلم  آن مهر که بود 
    سالها شد  که مرا از نظر انداخته اند 
    پایان 
    » ثریا ایرانمنش « 23/04/2018 میلادی / برابر با 3 اردیبهشت 1397 شمسی !
  • یک نامه !

    دوست نازنینم !
    از من خواسته بودی که برایت بنویسم در کجا زندگی میکنم  و منظور من از برکه های خشک شده چیست ؟  خیلی خوشحال میشوم که نمای زیبای این خانه را برایت در کلمات نقاشی کنم اگر بتوانم  ، آنچه که تو نوشتی برای چاپ نوشته هایم برایم بی معنی است میلی ندارم نه شهرتی کسب کنم و.نه نوشته هایم بصورت یک کتاب مغشوش دردست  این آمیب ها باشد که نان خود را در کاسه لبریز از مدفوع  سیاست فرو میکنند و میخورند برایشان هم مهم نیست ، نه طعم ونه مزه تنها  بخورند وبنوشند کافی است ، بمن نوشتی  که یک نام مردانه برای خود انتخاب کنم تا نوشته هایم به چاپ برسند اگر در قرن نوزدهم ویا اوایل قرن بیستم میزیستیم  و کتاب خواندن بهترین  سرگرمی و حوشحالی ما بود شاید این کار ضرورت پیدا میکرد اما امروز  هیچکس حوصله خواندن ندارد با چند کلمه همه چیز را بیان میدارد حوصله شنیدن هم ندارد تنها به آوای شوم مرغان که درهوا با انواع صداها خود را  نشان میدهند گوش فرا داده و در انتظار یک معجزه نشسته اند .
    منظور من از برکه های خشک شده  جایی است که زمانی تالاپها وبرکه های پر آب با ماهیان قرمز وسبزه زار ها  در اثر تابش بی امان  آفتاب وگرما  ، خشک میشوند ، فورا درون آنرا پر کرده بر رویش خانه یا قصری را بنا میکنند وتک تک آنهارا بفروش میرسانند ، این خانه بیشتر مقوایی واز چسپ ونوار چسپ استفاده شده است  فورا یک رنگ آمیزی زیبایی روی آنرا میپوشاند تا چسپ ها دیده نشوند  امکان ندارد  در شهر های بزرگ این کار انجام شود در شهرهای بزرگ همه زمین دارند وبمیل خود خانه میسازند از آهن وبتون آرمه اما دراین دهکده ها درکنار دهاتی ها لزومی نیست که خانه ای بنا کنند  آنهارا برای خارجیان ویا توریست های موقتی چند هفته یا چند روزه بنا میکنند واین فرصت بیشتر  در  دست شرکتهای بزرگ خارجی است برایشان مهم نیست که روی کوه باشد یا زیر زمین ، وچه بسا گاهی تونلی در دل دریا باز میکنند  ودرونش را دکور کرده میفروشند یا اجاره میدهند .
    ایکاش نویسنده بودم  یا داستان نویس  واز این خانه روستایی با کف های شنی  وروکوب های موقتی چسپنده  به شکل چوب  با پنجره های بلندی که رو به خیابان باز میشوند برایت مینوشتم هر چه تراسها وبالکن ها بیشتر باشند مالیات کمتر میدهند علت آنرا نمیدانم اطاقها کوچک اما بالکن ها باندازه یک خانه دیگر جلوی رویت قرار دارند مبلهای تابستانی اکثرا زیر پارچه ها ونایلونها پنهانند  تا از گزند باد وباران وماسه ها وخاک در امان باشند .و من هرصبح زنی را میبینم که با یک آب پاش پلاستیکی دارد گلهای مصنوعی خانه اش را آبیاری میکند !.گلها دراین اینجا میمیرند وبجایشان خار های خطرناک سیز میشوند .
    من در مرتفع ترین قسمت این روستا جای دارم وهر بار مجبورم که مقدار  زیادی پله ویا سرازیری را طی کنم تا به کف خیابان برسم ، یک پارک کوچک برای بازی بچه ها با درختانی که از جای دیگی کوچ داده شده وبه این پارک آورده اند وچند تاب وسرسره وفریاد بچه ها وسپس  در آنسوی خیابان یک رستوران رو باز ایتالیایی !!! یعنی رستورانی که درپیاده رو صندلیهایش را چیده ودورنش تاریک است هرشب فریاد وسرو صدا بلند است برای » گل «  این » گل تنها « متعلق به زمینهای فوتبال  وبازی کنان است . در إنسوی خیابان خانه ای مانند قفس مرغان و لانه کوچک پرندگان روی هم  سوارند ، هر صبح زود زنی تنو مند که مامور شستشوی زمینهای این لانه ها میباشد با بوی گند انواع مواد شیمیایی همه جارا با یک زمین شور الوده میسازد ظاهرا برق میزند  وئدرون  آسانسورهای تک نفری باید بینی ات را بگیری تا از بوی گند این مواد خفه نشوی .
    در پیاده روی پایین خانه یک نانوایی ، یک قصابی ویک آرایشگر است ویک دکان بزرگ سبزی فروشی که انواع واقسام مواد غذایی هورمونیزه شده را به معرض تماشا گذاشته وهر از گاهی هم صاحبان آن عوض میشوند ، خوشبختانه منظره دید من بسیار زیباست  کوهی که کم کم تراش میخورد تا تبدیل به یک زمین مسطح شده  برای ساختن پارک ها ، کازینوها وزمنیهای گلف ، ودکل بزرگ رسانه ها ،  دراین جا کمتر کسی از آن بشقابهای بزرگ برای تماشای هزاران فیلم وغیره استفاده میکند خوشبختانه این یکی میگذارد که اندکی هوا بسوی ما سرازیر شود . 
    هر صبح وشب  بجای چهچه بلبلان آوای شوم بوم ها ویا کبوتران ماده مست ونوعی پرنده که به تازگی پیدا شده سر تا پا سیاه با نوک نارنجی بر بالای بوم مینشیند وسر نوشت آن روز ترا به تفصیل بیان میدارد . 
    برای پارک کردن اتومبیلها ده ها بار باید دور خیابانها بچرخیم وحال تهوع بگیریم تا یکی جایش را بما بدهد عده ای درون زیر زمینهای تاریک وترسناک گاراژی دارند اما گویا صاحب این خانه ترجیح داده بدون گاراژ خانه هارا از روی نقشه بخرد اینکه میگویم خانه ها را چون که چند  عدد از این لانه ها در حول وحوش من دارد که نامه های شهرداری وکامینتی بخانه من میرسد منهم آنها را پس میفرستم . خوشبختانه این خانه مقوایی اجاره ای است و صاحبخانه انگلیسی و نا معلوم تنها ما یک شماره حساب داریم که هرماه باید مبلغی درحدود ششصد یورو به آن حساب واریز نماییم بقیه چیز ها بعهده خود ماست برق ، آب ، وغیره  ایکاش اینجا بودی  سعی کرده ام درون خانه را بنوعی با فرهنگ خودمان ارایش بدهم اما به هنگام تابستان پا گذاشتن روی فرش یعنی پا گذاشتن روی آتش . درجه حرارت گاهی به پنجاه میرسد و زمستانها از شدت  سرما و نم خود را مانند پیاز میپوشانیم . البته ظاهرا کولر وتهویه داریم اما مانند یک تکه حلبی  روی دیوار نشسته وبما دهن کجی میکند باز از همان بخاری های برقی وپنکه های چرخان باید استفاده کنیم .
    من اهالی  اینجا را به درستی نمیشناسم اما از وضعیت سر وشکل و شمایل انها میتوانم بفهمم که همه یا کارگرند ویا تمیز کن ویا پرستار یا فروشنده گمان نکنم درکنار من کنت یا دوک یا یک لرد زندگی کند ! فرقی هم ندارد لرد باشد یا یک کارگر معدن برایم همه یکسانند . 
    دوست عزیز من ، شاید من تنها کسی باشم درمیان ایرانیان مقیم خارج که نه خانه دارم ونه کاشانه ونه رفیق شبانه ! خودم هستم با گوشهای خودم و گاهی برای دیدن بچه ها ونوه ها مجبورم بخانه آنها برومویا دریک رستوران قرار بگذاریم  چون دراین آپارتمان کوچک جایشان کم است حتی معنای [خانه مادر بزرگ داشتن را هم از دست داده ام  ]، خوب عیب از خو د من است چون مانند دیگران نیستم ، بتو حق میدهم که برایم دلسوزی کنی اما من از این کار نه تنها لذتی نمیبرم  بلکه نفرتم بیشتر میشود من احتیاجی به دلسوزی هیچکس ندارم تنها آرزویم آزادی سر زمینم و رفتن من به آن خاک است اولین کاری که میکنم بسوی کوههای بختیاری میروم وبوسه برخاک آنجا میزنم شاید روح اجدادم از این کار من راضی شود ومرا ببخشند . همراه  با بهترین آرزوها بر ای تو دوست عزیز وموفقیت  وسرفرازیت . ثریا 
    » لب پرچین «  ثریا ایرانمنش / اسپانیا / برکه های خشک شده ! 22/04/2018 میلادی /و
  • لحظه سکوت

    شب به روی جاده نمناک 
    در سکوت خاک عطر آمیز 
    نا شکیبا  گه به یکدیگر میاویزند 
    سایه های ما 
    همچو گلهایی که مستند  از شراب شبنم دوشین 
    گویی آنها در گریز تلخشان از ما 
    نغمه هایی را که ما هر گز نمیخوانیم 
    نغمه هایی را که ما باخشم 
    در سکوت سینه میرانیم 
    آنها ، زیر لب با شوق میخوانند ………”.باز هم فروغ “
    آنقدر دلم تنگ وگرفته وآ نقدر غم روی دلم انباشته  میلی به گریستن هم ندارم بر عکس آنکه همیشه درترانه ها وگفته ها ما را ترغیب میکردند گریه برهر درد بی درمانی دواست  برای من گریه تنها یک حقارت روح است و ترس و بی دست و پایی .
    اگر امروز اتومبیلی دراختیارم بود سر به کوه ودشت وصحرا میزدم شاید در انتهای آن دره های سر سبز وخرم به دور از دست اندازی بادها وبارانهای سیل اسا وبرف  دمی نفس عمیق میکشیدم وبر قله یک کوه میایستادم و آنقدر فریاد میکشیدم تا شاید خدایی را که گم کرده ام صدایم را بشنود وباز گردد ومرا دریابد .
    متاسفانه هفته ها باید در خانه بنشینم تا یکی اتومبیلش را بیاورد ومن سراسیمه وتند  آشغالهایی را بخرم ونفس  نفس زنان از این سر بالایی بخانه برگردم .
    دلم گرفته ، نه کوچه ، نه بیابان ، نه  خیابان و نه همنشینی با کس و یا کسانی مرا خشنود نخواهد کرد .
    دلم گرفته ، بغضیم را فرو میدهم ، فریادم را  درسینه میشکنم برایم مهم نیست در کجای دنیاباشم  هرکجا باشم آسمان من همین رنگ است گاهی ابری ، زمانی آبی وآفتابی برای پهن کردن لباسهای شسته !.
    نه!کسی نمیداند درون سینه ام چگونه میخراشد و چگونه زخم بر میدارد  دور وز تعطیل برایم حکم زندانی را دارد که باید بالاجبار محبوس باشم .
    نیمه شب گذشته ناگهان از خواب پریدم ، کسی در گوشم میگفت بتازگی مردم را درون  هوا پیما  ها سرنگون میکنند برای کم شدن جمعیت وکمبود غذا …. آه نه ، پسرم کجایی؟
    درون کدام طیاره و بسوی کدام مقصد در حرکتی ؟ خبرش را  از پاریس داشتم درون هواپیمایش یک پرنده در میان لوله ها  و پروانه ها گیر کرده بود مجبور به فرود اجباری شدند  و شب را در پاریس بگذرانند . حال نمیدانم رو به کدام سو در پرواز است ؟ میلی ندارم مزاحم او شوم و مرتب بپرسم حال کجایی ؟ بچه نیست پدر سه فرزند است و بزرگ خانوداده اش .
    نه ! دلم گرفته وبغض تا سق دهانم رسیده اما اشک ها را رها نمیکنم ، اگر چه برایم سلامتی بیاورند کمر خم نمیکنم .
    امروز خدا وحقیقت  در هر تجربه ای فراری و گم شده است  دیگر میلی ندارم دست بسوی آسمان دراز کنم  عده ای عادت کرده اند که نام اورا ببرند ویا او را صدا کنند ، چه کسی را ؟  کدام یک از خدایان را  ؟  برای آنها نیز دیگر همه چیز عادی شده است حتی مرگ یک پرنده  حال باید نام تازه ای بیابم و خدای بهتری که کشنده نباشد ، شکم پاره نکند  و پیامبرانش انسانها را بجرم عشق بر دار نکشند  خدایی که دروغ و حقیقت برایش یکسان نباشد بتواند فرقی بین انها بگذارد  ماده .وحس ،  نام تازه او ، .
    امروز صدها خدا پیدا شده  و هزاران نام بر او نهاده اند  و سپس ضد خدایان سر بلند کردند و دیدم که خود خدای خویشند ، دستی نگیرد دست آنها را  و نامی ندارد .
    ما هم خود وهم دیگران را فریب میدهیم او از ستودن نامش بوسیله ما دروغگویان شرم دارد  باید رفت به دنبال آن آذرخش اندیشه های پاک ونا یاب .
    دلم گرفته سخت گرفته روز گذشته نفسم بشدت تنگی میکرد چند بار  درچند جا نشستم  امید نداشتم بتوانم بخانه برگردم هوا سنگین بو.د آنقدر اتومبیل اطراف این دهکده نکبت را گرفته که دیگر جا برای گام برداشتن نیست و من اتومبیلی ندارم تا با آن فرار کنم ! ث
    پایان یک دلنوشته دیگر 
    ثریا / 21 آپریل 2018 میلادی / برکه های خشک شده . اسپانیا .
  • لندن نشینان

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « 
    ——————————-دلنوشته 
    سایه توام بهر کجا که روی
     سر نهاده ام به زیر پای تو 
     چون تو در جهان نجسته ام هنوز 
    تا که بر گزینم زمینی  بجای تو 
    در لابلای اوراق پراکنده ام  این نوشته را یافتم  ودیدم  که برای مقابله با (گروه معلوم الحال  لندن نشینان) و گرد  هم آیی بر منبر رفتن آدمهای معلوم الحالتر  بهترین  نوشته است  .
    روزیکه داشتم از کمبریج به بسوی این شهرک دور افتاده کوچ میکردم بانویی که همه فامیل او نوکر دست به سینه دولت فخیمه بودند بمن فرمودند که “
    همه آرزو دارند به لندن سفر کنند واینجا بمانند  وشما با اینهمه راحتی انگلستان را ترک میکنید ؟! 
    در جوابش گفتم :
    کشوری که سر زمین مرا یک لقمه کرده و میخورد و گوشت وپوست آن را هم جلوی سگهای با وفایش میاندازد برای من جای ماندن ندارد ، 
    ایشان افاضه فرمودند که چرا ملتی باید آنقدر حقیر ونا توان باشد  تا کشور دیگر آنرا به ویرانی بکشد ؟ 
    درجواب ایشان گفتم : 
    برا ی اینکه مردم  آن کشور حقیر از فرط حقارت روح خود را فروخته اند ودیگر نگفتفم مانند پدر شما و پسر خاله عزیزتان آن شاعر همیشه درسایه ! نوکر وخوش خامتی برای یک کشور بیگانه  سر فراز تراز  خدمت به سر زمین اجد ادی میباشد .
    حالا امروز عده ای ازهمان خود فروشان و روزنامه چیان  وتله ویزونچی ها که تنها دردشان شکم وزیر شکم است دور هم جمع شده ومیل دارند تشکیل  یک شورای موقت بدهند و ایران را بهر روی چند پاره کرده و یا وارد  جنگهای داخلی نمایند ، دکتر قاف ، میم ،  نون  ، الف  !!، آن سر دسته عالمین روزنامه چی عرب زاده وعرب پرور وجیزه خوار همه علمای اعلام درلند ن ، اینها میل دارند  ایران را نجات دهند یعنی  اینکه بیشتر بچا پند بیشتر بخورند وبیشتر مردم بدبخت را به زیر ذلت بکشند هم از توبره میخورند هم از آخور هم مجیز رهبری را میگویند هم دست والاگهر را وهم خدمت به »بانو «میکنند ! 
    سر زمین را از بین خواهند برد  به دست همان قدرتهایی که آنهارا تغذیه میکنند بانگاهی به تاریخ  سر زمین های دیگر دور بر قاره امریکای جنوبی  می بینیم  که چگونه  همه چیز ا غارت میشود  و جاهلان و آدمکشان بر مصدر کار نشسته  و دیگران را نابود میسازند  در ایران خودما عده ای را به  اسیری گرفته در بازار برده فروشی عربها  بفروش میرسانند همه آنها  آرزو  داشتند و میهن شان را میپر ستیدند در انتظار یک معجزه بودند نمیدانستند که گرگ های خونخواری در بیرون مشغول تله گذاری میباشند از سفیر فلان کشور  عرب گرفته که افتخاراتش را از شاه مرحوم داشت تا آن روزی نامه نویس بدبخت که امروز صاحب یک تلویزیون بزرگ جهانی شده اینهارا از پدرش به ارث نبرده با خوابیدن بغل عربها آنهارا پاداش گرفته با تقدیم خاک ایران آنها را دستخوش گرفته است .ویا خوش خدمتی به جیم والف وروضه رضوان  خوانی ورفتن بسرای خانقین. 
    حس خانگی  و خاک جان مرا دربر گرفته و بیمارم ساخته است  ، شب گذشته دخترم گفت :
    مادر،  فراموش کن تو اینجا هستی  ! 
    باو گفتم اگر قصر ی در این جا بنا کنم زمینش متعلق  بمن نیست  من روی زمین دیگری زندگی میکنم من زمین خودم را میخواهم خاک خودم را اگر چه تنها یک الونک باشد در آنجا میتوانم تنفس کنم از بوی عطرهای درون مغازه ها بیرازم از لباسهایشان بیزا م من هما ن گیوه های قدیمی شهرم  را میخواهم همان دامن چین دار از جنس چیت ووال  ساخت دست کارخانه نساجی مازندران  من آب سر زمینم را میخواهم بنوشم  ، در ا ین سر زمینها  یک غریبه ، یک انگل  یک بیگانه بیشتر نیستم .
    اما نتوانستم بگویم که  خشت و آجر و خاک  را برده اند و انواع جانوران در لابلای  لجن های باقیمانده  مانند خزه  وعلفهای خود رو دور پاهای مردان وزنان واقعی وطن پرست را گرفته اند  چیزی باقی نمانده است دیگر سر زمینی که من رها کردم وجود ندارد  از ان چیزی باقی نمانده  زمین من گم شده ضعف وگرسنگی  .بدبختی  ملتی را به نابودی   کشانده و حال ملا عمامه دار برود یک سگ دیگر ، یک ملای کلاهدار بر منبر سوار میشود  تا باقیمانه را نیز  تقدیم اربا ب نماید   دیگر چیزی باقی نمانده  زمینها  به دست ( آقا زاده ها )  ونورچشمی ها  تبدیل  به جت خصوصی / اتومبیلهای  گران قیمت  و لباسهای مارک دار  و خانه های بزرگ  شدند  و اگر امروز از آنها بپرسید ( مادها )چه کسانی بودند  میگویند شاید نام یک نوشابه باشد ! 
    انوشیروان عادل شد / چنگیز کبیر شد /  اسکندر بزرگ خوانده شد  .علمای  ما عرب نژاد بهترین سفرای ما اهل عراق بود بهترین نوکران دربار عرب زاده بودند ومومن  همه نوکر بودند و چاکر نه خدمتگزار !  و امروز آنچه باقیمانده بمدد همین ( لندن نشینان وکنفرانسهای !!! * فریب دهنده  بر باد میرود وتنها ته ظرف مسی زنگ زده باقی میماند  که به زور میخواهیم  آنرا با کمک علم کیمیا طلا سازیم . ث 
    در ره خود  بس گل پژ مرده دیدم  
    چشمهایشان چشمه خشک کویر غم 
    تشنه یک قطره شبنم 
    من ندیدم  عاقبت در آسمان  شهر رویاها 
    نور خورشیدی 
    من گل پژ مرده  ای هستم 
    چشمهایم  چشمه خشک کویر غم 
    تشنه یک بوسه خورشید 
    تشنه یک قطره شبنم 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا دره مرداب های خشک شده ! 
    21/04/2018 میلادی /
  • باز هم رویا ؟

    ثزیا ایرانمنش » لب پرچین «
    —————————
    از زمین دستی  سرد و محکم 
    پشت آن برگ لطیف را لرزاند 
     آه …باز مشت بر سینه ام میکوبی؟
    ای نشسته بر زورق وحشی حباب
    روز گذشته در یکی از سایت ها یک زن کماندو روی منبر با چادر سیاه در بین بقیه کلاغها داشت درس شوهر داری را به زنان میداد که چگونه باید کنیز و عبید مرد باشند زنی دهان باز کرد تا چیزی بگوید ، آن کماند و با فریاد باو گفت “
    بتمرگ سر جایت ، دهنت را هم ببند ، تا حرف من تمام نشده حق نداری حرف بزنی  بتمرگ …….
    اینها مربیان جامعه ما میباشند .!!!
    روزی و  روزگاری  ما چیزی را  می یافتیم  که خود داشتیم  وانتهای آن بخودمان می رسید ،  اما ما به دنبال تاریکییها میرفتیم  و هنوز در تاریکی مطلق داریم چیزی را میجوییم که نمیدانیم چیست . 
    خدا را ؟!  خدایی که با هر زمانی  آشناست  وبا هر فرمانی میخراشد و میتراشد و میسوزاند  اما ما هنوز  دنبال سازنده خودمان هستیم  چرا که هنوز از خودمان بیزاریم  و نفرت داریم .
    آه این خدا در خود ماست ، و در انتهای هستی قرار دارد  و هر هستی  ریشه ای دارد  واین ریشه باز درون سینه ماست که آب زندگانی را مینوشد .
    روز گاری سخت برمن گذشت چرا که خود را میشناختم ، کنیز همسر بودن برایم شرم آور بود اما در بین همین کماندوهای مدرن دچار رعشه و غش میشدم  بی جوابی وبی اعتنایی به آنها خشمشان  را چند برابر میکرد حتی بچه های ریز و درشتشان نوعی سوهان  دردست وبر پیکر من فرو میبردند .
    آنها با این زینب های تازی فرقی ندارند تنها لباسهایشان متعلق به مزون های گران قیمت بود .
    دنیای من در جای دگری  بود در تخمه هستی و نوری  که من به دنبالش بودم  واو در همان ئاریکی ها روئید  و جهان مرا روشنایی بخشید  و دنیای هستی را  که گسترده اما ناپیدا بود .
    شب گذشته باز دچار همین رویاها بودم ، مگر چه بمن گذشته بود یکی یکی از جلوی چشمانم میگذشتند ظاهرا اسشان بودند اما سم داشتند و دستهایشان بصورت وحشتناکی با قیچی های بلند مجهز بود ، آنها نیز سر سجاده ویا درون بطری و یا در کنار منقل و یا میز قمار به دنبال خدا  بودند و ظاهرا خداوند به  روی آنها در رحمت را گشوده بود  نگهبان این قلعه زنی بود از پس مانده ترین وامانده ترین رژیم اشرافی !!! قجر با پای چوبی واین او بود که فرمان میراند وزیر دست راست او زن دیگری بود از همان قبیله و من یک غریبه ! اعقابم و پشتوانه ام مقداری دانایی بود که همه برباد رفته بودند .
    نه ! چیزی عوض نشد تنها لباسها کمی تغییر شکل پیدا کرد آن روزها هم چاد ر سیاه و روضه خوانی  و قرائت قران  وجود داشت و نماز و روزه حرف اول را میزد آنها خدارا درمیان این هجویات میجستند و من در خود خدا غرق شده بودم با نوای موسیقی و وزش باد بر شاخه های نو رسته و نور خورشید .
    باد میوزید  مرا میترساند ،  طوفان غرش میکرد ومن میلرزیدم  و همیشه این لرزش در پیکرم وجود داشت چنان لاغر بودم که گویی پوستی بر استخوان نشسته وبیمار گلاویز شدن با آنها بیفایده بود  من در جنبشی مهر آمیز رشد کرده بودم دروغ  را نمیشناختم ، ریا ومکر دورویی  ایدا درزندگیم جایی نداشتند  ساده دل وبخشنده بودم وآنها همه اینها راحمل بر حماقت میکردند( هنوز هم میکنند ) 
    این انسانهای ناچیز  که نه رمز باد را میشناختند ونه  رمز ریزش  آب را  ونه آن گیاه روئیده را میشناختند  آنها جانورانی بودند که سر خود رشد کرده واجتماع کوچه وباازار  به آنها رمز زندگی را آموخته بود ،  بخور ، ببر ، بدزد ، دروغ بگو ، جنایت بکن ، نترس ، که خداوند بخشنده است با کشتن یک حیوان بیگناه ورفتن به پا بوس کسی که نمیشناسی اما ما میدانیم کیست وپهن کردن سجاده ریا   تو بخشیده خواهی شد ! 
    در الهیات  زرتشتی  هیچ یک از این گفته ها وجود نداشت   چون سر آمد همه  ( جمشید ) بود  که درذهن همه جای گرفته بود  درباغ زیبای بهشت  آدمی نبود که سیب را با حوا قسمت کند  و نخستین انسان با گناه به دنیا بیاید ، ماری نبود که حوا را اغوا نماید  همه بشکل خود آفریننده بودند ، خردمند و جاودان  و آنها آن قوم نادان ، جمشید نخستین انسان واقعی را کشتند تا امروز بتوانند بر مرکب افتخار سوار شده و بسوی عدم بشتابند .
    اما یک انسان خوب با خرد ” جمشیدی ” به سعادت خواهد رسید و خود خدا خواهد بود .ث
    —— منتظر بودم  که بگشاید  برویم آسمان تار 
     دیدگان صبح سیمین را 
    تا بنوشم از لب خورشید  نور افشان 
    شهد سوزان  هزاران بوسه تبدار  شیرین را 
    لیکن آی  افسوس ، من ندیدم  عاقبت 
    در آسمان  شهر رویاها  ، نور خورشیدی 
    زیر پایم  بوته های خشک با اندوه مینالند 
    » چهره خورشید شهر ما ، دریغا  سخت تاریک است « ……..فروغ
    پایان 
     نوشته : ثریا ایرانمنش  » لب پرچین « / ساکن اسپانیا /20/04/2018 میلادی /…
  • یک یادداشت

    چهره منحوس و مفلوک ولایتی د کنار بشار اسد  مرا بیاد گفته آن زن دزد پتیاره انداخت که روزی بمن گفت :بمن وکالت بده  من کارهایت را در اینجا انجام میدم ولایتی  دوست وهمکار. همسرم میباشد  همسر  ش نیز دست کمی از مفلوکی ولایتی نداشت واین زن بود که همه کارها را انجام میداد  وعمر آن قاضی بزرگوار اهل آمل  دراز باد که پته اورا روی آب ریخت  پس از آنکه از طرف من نا امید شد ومن در یک فرصت کوتاه تواتستم خودم  را بخانه ام برسانم برایم نوشت :
    من میتوانستم ترا نابود کنم  اما نکردم !!!!! بیچاره شماهمه  در آن سر زمین نابود شده وفسیل شده اید تنها پول برایتان خداوندگار است .
    من جهیدم از دست تو واز دست آن مطرب بارگاه خلیفه وسایرین وهر چه را که بجا گذاشتم تا شما گرسنه های سیر ناشدنی بخورید وروی اثاثیه وزنندگی من بنشینید ماندن در. کنار شما بودن  در میان عقرب های جرار مارهای سمی وحیوانات همان قلعه جرج اورول است که خوکها برشما حاکمند .
    امروز با دیدن عکس آن مرد مفلوک که مشاور خلیفه در کنار آن شتر مرغ گردن دراز  دیدم حقا که لایق یکدیگرید .
    من یک انسان با شرف باقی ماندم  وشما بیشرفها در مدفوع خود بغلطید تا عمرتان به پایان برسد .
    ثریا /۱۹ آپریل ۲۰۱۸ میلادی / دهکده برکه های خشک شده!
  • سرود سنگین

     ثریا ایرانمنش  ، لب پرچین “
    شب به روی جاده نمناک 
    در سکوت خاک عطر آمیز 
     نا شکیبا  گه به یکدیگر میاویزند 
    …..
    سایه های ما 
    همچو گلهایی که مستند  از 
    شراب شبنم دوشین 
     گویی آنها  در گریز تلخشان  از ما 
    نغمه هایی را که ما هر گز نمیخوانیم  نغمه هایی را که باخشم 
    در سکوت سینه میرانیم 
     زیر لب ، با شوق  میخوانند
    بهترین ساعات  عمر یک انسان یک موجود زمانی است که در خواب است وبیداری را گم میکند ، بهترین  زمان همان خواب عمیق و بیهوش شدن و بیرون رفتن از این دنیا واین راهی که نامش زندگی است .
     سالها جان کندیم  در مدرسه وشبهای امتحان چه زجرها کشیدیم وچه زحمتها وچه التماسها تا دبیر یا معلم  ویا بازرس یک نمره بما بدهد تا بتوانیم مرزهای دانش را پشت سر گذاشته واز عمر رفته وزیبایی هستی  بهره ببریم !!! 
    چه روزها ی دلهره آوری بودند که حتی معشوق را باهمه عشقی که باو داشتیم فراموش میکردیم بارمان کتاب بود ودفترچه ها مدادها  وزیر سایه درختان  برای کسب کمی معلومات جبر وریاضی ومنطق وهیئت ومرزهای جغرافیایی جهان و تاریخ تحریف شده . ودرا بیهوده خسته میکردیم وغافل بودیم  وتنها امیدمان بود که از فیض این معلومات راهی به جامعه پر بهت اجتماع بگذاریم واز بوی بد مدفوع حیوانات دور شویم وبسوی یک زندگی  که دررویا داشنیم پرواز کنیم .
    ( من آرشیتیکت میشوم )   خوب من قاضی خواهم شد ، نه من دکتر کودکان میشوم و سومی چهارمی هریک برای خود نقشه هایی داشتیم .
    اما سایه ها بیخر از ما  که به دنبالمان میامدند چقدر باین  حماقتها میخندیدند  جسم خسته ما  در رکود خویش شب را بامید صبح میگذارنید .
    امروز ، بلی امروز ، یک معلم ، یک دبیر با گرفتن وجه مناسب بتو برگه ” مستر میدهد یا لیسانس ویا دکترا !!!! 
    من گمان میبردم که تنها درسر زمین گل وبلبل این کارها رایج است اما فهمیدم که خیر حتی بزرگترین دانشگاهای  بزرگ اروپا نیز به این تجارت پر سود مشغولند یا جنسی یا مادی !
    حال آن برگه ما دریک کلاسور درون یک صندوق خاک میخورد وخودمان بعنوان یک حیوان که تنها میخورد ومیخوابد ودفع  میکند دور خود میچریم واز خود میپرسیم که خوب !  چه شد ؟ کجا شد ان عمر رفته که دیگر باز نمیکردد؟ ما چه بهره ای از آنهمه زحمت بردیم تنها مانند یک خدمتکار بیسواد درون آشپزخانه کنار اجاق غذا پخیتم ودهان بیسوادان وجاهلانی که تنها هنرشان داشتن مقداری زمین وچند فقره دزدی وکارشان بگیر وبسنان و قمار بود ، پر کردیم وحال در این روزهای سخت وافتادگی در یک آغل تک وتنها باید به آنچه که ازدست دادیم  بیاندیشیم فراموش کنیم حتی عمر رفته را و آنهمه طحمات را وسر انجام ریشه را .
    در کنار هزاران روح سرگردان به خالقی میاندشم که کجاست ؟ چرا اینهمه پرخاشجو وقسی القلب است ؟ چه شکلی دارد ؟  ومن چگونه هرروز وهر شب گرد وجود نا مریی او میگردم  از خوف و وحشت تنهایی ،  کدام نور از کدام پنجره میتابد تا دل مرا خوش سازد  ومن شبها دربلور اشکهایم خاموش به سقف سفیدی مینگرم که متعلق بمن نیست .
    به دنبال سایه خودم هستم  سایه ام چند تکه شده هرکدام مشغول جان کندن میباشند برا ی خوردن لقمه نانی ونوشیدن قطره آبی وداشتن سقفی که هرساعت امکان ریزش إن میرود .
    چه اصراری دارم که از خودم جدا نشوم وسایه دیروزم را گم نکنم  ونلغزم و خودم را به مومنینی خداشناس نفروشم  آنچه امروز در مغز من جان گرفته خالقی بد عنق عصبی کارش نوشیدن خون است وبازی با مخلوقاتی  ریز وکوچک مانند من با گنده لاتها کاری ندارد آنهارا میپروراند چون شبیه خودش میباشند ، 
    تنها فکر سایه ام هستم که از من دور نشود ، نلغزد  وروی چمن های بد بو ومخلوط با ادرار ومدفوع سگ گم نشود  ویا زیر پای رهگذران بی درد  نرود .
    سایه ا هنوز دلبستگیهایی دارد ، به کجا ؟ نمیدانم  ، به چه کسی ؟ نمیدانم ، وزندگی من هرروز درون همین سایه شکل میگیرد . ث
    پایان 
    او چه میگوید ؟
    او چه میگوید ؟
    خسته و سر گشته حیران 
    میدوم  در ره پرسشهای بی پای
    —————————–
    نوشته  :  ثریا ایرانمنش  » لب پرچین « / ساکن اسپانیا /19/04/2018 میلادی /…
  • خرد خام .

    دیریست کان سرود خدایی را 
    در گوش من به مهر نمیخوانی 
    دانم که باز تشنه خون هستی 
    اما … بس است اینهمه قربانی ……” فروغ فرخزاد “
    ————————
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « .ساکن اسپانیا /
    قبل از هر چیز باید با تمام قد در برابر شما عزیزان و آشنایان  شناخته و ناشناخته  خم شوم و سپاسم را تقدیم دارم از آن بانویی که برایم غذاهای رژیمی درست میکند تا آن دوستی که که عکسهای  سر زمین  و زادگاهم را برایم میفرستد  با تمام وجود شرمنده وسپاسگذار هستم .
    وارد معقولات نمیشوم چون  یکهفته ای میبایست کمی  استراحت میکردم امروز هم بدون اجازه پرستار مهربانم  دکمه را ببازی گرفته ام میدانم سخت عصبانی خواهد شد .
    اما دلم برای همه تنگ شده بود .
    خبر جنگ مسخره وبامزه ایکه  چند دولت باصطلاح متحد شروع کردند با تبلیغات پر آوازه را حتما  شما بهتر  از من میدانید خودشان  را مسخره کردند ودنیا به آنها خندید دیگر کسی فریب  این بازیهای شوم را نمیخورد وچه بسا مقابله به مثل انچام دهد ، من نه نژاد پرستم  ونه طرفدار حزب و یا سر زمینی اما میدانم از زمانیکه کشور باصطلاح تازه و قوم بر گزیده خداوند در کنار رود غزه پا گرفت دنیا دیگر روی آسایش ندید آنها همه دنیا را برای خود میخواهند و بس وخیال  داشتند  که جهان را یکی کنند که تیرشان به سنگ خورد .آن مردم آواره وبدبخت همسایه آنها مرتب کشته میدهند وسربازان تفنگ به دست علنا بسوی زنان و فرزندانشان تیرهای جانسوزی را  رها میکنند وآ نها در خاک و خون میغلطند .چه کسی نامه ای از آسمان آورد و آنها را قوم بر”گوزیده ” دنیا خواند واین چه خدایی است که میان فرزندان واقوامی که آفریده فرق میگذارد ؟  .
    نه گامهای ما استوار است  وهوا آفتابی است  وما برای برداشتن گامهای بزرگتری  که بسوی آن بعد  میرود قدم بر خواهیم داشت  ما نیاز به هیچ چراغی نداریم ” اپوزسیون ” چند گانه اعم از عربستانی ، امریکایی ، انگلیسی ، کوبایی ، چینی ، ژاپنی و غیره را دیدیم بی آنکه به انها نزدیک شویم و آنچنان این اپوزسیون گند زد که حال شکنجه گر سابق و چریک قلابی و فیلمردار قلابی تر هم  دسته  و گروه راه انداخته است . 
    ما میل نداریم آقتابی را که برما تابیده به سوی تاریکی بکشانیم  و خود در  تاریکی بدون هیچ چراغ راهنمایی به همان راهی برویم که چهل سا ل قبل رفتیم .چشم به دست مشتی دلقک روی صحنه دوخته یم تا ببیایند و مارا از بردگی به نوکری خود  [مفت خر] کنند ! 
    آفتاب گذشته ما همیشه به فردایمان روشنی میبخشد  ما فردارا درامروز می بینیم  وآینده ار همیشه از کنج تارکی بیرون کشیده وبه آن نور میبخشیم .
    باید خرد واعتبار انسانی را قبل از همه درک نماییم وکمی هم تحصیل ومطالعه درراهی که میل داریم گام برداریم ، انسان بی خرد با حیوان بار بر فرقی ندارد  امروز دیدما برای  دید فردا ناتوان است  و چشمان ما لبریز از گفته ها و شنیده های کسانی است که خود را فروخته اند و چه ارزان فروختند؟ برای  نشستن پشت یک دوربین وقصه حسین کرد را تعریف کردن ویا خاطرات کودکی که درمحضر فلان حاجی آقا وفلان  ملای ده با قلوا میخوردند ؟ !  ویا نبش قبر کنند وزمان چهارصد سال قبل را پیش روی ما بیاورند ، اینها کورهایی هستند که بی عصا در تاریکی  راه میروند وعده ای کور تررا  نیز به دنبا ل خود میکشند .
    ما نیا زبه یک راهنمای خوب داریم نه یک صدام حسین یا یک دیکتاتور دیگر ،  در تصویر آینده ما این خورشید است که میدرخشد  واین ما هستیم که از سایه به زیر آن میروم تا سرمای سالهای دربدری را فراموش نماییم .
    در کشورهای خارج ما حکم همان حیوانی را داریم که زیر سایه دولت زنده هستیم زندگی نمیکنیم تنها زنده هستیم اما مالک هیچ چیز نیستیم حتی خانه ای که بنا کرده ایم زمین آن متعلق به صاحبخانه است .حکم همان سگهای ولگرد را داریم که تنها پارس کردن را بلدیم .
    امروز فتیله چراغ ا خیلی فرو کش کرده وآینده  ما تاریک ونا معلوم است  چادر بلند و تاریکی به کمک ( اپوزیسیونهای ) رنگ و وارنگ  بر سر زمین و روح ما سایه افکنده  چشم امروز بین ما به روی فردا بسته است  وما روز شب راه میرویم  و زمانی گام بلند خودرا بر میداریم که میان زمین واسمان معلقیم . وآن چشم کف پای ما هیچگاه باز نخواهد شد . جامعه ایکه همیشه باید یک پا بماند چون حوصله ندارد واصولا عرق وطن ندارد  هرجا  خوش است آنجا بساط پهن میکند  آیا به روزهای بلند فردا هیچ ا    اندیشیده ایم ؟ 
    حرص مال گرسنگی روح جان مارا دربر گرفته ترس و خوف از اینکه آن مقدار روزی را از دست بدهیم ما را مجبور میکند که با احتیاط قدم برداریم و امروز همه با نامهای قلابی در صحنه مبارزات قلابی دارند مانند رقاصه های معلوم الحال میرقصند وهیچ کدام به دیگری گوش نمیدهد هیچی دستی با دست دیگر هم آهنگ نیست همه چادر زده اند و خود را درون چادرشان مثلا محفوظ نگاه داشته اند . متاسفم چیزی ندارم بگویم غیر از تاسف . ث
    گاهی خنده هایم قهقهه میشوند 
    گاهی تند ر میشوند 
    زمانی آذرخش  میگردند 
    تا باز درهم  آمیخته شوند ۀ باز یک قطره شوند
     ومن ” یکی ” میشوم ” با تو وبا او.
    من یک ابرم  که به زندگی  و عشق و ایزدی که در سینه دارم 
    آبستنم 
    روزگاران درازی مرا دیوانه میخواندند 
    چه بسا حق با آنها باشد 
    چرا که مانند آنها نیستم .
    پایان 
    ثریا  ایرانمنش / اسپانیا / وبلاگ » لب پرچین « 18/04/ 2018 میلادی /…
  • چه فریبی بود ؟

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین «
    دلنوشته .!
    تو در نماز عشق چه خواندی ؟ 
    من ؟ رسوایی  و سالهای بی پروایی 
    حال حتی از مرده اش بیزارم /
     دفتر و دستک را بسته بودم و خیال نداشتم تا فردا بنویسم میبایست به خودم استراحتی میدادم ، اما با دیدن خواننده بزرگ  “محمد  نوری ”  و اشکهایی او  وسپس یاد بود او به همت شاگردانش در نور شمع مرا به گریه انداخت  ، نامت جاودان باد  نام ترا به رمز  رندان سینه چاک  سر زمین مازندران  درلحظه های مستی  میبرند و آوازترا تکرار میکنند .
    مازندران  و شهر بابل و نور و کجور  هنرمندی دیگر را نیز به ایران عرضه کرد اما او هنرش را دراه هوی وهوسها واعتیاد وکثافتکاری ها وجاسوسی ومافیای مواد  صرف کرد درحضور رهبر مینشست ودهان به دهان تریاک  بهم میدادند واو نغمه ای ساز میکرد که خودش نیز از آن بیخبر بود تکه هایی از دیکران را بنوعی عشوه گری مینواخت  و گمان نکنم تاریخ موسیقی  نامی از او در هیچ یک از کتب ویا کتیبه ها بنویسد مگر همان لاتهای اطرافش وهمکاران دست اندر خرید وفروش ومعامله .
    چه ذهن روشنی داشتند اطرافیان من و مرا ازاین ( عشق برحذر ) میداشتند  چنان شیفته ساز بودم وموسیقی  که دیگر چهره  وباطن اورا نمیدیدم .
    محمد نوری را هنگامیکه فیلم ( روشناییهای شهر ) چارلز چاپلین  روی صحنه آمده بود به همراه دوست ارمنی خود که بااو یگانه بود دیدم من به راه خود رفتم واو به راه خود ، بی هیچ احساسی تازه داشت نازنین مریم را میخواند ومن بیشتر از سیزده سال نداشتم  و پدر تازه از دنیا رفته بود  من بیاد او ، دل در گروی آن شیطان و ساز منحوسش داشتم ، تعهد داشتم حلقه برانگشتم بود !
    امروز گریستم  ، خیلی گریستم و فهمیدم که چقدر دل در گروی سر زمینم ایران و موسیقی محزون آن دارم دلم تنها یک اطاق درآن شهر میخواست به همراه  موسیقی تنها وبا یادگارها ورفتن بسوی زادگاه .
    امروز  گریستم گویی کار من گریستن است .
    نام ترا درلحظه های خوب  درلحظه های شادی  آهستنه آهسته زیر لب تکرار میکنم وبیاد شالیزارهای شمال وزنان ودختران برنجکار و لباسهای رنگا رنگ آنها هستم .
    نام ترا  با رمز یر لب تکرار میکنم وبیاد قله کوههای سر بفلک کشیده وآن دیو  سپید پای دربند هستم .
    امروز انبوه کرکسان  لاش خوران  با مامورین سوگند خورده جلوی هر زیبایی را گرفته اند  مامورهای  معذور  ومردم درسکوت نشسته اند به تماشا ودرانتظار یک بمب .
    خاک ترا باد سحرگاهان بسوی ما میاورد  وهر جا ببرد درختی سر سبز روییده خواهد شد وتبه کاران دیگر نمیتوانند باتبر بجان تو بیفتند  مردی زخاک روییده است .
    در کو.چه باغهای شمال  مستان نیمه شب زیر لب میخوانند  :

    ما برای بوییدن یگ گل نسترن چه سفرها کرده ایم 
    ما برای آنکه ایران کشور خوبان شود چه خطرهاکرده ایم 
    آنرا ترجیح وار تکرار میکنند 
    نامت  هنوز ورد زبانهاست  ای حلاج .
    ثریا / اسپانیا / 15/014/2018 میلادی /……..
    تقدیم به شاد روان محمد نوری آوازخوان وهنرمند شهیر ایران .
  • محترمین درایران

    تنها چند قشر درایران محترم هستند 
    بازاریان 
    ملاهای منبر نشین 
    دلاله ها یا دلالان  
    صرافان 
    ومحتکرین 
    بقیه ول معطلند دانشگاه ودانشجو  ودانش پژوه  تنها وقتشان را تلف میکنند وابدا هم احترامی در میان اقشار نامبرده ندارند شاعران ونویسندگانهم وهنر مندان هم  مرتب چس ناله میکنند  آنها هم اگر. در راه ”هدف” بزرگ!!! نباشد سربار جامعه پر. ابهت حجره ها میباشند .
    چقدر پول داری  معلومات  خود را بریز درون توالت وسیفون رابکش😡😝😔.
    حال ای برادران وخواهران زحمتکش ”اپوزیسیون” توری وسوراخ سوراخ بهتر است دفتر ودستک خودرا جمع کنید وبه قافله نامبردگان بپیوندید  من این را از روی تجربه میگویم مهم نیست گیوه ملکی ویا تنبان دبیت بر سرو پای خود داری مهم آن  انبانه  است که باید دید چقر شیر دارد  چه کسی باور میکرد روزی یک میمون رییس جمهور شود ویک اورانگوتان بانوی اول وسپس میمونهای دیگر  🐙تنها درخت کم داشتند وچند عدد نارگیل امروز آسمان  ایران تبدیل به راهرویی شده برای  رفت وآمد موشکها وبمب های اتمی  که بر سر زنان کودکان ومردم بدبخت سوریه فرو میریزد  بمدد همین دلاله !!!ها. 
    تا هفته آینده اگر سری روی تنم باقی ماند شمارا به یزدان  شمش های طلا میسپارم . ثریا خانم گل 😂😂  
     ا
  • بیشه ها خاموشند

    نوشته ” ثریا ایرانمنش » لب پرچین « 
    ————————————
    شب است و بیشه ها غمگین وخاموشند 
    چراغ  لاله ها از غم سیه پوشند 
    کبوترهای زخمی  از سموم  گل
    بدار شاخه ها ، مبهوت و بیهوشند ……..”رضا عبدالهی “
    از خواب بیدار شدم  و مدتی نشستم و دوباره خوابیدم و دنباله همان کابوس را گرفتم و ناگهان بیدار شدم وگریه کنان گفتم ( لعنت ابدی برتو باد ) ! فورا به اشپزخانه دویدیم ویک شمع روشن کردم یک شمع برای چند نفر؟ وپنج شمع برای هزاران نفر ! چه تاثیری میتواند داشته بادشد؟ تنها یک دلخوشی که خوب بلا دور خواهد  شد !! .اما بادیدن و خواندن اخبار ناگهان بلا برسرم نازل میشود ، آنهم اخباری از هزاران صافی ننه سکینه رد شده وسپس از سوراخ الک اینجا رد شده وکلاه خود سفید ها روی آنها فکر کرده  که آیا درست اسنت بسمع و آگاهی ملتها برسانیم ؟ بهر روی اخبار تکه تکه شده وبا ترجمه غلط شهرها مرا بیاد سر زمینی میاندازد که نوبت او هم خواهد رسید ، مگر آنها رزنگ باشند و قبلا مثلا یگ جنگ روانی برپا کنند ، من گمان میبردم که حضرت والای جناب دونالد ترامپ چندان میانه ای با ننه سکینه ندارد اما دیدم نه باز خام شدد ننه نقشه را میکشد واز جوانی و حماقت و پولهای گزاف  بقیه استفاده کرده جنگها را به راه میاندازد و ناگهان سر وکله بنیادهای حقوق بشر !!! وبنگاه مستضعفین   ” آکسفام :و کمکهای خیریه که خود یک پا آشپز کیک های زرد میباشد ، به صدا درمیاید که آهای ملت بد ، چرا چند ناوچه جنگی به آن یرنس عرب فروختید تا قرضهایی که ننه ببار آورده بپردازید ؟ 
    ایئها هم از ترس ماستهارا کیسه میکنند ومیگویند نه ، ناوچه ها برای مسابقه بودند .
    ورنود باید از لابلای این گفته ها  چیزکی دستگیرشان  شود .
    بمن چه مربوط است شب گذشته خواب آن ملعون را دیدم  مرا دریک خانه حبس کرده بود وپشت درخانه مقدار زیادی صندلی چیده بود کیفم را برده بود ومن فریاد میکشیدم  کمک ، کمک وسپس خود را از پنجره به پایین پرتا ب کردم تنها لباس خواب تنم بود وکیف خالی  درونش لبریز از پنیه نه از عکسها نه  ازپول ونه از خود کیف خبری نبود درکوچه ها گم شده بودم در شهر میگشتم و به دنبال یک تلفن بودم تا بچه هارا خبر کنم اما خبری از هیچکس نبود از لابلای ساختمانهای بلند بدون ساکنین رد میشدم ومیگریستم .
    این خواب ، این کابوس طولانی همچنان ادامه داشت تا با چشمان اشکبارم بیدار شدم ودیدم دارم لعنت به روحش میفرستم  مرتب او را لعنت میکنم . هرچه را که داشتم برد تنها چند جاندار برایم مانده وخود با روحی شکسته وپیکری درهم فرو ریخته به تماشای ویرانی جهان نشسته ام .
    اگر جنگها ادامه یابند جوانان منهم باید به جنگ بروند این تعبیری است که من بر آن خواب شوم کردم  متاسفانه یا خوشبختانه تعداد پسرها بیشترند  تنها یک نوه دختری دارم بقیه همه جوانند ودر آرزوهایشان غوطه ور / یکی کاراته میرود دیگر قهرمان شنا میشود سومی میل ادرد فوتبالیست شود چهارمی ا زنویسندگی وشاعری بیزار است کارهای تکنیکی را بیشتر دوست دارد میل  دارد مانند پدرش یک آرشیتکت تکنو لوژی شود ومن دراین فکرم که چگونه میتوان انهارا نجات داد ؟! چگونه میتوان برای خود خواهی وزیاده  طلبی اقایانی که  در قصرهای بزرگ نشسته مشغول دود کردن افیون ودرانتظار پسر بچه های خوشگل میباشند ما بایدد قربانی بدهیم و چرا ؟ .
    یکی کارخانجات زراد خانه  را دردست دارد / دیگری مطبوعات ونت ها را ورسانه ها را که راست و بیشتر دروغ را سرهم کرده با چند عکس سکسی روانه بازار میکند ویکی همه مواد غذایی را تصاحب کرده وکاشتن و خود کفا شدن را جرم میشمارد ومواد غدایی بسته بندی شده توام با اضافه کردن مواد نگاهدارنده روانه بازار میکند  از تولید به مصرف همه چیز زیر نورهای مصنوعی بعمل میاید ویا رنگ میشود نانها میانشان خالی با زور بیکربنات باد میکنند . ودل من برای خوردن یک زرد الوی رسیده روی درخت ضعف میرود .
    بلی ما باید قربانی شویم زیادی هستیم باید جمعیت کم شود زمینها را لازم دارند برای اسب دوانی و سگ چرانی وبازی گلفف وکریکت . گندم را باید درون مغزهایمان بکاریم تا بجایش اسفناج سبز شود .این کابوسها وخواب شبانه من است ، شما چی  آیا حالتان خوب است ؟ نقدینه تان آنقدر هست تا نوکر این اقایان  شوید وبرایشان پا اندازی کنید ؟ پایان 
    پرنده ها ، در این  شبهای طولانی
    میان بیشه ها ،  آرام وخاموشند 
    ز رخسار کبود لاله ها پیداست 
    تبر با ساقه ها  دیگر هم آغوشند 
    ستاره ها در این فصل ملال آور 
    دوباره  از خیال شب فراموشنند 
    —————————–
    ثریا ایرانمنش » لب چرچین « / اسپانیا / 14/042018 میلادی /….
  • آنچه بر ما گذشت !

    بی تو امروزم ، عذاب دیگری
     ای دوچشمت آفتاب دیگری
    ناگوار ا این درد  واین درماندگی 
    مضحک این بازی که نامش  زندگی ……” نیستانی ” 
     با تشکر از جناب ” گوگل”  که هر کلمه یا عکسی از من گم  میشود فورا مرا خبردار میکند !!! گویی دراین دنیا  تنها ” گوگل ” است که مرا میشناسد وکمی ! دوست میدارد .
    قبل از هرچیز باید باطلاع برسانم که از صبح دوشنبه  (16) نمیدانم برا ی چه مدتی نه میتوانم بنویسم ونه بخوانم  باید مانند یک مجسمه روی مبل بنشینم چرا که دکتر مهربان چشمانم میل دارد آن چشمان زیبا را درخشانتر کند تا بیشتر وبهتر باین دنیایی که بهتراست نامش را کثافت خانه بگذارم ،  ببینم ! درحالیکه من ابدا میلی ندارم  که چشم حتی به آسمان بدوزم واین بدبختی بزرگی برایم من است که نه بخوانم و نه بنویسم تنها گوش بدهم  گویی مرا زیر اب خفه میکنند .
    دیگر نمیتوان  گفت که سراسرهستی زیبایی است  چرا که کم کم آنرا به آتش خواهند  کشید  زیباییها همه درخیال شکل دروغینی بخود میگیرند  وآن عقلی که نامش حقیقت جویی است گم شده است .
     روزی از دیدن یک غنچه درحال باز شدن  دلم به عشق مینشست امروز گویی تکه آهنی  در آتش درونم گذاشته وهر آن شعله  بیشتر میشود وآهن گداخته تر .
    روزی زیبایی های زیادی حصار خانه امرا گرفته بود آن حصار بلند  و سخت با دیوارهای بتونی  وسنگهای قرمز .آجرهای زیبا  ، امروز درون مقواها ی رنگ شده چسپیده بهم راه میروم  تنها افکارم را به روی زیباییها میگشایم ، کدام یک ؟ همه به زیر خاکستر آتش فشان  ریا و دروغ و نیرنگ و جنایت  وخیانت فرو رفته اند .
    روزی در برابر هر زیبایی بی تاب میشدم  ومیل داشتم آنرا  بگیرم  ویا آنرا پوشیده نگاه دارم  امروز از آنهمه زیباییها کاسته شده و بجایش خاکستر داغ جای گرفته است .
    دیگر نه عقل ونه حواسم  را به هیچ چیز نخواهم داد  امروز همه چیز  با حیله که نامش را دروغ مقدس گذاشته اند  با محاسبه های سود وزیان سنجیده میشود  دیگر دین و ایمانم همه چیز زیر پرچم کفر  قرار گرفته است .
    میل داشتم خرمنی از فضیلت برداشت کنم !!  برای کی ؟ وکجا ؟  چه نکته ها که در حافظه ام اندوخته کردم  حال همه گندیده بصورت رنج آوری مرا عذاب میدهند  دیگر  میلی به اندیشیدن هم ندارم .
    حال من مانده ام این خاکستر های  گرمی  که باید روی همه زیباییهای دروغین بریزم  وبگذارم دود خفه کننده آن  بر خیزد ودیگرانرا آزار دهد  آنقدر دراطرافم چاله میکنم  تا آن گنج نهفته نیز گم شود در ویرانه ها  وخود مانند یک بوم بر فرازش خواهم نشست  با آوای شومی  که همه را بترساند و اژدهایی که درروی گنجی خوابیده است .
    نه ! کسی نخواهد فهمید من چه میگویم ، و چرا میگویم و چرا مینویسم ،  همه درون دود و آتش دچار خفگی روح  شده چشمانشان کور و دلهایشان پاره سنگی از گل های آلوده .
    چه تند دویدم  تا به تجربه برسم ،  حال رسیدم  رسیدم به آخر خط بی آنکه نام قهرمانی را برخود بگذارم .
    از این درد امروز گریستم  خیلی هم گریستم   آنقدر گریستم تا  آن غباری را که در چشمانم  پاشیده بودند بودند  با اشکهایم شسته شوند  و ناگهان خشمی در دلم فوران کرد  آرزوهایم به تاخت بسوی دیگری رفتند  و مرا با پرهای شکسته و آلوده بخون خودم  تنها رها کردند .
    پرهایی که روزی لبریز  از شوق پرواز بودند  امروز با تجربه هایم شکستند . پایان 
    زندگی  یافتن یک سکه  در جوی خیابان است 
     زندگی » مجذور«   آیینه است 
     زندگی  گل به » توان«   ابدیت 
    زندگی » ضرب «   زمین در ضربان  دل 
    زندگی  ( هندسه )  ساده و یکسان نفسهاست …….” سهراب سپهری “
    —————————-
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین «  / ساکن اسپانیا . 13/04/2018 میلادی /…
  • مگسان دور بازار

    ” دلم نیامد که این  نوشته را اینجا نیاورم ” بااجازه نویسنده . عکس را خودم گرفته ام !!! از گلهای باغچه .
    بگریز دوست من  ، به تنهایت  بگریز ،  ترا از بانگ مردان گر واز نیش خردان زخمی میبینم .
    جنگل و خر سنگ نیک میدانند ، که باتو چگونه  خاموش باید بود ، دیگر  باز چونان درختی باش که دوستش میداری  همان درخت شاخه گستری  که آرام  بر دریا خمیده است .
    پایان تنهایی  آغاز بازار است  وآن جا که بازار آغاز میشود  همچنین  آغاز  هیاهوی  بازیگران بزرگ است  و وز وز مگسان  زهر آگین   ، درجهان بهترین  چیز ها را نیز ارجی نیست تا آنکه نخست کسی آنها را به نمایش  بگذارد .
    مردم  این نمیایشگر را ” مردان بزرگ ” مینامند ! 
    مردم  از بزرگی  یعنی  آفریدگی چیزی چندان نمیدانند ،  اما کششی است ایشان را به نمایشگران  وباز گیران  چیزهای بزرگ  جهان  گرد پایه گذاران  ارزش های نو میگردد.
    نمایشگرانرا جانی است  اا نه چندان با وجدان ایمان همواره  به چیزیست  که بیش از همه دیگران را ودار به آیمان آوردن میکند  ایمان به خویشتن .
    فردا اورا ایمانی تازه است  وپس فردا  ایمانی تازه تر  او همچون مردم وحشی حسی تند دارد  و حال و هوای  گردنده.
    پر است بازار از دلقکان  با وقار  و ملت  از مردم  بزرگ خویش بر خود میبالد  اینان برای تو خداوندگارند .
    اما  دمی که بر ایشان  زور میاید  و آنا ن برتو  زوز میاورند  واز تو نیز  ” آری ” می طلبند  یا ” نه”  وای برتو  که میخواهی  کرسی ات را  میان ” باد و” مباد ” بگذاری .
    ای عاشق حقیقت  بر این مطلق خواهان زور آور   رشک مبر شاهباز حقیقت  هر گز بر ساعد هیچ  مطلق خواه ننشسته است .
    کارهای بزرگ را  همه دو را ز بازار  ونام آوری کرده اند  پایه گذاران  ارزش های تو همیشه  دور از بازر ونام آوری زیسته اند .
    بگریز دوست من ،  به تنهاییت بگریز تو را از مگسان  زهر اگین  زخمی میبینم  ، بگریز  بدان جا  که باد تند وخنک وزان است .
    تورا از مگسان  زهر آگین  بستوه میینم  زخم های  خون آلوده را  برضد تو وپیکرت  اما غرورت  از خشم گرفتن  نیز پروا دارد 
    آنان  با بیگناهی  تمام  از تو خون می طلبند  روان های بی خونشان  تشنه خون است  زخمایت هنوز بهبود نیافته باز همان کرم زهر آگین  بدست تو  نیش میزند 
    مغرور تراز آنی  که به کشتن  این ریزه واران  دست بزنی 
    آنها که ترا ستایش میکنند نشنه خون وپوست تواند  وپر پیله میکنند  آنها میخواهند دبه پوست تو نزدیکتر شوند .
    تورا  می ستایند  همچون خدایی  اما  ترا شیطان مینامند در خلوت خویش 
    بسا مهربانانه  به نزد تو می آیند  اما این همان زیرکی ترسویان است / آری ترسو یان زیرکند .
    به تنهاییت بگریز به خردان وبچارگان بس کمک کرده وبس 
     نزدیک زیسته ای  از کین پنهان ایشان  بگریز  آنان در برابر تو  سرا پا کینه اند وبس .
    بیش از این برای راندنشان دست مبر  آنان بسیارند  و سرنوشت تو مگس راندن نیست .
    چون با ایشان مهربان باشی  نیز خودرا  خوار شده میبیند  وخوش رفتاریت را  با بد نهادی  پاسخ خواهند داد .
    غرور خاموشت برای آیشان ناخوش آیند است  وهرگاه فروتن باشی  که سبک جلوه کنی  شاد خواهند شد .
    در برابرت  خودرا کوچک  میبینند وپستی شان  درکین نهانشان  به تو کور سو میزند  ومیتابد  .
    آری  دوست من  تو همسایگان خویش را  مایه  عذاب وجدانی ،  زیرا شایسته تو نیستند  از این رو از تو بیزارند د .
    بگریز دوست من .  به تنهایت بگریز بدان جا  که بادی تند  وزان است  ، سرنوشت تو مگس تا راندن نیست .
    میم . افشین یدالهی 
    توضیح ” نوشته طولانی  بود من تنها  خطوطی را انتخاب کرده واینجا آورده ام / با سپاس و پوزش  بی اجازه .
    ثریا /اسپانیا / 12 آپریل 2018 میلادی /» لب پرچین « ……
    و…..چنین
    گفت رزتشت !
  • خسرو شیرین دهنان

    ” این عکس را همین الان گرفتم” !
    پیری رسید و ، موسم  طبع جوان گذشت 
    ضعف تن  از تحمل  رطل گران گذشت 
    وضع زمانه قابل دیدن دوباره نیست 
    رو پس نکرد ، هرکه  ازا ین خاکدان گذشت …..” کلیم کاشانی ” 
    حقیقتا  اگر  همراه با استعداد های  دیگر ، این شکل نو کیسه گی شماها  کمترین نشانه ای از قدرت درونی تان داشت ، وطن خود را نجات میدادید .
    اما مطمئن  هستم که سر انجام  توسط  قدرتهای پوشالی که خود را بزرگ جلوه میدهند  و ویرانی های زیاد ببار آورده از نو میل دارند بسازند ، این سر زمین دچار ویرانی خواهد شد وآیا این سرنوشت یک ملت است ؟  که خود نتواند خاک خود را نجات دهد ونامه پراکنی میکند به یک ” تاجر” نوکیسه تر که بیا و ما را نجات بده !!! وآن عمله های تحصیل کرده از آن طبقه ناآگاه  بیهوده میکوشند باد در آستین خود و دیگران بیاندازند ، هدف بردن بقیه منابع است .
    این نام کهن  که شما به آن مینازید  حد اقل یک خوبی دارد  وآن تحمل ونجابت اوست  برای کسانیکه وجود او را درک میکنند نه برای آنهاییکه آنرا به گرو میگذارند یا میفروشند .
    ما به پایان نقطه کهن خویش رسیده ایم وآغاز تحولات ازه ای است که ما نمی شناسیم اما هراس داریم  باید همه چیز های خوب وخاطرات شیرین را  وآنچه که زیبا ودوست داشتنی بود  از دست بدهیم  وسپس بمیریم .
    بقول معروف تنها ” اسپارتا کوس بود ” که دنیای کهن را ویران کرد  وتن به بردگی نداد ، اما ما همه برده آن گوسفندانی هستیم که از دیدن دو پستان گاو تحریک میشوند وما پای صحبت آنها مینشینم وآن کلمات نا مفهوم و کثیف را مانند گوشواره به گوش خویش میاویزیم .
    شب گذشت یک آخوند در بالای منبر میگفت که :
    همه آدمها از بدو تولد  حتی آدم وحوا !!! با نام {علی { به دنیا آمده اند ؟  سپس بینی را لام ودوچشم را ولبانرا عین ویاء خواند ایا خنده دار تر ، نه دردناکتر ازاین هست که ملتی تا این حد به حماقت  روح و ذلت برسد ؟ وتا این حد سقوط کند ؟. 
    عزیزان من ،  شما بیش از اندازه  در ویرانی و سقوط  وطن خویش مرثیه سرایی میکنید  ودست آخر وطن به زانو درمیاید  وخود ویران میشود این شرافتمندانه تر است از اینکه به دست دشمن نا دان بیفتد  تا با شیون و زاری و گریه  سوط کند  سرزمین اجدادی برای شما هنوز  همان معنای کیفهای لبریز از اسکناس  و کشتی  وااتومبیلهای لوکس و لباسهای مارکدار میباشد و خانه هایی که با پرده های کلفت مخملی ومبلهای طلایی دکور کرده اید  که حال آدمرا بهم میزند .
    میل دارید  مانند یک پرنس قلابی  درجلال وشکوه زندگی کنید  وگذشته هارا بخاک بسپارید مگر زمانی که پای منافع دربین باشد آنگاه بیاد ستونهای ویرانشده ویمقبره بزرگ پدر ایران نوین میافتید .
    خیال کنید لشکر کشی شد خیال کنید بمبهای روسی یا امریکایی ویا دیگران بر سر شما  ریخت واین موجودات حقیر وبدبخت را به درون  سوراخ های خود فراری داد چگونه میخواهید دوباره آنرا بسازید ؟ با کدام آب و کدام نیرو ؟  سر چشمه از بالا خشک شده راهش کج شده بسوی سوسمارستان ! بسوی صحرای بی اب علفی که علی شما از آنجا برخاسته .دشتهای بیشمار شما بدون آب تشنه چشم بر آسمان دوخته درانتظار نمی باران هستند مگر نمیشد با آبستن کردن ابرها شما نیز دشتهای خشک را لبریز از آب میکردید؟ نه ! شما دستور داشتید که ایران بزرگ را ویران کنید واز آن چند دهکده کوچک حقیر مانند بنگلادش بسازید وچه بسا در میان خاکها بنشیند ولباسهای مارکدرا بدوزید وبه شهرهای بزرگ بفرستید واگر بمب شیمیایی شمارا نکشت ویا اثری از زخمها بر پیکرتان  باقی نگذاشت . 
    از اینکه از فعل مخاطب   استفاده میکنم   و چرا شما را را مورد خطاب قرار میدهم  دلیل آن این است که دیگر یارای قدرت ندارم و زاتوانم زیر پیکرم خم شده جوان نیستم ، چابک نیستم واز همه بدتر ریه هایم دچار تنگی شده اند وسر انجام دیگر از شما  نیستم دراین دهکده ذوب شده ام وشهر وندی بی آزار که هفته ها از خانه بیرون نمیرود حتی برای خرید چرا که دیگر حوصله ای نمانده وهمان صب رو طاقتی که داشتم به پایان رسیده است .
    منظور من از سر زمین اجدادی  همان چیزی است  که یک زمانی  بهترین ها در کنارم بودند  وآنها بعنوان والاترین  ارزش هارا درمیان سایرین داشتند حتی خدمتکار خانه ام نیز انسانی بود که با اندک سرفه من چشمانش لبریز از اشک میشد  ما همه بهم عشق میورزیدیم  وآنچه که ملتی را بوجد میاورد درمیان ما به وفور یافت میشد ، موسیقی ، رقص آواز ، شادی چرخ وفلک وسینما وفیلم های آموزنده وگویندگانی که هم صاحب جمال بودند هم کمال  وکسی نبود تا پستان های  یک حیوانرا سانسورکند  چرا که فلان بسیجی بیمار با دیدن  حتی خواهرش تحریک میشود !!! امروز من نمیتوام بفهمم که  چگونه ملتی با سقوط خود  وآنچه را که از دست داده در نهان به شادی میپردازد  وباز به دنبال خرید اتومبیل شیک و  کشتی و هواپیمای شخصی است ؟  اگر این طور است که شما فکر میکنید ، پس در پای مجسمه رهبر خود بمیرید  ویا به پایش بیفتید والتماس کنید  تا عمر نوح را بیابد وشما همچنان خوشحال باشید که فاحشه ای از قبیله دیگری را درآغوش دارید .ث
    در راه  عشق  گریه متاع  اثر نداشت 
    صد بار   از کنار من  این کاروان گذشت 
    از دستبرد  حسن تو بر لشکر بهار 
     یک نیره خون گل ،  ز سر ارغوان گذشت 
    حب الوطن  نگر که ز گل  چشم بسته ایم 
    نتوان ولی  زمشت خس آشیان گذشت 
    پایان 
     ثریا ایرانمنش » لب پرچین « . ساکن اسپانیا / 12/04/ 2018 میلادی /..