Category: General

  • مغز بی پوسته

    من از بالا نشستن خار روی دیوار  دانستم 
    که ناکس ، کس نمیگردد باین بالا نشستنها
    من از افتادن سوسن به روی خاک دانستم 
    که کس ، ناکس نمیگرد د بانی افتان وخیزانها ؟ 
    نام شاعر یادم رفته  حتما او هم درزمان خودش اینگو.نه خارنشینان و گلهای افتاده برخاک را دیده که این اشعار را سروده است . دمش گرم !
     لابد او هم در زمان خودش ا زاین افتادنها وخارها تیز برنده دیده  است که دست به ابتکار زده واین اشعار را سروده ، تمام شب بیدار بودم وحسی درمن میجوشید ، 
    متاسفانه نه خبرنگارم ، نه روزنامه نگار ونه کارت نویسندگی دردست دارم  تا بتوانم آنچه را که برمن گذشت بنویسم ،  اما دانستم و فهمیدم که امروز روزی نیست که تو  بتوانی دم از اصالت وجود ویا گذشته پر بهای خود بزنی ، امروز خارهای برنده ، علهای هرزه وجرثومه های بو گرفته رشد کرده وگرد درختان قوی هیکل چندین ساله را گرفته اند گاهی مغز آنانرا میپوسانند وز مانی سیل سرازیر میشود و آنها را با خود میبرد درخت از نو زنده میشود  وبرگ وبار میدهد .
    روزی روزگاری  همه  چیز سر جای خود  بود  امروز تاج ملکه زیبایی ارزشش بیشتر از یک تاج قدیمی است  ، دوران جنگ اقتتصادی و حضور پررنگ مافیای قدرت است که   دیگر کسی بفکر مغز و پوسته  که درآغاز یکی بودند نیست .
     امروز هم مغز وهم پوسته باهم بیگانه اند   هریک به راه خود میروند  و بسیاری از پوسته های خشک  و مرده  و دور ریختنی  معانی تازه ای پیدا میکنند وتر وتازه وزنده میشوند .
     این پوسته ها چندان رشد میکنند که دست از سر شاهکارهای طبیعت نیز بر نمیدارند  آنها معنی زاده شدن و پرورده شدن خود را خوب میدانند  حال میل دارند  پوسته اصلی و محکم صدف را روی خود پوشانده و بگویند که این ( معنی ) ماست  و شما نمیتوانید ما را از هم جدا کنید .
    تمام شب آن چهره مغموم وغمگین و شکست خورده به ظاهر در جلوی چشمانم جلوی گری میکرد  خبر حتی تا رسانه های بی هویت  تمام دنیا رسیده بود ، 
    تاریخ جایش را را عوض کرده تاریخ را بزرگا ن  نوشته اند شاهان نوشته اند  هرچیزی در ظاهر  فقط درهمان پوسته ظاهر دوام میاورد اما اگر درختی با پشتوانه هشتصد سال خانواده  باشد باز بسیار  مسائل  مغز درونیش جا بجا میشود باید خیلی خود را محکم نگاه دارد  هر روز که بگذر با این دنیا یگانه تر میشود  پوسته میماند  همان که بود  و مغز چیز دیگری میشود از نوع خارهای تیز و برنده بیابان .
    سده ها  و سالها تغییر  در زیر  این پوست پر دوام  ناگهان تغییر پیدا میکند  آن پوسته محکم  که  ناگهان شکافته میشود و مغزی بی بها  و بیگانه از ان حارج میشود ، این رسم طبیعت است و رسم زمانه .
    آن درخت محکم و با آن شاخه ها آن مغز بیگانه را از خودش میداند  اما ناگهان احساس میکند که درون آن مغز چیزی نیست  ودر باطن دگرگون میشود  دیگر دست دراز نمیکند تا آن مغز را بردار  مغز درونش پوسیده است  و باید بگذارد خزان بگذرد تا به زمستان برسد ، در زمستان انسانها ی پر قدرت جان میسپارند دربهار علفهای هرزه که رشد کرده اند گاهی از بین میروند . باید صبور بود و صبر داشت .
    امروز دگر کسی اندازه خود را نمیشناسد  آنقدر زباله دراطرافمان ریخته که دیگر دچار خفه خوان شده ایم ،  من خیلی کوشش کردم که اندازه خودم را بیابم اما موفق نشدم زمانی میشد که با فاحشه های مشهور مجبور  به نشست وبرخاست میشدم وزمانی فرا میرسید که میبایست به مسجد ویا میخانه بروم ، راهم را گم کرده بودم  گامهایم  به سنگ میخورد وهر لحظه ممکن بود که بر زمین بیفتم و دیگر برنخیزم ، دنیا داشت عوض میشد و من در لاک خود میچرخیدم  حال اندازه ام را پیدا کرده ام اما کسی دیگر هم قدر واندازه من نیست یا بزرگند !! ویا خیلی کوچک  بنا براین مجبور نیستم با هر خار و خسی بنشینم در آیینه باخودم  حرف میزنم .
    شب گذشته نتوانستم بخوابم  تمام شب درون رختخواب غلط زدم گرم بود ، سرد بود عریان شدم ، لباس پوشیدم و در این فکر بودم که ما انسانها با حیوانات فرقی نداریم ننها کمی تکامل پیدا کرده ایم  بیهوده خود را اشرف مخلوقات مینامیم ما همان حیوانیم یابو ، میمون ، اسب ، الاغ ، شیر ، روباه مکار و گرگ ، بلی ما همه همانیم تنها روی دوپا راه میرویم گاهی شعورمان از یک میمون در جنگل نیز کمتر است . ث
    شکوه  تاج سلطانی  که بیم جان دراو درجست 
    کلاهی دلکش است  اما به ترک سر  نمی ارزد 
    ترا آن به که روی خود  ز مشتاقان بپوشانی 
    که شادی  جهانگیری غم  لشکر نمی اندازد ……حافظ 
    پایان /
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین » .اسپانیا / 06/04/2018 میلادی .
  • فلسفه وفیلسوف

    فکر کردن به فلسفه  در هر زمانی  هم متنوع وهم بعرنج بوده است  تنها فلاسفه قرن نوزدهم  که میتوان برایشان احترامی قائل بود  افلاطون که کمی دست در سیاست کرد  سقراط را بجایش کشتند  رویهم رفته بسیار مسئله بغرنجی میباشد  چه از حیث حجم وتنوع وفهم  وعقیده  بنا بریان مشگل ایست بتوان فلسفه وسیاست را بهم آمیخت و در حلقوم کسی به زور فرو برد .
    در آن زمان که ما داشتیم  تاتی تاتی خودی به دنیا میشناساندیم ناگهان  حضور عده ای با عقاید فلسفی » هگل . مارکس . اینگلس  ونیچه  ” یکباره مانند شن بر سر همه فرود آمد ، آنهم ملتی که تازه بعضی ها میتوانستند به دانشگاه بروند وهمه  هم میل به دکتر ومهندس شدن داشتند ویا حقوقدان واکونومیست ! حال شاعران ونویسندگانی از جبه های مختلف  با کتابهای قطور فلفسی بجان جامعه نیمه پاره افتادند ،  در قرون گذشته اگر فلسفه ای داشت شکل میگرفت در طی سالهای آنهم به دلیل بودن آن فلاسفه که خود اهل سر زمینشان بودند ،  واصطلاحات  معانی وکلمات غیر معنا ونا متعارف  را خوب میشناختند ، آنها در اثر سالهای تجربه عملی وعلمی خودرا در آن حد دانستند  که بتوانند خودرا برای نظم جامعه آماده سازند وجامه  همه تحصیل کرده بودند ، درایران ما که هنوز ( حافظ ) بعنوان رمال وفال گیربود وکسی معنای یک خط آنرا نمیدانست ویا خیام که بقول پروفسور ادوارد براون باید  خیلی فهمیم بود تا وانست معنای کلمات آنرا درک کند وبفهمد که او در ابیاتش چه ا گفته  تنها یک چیز را فهمیدند : دم غنمیت است می بخور وبه فردا هم نیاندیش !!! .
    مردم آن زمان بخصوص جوانان در وضع بغرنجی بسر میبردند که ناگهان  فرشته نجات در لباس یک مردی لندوک  بنام دکتر شریعتی از راه رسید ، وبا جور کردن کلمات الهی وزمینی نسلی از مارا بسوی نابودی  برد و انسان  ، برد وتفاله قی کرد ، در آن زمان اگر مثلا میگفتند : نیچه » بی خدا ست  واعتقادی به الهیات ندارد وابدا خدارا پذیرا نیست  اورا تکه تک میکردند ( هنوز هم میکنند) ! کمتر کسی نیچه را میشناخت  دانشمندان وبزرگان ما کمی با فلسفه سارتر آشنا بودند منجمله مرحوم دشتی او چند زبانرا خوب میدانست بنا براین میتوانست بفهمد که اصولا معنای فلسفه چیست .
    وناگهان سیل کتابهای فلسفی وارد بازار شد  همه خریدند همه خواندند و همه ـآنهارا که یک رنگ ویک اندازه بودند درون قفسه هایشان به نمایش گذاردند ، عقاید دچار سر درگمی شد آن عنایت و دیانت جای خودش را به یک سیاست نم کشیده داد  ، حال باید خیلی متفکر و دانشمند بود تا فهمید مثلا ماکیاولی چه فلسفه ای برای حاکمین روی زمین نوشته و دستور داده است !.
    مانیفست  کمونیسم مارکس وسرمایه درهمه خانه های جای پیدا کرد  نظریات فوئرباخ  دانش آموزان را به زیر سلطه خود برد  وهه عقیدتی شدند  خیال نکنید که آنهاییکه بسوی حزب منفور رجوی رفتند  آدمهای بیسوادی بودند ، نه همه دانشگاه دیده وتحصیل کرده میل داشتند در یک حزب روشن فکرانه به همراه دنیا جلو بروند  غافل از آن بودند که آنجناب  خود یک پیامبر اسلام و حتی خود را بالاتر از مقام الهی  میدانست وبا همبستر شدن با مریم با و مقام ودرگاه : مریم » مقدس را داد بساط روضه خوانی سینه زنی زنجیر زنی روزه ونما ز ونماد پیامبر ومقلد آنها جعفر صادق بود ،  وبهترین خواننده ما اذان گوی آنها شد  ، فرزندان کوچک ما جان ومال خودرا دو دستی تقدیم آن دیوانگان کردندامروز همه پیر شده اند چه درلیبرتی چه دراشرف وچه درپاریس خدمتکارانی هستند که بعنوان برده مریم مقدس دارند جان میدهند . واینها همه دراثر لطف نویسندگان گنده گوی ما که فیلسوف بودند  واز نوزادی درشکم مادر فیلسوف متولد شده  حال درصدد این هستند که فلسه  اماموئل دو کانت  یا ارنست  ماخر !!!! را با قاشق به  حلقوم فرزندان نسل جوان ما بکنند .
    حال برایمان چی مانده با کدام قدرت جسمی وروحی میخواهید سر زمینتانرا حفظ کنید نیمی معتاد / نیمی در زندان / نیمی بر چوبه های دار / نیمی دست وپا بریده ومعلول جنگی ونیم بیشتر در محبس پیامبر نوین رجوی دارند جان میکنند  وحال یکی از خوانندگان من مرا متهم به ترس از امریکا کرده است ،نه !  جانم نه عزیزم آن نقشه سالهاست که رویش کار شده در مجله تایم برو دنبالش ویا درگوگل آنرا سرچ کن . کار من نوشتن  وگاهی با درد دلهایم کمی روشنگری است نه فیلسوفم ونه اهل قلم ونه اهل سیاست دیگر همه چیر برایم پایان گرفته است امیدم را ازدست ندادم اما امیدی چندانی همم ندارم که ایران دوباره ایران شود شاید ویران شود اعراب درانتظار دستورند که به ایران حمله کنند تا خرخره مسلحند وشما با دو موشک چسکی خود میخواهید کجارا نابود کنید  شما که حتی قدرت ندارید از پس چند جوان عرب زاده اهواز بر آیید پس شما برای همین در آنجا ساکنید نا ایرانتان تکه تکه شود/ .پایان  ثریا / اسپانیا / 5 آپریل 2018 میلادی / » لب پرچین « ……
  • بد ترین و…بهترین !

     با نگاه کرن به این تصویر ، خیلی چیزها درذهنم  روشن میشود ویاد ها وخاطره ها مانند چراغی در تاریکی مغزم ناگهان میدرخشد .
    در کنار گفته های  فسیلان  امروز و جوانان دیروز مینشینم و تاسف آنها را از آنچه که بر آنها رفته میبینم  و از خود میپرسم :
    پس چرا ؟ چرا بسوی دشمن وطن رفتید ؟ 
    چرا نا شکری کردید ؟ بقول خودتان رضا شاه ایران را به نگینی درخشان مبدل کرد واین موجودات  نا شناخته از صحراها ی وحوش فرار کرده ایران را تبدیل به یک زباله دانی کردند که نه آب دارد و نه هوا  دو عامل طبیعی را از بین بردند و شما پس از چهل سال تاسف  گذشته ها را میخورید با چرخیدن دور مصدق السلطنده و فرقه رجوی وبازگشت به سوی خود .
    بیاد دارم در آخرین سالهایی اقامتم در ایران   شبهای جمعه تا  دمیدن طلوع صبح شنبه خانه من جایگاه مفت خوران بود و بادمجان دور قاب چینان ، مهمان همیشگی این برنامه ها شخص اول شاعر بزرگ وترانه سرای معروف بود به همراه  خانواده اش  …. که بعدها یک سروده بزرگ هم به پیشگاه حضرت امام  (ره) تقدیم کرد والبته صله اش را گرفت ،  آن روزها پز شهبانو وعلم را میداد ! . 
    بگذریم شبی مرحومه بانو دلکش / توکل / عماد رام / بانو  بیتا / ویک خوانند ه کرد نیز درون آن زیر زمینی که من برای پذیرایی از ادبا ومحافل فرهنگی درست کرده بودم حال شده بود قهوه خانه قنبر با منقل وسماور ومیزهای قمار وتخته نرد / منهم مشغول پذیرایی بودم  شام مفصل / خاویار / تریاک سناتوری و ویسکی اعلا بدون باندرول عده ای هم بعنوان طفیلی وارد میشدند میخورندند مینوششیدند ودر راس آنها جناب باقر عاقلی بود ! 
    شب داشت به صبح نزدیک میشد ومهمانان  خمیازه کشان  یکی یکی برای خروج خارج میشدند ناکهان صدایی شیرینی از ته اطاق بگوش  رسید : 
    خدایا ! این شبهارا از ما نگیر ، وخدایا این یکی از بدترین شبهای ما باشد !! 
    من با بشقابهای کثیف دردستم میان اطاق خشکم زد ، یعنی بیشتر میخواهی ؟ یعنی ارضا نشدی ؟ این کم بود ؟ ……
    دوسال بعد من درخارج بودم ، شنیدم همسرش را که  افسر نیروی دریایی بود اعدام کردند / پدر شوهرش سکته کرد / برادر وپسر کوچکش را به زندان بردند وخودش فراری شد ودرخارج به سرطان سینه مبتلا گردید / زندگیشان از هم پاشید امروز خبر ندارم درکجاست وچه میکند اما شاعر گرامی که پدر ایشان بود تا سن نود سالگی عمر کردوهنوز دست از مجیز گویی وشاعری نمیکشید . بهر روی درخارج نیز توانستند با کمک اعیادی باز خانه دار شوند ومانند من بی خانمان نباشند .
    در ان شب چیزی دردلم شکست ، گویی سیلی سختی بگونه ام خورد ، کجایی ؟ داری چه میکنی ؟ برو ، از میان این قوم بگریز که قوم الظالمین هستند بجای آنکه  دست ترا ببوسند پای دیگری را لیس میزنند ، بشقابها را روی میز گذاشتم واز زیر زمین بیرون آمدم وبه اطاق خوابم پناه بردم ، اشک بی اختیار از چشمانم فرو میریخت صدای دلکش را میشنیدم که میگفت ” پس خانم صاحبخانه کجاست و همسرم در جوابش میگفت صاحبخانه دکتر عاقلی است !!!. راست میگفت هرچه داشت از وجود همان مردک داشت .
    من با دوچمدان  محتوی لباسهایم و نوارها و صفحه هایم با چهار فرزندم تک وتنها در فرودگاه مهر آباد در انتظار پرواز بودم بسوی یک مقصد نامعلوم .
    حال امروز میبینم که این مردان گذشته وزنان همچنان حسرت گذشته را میخورند وآه حسرت میکشند ونمیدانند که بقول معروف  » از ماست که بر ماست «  اول باید از خودمان  شروع کنیم اول باید خودمان را  بشناسیم اول باید یک انسان باشیم ، امروز دیگر برای همه چیز دیر شده است و همین شماها بودید که سر زمین آباء واجداد ی مرا بباد دادید خانه امرا ویران ساختید ومرا آواره شهرهای کردید حال درمیان مشتی دهاتی بیسواد باید با غمزه  وچشم ابروی مغازه دار روبرو شوم که بمن میگوید هرنانی چه مزه ای دارد واین شیرینی های درون پاکت  مانده ساخت دست کدام شیرینی فروش است ویا درمیوه فروشی زنک بمن بگوید کدام سیب زمینی برای سرخ کردن وکدام برای پختن است ، ما تنها یکنوع سیب زمینی داشتیم ، ویک ایران بزرگ یک فلات ودشت پربها وپهناور و لبریز از برکت . خوب  سر شما و خم  سلامت  از ما گذشت . ث
    پایان 
    روح من کم سال است 
    روح من  در جهت آبهای تازه جاری است 
     روح من گاهی از شدت غم  دچار بیماری میشود 
    روح من در پی پیکار است 
    و روح من دانه دانه گلهای باغچه را سجده میکند 
    و میبوید و شکر میکند که هنوز زنده است 
    —————————————ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 05/04/2018 میلادی /….
  • تجزیه و…تجزیه

    نقشه تجزیه ایران را امروز  روی یک صفحه دیدم .
    میل ندارم آنرا به نمایش بگذارم ، خوشبختانه  در آن زمان که در سازمان نقشه برداری اداره جغرافیایی کشور کار میکردم یک  نقشه ایران را برای خود برداشتم و هنوز آنرا دارم که بردیوار  راهرو آویزان است . 
    دلم گرفت ، آیا جناب “پ”  هم اکنون درانتظار باز گشتن به سر زمینش اسپانیاست  میل داشت دست به همین کار بزند   ؟ تکه تکه شدن سر زمینش واین کاری است که درطی قرنهای آینده صورت خواهد گرفت ، ملی گرایی و وطن پرستی تنها درمیان اوراق کهنه کتابهای دیده خواهند شد .  نقشه پرسیا  در پرانتز ایران  یک تکه نا مشخص ، یک تکه زمین ناشناس بود هرچه گشتم که استانهارا ببینم ، خبری نبود بلوچستان آزاد / کردستان آزاد / ترکستان آزاد / واعراب  زاده  ایران درجنوب واهواز نیر به تیره خود برگشتند وهابیان / تنها یک تکه متعلق به شیعه اثنا عشری و حاکمیت ملاهای قم است و تمام / کاخهای و ابنیه قدیمی همیشه به دست اشخاص ناشناسی  در آتش میسوزند! مانند کاخ قجری  و آیینه کاریها و کاشیهای مزین به نقوش زیبا به یغما میروند و سر از قصرهای نوکیسه گان قرن بیرون خواهند آورد و ما چهل سال نشستم وحرف زدیم قصه حسن کرد را خواندیم دلقکها روی صحنه برایمان آواز خواندند وابیاتی را سرهم کردند و ادبیاتمان نیز گم شد زبانمان نیز کم کم مانند خط میخی در موزه ها جای خواهند گرفت .
    از نیمه شب بیدارم وباین نقشه ( خاور میانه هفتاد رنگ ) مینگرم اهل کدام سر زمینم ؟ درکجا زاده شدم ؟ خاک رفتگانم کجاست ؟ من کی هستم ؟ چرا هستم ؟ در کجا هستم ؟
    واین شتر درهمه خانه ها خواهد خوابید  جهانی شدن ویکی بودن کره خاکی وداشتن تنها یک دین آنهم از همین الان آماده پرش است  مخلوطی از دین یهود واسلام ویک آش شله قلمکار ویک پیامبر که معلوم نیست کی و کجاست و بیت العظم وآیا ت عظام . 
    چهل سال نشستیم جلوی دوربین ها و خود و معلومات نیم بند خود را به نمایش گذاشتیم ، عده ای نیز بی تفاوت   ، وچپاول گران پولهای رادبرداشته به همراه خانواده راهی خانه پدر جدشان که هما ن انگلستان باشد ، شدند درآنجا ساز حرام نیست نوشیدن حرام نیست وزنا نیز آزاد است وخانم جمیله کدیور با افتخار اشعار حافظ را میخوانند واز این شبها در فضای مجازی نام میبرند وافتخار میکنند .و دست به دعا برداشته که خدایا این شبهارا از ما نگیر !!!
    یکی  مینویسد خوب ! حال که مستعمره روسیه شدیم دلیل نمیشود که از مادربزرگمان ملکه انگیس جدا شویم !
    امروز هستی تو ، موجودیت تو ، هویت تو ، تنها درمیان اسکناسهای کهنه دلار وپوند ویورو میباشد کم کم  پول هم یکی خواهد شد ، تو شخصیتی نداری ، هویتی
    نداری ، اصلا وجود نداری چرا که پول نداری خانه نداری و زندگیت اشرافی و اطاقهایت آیینه کاری نیستند ، تاریخ را بگذار درکوزه وابش را بخور.
    خوب ، دلقکان روزی نامه ها وهنرمندان تله ها وسایت ا وساترلایتها این جشن بر شما مبارک باد ، نوروزتان پیروز وسیزده بدرتان سبز وآبی وقرمز وزرد . سر زمینمان ازدست رفت ( تجزیه خاور میانه ) به زودی شروع خواهد شد وهمان میشود که آقایان میل دارند بلوچ کرد را میکشد وترک ایرانی را .
    به نقشه اینده ونقشه گذشته مینگرم ونقشه های دورتر که در زمان آن مردک خواجه قاجار از ایران جدا شد حتی نامش تغییر یافت .
    حال دهانتان کف کند . فریاد بزنید / دیگر خیلی دیر شده برای آنکه سر زمنیتانرا حفظ کنید . 
    امروز شعور شما در پیمودن  هر راهی  به بن بست میرسد  بلی همه راهها به بن بست رسیده اند  ومن به عقب بر میگردم وبه پشت سرم مینگرم  چه بسا مانند همسر پیامبر لوط سنگ شوم ،  چرا آن راه رفته را دوباره وچند باره میپیمایم ؟  وچرا برگشتن از گذشته برایم رنج آور است ؟  ترک عادت موجب مرض است وترک  عقیده  مانند کوری است که دربیراهه ها راه میافند  .
    دیگر لذتی نیست ، دیگر نمیتوانم دل به آوای  خواننده ای بدهم که میگوید ” پرسان ، پرسان ، لرزان لزران  درخونه ات  را زدم چرا که دیگر خانه ای ندارم .
    ” چپی ” ها خلقی ها حزبشان را بنا نهادند  میدانند که پشتشان قوی است / مریم قجر خودرا آماده ساخته تا با روسری قرمز رنگش بسوی کردستان حرکت کند وایرانی  جدیدی وامپراطوری  جدیدی برای خود برپا سازد . عالم العما  که امپراطوری خودرا وسعت داد به همراه  فاحشه خانه های مدرن از اعراب بدوی پذیرایی میکند وآن مردک لندوک یکدست نیز به زودی به درک واصل خواهد شد اما آقازاده اش رفته تا از مادر بزرگ ملکه  تاج را بگیرد وبر پرسیا حکومت کند وسپس جنگهای داخلی وسیل اسلحه وفانتوم وموشک ها بر سر مردم بینوا سرا زیر خواهد شد  و( گربه )نیز خواهد مرد .ث
    و من در زوایای قلبم میخوانم  ومیگریم :
    موج موج  خزر ،  از سوگ سیه پوشانند 
    بیشه دلگیر  و گیاهان  همه خاموشانند 
    بنگر آن جامه کبود ان افق ، صبح دمان 
    روح باغند  کز اینگونه  سیه پوشانند 
    چه بهاری است ، خدا را که دراین دشت ملال
    لاله ها  آیینه  خون سیاووشانند 
     آن فرو ریخته گلهای پریشان درباد 
    کز می جام  کشته شدن همه مدهوشانند 
    نامشان زمزمه  نیمه شب مستان باد 
     تا نگویند  که از یاد فراموشانند 
    گرچه زین زهر  سمومی که گذشت از سر باغ 
    سرخ گلهای  بهاری همه بیهوشانند 
    باز در مقدم  خونینی تو  ای روح بهار ! 
    بیشه در بیشه  ، درختان  ، همه  آغوشانند ……….”کد کنی ” 
    ———————————————————–ثریا ایرانمنش »لب پرچین « / اسپانیا / 04/04/ 2018 میلادی ……./
  • بوسه بر زنده بگوران

    سیزده بدر ما در خانه گذشت و سبزه ما درون باغچه نشست .
    دیگر روزها برایم  مهم نیستند  وهفته ها وماهها و ایام همه یک شکل ویک اندازه ویک قدر ودریک قدرت میباشند  دیگر بزرگی وجود ندارد  که  باید به بزرگی وعظمت او آفرین  گفت .
    امروز بیشتر باید بر گورها بوسه زد و مردگان را بیاد آورد ،  روی پرده سینما این مردگانند که برایمان نقش ها  آفریدند وبازی کردند  مارا گریاندن و یا خنداندند  امروز این گروهها هستند  که چند تن از خودی هایشانرا بزرگ میسازند   مشهور میکنند  وسپس آنهارا زنده بگور کرده برایشان  مدح وثنا میگویند .
    امروز نمیدانم چرا بیاد  ” صدیقه”  خانم همسر تیمسار افتادم ،  یک روز صبح از خواب برخاست ودید نمیتواند آب دهانش را فرو بدهد  اورا فورا به بیمارستان بردند وپس از چند روز به سرای ابدی شتافت .  زن مهربانی بود همیشه یک تکه جواهر بزرگ بر قیطانی مشکی بر گلویش میبست ومن به هنگام ورق بازی سر میز داشتم دانه های آنهارا میشمردم ، در خارج دلش برای رو میزی خریداری شده از فروشگاه لافایت ونقره هایش میسوخت که درایران مانده بودند وهمسرش هر روز  باو میگفت :  بلبل جان ، چمدانت را باز مکن  اردیبهشت در ایران هستیم واین درحالی بود که داشت با کمک یک قاچاقچی دیگر برای (جیم الف ) اسلحه تهیه کرده ومیفروخت ! تیمسار بود ریاست اداره هشتم را بعهده او گذاشته بودند .
    برادرش دزد تر از خودش وهمسرش یک موش مرده    و دو بهم زن ، اما صدیقه خانم زن بزرگی بود  امروز  هیچکدام نیستند ، همه رفته اند  وحال باید بر گورشان بوسه زد البته آنهاییکه انسان بودند  .
    شهرت بوسه هایی است که برگور  زده بگوران میزنند  همه تبدیل به مرده ها شده ایم  وتنها دزدان مشهورند  آنها بزرگند  ساختگان به زور وشهرت سازان  کسانی که از درک بزرگی غافلند .
    امروز گلویم  گرفته وشاید همین گرفتگی مرا بیاد صدیقه خانم انداخت  حال مانند یک تخمه خاموش  دور خودم میچرخم  و خداوند چون باد بر گردم میچرخد  برمن میوزد  مرا میبوید تا بموقع ببرد .
    نمیدانم چه ساعتی  وچه روزی ودر چه سالی وبا کدام قطار باید رفت !؟. 
    روزی خدایی داشتیم  که اورا در زوایای مرموزی پنهان کرده بودیم  وهر گاه احتیاج بود اورا فریاد میزدیم  خدایی که داشت مارا به حقیقت نزدیکتر میکرد  چون حقیقت خودش  برای ما نامعلوم بود  ما اورا  فریب میدادیم خودمان را نیز فریب میدادیم  او زاده خیال ما بود  اما ما این زاده را میپرستیدیم  امروز چون آهویی تیز پا  دردشتهای نا مریی گم شده است  وما دیگر قادر به شکار او نیستیم و دیگر میل نداریم او زنجیر بر گردن ما بیاندازد و ما را به هر سو که میل دارد بکشد  برایش خانه ساختیم حال ای خانه نیز ویران شده  وبه دست حریق سپرده خواهد شد .
    امروز در حین گرفتاری ها و دردها دیگر نمیتوان او را صدا زد نمیتوان گفت تو همراه من باش نمیتوان گفت من بتو تکیه میکنم بخودم باید تکیه بدهم  افسانه او به پایان رسید وما ،  ما انسانهای دو پا بر ضد او شورش کردیم اورنگ نامریی را از سر او برداشتیم وبر سر خود گذاشتیم .
    دیگر نه از بهشت او دلشادیم ونه از جهنمش ترسان و لرزان .
    صدیقه خانم به مکه رفت ، به کربلا رفت و بوسه بر تمام آن آهنهای طلایی زد اما به هنگام بیماری حتی قدرت نداشت که فریاد بکشد و بگوید خدایا کمکم کن . تنها باچشمانش حرف میزد و زمانیکه  به صدها سیم وپیچ مهره وماشین وصل شده بود تنها با چشمانش به همسر حالی کرد که بگو ” 
    بس است ، اینها را از من جدا  کنید وبگذارید بروم وهمسرش به دکترش خبرداد  همه دستگهاها خاموش شدند واو نیز چشمانش را برای همیشه روی هم گذشت ورفت .
    چقدر من درون آشپزخانه برایش گریستم ، با چه تشریفاتی اورا بخانه ابدیش راهنمایی کردند ومن چقدر دلم سوخت جایش در کنارم خالی شد ، تنها زنی بود که میشد باو اعتماد کرد برایم کوفته تبریزی میپخت برای دیدنم به شهر کمبریج میامد ومیگفت این گوشه جای تو نیست برخیز بیا در کنار ما او نمیدانست که دیگر آنجا جایی ندارم وباید آن خانه وآن شهر را برای همیشه ترک کنم وهمه این  دست آورد ها  در اثر نصیحت برادر  تیمسار بود مردی الوات عرق خور تریاکی وعیاش وقمار باز به آن خانه وبه چند غاز پول ما چشم داشت وبا بیهوش کردن همسر دیوانه من  امضاهای از او گرفت وصاحب همه چیز شد شرکت   لباسشویی ، خانه ، وپولهایی که دربانک بودند وما عریان باین  شهر کوچ کردیم پسرکم هشت ساله بود .
    امروز مردی شده  با تمام معیارهای مردانگی و بزرگی صاحب فرزندانی واما نمیداند که ما قربانی چه دستهای نامریی شدیم او پدرش را مسئول میداند  واز او بیزار است .
    او با انسانهای امروزی بیگانه است قلبی از طلا درون سینه اش نشسته ماهیانه به بنیاد کودکان عقب افتاده کمک میکند به همه کمک میکند به من به خواهرانش وبه برادر بزرگش از  هرنوع کمکی  ،  او سرور خانه ماست . 
    نمیدانم چرا امروز یاد صدیقه خانم افتادم ؟!/ پایان 
    تا جوان بودم  زهستی  غیر ناکامی ها  ندیدیم 
    روز پیری  ای عجب  جز بی سر انجامی ندیدم 
    پختگی گر پیشه کردم  سوختم  از پختگیها 
    و ر پی  خامان گرفتم  خیری از خامی ندیدیم 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 03/04 /2018 میلادی  برابر با  14 فروردین ماه 1397 شمسی /…
    ——————————————————————————————————-
  • چگونه فاحشه شدم !

    بلی ! تعجب نکنید ، دروغ سیزده !! 
    اما گاهی فکر میکنم که چه دنیای خوبی دارند این فواحش / ترنس ها / همو سکسوئل ها / ودنیای یوتیوپ مارا به کجا ها میکشاند ، امروز افتخار آنرا یافتم که با اولین  ستاره ” پورنوی ” ایرانی در ولایت شمس آباد بقول آن پیر ودر کانادا وامریکا آشنا شوم ، خودرا وابسته به خاندان شهبانوی ایران میدانست ومیگفت : 
    هنگامیکه به امریکا آمدم پدرم افسر ارتش بود اورا اعدام کردند ومادرم مرد ومن تنها باین دیار آمدم سرکار علیه بانوی تاج دار ایران هیچ کمکی بمن نکرد نه خودش ونه پسرش ، بنا براین رفتم وسرنوشت خودم را پیدا کردم امروز خوشحالم  که سایت  خودم را دارم ومیلیونها بیننده وصدها خاطر خواه وهزاران هم بستر !!!
    روی اینستاگرتا داشت حرف میزد  وطرف مقابل او لخت وعریان در نروژ میگفت : 
    بلی من دراینجا خیلی خوشبختم  مدتی درترکیه بودم حال باینجا آمدم دوستان  گی وترانس زیاد دارم باهم خیلی خوشیم واگر قرار باشد باشبی ده هزار دلار با یک مرد میروم  دخترانی که درایران هستند بیشتر میگیرند چون ملاها برایشان جاکشی میکنند آنها بسوی سر زمین عربستان ویا سوسمارستان میروند وشبی بین پانزده تا بیست هزار دلار میگیرند !!!! 
    آه از نهادم بر آمد / ای داد وبیداد من تنها دو دوست پسر داشتم نامم جنده شد یکی را که عاشق بودم ودومی بین دو ازدواجم اما با زبا ن هرزه یک زن کرد هستیم بر باد رفت ، حال میبینم ایران تبدیل به یک فاحشه خانه بزرگ شده وملاها جاکشی میکنند !  من با دو دختر وپسرم باین سر زمین فراری شدیم ( از دست همسر مهربانمان ) وشبها ی تعطییل ساعت یازده شب جلوی  دیسکوتک حاضر میشدم تا دخترم را به خانه ببرم حق نداشت از ساعت یازده دیر تر بخانه برگردد وفورا هم آنهارا بخانه شوهر فرستادم حال خودم دریک بیغوله نشسته ام چس ناله میکنم / ای داد وبیداد چگونه آنهمه زیبایی وجوانی را مفت ودر خواب از دست دادم ونشستم پشت این غارغارک برای چند قاز نوشتم چرا نرفتم خودم را بخانه های معروفه معرفی کنم وپولدار شوم مثلا بروم درلندن رستوران باز کنم ویا آش نذری بپزم ونماز هم بخوانم … به راستی یک پارچه خرم  باورم شد که خر هستم !!!
    نه ، امل هستم هنوز در قرن خودم قفل شده ام  هنوز مرد برایم مرد است وزن یک زن ومادر حرمتی دارد وپدر مقامی ، سی سال بیوه گی در کنج خانه یا پشت چرخ خیاطی بودم یا پشت این غارغارک وبا بدبختی وفقر بچه هارا بزرگ کردم دلم به چند نامه عاشقانه خوش بود بیخود نبود که همه بمن میگفتند : فلانی یک پارچه خر است !!! آنها میدانستند که که من درکجای دنیا سیر میکنم حتی بفکرم خطور نمیکرد با مردی شام بخورم . خوب حالا چی کدام ئتاج جواهر نشانرا برسرت گذاشتند  وگفتند به به عجب بانویی !  تازه نوکیسه های ایرانی هم بخاطر فقرتو  از او تو دوری میکنند میترسند که گردی به لباس فاخر آنها بنشیند . بیاد  آن مرحومه که چند ماه پیش مرد / همه عمرش درایران بکار شریف فاحشگی اشتغال داشت آنهم فاحشه هفتگی و فرنگ رفتن   سپس بعد از انقلاب پر شکوه اسلامی اولین کسی بود که چادر بسر کرد ونماز جعفر طیار خواند وتسبیح به دست پشت میزنشسته توبه میکرد سپس با هزار بیماری های گوناگون معلوم نشد چگونه مرد وکجا دفن شد ! اما دو خانه خرید یکی اینجا یکی تهران برایش مهم نبود طرف مقابل بنا باشد یا یک بازاری مهم ( پول ) بود آیا آنهارا باخودش برد ؟! 
    آنها به فروغ فرخزاد تهمت میزدند برادرش را تکه تکه کردند امااین جانوران دور دنیا مشغول تبلیغات  برای خود و دیگرانند .
    آه از این دنیا که یاز از یار میترسد / غنچه های بیدار از گلزار میترسد .
    وقاحت این دوزن امروز مرا  شگفت زده کرد با چه افتخاری میگفت که : من اولین ستاره پورنوی ایرانی هستم که ازدواج گی ها را رسمی کرده ام !!!! نمیدانم چگونه لابد درآنسوی ابها وضع با این سر زمین فرق دارد .
     نمیدانم / نه / زندگی خودمرا بیشتر دوست دارم من از آلودگیها وکثافت بیزارم مرتب درحال ضد عفونی اثاثیه خانه وبقیه چیز ها میباشم از تماس یک مرد چندشم میشود واز تماس یک زن بیشتر . من در زمان خودم قفل شده ام مهم نیست لباسهایم ارزان قیمت باشند مهم آن است که خودم گران هستم وقیمتم خیلی بالاست . ث
    پایان / روز سیزده بدر  1397 خورشیدی تقدیم به همه بانوان وآقایان  نجیب الله که داعیه دین وایمان دارند وتقدیم به آن بادوی هفتاد ویک ساله که سر قبر پسرش شوهرش را که تنها نوزده سال داشت پیدا کرد  وبا او ازدواج نمود / این دنیای جای من نیست .
    ثریا / اسپانیا / 2 آپریل 201 میلادی /
  • ز چشم خویش آموختم

    دل بیدار من  بر مردم خوابیده میگرید 
     بلی ، فهمیده بر احوال نا فهم  میگرید 
    ز چشم خویشتن آموختم  آیین همدردی 
    که هر عضوی بدرد  آید بحالش دیده میگرید ……..” رنجی ” 
    امروز ظاهرا باید روز سیزده بدر باشد  که برای ما روز کار است  روز گذشته را بدر کردیم با کمی برندی و قهوه  و موزیک شور فکرت امیراف !
    وامروز   باید همه روز آب بنوشم تا  آن چند قطره برندی و قهوه از بدنم خارج شوند اما صدای موزیک به همراه اشعار خیام  روی یک برنانه یوتیوپ را دیگر نمیتوانم از سرم بیرون کنم .  داماد عزیزم  ! معنای اشعار را میخواست  گفتم باید خیلی  بدانی  او یک ستاره شناس ، یک فیزیک دان ویک شاعر بود اما اشعارش بیشتر فلسفی بودند  بهر روی با هزار رمز و اصطرلاب توانستم  آن ابیات را برایش ترجمه کنم و کمی هم او را با فرهنگ  قدیم ایران اشنا سازم  همه قفسه کتبهایش مربوط  به تاریخ سر زمینش ! میباشند از قرون وسطی تا امروز  و جالبترین آنها کتابهایی بودند که نقشه تمام شهرها و دهات اطراف را از بالا با هلیکوپتر عکس برداری کرده ودر جلد های زیبایی  آنها را به همشهریان خود ارائه دادند وکتابهایی درباره جنگ جهانی دوم  کتب داروسازی و غیره  …… 
    دیدم ما کجا  و اینها کجا چگونه به سر زمینشان  عشق میورزند و هر ذره خاک را توتیا کرده به چشمانشان میکشند وما خاک وآب وهوای خودرا میفروشیم تا در خارج بنشینم و چند صباحی خوش باشیم و سپس حسرت بکشیم .
    خرد آرام گذشتگان خود را  وآشنایی آنها با رنجها  در وجب به وجب  این منزل آباء واجدادی را باهم شناختند  کتاب مقدس را نیز خواندند اما خود را به آن نفروختند  مطالعه کردند  درقفسه هایشاان  تنها کتب  پژوهش  موسیقی  ، و کتابهای  بودا و لائوتسه  و سایرین بودند  درحال حاضر  میهمانان  وتوریستها  از چندین  کشور آمده اند  وبوی خوش جاهای  دوررا باخود آورده اند  آواهای خارجی زبان همه جا  سرک میکشد اما اینها تنها با زبان خودشان حرف میزنند  وهنوز  درمنازل غذا میپزند وبه قفرا میدهند  جشن ها بر پا میکنند  ، چندان میانه ای با طلبه ها ندارند  اما مانند جن و پری دست در آغوش هم  نمایشی بزرگ را بر پا میسازند .
    آری ، دلم گرفت با خیام / حافظ/ فردوسی / سعدی / عطار / شاعر زیاد داشتیم اما نویسنده کم  و هیچگاه به ضربان قلب زمین خود گوش فرا ندادیم  طبیعت خود را نشناختیم  وتنها گمان بردیم که ما از خدایانیم  در حالیکه کودکانی بیش نبودیم بی تجربه و نا دان .
    شب گذشته خواب ” او را دیدم ”  فرهنگ را  دو عدد کت وشلوارش را بمن داه بود اما خودش نبود ، معلوم است که نیست او درون یک گور افتاده وگاهی هم سنگ ومجسمه اورا میشکنند میدانند که او چگونه هنر زیبای خود را دود دستی تقدیم ولایت فقیه کرد و چگونه نقش یک  چاسوس را بازی نمود از نو جوانی لب به تریاک ومواد میزد پدرش داروخانه داشت ! و هنرش بیخبری را می طلبید .و حال برای چند مثقال گرد  و مواد تن به هر حقارتی میداد  برای چند دست لباس مارک دارد خود را به هر آب و آتشی میزد . 
    ” خوش دارم که  بالهایم را  بگسترم و از حصاری که مرا دربر گرفته  بگریزم ” نمیدانم این گفته کیست  اما من چندان قوی نیستم که بتوانم  آن حصار را بشکنم هنوز نقشی از او در ذهنم نشسته  زمانی که خیلی نوجوان بودم میل داشتم شاعر یا موسیقیدان شوم ، دل به موسیقی بستم واو سر راهم قرار گرفت وهستی من به هستی بیهوده او گره خورد وچگونه بسرعت خود را کنار کشیدم تا درکنارش مانند سایر زنان لب بر لب وافور نگذارم و لبانم را به گرد کوکایین آلوده نسازم ، میدانستم مرا دوست میدارد اما فرار من برای او گران تمام شد همه جا به دنبالم بود  تا زمانی که بخانه شوهر رفتم او را در قلبم بخاک سپردم  ، حال با شنیدن کوچکترین نوایی همه رگهای پیکر من به لرزه درمیایند ، او دیگر نیست آخرین بار در سال 2004 اینجا آمد تا مرا باخود برگرداند باو جواب رد دادم دیگر خیلی دیر بود برای همزیستی در کنار آنهمه آلودگی آنهم در کنار ولایت فقیه . هرچه بود تمام شد  سیزده بدر همه خوش باد . پایان 
    پس از جان دادن  عاشق ،  دل معشوق  میسوزد 
    که شیرین  بهر فرهاد  بخون غلطیده میگرید 
    نگردد تا رقیب  زشت خو آگه  ز حال من 
    دلم از هجر  آن زیبا صنم  دزدیده میگرید 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش  » لب پرچین « / /2/4/2018 میلادی  برابر با سیزدهم فروردین 1397 خورشیدی
  • ایستر

    آن زمان  که باد جنوب بر ساحل میوزد 
    خاکها فرو میریزتد 
     وزمین نوحه میخواند 
    آیا این اراده خداست ؟
    در. سر تاسر  سر زمینها 
    من تنهایم وسرگردان 
    درودها نا شناخته وزمانی نا شنیده 
    آیا این اراده خداست ؟
    درد سر نوشت من است 
    قلب من مانند سرب است 
    میترسم که خدا مرده باشد 
    پس آیا من زنده خواهم ماند ؟ 
    امروز روز رستگاری است 
    روزی که او از کفن بیرون شد 
    وزنده ماند 
    آیا اینهم اراده خداست ؟
    ثریا /اسپانیا /اول آپریل ۲۰۱۸ میلادی 
  • آتشی زین سان ……..

     سینه آتشگاه آن نار است  کز وی یک شرار
    شامگاهی لحظه ای در وادی ایمن بسوخت 

    با کلماتی  شمرده مرتب نام ” اشترن   ”  درمغزم میکوفت ، بیدار شدم  ، یعنی چه ؟  چرا ناگهان بیاد این روزی نامه ها ومجلات خارجی  آنهم در خواب افتادم ؟  همه امور به دست آنها میچرخید ، ” لوموند”  – ” تایم ” –  واشنگتن پست ”  وعده ای مفتخوردر سفارتخانه های ایران در خارج نشسته بودند با نیمه زبانی که بلد بودند  آنهارا ترجمه میکردند وآنچه را که بر ضد ” شاه”  بود از بین میبردند ویا در کشوهای خود برای روز مبادا نگاه میداشتند  اما اگر مثلا روزی نامه ای نوشته بود که ملکه ایران زیباترین ملکه دنیاست فورا آنرا به تهران  مخابره میکردند ، جاسوسانی هم  از طرف احزاب چپ خارج وداخل  در  آنجا  نشسته بو میکشیدند ، [ شاه دیکتاور ایران مردم را به زیر فلک کشیده و برای چهارم آبان برنانه چیده جشن تولد میگذارد !!! ] آنها نمیدانستند که این بادمجان دور قاب چینانند که این مراسم را رابرپا میدارند 

     اینها بودند  ، اینها مینوشتند  وسرنوشت مارا تعیین میکردند  ،  همه چیز در آن زمان آرام بود پول نفت سرازیر شده بود  وبه راستی بین مردم پخش  شده هر دهاتی تازه به دوران رسیده کمتراز ” دیور”  ” شانل ” نمیپوشید  ،  من گوشم به رادیو بود رادیوی صدای ایران ودلقکهایی که درآن برنامه اجرا میکردند و د رپشت مشغول تیز کردن کاردهای قصابی خود بودند .تنها عده معدوی برایم قابل ارج وشناسایی بودند وهنوز هم هستند . 

    مجله اشترین و روزنامه لوموند و دکان دیور واراذل اوباش   قمار خانه های بزرگ  سرنوشت مارا میساختند ومیدانستند که مردم  از دهات گریخته وبه شهرآمده همه همان عین اله ویا صمد آقا میباشند اما نه به سادگی وصداقت آنها بنا براین سیل اجناس بنجل  بسوی کشور ما سراز یر شد همه سر گرم بودیم خانم : گوگوش ” یک پارچه رادیو وتلویزیون را  دراختیار داشت وخوانندگان خرده پایی که مانند قارچ سمی از زمین سبز میشدند خانم مهستی مجال خودنمایی نمیداد کاباره ها پشت سر هم ایجاد میشدند هرشب برنامه جدیدی وهر شب یک دلقک جدیدی روز صحنه بود وما بخواب رفته بودیم .خواب  خوش .

    در اطاقهای پنهانی وکنار منقل ها ودرکنار فاحشه ها ژ نرالهای چند ستاره مشغول  برنامه ریزی بودند یکی میلش به بختیار میکشید دیگری خودرا صاحب جاه میدانست  وشاه بخیال آنکه  کشورش در امن وامان وجزیره ثبات است مشغول اسب سواری بود .

    قمار خانه ها بهم راه  داشتند کلوپها وسازند/گان مد باهم دریک کانال  راه میرفتند  وچهار شهر وچهار مقصد توریستی  بسرعت  همه دهاتیهارا بسوی لندن وپاریس وآلمان وایتالیا برد وسپس چین وژاپن  ، حال بیا وتماشا  کن چمدانهای حاوی بنجل های خیابان های جنوبی کشور های خارجی بطور قاچاق بدون دادن مالیات وارد میشدند وپا اندازان خانگی درخانه ” بوتیک ” داشتند  همه لباسها ” بوتیکی” بود  بیهوده نساجی مازندران ودیگر کارخانه ها .را بکار گرفته وپارچه وحریر تولید میکردند بنجل های خارجی بیشتر خریدار داشت ، مبلمان از ایتالیا وارد میشد وهمه هرهفته به خارج سقر میکردند ودرخارج خانه میخریدند آنهم نه یکی بلکه چند تا بنام فرزندانشان . 

    همه امور زندگی در آن زمان بدینگونه میچرخید اما بودند عده ای که در حلبی آباد ها ودر پشت قلعه به زندگی نکبت بارشان ادامه میدادند  تنها چهار استان عزیز شده بود شیراز / اصفهان/ تهران  / مازندران / بقیه درگوشه ای بی آب وعلف افتاده بودند بم را کسی نمیشناخت نا زمانیکه ویران شد توریستهای خارجی تنها اصفهان وشیراز را دوست داشتند !!! صنایع وکار دستی اصفهان  به اوج خود رسید فرش کاشان بهترینها بود  دراساس چیزی تغییر نیافته بود  تنها من احساس میکردم  که زندگیم دگرگون شده  باید راهی پیدا کنم واز این منجل آباد بگریزیم  آنچه که نامش ( سعادت  ) بود گم شده بود  تنها شاعران متعهد  خوابهای طلایی میدیدند  وبه نظر میامد  که سعادت آنها در ویرانی خانه است  اما درخشنده ترین  رویاهای من  در بلند ترین قله ها  وژرفترین  داشت شکل میگرفت فرزندانم را به خارج بفرستم تا بدینگونه بار نیایند وتنها به ظاهر نگاه نکنند  مغزشان باید پر شود وشعورشان بالا رود این تنها احساسی بود که داشتم غافل از اینکه درخارج همه چیز باز در طبقه بالا بود وطبقه پایین فرمانبردار .

    حال دراین فکرم اگر کسی گناهکار بود همان ( روزی نامه ها / مجلات وپا اندازان مطبوعات ) بودند میبایست آنهارا اعدام میکردند .
    من بخارج آمدم  ودیگر بر نگشتم میلی نداشتم درمیان آن مردم بنشینم وتماشا گر باشم هدف من مقدس تر بود  من بچه تاجر نبودم وبچه بازاری هم نبودم  زندگیم میان درسها وکتابهایم گذشته بود کلماتی را که آنها با رمز واشاره بهم میگفتند درک نمیکردم  نماز میخواندند قمار هم در کنارش بود روزه میگرفتند دروغ هم درپایش نشسته بود یک بام ودوهوا ، من یک رنگ داشتم  رنگ خودم را میل نداشتم آنرا تغییر دهم حال میبینیم چگونه  زندگی میتواند  این چنین  آشفته  و و خیم باشد  درآن زمان کوچکترین نوای موسیقی یا آهنگی مرا به شادی در میاورد امروز  از صدای موسیقی تکان هم نمیخورم تنها به صدای بلند  صفحات راک همسایه که مرتب گوشم را میازارد ودام دام  درسرم ایجاد میکند گوش میدهم  راهی هم برای گریز نیست .

    حال هم چیزی در سر زمین ما عوض نشده است تنها آنهاییکه درحلبی آبادها وپشت قلعه  زندگی میکردند با دهاتیها وبازاریها مخلوط شدند باز همان نمایش ادامه دارد وباز همان بنجل های خارجی اما این بار از چین وارد میشود مردم همانند بیسواد / بی هدف /با داشتن مدارک قلابی اما شکل و   شمایل آنها نشان میدهد که از کجا برخاسته اند تنها ادب وحسن نجابتی که قبلا درمیان ایرانیان بود ازبین بردند حال چریک شده انده دهان گشاد شده اند وبه آن فخر میکنند  / قمارخانه ها از روی کوهها به زیر زمین نقل مکان کرد وفاحشه خانه ها بیشتر شدواقایان مامور دولت هنوز درکنار منقل قوانین  روز را تعیین میکنند گاهی آنقدر موادشان فاسد است که تنها به یک چیز میاندیشند ” خون” 
    تاریخ میماند  تاریخ در پنهانی ترین زوایای خود پنهان شده وبموقع خودرا نشان میدهد  ایکاش شاه بیشتر  به شعور وفهم ودانش مردمش کمک میکرد او در ما چه چیزی را دیده بود   ؟ خودرا ؟ او تحصیل کر ده ، مودب ، مرتب ، فهمیم نمید انست که مردم سر زمین  او  مانند بوقلمون رنگ عوض میکنند وهر لحظه بشکلی بت عیار درمیایند  .نه ، نمیدانست  ودرباورش نیز نمیگنجید برایش مهم بود که دنیا درباره اش چگونه قضاوت میکند او بی خبر از نوشته های روزی نامه ها بود که تنها یک فرد آنهارا دردست داشت . نه نمیدانست .ما هم ندانستیم . پایان 
    آتشی زینسان کجا  باشد که درهر مجمری 
    صورتی دیگر پذیرفت  وبه دیگر فن بسوخت 
    ——————————————- ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 01/ 04/ 2018 میلادی ( اول آپریل )


  • نامه های فراموش شده

    امروز  روز تعطیل و بیکاری  ، سر ی به قفسه کتابهایم زدم ، 
    کتاب  مکتوب ….. میرزا آقاخان کریمانی جلب نظرم را کرد که به همت  دانشمند برجسته  جناب  بهرام چوبینه  به چاپ  رسیده بود ، در میان آن چند نامه یافتم ، نامه های دوستی که دیگر دراین دنیا نیست  و کسی هم از او یادی نمیکند  ،  مردی دانشمند مترجمی زبر دست  شا عر ونویسنده ای حساس که در غربت جان سپرد در نهایت سادگی ، فقر و نا چیزی ، مردی بود بزرگوار و بخشنده  این نامه  پنجم ژوئن  1998 در میان اوراق کتاب در یک برگ صورتی  جلوه گر شد و دیدم که خود من عجب فراموش کارم که نیمی از اینهمه  کتاب را از او دارم و او را فراموش کرده ام . 
    نامه بدین مضمون  و با این اشعار شروع میشود :
     ای گلاب و گل  ای بهار  امید 
    شعر ناب  تو  با شکوفه رسید 
    گله هایت  به رنگ یاس سفید 
    رنگ  سر شار  چلوه های امید 
    تو ثریای آسمانهایی 
    جان دلها و جان جانهایی 
    خشم بگذار و آشتی بردار 
     که رسیدیم ما به آخر کار 
     دیده آخر شود به رویت باز 
    از من اینک نیازها از تو ناز 
    نوبت عاشقی همیشه بجاست 
    دور مجنون  گذشت و نوبت ماست 
    و در آخر نوشته بود  این اشعار را نوشتم تا بدانی  که حقه مهر بدان نام نشان است که بود  منتهی اوضاع خیلی قمر درعقرب  است اما درست میشود 
     اینهم کتاب  میرزا آقاخان  که حسب الامر  آن جان جانان  تقدیم شد 
    با بوسه های  فراوان 
    وآرزوی  دیدار آن  پادشه خوبان !.
    کتاب  را بسنتم وسر شک اشک را جاری ساختم ، گویا امروز باید بگیریم و میگریم برای آنهاییکه از دست رفتند و بجایشان غولها نشستند وبیاد آنچه را که از دست دادیم .ث
    ثریا / اسپانیا / روز ایستر ! /31 مارس 2018 میلادی ……
    یادش گرامی وروانش شاد …..
  • سرجنگ ندارم

     

     من ، آتشم   ، آتش  ز گلی رنگ ندارم 
     زآنرو بچمن  رغبت آهنگ ندارم 
    بر عشرت گلهای  بهاری  نبرم رشگ 
    چون غنچه  گریزی ز دل تنگ ندارم ………”: طالب آملی “
     قبل از هر چیز روز پدر را  تهنیت میگویم  پدر ایران  که جانش را در راه سر زمینش داد و امروز خرابه ای بیش نیست  زیر خروارها کرم و زالو  و جانوران .و آدمخواران دارد جان میدهد .
    روز گذشته   پس از چهار روز مبارزه بی  امان  با آن ریشه وحشتناک  که به ظاهر یک برگ سبز نازک بود .و داشت از ستونها بالا میرفت  ، توانستم ریشه اورا ازخاک  بیرون بکشم  حیران مانده بودم و درعین حال گریه ام گرفته بود  بهار همه در باغچه هایشان نرگس  و سنبل و گلهای بهاری است و در باغچه من یک جانور که آ ب را در تخمه های بیضی شکل خود ذخیره میکرد و ریشه در انتها داشت و همه گلهای باغچه امرا خشک کرده بود . هنوز اثر آن باقی است یک ” الین” بود یک جانور بود نه یک برگ سبز یا درختی سر انجام باز ” گوگل بدادم رسید معلوم شد  سبزه ای است از خانواده  اسپراگوس متعلق به افریقای حال درباغچه من چه کار داشت نمیدانم گلدان کوچکی بود بعنوان شویدی انرا خریده بودم ! 
    نه ، همه چیز ما باید غیر از انسانها ی طبیعی باشد ، دارید با ما ما چکار میکنید ؟ اکسیژن را نیز از ما گرفته اید  نفس کشیدن برایمان دشوار است نام آن برگ را دولت جمهوری گذاشتم و تخمهای ذخیره ابش را آقا زاده ها  وبا ساطور آن را از جای کندم . 
    بلی مانند خود دولت که در سر زمین ما ریشه دوانده وهیچ ساطور وتبری قادر به کندن آن ریشه ها نیست از زمانه ای دور این تخم در سر زمین ما کاشته شده و هر روز بر تعداد آنها افزوده میشود  باید مدیون برادران محترم …… باشیم که این سوغات را  از بریتانیا  ویران و کهنه برای ما سوغات آوردند .
    خسته ام ، عید تمام شد سیزده منهم تمام شد مسافر عزیزم به خانه اش برگشت باز من ماندم اطاقهای خالی و دیوارهای سفید و رویاهای گم شده و خواندن چرندیات  اقایان که چهل سال است ا دامه  دارد ، نه کسی قدرت ندارد این ریشه را از جای برکند ریشه تا اعماق وجود یک یک مردم رفته عده ای را بخواب خوش فرو برده وعد ه ای خود را بخواب زده اند  بیهوده غصه آن سر زمین را میخورم اما زمانی باین فکر میافتم اگر مهاجرت نمیکردم ودرهمان کویر میماندم  با هوای کویر اخت میشدم همدم مارها  و عقربها و جانوران وحشی بودم شاید اینهمه احساس  تنهایی بمن دست نمیداد .
    اما دیگر برای ضجه زدن دیر است  رضا شاه آمد همه قبایل وراهزنان و دزدان را راند وسر زمینی ساخت  با راه آهن  ودانشگاه وخیابانهای عریض وطویل ودوستانه با اطرافیان و پسرش راه اورا ادامه داد اما ….
    .
    نوه اش پشت به همه چیز کرد وگفت من درخارج بزرگ شده ام مردم خودشان بروند خودشانرا بیابند !. 
    پدر ما از دنیا رفت ما یتیم شدیم با این مردم ولنگار بیسواد میبایست تندی نشان دهد چپ ها ، راستها نوکران وخلیفه های خریداری بازاریها که همه جاناشان بسته با مالشان ونوکر دست به سینه خلیفه ها میباشند  ،   و پس مانده های قاجاریه  تخم ریزیشان شروع شد و این شد که امروز داریم هریک در سر زمینی تخم ریخته ایم  وبخیال خود خانواده تشکیل داده ایم ، یک انسان تنها دروطن خودش ارج و اعتبار دارد   درخارج گفته ها ونوشته ها واشعار من مانند سکه های گم شده و از  میان رفته  است از دور خارج شده ایم  خنده هایمان گفته هایمان  همه بی ارزشند .حال بوی گند تجزیه طلبی سر تا سر ان سر زمین را فرا گرفته است ، کردها یکطرف صاحب اختیار شده اند عرب های خوزستانی و بلوچ  و ترکها  واز همه مهمتر (کی بما نریده بود کلاغ کون دریده بود ) حال عربستان سر بر آورده و ایران را دشمن میداند ومیل جنگ دارد وحا ل میخواهد خودی بنمایاند جا پای شاهنشاهان بزرگ ایران منجمله محمد رضا شاه گذاشته است وما چقدر بدبختیم که چادر نماز سیاه ونکبت آنها را  سر میکشیم و فرهنگ حجاز  را تاج سر خود کرده ایم .
    امروز گریستم  خیلی هم گریستم وآنکه زبانش با زبان من یکی است برگشت به لانه اش  تا دیداری دیگر اگر من زنده باشم ، حال درکنار مشتی ناشناس که تنها وجه اشتراک  ما همخونی است و زبانمان فرق میکند باید خود را شاد وسر حال نشان دهم و افتخار کنم که توانسته ام درغ ربت تخم شتر بگذارم . پایان 
    این رنگ حجابست  برویم که تو دیدی
     من چهره امید خودم  ، رنگ ندارم 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 31/03/ 2018 میلادی / برابر با 11 فرووردین ماه 1397 خورشیدی!!
    x
  • کدام سو ؟

    دل خوش مشربمزا  داشت جوان عالم را
     شد همان  روز جهان پیر که ما پیر شدیم
    سالها گرد سر سرو چو  قمری گشتسم
     تا سزاوار  بیک حلقه زنجیر شدیم …… صاءب تبریزی 

     ریشه کردن دشمن  تنها در ممالک  وسر زمین ها وکشورها نیست ، گیاهان هم میتوانند دشمنی  سخت وبلاخیز باشند  آنها هم میتوانند جانورانی باشند که درتناسخ دوباره همان رویه اولی را درپیش گرفته اند  مانند مار گرد  وجود تو   و گلهای دیگر بپیچند ومانند یک بمب ستونهارا ویران کنند .
    روزی گلدانی  خریدم بعنوان( برگ  شیویدی)  آنرا درباغچه کاشتم  وباو خوب رسیدم بامید آنکه یک شیویدی سبز جلوی بالکن خانه امرا تزیین  بخشیده اما چهار روز است که با یک حیوان  دارم سر وکله میزنم من وبچه ها نتوانستیم ریشه این جانور را خشک کنیم  تا انتهای باغچه رفت و تخم ریزی کرد مانند ( ملاهای امروز )  وپسرم میگفت این درزندگی قلبی  حتما یک آخوند بوده ، تا به امروز چنین گیاهی ندیده بودم نه دربا غ کیو گاردن لندن  نه در جنگلهای اطراف ، ریشه هایش بطور زنجز وار تا انتهای باغچه با ترکب مرتبی رویهم  سوار شده ومانند گردن بند هر ریشه چندین آویزه بشکل تخم مرغ دارد  تخم مرغهایی  کوچک مانند تخم بلدر چین  ، هرچه مواد سمی بود روی آن ریختیم  ا زالکل تا سرکه تا سم اما همچناان  ریشه در زمین کرده و بیرون آوردن  آن به ویرانی بالکن خانه ختم میشود .
     باورم نمیشود  واقعا حتی گلی که درخانه میکا رم باید دشمنی نا مرئی باشد ، خوف و ترس مرا فرا گرفته هنوز همه مشغول بریدن شاخه وبیرون کشیدن ریشه های طولانی طناب مانند آن که بر گردشان مرواریدهای بیضی شکلی آویزان است  ،  هستیم نه باورم تمیشود  . چهارروز است که ما درگیر این برگ ناشناس که شاخه هایش مانند تیغ وکلهایش مانند یک اسفند وریشه اش تا اعماق زمین رفته است ،  شب گذشته با حرص و عصبانیت ساطوری را برداشتم وتا جان دربدنم بود روی آن کوبیدم امروز صبح شاخه های تازه یبرون زده بود !!! 
    وبیاد  این شعر  شاعر افغان افتادم که میگفت :
    تخم گل میکاری و تیغ میروید بهار  / 
    اما زمین مرا هیچ شددادی با خو.ن آبیاری نکرد زمین  من پاک بود دستهایم پاکیزه .وحال / ؟ ا
    اگر  کسی با  این گیاهان آدم خور آشنایی دارد لطفا برایم بنویسد . با سپاس / ثریا / اسپانیا / 30  مارس 2018 وروز رستگاری !!!! 
    واین همان داستان  ماست !
  • پایان بهار

    نه بهار ما سالهایت که گذشته 
    امروز  در حریم کوچک ما  سفره هفت سین جمع شد  نمایشی بود که تنها  تصویرش روی فضای مجازی قرار گرفت  درمیان عده ای خارجی  نمبیتوان  سفره را پهن کرد وتوضیح داد چرا سیر کنار سرکه نشسته وچرا ادویه درون گیلاسها جای دارد  ؟ نه برای کسی مهم نبود  عید  مادر جان است خودش میداند اما غذاها خوشمزه اند وبس !
    نه نمیتوان گریه را پنهان ساخت وبغض را فرو داد  کریسمس برایشان شادی آفرین است بهار بیماری زا همه را دچار آلرژی کرده  وشیرینی های یخ زده دوڕن فریزر خوردنی نیستند . 
     مانند هر سال  ناگهان صبح زود همه چیز را جمع کردم  نه دید بود ونه بازدید  یکهفته درون آشپزخانه ویکساعت سر میز شام چند عکس زورکی  با پیژامه ولباس خواب  
    بلی مادر جان عیدی میدهد  کارش همین است  
    صبح زود در هوای گرم ودلپذیر بهاری به کوچه رفتم  چه میخواستم  نان های رسیده از لندن کپک زده ودیگر هیچ 
    بلی نان میخواستم   از پس فردا هنه جا تعطیل است  شور وغوغای عزا داران مسیح عید نرا تحت الشعاع قرار داد  باید بگریم  سیاه بپوشم واگر شد شمعی به دست بگیرم ودر کنار عزا داران  آن مرد بر صلیب  راه بروم وآوازهای انکرالصوات را بشنمو م 
    گلها پژمدره اند کسی به دیدارم نیامد  ومن جایی نداشتم تا به عید دیدنی بروم وسکه طلا بدهم وفرش ابریشمی ویا یک گلدان بزرگ گل آزالیا  عیدی بگیرم  نه  حتی  یک سکه هم نگرفتم  تنها چند شاخه گل صحرایی درون یک گل ان قدیمی  همین 
    دیگر گمان نکنم عیدی داشته باشم ویا عشقی برای بر پا ساختن جشن نوروزی  من نمیدانم در آن سوی شهر چه خبر است  ونمیدانم اشراف تازه  به دوران رسیده  آیا شامپاین درون گیلاسهایشات مینوشند به همراه خاویار  ویا ….
    عید وبهار من تنها گذشته  همچنان  که بهار جوانی نیز گذشته  گویا زیادی مانده ام 
    همه را از سر دولت شما میبینم 
    پایان دلنوشته امروز که سخت غمگین وگریانم / ثریا 
  • بی شرف ها

    آنهایکه شرف داشتند به دست جلادان کشته شدند 

    نیمه شرف داران  درون زندانها جای گرفته یا دق کردند ویا خود کشی شدند 

    بیشرفها فرار را بر قرار ترجیح دا دند وبا چمدانهای پر از پول  راهی خارج شدند 

    بقول محمد رضا شاه  میگفت همه طرفدران منهم اکنون در شانزلیزه هستند  

    وما گدابان شهر  لنگان لنگان داریم خرک خودرا به سوی  خانه ابدی میرانیم . 

    عید درخانه ما پایان گرفت  سفره جمع شد  
    ثریا ایرانمنش /اسپانیا/ 
    ۲۷ مارس ۲۰۱۸ میلادی 
    خورشیدی دیگر باقی نماند وقدیمترین تقویم عالم  رنگش پرید 
  • گل اقاقیا

    از یک کابوس وحشتناک بیدار شدم مرده ها هنوز زنده اند وهنوز روح مرا آزرده میسازند  ناگهان بفکر درختان اقاقیای ردیف در خیابان افتادم  که یک شبه همه گم شدند وبجایش درختانی  با گلبرگهای سرخ سر تا سر خیابان را گرفتند  .
    درختان اقاقیا با آن خوشه ها خوشبو  وگلهای سفید یا آبی دیگر وجود ندارند   ردیف شمشاد ها نیز از میان رفتند  دیگر بوی گل اقاقیا  عطر شمشاد  در مشام جان نمی نشیند  .  
    همه چیز های خوب  آهسته از کنارمان گم میشوند وبجایش مانند قارچ مغازه های کهنه فرپشی وسوپر های بدون مواد غذایی  سبز میشوند  همه آنچه که روح ما را جلا میبخشید از میان رفت  درعوض بوی گند فاضل آبها تمام ساعات روز  هوا را اشباح کرده است . 
    گویا انسانها باید  دو نیمه شوند دارا وندار  وآنکه ندارد در گندابها  به زندگی کرم وارش ادامه میدهد وآنکه مال مرا وترا دزدیده  در محله هایی زندگی میکند که ردیف درختان اقاقیا  کوچه هایش را  پر کرده است 
    کابوس بد ونفرت انگیزی  مرا از خواب بیدار کرد آن مردک تیمسار سپهبد سر لشکر سابق امرۆز زیر خروارتا خاک خفته به بیماری سرطان حتجره مرد مردک کوتاه قد نیابت تشریفات ساواک را داشت ومعاونت شهرداری را درکنارش یدک  میکشید  وبا کمک پسرش تا توانستند دزدیدند وبه خارج  فرستادند  وهنوز پسرانش در لباس سپاه  وبسیج در کار خراباتند  وبر دوش دیگرا سوار وهنوز فاحشه خانه هایشان بکار شریف خود ادامه میدهند وهنوز ورقها میان دستهای تزیین شده با شیشه های رنگین بر میخورند وهنوز بساط منقل و مشروب بر قرار است وصدای رادیوی اسراییل که اخبار پخش میکند ..
    کابوس وحشتناکی بود  دهانم خشک شده ناگهان از خواب پریدم  ومیان تختخوابم نشستم  بخود گفتم تمام شد هرچه  بود تمآم شد این قوم الظالمین  رافراموش کن  همچنان مانند یک گنجشک کوچک در این لانه پنهانی  که روزی میرسد  پنهان از چشم شب بمان  فراموش کن بفکر گل اقاقیا باش  شاید توانستی در کوچه ویا خیابان بالایی آنرا بیابی وخوشه ای از درخت بچینی با بوی آن سر مست شوی  وبرگردی به میان کسان خویش  شاید همه آنچه که تا امروز بر تو گذشته تنها یک خواب یک کابوس  است شاید هنوز خوابی  اما نه همان آواره  ابدی هستم که دلم برای گل اقاقیا تنگ شده  از ساحل دریا بیزارم واز کوچه ها پهن ومغازه ها با نمایش آشغالهایشان  بیزارم بیزار از چهره منحوس ان مرد ان وزنان وهمه آنهاییکه در اطرافم بودند بیزارم  همه بسرای باقی رفتند  اما روحشان همچنان گرد من میچرخد  نیمی جاسو س نیمی دلال ونیمی دزد  امروز هم همان است چهره ها عوض شده اند  دزد ها ی تازه  آدمکشان قلدر وبردگان جنسی  از نوع جدید .
    نه چیزی در میان  ما ملت  غیر از چهره ها عوض نشده تاج جایش را به عمامه داد همین  . 
    ومن بفکر گم شدن گل خوشبوی اقاقیا هستم تا در پشت درختان  گم شوم واز بویشان سر مست .
    پایان 
    نیمه شب سه شنبه بیست وهفتم مارس
  • مسیحا

    در این ایام و در شروع بهاران  خاطرات زیادی در دلم زنده میشوند  خاطراتی پر طراوت و شاد . 
    در این ایام بود که داشتم از یک تجربه تلخ  وموهوم  بیرون میامدم  در این فصلها بود که برای تمدید اعصاب به همراه جنینی که در درونم  میجنبد راهی شهر رم شدم  برای اولین بار سوار هواپیما میشدم و برای اولین بار به شهر رویاها پای می‌گذاشتم. دوستان خوبی در آنجا داشتم،  بر خلاف امروز  چه مهربان مرا در آغوش گرفتند .
    در آن دوران  مردان و زنان ایرانی برای تحصیلات عالیه ایتالیا را انتخاب کرده بودند.  حسین سرشار خواننده اپرا و سایرین برای امرار معاش در یک استودیو دوبلاژ  کار می‌کردند.  چندان آشنایی با آنها نداشتم  بعد ها آشنا شدم به ونیز رفتم به میلان رفتم .
    روزی از میهماندار مهربان که ایتالیایی بود درخواست کردم که مرا به یک کلیسا ببرد میل داشتم ساکن دیر شوم!   باتفاق  به یک کلیسای محلی و کوچک رفتیم  و او در بارهٔ من با کشیش صحبت کرد و گفت :
    این دوست دیوان من بایک بچه وتازه از همسرش  جدا شده میل دارد که راهبه شود !!!
    کشیش مهربان  ما را به اطاق خود برد و سپس دوست نازنینم باو گفت که این بانو از کودکی میل داشته راهبه شود  گویا فیلمهای ایتالیایی سخت  در وی اثر کرده است .
    کشیش نگاهی دوباره بمن انداخت درچشمانم خیره شد سپس گفت : « اول باید کاتولیک و باکره باشی وسپس دوران سختی را باید بگذرانی.  در حال حاضر تو یک مریم عذرا هستی که مسیحی را به دنیا خواهی آورد.»  پیشانی مرا بوسید مدالی بمن هدیه داد وا از کلیسا بیرون آمدیم.
    مسیح من به دنیا آمد همچنان پاک و مجرد درکنارم نشسته.   من امروز در روی صندلی پارک زیر آفتاب گرم بهاری برایش آن قصه را تعریف کردم  و امروز در این فکر بودم  که من در چه زمان خوبی زندگی کردم مردم چقدر انسان بودند وهیچگاه قیافه آن کشیش مهربان را از یاد نخواهم برد  وبیاد هموطنانم بودم که چگونه با سوزن جوالدوز هستی مرا به آتش کشیدند. 
    امروز بیاد کلارا و ایتالیا و آن کشیش مهربان  افتادم و عشقهای بهاری .
    پایان 
    ثریا /اسپانیا بیست وششم مارس 2018 میلادی 
  • حکومت دلاله ها

    کسی می  آید دست در دست امام زمان حضرت جان بولتون  کسی می
    آید که نظیرش فراوان است  در شهر شما 
    شاهزاده بر اسب سفید  در میدان آزادی با دو پرچم  در آنتظار . اوست 
    شاهزاده را  دیوان طلسم کرده بودند  با بوسه دخترکی  بیدار شد وحال 
    در انتظار معجزه است 
    دیگر  هیچکس نمیتواند گیس  دختر حاج یحیی را بکشد چو ن دیگر مویی بر سر ندارد بجایش کلاه گیس است 
    کسی مبیاد با لچک سرخ 
    وپیراهن سبز 
    وپرچم الله همچنان در اهتزاز است 
    کسی میاید که از قبل  در میدان  بزرگ تیر  چوبهای داررا 
    آماده ساخته اند 
    کسی می آید تا شما  ما ودختر حاج عبداله دوا فروش را به حرم سرا ببرد 
    وهرشب لبان ما را بوسه باران سازد 
    کسی می آید که  جیره خوار  ابر قدرت باج گیران  وفاحشه خانه هاست 
    بلی منهم خواب دیدم 
    که کسی می آید  کفشهایم از قبل جفت شده بودند 
    کسی میاید تا آتش تنور مارا روشن کند وشعله هایش تا آنسوی مرزها برسد 
    کسی که بر دوش  پا اندازان  سیاسی  سوار است 
    من خواب دیدیم 
    او بقیه نانها را خواهد گرفت 
    وچاههای بی آب وخشک را با باروت پر خواهد ساخت 
    کسی می آید  ….. پایان 
    ثریا /اسپانیا / بیست وپنجم مارس  ۲۰۱۸میلادی 
  • گل خرزهره

    ترا شب گذشته بالا آوردم  .ترا استفراغ کردم 
    هر چه باشد پا اندازهای  حجله مریم بانو دیگر پیر. شده بودند  ترابه قیمت خوبی  از بازار جهانی خریدند  ترا خوب تربیت کردند  افساری از طلا بر گردنت  انداختند  حا ل دلشاد باش که سر دسته زنان قلعه مجاهد ترا درکدام حجله جای خواهند داد ؟.
    زهری شیرین  داشت به کامم مینشت  (مردی  از میان برخاست ) نه پسرکی خود فروش لباس پدر بزرگهای ما را پوشیده بود وا دود افیونی که در ساغر می انداخته بود  مارا بخوابهای طلایی رهنمون میشد .
    شب گذشته ترا بالا آوردم در درون یک  لگن لبریز از مدفوع 
     شادمان باش  روزی سر نوشت تو نیز مانند آن نازنین مرد که بجرم وطن دوستی تکه تکه شد  تو بجرم خود فروشی قطعه قطعه خواهی شد درون یک گونی ترا به دست امواج خواهند داد .
    درحال حاضر میان فواخش  مردانیکه که مانند تو خودفروشند  خوش باش واز زندگیت بحد کافی لذت ببر دود را تا حلقوم زنان  وسر دسته قلعه بفرست  وباش تا صبح مرادت بدمد ’. 
    ثریا / اسپانیا / بیست وچهارم مارس 2018 میلادی میلادی 
  • تصویر ها سخن میگویند

    امروز که با ذره  وجود تو  آشنا هستم
    امروز که دستهایم   به امید دستهای توست
    امروز که عکس دل انگیز ترا
    میان سایه ها میبوسم
    امروز  در اأتظار آن هستم
    آن کلمات  زیبا  که بگویی ”دوستت دارم”

    امروز که بر خانه دلم  گل امید تو روییده
    وامروز که گل امیدواریم  پوسیده

    امروز دیگر نمیترسم  نه از پیری  نه از گذشت سالها

    دیگر از گذر عمر هراسی ندارم
    دیگر از کوچه های پر ازدهام نمیترسم
    چرا که در دریای عمیق وجودم
    مرواریدی کاشته ام

    نه !هیچکس از آن خبری ندارد
    هیچکس نمیتواند آنرا از من بریاید
    من جان تشنه ام را از یک باده ناب
    پر کرده ام

    یک می خشگوار  که هیچکس آنرا نخواهد نوشید
    دیگر از گذشت زمان هراسی ندارم
    از برف سپیدی که بر تارک سرم نشسته
    وخبر از آتش جوانی میدهد
    وحشتی  ندارم
    چرا که آتشی سوزانده تر در اعماق سینه دارم
    شعله هایش مرا گرم میدارند
    از نیسان نمیترسم
    چرا که در دل خود
    عشقی فرا تر  از فراموشی دارم
    تو مرا نخواهی دید
    اما مرا در جانت احساس خواهی کرد
    من همان روح ملکوت  وزیبای قرون هستم
    بر بال سیمرغی تو نخواهم نشست
    چرا که خود عقابی تیز چنگالم
    آرزوهایم پنهانی اند
    وترا درون سینه ام میان دو مشعل  سوزان
    پنهان کرده ام
    پایان
    ثریا /اسپانیا /23/03/2018 میلادی برابر. با ۴/۱/۱۳۹۷ .خورشیدی

  • عمو نوروز

    خودم را در آغوش گرفتم  نه گرم ونه سرد  اما وفا دار بخویش
    عمو نوروزچقدر دلم برایت تنگ شده  با آن ریش سپیدت  با موههای بلندت  چه خوب وچه مهربان  چقدر خوش زبان 
    عمو نوروز  تو هم رفتی  زیر زباله های تاریخ  درون چاه صنعت وسیاست 
    عمو نوروز  من بیمارشدم  ودر تختخوابم هستم  سرفه امانم نمیدهد 
    هوای بیرون  هوای درون بس تاریک وبس دلتنگ است 
    عمو نوروز  درانتظارت بودم  مانند هر سال کف دستم سکه ای بگذاری 
    تنها بودم  نه چندان تنها درکنار پسری  که در دامنم بزرگ شده بود 
    من بودم واو بود وبوی تو که دیگر نیستی
    عمو نوروز تو میدانی در این شهر و این دهکده واین خانه غیر از من  کسی پذیرای تونیست
    من با شور وشعف سفره قدیمی را پهن کردم 
    شمع هارا خاموش کردند 
    درحالیکه من در انتظار مهربانیها بودم 
    درها بهم میخوردند اما تنها زمزمه باد بود 
    از تو خبری نبود  
    امسال تو هم نیامدی  ومن در انتظارت  با شور  وشوق 
    نه از تو خبری نشد 
    درها بهم میخوردند  سایه تاریکی ها روی دیوار نقش میبستند 
    اما تو نبودی آغوش گرمت نبود  هرچه  بود سرما بود  یخبندان بود 
    مهربانیها از دلها رخت بر بسته 
    شیشه های  کدر وبخار گرفته  نقش برف را نقاشی کرده بودند 
    بهاری نبود بوی سنبل نبود بوی آجیل داغ  تازه بوی نخود برشته  بوی شیرینی های خاأگی 
    نه !هیچکدام نبودند   هیچکس نبود وتو  هم  نیامدی 
    در انتظارت نشستم در سکوت بی انتها ونا تمام 
    دلم هوای آغوش گرمت را کرده بود 
    از سرما بخود میپیچیدم 
    عمو نوروز سفر بخیر  منهم با تو خواهم امد  هرکجا بروی 
    خدا نگهدار عمو نوروز 
    ن شته  در بستر بیماری 
    ثریا /اسپانیا د وم  فروردین  ۱۳۹۷