Category: General

  • از قلییون تا کرونا

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا –
    ———————————-
    عمریست  تا بپای  خم  – از پا نشسته ایم 
    در کوی میفروشان – چو مینا نشسته ایم 
    مارا زکوی باده فروشان  گریزی نیست 
    تا باده درخم است  همین جا نشسته ایم
    علی اشتری ” فرهاد “
     دراین فکر بودم که شاعران ما در  گذشته همه  جدایی طلب بودند !!! مثلا صابر اصفهانی . عماد خراسانی . صائب تبریزی . قصاب کاشانی – بابا فغان شیرازی – حافط شیرازی ملای رومی –  طالب آملی  کلیم کاشانی صوفی مازندرانی – عبرت نایینی ووووو…..
     تنها  شاعران نو پا  وتازه جو ونو گو چیزی به دنبال نام خود نداشتند مانند شادروان فریدون مشیری / یا نادر نادر پور و یا بقیه –  شاعر مورد علاقه من نادر نادر پور وسهراب سپهری است  که دراین مقوله برای دلیل آن جایی نیست که ابراز کنم .
    برای دخترم از قلیان مادر بزرگ تعریف میکردم واز گل سرخی که درون آن میانداخت تنها دلخوشی او همین درست کردن قلیان بود وکار مهم او  آ ب زدن بر تنباکو های تازه البته در دوران پیر وشکستگی وافتادگی دیگر قلیانی هم دردسترسش نبود به ناچار گاهی سیگاری ا زمن میگرفت وآنرا میکشید بلد هم نبود تنها دودرا به آسمان میفرستاد  .
    درگذشته های خیلی خیلی دور که او جوان بود برایم تعریف میکرد که چگونه سر ناهار با افتابه لگن نقره دستهارا میشستند وسپس با کمی گلای ودستمالی تمیز دستهاراخشک میکردند وچگونه  کفشهایشانرا درمیهانیها باید عوض میکردند  وچادرشانرا نیز به همچنین غذا هم غیر از قاشق وچنگال نقره با آلیاژ  دیگری نمیخوردند ترجیح میدادند بادست بخورند تا ازفلزات مصنوعی تازه  ببازار آمده استفاده کنند  و غذایش همیشه سبزیجات  بود  نه تخم مرغ ونه کره نمیخورد تنها پنیر گردو ولبنیات  دوغ وشیر وغیره  خوب خانواده اش همه ماشاء اله چشمم به کف پایشان عمرشان از صد هم تجاوز میکرد مثلا خاله من یکصد وده سال داشت که از دنیا رفت هیچ بیماری غیر از کچلی وآبله وسل را نمیشناختند  ! 
     دلم برای آن قلیان وآن روزها تنگ شده نه حاجی میشناختیم ونه بازاری ونه توده ای ونه ناسیونالیسم  تنها تفریح ما گلدوزی بود وشبها کنار آتش گوش دادن به اشعار حافظ یا خواجوی کرمانی ویا شمس تبریزی وقصه های مادرر که برایمان میگفت : زیر نور لامپای بزرگ نه برق داشتیم ونه یخچال  تنها از کوزه های گلی آب خنک مینوشیدیم  وباغمان چه صفایی داشت درختان میوه هیچکدام به سم آلوده نبودند میوه ها با افتاب وطبیعت رشدکرده بزرگ میشدند ومن نشسته آنهارا میخوردم بهترین  ایامم آن بود که بالای درخت بروم ومیوه های تازه را بچینم وبخورم  تابسستانها وکوجکردن خانواده به ده برایم صافیی داشت  همه آن ده متعلق بخودمان بود وهمه آدمها مار دوست داشتند .
     امروز چهار دانه شاه توت  مصنوعی درون یک جعبه پلاستیک بزرگ به قیمت چهار پوند  باید خرید !!!  از توت سفیید سالهاست  که بیخریم درختانش را برای ساختمانهای لاکچری از بییخ وبن بریدیند  پسته هایمان   ساخت چین است  لبسهایمان  ساخت چین است خمیر دندان وصابون  ساخت چین است   هر چهرا که میبوییم بوی ضد عفونی میدهد عطرها بوهایشان عوض شد تا دیگر خاطره ای باقی نماند  خاطره را  دردلمان پنهان میکنیم  امروز مهمترین  سر گرمی ما موجود ساختگی بنام (کورونا )میباشد که مانند توب دست به دست میگردد از این دیار به ان دیارمیرود  کار فوتبالیستهارا نیز کساد کرده وکار سایر ورزشکاران را !!!
    معاشقه  من با درختان تنها در پشت ذهنم پنهان است وگمان نکنم دیگر هیچگاه درختی را ببینم که طبیعی باشد امروز درختان اقاقیا جایشانرا به درختان گلرنگ چینی داده اند  دیگر حتی به اسمان هم نمیشود اعتماد کرد چه بسا ماه هم دیگر طبیعی نباشد  من مانده ام ام واندیشه های بی امانم  درخلوت صبح  چه ابر آلود وجه آفتابی  خواب مرا دگرگون کرده  ومرا بیدار میسازند  دیگر نمیتوان از فروغ لاجوردین حرف زد  تنها باید به عنکوبتهایی که بر طاق رنگین اسمان راه میروند بنگرم تا شاید بتوانم افسانه ای بسازم برای شما .
    چهار ماه درخانه نشستن ودررا به روی همه بستن وگریختن از خویشتن وبغض هارا درگلو خاموش ساختن  راه نفس را میبندد .
    وتو ! ای یگانه یار  بیشتر با من سخن بگوی با لبخندی شاد نه با فریاد .
    میدانم که خاکی  مطمئن در زیر پاهای ما نیست  اما نگاه من هر روز به اسمان شهر توست  که خود  بر قله بیرحم تنهایی مکان دارم  وز نا امیدی فریاد میکشم . درب بگشا .ث 
    پایان 
     ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 06/05/2020 میلادی برابر با 17 اردیبهشت 1399 خورشیدی !
  • چرا نیمی دیگر باید ببمیریم !

    ثریا ایرانمنش  لب پرچین ” اسپانیا .
    ——————————-

    شب درویش اگر درپی نان میگذرد
     روز منعم به غم سود وزیان میگذرد

    بدبختی ما این است یعنی بدبختی قشری از جامعه دنیا که همیشه باید زیر فشار وجور  حکام ستمگر  بروند  وآنها کم کم مردم را  به این ظلم وستم بدبختی عادت میدهند  وآزادی اندیشه را ازآنها میگیرند
    حال یا درلباس قانون  یا لباس  ارباب  ویا لباس قدرت  یکی از قوانین بزرگ خانوادگی   شکل میگیرد  اوامر پدر را اطاعت میکند وهمچنان این سلسله ادامه یافته تا به یک قدرت پنهانی وبزرگ برسند .
    همیشه درخانواده قوی ترین  آنسان حاکم است وان پدر خانواده میباشد اوامر او بدون چون وچرا باید اطاعت شود وپس از او پسر بزرگ  جانشین پدر شده وهمان راه را ادامه میدهد وبدینسان قبیله ها شکل میگیرند  بقیه اعضای خانواده مانند حیوانات تنها به کارهای معمولی واداره قبیله میپردازند پس از آن قبیله توسعه پیدا میکند قانون  را به جامعه برده وتحمیل میکند   ودرهمین جاریشه   یک حکومت جبار نقش  گرفته  فرمایشها شروع میشوند احکام رشد میکنند  وآنکه ضعیف ترا است باید بمیرد واین قانون در بعضی از حیوانات نیز  وجود دارد ضعیف وبیمارا بحال خود گذاشته وخانواده راهی دشتهای دیگر میشود .
    این بردگی ها وبزرگ نماییها ادامه دار میشوند جنگها شکل میگیرند  وجابجایهایی انسانها را  نیز به دنبال دارد  این بردگی ازهفتاد  وهشتاد سال قبل از میلادمسیح  نیز ادامه داشته است ونویسندگان بزرگی آنهارا به رشته تحریر دراورده اند .
    امروز این بردگی  وبرده داری  شکل دیگری بخود گرفته است فشار حاکمین امروزی  وزورگویی رهبران به تدریج  اعصاب مردم را درهم ریخته  حال امروز زندانی هستیم   وچه بسا این زندان  یکسال  یا بیشتر طول بکشد  وپس از بیرون امدن نیز دچار مشگلات دیگری خواهیم شد  دچار کمبود غذا ومشگل آب وتغییر جو و زیر رو وجابجا شدن فصلها وگرمایش شدید  زمین .واز همه مهمتر  دوری از یکدیگر .
    این بلاهای زمینی تنها شامل حال ما مردمان محروم از عضویت در قبیله  میشود  سالها پیش جناب ” بوش  پدر” در یکی از سخن رانیهایشان از ” نظم نوین جهانی ” سخن گفتند کسی آنروز غیر از” خودیها” چیزی ا زاین جمله نفهمید امروز هم از این زندانی شدن احباری چیزی نمی دانند تنها وحشت مرگ آنهارا مجبور به اطاعت کرده است هر روز یک سلسله آمار مرگ وبیماری را بجای صبحانه وناهار وشام بخورد ما میدهند وبیخبرا نندکه  نمیدانند  ” قبیله ” برزگ حاکم بر سرنوشتها میباشند .

    بیماران وانهاییکه توان کار کرد ن ندارند وفرزندان علیل وعقب مانده سیاه پوستان وقبیله دورافتاده که درجنگلها زندگی میکنند همه  محکوم به نابودی میباشند عضو  قبیله لردها وسایرین هستند که تصمیم میگیرند جمعیت دنیا باید محدود شود ویا کم تر آنها برای   برای دنیا وگرمایش زمین ! خطرناکند !.
    باید همه بشکل همان دختر بچه نازنازی که دور دنیا راه افتاد وگفت ” شما آینده مارا به خطر انداخته اید “وهمه برای او کف زدند وهورا کشیدند رشد کنیم نه بیشتر.
    باید مواظب جو وهوا باشیم تا اقایان بتوانند نفس بکشند مهم نیست که نیم جهان از بین میروند  زیر خاک رفته وبا بلدوز روی آنهارا صاف میکنند ورویشان برجهای چندین طبقه میسازند برای دفتر ویا حمع آوری اسناد !!وقراردادها ودست آخر عروج به سیاره ای دیگر .

    دیگر نه کلیسایی ونه مسجدی ونه معبدی  وجود نخواهد داشت تنها یک معبد است وآن هنوز هویدا نشده واز روی ان پرده برداری نکرده اند .
    اگر خیلی احتیاج داشتید که با خدای بزرگ خدا حافظی کنید از راه  دور واز طریق همان ابرهای نامریی که امروز بطور رایگان دردسترس شماست میتوانید دعای خودرا  وخواسته  هایتان را  برای او بفرستید حتما خواهد شنید چون خود او هم به همین دستگاهها متصل است .
    باقی ممیانند آن اعضای خانواده بزرگ ! که باهم پیوندها دارند وهم خونی وهم سازی آنها دیگر احتیاجی به )(ادم زیادی ) ندارند .
    درکتاب ( پرو تیکال نوشته پلو تارک )بدینگونه آمده است :
    ” ارسطو نقل میکند که اولیگارشی های آتن سوگندشان چنین بود : (سوگند میخورم  وتعهد میکنم  که خصم مردم باشم وهرچه بیشتر بکوشم تا آنهارا گمراه سازم ) ….که خوب نمونه اش را ما در جمهوری من درآری اسلامی میبینیم آدمکشی  ازاد دشمن یکدیگر بودن  طبیعی وگمراه کردن مردم به راحتی صورت میگیرد .
    حال امروز این اقوام جدید وعضو شورای بزرگ ( جمجمه واستخوان )  به همان روش  دارند .مارا از پیش میبرند  وبدین سان است  که نیم دیگر خواهند مرد  تنها حسن این کارا این است  که دیگر حکومت خدایی در جهان وجود نخواهد داشت .پایان
    ثریا ایرانمنش / 04/05/2020 میلادی برابر با 15 اردیبهشت 1399 خورشیدی !

  • روز مادر

    ااختصاصی برای روز مادر !
    ===============
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا 
    روز مادر ! روز مادر روزی است که مادر متوجه میشود چه موجود بدبختی است موجودی که تنها برای دلخوشی اش یک روز را باو اختصاص داده اند .
    مادر زنی است که همسرش اورا میکشد ویا از بالکن به پایین پرتاب میسازد 
    مارد زنی است  که باید برای فرزندانش خون بگرید یا در زندانها هستند یا اسیرند یا مرده اند ویا خواهند مرد .
    مادر  تنها یک موجود فرسوده  وبی دست وپایی است  که  زیر دست وپاهای مردانش لگد مال میشود این مردان وزنانی که بوجود میاورد تا درسایه آنها آرامش بیابد  اما تکه های سنگی هستند که درانتظار هر چه زودتر رفتن او .شرش را از سر بقیه کندن است .
    مادر یعنی یک دایه بزرگوار که کمی باو حرمت گذاشته  بجای مطبخ ودرطاق زیر زمینی در اطاق بالا میخوابد .
    مادر ! نه تنها بهشت زیر پای او نیست بلکه درمیان آتش جهنم هر روز وهر ساعت میسوزد وبهترین غذایی که میخورد وگوارترین آبی که مینوشد غصه ها واشکهای اویند .
    مادر زنی بیچاره است وبه هنگام پیری اورا درون یک اشغال دانی بنام خانه سالمندان رها میکنند تا بمیرد .
     مادر تنها یک مادر درجهان وجود دارد آنهم مادر عیسی مسیح است که فرزندی را برای قربانی وشهرت بوجود آورد .  این شهرت بعدها نصیب او شد  قبلا یهودا به شهرت رسیده بود وزمانی که سکه هایش تمام شدند  مردم روز بسوی مادر  آوردند واورا بچه بغل درمعابد نشاندند .
    {مادر ! اما زنی  با اعتبار  با شخصیت با دانایی ونهایت مهربانی وفدارکار تا پای جانش برای فرزندانش می ایستد  اما کسی اورا بباز ی نمیگیرد تنها رهایش میکنند باو دستور میدهند همه عقاید اورا نادیده انگاشته وبر خلاف  گفته های او عمل میکنند  مادر دیگر پیز  شده  وعقلش را بکلی از دست داده است وتنها به دوران خودش چسپیده ودرزمان خودش قفل شده با عقاید خود }. .
    مادر زنی عقب مانده ودرنهایت دستمالی است گره خورده درکنجی افتاده  هرازگاهی اورا میتکانند  ودوباره سر جایش میگذارند  وخدا نکند دچار حواس پرتی ویا آلزایمر شود دیگر برای همیشه  زنده بگور است .
    اینهارا دیده ام  در میان افراد منختلف  وانسانهای دیگر مادرانی فداکار که همه هستی خودرا نثار فرزندانشان میکنند بدون هیچ چشم داشتی اما به هنگام فرسودگی وافتادگی همه باو دستور میدهند با اجازه باید از جایش تکان بخورد ویا نخورد .و خانه اش را از زیر پایش میکشند واورا به همان میهمانخانه ها برای مردن به امانت میگذارند .
    نه ! مادر بودن شغل خوبی نیست  ابدا خوب نیست بخصوص در فرهنگهایی نظیر فرهنگ جهان سوم 
    خوب ! مادر  ومادران جهان  که درهر فصلی وهر سر زمینی یک روز را بشما اختصاص داده اند  روتان بهروز .
    اسپانیا . یکشنبه /سوم ماه می 2020 میلادی .
    ثریا /  
  • تاریخ یا تاریکی .

    دلنوشته امروز / 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” /
    امرو صبح زود خواب آلوده   چیزکی نوشتم از تاریخ نام بردم  .  رفتم بسوی اطاقی که روزی دفتر کارم بود وامروز در اختیار  همراهان وپرستاران شبانه من است وآنرا بمیل خود آراسته اند  نگاهی به قفسه کتابهایم انداختم  گویی مقداری  زباله رویهم انباشه شده   دست بردم تا یکی را بردارم  همگی روی سرم تلمبار شدند .
    به دنبال تاریخ میگشتم تاریخ را درلابلای  صفحات کتابهای ودرکنار بیوگرافی ها ودرکنار خاطرات باید یافت  چیزی نیافتم توده ای ها وکمونیستها حرف خودشانرا میزدند وکتابهایشان رابعنوان ممنوع بودن با قیمتی گران تر میفروختند امروز نگاهی که به آنها  میکنی تنها هما ن ورق باره ها هستند تاریخ  ایران واسپانیا وروابط تجاری  ترجمه شادروان شجاع الدین شفا …اوف خیلی گنده  بود ….. سر انجام توانستم  به چند کتابی  که میروند تا پودر بشوند دست یاففتم یکی از آنها ” دراستانه رستاخیز ”  ترجمه وتخلیص ( الف اریان پور) بود انرا برداشتم کمی از تاریخ دران نوشته بود وتاریخ را خوب تشریح کرده بود از قول بزرگانی نطیر ” اشپیگلر ”  من خیلی به تاریخ علاقه داشتم وگویی پشتوانه ام به تاریخ بود وبدون تاریخ  خالی بودم  اما امروز دیدم تاریخی وجود ندارد تنها جنگها / خون ریزی ها و مقداری سرگذشتها   راست یا دورغ . ما بخوبی نمیدانیم که لوکرس بورژیا واقعا فاسد بوده یانه  ویا ایا با بردارش رابطه همخوابی داشته اینهارا نوشتند وما خواندیم وسپس فیلم آنرا دیدیم وحالمان بهم خورد 
    تاریخ در فرهنگ جناب  ” اشپیگلر”  بدین گونه شکل گرفته است : 
     فرهنگ عرب / فرهنگ مجوس !  که درآغاز  عصر مسیحیت  در سوریه  وآسیای صغیر  شروع  شد وتحت  تاثیر  ایراانیان واقع  گردید  واز این جهت در عصر محمد عبداله  ناگهان  این حس جوشید وتا قاره اروپا هم رسید .
    وعصرصلاح  الدین ایوبی  دولتی  روشن بود  /وفرهنگی دیگر فرهنگ” مایا  ” است  که در حدود دویست سال قبل از میلاد مسیح در امریکای مرکزی در یک جزیره وجود داشته است ( خلاصه نویسی میکنم ) ! 
    اشپیگلر اعتقاد   دارد که  فرهنگ عربی  سخت  مدیون ایرانیان است  وبه همین مناسبت هم آنرا مغ یا مجوس میخواند ؟!  به راستی یک کشور واحد که بخواهیم نامی بر آن بگذاریم پیدا نخواهیم کرد بهر روی ایشان  ایرانرا جز اریاهای هندی ! میشمارند  که به هند کوچیدند  وبعد کیش زرتشت را بنا نهادند  آیین دهقانی ونشانه ای از جهان بینی آریاییهای هند است ! ( خوب الهی شکر که فهمان بالا رفت )  البته ایشان به انگلیسها هم تاخته اند که بر همه جا  رخنه کرده کشتند وخوردند وبردند وهنوز این کار ادامه دارد  مولانا  میگوید : 
     هین که تاسرافیل  – وقتی راست خیز 
    رستخیزی ساز  پیش از رستخیز 
    حال گویا ماهم امروز در راستای رستاخیزیم . بماند  تا بعد 
    ثریا  /شنبه دوم ماه آپریل 20202 / اسپانیا 
  • فضای ترسناک

    ثریا ایرانمنش ” لب پرجین ” اسپانیا !
    ———————————
    تا کی اندیشه این عالم پرشور کنی 
     دست درخانه لانه زنبور کنی 
    رستم از سیلی تقدیر به خاک افتاده است 
    تابکی  تکیه بر پنجه  پر روز کنی 
    چند درخواب رود عمر تو  ای بی پروا
    آنقدر خواب نگهدار  که درگور کنی ……….>صائب تبریزی<
    با شروع آژیر پلیسها که مردم را به درون خانه هایشان هدایت میکرد  پرده هارا کشیدم وبه اطاق خواب خود پناه بردم  راس ساعت هشت با اجازه  میتوانی روی بالکن  خانه  بیایی خودی بنمایانی ودوباره به سوراخ  برگردی همان زندگی ” تله تابیزی ” امروز هم پس ا زیک راه پیمایی  گذشته کودکانه  تنها حدود بیست دقیقه نه بیشتر باید طول میکشید اول کودکان زیر سن وحال متعلق به اشخاص مسن است  آنهم تنها بیست دقیقه وجا خالی کنی برای ورزشکاران و…… این داستان مضحک همچنان مردمرا گوسفند وار  تربیت میکند .
    تمام شب  باین فکر میکردم  که آهنگسار وموسیقدان بزرگ روس  وسازنده دریاچه قو نامش چه بوده فراموش کرده بودم زندگی دردناکی را گذرانده بود هم خودش وهم همسرش  آنهم در زمان طاعون  بنا براین دولت روسیه اجازه نمیدهد در زندگی خصوصی او کند وکاو کنند تنها مجازند به اهنگهای او گوش فرا دهند  وامروز صبح نامش بیادم آمد ” چایکوفسکی ” .
    حال نمیدانم چرا  افکار نیمه شب من به طرف این موسیقی دان رفت جای سئوال دارد !/
    کتابی را  میخوانم تنها مرا عصبی میکند تاریخ ها جا بجا گفته ها نیمه کاره این کتاب نه جنبه تاریخی دارد ونه جنبه ادبی تنها یک دفترچه خاطرات است که باید به رژیم سابق میتازید آنهم به کمک ادیتور آن .
     بیخوابی بدجوری بسرم زده بود  بلندشدم وارد اطاق که شدم تلویزیون روشن شد وسپس دوباره خاموش  شد بعد از چند ثانیه ای این بازی را ادامه داد  خوب ! که چی ؟ آنرار وشن کردم وبکلی خاموشش ساختم اخبارا میدانم چیست نمایشی از ترتیب دادن آدمها درمیدانهای شهر .
    دیگر بشر نیستیم  حقوق مان برای همیشه به زیر خاک رفت همچنان که ایرانیهای فقیر که نمیتوانند وعر ضه ندارند درسلک وردیف سربازان جان برکف درایند در زیر زمینها وتونلهایی که خود احداث  کرده اند مانند مورچه ها زندگی میکنند وتنهابرای چند ثاثیه هواخوری از سوراخی بیرون میایند ومن درفکر باغ بزرگ سلسبیل  وحضرت سرکار آقا بودم اا هنوز آن امپراطوی ادامه دارد؟ .
    از ساعت سه ونیم بیدارم  وچشمانمرا به سقف دوخته ام وباین میاندیشم که سر نوشت ما چه خواهد شد سرنوشتی که برایمان رقم زده اند وتا ظهور چقدر باقی مانده است  چگو.نه مردمرا ناکهان به زندانی  خود خواسته بردند که خودشان نیز نمیدانستند  وچگونه حاکمیت امنیتی شد  وچگونه باید زیر نظر اژیر ها بیرون بیاییم ودوباره به چهار دیواریهای خود برگردیم  سالهای بود که سایه اقتصاد وچشم وهم چشمی مردمرا  سرگرم ساخته بود حال اقتصادهم از هم پاشیده ودنیا ی سرمایه  داری مقروض است  ! به کی ؟  ودنیا ی کمونیست  وطرفدار حقوق بشر وطبقه پایین جامعه مشغول جمع کردن طلاها میباشد وساختن قصزهای گوناگون وتربینت سربازان امنیتی . .
    ظهور نزدیک است ؟ ظهور کی ؟  رویایی که برایمان ساخته اند  هر سایه ای که بلند شد نقش زمینش ساختند  وحال مردم از هرم داغ  بیماری ناشناخته  یا شناخته  ویا راستین  یک یک از ترس جان میسپارند .
    کم کم آمال وارزوها وضرورتهای ملی گرایی نیز خواهند مرد ودیگر کسی به سر زمینی نخواهد اندیشید چرا که اندیشه ها نیز نابود خواهند شد .
    دیگر هیچ سر زمینی خواننده یا نوازندهای نخواهد دشت درعوض مداحان زیادتر  میشوند وهمه با بوق وبلند گو ها ترا به نزدیکی  ظهور آگاه میسازند .
    تاریخ نیز فراموش خواهد شد  چندتن دیگر زنده اند تا تاریخ را درسینه حفظ کرده اند  ودر سر زمین من چند نفر میتوانند حافظ / سعدی/ مولوی/ فردوسی / وسایر شعرای گذشته ونو  وغیره را بیاد بیاورندکم کم فراموشی ونسیان نیز بر آنها غلبه خواهد کرد  وهمه مانند آدمهای  عصر هجر فراموش میکنند حتی موهای زائد پیکر خودرا از بین ببرند دنیا زندانی خواهد شد با زندانبانان مسلح وتکه نانی که از گوشت وپوست خودمان است برایمان پرتاب خواهند کرد .
    در روزگاران گذشته در جایی خواندم که ” گابریل  اودیسیو ” شاعر کمونیست فرانسوی  به هنگام جنگ جهانی دوم  از دورانی  که در زندان المانی ها  افتده بود وبرای تفاهم ودوستی بین خود وسایر زندانیان  وهمدلی از شعر استفاده میبردند   وهریک اشعاری را که درخاطر داشتند میخواندند نا همدلی بین انها ایجاد شود .
    امروز دراین زندان بزرگ که نامش حهان اسست چگونه وبه چه طریق میتوان  بین تن ها همدلی ایجاد کرد ؟ با کدام زبان ؟ وکدام اشعار ؟ وکدام موسیقی؟ وکدام کتاب ؟وچگونه میتوان ازاین  پشت بام به آن بالکن گلی بسوی دلداری پرتاب کرد که گلها  نیز همه به سم آلوده اند .  .پایان 
    آن قهوه های تلخ  دهن سوز 
     وآن حلقه های دود پریشان 
    بر پیشخوان کافه میعاد 
    در شهر دوردست جوانی 
    آن قلب کودکانه ساعت 
    بر سینه برهنه دیوار 
    وآن ساعت تپنده پنهان 
    در ماورای پیراهن من 
    هریک ز شوق لحظه دیدار 
    دراوج اضطراب نهانی…………..نادر  نادرپور و   قطه ای بری ایرج  گرگین :ز کتاب زمین وزمان .
    اول سیگاررا ازما گرفتند وسپس نفس کشیدنرا .
    ثریا ایرانمنش.  02.05.2020میلادی  برابر با 13 اردیبهشت 1399 خورشیدی !اسپانیا .
  • نیمه شبان !

    ثریا ایرانمنش  ” لب پرچین ” اسپانیا !.
    ………………………………………
    در اندرون من خسته دل ندانم کیست
    که من خموشم واو درفغان ودرغوغاست
    میدانم کیست ومیدانم از کجا سر چشمه گرفته است – اگر کمی مومن بودم الان بهترین موقع سحری خوردن بود ! اما من ازوحشت خواب بیدار میشوم ؟1
    هر شب با صدای فریاد ها ومشتهای گره خوده بیدار میشوم  من آن روز ها کجا بودم ؟ در کنج شهر کمبریج داشتم به حال این مردم نادان میگریستم  وبا خود میگفتم که  باید از مشتهای گره خورده وفریادهای وحشیانه آنها ترسید …وترسیدم  ! 
    قبلا خانه ام غارت شده بود توسط همسرم ! حال آن حس بیدار را با صاحبان این مشتهای گره خورده درهم میامیختم  بخوبی میدانستم که بدتر خواهدشد شد بدترین روزهارا درجلوی جشمانم میدیدم .
    واو درحالیکه لیوان دردستانش جابجا میشد  بود ولق لق میخورد با لبخندی مزورانه  باین صحنه مینگریست  او خود از یک ایین وا پس گرایانه بیرون آمده بود بنا براین برایش بهتر بود که دست مرا بگیرد وبا چادر به شهر برگرداند  .حساب اموالش را داشت اقوامش میدانستند  من کور کورانه داشتم به دنبال حافظ میرفتم ویا به دنبال خیام بودم ! ویا کتب فلاسفه را میخواندم !.
    خوب میدیدم ومیدانستم که  این شیفتگان دروغین با اندیشه های فریبکارانه  در طلب قدرتند  ودل به بیراهه بسته اند  واندیشه های دیرین میرزا اقاخان وسایر طلایه داران دوران مشروطیت داشت بباد میرفت .
    او خوب میدید با آنکه جشمانش نیمه باز بودند اما لبخند  مزورانه اش  نشان میداد که چندان از این گروه غمگین نیست .
    آن حس بیدار من فر یاد میکشید که ای نادانان به بیراهه میروید نه دعوی غیب گویی  نداشتم اما احساسم تیز جلو تر ازخودم حرکت میکند .
    واینجا بود که ا زخود پرسیدم :
    این شورش این بلوا  وتسلیم  آن رژیم  ایا انتقام خونینی است ویا ته مانده دین  ؟! .
    دیگر هرچه بود درنظر من پایان گرفت  از اطاق بیرون رفتم ودر کنار باغچه گریستم برای مردی که سر زمنیش را دوست داشت وجلو ترا زمان خود حرکت میکرد  میدانست بیمار است میخواست با عجله همه چیز را جلو ببرد ومردم نادان وگرسنه  شهوت وشهرت وخود فروختگان وفرومایگان این موضوع را درک نمیکردند .
    او رفت  درکنج عزلت خویش دیگر به جهان هم بی اعتنا بود جهانی که میپنداشت دوست وغمخوار  اویند حال دشمنانی بودند که بر سر پیکر بیمار او درحال معامله ورو به شورشیان  کرده بودند.
    خنده چندش آور مرد را میدیدم  بگمان خود بی پولی مرا از پای درخواهد آورد وبا او بسوی پستوی مومنین میروم اما کور خوانده بود . ایستادگی کردم  آنقدر ایستادم تا اورا فراری دادم وخودم نیز آواره شدم .
    گرسنگیها خوردم بدبختیها کشیدم بچه هارا به زیر بالم بردم به انها گفتم که هرچه بوده تمام شده دنیای ماهم تمام شد ودنیای دیگری به روی کسانی دیگری باز میشود ما باید محکم باشیم ونشکنیم  ونشکستیم .
    امروز یک مادرم که فرزندانم مرا ” هیروی” خود میدانند واز هر طرف مرا احاطه کرده اند تا از پا 
     نیفتم  میهمانی در وجودم دارم با اونیز کنار آمدم یا ترا میکشم ویا تو مرا بهر روی با هم در جدالیم .
    پرستار بخانه میاید / دکتربخانه میاید  آزمایشهایم درخانه انجام میگیرند  اما من همچنان چالاکم ومیدوم به هرسو تنها شبها دچار بیخوابی شده  وهجوم افکار بی معنی مرا دچار افسردگی میکند ” مانند امشب ”  قهوه امرا درست کردم نشستم به تماشای پختن نان / دوختن لباس / بافتی . بهم مالیدن آشغالهای بعنوان غذا واخبار فوری فوری که هیچکدام پایه واساسی هم ندارند .
    دیگر براییم مهم نیست مردم را شناختم دنیارا نیز  بقول آن مرد راهب مالت را به کسی ده که دستت بگیرد ویا به سگی ده که پایت نگیرد .
    روزهای متمادی است که بیاد ( او ) هستم  کسی که دیگر دراین دنیا نیست وتنها یک امضای او درپشت یک کتاب  همین وبس او ناگهانی از دنیا رفت بی هیچ خبری گیلاس شرابش دردستش بود وخوابیدخوابی که دیگر بیداری نداشت او مرا خوب شناخته بود وروحم را درک کرده بود ونگران بود که مبادا آسیب ببینم اما او از درون من بیخبر بود ان اتشی که بموقع شعله میکشد وخشک وتر را باهم میسوزاند
    نه ! هیچگاه من درونمرا برای او عریان نکردم  چشمان مهربانش ادب ونزاکتش وتحصیلاتش وشغلی که باو برازنده بود درستکاری او درحرفه اش  نه مانند او دیگرنخواهم یافت .
    امروز نمیدانم درکجای دنیا بخاک رفته وایا کسی از و یاد ی میکند؟1 روانش شاد .
    پایان 
     ثریا ایرانمنش / اول ماه می ! 2020 میلادی برابر با 12 اردیبهشت 1399 خورشیدی .
    ساعت؟ 5/27 دقیقه صبح !- اسپانیا.
  • یک کتاب دونویسنده

    ثریا ایرانمنش “لب پرچین ” اسپانیا
    ———————————-
    در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز 
    چه توان کرد که سعی من ودل باطل بود
    ………
    به دنبال کتابی میگشتم درون یک قفسه وزیر میز وروی میز کتابهای بهم فشره  مقداری درچمدان وعده زیادی  روی یک قفسه رویهم تلمبار وزیر میز …..
     کتابی را که نویسنده به > دوستی > هدیه داده بود وآن دوست بمن هدیه داد یافتم !!! بنام ” هرچه را که کاشیتم درو کردیم ” که البته نام واقعی این کتاب { یادداشتهای های یک نوکر دولت }بود که درایران تدوین وتصویر وچاپ شده است  این از خصوصیات بارز ما ایرانیان  فرهنگ دوست است که یا همه چیزرا ویران میکنیم ویا میدزدیم بنام خودمان به چاپ میرسانیم  حال این یک ناشر  کمی وجدان داشته وبه نوعی آنرا تدوین کرده که بیشتر به مزاج رژیم کنونی خوش بیاید وجواز چاپ وفروش آنرا دریافت دارد آنهم از مشتی عمله بیسواد…..
    راوی کتاب  از کار کردش ودوران کارمندی وریاستش در سازمان برنامه  مینویسد  وچنانکه که من برداشت کردم  جناب ابتهاج آنجارا امریکایی کرده وعبدالمجید مجیدی کمونیست معروف وهمسر منیر وکیلی آنجارا روسی !!!
    ایرانیان بصورت بومی  وکار گری در آنجا می پلکیدند .
    من خود سالهاهایی را در دوایر دولتی ونیمه دولتی  بعنوان کارمند کار میکردم ریاست کار گزینی ما در دست یک مردک افیونی که همیشه کارت عضویت در ساواک را درجیبش داشت وهمه ازاو وسر کچل او واهمه داشتیم  – زد وبند هارابطه ها ادامه داشتند  –  من رییس دفتر بودم فردا میشدم معاون دفتر وپس فردا  بعنوان سکرتر به قسمت دیگر ی پرتاب میشدم آن دانشی را که اموخته بودم درون جیبم گذاشتم وبه تماشای زنانی بی مغز وتهی وخالی که ببرکت هیکل سکسی وباریکشان وبا توصیه های وزرا واز ما بهتران ریاست را بر عهده میگرفتند بی هیچ دانشی و تحصیلی تنها سیکل اول را تمام کرده بودند !!!!نشستم .
    دزد ی های کارمندان بعنوان کار پرداز یا واسطه خرید  را به راحتی میدیدم واز کنار آنها میگذشتم ودرفکر این  بودم که باز باید یک مساعده بزرگی بگیرم تا بتوانم هشت ونه را با هم جفت نمایم به  القابی  نیز مفتخر بودم  از قبیل ” الیزابت تیلور ایرانی . زیبای زیبایان . شوهر دزدو… غیره !!!!! 
    استخوانهایم خورده شده بودند خسته بودم وبه اولین  خواستگاری که یک بچه حاجی بود وبا زد وبندها وپشتوانه اقوامش به مدیر کلی رسیده بود  مرا برای همسری ویا خدمتکار یخانه اش برد !!!!! 
    مردی منحرف / بیسواد / معتاد . زبانی تلخ وگزنده داشت اما ….واما باد درآستین که من پسر فلانیم عمویم فلانی است ونوکر واشپزخانه حاج آقا بهترین  ته دیگ را درست میکرد !! و با دربار ناصری وصلت کرده بودند حال بیا وباقلا بخور  اسهال بگیر وبمیر !!! همیشه بازار با دربار  وصلت میکرد برای پیشبرد مقاصد هردو مفید بود .
    میدانم آن نویسنده چه میگوید وچه ها نوشته درد اورا بخوبی میفهمم ومیدانم چرا به خارج فرار کرده است .
    کارپردازن دزد صاحب چند خانه درشهرک غرب وامریکا وسوئد شدند فرزندانشان درمدارس سویس درس میخواندند !!!! که الیته برگشتند ودر کا رگاه باباجان مشغول کار شدند با قوانین سخت مدارس سویسی کنار نیامدند .
    فلان دست فروش ناگهان همه صنایع دستی را منحصرا دراختیار گرفت حتی در فرودگاه مهر آباد نیز شعبه باز کرد با کمک فلان تیمسارکه برایش خانم میبرد ! اینهارا بعدها فهمیدم آن روزها سرم زیر بال خودم بود وبر بدبختیهایم اشک میریختم . 
    امروز هم درخارج تنها با پول باز نشستگی زندگی میکنم  دیگر حوصله هیچکسی را ندارم تنها تفریح من خواندن ونوشتن است ویا بافتنی  ماهها از خانه بیرون نمیروم هیچکس را نمی شناسم ونه میل به شناخت آنها دارم  تنها چند دوست ! از قدیم هنوز رشته را نبریده ام بستگی به میل انها دارد  بهر روی این کتاب  مرا بیاد دوران کارمندیهایم انداخت  همسر فلان مردک تریاکی  ناگهان در بهترین  خیابان شهر یک مغازه دودهنه باز میکند نمایندگی  میگیرد در حالیکه درجوانیش از مطرب  ورقاص وعمله هم دست نکشیده بود  فلان خانم مکش مرگ ما با ته صدایی که داشت با کمک فلان وزیر ناگهان به ریاست دفتر مدیر کل وسپس خواننده شده  وناگهان سر از کابارها ورادیو وتلویزیونها  درمیاورد وبه تالار  رودکی هم میرود تا زرزر کند وخوانندگان قدیمی واستخوان دار ما درکنج خانه نان ودوغ میخورند !!! 
    اینهارا دیده ام  سنجیده ام درسکوت  ودر حاشیه راه رفتم اندوخته ای از همه دارم که درلابلای صفحات سپید دفتر چه هایم پنهانند . دیگر حوصله ای نمانده  هیچ چیز برایم معنا ومفهومی ندارد بطور کلی زندگی معنی خودرا ازدست داده است استعداد  دلقکی را هم ندارم تا بعنوان طنز نویس ودلقک روی صحنه راه بروم  به همین علت در لاک خودم فرو رفته ام هیچ چیز دراین  دنیابرایم  مهم نیست اگرناگهان سیل پشت درخانه ام روان شود به راحتی اورا راه میدهم اما خودم با سیلابها نمی رویم  امروز هم شاهد دلقک بازی های  مردمی  تازه روی صفحات یوتیوپ وایسنتا گرام وفیس بوکیم .آنچنان عربده میکشند که گویی رستم دستان ناگهان از قعر گور برخاسته وشمشیرش را کشید  همه تو خالی همه بی معنی وهمه دلقک وعده ای هم در همان زمان عباسقلیخان  وهمان زمان خودشان قفل شده اند وهر هفته کتابی را  باز میکنند برایمان افسانه  میخوانند افسانه های هزارو یک شب  حال درکجا میتوان یک نکته یافت که تازه باشد وبرایت نازگی داشته ونو آوری کند ؟ یکی فلسفه میبافد به زبانی  مینویسد که باید صدها دیکشنری را باز کنی تا معنای یک کلمه را در یابی دیگر ی از ترس مرگ واجل ناگهان درصحنه هویدا میشود  وبرای ملت بدبخت دل میسوزاند حال یا پولش تمام شده یا املاکش را میخواهدوویا از مرگ میترسد !(دنیای خر تو خری است ومتاسفانه ما هم حضورر داریم )!
    خوب دراین بازار بلبشو  باز هم ما امید داشته باشیم  ؟ نه بنا برا این هر لات بی سر وپایی با یک تفنگ ویا یک خرجین اسکناس بخود اجازه میدهد که جهان هنستی را امنیتی کند  با اجازه باید نفس کشید وبا اجازه باید مرد /
    حال در این جویبار تیره ایام رفتن به باغستان کودکی نیز بی معناست  دیگر به آواز نهالی که از رستن خود شاد است نمیتوان دلخوش بود ودیگر درختان کهنسال همه پوک وتوخالی شده ولایق تبرند در انتطار تبر زن.
    انگورها دیگر تازه چیده شده  نیستند  همه غوره هایی هستند که با نورهای مصنوعیی در تابوتها رشد کرده اند  وزاغان سیه پوش تصویر گر این زمانه اند آنچنان زمانه تلخ است که آن دوران محنت بار برایمان شیرینی جاتبخش است .پایان 
    ثریا ایرانمنش / 30 آپریل 2020 میلادی .برابر با 11 اردیبهشت 1399 خورشیدی !! 
    و… چه ماه طولانی وپر بلایی بود.تمام 
  • یا ردیرین

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ————————————
    در صبح آفتابی  آفاق 
     غواص لحظه های  زمان بودم 
    با همت نازنین دوستی که این روزهای خانه نشینی گفتگو با او  نعمت بزرگی است به مصاحبه جناب  امیر اصلان افشار گوش می دادم . جقدر گریستم برای همه آن مردان بزرگ وآن یار ابدی که هنوز نامش سر لوحه هستی من است وهمه عکسهایش را پنهان دارم ار بیم رقیب .
    دیدم چگونه از دل من میگوید ومیگرید .
    ودیدم که تنها ملتی هستیم درجهان  فقط به منافع شخصی خود میاندیشیم برای ما نه ملیت نه هویت نه مذهب نه ایمان نه عقیقده  ارزشی ندارد _ منافع ( کجاست ) ؟ .
    خوشبختانه من چندان با دیگران همراه نیستم درگذشته یک شوری داشتم تا به محافل ادبی وفرهنگی بروم اما دیدیم درپس پرده راز دیگری است  همه خوب سخن میرانند  شیوا اشعارا میخوانند وبسیار خوب نقش بازی میکنند اما در واقع   هنرپیشگانی  هستند که تنها دریک صحنه میتوان آنهارا دید .
    این ر.وزها تنها به یک برنامه نگاه میکنم آنهم ( یکی بود یکی نبود ) بیطرف / غمگین / تنها  ومانند من همصدا .هم فکر است وآنهاییکه قدرت ماندن نداشتند بسرعت جهانرا ترک کردند .
    کتاب جناب افشاررا سالها پیش  آقای محترمی !!! که سفیر پیشین هم بودند قبل از رفتن به بنیاد توحید وسوگند وفاداری به جمهوری بی هویت ایران بمن دادند  شمه از آنرا خواندم وانرا بکناری گذاشتم دردرها زیاد بودند تحمل درد دیگر ندارم .
    امروز مانند یک برگ ریخته در کنار جاده زندگی درحاشیه خودمرا میکشم وراه میروم  ویرانه ها هنوز به نور  دروغین روشند  درهارا بسته ام به روی همه  بعد از چنان غروب غمگینی دیگر جهان برای من ارزشی ندارد اگر زنده ام برای انکه درختی هستم  ومیوه هایم را مینگرم تا زیر دست و
    پاها ی جانوران لگد مال نشوند .
    فیس بوکم ا باز کردم دیدم یکسره تقدیم آن سوی جهان شده است دیگر آنرا باز نخواهم کرد ودیگر چیزی درآن نخواهم نوشت  با آن خط خرچنگی وزشت وکثیف وان آدمهای غول پیکر ویا عواملشان در گوشه وکنار جهان با صورتها رنگ شده برایم ابدا جالب نیستند .
    مراد من رفته امید من رفته دیگر نه به مردم میاندیشم ونه به ان سر زمین توقع هیچ مهربانی وکمکی  را هم از آنها ودیگران نخواهم داشت .
    بعد از چنان خاموشی طلوع حرام باد  واگر صبحی درپیش است به شب تیره مبدل شود چه دلها که بیصدا سوختند وچه چشمانی بیگناه گریستند .
    امروزخودم هستم وایینه هایی که دراطرافم هر لحظه مرا بشکلی نشان میدهند   آیینه هایی  که  بعضی از آنها جیوه های  ریخته شان  چشمان کورهموطنانم را نشان میدهد همان شب کوران  تفکر برای آنها بیفایده است  حال همه مانند برگهای ریخته درجلوی پاهایم به انها مینگرم بی هیچ احساسی.
    آـن شام سیه که خورشید مرا  در میان ابرهای سیاه پنهان کرد  ازیاد برده ام  ودیگر نه به طلوعی میاندیشم ونه به غروبی  ساعاترا درمیابم .
    هر طلوعی غروبی به دنبال دارد آن بامداد روشن صبح ما به پایان رسید و تنها میتوان در تصاویر آنهارا دید .
    جناب امیر اصلان افشار در خاتمه اشاره ای داشتند به آنهاییکه  عکس آن رطیل را در ماه دیده بودند فرمودند در آسمان دوستاره بزرگ نیز همیشه.میدرخشند  یکی { رضا شاه بزرگ است ودیگری محمد رضا شاه }……..
    نفرت برشما  نفرت بر آن شاعران خود فروخته که امروز مینوسند از شما بیزارم ماهم از تو بیزاریم ونفرت داریم .ننگ بر شما چگونه سر زمینی را با دست خود به غارت دادید مانند همان نهنگهایی که خودکشی دسته جمعی کردند حال امروز در پای منبر شهرام و شبتاب و شهیر وسینه میزنید ابراهیم خود فروش  هنوز روی صحنه برایتان میخواند داریوش موادی خود فروش برایتان هنوز بت است وشاه ماهی هنوز لاشه لبریز از چربی خودرا میکشد وشما هورا میکشید ؟!!!وشاهزارده امیر تتلو را  محترم میشمارد ! وای برشما بیچارگان ..
    پایان 
     ثریا ایرانمنش . 29 آپریل 2020 میلادی برابر با دهم ارردیبهشت 1399 خورشیدی !!
  • فریب شب

    ثریاایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا .
    ——————————–
    فریب اسمان – تا رقیبانرا از میان بردارد
    روزها وشبهای مرا –
    به خرمی وشادی زیستن – حرام میسازد 
    …………….
    حال دیگر  کسی را نخواهیم شناخت  واز هم دورخواهیم بود تا انتهای شهر . 
    برای رفتن به پای دار دسته جمعی میروند  دارها هنوز  آویزانند وهر روز بر ریسمانهای  آن اضافه میشود .
    میدان تیز و میدان اعدام هردو به رنگ خون  درامده اند از شرم امروز  وفرشته عدالت با ترازویش وچشمان بسته اش بر روی خاک افتاده  وهمه اورا لگد مال میکنند.
    ودیددگان مارا ودهان مارا با  پارجه های خاطره هایمان خواهند بست / خیلی زود .
    ما با چه اصراری میل داریم دریچه هارا باز کنیم واز پنجره های خاک گرفته  ومه الود به این تاریکیها بنگریم ؟!.
    ما درمیان گشادن دریچه ها وپنجره ها حیران خواهیم ایسنتاد به تماشای خورشیدی که دیگر درپشت شیر نیست ویک یک ستارگان را از وسط دو نیم میسازد  ما تنها گوش به ( فرمان آتش به اختیار ویا فرمان آتش * فرا میدهیم .
    روزهایمان درتاریکی میگذرد وشبهایمان درظلمت  وچه اصراری داریم که ازمیان اینهمه آتنش بیرون جهیم  تا که قهرمان باشیم . قهرمانانرا امروز نیز بر خاک افکندند وبجایش دلاوران مقوایی حاکم شدند .
    همیشه باید منتظر بود  درانتظار یک کیفر  که نامش بی گناهی است /
    نه ! دیگر نباید به کوهسارها اندیشید ویا به ان کوهستانهای بلند  وبرفهای قله ابدی میخ آسمان در زمین . باید بفکر سوراخی بود  برای پنهان شدن از دید شبگردهای دولتی وامنیتی .
    چه اصراری هست که میل داشته باشیم از جویبارها بوی  زلال آب را به مشام جان بکشیم  ویا زمزمه انرا مانند یک موسیقی درون گوشمان جاری سازیم ؟  تنها به چکه چکه شیرهای فلزی مینگریم وقطره قطره که مبادا فردا درتشنگی ها جان بدهیم /
    چه اصراری هست تا معصومیت خودرا  عرضه نماییم کسی آنرا نخواهد دید چشمان همه بسته است کورهایی که یا مادر زادند ویا با موم درگوشها وشیشه بر چشمهایشان راه میروند وعجب  آنکه راهرا خوب میشناسند وگم نخواهند شد.ما گم شدیم.
    ما گم شدگانیم با فریبهای روز وشب درروی صحنه های قلابی مردمان قللابی وقهرمانان قلابی تا انتهای راه میرویم جاده خالیست شهر هم خالیست خانه هم خالیست اما جام می لبریز از اشک ماتم است 
    کودکانمانرا در پشت شیشه های کدر میینم وبر روی شیشه ها بوسه میزنیم ودر آیینه خدارا بشکل کودکی نو پا تماشا میکنیم با اینهمه درعمق وجودمان کور سویی از امید هست . امید به یک فردای بهتر وشب را بیرون کنیم وهمه لباسی از نور خورشید بپوشیم . هنوز امیدی هست . قهرمانان ما خفته اند به زودی بیدار خواهند شد ومارا بخاک خواهند سپرد . پایان 
    ثریا ایرانمنش . اسپانیا . 28آپریل 2020 میلادی برابر با 9 اردیبهشت 1399 خورشیدی ! 
  • و…. این سکوت !

    ثریا ایرانمنش : لب پرچین ” اسپانیا !
    ——————————–
    سخن از زلف تو گویند  دل وشانه به هم 
    مینمایند دو گم گشته ره خانه به هم 
    حرمت کوی تو گر شیخ وبرهمن  یابند 
    نفروشند  دگر کعبه وبتخانه به هم ………..”ص. اصفهانی “
    امروز بیشتر در فکر بیمارانی هستم که در کنج بیمارستانها روی تختخوابها  افتاده اند پرستاران مهربان تراز پزشکانند ( این را من درزمان بستری بودنم دربیمارستان احساس کردم ) گویی از تو میپرسند که : چرا زنده ای ؟  وچرا با مرگ مبارزه میکنی  اما هرصبح با چهره خندان پرستارانی روبرو بودم که برایم صبحانه میاوردند ویا تختخوابمرا عوض میکردند ویا برایم دارو وسایر لوازم را  میاوردند  با چهرهای لبریز از شادی ولبخند مرا زیبای بی همتا خطاب میکردند !!!  برایشان شکلات میخریدم آنها گله داشتن که چرا این کاررا کرده ام وظیفه آنها پرستاری از من است وبه هنگام ترک بیماراستان همه را بوسیدم وگریستم به راستی دوستانی مهربانی برایم بودند  اما….پزشکان با خلق تنگ / خسته / عصبی / نام ونشانم را میپرسیدند! امروز بفکر بیمارانی هستم که بدون پزشک تنها با کمک پرستاران مهربان ( نه همه)  دارند بین مرگ وزندگی دست وپا میزنند .
    سکوت همه جارا فرا گرفته گویی در شهر مرده ها نشسته ای تنها جیر جیر پرندگان وآوای مرغ حق است که بگوش میرسد وصدای اتومبیل پلیس های گشتی !! روزهای دردناکی را میگذارنیم در وحشت وترس  اگر درمیان جنگها بودیم ویا بمبارانها میدانستیم با صدای آژیرها باید به پناهگاهها برویم آنها را درفیلمها دیده ام ! اما دراین میدان مبارزه مرگ آژیری ندارد وناگهان میافتی بیخبر .
    دراین زندان هول انگیز  دیگر طلوع هر صبحی  بی معنی است  واذان سحری نیز معنای راستین خودرا ازدست داده است .
    خاطره هارا غبار راموشی دربرگرفته وباغ کودکی نیز فراموش شده است  وآن شهر زیبای شگفت انگیز جوانی با دیدن مردان وزنان فرتوت امروزی  ترا بیاد قطار باد پایی میاندازد که باید از راه برسد .فریادها بی صدایند  وپاسخی به همراه ندارند  من سالهاست که خودرا زنده بگور ساخته ام وشب وروزم  را نیز از یاد برده ام برایم چندان هول انگیز نیست اما ازاینکه نتوانم خود برای خرید روزانه ام بیرون بروم برایم دردناک است مانند یک طفل علیل غذاهارا پشت در میگذارند با دستکش وپوزه بند وتو با دستمالهای الوده به مواد ضد عفونی کننده درانتظار نانی هستی برای قوت روزانه ات .
    نه درپاسخ این گفته ها جوابی نیست . هدفی نیست . حرفی نیست . تنها شبها کسی درمن از وحشت تنهایی بخود میلرزد  وهمه هستی را طلب میکند اماجوابی برایش ندارم .
    باغ خشک زندگی سوخته  وخرمن هستی در آتش افروخته  چیزی نیست تا برایش افسانه بگویم  بیاد  بیشه های سرسبز  با برگهایی زردشان وغروبها  که افتاب بر لب بام میرفت امروز بیاد آن افتابم .
    که خود آفتابی بر لب بامی بیش نیستم  دیگر بفکر آن چشمان بادامی در کویر هم نیستم  نه نام ماههارا میدانم ونه میل دارم بیاد بیاورم ( تقویم جلوی رویم ) با خطوط کج ومعوح بمن میگوید که امروز چه روزی است وبه چه کسی باید تسلیت بگویی کمتر تهنیت .
    شاعر بزرگ روزگار ما در اشعاری مستهجن  نفرت از مارا در اشعارشان آورده است  اشعارش مانند نثری که میان انهارا پاک کرده باشی  خود گنده بینی ومنکر همه چیز وهمه کس .وخود شیفته این از خصوصیات ماست .
    قهرمان ما داماد شاه اولین خیانتکار از اب آمد وقهرمان امروز ما  تتلو  است ویا مادونا ! 
    وآن مرد هر صبح یکشنبه با تابلویش برایمان افسانه میگوید  معلمی که برایمان خطوط مرزی را تعیین میکند درون خانه اش .
    ودیگری بما هشدار میدهد اما صدایش را پیوسته قطع میکنند ونیمه کاره باید سخنانی را که میرود راه درستی را بما نشان دهد تکه تکه میشنویم .
    همه گوینده وناصح  شده اند ! وهمه سیاستمدار  وسرزمین درحال مرگ وما دروحشت مردن .
    پایان 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 27 آپریل 2022 میلادی برابر با 8 اردیبهشت 1399 خورشیدی!
  • روح بهاران

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین “اسپانیا/
    ——————————–
     با زکن پنحره را …. 
    که نسیم  روز میلاد اقاقی را جشن میگیرد !
    ببند پنجره را که نسیم بوی ویروسهارا به درون نیاورد وبوی مرگ را وبوی دروغ را .
    دولتها دروغ میگویند / رونامه ها دورغ میگویند / مردم را میفربیند . چین اخطار داده است  وهمه نگران آن کوتوله  هستند که حاکم بر سرنوشت میلیونها انسان است /
    دلم برای زمین میسوزد برای کره زمین  تنها دورخود میچرخد با میلیونها ویروس وانواع واقسام آشغالها وزباله ها وباز هم فصلهایش را با روشنایی هایش بما ارزانی میدارد .
    شب گذشته در توییتر خواند م که  کسی را میشناختم از دیر باز وخواننده پر وپا قرص این صفحه بود در فرانسه جان خودرا از دست داد معلوم نیست با چه بیماری وچرا خانواده اش سکوت کرده اند ودرمورد علت مرگ او چیزی ننوشتند تنها یک بیانیه ساده را اعللام داشتند  مراوده ما تنها با رد وبدل کردن چند خط بود . 
    اورا به درستی نمیشناختم میدانستم نویسنده است / مترجم وروزی روزنامه نگار بوده چند کتاب هم دردست تهیه داشت مدتها بود که از آن دیوانه خانه فرار کرده وخودرا به فرانسه رسانده بود  بهرروی احساس بدی دارم احساس تلخی ذهن وتلخی روح .
    نه غروب ونه صبح ونه ظهر برایم فرقی ندارد برای هیچکس  گمان نکنم  همه دریک وحشت یک خوف یک انتظا ر نشسته اند  دلشان خوش است هر روزرا س یک ساعتی بیرون میایند وآنچه درطی روز دردل انبار کرده اند بیرون مییریزند ودوباره به اطاقهای دربسته میروند پرده هارا میکشند وشهر دوباره خاموش میشود .
    وما درماندگان چون یک غریق  در یک آبگیر  گیر کرده ایم  در باورمان چیزی نمیگنجد  دورغهارا باور نداریم ودراین فکریم که چرا این ویروس نا بکار که کم کم بزرگتر وبزرگتر میشود وسالهارا در پیش دارد تنها درجاهای مخصوصی حضورش را اعلام میدارد ؟! .
    هر صبح  جناب  صد راعظم بزرگ اعلامیه میدهندودلخوشی وتعداد رفتگانرا اعلام میدارند ودیگری از پرده  بیرون میجهد که نه دروغ است مردگان بیشترند !!! 
    امروز بجای تماشای شمایل ستارگان وخوانندگان مرده شورهارا میبینم که باهم  دسته جمعی عکس گرفته ماموران کفن ودفن وگورهای دهان باز کرده بهشت زهرا که امروز جهنمی است وبهشت سکینه !
    روز گذشته آوای دلکش ” ذبیحی ” پخش شد مردم دچار نوستالژی دیرینه شده اند ؟!  یاد رفته گان وبیاد رفته ها  بهر روی معلوم نیست کجا میتوان خبر درستی را خواند 
    تمام شب بیدار بودم   واز پشت کرکره های خاک الود به اسمان صاف مینگریستم جه بی خیال  بود بیخبر ازهمه دردها وآلام درونی ما هیچ نقشی بر اسمان دیده نمیشد در فکر از دست رفتن آن مرد آن انسانی که هیچ ازاری بمن نرسانده بود غیر از مهربانی  و…. واز لابلای پنجره نیمه باز  بوی سبزه ها بوی نعنا بوی علفها بمن مژده میداد که :
    زندگی هنوز جریان دارد  بیداری من افق را میگشت  .از ان میگذشت به دوردستها میرفتم وخیلی زود آن خاطره هارا ازیاد میبردم  همه یکپارچه سیاهی بودند  دروغ بودند ریا بودند  وهنوز هم این ریا کاری درفرهنگ پر بار  وتاریخی ما جای دارد به آن افتخار میکنیم .
    روح من در جهت تازه اشیاء جاریست 
    روح من کم سال است 
    روح من گاهی از شوق سرفه اش میگیرد 
    قطره های بارانرا درلابلای آجرها میشمارد 
    روح من گاهی مانند یک سنگ 
    سر راه حقیقت میایستد ………” سهراب سپهری “
    پایان
     ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 26آپریل 2020 میلادی برابر با 7 اردیبهشت 1399 خورشیدی !
  • در جستجوی هیچ

    ثریا / اسپانیا / شنبه 25 آپریل 2020 میلادی .
    ————————————–
    دیگر به جستجوی من  
    بر درهیچ درگاه  وکوی مگرد 
    من درآستانه دریا ایستاده ام
    من درمعبر باد ها  وفریاد ها 
    درسر جهارراه بی فصلی 
    در میان یک چهار چوب شکسته 
    به آسمان الوده مینگرم 
    در قابی که درزیر تصویر توست 
    نوشتم : 
    که ما  “چقدر تنهاییم “
    واین برگ خالی 
    این برگ بی رمق 
    بانتظار تو  لبریز شد 
    از کلمات بی معنا 
    تا چند خواهد ماند ؟ نمیدانم 
    با رفتن تو جریان باد را پذیرا شد 
    وافسردگی حیوانات را  
     وجاودانگی روح بلند ترا 
    عشق وترس  خواهر وبرادر  مرگند 
    من رازهایم را 
    در میان روح تو تقسیم کرده ام 
    ترا به هیبت گنجی نهان 
    در سینه نگاه داشتم 
    ترا … که آز گزند اب وخاک 
    درامان باشی 
    ودرتملک خاک وباران وبرف 
     ونفوذ آنها به گرداب نیفتی  
    نامت بر سینه من نقش بسته است 
    تنها نام تو مقدس است 
    فصلی نیست  نه آغازی نه پایانی 
    باغ  بی برگی در استانه انهدام 
    در طراحی پیچا پیچ  مخالفین 
    وترانه سرایان 
    که ادیبانه ترا میرانند 
    ومرا میرانند 
    یاد آن زمان گرامی باد 
    که با دخیزها وبادها درکوشمان
     زمزمه  میانداختند 
    وشورش میکردند  طوفانهای رنگا رنگی 
    که بازهم ما آنهارا میراندیم 
    و….. امروز دانستم که من وتو 
    چقدر تنهاییم 
    ثریا /  اسپانیا /برکه های خشک شده .
  • دلنوشته

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا-
    ——————————–
    خبری در راه هست  وخبرهایی در سر زمینهای دروغین که هیچگاه  نامی بلند آوازه نداشتند .
       وعده ای ازا آنها از قعر دریاها واقیانوسها بر آمدند وما  وسر زمنیمان کم کم به دریاها فرو شدیم نه برای یافتن در وجواهر بلکه برای مردن .و دفن شدن .
    خبرهایی درراه است به زودی وارد دنیای جدیدی خواهیم شد دنیایی که حتی درون تختخوابها ئ ولحافهای پهن شده روی زمین نیز در امان نخواهیم بود وهمیشه چشمانی نامریی مارا خواهد پایید . چرا ؟ 
    دلیل اینهمه ترس ووحشت سران بزرگ ومجمع عمومی آنها ازچیست ؟  ثروتشانرا اندوخته اند حال همه دنیارا میخواهند همه را یکجا  چماقداران وتبر به دستانشان درسر تا سر دنیا مارا دنبال میکنند .
    دیگر فردا روزی برای ما نخواهد بود  مادر درگوشه ای با دهانی بسته  فرزندش را که او  نیز دهانش بسته است در بغل میگیرد وبرای امروز اشک میریزد اول با ماسک دهانرا می بنند وسپس با سیماب /
    خبری درراه است خبری وحشتناکترا ز این بیماری رها شده دربین انسانها وکم شدن جمعیت عدد 22 را همیشه بخاطر بسپارید وصلیبهای وارونه را وان مردی که امروز بصورت یک نوزاد درکنج کلیساها زیر گرد وغبارها فراموش میشود اما عصای موسی از طلای ناب از سقف آسمان اویزان خواهد شد آسمانی دروغین با ستارگانی دروغین .
    بر چشمان عاشقان طلا پرده کسیده شد وبردگان درآنسوی  دیوار به کار مشغولند  سرمایه های تجارت وضیافتها باید محفوظ بماند  دهانترا خواهند بویید وخواهند بست وچشمانت را  نیز تنها دستهایت کار خواهند کرد آسیاب را باید بچرخانند تا آرد  برای پختن نانهای شیرین وگرم آنها آماده شود وآشپزخانه تنورش گرم .
     خبری دیگر درراه است .
    دیگر اه کشیدن برای آن _ دیار اهورایی  بی فایده است  دیگر اندیشیدن گناه بزرگی است . وآن وادی ولادت نیز گم میشود دیگر کسی نمیداند درکجا  زاده شده وبه کدام شیشه فرو میرود ویا نبدیل به  چه موادی خواهد شد.؟!.
    خبری دیگر درراه است – خبری دردناکتر از تمام خبرهای زمانه ..
    دیار اهوارایی دیگر کمتر از بازار برده فروشان نخواهد بود  وآفتاب برای همیشه درآنجا غروب خواهد کرد  آفنتاب را نیز از ما دزدیدند به کمک قداره داران بی مغز وتربیت شده که آتش به گیسوان زنان زدند وزیبایی را در میان غبارهای پلید پنهان ساختند  .
    مادر دیگر همان ماشین جوجه کشی خواهد بود  ودرسن چهل سالگی به درون شیشه آزمایشگاه انتقال پیدا میکند دیگر ماد ربرگ بودن افتخاری نیست مادر بودن نیز حرمتی ندارد .
    خبری دیگر درراه است خبری دردناکترا روزقیامت وپل سراط دروغین وپیامبران دورغین  ودنیا تبدیل میشود به زنده بگوران  وهمان قرن وحشت بادیه نشینان .
    عمر آن دود که در صحبت دلدار گذشت 
    حیف وصد حیف که ان دولت بیدار گذشت 
    آفتابی زد وویرانه دل را  روشن کرد 
    لیک افسوس که زود از سر دیوار گذشت 
    بلبلان راهمه پر ریزد وریزند ز شاخ 
    گر بدانند چه بر سر مرغ گرفتار گذشت…..” عماد خراسانی “
    وخواها گذشت ومیگذرد .باید بیداربود.
    پایان 
     ثریا ایرانمشن / 25 آپریل 2020 برابر با ششم اردیبهشت 1390 خورشیدی!
  • فریب میخوریم

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ——————————–
    به سر تپه معراج شقایق رفتند ….
     پشت هیچستان چتر خواهش باز است 
    تا نسیم  عطشی در بن برگی بدود 
    زنگ باران به صدا درمیاید
      آدم اینجا تنهاست . تنها .
    ودراین تنهایی سایه نارونی  تا ابدیت جاریست ……..” سهراب سپهری ” 
     همه ر ا تنها گذاشتند فریب بزرگی بود برای بقای  ابدیت ” بیل وملیسا” تا آنها بتوانند دنیارا درمیان مشتهای پر شده خود داشته باشند و آرزوی مستر “کسین” نیز برآورده شد تا جمعیت کهنه  کم شود وقوم موسی کلیم اله برجهان  حاکم باشد این ارزوی دیرینه ایست  که ار قرون واعصار تاریخ درکتابهای مقدس نما نیز آمده است .
    فقر ونداری بیچارگی ودرماندگی درانتظار آنهایی است که نه خواستند  ونه توانستند  پادوهایشان در کنار مقبره انها به خاک لیسی مشغول خواهند بود  ومردم عادی کم کم ویا گروهی به زیر خاک خواهند رفت .
    آن روز که آدم در بهشت ازلی دانه ای را خورد وبیرون شد همان دانه معرفت بود  معرفت بمعنای شناسایی  وآشکار کردن تضادهاست .
    دوران کودکی ما تمام شد اما کودکان امروزی  را چه خواهند ساخت ؟  آنها چگونه به مرحله بلوغ خواهند رسید ؟ وچگونه با این دنیای غریب آشنا خواهند شد ؟ 
    تضادها اعیانند  درمیان ” آنهاهمه چیز ابدی وامکان پذیر است 
     وگناه این  تحفه ازلی وابدی را به دیگران هدیه میدهند ! 
    این نخستین غربت انسانها بود  غروب وغربت همه دریک خط قرار دارند  وبدان معناست که خورشید  دیگر راهنمای عده ای نخواهد بود  وتنها برای کسانی خواهد درخشید که ( خصوصی ) باشند ودر( خصوصی سازیها ) شریک  وروزیکه ارباب بزرگ پیام داد که فلان ایالترا میخرد  همان آوایی بود که بگوش عده ای ” خودی” رسید ” وهمه خصوص شدند وخصوص زندگی را ساختند جزیره ها از زیر اقیانوسنها سر برآوردند ومحل زندگی اشراف شدند ! 
     دیگر کاروان بی نوایان در بین راههای پرخطر به اسانی نمیتوانند عبور کنند مارهای غاشیه وعقربهای جرار درانتظارشان دهان گشوده اند در کسوت یک ” آدم امنیتی ” !
    وبدین سان ما انسانها – با خروج از بهشت } بیل وملیسا ومستر کیسین} وسایرین  بر زمین پرخاری پای مینهیم  ودرهجرتی ابدی بخاک خواهیم رفت /
    شعر معنای خودرا گم میکند چنانکه که کرده است وموسیقی ما تنها آوای شیپورهای هراس انگیز است که مارا برای بردن  زیرنور از تاریکی برای چند ساعتی به روی تپه ها میبرند ودوباره به آغل برمیگردانند مشتی علف جلویمان میریزند برای تولید نسل مارا احتیاج دارند وبقیه که ناتوانند یا اخته شد ویا بنوعی ازمیان خواند رفت ودرکورهای الکترونیکی خواهند سوخت .
    : زندگی تله تابیز” یادتان هست ؟؟!. ما امروز هما ن عروسکها یی هستیم که با غرش وآژیر  پلیسهای گشتی ساعتی افتاب میخوریم دوباره به آغلهای خود میرویم . بافتنی میبافیم اشپزی میکنیم وخیاطی را فرا میگیریم برای دوختن درزهای فراخ زخمهایمان !.
    نان برای ما نیست / اب جاری برای ما نیست / تنها درجویبارهای گل الوده ودریاها س محل عبور .مرور کشتی ها میتوانیم پیکر خودرا به انواع اقسام بیماریها آلوده سازیم .
    نیمه دوم دنیا بعنوان تجدد دوباره شکل خواخد گرفت اما درمیان انها انسانی یافت نمیشود  دیگر غربت معنایی نخواهد داشت  واندوه وشادی یکی خواهد بود /  دیگر کسی در خیال وخاطره ها سفر نخواهد .کرد  تنها زمان  تولد ومرگ است میانی ندارد  حال اینده برایمان روشن خواهد کرد که مقضیات زمان چگونه است؟ .
    تا فرصت باقیست من به عشق میاندیشم افکارم را نمیتوانند ازمن بگیرند ویا به دزدند  من هم رنگ جماعت نخواهم شد / 
    وزنه های سنگینی را بلند کرده وبرجای نهادم  هنوز ایستادگی میکنم وتن به حقارت آنها نمیدهم . امروز مرثیه گوی دل دیوانه خویشم وبس .پایان 
    ثریا ایرانمنش . 24 آپریل 2020 میلادی برابر با پنجم ادیبهشت 1399 خورشیدی .اسپانیا 
  • انشای امروز ما !

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ———————————–
    عجب از وفای جانان  که تفقدی نفرمود 
    نه به نامه ای پیامی نه بخامه ای سلامی
    ———————————–
    بحث وجدال ما با دخترم بالا میگیرد حسابی شستشوی مغزی شده هم از طریق همسرش وهم از طریق برنامه های تحمیلی ونفصلی تلویزیونها ورادیوهای درخدمت رهبری ! با پول رهبری  ! شاه بدبود ! همین کلام را  باید مرتب بشنوم  شاه را من دوست میدارم غیراز همه خانواده پهلوی تنها محمد رضا شاه ورضا شاه را دوست میدارم  امروز عکس زیبای وتمام قد ورعنای حضرت ولایتعهدی را دیدم در کنار همسر مهربانشان به ورزش یوگا مشغول بودندودرهمین بین  پیامی هم فرستادند  ایشان همه پیامهارا از قبل درجیب مبارکشان دارند وچهل ویکسال تنها به همین پیامها اکتفا کرده اند وکسی نیست از طرفداران پر وپا قرص آنها بپرسد  که اگر پدر بد بود واورا بیرون راندید  با پسر چکار دارید خیال میکنید برایتان بهشت را به ارمغان خواهد آورد ؟ ا خرابیهارا آباد خواهد ساخت آن مملکت ویران شده وغارت شده به یک قدرتی ما فوق قدرت بشری احتیاج دارد  اول باید انرا ضد عفونی کنند و آنچه را که به یغما برده شده پس بگیرند دریای خز را و حلیج فارس را  واجنبیان  ومفتحوران وآدمکشان  را بیرون بفرستند احیتیاج به مردانی از خود گذشته دارد  مردانی وطن پرست تحصیل کرده وبا سلامت  روح وجسم  که متاسفانه امروز نادرند  وکمتر یافت میشوند .
    شاهنشاه اریامهر شانس بزرگی داشت که مردانی بزرگ درکنارش بودند مردانی استخوان  خوردکرده درسیاست نه خودفروشان کانادایی/ انگلیسی/ چینی / امریکایی/ افریقایی/ اسپانیایی/ فرانسوی / سوئدی / روسی وغیره ! .
     ایران درحال حاضر یک بیمار روی بمرگ است  بیماری که  که هیچ طببب دلسوزی ندارد .
    آنهایی که دروند حسابی مانند همه  دچار شسشوی مغزی شده اند یا روانید ویا بیمار ویا معتاد بیرونی ها هم گمان نکننم  کمک هزینه ای دولتهای غربی وامکاناترا ازدست بدهند وروی  به بیمارستانی  بیاورند که درآنجا یبمار محتضری خفته است  درخارج  بمدد داد وستدها صاحب خانه های چندی شدند وپولهایشان محفوظ است  به بورس ها اعتماد دارند ومیدانند روی کدام مهره بازی کنند کازینوها برقرار است ومیکده ها فراوان ! آن یکی هم میرسد !!!ومهرویان وغلمان  بهشتی خدمتگذار شبانه روز. 
    دیگر قراردادهای نفتی هم چندان بازدهی ندارد که پنج درصد آن به حساب شخصی بانوان واقایان ریخته شود ایران را اغارت کردند ایران برای همه دولتمردان وسیاسیون یک کیسه بزرگ زر بود که آمدند وکشتند خوردند وبردند  ایا دیگر چیزی باقیمانده است ؟  چهل سال هرکسی پشت یک تریبون نشست وقصه های صد من یکقاز رابرای مردم خواند یکی قصه ننه من غریبم را خواند مشتی پیر مفنگی وفسیل با زور رنگ وروغن  امدند ونشستند  مردمرا سرگم کردند خوانندگان درروی صحنه برایشان آواز خواند ورقصیدند بهر روی سرگرمی فراوان بود شاه ماهی را میخواستند  که او مانند یک کیسه پرازچربی وارد شد ! نتها چیزی را که درگمان خود نداشتند  همان مادر کهنسال واز کار افتاده ای بود که به وجود آنها احتیاج داشت وآنها باو پشت کردند پیراست بگذار تا بمیرد همان کاری را که امروز با سالمندان و بیماران رو بمرگ  انجام میدهند این جناب ویروس انتخابی است !!! ماهم علف خورده ایم وجو !.
     وامروز همشهریهایما ن هم وطنان ما از وجود مبارک شتر مرکب رسول اکرم بهره ها میبرند لبهایش را میبوسند ولبانشانرا بشکل لب شتر درمیاوردندوادار اورا مینوشند وبقیه قضایا !!!!!
    وکم کم ایران با کمک انشا نویسان ترک و / کرد / و شمال  وجنوب  تجزیه خواهد شد وایرانستانی برجای میماند خشک وبی ا ب و علف  با مردمی گرسنه ووحشی تر !!!!
    چه آرزوها دردلت بود مرد ! چگونه این افعی را به خانه ات راه دادی ؟  دست پخت اطرافیان خائن خود  مانند داماد رشیدت ؟!درکنارت راه رفت وتو خوشبخت بودی !!!! زمانی فهمیدی که دیگر دیربود خیلی دیر هم برای تو وهم برای ما . روانت شاد.
    پایان 
    ثریا ایرانمنش / 23 آپریل 2020 میلادی برابر با چهارم اردیبهشت 1399 خورشیدی وبقیه قضایا!!!
  • هیچ درهیج برما مپیج

    ثریا ایرانمشن ” لب پرچین ” اسپانیا 
    ———————————
    ای زده مطرب غمت  دردل ما ترانه ای 
    در دل ودرد ماغ  جان رفته  زتو نشانه ای 
    جونکه خیال  خوش دلی از سوی غیب رسید 
    زآنش  عشق  برجهد  تا بفلک نشانه ای 
    زهره عشق  چونکه زند پنجه خود به اب وگل 
     قامت ما  چون چنگ  شده سینه ما چغانه ای….”شمس تبریزی “
     دیگر جوان نیستم  وآتش  سرخ صبگاهی نیز چندان روشن وپر حرارت نیست  قله البرز زیر خروارها  گرد وغبار نا دانی وهوای آلوده  ومتعفن دفن شده  دیگر مدار او خوشآیند نیست .
    من دراین صبح  غم الوده کهنسالی ودربیمارستان یا تیمارستان جهان  بی آنکه شعله ای دراسمان باشد  چشم به بیراهه ها دوخته ام .
     حال هنوز دربهار که گویی زمستان سرد  ویخ بسته ای ست  همراه با باد زمستانی که باخود بوی مرگ را میاورد.
    این اشک است وباران نیست که بر 
    پشت دستهای من مینشیند  ومن هر روزاز خود دورتر میشوم  دراندیشه های گوناگون بیگانگی وبیهودگی  در سر زمین دیگران بسر میبرم ومورد لطف ومهربانی آنها هستم  اینجا آنچنان که میگویند جایگاه   عاشقان راستین است .  اما من داغی کهن درسینه دارم  که به ناچار اشکی  درچشمانم مینشیند  وآنها با مهربانی این اشکهارا  که بر زانوان  تنهایی من ریخته  با انگشتان بلند خود  پاک مینمایند .
    خورشید مرده  اسمان خاموش  وزمین تاریکتر ومردم درپناهگاه خود در شوک  وحسرت یک راه پیمایی کوتاه  .
    آه ای مردان نادان وبی خرد  که جهان مارا باین صورت تیره ساختید 
     دریک فرصت اندکی که برایمان مانده مارارها سازید  وبگذارید این آخرین  لحظه های تولد را  با خندیدن خورشید بر روی شنبم  برگهای گلهای پژمرده  تماشا کنیم .
    امسال جشن بهاران ما در خزان خاطره ها جاودانی شد  وشیرینی لبحند کو.دکان  به تلخی تبدیل گشت  تا کی بر بازوی پدر خفتن وبه دامان مادر آویختن ؟ .
    وما هر آن مانند عقربه های ساعت جلو وعقب میرویم  ودرانتظار یک پیام شادی بخش نشسته ایم  امروز وفردا  وگامهارا درمیان چهار دیواریها شمردن وشب را بیاد عشقهای نامریی  درتخت گذراند ن ودچار کابوسهای شبانه شدن واین بود آن فردایی که برای ما ساختید ؟ 
    ننگ بر شما باد .
    در بیابان طلب گرچه  ز هر سو خطریست 
    میرود حافظ بی دل  به تولای تو خوش 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش / 22 آپریل 2020 میلادی  برابر با 3 اردبهشت 1399 خوشیدی ! اسپانیا .
  • این چه بهاریست؟

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ———————————-
    همه شب دراین  امیدم که نسیم صبحگاهی 
     به پیام آشنایان بنوازد آشنا را 
    ز رقیب دیو سیرت بخدای خود پناهم 
    مگر  آن شهاب  ساقب مددی دهد -خدارا
    حافظ شیرازی …..
     این دل به سادگی معروف بود وبه  خوش دلی ! دلی که همه میگفتند واخطار میکردند  ” خطر ترا تهدید میکند ”  خطر ترا احاطه کرده است بااین همه ساده دلی نابود خواهی شد !  آنها سا ده دلی مرا با ساده لوحی یکی پنداشته  ودراین گمان بودند که فریب میخوردم وبخیال خود فریبم میدادند ! 
    من این دل ساده را خوب نگاه داشتم  وتا اینجا کشاندم اورا ازهر تباهی ونکبتی دور ساختم  تنها عشق  را در میان آن به ودیعه گذاردم  ضرری هم نکردم  خطری هم نبود کسی هم مرا تهدید نکرد .
    تنها به ابیاری همین احساس  مشغول بودم  گوشهایم را به روی هر آوایی ویا نوایی بستم  وتنها به اواز شبانه آن دل ساده گوش سپردم  برایم ترانه میخواند  لالایی میگفت وچه  صادقانه اشک میریخت . به اشکهایش مینگریستم که مانند قطرات خون بودند  اما میگذاشتم نا بگرید  رهنمای خوبی بود  ساده دلی با حماقت فاصله زیادی دارد  ساده دل احمق نیست  تنها دل را ازتمام تباهی وآلودگیها پاک کرده وخاکستر مرده هارا نیز بباد داده است اما احمق نیست .
    نمیدانم کدام فیلسوف گفته بود که ” سده دلی یعنی حماقت !!!  بطور قطع ویقین خود یک احمقق بوده من تنها دنیارا از پشت عیک پاک خود میدیدم غباری را بر دل نمینشاندم  وگاهی به او نهیب میزدم که ” جلوتر نرو  فریب مخور واو صادقانه بمن جواب میداد که پایت را محکم بگذار زمین الوده است وزیرش خالی .
    بدان کوچه وخیابان پای مگذار و به خوان جمعیت رو مکن که همه  سحر است  وافسون وفریب – بگذارهردو پاک باشیم هم تو وهم من  وپاکیزه بمیریم .
    گاهی بیتابی میکرد آرزوی پرواز را داشت  وبمن ندا میداد که مرا رها کن تا بسوی دلداری بروم  اما قفل زندانش را محکمتر میکردم .
    تا اینکه 
    پیامم داد که  : هرچه بوده تمام شد تنها پرواز مرا بخاطر بسپار . 
                       ———————————————
     او آمد با هزاران زبان  ودر شهر ولوله بود  بیداری افق  وبیداری افکار .
    او شهری به شهری میگشت  افق به افق را درهم میپیمود  همچنان از دوردستها  واز خویش بیرون شده 
    آوای خوش سر داده بود  : افتاب نزدیک است  :
    ولوله درشهرپیچید و….. 
    کم کم شکل گرفت او بزرگ شد بزرگتر شد  تا یکپارچه  خود به سرودی مبدل گشت .
    پیشوایان تسبیح به دست  به دنبالش بودند  واز آفتابی سخن میگفتند که شب تاریک را بخاطر میاورد 
    و…. من خاموش واز خویش بیرون شده  به خلوت چوبین ایوانم تکیه داده بودم .تنها یک تماشاچی بودم 
    احساسی نداشتم  ودر طر ح پیچاپیچ سخنها ی گهر بار افسونگران قرن  با بی حوصله گی برگی را درمیان دستهایم میفشردم سر به هیچ پرستگاهی  نگذاشتم  ومیدانستم پایان این شب شبی تاریکتر است  خوابها گرانبها بودند  واو همچنان گردونه به دست  به دور شهر ها میگشت  وولوله ها پراکنده شدند  وهمه چیز درتاریکی فرو رقت  همچنان که با سرعت برق روشن شد با همان سرعت اورا خاموش ساختند  عده شان زیاد بود  جریان باد نیز ادامه داشت  به هرسو خاشاکی را میبرد  وعشق را که پایان زندگی وخود مرگ است …..ودیگر به آوای دل هم گوشی فرا ندادم گذاشتم درشبهای تیره تنها بنالد .ث
    گفتیم سخنها   وشنیدیم  سخنها 
    افسوس  چه گفتیم ؟ و دریغا چه شنیدیم 
    این  مانده  بیادم که درین عمر سبکبال سیر
    چیزی که از آن یاد توان کرد – ندیدیم ……پژ مان بختیاری 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 2020 / 04/ 21 میلادی برابر با دوم اردیبهشت 1399 خورشیدی.
  • خصوصی

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / لب پرچین 
    ——————————–
    خصوصی !
    میدانم که میدانی ومیدانیم که میخوانی  هردو به دنبال یکدیگریم بی آنکه یکدیگررا بشناسیم تو از نوشته های من مرا قضاوت میکنی اما من ترا میبینم هر روزو هر شب وهر گاه که میل داشته باشم  بخانه  نو میایم وترا میبینم .
    گاهی فکر میکنم اگر تو در جایی غیراز ایران به دنیا آمده بودی امروز حد اقل ریاست یک سر زمین را بعهده داشتی  ویا اگر به دنبال هنر میرفتی همه جایزه های دنیارا درو میکردی .
    از ذهن تو وحافظه تو   در عجبم  واز مبارزه بی امان تو برای به دست آودن چیزی که به دنبالش هستی  ومنهم آرزو دارم که  انرا به دست بیاوری.
    نمیدانم درباره تو چگونه باید قضاوت کنم  تنها میدانم دیگر هیچ جیز برایت اهمیت ندارد غیر از راهی را که انتخاب کرده ای ومیدانم خوب میدانم که چگونه زیستی وچکونه درحال زیستنی هیچ توهین ویا اهانتی را به تو روا نمیدارم  .
    قضاوت من نه برای تو برای هیچکس اهمیتی ندارد چرا که باهیجکس نیستم وهیچ چیز دراین دنیا توجه وذهن مرا بخود مشغول نمیسازد  تنها بیشتر افکارم را متوجه تو میکنم وبه دنبال تو میایم تا ببینم چگونه از بین اینهمه خار مغیلان وسنگهای کچی .ودیوتارهای بلند سیمانی و آهکی  گذر میکنی . واز بین این افکار گسیخته واذهان بیمار میگذری .
    مرتب به ان عقاب مینگرم وبه ان شیر  بیشتر توجهم به آن دو میباشد  درذهنم ترا باین دو تشبیه میکنم  عقابی بلند پرواز / شیری درنده / بارها غم ترا دیده ام وبارها اشک ترا ومهربانی ترا به بی پناهان  وحتی به پرندگان نمیتوانم بگویم که نقش بازی میکنی  من احساسم را  خیلی خوب میشناسم او قاضی خوبی است  نزدیک شدن بتو نزدیک شدن به آهنی  گداخته است همان بهتر که دردوردستها بمانی واز دور ترا تماشا کنم  خیلی از شبها در بین خواب وبیداری بتو اندیشیده ام  فکرم را بخود مشغول داشته ای نمیدانم کجا ترا دیده ام ویا شباهت تو به چه کسی است هرچه هست برایم زنده ای و من زنده ها رابیشتر دوست میدارم تا مردگان را . پایان 
    ثریا / اسپانیا / دوشنبه 2020/04/20 میلادی 
  • شغل شاهزادگی

    ثریا ایرانمنش “لب پرچین ” اسپانیا !
    ——————————–
    پشت سر  – پنجره سبز صنوبر بسته است 
    پشت سرروی همه فرفره ها خاک نشسته است 
    پشت سر خستگی تاریخ است 
    پشت سر خاطره موج به ساحل  صدف  سرد سکون  میریزد …….” سهراب سپهری ” 
    من دیده ام ! من دیده ام  زندانهایی را که درونشان هزاران زندانی  انباشته از مردم وفادار است .
     من دیده ام ….
     ملتی ستم کشیده  را زیر یوغ اسارت بیدادگری  ومذهبی دروغین .
    من دیده ام … سر بازان را که از گرسنگی  وتشنگی خشم وبیزاری  جان میسپارند …
      دیده ام .. ابلیس را در لباس  یک زن که  قربانی میسازد 
     وخدایش را  ایمانش را وروانش را 
    بخاطر آنکه روح شاه خوش باوری رابرای حفظ سلطنت خود فریب دهد . 
    من دیده ام …
    محراب ها را که الوده گشته اند  .
    من دیده ام  سیه فام ترین  دوران ناریخ را 
    من دیده ام  الوده ترین  اعما ل غیر انسانی را که حتی آبهای بزرگترین اقیانوسها  قادر به شستن وپاکیزه کردن آنها نیستند .
    من خیلی چیز ها دیده ام وایا سلطنت خداوند هم ددرمیان  ان اراذل فرو ریخته است وپایه های تختش ویران شده است ؟ .
    بما گفته اند درباره سیاست چیزی ننویسیم اما من  دریک دهکده خاکی ودوردست دورا زهمه اغیاران و عیاران و فریبکاران  سر به شورش برداشته ام  ومیل دارم فریاد بکشم :
    ….. آهای مردک ! 
    همه عمرت را  به شغل ( ولایتعهدی ) گذراندی سرزمینی را به  دست فراموشی سپردی  با سازش ها میان دوست ودشمن مردم را سرگرم کردی وهنوز عده ای  دستمال به دست گرد ترا گرفته اند تا نتوانی نفس بکشی  کجاشد آن خون پدر وپدر بزرگت ؟ 
    .
    وتو…ای  غریبه از راههای دور آمده ودرتلی خاکی منزل کرده ای  .کوله باری از دروغها در انبان داری !
     بتو بیشتر  فکرکردم وایمان  آوردم .
    هرشب آهسته آهسته پنچره اطاق ترا میگشایم وشاهد پختن نانی تازه درفر داغ به دست تو  هستم ! وامید اینکه این نان  به همه برسد .
    میل ندارم بد بگویم وبه ماهتاب عالم تاب  اهانت کنم  بارها دیده ام که روح آن مردان بزرگ به همراه ماه پایین آمده ونگران سرنوشت خاک اجدادیند  واین یکی ؟! 
    دیده ام که بهره بهتر میخورد  وگهی دستی درمیانه بر میدارد ورقصی را به شیوه پادوان اجرا میکند . وزیر وبمهای زمین  وزمان را بهم میدوزد وبما تحویل میدهد .
    کبوتران و عقاب های ما بال وپر زنان دردست ان مجانینی دارند تکه تکه میشوند  خدار ازااسمان به زیر کشیدند واورا درمیان ما تقسیم کردند  تا درذرات شب با نانهای خشکیده آنرا قورت بدهیم وروزه را ادامه دهیم تا شکم آنها بزرگتر شود وپروارتر شوند همانند همان خوکهای قلعه حیوانات .
    این روزها ما شبها میمیریم وروزها با طلوع خورشید متولید میشویم دریک چهار دیواری راه میرویم واز چیزی نامریئ  میترسیم حتی ازخودمان وحشت داریم وبا فرورفتن خورشید ماه هم دوباره میمیریم .
    دیگر ارزوی رفتن به لب دریارا نداریم  دیگر میلی به پرواز ورفتن بسوی یاری رانداریم همه چیز درما مرد اگر درمیان شما زندگانی یافت میشود برخیزید که زمان زمان برخاستن است نه خفتن .پایان 
    ثریا ایرانمشن / 20 ماه آپریل 2020 میلادی برابر با 2579 شاهنشاهی و1399 خورشیدی !؟
  • سخن عشق

    ثریا ایرانمنش ” لب پرجین ” اسپانیا !
    ———————————-
    از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر 
    یاگاری است دراین گنبد دوار بماند
    من با صدای عشق بزرگ شدم  پدرم عاشق یود  معلمم عاشق بود کتابهایش مونس شب وروز من بودند درپناه عشقق غمهای جهانرا تحمل میکردم وشبها با ارزوی عشق میخوابیدم . 
    عشق به موجودات زنده / پرندگان / طبیعت  ودرختان سرو وگلهای خوشبوی خانه عمه ملک خانمم .
    خیاط زبر دستی بود وحیاط زیبایی داشت  او وهمسرش با عشق ازدواج کرده بودند بچه ای نداشتند اما دختر یک کنیز را به فرزندی قبول کرده بودند وهمه اختیاران خیاطخانه و امور مالی دردست همان دختر بود که به راستی شایستگی آنرا دشت مغروز بود نجیب بود واحترام همهرا بر میانگیخت .
    با رفتتن عمه جان من تنها شدم زن وشوهر بفاصله سه ساعت  باهم به دنیا ی دیگری سفرکردند.ومن عشق را آنجا شناختم .
    امروز درسر زمین ناشناسان دیگر نمیتوان  معبودی یافت وعشق را بیان نمود همه چپیز زیر چتر سیاست های آبکی نم بر داشته است .
    پیرانه  سر هوای جوانی را کرده ام نوشتن از مسائل روز مسئولیتها دارد ! تنها میتوانی  از خودت بنویسی  درغیر اینصورت راهت را خواهند بست !.
    این روزها کمتر به آیینه نگاه میکنم  وهمه میدانیم که درلباسهای بی معنی چقدر مضک شده ایم بی بهانه  ویا بهانه گیر  بیهوده از خواب برمیخیزیم بیهوده میخوریم بیهوده میخوابیم بامید آنکه روزی درب طویله با زشود وما حیوانات ناگهان بسوی سبزه زارها حمله ورشویم روح انسانی کم کم از ما جدا میشود .
    آخر هر هفته پیک بزرگ در مقابل ما ظاهر میشود ویکهزار وچهارصد دلیل برایمان  میاورد  که بازهم دوهفته دیگر درخانه بمانید چیزی نیست  این زندان اجباری برای اولین بار به گمانم درتاریخ بشریت رخ داده است /همه بشکل یکدیگر درآمدیم .همه دررا بر روی  جهان را بستیم /همان جهانی که میل دارند یکی شود ونخواهد شد !
    امروز دیگر به پندار عبث نمی اندیشم دیدم که بر بام مه آلود من آینده ای پیدا نیست  واز گوشه پنهان من تا ساحلی که او نشسته  غیر ازیک کوره سرخ وسیاه چیزی دیدده نمیشود .
    دگیر هیچ مرغی بر آسمان ما آوازی سرنخواهد دادبوی ضد عفونی ؟ بوی لاشه ها / بوی مرگ درکنار خیابانهای عریان  درنوسان است .
    دیدم  دراین   خاک  مه آلود  دیگر گل اشیتاقی نخواهد رویید  ودراین حراست پنهان  تنها ذهن ویرانه ام دچار تباهی بیشتر میشود.
    وامروز دانسستم که دراین زندان بی دیوار  آواز مرغ عشق برنخواهد خواست  و حال در آرزوی گلبناگ پرنده آزادی باید گریست .
    ودانستم که دراین خواب هول انگیز ووحشتناک  هیچ طلوع صبحی روشن  به وجود نخواهد آمد واز بلندیهای دوردست افق مرا روشن نخواهد کرد .
    دانستم که عشق را باید درصندوقخانه دل پنهان نگاه داشت وبا آن به خاک رفت .
    دنیای کودکی خیلی  دور است   وشهر نو حوانی بکلی فراموش شده است باید درانتظار قطا ری باشیم که به زودی از راه میرسد . پایان 
    یکشنبه . 19 آپریل 2020 میلادی برابر با 31 فروردین 2579 شاهنشهی ویا 1399 خورشیدی !
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا .  دهکده برکه های خشک شده …….؟