Category: General

  • ایران ، فلسطین دوم

     ثریا ایرانمنش ، ،‌لب پرچین ، اسپانیا ، 

    با با  بیا ، بابا بیا ایران شده فلسطین

     همه سر ها در گریبان بود  الاغ وار بار غم را کشیدند پشت پرده سیاست کثیف گلو بالیستها وجهان وطنی ها  ایران بافلسطین طاق زده شده یعنی سر زمین ایران متعلق به فلسطینی ها خواهد بود هم اکنون   اکثر  اهل دولت  فلسطینی هستند  که فارسی را خوب حرف میزنند  ما چنان قیافه های ناجوری در میان ایرانیان بر گزیده نداشتیم ،

    حال عده ای بی وطن برایشان مهم  نیست که بردگی   خارجی ها را  بکنند و تکه استخوانی  را کهجلویشانذمیاندازند ماننند جایزه به دندان بگیرند ‌دور دنیا واق واق کنند ،

    روزی که آن پیر مرد  دیوانه بی وطن گفت  ملی گرا به درد ما نمیخوورد  اسلام گرا هارا میخواهیم  همه خمار شبانه بودند  یا نفهمیدند ویا میدانستند ولبهارا دوختند ،

    حال پایتخت آینده  جهانی که برایمان خواهند ساخت  جرسلوم بزرگ است وتنها یک دین حاکم بر جهان است انهم دین  بها الله و نمایندگانشان  در کشورهای دیگر  مردم را به راه راست  هدایت می‌کنند  واگر تمرد  کردند انهارا میمکشند  نمونهاشرا بارها دیده اید . 

    تنها میل دارم در أخرین کلام بنویسم که ای ملت سر  زمین آریایی  فرزندان کوروش  شماهم آسوده بخوابید  در ون گورهای دسته جمعی تا فلسطینیهای متدین   ،طاهر واب کشیده با مسلسلهای  آتشین خود سر زمینمانرا نوش جان کنند  از همین الان برای  آن گنده گنده هایشان در دهکده های  کوچک وخوش آب ‌هوا ویلا ساخته اند ومردم بلو‌چستان  بی آب تشنه گرسنه مانند لاشه در میان ریگزارها  جان میسپارند وخانم های  گوینده بی بی سکینه با عشوه وناز انبار ومصامبه تشکیل می‌دهند آن دیگری اطاقباز کرده یعنی حمام زنانه مردانه ‌زنانه مخلوط عده ای هم آتش بیار معرکه اند  هرکجا بیشتر بدهند نوکر همانجا هستند ، دیگر زیادت عرضی نیست توام بااشکهای حسرت این قصه پر غصه را به پایان میبرم ، شاخهایتان دراز وگوشتایتان درازتر باد ، ثریا چهاردهم اکتبر دوهزارو وبیست سه میلادی  ،

  • اقوام بر گوزیده !

     

    ب

    ثریا ایرانمنش ،،، لب پرچین ،،،، اسپانیا

    خبر درد ناک نه هول انگیز بود  ناگهان چشم باز میکنی   به روی انبوه جنازه ها بخصوص اطفال بیگناه  به چه جرمی ؟!

    آن خدای بزرگ ‌قادر متعال حد اقل میبایست یک مدرکی به اقوام  بر گوزیده خود میداد  وانرا در نوبت نگاه میداشت  تا به اول صف برسند  نه اینکه از  آخر صف ناگهان تیری از کمان بیرون شده چشم  ردیف اول را  نشانبگیرد .

    قوم  موسی  گفت ، ما بندگان بر گوزیده هستیم چرا که اولین گول زنک  وبعد عصای مار از اینجا برخاست ،

    نوع دوم گفت نه ما قوم بر گوزیده هستیم در آن بالای تپه روی  انبوه زباله ها پسر خدارا کشتند ،

    ردیف سوم آمد وگفت ، خیر قوم اول وبر گوزیده ما هستیم یک کتاب کپیه شده هم داریم تازه رهبرمان سواد خواندن ونوشتن نداشت دیگران برایش تدوین می‌کردند ، 

    در کنار آنها زباله‌هایی هم جمع شدند مانند خورده های نان ته سفره که آهای،….ما اول بودیم  زمانیکه ما بودیم خدا هم نبود ما اورا أفریدیدم حال همه  باید زیر پرچم ما سینه بزنید اشک بریزبد گریه کنید شادی حرام  خنده حرام رقص موقوف  واواز جریمه دارد تنها صدایی را که میشنوید همان صدای انکرالصوات  از ان گلدسته  های بلند آست  که ما بشکل آلت مردانه ساخته ایم تا  مردانگی را فراموش نکنیم  زنان هم ابدا  وجودشان لازم نیست بخصوص این روزها که آزمایشگاهها از نانوایی ها بیشتر  انسان؟؟!! حیوان تولید می‌کنند .

    وما همچنان در تختخواب ویران شده خود به تماشای  خلق دراز کشیدیم ، تنهارواخرین کسی را هم در این جهان داشتم گم کردم نمیدانم  اورا بخانه سالمندان بردند . نمیدانم در بیمارستان است ومیل ندارم بقیه آش را بدانم  او آخرین کسی بود که با من رشد کرد ‌هردو نماد تاریخ سر زمین‌ها بودیم !

    دیگر میل به زنده ماندن ندارم  فقط میخوابم  شاید در خواب رفتم ودر کنار فرشته میکاییل نشستم به تماشای خلق که برای منافع  اینهمه خون میریزند تا شمش های طلارا زیر دریا ها پنهان کنند ویا در کادر دیوارهای نم کشیده ، وسپس خود از گرسنگی جان بسپارند ،  طلا   طلا  همه عمر بشر دو پا طلا را پرستید نه خدارا ، چرا که خدارا ندید ، خدا در دل سودا زد،گآن پنهان بود  خدا در خانه فقرا گوشه  طاقچه  نشسته بود خدا در سینه بی کینه آن کودکانی بود که به دست حیوانات قرن بیست ‌یکم مانند بره سلاخی شدند ،

    نه خدارا به این آسانی نتوان یافت ،اما طلا آسان با آن می‌شود مانند پرنس ها وشاهان پر قدرت  روی صخر ها اربابی کرد ، می‌توان در زیر نام او  بر تخت سلیمانی نشست ‌رهبری کرد  می‌توان دخترکان بیگناه را کشت  همه کار می‌توان کرد غیر از اطاعت  وپرستش واقعی آن یگانه پنهان وپیدا ، ، پایا.ن / 13/10/2023  میلادی 

  • یک روز از زندگی من

    ثریا ایرانمنش  ،،،لب پرچین ، اسپانیا ،‌

    گرچه گرد آلود فقرم شرم باد از همتم ،‌‌/ تا به آب چشمه خورشید دامن ترکنم،

    واین همت بلند  مرا به سقوط آزاد کشید ودر ته چاه فراموشی  چشم انتظار گذاشت ،

    هرصبح درب خانه به رویم قفل می‌شود مرغان وپرندنگان  پس از یک شب  بی مخاطره به دفترشان وزندگی خودشان بر می‌کردند  من میمانم ،خانه خالی ، نانهای کپک زده  درون جعبه و اشغال‌هایی که بقول آنها بمن جان می‌دهند ،  

    نه آن زباله ها هیچگاه بمن جانی دوباره نخواهند داد  روح من سالهاست گم شده  حتی خودم نیز انرا تشخیص نمیدهم اضافه ماندم زیادی ماندم ، این ماندن ورفتن دست من نیست ،

    بارها و بارها تا پای مرگ رفتم از من قطع امید شد ومن صبح با چهره ای تازه  از اطاق بیرون زدم ،  دیگر انرژی گذشته را ندارم ،

     یک کلیه خودرا از دست داده ام  واین یکی هم می‌رود تا بپوسد  با پوسیدن آن منهم بوسه خدا حافظیرا بر چهره منفور این جهان میگذارم ،

     جهانی که لحظه ای بمن امان نداد ومن دقایق را دزدیدم در پناه گیلاسی  شراب  یا برندی  برای مدتی کوتاه در رویای  الکل آنها به آسمان‌ها پرواز میکردم سپس دوباره به نکبت  زمین باز میگشتم .

    در شهرک ما  هفته جشن  رقص واواز وبخور بخور ته مانده رستوران هاست   ‌وچند روز دیگر تمام می‌شود .

    مامان ،‌ناهار چی میخوری ؟؟!!!!  آنچه میل میل دارم نه اینجا هست ونه شما قدرت درست کردن اترا دارید ،‌

    برایت آش پختم     بشقابی لبریز از نخود و لوبیا آن وسط هم چند برگ له شده اسفناج

    برایت سوپ پختم کاسه ای لبریز از آب چند دانه برنج وچند دانه دال عدس بی نمک  بی مزه حتی زندانیان نیز انهارا نمیخورند ،

    چند نان صبحانه ،،،،، بوی نا وکهنگی درون جعبه  وسپس سطل زباله ،

    حسرت یک تکه پیتزا دارم .  حسرت یک تکه نان ‌پنیر خودمان را به همراه یک چای شیرین دارم ، اینجا خبری از چای نیست  همان کیسه های محتوی خورده چای  . همه چیز درون یخچال هست ،؟؟؟ هوموس ، کالباس، ژامبون  تخم مرغ  ومن هوس یکی از آن دیزی های کنار اجاق قهوه خانه هارا دارم  ، چه می‌شود کرد ؟! فعلا هوسها را باید کشت وبه انبوه جنازه ها نگریست که درون اتومبیل ها به قبرهای دسته جمعی روانه می‌شوند به سر بریده آن پسرک‌چهار ساله  به پیکر نحیف آن  زن بیچاره وبیگناه زیر چکمه های میخ دار جلادان تهی مغز وتازه از کارگاه بیرون آمده درون مغزشان  چیپس کار گذاشته اند ، بکش ، او‌میکشد برایش مهم نیست مادر یا خواهر خودش است یا چند انسان بیگناه دستور دارد بکشد ،.

    هوسهایت را مانند همیشه درون یک پارچه بسته بندی کن و در سوراخی به امانت بگذار  شاید روزی نوبت تو هم  ر سید و فهمیدی  از آمدن ورفتن تو وبین آن چه فلسفه ا ی بود ، این روزها باید پنهان شد وطبیعت ترا پنهان کرده همان دیدن چند برگ سبز از پنجره اطاقت کافی است ،.

    و…..یاران ودوستان وهمراهان  ودشمنان ،،،، همه  رفتند ، گاهی دلم برای یکدشمن خونی نیز تنگ می‌شود ،

    بلی ، درب را به  رویت قفل کردند تا ساعت هفت شب  کنارت لیوانی آب چند بیسکویت و داروهایت را گذاشتند وبای تا فردا ،

    درد میکشی یک قرص دیگر ودر آرامش بخواب ، هوای پاییزی نیز آهسته  آهسته از لابلای  پنجره وارد می‌شود  پاییز وقت ریختن برگهاست وزمستان فصل مرگ طبیعت وانسانها قوی وپر قدرت است  ،زمستان تو نیز نزدیک است   ، پایان 

    ثریا  دهم اکتبر 2023 میلادی 
     

  • حمله گروه آدمخواران

     ثریا ایرانمنش   لب پرچین  اسپانیار

    تنها چند خط مینویسم که ای پلید های بشریت  وتاریخ هیچ جانوری در جهان  نمیتواند دست به چنین  جنایتی بزند که شما زدید دیوانگان از خود رفته  ننگ بر آن رهبر اولیه شمار‌ ‌ننگ بر آنهاییکه شمارا تقویت می‌کنند بر ضد بشریت  هیچ حیوانی نمیتواند ششصد سر را از  پیکری در یک روز جدا کند وجنازه زنان کشته را روی خاک‌ها بکشد شما بیمارید  ، شمارحتی حیوان درنده  هم نیستید  جانورانی تازه شکل گرفته از ازمایشگاههابیر‌ون آمده  رباط های خونخوار با خون زنده اید با نوشیدن خون دیگران ‌اربابانتان باخون نوزادان وشما با نوشیدن خون دیگران از سر بریدن لذت میبرید  .ننگ بر شما نفرین بر شما  .

    همدردی خودرا بر  آن  بیچارگان ونفرینشدگان ابراز میدارم متاسفم همدری  خودرا با بقیه کشته شدگان به دست شما دیوانگان رها شده از قفس مدهوشk من  ابراز میدارم از  ازشما نفرت دارم از شما بیزارم  ای نشسته بر سر زمین مقدس ننگ ونفرت بر شما باد ،ننگ بر رهبرانتان وانهاییکه شما را تهییج می‌کنند با پولهای سمی نفرین  ابدی بر آن رهبر اولیه وپلید شمار باد که در صحرای سینا شمارا تربیت کرد  وبه جان بشریت انداخت  حال رباطه هارهم به کمک شما برخاسته اند ،

    گروه بر گوزیده  دنیا ایا هنوز  سیر نشده اید ؟! آیا هنوز خون میطلبید   هستند بیمارانی که در اثر  کم خونی جان میسپارند اما حاضر  نیستند خون ناشناسی را وارد رگهایشن کنند  هستند   دیوانگانی که یک وان  سر بریده  برای خوراک شبانه خود کنار گذاشته آند اعم از کودک زن نوزاد ومرد .نفرت بر شما باد ، پی ، او ال ،. نفرت بر ان خدای دیوانه ‌و خونخواار شما 

    نیمه شب دوشنبه هشتم اکتبر 20233 تاریخی که بشریت فراموش نخواهد کرد .

  • درب های بسته

     ثریا  ایرانمنش  ، لب پر چین  ، اسپانیا .

    دوش چشم خود ز خون دریای گوهر یافتم /  منبع هر گوهری دریای دیگر یافتم ،

    این چند دربا که برانداز گردم از سرشک / گره کشتی یک  گرداب منکر یافتم ،

    تمام شب  

    چشم به سقف نا مریی اسمان درب های کائنات  دوخته  بودم  در انتظار باز شدن  دری را زدم همه دربهارا زدم  جوابی  نیامد   مشت بر همه دیوارها کوبیدم ، بیهوده بود  همه گفته ونوشته  بودند که در ساعت پنج صبح درب های کائنات  باز می‌شود سپس آوا وناله ترا فرشتگان به عرش اعلا میرساند ؟؟؟!!

    انهم یکفریب بود   حلقه بر هر در مزن ،همه مرده اند  کائنات  ویران شده  دیگر  هیچ دستی مرهمی بر زخمی نخواهد گذاشت   بیهوده ناله مکن ، بیهوده التماس مکن  دست ، را از حلقه ها بیرون بکش   رویترا به خشت های طلایی بچرخان آنها معجزه می‌کنند ، از یک سو خودرا رها میکنی واز سوی دیگر  میل به بند داری  همه 

     جا  در سکوت است  باکدام  کشتی میخواهی خودرا از این گرداب نجات دهی ؟ 

    نه شنا،گر ماهری هستی  ونه میتوانی از ارباب جانت خودرا نجات دهی  سعی کن فرو نروی باید گم شد  از دیده ها نا پدید گردید  تا جستنی شوی ،‌گمشده را میجویند   انگه در تو گمشده دیگر قابل  بر گشت نیست  جستن و   جستن تو بیفایده بود  به ندای نادیده گسی که   چیزی نبود  حقیقت زندگی گم شد  وحال ما در ژرف بارترین  دوران تاریکی  چیزی را نشخوار می‌کنیم که نمیدانیم چیست ،

    دیگر هیچ بحری آشنا نیست هیچ کوچه ای را نمیشناسیم حکومت او تمام شد  ودرها همه بسته شد اند خود اونیز بیماروچه بسا مرده است  وقدرتمندان  دیگری به زور جنازه اورا نگاه داشته اند ، 

    حلقه به هیچ در مزن  این حلقه های غریبانه را که میکوبی تنها برایت خستگی میاورند ،

    بخواب ، سعی کن بخوابی بیداری  لطفی ندارد  در بیداری چیز قابل لمسی نیست  گوشتها متعفن والوده  با زیور طلا بوی گند خودرا پوشانده اند ،

    هر که در ره عشق  ذره شد . / پیش خورشید پای کوبان نیست ذره شو که هوای جانان را  بجان کشیده و زنده شوی ،

     ذره شو 

    کور است کسی که ذره را ببیند ودرونش را نشکافد تا   صد ها هزار ذرات نور را بچشم دل ببیند مهم نیست  یکصد ‌هزار صد سوی یک ذره کامل از نور خورشیدی ، به درونت سفر کن بیرون خبری نیست  ،هرچه هست فریب است ریا ست ودروغ …..پایان 

    یک روز صبح چهارم اکتبر 2023  میلادی  

    برو بخواب  خواب بهترین رویاهاست  ،

    ثریا ،‌اسپانیا 

    اشعار ! به گمانم از عطار باشند ؟! 

  • خانه همسفران

     ثریا ایرانمنش،  ، لب پرچین ، ساکن اسپانیا ، 

    عکسی از درون اطاق کوچک خودم »

    ، بقول سهراب سپهری .« 

    زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ ،

    پرشی دارد براندازه عشق ،

     زندگی  چیزی تبست  که لب طاقچه  عادت  از یاد من وتو برود ،…….« زنده نام سهراب سپهری » 

    اما زندگی کم کم از یاد من رفت ، اطاقم را فراموش کردم و عادتهایم گم شدند ،  در میان قارچ های سمی غربت و قارچ های مسموم هوطنانم  بکلی از یاد بردم یک انسانم ..

    آرام آرام وبه نرمی بی آنکه احساس  کنی قد مهای مر گ نزدیک می‌شوند ، زیر أفتاب پاییزی پیکر سردم را رها می‌کنم   تا حرارت نا چیز آن انگشتان  سردم را گرم کند ،

    نمیدانم چرا بیاد ترعه  ونیز افتادم ، آن روز ها چقدر برایم ترسناک بود ، امروز  ارزوی دیدارش را دارم ،‌

     آن روز ها رفتند   ومن در غبار عادت بی اعتباری و بیکس کم کم ، گم شدم 

    همیشه در انتظار یکنفس تازه بودم    ناگهان آن نفس های تازه نیز مانند کبوتران  پرواز کردند  باز تنها ماندم ،

    حال حتی یک درخت نیست که من در مجاورت آن بنشینم وافسانه سرا باشم . همه شب در سکوت وتنهایی دریاچه  های شعورم   پیوسته بهم میخورند ،  بنویس فردا خواهم نوشت ،

     رها کن دنباله آن باد بادک مهر پوشالی  را ، نفس بکش 

    ابر ها روی آسمان جمع می‌شوند مژده یک باران را می‌دهند  وناگهان هوا صاف شد آفتابی داغ روی تختخواب من مینشیند 

     لحظه های کوچکی که با آنها  در نهان عشق داشتم ناگهان گم می‌شوند ،

    پاییز بهار عاشقان است ومن عاشقترین عاشقا های روی زمینم ،

    ابرها ها رفتند أفتاب پریده رنگی  فرا می‌رسد کمکم  پر  نگ می‌شود ومن  دوباره روی صندلی هر روزه خود مینشیم  و وبه زوزه گرگها وپرواز کبوترها گوش  فرا میدهم ،.

    دیگر عشقی در سینه ام نیست ودر اطاق تنهاییم نیز  طپشی  نیست  تنها نگاهی به عروسکهای اهدایی خرس های کوچک  میاندازم دوستان منند ،

    یک هوای صاف و یک کبوتر  ویک پرواز ،  باقی همه افسانه است ، افسانه خود زندگی یک افسانه تهی واحمقانه است ،

     چه خوب هیچگاه اسیر آن نشدم آزاد زیستم  بندها را گره ها را ،از  هم گسیختم   حال در پشت شیشه تاریک تاریخ  که گاهی نور وروشنایی است وخبری از آن سیاهی ها دروغین نیست ،

    ایستاده ام 

    ای شروع لطیف ،  جای الفاظ  بزرگ  خالیست .پایان 

    ثریا  30 sep. 2023    میلادی

  • یک پنجره . یک خانه .

    ثریا ایرانمنش . لب پر چین . ساکن اسپانیا ویا مقیم .

    گفته بودی بسرت  آیم اگر جان بدهی  / خط تو  نامه تو ، پیک تو ، پیغام تو کو ؟!

    برایم پیام دادی بنویس ،  چه بنویسم ؟ از کجا ! کدام  سو ‌کدام شهر وکدام دیار وکدام  انسان ؟  همه چیز محو شد 

    هرچه بود گم شد وجهان مسخ شد دنیا ایستاد  در سر زمین پهناور و آن دشت پر شکوه چادری سیاه با کلماتی  نا مانوس پهن شد وعده ای گرگ وحیوان درون ودور آن میرقصند گاهی یکدیگرا تکه تکه می‌کنند ومیخورند  زیباترین زنان و دختران  را درکنج  زندان برای همخوابگی جمع کرده آن تا نوزادانی برای فروش در بازار برده فروشی نوین  بوجود آورد .‌

    صدای موسیقی خاموش شد وصدای و سیمای  آن مرد زیبا وبی همتا برای همیشه در قعر تاریکی ها فرو رفت  چه زیبا می ایستاد و

     چه افتخار می‌کرد که بزرگ‌ترین نگین خاور میانه را در میان دست‌هایش دارد ، مار وحوا  بر پاهای او پیچیده بود خون اورا مکید  واورا راهی گورستان کرد وخود با جانوران هم آواز شد ودر  پس  آتش آنها رقصید .

    از کدام جنگلزار زیبا ولبریز از گل بنویسم ؟ از آسمان خشک و بی ستاره پوشیده  از ابرهای سمی بی باران ویا از ریا کاران ورباط های اطرافم ،

     از زمین های خشک باران نخورده ویا جنگل‌های سوخته  ویا از آسمان خراشهایی  که مانند تیر چراغ های قدیم  بالا میروند   گلهای زیبا ‌درختان گم شدند ، تمام شب نخوابیدم وبه دنبال یک سوژه بودم ، سوژه آی دیگر در میان نیست  دیگر بنی آدم اعضای یکدیگر نیستند چرا که از یک گوهر نیستند ،

    خودرا به تماشای یک دهکده روستایی مشغول کردم  زنی داشت در تنور  باغ خانه آش ماهی سرخ می‌کرد گربه ها با هم شوخی میکردند  کلاغی دم گربه را گاز مبگرفت ومرغان و‌کبو تران و سایر پرندگان با هم در کنار یکدیگر  چشم به دست آن زن دوخته بودند بی آنکه یکدیگرا تکه پاره  کنند ، آرزو میکردم آیکاش همان گربه بودم در کنار آنها ،

    همه دیدگاه من همان پنجره همیشگی  است ‌انتظار ، انتظار و  بلی انتظار  . معجزه ای اتفاق نخواهد افتاد و دیگر زندگی چهره ای ندارد که بمن  نشان دهد همه چهره های زشت وزیبای انرا دیدم  دیگر کسی یا چیزی وجود ندارد تا به او بیاویزم  وداخوش باشم  رویاهایم نیز کششی ندارند  تا مرزی نا شناخته میروند ونا امید بر می‌کردند ،

    نوشتن من دیگر چیزی  را عوض نخواهد کرد . همه رفتند ، همه رفتند  ، روز گذشته برای  دوستی پیام دادم که مدتهاست  از تو بیخبرم    وحال من هم خوب  است در جوابم نوشت که امروز در خانه نیستم ؟!؟!  مدتی به این پاسخ نگاه کردم امروز دیگر به هرکجا که بروی آن لعنتی همراهت هست چرا حتما  باید درخانه باشی  معنای آن چیست ؟ شاید به خارج رفته ای شاید اجازه نداری  از آن آدمخواران میترسی ؟  نه تعجبی نکردم از این گفته ها زیاد شنیده آم هرکسی سر درون کاسه خویش کرده وهرچه را که برایش میریزند نشخوار می‌کند  ، شاید من آخرین نمونه یک انسان باشم که هنوز عاشق مرد شریفی نظیر رضا شاه بزرگ ‌‌پسر او شاهنشاه  بزرگ‌ترمان هستم دیگران فراموش کردند امروز  به سبک عرب های بیابان گرد وسوسمار خور وتازه به دوران رسیده روی لیوان قهوه خود ورقی از طلا میگذارند ؟ وسوسمار ها را  پوست گرفته به چنگگها آویخته تکه تکه بمردم بینوا میخورانند  تب طلا  همهرا در بر گرفته دیگر یک سیاستمدار شریف را نخواهی یافت   ودیگر نمیدانی مرد وزن چه شکلی دارند همه یک شکل شده اند  فرقی بین آنها نیست  رنگ‌ها نیز مخلوط شدند  یک جهان بلبشو وحشتناک که از ترس وبیم  باید در کنج خانه ات پنهان ش‌ی .‌دیگر موزرات یازده ساله برایت سونات نمیزند هر چه هست تکرار   وتکراری  عریانی و یسکی و سیگار ، وسکس ،‌نه عزیزم چیزی دیگر وجود ندارد تا در باره آش بنویسم دریغم می اید احساسات  پاک و دست نخورده خودرا عریان ساخته جلوی پای این حیوانات بریزم . عمرت پایدار  ،

    ثریا 28/sep.2023 میلادی 

  • دل تنگم هوای خانه گرفت

    ثریا ایرانمنش . لب پر چین .‌ساکن اسپانیا .  /

     شب است و‌دل  تنگم هوای خانه گرفت .‌/ دوباره گریه بی طاقتم بهانه گرفت !

    کدام خانه ؟  خانه ای نیست  آواره ای بی پناه ، درد رهایم نمیکند ،  او خوابیده وفردا اینجا را ترک می‌کند نمیدانم آیا باز اورا خواهم دید .  

    کسی نمیداند هیچکس از فردای خود با خبر نیست ، رویا ها تمام شدند ،‌افسانه ها به پایان رسیدند  خاطرات شیرین گم شدند وخاطرات تلخ مانند جانوران گزنده جانم را میمکند ،

     رهایشان کن ، دل به رویا بسپار  حتی رویا هم نیست ،  رویاهاها  همه بر باد شدند  همه سر هایمان روی یک صفحه نامریی به دنبال چیزی یا کسی میگردبم  مردان وزنان آدمخوار در سر زمین ما مشغول چرا و بردن وخوردن هستند وادای ستارگان سینما را در میاورند  با ابروها کلفت قجری  زیر چادر سیاه  نقش فاطمه  را بازی می‌کنند همچنان فاحشه های دوره گرد  ،

    خانه ! سالهاست که نمیدانم خانه چه بویی دارد  وماههاست که نمیدانم اشپزخانه چه بویی  دآرد ‌، مقداری غذا برایم میسازنذ 

    و روانه سطل زباله می‌شوند  یا آنقدر شور است ویا  آبدا معنای غذا را ندارد ،

    فردا او می‌رود بی آنکه یک ساعت در کنار هم با هم سخنی بگوییم  من خسته  بیمار واو پرستار  ،  یکی هم به مرخصی  رفته ، دیگری مسافر  همیشگی است  نوه ها به دانشگاه باز گشتند  بی آنکه من  بزرگ شدن انهارا ببینم ،

    همه در خانه های خودشان  با تابلت هایشان  با دوستانشان ،

      مشغول بودند .

    زندگی چه زود به پایان خود نزدیک شد   ،،،،،مهم نیست چیزی دیگر وجود ندارد تا برایش  دلتنگی کنم خاطراتم بو گرفته وکهنه شده مانند لباسهایم  باید انهارا درون چمدانی بگذارم ،

     نمیدانم نصیب چه کسی خواهد شد ،  شال های ابریشمی   گران قیمت عاشق شال هستم ،مهم نیست شش ماه است تنها راه بیمارستان وخانه را طی کرده ام  به همراه ساختمانهای تازه سر بفلک کشیده،  زندگی چه بی مقدار وبی ارزش است ،

    ضعف دارم ، قرص خوردم  شاید بتوانم بخوابم ، و،،،،،،، فردا او خواهد رفت  کی وکجا دوباره یکدیگر را خواهیم دید ، او که اولین شادی بخش زندگی من بود و مرا به زندگی متصل مرد  چقدر از هم دور بودیم همیشه بعد مسافت داشتیم ،.

    حال تهوع دارم  تهوع من از زندگی است ، زندگی بدون عشق بدون هدف وبی هیچ آرزویی ،

    رویارارنیز به دست آب سپردم .

      پایان . ثریا ، اول مهر ماه ، برابر با  بیست وسوم سپتامبر 2023 میلادی 

  • گفتاری دیگر

     ثریا ایرانمنش ،‌لب پر چین  .‌اسپانیا 

    در گلشن امید ما بجز مشتی خار وخس نماند  /  محنت زده سر به گریبان   به ماتم گلها نشسته ایم 

    نیمه شب گذشته  دوباره  به گفته  های او‌گوش  فرا دادم  قدرت بیان ، معلومات و  اعتماد به نفسی که او در خود دارد مرا شگفت زده کرد بی اختیار  میل داشتم خم شوم وبگویم  جانا خوش نشستی به تخت   واقعا لیاقتش رادارد .سال‌های  متمادی آست که کشمش من  با دوست  ودشمن  ادامه دارد  ودر  مرافعه هستم من او را پذیرفته ام دیگران اورا  طر د ساختند تنها گذاشتند وبق‌ل خودش حتی یک رسانه کوچک به او ندادند تا او خودرا معرفی کنند  امروز شهره خاص و عام  است وسومین کتاب او نیز به زیر چاپ رفت چقدر برایش خوشحالم .

    نمیدانم عمر من کفاف  خواهد  داد تا  آرزوهایم را ببینم تنها  د  ل به او بسته ام وایمان به  او دارم  در این بلبشوی وحشتناک که هر گوشه کسی به نفع کفتار پیر ویا  آن نازنین شازده مزرعه  دارد خودش را پاره می‌کند ،‌ عجیب است شما رفته اید  شاه از جهان رخت بربسته  حال چهار پنج زن  مکش مرگ ماکه با کارخانجات   مد و زیبایی همکاری دارند ونوکران دست به سینه گلو بالیسم جهانی هستند  از راه دور فرمان می‌دهند  شعار را عوض کنید از این خیابان بروید به آن کوچه بروید ،وما در فلان روز بر خواهیم خاست ، بلی از رویتش خوشخوا بتان !!!!! و نوکران  خریداری شده غلامان  درگاه یونجه خوری  فورا  میتینگ وراه پیمایی راه میاندازند  ونه ، عزیزان ، دیگر شاهی وجود نخواهد داشت  بقول  ملک فاروق مرحوم تنها پنج شاه در جهان باقی میماند چهار عدد در کارتهای بازی ویکی در امپراطوری کبیرانهم جمهوری تاجدار  نه بیشتر ،  ، اگر کسی خیال تظاهر داشته باشد که از یکماه قبل  خبر نمیدهد  ودشمن را آگاه نمیساز پس کاسه ای زیر نیمه کاسه  خوابیده شما نوکران ‌جیره خور  همان ملاها وسپاه  آدمکش هستید لعنتی ها . انگار که ماری انتوانت سر از خاک بر دارد وبرای ملت فرانسه نسخه بپیچد  ، روزی  ملتی داشتیم سر زمینی داشتیم و  امروز  وجود نداریم مشتی جسد  دور خود راه میرویم  وبا کمک موادخودرا میسازیم میرقصیم روی جنازه های آنهایی که دل در گرو خاک میهن دارند .

    لعنت بر تو فرح طباطبایی دیبا ، لعنت ابدی بر تو  ،

    دیگر هیچ ،‌پایان 

    گاهی برای رونق اهل  بزم  خاک  چون  شمع /   گاهی  به عشق  دولت  بیدار چو‌پروانه سو ختیم .

    پایان  18/09// 2023 میلادی 

  • شاه اسلام پناه

     تابش چشمانت  را به ریگ ها وستاره ها بسپار ،ترا‌ش رمز انها در شیار تماشا نیست .

    نه در این خاک رس  نشانه ترس

    ونه بر لاجورد بالا نقشی شگفت  ،،،،، در صدای پرنده فرو شو،،،،،،،، در میان اضطراب آنها بال و پر ی  دیده نمی‌شود

    سیاهی خارها میان  چشم‌هایت  ….. ، ودیدارهر  سایه بر تو نمی افکند .

    میان خوشا وخورشیذ  سایه تردید از هم درید ،،،،،،، و،،، در میان خنده ولبخنذ  دره ای ژرف پدید أمد .

    ما ها ست که همه چشم به آن شاهزاده اسلام پناه دوخته اند تا  بر اسب سپید بال دار ناگهان از آسمان فرودداید وجهان هستی را گلستان سازد ،

    او چیزی از خودش ندارد  واز خودش نیز مایه ای نمیکذارد عده ای  فرصت طلب اورا باد می‌کنند سپس دوباره خالی می‌شود ،

    امید به دیگری داشتم  تا بر خیزد  گویا او نیز مانند من فهمید جلوی آن ملت چه زر بریزی چه کاه  تنها نشخوار می‌کنند اما چشمانشان مرتب به اطراف میچرخد ،

    آیکاش بر نخیزد  آیکاش روی هما ن صندلی  بنشیند وبنویسد سر گذشت ملتی را که مانند نهنگها خود کشی کردند .

    نه ‌ومن اعتقادی به آن کلمات  ثبت  ‌و میخ شده رباطها و با اذهان آنها ندارم ومیدانم  که چه سر نوشت شومی در انتظار سر زمین من است   سرزمینی که به هنگام ترک آن آرزو کردم هیچگاه روی مردم انرا نبینم ،،،،،،دعایم مستجاب شد 

    جال خودرا آبی کننند سبز کننند قرمز کنند  وبه دور سه حرف بچرخند ونامش را بگذارند نماد آزادی  آلبته  زنان شهامت بخز ج  دادند   اما خوب آنها هم   اعتقاد و اعتماد و منافع خودرا بیشتر  در نظرداشتند  امید است که پیروز شوند ، ما بخیل نیستیم . 

    در میان  ملافه های رنگ و وارنگ کتابها  و انواع و اقسام  اسباب بازی ها  در انتظارم !!!!!  یا مرگ یا زندگی ، بین این دورا دوست ندارم افتادگی وخم شدن برای من از مرگ بدتر آیت ،‌

    و،،،،،دیگر هیچ آیا روزی فرا خواهد رسید تا ترا دوباره ببینم ؟! .    پایان 

    ثریا  ، پانزدهم سپتامبر 2023  میلادی . اسپانیا

    اگر اشتباهاتی  در این نوشتار هست  انهارا نا دیده بگیرید ،،،،، بیمارم ، شاید آخرین قصه باشد ویا شاید شروع یک داستان …….

  • أخرین پیام .بتو که هیچگاه مراندیدی

    ثریا ایرانمنش  ، لب پرچین،  ،‌اسپانیا .‌در بستری از بیهودهگی

    سر انجام در أخرین لحظه پیام من بتو رسید آمدی اما  .‌اماسخنان تو تنها در پیرایش و ویرایش انقلابی بود که در پیش روی دارید .‌

    از نظر من انقلاب نیست یک جا بجایی  ویک معامله پایایی پای است پبیشتر وارد معقولات سیاست نمی‌شوم  چون حوصله‌این زباله هارا ندارم آمیدم بتو بود ضعیف عمل کردی از هر شاخه به شاخه دیگر پریدی با همه خس وخاشاکها نشستی  امیدوار بودی که بتوانی این جماعت گرسنه را بر سر یک سفره بیاوری ،……نشد 

    هرکسی بر اسب خود سوار بور حال این اسب یابو و یا قاطر ویا یک الاغ چشموش بود وبس‌ی سود ‌زیانش میگشت 

    و تنها ماندی با همه آن افکار بلند و  واسترلیزه خود . 

    چه خیال کردی کنار کوه اولمپ در کنار تزار یا مارک انتونی ویا بقول خودت در کنار  جفرسونه ایستاده ای  ؟ نه عزیزم درکنار عباس کله پز و مصطفی جگرکی و حسین کله پاچه  خور با تشنه آش  وهم زدن حلیم حاج آقا و فواحش  تازه مسلمان شده حلیم پز ونذری پزون   در زیر چادر خش وخش وبغل خوابی های متعفن ‌بد بو      

    تو پاکیزه بودی  ، همسایه ات بودم . گاهی یکدیگر را میدیدیم دو خواهر داشتی به دنبالم بودی  من از ان چشمان زرین میترسیدم ،

    یکی از خواهرانت به خواستکاریم آمد هردو بچه بودیم  مادرم گفت این هنو ز « تکلیف»  نشده برادر شما  هم هنوز بچه است مادرم قول مرا به حاجی برنج فروش بازاری داده بود .

    از هم جدا شدیم فراموش شدیم  تا در فیس بوک  دو انسان بالغ یکدیگر را دیدند  ….اه خدایا اورا کجا دیدم ، چرا آنهمه دل به او بسته ام او از کجا آمده ،

    امروز روزهای آخر را میگذرانم  فریاد کشیدم مرا به بیمارستان و شهر مردگان نبرید مرا لباس بپوشانید و روی تختخواب خودم بخوابانید و …

    برایت پیام فرستاد جلوی پنجره خانه ات برایم شمعی روشن کن  من در میان شعله های شمع ترا میبینم واز تو خواستم گه قلم را بر زمین مگذار  قلم حرمت دارد هرچند تبدیل به دکمه شده است ،فراموش کن آن روزهای آفتابی  خیابان وسیع را  فراموش کن خانه پدری را  اما ،،،،،مرا فراموش مکن تنها کسی که مانند یک بنده ترا

    دنبال گرد وسپس جان داد ،

    بدرود دوست من  

    ثریا .شنبه  ۹/سپتامبر 2023 برابر با شهریور ۲۷۵۷ خورشیدی

  • اهای مسلمانان گریه کنید ؟!

    ثریا  ، لب پرچین و  اسپانیا یک یادداشت ک‌وتاه !

    ماریا خمینز  خواننده مردمی  چیزی در حد سوسن وروحپر و و غیره  دورو ز پیش عمرش  را به تمامی مسلمانان جهان داد ،

    اما تشییع جنازه ای  ک ه از او شد تنها از یک راهبه یا قدیس  میتوانست باشد  جنازه او هم اکنون در کاتدرال  بزرگ سیول است ‌جمعیت موج میزند گیتاریستی  سر جنازه او مینوازد  میزند مردم دست میزنند ویرایش اشک میریزند ،

    سالها روی صفحه کابارهها کازینوها وجشنها  آواز خواند  ‌صدایش  هرصبح از رادیو پخش می‌شد ،

    کسی به او‌نگفت گناهکار آست مانند  خواننده ایتالیایی کاررا  بلکه مجلل تر از او اورا به طرف  خانه اخرت میبرند   . کسی اورا بجرم  خوانندکی وعریان بودن اعدام نکرد،‌

    این است فرق  ملتی که با انسانیت ودموکراسی  خو گرفته مردم بر قانون حاکمند  مردم  تابع یک رهبر نیستند مردم  با میل خودشان زندگی می‌کنند ،

     واقعا جای گریه دارد  ،

    ماریا کالاس  بزرگ‌ترین  سوپرانو خوان جهان در غربت در بی صدایی جان داد  تنها چند خط نوشتند چون غریبه ای سر گردان بود .

    به هر روی من به عقاید این ملت احترام میگذارمً وانها را  واقعا ازصمیم قلب تحسین می‌کنم، 

    مرگ مر ا بتو چه کسی خبر خواهد داد ؟ در این غربت  .

    صدای خواننده همراه گیتار در کاتدرال پیچیده  وخودش در یک تابوت از چوب ابنوس زیر خروارها گل وشال وابربشم بخواب ابدی رفته  حتما روحش در آنجا شادوخندان است ،

    همین 

    فر ق آست  بین سنگها ، فرق  است بین  رویا ، فرق است بین انسان ، فرق است بین !!!!!گلها ؟ 

    پایان 

    جمعه هشتم سپتامبر میلادی 2023 🙏🌷💕💐 

  • دلم گرفته ، ای ساقی

     

    ثریا ایرانمنش . لب پرچین ، اسپانیا . / هفتم سپتامبر 2023 میلادی  درجه حرارت 27  ساعت نه صبح !

    ————————————-

    خوب ! 

    نمیدانم ،‌نمیخواهم بدانم  که ساز کهنه عشقم شکسته ،  اما زمانه انرا می‌شکند  ، بد جوری  هم می شکند  دراین هفته دو تن از بهترین وبا سابقه ترین گویندگان ،وخوانندگان این سر زمین را از دست دادیم   هنوز یکی را بخاک نسپرده   شب گذشته دومی  هم رفت  هردو  سن چندان بالایی نداشتند هفتاد را کمی رد کرده  بودند !؟

    هردو دلی لبریز از عشق داشتند ، هردو تنها مانده بودند درکنج خانه با حقوق باز نشستگی  هر دو شیفته  دیده شدن بودند بخصوص آن برنامه ریز وگوینده هرصبح کانال پنج گویی مانند خورشید طلوع می‌کرد همه اطرافش روشن می‌شد همیشه میخندید زیبا بود خوش سخن ‌حاضر جواب .   واقعا گل أفتاب گردان بود ،‌افسوس جوان‌تری را بجای او گذاشتند ، چون پیر شدی حافظ از میکده بیرون شو ،

    ما قبل از پیری از میکده بیرون شدیم  آنقدر جوان بودم که در کنار دخترانم با شلوار حین ویک تی شرت کسی  تشخیص نمیداند کدام مادریم !!! 

    گذشت ،گذشته ها گذشته ، امروز در  میان  اشغال دانی یوتیوپ عکسی  از داریوش رفیعی دیدم ،،،،اه ناگهان چهره پدرم در نظرم  جلوه گر شد هردو هم شکل  هردو همشهری هردو زیبا وشیک پوش هر دو عاشق پیشه  ‌هردو در سن سی ویک ودو سالگی به آسمان پر کشیدند ،

    خوب من خیلی کم اورا میدیدم ،  درخانه نا پدری حضرت والای شاهزاده قاجار   در میان حرمسرای او گم شده بودم  .

    امروز چندان حال خوشی ندارم درون قهوه ام مقداری کنیاک ریختم وسر کشیدم تا دستهایم توان  نوشتن داشته باشند ، نمیدانم  تا چه موقع زنده میمانم  ،  اما درهمین  اوقات  کم هم باید از زندگیم لذتی ببرم ، هنوز دلم در سینه از عشق میلرزد  وهنوز امیدوارم که روزی پزشک بمن بگوید که معجزه شد !؟؟؟! 

    اما این روزها  از معجزه خبری نیست معجزهها  در کنج مسجد  پشت منبر  اتفاق میافتند   یا در حرم مطهر  معجره ها  مانند موشک ناگهان حمله ور می‌شوند  چه خوب که من در پستویم پنهانم .

    ناگهان همه چیز در مقابلم ویران شد  آسمان جای خودرا به خورشید داغ داد وباران های  ساختگی ویران می‌کنند اتومبیل‌ها با سر نشینان روی هوا در پروازند  سفر بیمورد است  

    تنها در میان اشعار سهراب سپهری غوطه میخورم که لحن خاک را خوب  میفهمید  و زبان آتش را ومزه وطعم علف  ورویش سبزه را از  زمین میان دو‌کرم خاکی ،

    حال دیگر در میان  انسان‌ها چیزی از انسانیت باقی نمانده  جانورانی هستند که بجان هم  می افتند شیره یکدیگر را میمکند  خسته ودرمانده به کنجی می افتند ونامشرا میگذارند ،،،، چی !!؟ مبارزه با زندگی .

    من با آن قدرت جادویی  که در سینه دارم  پاهای لرزانم را میکشم  تنها هستم  تنهای تنها همه زندگی خودشان را دارند  با ترتیب دادن یک سازمان  بین‌المللی  ما فامیل ساختیم   امریکا ، روسی، اسپانیا انگلیس ،  بد نیست  سر یک میز مینشیند   اما همه  تنها با یک زبان  سخن میرانند انهم زبانی که در حال حاضر زیر پرچم آن نان بیات را میخوریم ،؟!

     هیچکدام هم به دنبال هوی  وهوس نیستند  همه مشغول بیگاری  وپرداخت مالیات آب وبرق وبیمه وغیره میباشیم ، مهم نیست چی میخوریم  مهم نیست چی مینوشیم  مهم این است که پر شویم ، اما سبکبال بی هیچ احساس گناهی  زمان را طی می‌کنیم   سه سال است که در این دهکده منتظر باران نشسته ایم دریغ از یک قطره آب ،

    نه رودخانه هست ونه آبشار ونه سد که ناگهان بر سرمان فرود اید .

    هفته ای یک بار انهم خیلی کم باید باغچه کوچکمان را آبیاری کنیم . گلهای شمعدانی پژمرده ،  وبقیه مهم نیست  ،نه هیچ چیز دیگر مهم نیست  ، .

    در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد / حالتی رفت  که محراب  به فریادآمد 

    از من اکنون طمع صبر ودل وهوش مدار 

    کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمده 

    و…..این ارم وسر لوحه این چرندیات من  است ، اه راستی تا الان هفتصدهزار و پنجاه ویکنفر انهارا خوانده اند ، ؟!      خوشحالم حد اکثر  خطی از جنایت ‌جرم وبیشرمی در میان آن خطوط نیست ،

    بامید آزادی سر زمینم ایران  اگرچه نباشم و پاینده  باد ایران زمین  وپرچم سه رنگ شیر وخورشید .

    و،،،،،خوب حضرت ولایتعهدی هم در میان  حرمسرای زنانه خود گاهی  پیامی میفرستند تا دلمان کرم شود  ودوباره به تخمه شکستن مشغول میشویم ،

    از پر نویسی پوزش میخواهم  هوا سخت دلگیر ودل من گرفته  و،،،،،،،دیگر هیچ ‌نباید بر هیچ پیچید .

    پایان ، ثریا ، ساکن اسپانیا

  • بازارچه سیاست

    ثریا ایرانمنش لب پرچین ، یک غروب تلخ .

    خیلی گشتم تا صفحه را بیابم ‌برایت بنویسم سیاست کار تو نبود ونیست  کسانی که وارد این بازار خود فروشی می‌شوند اصالتی ندارند مخلوطی از جفت گیری قاطر  ویابو احیاناً  مخلوط جفت گیری یک اسب چند رگه یا شتر یا الاغ  هستند  ، تو اصیل بودی واین اصالت تو نمیگذاشت مانند آنها شوی فریاد میکشیدی ،بتو گفتم قلم را کنار نگذار بنویس  بنویس حد اقل  امروز ترا در ردیف چند حرام زاده  به صف نمیگذاشند ،

    چه چیزی را میخواستی به دست بیاوری  درغربت ریشه کرده  بودی 

    حال امشب برایت گریستم چقدر تنهارماتده ای غیر از چند بچه خورده پا واحتمالا  چند  مرد یهودی  ویا چند سیاستمدار از صحنه خارج شده  در کنارت می ایستاد تا بر زمین نیفتی ،.هنوز دیر نیست قلم را زمین نگذار  بنویس  بنویس بگذار روزی من به آن افتخار کنم ..

    بنویس  ، تا کجای کتاب دوم  یا سوم رفته ای  باید قفسه ها از نوشته ها واشعار تو پر شوند .‌ 

    وشنبه چهارم  سپتامبر 2023 میلادی 

  • روزی دیگر

     ثریا ایرانمنش ، لب پر چین  ؛ اسپانیا   به تاریخ 3/9/2023 میلادی

    —————————————————————————

     چه خوب از  از آن ماه لعنتی  خارج شدیم حال در انتظار بارآنیم هوا گرفته ودلگیر  اما بارانی  در کار نیست  در عوض در شمال سیلها  خانه هارا روی آب  میغلطانند این نوع باران جدید وقرن بیست ویکم است دیگر نم نم بارانی در کار   نیست تا دلی راتازه کند ،

    غباری غم انگیز  شب وروز ها راه بهم متصل کرده است  درست گویی  با رانی از غبار بر سرت فرو میریزد

     هنوز در انتظار رویاها  که پاره نشده  زنده نشسته ایم من هنوز بر صندلی ام  میخکوبم  پایانش  را نمیدانم ،

    همه ریشه های عشق و روشنایی ها پوسید ‌فرو ریخت  وصدای بی صدای در انتهای جاده خاموش ماند 

    مرزها دیگر نا پیدایند  هر مرزی را میتوانی   باز کنی  دیگر در پی گمشده خویش نکرد چونکسی گم نمی‌شود  همه کشته می‌شوند یا با مرگها ‌بیماری های ناگهانی به درون تابوت می ‌روند ،

    هفته گذشته بانویی  زبیا رو جهان را به درود گفت در  بیهوشی از د نیا رفت  اورا درون یک صندوق سر بسته درود خاک غربت گذاشتند اگر نمرده باشد چی ؟ اگر ناگهان زنده شود از ترس قالب  تهی می‌کند .

    او دیگر نمیتواند هوا  را از خود عبور دهد . 

    منهم در پستوی   تنهایی خویش  به جدال با درد های مریی‌وتا مریی مشغولم  انگار که وجودم میل ندآرد جهان را ترک کند  چسپیده  در حالی که زندگیم  همه  فریادی بی جواب بودوناله هایم بی پاسخ ،

    در افکار خود غوطه میخورم وشبها که خواب از چشمانم میگریزد  به تماشای  ستاره شنا سان رمالان ‌فالگیران میرو‌م که صفحات مجازی را پر کرده اند خیلی با مزه هستند .

    نه ! نمی پرسم من کجا بودم ، کجا نشسته ام  ودر انتظا ر  کی تنها گوش  میدهم  دلهاییرا شاد میسازنند  آنقدر که  گیر بیداریم تبدیل به یک خاموشی می‌شود .

    نمیدانم و هیچکس نمیداند اما شاید من سایه یک خطا بودم  یکسایه گمشده .

    هوس شعر ندارم هوس خواندن ندارم هوس تماشا هم ندارم  دلم سنگین وساکت است .

    تحملم زیاد ‌قدرتم  بیشتر از تحمل  ،،،،،،، پایان ….. یکشنبه دلگیر وتاریک 

  • راز پرچین

    ثریا ایرانمنش ، ( لب پرچین )   اسپانیا   به تاریخ 30/ آگوست ،‌ 2023 میلادی ،

    چه قدر به بیراهه  ها رفتی ، پرنده  جان  او که  نامشرا  را نمیدانی   و رهگذران  بی هویت ‌و راهی از  او جدا  ،‌مسافری  میان زمین و‌اسمان  وسنگینی دلهای لبریز از جویبار .

    در این باغ نا تمام تو ای  پرورده دستهای پاک ، ای کودک شاخسارهای پر شکوفه   ای تنها ترین  موجود  بی آنکه بدانی بر زمین  چه آتشی است  از آسمان فرو افتادی ،

    در میان لالایی شادمانه آن دایه مهربان که ترا  ساخت   اما به چشمه وحشت رسیدی  بازوانت  سالهابرای  در أغوش گرفتن باز ماند  اما دیوار را در بغل گرفتی ،

    به غریب ها خندیدی   ‌به لبخند  ناشناسان دلخوش  کردی .

    وامروز ، دیگر چیزی برای از دست دادن نداری غیر از نیمه جانی  را که به زور با خود میکشی ،

    در پی کدام  جویبار بودی ؟  از آن هنگام که پای از کویر بیرون گذاشتی تا به جویبار گواری آبی خنک برسی  دیگر پاهایت لبریز از تاول بودند پیکرت   خاموش ،

    هیچگاه بهارا با تمام وجودت احساس نکردی و امروز  ویرانی  آن سر زمینی را میبینی که  به آن عشق داشتی  بچشم اشک میاوری مردان خدا  کم کم گم می‌شوند وزنان خدا جایشانرا خواهند گرفت  وفرقی ندار د حکومت یکی است مردانه وزنانه  مالنند همان حمام های قدیمی  مردانه و زنانه می‌شود ،

    وتو همیشه پنهان  ابرا با عسل آمیختی ونوشید ی بخیال شور کودکی ،

    ریشه‌هایت ترا فریاد زدند ارابه  ها روی آنها غلطیدند ‌و همه خشکیدند در فضایی تاریک بدون نو ر در کنار بوی باروت ومسلسلها   بر آب شبانه شبیخًون  زدی  .

    چگونه خودرا پروراندی  مرگ را بارها بچشم دیدی  با لباس های الوان از جلوی چشمانت  میکذشت وهر دم بتو نزدیکتر می‌شد ،

    وچه‌ از این بهتر که تو رویت را بر میگرداندی   وخوشه های شور را از داخل میراندی .

    وشب گذشته ، شب تیره ‌تا ریک چند بار مرگ را بچشم دیدی  در بستر تا ریکت  وتو خود نور افشان ی نه این  پایان سفر نیست هنوز دری به روزنه تاریک تاریخ باز است روزنه ای که می‌توان به راحتی از آن عبور کرد،

    گریستم  برای آن ( من) تنهاترین ( من)  کودک تو‌بود  او‌چشم انداز  انداز حیرت تو شد او‌در پهنه انتظار هنوز  روی سکوی امید نشسته است 

    وتو تو تنها ترین ( من) بودی وتو نزدیکترین (من) بودی  وتو رساترین  ( من) بودی  ای من سحرگاهی بر خیز وطلوع صبح را ببین  وافتابی دیگر  بر پهنه دشت خشک وبی آب  تابیده است وتو در میان تاریکی ها باید  به روز بیاندیشی ،

    ،،،،،،، روزی که دیگر تمام خواهد شد ،  مانند همه روزها که از پی هم میایند ‌میروند ، پایان 

  • من، تنهایم ، تنهای تنها ،

    ثریا ایرانمنش ، لب پرچین ، اسپانیا 
    از عمر بسی رفت  که ما هیچ ندیدیم   / افسوس که این ره  به بیهوده بریدیم 
    از شصت کماندار  قضا  با همه تدبیر  /چون تیر  خطا  سر کش و مستانه رمیدیم 
    امروز دیگر نمیتوانم هیچ‌ چیزی را تاب بیاورم ،  همه آن چیزی را که در پشت سر داشتم ورویش را پوشانده   از زیبایی‌هایش کاستم خودرا کوچک کردم در حد یک  فندق  با شعور وعقلم به مقابله بر خاستم تا سود وزیان را محاسبه نکند و دل مرا فریفت ومن به دنبال او  رفتم ،.از محاسبات   دنیوی جدا شدم هرکجا  دل مرا کشید  به دنبالش رفتم  او‌پرچمدار من بود .‌
     وچه ضربه ها خوردم تا  دل خودش نیز زخم برداشت ومرا رها ساخت  حال میبایست با عقل ومنطق خود کنار بیایم ،
    اهای ،،،مردم عاقل  کجایید .  همه به دنبال سود وزیان هستند همه به دنبال  اشرافیت قلابی می‌گردند همه میل دارند اصالت را بخرند وبر سینه هایشان  نصب کنند  با کمک لباسهای گران قیمت واتو مبیلهای رنگ ووارنگ وسایر اسباب بازی ها ،
     وقبل از  کسب ‌کار اول در باره آش میاندیشند ، من آن پشته  هارا نیز رها ساختم ،
    اه ، به دنبال زیبایی ها بروم  گلهای جهان همه زیبا هستند اما با خاک  مردگان پرورش میابند  رهایشان کن ،
     همه افکار  روز گذشته را به دست  آتش بسپار ،
    تنها تنها  درد مندانه برای خود    خوراک میسازم  تند ونیز و تلخ غیر قابل خوردن  خوب  آنچه را که در درونم دارم بمن فرصت چشیدن  مزه غذا را نمیدهد . او‌حتی چاقوی تیز جراحی را نیز  نپذیرفت ،
    اندیشه های دیروزم تیز پا  فرار کردند  همهرا رها ساختم  گلدانهای را درون باغچه خالی کردم  وانچه که برایم ماند همان عصا ی دستم بود  ،
    برای شتافتن ودویدن    پاها و دستهایم  همه عصا شده اند  صفت وخشک  من نیز مانند تکه سنگی  بی تفاوت ،
      چشمانم ،‌را بستم، همه سر جایش  وخوب کار می‌کنند فریب هارا ریا کاری ها را  میبینم زیر چشمی خودرا به ندیدن ویا نشنیدن میزنم ،
     هنوز خیلی  مانده تا آنها به تجربیات من برسند  خار عشق همیشه در دلم  مرا میخراشید انرا نیز بیرون انداختم از  ریشه  بیرونش کشانده  غباری درون چشم‌هایم نشست واشکهایم جاری  شدند .حال  چقدر تنها مانده ام   حتی رویا ها را  تیز به درون چاهکی  ریختم  آن فوران شوق در من فر‌و کش کرد مرد  ‌تبدیل به قطره های اشک شدند ،
    آرزوی شتاب  ورفتن  و رسیدن در من ناگهان مرد   دیگر حاضر نیستم با تنها پره شوقم  بال گشوده به دنبال آرزویی بروم  دانستم که در این جهان پهناور تنها ی تنهایم مونس تنهایی من درون قاب های رنگا رنگ‌،گرد اطاق نشسته اند  اه ،،،چند سال است ترا ندیده ام  چند ماه آست  از تو‌د‌ورم  چند هفته آست که از تو خبری ندارم ،
    من هستم وهمان خون سرخی که هر  صبح ‌شام مرا به سوی خود دعوت می‌کند  خوب تماشا کن خوب چشمانترا ببند من قطره قطره روی زمین پخش میشوم  آنگاه مجبوری چشمانت را باز کنی تا مرا ببینی  ،
    سروش شبانه بسراغم میاید  ، اهورا مزدا  ،‌خداوندگار  پاکی و  نجابت ‌راستی  ،‌أیا صدایم را میشنوی ؟   از درون قرون ‌اعصار ؟! با تو هم مانند بقیه خدایان بخواب رفته ای ،؟
    در جستجوی اهل دلی  هر چه گشتیم / آخر  به همانجایی که بودیم رسیدیم ،،،،،، «
    پایان 29/08/2023 میلادی  برکه نای خشک شده »
  • ماسوختگانیم

    ثریا ایرانمنش ، لب پرچین ، اسپانیا .

    پیش ما سوختگان  ،مسجد  ومیخانه یکیست / حرم ودیر یکی و صبحه وپیمانه یکی است 

    اینهمه جنگ وجدل  حاصل کوته نظری است / گر نظر پاک کنی کعبه وبتخانه یکی است ،،،،، عماد خراسانی 

    لابد امروز  کتابهای این شاعر کافر و  ذندیق گوی جهنمی نیز به دست  آتش سپرده شده  تنها  رهبر معظم در پنهانی با نوای سه تار  ویا ن‌وازش سیم های تار انرا زمزمه می‌کنند هرچه باشد عماد همشهری وهم منقلی بوده وروزگاری  سری وسروری داشته است .

    از این رو انرا نوشتم که بگویم  این جمهوری جهنمی باصطلح  اسلامی یک فاحشه به تمام معنی است از بغل خوابی چین به حرم امریکا میخزد  پس از   لیسیدن  تمام اجزای  آن لعنتی بسوی روسیه میخزد   ودستمالی می‌کند  خودش را مانند همان کربه عابد وزاهد عبید  ذاکانی  نظام نشان می‌دهد ودر پنهانی ان کاردیگر می‌کند  بقیه مردم  هم ریگ بیابانند  وان همیشه در انتظارتاج  وتخت نیز  پستچی  محله است ، بس 

    روزهای سختی در پیش است  در کنار گرمای طاقت فرسا بادهای ناشی از  گردش موشکها و جنگ‌های خیابانی بیابانی کمبود    آذوقه گم شدن مواد غذایی غارتگری ها تجاوز ها تصادف‌ها همه وهمه نماد فرارسیدن جهان هستی آست اگر بشود نامش را هستی گذاشت ،‌

    ما در نیستی نابوده  هستیم وخواهیم بود همیشه یک تماشاچی پشت درهای بسته ویا شیشه های خاک گرفته  احتیاجی به ورود ونشستن روی صندلی های سرخ نداشتیم ویا راه رفتن روی فرشی که از خون دیگری ساخته شده آست  خوردن وبلعیدن بچه های نوزاد مانند حیوانات نوشیدن خون جنین تازه متولدشده  عمری یکصد ساله بما می‌دهد اگر در این بین واسطه گری و جاسوسی هم بعنوان فیلمبردار ویا  شاعر و نویسنده نیز  اضافه کنیم ، نانمان تا آخر قرن در روغن نباتی میجوشد .

    روزهای سختی را گذراندم  در تنهایی  دردهای شدیدی را تحمل کردم   در طول شب  وتنها به خودم اندیشیدم   ،محکم باش نترس   درد را بیرون بفرست یک قرص دو قرص پنج قرص خوابی مصنوعی ،

    اه رویاهای من به کجا سفر می‌کنند  پس کو آنکه اورا  دوست میداشتم  اورا با دستخودم کشتم   ودفنش کردم وبرگورش قطعه شعری نیز گذاشتم ،دیگر به هیچ چیز وهیچ کس نمی اندیشم .تنها با دردها گفتگو دارم خوب که چی ؟ فشار دهید مرا نمیتوانید دو نیم کنید مکر آنکه خودم بخواهم 

    بیاد مادر افتادم  ،ببین سه تا قل حولاله بخوان و فوت  کن همه چیز از بین می‌رود  با کدام زبان فارسی ؟ عربی؟ یا اسپانیایی؟ یا انگلیسی ؟ بیمزه می‌شود 

    اه مادر  حاصل آنهمه نماز وروزه و دادن صدقه ‌خرید نماز وروزه بعد از مرگ تو کجا رفت ؟  با تو‌چه کردند  در نبود من ؟ 

    بهتر است فردا در این باره فکر کنم باید اول در باره فاحشه ای که بخانه ما حمله کرده پدر را کشته وبا مادرمان  هم آغوشی می‌کند فکر کنیم  یعنی با زن بابا  دست در دست هم هستند  حالاین غول  بی شاخ دم را چگونه می‌توان تکه تکه کرد ؟ تا زن پدرمان زنده است آن غول هم هست تا مادام پلاسی ریاست شهر نوی  آنسوی آب‌ها زنده است  و رفیق‌ زن بابا این غول بی شاخ ودم  عوضی   هر روز قربانی می‌گیرد ،

    منهم در این سوی جهان قربانی دست کسانی شدم که ،،،،،،،،،، بماند ، پایان 

    ثریا ، 28/08/2023    میلادی 

  • بخند تا بخندیم .

     ثریا ایرانمنش ، لب پرچین ، اسپانیا 

    گاهی از اوقات فراموش  می‌کنم  که اطلاعات کافی را بنویسم ، .

    عکس آن پسرک اهل بختیار آنچنان به. این تابلت  چسپیده که که محال است بتوانم حتی با اسید. انرا ذوب کنم. پسرکی جوان ونادان. بخیال آنکه منهم از جمله آن زنانی هستم که  توییز…. بوی لازم دارم مرتب عکس و نامه های عاشقانه میفرستاد وسر انجام هشتصد. یورو پول  از من خواست تا برای خودش ‌پالتو بخرد انهم در آن کوههای صحب العبور در کنازر رودخانه های خشک شده ودر کنار چادر های سیاه وگله گوسفندان ، خوب گاه گاهی سری به اصفهان میزد لابد. ،،،، چه میدانم ، چون از آن کوهها سرازیر شده بود من اورا نمیدیدم تنها کوهستانهارارمیدیدم. آن آبشارهای بلند را میدیدم  ونمیدانستم که آن سر زمین به ویرانی  کشیده شده آست بهر روی انروز هرچه. کوشش کردم تا. عکس ارسالی ایشان را با ساعت طلای قابلمه ای او پاک‌کنم نشد که نشد ،

    حالم چندان خوب نیست  ضعف شدید دارم .

    و…..

    بجای گریه ، به کار  زمانه میخندم  ، ز سوز آتش دل  چون زبانه میخندم

    چشمان سنگینم. ر ا گشودم. درد داشتم  دیدم که مهتاب سری به اطاق من زده آست   روی فرش. سپید   احساس کردم گلی لاله هستم  در میان دشتی  از برف‌ها ی زمستانی  لاله ای که در میان خون خود خفته آست خنده ای درد آلوده  وسپس برخاستم  اه ترک جهان وجانانه  ترک دیار وبار کرده  در انتظار هیچ معجزه ای نبودن  وتمام شب خواب در چشمانت غلطید  وبفکر سرمای زمستانی بودم که در پیش روی دارم .

    قصه امروز من قصه. همه می‌تواند باشد  واین دوار عمر است  خوب جان من اگر امروز نشد فردا واکر فردا نشد سر انجام روزی فرا خواهد رسید ،.

    دلم در حسرت سبزه های ک‌وهستانی  میسوخت. دلم برای یک دشت. لبریز از  گل وگیاه ویک جویبار خنک. میسوخت ، تنها میسوخت  وخواهد سوخت چرا که جهان هستی ما در میان شعله ها دارد میسوزد  ما اسیریم در دست میمونهایی که انهارا نمیشناسیم آنها روی ما. آزمایش می‌کنند. برایمان غذا درون قفس هایمان  میریزند.  دارو بما تزریق می‌کنند ،

    ما اسیریم هرکجا برویم اسیریم آن دشت‌های سر سبز و خرم  ولبریز از گل و ریحان  در میان دستهای آنان است وما از پشت شیشه ها انهارا مینگریم واه  حسرت میکشیم. همه ما درون قفس ها جای داریم البته. نه همه عده ای که توانسته اند در سر بازار خود فروشان خود را گران بفروشند صاحب آن دشت‌ها  وان خانه های بزرگ نیز هستند  .

    ابراهیم گلستان به درک واصل شد با ساختن چند  فیلم بی سر وته. وچند ترجمه صاحب دو قصر بزرگ یکی در. لندن دیگری در حومه پاریس. ،،،،،وعمو ی بیچاره  من با آن همه آثار ‌ترجمه وکتاب. هنوز دور جهان سر گردان بود و دلش  خوش  که توانسته یک سوراخ در المان  بخرد ، 

    واین است فرق بین گلها ، فرق بین انسان. فرق بین حیوان ،

    سایه وش زیر پای نسترنی  وخفته وغرق آرزو بودم 

    اندر آن وعده گاه  عشق وامید ، با خیالش غرق گفتگو بودم 

     رفت خورشید  ‌همچو ‌ماه  آمد . ،‌انکه در انتظار اوبودم ،؟؟؟!!! 

    پایان 

    ثریا أدینه 25/08/2023  میلادی 

  • پورسینا؟

    مادر ،‌گناه زندگیم  را بمن ببخش /. زیرا اگر  گناه  من این  بود از تو بود 

    هر گز نخواستم  که ترا سر زنش کنم. / اماترا به راستی از. زادنم چه سود ؟ « شادروان. نادر نادر پور  »

     

     زاد روز پور سینا.  طبیب ایرانی ماست که هر دردسری را شفا میبخشید وبه کرم مهربانی همیشه تحت تعقیب و رهبران بود  .او بزرگ بود وبزرگی افرید تا جایی که استاد خلیل خلیلی شاعر. افغان. سروده بزرگی در وصف او سرود ، حال اسلامیان اورا نیز از ما دزدیدند  »

    پورسینا شد ابن سینای اسلامی ، اما ما میدانیم  او به بزرگی خود هنوز زنده وبزرگ و‌جاودانه است ،

    اوبیماری هارا از روی نبض اشخاص تشخیص میداد وهمه را  از حواس واحساس وضزبان قلب و خواسته های دل میدانست. او‌میدانست  که نفرت کشنده است. وهم میکشد وهم کشته می‌شود وعشق زندگانی است هم میبخشد وهم بخشیده می‌شود ،

    امروز ما به آن زندگانی که هنوز. زنده . وزندگی می‌کنند  هرگز أفرین نخواهیم گفت  بلکه آنها. را لعنت می‌کنیم ،

    ما شما را به گور. ونفرین خویش میسپاریم وسپس بوسه برخاک بزرگان خویش می‌زنیم 

    امروز دوران بزرگ سازی است هر گروهی. ویا دسته ای  چند نفر از کسانش را  وخودیهایش را گنده میسازد  مشهور می‌کند  وسپس آنها. را زنده به،گور میسازد .

    شهرت همان بوسه هایی است که ما بر زنده بگوران می‌ زنیم   مداحان بزرگ برایمان افسانه میخواند  شهرت به دست میاورند  وبر تربت بیگانگان بوسه میزنند  آنها خودشان تبدیل به یک گور شده اند  به ظاهر مشهور ومعبود وشهرت سازان  همان دوستان کور آنها می‌باشد .

    از درک بزرگی غافلند  وبسیار دور 

    من امروز تخمه ای هستم که از خاکی دور در این دشت ناشناس  رشد کرده ام  وخداوند چون باد بر من وزید  با من پیوند خورد ودردلم ارمید ،

    حال مرا تماشا می‌کند که چگونه به زندگی آویخته وچنگ میزنم  برای او شگفت اور است  شاید در انتظار آن است که من خشکیده شوم و او مرا  مانند سایر بندگانش درون گلدان   روی میز خود بگذارد 

    من در. رویا  زندگی را  بزرگ می‌کنم به آن میچسبم. علت آن هرچه هست. میلی به رفتن ندارم  گویا باید کسی همراهم باشد  انهم او که همزاد  من است ، سروش عشق همیشه شبها بسراغ من می اید   تا برایم ترانه بخواند  تا در دل شب تا ریک  مرا از تنهایی برهاند  بیرون  براند 

    و،،،من با سروش ‌سرود او بخواب می‌روم تنها رد پایی در.د لم بر جای مانده که در تا ریکی انرا احساس می‌کنم، وزیر لب زمزمه دارم که :

    مادر ، آن امید ز  کف. رفته  توام /گز هرچه بگذری  نتوانی به اورسید 

    زان  پیشتر که مرگ تنم  در رسد  ز ره / مرگ دلم  زمردن  صد آرزو رسید 

    پایان

    ثریا .24/08/2023  میلادی