Category: General
-
بی تو اما!!!!..
ثریا ایرانمنش ” لب پرجین” اسپانیااشعاری از حمید مصدق . تقدیم به کسیکه دیگر نیست واین کتاب رابمن هدیه داد!چه شبی بود و چه فرخنده شبی !……درمیان من وتو فاصله هاستگاه می اندیشیمتو به لبخندی میتوانستی این فاصله را برداریتو توانایی بخشش داریدستهای تو توانایی آنرا داردکه مرا زندگی بخشدچشمهای تو بمن آرامش می بخشدوتو چون مصرع شعری زیباسطر برجسته ای از زندگی من هستیبی تو خاکستر خاموشمنتپد دیگر در سینه من – دل یا شوقینه مرا بر لب بانگ شادینه خروشمن درحال کاهیدنماه …..چه کسی خواهد دید مردنم را بی تو ؟بی تو من مردمگاه می اندیشمخبر مرگ مرا با تو چه کسی می گوید ؟آن زمان که خبر مرگ مرااز کسی می شنوی – روی تراایکاش میدیدمشانه بالا زدنت رابیقیدوتکان دادن دستت را که مهم نیست زیادوتکان دادن سر راکه…..عجب عاقبت مرد ؟ افسوسکاشکی میدیدمثریا / اسپانیا چهارشنبه 26 شهریور 1399 خورشیدی -
انقلاب فرهنگی من
” لب پرچین” اسپانیا !
نیمه شب دیشب دست به یک انقلا ب فر هنگی زدم !!!هرچه فضا ی مجاز ی داشتم دلیپت کردم از اینستاگرام تا
یوتیوب …..
مرگ این مرد وان قهرمان بد جوری روی من اثر گذاشت اما من تنها به مادرش تسلیت گفتم ودرپنهانتی برایش شمع روشن کردم وگریستم ظاهرا یک گوشت قربانی بود برا ی همه آنهاییکه صاحب تلویزیونهای معلوم الحا ل ویا پنجرهای کوچکی از درون مطبخ خانه شان مشت هارا گره میکردند وهوار میکشیدند
احسا س کردم مشتی گرگ گرسنه روی جسد او افتاده وهریک تکه ای را بر ای خود بر میدارد حالم چندان خوب نبود نگران بیماریم بودم واینکه دراین برهه از زمان باز مجبور نباشم راهی بیمارستان شوم ….
دچار سرگیجه شدید وتهوع بودم واین موضوع بیشتر حال مرا دگرگون ساخت . به درستی جایی را تمی دیدم وکمتر میخواندم تنها مشتهای گره شده وفریادهای بیهوده را میشنیدم جناب والاگهر فرمایش میفرمودند از سویی دیگر حصرت امام زمان غایب و مریم مقدس جوانان را به شورش دعوت میکردند ودرجایی دیگر راه وروش کشتاررا نشان میدادند ….وآن دومرد تازه وارد یکی با یک ریش بزی چد رنگ ودیگر همانند یک هرکو.ل با نوک زبانی ویک تی شرت تنک داشتند فرمایش می فرمودند بقول معروف اسب سوار بی تفنگ فایده ندارد
دل آشوبه داشتم نیمه شب بلند شدم اینستاگرامم بکلی لبریز از آدمهای ناشناخته بود دوربینم مرتب کار میکرد همه را به مرکزشان پس فرستام وعطای آنهارا به لقایشان بخشیدم ..
تمام روز گذشته سر گرم تماشای بر نامه های لوسیل بال بودم حتی حال نوشتن نداشتم برای کی مینویسم برای چی ؟ تنها گاهی خاطره ای را بیاد میاورم ویا چیزی دراندرونم میجوشد آنرا روی این صفحه میاورم نه برای فروش وتجارت بلکه برای خالی کردن خودم وجلو گیری کردن از ریزش اشکهایم .
که به کجا میرویم ؟ وطن وطن پرستی تمام شد خاک را دیگر نباید بویید بوی خون میدهد ودیگر درخت ویا نهالی درانجا سبز نخواهد شد بجای آنها تیرهای آهنی وفولادی مجهز به انواع واقسام دوربینها سر به اسمان میکشند تا مارا درون خانه هایمان کنترل کنند چند بار به توالت میرویم وچه چیز را میخوریم وچه گفتگویی را انجام میدهیم وایا حاضریم برده وار هرچه را که میگویند انجام دهیم بدون هیچ اراده شخصی ؟ اراده های درهم خواهند شکست کنترل ما از راه دور صورت میگرد مغزمان مجهز به انواع واقسام چیپها خواهد شد دیگر مشتی روی هوا کره نمی خورد ودیگر کسی برای سر زمینش مویه نخواهد کرد و دیگرکسی به اوای موسیقی گوش فرا نخواهد داد از همین حال موسیقی ها هم فروکش کرده اند هرچه هست تکرار گذشته هاست چند بار میتوانی توسکا را ببینی ویا مادام باتر فلایرا ویا اداژیو را انرا هم ویران کرده اند تکه تکه با پیانومینوازند .
تالارهای موسیقی تبدیل به درمانگاهها شده وکلیساها تبدیل به موزه خواهندشد وجسد های ما درون اسید بصورت محلولی رنگین درون لوله ازمایشگاهها جای خواهد گرفت دیگر انسانی بر روی زمین باقی نخواهد ماند .
تصمیم دارم بر درخت کریسمس امسا ل یک ماسک بگذارم تنها ارایشی که میکنم همان است پوزه بندها هر روزکلفت ترشده وقیمتی تر وبا زبان بیزبانی بما میگویند که دهانت را ببند .
و در این زمان است که باید مرگ را فریاد زد قبل ازانکه اسیر شوی ..پایان
ثریا ایرانمنش .اسپانیا 16 سپتامبر 2020 میلادی برابر با ؟ 26 شهریور 1399 خورشیدی!
دها جحل شده
-
یک خاطره
ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا
=====================
بیا ددارم دران روزگاران در شبهای قدر ویا احیا ء آنهم بخاطر مادر که روزه میگرفت غذای مفصلی می پختم با حلوا وصندوقهای میوه وزولبیا وبامیه سوار ماشین میشدم ومیرفتم به محله ای بنام حلبی اباد !!!!! ( ان جارا هم هم دوستی بمن معرفی کرده بود که برو وببین چگونه شهر ما دوقسمت شده است)در دهکده خانه ما درمحلی که مینشستیم نیز یک گورستان کهنه متروک بود که به انجا نیز میرفتم وبه مردم آنجا غذا میدادم مهربان بودند امادرحلبی اباد روزی نزدیک بود مرا با ماشینم چپه کنند فورا به خانه برگشتم میلرزیدم کار بدی که نکرده بودم !راننده ای داشتیم باو گفتم چرا مردم اینگونه با من رفتار کردند > چیزی نمانده بود مرا بکشند .
نگاهی با بازوان عریان بلوز و شلوارم انداخت و گفت اولا شما با این قیافه رفته اید باید لباسی پوشیده تر بر تن میکردید ویک روسری هم بر سرتان می انداختید یا شالی بهر حال آنها وضعشان با بالای شهر فرق میکند ! بیاد سکینه خانم کارگرم وشوهرش ابراهیم وخانم کوچک افتادم که دورخانه شان حصیربسته بودند تاهمسایه ها انهارا نبینند !!! انها در محله اخر میدان ژاله می نشستند !
بهر روی بار دوم با لباس پوشیده ویک شال و با دیگهای بزرگ غذا حلوا وبقیه معقولات اما این بار به همراه راننده رفتم .ا.وف !مردم ریختند سر ان بیچاره هر یک تکه ای را میبرد ومن درون اتومبیل گریه میکردم اولا چرا اینها اینهمه با خشونت رفتار میکنند وچرا در یک صف نمی ایستند؟ چه توقعی !سپس چشمم به یک دالان بزرگ افتاد به راننده گفتم برویم انجا شاید خانواده ای هم درانجا باشد هنوز مقداری غذا ومیوه وشیرینی درون ماشین مانده بود . پیاده شدم ورفتم بسوی زنی که یک بچه درآغوش داشت با مهربانی گفتم ایا غذا میل دارید برای افطاری واین نذری است پشتش ر ا بمن کرد وگفت خیر شما دستهایتان همه پر از خون ونجس است ……..دیگ برنج را گوشه دیوار خالی کردم میوه هارا بسویی پرتاب کردم جعبه های زولبیا بامیه را نیز به هوا فرستادم همه مرا تماشا میکردند وشاید باخودشان فکر میکردند این زن دیوانه است . وگریه کنان به درون اتومبیل رفتم راننده مرا بخانه برد ودرراه گفت :
شما نمی بایست پیاده میشدید من زبان این جماعت را میفهمم گفتم مگر با چه زبانی حرف میزنند؟ گفت آنها راه وروش مخصوص خودشان را دارند و رویهم رفته با بالای شهر چندان میانه ای ندارند .عده ای اوباشند وباج گیر وعده ای واقعا انسانند فرق میکند !!!……
حال امروز جاها عوض شده من نمیدانم درکجای این شهر زندگی میکنم حتما اینجاهم بالا وپایین دارد امابرای من مهم نیست وتنها یک چیز را از زبان مادرم شنیدم که میگفت ! این جماعت چشم وروندارند اگر لقمه را با دست دردهانشان بگذاری دستت ترا گاز میگیرند بهتر است که پول این غذاهارا به فقیری بدهی وخودترا هم به زحمت نیاندازی .من این مسئله را در باره شاه فقید دیدم دیگر لزومی ندارد از فرهنگ پربارمان سخنی بگویم .
حال امروز برای چه کسی نوحه بخوانم برای چه کسی افسانه بگویم جاها عوض شدند بالای شهریها فراری ویا به سرای باقی رفته اند وپایین شهری ها بالانشین شده اند فرهنگشان که عوض نشده مانند دهاتی هایی که به تهران می امدند لباس های گران قیمت مزونهای معروف را می پوشیدند اما هنوز افکارشان دور بر هما ن زادگاهشان میگشت بادست غذا میخوردند و,عارق بزنند وخلال را درون دندانهایشان سر سفره به حرکت در میاوردند حال آدم بهم میخورد
مشگل ما خیلی زیاد است از همه بدتر بیسوادی وامروز هم با قدرت این اسلام بزرگ اثنی عشری وسخن رانیهای جناب مولا رائفی پور به قعر جهنم بیشعوری وبی فرهنگی سقوط کرده ایم /
فرهنگهای چند گانه مشگل سازند حال یا امام زمتان با موهای رنگ شده از راه میرسد وبه همراه مریم ماه تابان ویا…… چینی ها خواهند آمد وبما یاد خواهند دادکه چگونه توله سگهایمان را با پوست زنده زنده سرخ کنیم وبا عرق چینی بخوریم ! پایان
ثریا ایرانمنش 16 سپتامبر 2020 میلادی / اسپانیا
-
حنگ پشه با حبشه
ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا
———————————
زمانی که چون آتش – جوان بودم
خورشید سرخ صبحگاهان را
بر قله البرز می دیدم که می خندید –
دیدار او در چشم من خوش بود
و زخنده او شادمان بودم
اما در این صبح غم آلود کهنسالی
بی آنکه ابری در افق باشد
چشمم به دیدار خورشید خندان نیست ……..” زنده نام نادر نادر پور از کتاب زمین و زمان “
امروز خورشید تنها پیکر مرا می سوزاند و خاطرات کهن در ذهنم تلمبار شده بر مغزم فشار میاورند چه خوش بودیم در آن زمان با همه حسا دتها و زخم زبانها و گفتار بی ادبانه اما خوش بودیم خبری از اعدامها نبود وخبری از تازیانه نبود وخبری از کشتار بی رویه دختران وزنان نبود دختران مانندگلهای صحرایی همه خندان و شاداب رو به سوی اینده داشتند ونمی دانستند که ناگهان عفریتی بنام مسعود وعفریته ای بنام مترس او همه را به زندان ابد میکشد .
خبری از فروش بچه های کوچک نبود وخبری از تر وریستهای بین الملی نیز نبود هر سحرگاهان ماههای روزه داری برایمان صفایی داشت آن اصوات ودر افطار درکنار سایر روزه داران =
امروز همه چیز به زیر خاکستر رفت پنهان شد گم شد ودیگر ما بیاد نخواهیم آورد که جانماز مادر چه رنگی داشت از سجاده بعنوان یک زمین شور استفاده میکنیم چرا که مارا بیاد ماجراهای وحشتناک می اندازد .
ما نابود شدیم حال ان جناب مرد ملی گرا با جزوه حاوی عکسهای وسایل دفاعی که حتما یک کارخانه دارآنهارا دراختیار مبازرین میگذارد ( نه مجانی ) به جنگ تیرهای جاسنوز سمی آدمکشان حرفه ای برویم ؟ برویم بکشیم یا کشته شویم تا آن کارخانه دار متمول گردد؟ …
این است راه مبارزه ؟
روزی آنقدر فریب خوردیم که ماندلای تروریست را خدایگان پنداشتیم واورا ستایش کردیم وسپس گاندی که قرنها ملت هندرا به سوی بربریت کشاند ونامش را گذاشت مبارزه بدون خشونت با ان لنگ وآن بز وکمونیستها زمان چگونه از او بهره برداری کردند ومدتی نیز بر آن سر زمین حاکم بودند.
نه ما هیچگاه یگانه نخواهیم شد چون یگانه به دنیا نیامده ایم ما قبیله ای هستم وهر کدام به دنبا ل قبیله خودمان واسب رمیده خود میدویم وبره ها ی خودمان را به چراگاه میفرستم نه به کشتارگاه /
ریزه خواران درگاه وفروشندگان کلمات وگفته ها زمانی یک پنجره جدیدی را باز میکنند وچرندیاتی را بهم بافته بسوی ما تف میکنند آنهم با هزینه وما چه سعادتمندانه آن کثافاترا ستایش میکنیم ومی لیسیم وخوشحالیم که نام ما درفهرست آن فروشندگان جای دارد !
برای امثال من دیگر وطنی وجود ندارد غیر از خاک مرده ای که بر سر تربت آن میگریم واین درس را از بزرگان اموختم از کسانی که ادعای حکومت وصاحبان ان سر زمین را داشتند یکی به جواهرات ولباسهایش اویزان بود ودیگری از پهنا دراز میشد گاهی از روی کاغذ چند خطی را می خواندند وبما میگفتند که ” ماهستیم اگر چه دیگران نباشند “.ک
مگر نمیشد برای کودکان کار یک مرکز حفاظت درست کرد وبا کمک دول بزرگ دنیا ازآنها حمایت نمود ! تنها باید یک : کانون: میبود وچند ژیگولوی تازه ازفرنگ برگشته ؟
نه عزیزم بما نشان دادند که چگونه میتوان سدباقی ماند وجلوی شورش وسیل را گرفت وطن > تنها یک اب نبات است که مادر گوشه دهانمان گذاشته وانرا میمیکیم تا ترشی ویا شیرینی ان تمام شود ویا ادامسی که بر ای هضم غذا آنرا نشخوار میکنیم .
بما نشان دادند که خوابیدن درمیان ملافه های ابریشمی وغلط زدن درمیان امواج بطری های مشروبات گرانبها ارزش بیشتری دارد تا جان آدمی !
حال همه سر زمین ما در میان تکنولوژی قرن دفن میشود دیگر خبری از آن خرمای پر شهد ولایت ” بم نیست وخبری از آن سبزه زارها نیست فیلم را قبلا دیده ایم وتکرار آن بی معناست .
عبید ذاکانی میگوید :
پیش از این در ملک هر سالی مرا
خرده ای از هر کناری آمدی
دروثاقم نان خشک و تره ای
در میان بودی چو یاری آمدی
گه گهی هم باده ای حاضر شدی
گر ندیم یا نگاری آمدی
نیست در دستم کنون از خشک وتر
زآنچه وقتی در هر شماری امدی
غیر من در خانه ام چیزی نماند
هم نماندی گر به کاری امدی
واین بود ماجرای ما دیگر چیزی نمانده بروید به جنگ پشه با حبشه اگر چین مارا نخورد . پایان
ثریا ایرانمنش . 15 سپتامبر 2020 میلادی برابر با 25 شهریور 1299 خورشیدی.
-
به کجا میروی؟
ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
———————————–
دیاری که چو از فراز آن نظر کنی
دریایی ا ز خون است و ماهیان گندیده در خون شناورند
مرداب راکدی که بی حرکت ایستاده
امواج آن بسوی دشتهای دیگری میرود
دیاری که خواب راازچشمان همه دزدیده
وپس لرزه هایش هنوز پیکرهارا درگور میلرزاند
همه مردگان از لرزها ی پی درپی اشفته میشوند
وخواب چندین ساله شان بهم میریزد
گویی که قطار زلزله های جهان
از کنار این دیار عبور میکند
دیاری که ابرو ریخته
وهر روز شلاق گزمه هایش درهوا میچرخد
نجو.ای وفریاد وضجه آن مادر هنوز درگوشم است تمام روز بیمار بودم وتمام شب بیخواب نمیتوان بی تفاوت ازکنار این مردم بینوا گذشت .
دراین دین دیار غریبانه امروز را به سالگرد تولد دخترم اختصاص داده اند همه چیز عوض شد برای او گلی مجازی فرستادم و برایش کیک مجازی ساختم .
من هنوز در شهر غربت خود راه میروم شهری قدیم وکهنسال شهر چراغهای کم نور وکم سو شهر باده خوران ومیکده ها که این روزها بسته شده اند وشهر خاموش است گرد مرگ روی همه چیز پاشیده شده تنها نگرانیها در وجود همه بنوعی رشد میکند .
روز گذشته برنامه خانم جوانا وویلی که جاده ابریشم را به همراه همسرش با کمک بی بی سکینه ساخته بودند تماشا میکردم به مصر رفته بود با شتر عشقبازی میکرد به ایران که رسید تنها گوشه ای از ارامگاه شهریار بزرگ کوروش را نشان دا سپس زورخانه را برایش قرق کردند تا تنها به تماشای پیکر مردان گردن کلفت زورخانه چی وکله پاچه خور بنشیند نه به حافظیه رفت ونه به شهر شیراز درعوض به یزد رفت واتشکده های خاموش وبسته را ازدور نمایان کرد با تمام اطوارش ودرباکو یک مربای خانگی خرید به قیمت ده پوند !
مدتها بود درانتظار این برنامه بودم که ببینم درایران به همراه مهنازجانش به کجا میرود به بیانهای یزد به صحرا های بی اب وعلف چه چیزی را میخواستی ثابت کنی ؟ برای اربابانت ؟ چرا به اصفهان بدون دوربین رفتی وانهمه ابریشم و جواهر باخود بردی ؟! اما درکنار ارامگاه کوروش پنهان میشدی ؟! حال من درشهر بی تاریخ خود درکنارکتابهای برگ برگ شده ام به دنبال خودم میگردم پی یک جایگاه بی قواره قوس وقزح ها درهمه شکسته شدند شهر ی که گاه گاهی در شیشه های کرد گرفته وخاکی او خورشید را بشکل یک تخم مرغ شکسته میبینم .
روز گذشته کانال یک داشت شهر کمبریج را نشان میداد وانبوه دانسجویان اسپانیولی ومهاجر به آنجارا ناگهان این اییات برلبانم نشست :
که کند آنچه تو کردی به ضعف همت ورای
زگنج خانه برون امده خیمه برخراب زده
سپس بخود نهیب زدم کدام گنج خانه> خانه متعلق بمن نبود من بعنوان یک گاردین بچه ها نامم درهوم آفیس به ثبت رسیده بود نه بعنوا ن همسر مردی که صاحب فرزندان او بودم ! حال باید برای چه کسانی بگریم ؟
فورا برای پسرم نوشتم مرا به کمبریج برگردان ! کجا میروی بی توشه وبی همراه ! وفورا بیاد اوردم که دران سر زمین بیده ندارند ! واب خیلی آهسته از شیرها جاری میشود ….نه همنیجا بهتر است دهانم تلخ است این تلخی دردهایم میباشد وزهری که سالهای ان مرد به من تزریق کرد .
دخترم زاد روز فرخنده ات را تهنیت میگویم . و….بس
ثریا ایرانمنش /14 سپتامبر 2020 میلادی برابر ر با 24 شهریور 1300 خوررشیدی . اسپانیا
-
تولد
ثریا ایرانمشن ” لب پرچین” اسپانیا
تفنگها زنگ زده اند
شمشیرها شکسته
وتانگها وتوپ ها خاموشند
آنها دریک بستر الوده بخواب رفته اند
در حالیکه نبردها با افکار ادامه دارد
دوران جباریت سر آمده است
افکاررا بجای شمشیر و تفنگ بکار میبریم
پهلوانی را کشتند اما بجای یک پهلوان صد ها هزار پهلوان از جای بر خواهند خاست .
مرگ ان جوان یک نان دانی بزرگی شد برای نویسندگان همیشه در صحنه و مبارزان دروغین سکه سازان .
اما برای من دردناک بود وبیاد مادرش اشک ریختم وشمعی را روی فضای مجازی گذاشتم /
وفضارا دادم به دست خودنمایان و مبارزان همیشه در صحنه .
امروز درتاریخ ما بیست وسوم شهریور تولد دختر بزرگم میباشد که با آمدن او خودرا ملکه می
پنداشتم واگر پسر بود که چه بهتر سر تاپایم را طلا میگرفتند ! چه بسا انرا که ازدست دادم واو مرا مجبور کرد که تن به دفع آن بچه بدهم پسر بود ! امروز گاهی دراین اندیشه ام اگر این دختر نبود ایا من اینجا نبودم ؟ کجا بودم بهر روی امروز او خود مادری مهربان وگرانبهاست وفردا در خانه خودش خصوصی تولد ش را جشن می گیرد منهم در اینجا خصوصی تولد اورا با نوشیدن یک پاکت از ابمیوهای های صنعتی جشن می گیرم و دعا میفرستم به سوی آنهاییکه بین ما جدایی افکندند وبازهم میل دارند که این چدایی را بیشتر کنند و پوزه بندهارا محکمتر وعالیجناب مقام لویی ووتان اولین روبنده خودرا با قیمت هشتصد وپنجاه پوند ببازار فرستاد بنا براین دهان ما برای همیشه بسته خواهد ماند .دخترم تولدت مبارک . مادرت ثریا
اسپانیا 23 شهریور 1399 خورشیدی
-
فریب جهانی
شنبه . 12 سپتامبر 2020 میلادی برابر با 12 شهریور 1399 خورشیدی !
مدارس را باز کردند و حال دوباره یکی یکی را به خانه هایشان برمی گردانند! البته دراینسوی جهان از بقیه دنیا بی خبرم درهمین محدوده کوچک وبی اعتباردنیا ی به هم ریخته تنها به خاطر منافع چند حیوان آدمخوار غیر ازاین نمیتوانم نامی برای آنها بگذارم طبیعت آنقدر ظالم نیست که آنچه را که خود بوجود آورده و پرورده این چنین زجر بدهد.
نمیدانم ایا درقمارخانه های آن سوی صخره هم کویدو 19 یافت میشود یا تنها درجاهای بخصوصی ونزد اشخاص بخصوصی راه میابد وخود فروشان ونوکران خورده پاها ودلاانشان نیز با مصرف چند قرص وچند جرعه دست به سینه آماده خدمت میباشند .
پزشکان / دامپزشکان / روانکاوان / معلمین / مدیران / روسا وغیره ……..
دلم برای این کوچولو های نازنین و بی زبان که هنوز آن شیطانها را نشناخته اند و قلب صاف و پاکشان همه دروغ هارا باور دارند ! می سوزد .
اگر دراین راه عده بسیاری بیچاره شده ویا ورشکست شدند اما عده ای خوب به نوا رسیدند مدارس که هر دوهفته یکبار بعنوان آزمایش باید مبلغی خانواده ها بپردازند واین داستان ادامه دارد !
صندوق فروش ماسک های تهیه شده از دستمالهای توالت ریسایکلی همه جا آماده فروش است . آنهایی که جاها را تعیین کرده اند و بقول خودشان فاصله هارا ایجاد کردند به ثروت کلانی رسیدند همه نوع جدایی وجود دارد دراین گونه مواقع آنکه ازهمه زرنگتر است جلو میرود ومیگیرد ومیخورد ومی چاپد وآنکه کم رو ویا عفیف و .یا کمی اصالت دارد درگوشه ای به تماشا می ایستند . ضربه هارا نوش جان میکند .
تب / اسهال ؟ سر درد/ گلو درد آنهم در تعویض فصلها یک امر طبیعی است اما امروز اجازه نداری بگوی سرم درد میکند فورا تورا مجرم کویدو 19 مینامند وباید از همه جدا شوی ودرکنج خلوت خود با درودیوارها حرف بزنی وسر انجام دیوانه شوی هرچه جمعیت کمتر به نفع آنهاست مهم نیست پیری یا جوانی تنها یک دهانی ویک مصرف کننده .
هفته پیش کمپ پناهندگانی را به اتش کشیدند عده ای مردند وعده زخمی شدند وعده ای سر انجام درکنار خیابانها بیتوته کرده اهمه انها به امید یک زندگی بهتر از سر زمینشان واز دیو رسوا گر دیکتاتوری فرار کرده اندویا ازگرسنگی به دنبال تکه نانی هستند ونمی دانند آن تکه نانی را که جلوی ما میاندازند به سم ریا ودروغ الوده است .
امروزی دیدم صفحه لپ تاپ منهم با رنگ اسمان سان فرانسیسکو همدردی کرده وزرد شده است !
حال آنهاییکه آن چند نفری که اقتصاد جهانرا دردست دارند سرگرم بازی دیگر ی هستند سازمان دادن به یک فریب دیگر ماهم فریب را مانند آب مینوشیم و انها دور میزهای بزرگشان شامپاین چند صد هزار دلاری را مینوشند !!!
نوروز گذشته که این ماجرای فریب بزرگ شروع شد من همه سین هارا روی کاغذی نوشتم وبر یک شاخه گل مصنوعی آویختم نام آن شد هفت سین نوروزی ! امسال هم بر درخت کریسمس پوزه بند میبندم و کریسمس را جشن میگیرم !!!!
نه دیگر عرضی ندارم غیر از دوری عزیزانم که درست هفت ماه میشئود به درستی نه انهارا دیده ام ونه توانسته ام در آغوش بفشارم خوشا بحال دریوزگان و دزدان و آدمخواران که هرروز بر تعدادشان افزوده میشود با عینکها بزرگ ! موهای رنگ شده .یا کلاه گیسهای وهرپیس های مسخره و لباسهای دست دوز چینی / تایلندی / ویتنامی با یک لیبل بزرگ اربابی ! ونشان دادن چاکری ونوکری وبندگی .مردم را در خانه هایشان زندانی کردند تا به اهدا فشان برسند تا دکلها ی خودرا نصب کنند وبهتر بتوانند مردم را کنترل کنند وکمی هم به هوا اجازه دهند مخلوط با اکسیژن شود نه برای ما برای خودشان ما همان هوای بو گندوی دستمالهای توالت و مواد ضد عفونی کننده را به ریه هایمان میفرستیم ودر دلمان میگوییم » بیچاره دونالد ترامپ با خوک ها درآفتاده » .
ومن بنده ان دمم که ساقی گوید یک جام دیگر بگیر و من نتوانم ! پایان
=========================================
اضافه : مقداری ازنوشته هایم ناگهان پاک شدند بخاطر ندارم که چه چیزی را نوشته بودم
ا دیوار که نه موش همه جا یافت می شود ویا زنبور های نیش دار وسمی .
پایان
ثریا ایرانمنش / اسپانیا
-
بی زمان .بی مکان
ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا
که مازندران شهر ما یاد با د
همیشه بر و بومش اباد باد
که در بوستانش همیشه گل است
به کوه اندرون لاله و سنبل است
هوا خوشگوا ر زمین پر نگار
نه گرم و نه سرد همیشه بهار…….شاهنامه فردوسی ” در داستان کاووس شاه”
و …ما دراین غربت نه زمین پر لاله دیدیم و نه از سنبل خبری ونه هوای دلپذیری نه بهار را احساس کردیم و نه زمستان را هوا همیشه دو گانه بود از تابستان گرم و طولانی وارد یک زمستان یا یک پاییز بسیار سرد میشویم .
نه هوا خوشبو و نه گلستانی هرچه هست مقداری علف های هرزه و خود رو چندین درخت تازه به زمین فرو رفته بی ریشه مانند بسیاری از اشخاص امروزی که بی ریشه رشد میکنند و سپس ناگهان زرد شده فرو میریزند .
طبیعت و ادمها یکسانند /
این غربت مرا از یاد آن سر زمینم دور کرد و از یاد بردم که در چه هوایی زیستم در آن زمانها هم هوا چندان خوش بو نبود بوی تعفن الکل وسیگار وتریاک وادارهای شبانه در گوشه و کنار بینی ام را میازرد همیشه دستمالی جلوی بینی ام داشتم زمانی خوش بودم که از شهر بیرون میرفتم و در دامن طبیعت که هنوز دست ادمی به انجا نرسیده وبناهای چندین طبقه رویهم انباشته نکرده بودند – نفسی تازه میکردم آنهم به همراه چشمان دریده واز حدقه درآمده و بیمار همراهم .
حال دراین سوی بیگانه سرا زندگیم حاصل چند ین گونه تضادهاست در سر زمینم ملتی تبدیل به امت شدند و من در این گوشه تبدیل به هیچ نه ملیت – نه قومیت – و نه مدهبی و ایمانی نه عمر و ابوبکر ونه کوروش و دارپوش میراث دار هیچکدام نیستم دریک محیط اینرناسیونالیستی بسر میبرم .
نیمه دوم خود را گم کرده ام و نمیدانم ایا روزی خود صاحب این چند خط هستم یا انهارا نیز مانند بقیه اموالم به تصاحب درمیاورند .
اری نباید نامم پایدار بماند ویا کسی از من یادی بنماید من سالهاست که مرده ام از همان زمان که پای بخانه آن بچه لوس ننر پسر حاجی بازاری گذاشتم در همانجا دفن شدم – گم شدم – خیلی طول کشید تابتوانم دوباره خودم را بیابم آنهم موجودی نیمه ونصفه نیمه پایش در خاک و ریشه و اصالت خود فرو رفته ونیمی درهوا سر گردان بین غرب گرایی و باورهای روستایی درمانده ام .
غربت ضامن بقای من نیست واین خاک من نیست درختی بریده شده وکاشته شده درشهری غریب خبری ازآن جویبارهای خشمگین و آن سنگلاخها که با اب جدال میکردند – نیست دشتی است که مردمی بی حال و تنبل وبی کار !درانتظار یک توریست تا اورا عریان کنند .
نمی دانم ایا در شهرهای دیگر ا ین سر زمین نیز زندگی به همین نوع تن پروری میگذرد ویا تنها واردکننده اشغالهای انبارهای بزرگ دنیا هستند ! دماغ ها همه بالا وهمه دم از آریستوکراسی بو گرفته و کهنه خود میزنند .
فرقی ندارد در سرزمین من هم یا ته مانده کاسه شاهی قاجار بود ویا فلان مجتهد کسی باخود تو کاری نداشت چشم به دنباله تو داشتند ا زچه نوع حیوانی میباشی ایا پوست و گوشت ترا میتوان به قیمت گزافی در بازار خودنماییها عرضه کرد ؟!.
زندگی در بین جمع اضداد تضادی که تاریخ بر ما مهر زده و مقتضای زمان دیگر کسی به ضمیر پنهان خود نمی اندیشد هم زبانی نیست همدلی نیست همنشینی با تنهایی خود ازخزانه حافظه چیزی را بیرون کشیدن و در دهان گذاشتن یا تلخ یا ترش ویا بی مزه . نامش زندگی است . پایان
ثریا ایرانمنش . 11 سپتامبر 2020 میلادی برابر با 21 شهریور 1399 خورشیدی. اسپانیا .
-
دولت های قلابی
ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا
———————————–
خوب مبارک است با تعویض این برنامه فکسنی من همه چیز به هم ریخته حتی خود من !
دیگر اگر فکر کنید چیزی در این دنیا مرا دچار شگفتی وتعجب میکند فکرتان غلط است هیچ چیز دیگر نمیتواند مرا دچار نه اندوه ونه شادی ونه شگفت زده کند بقول معروف از این حرامزاده دهر هرچه بگویی برمیاید .
اکثر شبها تا بتوانم بخواب بروم به قصائد و خوشنوایی افراد مجازی گوش میدهم همه سرها ازیک پنجره بیرون است ودارند سخن رانی میکنند همه دست درجیب یکدیگر دارند وهمه خنجری دردست که برپشت دیگری فرو کنند اما به ظاهر دوستند .
امروز ناگهان یک خبر آمد روی این صفحه فکنسنی ! :سفارتهای دولت درتبعید بکار مشغول خواهند شد !!!: نمیدانم توی سرم بقول یارو عاج سبز شد یا اسفناج !
بمن مربوط نیست من متعلق به سرز مین دیگری هستم نه سیتی زن نیستم تبعیت عوض کرده ام یعنی دیگر هیچگاه نباید بگویم اهل کجایم باید بنویسم وبگویم که دراین سر زمین زاده شدم وفرزندانمان برای این سر زمین خواهند جنگید و به پرچم این سر زمین اعتقاد داریم و فراموش کنیم که کی بودیم وکجا بوده ایم .
زادگاهمان نیز دهکده ای است درهمین شهر ! اما دلم برای ان مردم بدبخت آن سوی قاره سوخت زیر چند هزار نفر باید بخوابند وچند فرزند حرامزاده دیگر را باید بعنوان نوزاد جدید بپذیرند ؟ نه یک چراگاه چند صد سبزه زار وعلفزار برایشان مهیا کرده اند !تنها چیزی را که به انها نخواهند داد همان فرزند ناکام ” آزادی ” است که قرنهاست به زیر خاک فرو رفته و تنها نامی از آن بجا مانده و غباری !.
سردار پیر پیشا پیش جلو میتازد با ان زبان پهن وآن دهان گشادش واز پی او جوانانی که دیگر پیر شده اند روان خواهند شد .
وچه چند ملتی ؟ ایا ازاین زیباتر خواهد شد ؟
بی اعتقادان به سختی کیفر خواهند دید وبت های تازه ساخته درهم خواهند شکست واز طلای ناب آنها بنایی به زیبایی برج ایفل خواهند ساخت تا کبوتران درانجا تخم بگذارند !….
بیچاره ملت . هرچند دیگر ملتی وجود ندارد همه چیز بهم ر یخته یک شوروای بی مزه وتلخ .
روز گذشته نزدیک بودم زار زار بگریم ! گفتم همه چیز را تحمل کردم ” غربت . بیکسی تهمت . افترا توهین گرسنگی بدبختیهای فراوان وبیماری را اما این یکی دیگر خیلی برایم تحمل ناپذیر است که نتوانم فرزندانم را درآغوش بفشارم و ببوسم ودلتنگیم را برطرف کنم .
دخترم دلیل بزرگی آورد ! به به ! حظ کردم ! گفت : بفکر آنهایی باشد که درخانه سالمندانند وبچه هایشان از پشت شیشه با انها حرف میزنند ! خوب الان هم فرقی ندارد خانه من با خانه سالمندان نه کسی به دیدارم میاید ونه من میتوانم ازخانه خارج شوم تنها تلفن به صدا درمیاید ماما حالت خوب است من سخت گرفتارم ووووو پس ازانکه گوشی را میگذارم باری از اندوه بر شانه هایم مینشیند که ایوای بدبختیها نیز ارثی میباشند ؟ /
خوب !ی ملتهای شریف ونجیب ! روز بدبخی ها برخاسته است وشبهای تار.یک !
باید با شمع وجودتان با این شبها ی تاریک جدال کنید ودر حسرت روزهای روشن بنشیند وگاهی هم آوازی زیر لب زمزمه کنید . “خدا حافظ روزهای روشن وزیبا . خدا حافظ “. تا جناب بیل وجناب پوشه وجناب جرج بر انبوه داراییهایشان اضافه شود ودنیارا درمیان دستهای خود داشته باشند ارزوهای دوران بدبختی وبچگی هایشان را براورده سازند .
و ما از شب و روز اسارت ها شرمساریم ورنج دیده /
پایان
ثریا ایرانمنش / 10 /سپتامبر 2020 میلادی برابر با 20 شهریور1399 خورشیدی . اسپانیا
-
دزداناودیروز وفردا !
یک درد نوشته نه دل نوشته!
امروز عکس اورا در آخرین روزهای زندگیش روی فیس بوک دیدم یکی از یارانش و دوستدارنش انرا بعنوان چهارمین سال درگذشت او گذاشته بود ! وای چه فاجعه ای به دنیای هنر وارد آمد !!! سر زمینی که رهبرش یک ملای دوزاری باشد باید هنرمندش هم این دزد همه فن حریف باشد .
دلم میخواهد بپرسم مثلا تو آن زمین وباغچه کرج را چه کردی به چه کسی کدام ملای ده فروختی ؟ که امروز پاهایت درکفشهای ورزشی نایک خود نمایی میکنند ؟ خانه دریا ا که میدانم چقدر وبه چه کسانی فروختی پولش را چه کردی قمار ؟ تریاک یا خانه ای شیک درمعتبرترین وگرانترین قسمت شهر برای خودت تهیه کردی با فرشهای گرانیها مبلمان طلایی نظیر بازاریان نو کیسه !خوب نیمی را آنرا نا نجیبه برد نیمی را هم تو باد آورده را باد میبرد ! وحال آنکه هردو از بهترین دوستان وکسان من بودید وظاهرا مرا عاشقانه !! دوست داشتید و منهم باور کرده بودم که درجهانم هست یاری !!!!
امروز بیاد آن دخترک خدمتکار معلم قرانم افتادم که چگونه میله داغ را به دست من داد که همه گوشت و پوست دست من به ان چسپید من رفته بودم در تاریکی زیر زمین باو کمک کنم تا برای مادرجانم وملای چای بیاورد قرانم را تمام کرده بوم با کاسه نبات رفته بودیم برای تشکر !دختر میله را درون اجاق وخاکستر داغ گذاشته بود سپس انرا به دست من داد وگفت اینرا بگیر تا من چای بریزم منم گرفتم ودستم به آن چسپید تنها توانستم یک فریاد بکشم تازه هنگامیکه ملا از او بازخواست میکند درجواب میگوید خودش انرا برداشت باو گفتم این داغ است تنها بوسه های مادرم روی کف دست اش ولاشم وبردن من فوراا به درمانگاه تا دست سوخته را که پوست نازک آن به میله هنوز چسپیده بود پانسمان بکنند من ان دخترا نمیشناختم فقط برای آنکه درتاریکی تنها نباشد با او تا اشپزخانه رفتم از روی دلسوزی خدمتکار ملا بود البته همان شبانه اورا بیرون کرد اما دست من آنهم دست راست من تا مدتها هنوز میسوخت این اولین سیلی بود که از یک هموطن ویک همشهری خوردم حال منتظرم که مثلا این بانوان واقایان چند پشت غریبه مرا یاری بدهند؟.
البته من به ان مال نه احتیاجی نداشتم ونه چشمی به ان دوخته بودم اگرچنین بود روی انها مینشستم وبه خارج پناه نمیبردم اواره نمیشدم گر سنگی نمیکشیدم درد نمیکشیدم امروز حقوق من درون یک جعبه ریخته شده ومن نمیدانم با ان چه کار کنم من ابدا توجهی به مال دنیا نداشته وندارم . من تنها کشته وتشنه عشقم چیزی که ابدا دراین جهان وجود ندارد .
جناب هنرمند گرامی همه را بالا کشیدند وراحت نشستند روی صندلی وتارشان را دربغل گرفتند وگفتند من غیر ازاین چیزی ندارم !!!! وآن اخرین شب باقیمانده عمرشان که داشتند از ایشان فیلم تهیه میکردند تا برای ایندگان بماند آنچنان ان اسکناسهای زبان بسته را امضا کرده بذل وبخشش میکردند و سپس با نگاهی که آنرا خوب میشناختم رو به دوربین با بی زبانی گفتند که انتقامم را گرفتم .
نه ! امروز نه ملامتش میکنم ونه برایم وجود دارد او نظیر بقیه یک تکه خاک یک تکه سنگ مال کمی دردستش نبود چهارده هزار متر زمین / دو خانه یکی هشتصد مترودیگر ی چهارصد متر درشما ل/
پنجاه سهم از یک شرکت تولیدی که خوب نا نجیبه آنرا بنام خودش وهمسرش به ثبت رساند با یک بغل خوابی ! نمیدانم زنده است یامرده برایم دیگر نه آن سرزمین مهم است ونه مردمش و تنها آرزویم این است که همه خاطرات گذشته ازذهنم بیرون روند گاهی فکر میکنم آلزایمر بد چیزی نیست . امروز بیاد آن میله داغ دخترک ناشناس بودم و……..دیگرهیچ .
ثریا / اسپانیا چهارشنبه 19 شهریور 1399 خورشیدی برابر با نهم سپتامبر 2020 میلادی . تم……ام
-
فرار کنید وباز گردید
ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا——————————–روی برف سپیدخون سرخ ما می چکدسردمان است و گرسنه ایمسهم ما یا بینواییو یا گلوله و یا طناب داراست……………….سهم ما این است نه بیشتر سهم ما از زندگی اندکی است که بتوانیم زنده بمانیم و تماشاچی خلق بهر روی هر نمایشی تماشا چی می خواهد سالن باید پر باشد .درس بزرگی بود باشد تا دیگر کسی نتواند سیمها را کو ک کند و ساز خود را بنوازد . و آن کسی که چنگ را به دست می گیرد و از بالای صخره ها به آتش سوزان می نگرد و می خواند از ما نیست .امروز همه ما در بیابانی سوزان آواره ایم وتشنه درپی قطره ابی خنک و آن آب دردست دیگران است چراغ و روشنایی دردست دیگران است و نان ما در کف دیگران .آزادی عطری بود که نبوییده از شیشه های پنهان فرا ر کرد و گم شد .اکنون زنجیر ما دردست دیگری است مرگ وزندگی ما نیز درمیان دستهای دیگری است .با بهانه ای کوچک سرگرمیم می سازیم وبا اشکهای خشک شده روی گونه ها شب را به صبح وانکه برای فردا چه خوابی دیده اند ؟ .ما سر گردانان در بیابان دیگر موسی چوپان هم نیست تا مارا راهنمایی کرده و یا امیدی در دلمان بنشانداو تنها به عهدی که به قوم خود داده بود وفا کرد پیامبران ما همه دروغین بودند .گویی خدای او با ما فرق داشت برایش نشانی ها می فرستاد دریاها را خشک می کرد بهر روی آنها به سر زمین موعود رسیدند و ما گم شدگان راه همچنان دربیابان های ذلت باقی مانده ایم .به آهنگ گنجشک اشی مشی گوش فرا دادیم تا پرواز ا ورا بخاطر به سپاریم و به اهنگ نا موزن اشتوک هاووزن رقصیدیم تا به دنیا بفهمانیم خوب می رقصیم با هر اهنگی میتوانیم برقصیم .پیامبران دورغین بر ما ظاهر شدند ومارا به چاه ویل سقوط دادند طنابها راهم ز بریدند درب چاه را نیز گذاشتند تا ما نفس نکشیم دنیا ساکت و ارام در هوای نا مطبوع الکل ومواد ضد عفونی داشت برای فردای ما نقشه بهتری را می کشید .هنوز درانتظار طلوع آفتاب نشسته ایم آنهم دریک شب تاریک .سردمان است و گرسنه ایم !پایانثریا ایرانمنش 09/ سپتامبر 2020 میلادی برابر با 19 شهریویر 1399 خورشیدی . اسپانیا -
ژّاندارک
ثریا ایرانمنش لب پرچین ” اسپانیا –——————————-سینه صبح را گلوله شکافتباغ لرزید و اشیان لرزیدخواب ناز کبوتران اشفتسرب داغی به سینه هاشان ریخترنگ وحشت به لحظه ها آمیختپر خونین به شاخه ها آویخت—–فریدون مشیریتمام شب نام ژاندارک در مغزم بالا و پایین میشد بین خوابهایم و بیداری وگوش دادن به ارجییفی که سالهاست داریم میشنویم و سرمان گرم است بی هیچ نفعی تنها پول میخواهند!باخود میگفتم ژ اندارک آن دختر دهاتی اهل اورلئان با دعا کردن ونشستن درکنار یک سقاخانه ودست به دامن مریم مقدس شدن تا به او قدرت بدهد برود فرانسه را نجات دهد ! به ارتش بپیوندد ؟ چگونه دختری که جثه یک کبوتر را داشت می توانست آن شمشیر های آهنی چند کیلویی را به دست بگیرد وبه قلب دشمن بتازد ؟ ایا این هم یکی از آن افسانه های شیرینی نیست که در کتابهای ما نوشته شد تا روح قهرمانی را درما بیافریند ؟ افسانه تهمنیه / رستم وسهراب وبابک خرمدین وان افشین خیانکار دوستش همه را ما درکتابهای درسی می خواندیم منجمله این افسانه ژاندارک را .فیلمی از ان تهیه کردند وسوختن آورا زنده زنده میان آتش دیدیم ! ژاندارک / ژاندارک همچنان این نام دور سرم میچرخید بیدارشدم آن ییر مرد داشت فحاشی میکرد متلک به دیگری میگفت بلی این نماد مبارزه ما میباشدبیاد آن هرزه منفور آن مرد یک چشم افتادام که مارا تهدید به مرگ میکند ایرانیان اسلام او را در خطرانداخته اند ! مردک بیمار روانی افتاده از بطن یک زن هرجایی حال با قدرت اسلحه بر سرزمین من روی گنج خاک من نشسته ای و میزاث پدری را میخواهی میراث پدریت هم تنها خون است تو وهم پالگیهایت سیری ناپذیرید روزی یک کاسه خون باید سر بکشید آنهم خون جوانانرا تا زنده بمانید با ان چشما ن منفور کج ودهان نکبت واـن انبوه موهایی که از چانه ات بیرون زده آن هیکل نحس کثیف تو که مرا بیاد دیوهای افسانه ای میاندازد .سر زمین من رو به نابودی میرود مردان یکدیگر را پاره پاره میکنند از آن قدیمی ها اثری بر جای نمانده و فرزندانشان در کشورهای خارج درمیان خارجیان حل ومحو شده اند ویا به تیر غیب گرفتار شده اند ومن ؟ در رویاهایم به دنبال یک ژاندارک میگردم !در آن زمان درکتابهای درسی ما روح قهرمانی و بزرگ منشی را در ما تقویت میکردند امروز تنها درسی که دختران وپسران میخوانند آداب وضوو رفتن به توالت وچگونه در رختخوابها باهم به کارهای خوبی مشغول باشند تا تماز و روزه شان باطل نگردد و اخیرا دکان دیگر بعنوان ذکات باز کرده اند تا تتمه اندوخته ونان مردم را نیز از آنها بگیرند .عده ای هم مشغول گرفتن عکسهای سلفی از خودشان وگذاشتن روی اینستا گرام وجمع کردن سر بازهای مجازی ایران برایشان وجود ندارد س زمینی که گم شده است .دنیا ساکت وارام است ! ژاندارک افسانه ای را انگلیسها راهبان انگلیسی به اتش افروخته انداختند وما ایرانیان رانیز یک یک به دست آتش خواهند سپرد تا آن سر زمین را برای همیشه دراختیار داشته باشندزبان فارسی تقریبا منسوخ شده من هنوز نتوانسته ام یک کیبرد درست وحسابی روی این دستگاهایم نصب کنم تا بتوانم فارسی رادرست بنویسم چهار عدد لپ تاپ سر شار از اندوخته ها با بدبختی با این یکی جان میدهم وجان میگیرم تا بتوانم چند خط را بنویسم .روی کیبردهای گوشی هرچه را که میل دارند مینویسند نه آنچه را که من میل دارم بنا براین باید با زبان نکبت لاتین بنویسم و من عاشق زبان وا دبیات سر زمینم هستم کتابهای برگ برگ شده ام هرکدام برایم از یک کتاب مقدس پر بها ترند . . نه همه در میان اقوام گوناگون حل شدیم .روز گذشته دخترم پرسید تا اپرای موزارت را داری گفتم آری رویش را نگاه کرد وگفت به زبان انگلیسی است وزیر نویش انهم انگلیسی است ! گفتم طبیعی است انرا انگلیسها ساخته اند وهر طور دلشان خواسته شکل وشمایل موزرات را نشان داده اند گفت اما همسرم میل دارد آنرا به زبان اسپانیایی ببیند ! گفتم او موسیقی موزارت را میل دارد گوش کند یا چند دیالوگ را که دران رد وبدل میشود !!! البته فیلم جالبی نیست ودولت فخیمه هرچه دلش میخواهد با کمک نوکرانش بخورد دنیا میدهد بهر روی با یک سی دی دیگر” دون جوانی ” را نیز باو دادم تا همسرش کمی درخانه سرگرم باشد !!! همه درخانه هایمان زندانی هستیم .روز گذشت به زور برای آوردن فایبر وتقویت اینترنت من یک بسته فیلم هم آورده اند گفتم من میلی ندارم این فیلمهای چرند را ببینم مردک گفت بما مربوط نیست بما گفته اند این بسته را کامل نصب کنیم هرچه به شرکت تلفن زنگ میزنم که این دستگاه را نمی خواهم جوابی نمیدهند ! حال خدا میداند ماه اینده چقدر از حسابم برداشته شود من چندان میلی به تماشای تلویزیون ها ندارم اکثرا خاموش ومن مشغول نوشتن ویا خواندن هستم تنها دیدم که دراین دنیا همه چیز را بتو تحمیل میکنندوتو باید بپذیری هم دین راهم ایمان راهم فیلم را هم داستان را وتو حق اعتراض نداری ……… نه تو اصلا حق نداری ! پایانثریا ایرانمنش . 08/ سپتامبر 2020 میلادی / برابر با 18 شهریور 1399 خورشیدی/ اسپانیا -
شبهای دروغین
ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا———————————-اگر ای مهربان – از روزن چشمراهی بسوی اسمان ببینیو از لابلای پرده مژگانآفاق اندوه مرا تا بیکران ببینیناچار در پایان آن دیدارفکر بلندم را مسیحا وارخونین و خندان بر صلیب کهکشان ببینیآنگاه تمثیل شهادت راچون افتابی در میان بینی ……… ” زنده نام نادر نادر پور . از دفتر صبح دروغین “من از عشق بازی ماه با جویبارها دانستم که زندگی میتواند شیرین باشد اما امروز دیگر ماه د رپس ابرهای تیره و تار گم شده و بجای آن ماه های تقلبی با ستارگان تقلبی نرد عشق میبازند وما یعنی بشر چقدر تنها ماند ه است .دیروز تمام شد و روزهایی که می پنداشتیم ابدی اند ناگهان به یک شب تاریک منتهی شد وما هریک مانند کبوتران بال و پر شکسته در گوشه ای به دنبال لانه ای امن خود را از تیر رس شکارچیان پنهان داشتیم .دیگر صدای باران در ناودانها شنیده نشد و دیگر برفهای روی پشت بامها قندیل نبستند ویک بغض ناگهانی درون گلوی همه را گرفت در بعضی ها تبدیل به خنجر و کارد شد و در بعضی ها مبدل به خون ویا مرگ اشکار و پنهانی !.خاک زیر پاهایمان سست و گاهی مارا تا اعماق زمین میبرد اما هنوز چشم بر آسمان دوخته بودیم ودر انتظار پایان شب تاریک و روز روشن و خورشید گرما بخش خود را فریب میدادیم .این روزها دیگر بغضی درگلو ها نمانده تبدیل به فریاد شده اما فریادی خاموش و در درون غوغا میکنند بانگ ناقوسها خاموش شدند و سحرگاهان دیگر بلبلان وپرندگان آوازی نخواندند.ما فراموش کردیم که پرنده ای هم هست که برایمان پیام شادی میاورد اما چرندگانرا دیدم که آهسته اهسته خون مارا می لیسند .روزهای نامی و جهانی گم شدند سر ها به دو طرف میچرخد چپ یا راست .دراین سکوت شبانه من همچنان به اوازهایی گوش فرا میدهم بعضی ها ناهنجار وبعضی ها نوازشگر و درا ین فکرم آخرین سنگر ما کجاست و تنهایی ما کی به پایان میرسد؟ .پایانثریا ایرانمنش / اسپانیا / 2020/09.07 میلادی برابر با 19 ش8ریویر 1399 خورشیدی1 -
من و….او ؟
یک نوشتار !یک گفتگو ! روز یکشنبه خسته کنند .====================دعای صبح من با او شروع میشود ودعای شب من با او تمام میشود ! بعضی از نیمه شبها بیدار میشوم گویی خود او مرا به بیداری میخواند .او نه تعلیم دهنده است و نه معلم علم ومعرفت ونه عیسی مسیح .او خودش است .او در خدمت سر زمینی بیمار ومردمی بیمار تر استسالهاست که دیگر اشعارم را کنار گذاشته ام آن شمع فروزان دردلم خاموش شد گذاشتم دیگران بسرایند ومن بخندم .من هیچگاه اورا نخواهم دید او نیز مرا نخواهد دید فاصله ما ا زمین تا آخرین ستاره ای است که در گوشه اسمان سوسو میزند آن ستاره هم در انتظار دیدار است .امروز همه ما اسیریم اسیر یک بهانه یک ریا ویک اقتصادی ورشکسته و وحشتناک که باید به نوعی انرا جبران کنند .چگونه مردم همه دارایی شانرا از کنج خانه ها بیرون می کشند و به به آنهایی میسپارند تا برایشان بخورند .من تنها تماشاچی هستم یک تماشاچی بی کار !امروز من از این اسارت خودمان شرمنده ام وعصبی اما کاری نمیتوان کرد دنیا درمیان دستهای تفنگداران است وزندانها لبریز از انسانهای بیگناه یا گناهکار دزدان و آدمکشان در شهر ها گردش میکنند روی کشتی هایشان و روی قایق هایشان ودرون هواپیما هایشان اسیری تنها متعلق به ماست /ما هردو هدفی مشترک داریم شکستن زنجیر بردگی را و به دست آوردن ازادی را اما برای من آن ازادی تقریبا شبیه همین ازادی است یعنی فاصله بین اطاق خواب ونشیمن وآشپزخانه وبقیه جاها نه بیشتر .میل ندارم با پوزه بند ازخانه بیرون بروم بنا براین ترجیح میدهم درخانه بمانم واز دورتماشگر این گله باشم که چگونه یکدیگر را پاره می کنند سگهای گله نیز بجای نگهبانی خود یک پا مانند گرگها به گله حمله میکنند .من یک گوشه ارام ویک چراهگاه دارم اورا نمیدانم شاید چراگاه او بزرگتر ازمن باشد /روز ی اشعار برای خود زبانی داشتند وحکومتی میکردند امروز همه آواره شده اند زخمی اند تنها یاوه سرایان درمیان کوچه ها الفاظی را به هم میبافند و فریاد سر میدهند برای من شعر مقدس است نه برای یاوه گویی ویا برای پیش برد مقاصد و یا درباره پیامبران دورغین .شبها تنها او را فریاد میزنم با بردن نام او ارمش پیدا میکنم .وآن شعر میماند برای ابد . بی آنکه کسی از محتوی آن چیزی بداند .پایانثریا ایرانمنش . اسپانیا ششم سپتامبر 2020میلادی شهریور 99 -
رویال هاینس
ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیایکشنبه ششم سپتامبر 2020 میلادی !———————————-شبهایی که شام نمی خورم یا کم میخورم نیمه شب بیدار میشوم میل دارم با نوشیدن آب شکم خودرا سیر کنم اما بی فایده است ! به وب گردی می پردازم فضولی در اخبار بی سر و ته دنیا به کسی میاندیشم که با چه حرارتی روزهای خستگی ناپذیر دارد میدود برای کی کار میکند ؟ برای چی ؟ برای این مردم ؟ دلم می خواهد جلوی او را بگیرم اما او همچنان می تازد بی هیج هراسی سر انجام به کجا میرسد به میان مشتی حرام زاده …..در میان وب گردیها چشمم به یک نام اشنا افتاد ! اهه این همان دحتر کوچولو یی بود که با خواهرش بخانه ما میامد ونوه عموی بچه ها بود حال شده رویال هاینس !خوب البته مدتی در یکی از شهرهای عربی نشین و کنار خلیج با یک بچه لرد اشنا شده فورا حامله شده بچه لرده هم ازاو زرنگتر بود اورا گرفته بخاطر بچه وبامید انکه پسری داشت باشد از قضای روزگار دختر شد وبچه لرده هم اورا طلاق داد وبا دخترش اورا راهی دیار فرنگ کرد ! این همان دخترک سیه چرده بود که مادرش اهل برزیل و ساکن ومقیم امریکا دریک مطب دندان سازی سکرتر بود وپدر ش اهل سر زمین غرب ایران باد در استین مانند همه مردم آنجا که ما تافته جدا بافته ایم ! واصل و رشته مان باز به بازار گره میخورد ویا به یک ملای ده !حال دخترک بر بالای صفحه اینستا گرام خود حروف رویال هاینس را ثبت کرده است !!! نو دیده قبا دیده بقیه اش باشد خوب آرزو بر همه عیب نیست بخصوص که امروز دنیای مایک دنیای خر تو خری است متاسفانه ماهم هنوز!!!! حضور داریم .هنگامیکه مادر این دختر به ایران آمد سخت ترسیده بود با دو دحتر بچه لاغر سیه چرده تنها دوست مادرش من بودم با هم به تالار رودکی میرفتیم باهم ناهار می خوردیم با هم شام می خوردیم سخت از آن خاتواده دلخور بود آخر هم نتوانست دوام بیاورد برگشت به امریکا یک پسر هم تحویل همسرش داد و رفت باز درهمان مطب دندانساز مشغول کار شد وسخت دلتنگ بچه هایش ومن دیگر خبری از او نداشتم .در انگلستان از دست نواده های خاندان سلطنتی اعراب مجال نشستن نداشتیم حال خود ما نیز به انها پیوستیم مهم نیست .سپس به تار شهناز گوش میدادم بی رقیب بود وآن یکی آن بداهه نواز لعنتی خوب از روی دست این مرد بزرگوار کپی می کرد اما با سیم زیر می نواخت و خوب سازش را کوک می کرد نازک و محفلی و منقلی !خواب از چشمانم گریخت به روزهایی فکر میکردم که به همراه آن دوست از دست رفته ام گاهی در جشنها ی مذهبی کلیسا شرکت میکردیم اگربا او میرفتم جایم در ردیف دوم بود بود اما خودم تنها میرفتم جایی برایم نبود همه گشاد گشاد می نشستند یا کتابی و دفتر ی کنارشان می گذاشتند که اینجا رزرو است من می ایستادم یا یک صندلی شکسته در گوشه ای پیدا می کردم و تنها به موعظه هایآنها گوش می دادم چیزی از ما کمتر نداشتند همان افسانه ها همان قصه ها وهمان دعا ها کار ی نداشتم تنها بودم بچه ها همه رفته بودند اما متاسفانه هیچکدام رویا ل هاینس نشدند تا من هم در کنج کلیسا جای مخصوصی داشته باشم ! .حال عضو یک کمیته مذهبی هستم برایم هر هفته دعا می خوانند منهم نذورات خود را به آنجا می فرستم برای بچه های سرطانی و بیمار وبی خانمان و گرسنه .و….خودم از سر تنبلی شبها گرسنه می خوابم !یک گله ویک چراگاهو همه با یک اعتقاد ! آزادی .بی اعتقادان به سختی کیفر خواهند شدبت های کهن درهم خواهد شکستواز سنگهای انهامعبدی بالا می رود که سقفش اسمان لاجوردی استو خورشید قندیل محراب آن خواهد شد ……….” شاندارو پتوفی “————————————این بود قصه بی معنای ما تا بعد !ثریا / اسپانیا / -
نوشتاری دیگر .
ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیاشنبه پنجم سپتامبر 2020 میلادی برابر با 15 شهریور 1399 خورشیدی .—————————————————————–مصلحت نیست که از پرده برون افتد رازورنه در محفل رندان خبری نیست که نیست——————————————- حافظ شیرازیدر محفل رندان خبرهاست اما برای ما مهم نیست ما نان واب خودمان را میخوریم نه خود فروشیم ونه فروشنده ونه باج گیر ونه قمار باز ونه بار بستیم برای امروز امرو زهم مانند گذشته همه اهل خانه کارمیکنیم وتقدیم دولت مینماییم ولقمه نانی وچکه ای اب میخوریم مینوشیم برای هر کاری باید سکه هایمان را بشماریم وبرای هر هدیه روز تولدی یا زایمان باید از قبل چندر قاز جمع کنیم تا ابرو داری کرده باشیم خود فروشی کار ما نبوده و نیست و نخواهد بود . اهل هیچ فرقه ای هم نیستیم معتاد به هیچ موادی هم نیستیم غیر از من که معتاد به قلم و کاغذ هستم و این دو همیشه باید در دسترسم باشد حتی در اطاق عمل بیمارستان و پز بیهوده هم نمی دهیم داشتیم خوردیم تمام شد حال دوباره از نو شروع میکنیمتکیه به قیور اقوامان هم نمی کنیم اصالت را باید در وجود شخص دید اصالت خریدنی نیست با انسان به دنیا می اید مانند شعور عقل را کسب میکنیم بهر روی غرض از اینهمه فلسفه چینی امروز دیدم که تا اندازه احمق بودم !بلی یک احمق به تمام معنا من نخواستم گلوی همسر نامردم را بگیرم وبگویم یالا از انچه که رشوه میگیری کمی هم بمن بده سهمی هم مال من مانند همان پنج درصد قراردادهای نفتی برای بانو خیر دماغم را بالا میگر فتم وخوشحال بودم که پیراهنم را خودم دوخته ام ویا ملافه های گلدوز ی شده را خودم درست کرده ام !!! ویا دکوراسیون خانه را خودم ترتیب داده ام دکوراتور نیاورده ام !! ( آن روزها مد بود درسا لهای آخر آن نوکیسه ها که خانه میساختند یک دکوراتور میامد و خانه را تزیین میکرد با گلهای پلاستیکی و کاغذهای الوان وتشکچه های رنگین وغیره گویی وارد یک رستوران شده ای نه یک خانه ! باضافه یک مستخدم اهل فلیپین ! نه من تنها یک آشپز داشتم چون از اشپزی بسیار متنفر بودم هنو زهم هستم وزنی خدمتکار باعبانی وتمام گردگیری را خودم انجاام میدادم حمامهارا خودم میشستم کلی هم مفت خر !!! بودم همسرم هم با فاحشه ها وخوانندگان خوش بود گاهی هم چیزکی میخرید بعد آنرا پس میگرفت یا ازمن میدزدید بنا براین مشگل بود منهم سهمی برای امروز نگاه دارم .گذشت آن دوران بچه بودم و خر شاید هنوز هم همان خر باقی مانده باشم کسی چه میداند ؟!شب گذشته بچه ها اینجا بودند خودشان پختند خوشان میز چیدند من هم میهمان وار نشستم و خوردم یکی از دوستان خانواده دخترم که امریکایی بود نیز با انها بود من کمی خجالت کشیدم از وضع مبلمان خانه که دیگر دل غشه گرفته ام صحبت از فروش خانه بود وگفت خانه ها در شهر ماربییا بسیار ارزان شده اند ملکه شما هم آنجا خانه دارد وخانه سازی ! گفتم بمن ارتباطی ندارد ایشان همه جا خانه دارند از کلروداو تا تنریف !سپس گفت چند سال پیش ایشان درکازینوی پورتو بانوس باخت کلانی داشتند و سپس جواهرات خودرا به صندوق دادند گردنبند و انگشتری و ساعت و دستبند و گوشواره و غیره و بجایش چند صد هزاردلاری گرفتند آنرا هم باختند و رفتند .اما هنوز برای پس گرفتن جواهراتشان به کازینو نیامده اند و کازینو خیال دارد آنها را به نمایش گذاشته یا بفروشد اما اشکال در این است که کاغذ خرید باید داشته باشند!گویی یکی سیلی محکمی به صورت من زد ؟ ایشان هم قمار بازند ؟ اوه حالا میفهم چرا خانم تیمسارفللان فورا خودش ا به فلان کازینوی لندن میرساند با ان لباسهای پولکی وبرقی چرا که رویال هاینس آنجا بودند ! آخ ثریا نوچقدر خری ! همیشه هم خر باقی خواهی ماند یعنی خییییلی بزرگ !.خوب مبارک است حال ملت ایران جمع شوید کودکان ما گرسنه سر سطل زباله مردانی مسن از زباله دانی غذا جمع میکردند حال بازهم بت پرستی کنید واین حاج ممد رضا وبقیه را سرورخود کنید تا بقیه راهم بخورند برایتان متاسفم خیلی متاسفم احسا س من همیشه مرا به راه دست میبرد هیچگاه ازان زن خوشم نیامد و نخواهد آمد و وای برما که این بود سر زمین را به ویرانی کشید . دیگر ذکر مصبت بس است . بس . پایانثرریا / اسپانیا / -
یک دلنوشته
ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیاجمعه 14 شهریور1399 خورشیدی———————————–خیر !!! این دستگاه هم گویا با جیم الف همکاری دارد هر چه دل خودش میخواهد مینویسد مرتب باید آنهارا پاک کنم و کلمه درست را بنویسم بنا برای چند سطر نوشته ساعتها باید وقت تلف کنم با اعصابی خورد شده برخیزم .امروز هوا نسبتا دل نشین است نه گرم ونه سرد همیشه بهار !! من درآن زمانها شهریور که ازراه میرسید حالم رو به بهبودی میرفت از تابستان ها بیزار بودم از ییلاق رفتن ها بیزار بودم نه دماوند را می شناختم نه لواسانک را تنها شاه عبداله العظیم بود وبس وباغ طوطی دورمقبره بعدها کمی که بزرگتر شدم فشم ومیگون را شناخنم برایم بهشت بودند بخصوص که عاشق هم شده بودم وهر روز وهرشب دلم میخواست دوران کعبه الهام گردش کنم چرا که یکبار به همراه معشوق وخانواده اش به میگون رفته بودیم ویکه هفته درانجا اقامت کردیم معشوق درمردانه وما درزنانه مشغول پختن اش رشته بورانی بادمجان کوکوی سبزی وآبگوشت !!!ومن از دور صدای سا زاورا میشنیدم واز دور اورا تماشا میکردم وگاهی هم اشکی میریختم میل داشتم دست دردست او دوراین جنگل سر سبزو خرم وزیر درختان آلبالو گوجه وگیلاس قدم بزنم واز آینده ها بگوییم ….. اما او درمردانه مشغول آن کار دیگر بود !!! می و منقل برقرار بود ومن نمیدانستم .امروز برای صبحانه ام کمی پاریج ! درست کردم همان خرده های گندمی که قبلا حلیم درست میکردند با یک خرواز روغن ودارچین وبوی آن حتی سیر ترین ادمهارا به درونن آن حلیم پزی میکشاند البته ما کاسه ای میبردیم میخریدیم وبه خانه برمیگشتیم کره داغ را روی آن میریختند ویک ته نعلبکی هم بما میرسد …جه مزه ای داشت ! سماور میجوشید نان و پنیر تازه وکره نانهای داغ …..امروز بایید فریزر را باز کنیم از درونش نانهای فریز شده را بیرون بکشیم دوباره داغ کنیم نه مزه نان نمیدهد سماور گم شد یعنی درخانه ما سماوری نیست یک کتری نکبت که میجوشد با کمی اب قهوه ای که نامش قهوه است یا یک تی بگ که نامش چایی است سر بکشیم دراین سر زمین چای نمینوشند و این ا ب قهوه ای را که نامش چیز دیگر ی است قهوه شان ان چنان تلخ وقوی است که ترا به سکته میاندازد البته من به میهمانی گنجشکها نرفته ام شاید انها سماور داشته باشند !!!! سماور ی برایم ازروسیه سوغات آورده اند ما آنقدر روی آن گل وبلبل ونقاشی هست که می ترسم اگر آنرا به جوش بیاورم همه رنگها فرو بریزند بعنوان دکور آنرا در راهروی خانه جای داده ام با سینی زیر آن.از پنیر خبری نیست واز نان تازه خبری نیست باور کن دوست من که برای یک لقمه نان وپنیر تازه ویک چای شیرین حاضرم تا قله هیمالیا بروم !!!!این گرسنگی ما تنها درایران نیست درخارج هم بین خیلی ها هست که صدایشان درنمی اید خوب خوشبختانه دکترها خوردن پنیر وکره را برای من غدغن کرده اند تنها میتوانم چند قطره روغن زیتون آنهم ازنوع عالی آن روی نانم بریزم !!!! جای پررنگ نیز ممنوع قهوه ممنوع اما نسکافه ازاد !!!! شیر پرچربی ممنوع ! تنها میوه وسبزیحات ازاد است وصد البته یک تیکه گوشت خون الود که حال مرا بهم میزند ویا مرغ وماهی که بیزارم .امروز جمعه است بچه ها خوشحالند ودر پیامهایشان به یکدیگر میگویند هورا” گود فرایدی ” چرا که فردا دیگر تعطیل هستند از باز شدن مدارس هنوز خبری نیست ودهم دومین نوه من به دانشگاه میرود اما هنوز خبری نیست ! شنیده ام جنتی نامیرا کورنا گرفته است اگر اوست کورنارا هم میخورد ودوباره روی صندلی طلاییش مینشیند وچانه میلرزاند .نه ! گمان نکنم بتوان ازاین چهل تیکه یک لباس راحت وشیک درست کرد ودرمیان ان ارمید یک هزار سالی کار دارد وما نیستیم همچنان نانرا پشت شیشه پنیر می مالیم و خیال می کنیم پنیر است .! پایانثریا / اسپانیا . -
حکومت رجاله ها
ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !———————————زاهد خام که انکار می و جام کندپخته گردد چو نظر بر می خام اندازدپسرم میگفت بدترین کار در این رسانه ها این است که در پای نوشتاری یا گفتاری یک کامنت بگذاری !امروز دیدم راست میگوید با این جماعت نمیتوان درست حرف زد مرغانی از درون قفس مرغداری بیرون امده همه هم ناقص الشکل وناقص العقل و عجب انکه هرکدام خود را یک خروس لاری می پندارند .نوشتاری تهیه کرده بودم که برای آن جوان یا چوانانی که درتیررس اعدام هستند بنویسم هرگاه آنرا میخوانم مبینیم خیلی تلخ است بعلاوه حکومت از این نوع مکر و ریا ها زیاد دارد کسی را عنوان میکند تنا در هشتکها و نوشتارها ببیند چه کسی از ان اعدامی مثلا در معرض خطر پشتیبانی میکند از دوحال خارج نیست یا همه برنامه های ترا بللک میکنند( مانند من که ایمیلم دچار سر گشتگی و بدبختی شده است وخواندن این چند خط در سر زمینم مخاطره انگیز ) ویا حقوق بگیران کور و کر آنها ترا ترور شخصیت می کنند و یا دست آخر میکشند .بنا برای این نوشته را گذاشتم درکنار بقیه نوشتارها و خاطرات اگر عمری باقی بود انها را به چاپ میرسانم و اگر نبود آنها در امانند .امروز به رفتگانی می اندیشیدم که رفته اند تنها یکی دونام ازانها باقی مانده دیگران نه نامی ونه نشانی خاک شدند و رفتند آمدند خوردند دزدیدند تولید مثل کردند و رفتند بی آنکه نام و نشانی از خود باقی بگذارند ویا در راه آن سر زمین ویران گامی بردارند شکمها باد کرده باسن ها گنده شد جرینگ جیرنگ النگوهایشان گوشها را کر کرد نوه ونتیجه های چند خونی بجای گذاشتند و رفتند .شب گذشته دریک کلیپ برنامه نقشی که ازان پسرک مزلف امید بی شرافت نادان گذاشته بود برای کشتن دو هزار مردم بیگناه که به خیابانها آمده تا اعتراض خودشان را بگوش ارباب برسانند و ارباب با شهامت تمام دست چلاقش را باکاغدی بالا برد گفت :ما پیروز شدیم دشمن را از بین بردیم یعنی ایرانیان را کشتیم و هنوز روی منبر نشسته ایم این مردک مزلف میگفت :اینهمه سر و صدا کشتار بیرحمانه ؟؟!!خوب سیصد چهار صد نفر کشته شدند دیگر اینهه صدا ندارد ….من مانده بودم که کار این حیوانات انسان نما از مرز درنده گی نیز گذشته به مرزخونخواری رسیده است یعنی یکدیگر را خواهند خورد قانون جنگل حاکم است .و امروز در یک برنامه تلویزیونی مردانی با هیکلهای گنده وپاهای چاق که گشا دگشاد راه میرفتند واربابان دول بودند فهمیدم دیگر جایی برای ما نیست برای ما کوچولوها .جالب است مرگ یک مرغ را در سر زمینی دیگر فریاد میزنند اما ازکشتار وشکنجه های بیرحمانه وحکومت نظامی در سر زمین من ایران کمترین حرفی به میان نمی آورند اگر هم سئوالی بکنیم میگویند ما خبرنگار دران جا نداریم !!! مگر خبرنگاری که برای چاپلوسی به مصاحبه با لاتهای گنده بپردازد !رفتم تا به صدای طبیعت گوش دهم پرندگانی که برایم پیام عشق میاورند وگاه پیامهای دردناک طبیعت با من همراه هست درخیلی از کارها جلویم ایستاده تا در چاه نییفتم درخیلی از مواقع توی سرم زد که برخیز هنگام عمل است من با طبیعت و کائنات یکی هستم بنا براین ترسی ندارم از هیچ کس وهیچ چیز گاهی دست دراز میکنم وروی زمین میکشم وزمین را لمس کرده بر لبان و چشم هایم می گذارم میل ندارم زانوی ترحم بر زمین بزنم میل ندارم کرنش بکنم همین کار کافی است .بت پرست نیستم شاه را بخاطر ساده دلی وخدماتش میستایم و پرچم سر زمینم را بردوش میکشم پرچمی که لباس ابرو واعتبار من است نه برا ی خود فروشی. درخانه ما زبان فارسی حرف اول را میزند برای پسر بزرگم به فارسی پیام میفرستم برای بقیه نیز مجبورم با زبان بیگانه چیزکی بفرستم که به ندرت این اتفا ق میافتند ترجیح میدهم تلفن کنم اما اکثرا انها یا درمحل کارشان مشغول کارند ویا درمینیگهای کاری بنا براین خیلی کم مزاحم آنها میشوم .روز گذشته همه نیرویم به تحلیل رفته بود دیگر واقعا نیرو نداشتم بخود نهیب زدم ” هی تودردناک ترین صدمات را از پنج سالگی تحمل کرده ای دردهایی که رستم را میکشت وتو ایستادی حال چرا پاهایت روی زمین میلرزند بگذار مانند گذشته زمین زیر پاهایت بلرزد.با یک نهیب خودم را بالا کشیدم .آخر شب د رختخواب بودم دخترم برایم تکس فرستاد فرداشب میل داریم همه درتراس خنک خانه تو شام بخوریم خودما شام را حاضر میکنیم شادی بزرگی بود . نه؟ بنا براین ناله و زاری وخود فروشی وخود نمایی کار من نیست من مانند شمشیری تیز میبرم وجلو میروم حال ان ناشناس است که درانتظار گفته های من نشسته . نه آنها درامانند وبه موقع به چاپ میرسند زمانی که دیگر افعی پیر دراین دنیا نیست تا ازدوستانش کمک بگیرد !.———-باده با محتسب شهر ننوشی زنهاربخورد با ده و سنگیت به جام اندازد …..”حافظ جاودانه “ثریا ایرانمنش 2020 /09/04 میلادی برابر با 14 شهریور 1399 خورشیدی . اسپانیا . -
تجاوز
ثریا ایرانمنش ” لب پرچین “اسپانیا——————————–نوشت :تجاوز به من از یک چادر نماز شروع شد ! هشت ساله بودم در آن زمان کمتر کسی چادر سیاه می پوشید مگر زنهای خیلی مسن و یا کسانی که به مکه و کربلا رفته و باخود این پارچه های سیاه را می اوردند و از ان چادر عبایی می دوختند و یا چاد ر مشکی!برای زنان جوان و دختران خانواده چادرهای / وال / چیت نازک و یا کرپ دوشین بود !اکثرا با روسی ویا بی هیچ حجابی راه می رفتند .اما دربعضی مراسم مانند سفره های نذری یا روضه خوانی ها یا آمدن بزرگواری از عتبات عالیه – می بایست چاد ر پوشید ..روزی قرار بود به جایی برویم که به درستی بخاطر ندارم خانه کی وکجا بود اما میدانم فورا برای من چادر نمازی را تهیه کرده و بر سرم کشاندند شاید سفره انداخته بودند بهر روی من هم چادر را با بدبختی بر سرم کشیدم و روانه آن خانه بزرگ شدیم مردها در آن سوی حیاط وزنان در این سو درمیان هم میلولیدند جایی را نیافتم تا خودم را جا بدهم بهر روی در گوشه سفره در انتهای تراس ویاان فضای باز نشستم درهمین موقع چشمم به آن سوی حیاط افتاد ودو چشم خیره و باز را به روی خود دیدم آشنا بود چشمها چهار عدد وسپس شش عدد شدند یکی برادرم بود بقیه از دوستان وفامیل خجالت کشیدم سرم را پایین انداختم و نشستم .اما احساس میکردم هنوز آن چشمها روی من سنگینی میکنند پشتم را به انسو کردم این اولین بار بود که چادر سر کردن من مرا دچار وسوسه مردان کرده بود یک بار دیگر هم با دختر خاله ام ببازار میرفتیم به ناچار چادری پوشیدم دختر خاله نگاهی به همسرش انداخت وچشمکی باو زد وسپس مرا باو نشان داد چیزی نفهمیدم و موضوع فراموش شدبهر روی ان شب به خانه برگشتیم تمام شب آن چشمان دریده هنوز مرا تعقیب می کردند .شبی میهمان داشتیم همه میهمانان در حیاط جمع بودند من پس از نوشتن مشق های شبانه ام رختخوابم را پهن کردم و شام نخورده به درون رختخوابم خزیدیم خیلی خسته بود م.ناگهان درب اطاقم باز شد و من شبح مردی را دیدم که یک کلاه شاپو بر سر داشت درخانه ما رسم نبود مردی با کلاه وارد اطاق ویا خانه بشوند قبلا کلاه هارا از سر بر می داشتنند اول خیال کردم دچار تخیل شدم اما صدای کلید کردن درب اطاق بمن فهماند که نه اطاق تاریک بود تنها نوری کمرنگ از لابلای پرده های توری به درون می تابید ان شخص ناشناس بمن نزدیک شد وسپس دست روی دهانم گذاشت وگفت خفه شو والا میکشمت داشتم زیر دست وپا های او جان می کندم نفسم بند آمده بود احساس کردم دستهای او به جاهای دیگر بدن من رفت واو بافشار ی تمام بمن تجاوز کرد ومیان کارش زمزمه میکرد که چرا اول خودم نباشم ؟ سپس رویم را پوشانید واز اطاق بیرون رفت من آن دستهای سنگین وان بو وآن نفس را بخوبی می شناختم صاحب همان دو چشم بود . پس از رفتن او درمیان رختخوابم میان درد و رنج و خون می گریستم .. ؟! او برادرم بود …دیگر بقیه ندارد !دنیای من تمام شد پیر شدم /امروز معلم یک مدرسه ام دیگر نمی گذارم اشکهایم سرازیر شوند با یک تصمیم حاد جلوی آن هارا می گیرم در فصل نامه مدرسه دستوراتی داده شده که یکی از آنها مارا به قدرت تشویق می کند قوی باشید و محکم و مقتدر من اقتدار خودم را حفظ کرده ام به دختران کوچک نگاه می کنم همه بی گناه هستند من هم روزی یکی از همین فرشتگان بودم کوچک وبی گناه در طی گفتگوهایم گاهی برایشان مثال گرگ و روباه و سپس انسان دوپا را که از همه وحشی تر است میاورم و فریبکاری انسانها را میان ما پیوندی عمیق ونا گستنی ایجاد شده گاهی در این فکرم کدام درنده ای چشم بد به این نازنینان و فرشتگان بیگناه می دوزد و امروز عروسی یک دختر هشت ساله را با یک مرد سی و پنج ساله دریک خبر دیدم .ما بره های قربانی هستیم که پروردگار برای نرینه هایش خلق کرده است !پایانثریا ایرانمنش . 2020 / 09/03 میلادی برابر با 13 شهریور 1399 خورشیدی ! اسپانیا -
پرچین / بر چین !
ثریا ایرانمنش لب پرچین ” اسپانیا—— ——————————قبل از هر چیز این ضایعه اسفناک و کشته شدن پسر ضیا آتابای خواننده و برنامه ساز تلویزیون در امریکا را به او و خانواده اش تسلیت میگویم و در اندوه آنها شریکم درد بزرگی است خیلی بزرگ و پروردگار توانا به این خانواده کمک کند تا صبور باشند . روان ان جوان بیگناه شاد و قرین رحمت باد .————نه چیزی ندارم بگویم جوانان ما یا در خود مملکت و یا در خارج به دست جباران و ادم کشان قیمه می شوند . از جانب ما خیالشان راحت است چرا که دیگر هیچگاه روی آن خانه اجدادی را نخواهیم دید چون نام و فامیل ما دران دیار قلم خورده است !شاید روزی بعنوان یک توریست گمنام بتوانیم سری به خاک مردگانمان بزنیم شاید هم نه!نه چیز زیادی برای نوشتن ندارم درباره هیچ چیز هم نمیتوانم گفتگو کنم چرا که مدرک نویسندگی و روزنامه نگاری ندارم !سالهای پیش تصمیمم گرفتم یک دوره روزنامه نگاری را بصورت پستی بخوانم آنقدر کاغذ و مطلب و مدرک از من خواستند که دیوانه شدم و همه جیز را رها کردم امروز دیگر هیچ حوصله ای برای اینکار ندارم خوشبختانه سر تاسر دنیا مانند مویز روزنامه نگار و خبرنگار نویسنده وشاعر ریخته است من آش خودم را می خورم و بس !تنها کاری که توانشتم بکنم این بود که یک دوره طراحی را از طریق پست بخوانم منتظر دیپلم هم نشدم برای هر برگی می بایست کلی وجه ناقابل می فرستادم .من دراین سر زمین هیچگاه پول دار نشدم وثروتمند نشدم و هرچه را که اندوخته بودم از دست دادم درعوض جواهرات ارزنده ای را دارم که جایگزینی ندارند فرزندانی تحصیل کرده ونجیب وانسان دوست که به فرهنگ و اصالت خود متکی هستند بی هیچ تظاهری بقول آن زنک جنوب شهر ی نه متعین بودیم نه متشخص بودیم نه متدین تا امروز متعفنش شویم !امروز برای اولین بار برنامه رخشان گنجی دختر منوچهر خان گنجی را دیدم کارش عالی بی هیج عقده خود بزرگ بینی پدرش را در لندن می شناختیم گاهی رفت و امدی داشتیم امروز همه مرا فراموش کرده اند من هم دیگران را .درحال حاضر تنها در انتظارم انتظاری نا محبوب و نا شناخته و در انتظار جواب یک ازمایش زندگی ما درخلوت تنهایمان میگذرد گاهی نقی می زنیم و پس از آن ارام در بیغوله خود می خزیم .روز گذشته بخودم گفتم که ” زندانیان نیز برای هوا خوری هرروز بیرون می برند تو حتی در بالکن خانه ات نیز هوا نمی خوری ؟ بالکن !!!! گلهای درهم و برهم مانند جنگل خاک باغچه خالی شده کسی نیست برایم خاکی بالا بیاورد اگر هم بیاورند حتما زباله های ریسایکل شده است لبریز از تخم جانوران وکرم وبیماری زا درانسو رستورانی با صندلی های پلاستیک چادر سفید ودر کنارش یک مغازه بزرگ اشغال فروشی چینی وآنسوی تر ییک سوپر مارکت بزر گ وخانه هایی درهم وبر نمی بی اسلوب ساختمانی هرکسی برای خود هر نوعی را که خواسته ساخته یکی چپ یک راست یکی بلند یکی کوتاه دریا را ازجلو ی چشمانم دور کردند وان ناقوس بزرگ کلیسا دیگر دیده نمیشود حتی دیگر صدای زنگهایش نیز بگوش نمی رسد .دوباره سریال دون ماتئو را روی تلویزیون میبینم حال میفهم چرا آنهمه به آن مرد نگاه میکردم او مرا بیاد کشیش مهربان ایتالیایی میاندازد همان چشمان همان بینی همان لبخند هما ن چهره تنها دون ماتیو موهایش بلوند ست همین نه بیشتر ایا او هم میتواند یک دون ماتئوی دیگری برای ملت از پای افتاده ایران باشد ؟ /نه حوصله ندارم خیلی سعی کردم که نیفتم و خود را محکم نگاه دارم اما ششماه واندی روی یک مبل نشستن ومیان آشپزخانه و اطاق خواب توالت دررفت امد بودن بی هیج مصاحبتی بی هیچ گفتاری بی هیج کتاب تازه ای وبی هیچ تعطیلاتی !روز گذشته خبری را شنیدم که ساعتها گریستم بانویی را میشناسم که همسرش یک سال است فوت کرده همه دارا ی او پانزده هزار یورو بود ه با حقوق بازنشستگی که می گرفته همه در بانک بوده است هفته پیش شخصی باو زنگ میزند و میگوید من از بانگ زنگ میزنم بانگ بسته میشود شما حساب خودرا به این شماره واریز کنید وان حساب را ببندید زنک بیچاره هم بدون هیچ تحقیق میرود وهرچه داشته به حساب جدید میریزد و حسابش را میبندد .خبر بسته شدن بانک دروغ بود ویک سارق این کار را با این پیر زن بیچاره کرده بود حال امروز حتی حقوق بازنشستگی اش را نیز نمیتواند دریافت کند چون حسابش را بسته است تمام روز حالت یک فلج را داشتم همان کاری را که با من کردند یک حساب جدیدی باز شد که هرماه مقداری اندک پول برای پس انداز من در حسابم واریز میکردند خانه ام را تازه فروخته بودم وخود اجاره نشین بودمپس از مدتی چهار میلیون از حساب من گم شد وآن حساب بسته شد و رییس بانک عوض شد چرا با این مردان وزنان این جنایت هارا انجام میدهند > ساعت نه شب زنگ خانه بشدت صد ا میکرد از جایم بلندشدم هرچه پرسیدم کیست چوابی نیامد !!!! خوب من یک میله آهنی درکنار در خانه دارم همیشه دردسترسم هست وآن دکمه قرمز که همیشه بامن وهمراه هست کمتر میترسم اما ….خوب این نمایشات نیز در جلوی چشمانم میرقصید ومرا از بودن خودم بیزار میکند . بودن دراین دنیا هیج مزه ای ندارد اما دست من نیست من تنها باید مقتدر باشم .دیگر هیچگاه به میهمانیهای سالار بختیار نمی اندیشیم ودیگر هیچگاه به دفترم فکر نمیکنم نشخوار بس است . بس .پایانثریا ایرانمشن 2020 . 09/ 02 میلادی برابر با 12 شهرریور 1399 خوررشیدی اسپانیا !





