Category: General

  • ملکه المالکه!

     …….و آورده ند  روزیکه آن بانوی تاجدار بر تخت نشست دستورداددکه به دور مقبره پدرش که درگورستانی  افتاده بود  میله های اهنی بلند بکشند که نمایان باشد وآن نوکران درگاه  وحاجبین چنان آن میله هارا وسعت دادند وعریض کردند که چند قبر انسان  بیگناه به زمین فرو رفت واثری از نام ونشان آنها باقی نماند وآن روز که من با باری که  درشکم  داشتم به زیارت پدر رفتم اثری ا از مقبه او  آنجا نبود ! درزمین   فرورفته تنها یک تکه سنگ بیرون مانده بود  فریادم بر آسمانها  رسید مردم ریختند چی شده گمان بردند که زایمان زود رس است اما من گفتم که ” پدرم گم شد هم نامش وهم نشانش  زنها به همراه  والده مکرمه مرا به یک کافه بردند اب خنک دادند  مرا نواز ش کردند ومشتی نفرین نثار آن ملکه تاجدار کردند اما دیگر فایده نداشت ومن گریه کنان بخانه برگشتم ………. این است  حکم بزرگان وملکان در باره زیر دستان !!!!

    باقی بماند هیچگاه دیگر اورا نبخشیدم .وفراموش هم نخواهم کرد .

    ثریا / اسپانیا / ” لب پرجین ” چهارم ابانماه 1399  برابر با 25 اکتبر 2020 میلادی . 

    به پایان امد این دفتر  حکایت همچنان باقی / به صد دفتر نشاید گفت وصف الحال مشتاقی 

  • زاد روز

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا 

    حلقه زلف سیاه  بر رخ انور ببین 

    آفتاب  وسایه را سرگرم  یکدیگر ببین 

    با سپاه غمزه  آمد پی تسخیر دل 

    موکب لشکر نگر – جمعیت سلطان ببین 

    گر ندیدی  شاخسار خشک هنگام بهار 

    در بهار عشق   کامم خشک وچشمم تر ببین ………فووغی بسطامی 

    شاها ! زادت روزت مبارک 

    .متاسفم آنچهرا ساختی  به دست دیگری ویران شد ومتاسفم امید تو به نا امیدی مبدل شد ایکاش آن کلم قمری را بخانه نیاورده بودی تا درخت کلم درکاخ تو سبز شود شاید بخت  نوع دیگری خودرا نشان میداد ……….وپسر کو ندارد نشان از پدر !!!!

    بهر روی روانت شاد نامت همیشه جاودان وبر روی دلهای ما نقش بسته است ….تا چشم دشمنانت کور
    چهارم آبانماه 1399 زاداروز اعلیحضرت همایونی شاهنشاه  بزرگ ایران .

    برابر با 25 اکتبر 2020 میلادی / اسپانیا 

  • نجیبه !

    دلنوشته امروز  / شنبه 24 اکتبر 2020 برابر با 3 آبانماه 1399 خورشیدید .

    ترسم که  اشک درغم ما پرده در شود 

    وین راز سر به مهر به عالم ثمر شود ……حافظ 

    امروز صبح در تختخوابم  بهمراه کمی درد  از اینسو به ان سو میشدم ودراین  فکربودم که من مهربانی را دراین سر زمین یافتم اینجا سر زمین من است . 

    بیاد ” نجیبه ” افتادم عجب اسم با مثمایی روی آن گذاشته بودند مانند مادرش که از زشتی به جادوگران  وجغد طعنه میزد وجیهه نام داده بودند !
    دیدم درتمامی عمر یکه با  انها داشتم یکی خواهرم بود ” مثلا” دیگری مادرم بود ” مثلا” هردو با خنجر تیزی از پشت سینه وقلب مرا هدف قرار دادند یکی  بدخواهی را تا به جایی رسانده بود که تا پای فنای من وزندگی من رفت ودومی همه هستیم را بنام خود کرد وبرای دخترش جهاز تهیه نمود ومن تماشاچی ایستادم بی انکه کلامی بین ما رد وبد ل شود  نهایت آنکه میگفت ” گف خوب تو خری بمن چه مربوط است اینجا سرزمین گل وبلبل است به زور  بگیر بکش وببر است تو خیال میکنی همان زمان سابق است …نه من دراینجا خوب تربیت شدم .

    زمانی که چمدانمرا می بستم تا راهی لندن شوم بجای کمک پراهنهایم را ازدرون چمدان بیرون میکشید ومیگفت اینهارا بمن بده توبرو آنجا بخر اثاثیه خانه را هنوز من تصمیم نگرفته بود کامیون آورد که ببرد همسرم جلویش را گرفت  .

    دوستانیرا که با انها به سینما یا اپرا میرفتم یافت با انهاطرح دوستی  ریخت درعین حال درنامه هایش برایم اشک میریخت . .

    وسومین تنها همان مردی بود که درسن چهارده  سالگی پس فوت ناگهانی پدرم دلباخته او شدم وبخاطر او همه خواستگارهایم را رد کردم واو نیز با کمک نجیبه تتمه مالی را که داشتم باهم تقصیم کردند وخوشحال از اینکه خانه ما با بولدزر خراب کرده اند تا بجایش برج بسازند .

    من نمیدام ایا در دنیا ودر میان طبیعت انتقامی ست یا نه ؟ هنوز ندیدم هرکسی زد وبرد وخورد ورفت بی هیچ دردی ودرمانی من به ان مال احتیاجی نداشتم چون اگر آنرا میخواستم  مانند بقیه درکنارش میماندم وهمه گونه تحقیر را نیز متحمل میشدم  اما حیرانم که مردم  چگونه با اموال دیگران زندگی میکنند با پرویی تمام روی خون دیگری میرقصند بی هیچ واهمه ای …تازه فهمیدم درچه جهنمی زندگی میکردم وپروردگار چقدر مرا دوست داشت که روی شانه خودش مرا باینجا کشاند اینجا اروپای شیک نیست اینجا خبری از شعبده بازیهای زنان مردان با لوندی ها واطوارشان  نیست اینجا قانون واقعی دموکراسی  حاکم است ودولت از ملتش میترسد  اینجا همان بهشتی است  که من گاهی از پشت شیشه ها ی کدرعینکم آنرا  جهنم میبینم باید مدتی به گذشته بیاندیشم آدمهارا برانداز کم وقاحت وپرویی وبی دردی آنرا بسنجم وتازه بفهمم کجا هستم .

    نه من مهربانی را ویگانگی را ودوستی را وفداکاری را وایثاررا را من در سر زمین خودم نداشتم غیراز دزدی  غارت مفت خوری وتهمت وبردن اموالم جلو چشمانم ونهایت تهدید که  “ما میتوانستیم ترا نابود کنیم اما نکردیم ” !!!! چقدر مهربانند  متاسفم  آیا هاله روی جهازی که با پولهای من وبچه های من  تهیه شد خوشبخت است ؟ ایا رعنا   خوشحال است ؟ ایا نجیبه توانست یک خانهرا چند خانه کند ودست آخر زمینهای من چه شدند ؟! میبایست این قطعه را مینوشتم تا ییادمان نرود که درسر زمین ما کچل زلفعلی است کور چراغعلی است ودزد سرور اقا وارباب سرکار اقا ! فرهنگ را بااهن وتلمپ وهزار جور تشکیلات ازتالار وحدت به گورستانی  راهی کردند  وشجریان نامدار را  با آن بدبختی  توانستند  پیکرش را به خاک بسپارند فرهنگ در بیت رهبری  بداهه نوازی میکرد بلد بود وافوررا چگونه به دهان رهبری بگذارد با صادق خوشگله نیز دوست بود وبا آن پروفسور معروف دستنان درون یک کاسه !!!!!ورعنا میتوانست طعمه خوبی برای میهمانی های فرهنگ باشد !!!!

    نه! عطای آن سر زمین را باهمه خاطرات تلخش ودوستی ها  به لقایش بخشیدم وبرای همیشه میگویم خدا حافط سر زمین من خدا حافط  تو گناهی نداشتی  تخمهای که درتو کشت شده بودند سمی بودند وبا دستنهای نابکاری بر وی تو پاشیده شدند .

    . اما چاره نیست من از تو برای همیشه خداحافظی میکنم  هنوز حافظ کنارم هست وسعدی دراطاق دیگر وبقیه درکتابخانه درانتظارم میباشند ..پایان

    ثریا / اسپانیا .

  • کوی خراباتیان

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    عشق تو اورد  قدح پر زبلای  دل من  / گفتم  من می نخورم  –  گفت برای دل من 

    وادی معرفتش  با تو بگویم  صفتش  / نلخ وگوارنده  خوش همچو  وفای دل من …….شمس تبریزی 

    همان آدمها همان برنامه ها همان گفتارها  بی هیچ اندیشه تازه ای  وتنها یک مورد هر هفته مرا بخود مشغول میدارد آنهم گفتار  پر مغز تحقیق آمیز پرویز صیاد است در چند دقیقه هرچه را که باید بگوید میگوید وما میدانیم  .

    دیگر هیچ تغییری در زندگی ما  آدمها که کم کم تبدیل به رباط شده ایم نخواهد شد وروز ی مانند یک تکه چوب روی همین مبل خشک خواهیم شد .

    سر از خواب برداشتم حال تهوع داشتم   دوباره روزی بی مصرف شروع میشود روزی که نمیدانی چگونه آنرا به پایان برسانی  نشخوار خاطرات هم تهوع آور شده اند  گفتار  رفقای  روی فیس بوک هم چنگی به دل نمیزند  هنوز ژان کریستف حاکم است وهنوز  فروغ میسراید وهنوز توده ای  سابق مرده  وزنده  درمیان آن صفحات وول میخورند تکرار مکررات  عشقهای مجازی وابکی تعارفات دروغین ! نقد از دولت امریکا نه از دولتهای  خودشان ومن اجازه ندارم انچه را که روز گذشته درپارلمان این سر زمین دیدم به روی صفحه بیاورم تنها احساس کردم که ادب وانسانیت وشرافت  از میان همه مردم  رخت بربسته روزی سیاستمداران ما ادبی داشتند  وحسن سلوکی  اما امروز هر ننه قمری با پول دیگری وارد کار دولت شده ومیل دارد سروری کند وخودش را ببندد وجیم شود وجایش را به دیگری بدهند واین گروه جدید که تازه وارد این دولت شده اند افسار گسیخته وبی بند بار وبی ادب  تنها یک عمامه کم دارند وعبا وسپس همه خلیفه وار بر روی صندلیها تکیه خواهند داد . حال تهوع امروز صبح من دلیلش همین رنجی بود که روز گذشته دیدم .

    من سعی دارم با احترام برای مردم چیزی بنویسم احترام انهارا نگاه میدارم بخصوص اگر آنهارا دوست داشته باشم  اما گاهی این احترام رنگش عوض میشود ونشان ترس است ونه من ازکسی واهمه ندارم اازهیچ کس دزد دزداست  وقاتل قاتل  باید دربرابرش محکم ایستاد ویا مرد  ترس تنها نشان ضعف روحی است .

    خوب دنیا ی ما عوض شده مردان خوب ما به سرای دیگری رفته اند وجایشانرا به ریگهای ته جوب ولجن های موجود دررودخانه ها داده اند  نباید توقع داشت که مانند آنها عمل کنند تحصیلاتی ندارند اگر هم داشته باسند سطحی است شعور هم دروحودشان گم شده شعور چیزی است که مانند رنگ پوست با تو به دنیا میاید یا داری یا نداری کسب شعور ومعلومات کلاسیک تنها یک روی انداز است شعور نشان اصالت است بعضی ها با عقل به دنیا میایند  اما بی شعور هردو را طبیعت با هم به کسی هدیه نمیدهد .

    این روزها نه شعوری هست ونه عقلی  مغزهای بیمار که استادانشان کمپانی های بزرگ است همین اساب بازی های که ما درمیان دستهایمان داریم  اینها سطح شعور ومعلومات مارا روشن میکنند درعین حال گوش به زنگ هستند که مبدا پایت را از خط قرمز بیرون گذاشته باشی  بلوا میشود همه چیز به هم میریزد 

    زوز گذشته همه افکارم متوجه کسی بود که ……….  در خیال پای به خانه اش گذاشتم  در خیال کودک اورا دربغل گرفتم ودرخیال با او وخانواده اش درکنار سماور چای نوشیدم   با مادر ش گفتگو داشتم از بچگی  های او میپرسیدم   با او از مرداب دیگران  حرف میزدم وطومار سر  گذشتهایی که او شاهد بود مرداب را پشت سرگذاشتم   درخیال جنگل جوان  که درپیش دیدگانم جلوه میکرد  روبروشدم   جنگل پر از قیام وخشمگین و…..سفری کوتاه بود   . برگشتم درمیان مبل ودرکنار میل بافتنی  .

    امروز بحمداله از دی بترست  این دل  / امروز دراین سودا رنگ دگر است این دل 

    در زیر درخت گل  دی باده همی خوردی  / از خوردن آن با ده  زیر وزبر است این دل 

    پایان 

    ثریا ایرانمنش  23 اکتبر 2020 میلادی برابر با دوم آبانماه 1399 خورشیدی ! اسپانیا 

  • بی حوصله گی

     …….. درآن روزهای نه چندان دور که هنوز کانال پلاس بود  یک جمعیت درست شد بنام “جمعیت شعر وادب وفرهنگ ایران “ما هم ذوق زده بخیال همان سالها ! فورا خودمانمرا داخل  ان چپانیدیم ! ارباب محترم که دیدمن کمی  شعر را میشناسم  مارا کرد ریاست ! ویک خانم دکتر بسیار مهر بان وزیبا هم شدا ریاست قسمت دیگر اما درواقع هوای مارا داشت که دست از پا خطا نکنیم  ناگهان دیدم یک تصویر مزین به گنبد طلا و تسبیح وغیره وارد شد با شعری د وصف انبیا  نوشتم آقا جان شما تیتر این جمعیت را خوانده اید ؟  فرهنگ وهنر وادب  ایران  مر دک فحاشی را شروع کرد وخلاصه با وساطت بقیه آن پست حذف شد  اربا ب رفت برای خودش یک صفحه جدا باز کرد ومارا سپرد به دست خدا  حال بیا ودرستش کن از سیمین بهبهانی  نه ! از شاملو چرا !    از شاعران عهد قدیم چندان چنگی به دل خوانندگان نمیزد ا ازکجا صائب تبریزی را بشناسند فروغ در صدر قرار گرفت اما چقدر ؟سایه شاملو واخوان ثالت  …. کم کم دیدم هوای بوی بدی میدهد چند شعر از خودم راپست  کردم وخودرا کم کم کنار کشیدم تا آن کانال هم بسته شد . هوا بوی بدی میداد بوی  روسی بوی شلغم پخته بوی کلم وشوربابوی حلوای نذری   دیگر از بوی زعفران پلو خبری نبود  اگر هم بود برای دیگران بود   درمیان از ما بهتران است  تازه فهمیدم ای داد وبیداد ما درچنگال کمونیستها  له ولورده شده ایم   ومن به تنهایی نمیتوانم از پس این قوم برایم وبگویم ” 

    خوش انکه حلقه های سر زلف وا کنی / دیوانگان سلسله اترا رها کنی / کار جنون ما به تماشا کشیده است / یعنی تو هم بیا که تماشای ما کنی / 

    خیرما  خودمانرا کنار کشیدیم ودیگر  وارد هیچ جمعیتی نشدیم درحا ل حاضر   هم روی صفحه فیس بوک بازهمان اقایان وبانوان قدیمی چپول درکنار بانوی مهربان !!! وقهرمان ! که مارا به بدبختی کشاند هر روز یک عکس یک شمایل حالم بهم میخورد  بازهم شاملو سایه وچپولهای  دیگر دست هم از ایده ولوژی مسخره خود بر نمیدارند درلبا س ایمان وچادر جهل بازهم به سوی آن خرس سفید وآن اژدهای زرد روانند .واین است دنیا زیبای ما در کنار یک دروغ بزرگ ! حال من تنهای روزگا رم  با کسی توافق اندیشه ندارم 

    نه مسلمانم / نه یهودم / نه نسارا  همه دین وایمان من انسانیت وشرف بر باد رفته  انسانهاست / تمام 

    ثریا / اسپانیا ” لب پرچین”  اول ابانماه 1399 خورشیدی برابر با 22 اکتبر 2020 میلادی

  • گذرگاه

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا 

    گفتی که ترا شوم مدار اندیشه / دلخوش کن و بر صبر مدار اندیشه 

    کو صبر وچه اندیشه دلش میخواست  / یک قطه خون است وهزار اندیشه 

    جیز تازه ای نیست که سوژه کنم وبنویسم همان برنامه های تکراری  همان گفته ها همان مردنها راست  و دورغین وسر انجام حکومت نظامی که اول درپاریس اعلام شد وآن کوتوله اولین قدم را در راه  دنیای پرشکوه گلوبالیستها برداشت از ده شب کسی نباید درکوچه بماند ! تنبیه میشود  این روزها تنبیه معنای دیگری یافته است /

    کوله بر بیچاره ای را که سیگار حمل میکرد با شکنجه کشتند عکس هم گرفتند تا درفضای مجازی بگذارندوجایزه هم بگیرند اما کامیونها کالا به خارج قاچاق میشود آب از ابی تکان نمیخورد  همه جا یکسان است  تنها ضعیفتر است که میمیرد  انکه قوی است میجنگد  ومیکشد ا زکشتن هم ابایی ندارد .

    همان برنامه های هفتگی همان گفتارهای سه ساعته ونشست ها  ودیگری رادستمال دست کردن  وخندیدن جرئت ندارند به بالاتر ازخودشان حرفی بزنند /حال ماهم درانتظار یک حکومت نظامی جدید هستیم سرمان با انتخابات امریکا گرم است وپیشگویی های کارتن سیمسونها!!! 

    چراغ سقف اطاق خواب من روشن نمیشود حتما سوخته  باید از چراغهای  بغل دستی استفاده کنم شب گذشته دل درد شدید تلفن زنگ میزد  اطاق تاریک  موبایل خش خش میکد  بابا ولم کنید …….. بلند شدم درتاریکی کورما کورمال خودم را به اشپزخانه رساندم یک تی بگ مخصوص برداشتم درون اب داغ انداختم ورفتم زیر  لحاف خزید م با کیف اب گرم  دربیرون باران میبارید دلدرد امانم را بریده بود دعا میکردم مجبور نباشم  دراین موقعیت واین ساعت  وروزهای وحشتناک  باز به بیمارستان بروم  هرساعت تنها چند شماره  جلوی ما میگذارند  که بلی اینها مردند جنازه ها کو؟ لابد همانجا ذوبشان میکنند یا مانند سر زمین من تکه تکه کرده امعا واحشای مرغوب آنهاراجداکرده برای فروش  میگذارند بقیه راهم بخورد خودما ن میدهند درآن سر زمین پربرکت  نان قحطی شد! مبارک است ! اما نا ن تست وخاویار هبری هنوز سر جایش هست …..

    روز گذشته “اورا” دیدم مانند یک گربه وحشی چشمانش چند برابر شده بود پنجه هارا تیزکرده بود  آه باز موشی جدید گیر آورده  نه داشت حضرت رهبری را به مرگ فجیعی تهدید میکرد ! دلت خوش است  یک آدم کش  بسیجی کشته شد شهر را  سیاه کردند…… 

    نه چیزی برای  نوشتن ندارم ونباید بنویسم  ونباید بپرسم نام کسی را نباید ببرم از کس دیگری نباید حرف بزنم تنها میتوانم ازدل دردهای های خودم بنویسم !!! 

    یک نسخه حافط قدیمی داشتم آن را درون نایلون گذاشتم که ورق ورق ویا برگ برگ نشود از سایر نسخه ها معتبر تراست ودست مسلمین به آن نرسیده که گلاب را بجای شراب  درون جام ! ریخته اند  نسخه قاسم غنی .که هم گویی کتاب دعاست  همه چیزهارا عوض کرده اند و اشعاری را کنار گذاشته اند بهترین آنها همان حافظی بود با خط زیبای ونقاشی ها ومینیاتورهای معروف ….نامش  را از یاد برده ام که آن خانم ارمنی  آن را تکه تکه کرد وبهترین  اشعاررا برداشت  این یک شاید کاملترین  باشد برای من حکم کتاب آسمانی ار دارد چرا که همه چیز را  درمیان  ان میتوان یافت .

    ” واقعا صبر وحوصله بالایی میخواهد نوشتن بااین  کثافت واین  کیبور ” 

    ایکاش  که بخت سازگاری کردی  / با جور  زمانه یار یاری کردی 

    از دست جوانیم چو بربود عنان  / پیری کا ر  چوب پایداری کردی 

    ….” جافظ”

    بهر روی عاقبت خوبی آو ردیم دربهشت مردگان درکنار مردگان ودیدن  رنج دیگران  ودیگر هیچ .

    پایان  22 اکتبر 2-2  میلادی /////

     

  • دلنوشنه

     ثریا ایرانمنش” لب پرچین”

    هوا بی اندازه دلگیر است بارانی امد وتمام شد دیگر تا سال اینده بارانی نخواهد آمد !!! نیمساعت یکبارش پرسر وصدا وتمام شد 

    تلویزیون را باز میکنم  همه کانالهای دارند میفروشند شاپینگ ویندوز ! از قابلمه تا کوتکس وکرم نرم کننده برای سکس !

    حوصله بافتنی ندارم  چه روزهای خوشی بودند کنا ربخاری  گرم وتماشای فیلمهای  دختر شاه پریان ویا افسونگر ویا بقیه سریالها ی بامزه ترا سرگرم میکردند وبعد فراموش میشد  تمام ساعت بفکر آن بودی که تلفن زنگ بند وترا برای بازی دعوت کنند اگر کسی نبود تو دیگرانرا دعوت میکردم  هشت ساعت پشت میز بازی چهار بسته سیگار  عالمی داشت !

    حال امروز در میان همه یوتیوپهای اشغال تبلیغاتی  آن قصه دروغین  زن پیراهن قرمز میدان فردوسی را یاقتم فیلمی که تهیه شده بود معلوم بود درخارج تهیه شده  تار بود وزنی که راه میرفت ایرانی نبود خوب ماهم کارمان فریب دادن وفریب خوردن است /

    در انگلستان که بودم هنگامیکه نوار این خانم فرشته را میگدذاشتم میهمانان   فرنگی ما  از صدای او خوششا ن میامد میگفتند صدایش سکسی است !!!!

    ازدواجم تصادف بود / عشق بود یا هرچه بود یک قدم بسیار اشتباه بود که درزندگیم برداشتم  پراشتباه بود .

    مهم نبود مرد سرش گرم بود سرگرم پول درآوردن وخرج کردن برای زنان دیگر بخصوص عشق عجیبی به همسر برادرش داشت ! برایش خانه خر ید پالتو پوست قره گل خرید مخارج بیمارستان اورا میداد آنهم دربیمارستانها ی خصوصی انگلستان !  بمن مربرط نبود پول خودش بود ! خرج فلان دادن  صرف بواسیر مییشد او بواسیرش بود  وخانمهای خواننده  وغیره . ….. من را فلج کرده بود میترسیدم حتی سوار اتو مبیلم شوم وتاسر کوچه بروم  نه تنها نمیتوانی بروی تو نمیتوانی تو نمیتوانی  آنقدر میگفت تا یادم رفت راه بروم .ظهرها به خانه نمی امد درپای ان بانو میخوابید وشبها دیر  وآنقدر مست  که همه درگوشه ای خودرا پنهان میکردیم  …… چاره نبود زن حق نداشت همه حق وحقوق درمیان مشت مردبود شاید  کاری  که من کردم یکنوع دیوانگی باشد اما از یک سفر چهل ر.وزه  استفاده کردم وکشورهای اروپایی را گشتم سر انجام تصمیمی گرفتم وناگهان همه چیز را بهم ریختم چمدان  خودم وبچه هارا بستم  وراهی سفری شدم که دیگر بازگشت نداشت لباسهایم هنو زدرون کمد آویزان بودندفرشهای گرانبهایم هنوز درون اطاقها پهن بودند وجهازی که برای دخترها تهیه کرده بودم هنوز جعبه هایش را بازنکرده بودم حیوانات گرسنه ریختند وهمهرا به یغما بردند اومست بود وسط اطاق زوزه میکشید . 

    د ریک  آپارتمان یخ کرده در لندن  بچه هارا به خانواده های انگیسی سپردم برای فرا گیری زبان  آنهم خارج از لندن که دست او به انها نرسد وآنکه تنها سه سال داشت درکنارم ارمیده بود ا زدنیا بیبخبر تنها اسباب بازیهایش را میخواست . خوشبختانه او ممنوع الخروج شده بود ! با وزیر اقتصاد ودارایی ! دوسال راحت بودم  راحت ! سپس با قتنه وسوسه عمو زاده اش که میخواست خانه نکبتش را بما بفروشد راهی کمبریج شدم وبقیه اش دیگر بماند ……امروز از ان فرشها خبری نیست از آن بخاری وشوفاژ هم خبری نیست از لباسهایم نیز خبری نیست  اما یک چیز خیلی مهم دارم  ازادی !!!! وبچه هایمرا که مانند پروانه دورم میچرخند  اصلا نفهمیدم پولی که دربانک سپرده بودم چه شد برایم مهم نبود میخواستم فرار کنم درکمبریج باز همان افتها   امدند واطرافم را  گرفتند به  آنها گفتم بسوی افریقا فرار میکنم ……اما وارد شاخ افریقا شدم چقدر سخت گذشت چگونه گذشت ؟ امروز تنها روح من ازاد است  بقیه گرو اجتماع میباشد وخوب آزادی یعنی همین که روح تو آزاد باشد  آزادی سیاسی  ازادی نیست .

    امروز بقول معروف بسته به دنیای خیالم وفردای محال .ثریا / چها رشنبه 30 مهرماه برابر با 21 اکتبر 2020 میلادی / اسپانیا 

  • آخرین سوار

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا .

    سعدیا ! هر دست  که دست دهد /  بر سر زلف  دوستان آویز

    دشمنانرا بحال خود بگذار  / تا قیامت کنند و رستاخیز !

    —————————————————

    شب سیاه با ستارگان پنهان .و پیدایش به پایان رسید  یادم آمد که شب پیش  شام نخوردم حال فشار ضعف و گرسنگی مرا از خواب بیدار کرده است .! صبحانه!  مانند هر روز کمی اب قهوه ای درون فنجان کمی نان نه بیشتر نه کره / نه مربا / نه عسل نه پنیر  همه وهمه به راستی حالمرا بهم میرنند مربا ها طعم جوهر میدهند بعید نیست که اینها جوهر همان ماهی مرکب را به داخل مربا بریزند تا رنگ شود میوه  که درونش یافت نمیشود ! نان ؟ مشتی خمیر باد کرده ! از بقیه هم چیزی ندارم بنویسم  کم کم داریم به هما ن دنیایی که قبلا برایمان تصویرکردند وفیلمش را ساختند میرسیم اولین قربانی کره شمالی ومردمش هستند ولابد دومین ایرانیان  زیر فشار ظلم وبدبختی  با نگاهی  به شیشه مربا وقاشق درون آن ناگهان همان فیلم وحشتناک جلوی چشمانم ظاهر شد .

    آسمان تاریک است وگویا هوا بارانی دریا درآنسو ساکت وارام  میلی به رفتن ودیدن آن نیز ندارم از همین گوشه میتوانم رفت وامدن کشتی ها وقایقهای ومامورین گمرک را که به دنبال قاچاقچیانند ببینم  دیگر از آواز ماهی گیران خبری نیست دیگر کسی در ساحل انتظا ر” مارینرو” را نمی کشد  با چراغ بادی وفانوس 

    این تمدن  بجای آنکه برای ما اسودگی بیاورد مرگ را به ارمغان اورد مرگ چیزهای خوب ویادگارهای خوب و روزها ی آفتابی و پرواز پرندگان و آواز بلبلان در لابلای درختان  همه دریک کشتی سواریم روی اب  و همه به گذشته بر میگردیم هیچکس چشم به جلو ندارد ودیگر کسی نمیخواند  »ای چراغ ساحل آرزو مرا به خود بخوان » چرا که آرزویی دردل ها نمانده است تنها یک خوف نا خود آگاه ویک ترس از اینکه فردا چه خواهدشد !

    اماشانه ضحاک هنوز سیر نشد وبه دنبال مغزها میگردد وخرید وفروش انواع تکه های بدن انسانها یکی از پر بها ترین تجارتها شده است  آ دمهارا بیهوه وبی گناه میکشند برای تکه های پیکر آنها هرچه سالمتر وقوی تر باشند آن تکه های باارزش ترند وخون نوزادان که درحلقوم اربابان  نامریی دنیا سرازیر میشود .

     قهوه ام را سر کشیدم درانتظار طلوع افتابم  تا شاید بتوانم از پشت پنجره تنها تابش آنرا ببیتنم  اما آسمان سیاه است .

    اخبار لبریز از خبرهای وحشتناک است وحشتناکتر از زمان جنگ در بارسلوناا دیگر تختخوابی برای بیماران نیست اکثرا درکنج خانه هایشان جان میسپارند گورستانها دیگر لبریز شده اند  خوشبختانه میتوانند جسدها را بسوزانند  دیگر کسی در فکر مراسم ختم وبردن گلهای سرخ روی تابوت ازدست رفته اش نیست 

    زندگی زیباست ! شیرین است ! ادامه دادن ان نیز دل و جرئت زیاد میخواهد .

    روز گذشته مطلبی روی فیس بوکم برای شخصی نوشتم امروز نیمی ا زان گوشه صفحه لبتاب من بود !من روی گوشی ام نوشتم از خط کج ومعوج وکیبرد این لب تا پ بیزارم  اما برایم جالب است  عجیب نیست همه این  روزنه ها بهم راه دارند . خود اوبود ؟! 

    او همچنان جهانرا میتازد ومیتابد تا به چیزی که میل دارد دست یابد وجلوی این ملت سنگ شده بگذارد  هر روزنه ای را  که باز میکنی تا مطلبی را بشنوی میبنی نام او درصدر قرار گرفته  وبصورت مسخره دارند اورا رسوا میکنند گویی تنها مزه وچاشنی برنامه های آنها وجود اوست !  چه زمانی دست از او بر میدارند؟ وچه زمانی براین سودای دل  ابی خواهند ریخت ؟ معلوم نیست  جالب است عده ای طرفدار ان نیمتاج هستند عده ای جمهویخواه عده ای بلبشو عده ای ا ازروی باد شکم حرف میزنند عده ای کاسه گدایی به دست گرفته پول جمع میکنند  عده ای درحال کلاه برداری علنی هستند  باز درآن میان اورا سوژه قرار میدهند .واقعا نمیدانم دلم بحالش بسوزد ویا خوشحالل باشم که نیزه ای است درچشم دیگران .

    تنها وجه اشتراک میان من واو نفرت داشتن ازن عجوزه است که هنوز مانند کفتار پیر دور دنیا میچرد  

    او نان خودش را میخورد  ودرخانه خودش نشسته  اما دیگران  همه بریک اشتر سوا رند معلوم هم نیست ساریان این اشترها  چه کس ویا چه کسانی میباشند .

    بهر روی بقول آن مرحوم میگفت هرکسی را که تو انتخاب کرده ودوست داشته باشی ادم خوبی است احساس تودرست کا رمییکند من نمیتوانم ازاو نفرتی به دل بگیرم ویااورا سرزنش کنم او کاری به کار دیگران ندارد اما دیگران باو کار دارند جالب است که گفته های او   بیشتر درمورد کارهای خودش وامکانات سر زمینی است که دران زدگی میکند دیگران بافاطمه وصغرای  خانه ماهم کار دارند باز در آخر برنامه باید اورا رسوا کنند وجه شهرتی او به دست میاورد………عدو شود سبب خیراین آخیرین سوار.

    نفرت ونفرین براین بیدا دگریها  همه مغزها ضحاکانه عمل میکنند واحتیاج به یک چکش آهنی دارند .

    مانند مصریان قدیم  سر آنهارا بشکافند شاید  آن زهررا بیرون بکشند !

    گلبن عیش  می دهد ساقی گلعذار کو  / با دبهاری  میوزد  باده خوشگوار کو 

    هر گل تو  ز گلرخی یاد میکند ولی  / گوش سخن شنو  کجا دیده  اعتبار کو

    تمام ……پایان !  ثریا ایرانمنش 21 اکتبر 20220 میلادی / اسپانیا 

  • درخیال من

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا .

    دریا به وجود خود موجی دارد 

    خس پندارد که این کشا کش از اوست 

    خیر ! “آی پد ”  من مرد  که مرد دیگر روشن نمیشود برایش سیم جدید خریدم کلی ناز ونوازشش کردم درآغوشش کشیدم  . بیست وچهار ساعت تمام در زیر شارژ بود ….خیر مرد  خیلی دوستش داشتم بعد ازاو سه تا لپ تاپ وگوشی وغیره خریدم هیچکدام او نبودند همه خاطرات خوب من همه ترانه هایم همه عشقهایم همه عکسهایم درون او خوابیده بودند او همدرد وهمراز روز وشب من بود  شبها برایم موسیقی هایی را که نگهداری کرده بودم تا موقع خواب  پخش میکرد  کیبورد خوبی داشت خط خوبی داشت  خوب هرکسی عمری دارد حال اورا به نزد طببش میبرم اما اگر گفت مرده  بازهم  اورا نگاه میدارم !  اینهم نوعی دیوانگی است که انسان به بعضی از اشیاء دل میبندد انسانی که نیست دوستی که نیست حیوانات هم دیگر یا گرانقیمت شده اند ویا باید در فضای مخصوصی رشد کنند مانند سگ کوچک  نوه من  با قیمت سر سام اوری آورا خریدند  حال خانه عوض کرده اند  دختر خانم ازخانه جدید خوشش نمی آید مرتب گم وگور میشود وگریه میکند  لوس شده عکس اورا روی کوسنها چاپ کرده اند یکی هم نصیب من شده که روی صندلیم نشسته انصافا سگ زیبایی است خوشبختانه بزرگ هم نمیشود  از نظر قد وهیکل تنها عشق او پسرمن است آنچنان دلبسته اواست که اگر ساعتی او ازخانه بیرون برود گریه راسر میدهد وآنقدر  زوزه میکشد که همه اهل خانه را به ستوه می آورد   خوب هرکسی را شانسی داه اند  / 

    بما هم شانس زندانی بودن ابدی را داده اند  درخانه ماد ردرون خانه ودر محضر همسر حبس ابدی  وامروز درخانه خودمان! زندانی نامعلوم .

    روز گذشته خانم دکتر به همراه دو پرستار مهربان آمدند برای معاینه مانند فرشتگان باریتعالی هرسه زیبا وجوان ومهربان همه چیز خوب بود اما نگفتند چرا من شبها اینهمه سردم میشود ؟  شاید اطاقهای خالی وبی نفس  شاید هم ….. نمیدانم  تمام شب با کیسه اب گرم دربعل خوابیدم   …… در حالیکه ابدا  عاد ت ندارم نه باکسی درون یک رختخواب بخوابم ونه کسی را بغل بگیرم اما این کیف آبگرم  دنیای من شد !!!!معلوم میشود پیر شده ام .

    به همین دلیل هم امروز بجای گفته های عاشقانه درددل مینویسم  چیزی نیست بنویسم  کسی نیست که ازاو بنویسم خاطره ای نیست که از آن یاد بکنم  همه چیزها راازما گرفتند آهسته آهسته نرمک نرمک  وامروز دراین گوشه دنیا چه زبون وبیچاره افتاده ایم  مخاطب ما همین دستگاههای  تکنو لوژی میباشند که دلبستگی را نیز بما اموختند  دیگر لبی نمیخندد  تنها دردهای بی فرجام  هرروز شمارش میشوند  اینجا دیگر حریم رحمت نیست زندان  خورشید است  وجایگاه تاریکی ها . دیگر حتی میل ندارم به بالکن وگلهای خشکشده از باد   خزانی وبی اب بنگرم باغچه بی اندازه زشت وبیمار است امیدی هم به فردای روشن نیست همه درانتظارند! دراتنتظا رمنجی  !!!

    پایان 

    قریا ایرانمنش 20 اکتبر 2020میلادی .اسپانیا !

  • گاندی یا گندی

     

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا 

    بود آیا که درمیکده ها بگشایند ؟ 

    گره ازکار فروبسته ما بگشایند 

    درمیخانه ببستند خدایا مپسند 

     که درخانه تزویر وریا بگشایند 

    وگشودند آنهم چه گشودنی !در مردابی عمیق فرو رفتیم تازه خودرا شناختیم ودانستیم که چه موجودات رذلی هستیم  راهی میان جنگل ومردا ب یک جنگل لبریزاز وحوش ودرندگان ویک مرداب بو گرفته  درزمین فرو رفته چهل ودوسال مارا سرگرم کرد  وما پنداشتیم ابگیری است که میتوان آز آن ماهیهای تازه گرفت وعکس خودرا دران آبهای پاکیزه آن تماشا کرد ( البته من نه ! ) آن  چشم سوم واحساس درونی من میگفت این یک دروغ بزرگ است  ویک فریب  !  ما با جان وخرد خویش بسوی آن مرداب خزیدم  مردم امیدوار ! و مرداب پست سرمان بود  وجنگل جلوی چشمان ما  جنگلی لبریزا زخشم وهیاهوی  گرسنگان ودرندگان  اما مرداب  خفته  درارامش کامل بی آنکه انرا بهم بزنند تا بوی گنداب آن بلند شود درپوشی از حریر ومروارید روی آن گذاشتند تا مردم چشمانشان به همان حریر ومروارید عادت کند  مردابی که جای مردن ماهی های  بزرگ وکوچک بود  وطومار سرنوشت ماراا زهم درید .

    حال حیران ایستاده ایم  جنگ نه ! بیایید بیرون کشته شوید ! مانند گاندی  –  گاندی را نیز انگلیسیها مانند آن یکی ساختند  وتحویل مردم هند دادند تا یکصد سال آنهارا  به عقب ببرد  درکنارش چپی های تحصیل کرده راه میرفتند  کپی برابر اصل  حال بچه تو میخواهی تکیه برتخت داریوش بزنی ؟ تو هما ن مردابی  سر راهمان را سد کردی  با گرفتن حقوق ومواجب  ومزایا درمیان جنگل جوانانی که آزخود تو بیخردتربودند  وامروز پیرمردانی ازهوش رفته شده اند شلاق زمان بد حوری بر پشت ما نشست  ومارا خورد کرد .

    گاهی بالجبار اخبار درونی را میخوانم وبیمارتر میشوم .شب گذشته تب داشتم اطاق سرد بود گذاشتن بخاری الان زود  است باید فکرمصرف برق راهم کرد ! مانند پیاز خودرا پوشاندم اما هوای سرد مرا بی نفس کرد به کنج تختخوابم پناه بردم وتب کردم میان تب وهذیان شاهد یک برنامه بودم که  آنرا گم کردم از میتراییسم تا امروز ! برنامه مفصلی بود . .

    حال دیگر درفکر درمیخانه ئیستم درفکر یخچال خالی زنی هستم که روی دیوار  مقوایی نوشته بود پس مانده های غذایتانرا که میل ندارید بمن بدهید من گرسنه ام وجوانانی که خود کشی میشوند ! زیر سن قانونی  بعناوین مختلف . تتمه غذایمرا بیرون ریختم مانند یک تکه گوه بود  طبیعی است درجایی که مدفوع گاورا جمع کرده مخلوط با علوفه او به ان میدهند گوشت ان باید مانند گوه ازاب دربیاید حالم بهم خورد کاسه لبریزازگوشت  پخته درون یخچال ایکاش میتوانستم مانند دختر شاه پریان هرچه درون یخچال بودبه ان خانواده ها میرساندم .

    امروز درجنگلی راه میرویم که بدون درخت بدون اب بدون جویبار است  زمین متعلق بما نیست درختکاری درآن موقوف است  تنها خون گلوی مردی را روی زمین میتوان بعنوان یک گل سرخ تماشا کرد .کهن دیارا !!!! دیکر جوک شده ای  دیگر تنها یک سر مقاله هستی نه بیشتر .   برخود میلرزم  سئوالهایم بی جوابند   /// ….پیکرم داغ است تب دارم .همین /

    پایان 

    ثریا ایرانمنش 19 اکتبر 2020 میلادی .اسپانیا /
     

  • زلزله !

    دلنوشته روز یکشنبه!

    ثریا ایرانمشش .اسپانیا 

    یک پروگرام هست  روی یوتیوب  بنام استرولوژی   وپیش بینی سیارگان !!!! حال ناگهان پیش بینی کرد که درابانمان  یک زلزله شدید درایران  رخ میدهد !؟ حواستان هست چی میگم؟؟؟؟؟

    از روز ازل واول ما میدانستیم که  رسانه ارزشمند!!!! اینترناشنال نوکر جمهوری اسلامی است وپاچه خواران آن دولت وحشتناک که روی آدمکشان عهد  وایکینگها را نیز سفید کرده است انرا هدایت میکند .

     توابان  گروه مجاهدین  نیز به جرگه ادمکشان پیوسته اند  به همانگونه که ما به جمع اشیان پاشیدگان پیوسته ایم .

    دیگر آنکه من نمیدانم کی آـن بانو ی بزرگوار ازدوربین ها خسته میشود و  میگوید عکس بس است !!! مادران زجه میکشند برای فرزندان ازدست داده شان مردم  گرسنه اند جوانان درخاک وخون زیر تیر رگبار آدمکشان به عناوین مختلف کشته میشوند ایشان هنوز مانند یک نوعروس عکس میگیرند آنهارا فتو شاپ میکنند که بلی مااینیم !  وان بودیم وحالاهنو ز انیم و اینیم .

    حالم بهم میخورد ازاین ملت ازاین فرهنگ از این فرهنگ نداشته که به ان مینازند  . آه به کجا میتوان پناه برد ؟ 

    بیمار ی سل را کشت داده بزرگش کرده اند امروز بعنوان یک ویروس جدید بخورد ما داده اند  وهمه رازندانی ساخته اند تا کارهایشانرا رو  براه کنند  این   ویروس همان سل ریه است که درقدیم هم بود !

    حال آهسته اهسته  حصبه وتیفوس را نیز کشت میدهند وکشنده میسازند به بازار میففرستند حال چین نشد  کره این کاررا میکند کره نشد ونزولا این کاررا میکند  ما مردم تا چه حد احمق شده ایم  خوب این غذاهایی که بما میدهند باید مارا احمق بار بیاورند شرکتهای چند ملیتی وبزرگ کمپانی های غول پیکر باید از ما تغذیه کنند والا ا زکجا بیاورند روی کشتی های تفریحیشان با پسرهای نوجوان شامپین بنوشند  وسپس آنها به درون اقیانوس رها سازند> هان ؟  کسی هست جواب مرا بدهد ؟ نه فردا همین صفحه را نیز خواهندبست که چر ابه مورچه گفتم مگس!

    اخ ! دلم گرفته  یک جوک جدید دراینجا درست کرده اند بنام دستورات مهم دولت به ( بلین )  بلین همان تاریخچه زا ده شدن حضرت مسیح است که  ماکت آنرا میسازند وآنهاییکه هنو ز پایبند  عهد خویشند وبه درخت کریسمس آویزان نشده اند ماکت آنرا درون خانه هایشان میچینند  گاهی درمیدانهای شهر هم بزرگ آنر میسازند وچه تماشای است هنراست  خوب از امسال  درون طویله ایکه حضرت مسیح به دنیا آمده بایید یکدرب آهنی بگذارند وتنها کودک مادر وپدر یعنی سنت خوزه  آنجا باشند  سه پادشاه وستاره شناس که از راههای دور میایند باید  چهارده روز زودترر بیاین تا دو هفته دقرنطینه باشند با شش متر فاصله ا ازهم راه بروند شترهایشانرا باید درصحرا رها کنند  وآنهاییکه برای زیارت هجوم میاورند باید دونفر دونفر با فاصله شش متری از هم   راه بروند کلی خندیدیم……… وعلیرضا طاهری نوشته بود سفید برفی وهفت کوتوله هم باید کم کم جدا شوند چون درآن کلبه بیشترا زشش نفر نباید باشد !!!!!امسال نه کریسمس داریم وفروردین  هم عید نداریم من هفت ماه است که ازخانه بیرون نرفته ام  شوخی نیست ……دکتر قدغن کرده است ! چون اسم دارم وکم خونی ! بهر روی این بود داستان  امروز ما از سیاست خسته شدم واز افسانه گویی نیز خسته ام  بهر روی همه اداب ورسوم وملیت را ازما خواهند گرفت  تا دنیای بهتری را بسازند  با یک دین یک ملیت ویک ارباب ویک …..بماند تا بعد .تمام 

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا 19 اکتبر 2020میلادی .

     

  • دنیای دلقکها

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا .

    دنیای غریبی است – نازنین .

    ===============

    ای بلند اقبال  فردوسی سرشت 

    عالم از طبع تو خرم چون بهشت 

    ای خدایی  کرده در لفظ دری 

    در پیام  مشرقت   پیغمبری

    ای که گفتی با جوانان عجم

    کای خمار آلودگان جام جم 

    امروز همه خمار الود  ودراعتیاد غرق  وبی تفاوت  وآنکه قدرتی دارد بالا دار است .

     این روزها تو  در دامن خود فرزند دیگری را جای داده ای فرزندی که خود زادی وخود پروردی وخود بردی .

    دریغ ودرد امروز جای ونام تو  ویران …..

    وما درمیان مشتی دلقک سرگردان وحیران  وطن از دست رفته نام وننگ بر چهره ما نشسته  بریده ازهمه عالم درمیان دلقکان بیشمار  در فکر رهایی هستیم 

    با هر طلوعی امید روشنایی دیگری را درسر  دارم وبا هر غروبی ناتوان دربسترم  درانتظار انوار طلایی روزگار خوش ازادی .

    دیگر ما ازاد نیستیم حتی درجهان پهناور نیز ازاد نیستیم همه مانند پرندگان بیمار درون قفسهای  داریم یک یک جان میبازیم وبا دلقکانیکه هرصح وشب از پنچره رو شن  سربرون کر ده برایما ن از دره جنی سخن میرانند سرمان را گرم میکنیم دیگر بفکر چهره ها وپیکرهای خود نیستیم ایننه را مدتهاست رویش را اپوشانده ایم تا کمتر خودرا درمیان ان ببینیم   دیگر  خودرا نمی شناسیم  غریبه هایی از درون بما مینگرند .

     آن بامدادان دور که درفضای روشن اطاق افتابی به اینه مینگریستیم وچهره خودرا شا داب میدیدم دیگر دورانش گذشت  حال شب برچهره ایننه نشسته است .

    آن بامدادان دور  آن صبحگاهان  وآن ترانه محلی “سحر که ازکوه بلند جام طلا سر میزنه !” دیگر خاموش شد  جام طلایی نیست جامی زنگ زده   گاهی پیدا  وزمانی پنهان زیر غبار ها وانبوه ساختمانهای بلند قفسهایی که برای مرغان مهاجر میسازند .

    امروز کار وبار دلقکها سکه است دلقکهایی که میدانند ومیتوانند  سالهاست که دیگر چهره خندان ” بنی هیل “را نمی بینیم چرا که گناه است ” سکسیت ” است اما بچه بازی وپسربازی روی قایقها ویا درملا عام گناهی ندارد سر بریدن کاری است معمولی جرمی ندارد عقیده ازاد است وحرمت قوم نیز  .

     خسسته ام . خسته  

    ای پس از شهنامه  پرداز کهن 

    کس نکاشته همچو تو تخم سخن 

    پایان 

    ثریا / اسپانیا / 17 اکتبر 2020 میلادی .

      اشعار متن ” نادر نادر پور” برای  محمد اقبال .

     

     

  • دنیای بیمار — نسل بیمار

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا 

     حافظا تکیه بر ایام چو سهو است وخطا 

    من چراعشرت امروز به فردا بکنم 

    دریک شب مستی  خانه ای ویرانه ساختیم  وسیل وزلزله نیز به کمک ما آمد ودرمستی وخوشی وخوشحالی سر از پای نشاخته بسوی چاه ویل روان شدیم  چاهی که گمان میبردیم به یک پایاب  واب  روان و روشن ختم میشود سرود الهی را خواندیم ودربن چاه دربغل شیطان آرمیدیم  شیطانی که صاحب جان ومال وافکار ماشد 

     —- من خودرا نیز  با این اش مخلوط میکنم چرا که خوشبختانه دوسال قبل از این  بخاطر بسیاری از مسائل از ایران کوچ کرده بودم مادر را تنها بجای گذاشتم وبا وگفتم مرا بفهم واو فهمیده بود ازسالهای قبل فهمیده بود از همان اول فهمیده بود  اما چشمان من کور بودند —- 

    بویی که پس ا زاین سیل خانمان بر انداز به مشامم خورد چندان  دلپذیر نبود  ودانستم که مستقیم به دامن سرخ ها  افتاده ایم سرخها همشسه زنده اند وبیدار .

    مانند بوی غذای گندیده والوده  از هوا بوی بدی را احساس میکردم  بوی سوختگی بوی مرگ وبوی گم شدن در جنگل اوهام – بوی رطوبت ونای  وغبار الوده ایام گذشته  – مهربانی به سر آمد وشهر یاران گم شد  نسلی قربانی شد ونسلی بیمار جایش را گرفت  نسلی که خود نیز خودرا نمیشناسد مانند رباط راه میرود غذامیخورد تملق میگوید میخندد میگیرید ادب را فراموش کرد حرمت را از یاد برد واخلاق  را برای همیشه به زیر خاک مدفون ساخت .

    خوابی شگفت انگیز بود که بیداری نداشت وتا امروز همچنان ادامه دارد  حیوانی خودرا صاحب جان ومال وافکار مردم میداند مردم گوسفند وار شقه میشوند وسرها پایین بسوی کشتارگاهها روانند  دیگر هیچگاه خورشید خودرا نمایان نساخت ود رزیر ابرهای سیاه گم شد   وباران دیگر هیچگاه دراسمان ابی شهر ما رنگین کمانی نساخت  تنها بوی تربت بود بوی خاک مرده وبوی ادارار شبانه .

    بوی دلاویز عطر بهاران گم شد  بوی نرگس بوی خاک مرطوب از باران شبانه وبوی خوش بغل مادر بزرگ نیز گم شد / 

    بوی غریب بویی نا اشنا  و در پشت چهره ای شیطانی خفته دیگر دوران سبکبالی ودوران عشق ودوران دوستیهای راستین پایان یافت .

    امرو من درهمه سر زمینها غریبم حتی درمیان مردمان سر زمین خودم دیگر آنهارا نمیشناسم بی حرمتی وبی ادبی برای من بزرگترین درد است وآنرا بوضوع میبینم  .

    ما نا بینایان همه  با عصای کور دیگری راه میرویم  چشمان ما به دهانهایی بازدوخته  میشود که هیچ کلامی دران نهفته نیست غیراز تکرا رمکررات /تمام

    پایان 

    ثریا ایرانممش . 16 010.2020 میلادی  / اسپاانیا 

  • که گمان میبرد .

     نه کسی گمان نمیبرد که او بمیرد  او نا میرا بود  سالهای قبل در کنسرت او درلندن بودیم باو نزذیک شدم وگفتم چقدر دلم میخواست آن گلویی را که خداوند برآن بوسه زده  منهم ببوسم ! خندید وگفت خواهش میکنم ! پوستر زیبایی بما داد ویک کتاب کوچک هرچه  میگردم کتابرا پیدا نمیکنم  جه بسا بعنوان یک تکه عتیقه در جایی آنرا محفوظ داشته ام . 

    اطاقی که دفتر کار من بود  این روزها تبدیل شده به اطاق پرستار شبانه من کتابخانه ام درگوشه ای خاک میخورد وچون فارسی نمیدانند  اشعار با رومانها وفلاسفه یک جا گذاشته اند وریهم تلمپار است  منهم حوصله ندارم که آنهارا ازنو مرتب کنم  آن اطاق دیگر متعلق بمن نیست تنها کتابهایم درآنجا جای دارند !

    چه کسی گمان میبرد او خواهد مرد ؟ من سه بار اورا دیدم وآخرین  بار در یک بازار خرید در( پورتو بانوس )داشت به انتهای راهرویی میرفت دنبالش  کردم وصدایش کردم آه چه روز خوشی بود خندان بود خوشحال بود خم شدم دستش را بوسیدم مرتب میگفت خواهش میکنم نه ! استاد دست ترا بوسیدم برای من افتخاری است بچه ها بامن بودندیکی  یکی را معرفی کردم با خنده گفت عید شما مبارک ! کدام عید ! ما اصلا نمیدانیم دراین سر زمین چه زمانی عید فرا می رسد وجه زمانی زمستان  او رفت . من میلرزیدم داخل یک عینک فروشی شدم عینکی را برداشتم وروی چشمانم گذاشتم  تا بچه ها اشکهایم را نبیند عینک را خریدم هنوز آنرا بعنوان یادگار آن زمان نگاه داشته ام  او انسان بود ومن یک انسان را میپرستیدم روانش  درونش همه انسانی بود من چهره اورا نمیدیدیم  ومن روح اورا میدیدم خنده زیبا ومهربانش را . .

    امروز آهسته وارد اطاق شدم شاید کتابرابیابم اما …اوف همه کتابها رویهم تلمبار من بیحوصله تمام دیروز  گریستم وامروز هم اگر تلگنری بمن بخورد خواهم گریست . ما یک انسان واقعی را ازدست دادیم 

    روزی که میخواست باغ هنر بم را بنیاد بگذارد  به ان نوازنده بداهه نواز شیرین نواز محفل نشین خلیفه  که همه اموالم درمیان دستهایش مچاله شد تلفن کردم وگفتم ” 

    خواهرم با همسرش وچهار فرزندش به زیر آوار رفته اند بیاد آنها تو مبلغ دویست دلا ر برای جناب شجریان برای باغ هنر بفرست  …خندید هیچگاه هم نفرستاد ! میدانست که چقدر اورا دوست دارم . روزی بمن زنگ زد وگفت میدانی  شب گذشت پروفسور *سین* را به شام به خانه ام دعوت کردم شجریان هم آمد ….گفتم دروغ مگو شچریان درخارج است  اگر هم درایران  بود بخانه تو ومحفل تو نمی آمد …گفت نه پسرش آمد …گفتم پسرش هم نمی امد اینهمه دروغ  مگو تو با ان پروفسور ارتو پت وخلیفه ارتباط داری آن خانواده  خودشانرا کنار کشیده اند ……… امروز غمگینم خیلی هم غمگینم بخصوص که ا این روزها دیگر رنگ آفتاب را نخواهم دید آفتاب درتابستان بخانه من میاید  درزمستان رویش را به سمت دیگری میکند  باید مانند پیاز خودم را درون چند شال ولباس بپیچم ………وعصر به سلمانی بروم !!!! زندگی شیرین است خیلی هم شیرین مانند زهر هلاهل . پایان 

    ثریا / اسپانیا 

     جمعه 15 اکتبر 2020میلادی /مهر ماه 99 .

    د 

  • خمار شبانه

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا 

    بده آن باده جانی  که چنانیم همه  / که سر از پای  و می از جام ندانیم همه 

    همه در بند هوایند .هوا بنده ماست  / که برون رفته از این دور  زمانیم همه 

    در تمام شب و  نیمه شب  نه به اسمان مینگرم  ونه به زمین ونه به دیوار  تنها چشمانم را میبندم شاید / شاید یک لحظه همه چیز به پایان برسد  دیگر نه هوا – نه زمین – نه درختان بلند وسروسهی ونه همه کشتزار ها برایم معنایی  ندارند . تنها به ارقام میاندیشم دیروز چند نفر رفتند وامروز چند نفر میروند وفردا چه خواهدشد  ؟واین بازی  کی ودرچه روز یا ماه ویا سالی به پایان میرسد  وآنروز همه دست درست هم ناگهان بیرون بریزم وهوارا با همه الودگیهایش به درون ریه هایمان بفرستیم وفریاد بزنیم زنده باد آزادی !

    آزادی × یک کلمه دریند بشر هیچگاه ازاد نبوده است  از زمانیکه با بند جفت خود به دنیا امده به ان بند متصل بوده تا آخرین روز تنها شاید بتوان کمی از ازادی روح گفت .

    با اولین تلنگر ا زخواب میپرم میدانم راهم کجاست  وآنگاه قلب  نازک من  ا زهول صبحگاهی  با ضربه های دم به دم  و درسینه ام  بی تابی میکند  ! روزی دیگر شروع شد روزی بی هدف روزی که باز باید نشست وگوش فرا داد .

    در گرگ ومیش صبجگاهی صدایی از پشت در برخاست   گویی کسی درپشت درایستاد ودوباره رفت  گمان کردم کسی دستگیره را چرخاند  اما نه کسی نبود تنها این دل ترسناک من بود که درون سینه ام بالا وپایین میشد .گلویم سخت درد میکرد .

    دوباره اخبار ارقام را ارایه داد ودوباره درب اکثر مدارس ودانشگاهها بسته شد واز خانه با کمک همان گوشی های تازه ببازار آمده قیمتی میتوان با معلم ویا استاد سخن راند !

    ما دریک صبح تاریک چشم ا رزو را  گشودیم وگمان بردیم که کم کم  صبح میشووداما پرده سیاه وتاریکتری  بر اسمان ما پهن شد وهرروز تاریکتر شد تا جایی که دیگر هیچکس دیگری را نمیدید وشاید هم دیگر نبیند !.

    وامروز پرده دیگری روی اسمان پهن شده با کمک آن بزرگان که میل دارند دنیارا خلوت کنند بدون جنگ وبدون بکاربردن اسلحه بدون پیروزی وبا کمک پزشکان آزموده که روزی فرشته نجات بودندوامروز باید ازآنها نیز ترسید .

    دلم برای کجای دنیا تنگ شده ؟ هیچ جا ! دیگر حتی ابهای روان درجویبارها نیز سمی والوده اه اند  امروز همه مشغول ساخت شرابند وبه یکدیگر  آموزش میدهند  من کلی شراب دارم بی آنکه میلی به نوشیدن انها داشته باشم تنها تاریخ آنها برایم مهم است . یکی برای عروسی دخترم مخصوص آن روز ا ازخم به شیشه رفت ونام اوراروی شیشه نوشتند وبه درب خانه فرستادند ازیک تاکستان بزرگ  معروف او نیمی از آنهارا بخشید تنها دو عدد برای من باقی ماند! حال پشیمان است .

    نه میلی به نوشیدن شراب هم ندارم حالم از سردرد وخماری بعدی آن بهم میخورد شرابی که من مینوشیدم معنای دیگری داشت وخمار بود خماری نداشت .

    شام بودیم واز خورشید زمان صبح شدیم   /  گرگ بودیم  وکنون  شهره شبانیم  همه 

    دل ما چون دل مرغ است ز اندیشه برون    / که سبک  دل شد ه . زان رطل گرانیم همه 

    پایان 

    ثریا ایرانمنش  . اسپانیا 15 /10/2020 میلادی /……. اشعا رمتن   : از مولانا جلاالادین شمس تبریزی 

     

  • روزگار دروغین

     

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا 

    هرکه شد محرم دل  – درحرم یار بماند 

    وانکه  این کار ندانست – درانکار بماند 

     همه میگویند که  تاریخ راستین یک ملت  را باید درادبیات  آن کاوش کرد وخواند ونیز میگویند اگر شاعری  اشعار خودرا در مجهولات  سرود  باز همان مجهولات فروغی است که برتاریکی  می تابد ونهفته هارا بیرون کشیده وهویدا میسازد .

    در میان شعرای ما از این مجهولات زیاد است وتنها چشم تیز بین وعقل بیدار میتواند آنهارا بیابد  متاسفانه اکثریت ملت ما  یا دچار بیماری ادیان شده اند وبرایشان ایات  غریبانه ومجهولات  همه چیز است ویا حوصله کاوش ندارند واسان خوانیرا ترجیح میدهند ودراین بین نباید نقش رسانه هارا نیز فراموش کرد در گذشته مجلات وکتابها را من میخواندم مانند فتنه علی دشتی یا جادو  همه را اسیر خود ساخته بود ویا ایینه محمد حجازی  وزمانی که اشعار نو ببازار امد عده ای دراین رساتا متبحر ودانا  توانستندچیزی بمردم بیاموزند عده ای هم نثری را نوشتند ودل دردهای کهنه خودرا با ما تقسیم کردند   وتاریخ ادبیات ما گم شد .دهخدا گم شد عمید گم شد  امرو زهم به قدرتی تکنو لوژی جدید کتابهای دیگران  درگوشه انبارها خاک میخورند ( برنامه لایو ها )  با مشتی چرند گویی سر مردم را گرم کرده وان ذخیره ناچیزی راهم که درکنج شعور خود پنهان داشته اند ازدست میدهند .

    من نوشته هایم را تقدیم هوشیارانی میکنم  که دراستانه حوادث دنیا خطرها را ازدور دیده وشناخته اند وخودرا تسلیم هوی وهوسها نکرده وبا چشم بصیرت به دنیا مینگرند  آنها هنوز عقابی هستند درپرواز

    آنها به دشمنان سر زمین من نپیوسته اند  .

    داغ کدام عقاب  گریه هایم را درگلو بسته  وپای مرا از جلو رفتم باز میدارد  آن خاطره دوشین ؟  یا مرگ سیاوش  آن نای خوش نوا آن گلویی که خداوند  برآن بوسه زده وفرشته ها اطرافش را فرا گرفته بودند /

    طنین آوای او وطنین گامهایش هنوز  درپشت سرم روان است  ودرصدایش رویش برگهارا میان حنجره طلایی او  میدیدم .

    ای همیشه جاودان – تو از کدام تبار بودی تو از نسل شب نبودی تو از نسل خورشید بودی  درخشیدی مارا گرم کردی وخود پشت ابرها نهان شدی حال ما درسرمای اینده زمان چگونه میتوانیم خودرا بیابیم ؟ .

    تو نشاط زمینرا در شب تولد باران دید ی! تو صبح بهاران را درمیان باغ ارم دیدی  واوای دلسوختگانرا شنیدی  – طنین آوای تو هنو ز درگوشم هست دیگر شبها به آوای تو گوش فرا نمیدهم میترسم – میترسم گم شوی .حال اقوام اجنه وبازیگران روی صحنه آدمکشان حرفه ایی بجان اموالت افناده اند .

    طنین گام تو هرشب بگوش میرسد  ا زامدن تو خبر میدهد  

    خوشا گذر تو بر زمان من .

    ما امروز در  زمانی دروغین زندگی میکنیم هنوز باور ندارم  شاید کابوسی است که دست از سر ما برنمیدارد وصبح که روشن شود حتما این کابوس برطرف خواهد شد هنوز باور ندارم هیچ چیز را باور ندارم ویرانی یک سر زمین را بیماری ملتی را ومرگ سیاوش زمان را ….نه باور ندارم هنوز درخوابی وحشتناکم بامید صبح بیداری . 

    پایان 

    ثریا ایرانمنش- 14 سپتامبر 200 میلادی / اسپانیا /

    انی سر

     زمین م 

  • جهنم دیکتاتوری

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین”اسپانیا 

    ———————————-

    همه ما  چون درزمانهای گذشته  زیر یوغ دیکتاتوری ها  بودیم امروز هر کدام برای خود به تنهایی یک دیکتاتوریم   ! پدر / برادر / ماد ر خواهر بزرگ گاهی خواهر کوچک وفرزندن ونوه همچنان رشته وسلسله پیش میرود /

    درهمین برنامه های چرند یوتیوب

     اگر تو عقیده ات مانند آن برنامه ریز نباشد  تو شوتی آهای چوبدست ها ادمینها بروید واین یکی را بیرون کنید چون نگفته زنده بادشاه ویا ده با رننوشته زنده باد شاه درحالیکه  از آخور خلیفه میخور د  شمشیرش  را  تیز کرده بسوی آن رفته از دست و نشانه میرود .

     همه ازیک آخور میخورند دروغ میگویند که مستقلند  ضرری که احمد شاملو به شعور ومغز جوانان مازد جبران ناپذیر است اما چون ضد ایرانی وایران پرستان بود کسی درباره او حرفی نمیزند ضرری که آن فیلمسازان فراری که امروز در قصرهایشان در خارج نشسته اند بما وفرهنگ ما زدند غیر قابل جبران آست وان شاعری که همان اشعار گذشته را از الک گذرانید وبنام تاسیان دوباره درحلقوم دیگران ریخت او به موقع مواجب خودرا میگیرد برایش همه جای دنیا یکی است وطن او درجیبش جای  دارد رویهم رفته همه دست به دست هم دادند وناگهان( فرهادی) باصدای نخراشیده ونتراشیده درحالیکه سیگارش را روی گیتارش جا سازی کرده بود  رپ میخواند ! وآن دیگری –  بدبختی این است که چها رنفر هم با هم نیستند فورا انشعاب  میشود .

    فریدون  فرخ زادرا تکه تکه کردند  حال بر تکه ای او اشک میریزند زمانی که او میخواند وشادی میافرید همه رویشانرا بر میگرداندند 

    ما مرد ه پرستیم ودیکتاتور همه دیکتاتوریم هر  که ازما نیست پس بر ماست باید تکفیر.یا نابود شود .

    روزگاری که نمیدانستیم از کجا میاید وچگونه میخوریم همه نوع ازادی داشتیم در میان فامیل فاصله هابود  ثریا موهایش را فر زد بنا براین بخانه اش نروید ! ( خودم را مثل میاورم که به دیگران توهین نشود ) !

    اصلا ثریا را باید بایکوت کرد چون کتاب زیاد میخواند !ودر محفل عاشقان میرقصد بنا براین خراب است واین خرابی همچنان چون مهر علیاحضرت ملکه سر زمین وایکینگها بر پیشانی ما نشست .

    اما فاحشه های رسمی ونرخ دار بازارشان گرم بود وهمه اطراف آنها میچرخیدند  ثریا تنها بود !

    با نفس حدیث روح کم گوی  / وزنافه مرده  شیر کم جوش

    این فتنه بهر دمی فزونست  . امشب بترست عشق از دوش

    ما داستانها داریم وافسانه ها روزی همه آنها دریک کتاب جمع خواهند شد  آن روز دیگر من نیستم وشما بخوانید که بما چه ها گذشت  از ماست که برماست .

    عمرتان طولانی مهرتان پایدار  کمی بخود آیید وانصاف را پیشه سازبد تنها کمی تفکر لازم است . 

    ثریا / اسپانیا / 13 اکتبر 2020 میلادی

  • تنهایی قو

     دلنوشته یک روز دوشنبه 

    ثریا ایرانمشن ” لب پرچین ” اسپانیا 

    صدای ناقوس کلیسا از دوردستها بلند است  مومنین را به نماز میخواند  .

    میدانم که هیچ  ناقوسی برای من به صدا درئخواهد آمد 

     اینده  دریک حجاب تاریک  درون یک پرده سیاه و پر اسرار نشسته است .

    دخترم برای دیدار پدر ش به گورستان رفته این دومین بار است که در اینهمه میرود وبرایش گل میبرد وخاک وخاشاک را از روی سننگ او پاک میکند نام وفامیل او نیز پاک شده است .

    باید از نو شت خیال دارد با رنگ طلایی آنرا پرکند ؟! 

    شانس چیز  خوبی است او با شانس به دنیا آمد وبا شانس زندگی کد وراحت هم مرد بی آتکه کسی از او بازخواست گناهان بیشمارش را بکند . 

    من ماندم ! همانند یک کیسه بوکس  و هرروز مشتی بر پیکرم کوبیده میشود  تنها به دنیا آمدم تنها زیستم وتنها زندگی میکنم وتنها  هم خواهم مرد .  زمین دیگر چیزی برای من ندارد درد دوری از وطن نیر فرو نشست  من مینویسم بی آنکه دژخیمان بدانند ویا بخوانند  اوایی که از سینه من برمیخیزد قطره اشکی است که بصورت کلمه روی این صفحه مینشیند .

    دیگر حتی اندیشه ای  در سر نمی پرورانم  مغزم را بکلی پاک کرده ام از دیروزها وفرداها  –  شاید بجای زندگی کردن درمنجلاب گذشته بهتر باشد که به حال بیاندیشم   ؟ مگر نه آنکه میگویندخدا مهربان است ؟! حال درانتظا ر مهربانی  او نشسته ام .

    من هرشب جنگ را بخواب میبینم  جنگی که نمیدانم درکجا اتفاق میافتد تنها کشته هارا  میبینم .

    راههای دشواری را طی کرده ام دیگر قدرت راه رفتن ندارم حوصله هم ندارم  با اینهمه اگر سرنوشت من این است  باید تسلیم باشم .

    به کدام عشق بیاندیشم وکدام عاطفه وکدام دوست ؟   خیلی میل دارم یک روز از آرزوهایم بنویسم  چه زیبا و چه زشت آرزو – آرزوست 

    سرنوشت یا نقدیر لال  .و کور است است و نمیتواند بگوید که چه اینده ای خواهم داشت ..

    دیگر کمتر به یک هدف مشترک میاندیشم هدفی نیست  کسی نیست که مشترک باشد در زندان تنهایی خویش با دیوارها سخت گفتن وبچه هارااز ازدوردست دیدن ویا اصلا ندیدن !!!

    همه گله وار بسوی چرا گاههای خود روانند ومن تماشاچی  از خود میپر سم چه موقع سیرخواهند شد 

    بقیه “

    الان ساعت چهار صبج است  نمیدانم چرا بیدار شدم ؟ قهوه درست کردم با چند تکه بیسکویت  بفکر ان مرد که درگورستان است راحت ارمیده چند تکه استخو.ان درون  یک جعبه پلاستیکی میان دیوار  با همسایه هایش اگر پیر زن باشند سر دردامنشان میگذارد وگریه میکند اگر جوان باشند میگوید برویم گیلاسی بزنیم واگر میانه سال باشند تخته نرد بازی میکند  راحت است نه غسلی نه کفنی !حال هر روز دخترش میرود نا اشکهایش را پاک کند .

    من بیدارم همیشه بیدار  وبه این میاندیشم که سرانجام به کجا خواهم رفت ؟ ……..

    هنوز جدال بر سر آن  مرد بزرگ ادامه دارد یکی میگوید توده ایست دیگری میگوید امامی است سومی  میگوید مارکسیست بوده  ….. هر چه بوده خوب  زیسته وزندگیرا خوب  دریافته وکارهای مثبتی نیز انجام داده است .

    ما چه کردیم ؟  تنها حرف زدیم گنده گویی کردیم  و توالتها را پر وانباشته ا زکثافت کردیم  نامش را گذاشتیم زندگی – بین آشپزخانه واطاق خواب وتوالت .ودیگر  هیچ 

    پایان 

    ثریا / اسپانیا / 12 اکتبر 1010 میلادی .

     

  • زمان بی تاریخ

     

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا .

    هرزمانی ملتی به یک قهرمان احتیاج دارد  اما یک ملت یکپارچه  وراستین نه چند پارچه و همه دچار آشفتگیهای روحی .رستم زمانه ما دیر زمانی است که درلابلای اوراق پوشیده کتب جهالت گم شده است  رستمی ساختیم ویا ساخته شد  میل داشتیم به او یک  چهره  اسطوره ای بدهیم که نشد ونگذاشتند با هزاران تمهید ریا ودروغ وتهمت  واین از خصوصیات   ماایرانیان است  اگر بر گ بر گ کتاب حافظ را ورق بزنید وبا دقت کامل آنرا بخوانید خواهید دیدکه فریاد اوازدست چه کسانی به اسمان رفته ویا فردوسی درآخرین روزهای  عمرش با فقر وتنگدستی زیر غضب محمود افغان از دنیا رفت /

    میرویم به سراغ حکمت عرفانی  انهم باز بادروغها  همراه است وبیشتر تضاد منافع در کار است .

    حال ” اور” ساختیم .

    اوهمه شاعران قرن ششم  را خوب میشناخت گویی با انها زیسته بودبهرروی موجودی بود بی نظیر.

    جسد اوا صبح زود از بیمارستان میدزدند ومیخواستند  پنهان دفن کنند که خانواده اش به کمک او رسیدند وبا کمی احترامات شایسته در کنار بایسته ها وهجوم  عوامل  حکومتی اورا ازدست وحوش نجات دادند وبه خانه ابدیش سپردند  به همان   ارمگاه ابدیش که آرزویش بود / .حال بیا وپیدا کن سبزی فروش را یکی درامریکا افاضه میکند دیگری درایران چرا که نتوانستند ماننداو بدرخشند ” او نگذاشت ” !!! خیر جذب فیلمهای فارسی  آواز خوانان  بجای  ارتیستها ومجالس عیش وعشرت  منقل ومواد  جذب کاباره ها شدند وویسکی ودکا درون کاسه .

    حال ما باید به تعریف  این تنها ماندگارمان بپردازیم  وعباراتی را بکار بریم که شایسته اوست .متاسفانه  تنها نمیتوان دست به این کار سترگ زد دشمنان بسیارند ودوستان دستهایشان کوتاه . او آرام خوابیده واز جهنم این زمانه رهایی یافت .

    از دومین نیمه قرن نوزدهم  تا امروز  که  به سالهای اولیه قرن بیست ویکم رسیده ایم  تجارب گوناگونی  را آموخته ایم  متاسفانه دراین قرن  سر زمین ما به زیر  خاک قرن چهارم  برگشت خورد  وملتی درمیان خاک دست وپا میزنند تا سر  از آن چاه بیرون اورده نفسی تازه کنند اما جوابش گلوله است وخاموشی ابدی .دیگر از آن بام مه آلوده  سر زمین من  هیچ آینده ای هویدا نیست سر زمین عجوج ماجوج ها خواهد شد  ومن از گوشه این ایوان  کوچک به ساحل دریای بیگانه مینگرم  چیزی هویدا نیست نه قایقی ونه یک کشتی شکسته که مارا به خانه برگرداند وشاید بتوانیم دوباره خشت وگلی را اماده ساخته جانوران رابیرون رانده وا زنو خانه ای بسازیم  وبا ز در انتظا رمرغ شب بنشینیم تا برایما ن آوازی بخواند  ومن در لابلای اوراق کتابم به عشق های مجازیم بیاندیشم  وبخندم .

    خیر ………. هر چه هست منافع  است وبس . 

     در ین زندان ابدی  بدون دیوار جوانیم را درزیر نور چراغ پنهان کردم وپرده هاراکشیدم تا روشنایی روزچهره مرا به جهانیان نشان ندهد  باغ کودکی قدیم ما ویران شد واز ما نیز خیلی دور است . دور درانتظار قطار لکنتویی هستیم که لق لق کنان جنازه هارا میکشد وبا خودش بسوی ابدیت میبرد 

    در پس شیشه باران زده  خاطره های من :

    حلقه آتش سوزانی است  که – 

    شبی کودک همسایه 

    درجلو خانه وسرای من 

    زیر آن کهنه چنار افروخت 

    رقص در همهمه شعله  تولد یافت 

    عقربی از واهمه مردن بی هنگام 

     آن قدر  بی خبر  ا زخویش = میان عطش  آتش  رفت و باز آمد

    ولغزید وفرو افتاد وسر انجانم دم انباشته  از زهر خودرا 

    بر وجودش فرود آورد 

    وزجهان چشم طمع بردوخت  

    لاشه اش نیز دران دایره سرخ  درخشان سوخت ………”نادر نادرپور” از دفتر زمین وزمان 

     .پایان 

    ثریا ایرانمش . 12/10/2020 برابر با 21 مهرماه 1399 خورشیدی !اسپانیا

  • باورهای گمشده

    ” لب پرچین ” اسپانیا

    ثریا ایرانمنش 

    ترا من زهر شیرین بخوانم ای عشق

    که نامی خوشتر از اینت ند انم 

     وگر – هر لحظه – رنگی تازه گیری 

    بغیر از زهر شیرینت نخوانم 

    سیاست  و سیاست پیشه گی  همه مقضیات زندگی مارا زیر پرده خود گرفت /

    نمیدانم از چه ساعتی بیدارم وچرا نخوابیدم شاید بیشتر از یکساعت و نتوانستم بخوابم  حال درپی این چون وچراها هستم  ودرپی هر سئوال بی جواب  دیگر حتی بفکر آن نیستم که درچه زمانی زیسته ام ودرچه زمانی زندگی میکنم   دیگر بفکر بهره گیری از لذات زندگی نیستم  ودیگر هیج آرزویی دردلم نیست  ماندن – افتخار افریدن- ورفتن همه یک لحظه است نه بیشتر هنز مندان نیز دراین ضرورت سیاسی وتاریخی محبوسند وآرمانهایشان شاید  در درونشان خفته وسر انجام خفه شود .

    هر چه بود تمام شد  وهمه چیز به پایان  رسید  خورشید دوباره دراسمان درخشید ومهتاب نیز خودرانمایان ساخت شب به روز رسید  اماشب ما پایان نیافت وهمچنان درتاریکی ها راه میرویم .

    در دنیای مجازی – عشقهای مجازی  – دوستان مجاز ی ودلسوزی های مجازی  سپس میبینی که چقدر تنها مانده ای .

    گاهی ممکن است  حادثه ایرا بزرگ کنم وبخیال خود هیجانی در دلم تولید میشود اما ناگهان گویی کاسه ای از اب یخ بر سرم فرو میریزد که بیدار شو . نوبت تو گذشت دنیای تو تمام شد ئیگر کسی باقی نمانده تا حرف دل ترا بشنود ویا ترا بشناسد .امروز همه با کلمات بازی میکنند  کلماترا مانند مهره های تخته نرد روی تخته میریزند اسطوره جاودانی !  جاودانگی  وسپس فراموش میکنند که چه گفته اند  بر میگردند به همان سوراخ فراخ ودهان گشاد .

    آنچه مسلم است او  کلماترا خوب میشناخت شعررا  نیز خوب میشناخت  موسیقی را نیز خوب میشناخت همین کافی بود تا او بتواند ویرانه ای را ابادسازد . اهل می وباده ومحفل هم نبود  درهیج نمایشی شرکت نیمکرد مگر آتکه پرده دار خود او باشد .

    حال کاسه لجن به دستتا ن راه افتاده اند یکی را مانند او ساختند  اشعار اورا خواند با ارکستر بزرگ نیز خواند اما اونشد یک کاریکاتور بود وبس وتمام شد حبابی روی اب  آمد ورفت .

    او برای ما زیادی بود همچانکه شاه هم برای ما زیادی بود ملتی که نشسته وتوصیه میکند که نماز مسلم ابن  عقیل را بخوانید وچهل جمعه غسل کنید نا صاحبخانه شوید  هیچگاه نمینواند بدانند که ” عشق را بی خویش بردی درحرم  / عقل را بیگانه کردی عاقبت ” نه محال است معنای این کلماترا بداند نسلی بوچود  آمده با تکنو لوژی وترجمه های بی معنای زبان فارسی که بعنوان کلید  اربتاط بین دو دنیای متضاد میل دارد همه قفلهارا باز کند ! 

    امروز بازتاب اشعار قدما  رنگش کم رنگتر شده  تنها درمواقع ضرورتها نامی  از انها برده میشود .

    امروز اگر از کسی بپرسی مثلا ” تهمتن”  چه کسی بوده است خیلی که زور برند خواهد گفت رستم! 

     درحالیکه سیما ی گنک تهمتن  یا قطب الدین  تهمتن ( پادشاه جزیره  هرمز)  بوده که بارها آنرا درچهره رستم نقش بسته اند .

    نه !بیهوده فریاد میزنم صدای خودم را تنها خودم میشنوم در یک دالان بلند وتاریک وبیهوده  میل دارم اشتباهات دیگران را تصحیح کنم من معلم نیستم آنکه سخن ور راستین است تا ابد میماند وانکه به زور جلوه ریش وپشم  وچند شعر ابکی  مدح ثنا آمده به زودی میمیرد  محال است جاودانه شود . فریب دادن مردم کاری بس غیر مردمی وگناه است گناهی نابشخودنی .

    گاهی من ترجمه اشعار خارجی را میخوانم نمیتوانم نام آنهارا شعر بگذارم متنی زیبا  نه بیشتر نمیدانم شاید ما هنوزدرگیر قافیه وافعال فعلن فاعلن گیرکرده ایم  اشعار فروغ را که  میخواندم بنظرم یک انشای زیبا بود که از دل اجتماع برخاسته است  نه وزنی درمیان بود ونه قافیه ای  نثری بود شیوا وزیبا .

    حال دیگر امروز همه چیز به پایان رسید  شعرای ما یا رفته اند ویا پیر وکم حافظه شده اند موسیقی دانان ما نیز آنهاییکه سرشان به تنشان می ارزید  درانزوا دنیارا وداع گفتند عده ای محفل نشین ومنقلل نشین چند صباحی رقصی درمیانه  داشتند  ودستی بر آتش زدند ورفتند  نامی هم ازانها نیست. اما این یکی بسیار  میدانست  آنقدر دانست  تا درکنار فردوسی جای گرفت .

    دیگر نه چیزی را باور میکنم ونه دل میبندم همان نشخوارها کافی است که سر دل مرا بگیرد وگاهی آنهارا بالا بیاورم .

    شاه ترکان سخن مدعیان میشنود / شرمی از مظلمه خون سیاووش باد 

    شاه ترکان چو  پسندید به چاهم اند اخت  / دستگیر ار نشود  لطف تهمتن  چه کنم ؟

    پایان 

    تاروزهای دیگر / ثریا / اسپانیا  11 /10/ 2020 میلادی  و20 مهرماه 1399 خورشیدی