Category: General

  • مرگ بیژن

    مدتها بود که تو وزندگی  تو وخانواده را  فراموش کرده بودم  آنقدر افکار وخبرهای گوناگون وبیماری‌ها  اطراف مارا فرا گرفته بودند که حتی مجال نداشتیم به رویا ها فرو برویم به گذشته بیاندیشیم. گذشته هارا آهسته بی آنکه خودمان بفهمیم از ذهن ما پاک می‌کردند وبجایش چیزهای بی ثمرو پیش پا افتاده میگذاشتند  .روز گذشته بیاد سفری بودم که بهایتالیا رفتم اولین سفر خارجی من بود والحق  والانصاف  دوستان پاپا حسابی مرا سرگرم کردند.  قبل از آنکه من به آن سفر بروم تو رفته بودی  در آن زمان یک دانشجوی دانشکده بودی سرت با دختران ‌پسران همدوره هایت گرم بود  اهمیتی به شرکت پاپا و پدوستانش ندادی راهت را جدا  کردی پا. پایک مرد خوش لباس خوشقیافه وثروتمند ود‌ن ژ‌ان صفت. مامان اما مومن  نماز خوان وهر پنجشنبه علی آقا راننده اورا  به قم ویا. حضرت عبدالظیم میبرد  تا زیارت  کند  از پدرت حداشده بود ا‌ورابحال خود گذاشت اما مانند یک ببر ترا وخواهرانت را درمیان دست‌هایش بزرگ کرد .

     

    خانه منیریه  با عمه ها وفامیل برای تو جای امنی بود اما آن خانه بزرگ خیابان فرشته برایت بی معنا بود .

    تو دیگر  به خانه بر نگشتی وکم کم فراموش شدی  ‌دیگر به سر زمینت هم نتوانستی بر گردی.  حال خوب شد که زود رفتی.  واین دنیای کثیفی را که ما محکوم به تحمل آن هستیم بیشتر ندیدی  

      شنیدم  چندین کتاب نوشتی که هیچکدام اجازه ترجمه نیافته آن مهم نیست نوشته ها متهم اجازه چاپ پترجمه ندارند مهم این است که من و تو دانستیم وتوانستیم .

     

    بهر روی امروز تو نیستی که ببینی چگونه مارا مانند پرندگان شکار کرده زیر یک طور جمع آوری می‌کنند  آن روز  که برای خداحافظی آمدی تا  بسوی سرنوشت وبه دنبال آن بروی زندگی زیبا بود تو هم زیبا بودی ومرا خوشگل‌ترین دختران جهان !!!خواندی   دیگر خبری از هیچکدام نیست. ‌من احساس می‌کنم تنهاترین موجود روی زمینم . روانت شاد 

    پایان ثریا ایرانمنش ، اسپانیا  

  • شهری پرکرشمه

     

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

     ای ستاره  . ما سلاممان  بهانه است  / عشقمان  دروغ جاودانه است / درزمین زبان حق بریده اند  / حق زبان تازیانه است /  .انکه با تو  صادقانه درددل کند / های های گریه های شبانه است /  “فریدون مشیری شادروان “

     باز صبح شد  نه نیمه شب شد پنجره ها باز شدند وگنجشگان روی پنجره به آواز خواندن نشستن  آوازهای غمگین  ویا دلنشین ویا نومید کننده  .

    خاموش تر در میان ملافه هایم غلطیدم  گریستم ازاین سوز  نا امیدی  اندیشه هایم بالا تر میروند  واز درون سینه ام صبح روشنی برمیخیزد اما یک دروغ است ویک بهانه .

    ورزشکاری دیگر با بدنی ساخته شده همانند هرکول  افسانه ای درمعرض مرگ است چرا  دکانش را تعطیل نکرده است مشتی اراذل اوباش در حرم گرد امده ورزشگاه اورا ویران ساختند خودش را به زندان بردند وحال طناب دار درانتظار اوست  برای آنکه اعضا ی بدنش برای فروش از نوع جنس اعلا ست 1فاحشه خانه ها اما باز هستند وکارشان پر رونق وزالو زاده ها دردور دنیا با پولهای  قاچاق اتو مبیلهای بزرگ میخرند وشیشه های شامپاین را روی  ان خالی میکنند وخودشانرا تکان میدهند وشیشه ها را درون استخر ابی خانه شان می آندازند نوکرانی هستند تا خدمت آنهارا انجام دهند !درهیچ زمانی اینهمه  بد بختی  مارا فرا نگرفته  بود   دیگر برای ما مهم نیست چه کسامی میبرند وچه کسانی میبازند  از سطر نخست کتاب دانستیم که واقعا کاخ سفید حسینه خواهد شد وویرانه های جاودانه تاریخ  نابود خواهند شد  وافسوس که معجزه خداوندی  هیچ ویرانه ای را اباد نمیسازد .

     از ساعت چهار بیدارم درد امانم را بریده  قهوه ای تلخ درست کردم ونوشیدم ودرانتظار روشن شدن هوا هستم  اینجا که منم  نیز حریم حرمت من نیست دراینجا نیز درامان نیستم زندان  مبلغان خورشید است  ومن در گوشه تاریکی ها  برخود می پیچم .

    اینجا هم دیگر لبی  به لبخند باز نخواهد شد  غیر از شکاف زخمهای بد فرجام  ودراین جا که من نشسته ام کسی مرا نمی بیند ووجودمرا کسی احساس نمیکند .

    چه بیچاره تراز  همه عمر  شدم دراین بیغوله . ومیخوانم که : 

    مسکینی وغریبی از حد گذشت مارا  / بر ما اگر ببخشی وقت است یارا 

    اما گوشی به نوای بیصدای من اشنا نیست .

    کبوتران ومرغان جلوی پنجره هایشان خواندند ورفتند  هریک نوایی داشت وساز خودش را میزد وآنسوی  زمین کره ای دیگر است کره ای ناشناس وناشناخته  سر زمین آدمخواران  مردک آنقدر احمق است که نشسته در باره انتخابات امریکا میگوید ” آنها چون شورای نگهبان وولی فقیه نداشتند انتخاباتشان ویران ودرهم وبرهم وتقلب شد !!!!!  دیگر هیچ  .نه چیزی ندارم بگویم ! یا بنویسم . 
     ایننه هرروز عکس مرده هارا بما نشان میدهد  از :

    پشت دیوارهای نامریی وبیداری من دراین نیمه شب بیهوده است باید بخوابم شاید دوباره ایننه صاف وروشن زندگیرا بخواب ببینیم .

    پایان 

    ثریا ایرانمنش 10/11/2020  سال منحوس وترسناک 

     

     

  • شکست ناپذیر

     دلنوشته 

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” 

    در میان درگاه اطاق بین حمام  واطاق ایستاده بودی تنها نور چراغ  راهرو از پشت به تو می تابید  دست خودرا به دیوار گرفته ودست دیگرت   درمیا ن زمین واسمان رها بود  موهایت مانند مارهای مدوسا دور سرت را احاطه کرده بودند ومن از همان  موها ترا شناختم  ترجیح دادم که چراغ را روشن نکنم  تو ساکت ایستاده بودی ومن بتو مینگریستم ناگهان سنگینی پیکرت را روی تختخوابم  احساس کردم موهایت دردهانم فرو رفت مانند یک بچه بی پناه مرتب میگفتی ” یعنی ما شکست خوردیم ومن درحالیکه آن موهای مزاحم را ازدور دهانم دور میکردم  گفتم : نه ماشکست نخوردیم  شکست متعلق به شکسته خوردگان است که درمیانه راه همه چیز را رها میکنند مانند همان بنایی که خسته میشود وزنبیل کچ را وسط راه میاندازد بی آنکه بداند این کچ تا چه حد برای همه خطرناک است ؟  نه ما شکست نخواهیم خورد  مانند بچه ها سرت را درمیان ملافه ها پنهان میکردی  تا اشک ترا نبینم  خندیدم  بیاد آن جوک معروف افتادم ” مرد که گریه نمیکند ”  بسیار صدمه دیده بودی ومیبینی  وآخرین انرا روز گذشته روی فیس بوک اززبان  یک همشهری خودت خواندم در قالب طنز اما طنزی  تلخ بود  ما همه عادت داریم  ره دیگری را بزنیم هیچ یک دل همراهی نداریم همه ما راهزنیم از پیر وجوان ازمرد وزن  گویا تو ومن این درس را فرا نگرفته ایم  ویا خوشمان نمی اید راه دیگر ی را بزنیم /

    حال این پیامبر دورغین   از سر زمین موعود برخاسته  دروغیست  پست وفریبی بزرگ  همه میدانند اما  چادر ارباب هر  روز بزرگتر میشو.د وهموطنان من نیز به زیر آن  میخزند  تا از تشنگی وگرسنگی نمیرند  هیچکس سهمی ا زخودش را به دیگری نمیدهد بلکه سهم دیگری را  نیز میدزد روز گذشته دریک کلیپ دیدم زن جوانی  غذای فقیری را که جلویش گذاشته بودند برداشت وبرد آن زن هنوز جوان بود میتوانست کار کند اما آن مرد نا بینا هنوز نمیدانست غذا جلویش هست  ما هنوز روش  دانا یی را درست  فرا نگرفته ایم تا توانا شویم  هر چه را که بر پنجره های اخبار کذب بنشیند مانند ایه های کتاب مقدس تکرار میکنیم  .

    هیج غمی برای دیگران نداریم وبرای زندگی  دیگران  ارزش قائل نیستیم چشم به دست ارباب داریم زمانی که ارباب سیر شود بهر روی ته مانده سفره اش هست که آنرا پیش پای ما میاندازد  و….شلاقها به صدا درخواهند آمد . واین صدا صد البته درد اور تر  است .

    درسکوت بمن گوش میدادی  ومن گویی برای کودکی لالایی میخواندم  چراغ را روشن کردم …..نه اثری ازتو نبود تنها خیال تو بود که پای براطاق  تنهایی من گذاشته بود . پایان 

    ثریا. اسپانیا نهم نوامبر 23020 میلادی /

     

  • سرود عزا

    ثریا ایرانمنش “لب پرجین” اسپانیا !

    ————————– 

     برخیز ای سر زمین محبوب من  که دشمن ترا میخواند !

    اکنون فرصتی کوتاه است برای جنگیدن 

     ما باید همیشه اسیر باشیم واسیریم 

    درهرکجا که باشیم  پدرانمان اسیر بودند 

    وما آشفته حالان امروز  دربستر این زمانه 

    بی هیچ هدفی راه میرویم !

    بسوی ازادی پرواز کردیم  واینک دراین دیار مسیحایی نیز دراسارتیم  دیگر آسمانرا نیز از ما گرفته اند  ودیگر شب را کمتر خواهیم دید وناقوسها دیگر برایمان به صدا درنخواهند آمد  یک یک ستارگانرا زمینرا به صلیب کشیدند  دیگر فروغی روشن وامیدی در هیچ کجا دیده  نمیشود 

    دنیای کثیفی است نازنین همه سر بر  آسمان یخ زده  وبی طلوع مردانی نهاده اند که غیرا از مال اندوزی وکشتار چیزی را نمیدانند .

    آفتاب ما نیز گم شد ودیگر  از افتابی تازه خبری نیست  دیگر شاهد برامدن  خورشید ئخواهیم  بود دربهارا بستند آهسته اهسته .

    نمیدانم درکجا ایستاده ایم   اما میدانم دیگر رهایی امکان ندارد مگر با مرگ رهایی پیدا کینم واین درصف انتظا رایستادن تا نوبت بتو برسد بسیار غم انگیز وسخت است .

    اینک همه رو به سجده گاه دشمن نها ده دوسر بر استانه شیطان گذارده اورا میبویند اورا میبوسند.واورا میپرستند .

    دیگر از نور انس ومهر وایین خبری نیست  تنها برق کینه هاست  که بر پهنه زمین میچرخد  .

    این روزها کم کم بجایی خواهیم رسید که حتی تا درب خانه هم نخواهیم توانست  برویم درحال حاضر دراین دیار حتی ازاین شهر به ان شهر وازاین  دهکده به ان دهکده نیز ممنوع است  مگر اجازه داشته باشی اول سفرها های  خارحی سپس داخلی وحال محله ها را وکم کم به خانه ها نیز رخنه خواهند  کرد تا بدانند درون دهانمان چند حبه انگور گم شده را پنهان ساخته ایم .

    آری ! ما بسوی ازادی پرواز کردیم درحالیکه نمیدانستیم بسوی یک هجرت ابدی ویک زندان ابدی فرود خواهیم آمد .

    حال دراین غروب تاریک  چه کسی جلوه کرده است ؟ شبه عزراییل درهیبت یک مرد ناجی ! نه برای ما بلکه براید دزدان وادمکشان فربه قرن تازه /

    دیگرنخواهیم توانست بخوانیم  آی زادگاه مهر وایین پرستش ! چون همه را  خواهند گرفت وهمه ایام دیرین را ازذهن ما پاک خواهند نمود وما مانند یک درخت خشک بدون برگ درون خویش خواهیم پوسید وخوراک کرمها خواهیم شد .

    دیگر کسی اوایی سر نخواهد داد تا جلوه گاه  ” زرتشت ” را بخواند  ودیگر کسی گامی بر قله ای نخواهد نها د  زمین گم میشود واتش بیخردی همه جا رافرا خواهد گرفت وهمه ما محو خواهیم شد تنها صورتکی از ما میماند برای قرون اینده مانند قوم «نئونارلها” که صد ها  هزا  سال پیش  روی زمین میزیستند .

    ما به دست  خود آدم کشته خواهیم شد حوای های بی اعتبار .مادر بازار ارتجاعی داریم دست و

    پا میزنیم  وبرای فرار همه راهها بسته است . پایان 

    ثریا ایرانمنش  09/11/2020 میلادی سالهای نحس وپر خطر .

     

     

     

     

  • درد نا نوشته

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    ———————————

    این همان  جنایتی بود که درحق شاه کردند سه کشور متحد !  فورا   تبریکات صمیمانه خودرا تقدیم عزرایل کردند مدتها بود که بانوی مقتدر المان دلخوشی ا زترامپ نداشت وبارها گفته بود باید بنوعی اورا از سر راهمان دورکینم پر مزاحم است اقتصاد مارا ویران کرده  اقتصاد آنها بر پایه ویرانی سرزمین ما وسایر سر زمینهاست .

    این یک اشاره خصوصی یا قلبی نیست این یک هشدار است به جامعه ای که دارد خواب فرداهای دوررا میبنید وهرکدام با یک اسباب بازی درون دستشان وسپس د.رون  مغزشان به زندگی رباطی خود ادامه میدهند اگر بگذاریم شکست بخوریم مرده ایم نابود شده ایم  روا مدار خدایا که درحریم ما بجای مسیح بودا بنشیند !

    حقه باری از این بزر گتر نمیشد آنهم  دریک سر زمینی که خودرا حافط منافع دنیا مینامد ودموکراسی درآنجا مثلا!!! رواج دارد  حتما خانم هلیری کلینتون تمام شب نوشیده ورقصیده ونانسی پلوسی با بانو امپراطریس سابق !!!درحال زد وبندهای مالی هستند ! ایشان هم چپ میباشند اما این چپ با چپ فقرای  قدیم فرق دارد با صنف خیاط وخباز  وحمایت از  کار گر فرق دارد این چپ اربا ب دنیا وبقیه برده وار باید درخدمت آنها باشند ترامپ ناسیونالیست است مانند شاه متاسفم اما تمام هفته را دست به دعا بودم که این عزراییل را بخانه اش برگرداند ! واو به مبارزه اش ادامه دهد اگر چه اورا بکشند اما پیروزمندانه کشته شده است  اینها تا پای جان او ایستا ده اند . او سد راهشان بود  با گلو بالیستها مخالفت میکرد 

    حال پس مانده های دولت فخیمه بنام  دموکرات  دنیارا درمیان دستهای خود گرفته اند با کمک  دیگران !!!!

    یک مغز خوابیده را میتوان بیدار کرد اما یک ملتی خواب الوده را نمیتوان با یک اقیانوس هم بیدار کرد  ملت ایران اولین قربانی این سیستم بودند وامتحان خودرا خوب پس دادند سپس میکربی بام ویروس را  بجان مردم  انداختند با ریا وفریب ودروغ میکربی که تنها  خون را  درعروق لخته میکند وکسانی که بیماری قلبی وریوی دارند بیشتر درمعرض آن بیماری هستند دارویش هم آسپیرین است وبس !!! حال مدارس را تعطیل کرده اند  پوزه بند بردهانما ن بسته ان فردا محله به  محله وپس فردا خانه به خانه مردمرا چک میکنند به آنها  توصیه هایی دارند یا بمان فرمان ببر ویا بمیر. مدارس ودانشگاها بر اثر اقتصاد  وبی پولی بسته میشوند 

    بیمارستانها هم که ………اجازه کالبد شکافی مردگان را  نداشتند !!!! ما خیلی خریم  غذایمان فعلا تخم مرغهای ساخت کارخانه چین  ترکیب شده از نشاسته وزردچوبه وموادی دیگر و به همراه  اردهای نا معلوم  مرتب بما تعلیم غذا پختن  میدهند  زمنیهارا به اتش کشیدند جنگلهارا خاکستر کردند درختانرا از بیخ وبن نابود کردند طبیعت را بیمار ساختند  خودشان درون  کشتیهای تفریحی شان مشغول بچه باری  وسایر کارها میباشند مواد هم میرسد !!!

    سرباران  بی کله امنیتی همه جا حاضرند  دیگر جشنی بنام جشن میلاد  مسیح نخواهد بود ودیگر شب یلدایی وجود نخواهد داشت و نوروزی نیز نخواهد بود همه اذهانرا پاک میکنند  از گذشته ها .این اولین قدم بود که یک یپروز ی قلابی را بر صحنه دنیا به نمایش دربیاورند  باید قبول کنی درغیر اینصورت ….نمیدانم نه نمیدانم یا میدانم نباید حرف بزنم ! 

    روزی نامه ها ورسانه ها  که تکلیفشا ن روشن است فورا خودرا کنار کشیدند دستور داشتند از بالاها ! آن مرد تنهاست وتنها با یک سپر زنگ زده  میخواهد به جنگ گرازها برود . پایان 

    ثریا / 08/11/2020 میلادی /سالی پر بلا و بی شگون ونحس 

  • از سدوم تا گومورا

    ثریا ایرانمشن ” لب پرچین ” اسپانیا 

    ——————————-

    ما ساکنین آن  شهر  گنه آلوده در میان دستهای برهنه وبازوان کلفت وقمه های  تیز  ترک تاج وتخت سلطان را کردیم وبه ویرانه ها گریختیم  من دیگر درانتظار هیچ تاجی وتختی ننشستم ودانستم که همه چیز دود شده وبه هوا رفته وآن اختر همیشه روشن آنرا به دندان  گرقته ودوردنیا میچرخاند تا خودرا بنمایاند 

    دل بستیم به شهر های گنه الوده  که فانوسهای روشن درپس کوچه هایش همیشه روشن است وکسی را یارای خاموش کردن انها نیست از کنار همه چیز گذشتیم . وچشم به اسمان داشتیم اتشی را که بادست خود افروخته بودیم  وشعله هایش تا آخر دنیا دامن مارا گرفت وهمچنان مانند مار میخزد  میخزد وخودرا به همه جا میرساند به خون تشنه است وگرسنه پیکرهای بر زمین افتاده .

    ما دیگر نه بفکر تالارهای بزرگ بودیم ونه بفکر دیگ حلیم وکله های جانورانی که دردیگی میجوشید خشکه نانی وچکه ابی مارا کفایت میکرد .

    حال در ورای پرده تاریک هستی سایه شوم آن جانورانرا میبینم که مارا تعقیب میکنند دنیارا تهدید میکنند آنها چون سایه بردیوارها می چسیند وناگهان هماننددهیولایی بر روی طعمه میجهند .

    خرید و فروش ادمها کاری ندارد  میتوان همهرا خرید هرکسی قیمتی دارد و چگونه باید گفت ای تیره بختان وای سیه دلان شما به بشریت خیانت میکنید به بشریت میتازید  ودنیارا نابود خواهید کرد برای چند تکه پارچه که به دور خود می پیچید و بک چها رچرخه  که حقارت خودرا درپشت انها پنهان کنید .

    دنیا ی شما شهر شما  در شعله های آتش  سودم سوخت  ونابود شد  آن گمراهان  زشت کردار از درون کاخ  به کاخی دیگر پرتاب شدند اما آنکه رویش را برگرداند سنگ شد .

    مستانی می زده ترسیدند وفرا رکردند از بیم عقوبت وشلاق حال نورهای گوگرد ورنگین اطراف شهررا فرا گرفته است کم کم  شعله های آن  به دامن یکی یکی خواهد رسید واین دنیا برای همیشه نابود خواهد شد  چه بهتر که ما نخواهیم بود تا دنیا بهتر وفردای روشن آن گنه کاران را ببینیم .

    شب گذشته را تا صبح بیدار بودم وحقیقتا دلم برای آن مرد سوخت مردی که دهانش هنوز مانند بچه ها باز وبسته میشود  خنجر را تا دسته درپشت او فرو بردند همشهریانش هم وطنانش با خود فروشی   به شیطانی بنام ……خودرا برده ابدی ساختند بی انکه بدانند این کرم کوچک سر انجام تبدیل به یک افعی بزرگ شده وآنها را خواهد بلعید ونماز را از طویله شان به کاخ خواهند کشید .

    تمام مدت چشم به تلویزیون این شهر داشتم ببینم خبری  یا اشاره ای هست ؟ نه تمام مدت در گرو همان بیماری مضک وویروس دروغ نشسته اند وهمه افکارشان درهمان حوالی دور میزند  صورتها پوشیده  تنها لبان میجنبند  به انها ربطی ندارد اروپا فعلا مخارج آنهارا تامین میکند آنها خوابیدن وسقز جویدن وابجو خوردنرا به همه چیز ترجبح میدهند برایشان سر زمینهای دیگر مهم نیست مگر منافع باشد !

    نیمه شب ا زتختخوابم بلنذ شدم شیشه عطرم را باز کردم  وملافه وخودم را غرق عطر کردم تا شاید بخوابم وخواب درختان بلوط را ببینم  اما…..بیدار ماندم از این سوراخ به ان سوراخ وکسی نبود از من بپرسدبتوجه؟! هان بتو چه ؟…… بانوی شهر همچنان با لبخندی دور دنیا میچرخد وبا نماز گذاران همراه هر چه باشد  اولاد آنهاست وبنی .  من درفکر کودکان برهنه / درفکر زنانی که شلااق میخورند در فکر دانشجویانی که به تیر غیب گرفتار میشوند در فکر تبر به دستان شبم که چه موقع درب خانه را خواهند کوبید .پایان 

    ثریا ایرانمنش  06/11/2020 میلادی 
     

  • درود آقای ترامپ

     ثریاایرانمنش  ” لب پرچین ” اسپانیا .

    شاید درتمام عمرم این اولین بار باشد که من روی انتخابات امریکا حساسیت نشان میدهم وشاید اولین بار باشد که من عاشق رییس جمهور امریکا شده ام ومیل دارم مادام العمر او رییس جمهو رامریکا باشد . او برای سر زمین  خودش کار میکند نه درخدمت دیگران  او نوکری را نپذیرفت   خود ارباب است وهمین امر بقول  ما چولو بازی ها به مذاق خیلی ها بخصوص و آن دموکراتیهای پیر وفسیل واز کارافتاده وبیمار روانی خوش نیامده است حال درون زباله هایشان گشته اند تکه  چوب خشکی را ارایش کرده بی هیج احساس وحرکتی اورا به جلو میرانند به درخانه  ها پول میفرستند که به جو رای بدهید جو ازخودمانست .

    من درخانه خودم دربین بچه ها نیز   کش واکش داریم یکی درون  کتابخانه ا ش کتابهای هیلری با  با بیل را ردیف کرده واخیرا هم  قانون بانوی میشل رامیخواند  ! وزندگی  آن پیر مارگارت ال برایت  را دیگری حسابی  زیر نفوذ همسر /چپی خود چپ راه میرود وهیچ حرفی نباید زد تنها یکی با من مواقق است او هم ازمن دوراست !من تنها باخود وبا دیوار ها میجنگم .

    زندکیم را به گرو گذاشتم تا  دونالد ترامپ ببرد  حال درانتظارم  اگر هم برنده شود خواهند گفت باتقلب برده واگر زورشان برسد او را ازمیان برمیدارند چرا که تجارت دل وقولوه وجگر جوانان و بازار یابی سکس با کودکان  که اول پنهانی بود حال  با پرروی تمانم آنرابه نمایش میگذارند   بیشتر صرف میکند وساختن آدمهای جدید ورباط وبر چیدن این دنیا ….چه حیف همه گذشته های مارا آهسته اهسته پاک کردند روز ی فرا خواهد رسید که درب یکی یکی  خانه هارا بکوبند  وکتابها وفیلمها وسی دی های موسیقی را نیز از بین ببرند وما فراموش کنیم که انسان بوده ایم  وآهسته اهسته جان بسپاریم . 

    حال باید موزه تاریخ را به جایی بسپاریم که پنهان ازدید دیگران باشد  باید از چشم پیر جهان درامان باشد  من درازدحام این هیاهو  خودی مینمایانم در ازدحام اینهمه تصویر و تصور میل دارم دوباره بخودم بیاندیشم  بیشتر بخودم  و…….آنکه باو میاندیشیدم او اکنون همراه من است تنها نیستم او مونس قدیمی من است در میان اینهمه تزویز ریا آیاروزی ترا حواهم شناخت ؟ شاید عکس جوانیم را برایت بفرستم  درقاب کهنه اندیشه هایم بگذار تا دوباره درایینه یکدیگررا بنگریم ما هم به سهم خویش  دراین دنیا افسانه ها ساخته ایم  ویا شاید به افسانه ها افزوده ایم  ما بازماندگان  هنر باستان . پایان 

    ثریا ایرانمشن  05/11/2020 میلادی 

  • ادمها وانساانها

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا !

    ———————————- آخرین ساعات نتیجه  انتخابات امریکا وامیداوارم که ترامپ برنده شود  !

    ما در دنیا تعداد زیادی  آدم داریم تعداد معدودی انسان ود ر میان آدمها کمتر میتوان انسانی را یافت باید جستجو کرد ما فرق انسانها وآدمهارا نمیدانیم وقدرت تشخصی آنهارا هم نداریم برای همین هم هست که عده ای نادان واحمق همیشه بر دوش ما سوارند  من درانتها وجود آن مرد ترامپ جنبه  ها ی انسانی را احساس کرده ام  وبه همین علت هم بسوی او متمایل شدم هیچگاه از او نفرت نداشتم ودرمقابل حمله دیگران نیز سکوت کردم.

    عده ای جنبه های انسانی  قلابی خودرا برای تبلیغ به نمایش میگذارند واما انسانهای واقعی درپنهانی ترین زوایا حرمت انسانهارا دارند  وبا حیوانات نیز مانند خودشان عمل میکنند .

    متاسفم بگویم شاید درظول عمرم تنها به دوانسان واقعی   واقعی نه ساختگی برخوردم  ونام وکارهایشانرا ارج گذاشتم وهنوز هم با احترام از آنها یاد میکنم .

    انسان بودن بسیار سخت است آدمی باید انسان به دنیا بیاید وانسانی زندگی کند ودرمیان انسانها تربیت شود تا یک انسان خوب ساخته ووارد اجتماع شود  ما نجابت را ازاسب اموختیم ووفا داری را از سگ وخریت را از شتروتحمل را از الاغ  کسیکه با اسب وسگ بزرگ شده باشد نمیتواند انسان بدی باشد شاید کمی شرور باشد وبرای دقاع از خودش دست به حیله ای بزند  آنهم دربرابر حیوانات وحشی که  درمیان ما کم نیستند اما در زندگی خودش انسانی مییاندیشد .

    ما آدمها همه هنرپیشگانی هستیم روی صحنه  بازی میکنیم ااشک میریزیم / میخندیم / فریاد میکشیم موجودیتی نداریم تو خالی مانند مانکن ها پشت ویترین اما یک انسا ن با قدرت تما م درمقابل سختی ها . رنجها مصیبتها  ونا نجیبی ها ا می ایستد ما به خو دمان نیز دروغ میگوییم از خودما شمایلی میسازیم ودر ذهنمان آنرا پرورش میدهیم  وگمان میبریم همانیم  .نه  تو آن نیستی  که مینمایی تو هما ن هنر پیشه دست چهارم روی صحنه هستی که حتی  بازی کردن را نیز نمیدانی !

    ما آدمها ! چرا اینهمه به تجمل احتیاج  داریم ؟ برای آنکه خودرا درپشت آن پنهان کینم آن چهره دوگانه را  همان مستر جکیل وهاید را . 

    من احساسی بسیار قوی دارم وبو میکشم بوی انسانیترا تشخیص میدهم  اگر انسانی با من روبرو شود محکم اورا نگاه میدارم اما اگر آدمی باشد برایم بی تفاوت است هست ونیستش یکی است گفته هایش درگوشم وزوز مگس است .

    ما باید فرق انساانها وادمهارا تشخیص بدهیم  انسانها هیچگاه بد دیگری را نخواهند خواست اینها که دراطراف ما گردش میکنند  آدم میکشند دزدی میکنند تجاوز میکنند همان حیوانات هستند که درلباس آدم وبشکل آدم ظاهر شده اند وشب درخواب دوباره به خوی حیوانی خود بر میگردند  ما نمیتوانیم  به همه بگوییم انسان !  مثلا در جلو خلق یک دیس غذا برای دیگری برده است  .انسان واقعی آن است که شب گرسنه میخوابد وغدایش را با کسیکه   ندارد تقسیم میکند  ومیداند که فردا دوبرابر خواهد داشت چرا که ایمان او محکم است .

    عده ای انرژی آنها از سکه وفلز چان میگیرد  میشود آنها زمانی که همه چیز خودرا ازدست بدهند خودشان نیز خواهند  مرد چون انرژی انها ازدست ر فته است .من ارابن  اتفاقات  زیاد دیده ام کسانی را دیدم که سکه ای را درجیب میگذارند ومرتب آنرا مالش میدهند ودست روی ان میمالند انرزی ائنها همان سکه بی ارزش است  از مشت آن انها قطره ای آب نمیچکد تا دیگری لب تشنه خودرا  ترکند و نه فرق آدمها با انسانها از زمین است تا اسمان .

    حا ل من درانتظار برنده شدن ـآن طفل سالخورده هستم  که باو بگویم گهواره ات مبارک باد  تا میلاد بعدی .

    پایان 

    ثریا ایرانمنش . 04/11/2020 میلادی 
     

  • سرهای بی تن

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا-

    ———————————-

    طنین گام های تو هر شب

    به گوش میرسد از آستان امدن تو ………

    ” نادر پور”

    هر چه فکر کردم دیدم نوشتن آن خاطرات ابدا جنبه تاریخی ندارد و بیشتر به باستان شناسی شبیه است. بعد هم دیگر گذشته بقول آن دکتر خوشگل و خوش صحبت روان درمانی جه اصراری هست من جنازه های گذشته را به دوش بکشم و در این جا به خاک بسپارم. بمن چه مربوط است. ایران که دیگر متعلق بمن نیست. هیچگاه هم نبوده است. من در بین مردم سرزمینم نیز غریب زیستم و غریبه ای بیش نبودم. تنها کشوری نظیر سایر کشور ها و مردمانش برایم غریبه هایی بیش نیستند. امروز تنها با چند آدم مجازی طرفم که تنها از عکسهایشان آنها را میشناسم. دنبال هیچ عقیده و مذهبی و مسلکی هم نیستم. بنا بر این آن دفتر برای همیشه درون چمدان جای گرفت .

    هرصبح با باز کردن چشمانت از خوابها و کابوسهای گذشته تازه خبرهای دست اول و شیرینی را میشنوی. به این کلیسا حمله بردند به آن کنیسا حمله بردند. چرا به مساجد حمله نمیبرند؟ نمیدانم این اسلام جه تاجی بر سر این دنیا گذاشته که اینهمه دنیارا شیفته خود ساخته است؟ چه رازی درمیان آن ئهفته است ؟ نفت ؟ طلا ؟ و یا راه را برای ورود امام زمان ساختگی باز میکنند ؟

    حال بدوم به دنبال اشعار فردوسی؟

    گر تو تجلیلی چنین می‌خواستی
    از چه قدرِ پارسی را کاستی

    بهتر است ساکت بمانم. این تنها صفحه ایست که برایم باز مانده، بقیه را بستند ! فیس بوک هم که وللش ! یک شهر پر فریب و پر کرشمه است. عده ای بر چمنی لم داده و نشخوار میکنند. زیر آسمانی به دور دستی فردا شعر و شرح عشق های مجازی .

    حال ای صبح تاریک آیا فردایی خواهیم داشت ؟ با خوشیهای دروغین ؟ آن بامدان زیبا که نور طلایی خورشید از لابلای پنجره به درون اطاق میتابید و هزاران تصور را در تو شکل میداد؟

    حال با چهره ای بیگانه و غول اسا طرفیم و دلمان در هوای یک شکلات داغ درون یک لیوان که بخاری از آن بر میخیزد پر میکشد !

    و چه ناشیانه به این زندگی مصنوعی خود ادامه میدهیم . همه درخط مرگ ایستاده ایم و وجدانها از درون ها پرکشیده اند . دیگر انسانی درمیان ما نیست . درمیان همان قلعه حیوانات کمی بزرگتر راه میرویم ونشخوار میکنیم روزانه شاید ساعتی و شاید دقیقه ای . ……..

    پایان / ثریا ایرانمنش سوم نوامبر 2020

  • دنباله سفرنامه .

     در آبشوران  برای رفتن به کشتی از قایق  راهی وجود نداشت ومردان بومی عریان مسافرانرا بر شانه گرفته  به یک قایق کوچک وبعد به کشتی میرساندند  اما زمانی میشد که دریا متلاطم بود واین وضع خیلی سخت وناراحت کننده میشد .

    بهر روی ما سر انچام به کشتی بزرگ ” گراند دوک میشل ” رسیدیم وسوار شدیم وراهی ایران گردیده   به همراه  مقدار زیادی بار وبسته بندی وکالا  که برای شرکتها میبردند .

    رود آستارا –  خط مرزی بین ایران وروسیه  میباشد قسمت شمالی آن متعلق به روسیه وجنوبیش متعلق به ایران بود .!

    —————

    در راه تنهایک بندر بنام بندر انزلی ( همان بندر پهلوی ) وجود داشت   سفر خوبی نبود  بخصوص برای من :که بچه ای هم درشکم داشتم مرتب حالم بهم میخورد !

    شب را درمشهد سر ( بابلسر ) گذراندیم وفردای آن روز نماینده شرکت کشتیرانی روس  که راهنمای من !!! بود!!!  اطلاعاتی را دراختیار من گذاشت .

    ———-

    حاشیه : (خیلی میل دارم بدانم از صمیم قلب بدانم که این خانم با چه جرئتی با سه بچه راهی کشور ما میشود وتازه درکشورما اربابی هم میکند وموقعی که پسرش مرا معرفی بخانه او برد  ایشان خوب که مرا ورانداز کردند  با قد خمیده وچانه افتاده وخرروارها چربی  فرمودند  ” 

    از نظر فیزیکی زیباست اما من رنگ پوست اورا دوست ندارم ومیل ندارم نوه های من رنگین پوست شوند ! درحالیکه من سیاه پوست نبودم اهل جنوب بودم وجنوبی ا همه  رنگشان کمی تره تراز شمالی 

    هاست  ود رجایی خواندم روزی که رضا شاه به خراسان رفته بود و ضمن بازدید از پرورشگاه که ایشان مدیره آنجا بودند خیلی تعریف میکنند اما تیمور تاش میگوید ” قربان ایشان جاسوسند ! وایشان هم سیلی محکمی به گوش تیمورتاش مینوازند  که جزو افتخاراتشان محسوب میشد .)

    برای من نوشتن این  سر گذشت از نظر تاریخی مهم است که ما چگونه میزیستیم وسپس دیگر خدارا بنده نبودیم همه بنده وسر سپرده جناب ” گئورکی” شدبم !

    —————–

    …. دریک کشور ناشناس در وهله اول انسان دچار کنجکاوی میشود  وچشم میخواهد که همه چیز را ببیند !!!آدمها – آیینها –  وآنقدراین تفاوتها زیاد است که انسان  بیشتر حریص تر میشود ! مثلا لباس پوشیدن مردم مشهد سر  با مردم انسوی رودخانه استارا  کاملا فرق دارد  بیشتر ساکنان این شهر ماهیگیران وکشاورزانند  ورودخانه بابل که در اجاره ارامنه است !!! بقیه دارد

  • رذالت ما

    ثریا ایرانمناسش ” لب پرچین ” 
     امروز روز اموات است ودر این روز دوخبر فوت را نیز داشتیم  بهر روی روانشان شاد . اما دراین روزهای وحشتناک ودر زیر سایه این دولتهای دانا !ونادان ! در یک جنگ اقتصادی که تنها مردم قربانی میشوند  خود  ما نیز یکدیگر را قربانی میکنیم ردالت ما حد ومرزی ندارد  بستگی به آن دارد که روز گذشته ویا ساعات گذشته ویا هفته گذشته چگونه واز چه ازطریق تغذیه شده ایم وچگونه باید حرف بزنیم کاغذی که به دست ما داده ومارا پشت یک دوربین نشانده اند وشاخه گلی نیز برسینه  ما زده اند  باید اوامر را اطاعت کنیم اگر چه به ظاهر به اصل  کاری مربوط نیست اما درواقع چرا ! هست !حالی یکی دونفر هم بطور استقلال برای خود کاری میکنند  حرفی میزنند وباد میبرد ودرجایی نیز ثبت نمیشود غیر از دفتر خودشان !
    شب گذشته  مطابق معمول که برای خوابیدن در انتظاریک قصه گو بودم آن پیرمردامد قبل از هر چیز ولادت با سعادت شهریار جوانرا تبریک گفت   وسپس گفت طرفدارن ایشان همه  باکلاس مرفه وبا همه فرق دارند  نه آن آت آشغالهای …..نزدیک بود گوشیر ا به بیرون پرتاب بکنم از یک طرف  برای مردم گریه میکنی اشک تمساح میریزی واز طرف دیگر میل داری یک دیکاتور ویک امپراطوری داشته باشی ازیکطرف میگویی من جمهور یخواهم از طرف دیگر  برای مردم تعیین تکلیف میکنی از کجا میخوری ؟ حالم بهم خورد  صقحه را بستم ورفتم به آهنگی قدیم که شادروان  حسین ملاح آنرا با هزار بدبختی …اینکه میگویم با هزار بدیختی حریف بانوی آواز خانم مرضیه نمیشد تا یک تکهرا درست بخواند وشعر ان گویا از شاعر سخن سالار بود  موزیک بی نهایت زیبا بود اما شعر همچنانکه گفته شده بود مارا بکام طوفان کشاند تا آب یکسره  از سر همه ما بگذرد  ….وگذشت هردو دراین کار دخیل بودند وهردو…. بعله  ! این آهنگ گویا  پنجاه سال پیش  ساخته شده بود ودست آخر  استاد ملاح چوب دستی را برزمین انداخت . به خانم آوازه خوان گفت : 
    خانم شما بروید لباس بشورید نه آواز بخوانید !اما آن خانم با ستاره به دنیا آمده بود . بهر روی قصه گویی نداشتم  تا بخواب روم خود برای خود آواز  خواندم ! حال کویدو 19 تا نزدیکترین  ما آمده  باید درانتظار امتحانات باشیم همکلاس نوه ام   بیمار بوده آیا او هم دچار شده ؟  بقول رندی خدا مارا به راه راست هدایت کند ! پایان 
    یکشنبه اول نوامبر 2020 میلادی /
  • مرگ ترادنبال می‌کند

     شنبه  

    ثریا ایرانمنش 

    هر کجا میروی  مرگ به دنبالت راه میاید  قبلا هم بود اما انرا  نمیدیدی حتی گاهی احساسش هم  نمیکردی اما امروز در کنارت راه می‌رود وبتو لبخند میزند

    چاره  نداری. باید این میهمان  ناگهانی را بپذیری  دیگر حوصله هیچکاری را نداری  اشپزخاته بهم ریخته مهم نیست  میخواهی مربا درست کنی حوصله نداری دیگر میل نداری دستمال  سفره  هایت  آهار زده واطو کشیده کنار بشقاب‌ها بگذاری غذایی سلف سرویس است  زندانی هستی مر گ هم میهمان توست بتو مینکرد  دلت برای دوستانت تنگ شده ناهار هر یکشنبه  دیگر تمام شد هریک به سوراخ خود خزیدند  هر روز خبری تازه  وهرروز بر تعداد رفتگان  اضافه. زمین دیگر جای رویش سبزه  هارا ندارد  دیگر گلی از هم از زمین نمیروید. همه گلهار قبلا کاغذی حالا  پلاستیک هستند  اربابان در کنج خلوت خود نشسته اند  وترمومتررا دردست دارند  مسابقه کی تمام می‌شود ؟. کشتن برده ها  تربیت برده داران  از او میپرسم به کدام گروه گرویدی که چنین  بالا رفتی. درجوابم می‌گوید چه فرقی دارد همه یکی هستند ظاهرا جدایند اما در خلوت دست‌ها بهم گره خورده. میکویم تو هم مهره آنها هستی.  چه فرقی می‌کند  خانه ام گرم  است  وخلوتم  راحت ،

    من به کنارم مینکرم مرگ دارد چای مرا مینوشد ،

    پایان 

  • ایراندخت

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا …

    من دفتر چه های زیادی را سیاه کرده ام مثلا خاطره نویسی اما متاسفانه نمیتوانم خط خودم را بخوانم ! تنها یکی را یافتم که بسیار قدیمی بود ودرآن خاطراتی را از زنی میگویم که  از روسیه سرازیر سر زمین ماشد مشاهدات اورا درطی راه نوشته ام کاری به خود او ندارم  تنها یک گفته او مرا رنج داد ومن متوجه شدم بادیگران فرق دارم ! وآن رنگ پوست مسی من بود همین / حال سالها گذشته شاگردان زیادی تربیت کرد منجمله همین سایه ! که شگرد او بود !اصالت  او ا زترکیه وشهر ازمیر همین شهری که امروز زیر زلزله ترکید میامد  اما راهی روسیه شده بود ! ودرانجا همسری داشت که مفقود شده بود! حال به سه فرزند خردسال ویکی هم درشکم ا زراه باکو وارد ایران میشد تا به مشهد برود ودر

     پرورشگاه آنجا تعلیم شاگردانرا بعهده بگیرد ! در زمان رضا شاه بود ونخست وزیری تیمورتاش .

    شاید دران زمان من هنوز به دنیا نیامده بودم چون هنگامیکه با خانواده  او  آشنا شدم تازه از دبیرستان بیرون آمده بودم یک بچه بی تجربه وبسیار خجالتی وبا همان بچه ای که درشکم بود حال مردی سی ساله شده بود اشنا شدم . بهر روی گفته های اورا درطی سفرش دراینجاا میاورم ………..

    هیچ دشمنی با او ندارم  ونداشتم او دشمن من بود .

    —————-

    –  هنگام مسافرت  سخت وطولانی از قفقاز  در باکو  بخاطر حامله بودنم سخت بیمار وبستری بودم  وپس از بهبودی  وبا کشتی که روی رودخانه ولگا  حرکت میکرد به طرف دریای خزر  میرفتیم .

    – میل داشتم درباکو مدتی بمانم اما دیگر حالم خوب شده  بود وعلتی برای ماندم  درآنجا نبود مجبور  بودیم هرچه زودترآن شهر را ترک کنیم همسرم درهمان شهر مفقود شده بود ! من قدرت راه رفتن نداشتم  تا تفلیس از طریق زمینی حرکت کنیم  وبمن توصیه کردند  مدتی در سواحل ایران بمانم ! .( دراینجا  توضحیی نمیدهد همسرش چه کاره بود وچرا ناگهان مفقود شد ! وچرا او با سه بچه خردسال   راهی سر زمینی شد که حتی زبانش را انمیدانست البته او به چند ربان رنده دنیا وارد بود / ترکی / فرانسه/ انگلیسی / المانی / وصد البته روسی  ).

    ==============

    -انحصار کشتیرانی  در دریای خزر در دست روسها بود  ودران زمان یک بیماری بسیار خطرناک مسری نیز شروع شده بود که مارا دررشت قرنطینه کردند  ورفت وامد کشیتها به ندرت صورت میگفت .-به گمانم نوعی تیفوید بود  من نگران فرزندانم وخودم بودم  وعجب آنکه اروپاییها باین بیماری دچار نمیشدند !!! میگفتند بخاطر تغذیه آنهاست ! 

    – غذا خوردن انها با بومیان خیلی فرق داشت  روسیه دور شهرهای نخجوان / جلفا / ایروان / نوار ایمنی گذاشته بود !!

    – تنها کشتی که بین باکو وایران  دررفت وامد بود  کشتی ( گراند دوک میشل ) ! نام داشت  این کشتی در جزیره ابشوران ؟! د رفاصله  پنج ساعتی  از باکو مارا به ساحل میرساند !…….( دراینجا به درستی نمیتوام خطوط را بخوانم )! 

    – آبشوران منظره ای بسیار غم انگیز داشت چون درانجا  حوزه های نفتی بسیاری  وجود دارد  !.

    -تنها  کشتی که درانجا بین آبشوران وباکو رفت وآمد میکرد یک کشتی تجارتی  بنام ” ولگا” بود 

    – در مشهد سر ( بابلسر ) عده ای ارامنه یک رودخانه را اجاره کرده بودند ! وماهیهایرا  صید کرده آنهارا دودی میکردند وبه روسیه میفرستادند ) خواننده عزیز باید بداند که من  تکه تکه مینویسم ! 

     (همین کاری را که الان چینی ها با خلیح فارس کرده اند )

    فقط میل دارم بدانید که روسیه همیشه ارباب ما بوده وهست وخواهد بود ونوکرانش چگونه درایران خدمت میکردند این داستان همچنان ادامه دارد . 

    بیچاره  ایراندخت ما چقدر تنهاست دلم بری تنهاییش میسوزد >

    شنبه 31 اکتبر 2020 میلادی ( شب هلووین ) !

  • زمانی سخت

    ثریا ،  ایرانمنش

     

    در هیچ زمانی اینهم سختی نکشیدیم من دوران جنگ جهانی را ندیدم تنها شنیده و خوانده ام  اما گمان نکنم تا این حد مردم در فشار ورنج بودندگمان کنم تا این حد امنیتی بودند    حال استان آندالوسیا بسته شد تا دو هفته  یعنی  تنها می‌توانم در ساعتی  معلوم  بروی سوپر   تند خرید را بکنی  زود برگردی درون لانه ات  همه جا  پلیسی هیچ زمانی انتخابات امریکا روی جهان سایه نیانداخته بود   حال همه چشمه ها به آنسو دوختهشده  ظاهرا واکسن این بیماری یا ویروس  هم چندان اثری نبخشیده حتی ‌واکس اتفلو انزا  که هرسال به همه تزریق می‌شد باعث مرک چند نفر شده است  چه برنامه ای برای دنیا چیده اید  همه باید تبدیل به حیوان شویم  وتنها در یک علفزار بچریم ؟ اطاق گرم بود ناگهان گویی که باد سرد از کنار من گذشت لرزشی تمام  وجودم را فرا گرفت  داشتم کامنتی  برای یک کسی میگذاشتم کامنت پاکد شدب 

     بوی گند ماهی سالمون خانه را فرا گرفته  ‌من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هیچ با  این یکی هم نمی‌شود نوشت کار خودش را می‌کند . هیچ بنشین ومیل  بافتنی را بردار به هیچ چیز فکر مکن ،

    ……هشتم آبانمان ۲۰۲۰ میلادی

  • ما ایرانیان

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین”  .اسپانیا…

    سینه صبح را گلوله شکافت  / باغ  لرزید  وآسمان  لرزید  / سرب داغی به سینه هاشان ریخت 

    نرم نرمک سکوت بر میگشت /  رفته ها ! آه بر نمیگشتند  / آن رها کرده  لانه های  امید /  دیگر ان دور وبر نمیگشتند 

    باغ  از نغمه وترانه  تهی است /  لانه متروک …آشیانه  تهی است …………فریدون مشیری ” شادروان “

    زمانی که سر بازان رومی  به زنان ودختران  کشورهای زیر  استعمار خود تجاوز میکردند تنها یکی از آنها ستاره شد وبه اسمان چسپید بقیه به درون دره ها ریخته شدند  -تنها  یک ستاره ابدی شد .

    امروز که زنان ودختران ما به اسارت میروند دیگر هیچکدام ستاره ای نمیشوند همه به دره ها فرو میریزند وخاک میشوند  تنها یکی به اسمان چسپید  ! وجدا کردنش هم بسیار سخت است .

    اروپاییان وامریکایی ها برای ایرانیان چندان ارزش والایی قائل نیستند ود رمورد  آنها هزاران  ضعف  وعیب میشمارند هر چند خودشان از این عیبها بری نیستند آنهارا بد قول / عهد شکن دروغگو مینامند با احتیاط با انها رفتار میکنند آنهارا به تقیه و راه ر وش آن شعر سعدی ” دروغ مصلحت آمیز به ازراست فتنه انگیز است ” محکوم میکنند  درحقیقت ایرانیان حتی مابین خود قول یکدیگر را نیز قبول ندارند  ودر آخر سر میگویند بین تمام سر زمین مسلمانان آنها کم ارزش ترین میباشند !  حال از این هم بدتر شده است 

    امروز من ر وی  یک مرداب دریک قایق شکسته نشسته ام  ودراین  فکر هستم که شاهنشاه ما ایا این طرز افکار خارجیانرا میدانست ؟ من خود یک ایرانی  زجر کشیده ازدست هموطنانم میباشم  فرار من برای همین بود نه از سر زمینم نه ازایمان آنها اما تحمل ریا ودروغگویان  ودزدی  پشت پاندازی را نداشتم . 

    آنهم  ازتمام قشر اجتماع توقع نداشتم . ثانیه ای رنگ عوض میکردند رو د رروی تو دروغ میگفتند  ساعتها روی  صندلی  مینشیم وا زغروب افتاب اینجا لذت میبرم اما این افتاب بوی سزمین مرا نمیدهد  وبه هنگامی که ماه طلوع میکند گویی پشت خودرا بمن کرده است . این روزها هیچ صدایی غیر از عبور یک اتومبیل دراین خیابان خالی بگوش نمیرسد اما میدانم درآنسوی زمین شور وشری بر پاست مرده ها وزنده ها باهم مخلوط شده اند  اندوه وتنهایی  برای آن دلهایی که رازی برای گفتن دارند  ودر آرزوی پیدا کردن یک همدل همزبان نشسته وزنده اند  درد جانکاهی است . زمانی که مشغو.ل کاری باشم جای خالی آن بی همزبانی پر میشود نوشتن برای من یک همدلی وهمزبانی است  من نمیتوانم بستر  گلها ی سرخ را از یاد ببرم ونمیتوانم بوی گل لاله عباسی را فراموش کنم امروز همه چیز بوی گند ضد عفونی وبوی مرگ میدهد بناهای قدیمی  فروریخته کوچه های کهنه وبوی خیابانهای کم نور ودست آخر زندانی بودن  وساعتی زندگی کردن   رنج آور است .ما تنها ملتی هستیم که نزدیکی صمیمانه ای ونزدیکی بهمرا هی  را نداریم اگرچه قوم وخویش وهم خون باشیم.همه تنها پرواز میکنیم ساعتی رنگمان عوض میشود دقیقه ای احساساتمان تبدیل به دوستی شدید یا دشمنی میشود . انقلابی بوجود آمد  اما ویرانی ببار آورد وآن ستاره رفت به اسمان مجلات سنجاق شد .

     آه که دیگر  دراین گسیخته باغ  / شور افسونگری بهاران نیست  / آه –  دیگر دراین گداخته  دشت ./

     نغمه شاد کشتکاران نیست .پر خونین  به شاخساران هست /  بررنگین به شاخساران نیست . پایان 

    ثریا ایانمنش / 30 اکتبر 200 میلادی !

  • امام زمان

     در این فکر بودم  شاید اگر  نوادگا ن حاج سید علی محمد خان باب در کسوت اما م زمان  ناگهان ظهور کنند شاید این کشت وکشتا رکمتر شود وشاید اینهمه زبان بی ادبی ولاطلات وفحاشی  هم جای خودرا به کمی ادب بدهد .  

    خر دجال (آمد طبق روایتها )!!!

    به گمانم چیزی نمانده آن پیرمرد که با آبی که ازدهانش راه افتاده بود  تولد آن حضرت وپسرشان را تبریک گفت به گمانم بوی کباب را شنیده است البته سابقه پیدایش  این پیامبر تازه  برای همه ما روشن است ونسبشان هم گویا به امام حسن میرسد!  شیراز هم پایتخت میشود از همین حاالا  زمزمه جابجایی پایخت بگوش میرسد وآن قومی را که بر سرمردم سوار کرده اند تاحد مرگ میکشند تاجاییکه تازانو خون برسد وسر انجام ایشان  که البته نه نواده ایشان ازراه خواهند رسیدهر چه باشد ملت ایران مسلمان است دیگر نمیتواند برگردد به تاریخ خود هرچه فریاد کوروش وداریوش واردشیر یزند سر انجام راهش به قدس ختم  میشود !مگرمصر توانست برگردد به تاریخ خود. امروز از یک مصری بپرسی قبل از اسلام  چه دینی داشتی به درستی نمیتواند جوابی ابدهد ویا شاید کتاب سینوحه را به شهادت بگیرد وبگوید مثلا آله آخرین فرعون ما !

    میل ندارم تاریخ نگاری کنم همه بخوبی میدانند که ایشان چگونه ناگهان ظاهر شدند ودرکجا درس خواندند مردم هم عادت خواهند کرد  وـآن ارمگاه  هم برای کسان دیگری است درحال حاضر شیراز  وشیراز یها  بهتر ا زبقیه زندگی میکنند ودر خارج نیز از زندگی بهتری برخوردارند  وبقول خودشان مبارزه میکنند  درهمین سرز مین متجاو ز از دویست وپنجا ه خانواده و سیصد هزار نفر  بهایی موجود است که ابدا به کلیسا نمیروند  امروز هم بخاطر کورنا کلیساها بسته شده اند .

    به هنگام ظهور ایشان اولین گروهی که  به آنهاپیوند خوردند  شهرهای شمال وبخصوص مازندران بود ایشان جناب محمد علی کلام وگفتار شیرینی داشتند وبعضی از نوشتهجاترا نیز به زبان عربی نوشته اند وکتاب الواح  مقدس بجای قران خواهد نشست . خدا کند هرچه میشود زودتر تا این کشت وکشتار واین زندانی شدن ما تمام شود خسته شدیم خسته .من دوستان  بهایی زیادی داشتم همه مهربان وخوب روش انها این بود که باهمه مهربان باشند .

    د رکتابهای ما ضد ونقیض زیا دبه چشم میخورد مثلا نوروز را ر وز جانشینی علی  مینامند نه روزی که جمشید پادشاه ایران تاج گذاری کرد و آن روز ر ا نوروز نام نهاد . بهر روی اشی درون دیگ برای ما میجوشد همه چیز درون آن یافت میشود وایکاش ……ایکاش  دردنیا تنها یک دین بود وان انسانیت کامل وحسن سلوک ….متاسفم  برای همه چیز متاسفم.

    متاسفم دیگر فکر —  آنجا را نیز نخواهم کرد . تمام 

    ثریا / 29 اکتبر 2020 میلادی

  • دو خط موازی 2

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا-

    —————————————

    ای بخاری را تو جان پنداشته  /  حبه زر را تو کان پنداشته 

    ای فرو رفته چو قارون درزمین  /  وی زمین را  آسمان پنداشته 

    ای بدیده  لعبتان دیورا  .  لعبتان را مردمان پنداشته ……….شمس تبریزی 

    روی همان دو خط موازی  راه میروم اگر  بین دو خط موازی دو 

     خط دیگر رسم کنم عشق ونفرت است که باز  آنهارا کنار هم میگذارم میشوند ریل یک قطاری که مرا بسوی یک سرنوشت نا معلوم میبرد .

    راست بود من یک بخار  دل را یک جان شیرین پنداشتم ودیگر از این خطا ها نخواهم کرد  اگر آن گذشته ننگین دست از س من بردارد من خوشحالتر میتوانم  عشقهایم را ببینم وسعاد ت را لمس کنم  هرچیزی که مرا بیادگذشته میانداخت دور ریختم به قیمت ان نگاه نکردم یا شکستم یا بخشیدم  مهم نبود مهم این بود که جهره منفور آن شیطانرا درجلوی چشمانم مجسم نسازد ……

    حال روی آن دوخط ایستاده ام مهربانی واز خود گذشتگی فرزندانم که بیدریغ است ودل شکسته خود که دیگر ترمیم نا پذیر میباشد .

    اکنون دوباره تاریخ این زمان تکرار شده است  ودرمیان ازدحام مردم  دریک کوچه بارانی  از خود میپرسم ایا دوباره ما باران زندگی را خواهیم دید؟  دلم برای یک خیابان تنگ شده   دلم برای صدای یک شاعر  ویک خواننده کوچه باغی  ویا یک خواننده مردمی ویا یک نمایش  همه چیزها را ازما گرفتند ومارا زندانی کردند وهر  پانزده روز یکبار این زندان تمدید میشود  زندانی که دیوارهایش به وسعت اسمان است تنها اسمانرا میتوان دید وخیابانهای خالی را وانبوه  آشغالهایی بسته بندی شده بعنوان غذای روزانه مانند یک حیو.ان جلویمان ریخته اند .

    چرا دراین زمان ؟  نمیشد صبر میکردید تا من زندگیم را تمام کنم ؟  هنوز چیز تازه را نفهمیده بودم تازه لیوانی اب خنک درمیان دستهایم بود که ناگهان همه چیز بهم ریخت این چه بازی ننگینی است که با ما میکنید ؟ .

    ما دیگربا هم اشنا   نخواهیم شد حتی چهره های ادمیانرا از یاد خواهیم برد  ناگهان غولهایی با قمه وشمشیر بما حمله میکنند مردان خونخوار شده اند چه موادی درون مغز آنها بکار گذاردید که مردی در طول زایمان زنش جفت بچه اش را بلعید آنقدر گرسنه بود ؟  ما دیگر همه بیگانه هایی هستیم که بی اراده دور خود میچرخیم همان بچه های ” تله تابیز”  ساعتی برای هوا خوری  وساعتی برای نفس کشیدن وسپس برگشتن به لانه ها 

    من دیگر نام کسی را  را نمیدانم  حتی آن نامی که روزی برایم مقدس بود حال دراین ازدحام دحشتناک ودرجدال اقتصاد بزرگ جهانی   وخرید وفروش جوارح بدن انسانها ودرمیان جنگل آدمخواران ! نه این زندگی نیست نامش هر چه باشد زندگی نیست .

    امروز در گوش ما هزاران سوره  آذین بسته است دیکر هیچ سوره ای کارساز نیست دل خودرا به چاپلوسی های ایننه خوش کرده ایم .پایان 

     یا ایرانمنش  29 اکتبر 2020 میلادی . 

  • صبح چهارشنبه

     درودی دیگر !

    نه ! بیهوده با این لپ تاپ  عصبی شدم واورا ازخودم دور ساختم  وگفتم که نو آمد ببازرا کهنه میشه دل آزار بیچاره تازه هنوز یکسالش هم نشده !و برگشتم با احترامات فائقه ا زاو پوزش خواستم دیدم که بیشتر با من مهربان است تا آی پد مامانی درون جلد .

    با او  تنها میخوانم / موزیک گوش میدهم وببازی کاناستا ادامه میدهم تا بحال که برنده بودم !

    با این یکی با موش مشگل دارم !!!! موش بازیگوشی است هروقت دلش بخواهد گم میشود ویا اگر دستم روی صفحه جابجا شود آنچه نوشتم پاک میشود بعلاوه  میل دارد خودش بنویسد !هرچه دل خودش میخواهد مینویسد !!! صد بار باید برگردم وبگویم نه میم میم است وسیم سیم !!!!!حروف را دوبار تکرار میکنند  وگاهی ابدا یادش میرود حرفی را بنویسد !  بهر روی امروز که داشتم کمی جا ابچایی انجام میدادم دیدم همه چیز ما باید طبق سلیقه دیگران باشد ! تنها دردو اطاق پریزتلفن هست  وتنها یکی دو پریز برق  حال باید چند چراغ رومیز / بخاری برقی/ تلفن  خلاصه همه چیز را  باهم درون هم بپیچیم و اوکی !!!! زندگی د ربندگی  همین است حتی نمیگذارند بنده خودت واحساسات خودت باشی .

    از پنجره به خیابان خالی مینگرم خیابانی که تنها گاهی یکی دوماشین عبور میکنند اما انصافا هوا تمیز شده است ! حال اگر جرمی درهوا هست انرا نمیدانم اما آسمان صاف وابی اسمان وستاره ها دیده میشوند  ما زندانیان درپشت شیشه های بسته شهررا تماشا میکنیم وبزرگان دراتومبیلها ی  بزرگ با شیشه سیاه از خیابانها عبور میکنند تا به میهمانیها بزرگ برسند ویا در اجتماعات مربوط به انتخابات شرکت کنند .

    شاید تنها کسی باشم که انتخابات امریکا برایم کوچکترین ارزشی ندارد   وبه طورکلی  کار دنیا برایم  بی معنی وبی اثر وبی ارزش است برایم دیگر مهم  نیست چه کسی حاکم میشود زمانیکه تو مبیینی  چگونه بتو خیانت میشود به احساسات  ملی ومیهنی تو به احساسات درونیت دیگر همه چیز را رها میکنی  ومبینی که دنیا جای خود فروشان است خود فروشانی که با سوار شدن بر شانه دیگران پوله هاررا جمع میکنند تا بمصرف -آنکار- برسانند وهمه میدانیم ـآنکار- چیست   بیهوده نبود ازر وز اول از آن زن بیزار شدم حتی زمانیکه به زور  دردستگاهی که کار میکر دم مارا به کاخ بردند تا میلاد باسعادت ایشانرا تبریک بگوییم من دردورترین نقطه باغ ایستاده بودم وبه زورعکس گرفتم یک قلم دراز سیاه با موهای سیاه وصدایی ازته چاه بیرون میامد خوب قبل از پوشیدن چارقد مروارید دوزی بود …….دیگر بس است خودم زجر میکشم بگذار دیگران بوی گند لباس او را به مشام بکشند وافتخار کنند .  داستانرا دراینجا خاتمه میدهم . تا بعد ………ثریا / اسپانیا  / 28/10/2020 میلادی 

  • سلامی دوباره

    ثریا  ایرانمنش .  لب پرچین . اسپانیا

    ا 

    این نوشتار را با قطعه ای. از اشعار کتاب  ،صبح دروغین، زنده نام نادر نادر پور شروع می‌کنم  

    تا هم یادی از اوکرده باشم هم افتخار  کار جدید را روی ای پد  داشته باشم  او استاد بزرگی بود شاعری به تمتم معنا متعهد به ادبیات فارسی وافتخار بزرگ ما بود اما متاسفانه امثال این انسان‌ها. در میام ما بسیار اندکند  او دلخوشی چندانی به بریز و بپاش دربار گذشته نداشت وشوروش سال پنجاه وهفت را نیز یک صبح دروغین خواند .نام ویادش گرامی باد .

    اینجا پرندگان سحر در من 

    میلگذشتن از سر عالم  را  ، بیدار  می‌کنند

    اما . ناگهان دیوارها. اسارت پنهانی مرا آشکار میکنند

    اینجا ، مرا چگونه خواهی یافت .

    من از میان مردم بیگانه  کسی را باغیرت از خویش نمبینم 

    ……….

    این درست زندگی وساختار روح من است  روح من با او خیلی نزدیک بود امروز در میان عالم تنهاترینم  با آنکه در بوستانی سر سبز میان بچه ها هستم باز تنها ترینم آنها سخن عشق را به درستی نمیتوانند تعبیر کنند گفته های من بگوش آنها مانند قلو سنگهای کوهستن سر زمینم، سنگین است. من دریک رودخانه بر خلاف جهت آب شنا می‌کنم. هر بار آب طغیانش بیشتر می‌شود ‌نبرد من با رودخانه زندگی سخت تر تا به دماغه برسم بجایی که دیگر آبی نیست 

    فوران کف با شدت بیرون میزند. آنجا دیگر نبرد اصلی شروع می‌شود یا ببر ویا بمیر  من مانند سایر زنان نیستم گویا قرار بود مردی قوی زاده شوم روی خشت عوضی افتادم با سرنوشتی عوضی تر. ‌تا امروز کار من مبارزه بوده است جنگیدن 

    آن با پلید ها  چرا که بر دامنم چسپیده بودند. جنگ با دروغ ‌ریا کاری ها جدال با دزدها ‌سر انجام فاحشه ها م نرخ دار  که به عقد جناب سرهنگ در آمدند .

    تو خواننده عزیز ومهربان من و در این صفحات مرا در آیینه خواهی دید  خوشبو ترین عطرهای جهان دربرابر یک مداد برایم بی ارزش است  خدا میدانداز داشتن ای صفحه که هدیه پسرم بود چقدر خوشحال شدم ‌دیگر مجبور نیستم آن نره خر قبلی را اینسو وانسو بکشم .

    من در کنار مردمی بودم که همه در چهار چوب سود وزیان خود کار می‌کردند ‌می‌کنند  برای من راستی مهم بود  من همه را در اینه ذهن  خود ارز یابی می‌کرد  مردمان هزار چهره من تنها یک صورت داشتم   یا

    زندگی امروز من در اینجا از پنجره بستهر فرا تر نمیرود ودر این دیار دری از سوی مهربانی که نامش هموطن باشد به روی من باز نمی‌شود همه از هم میترسند  وهمه از یکدیگر فرار می‌کنند  ودر نیای مجازی عاشق یکدیگرند  دراینجا صبح از نشان من شروع میشود

    ثریا ایرانمنش  بیست وهشتم اکتبر دوهزارو بیست 

  • اولین نوشتار

    ثریا ایرانمنش.  

    لب پرچین  

     بزایش نوشتم  که یکصد سال از تولد مردی میگذرد که تاج بر سر تو گذاشت تورا شهره افاق  کرد به همراه بهترین جراحان عالم هیکل وصورت راساختی   آیا روا نبود در سالروز تولد او یک پیامی بفرستی  به همراه شازده پسر ،،،،واما بیفایده است درایران لباسهایش را درون ویترین گذاشته آن

    هر هفته  سربازی برا ی نگهبانی آنها به کاخ نیاوران می‌رود  دراین حال  روزی نامه های آن جماعت نوشتند  ماشینقراضه شاه به فروش رفت ،

    پس نباید تعجب کرد  که چرا ‌چگونه اینهمه سال  اینها سد راه دیگران بودند خودی هستن ،

     از بطن علامه ها افتاده‌اند 

    زیاده عرضی نیست

    پایان