Category: General

  • تنهایی قو

     دلنوشته یک روز دوشنبه 

    ثریا ایرانمشن ” لب پرچین ” اسپانیا 

    صدای ناقوس کلیسا از دوردستها بلند است  مومنین را به نماز میخواند  .

    میدانم که هیچ  ناقوسی برای من به صدا درئخواهد آمد 

     اینده  دریک حجاب تاریک  درون یک پرده سیاه و پر اسرار نشسته است .

    دخترم برای دیدار پدر ش به گورستان رفته این دومین بار است که در اینهمه میرود وبرایش گل میبرد وخاک وخاشاک را از روی سننگ او پاک میکند نام وفامیل او نیز پاک شده است .

    باید از نو شت خیال دارد با رنگ طلایی آنرا پرکند ؟! 

    شانس چیز  خوبی است او با شانس به دنیا آمد وبا شانس زندگی کد وراحت هم مرد بی آتکه کسی از او بازخواست گناهان بیشمارش را بکند . 

    من ماندم ! همانند یک کیسه بوکس  و هرروز مشتی بر پیکرم کوبیده میشود  تنها به دنیا آمدم تنها زیستم وتنها زندگی میکنم وتنها  هم خواهم مرد .  زمین دیگر چیزی برای من ندارد درد دوری از وطن نیر فرو نشست  من مینویسم بی آنکه دژخیمان بدانند ویا بخوانند  اوایی که از سینه من برمیخیزد قطره اشکی است که بصورت کلمه روی این صفحه مینشیند .

    دیگر حتی اندیشه ای  در سر نمی پرورانم  مغزم را بکلی پاک کرده ام از دیروزها وفرداها  –  شاید بجای زندگی کردن درمنجلاب گذشته بهتر باشد که به حال بیاندیشم   ؟ مگر نه آنکه میگویندخدا مهربان است ؟! حال درانتظا ر مهربانی  او نشسته ام .

    من هرشب جنگ را بخواب میبینم  جنگی که نمیدانم درکجا اتفاق میافتد تنها کشته هارا  میبینم .

    راههای دشواری را طی کرده ام دیگر قدرت راه رفتن ندارم حوصله هم ندارم  با اینهمه اگر سرنوشت من این است  باید تسلیم باشم .

    به کدام عشق بیاندیشم وکدام عاطفه وکدام دوست ؟   خیلی میل دارم یک روز از آرزوهایم بنویسم  چه زیبا و چه زشت آرزو – آرزوست 

    سرنوشت یا نقدیر لال  .و کور است است و نمیتواند بگوید که چه اینده ای خواهم داشت ..

    دیگر کمتر به یک هدف مشترک میاندیشم هدفی نیست  کسی نیست که مشترک باشد در زندان تنهایی خویش با دیوارها سخت گفتن وبچه هارااز ازدوردست دیدن ویا اصلا ندیدن !!!

    همه گله وار بسوی چرا گاههای خود روانند ومن تماشاچی  از خود میپر سم چه موقع سیرخواهند شد 

    بقیه “

    الان ساعت چهار صبج است  نمیدانم چرا بیدار شدم ؟ قهوه درست کردم با چند تکه بیسکویت  بفکر ان مرد که درگورستان است راحت ارمیده چند تکه استخو.ان درون  یک جعبه پلاستیکی میان دیوار  با همسایه هایش اگر پیر زن باشند سر دردامنشان میگذارد وگریه میکند اگر جوان باشند میگوید برویم گیلاسی بزنیم واگر میانه سال باشند تخته نرد بازی میکند  راحت است نه غسلی نه کفنی !حال هر روز دخترش میرود نا اشکهایش را پاک کند .

    من بیدارم همیشه بیدار  وبه این میاندیشم که سرانجام به کجا خواهم رفت ؟ ……..

    هنوز جدال بر سر آن  مرد بزرگ ادامه دارد یکی میگوید توده ایست دیگری میگوید امامی است سومی  میگوید مارکسیست بوده  ….. هر چه بوده خوب  زیسته وزندگیرا خوب  دریافته وکارهای مثبتی نیز انجام داده است .

    ما چه کردیم ؟  تنها حرف زدیم گنده گویی کردیم  و توالتها را پر وانباشته ا زکثافت کردیم  نامش را گذاشتیم زندگی – بین آشپزخانه واطاق خواب وتوالت .ودیگر  هیچ 

    پایان 

    ثریا / اسپانیا / 12 اکتبر 1010 میلادی .

     

  • زمان بی تاریخ

     

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا .

    هرزمانی ملتی به یک قهرمان احتیاج دارد  اما یک ملت یکپارچه  وراستین نه چند پارچه و همه دچار آشفتگیهای روحی .رستم زمانه ما دیر زمانی است که درلابلای اوراق پوشیده کتب جهالت گم شده است  رستمی ساختیم ویا ساخته شد  میل داشتیم به او یک  چهره  اسطوره ای بدهیم که نشد ونگذاشتند با هزاران تمهید ریا ودروغ وتهمت  واین از خصوصیات   ماایرانیان است  اگر بر گ بر گ کتاب حافظ را ورق بزنید وبا دقت کامل آنرا بخوانید خواهید دیدکه فریاد اوازدست چه کسانی به اسمان رفته ویا فردوسی درآخرین روزهای  عمرش با فقر وتنگدستی زیر غضب محمود افغان از دنیا رفت /

    میرویم به سراغ حکمت عرفانی  انهم باز بادروغها  همراه است وبیشتر تضاد منافع در کار است .

    حال ” اور” ساختیم .

    اوهمه شاعران قرن ششم  را خوب میشناخت گویی با انها زیسته بودبهرروی موجودی بود بی نظیر.

    جسد اوا صبح زود از بیمارستان میدزدند ومیخواستند  پنهان دفن کنند که خانواده اش به کمک او رسیدند وبا کمی احترامات شایسته در کنار بایسته ها وهجوم  عوامل  حکومتی اورا ازدست وحوش نجات دادند وبه خانه ابدیش سپردند  به همان   ارمگاه ابدیش که آرزویش بود / .حال بیا وپیدا کن سبزی فروش را یکی درامریکا افاضه میکند دیگری درایران چرا که نتوانستند ماننداو بدرخشند ” او نگذاشت ” !!! خیر جذب فیلمهای فارسی  آواز خوانان  بجای  ارتیستها ومجالس عیش وعشرت  منقل ومواد  جذب کاباره ها شدند وویسکی ودکا درون کاسه .

    حال ما باید به تعریف  این تنها ماندگارمان بپردازیم  وعباراتی را بکار بریم که شایسته اوست .متاسفانه  تنها نمیتوان دست به این کار سترگ زد دشمنان بسیارند ودوستان دستهایشان کوتاه . او آرام خوابیده واز جهنم این زمانه رهایی یافت .

    از دومین نیمه قرن نوزدهم  تا امروز  که  به سالهای اولیه قرن بیست ویکم رسیده ایم  تجارب گوناگونی  را آموخته ایم  متاسفانه دراین قرن  سر زمین ما به زیر  خاک قرن چهارم  برگشت خورد  وملتی درمیان خاک دست وپا میزنند تا سر  از آن چاه بیرون اورده نفسی تازه کنند اما جوابش گلوله است وخاموشی ابدی .دیگر از آن بام مه آلوده  سر زمین من  هیچ آینده ای هویدا نیست سر زمین عجوج ماجوج ها خواهد شد  ومن از گوشه این ایوان  کوچک به ساحل دریای بیگانه مینگرم  چیزی هویدا نیست نه قایقی ونه یک کشتی شکسته که مارا به خانه برگرداند وشاید بتوانیم دوباره خشت وگلی را اماده ساخته جانوران رابیرون رانده وا زنو خانه ای بسازیم  وبا ز در انتظا رمرغ شب بنشینیم تا برایما ن آوازی بخواند  ومن در لابلای اوراق کتابم به عشق های مجازیم بیاندیشم  وبخندم .

    خیر ………. هر چه هست منافع  است وبس . 

     در ین زندان ابدی  بدون دیوار جوانیم را درزیر نور چراغ پنهان کردم وپرده هاراکشیدم تا روشنایی روزچهره مرا به جهانیان نشان ندهد  باغ کودکی قدیم ما ویران شد واز ما نیز خیلی دور است . دور درانتظار قطار لکنتویی هستیم که لق لق کنان جنازه هارا میکشد وبا خودش بسوی ابدیت میبرد 

    در پس شیشه باران زده  خاطره های من :

    حلقه آتش سوزانی است  که – 

    شبی کودک همسایه 

    درجلو خانه وسرای من 

    زیر آن کهنه چنار افروخت 

    رقص در همهمه شعله  تولد یافت 

    عقربی از واهمه مردن بی هنگام 

     آن قدر  بی خبر  ا زخویش = میان عطش  آتش  رفت و باز آمد

    ولغزید وفرو افتاد وسر انجانم دم انباشته  از زهر خودرا 

    بر وجودش فرود آورد 

    وزجهان چشم طمع بردوخت  

    لاشه اش نیز دران دایره سرخ  درخشان سوخت ………”نادر نادرپور” از دفتر زمین وزمان 

     .پایان 

    ثریا ایرانمش . 12/10/2020 برابر با 21 مهرماه 1399 خورشیدی !اسپانیا

  • باورهای گمشده

    ” لب پرچین ” اسپانیا

    ثریا ایرانمنش 

    ترا من زهر شیرین بخوانم ای عشق

    که نامی خوشتر از اینت ند انم 

     وگر – هر لحظه – رنگی تازه گیری 

    بغیر از زهر شیرینت نخوانم 

    سیاست  و سیاست پیشه گی  همه مقضیات زندگی مارا زیر پرده خود گرفت /

    نمیدانم از چه ساعتی بیدارم وچرا نخوابیدم شاید بیشتر از یکساعت و نتوانستم بخوابم  حال درپی این چون وچراها هستم  ودرپی هر سئوال بی جواب  دیگر حتی بفکر آن نیستم که درچه زمانی زیسته ام ودرچه زمانی زندگی میکنم   دیگر بفکر بهره گیری از لذات زندگی نیستم  ودیگر هیج آرزویی دردلم نیست  ماندن – افتخار افریدن- ورفتن همه یک لحظه است نه بیشتر هنز مندان نیز دراین ضرورت سیاسی وتاریخی محبوسند وآرمانهایشان شاید  در درونشان خفته وسر انجام خفه شود .

    هر چه بود تمام شد  وهمه چیز به پایان  رسید  خورشید دوباره دراسمان درخشید ومهتاب نیز خودرانمایان ساخت شب به روز رسید  اماشب ما پایان نیافت وهمچنان درتاریکی ها راه میرویم .

    در دنیای مجازی – عشقهای مجازی  – دوستان مجاز ی ودلسوزی های مجازی  سپس میبینی که چقدر تنها مانده ای .

    گاهی ممکن است  حادثه ایرا بزرگ کنم وبخیال خود هیجانی در دلم تولید میشود اما ناگهان گویی کاسه ای از اب یخ بر سرم فرو میریزد که بیدار شو . نوبت تو گذشت دنیای تو تمام شد ئیگر کسی باقی نمانده تا حرف دل ترا بشنود ویا ترا بشناسد .امروز همه با کلمات بازی میکنند  کلماترا مانند مهره های تخته نرد روی تخته میریزند اسطوره جاودانی !  جاودانگی  وسپس فراموش میکنند که چه گفته اند  بر میگردند به همان سوراخ فراخ ودهان گشاد .

    آنچه مسلم است او  کلماترا خوب میشناخت شعررا  نیز خوب میشناخت  موسیقی را نیز خوب میشناخت همین کافی بود تا او بتواند ویرانه ای را ابادسازد . اهل می وباده ومحفل هم نبود  درهیج نمایشی شرکت نیمکرد مگر آتکه پرده دار خود او باشد .

    حال کاسه لجن به دستتا ن راه افتاده اند یکی را مانند او ساختند  اشعار اورا خواند با ارکستر بزرگ نیز خواند اما اونشد یک کاریکاتور بود وبس وتمام شد حبابی روی اب  آمد ورفت .

    او برای ما زیادی بود همچانکه شاه هم برای ما زیادی بود ملتی که نشسته وتوصیه میکند که نماز مسلم ابن  عقیل را بخوانید وچهل جمعه غسل کنید نا صاحبخانه شوید  هیچگاه نمینواند بدانند که ” عشق را بی خویش بردی درحرم  / عقل را بیگانه کردی عاقبت ” نه محال است معنای این کلماترا بداند نسلی بوچود  آمده با تکنو لوژی وترجمه های بی معنای زبان فارسی که بعنوان کلید  اربتاط بین دو دنیای متضاد میل دارد همه قفلهارا باز کند ! 

    امروز بازتاب اشعار قدما  رنگش کم رنگتر شده  تنها درمواقع ضرورتها نامی  از انها برده میشود .

    امروز اگر از کسی بپرسی مثلا ” تهمتن”  چه کسی بوده است خیلی که زور برند خواهد گفت رستم! 

     درحالیکه سیما ی گنک تهمتن  یا قطب الدین  تهمتن ( پادشاه جزیره  هرمز)  بوده که بارها آنرا درچهره رستم نقش بسته اند .

    نه !بیهوده فریاد میزنم صدای خودم را تنها خودم میشنوم در یک دالان بلند وتاریک وبیهوده  میل دارم اشتباهات دیگران را تصحیح کنم من معلم نیستم آنکه سخن ور راستین است تا ابد میماند وانکه به زور جلوه ریش وپشم  وچند شعر ابکی  مدح ثنا آمده به زودی میمیرد  محال است جاودانه شود . فریب دادن مردم کاری بس غیر مردمی وگناه است گناهی نابشخودنی .

    گاهی من ترجمه اشعار خارجی را میخوانم نمیتوانم نام آنهارا شعر بگذارم متنی زیبا  نه بیشتر نمیدانم شاید ما هنوزدرگیر قافیه وافعال فعلن فاعلن گیرکرده ایم  اشعار فروغ را که  میخواندم بنظرم یک انشای زیبا بود که از دل اجتماع برخاسته است  نه وزنی درمیان بود ونه قافیه ای  نثری بود شیوا وزیبا .

    حال دیگر امروز همه چیز به پایان رسید  شعرای ما یا رفته اند ویا پیر وکم حافظه شده اند موسیقی دانان ما نیز آنهاییکه سرشان به تنشان می ارزید  درانزوا دنیارا وداع گفتند عده ای محفل نشین ومنقلل نشین چند صباحی رقصی درمیانه  داشتند  ودستی بر آتش زدند ورفتند  نامی هم ازانها نیست. اما این یکی بسیار  میدانست  آنقدر دانست  تا درکنار فردوسی جای گرفت .

    دیگر نه چیزی را باور میکنم ونه دل میبندم همان نشخوارها کافی است که سر دل مرا بگیرد وگاهی آنهارا بالا بیاورم .

    شاه ترکان سخن مدعیان میشنود / شرمی از مظلمه خون سیاووش باد 

    شاه ترکان چو  پسندید به چاهم اند اخت  / دستگیر ار نشود  لطف تهمتن  چه کنم ؟

    پایان 

    تاروزهای دیگر / ثریا / اسپانیا  11 /10/ 2020 میلادی  و20 مهرماه 1399 خورشیدی

     

  • خانه جدید

     ثریا ایرانمنش “لب پرچین” اسپانیا

    بیداد !

    یاری اندر کس نمی بینم  یاران را چه شد 

    دوستی کی آخر  امد دوستداران راچه شد 

    آب حیوان تیره گون گشت خضر فرخی پی کجاست 

    خون چکید از شاخ گل با دبهاران را چه شد 

    کس نمیگوید  که یاری  داشت حق دوستی 

    حق شناسان را چه افتاد یاران راچه شد..

    شهر یاران بود  وخاک مهربانان  این دیا ر

    مهر بانی کی  سرآ مد  شهر یاران را چه شد 

    بیاد اولین آلبوم تو بعد آن شورش وحشتناک  که چه غوغا افکند  البوم کم کم نایاب شد وگم شد ! 

    امیددارم که امشب درخانه  تازه ات آسوده بخوابی  دشمنانت هنوز نگران وبیدارند ودر اطراف تو میگردند مبادا دوباره برخیزی و بمیان ما برگردی .

    یک قشون / یک ارتش  مجهز به تمام مواد آتش زا ترا احاطه کردند که مبادا  کسی بتو نزدیک شود و درسوگ توبگرید  .

    آسوده بخواب  تو نه کوروشی ومن نه شاه شاهان  ایکاش آن ماجرا هیچگاه اتفاق  نیفتاده بود تا شاید امروز سر نوشت ما بدینگونه که رقم خورده نبود  .

     دخترت با سروه باران ترا روانه جاده ساخت وپسر نازنیت همه رنجها روی شانه اش  تنها اشک میریخت ونمیتوانست بگوید که ما حتی اجازه نداریم بر سر تربت پدر نماز بگذاریم  .آن روزها خورده گیران بیسواد شهر یارانرا شهریاران میخواندند وبتو ایراد داشتند که تو از شهر یار نامبرده ای  توبرای این ملت کم شعور وبیسواد که برابن مسلم ابن عقیل یک دزد روزی چهارده بار نماز میگذارد  این ابیات گرانبهارا بیان داشتی . .ارکستر چه شوری بپا میکرد گویی اغتشاش وفریاد  ونجوا د رمیان سازها بما میفهماند که  دیگر روی شهر یارانرا نخواهیم دید.

    هرچه بود تمام شد گمان نکم اجازه دهندهفته وچله وختم برای تو بگیرند مساجدرا بستند تا ختمی صورت نگیرد بعنوان بیماری قرن که انهم یک فریب بزرگ بود !  روانت شاد  ما همیشه بیاد تو هستیم وآوای تو بهترین سرود ولالای ماست شب گذشته با یبداد تو خوابیدم  امشب حتما زیر باران خواهم خوابید /

    صد هزاران گل شگفت وبانگ مرغی برنخاست 

    عندلیبان را چه پیش امد هزاران را چه شد . 

    پایان 

    نوشته امروز شنبه 10/10 2020 میلادی  اسپانیا .

    ثریا / اسپانیا  

  • پرواز عقاب

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا

    ———————————-

    ای دل سر  مست کجا میروی 

    بزم تو کو ؟ باده کجا میخوری

    چونکه ترا در دو جهان جای نیست 

    هر نفسی رخت کجا میبری

    نقد ترا بردم من پیس عقل 

    گفتم قیمت کنش از گوهری 

    گفت چه دانم ببریش پیش عشق 

    عشق بود نقش ترا مشتری …….شمس تبریزی 

    از بن کوچه پر هیاهوی  وخیابان لبریز از مردم عاشق  دانستم که بسوی آسمانها پر کشیدی. تیره پشتم داغ شد  با  گامهای عمودی راه میرفتم تو نیز از عمودی به افقی  افتادی ومن این معجزه شوم را شب پیش ار درگاه باریتعالی خواستم بودم ” شفای عاجل ” نا بیشتر زجر نکشد .

    تازه تولدت را جشن گرفته بودیم  عمر نخست تو نبود   تو دراندیشه ها پنهان شده وجای داشتی کلماترا یکی دردهان ما گذاشتی  حال اگر بر پرده داران شب این امر نهان است واشکا رنیست گناه از بیهوشی آنهاست .

    تصویر عمر دوم تو چندان  دوام نیاورد  وحال برای ما تنها یک تصور بزرگ ویک تصویر ابدی درسینه ما شدی .

    چه بهتر .

    جای تو دراین دنیای کوچک کاغذی با رنگهای  گوناگون نبود  تو همان نقش شاعری را داشتی که امروز زیر پایش بخاک خواهی رفت .

    متاسفم عده ای  رفتن ترا بهانه ودستک قرارداده واز فرصت اسفتاده کرده برای دیگری جان میفشانند .

    حال ما سوختگان که مسجد ومیخانه برایمان یکی است  سالهای سوخته   را نیز باآن مخلوط میکنیم وچه دودی  بر میخزد  مانند همان دودی که شب گذشته از شمع روشن برخاست همه خانه را اشباح کرده بود وتو مانند یک ستاره ناگهان درخشیدی ورفتی .

    همه شانس آنرا ندارند که مانند ستارگان  سقوط کنند گاهی مانند تکه سنگی بی مصرف درون دریاچه ویا باتلاقی  می افتند ..

    خوب خیام میگوید که ” جامی است که عقل آفرین میزندش / صد بو.سه زمهر بر جبین میزندش 

    این کوزه گر دهر چنین جام لطیف / میسازد وباز بر زمین میزندش .

    اما ترا بر زمین نزد ترا در میان اسمانها وکهکشانها نگاه داشت وما از 

    پایین ترا میدیدم ./

    بدرودد ای خداوندگار  عشق وکلام شعر . بدرودد . روانت با فرشته های اسمان ومهر انها  قرین باد.پایان

    ثریا ایرانمنش . جمعه  نهم سپتامبر 2020 میلادی  / اسپانیا 

  • سرانجام رفت

     چیزی ندارم بنویسم  درانتظار خبر بودم  او با سروهای سبز جوانش خدا خافظی کرد ورفت او مارا تنها گذاشت شمع نیمه سوخته را روشن کردم ودرکنارش  میگریم .

     از روز پیش بخود وعده داه بودم که میماند  دیوانیگیست !  

    حال دیگر او نیست  تا ببیند  با هرجوانه خنجری نیز بر آسمان میرود وفریادی  بلند است .

    افسوس  

    او خاموش شد چه پر شکوه  شعله های زندگیش خاموش گشتند  او که خوبترین  وبهتر ین شعله عشق وایثار ومهربانی ومحبت بوذ  چون آتش مقدس زرتشت درسینه ما جای داشت .

    خدا نگهدار ای خوبترین انسان  که محبت را نیز باخود بردی  اکنون کوهی از غم بردلم نشسته  

    میگویند که افتاب دوباره طلوع خواهد کرد  اما من شب به اسمان مینگرم شاید ترا ببینم 

    مانمیتوانیم بدون تودر معبد خیال خود  چیزی را بسازیم  

    هنوز در آنسوی سر زمین ما آفتاب مید رخشد ازپشت ابرهای خاکی وسیماب صبگاهی 

     بدرود ای  بلندترین صخره های عالم  بی تو کم کم کوهها فرو میریزند.

     دیگر امیدی به فردا نداریم به دیروز هم نداشتیم  خاک هم دیگر معجزه نمی کند .

    بدون تو مجنون چگونه  از باد ودرخت سراغ لیلارا بگیرد  مجنون دلشکسته ومحزون  درعصر سیاه .

    بدرود  ای همیشه زنده دردلهای پاک . بدرود .امشب ترا دراسمان خواهم یافت که سوسو میزنی 1 پایان  

    ثریا / اسپانیا  ” لب پرچین ”  پنجشبه هشتم اکتبر 2020 باید این روز را همیشه بخاطر سپرد.

  • طعم کورونا !

     دلنوشته یک روز  دلتنگی 

    ===============

    روزهای سختی است  پر درد  وبی شکوه  روزهایی که نمیدانی باید فریاد بزنی ویا بگریی همه خاطرات دیروز ما گم شده اند امروز هم در پی  نمایشان تهوع اور تکراری مینشینیم سیاست / دزدی / آدمکشی بهترین  سر گرمیها  وهنرهاست !   وداشتن خانه های چند میلیونی  ولو به قیمت خون بی گناهان همه  چیز را تحت الشعاع قرار داده   است . چنان است  وچنان نشان میدهند  که اگر داری با ما بیا واگر نداری یک تیر خلاص حرامت میکنیم .

    گاهی دلم برای سکوت  کلیساها تنگ میشود برا ی روشن کردن شمعی دیگر از دیگران دور بودن عادت شده  مهربانی ها نیز کم کم گم میشوند .

    روز ی شاهینی  در اسمان پیدا شد من به دنبالش رفتم  آنچنان که باو رسیدم واز او جلوتر رفتم اما همیشه نکران بودم که در کنارم پرواز میکند  دل باو خوش کرده بودم  روزی ناگهان فرو افتاد تیری بر بال او زدند واو زخمی روی یک شاخه درخت افتاد  رفتم تا زخم او را ببندم  وبه او نگریستم  نگاهش …. نگاهی مرده بود نگاهی  که هیچ دران دیده نمیشد نگاهی  صامت / بی رمق  از اودورشدم  خیلی دور وبه پروازم ادامه دادم  به پشت سر مینگریستم شاید برخیزد وشاید پر پروازاو  التیام یافته  وباز بتواند پرواز کند  اما او دیگر هیچگاه برنخاست  و…….من دور شدم دور خیلی دور .

    امروز دیگر حتی مرهم زخمهابم را نیز عوض نمیکنم دیگر بفکر مرهمی  برای زخمهایم  نیستم  جایشان گاهی میسوزد  تحمل میکنم .  به درستی نمیدانم  هوا گرم است یاسرد تنها از پشت شیشه به بیرون مینگرم  آفتابی میا ید ومیرود وگلهای باغچه ام همه خشک شده اند  دیگر هیچ چیز برایم مهم نیست تنها به میل بافتنی مینگرم که میان دستهایم در گردش است .  ما  (دچار کویدو19 روحی شدیم ) جسمی را میتوان درمان کرد ویا …. اما روحی را نه ! واین بدترین نوع بیماری این قرن است  چقدر دیگر مانده تا جمعیت به حدمتعادل  ودلخواه آقایان برسد ؟؟؟؟……. پایان 

    پنجشنبه هشتم سپنامبر 2020 میلادی . اسپانیا 

  • سیاوش دراغما

     

    ثریا ایرانمنش . اسپانیا ” لب پرچین” 

    اولین بار با حافظ شروع کرد هنوز خیلی جوان بود  مانند یک دانشجوی تازه کار  

    دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم 

    و اندر این کار دل خویش به دریا فکنم 

    دل را به دریا سپرد و آن بچه اخوندی که صدایش را دزگلو غرغره میکرد و تنها آوازه خوان شهر ما بود  گم شد. این بلبل تازه آمد.  سپس نام خود را آورد درختان پر برگ و شاخه دیگر سیاوش نبود او خود رودکی بود / سعدی بود / حافظ بود / عراقی بود / عارف قزوینی بود / فروغی بسطامی بود.  گویی همه آنها از قرنها برخاسته و امروز را برای ما روشن میکنن.د از زیر خروارها خاک  موسیقی را بیرون کشید انرا تکان داد پاکیزه ساخت و تحویل ما داد. آن کودک که صدارا درگلو غرغره میکرد رفت تام جونز شد ودرکاباره ها میخواند.

    از دل تنگ گنه کار برا رم اهی 

    کاتش اندر گنه آدم و حوا فکنم 

    و افکند ما دیگر همه چیز را فراموش کردیم تنها صدای او بود چه درشبهای تاریک زمستان و چه در هوای بهار و یا تابستان ویا در شبخیزان  روزه داران این صدای او بود که همه را بیخواب میکرد و یا بخواب میسپرد.

    خورده ام تیر فلک باده تا سرمست 

    عقده دربند کمر کش جوزا فکنم 

    خرداد یا همان جوزا برایمان بهاری دلکش بود .

    مایه خوشدلی آنجاست که دلدار آنجاست 

     میکنم جهد که خودرا مگر آنجا فکنم 

    .افکند  / به دلدار رسید  و دلدار تا همین لحظه درکنارش ماند  .

    او بی نیاز از همه تعاریف روزمره است او یگانه است و یکتا دیگر مانندی نخواهد داشت 

    مدتی فریب بعضی از شعرای متعهد!!! با ریش را خورد و راهش را کج کرد اما دوباره  به اغوش ملت برگشت 

    تفنگت را زمین بگذار که من میرسم از …..

     وچه مقبول ملت افتاد و دولت دشمن او شد او به میان ما خس و خاشاکها خزید و برایمان خواند.  زلزله امد خواند سیل آمد خواند  .خیلی ها درباره اش گفتند اما او همچو رستمی استوار ایستاد باز هم خواند .

    در ان نفس که بمیرم در ارزوی تو باشم 

    بدان امید دهم جان که خاک  کوی تو باشم 

    حال امروز ماییم کم دران نفس که میمیریم در آرزوی آنیم که خاک کوی تو باشیم . 

    نمیدانم روحت درکجاست.  میگویند هنوز دراغما هستی و این اغما دیگر بیداری ندارد

    بال من بگشا و از بندم رها کنی 

    پایم از این رشته های بسته واکن 

    تا فضای بیکرانها پرکشم  پرکشم 

    و ایکاش میتوانستم  حداقل دستم را با دستهای مهربان تو اشنا سازم. تنها یکبار بوسه بر دستهای تو زدم  بی انکه بدانم تو تحمل رنج یک بیماری را میکشی. خندان و شادان عید نوروز را بما تبریک گفتی چه روز خوشی بود آن روز که دست ترا بوسه زدم .

    امروز در ضمیر خاطر من تنها رنج است و در سر زمین ما جنگ  جنگی که تولد آن دریک بامداد اتفاق اقتاد. حال امروز من چهره خودرا چون عکس برگهای بهاری درابهای راکد و متعفن جویبارها  که گاهی با خون همراه  است می بینم .

    و تو ای درخت تناور  دیگر هیچگاه شاخه های ترا  که فراغتی بر حال ما تیره بختان بود پهن نخواهی کرد  .

    باران اشک غمگینانه بر چهره ام فرو میریزد  شمع هم امروز گریست و اشکهایش روی رومیزی  برجای ماند و بمن گفت که دیگر هرچه بود تمام شد / تنها ترا به خدایم میسپارم .پایان 

    ثریا ایرانمنش . اسپانیا . هفتم سپتامبر 2020 میلادی /

     

  • سوگ هنرمند

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین “اسپانیا !
    ———————————–
    خبر کوتاه بود خیلی کوتاه بعد هم فورا بسته شد وبیمارستان خبری دیگر داد و خبر اول را تکذیب کرد ! حتما باید ان کار را میکردند دستوری بود طبق اوامر بزرگان  چه بسا اگر مانند همان تارزن و مطرب بارگاه عده ای فیلم بردار و خبر نگار را خبر میکرد و مشتی اسکناسهای باد اورده محصول رنج دیگران را بین آنها تقسیم میکرد مرگش پر سرو صدا تر میشد وبرایش امام زده میساختند  او تنها کسی بود که دولت از او میترسید و میترسد . درکنارش فورا  اعلام شد که نصرت اله وحدت هنر پیشه نود و پنج ساله نیز به سرای دیگرشتافت . همه بسوی او برگشتند وحدت نیز ممنوع الکاربود رفیق شاه بود با او تخته نرد بازی میکرد شاه غمگین را میخنداند او نیز سالها درکنج خانه اش نشست و گذشته هارا نشخوا رکرد و بهر روی من شمع را روشن  کردم و میدانم  بخوبی هم میدانم که او دیگر  دراین دنیا نیست .
    میلی ندارم به برنامه های خبری دیگری راه پیدا کنم میدانم خانواده اش به اهستگی بدون سر وصدا شاید هم شبانه او را به خاک میسپارند تا ازهجوم مردم  وکورنای آدمخوار در امان باشند .
     درانسوی جهان  آن مرد زن نما دهان دومتری خودرا باز کرده وبر علیه ریاست جمهور سخن میراند البته نوکرش سی -ان -ان -هم همه را خبر میکند و دشمنان را دور خود جمع خواهد کرد هر چه باشد همسر خاج حسین اقا است و حال ریش او باشد و یا سبیلش فرقی ندارد بگذار ما فریبخوردگان قرن همچنان در رویای خودما ن باشیم  دور دور آنهاست .
    دیگر دوره ما تمام شد  روز گذشته دخترم گفت که فلان پرستار را دیده وحال ترا پرسیده گفتم خوب است ! میگقت خوب است؟ من فکر کردم مرده چون حالش خیلی خراب بود !  او نمیداند که این زندگی با مردگی فرقی برای من ندارد تنها باید بنشینم و دردهای دیگران و مرگ ها را تماشا کنم .
    نمیدانم کدام شاعر قرن هقتم گفته بود که زده ماندن بیش از حد ما تنها فایده اش این است که مرگ دیگر انرا میبینیم فایده دیگری ندارد . 
    بهر روی امروز وفردا خبر ها بسرعت پخش خواهند شد اما خیلی آرام .
    من کشیشی را دوست داشتم وبه او اعتقاد داشتم که سالهاست مرده واتیکان هم او را سنت ویا مقدس خواند وعکس او در میدان واتیکان روی یک پرده بزرگ آویزان است البته این کشیش را هیچگاه من ندیدم تنها عکسهای اورا دیدم آن دوست مرحوم من سرطان سینه داشت روزی بمن گفت من به این سینور التماس کرد ام اگر سرطانم بدون شیمی درمانی خوب شود  برایش  مثلا خیرات میکنم وغیره ….. من آن روز چندان حرف اورا جدی نگرفتم در روزهای سخت ببماریم ناگهان چهره اوروی صفحه موبایلم آمد که داشت برای عده ای سخن رانی میکرد !خیلی ساده بود نه طلایی داشت نه ردایی  داشت ونه عبایی باخنده همه مقدساترا برای همه توجیح میکرد وبیشتر از روح  وراز  ان وانرژی حرف میزد من بی اختیار نام اورا بر زبان راندم وا زاو خواستم  بمن کمک کند ……او بمن کمک کرد  شب گذشته دوباره چهره او با همان لبخند مهربانش روی موبالم امد تمام شب به گفته های او گوش میدادم هیچ خبری نه ازگناه بود نه ازجهنم بو د ونه بهشت وغیره او یک فیلسوف واقعی وخدا شناس بود با قلبها  وروح های پاک سر وکار داشت .
    حال هرگاه دچا رمشگل بشوم اورا صدا میکنم او فرشته نگهبان من است نیمه شب گذشته که خبر را شنیدم برای آن مرد یگانه گریستم اما او آمد واشکهای مرا پاک کرد وارام خوابیدم  الان شمعی سپید روشن کرده ام ودر زیر نور آن مینویسم شمعی پاک ونورانی که شعله اش نا بی نهایت میرود من به روح اعتقاد دارم به ان انرژی که در درون ما کار میکند یا پاک است یا آلوده .به ارواح الوده کاری ندارم زندگی این کشیش  درنهایت سا دگی گذشته بود  سه بار از مرگ نجات یافته بود شاید روح پاک اوست که بما نیز کمک میکند من نه به لباسشان  کاری دارم ونه به ایمانشان من به روح شان اعتقاد دارم او چند کتاب نیز ددراین باره نوشته اما کتابهایش کمی گران است و تنها  در یک فروشگاه فروخته میشود .
    دیگر در انتطار هیچ خبری نیستم خبر یعنی بد  آدمهای احمق در انتظار خبرها ی خوب مینشینند  .امروز هر چه هست آلودگی بیماری فقر گرسنگی وکمبود مواد غذایی و کمبود زمین البته زمینخواران و زمین داران قسمت مهم را برده اند وبرای بقیه چیزی باقی نگذاشته اند بقیه مانند من روی هوا زندگی میکنند  بی آنکه زیر پایشان زمین باشد .
    دنیا درحال حاضر در دست کوسه ها وبی ریشه ها وبی ریش ها است .پایان 
    ثریا ایرانمنش . 07/10/2020 میلادی / اسپانیا .

  • بسوزان .

     شبی از شبها 

    ———-

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا 

     داشتم به اهنگی از  بانو سیمین غانم گوش میدادم ….بسوزان !!!! شعر زیبایی است واهنگی که شادروان نجویدی روی آن گذاشته به راستی یک سنفونی ساخته است 

    در یک میهمانی تولد یک شاعر  جناب سراینده این شعررا شادروان ” عبداله الفت ”  دیدم با انچه که تصور میکردم فرق داشت  پر رویی کردم داخل مردانه شدم خیلی بخودم اطمینان داشتم . رفتم جلو وگفتم ” سلام میگویم جناب شاعر من عاشق این ترانه شما هستم هر چند ترانه های دیگری هم دارید اما این یکی با چند خط مرا به ,عالم دیگری کشاند .

    نگاهی به سرتا پای من انداخت یک پیراهن بلند سپید از حریر برتن داشتم با بالاتنه  گیپور کلی هم احساس پرنسسی بمن دست داده بود !!!!  بلند شد دستمرا گرفت وبوسید .

    خجالت کشیدم  گفت تا بحال کسی این حرف را بمن نزده تا من جوابی برایش یافته باشم اما…. سرش را به زیر انداخت وگفت  من ازتمام جانم مایه گذاتشم تا این ترانه را سرودم والحق که خواننده هم خوب آنرا خواند   سپاسگذاری کردم وبا سر گیجه از آن اطاق مردانه بیرون امدم سرم گیج میرفت او هنوز جوان بود اینهمه نا امیدی …….دوماه بعد او سکته کرد وبه جهان باقی شتافت  ایا مرگ خود  را پیش  بینی کرده بود؟ آیا ….هیچ بیماری نداشت قلبش نیز ببمار نبود تنها ازعشق تهی شده بود  .

    بسوزان …شعرهایم را بسوان 

    برگ برگ خاطراتم را بسوران 

    تا نماند دیگر از من یادگاری 

    در خزانی یا بهاری 

    اما یادگار او درسینه من ماند وهر بار که انرا  میشنوم بی اختیار اشکهایم جاری میشوند  او  ا زان تیپ شاعرانی نبود که خود فروخته باشد ویا مداح باشد کارمند دون پایه یک اداره دولتی بود …..ازان نوع شاعران داشتیم که نامشان پشت نام بزرگان وسخن سالاران گم میشد . مانند: شیرازی: که اکثر شعرهای ویگن و پوران وسیمین غانم ودلکش ومرضیه را او سروده بود اما دیگران شهرتش را برده بودند / 

    بیاد مرغ غاز وتخم مرغ افتادم غاز بیچاره بزرگترین  تخمرا در پنهانی ترین  جاهای مزرعه میگذارد بادرد ورنج  اما مرغ برای گذاشتن یک تخم کوچک شهر را باقدقد خود خبردار میکند واز ین سوبه ان سو میرود تا سرانجام درجایی تخم خودرا بیرون بفرستد وچه باارزش است این  تخم پر سر وصدا !…….

    مانند گفته های امروی خیلی ها  تنها هیاهوی  بسیار برای پرکردن جیبب است وبس . پایان

  • ساحل ناپیدا

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا

    ——————————-

    خبر ها خوب نبودند  / خبر ها خوب نیستند  دوباره استاد آواز ایران به کما فرورفت وگمان نکنم این بار دیگر از کما بیرون اید وشاعر احساساتی همولایتی من احمد رضا احمدی دچار سکته مغزی شد .

    احمد رضا صدایی خوش داشت وبیانی زیبا گوینده تلویزیون ایران بود مخصوصا در ماههای رمضان  مناجات خواجه عبداله انصاری را دکلمه میکرد  موی برتن ما راست می ایستاد پاهای کوتاهی  داشت اما قلبش بزرگ بود وروحش بزرگتر- واین  کوتاهی پاهارا من دراکثر   مردا ن و زنان قدیم دیده ام وعلت آن قنداق کردن بچه ها باآنهمه پارچه که جلوی رشد پا ودستهای بچه هارا  میگرفت واکثرا پاها کوتاه بالاتنه ها بلند وآنهاییکه پاهای بلندی داشتند عقل و شعور در سر شان دیده نمیشد !

    بهر روی احمد رضا احمدی ما هم سنی از او گذشته وغربت دیگر رمقی برایش نگذاشته  حال پاچه خواران مانند سگهای گرسنه درانتظار اخبار هستند تادباره سرهایشانرا ازپنجره بیرون کنند وخودی به نمایانند وسخن پراکنی کنند که اخیرا یک عالیجناب سرخ پوش هم به انها اضافه شده وزیر پای والاگهر را تمیز میکند !

    باز هم شبها لالایی من هما ن آواز نی زن جناب شجریان است با اشعار فروغی بسطامی ویا آواز الهه است با اشعار لعبت والا که این روزها هیچکس نمیداند  که بود وکجا هست واقعا زنی والا بود با کمال زیبا بلند قامت شاعره ایی بسیار محجوب بی سر وصدا بی  آنکه برای خودش تبلیغی کند شعر را برای دل خودش میسرود .

    همه رفتند ویا دراه رفتنند وما چقدر تنها مانده ایم دراین دشت بی ارام  ولبریز از خار مغیلان درمیان شارلاتانها وادمکشان و چقدر دلگیریم از هوای این زندان  که معلوم نیست ابدی است یا روز ی درهارا باز میکنند وبال پرواز مارا نیز میگشایند .

    حال از ته کیسه مارگیریشان خواننده وسراینده پیدا میکنند و برای جفت کردن  کارشان روی صفحات مجازی میگذارند .

    روزهای سختی را می گذرانیم  با چه تحملی  دو بافتی در دست دارم یکی تاریک برای روزها ویکی سپید برای شبها !!!! چیزی نیست بخوانم جدولی نیست تا حل کنم موسیقی نیست تا گوش کنم فیلمی  تازه نیست تا ببینم  در سکوت خانه وکسی نیست نا با او گفتگو کنم  تنها من هستم و گوشهایم  و کتابهای کهنه ام و گنجه لبریز از لباس و کفش و کیف که بی مصرف افتاده اند . بهر روی سلامتی  ان  جان جانان را از درگاه یزدان پاک خواهانم وآن یکی فعلا از خطر جست . 

    چون قایق شکسته – به گردابیم 

    ساحل ما را به خود نمیخواند 

    امواج میخروشند 

    گردابهای سهمگین دهان باز میکنند

     فریا د ما به جایی نمیرسد

    ما همه در ساحل وحشت ایستاده ایم 

    در انتظار یک فردای  نا پیدا ………پایان

    ثریا ایرانمنش / 06/10/2020 میلادی / اسپانیا 

     

  • روز معلم

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین”  اسپانیا-

    در س معلم ار بود زمزمه محبتی 

     جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را 

    امروز در این دیار روز ” معلم ” است و  باید به تمام معلمین وصاحبان علم واندیشه در مورد کودکان تبریک گفت . امروز از دیروز سختر است ومعلمین کمی خشن تر وعصبی تر اما چاره نیست  زندگی است و باید آنرا ادامه داد تا روز موعود .

    سر انجام دانستم چه کسی آن پیام را ازروی فیس بوک به جایی دیگر فرستا ده وخواسته بمن بفمماند که من دراین راه هم تجربه دارم وهم این راه راطی کرده ام وشغل وحرفه ام این است .

     باید ازاو سپگذار بود  که حد اقل شمشیرش را بکار نبرد .

    اوج شکفتن بود 

    گنجینه ای  بودم  لبریز از گلهای عطر آگین 

    گلخانه ای گستره در آفاق 

    رنگین کمان  بر آستانم  سر فرد آورد 

     خورشید  با لبخند خود ” شاعر” خطابم کرد ! 

    .و………..

    امروز بر خود میلرزم

    درمیان آینهمه آدم که سرخود را  پنجره هایشان بیرون کرده ومثلا گفتاری را میگذارند که نه به درد دنیا میخورد ونه به درد آخرت – تنها یکی را من با احترام تمام گوش میدهم  آنهم مردی از تبار دیروز مردی که هنوز صدایش وطنین ان به انسان  آرامش میدهد نه تهدیدی درکار است نه دندانهایش را تیز کرده ونشان میدهد ونه پنجه هایش را به روی تو میکشد او سخن میگوید وهمه چیز را خط به خط  با صدایی آرام  میخواند بی آنکه تراعذاب بدهد ویا در گوشه ای کسی برایش چند فحش ابدار گذاشته باشد . 

    نام او” البرت بوته ساز” است  بوته هما ن شیشه سازی شیشه گری در قدیم است نه بوته جاز وخار بیابان  آنقدر متین و ارام سخن میگوید گویی روی یک دریاچه  دریک قایق نشسته ای زیر یک نسیم خنک وبه یک زمزمه  موسیقی زیبا گوش میدهی .

    متاسفانه برنامه هایش کم است وهر هفته نمیتواند  آنهارا به سمع شنوندگان  ویاران وهمر اهانش برساند !

     روز گذشته روز ملاقات این زندانی بود  بیشتر از شش نفر  اجازه نیست درجایی جمع شوند (این عدد شش ) مرا بیاد خیلی از چیز ها میاندازد  شش متر فاصله وشش نفر ..بهر روی اگر همه میامدند  تعداد زیاد  میشد سه نفر ودونفر آمدند خودشان ازخودشان پذیرایی کردند من مشغول بافتنی بودم ودخترم خوابهایش را برایم تعریف میکرد واینکه چند ماهی میشود که به دیدار پدرش نرفته اند باید بروند ویاد ا و بکنند هرچه باشد نان امروز راما از قبل ایشان میخوریم !!!

    شمعی روشن کردم وبا انکه چندان اعتقادی ندارم یک فاتحه برایش خواندم که دیگر دست از سر ما بردارد به همانگونه که مار در میان هیچ رها کرد حال هم رها یمان سازد .

    در فکر خرید یک مبل تازه هستم اما باید خودم بروم وچند ساعتی روی آن بنشینم تا ببینم وضع نشستن روی آن مبل چگونه است نه مانند دخترم که پس از هشت ماه هنوز گویی روی سنگ خارا نشسته ای ….اما کو حوصله ! برای کی ؟ برای  چی ؟ چرا ؟  .خوب حال درباره  سید فخرالدین عراقی بنویسم یا جامی ویا خواجه عبداله انصاری ؟؟؟؟ چون دیگر نمیشود درباره هیچکس نوشت وگفت چرا یک موی اضافی گوشه ابروی شماست  ترا تهدید کرده به دادگاه میکشانند  بهر روی همه باید به نوعی معامله وبیزنس کنند اینهم نوع جدید آن است البته دستوری با کمک ارباب بزرگ !!!!

    روز گذشته  حتی واتساپم را نیز پاک کردم دخترم گفت این تنها ارتباط ما با توست  دوباره انرا آورد اما برای من دیگر فرقی ندارد فیس بوک برای من یک سر گرمی بود اما زیر نظر پلیس مخفی !!! ایسنتا گرام تنها البوم بود که من   از آسمان  بالای سرم  عکسی میگرفتم وروی آن میگذاشتم یا ازگلهای باغچه ام ناگهان لبریزاز آدمهای گوناگون وتبلیغات شد آنرا  بستم  تویتیررا  نیز بستم دیگر میلی ندارم  روی دیوار سفید خانه شعری بنویسم !!! نه به دنبال فالاور بودم  ونه خود نمایی . همه را به خود هشت پا تقدیم کردم حال زیر باسن اوست  گاهی نشانی بمن میدهد اما بیفایده است دیگر هیچگاه  به دنبال این زباله ها وزباله دانیهای نخواهم رفت ودیگر  میلی ندارم زباله هارا ببینم  . 

    هر چند گاهی روی صفحه  این تابلت یک عکس زیبا  گذاشته میشود این روزها سنترال پارک ومانهانرا نشان میدهد مدتی به ان خیره میشوم خودمرا در بالاترین نقطه ساختمان مانهاتان تصور میکنم ….نه ! من دشت را بیشتر دوست دارم صحرارا ورودخانه ها را طبیعی نه مصنوعی این همان کوه است که انرا تراشیده اند ودوباره رویهم تلمبار کرده اند وبا چند سوراخ موش برای زندگی اشرافی  !!! بشر به فطرت خود بر میگردد  این  قانون طبیعت است همچنانکه  ازخاک برامدی ودوباره به خاک میروی  باز هم به غار پناه میبری این بار از ترس همنوع خود . پایان / 

    ثریا ایرانمنش 05/10/2020 میلادی . اسپانیا 

  • اختاپوس

     ثریا  ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    ———————————–

    باز آی و دل تنگ مرا مونس جان باش

    این سوخته  دل را محرم اسرا رنهان باش

    زان باده که د رمیکده عشق فروشند 

    مارا دو سه ساغر بده وگو رمضان باش……..”.حاجی حافظ شیرای !”

    امروز ما در پناه اختاپوس هستیم پاهایش را روی سر ما دراز کرده ظاهرا امنیت وراحتی  مارا میخواهد اما درواقع هر پای او هزار چشم دارد واین چشم  های نهانی  ترا میپایند تا مباد اگقته باشی اسب شاه  یابوست  !

     ای روز های خوش ازادی بدرود  ای روزهای خوش نمایش  ” بنی هیل ” خدا حافظ  ای روزهای خوش نمایشات با مزه تلویزونی بدرود  ای روزهای خوش دورهم جمع شدنها و نوشیدنها و رقصیدن ها برای همیشه خدا حافظ  امروز این اختاپوس است که به شما میگوید نفس بکشید یا نه ودهانتان را بسته است .

     بچه ها زمانی که ا زمدرسه باز میگردند همه سردرد وخسته روی تختوابهایشان بخواب میروند تمام روز بدون اکسيژن کافی با این پوزه بند مسخره باید سر کلاس بنشینند .

    {احتاپو س ندایش را بما داد که میدانیم کی هستی وکجایی وچرا نشسته ای واصلا چرا زنده ای ! جای دیگران را تنگ کرده ای  وحرف مفت میزنی  آنهم نه دراستای آنچه که ما انتخاب کرده ایم  تو نباید چیزی بخواهی که ما نمیخواهیم تو نباید حرفی بزنی که ما میل نداریم بشنویم .}

    روزی روزگاری درمیدان بزرگ ( هاید پارک )گوشه به گوشه مردم  جمع میشدند واز دولتشان انتقاد میکردند پلیس هم مواظب بود که زدو خوردی صورت نگیرد  امروز پلیس درخانه را میکوبد تا ببیند چند نفر نشسته اید شش متر فاصله را حفظ کرده اید یانه ؟  مادران از فرزندانشان جدا شده اند  وعاشقان دیگر نمیتوانند  لب رویهم بگذارند وبگویند ” ترا دوست میدارم ”  آن کلمات کم کم از اذهان گم میشوند وجایش را  چیزهای دیگری   میگیرد که اختاپوس بما دیکته میکند .

    در حال حاضر  من یکی دوتا پاهای اورا جمع کرده وبه زیر تنه اش فرستا دم اما هنوز چشمان او بر بالای این صفحه نشسته است وبا چند زبان برای من نامه میفرستد ” که اهای !  برادر بزرگ ترا مینگرد!……

    ان برادر بزرگ چه کسی است ؟ !……..

    خدا حافط عشق های دیرین  خدا حافظ مهربانیها خدا حافظ دوستیهای بی شاِِءبه .

    من هنوز ضربه های شلاقی که بر پشتم وپیکرم خورده بیاد دارم وگاهی جای زخم آنها باز شده وخون جاری میگردد  اما فورا مرهمی بر انها میگذارم این مرهم تنها شعر است و موسیقی  تنهای تنهایم  وبقول آن خوانند ه  محبوبم ” عباس مهر پویا ” 

    کسی دیگر نمی کوبد / دراین خانه متروک را / کسی دیگر نمی پرسد / چرا تنهای تنهایم / ومن  چون شمع میسوزم ودیگر چیزی از من نمی ماند  ! 

    عبا س هم تنها بود صدای گرمی داشت موسیقی را خوب میشناخت به هند رفت سی تاررا فرا گرفت دکوراتور ماهری بود وشغل اصلی او دکور کردن خانه های اعیان وتازه به نوا رسیده وفروشگاههای بزرگ   بود خوانندگی درکنار شغل او برای دل خودش بود اما کسی اورا قبول نداشت چرا که ( خودی ) نبود  تریاک نمیکشید عرق نمیخورد رقاصی هم نمیکرد عضو هیچ حزبی هم نبود !!! با زنان پیر هم همخوابی نداشت  صدای گرمی داشت همه آوازهای اورا دارم درتنهایی مونس من هستند  اگرناگهان اختاپوس آنهارا نیز ممنونع الصدا نکند ! .انگ سکس وبی عفتی به انها نزند ! .

     نیست دردنیای پاکی زندگی میکنیم همه چیز تمیز  ضد عفونی شده است مردم همه راستگو  مهربان  ومتین و مودب  بدون اسلحه راه میروند !!!؟سکس زنانه و مردانه ….وبچگانه هم وجو د خارجی ندارد ! 

    خدا حافظ دنیای راستین ما بعد از رفتن شاه دنیا نیز برایمان بجای تمدن برگ وحشت بزرگ را آورد  خوشا بحال دیگران !!!!که با این وحشت خو گفته اند ودرکنار وحوش راه میروند بی هیچ خوفی . پایان 

    در خرقه چو آتش زدی ای عارف سالک 

    جهدی کن وسر حلقه رندان جهان باش

     دلدار که گفتا به توام دل نگرانست 

    گو میرسم اینک بسلامت نگران باش 

    خون شد دلم از حسرت آن لعل روان بخش

    ای درج محبت  – به همان مهر و نشان باش 

    ثریا ایرانمنش . 04/10 /2020 میلادی / اسپانیا 

  • دلنوشته

     “لب پرچین” ثریا ایرانمنش . اسپانیا 

    دلنوشته آخر هفته !

    چه بد شد ! عجب اتفاق ناگواری ! درست موقع مناظره انتخابات وخیزش مردم ایران  ایشان به کویدو 19 دچار شدند  تنهایی هم نه همسرشان نیز  آخ همسر شیرینشان . خوب به خلوت رفتند یعینی تعطیلات یا قرنطینه  البته قرنطینه آنها مانند ما گدا گوروها نیست  ایشان به ویلای شخصی خود با اب  وهوای خوب  وغذایهای خوب وشرابهای عالی  ودوستان وصد البته بازی گلف دوهفته تعطیلی دارد جو بایدن با آن ریخت منحوسش که انسان را بیاد اموات درون تابوت میاندازد فعلا دست برچانه نشسته تا دوبار مناظره  شروع شود اگر دراین فاصله مرد ….خوب آن خانم نجیبه عفیفه معاونشان که هست  آنرا باد کرده اند  وچنان ارایش نموده اند که مرلین مونرو باید جلویش خم شود !.

    چه بد موقعی جناب پرزیدنت صحنه را خالی کردند درست موقعی که ارمنستان با آذربایجان درحال بزن برن هستند مردم ایران هم طبق دستور  میبایست کمی باسنشانرا تکان میدادند واز روی بالش وتشکچه مخصوص تریاکی   ها بلند میشدند  حال تنهای تنها  مانده اند .

    خوب باز من رفتم دردیگ اب جوش را باز کردم تا دستم دوباره بسوزد . اصلا بمن چه مربوط است   دوشیشه مربا را باز کردم یکی مزه سرکه ترشیده میداد ساخته شده از شرکت پرمرام وپر اهمیت مهرام دیگری ساخت همین سر زمین است مزه زباله میداد  …نانم را درون  همان اب قهوه ای تررید کردم وسر کشیدم وبه این فکر میکنم که ایا داریم وارد دنیا ” سایلون گرین ” میشویم ! که یک شاخه کرفس برایمان یک درخت تناور ولبریز از میوه است ؟ به کجا میرویم با این هجوم جمعیت بیمار هم مغزی هم روحی هم جسمی  دیگر چه کسی حوصله دارد مربا بپزد؟  ومجلات هم که بسته شدند تا از دیدن عکسهای بانوان زیبا وخوش قد وبالا مد جدید بهره مند شویم . ای بابا یاوا یاواش بقول آن دوست ارمنی داریم به جهنم میرویم 

    صبح زود پنجره هارا باز کردم تا اطاق هوایی بخورد  ستاره سهیل داشت از دوردستها عکس میگرفت !!! هوا خوردم بس است  . حال نقش پنه لوپه را بازی میکنم نه این ارتیست اسپانیایی ! نه پنه لوپه تاریخ همسر اولیس  میبافم ومیشکافم  یادم میرود میل عوض کنم یا دم میروم نقش را درست ببافم  اوه ! تازه تازه کلی کاموا هم سفارش داده ام تابرای  خودم یک کاردیگن ببافم  !!!!!!

    تنها چیزی که یادم نمیرود گفته ها وشنیده هاست که نباید بر زبان بیا.رم  زبانمرا میبرند وچشمانم را با میل داغ کور میکنند ویا دستهایم را با ساطور شقه میکنند ….  بهتر است خودم را بزنم به خریت وهمان کاف وشعر هارا بنویسم مانند  پلیس روی فیس بوک !!!!من نمیدانم اگر شاهنامه را هم نوشئه بود الان پر میشد  لبریز از ابیات وکلمات عاشقانه !!!! معشوق چه کسی ؟ نمیدانم  نامریی  عاشق هم مانند من دیگر زوارش در رفته دارد تنها علف دیرو ز را نشخوار میکند تنها یکی دونفر هستند که عکسهایی را که من میگذارم ویا مینویسم چیزکی دسستگیرشان میشود وناگهان مرا به عرش خدایی میرسانند …نه بابا ما مثل خود شماییم کمی پرروتر !

    با ان دردی که هرشب مارا تا مرز مرگ میکشاند وبر میگرداند با بیخوابی ها با تنهایی ها با نگرانیها برای بچه ها که دور دنیا  مشغول کارند یا تحصیل  با همه انها رو را سفت کرده باز از جای بر میخزیم  وبرای معشوق پیام میدهیم که ” 

    تو همونی  که تو رویا تورو من  خواب میدیدم !!!!

    معشوق هم رند است مانند ماه گاهی سری به استانه ما میزند باز گم میشود تنها سایه اش میماند وبس !

    با همه این حرفها دلم برای مردم میسوزد همه خسته ونگران ودلهره وترس وخیلی ها دچار سرخوردگی  روحی شده اند تلویزیون هم مرتب برایشان تبلیغ میکند   این دستگاه ر ابخرید راه بروید آن دستگاه را بخرید ماساژ بدهید  بابا باکدام بودجه یارو کارش کساد است دکانش بسته نان ندارد بخورد نانهاراهم که باد میکنند مقداری خمیر یخ زده درون  فر با د شده  تبدیل به نان میگردد .

    نه دیگر چیزی ندارم بنویسم حرفی ندارم تنها باید بمردم بگویم فریب اربابان دولترا نخورید  اما من کاره ای نیستم فردا دستهایم را میبنند ومرا درون دیوانه خانه میاندازند همان کاری که الان با زند انیان درایرن انجام میدهند با تزریق آمپول آنهارا روانی میکنند ویا میکشند غذا نیست   جا نیست  وخیلی چیز ها نیست که جای گفتن ندارد پلیس این صفحه دقیقه به دقیقه سر میکشد که آهای ….من اینجا هستم وخطوط را پاک میکند  خوب خوانندگان من میتوانند  بین خطوط را بخوانند آنهایی را که پاک شده است . همه را به یزدان پاک میسپارم تا روزی دیگر .

    ثریا ایرانمنش . 03/10/2020 میلادی / اسپانیا ……ایکاش رفته بودم پالماد ومایورکا …….

  • آسوده بخواب !

     ” لب پرچین” ثریا ایرانمنش  / اسپانیا 

    هر دردی ازاو بردی صد خنده به درمان کن  

    هر زخمی از او خوردی رندانه به مرهم زن 

    ما هم رندانه به مرهم میزنیم وزخمهارا پنهان میکنیم درخلوت خانه مان فریاد میزنیم کفتار پیر وخوک کثیف خیانتکاران به مردم زمین وکره خاکی  تنها گوشهای خودمان آنهارا میشنوند وچهار دیواری اطاق کچی همان زندان ابدی  با اعمال شاقه .

    آن مردک چپول احمد شاملو گفته بود که دهانترا میبویند که جرا گفته ای دوست میدارم  حال نه تنها دهانت را  میبویند بلکه شلوارت را نیز میبویند  وشلاقهایشانرا از دور نشان میدهند تا دیگر حرف مفت نزنی وحرف دلت را بر زبان نیاوری  مهم نیست اگر کودکان زیر سن وبچه شیرخواران قربانی شده درون  اقیانوسها غرق میشوند مهم نیست  دختران وپسران زیر سن پس از جفت گیزی اقایان وبانوان آنها نیز به قعر اقیانوسها میروند وتنها دریک برگ پاره روی دیوار گم شدن اورا بمردم خبر میدهند ! نه مهم نیست مهم این است که نباید بنویسی وحرف بزنی واگر چیزی بگویی که مبادا به تریش لباده عاریه ای  اقایان بر بخورد درحال حاضر مانند میمون دور وبر بقیه دارند میچرخند تا درآتیه بلکه تکه استخوانی هم چلوی آنها انداختند  نه نباید حرف زد حسن اقا بیهوده از پنجره اشپزخانه اش فریا دمیکشد  وبرای من دل میسوزاند دل سوختن ندارد این زندگی دربندگی افتخاری ندارد ما به سر زمین ازادی گوچ کردیم با یکی شدن جهان دیگر سر زمینی وجود ندارد رودخانه ها راهشان را کج کرده اند باغها وبوستانها نیز درجاهای دیگری رویش کرده وخودرا به نمایش میگذارند ما درمیان علفهای هرزه با نانهای باد کرده  وکوشتهایی گندیده که معلوم نیست از کدام جانور کنده شده  وگاهی مصنوعی داریم ادای زندگی را درمیاوریم آنهم درمرز مرگ وزندگی .

    حالم را بهم زدید  بالا اوردم روز گذشته همه سوراخ سنبه های  مانده را بستم توییتر را نیز خاموش کردم تا مباد ادستم بسوی خطی رفته ودر باره عالیجناب  سرخ پوش مطلبی بنویسم وحقایقی عریان شود .

    ایملیم مدتهاست کلید شده هرگاه میل به تهدید داشته باشند انرا باز میکنند پیامی برایم میفرستند دوباره بسته میشود من اجازه ندارم چیزی بفرستم هرگاه  خواستم ایملی برای کسی بفرستم فورا برگشت خورد مانند نامه ها بدون تمیر قدیم که برگشت میخوردند .

    چه دنیا ی خوبی داشتیم بیخبر ازفردای شومی که درانتظارمان بود زمانی  که به همراه  آن دوست به کلیسا میرفتم وکشیش را دران لباسهای براق میدیدم ویا دررداهای سیاه بلند احترامی دیگر برایش قائل بودم وگمان میبردم که درییرون نیز آنها بدین گونه راه میروند اما یک روز صبج که داشتم به پستخانه میرفتم صدایی مرا بخود اورد برگشتم کشیش شهر بود   بوسه ای بر گونه من زد وگفت کجا باین زودی ؟ گفتم میروم پستخانه  او هم گفت میروم آنجا وبا انگشتش باری را که مخصوص رانندگان وگاراژ داران بود نشانم داد   میروم صبحانه بخورم بعد هم سمینار دارم  باور نمیشد  بادوستم  دراین باره گفتم  واودرجوابم گفت معلوم است آنها حق ندارند که زندگی اشرافی داشته باشند  یک آپارتمان با چهار کشیش  حق زن گرفتن هم ندارند  روزی آن اپارتمان را بمن نشان داد طبقه دوم روبروی پستخانه یک اپارتمان قدیمی با پرده های کج .کوله /

    پرسیئم پس انها چگونه زندگی میکنند  ؟ گفت کلیسا از پولی که ازمردم درطول میسا میگرد به آنها میدهد گاهی هم مردم خصوصی به انها کمک میکنند درمواقع غسل تعمید هم کسانی هسند که پولی به انها میدهند  آنها مردان دین وخود را وقف کلیسا کرده اند .

    حتی ارت بیشاب  نیز خانه ای معمولی دارد ویا گاهی درهمان کاتدرال دریک اطاق زندگی میکند  آنها را با ملاهای دزدو چپاول گر خودمان مقایسه کردم کدام یک مردان خد ایند ؟وشاهانرا دیدم حق هیچ دخالتی در زندگی مردم ندارند تنها نماد شاهی میباشند وشاهان جبار وآدم کش که تنها هوسهای ان زن بود وجمع آوری مال   تنها دونفر درمیان انها انسان بودند که ازمیان رفتند حال بقیه ؟ دیگر بما مربوط نمیشود  حوصله پاسخ گویی به هیچ احمقی را ندارم اگر کسی میل دارد احمق باقی بماند بمن مربوط نیست مشگل خودش میباشد .

    میان ماه من تا ماه گردون / تفاوت از زمین تا اسمان است 

    حال باید مواظب نوشته ها وگفته هایم باشم تا مبدا دوباره مورد عتاب وخطاب قرار بگیرم دیگر ازادی نیست دیگر نمیتوانی مانند گذشته حرف بزنی دهانت را بستند گوشهایت را پنبه خواهند کرد وازتو جسدی خواهند ساخت که تنها باید درا ب نمک ذوب شوی  حتی در انتخاب اشعارت نیز باید مراعات حال کفتارها وشغالهارا بکنی مبادا به پر رنگینشان بر بخورد  مئ به دنبا ل شاهینم دراسمانها پرواز میکنم چه او باشد وچه نباشد بدون او هم میتوانم پرواز کنم. 

    همیشه نمیتوان همه را باچشم بصیرت وبیگناهی دیدسر تا پا گناهند وامروز تنهاگناه خریدار دارد بیگناه سرش بالای دار است .پایان

    ——————————-

    در خاتمه ” پسرم تولدت مبارک امروز دوم اکتبر است درتاریخ ماروزگذشته دهم مهرماه بود که تو به دنیا آمدی روزگارت خوش سلامت وپایدار باشی .مادرت که ازتو دوراست  اما دلش بانو نزدیک است .

    ثریا ایرانمنش  20202/ 10/ 02  میلادی . اسپانیا 

    اشعار متن از فروغی بسطامی !

  • رفتم که رفتم

     ” لب پرچین ” اسپانیا 

    ای وطن . ای روزگار خوب  آی دنیای کودکی خدا حافظ  آنقدر   ترا دوست داشتم که به هر  زباله ای که  میرفت درراه نو گام بردارد   آویزان میشدم  آنقدر رفتم تاسرم به دیوار سنگی خورد  وخونین  وپشیمان باز گشنم  خورد شده برگشتم 

    حال در گوشه تنهایی خود  دارم برای روزهایی کوتاهی که درپیش دارم اشک میریزم خوشبختانه  آنقدر  فرصت  ندارم که آزادی ترا ببینم  بطور کامل ما ازاد نیستیم همه اسیریم خودمان  گمان میکنیم  که ازدایم  آهسته آهسته نف کشیدن  هایمان را نیز به دادگاه میکشانند . حدا حافظ وطن  خدا حافظ یادبودها خوب . رفتم ودیگر هیچ چیز درباره هیچ کس وهیچ جای تو نخواهم نوشت . بگذار بزرگان خیالشان راحت باشد  تویتررا بستم اینسنتاکرام را بستم کم کم همه چیز  را خواهم بست وراه نفسم را  نیز .

     پایان 

    اول اکتبر 2020 میلادی براب با  10 مهرماه 1399 خورشیدی . وطاهرا امروز تولد پسرم بود  همان روزگار خوشبختی کوتاه .

  • ادم زیادی

     ثریا ایرانمنش / ” لب پرچین ” اسپانیا

    سالها ی خیلی دور کتابی را میخواندم  بنام آدم زیا دی اگر اشتباه نکرده باشم  متعلق به  نویسنده روس ایوان تورگینف بود 

     کتاب مشگلی بود با آنکه قطر چندانی نداشت اما مشگل بود  بعد باخودم میگفتم این آدم هیچ اند یشه ای ندارد   چرا اینهمه خودش را نا چیز می  پندارد ؟ وووو

     امروز  ! بلی امروز فهمیدم آدم زیادی یعنی چی ! یعنی آدمی که حتی پولهابش دیگر ارزش ندارد ……

     سه ماه حقوقم را اگرفته ام ورویهم انباشته ام مقداری  در بانک برای برق <آب وتلفن وغیره  بقیه درون یک کیسه نایلونی وهرگاه بخواهم چیزی بخرم .یا پول  بردارم باید دستمالی به دست بگیرم ویا دستکش بپوشم  !!!! روز گذشته پس از بازگشت از خانه تازه پسر/  ناهار میهمان دخترم بودیم برایمان مثلا چلو کباب درست کرد ه بود خوشبختانه سگ همیشه کنارمن می ایستد ومن آهسته گوشتهای نپخته بدون پیاز را جلوی او میانداختم وخود با برنج خشک بدون چربی سر گرم بودم سگ حسابی سیر شد منهم سیر شدم آنقدر که الان به هیچ  چیز وهیچ غذایی میل ندارم تنها قهوه نوشیدم بعد از ناهار جنا ب داماد پایین رفت وصدای گیتار الکترونیکیش  را تا عرش رساند فورا جا خالی کردم وبخانه برگشتم حوصله این یکی را دیگر نداشتم باندازه کافی پله ها مرا خسته کرده بودند تمام بعد ازظهر خوابیدم وشب پس از نوشیدن یک لیوان اب دوباره خوابیدم  هنگامی که میخوابیم چیزی مرا عذا ب میدهد وجانم میل دارد خودرا رها سازد .

     حال تازه فهمیدم ادم زیادی  یعنی چی  چرا جناب بیل گیت میل دارند  پانزده میلیون از جمعیت دنیارا از کم کنند  چون همه مانند من زیادیند .بافتنی می بافم  ودوباره میشکافم چون حواسم پرت است همه جا را سیر میکنم نه دیگر به گذشته فکر نمیکنم اینده هم ندارم  همان آدم زیاد ی هستم کارم تمام شده باید بروم مهم نیست جوانم یا فرسوده مهم این است که دیگر زیادی هستم .

    تنها یک فکر داشتم با پولی که پسرم خرج ان خانه فضایی خود کرده با یک سوم ان میتوانست برای من یک خانه کوچک بخرد تازه خانه قدیی اش هم خالی است . ایا باید اینها را به حسا ب کم لطفی بگذارم یا بی توجهی ویا نفهمی حال خوشبختانه صاحبخانه ازمن راضی است منهم از او راضی هر ما ه سر موعد کرایه اش را به حسابش میریزم اما ایا این بود نتیجه آنچه را که بافتم ؟ وآیا اینها همان نقش پدررا دارند ؟  در فامیل  بزرگ انها رسم نبود که برای زن میراثی بگذارند ومن همیشه متوجه حال مادر زنها ومادر شوهرهای بیوه بودم که چمدان به دست از این خانه به ان خانه میرفتند ویا راهی کربلا میشدند خوب منهم باید راهی سویس شوم !……و امااین خانه به اسم  زن وشوهر است !!!!

    آدم زیادی  بلی برایت غذا میپرند خرید میکنند بعضی شبها درکنارت هستند اما >>>>>>>>>یهتر است تو هم مانند چرخنده چرخی بزنی ! پایان 

     ثریا/ اسپانیا  همان  روز دوشنبه 28 سپتامبر 2020 میلادی /

  • راز اعداد وحروف

     ” لب پرچین ” ثریا ایرانمنش. اسپانیا
    ———————————-
    یک خنده  – یک تبسم 
    یک نوای صادقانه 
     نه دیگر نیست  جایی
     غیر از خنجر های آغشته به خون 
    با لبخند های فریب 
    و مهربانی ها گم شده 
    تکرار وعده های بی پایان 
    و….دیگر هیچ 
    حوصله ها رفته  افکار گم شده  شبها تنها در رویاهایم حروف  میچرخند واعداد میرقصند /
    شب گذشه بوی شمع درخانه پخش شده بود گمان بردم دخترک شمعی را روشن کرده وامروز صبح او ازمن میپرسید تو شمع روشن کرده بوی ؟
    حروف دور سرم میچرخید  ” میم ” یعنی مهربانی وعطوفت   ” ف” یعنی  ویرانی و خرابی همه آنهاییکه نام آنها به ” ف” شروع میشد مخرب بودند وآنهاییکه با میم شروع میشد مهربان .
    روز گذشته سر انجام موفق شدم به خانه تازه ساخته پسرکم بروم نوک کوه ! هنوز اسانسورش را نصب نکرده  چهل وچهار پله را باید طی میکردیم  آسانسور خصوصی دو طبقه می ایستاد   اول  طبقه ای که اشپزخانه سالن ودفتر کار ش بود وطبقه دوم اطاق خوابهایشان دیگر نتوانستم پله هارا تا بالاتر بروم واطاق خوابهایشان راببینم .
    جالب بود کر کره با تایمر بالا وپایین میشدند خبری از دستگاه کولر و پنکه نبود دستگاهی درموتور خانه بود که هوای خانه را تنظیم میکرد  تلویزیون مدار بسته ودوربینها که همه را زیر نظر داشتنداستخر یکه اب آن خارج وتصفیه میشد ودوباره بازمیگشت  همه چیز برایم جالب بود  اشپزخانه او با آخرین سیستم مجهربود خوشا بحال عروس !
    پرسیدم حال چرا در بالاترین نقطه کوه  امده ای   ؟ 
    گفت دیگر میل ندارم کسی راببینم از درون دفترم با دنیا  رابطه دارم  بچه ها ! او خوشا به حال شما بچه های امروزی  پدری نیست تا کشیده به بناگوش شما بخواباند ویا شمارا متهم به هزار گفته های نا مربوط  نماید  همه چیز دراطاقهای شما تنظیم شده  حتی خوابیدنهای شما !
    به خانه قدیمی خود بازگشتم گویی از یک دنیا به دنیا دیگری  آمده ام گویی به فضا رفته بودم  استخر ی که که  متعلق به ساکنین این بلوک است که تا امروز پایم به انجا نرسیده دیوارهای کچی ریخته شده اشپرخانه کوچک که همه چیز رویهم تلمبار شده  وشیر ابی که شش ماه اسد منتظر ی لوله کش نشسته ……..وبه ان یکی میاندیشیدم و…..دیگر هیچ 
    بیم داشتم  که مبادا خوابی دیده بودم  اما نه واقعیت داشت  یک راست به تختخوابم پناه بردم تنها جایی که برایم  امنیت  میا.ورد ….شاید هم نه . بوی شمع خاموش هنوز درخانه میگردد. 
    ومن به آن حروف  وکلمات اسرار امیز میاندیشم که همه شب در مغزم بالا و پایین میشدند .
    خوب خلایق هرچه لایق …….دختری از مرز سیبری  برای یافتن کار بهتری باین سو میاید …ملکه میشود  ……وملوکی که خاک میشوند >
    گلستانی که لبریز از خار مغیلان است ومن…درانتظا ر موجودی که برای خو دم انتخاب کرده ام همان رویا!
    پایان 
    ثریا ایرانمنش / 29 سپتامبر 2020 میلادی . اسپانیا .

  • همه رفتند

     ” لب پرچین ” ثریا ایرانمنش . اسپانیا 

    یادگاری ما 

     یک تخته پاره – از یک کشتی غرق شده 

    در کشا کش امواج خروشان 

    مارا به بیراهه ها  میبرد 

    وما  همچنان دردیروز زندگی میکنیم .

    کم کم آنهاییکه از زمان ما باقی مانده اند  بسوی ابد یت میروند واین کشتی شکسته را رها میکنند.  وچه بسا هنوز عده ای به تخته پاره ها چسپیده رویای بازگشت دارند .آنچه رفته – رفته دیگر بر نمیگردد اگر هم برگردد دیگر آن نیست که بود .

    شب گذشته در فیس بوک خواندم که ژولیت گره کو خواننده مطرح آن زمان ما  نیز از جهان رفت زنی بلند بالا کشیده وبی هیچ ادعایی میخواند صدایش لبریز از غم بود  او آخرین باز مانده دوران ما بود همه رفتند و اینهایی که در اطراف ما هستند ما آنهارا نمی شناسیم .امروز دیگر برای من مهم نیست که دیروز چه بود اگر چیزی مینویسم نگاهم به  تاریخ است  تاریخ را تحریف میکنند از تروریست قهرمان میسازند واز قهرمان یک فرد مضر جامعه که سزایش مرگ  است 

    امروز نه قهرمانی زاده شده ونه قهرمانی بوجود میاید قهرمانان را میکشند  ودر عوض آدمهای بی مغز وتهی را که قبلا خوب آنهارا شستشو داده اند و از هفت آب کر گذرانده اند بعنوان قهرمان به نمایش میگذارند .

    مردم را درخیابانها به تیر میبندند تا یک مفتگی بو گرفته درون صدها متر پارچه سیاه را بعنوان قهرمان ونمونه نگاهدارند گمان میکنم هر کس از یکصد متری او رد شود بوی گند خفه کننده اورا احساس میکنند همه بو گرفته اند دنیا بو گرفته است بویی که هیچ عطری وهیچ مشکی قادر نیست تا انرا خوشبو سازد رودخانه ها ابهایشان کدرو بد بو د ریاها متعفن اقیانوسها گل الود دیگر رنگ اسمانرا نیز درهیچ کجا نمیتوان دید.

    تها خاطره های خوب را درون یک جعبه در گوشه ذهنمان نگاه داشته گاهی آنهارا نشخوار میکنیم . عشقهایمان رویایی ومصنوعی واز پشت شیشه ها ی کدر ومات  اسباب بازیهایمان که هرکدام حد اقل ده بیست تا ازآنرا درمیان خانه داریم وبا انها باز ی میکنیم عروسکهای چشم ابی که چشمانشان بهم میخورد ومیخوابید گم شدند قطارهایی کوکی که وی ریلها می غلطیدند و ما آنهارا راستی میپنداشتیم گم شدند 

    همه چیز ناگهان .بی صدا گم شد درعوض هزاران سوپر برایمان سر هر چهار راه باز کردند  با گوشتهای  های مانده مصنوعی تخم مرغهای ساخت چپن مرغهای مصنوعی ومیوه های رنگ شده را در یک ردیف چیده نان نیز گم شد چیزی که امروز میخوریم تکه ای خمیر باد کرده ونپخته است /

    بلی ژولیت کررگو متعلق به دوران خوب وخوشبختی ما ودنیا بود وما میپنداشتیم که مردان  بزرگی درراهند تا دنیا مارا بهتر بسازند نمیدانستیم  ناگهان  سر وکله مردی از درون گاراژ خانه اش با یک وسیله آتش زا به میان می جهد ودنیارا  بین خود ورفقایش تقسیم میکند حتی سر  نوشت سلامتی ما نیز در میان دستهای او میباشد .

    دیگر لازم نیست نبردی  را شروع کنی ویا آغاز کرده به پایان برسانی در نیمه راه گم میشوی .امروز همه یک گله وهمه از یک چراگاه  تغذیه میشویم  معلولان ارباب میشوند وانسانهای بزرگ در زندانها وسیاه چاله ها  مدفوند  اروپای تمیز ومعطر مامانی تبدیل به زباله دانی پناهندگان شده است وامریکای غول پیکر دست آویز مشتی چپول نیمه دیوانه ومست ومعتاد بچه باز . 

    وموا د مخدر وخون نوزاد  غذایی است که میتوانیم مصرف کنیم همه نوع آن در بازار موجود است حتی درمیان خمیر دندان وصابونی که دستهایت را با ان میشویی . دیگر  هر چه بود تمام شد  .

    کمی رنگ بر چهره بیمار جهان باقی است که آنهم زیر لگد این چهار پایان  له   شده از بین خواهد رفت .

    پایان

    ثریا ایرانمنش . 25 سپتامبر 2020 میلادی / اسپانیا

     .

  • تندیس عشق

    ” لب پرچین ”  ثریا ایرانمنش  .اسپانیا 

    تو گوهر بین واز خر مهره بگذر/ ز طرزی کان نگردد شهر وبگذر 

    چو من ماهی کلک  آرم به تحریر / تو ا زنون والقلم  می پرس تفسیر 

    اگر بخواهم  تندیس ترا بسازم از کدامین  چهره های عالم میتوانم وام بگیرم ؟ از داود  میکل انژ / از آپولون ویا  …ا زخودت ؟ 

    تو نیمه منی  همیشه من ترا نیمه قامت دیده ام  وهمیشه در ارزو ی دیدار تو به سر زمینها سفر کرده ام  هر گز ارزویم از این فرا تر نرفت  غیر ازان حصاری که دورخود پیجیدم وترا نیز با خو به آن قلعه بردم  با تو سخنهای سر بسته گفتم  از معاشقه ماه با  درخت حرفی نزدم  وهیچگاه درارزوی دیدار ننشستم  وامروز دیگر دیدار نیر است  نوبت ان گذشت .

    تنها ازهر کرانه لبخند تلخ  ترا میبینم  ونوش خندت را  تنها یادرا باید گرامی داشت  وتنها  پرتو ناگها نی که گاهی از زیر چشمان روشن توبر جهان تاریک نور میپاشید .

    من زیر آن نگاه پنهان میشدم  واز تو سر شار  از جلوه برهنگی تو سخت خوشحال و احساس میکرد م که هردو دراستانه گناه ایستاده ایم  ومستانه به ان لبخند میزنیم  من لبان تشنه ام را برلبان ملتهب تو میگذاشتم  اما تنها دیوار بود وبس  ودستی که برگردن من حلقه خورد بود نوار لباسم بود .

    دیدار دیگر دیر است  گاهی اندیشه هایم اتشین میشوند وگاهی تلخ وزمانی مرارت بار  درزندانی که برایمان ساخته اند وکم وکم قلعه خواهد شد وما مانند جانوران درون ان لانه میکنم تخم میگذاریم  وناگهان درفروغ لاجوردین اسمان به پرواز در خواهیم آمد مانند یک پشه  – تنها بتو می اندیشم .

    زمانی فرا میرسد که اروزی دیدار  تو مرا به مرز دیوانگی میکشاند  وزمانی فرا میرسد که دیدار تو مرا به غضب دچار میکند چگونه مانند یک پروانه 

     آهسته آهسته به قلب من چسپیدی وبه درون رفتی ودرآنجا تخم گذاشتی خود پرواز کردی اما جای پایت هنوز مانده است زمانی ارزو میکنم منهم پرواز کرده  میان بازوان عریان تو پنهان شوم  ویا درمیان ا ن گیسوانی که مانند مار چهره ترا پوشانده اند .

    از کدام انسان زنده دنیا وام بگیرم نا تندیس ترا درخیال بسازم وبه ستایس ان مشغول شوم 

    دیراست وبسان رودکی باید بگویم که : مرا بسود وفروریخت هرچه دندان بود .

    وزمانه  چالاک وار  وماهرانه هر چه را که داشتم  به تاراج برد  .

    تنها لبان خونین من  ودهانی تلخ  خالی از هر شهدی  در ارزوی  جستن آن درددانه است  که بجای خود بنشانم وبه روی تو لبخند بزنم  لبخندم امروز اندوهگین است .

    حال دراین اطاق کوچک با ایوان بلندش  راهی به باغ خاطره ها یافته ام   و به دور از هر هیاهویی حتی غربت را نیز فراموش کرده ام وطن من میان باروان توست درانجا احساس ارامش وامنیت میکنم میلی به دیدار اقیانوسها و دریاها و رودخانه ها  و جنگلها ندارم . رودخانه عشق درمن جاریست  ومن همچنان زمزمه کنان برایت خواهم خواند مانند رودی آرام .

    روان را با خرد  در هم سر شتم  / وزان تخمی که  حال بود کشتم 

    فرح بخشی در این ترکیب پیداست  / که نغز شعرو مغز جان اجزاست …… بزرگ مرد شاعر حافظ شیرازی 

    پایان 

    ثریا ایرانمنش . اسپانیا . 23 سپتامبر 2020 میلادی برابر با دوم مهر ماه 1399 خورشیدی !!!!