Category: General

  • سیاوش دراغما

     

    ثریا ایرانمنش . اسپانیا ” لب پرچین” 

    اولین بار با حافظ شروع کرد هنوز خیلی جوان بود  مانند یک دانشجوی تازه کار  

    دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم 

    و اندر این کار دل خویش به دریا فکنم 

    دل را به دریا سپرد و آن بچه اخوندی که صدایش را دزگلو غرغره میکرد و تنها آوازه خوان شهر ما بود  گم شد. این بلبل تازه آمد.  سپس نام خود را آورد درختان پر برگ و شاخه دیگر سیاوش نبود او خود رودکی بود / سعدی بود / حافظ بود / عراقی بود / عارف قزوینی بود / فروغی بسطامی بود.  گویی همه آنها از قرنها برخاسته و امروز را برای ما روشن میکنن.د از زیر خروارها خاک  موسیقی را بیرون کشید انرا تکان داد پاکیزه ساخت و تحویل ما داد. آن کودک که صدارا درگلو غرغره میکرد رفت تام جونز شد ودرکاباره ها میخواند.

    از دل تنگ گنه کار برا رم اهی 

    کاتش اندر گنه آدم و حوا فکنم 

    و افکند ما دیگر همه چیز را فراموش کردیم تنها صدای او بود چه درشبهای تاریک زمستان و چه در هوای بهار و یا تابستان ویا در شبخیزان  روزه داران این صدای او بود که همه را بیخواب میکرد و یا بخواب میسپرد.

    خورده ام تیر فلک باده تا سرمست 

    عقده دربند کمر کش جوزا فکنم 

    خرداد یا همان جوزا برایمان بهاری دلکش بود .

    مایه خوشدلی آنجاست که دلدار آنجاست 

     میکنم جهد که خودرا مگر آنجا فکنم 

    .افکند  / به دلدار رسید  و دلدار تا همین لحظه درکنارش ماند  .

    او بی نیاز از همه تعاریف روزمره است او یگانه است و یکتا دیگر مانندی نخواهد داشت 

    مدتی فریب بعضی از شعرای متعهد!!! با ریش را خورد و راهش را کج کرد اما دوباره  به اغوش ملت برگشت 

    تفنگت را زمین بگذار که من میرسم از …..

     وچه مقبول ملت افتاد و دولت دشمن او شد او به میان ما خس و خاشاکها خزید و برایمان خواند.  زلزله امد خواند سیل آمد خواند  .خیلی ها درباره اش گفتند اما او همچو رستمی استوار ایستاد باز هم خواند .

    در ان نفس که بمیرم در ارزوی تو باشم 

    بدان امید دهم جان که خاک  کوی تو باشم 

    حال امروز ماییم کم دران نفس که میمیریم در آرزوی آنیم که خاک کوی تو باشیم . 

    نمیدانم روحت درکجاست.  میگویند هنوز دراغما هستی و این اغما دیگر بیداری ندارد

    بال من بگشا و از بندم رها کنی 

    پایم از این رشته های بسته واکن 

    تا فضای بیکرانها پرکشم  پرکشم 

    و ایکاش میتوانستم  حداقل دستم را با دستهای مهربان تو اشنا سازم. تنها یکبار بوسه بر دستهای تو زدم  بی انکه بدانم تو تحمل رنج یک بیماری را میکشی. خندان و شادان عید نوروز را بما تبریک گفتی چه روز خوشی بود آن روز که دست ترا بوسه زدم .

    امروز در ضمیر خاطر من تنها رنج است و در سر زمین ما جنگ  جنگی که تولد آن دریک بامداد اتفاق اقتاد. حال امروز من چهره خودرا چون عکس برگهای بهاری درابهای راکد و متعفن جویبارها  که گاهی با خون همراه  است می بینم .

    و تو ای درخت تناور  دیگر هیچگاه شاخه های ترا  که فراغتی بر حال ما تیره بختان بود پهن نخواهی کرد  .

    باران اشک غمگینانه بر چهره ام فرو میریزد  شمع هم امروز گریست و اشکهایش روی رومیزی  برجای ماند و بمن گفت که دیگر هرچه بود تمام شد / تنها ترا به خدایم میسپارم .پایان 

    ثریا ایرانمنش . اسپانیا . هفتم سپتامبر 2020 میلادی /

     

  • سوگ هنرمند

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین “اسپانیا !
    ———————————–
    خبر کوتاه بود خیلی کوتاه بعد هم فورا بسته شد وبیمارستان خبری دیگر داد و خبر اول را تکذیب کرد ! حتما باید ان کار را میکردند دستوری بود طبق اوامر بزرگان  چه بسا اگر مانند همان تارزن و مطرب بارگاه عده ای فیلم بردار و خبر نگار را خبر میکرد و مشتی اسکناسهای باد اورده محصول رنج دیگران را بین آنها تقسیم میکرد مرگش پر سرو صدا تر میشد وبرایش امام زده میساختند  او تنها کسی بود که دولت از او میترسید و میترسد . درکنارش فورا  اعلام شد که نصرت اله وحدت هنر پیشه نود و پنج ساله نیز به سرای دیگرشتافت . همه بسوی او برگشتند وحدت نیز ممنوع الکاربود رفیق شاه بود با او تخته نرد بازی میکرد شاه غمگین را میخنداند او نیز سالها درکنج خانه اش نشست و گذشته هارا نشخوا رکرد و بهر روی من شمع را روشن  کردم و میدانم  بخوبی هم میدانم که او دیگر  دراین دنیا نیست .
    میلی ندارم به برنامه های خبری دیگری راه پیدا کنم میدانم خانواده اش به اهستگی بدون سر وصدا شاید هم شبانه او را به خاک میسپارند تا ازهجوم مردم  وکورنای آدمخوار در امان باشند .
     درانسوی جهان  آن مرد زن نما دهان دومتری خودرا باز کرده وبر علیه ریاست جمهور سخن میراند البته نوکرش سی -ان -ان -هم همه را خبر میکند و دشمنان را دور خود جمع خواهد کرد هر چه باشد همسر خاج حسین اقا است و حال ریش او باشد و یا سبیلش فرقی ندارد بگذار ما فریبخوردگان قرن همچنان در رویای خودما ن باشیم  دور دور آنهاست .
    دیگر دوره ما تمام شد  روز گذشته دخترم گفت که فلان پرستار را دیده وحال ترا پرسیده گفتم خوب است ! میگقت خوب است؟ من فکر کردم مرده چون حالش خیلی خراب بود !  او نمیداند که این زندگی با مردگی فرقی برای من ندارد تنها باید بنشینم و دردهای دیگران و مرگ ها را تماشا کنم .
    نمیدانم کدام شاعر قرن هقتم گفته بود که زده ماندن بیش از حد ما تنها فایده اش این است که مرگ دیگر انرا میبینیم فایده دیگری ندارد . 
    بهر روی امروز وفردا خبر ها بسرعت پخش خواهند شد اما خیلی آرام .
    من کشیشی را دوست داشتم وبه او اعتقاد داشتم که سالهاست مرده واتیکان هم او را سنت ویا مقدس خواند وعکس او در میدان واتیکان روی یک پرده بزرگ آویزان است البته این کشیش را هیچگاه من ندیدم تنها عکسهای اورا دیدم آن دوست مرحوم من سرطان سینه داشت روزی بمن گفت من به این سینور التماس کرد ام اگر سرطانم بدون شیمی درمانی خوب شود  برایش  مثلا خیرات میکنم وغیره ….. من آن روز چندان حرف اورا جدی نگرفتم در روزهای سخت ببماریم ناگهان چهره اوروی صفحه موبایلم آمد که داشت برای عده ای سخن رانی میکرد !خیلی ساده بود نه طلایی داشت نه ردایی  داشت ونه عبایی باخنده همه مقدساترا برای همه توجیح میکرد وبیشتر از روح  وراز  ان وانرژی حرف میزد من بی اختیار نام اورا بر زبان راندم وا زاو خواستم  بمن کمک کند ……او بمن کمک کرد  شب گذشته دوباره چهره او با همان لبخند مهربانش روی موبالم امد تمام شب به گفته های او گوش میدادم هیچ خبری نه ازگناه بود نه ازجهنم بو د ونه بهشت وغیره او یک فیلسوف واقعی وخدا شناس بود با قلبها  وروح های پاک سر وکار داشت .
    حال هرگاه دچا رمشگل بشوم اورا صدا میکنم او فرشته نگهبان من است نیمه شب گذشته که خبر را شنیدم برای آن مرد یگانه گریستم اما او آمد واشکهای مرا پاک کرد وارام خوابیدم  الان شمعی سپید روشن کرده ام ودر زیر نور آن مینویسم شمعی پاک ونورانی که شعله اش نا بی نهایت میرود من به روح اعتقاد دارم به ان انرژی که در درون ما کار میکند یا پاک است یا آلوده .به ارواح الوده کاری ندارم زندگی این کشیش  درنهایت سا دگی گذشته بود  سه بار از مرگ نجات یافته بود شاید روح پاک اوست که بما نیز کمک میکند من نه به لباسشان  کاری دارم ونه به ایمانشان من به روح شان اعتقاد دارم او چند کتاب نیز ددراین باره نوشته اما کتابهایش کمی گران است و تنها  در یک فروشگاه فروخته میشود .
    دیگر در انتطار هیچ خبری نیستم خبر یعنی بد  آدمهای احمق در انتظار خبرها ی خوب مینشینند  .امروز هر چه هست آلودگی بیماری فقر گرسنگی وکمبود مواد غذایی و کمبود زمین البته زمینخواران و زمین داران قسمت مهم را برده اند وبرای بقیه چیزی باقی نگذاشته اند بقیه مانند من روی هوا زندگی میکنند  بی آنکه زیر پایشان زمین باشد .
    دنیا درحال حاضر در دست کوسه ها وبی ریشه ها وبی ریش ها است .پایان 
    ثریا ایرانمنش . 07/10/2020 میلادی / اسپانیا .

  • بسوزان .

     شبی از شبها 

    ———-

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا 

     داشتم به اهنگی از  بانو سیمین غانم گوش میدادم ….بسوزان !!!! شعر زیبایی است واهنگی که شادروان نجویدی روی آن گذاشته به راستی یک سنفونی ساخته است 

    در یک میهمانی تولد یک شاعر  جناب سراینده این شعررا شادروان ” عبداله الفت ”  دیدم با انچه که تصور میکردم فرق داشت  پر رویی کردم داخل مردانه شدم خیلی بخودم اطمینان داشتم . رفتم جلو وگفتم ” سلام میگویم جناب شاعر من عاشق این ترانه شما هستم هر چند ترانه های دیگری هم دارید اما این یکی با چند خط مرا به ,عالم دیگری کشاند .

    نگاهی به سرتا پای من انداخت یک پیراهن بلند سپید از حریر برتن داشتم با بالاتنه  گیپور کلی هم احساس پرنسسی بمن دست داده بود !!!!  بلند شد دستمرا گرفت وبوسید .

    خجالت کشیدم  گفت تا بحال کسی این حرف را بمن نزده تا من جوابی برایش یافته باشم اما…. سرش را به زیر انداخت وگفت  من ازتمام جانم مایه گذاتشم تا این ترانه را سرودم والحق که خواننده هم خوب آنرا خواند   سپاسگذاری کردم وبا سر گیجه از آن اطاق مردانه بیرون امدم سرم گیج میرفت او هنوز جوان بود اینهمه نا امیدی …….دوماه بعد او سکته کرد وبه جهان باقی شتافت  ایا مرگ خود  را پیش  بینی کرده بود؟ آیا ….هیچ بیماری نداشت قلبش نیز ببمار نبود تنها ازعشق تهی شده بود  .

    بسوزان …شعرهایم را بسوان 

    برگ برگ خاطراتم را بسوران 

    تا نماند دیگر از من یادگاری 

    در خزانی یا بهاری 

    اما یادگار او درسینه من ماند وهر بار که انرا  میشنوم بی اختیار اشکهایم جاری میشوند  او  ا زان تیپ شاعرانی نبود که خود فروخته باشد ویا مداح باشد کارمند دون پایه یک اداره دولتی بود …..ازان نوع شاعران داشتیم که نامشان پشت نام بزرگان وسخن سالاران گم میشد . مانند: شیرازی: که اکثر شعرهای ویگن و پوران وسیمین غانم ودلکش ومرضیه را او سروده بود اما دیگران شهرتش را برده بودند / 

    بیاد مرغ غاز وتخم مرغ افتادم غاز بیچاره بزرگترین  تخمرا در پنهانی ترین  جاهای مزرعه میگذارد بادرد ورنج  اما مرغ برای گذاشتن یک تخم کوچک شهر را باقدقد خود خبردار میکند واز ین سوبه ان سو میرود تا سرانجام درجایی تخم خودرا بیرون بفرستد وچه باارزش است این  تخم پر سر وصدا !…….

    مانند گفته های امروی خیلی ها  تنها هیاهوی  بسیار برای پرکردن جیبب است وبس . پایان

  • ساحل ناپیدا

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا

    ——————————-

    خبر ها خوب نبودند  / خبر ها خوب نیستند  دوباره استاد آواز ایران به کما فرورفت وگمان نکنم این بار دیگر از کما بیرون اید وشاعر احساساتی همولایتی من احمد رضا احمدی دچار سکته مغزی شد .

    احمد رضا صدایی خوش داشت وبیانی زیبا گوینده تلویزیون ایران بود مخصوصا در ماههای رمضان  مناجات خواجه عبداله انصاری را دکلمه میکرد  موی برتن ما راست می ایستاد پاهای کوتاهی  داشت اما قلبش بزرگ بود وروحش بزرگتر- واین  کوتاهی پاهارا من دراکثر   مردا ن و زنان قدیم دیده ام وعلت آن قنداق کردن بچه ها باآنهمه پارچه که جلوی رشد پا ودستهای بچه هارا  میگرفت واکثرا پاها کوتاه بالاتنه ها بلند وآنهاییکه پاهای بلندی داشتند عقل و شعور در سر شان دیده نمیشد !

    بهر روی احمد رضا احمدی ما هم سنی از او گذشته وغربت دیگر رمقی برایش نگذاشته  حال پاچه خواران مانند سگهای گرسنه درانتظار اخبار هستند تادباره سرهایشانرا ازپنجره بیرون کنند وخودی به نمایانند وسخن پراکنی کنند که اخیرا یک عالیجناب سرخ پوش هم به انها اضافه شده وزیر پای والاگهر را تمیز میکند !

    باز هم شبها لالایی من هما ن آواز نی زن جناب شجریان است با اشعار فروغی بسطامی ویا آواز الهه است با اشعار لعبت والا که این روزها هیچکس نمیداند  که بود وکجا هست واقعا زنی والا بود با کمال زیبا بلند قامت شاعره ایی بسیار محجوب بی سر وصدا بی  آنکه برای خودش تبلیغی کند شعر را برای دل خودش میسرود .

    همه رفتند ویا دراه رفتنند وما چقدر تنها مانده ایم دراین دشت بی ارام  ولبریز از خار مغیلان درمیان شارلاتانها وادمکشان و چقدر دلگیریم از هوای این زندان  که معلوم نیست ابدی است یا روز ی درهارا باز میکنند وبال پرواز مارا نیز میگشایند .

    حال از ته کیسه مارگیریشان خواننده وسراینده پیدا میکنند و برای جفت کردن  کارشان روی صفحات مجازی میگذارند .

    روزهای سختی را می گذرانیم  با چه تحملی  دو بافتی در دست دارم یکی تاریک برای روزها ویکی سپید برای شبها !!!! چیزی نیست بخوانم جدولی نیست تا حل کنم موسیقی نیست تا گوش کنم فیلمی  تازه نیست تا ببینم  در سکوت خانه وکسی نیست نا با او گفتگو کنم  تنها من هستم و گوشهایم  و کتابهای کهنه ام و گنجه لبریز از لباس و کفش و کیف که بی مصرف افتاده اند . بهر روی سلامتی  ان  جان جانان را از درگاه یزدان پاک خواهانم وآن یکی فعلا از خطر جست . 

    چون قایق شکسته – به گردابیم 

    ساحل ما را به خود نمیخواند 

    امواج میخروشند 

    گردابهای سهمگین دهان باز میکنند

     فریا د ما به جایی نمیرسد

    ما همه در ساحل وحشت ایستاده ایم 

    در انتظار یک فردای  نا پیدا ………پایان

    ثریا ایرانمنش / 06/10/2020 میلادی / اسپانیا 

     

  • روز معلم

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین”  اسپانیا-

    در س معلم ار بود زمزمه محبتی 

     جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را 

    امروز در این دیار روز ” معلم ” است و  باید به تمام معلمین وصاحبان علم واندیشه در مورد کودکان تبریک گفت . امروز از دیروز سختر است ومعلمین کمی خشن تر وعصبی تر اما چاره نیست  زندگی است و باید آنرا ادامه داد تا روز موعود .

    سر انجام دانستم چه کسی آن پیام را ازروی فیس بوک به جایی دیگر فرستا ده وخواسته بمن بفمماند که من دراین راه هم تجربه دارم وهم این راه راطی کرده ام وشغل وحرفه ام این است .

     باید ازاو سپگذار بود  که حد اقل شمشیرش را بکار نبرد .

    اوج شکفتن بود 

    گنجینه ای  بودم  لبریز از گلهای عطر آگین 

    گلخانه ای گستره در آفاق 

    رنگین کمان  بر آستانم  سر فرد آورد 

     خورشید  با لبخند خود ” شاعر” خطابم کرد ! 

    .و………..

    امروز بر خود میلرزم

    درمیان آینهمه آدم که سرخود را  پنجره هایشان بیرون کرده ومثلا گفتاری را میگذارند که نه به درد دنیا میخورد ونه به درد آخرت – تنها یکی را من با احترام تمام گوش میدهم  آنهم مردی از تبار دیروز مردی که هنوز صدایش وطنین ان به انسان  آرامش میدهد نه تهدیدی درکار است نه دندانهایش را تیز کرده ونشان میدهد ونه پنجه هایش را به روی تو میکشد او سخن میگوید وهمه چیز را خط به خط  با صدایی آرام  میخواند بی آنکه تراعذاب بدهد ویا در گوشه ای کسی برایش چند فحش ابدار گذاشته باشد . 

    نام او” البرت بوته ساز” است  بوته هما ن شیشه سازی شیشه گری در قدیم است نه بوته جاز وخار بیابان  آنقدر متین و ارام سخن میگوید گویی روی یک دریاچه  دریک قایق نشسته ای زیر یک نسیم خنک وبه یک زمزمه  موسیقی زیبا گوش میدهی .

    متاسفانه برنامه هایش کم است وهر هفته نمیتواند  آنهارا به سمع شنوندگان  ویاران وهمر اهانش برساند !

     روز گذشته روز ملاقات این زندانی بود  بیشتر از شش نفر  اجازه نیست درجایی جمع شوند (این عدد شش ) مرا بیاد خیلی از چیز ها میاندازد  شش متر فاصله وشش نفر ..بهر روی اگر همه میامدند  تعداد زیاد  میشد سه نفر ودونفر آمدند خودشان ازخودشان پذیرایی کردند من مشغول بافتنی بودم ودخترم خوابهایش را برایم تعریف میکرد واینکه چند ماهی میشود که به دیدار پدرش نرفته اند باید بروند ویاد ا و بکنند هرچه باشد نان امروز راما از قبل ایشان میخوریم !!!

    شمعی روشن کردم وبا انکه چندان اعتقادی ندارم یک فاتحه برایش خواندم که دیگر دست از سر ما بردارد به همانگونه که مار در میان هیچ رها کرد حال هم رها یمان سازد .

    در فکر خرید یک مبل تازه هستم اما باید خودم بروم وچند ساعتی روی آن بنشینم تا ببینم وضع نشستن روی آن مبل چگونه است نه مانند دخترم که پس از هشت ماه هنوز گویی روی سنگ خارا نشسته ای ….اما کو حوصله ! برای کی ؟ برای  چی ؟ چرا ؟  .خوب حال درباره  سید فخرالدین عراقی بنویسم یا جامی ویا خواجه عبداله انصاری ؟؟؟؟ چون دیگر نمیشود درباره هیچکس نوشت وگفت چرا یک موی اضافی گوشه ابروی شماست  ترا تهدید کرده به دادگاه میکشانند  بهر روی همه باید به نوعی معامله وبیزنس کنند اینهم نوع جدید آن است البته دستوری با کمک ارباب بزرگ !!!!

    روز گذشته  حتی واتساپم را نیز پاک کردم دخترم گفت این تنها ارتباط ما با توست  دوباره انرا آورد اما برای من دیگر فرقی ندارد فیس بوک برای من یک سر گرمی بود اما زیر نظر پلیس مخفی !!! ایسنتا گرام تنها البوم بود که من   از آسمان  بالای سرم  عکسی میگرفتم وروی آن میگذاشتم یا ازگلهای باغچه ام ناگهان لبریزاز آدمهای گوناگون وتبلیغات شد آنرا  بستم  تویتیررا  نیز بستم دیگر میلی ندارم  روی دیوار سفید خانه شعری بنویسم !!! نه به دنبال فالاور بودم  ونه خود نمایی . همه را به خود هشت پا تقدیم کردم حال زیر باسن اوست  گاهی نشانی بمن میدهد اما بیفایده است دیگر هیچگاه  به دنبال این زباله ها وزباله دانیهای نخواهم رفت ودیگر  میلی ندارم زباله هارا ببینم  . 

    هر چند گاهی روی صفحه  این تابلت یک عکس زیبا  گذاشته میشود این روزها سنترال پارک ومانهانرا نشان میدهد مدتی به ان خیره میشوم خودمرا در بالاترین نقطه ساختمان مانهاتان تصور میکنم ….نه ! من دشت را بیشتر دوست دارم صحرارا ورودخانه ها را طبیعی نه مصنوعی این همان کوه است که انرا تراشیده اند ودوباره رویهم تلمبار کرده اند وبا چند سوراخ موش برای زندگی اشرافی  !!! بشر به فطرت خود بر میگردد  این  قانون طبیعت است همچنانکه  ازخاک برامدی ودوباره به خاک میروی  باز هم به غار پناه میبری این بار از ترس همنوع خود . پایان / 

    ثریا ایرانمنش 05/10/2020 میلادی . اسپانیا 

  • اختاپوس

     ثریا  ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    ———————————–

    باز آی و دل تنگ مرا مونس جان باش

    این سوخته  دل را محرم اسرا رنهان باش

    زان باده که د رمیکده عشق فروشند 

    مارا دو سه ساغر بده وگو رمضان باش……..”.حاجی حافظ شیرای !”

    امروز ما در پناه اختاپوس هستیم پاهایش را روی سر ما دراز کرده ظاهرا امنیت وراحتی  مارا میخواهد اما درواقع هر پای او هزار چشم دارد واین چشم  های نهانی  ترا میپایند تا مباد اگقته باشی اسب شاه  یابوست  !

     ای روز های خوش ازادی بدرود  ای روزهای خوش نمایش  ” بنی هیل ” خدا حافظ  ای روزهای خوش نمایشات با مزه تلویزونی بدرود  ای روزهای خوش دورهم جمع شدنها و نوشیدنها و رقصیدن ها برای همیشه خدا حافظ  امروز این اختاپوس است که به شما میگوید نفس بکشید یا نه ودهانتان را بسته است .

     بچه ها زمانی که ا زمدرسه باز میگردند همه سردرد وخسته روی تختوابهایشان بخواب میروند تمام روز بدون اکسيژن کافی با این پوزه بند مسخره باید سر کلاس بنشینند .

    {احتاپو س ندایش را بما داد که میدانیم کی هستی وکجایی وچرا نشسته ای واصلا چرا زنده ای ! جای دیگران را تنگ کرده ای  وحرف مفت میزنی  آنهم نه دراستای آنچه که ما انتخاب کرده ایم  تو نباید چیزی بخواهی که ما نمیخواهیم تو نباید حرفی بزنی که ما میل نداریم بشنویم .}

    روزی روزگاری درمیدان بزرگ ( هاید پارک )گوشه به گوشه مردم  جمع میشدند واز دولتشان انتقاد میکردند پلیس هم مواظب بود که زدو خوردی صورت نگیرد  امروز پلیس درخانه را میکوبد تا ببیند چند نفر نشسته اید شش متر فاصله را حفظ کرده اید یانه ؟  مادران از فرزندانشان جدا شده اند  وعاشقان دیگر نمیتوانند  لب رویهم بگذارند وبگویند ” ترا دوست میدارم ”  آن کلمات کم کم از اذهان گم میشوند وجایش را  چیزهای دیگری   میگیرد که اختاپوس بما دیکته میکند .

    در حال حاضر  من یکی دوتا پاهای اورا جمع کرده وبه زیر تنه اش فرستا دم اما هنوز چشمان او بر بالای این صفحه نشسته است وبا چند زبان برای من نامه میفرستد ” که اهای !  برادر بزرگ ترا مینگرد!……

    ان برادر بزرگ چه کسی است ؟ !……..

    خدا حافط عشق های دیرین  خدا حافظ مهربانیها خدا حافظ دوستیهای بی شاِِءبه .

    من هنوز ضربه های شلاقی که بر پشتم وپیکرم خورده بیاد دارم وگاهی جای زخم آنها باز شده وخون جاری میگردد  اما فورا مرهمی بر انها میگذارم این مرهم تنها شعر است و موسیقی  تنهای تنهایم  وبقول آن خوانند ه  محبوبم ” عباس مهر پویا ” 

    کسی دیگر نمی کوبد / دراین خانه متروک را / کسی دیگر نمی پرسد / چرا تنهای تنهایم / ومن  چون شمع میسوزم ودیگر چیزی از من نمی ماند  ! 

    عبا س هم تنها بود صدای گرمی داشت موسیقی را خوب میشناخت به هند رفت سی تاررا فرا گرفت دکوراتور ماهری بود وشغل اصلی او دکور کردن خانه های اعیان وتازه به نوا رسیده وفروشگاههای بزرگ   بود خوانندگی درکنار شغل او برای دل خودش بود اما کسی اورا قبول نداشت چرا که ( خودی ) نبود  تریاک نمیکشید عرق نمیخورد رقاصی هم نمیکرد عضو هیچ حزبی هم نبود !!! با زنان پیر هم همخوابی نداشت  صدای گرمی داشت همه آوازهای اورا دارم درتنهایی مونس من هستند  اگرناگهان اختاپوس آنهارا نیز ممنونع الصدا نکند ! .انگ سکس وبی عفتی به انها نزند ! .

     نیست دردنیای پاکی زندگی میکنیم همه چیز تمیز  ضد عفونی شده است مردم همه راستگو  مهربان  ومتین و مودب  بدون اسلحه راه میروند !!!؟سکس زنانه و مردانه ….وبچگانه هم وجو د خارجی ندارد ! 

    خدا حافظ دنیای راستین ما بعد از رفتن شاه دنیا نیز برایمان بجای تمدن برگ وحشت بزرگ را آورد  خوشا بحال دیگران !!!!که با این وحشت خو گفته اند ودرکنار وحوش راه میروند بی هیچ خوفی . پایان 

    در خرقه چو آتش زدی ای عارف سالک 

    جهدی کن وسر حلقه رندان جهان باش

     دلدار که گفتا به توام دل نگرانست 

    گو میرسم اینک بسلامت نگران باش 

    خون شد دلم از حسرت آن لعل روان بخش

    ای درج محبت  – به همان مهر و نشان باش 

    ثریا ایرانمنش . 04/10 /2020 میلادی / اسپانیا 

  • دلنوشته

     “لب پرچین” ثریا ایرانمنش . اسپانیا 

    دلنوشته آخر هفته !

    چه بد شد ! عجب اتفاق ناگواری ! درست موقع مناظره انتخابات وخیزش مردم ایران  ایشان به کویدو 19 دچار شدند  تنهایی هم نه همسرشان نیز  آخ همسر شیرینشان . خوب به خلوت رفتند یعینی تعطیلات یا قرنطینه  البته قرنطینه آنها مانند ما گدا گوروها نیست  ایشان به ویلای شخصی خود با اب  وهوای خوب  وغذایهای خوب وشرابهای عالی  ودوستان وصد البته بازی گلف دوهفته تعطیلی دارد جو بایدن با آن ریخت منحوسش که انسان را بیاد اموات درون تابوت میاندازد فعلا دست برچانه نشسته تا دوبار مناظره  شروع شود اگر دراین فاصله مرد ….خوب آن خانم نجیبه عفیفه معاونشان که هست  آنرا باد کرده اند  وچنان ارایش نموده اند که مرلین مونرو باید جلویش خم شود !.

    چه بد موقعی جناب پرزیدنت صحنه را خالی کردند درست موقعی که ارمنستان با آذربایجان درحال بزن برن هستند مردم ایران هم طبق دستور  میبایست کمی باسنشانرا تکان میدادند واز روی بالش وتشکچه مخصوص تریاکی   ها بلند میشدند  حال تنهای تنها  مانده اند .

    خوب باز من رفتم دردیگ اب جوش را باز کردم تا دستم دوباره بسوزد . اصلا بمن چه مربوط است   دوشیشه مربا را باز کردم یکی مزه سرکه ترشیده میداد ساخته شده از شرکت پرمرام وپر اهمیت مهرام دیگری ساخت همین سر زمین است مزه زباله میداد  …نانم را درون  همان اب قهوه ای تررید کردم وسر کشیدم وبه این فکر میکنم که ایا داریم وارد دنیا ” سایلون گرین ” میشویم ! که یک شاخه کرفس برایمان یک درخت تناور ولبریز از میوه است ؟ به کجا میرویم با این هجوم جمعیت بیمار هم مغزی هم روحی هم جسمی  دیگر چه کسی حوصله دارد مربا بپزد؟  ومجلات هم که بسته شدند تا از دیدن عکسهای بانوان زیبا وخوش قد وبالا مد جدید بهره مند شویم . ای بابا یاوا یاواش بقول آن دوست ارمنی داریم به جهنم میرویم 

    صبح زود پنجره هارا باز کردم تا اطاق هوایی بخورد  ستاره سهیل داشت از دوردستها عکس میگرفت !!! هوا خوردم بس است  . حال نقش پنه لوپه را بازی میکنم نه این ارتیست اسپانیایی ! نه پنه لوپه تاریخ همسر اولیس  میبافم ومیشکافم  یادم میرود میل عوض کنم یا دم میروم نقش را درست ببافم  اوه ! تازه تازه کلی کاموا هم سفارش داده ام تابرای  خودم یک کاردیگن ببافم  !!!!!!

    تنها چیزی که یادم نمیرود گفته ها وشنیده هاست که نباید بر زبان بیا.رم  زبانمرا میبرند وچشمانم را با میل داغ کور میکنند ویا دستهایم را با ساطور شقه میکنند ….  بهتر است خودم را بزنم به خریت وهمان کاف وشعر هارا بنویسم مانند  پلیس روی فیس بوک !!!!من نمیدانم اگر شاهنامه را هم نوشئه بود الان پر میشد  لبریز از ابیات وکلمات عاشقانه !!!! معشوق چه کسی ؟ نمیدانم  نامریی  عاشق هم مانند من دیگر زوارش در رفته دارد تنها علف دیرو ز را نشخوار میکند تنها یکی دونفر هستند که عکسهایی را که من میگذارم ویا مینویسم چیزکی دسستگیرشان میشود وناگهان مرا به عرش خدایی میرسانند …نه بابا ما مثل خود شماییم کمی پرروتر !

    با ان دردی که هرشب مارا تا مرز مرگ میکشاند وبر میگرداند با بیخوابی ها با تنهایی ها با نگرانیها برای بچه ها که دور دنیا  مشغول کارند یا تحصیل  با همه انها رو را سفت کرده باز از جای بر میخزیم  وبرای معشوق پیام میدهیم که ” 

    تو همونی  که تو رویا تورو من  خواب میدیدم !!!!

    معشوق هم رند است مانند ماه گاهی سری به استانه ما میزند باز گم میشود تنها سایه اش میماند وبس !

    با همه این حرفها دلم برای مردم میسوزد همه خسته ونگران ودلهره وترس وخیلی ها دچار سرخوردگی  روحی شده اند تلویزیون هم مرتب برایشان تبلیغ میکند   این دستگاه ر ابخرید راه بروید آن دستگاه را بخرید ماساژ بدهید  بابا باکدام بودجه یارو کارش کساد است دکانش بسته نان ندارد بخورد نانهاراهم که باد میکنند مقداری خمیر یخ زده درون  فر با د شده  تبدیل به نان میگردد .

    نه دیگر چیزی ندارم بنویسم حرفی ندارم تنها باید بمردم بگویم فریب اربابان دولترا نخورید  اما من کاره ای نیستم فردا دستهایم را میبنند ومرا درون دیوانه خانه میاندازند همان کاری که الان با زند انیان درایرن انجام میدهند با تزریق آمپول آنهارا روانی میکنند ویا میکشند غذا نیست   جا نیست  وخیلی چیز ها نیست که جای گفتن ندارد پلیس این صفحه دقیقه به دقیقه سر میکشد که آهای ….من اینجا هستم وخطوط را پاک میکند  خوب خوانندگان من میتوانند  بین خطوط را بخوانند آنهایی را که پاک شده است . همه را به یزدان پاک میسپارم تا روزی دیگر .

    ثریا ایرانمنش . 03/10/2020 میلادی / اسپانیا ……ایکاش رفته بودم پالماد ومایورکا …….

  • آسوده بخواب !

     ” لب پرچین” ثریا ایرانمنش  / اسپانیا 

    هر دردی ازاو بردی صد خنده به درمان کن  

    هر زخمی از او خوردی رندانه به مرهم زن 

    ما هم رندانه به مرهم میزنیم وزخمهارا پنهان میکنیم درخلوت خانه مان فریاد میزنیم کفتار پیر وخوک کثیف خیانتکاران به مردم زمین وکره خاکی  تنها گوشهای خودمان آنهارا میشنوند وچهار دیواری اطاق کچی همان زندان ابدی  با اعمال شاقه .

    آن مردک چپول احمد شاملو گفته بود که دهانترا میبویند که جرا گفته ای دوست میدارم  حال نه تنها دهانت را  میبویند بلکه شلوارت را نیز میبویند  وشلاقهایشانرا از دور نشان میدهند تا دیگر حرف مفت نزنی وحرف دلت را بر زبان نیاوری  مهم نیست اگر کودکان زیر سن وبچه شیرخواران قربانی شده درون  اقیانوسها غرق میشوند مهم نیست  دختران وپسران زیر سن پس از جفت گیزی اقایان وبانوان آنها نیز به قعر اقیانوسها میروند وتنها دریک برگ پاره روی دیوار گم شدن اورا بمردم خبر میدهند ! نه مهم نیست مهم این است که نباید بنویسی وحرف بزنی واگر چیزی بگویی که مبادا به تریش لباده عاریه ای  اقایان بر بخورد درحال حاضر مانند میمون دور وبر بقیه دارند میچرخند تا درآتیه بلکه تکه استخوانی هم چلوی آنها انداختند  نه نباید حرف زد حسن اقا بیهوده از پنجره اشپزخانه اش فریا دمیکشد  وبرای من دل میسوزاند دل سوختن ندارد این زندگی دربندگی افتخاری ندارد ما به سر زمین ازادی گوچ کردیم با یکی شدن جهان دیگر سر زمینی وجود ندارد رودخانه ها راهشان را کج کرده اند باغها وبوستانها نیز درجاهای دیگری رویش کرده وخودرا به نمایش میگذارند ما درمیان علفهای هرزه با نانهای باد کرده  وکوشتهایی گندیده که معلوم نیست از کدام جانور کنده شده  وگاهی مصنوعی داریم ادای زندگی را درمیاوریم آنهم درمرز مرگ وزندگی .

    حالم را بهم زدید  بالا اوردم روز گذشته همه سوراخ سنبه های  مانده را بستم توییتر را نیز خاموش کردم تا مباد ادستم بسوی خطی رفته ودر باره عالیجناب  سرخ پوش مطلبی بنویسم وحقایقی عریان شود .

    ایملیم مدتهاست کلید شده هرگاه میل به تهدید داشته باشند انرا باز میکنند پیامی برایم میفرستند دوباره بسته میشود من اجازه ندارم چیزی بفرستم هرگاه  خواستم ایملی برای کسی بفرستم فورا برگشت خورد مانند نامه ها بدون تمیر قدیم که برگشت میخوردند .

    چه دنیا ی خوبی داشتیم بیخبر ازفردای شومی که درانتظارمان بود زمانی  که به همراه  آن دوست به کلیسا میرفتم وکشیش را دران لباسهای براق میدیدم ویا دررداهای سیاه بلند احترامی دیگر برایش قائل بودم وگمان میبردم که درییرون نیز آنها بدین گونه راه میروند اما یک روز صبج که داشتم به پستخانه میرفتم صدایی مرا بخود اورد برگشتم کشیش شهر بود   بوسه ای بر گونه من زد وگفت کجا باین زودی ؟ گفتم میروم پستخانه  او هم گفت میروم آنجا وبا انگشتش باری را که مخصوص رانندگان وگاراژ داران بود نشانم داد   میروم صبحانه بخورم بعد هم سمینار دارم  باور نمیشد  بادوستم  دراین باره گفتم  واودرجوابم گفت معلوم است آنها حق ندارند که زندگی اشرافی داشته باشند  یک آپارتمان با چهار کشیش  حق زن گرفتن هم ندارند  روزی آن اپارتمان را بمن نشان داد طبقه دوم روبروی پستخانه یک اپارتمان قدیمی با پرده های کج .کوله /

    پرسیئم پس انها چگونه زندگی میکنند  ؟ گفت کلیسا از پولی که ازمردم درطول میسا میگرد به آنها میدهد گاهی هم مردم خصوصی به انها کمک میکنند درمواقع غسل تعمید هم کسانی هسند که پولی به انها میدهند  آنها مردان دین وخود را وقف کلیسا کرده اند .

    حتی ارت بیشاب  نیز خانه ای معمولی دارد ویا گاهی درهمان کاتدرال دریک اطاق زندگی میکند  آنها را با ملاهای دزدو چپاول گر خودمان مقایسه کردم کدام یک مردان خد ایند ؟وشاهانرا دیدم حق هیچ دخالتی در زندگی مردم ندارند تنها نماد شاهی میباشند وشاهان جبار وآدم کش که تنها هوسهای ان زن بود وجمع آوری مال   تنها دونفر درمیان انها انسان بودند که ازمیان رفتند حال بقیه ؟ دیگر بما مربوط نمیشود  حوصله پاسخ گویی به هیچ احمقی را ندارم اگر کسی میل دارد احمق باقی بماند بمن مربوط نیست مشگل خودش میباشد .

    میان ماه من تا ماه گردون / تفاوت از زمین تا اسمان است 

    حال باید مواظب نوشته ها وگفته هایم باشم تا مبدا دوباره مورد عتاب وخطاب قرار بگیرم دیگر ازادی نیست دیگر نمیتوانی مانند گذشته حرف بزنی دهانت را بستند گوشهایت را پنبه خواهند کرد وازتو جسدی خواهند ساخت که تنها باید درا ب نمک ذوب شوی  حتی در انتخاب اشعارت نیز باید مراعات حال کفتارها وشغالهارا بکنی مبادا به پر رنگینشان بر بخورد  مئ به دنبا ل شاهینم دراسمانها پرواز میکنم چه او باشد وچه نباشد بدون او هم میتوانم پرواز کنم. 

    همیشه نمیتوان همه را باچشم بصیرت وبیگناهی دیدسر تا پا گناهند وامروز تنهاگناه خریدار دارد بیگناه سرش بالای دار است .پایان

    ——————————-

    در خاتمه ” پسرم تولدت مبارک امروز دوم اکتبر است درتاریخ ماروزگذشته دهم مهرماه بود که تو به دنیا آمدی روزگارت خوش سلامت وپایدار باشی .مادرت که ازتو دوراست  اما دلش بانو نزدیک است .

    ثریا ایرانمنش  20202/ 10/ 02  میلادی . اسپانیا 

    اشعار متن از فروغی بسطامی !

  • رفتم که رفتم

     ” لب پرچین ” اسپانیا 

    ای وطن . ای روزگار خوب  آی دنیای کودکی خدا حافظ  آنقدر   ترا دوست داشتم که به هر  زباله ای که  میرفت درراه نو گام بردارد   آویزان میشدم  آنقدر رفتم تاسرم به دیوار سنگی خورد  وخونین  وپشیمان باز گشنم  خورد شده برگشتم 

    حال در گوشه تنهایی خود  دارم برای روزهایی کوتاهی که درپیش دارم اشک میریزم خوشبختانه  آنقدر  فرصت  ندارم که آزادی ترا ببینم  بطور کامل ما ازاد نیستیم همه اسیریم خودمان  گمان میکنیم  که ازدایم  آهسته آهسته نف کشیدن  هایمان را نیز به دادگاه میکشانند . حدا حافظ وطن  خدا حافظ یادبودها خوب . رفتم ودیگر هیچ چیز درباره هیچ کس وهیچ جای تو نخواهم نوشت . بگذار بزرگان خیالشان راحت باشد  تویتررا بستم اینسنتاکرام را بستم کم کم همه چیز  را خواهم بست وراه نفسم را  نیز .

     پایان 

    اول اکتبر 2020 میلادی براب با  10 مهرماه 1399 خورشیدی . وطاهرا امروز تولد پسرم بود  همان روزگار خوشبختی کوتاه .

  • ادم زیادی

     ثریا ایرانمنش / ” لب پرچین ” اسپانیا

    سالها ی خیلی دور کتابی را میخواندم  بنام آدم زیا دی اگر اشتباه نکرده باشم  متعلق به  نویسنده روس ایوان تورگینف بود 

     کتاب مشگلی بود با آنکه قطر چندانی نداشت اما مشگل بود  بعد باخودم میگفتم این آدم هیچ اند یشه ای ندارد   چرا اینهمه خودش را نا چیز می  پندارد ؟ وووو

     امروز  ! بلی امروز فهمیدم آدم زیادی یعنی چی ! یعنی آدمی که حتی پولهابش دیگر ارزش ندارد ……

     سه ماه حقوقم را اگرفته ام ورویهم انباشته ام مقداری  در بانک برای برق <آب وتلفن وغیره  بقیه درون یک کیسه نایلونی وهرگاه بخواهم چیزی بخرم .یا پول  بردارم باید دستمالی به دست بگیرم ویا دستکش بپوشم  !!!! روز گذشته پس از بازگشت از خانه تازه پسر/  ناهار میهمان دخترم بودیم برایمان مثلا چلو کباب درست کرد ه بود خوشبختانه سگ همیشه کنارمن می ایستد ومن آهسته گوشتهای نپخته بدون پیاز را جلوی او میانداختم وخود با برنج خشک بدون چربی سر گرم بودم سگ حسابی سیر شد منهم سیر شدم آنقدر که الان به هیچ  چیز وهیچ غذایی میل ندارم تنها قهوه نوشیدم بعد از ناهار جنا ب داماد پایین رفت وصدای گیتار الکترونیکیش  را تا عرش رساند فورا جا خالی کردم وبخانه برگشتم حوصله این یکی را دیگر نداشتم باندازه کافی پله ها مرا خسته کرده بودند تمام بعد ازظهر خوابیدم وشب پس از نوشیدن یک لیوان اب دوباره خوابیدم  هنگامی که میخوابیم چیزی مرا عذا ب میدهد وجانم میل دارد خودرا رها سازد .

     حال تازه فهمیدم ادم زیادی  یعنی چی  چرا جناب بیل گیت میل دارند  پانزده میلیون از جمعیت دنیارا از کم کنند  چون همه مانند من زیادیند .بافتنی می بافم  ودوباره میشکافم چون حواسم پرت است همه جا را سیر میکنم نه دیگر به گذشته فکر نمیکنم اینده هم ندارم  همان آدم زیاد ی هستم کارم تمام شده باید بروم مهم نیست جوانم یا فرسوده مهم این است که دیگر زیادی هستم .

    تنها یک فکر داشتم با پولی که پسرم خرج ان خانه فضایی خود کرده با یک سوم ان میتوانست برای من یک خانه کوچک بخرد تازه خانه قدیی اش هم خالی است . ایا باید اینها را به حسا ب کم لطفی بگذارم یا بی توجهی ویا نفهمی حال خوشبختانه صاحبخانه ازمن راضی است منهم از او راضی هر ما ه سر موعد کرایه اش را به حسابش میریزم اما ایا این بود نتیجه آنچه را که بافتم ؟ وآیا اینها همان نقش پدررا دارند ؟  در فامیل  بزرگ انها رسم نبود که برای زن میراثی بگذارند ومن همیشه متوجه حال مادر زنها ومادر شوهرهای بیوه بودم که چمدان به دست از این خانه به ان خانه میرفتند ویا راهی کربلا میشدند خوب منهم باید راهی سویس شوم !……و امااین خانه به اسم  زن وشوهر است !!!!

    آدم زیادی  بلی برایت غذا میپرند خرید میکنند بعضی شبها درکنارت هستند اما >>>>>>>>>یهتر است تو هم مانند چرخنده چرخی بزنی ! پایان 

     ثریا/ اسپانیا  همان  روز دوشنبه 28 سپتامبر 2020 میلادی /

  • راز اعداد وحروف

     ” لب پرچین ” ثریا ایرانمنش. اسپانیا
    ———————————-
    یک خنده  – یک تبسم 
    یک نوای صادقانه 
     نه دیگر نیست  جایی
     غیر از خنجر های آغشته به خون 
    با لبخند های فریب 
    و مهربانی ها گم شده 
    تکرار وعده های بی پایان 
    و….دیگر هیچ 
    حوصله ها رفته  افکار گم شده  شبها تنها در رویاهایم حروف  میچرخند واعداد میرقصند /
    شب گذشه بوی شمع درخانه پخش شده بود گمان بردم دخترک شمعی را روشن کرده وامروز صبح او ازمن میپرسید تو شمع روشن کرده بوی ؟
    حروف دور سرم میچرخید  ” میم ” یعنی مهربانی وعطوفت   ” ف” یعنی  ویرانی و خرابی همه آنهاییکه نام آنها به ” ف” شروع میشد مخرب بودند وآنهاییکه با میم شروع میشد مهربان .
    روز گذشته سر انجام موفق شدم به خانه تازه ساخته پسرکم بروم نوک کوه ! هنوز اسانسورش را نصب نکرده  چهل وچهار پله را باید طی میکردیم  آسانسور خصوصی دو طبقه می ایستاد   اول  طبقه ای که اشپزخانه سالن ودفتر کار ش بود وطبقه دوم اطاق خوابهایشان دیگر نتوانستم پله هارا تا بالاتر بروم واطاق خوابهایشان راببینم .
    جالب بود کر کره با تایمر بالا وپایین میشدند خبری از دستگاه کولر و پنکه نبود دستگاهی درموتور خانه بود که هوای خانه را تنظیم میکرد  تلویزیون مدار بسته ودوربینها که همه را زیر نظر داشتنداستخر یکه اب آن خارج وتصفیه میشد ودوباره بازمیگشت  همه چیز برایم جالب بود  اشپزخانه او با آخرین سیستم مجهربود خوشا بحال عروس !
    پرسیدم حال چرا در بالاترین نقطه کوه  امده ای   ؟ 
    گفت دیگر میل ندارم کسی راببینم از درون دفترم با دنیا  رابطه دارم  بچه ها ! او خوشا به حال شما بچه های امروزی  پدری نیست تا کشیده به بناگوش شما بخواباند ویا شمارا متهم به هزار گفته های نا مربوط  نماید  همه چیز دراطاقهای شما تنظیم شده  حتی خوابیدنهای شما !
    به خانه قدیمی خود بازگشتم گویی از یک دنیا به دنیا دیگری  آمده ام گویی به فضا رفته بودم  استخر ی که که  متعلق به ساکنین این بلوک است که تا امروز پایم به انجا نرسیده دیوارهای کچی ریخته شده اشپرخانه کوچک که همه چیز رویهم تلمبار شده  وشیر ابی که شش ماه اسد منتظر ی لوله کش نشسته ……..وبه ان یکی میاندیشیدم و…..دیگر هیچ 
    بیم داشتم  که مبادا خوابی دیده بودم  اما نه واقعیت داشت  یک راست به تختخوابم پناه بردم تنها جایی که برایم  امنیت  میا.ورد ….شاید هم نه . بوی شمع خاموش هنوز درخانه میگردد. 
    ومن به آن حروف  وکلمات اسرار امیز میاندیشم که همه شب در مغزم بالا و پایین میشدند .
    خوب خلایق هرچه لایق …….دختری از مرز سیبری  برای یافتن کار بهتری باین سو میاید …ملکه میشود  ……وملوکی که خاک میشوند >
    گلستانی که لبریز از خار مغیلان است ومن…درانتظا ر موجودی که برای خو دم انتخاب کرده ام همان رویا!
    پایان 
    ثریا ایرانمنش / 29 سپتامبر 2020 میلادی . اسپانیا .

  • همه رفتند

     ” لب پرچین ” ثریا ایرانمنش . اسپانیا 

    یادگاری ما 

     یک تخته پاره – از یک کشتی غرق شده 

    در کشا کش امواج خروشان 

    مارا به بیراهه ها  میبرد 

    وما  همچنان دردیروز زندگی میکنیم .

    کم کم آنهاییکه از زمان ما باقی مانده اند  بسوی ابد یت میروند واین کشتی شکسته را رها میکنند.  وچه بسا هنوز عده ای به تخته پاره ها چسپیده رویای بازگشت دارند .آنچه رفته – رفته دیگر بر نمیگردد اگر هم برگردد دیگر آن نیست که بود .

    شب گذشته در فیس بوک خواندم که ژولیت گره کو خواننده مطرح آن زمان ما  نیز از جهان رفت زنی بلند بالا کشیده وبی هیچ ادعایی میخواند صدایش لبریز از غم بود  او آخرین باز مانده دوران ما بود همه رفتند و اینهایی که در اطراف ما هستند ما آنهارا نمی شناسیم .امروز دیگر برای من مهم نیست که دیروز چه بود اگر چیزی مینویسم نگاهم به  تاریخ است  تاریخ را تحریف میکنند از تروریست قهرمان میسازند واز قهرمان یک فرد مضر جامعه که سزایش مرگ  است 

    امروز نه قهرمانی زاده شده ونه قهرمانی بوجود میاید قهرمانان را میکشند  ودر عوض آدمهای بی مغز وتهی را که قبلا خوب آنهارا شستشو داده اند و از هفت آب کر گذرانده اند بعنوان قهرمان به نمایش میگذارند .

    مردم را درخیابانها به تیر میبندند تا یک مفتگی بو گرفته درون صدها متر پارچه سیاه را بعنوان قهرمان ونمونه نگاهدارند گمان میکنم هر کس از یکصد متری او رد شود بوی گند خفه کننده اورا احساس میکنند همه بو گرفته اند دنیا بو گرفته است بویی که هیچ عطری وهیچ مشکی قادر نیست تا انرا خوشبو سازد رودخانه ها ابهایشان کدرو بد بو د ریاها متعفن اقیانوسها گل الود دیگر رنگ اسمانرا نیز درهیچ کجا نمیتوان دید.

    تها خاطره های خوب را درون یک جعبه در گوشه ذهنمان نگاه داشته گاهی آنهارا نشخوار میکنیم . عشقهایمان رویایی ومصنوعی واز پشت شیشه ها ی کدر ومات  اسباب بازیهایمان که هرکدام حد اقل ده بیست تا ازآنرا درمیان خانه داریم وبا انها باز ی میکنیم عروسکهای چشم ابی که چشمانشان بهم میخورد ومیخوابید گم شدند قطارهایی کوکی که وی ریلها می غلطیدند و ما آنهارا راستی میپنداشتیم گم شدند 

    همه چیز ناگهان .بی صدا گم شد درعوض هزاران سوپر برایمان سر هر چهار راه باز کردند  با گوشتهای  های مانده مصنوعی تخم مرغهای ساخت چپن مرغهای مصنوعی ومیوه های رنگ شده را در یک ردیف چیده نان نیز گم شد چیزی که امروز میخوریم تکه ای خمیر باد کرده ونپخته است /

    بلی ژولیت کررگو متعلق به دوران خوب وخوشبختی ما ودنیا بود وما میپنداشتیم که مردان  بزرگی درراهند تا دنیا مارا بهتر بسازند نمیدانستیم  ناگهان  سر وکله مردی از درون گاراژ خانه اش با یک وسیله آتش زا به میان می جهد ودنیارا  بین خود ورفقایش تقسیم میکند حتی سر  نوشت سلامتی ما نیز در میان دستهای او میباشد .

    دیگر لازم نیست نبردی  را شروع کنی ویا آغاز کرده به پایان برسانی در نیمه راه گم میشوی .امروز همه یک گله وهمه از یک چراگاه  تغذیه میشویم  معلولان ارباب میشوند وانسانهای بزرگ در زندانها وسیاه چاله ها  مدفوند  اروپای تمیز ومعطر مامانی تبدیل به زباله دانی پناهندگان شده است وامریکای غول پیکر دست آویز مشتی چپول نیمه دیوانه ومست ومعتاد بچه باز . 

    وموا د مخدر وخون نوزاد  غذایی است که میتوانیم مصرف کنیم همه نوع آن در بازار موجود است حتی درمیان خمیر دندان وصابونی که دستهایت را با ان میشویی . دیگر  هر چه بود تمام شد  .

    کمی رنگ بر چهره بیمار جهان باقی است که آنهم زیر لگد این چهار پایان  له   شده از بین خواهد رفت .

    پایان

    ثریا ایرانمنش . 25 سپتامبر 2020 میلادی / اسپانیا

     .

  • تندیس عشق

    ” لب پرچین ”  ثریا ایرانمنش  .اسپانیا 

    تو گوهر بین واز خر مهره بگذر/ ز طرزی کان نگردد شهر وبگذر 

    چو من ماهی کلک  آرم به تحریر / تو ا زنون والقلم  می پرس تفسیر 

    اگر بخواهم  تندیس ترا بسازم از کدامین  چهره های عالم میتوانم وام بگیرم ؟ از داود  میکل انژ / از آپولون ویا  …ا زخودت ؟ 

    تو نیمه منی  همیشه من ترا نیمه قامت دیده ام  وهمیشه در ارزو ی دیدار تو به سر زمینها سفر کرده ام  هر گز ارزویم از این فرا تر نرفت  غیر ازان حصاری که دورخود پیجیدم وترا نیز با خو به آن قلعه بردم  با تو سخنهای سر بسته گفتم  از معاشقه ماه با  درخت حرفی نزدم  وهیچگاه درارزوی دیدار ننشستم  وامروز دیگر دیدار نیر است  نوبت ان گذشت .

    تنها ازهر کرانه لبخند تلخ  ترا میبینم  ونوش خندت را  تنها یادرا باید گرامی داشت  وتنها  پرتو ناگها نی که گاهی از زیر چشمان روشن توبر جهان تاریک نور میپاشید .

    من زیر آن نگاه پنهان میشدم  واز تو سر شار  از جلوه برهنگی تو سخت خوشحال و احساس میکرد م که هردو دراستانه گناه ایستاده ایم  ومستانه به ان لبخند میزنیم  من لبان تشنه ام را برلبان ملتهب تو میگذاشتم  اما تنها دیوار بود وبس  ودستی که برگردن من حلقه خورد بود نوار لباسم بود .

    دیدار دیگر دیر است  گاهی اندیشه هایم اتشین میشوند وگاهی تلخ وزمانی مرارت بار  درزندانی که برایمان ساخته اند وکم وکم قلعه خواهد شد وما مانند جانوران درون ان لانه میکنم تخم میگذاریم  وناگهان درفروغ لاجوردین اسمان به پرواز در خواهیم آمد مانند یک پشه  – تنها بتو می اندیشم .

    زمانی فرا میرسد که اروزی دیدار  تو مرا به مرز دیوانگی میکشاند  وزمانی فرا میرسد که دیدار تو مرا به غضب دچار میکند چگونه مانند یک پروانه 

     آهسته آهسته به قلب من چسپیدی وبه درون رفتی ودرآنجا تخم گذاشتی خود پرواز کردی اما جای پایت هنوز مانده است زمانی ارزو میکنم منهم پرواز کرده  میان بازوان عریان تو پنهان شوم  ویا درمیان ا ن گیسوانی که مانند مار چهره ترا پوشانده اند .

    از کدام انسان زنده دنیا وام بگیرم نا تندیس ترا درخیال بسازم وبه ستایس ان مشغول شوم 

    دیراست وبسان رودکی باید بگویم که : مرا بسود وفروریخت هرچه دندان بود .

    وزمانه  چالاک وار  وماهرانه هر چه را که داشتم  به تاراج برد  .

    تنها لبان خونین من  ودهانی تلخ  خالی از هر شهدی  در ارزوی  جستن آن درددانه است  که بجای خود بنشانم وبه روی تو لبخند بزنم  لبخندم امروز اندوهگین است .

    حال دراین اطاق کوچک با ایوان بلندش  راهی به باغ خاطره ها یافته ام   و به دور از هر هیاهویی حتی غربت را نیز فراموش کرده ام وطن من میان باروان توست درانجا احساس ارامش وامنیت میکنم میلی به دیدار اقیانوسها و دریاها و رودخانه ها  و جنگلها ندارم . رودخانه عشق درمن جاریست  ومن همچنان زمزمه کنان برایت خواهم خواند مانند رودی آرام .

    روان را با خرد  در هم سر شتم  / وزان تخمی که  حال بود کشتم 

    فرح بخشی در این ترکیب پیداست  / که نغز شعرو مغز جان اجزاست …… بزرگ مرد شاعر حافظ شیرازی 

    پایان 

    ثریا ایرانمنش . اسپانیا . 23 سپتامبر 2020 میلادی برابر با دوم مهر ماه 1399 خورشیدی !!!!

     
     

  • همزاد گمشده

     ” لب پرچین ” ثریا ایران منش . اسپانیا !
    ————————————-
    با خویشتن میروم  بسوی این غریبستان 
    من میهمان چند روزه  در انتظارم 
    کز من خبر  گیرد آن یار –
    که  اهنگ برگشت ندارد
    روز گذشته باخبر شدم یکی دیگر از  یاران  به سرای باقی شتافت وچه بی خبر ! زنی بود بزرگوار پزشکی حاذق نویسنده  ای توانا ومترجمی درستکار وسالم .
    درسکوت  کارش را انجام میداد وغیر از جمعی از یاران ودوستان کسی  نه اورا میشناخت ونه او چندان میلی به خود نمایی داشت .
    حال تنها یکی دیگر باقی مانده در گوشه لندن یک شاعره بزرگ که نه کسی طالب شناسایی اوست ونه او مبل داشته ویا  ودارد تا دراین بازار خود فروشان خودی بنمایاند  هنوز ترانه هایش ورد زبان است  مردم میخوانند بی آنکه بدانند گوینده این کلمات زیبا وپر ابهام کیست .
    نخوابیدم شاید بیشتر از دوساعت نخوابیدم . گریستم . وبا دلی که با این وآن هست سخن ها داشتم  چهره عوض کردن بسیار آسان است  اما خودرا خوب پنهان کردن بسیار سخت است خیلی سخت  باید دراین بازار مصنوعی بنوعی خودت را بطور مصنوعی رنگ کنی و بفریبی ودیگران را نیز فریب دهی .
    حال کرمک های دیروز تبدیل به مارهای زهر آلود شده  ومارها مبدل به اژدها وتو همچنان پیاده دربیابانها با پای برهنه در میان خار مغیلان راه میروی وهنوز درسینه آتش مهربانی وراستین آن بزرگ مرد را میپرورانی  اندیشه پاک / کردار پاک/ رفتار پاک  /که امرو زدیگر خریداری ندارد در این لجن زار که بوی تعفن آنها تا هفت اسمان رفته است .
    تمام شب بیدار بودم و با شدت میل را درون کاموا فرو میبردم  ویا چیز ی را میافتم تا بخوانم چند بار میشود یک کتاب را دور زد ؟ اندیشه ایم پرواز کردند به دوردستها  در میان  جانورانی که لباس انسان پوشیده ودرکنارم راه میرفتند ومن چه ساده دلانه این گرگ هارا میش میپنداشتم وبه انها علف میخوراندم درحالیکه آنها در انتطار پاره کردن من بودند طالب گوشت وپوست واستخوان من بودند .
    حال امروز دراین شهر بیگانه درمیان مردم بیگانه چگونه میتوانم دل را آرامش ببخشم از هر حرکت تو برداشت زشتی  را میخوانند رویاهای ترا مبدل به حقیقت میکنند وترا درمیان ان رویاها به لجن الوده میسازند تا خودشان براق بمانند فریب میدهند تواب شده اند .
    امروز اول ماه خزان است ومن عاشق خزانم که آنرا فصل عاشقان نام نهاده ام  حال جرئت ندارم درباره  یک رویا بنویسم چرا که فورا تبدیل به تکه سنگ حقیقی شده بسوی خودم پرتاب  میگردد.
    حال باید کلماترا از آن پیر توانا  وام بگیرم  ودر خاطر خود آنهارا مرور کنم  من نیز میتوانم پیکر تراشی باشم  واز کلمات یک تندیس بسازم بشرط انکه آن تندیس را دراب لجن غرق نکنند وآنرا نابود نسازند .
    اگر مینوشتم “وان یکاد ”  فورا یک معلم ویک دانشمند میشدم ویا ا”لذین کفرو” ودرکنارش میگذاشتم بشقاب انجیر دمرو فورا کاتب و ونویسنده ای بزرگ میشدم  من تنها ازعشق نوشتم  درخیال  کسی را ساختم وبراو عاشق شدم عاشق ساخته دست خودم که وجود اثیری داشت موجودیت نداشت .
    چه درد اور است که زبان ترا نفهمند وبیانت را نادیده انگارند  شاید اگر از محله جنوب شهرپایتخت   بلند میشدم   اعتباری میداشتم  چرا که امروز انها هستند که سلطانند  نه نوکیشان تازه مسلمان شده به زورشمشیر  وپایبند عقل وخرد ودانش  واعتبار اجداد خویش .
    چه بسا من هنوز در بامداد خردسالی خویش زندگی میکنم ومیل ندارم بزرگ شوم ودرمیان ” بزرگان ” !!! جای بگیرم تر جیح میدهم کودک باقی بمانم 
    اما مشگل  است  جوانییم  را که به خاک خون کشیده ام فراموش کنم  خاری است که مرتب درپشتم فرو میرود فریبی که جوانی مرا دزدیدوعشق را درقلب من به خاکستر مبدل ساخت .
    حال به دنبال آن دورانم درمیان خاکسترها ی کهنه به دنبال آن نگینی  هستم  که بر دست داشتم نامش عشق بود .
    تندیس را ویران کردم  واز آن خانه های کوچک وتهی که نامش عقل و شعور است خودرا بیرون کشیدم وگذاشتم تا انها درخیال خود باقی بمانند وتکیبرالصلات بخوانند . شاید در شهر شیر و انگبین جایی را یافتند .
     پایان 
    ثریا یرانمنش . 22 سپتامبر 2020 میلادی  برابر با اول مهر ماه 1399 خورشیدی  ……..وبیاد زنگ مدرسه دران روزها !

  • تو که گفتی …×

     

    ” لب پرچین” ثریا ایرانمنش . اسپانیا !

    ———————————–

    زمانی که همه نتوانند  – سهمی یکسان از زندگی بردارند 

     زمانی که دیگر نمیتوان  درکنار یکدیگر زیست 

    زمانی که  روشنی ها رو به تاریکی میروند 

     وما همه پشت پنحره هراس 

     – ایستاده ایم 

     دران زمان میتوان گفت : بایست 

     که این نیست سر زمین موعود 

     این همان جهنم است .

    تا انتهای آسمان بیرنگی وگاهی سیاه است 

     مبارزه ها دشوا رتر میشوند 

     وهمه تلاشها بی نتیجه 

    زندگی هم نه تعهدی بما دارد ونه 

    پاداشی بما میدهد 

    تنها باید بایستیم  وهمه سر گرم هیاهو  آنهم هیاهوی بی نتیچه  مرگ است  که با بوسه نوازشگر خود آهسته اهسته بسوی ما میاید 

     وبا ریسمان ابریشمی نازکی گلوی مارا میفشارد وما به آغوش او پناه میبریم .

    زئدانی کردن فاز دوم در راه است  واین بار جدی تر هیاهو ها بی نتیجه اند  تنها با نشستن وگوش دادن به اراجیفیی که به حلوق ما فرو میکنند آنهم با قدرت تمام .

    دیگر نه از گلزاری خبری هست ونه از بوستانی ونه گلی  ونه نیزاری ونه بویی از عطر خاک وآب  زلال  .

    و من در این گمانم که همه مانند درختان کهنسال از درون  پوسیده فرو خواهیم ریخت .

    مانند ملتهای کهن  مانند همه ان ملتها که امروز تنها عتیقه جات آنهارا اززیرخاک بیرون میکشند .

    مگرمصر به پادشاهی برگشت > مگرایلام روی نقشه جغرافیا دیده میشود  ویا سایر کشورهای متمدن توانستد  دوباره روی پاهای خود بایستند  تنها چندکشور کوچک را مانند خانه عروسک در جایی  دربالاترین نقطه جهان می نشانند وبردگان آنها در زیر زمینها چرخهارا میگردانند تا گندم انها را ارد  کنند وآب را درجویبارهایشان جاری سازند .

     

    امید از همه دلها برید دیگر نجات بخشی نیست  وما بادست این نادانان نابود خواهیم شد  رباطها گرد ماراخواهند گرفت ودر موقع  لازم مارا خواهند کشت دیگر خدایی هم نخواهد بود  سالهاست که اورا نیز  کشته اند.

    امروز فداکاری ها  اقدام برای رهایی تنها کلماتی هستند که ما آنهار زیر زبانمان مزه مزه میکنیم تا کمی کام ما شیرین شود  وترسوها فرار میکنند. 

    او آن ملکه هزرا ویکشب  خوب میدانست که پایه های آن سلطنت روی اب  ایستاده بنا براین  تا توانست  باینسو فرستا د تا امروز در میان پر قو زندگی کند و کودکان کار درزندانها قربانی شوند ویا دربازار برده فروشی فروخته شوند .

    بلی او خوب میدانست همیشه لبخندی بر لب داشت نشان از پیروزی و خوشبختی اینده او بود .

    پایان 

    ثریا ایرانمنش . 21 ستامبر 2020 میلادی / اسپانیا .

  • بیخوابی !

     ” لب پرچین ” ثریا ایرانمنش ” اسپانیا / نیمه شب یکشنبه 20 سپتامبر 2020 میلادی !

    ————————————————————————————

     بیخوابی زده بسرم گویا گرسنه بودم  شام یادم رفته بود   بخورم یعنی اشتهایی نداشتم  بچه ها ناهار خوردند ورفتند منهم زود خوابیدم !

     به دخترم گفتم ایکاش میشد این دست نوشته ها را یکجا جمع میکردم وبه چاپ میرساندم ! گفت کاری ندارد میدهیم به یک پابلیشر !! گفتم پابلیشرها برای  دولتهای مخصوصی کار میکنند واین  نوشته هارا از میلیون صافی ردمیکنند بعد هم پول  کلانی  میگیرند وکتابهارا بخودم تحویل میدهند !!!

    بیاد زیر زمین خانه افتادم  ! آری زیر زمینی ساخته بودیم با یک حمام ودوش اضافی وتوالت  درکنار موتورخانه دستگاه تهویه  برای  این زیر زمین من نقشه ها داشتم اما هفت سال تمام  اثاثیه خانه برادر بزرگ درآنجا انبار شده بود  تاسر انجام رفتند !

    دیوارهای آنجارا با پارچه  های قلمکار اصفهان  پوشاندم از متقال  با خر مهره  پرده های زیبایی درست کردم وبه ان اویختم چند تشکچه مخملی با فرشهای کوچک وچند نیمکت ویک میز درگوشه اطاق  که روی آن سماوری میجوشید  این جارا مثلا برای دولتمردان  اهل کتاب وفرهنگ ساخته بودم  نه میل نداشتم مادام دواشتال فرانسویبا  شم وانجا را مرکز امد ورفت  هنرمندان کنم  تنها با جند نفر اخت بود م که اهل شعر موسیقی وکتاب بحث وجدل بودند  ومرحوم نادر نادر پور آنرا افتتاح کرد اما ازهفته بعد آنجاشد معبد دلدادگان مشروب وتریاک وقمار وتخته نرد وخوانندگان ریز ودرشت در کنار دو منقل بزرگ با یک بشقال تریاک سناتوری !

    تابلویی داده بودم  به یک خطاط روی بنویسد این بیت را گویا از خاقانی شیروانی باشد : 

    این نه کعبه است که بی پا وسر آیی به طواف / وین نه مسجد که دران بیهوده ایی بخروش 

    این خرابات مغان است دران رندانند / از دم صبح ازل تا به قیامت مدهوش !

    رفتم بازار بزرگ دریک مغازه عتیقه فروشی مقداری لامپ وظروف وسینی های برنجی کوچک با قندان واستکانهای کمر باریک برای چای  خریدم اما درون  ان استکانها کنیاک سرو میشد !!!

    میز کوچکی درکنار  درب ورودی گذاشتم  که  روی ان خاویار ویسکی با لیموترش وکره ونان تست !

    انواع واقسام تنقلات پای منقلی که اقا خریده بودند ویک تشک مخصوص هم در بالای اطاق  برای خود انداخته خان وار روی ان با شلوار پیزامه می نشستند….ده دست شلوار پیزامه ازشر کت بخانه امد  برای رفقا !

    نادر نادرپور وسایر مترجمین ونویسندگان وشاعران رفتند   جایشان انجا نبود ! درعوض بانو دلکش . عماد رام توکل وهمسرش وآن خواننده کرد وخاتم هایده وگپایگانی ویک بار داریوش امد  من دیگر گم شده بودم درتاریکی بین درب ورودی وکنار پرده مینشستم وبه این جماعت مینگریستم  یکی داشت تخته نرد بازی میکرد دیگری داشت پوکر بازی میکرد سومی داشت تریاک میکشید وبه دولت ایراد میگرفت !!درحالیکه  یک تکه تریاک  باندازه یک کله گنجشک  روی وافورش بود داشت سخن رانی میکر د بصورت پج پچ …بلی اقا  روستارا صنعتی کردند  بیل را ازدست کشاورز گرفتند به او اسلحه دادند ایشان  دست آخر نوکر مجاهدین شدند .

    خانم توکل درمیان یکم ملافه سفید مشغول تریاک کشیدن بودند عماد رام در پشت کتاب رباعیات خیام  یادگار مینوشت وناگهان فراموش میکرد که نام صاحبخانه را  ببرد درخانه من نان وگوشت کوبیده وتریاک میخورد ومیکشید  تملق دیگری را میگفت ! نسیان عارضشان میشد ودست  آخرنامی هم ازاین حقیر میبردند که من ـآنراخط میزدم  دکتر باقر عاقلی . تیمسار دهدشتی درگوشه ای افتاده ازکباب فروشی    ارمنی  نزدیک خانه سینی سینی کباب برگ وکوییده بخانه میرسید من کم کم میرفتم بیرون وروی پله ها مینشستم  روی پله ها بوی عطر گلهای پیچ امین الدوله   پیچیده بود ویک حوض کوچک به شکل ستاره که فواره ای  وسط آن بود هوارا تازه میکرد من  تنها یک تماشا چی بودم  آنسوی حیاط زیر الاچیق درخت انگور یاقوتی وگلهای یاس ودرختان  مروارید ودرآنسو درون باغچه سی وسه نوع گل رز کاشته بودم یکی از آن رزها نامش” رز ثریا ” بود که بنام ملکه ثریا آنرا ببازار داده بودنذ ومن تما م روزبه تماشای این گل زیبا مینشستم با چه رنگهای دلپذیری   باز بسته میشد …….کم کم خود رااز ان جماعت  کنار کشیدم ویک خدمتکار شبانه برای این جماعت  استخدام کردم تا خدمت اقایان وبانوان راانجام دهد وخودم درکنار بچه ها بخواب میرفتم از عصرپنجشنبه تاصبح شنبه این جماعت آنجا میخوردندمینوشیدندمیخوابیدند  وصبح شنبه میرفتند تاهفته اینده !!! خانم هایده تنها یکبار به انجا امد وچقدر ان اطاق را دوست داشت اما همسرم بخانه خواهر ایشان  میرفت وتاصبح درانجا به اواز ایشان گوش !!! میداد !

    گاهی هم  رفقایی که خبر داشتند دراین خانه محفلی است دسته جمعی هوار میشدند دیگر جای نفس کشیدن نبود یک روز خسته شدم همه چیز را جمع  کردم وروی یک کاغذ نوشتم وبه شیشه زیرزمین  چسپاندم که  این مکان تا اطلاع ثانوی تعطیل است !!! خودم با بچه ها به اروپا رفتیم هنگامیکه بر گشتم دیدم اش همان اش وکاسه همان کاسه  تازه به طبقه بالا و وسط سالن میهمانخانه نیز حضور بهم رسانده اند  وپیانوی دخترم نیزمورد استفاده  رفقا قرار گرفته   جایش عوض شده گویا اشخاصی از ان استفاده میکردند  .

    این  پیانو سه پداله بود ومن آنرا از دوستی خریده بودم ودخترم ر ا که تنها پنج سال داشت به نزد استاد معروف موسیقی ملک اصلانیان برده بودم تا ثیلا موسیقی کلاسیک یاد بگیرد    اما خوب ! پاک پرت بودم  وبقول همسرم دیوانه  !!!

    دیگر حوصله ام سر رفته بود زندگی یعنی همین ؟  همین ریاها همین دروغها همین چاپلوسی ها …..همین می خوردنها و گفته های بیسر وته وجوک های رکیک  ها وپشت دیگران  بدگویی کردن  وبه دولت ایرادگرفتن  وبقیه را بشکل مضحکی محکوم کردن ؟!کثافتکاری ها  با پولهای باد آورده ؟! نه ! این نبود آنچه را که من میخواستم .

    این نوکیسه گان ناگهان به نوا رسیده دیگر خدارا نیز بنده نبودند .

    بچه ها کوچک بودند ومن  اجازه  مادام العمر از حضرت والا داشتم که به سفر بروم تنها  وآخرین شاهکارم را انجام دادم همه را گذاشتم وبه اروپا  آمدم دریک آپارتمان  یخ کرد وسرد درشهرلندن . 

    روز ی شهبانو برای افتتاح کارهای دستی به فروشگاه فردوسی رفته بود درآنجا صاحب آن کالا که یک اصفهانی هفت خط بود  یک قلیان نگین کاری به شهبانوهدیه  داد ( بعد هم با همان رژیم دوم ساخت ودکانش بزرگتر شد ) منهم یکی را خریدم تنها دلم برای آن قلیان میسوزد امروز درمیان دستهای چه کسانی است > وکتابهایم که بدون اجازه من از کتابخانه ام  به  پایین وزیر زمین  برده میشد  تا اشعار بزرگان را بخوانند وبا نی بنوازند یکی یکی گم میشدند   از آن زیر زمین  تنها همان خط شعر را برایم فرستادند تا چندان غمگین  نباشم  امروز نمیدانم کجاست شاید درون کارتن ها جای دارد .

    چیزی از آن اثاثیه خانه بمن نرسید  حتی یک تکه فرش  همه بباد رفت  تنها چند تابلوی مینیا توری بود که آنهارا دراین شهر دزدان از من ربودند  نه چیز دیگری از آن همه مبلمان زیبا که چشم همه را خیره کرده بود  بمن نرسید نمیدانم  کدام یک از مفتخوران آنهارا به یغما بردند ! مهم نیست .

    من آن زیر زمین  را برای نشست  ادیبان  و  شعرا و  و   ونویسندگان  ومترجمینی که آنهارا میشناختم ویا هنرمندانی ارزنده  تزیین کرده بودم    که مبدل شد .به …. کافه بهشت لاله زار !!!! تار وتنبور دنبک واواز تخته نرد وپوکر ورقص و خاویار ! وتریاک  زنانی که نمیشناختم وبه همراه مردانشان میامدند مردانی را  که نمیشناختم به همراه  هنرمندان میامدند  . بساط  مفصل واماده بود وآشپزخانه  خوب کار میکرد !!!! هرچه بود تمام شد تنها دلم برای کتابهایم میسوزدوبس . 

    پس از  شورش ومرگ همسر برای مدتی کوتاه به ایران رفتم  در یک کنسرت  که در کشتارگاه بر پا شده بود وچند خواننده ناشناس میخواندند واستاد بزرگ جناب توکل  آنجا مینوازیدند !!!! با خانم توکل که حال ملکه روز شده بودند برخورد کردم  ….ا حال شما چطور است خانم ؟ رویش را برگرداند به طرف دودخترش یعنی که من این خانم را نمی شناسم  ….مهم نبود امروز دیگر نوبت آنها شده بود ونوبت شاعران مدیحه سرا ……پایان 

    خوابم گرفته !!!!!! بروم شاید شبی خوبم برد / ثریای  بینوا 

  • روح گمشده

    “لب پرچین” ثریا ایرانمنش . اسپانیا 

    شنبه 19 سپتامبر 2020 میلادی !

    ——————————-

    آیا همه ما نابود خواهیم شد –

    تا آخرین نفر ؟ –

    یا کسی باقی خواهد ماند تا بنویسد-

    تمام تاریخ را –

    این دوران جنایت و ظلمت را –

    وایا خواهد توانست  سر رشته هایی –

    ا زاین تاریخ دهشتناک به دست اورد ؟-

    ایا کسی میداند چه بر روزگار ما آمد ؟-

    آیا باور خواهد کرد ؟-

    که اینهمه بدبختی  اینهمه رنج –

    از مغز یک دیوانه تراوش کرده است .

    واقعا ترسناک بود خیلی هم ترسناک  گویی داشتم یک فیلم ترسناک از کره دیگری را میدیدم . 

    گروهی افریقایی تبار به همراه  زنان سیاه پوش ومادران ارشاد در بیابانهای افریقا بر سر  وکله وسینه خود میزدند ویا ” زیناب” را میخواندند مادران با چادرهای مشکی آهسته درکنارشان راه میرفتند  وچه بسا قمه ای نیز زیر چادرهایشان پنهان داشتند .

    آه ازنهادم بر امد  خداوندا هرچه زودتر ان امام زمانت را بفرست تا دنیارا کونفیکون کند ومارا ببرد .

    تمام شب میلرزیدم چه خواهدشد ؟ بر ما چه میگذرد فحاشی نسل جوان این شهر که همه خارجیان را به زیر فحاشی گرفته اند و فریاد میزننند که ” اسپانیا متعلق به اسپانیایی هاست بروید بیرون “!!!! کجا میتوان گریخت ؟

    نیمی از فرزندان من دراین سر زمین به دنیا امده اند نیمی دیگر در سر زمینهای  دیگری  چه میتوان کرد آن جانوران   خورده ها و ته سفره استعمارهای جهانرا جمع آوری کرده برای خود قدرتی ساخته اند بخیال خود صاحب قدرتند اما بی اندیشه قدرت بدون اندیشه  بی فایده است  تنها حیوانات بدینگونه زندگی میکنند وهمه آنها حیواناتی هستند که بازنجیر کشیده میشوند زمانی سر به درون آخور ها دارند وزمانی کف خیابانها وبیابانهارا لیس میزنند تا رفع تشنگی کنند  با خون جوانان  .

    خداوندا ! این دوران وحشتناک در چه زمانی به پایان میرسد  وحشت هر روز بر زندگی ما بیشتر سایه می اندازد  جه بسا اسمان سوگند خورده   که تمام{ ایران} را نابود سازد  از سر تا پای  همه خون میریزد  وهمه جا بر روی ما اسلحه  میکشند  و(کرونا )توهم سهم خودرا مانند طائون میبری.

    وآیا کسی زنده خواهد ماند تا تاریخ امروز را بنویسد ویا پاک خواهدشد ! 

    حال بروید برای بانویی که مارا باین زمان پرتاب کرد جشن بگیرید  تولدش نزدیک است اورا غرق الماس کنید  جیره خواران همیشه گرسنه  !!!! پایان 

    ثریا ایرانمنش . اسپانیا .29 شهریور 1399 خوررشیدی.

  • جایو حایو ووهان حایو

     ” لب پرچین ” ثریا ایرانمنش . اسپانیا.

    —————————————

    آن آتش شبانه  که ابلیس بر افروخته بود 

    زان پیشتر  که شعله  فرستاده  به اسمان 

     شهر فرشتگان  زمین را فرا گرفت 

    ابلیس بار دیگر  باغ بهشت را

    با آنش  گناهش تسخیر کرد 

    ” نادر نادر پور از کتاب “زمین وزمان ” 

    بهر روی  شهر فرشتگان ودرانسوی دیگر شهر بردگان  درمیان آتش وسیل وطوفان میلرزد ودیگر کسی بفکر طقل سر راهی که درمیان طوفانی وحشتناکتر وسیلی خانمان بر اندازتر  دارد جان میدهد ! یعنی سر زمین پارس ! نیست .

    همه دچار مرگ روحی شده ایم قبل آنکه با مرگ جسمی از جهان برویم . ملتی زیر یوغ ستمکاران وعده ای دایره زن ودنبک نواز دورشهر ها میخوانند” اسوده باشید که شهر درامان ست “!

    وما  یعنی آن گروهی که دل در گرومهر وطن دارند به تدریج ذوب میشویم  هنوز عده ای خیال میکنند با آمدن آن شه زاده  دوباره فورا بر میگردیم به دوران شادی وبیخبری  پدر ایشان درحالیکه نمیدانند  دونسل جان کندند نا این مردم را  وسر زمین را به انها بشناسانند ناگهان دیوی از راه رسید وهمه چپز را فوت کرد به هوا فرستاد وهمه بر گشتند  به قعر جهنم .

    ای دست خدا که بت شکستی / بر مسند جد خود نشستی !!! حال سراینده این  ابیات درون گوری فاخر به  برزگی گور حافظ شیرازی خوابیده است  دیگر برایش مهم نیست که سر زمین اجدای او بر باد رفت .

    امروز این بچه نیمه دیوانه   وولگرد دیروز که با بلندگو دور بیمارستانی  که آن بیمار وشاه ایران   درآن داشت جان میداد ونگران حالش بود طلب جسد او را میکرد امروز با کت وشلوار  دوخت ارمانی وریش وسبیل  تر وتمیز موهای ژل شده  پیراهن سپید اهار دوخت  فلان  دارد مملکت را که گویی میراث پدریش میباشد به ثمن بخش به آن کمونیست دایم العمر میدهد  برایش نه ملیت مهم است نه انسانیت ونه خون اجداد وابادی چون نداشته  ریشه نداشته  علفی خود رو درکنار دیوارهای قلعه شهرنو رشد کرده است وبعدها  با کمک آنهاییکه …… با بورس تحصیلی به امریکا رفت تا نواقص زندگیش را بر طرف کند نه انکه تحصیل کرده به خدمت وطن دراید  حال بی آنکه کلامی  از میهن پرستی بداند با ان چک وچانه رقت آور وچندش  آورش با آن خنده های که نیش ماررا بیاد انسان میاورد  برایمان چینی حرف میزند ملت ایران را میکشیم  ملتی دیگر را جایگزین میکنیم  این اولین وآخرین حرف ماست برای همین هم هست که پشت ووهان ایستاده ایم تا آن میکرب مرموز را به جان ملت بدبخت و بیخبر ایرانی بیاندازد .

    دراینسو ما  وآنهاییکه میدانند و نمیتوانند سخنی  بگویند با مرگ روحی کم کم به تحلیل رفته واز عمودی به افقی ختم خواهیم شد .

    مردی را میشناسم که رو ی سر زنده شاداب   دارای یک اتومبیل شیک / یک کاروان کار بزرگ / دو موتور سیکلت / واندیشه هایی پر بها وگرانبها همه نوع موسیقی را میشناخت همه کشورهای جهانرا دیده بود( غیرازامریکا ) جزء به جزه دهاترا میشناخت سخت پایبند اصول وقانون سر زمینش بود امروز درگوشه خانه نشسته تنها عشق او سیگار کشیدن است وبس ! وهمه آنهایی را که  روزگاری  دوست داشت درکنج گاراژ خانه اش خاک میخورند !گاهی درمیان  اینرنت ها به دنبال کپی یک موسیقی قدیمی کامل میگردد وانرا بارها وبارها  میشنود او به مرگ روحی دچار  شده است او میداند درسر زمین من چه ها گذشت و چه ها میگذرد نه دلداریم  میدهد ونه حرفی میزند تنها از روی ترحم نگاهم میکند .

    من مسافر هنوز چمدانهایم  را باز نکرده ام  میل دارم به شهری دیگر بروم جایی دیگر بروم اما اجازه نیست ازخانه ام تکان بخورم از فروردین ماه تا امروز من تنها یک بار آنهم برای خرید کفش بیرون رفتم .دیگر میلی ندارم بیرون بروم میلی به دیدار آدمها ندارم میلی به خرید ندارم میلی به غذا ندارم همه امیال و ارزوها در دلم مردند.  به زندانم خو گرفته ام / منهم به مرگ روحی دچار شدم .

    از راهروهای خانه ام میگذرم بی آنکه چراغ را روشن کنم  سپس به خود میگویم که زندانها همه راهروهایشان تاریک است و ترا به سردابه راهنمایی میکنند .

    راهی به غیر ازاین نمی  شناسم   که ناگهان نیمه شبان همراه  کاروان بدرقه راه ابدی شوم مانند همان حریق ودود شده بر آسمان شهر نقش بندم .

    خیلی سعی کردم از برابر ین آتش سوزان بگذرم اما گویی دامنم را گرفت وشعله هاا تا مغز استخوانم رسیدند .

    دیگر فریاد زدن مباهاتی ندارد .

    پایان 

    ثریا ایرانمنش . اسپانیا / 18 سپتامبر 2020  میلادی .

  • دلم گرفت ای نازنین

     ” لب پرچین” ثریا ایرانمنش  اسپانیا /

    دل رو  رو همان خون شد که بودی 

    بدان صحرا و هامون شد که بودی 

    در این خاکستر هستی چه گردی 

    در آتشدان  و کانون شو که بودی 

    نمیدانم خبر چه بود ! خواب آلوده  بودم چند کلمه در ذهنم نشست  خبر از جایی آمده بود که می پنداشتم دیواری سخت وآهنین است اما گلی بود . انرا  دلیت کردم پاک کردم تنها چند کلمه درمغزم میچرخد منظور چی بود وکی بود /

    هیچ  ! گمان میبردم میان چند انسان میگردم  اما مشتی گوساله با کلمات رکیک وکثیف  درسهایی که تازه از قبل  دنیا اسلام ناب  آموخته اند . دیگر چیزی نداشتم بگویم .

    حال میبینم روی صفحه فیس بوک یا ازعشق وعاشقی های بی حد وحساب سخن میرود ویا از مناظر دلپذیر وگلهای  رز ! دیگر هیچ /

    به هر روی   دیگر چیزی برای ما نمانده تا از ان حرف بزنیم به همین دلیل به دنبال قربانی میگردیم وتا یک قربانی گیر اوردیم مانند  سگهای گرسنه باو حمله میکنیم یا قهرمانش میخوانیم از او بت می سازیم ویا اورا میکشیم ونابود مبکنیم  حد و مرز مشخصی نداریم همه روانی شده ایم..

     امروز نوه بزرگ پسری من راهی دانشگاه و شهر دانشگاهی  خود شد دلم برایش تنگ میشود اما سرانجام کبوتران یک یک پرواز میکنند  نمیتوان آنهارا درون لانه ها محبوس ساخت .

    بنا براین من غیر ازهمین صفحه که  شنونده بی ضرر وپر احساس من است ویک صفحه فیس بوک دیگر چیزی ندارم همه را بستم  حوصله ندارم  آخرین باری که به ایران رفتم جو عوض شده ومردم را دیدم میبایست درس بزرگی برای من میبود  اما با ز آن حس هم خاکی وهمدلی مرا رها نمیکرد به دنبال کسی بودم  تا پا به پای هم سخن بگوییم  شعر بخوانیم موسیقی گوش کنیم  از موسیقی حرف بزنیم حال دیگر موسیقی هم نیست گویا این هرزه نیز درهمه جا حرام اعلام شده هرچه روی پرده میاید همان قرو اطوار های زنان مردان  گذشته است  که دیگر همسن بابا وننه من شده اند ! راستی من چند سال دارم ؟ کمی از سی هشت سال بالاتر !!!!

     خوب تقصیر من نبود زود شروع کردم  ! 

    شب گذشته بیاد یک متینگ خصوص همسر مرحومم افتادم . یک شب بمن گفت لباس بپوش با چند نفر از دوستان قدیم قراردارم منهم مانند همیشه امل وار یک بلوز ویک سارافون پوشیدم با یک کت  روی آن ورفتیم به یک هتل معروف  راستش  یادم نیست کدام هتل !  بهر روی مارا به یک اطاق راهنمایی کردند  هنگامی که  وارد شدم چهار مرد المانی ویک ایرانی را دور میز دیدم  اما از زن خبری نبود دربان به اهستگی کت مرا گرفت و صندلی مرا کشید تا بنشینم من نشستم شام آوردند مشروب اوردند همه به المانی حرف میزدند  ومن ساکت نشسته بودم تنها یکی از انها با انگلیسی از من پرسید بچه هم دارید ؟ گفتم بلی ! 

    گفت خیلی جوان بنظر میرسید ! تشکرکردم  سخنان رانی ها با اخرین جرعه کنیاکها تمام شد وما بخانه برگشتیم از ان تعجب داشتم که چگونه امشب طرف پاتیل نشده بود ! 

      چند ماهی گذشت  من دریک دهکده بالای تپه با بچه ها مشغول سروکله زدن بودم واو د رآنسوی شهر مشغول تدارکات اولین کاری که کرد یک زن روسی کت وکلفت را بعنوان سکرترش بر گزید خوب 11 همه جا با او میرفت درهمه میهمانیها  ودوره های اداری واگر کسی سوال میکرد همسرتان کجاست  درجواب میگفت او بچه دار است ومواطب بچه ها  آنها هم خیال میکردند من یک زن چادر ی کت وکلفت وگنده که رویم را  سخت گرفته ام وحاضر نیستم درمیهمانیهای اداری شرکت کنم !! 

    خوب  ایشان مدیر کل شدند  آنهم بطورناگهانی اگر اسلامیون نیامده بودند چه بسا وزیر دارایی هم میشدند!!!!بیا دآن صلیب شکسته روی بازویش که خالکوبی شده بود وروی مچ  دست راست او سه نقطه بطور منظم رسم شده بودم وهرگاه از او میپرسیدم اینها چیست میگفت درمدرسه با خود کار آنهارا خالکوبی  کردم .

    چه خوب شد که من همه اموال این جناب مدیر کل را گذاشتم وبا یک چمدان لباس وکتاب راهی فرنگ شدم .دیگرهیچگاه به آن خانه برنگشتم تا بقیه لباسها ویا کتابهایمرا بیاورم دوهزار جلد  کتاب داشتم !!!! شوخی  نیست انواع واقسام دیکشنری ها حتی قران به زبان انگلیسی وتمام نوشته های مرحوم شجاع الدین شفاع را وروح القوانین  منتسکیو را !!!! فلاسفه قرون هیجدهم  و چهاردهم !دیوان  تمام شعرای قدیم وجدید ……!حتی  کتاب امام جعفر صادق رانیز برایم کادو آوردند!!!!

    حال دراین گوشه چند بچه جقله تازه به دوران رسیده وچند بروشور خارجی را خوانده برای من فیلسوف دهر شده اند دلم تنها برا ی کتابهایم میسوزد  شاید توانستم یکصد جلد انهارا کم کم بخواهم تابرایم بفرستند همه رفتند گم شدند مخلوط با کتابهای دیکران شدند ومن مانند مادری درسوگ آن کتابها گریستم .حتی بیاد دارم زمانی دکتر” باقر عاقلی “که مدیر عامل فروشگا ه شهر وروستا بود با من بحث میکرد ومیگفت میخواهد یک کتابفروشی باز کند تا پسرش را درانجا بگذارد  و طالب مقداری  از کتابهای من بود به ایشان گفتم نه !!! نه فروشی نیستند فرزندان منند. 

    حال با بغض باید بنشینم  تا مردکی  مفنکی ازدرون پنجره اشپزخانه اش برایم قصه حسین کرد را بخواند .

    واین بود سرگذشت ما . اقای محترمی که برای من پیام فرستادید من خود یک مردم یک مرد پر قدرت  نه از جنس شما نامردان / پایان /

    ثریا ایرانمنش . 17 آگوست 2020 میلادی . اسپانیا .

  • هوا سخت دلگیر است

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا .

    گلبن عیش  می دمد  ساقی گلعذار کو 

    باد بهار می وزد  باده خوشگوار کو 

    هر گلی زگلرخی یاد می کند ولی 

    گوش سخن شنو  کجا  دیده اعتبار کو ؟…….” سعدی ؟

    برهنگی انسانها چه زشت است وچه سیاه  گاهی بهتر است که با هجوم افکارمان آن برهنگی را بپوشانم وبر تنشان لباسی از انسانیت بپوشانیم

    یا همان بهتر که همیشه سیاه پوش باشد با رنگ سیاه زندگی  کنند چرا که دنیارا سیاه مبینید هر چه را که به میلشان نیست  رنگ انرا عوض میکنند گردی از خاکستر سیاه روی آن میپاشند میل دارند ترا نیز بشکل خود درآورند .

    همه غیب گویند وهمیشه اینده را در پیش دیگران می بینند  خود درشب زندگی  میکنند وآن فروغ درخشانی  را که برپیشانی دیگری نشسته  میل دارند روی انرا نیز رنگ به پاشند  ویا انرا نادیده می انگارند .

    شب انها بی پروا وبرهنه است  زندگیشان برهنگی است از سرما بخود میلرزند اما ازپوشش دریغ دارند 

    برهنه بودن بسیار سوزان است وانها میل دارند بافشار وزور  خودرا به سیلاب برسانند بخیال آنکه خود نیز سیلابند  اما  رودخانه ای خشک بیش نیستند .درکنار یک برکه بو گرفته  ولبریز از جانوران !

    غرور دروغین انها نیز بر این برهنگی  می آفزاید  آن سادگی درخشانی که دیگران دارند  ونامش برهنگی روح  زلال آنهاست  درانها دیده نمیشود  آنها میل دارند  ترا عریان کنند ومانند قبیله آدمخوارن دور تو بگردند  وبر طبل ریا بکوبند .

     و… تو بیهود به دنبال  کسی میگردی که جفت تو باشد !

    حال تنها به شعله های شمع ها بنگر  بی انکه ترا بسوزانند بتو ارامش میدهند به شعله ای بنگر که از درون ارام تو بر میخیزد .

    بهر روی تو دراین دنیا تنهایی یگانه به دنیا امدی مانند خود خدا  ویگانه زیستی  با قدرتی خداوندی ومبارزه کردی با جانورانی که از هر سو ترا احاطه کرده بودند حال از زخم چند پشه بیمار در یک برکه الوده نباید دردی بخود راه بدهی .

    به این حقیقت ژرف عمیقا تن بسپار .

    هوا بس  دلگیر است و سیه  پوشان در راهند همه نقابی بر چهره دارند اگر ان نقاب را برداری چهره کریه وجذامی انهارا خواهی دید .

    هیچ نوری دراین تاریکی نمی درخشد  تنها شمع خود ا به دست بگیر وبا شعله زیبای ان راهت را ادامه بده .

    مجلس بزم عیش را غالیه مراد نیست / ای دم صبح خوش  نفس  نافه زلف یار کو ؟

    پایان 

    ثریا ایرانمنش / 17 سپتامبر 2020 میلادی برابر با 27 شهیورر 1399 خورشیدی. اسپانیا .