Category: General

  • ادمها وانساانها

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا !

    ———————————- آخرین ساعات نتیجه  انتخابات امریکا وامیداوارم که ترامپ برنده شود  !

    ما در دنیا تعداد زیادی  آدم داریم تعداد معدودی انسان ود ر میان آدمها کمتر میتوان انسانی را یافت باید جستجو کرد ما فرق انسانها وآدمهارا نمیدانیم وقدرت تشخصی آنهارا هم نداریم برای همین هم هست که عده ای نادان واحمق همیشه بر دوش ما سوارند  من درانتها وجود آن مرد ترامپ جنبه  ها ی انسانی را احساس کرده ام  وبه همین علت هم بسوی او متمایل شدم هیچگاه از او نفرت نداشتم ودرمقابل حمله دیگران نیز سکوت کردم.

    عده ای جنبه های انسانی  قلابی خودرا برای تبلیغ به نمایش میگذارند واما انسانهای واقعی درپنهانی ترین زوایا حرمت انسانهارا دارند  وبا حیوانات نیز مانند خودشان عمل میکنند .

    متاسفم بگویم شاید درظول عمرم تنها به دوانسان واقعی   واقعی نه ساختگی برخوردم  ونام وکارهایشانرا ارج گذاشتم وهنوز هم با احترام از آنها یاد میکنم .

    انسان بودن بسیار سخت است آدمی باید انسان به دنیا بیاید وانسانی زندگی کند ودرمیان انسانها تربیت شود تا یک انسان خوب ساخته ووارد اجتماع شود  ما نجابت را ازاسب اموختیم ووفا داری را از سگ وخریت را از شتروتحمل را از الاغ  کسیکه با اسب وسگ بزرگ شده باشد نمیتواند انسان بدی باشد شاید کمی شرور باشد وبرای دقاع از خودش دست به حیله ای بزند  آنهم دربرابر حیوانات وحشی که  درمیان ما کم نیستند اما در زندگی خودش انسانی مییاندیشد .

    ما آدمها همه هنرپیشگانی هستیم روی صحنه  بازی میکنیم ااشک میریزیم / میخندیم / فریاد میکشیم موجودیتی نداریم تو خالی مانند مانکن ها پشت ویترین اما یک انسا ن با قدرت تما م درمقابل سختی ها . رنجها مصیبتها  ونا نجیبی ها ا می ایستد ما به خو دمان نیز دروغ میگوییم از خودما شمایلی میسازیم ودر ذهنمان آنرا پرورش میدهیم  وگمان میبریم همانیم  .نه  تو آن نیستی  که مینمایی تو هما ن هنر پیشه دست چهارم روی صحنه هستی که حتی  بازی کردن را نیز نمیدانی !

    ما آدمها ! چرا اینهمه به تجمل احتیاج  داریم ؟ برای آنکه خودرا درپشت آن پنهان کینم آن چهره دوگانه را  همان مستر جکیل وهاید را . 

    من احساسی بسیار قوی دارم وبو میکشم بوی انسانیترا تشخیص میدهم  اگر انسانی با من روبرو شود محکم اورا نگاه میدارم اما اگر آدمی باشد برایم بی تفاوت است هست ونیستش یکی است گفته هایش درگوشم وزوز مگس است .

    ما باید فرق انساانها وادمهارا تشخیص بدهیم  انسانها هیچگاه بد دیگری را نخواهند خواست اینها که دراطراف ما گردش میکنند  آدم میکشند دزدی میکنند تجاوز میکنند همان حیوانات هستند که درلباس آدم وبشکل آدم ظاهر شده اند وشب درخواب دوباره به خوی حیوانی خود بر میگردند  ما نمیتوانیم  به همه بگوییم انسان !  مثلا در جلو خلق یک دیس غذا برای دیگری برده است  .انسان واقعی آن است که شب گرسنه میخوابد وغدایش را با کسیکه   ندارد تقسیم میکند  ومیداند که فردا دوبرابر خواهد داشت چرا که ایمان او محکم است .

    عده ای انرژی آنها از سکه وفلز چان میگیرد  میشود آنها زمانی که همه چیز خودرا ازدست بدهند خودشان نیز خواهند  مرد چون انرژی انها ازدست ر فته است .من ارابن  اتفاقات  زیاد دیده ام کسانی را دیدم که سکه ای را درجیب میگذارند ومرتب آنرا مالش میدهند ودست روی ان میمالند انرزی ائنها همان سکه بی ارزش است  از مشت آن انها قطره ای آب نمیچکد تا دیگری لب تشنه خودرا  ترکند و نه فرق آدمها با انسانها از زمین است تا اسمان .

    حا ل من درانتظار برنده شدن ـآن طفل سالخورده هستم  که باو بگویم گهواره ات مبارک باد  تا میلاد بعدی .

    پایان 

    ثریا ایرانمنش . 04/11/2020 میلادی 
     

  • سرهای بی تن

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا-

    ———————————-

    طنین گام های تو  هر شب  

    به گوش میرسد  ا زآستان امدن تو ………” نادر پور”

    هر چه فکر کردم دیدم نوشتم آن خاطرات ابدا جنبه تاریخی  ندارد وبیشتر با باستان شناسی شبیه است بعد هم دیگر گذشته بقول آن دکتر خوشگل وخوش صحبت روان درمانی جه اصراری هست من جنازه های گذشته را به دوشن بکشم ودراین جا به خاک بسپارم  بمن چه مربوط است ایران که دیگر متعلق  بمن نیست  هیچگاه هم نبو ده است من  دربین مردم سر زمینم نیز غریب زیستم وغریبه ای بیش نبودم !تنها یک کشوری نظیر سایر کشور ها ومردمانش برایم غریبه هایی بیش نیستند  امروز تنها با چند آدم مجازی طرفم تنها از عکسهایشان آنهارا میشناسم دنبال هیچ عقیده  ومذهبی ومسلکی هم نیستم  بنا بر این آن دفتر برای همیشه درون چمدان  جای گرفت .

    هرصبح با باز کردن چشمانت از خوابها وکابوسهای گذشته تازه خبرهای دست اول وشیرینی را میشنوی به کلیسا حمله بردند به کنیسا حمله بردند  چرا به مساجد حمله نمیبرند ؟نمیدانم  این اسلام جه تاجی بر سر این  دنیا گذاشته و اینهمه دنیارا شیفته خود ساخته است !چه رازی درمیان ان ئهفته است ؟ نفت ؟ طلا ؟ویا راهرا برای ورود اماام زمان ساختگی باز میکنند  ؟

    حال بدوم به دنبال اشعار فردوسی  ؟ گر تو تجلیلی چنین  خواستی / از چه  قدر پارسی را کاستی ؟

    بهتر است ساکت بمانم این تنها صفحه ایست که برایم باز مانده بقیه را بستند ! فیس بوک هم که وولش ! یک شهر پر فریب وپر کرشمه است عده ای بر چمنی لم داده ونشخوار میکنند  زیر اسمانی به دور دستی فردا  شعر و شرح عشق های مجازی .

    حال ای صبح تاریک آیا فردایی خواهیم داشت ؟  با خوشیهای دروغین ؟  آن بامدان زیبا  که نور طلایی خورشید از لابلای پنجره به درونن اطاق میتابید د وهزاران تصور  را درتو شکل میداد؟ 

    حال با چهره ای بیگانه وغول اسا طرفیم ودلمان درهوای یک شکلات داغ درون یک لیوان که بخاری ازآن بر میخیزد پر میکشد !

    وچه ناشیانه به این زندگی مصنوعی خود ادامه میدهیم . همه درخط مرگ ایستاده ایم ووجدانها ازدرون ها پرکشیده دیگر انسانی درمیان ما نیست درمیان همان قلعه حیوانات کمی بزرگتر راه میرویم ونشخوار میکنیم روزانه  شاید ساعتی وشایددقیقه ای . …….. 

    پایان / ثریا ایرانمنش  سوم نوامبر 2020 

  • دنباله سفرنامه .

     در آبشوران  برای رفتن به کشتی از قایق  راهی وجود نداشت ومردان بومی عریان مسافرانرا بر شانه گرفته  به یک قایق کوچک وبعد به کشتی میرساندند  اما زمانی میشد که دریا متلاطم بود واین وضع خیلی سخت وناراحت کننده میشد .

    بهر روی ما سر انچام به کشتی بزرگ ” گراند دوک میشل ” رسیدیم وسوار شدیم وراهی ایران گردیده   به همراه  مقدار زیادی بار وبسته بندی وکالا  که برای شرکتها میبردند .

    رود آستارا –  خط مرزی بین ایران وروسیه  میباشد قسمت شمالی آن متعلق به روسیه وجنوبیش متعلق به ایران بود .!

    —————

    در راه تنهایک بندر بنام بندر انزلی ( همان بندر پهلوی ) وجود داشت   سفر خوبی نبود  بخصوص برای من :که بچه ای هم درشکم داشتم مرتب حالم بهم میخورد !

    شب را درمشهد سر ( بابلسر ) گذراندیم وفردای آن روز نماینده شرکت کشتیرانی روس  که راهنمای من !!! بود!!!  اطلاعاتی را دراختیار من گذاشت .

    ———-

    حاشیه : (خیلی میل دارم بدانم از صمیم قلب بدانم که این خانم با چه جرئتی با سه بچه راهی کشور ما میشود وتازه درکشورما اربابی هم میکند وموقعی که پسرش مرا معرفی بخانه او برد  ایشان خوب که مرا ورانداز کردند  با قد خمیده وچانه افتاده وخرروارها چربی  فرمودند  ” 

    از نظر فیزیکی زیباست اما من رنگ پوست اورا دوست ندارم ومیل ندارم نوه های من رنگین پوست شوند ! درحالیکه من سیاه پوست نبودم اهل جنوب بودم وجنوبی ا همه  رنگشان کمی تره تراز شمالی 

    هاست  ود رجایی خواندم روزی که رضا شاه به خراسان رفته بود و ضمن بازدید از پرورشگاه که ایشان مدیره آنجا بودند خیلی تعریف میکنند اما تیمور تاش میگوید ” قربان ایشان جاسوسند ! وایشان هم سیلی محکمی به گوش تیمورتاش مینوازند  که جزو افتخاراتشان محسوب میشد .)

    برای من نوشتن این  سر گذشت از نظر تاریخی مهم است که ما چگونه میزیستیم وسپس دیگر خدارا بنده نبودیم همه بنده وسر سپرده جناب ” گئورکی” شدبم !

    —————–

    …. دریک کشور ناشناس در وهله اول انسان دچار کنجکاوی میشود  وچشم میخواهد که همه چیز را ببیند !!!آدمها – آیینها –  وآنقدراین تفاوتها زیاد است که انسان  بیشتر حریص تر میشود ! مثلا لباس پوشیدن مردم مشهد سر  با مردم انسوی رودخانه استارا  کاملا فرق دارد  بیشتر ساکنان این شهر ماهیگیران وکشاورزانند  ورودخانه بابل که در اجاره ارامنه است !!! بقیه دارد

  • رذالت ما

    ثریا ایرانمناسش ” لب پرچین ” 
     امروز روز اموات است ودر این روز دوخبر فوت را نیز داشتیم  بهر روی روانشان شاد . اما دراین روزهای وحشتناک ودر زیر سایه این دولتهای دانا !ونادان ! در یک جنگ اقتصادی که تنها مردم قربانی میشوند  خود  ما نیز یکدیگر را قربانی میکنیم ردالت ما حد ومرزی ندارد  بستگی به آن دارد که روز گذشته ویا ساعات گذشته ویا هفته گذشته چگونه واز چه ازطریق تغذیه شده ایم وچگونه باید حرف بزنیم کاغذی که به دست ما داده ومارا پشت یک دوربین نشانده اند وشاخه گلی نیز برسینه  ما زده اند  باید اوامر را اطاعت کنیم اگر چه به ظاهر به اصل  کاری مربوط نیست اما درواقع چرا ! هست !حالی یکی دونفر هم بطور استقلال برای خود کاری میکنند  حرفی میزنند وباد میبرد ودرجایی نیز ثبت نمیشود غیر از دفتر خودشان !
    شب گذشته  مطابق معمول که برای خوابیدن در انتظاریک قصه گو بودم آن پیرمردامد قبل از هر چیز ولادت با سعادت شهریار جوانرا تبریک گفت   وسپس گفت طرفدارن ایشان همه  باکلاس مرفه وبا همه فرق دارند  نه آن آت آشغالهای …..نزدیک بود گوشیر ا به بیرون پرتاب بکنم از یک طرف  برای مردم گریه میکنی اشک تمساح میریزی واز طرف دیگر میل داری یک دیکاتور ویک امپراطوری داشته باشی ازیکطرف میگویی من جمهور یخواهم از طرف دیگر  برای مردم تعیین تکلیف میکنی از کجا میخوری ؟ حالم بهم خورد  صقحه را بستم ورفتم به آهنگی قدیم که شادروان  حسین ملاح آنرا با هزار بدبختی …اینکه میگویم با هزار بدیختی حریف بانوی آواز خانم مرضیه نمیشد تا یک تکهرا درست بخواند وشعر ان گویا از شاعر سخن سالار بود  موزیک بی نهایت زیبا بود اما شعر همچنانکه گفته شده بود مارا بکام طوفان کشاند تا آب یکسره  از سر همه ما بگذرد  ….وگذشت هردو دراین کار دخیل بودند وهردو…. بعله  ! این آهنگ گویا  پنجاه سال پیش  ساخته شده بود ودست آخر  استاد ملاح چوب دستی را برزمین انداخت . به خانم آوازه خوان گفت : 
    خانم شما بروید لباس بشورید نه آواز بخوانید !اما آن خانم با ستاره به دنیا آمده بود . بهر روی قصه گویی نداشتم  تا بخواب روم خود برای خود آواز  خواندم ! حال کویدو 19 تا نزدیکترین  ما آمده  باید درانتظار امتحانات باشیم همکلاس نوه ام   بیمار بوده آیا او هم دچار شده ؟  بقول رندی خدا مارا به راه راست هدایت کند ! پایان 
    یکشنبه اول نوامبر 2020 میلادی /
  • مرگ ترادنبال می‌کند

     شنبه  

    ثریا ایرانمنش 

    هر کجا میروی  مرگ به دنبالت راه میاید  قبلا هم بود اما انرا  نمیدیدی حتی گاهی احساسش هم  نمیکردی اما امروز در کنارت راه می‌رود وبتو لبخند میزند

    چاره  نداری. باید این میهمان  ناگهانی را بپذیری  دیگر حوصله هیچکاری را نداری  اشپزخاته بهم ریخته مهم نیست  میخواهی مربا درست کنی حوصله نداری دیگر میل نداری دستمال  سفره  هایت  آهار زده واطو کشیده کنار بشقاب‌ها بگذاری غذایی سلف سرویس است  زندانی هستی مر گ هم میهمان توست بتو مینکرد  دلت برای دوستانت تنگ شده ناهار هر یکشنبه  دیگر تمام شد هریک به سوراخ خود خزیدند  هر روز خبری تازه  وهرروز بر تعداد رفتگان  اضافه. زمین دیگر جای رویش سبزه  هارا ندارد  دیگر گلی از هم از زمین نمیروید. همه گلهار قبلا کاغذی حالا  پلاستیک هستند  اربابان در کنج خلوت خود نشسته اند  وترمومتررا دردست دارند  مسابقه کی تمام می‌شود ؟. کشتن برده ها  تربیت برده داران  از او میپرسم به کدام گروه گرویدی که چنین  بالا رفتی. درجوابم می‌گوید چه فرقی دارد همه یکی هستند ظاهرا جدایند اما در خلوت دست‌ها بهم گره خورده. میکویم تو هم مهره آنها هستی.  چه فرقی می‌کند  خانه ام گرم  است  وخلوتم  راحت ،

    من به کنارم مینکرم مرگ دارد چای مرا مینوشد ،

    پایان 

  • ایراندخت

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا …

    من دفتر چه های زیادی را سیاه کرده ام مثلا خاطره نویسی اما متاسفانه نمیتوانم خط خودم را بخوانم ! تنها یکی را یافتم که بسیار قدیمی بود ودرآن خاطراتی را از زنی میگویم که  از روسیه سرازیر سر زمین ماشد مشاهدات اورا درطی راه نوشته ام کاری به خود او ندارم  تنها یک گفته او مرا رنج داد ومن متوجه شدم بادیگران فرق دارم ! وآن رنگ پوست مسی من بود همین / حال سالها گذشته شاگردان زیادی تربیت کرد منجمله همین سایه ! که شگرد او بود !اصالت  او ا زترکیه وشهر ازمیر همین شهری که امروز زیر زلزله ترکید میامد  اما راهی روسیه شده بود ! ودرانجا همسری داشت که مفقود شده بود! حال به سه فرزند خردسال ویکی هم درشکم ا زراه باکو وارد ایران میشد تا به مشهد برود ودر

     پرورشگاه آنجا تعلیم شاگردانرا بعهده بگیرد ! در زمان رضا شاه بود ونخست وزیری تیمورتاش .

    شاید دران زمان من هنوز به دنیا نیامده بودم چون هنگامیکه با خانواده  او  آشنا شدم تازه از دبیرستان بیرون آمده بودم یک بچه بی تجربه وبسیار خجالتی وبا همان بچه ای که درشکم بود حال مردی سی ساله شده بود اشنا شدم . بهر روی گفته های اورا درطی سفرش دراینجاا میاورم ………..

    هیچ دشمنی با او ندارم  ونداشتم او دشمن من بود .

    —————-

    –  هنگام مسافرت  سخت وطولانی از قفقاز  در باکو  بخاطر حامله بودنم سخت بیمار وبستری بودم  وپس از بهبودی  وبا کشتی که روی رودخانه ولگا  حرکت میکرد به طرف دریای خزر  میرفتیم .

    – میل داشتم درباکو مدتی بمانم اما دیگر حالم خوب شده  بود وعلتی برای ماندم  درآنجا نبود مجبور  بودیم هرچه زودترآن شهر را ترک کنیم همسرم درهمان شهر مفقود شده بود ! من قدرت راه رفتن نداشتم  تا تفلیس از طریق زمینی حرکت کنیم  وبمن توصیه کردند  مدتی در سواحل ایران بمانم ! .( دراینجا  توضحیی نمیدهد همسرش چه کاره بود وچرا ناگهان مفقود شد ! وچرا او با سه بچه خردسال   راهی سر زمینی شد که حتی زبانش را انمیدانست البته او به چند ربان رنده دنیا وارد بود / ترکی / فرانسه/ انگلیسی / المانی / وصد البته روسی  ).

    ==============

    -انحصار کشتیرانی  در دریای خزر در دست روسها بود  ودران زمان یک بیماری بسیار خطرناک مسری نیز شروع شده بود که مارا دررشت قرنطینه کردند  ورفت وامد کشیتها به ندرت صورت میگفت .-به گمانم نوعی تیفوید بود  من نگران فرزندانم وخودم بودم  وعجب آنکه اروپاییها باین بیماری دچار نمیشدند !!! میگفتند بخاطر تغذیه آنهاست ! 

    – غذا خوردن انها با بومیان خیلی فرق داشت  روسیه دور شهرهای نخجوان / جلفا / ایروان / نوار ایمنی گذاشته بود !!

    – تنها کشتی که بین باکو وایران  دررفت وامد بود  کشتی ( گراند دوک میشل ) ! نام داشت  این کشتی در جزیره ابشوران ؟! د رفاصله  پنج ساعتی  از باکو مارا به ساحل میرساند !…….( دراینجا به درستی نمیتوام خطوط را بخوانم )! 

    – آبشوران منظره ای بسیار غم انگیز داشت چون درانجا  حوزه های نفتی بسیاری  وجود دارد  !.

    -تنها  کشتی که درانجا بین آبشوران وباکو رفت وآمد میکرد یک کشتی تجارتی  بنام ” ولگا” بود 

    – در مشهد سر ( بابلسر ) عده ای ارامنه یک رودخانه را اجاره کرده بودند ! وماهیهایرا  صید کرده آنهارا دودی میکردند وبه روسیه میفرستادند ) خواننده عزیز باید بداند که من  تکه تکه مینویسم ! 

     (همین کاری را که الان چینی ها با خلیح فارس کرده اند )

    فقط میل دارم بدانید که روسیه همیشه ارباب ما بوده وهست وخواهد بود ونوکرانش چگونه درایران خدمت میکردند این داستان همچنان ادامه دارد . 

    بیچاره  ایراندخت ما چقدر تنهاست دلم بری تنهاییش میسوزد >

    شنبه 31 اکتبر 2020 میلادی ( شب هلووین ) !

  • زمانی سخت

    ثریا ،  ایرانمنش

     

    در هیچ زمانی اینهم سختی نکشیدیم من دوران جنگ جهانی را ندیدم تنها شنیده و خوانده ام  اما گمان نکنم تا این حد مردم در فشار ورنج بودندگمان کنم تا این حد امنیتی بودند    حال استان آندالوسیا بسته شد تا دو هفته  یعنی  تنها می‌توانم در ساعتی  معلوم  بروی سوپر   تند خرید را بکنی  زود برگردی درون لانه ات  همه جا  پلیسی هیچ زمانی انتخابات امریکا روی جهان سایه نیانداخته بود   حال همه چشمه ها به آنسو دوختهشده  ظاهرا واکسن این بیماری یا ویروس  هم چندان اثری نبخشیده حتی ‌واکس اتفلو انزا  که هرسال به همه تزریق می‌شد باعث مرک چند نفر شده است  چه برنامه ای برای دنیا چیده اید  همه باید تبدیل به حیوان شویم  وتنها در یک علفزار بچریم ؟ اطاق گرم بود ناگهان گویی که باد سرد از کنار من گذشت لرزشی تمام  وجودم را فرا گرفت  داشتم کامنتی  برای یک کسی میگذاشتم کامنت پاکد شدب 

     بوی گند ماهی سالمون خانه را فرا گرفته  ‌من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هیچ با  این یکی هم نمی‌شود نوشت کار خودش را می‌کند . هیچ بنشین ومیل  بافتنی را بردار به هیچ چیز فکر مکن ،

    ……هشتم آبانمان ۲۰۲۰ میلادی

  • ما ایرانیان

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین”  .اسپانیا…

    سینه صبح را گلوله شکافت  / باغ  لرزید  وآسمان  لرزید  / سرب داغی به سینه هاشان ریخت 

    نرم نرمک سکوت بر میگشت /  رفته ها ! آه بر نمیگشتند  / آن رها کرده  لانه های  امید /  دیگر ان دور وبر نمیگشتند 

    باغ  از نغمه وترانه  تهی است /  لانه متروک …آشیانه  تهی است …………فریدون مشیری ” شادروان “

    زمانی که سر بازان رومی  به زنان ودختران  کشورهای زیر  استعمار خود تجاوز میکردند تنها یکی از آنها ستاره شد وبه اسمان چسپید بقیه به درون دره ها ریخته شدند  -تنها  یک ستاره ابدی شد .

    امروز که زنان ودختران ما به اسارت میروند دیگر هیچکدام ستاره ای نمیشوند همه به دره ها فرو میریزند وخاک میشوند  تنها یکی به اسمان چسپید  ! وجدا کردنش هم بسیار سخت است .

    اروپاییان وامریکایی ها برای ایرانیان چندان ارزش والایی قائل نیستند ود رمورد  آنها هزاران  ضعف  وعیب میشمارند هر چند خودشان از این عیبها بری نیستند آنهارا بد قول / عهد شکن دروغگو مینامند با احتیاط با انها رفتار میکنند آنهارا به تقیه و راه ر وش آن شعر سعدی ” دروغ مصلحت آمیز به ازراست فتنه انگیز است ” محکوم میکنند  درحقیقت ایرانیان حتی مابین خود قول یکدیگر را نیز قبول ندارند  ودر آخر سر میگویند بین تمام سر زمین مسلمانان آنها کم ارزش ترین میباشند !  حال از این هم بدتر شده است 

    امروز من ر وی  یک مرداب دریک قایق شکسته نشسته ام  ودراین  فکر هستم که شاهنشاه ما ایا این طرز افکار خارجیانرا میدانست ؟ من خود یک ایرانی  زجر کشیده ازدست هموطنانم میباشم  فرار من برای همین بود نه از سر زمینم نه ازایمان آنها اما تحمل ریا ودروغگویان  ودزدی  پشت پاندازی را نداشتم . 

    آنهم  ازتمام قشر اجتماع توقع نداشتم . ثانیه ای رنگ عوض میکردند رو د رروی تو دروغ میگفتند  ساعتها روی  صندلی  مینشیم وا زغروب افتاب اینجا لذت میبرم اما این افتاب بوی سزمین مرا نمیدهد  وبه هنگامی که ماه طلوع میکند گویی پشت خودرا بمن کرده است . این روزها هیچ صدایی غیر از عبور یک اتومبیل دراین خیابان خالی بگوش نمیرسد اما میدانم درآنسوی زمین شور وشری بر پاست مرده ها وزنده ها باهم مخلوط شده اند  اندوه وتنهایی  برای آن دلهایی که رازی برای گفتن دارند  ودر آرزوی پیدا کردن یک همدل همزبان نشسته وزنده اند  درد جانکاهی است . زمانی که مشغو.ل کاری باشم جای خالی آن بی همزبانی پر میشود نوشتن برای من یک همدلی وهمزبانی است  من نمیتوانم بستر  گلها ی سرخ را از یاد ببرم ونمیتوانم بوی گل لاله عباسی را فراموش کنم امروز همه چیز بوی گند ضد عفونی وبوی مرگ میدهد بناهای قدیمی  فروریخته کوچه های کهنه وبوی خیابانهای کم نور ودست آخر زندانی بودن  وساعتی زندگی کردن   رنج آور است .ما تنها ملتی هستیم که نزدیکی صمیمانه ای ونزدیکی بهمرا هی  را نداریم اگرچه قوم وخویش وهم خون باشیم.همه تنها پرواز میکنیم ساعتی رنگمان عوض میشود دقیقه ای احساساتمان تبدیل به دوستی شدید یا دشمنی میشود . انقلابی بوجود آمد  اما ویرانی ببار آورد وآن ستاره رفت به اسمان مجلات سنجاق شد .

     آه که دیگر  دراین گسیخته باغ  / شور افسونگری بهاران نیست  / آه –  دیگر دراین گداخته  دشت ./

     نغمه شاد کشتکاران نیست .پر خونین  به شاخساران هست /  بررنگین به شاخساران نیست . پایان 

    ثریا ایانمنش / 30 اکتبر 200 میلادی !

  • امام زمان

     در این فکر بودم  شاید اگر  نوادگا ن حاج سید علی محمد خان باب در کسوت اما م زمان  ناگهان ظهور کنند شاید این کشت وکشتا رکمتر شود وشاید اینهمه زبان بی ادبی ولاطلات وفحاشی  هم جای خودرا به کمی ادب بدهد .  

    خر دجال (آمد طبق روایتها )!!!

    به گمانم چیزی نمانده آن پیرمرد که با آبی که ازدهانش راه افتاده بود  تولد آن حضرت وپسرشان را تبریک گفت به گمانم بوی کباب را شنیده است البته سابقه پیدایش  این پیامبر تازه  برای همه ما روشن است ونسبشان هم گویا به امام حسن میرسد!  شیراز هم پایتخت میشود از همین حاالا  زمزمه جابجایی پایخت بگوش میرسد وآن قومی را که بر سرمردم سوار کرده اند تاحد مرگ میکشند تاجاییکه تازانو خون برسد وسر انجام ایشان  که البته نه نواده ایشان ازراه خواهند رسیدهر چه باشد ملت ایران مسلمان است دیگر نمیتواند برگردد به تاریخ خود هرچه فریاد کوروش وداریوش واردشیر یزند سر انجام راهش به قدس ختم  میشود !مگرمصر توانست برگردد به تاریخ خود. امروز از یک مصری بپرسی قبل از اسلام  چه دینی داشتی به درستی نمیتواند جوابی ابدهد ویا شاید کتاب سینوحه را به شهادت بگیرد وبگوید مثلا آله آخرین فرعون ما !

    میل ندارم تاریخ نگاری کنم همه بخوبی میدانند که ایشان چگونه ناگهان ظاهر شدند ودرکجا درس خواندند مردم هم عادت خواهند کرد  وـآن ارمگاه  هم برای کسان دیگری است درحال حاضر شیراز  وشیراز یها  بهتر ا زبقیه زندگی میکنند ودر خارج نیز از زندگی بهتری برخوردارند  وبقول خودشان مبارزه میکنند  درهمین سرز مین متجاو ز از دویست وپنجا ه خانواده و سیصد هزار نفر  بهایی موجود است که ابدا به کلیسا نمیروند  امروز هم بخاطر کورنا کلیساها بسته شده اند .

    به هنگام ظهور ایشان اولین گروهی که  به آنهاپیوند خوردند  شهرهای شمال وبخصوص مازندران بود ایشان جناب محمد علی کلام وگفتار شیرینی داشتند وبعضی از نوشتهجاترا نیز به زبان عربی نوشته اند وکتاب الواح  مقدس بجای قران خواهد نشست . خدا کند هرچه میشود زودتر تا این کشت وکشتار واین زندانی شدن ما تمام شود خسته شدیم خسته .من دوستان  بهایی زیادی داشتم همه مهربان وخوب روش انها این بود که باهمه مهربان باشند .

    د رکتابهای ما ضد ونقیض زیا دبه چشم میخورد مثلا نوروز را ر وز جانشینی علی  مینامند نه روزی که جمشید پادشاه ایران تاج گذاری کرد و آن روز ر ا نوروز نام نهاد . بهر روی اشی درون دیگ برای ما میجوشد همه چیز درون آن یافت میشود وایکاش ……ایکاش  دردنیا تنها یک دین بود وان انسانیت کامل وحسن سلوک ….متاسفم  برای همه چیز متاسفم.

    متاسفم دیگر فکر —  آنجا را نیز نخواهم کرد . تمام 

    ثریا / 29 اکتبر 2020 میلادی

  • دو خط موازی 2

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا-

    —————————————

    ای بخاری را تو جان پنداشته  /  حبه زر را تو کان پنداشته 

    ای فرو رفته چو قارون درزمین  /  وی زمین را  آسمان پنداشته 

    ای بدیده  لعبتان دیورا  .  لعبتان را مردمان پنداشته ……….شمس تبریزی 

    روی همان دو خط موازی  راه میروم اگر  بین دو خط موازی دو 

     خط دیگر رسم کنم عشق ونفرت است که باز  آنهارا کنار هم میگذارم میشوند ریل یک قطاری که مرا بسوی یک سرنوشت نا معلوم میبرد .

    راست بود من یک بخار  دل را یک جان شیرین پنداشتم ودیگر از این خطا ها نخواهم کرد  اگر آن گذشته ننگین دست از س من بردارد من خوشحالتر میتوانم  عشقهایم را ببینم وسعاد ت را لمس کنم  هرچیزی که مرا بیادگذشته میانداخت دور ریختم به قیمت ان نگاه نکردم یا شکستم یا بخشیدم  مهم نبود مهم این بود که جهره منفور آن شیطانرا درجلوی چشمانم مجسم نسازد ……

    حال روی آن دوخط ایستاده ام مهربانی واز خود گذشتگی فرزندانم که بیدریغ است ودل شکسته خود که دیگر ترمیم نا پذیر میباشد .

    اکنون دوباره تاریخ این زمان تکرار شده است  ودرمیان ازدحام مردم  دریک کوچه بارانی  از خود میپرسم ایا دوباره ما باران زندگی را خواهیم دید؟  دلم برای یک خیابان تنگ شده   دلم برای صدای یک شاعر  ویک خواننده کوچه باغی  ویا یک خواننده مردمی ویا یک نمایش  همه چیزها را ازما گرفتند ومارا زندانی کردند وهر  پانزده روز یکبار این زندان تمدید میشود  زندانی که دیوارهایش به وسعت اسمان است تنها اسمانرا میتوان دید وخیابانهای خالی را وانبوه  آشغالهایی بسته بندی شده بعنوان غذای روزانه مانند یک حیو.ان جلویمان ریخته اند .

    چرا دراین زمان ؟  نمیشد صبر میکردید تا من زندگیم را تمام کنم ؟  هنوز چیز تازه را نفهمیده بودم تازه لیوانی اب خنک درمیان دستهایم بود که ناگهان همه چیز بهم ریخت این چه بازی ننگینی است که با ما میکنید ؟ .

    ما دیگربا هم اشنا   نخواهیم شد حتی چهره های ادمیانرا از یاد خواهیم برد  ناگهان غولهایی با قمه وشمشیر بما حمله میکنند مردان خونخوار شده اند چه موادی درون مغز آنها بکار گذاردید که مردی در طول زایمان زنش جفت بچه اش را بلعید آنقدر گرسنه بود ؟  ما دیگر همه بیگانه هایی هستیم که بی اراده دور خود میچرخیم همان بچه های ” تله تابیز”  ساعتی برای هوا خوری  وساعتی برای نفس کشیدن وسپس برگشتن به لانه ها 

    من دیگر نام کسی را  را نمیدانم  حتی آن نامی که روزی برایم مقدس بود حال دراین ازدحام دحشتناک ودرجدال اقتصاد بزرگ جهانی   وخرید وفروش جوارح بدن انسانها ودرمیان جنگل آدمخواران ! نه این زندگی نیست نامش هر چه باشد زندگی نیست .

    امروز در گوش ما هزاران سوره  آذین بسته است دیکر هیچ سوره ای کارساز نیست دل خودرا به چاپلوسی های ایننه خوش کرده ایم .پایان 

     یا ایرانمنش  29 اکتبر 2020 میلادی . 

  • صبح چهارشنبه

     درودی دیگر !

    نه ! بیهوده با این لپ تاپ  عصبی شدم واورا ازخودم دور ساختم  وگفتم که نو آمد ببازرا کهنه میشه دل آزار بیچاره تازه هنوز یکسالش هم نشده !و برگشتم با احترامات فائقه ا زاو پوزش خواستم دیدم که بیشتر با من مهربان است تا آی پد مامانی درون جلد .

    با او  تنها میخوانم / موزیک گوش میدهم وببازی کاناستا ادامه میدهم تا بحال که برنده بودم !

    با این یکی با موش مشگل دارم !!!! موش بازیگوشی است هروقت دلش بخواهد گم میشود ویا اگر دستم روی صفحه جابجا شود آنچه نوشتم پاک میشود بعلاوه  میل دارد خودش بنویسد !هرچه دل خودش میخواهد مینویسد !!! صد بار باید برگردم وبگویم نه میم میم است وسیم سیم !!!!!حروف را دوبار تکرار میکنند  وگاهی ابدا یادش میرود حرفی را بنویسد !  بهر روی امروز که داشتم کمی جا ابچایی انجام میدادم دیدم همه چیز ما باید طبق سلیقه دیگران باشد ! تنها دردو اطاق پریزتلفن هست  وتنها یکی دو پریز برق  حال باید چند چراغ رومیز / بخاری برقی/ تلفن  خلاصه همه چیز را  باهم درون هم بپیچیم و اوکی !!!! زندگی د ربندگی  همین است حتی نمیگذارند بنده خودت واحساسات خودت باشی .

    از پنجره به خیابان خالی مینگرم خیابانی که تنها گاهی یکی دوماشین عبور میکنند اما انصافا هوا تمیز شده است ! حال اگر جرمی درهوا هست انرا نمیدانم اما آسمان صاف وابی اسمان وستاره ها دیده میشوند  ما زندانیان درپشت شیشه های بسته شهررا تماشا میکنیم وبزرگان دراتومبیلها ی  بزرگ با شیشه سیاه از خیابانها عبور میکنند تا به میهمانیها بزرگ برسند ویا در اجتماعات مربوط به انتخابات شرکت کنند .

    شاید تنها کسی باشم که انتخابات امریکا برایم کوچکترین ارزشی ندارد   وبه طورکلی  کار دنیا برایم  بی معنی وبی اثر وبی ارزش است برایم دیگر مهم  نیست چه کسی حاکم میشود زمانیکه تو مبیینی  چگونه بتو خیانت میشود به احساسات  ملی ومیهنی تو به احساسات درونیت دیگر همه چیز را رها میکنی  ومبینی که دنیا جای خود فروشان است خود فروشانی که با سوار شدن بر شانه دیگران پوله هاررا جمع میکنند تا بمصرف -آنکار- برسانند وهمه میدانیم ـآنکار- چیست   بیهوده نبود ازر وز اول از آن زن بیزار شدم حتی زمانیکه به زور  دردستگاهی که کار میکر دم مارا به کاخ بردند تا میلاد باسعادت ایشانرا تبریک بگوییم من دردورترین نقطه باغ ایستاده بودم وبه زورعکس گرفتم یک قلم دراز سیاه با موهای سیاه وصدایی ازته چاه بیرون میامد خوب قبل از پوشیدن چارقد مروارید دوزی بود …….دیگر بس است خودم زجر میکشم بگذار دیگران بوی گند لباس او را به مشام بکشند وافتخار کنند .  داستانرا دراینجا خاتمه میدهم . تا بعد ………ثریا / اسپانیا  / 28/10/2020 میلادی 

  • سلامی دوباره

    ثریا  ایرانمنش .  لب پرچین . اسپانیا

    ا 

    این نوشتار را با قطعه ای. از اشعار کتاب  ،صبح دروغین، زنده نام نادر نادر پور شروع می‌کنم  

    تا هم یادی از اوکرده باشم هم افتخار  کار جدید را روی ای پد  داشته باشم  او استاد بزرگی بود شاعری به تمتم معنا متعهد به ادبیات فارسی وافتخار بزرگ ما بود اما متاسفانه امثال این انسان‌ها. در میام ما بسیار اندکند  او دلخوشی چندانی به بریز و بپاش دربار گذشته نداشت وشوروش سال پنجاه وهفت را نیز یک صبح دروغین خواند .نام ویادش گرامی باد .

    اینجا پرندگان سحر در من 

    میلگذشتن از سر عالم  را  ، بیدار  می‌کنند

    اما . ناگهان دیوارها. اسارت پنهانی مرا آشکار میکنند

    اینجا ، مرا چگونه خواهی یافت .

    من از میان مردم بیگانه  کسی را باغیرت از خویش نمبینم 

    ……….

    این درست زندگی وساختار روح من است  روح من با او خیلی نزدیک بود امروز در میان عالم تنهاترینم  با آنکه در بوستانی سر سبز میان بچه ها هستم باز تنها ترینم آنها سخن عشق را به درستی نمیتوانند تعبیر کنند گفته های من بگوش آنها مانند قلو سنگهای کوهستن سر زمینم، سنگین است. من دریک رودخانه بر خلاف جهت آب شنا می‌کنم. هر بار آب طغیانش بیشتر می‌شود ‌نبرد من با رودخانه زندگی سخت تر تا به دماغه برسم بجایی که دیگر آبی نیست 

    فوران کف با شدت بیرون میزند. آنجا دیگر نبرد اصلی شروع می‌شود یا ببر ویا بمیر  من مانند سایر زنان نیستم گویا قرار بود مردی قوی زاده شوم روی خشت عوضی افتادم با سرنوشتی عوضی تر. ‌تا امروز کار من مبارزه بوده است جنگیدن 

    آن با پلید ها  چرا که بر دامنم چسپیده بودند. جنگ با دروغ ‌ریا کاری ها جدال با دزدها ‌سر انجام فاحشه ها م نرخ دار  که به عقد جناب سرهنگ در آمدند .

    تو خواننده عزیز ومهربان من و در این صفحات مرا در آیینه خواهی دید  خوشبو ترین عطرهای جهان دربرابر یک مداد برایم بی ارزش است  خدا میدانداز داشتن ای صفحه که هدیه پسرم بود چقدر خوشحال شدم ‌دیگر مجبور نیستم آن نره خر قبلی را اینسو وانسو بکشم .

    من در کنار مردمی بودم که همه در چهار چوب سود وزیان خود کار می‌کردند ‌می‌کنند  برای من راستی مهم بود  من همه را در اینه ذهن  خود ارز یابی می‌کرد  مردمان هزار چهره من تنها یک صورت داشتم   یا

    زندگی امروز من در اینجا از پنجره بستهر فرا تر نمیرود ودر این دیار دری از سوی مهربانی که نامش هموطن باشد به روی من باز نمی‌شود همه از هم میترسند  وهمه از یکدیگر فرار می‌کنند  ودر نیای مجازی عاشق یکدیگرند  دراینجا صبح از نشان من شروع میشود

    ثریا ایرانمنش  بیست وهشتم اکتبر دوهزارو بیست 

  • اولین نوشتار

    ثریا ایرانمنش.  

    لب پرچین  

     بزایش نوشتم  که یکصد سال از تولد مردی میگذرد که تاج بر سر تو گذاشت تورا شهره افاق  کرد به همراه بهترین جراحان عالم هیکل وصورت راساختی   آیا روا نبود در سالروز تولد او یک پیامی بفرستی  به همراه شازده پسر ،،،،واما بیفایده است درایران لباسهایش را درون ویترین گذاشته آن

    هر هفته  سربازی برا ی نگهبانی آنها به کاخ نیاوران می‌رود  دراین حال  روزی نامه های آن جماعت نوشتند  ماشینقراضه شاه به فروش رفت ،

    پس نباید تعجب کرد  که چرا ‌چگونه اینهمه سال  اینها سد راه دیگران بودند خودی هستن ،

     از بطن علامه ها افتاده‌اند 

    زیاده عرضی نیست

    پایان

  • آشفته حالی !

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” .اسپانیا !

    من دیدم ودر کتاب خواندم – کاین کشور خسروان عالمگیر

    ویرانه جاودانه تاریخ  است  ……….”شادروان نادر نادر پور”

    راست گفتی  عشق خوبان آتش آست 

    سخت میسوزاند  اما دلکش است 

    با شوق وفراوان درانتظار پست بودم که رسید ” آی پد ” جدیدم ! آه  –  جعبه را باز کردم وگفتم مرسی پسرم ! عکس آنرا گرفتم وفرستادم برای بقیه وگفتم احتیاج به کمک دارم  او….. نوه کوچکم آمد فارسی را درست نمیدانست بهر روی چیزی برایم درست کرد درحال حاضر نیمه  کاره است هنوز نمیتوانم روی آن بنویسم وهنو زخیلی کار دارد وعجب آنکه در طی این مدت نیز فراموش کرده بودم که چگونه با آی پد کارکنم دو تا سه لب تاپ و غیره گوشی را تنها برای گوش کردن  مزخرفات دیگران بکار میبردم  وبا این یک هم که مینویسنم گویا یک کیبورد دیگر در زیرش نهفته است هر حرفی را دوبار مینویسد ویا هرچه میلش بکشد مینویسد !!!! تازه برای کی ؟ برای چی” برای آنکه خانم شهره خانم با آن صدای گرفته تریاکیش برای فرزندان اینده ما تعیین تکلیف کند دختران سر زمینم درخانه بمانید ! بگذارید من وچرخنده بچرخیم !!!!حالم ازهمه بهم خورد بخصوص شب گذشت که به تماشای آن پیر مرد نشستم دیگر نزدیک بود بالا بیاورم مردم تا حد احمق شده اند ورشد عقلی خودرا ازدست داده اند ….بگذریم .

    تا دلم خواست روی ای پد کاناستا باری کردم وتا دلم خواست موزیک گوش دادم تا خوابم برد  آهسته آنراا روی میز گذشتم تا دوابره پرتا ب نشود اما امروز با کمال تاسف دیدم نمیتوانم روی آن بنویسم این کار بزرگتران است تا آنرا تکمیل کنند ! 

    باید هر طور شده دل از آن سر زمین بکنم انجا دیگر جای من نیست ونبوده ونخواهد بود چیزی ندارم که گم بکنم آنجا برایم یک خاک دیگری است افغانستان است شاید باید به افغانستان بروم چهارشب متوالی خواب آنجارا دیدم !!!!یا به هند ویا درهمین گورستان خاکستر شوم 

    ازخود میپرسم شما که هرشب آمار میدهید اینهمه بر اثر کررونا کشته شدند جنازه هاکو ؟ شهر مانند شهر ارواح  تاریک بی سو وبی ستاره میدانها خالی از سروصداهای مستان شبانه وروزها اهسسته میروند واهسته برمیگردند همان زندانی که میل داشتند برایمان ساختند یعنی دنیا برایمان زندان شد با همان شکنجه ای روانی !قحطی بزرگی در پیش است دیگر از زمین سبزه ای نمیروید وزمین جایگاه  مردار خواران شده است فرقی ندارد جه ملیتی دشته باشند  هیچ باهم فرقی ندارند .

    وافسوس که دگر  معجزه خداوندی هم کار گر نیست . حال باید بر ویرانه های تاریخ بنشینیم وخاکرا جستجو کنیم شاید یادگاری  را بیابیم ودر خیال خودرا انسان بنامیم نه میمون . 

    گوشتان اگر بناله من اشناست / از سفینه ای که میرود بسوی ماه /  از مسافری که میگذرد زگرد راه /  از زمین فتنه گر حذر کنید 

    پای این بشر اگر رسد به آسمان /  روزگارتان  چون روزگار  ما سیه شود …..فریدون مشیری

    پایان 

    ثریا ایرانمنش 27 اکتبر  2020 میلادی / اسپانیا 

  • بهشت خیالی !

     

    امروز کجا هستیم گویا دچار سر گیجه شده ایم  چه شد دنیای ما کجا رفت ؟ چی شد آن اواز دوره گرد ایتالیایی ؟ چی شد آن پنیر ها خوشمزه با شراب چیانچی چی شد آن کوه نوردی  ها دریا نوردی ها صحرا نوردی ها ؟ آن سفرهای بی دغدغه ؟ کدام دست نامردی  مارا ودنیا مارا باین صورت نقاشی کرد ومارا درمیاان ان نشاند حتی دیگر اثری از کارتن های گذشته نیست همه گذشته های مارا کم کم پاک کردند  . گاهی که درد زیاد برروح وجسم من فشا رمیاورد ناگهان چهره  آن  کشیش مهربان روی صفحه موبایلم ظاهر میشود با تمام وجودم خواستم  که جلوی دست این ویرانگران را  بگیرد اگر  چه همقطاران خودش نیز دست دراین ویرانگری ها دارند .موزه ها تبدیل به مسجد شدند وکلیساها تبدیل به آپارتمان یا به عبارتی قفسهای کوچک برای پرندگان بزرگ !
    کجا شد ان افتاب لذت بخش پاییزی  حال تنها باید از پشت پنجره های کدر ونشسته انرا دید کجا شد آن نسیم لطیف بهاری  وکجا شد ان شور شر تولد مسیح حال باید درانتظار پیامبر نوینی باشیم . 
    امروز مانند زندانیان مارا شکنجه میدهند  از هم دور بایستید  بیشتر از چند نفر باهم نباشید کنار هم نباشید هم آغوشی ممنوع بچه دار شدن ممنوع بجایش عروسک دربغل بگیرید چرا که به زودی پایین تنه زنان تبدیل به پاهای پلاستیکی مانکها میشوند  ودیگر بچه وتولید آن چیزی زائد است بچه درآزمایشگاه رشد میکند
    بهشت ما گم شد درجهنمی که برایمان با زور سر نیزه وتیر وزندان وجریمه ساخته اند بسر میببریم سر زمین من امتحانش را خوب داد آدمها زودر نگ عوض میکنند و زود خرید وفروش میشوند واگرکمی سر پیچی کنند ازتمام مواهب زندگی محرومند .دیگر نمیتوانند حلوای نذری بپزند!…..
    سینیور ! نجات بخش ما مارا نجات بده دستهای ویرانگر را کوتاه کن . هشت ماه است که روی یک صندلی نشسته ام حتی جایمرا نیز عوض نمیکنم از  روی صندلی به سوی توالت وتختخوابم میروم ویا درآشپزخانه سوپ عدس میخورم !!! یا کته  گشنیزگوشت را  غدغن کرده ام چه میدانم گوشت کدام مرداری است وفعلا ادمها بخصوص جوانهارا میکشند تا اعضای بدن انهارا دربازار تجارت خرید وفروش نمایند چه خوب من تنها قلب و مغزم را دارم وآنهارا خودم ویر ان خواهم ساخت خوب مبارک باد این  سر زمین واین زندان جدید گویا تا ماه می هر پانزده روز   ساعات وروزها ی زندانیان را تغییر میدهند !!!!
    کام بگ تو پورتو فینو ! هیچ کجا ایتالیا نمیشود  کاش میشد بر میگشتم !خوب شد همه جارا دیدم تنها اسکاندیناوی را ندیده بودم دیگر دیر است  با پای شکسته من دیگرنمیتوان راههای دوررا طی کرد .
    خدا خاففظ بهشت گم شده ما و……نه به جهنم درودی نمیفرستم .پایان 
    ثریا ایرانمنش . ” لب پرچین ” 26 اکتبر 2020 میلادی ……..

  • قرنی که گذشت

     

    ثریا ایرانمنش “لب پرچین”  !

    بر صفحه رخ  از خط مشکین رقم مزن /  بر نامه حیات محبان  قلم مزن 

    تیغ عتاب بر سر اهل  وفا  مکش  / تیر هلاک بر دل صبح حرم مزن 

    یکصد سال از  زادن مردی گذشت که اگر واقعا دست به قلم داشت  وخاطرات دلش را مینوشت چه میشد او  مردی که ساده دل بود وصادقانه زیست وبی صدارفت تنها شانس ند اشت وناگهان  یک حور با ستاره کف مشتش درکنارش نشست  وشد آنچه که نباید  بشود .

    دریغ ودرد از اینکه این خانواده حتی پیامی بفرستند دریغ ودرد  پسر که حالا کد خدای ده شده تنها یکبار یاد پدر کند .

    بیاد سکینه خانم .وداود افتادم سکینه خانم همیشه داود را  به دنبالش میکشید پسرش بود  ابراهیم بدبخت چها ر محل کار میکرد تا رفاه آنهارا فراهم کند وروزی هم ناگهان سر وکله سکینه خانم پیداشد که  ابراهیم  مرد تمام .شد ابراهیم سنی نداشت  سکینه خانم با چارقد مرواید دوزیش هرر وز خودی به نمایش میگذاشت وداود پسرس تکیه برپشتی میداد  .

    حال این یکی هم شبیه او مانندکدخدای ده روی تشکچه بنشیند  تا به امروز من یک عکس ا زاو ندیدم درکنارپد رویا پدز بزرگش ایستاده باشد گویی کسر شان اوست  یک تمثال درست کردند مانند  دکور فیلمهای سینمایی و عکس نقاشی شده مثلا پدر بزرگ به دیوا ربود وکد خدا پشت میز نشسته بود .

    ” شاید درجایی قولی داده ” !؟مانند آن فاحشه بین المللی که حالاجلوای نذری میپیزد !

    باید به کد خدا گفت آن چارقد مروارید دوزی را پدرت  بر سر او کشید خودش از زمین برنداشت  حالمرا بهم میزنند  .بهر رویی گفتاری ندارم دلم برای ان مرد میسوزد  چگونه تلاش کر د که سر زمینی بسازد  اگر چه ابر قدرت نباشد اما حد اقل توسری خورنباشد  خورشید درحمام میدرخشید هرروز با یک لباس ویک آرایش جدید .

    تمام شد هرچه بود تمام شد تو نه آتوسا خواهی بود نه ماندانا ونه ایراندخت وتوراندخت  تاریخی  هیچ یک اززنان تاریخ تنها یک مانکن خوش قد وبا لا نوکر مزونها واربابان ………. شاید نام ان یکی بیشتر درتاریخ بماند .

    هرگاه اهالی ده چوبهایشانرا بر میدارند تا به جنگ گرگها بروند کد خدا یک بیانیه صادر میکند …نه] ! ئما بره وار اطاعت میکنیم !!!!!صبر کیند  باید چیز جدیدرا باو دیکته کنند واو. از روی کاغذ بخواند چهل ودوسال است که مردم با گرگها درستیزند وکک کد خدا نمیگزد باو چه مربوط است بعلاوه مشتی بادمجان  دور قاب چین هم اورا احاطه کرده عده ای پدرش را بدنام ساختند واو هنوز درانتظار آن پولی است که دربانک  خوابیده برای مصرف وزیر ساخت وطنش که هیچگاه هم به مصرف وطن نخواهد رسید .

    از ماگذشت عمر ما در زندان ابدیمان تمام خواهد شد اما شما ستاره داران با ستارهایتان بمانید درآسمان کدر زندگی تا روز یکه ستاره های شما  نیز بشکنند آن روز خاکستر ی از شما بجای خواهد ماند وباد شما باخود خواهد برد اما نام آن مرد تا ابد گرد جهان خواهد چرخید بدون شما .ث

    ثریا ایرانمنش  16 اکتبر 2020 میلادی .

  • ملکه المالکه!

     …….و آورده ند  روزیکه آن بانوی تاجدار بر تخت نشست دستورداددکه به دور مقبره پدرش که درگورستانی  افتاده بود  میله های اهنی بلند بکشند که نمایان باشد وآن نوکران درگاه  وحاجبین چنان آن میله هارا وسعت دادند وعریض کردند که چند قبر انسان  بیگناه به زمین فرو رفت واثری از نام ونشان آنها باقی نماند وآن روز که من با باری که  درشکم  داشتم به زیارت پدر رفتم اثری ا از مقبه او  آنجا نبود ! درزمین   فرورفته تنها یک تکه سنگ بیرون مانده بود  فریادم بر آسمانها  رسید مردم ریختند چی شده گمان بردند که زایمان زود رس است اما من گفتم که ” پدرم گم شد هم نامش وهم نشانش  زنها به همراه  والده مکرمه مرا به یک کافه بردند اب خنک دادند  مرا نواز ش کردند ومشتی نفرین نثار آن ملکه تاجدار کردند اما دیگر فایده نداشت ومن گریه کنان بخانه برگشتم ………. این است  حکم بزرگان وملکان در باره زیر دستان !!!!

    باقی بماند هیچگاه دیگر اورا نبخشیدم .وفراموش هم نخواهم کرد .

    ثریا / اسپانیا / ” لب پرجین ” چهارم ابانماه 1399  برابر با 25 اکتبر 2020 میلادی . 

    به پایان امد این دفتر  حکایت همچنان باقی / به صد دفتر نشاید گفت وصف الحال مشتاقی 

  • زاد روز

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا 

    حلقه زلف سیاه  بر رخ انور ببین 

    آفتاب  وسایه را سرگرم  یکدیگر ببین 

    با سپاه غمزه  آمد پی تسخیر دل 

    موکب لشکر نگر – جمعیت سلطان ببین 

    گر ندیدی  شاخسار خشک هنگام بهار 

    در بهار عشق   کامم خشک وچشمم تر ببین ………فووغی بسطامی 

    شاها ! زادت روزت مبارک 

    .متاسفم آنچهرا ساختی  به دست دیگری ویران شد ومتاسفم امید تو به نا امیدی مبدل شد ایکاش آن کلم قمری را بخانه نیاورده بودی تا درخت کلم درکاخ تو سبز شود شاید بخت  نوع دیگری خودرا نشان میداد ……….وپسر کو ندارد نشان از پدر !!!!

    بهر روی روانت شاد نامت همیشه جاودان وبر روی دلهای ما نقش بسته است ….تا چشم دشمنانت کور
    چهارم آبانماه 1399 زاداروز اعلیحضرت همایونی شاهنشاه  بزرگ ایران .

    برابر با 25 اکتبر 2020 میلادی / اسپانیا 

  • نجیبه !

    دلنوشته امروز  / شنبه 24 اکتبر 2020 برابر با 3 آبانماه 1399 خورشیدید .

    ترسم که  اشک درغم ما پرده در شود 

    وین راز سر به مهر به عالم ثمر شود ……حافظ 

    امروز صبح در تختخوابم  بهمراه کمی درد  از اینسو به ان سو میشدم ودراین  فکربودم که من مهربانی را دراین سر زمین یافتم اینجا سر زمین من است . 

    بیاد ” نجیبه ” افتادم عجب اسم با مثمایی روی آن گذاشته بودند مانند مادرش که از زشتی به جادوگران  وجغد طعنه میزد وجیهه نام داده بودند !
    دیدم درتمامی عمر یکه با  انها داشتم یکی خواهرم بود ” مثلا” دیگری مادرم بود ” مثلا” هردو با خنجر تیزی از پشت سینه وقلب مرا هدف قرار دادند یکی  بدخواهی را تا به جایی رسانده بود که تا پای فنای من وزندگی من رفت ودومی همه هستیم را بنام خود کرد وبرای دخترش جهاز تهیه نمود ومن تماشاچی ایستادم بی انکه کلامی بین ما رد وبد ل شود  نهایت آنکه میگفت ” گف خوب تو خری بمن چه مربوط است اینجا سرزمین گل وبلبل است به زور  بگیر بکش وببر است تو خیال میکنی همان زمان سابق است …نه من دراینجا خوب تربیت شدم .

    زمانی که چمدانمرا می بستم تا راهی لندن شوم بجای کمک پراهنهایم را ازدرون چمدان بیرون میکشید ومیگفت اینهارا بمن بده توبرو آنجا بخر اثاثیه خانه را هنوز من تصمیم نگرفته بود کامیون آورد که ببرد همسرم جلویش را گرفت  .

    دوستانیرا که با انها به سینما یا اپرا میرفتم یافت با انهاطرح دوستی  ریخت درعین حال درنامه هایش برایم اشک میریخت . .

    وسومین تنها همان مردی بود که درسن چهارده  سالگی پس فوت ناگهانی پدرم دلباخته او شدم وبخاطر او همه خواستگارهایم را رد کردم واو نیز با کمک نجیبه تتمه مالی را که داشتم باهم تقصیم کردند وخوشحال از اینکه خانه ما با بولدزر خراب کرده اند تا بجایش برج بسازند .

    من نمیدام ایا در دنیا ودر میان طبیعت انتقامی ست یا نه ؟ هنوز ندیدم هرکسی زد وبرد وخورد ورفت بی هیچ دردی ودرمانی من به ان مال احتیاجی نداشتم چون اگر آنرا میخواستم  مانند بقیه درکنارش میماندم وهمه گونه تحقیر را نیز متحمل میشدم  اما حیرانم که مردم  چگونه با اموال دیگران زندگی میکنند با پرویی تمام روی خون دیگری میرقصند بی هیچ واهمه ای …تازه فهمیدم درچه جهنمی زندگی میکردم وپروردگار چقدر مرا دوست داشت که روی شانه خودش مرا باینجا کشاند اینجا اروپای شیک نیست اینجا خبری از شعبده بازیهای زنان مردان با لوندی ها واطوارشان  نیست اینجا قانون واقعی دموکراسی  حاکم است ودولت از ملتش میترسد  اینجا همان بهشتی است  که من گاهی از پشت شیشه ها ی کدرعینکم آنرا  جهنم میبینم باید مدتی به گذشته بیاندیشم آدمهارا برانداز کم وقاحت وپرویی وبی دردی آنرا بسنجم وتازه بفهمم کجا هستم .

    نه من مهربانی را ویگانگی را ودوستی را وفداکاری را وایثاررا را من در سر زمین خودم نداشتم غیراز دزدی  غارت مفت خوری وتهمت وبردن اموالم جلو چشمانم ونهایت تهدید که  “ما میتوانستیم ترا نابود کنیم اما نکردیم ” !!!! چقدر مهربانند  متاسفم  آیا هاله روی جهازی که با پولهای من وبچه های من  تهیه شد خوشبخت است ؟ ایا رعنا   خوشحال است ؟ ایا نجیبه توانست یک خانهرا چند خانه کند ودست آخر زمینهای من چه شدند ؟! میبایست این قطعه را مینوشتم تا ییادمان نرود که درسر زمین ما کچل زلفعلی است کور چراغعلی است ودزد سرور اقا وارباب سرکار اقا ! فرهنگ را بااهن وتلمپ وهزار جور تشکیلات ازتالار وحدت به گورستانی  راهی کردند  وشجریان نامدار را  با آن بدبختی  توانستند  پیکرش را به خاک بسپارند فرهنگ در بیت رهبری  بداهه نوازی میکرد بلد بود وافوررا چگونه به دهان رهبری بگذارد با صادق خوشگله نیز دوست بود وبا آن پروفسور معروف دستنان درون یک کاسه !!!!!ورعنا میتوانست طعمه خوبی برای میهمانی های فرهنگ باشد !!!!

    نه! عطای آن سر زمین را باهمه خاطرات تلخش ودوستی ها  به لقایش بخشیدم وبرای همیشه میگویم خدا حافط سر زمین من خدا حافط  تو گناهی نداشتی  تخمهای که درتو کشت شده بودند سمی بودند وبا دستنهای نابکاری بر وی تو پاشیده شدند .

    . اما چاره نیست من از تو برای همیشه خداحافظی میکنم  هنوز حافظ کنارم هست وسعدی دراطاق دیگر وبقیه درکتابخانه درانتظارم میباشند ..پایان

    ثریا / اسپانیا .

  • کوی خراباتیان

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    عشق تو اورد  قدح پر زبلای  دل من  / گفتم  من می نخورم  –  گفت برای دل من 

    وادی معرفتش  با تو بگویم  صفتش  / نلخ وگوارنده  خوش همچو  وفای دل من …….شمس تبریزی 

    همان آدمها همان برنامه ها همان گفتارها  بی هیچ اندیشه تازه ای  وتنها یک مورد هر هفته مرا بخود مشغول میدارد آنهم گفتار  پر مغز تحقیق آمیز پرویز صیاد است در چند دقیقه هرچه را که باید بگوید میگوید وما میدانیم  .

    دیگر هیچ تغییری در زندگی ما  آدمها که کم کم تبدیل به رباط شده ایم نخواهد شد وروز ی مانند یک تکه چوب روی همین مبل خشک خواهیم شد .

    سر از خواب برداشتم حال تهوع داشتم   دوباره روزی بی مصرف شروع میشود روزی که نمیدانی چگونه آنرا به پایان برسانی  نشخوار خاطرات هم تهوع آور شده اند  گفتار  رفقای  روی فیس بوک هم چنگی به دل نمیزند  هنوز ژان کریستف حاکم است وهنوز  فروغ میسراید وهنوز توده ای  سابق مرده  وزنده  درمیان آن صفحات وول میخورند تکرار مکررات  عشقهای مجازی وابکی تعارفات دروغین ! نقد از دولت امریکا نه از دولتهای  خودشان ومن اجازه ندارم انچه را که روز گذشته درپارلمان این سر زمین دیدم به روی صفحه بیاورم تنها احساس کردم که ادب وانسانیت وشرافت  از میان همه مردم  رخت بربسته روزی سیاستمداران ما ادبی داشتند  وحسن سلوکی  اما امروز هر ننه قمری با پول دیگری وارد کار دولت شده ومیل دارد سروری کند وخودش را ببندد وجیم شود وجایش را به دیگری بدهند واین گروه جدید که تازه وارد این دولت شده اند افسار گسیخته وبی بند بار وبی ادب  تنها یک عمامه کم دارند وعبا وسپس همه خلیفه وار بر روی صندلیها تکیه خواهند داد . حال تهوع امروز صبح من دلیلش همین رنجی بود که روز گذشته دیدم .

    من سعی دارم با احترام برای مردم چیزی بنویسم احترام انهارا نگاه میدارم بخصوص اگر آنهارا دوست داشته باشم  اما گاهی این احترام رنگش عوض میشود ونشان ترس است ونه من ازکسی واهمه ندارم اازهیچ کس دزد دزداست  وقاتل قاتل  باید دربرابرش محکم ایستاد ویا مرد  ترس تنها نشان ضعف روحی است .

    خوب دنیا ی ما عوض شده مردان خوب ما به سرای دیگری رفته اند وجایشانرا به ریگهای ته جوب ولجن های موجود دررودخانه ها داده اند  نباید توقع داشت که مانند آنها عمل کنند تحصیلاتی ندارند اگر هم داشته باسند سطحی است شعور هم دروحودشان گم شده شعور چیزی است که مانند رنگ پوست با تو به دنیا میاید یا داری یا نداری کسب شعور ومعلومات کلاسیک تنها یک روی انداز است شعور نشان اصالت است بعضی ها با عقل به دنیا میایند  اما بی شعور هردو را طبیعت با هم به کسی هدیه نمیدهد .

    این روزها نه شعوری هست ونه عقلی  مغزهای بیمار که استادانشان کمپانی های بزرگ است همین اساب بازی های که ما درمیان دستهایمان داریم  اینها سطح شعور ومعلومات مارا روشن میکنند درعین حال گوش به زنگ هستند که مبدا پایت را از خط قرمز بیرون گذاشته باشی  بلوا میشود همه چیز به هم میریزد 

    زوز گذشته همه افکارم متوجه کسی بود که ……….  در خیال پای به خانه اش گذاشتم  در خیال کودک اورا دربغل گرفتم ودرخیال با او وخانواده اش درکنار سماور چای نوشیدم   با مادر ش گفتگو داشتم از بچگی  های او میپرسیدم   با او از مرداب دیگران  حرف میزدم وطومار سر  گذشتهایی که او شاهد بود مرداب را پشت سرگذاشتم   درخیال جنگل جوان  که درپیش دیدگانم جلوه میکرد  روبروشدم   جنگل پر از قیام وخشمگین و…..سفری کوتاه بود   . برگشتم درمیان مبل ودرکنار میل بافتنی  .

    امروز بحمداله از دی بترست  این دل  / امروز دراین سودا رنگ دگر است این دل 

    در زیر درخت گل  دی باده همی خوردی  / از خوردن آن با ده  زیر وزبر است این دل 

    پایان 

    ثریا ایرانمنش  23 اکتبر 2020 میلادی برابر با دوم آبانماه 1399 خورشیدی ! اسپانیا