Category: General

  • ‌وطن بی وطن

     عمر باگذشت  به بیحاصلی و بوالهوسی. / ای ساقی جام  میم ده که به پیری برسی 

    چه شکر هاست  در این شهر که قانع شده اند /. شا هابازان   طریقت  به مقام مگسی

    ما همه هدفی مشترک داشتیم ویا خیال میکردیم که هدف مشترک ونجات وطن از دست جانوران خونخوار است  همه اسیر بودیم عده ای به این اسارت عادت کردند ‌درون کندوهای  خود  روی موم هایشان نشستند چسپیدند  و بعضی  ها هنوز در ذهن  خود  بر زخمه‌ای دلشان مرهم میگذاشتند  ودر انتظار یک ناجی  بودند. ناجی . طناب را پاره کرد وبه کند‌وی خود باز گشت کنار زنبوران تاب‌رایش عسل تولید کنند  ، نا مردان ‌دزدان با هنگ های  نامریی خود پیشتاز شدند  وما همچنان چشم به آنسو  دوخته بودیم ،.روز گذشته نوه من که در همین سر زمین به دنیا آمده داشت. تا ریخ اولین امپراطوری ایران را برایم میخواند  دلم گرفت دستی بر سر او کشیدم وگفتم ؛عزیز م فراموش کن  ما هرگز پیروز نخواهیم شد  عکس زولبیا را گذاشته بود و ستور آن را از من میخواست  ،.اه ای ستاره روشن زندگی من  چگونه می‌توانم بتو بفهمانم که سر زمین من مردمش  عادی نیستند بیمارند با خونهای متعدد وتربیتهای متفاوت ونا جور   آنها با بر آمدن خورشید میگریزند شب تا ر یک را بیشتر دوست دارد.  ومن چقدر از اینهمه اسارت شرمندهام ،

    دشمنان ما خون همه جوانان  مارا ریختنذ وحال چشم به اعضای داخلی پیکر انسان‌ها دوخته اند آنها حیوانند در شکل انسان  شعله زندگی در سینه همه ما میهن پرستان خاموش گشت  تنها چند قطره خون در رگه‌ای من باقی مانده  اما کافی نیست  واما دیگر فریادی نخواهم زد. وهمه چیز.ر ا فراموش می‌کنم ، ایستر بر همه شما مبارک .

    پایان 

    ثریا ایرانمنش  چهارم آوریل دوهزارو بیست ویک میلادی 

  • همان روز و…..

      دل نوشته / ثریا ایرانمنش )

     هنگامیکه بچه ها. برایم تکس می‌کنند  ، ه‌‌پی سیزده بدر ، گویی چاقویی تیز ‌برنده درون قلب من فرو کرده اند . سبزه درون کیسه در پشت در افتاده تا یک نفر پیدا شود واهسته انرا به درون سطل زباله بیاندازد  درکوچه ها عزا داری است حال که نمیتوانند بیرون بروند  همه کانالها دسته هایعزا داری ر سالهای قبل را نشان می‌دهند وپس فردا عید است   یعنی که آن مرد زنده شده وبرگشته درون تخم مرغهای شکلاتی ویا رنگ شده .

    گویی همه دنیا دست به دست هم داده اند تا تاریخ وزندگی  واین ذره خوشحالی را نیز از ما دریغ کنند از هیچ کجا نغمه ای بر نمیخیز.د وتلویزًیون کارتن سیمسونهارا پشت سر هم  نشان می‌دهد ، اه ….چه خوب لیدی گا گا. با تمام  البسه وایاثیه وکفشهای نوظهورش به اسپرینگ فیلد می‌رود تا لیزا سیمسون را  نجات دهد او دچار دیپرشن است !!!!!!اما کسی بفکر کودکانی که از دیوار مکز یک بسوی دنیای آزاد آویزانند  سراغی نمیگیرد وکسی بفکر کودکان گرسنه سرزمین من که چشم به دست بزرگ‌تران  دوخته اند تا خورده های ریخته انهارا از روی خاک جمع کرده وبخورند نیست ، بطور قطع ویقین آن ژن های حرامزاده وزالو زاده الان در ویلاهای مصادره  شده شمال مشغول عیش وسیزده بدرند وما در ایسوی دنیا همه فرهنگمانمانند یک سکه از رواج افتاده وبی مصرف در گوشهای پنهان است وخودمان نیز پنهانیم از ترس دشمنان  خودی وغریبه ،. 

    دلم سخت گرفته حوصله هیچکس وهیچ چیز را ندارم  در یک گوشه چمباتمه.ز ده ام وبهفردای نیامده میاندیشم  و  خیلی حرف‌ها هست که باید درون سینه پنهان ساخت  حتی اشک‌هایت را نیز باید پنهان کنی ، 

    پایان  سیزده بندر بی تاریخ 

  • تاج پادشاهی

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا ! 

    ——— —————————–

     سال وفال و و حال  و اصل و نسل و تخت و بخت / بادت بر اندر  شهریاری  بر قرار و  پر دوام 

    سال خرم  نیکو فال وافر حال خوش  / اصل ثابت نسل باقی تخت عالی بخت دوام  ….”.حافط شیراز از ابیات “

    دروغ اول اپریل جناب  شاه عباس  جفرسون سرو صدایی به پا کرد و بیا و تماشا !حال باید درانتظار مصاحبه ایشان با انکوه گوشت باشیم  دست نشانده  “شین . شارلاتان “!

    بگذریم امروز روز سیزده بدر است صبح زود بلند شدم خواب الوده گویی همه تقصیر های جهان بر گردن ان سبزه بیچاره من بود  انرا به درون کیسه ای انداختم وبه بیرون پرتاب کردم اما دوباره میبایست آنرا به درون بیاورم چون قانون کامونیتی اجازه نمیدهد کیسه ای را پشت درب خانه بگذارند  گویی همه بیماری ها همه ناکامی ها همه زد و خورد ها و جنگها تقصیر همین چند دانه  عدس بود .

    ونشستن به پای جنگ و دعواهای  رسانه های مجازی وفحاشی ها که البته خوراک روزانه همه ما ایرانیهاست هرجا کم بیاوریم دست به فحاشی آنهم خانوادگی میزنیم اما من خندیدیم / خیلی خندیم خوب این جناب همه را سرکارا گذاشته بود ! یک دروغ اول آپریل را در اینستاگرامش گذاشت که خوب اگر رضا پهلوی شاه نمیشود من میروم وشنل شاهی را بردوش میکشم  آی خندیدم آی خندیدم ! 

    آن روزها که من فیس بوک  داشتم ومرتب از دست  شخصی درحا ل فرار بودم  نوشته ای از او به دستم رسید البته زیر نام خواهرش میل داشت نظر خودرا برایش بنویسم میدانستم که او تازه وارد شده است وحالا حالا ها باید در میدان جنگل مجازی بجنگد با احترام به او پاسخ دادم وسپس بعدها فیس بوکم را بستم اما نوشته هایم هنوز در لابلای صفحات پنهانند و گاهی از آنها استفاده میکنم .

    روزی برایش نوشتم که تاج شاهی بر زمین افتاد برو وانرا بردار مگر ناپلئون همین کاررا نکرد ! البته من  آن روزها چنان درگیر بعضی مسائل بودم که برایم مهم نبود نه آدمها ونه شناخت آنها  . خوب سر انجام دوست شدیم همین نه بیشتر منهم در صف کامنت گذران قرار گرفتم گاهی مینوشتم جوابی میگرفتم گاهی هم بی تفاوت میگذشتم .

    اما …. وای امروز چه زلزله ای به پا شد شهر ها  بهم ریختند وخودش خنده کنان از این دسته گلی که به اب داده بود  آماده مصاحیه وبازجویی یک خانم روزنامه نگار ! میشد .

    حال تازه باو میگویم خوب ! تاج وتخت بی صاحب افتاده  مردم هم عادت به پادشاهی دارند هنوز جمهوری را نمیشناسند همه عمرشان یک شاه داشته اند تا اوامر ملوکانه را اجرا کنند ویک ملکه که برایشان نقش مانکن را اجرا کند  .خوب حال تو برو واین تاج بی صاحب را بردارد وبرسرت بگذار من گفتم تو. اولین رییس جمهور ی ایران خواهی شد  خوب حال دلت میخواهد شاه بشوی  عیبی ندارد اما مواظب خودت باش که از هر سو خنجر های تیز وآلوده به سم از  گوشه ها وسوراخهای دیوارها ی نامریی بسویت نشانه رفته است .

    برای  من فرقی ندارد یک اواره یک میهمان ناخوانده در سر زمین دیگری باید گوش بفرمان انها باشم کمترین خطایی  نباید از من سر بزند بنا براین همیشه درکنج خانه محبوسم حوصله سرو کله زدن با این آدمها که کمتر از زنان ومردان جنوب شهر ما نیستند را ندارم  تنها خریدی میکنم بخانه برمیگردم غذایی ا فراهم میکنم وسپس به درون سطل زباله خالی میکنم چون آنها ی را که بما میدهند غذا نیست شبه غذا است همه مصنوعی اند از نان گرفته تا اسفناج ….خوب بعضی ها عات دارند گوشت  وچربی خوک را به دندان میکشند که به وفور در اینجا یافت میشود . به هر روی  غصه غذا را ندارم چون میلی به غذا ندارم من بیشتر احتیاج به غذای روحی دارم  که نیست موسیقی ا تاتر اپرا  و فیلمهای خوب  !   نه نیست ومن گرسنه آنها هستم بنا براین تنها گردش وتفریح من درهمان فضای مجازی است وبس. و……خئده بسیار . پایان 

    ثریا ایرانمنش ” لب پر چین ” /02/04/2021 میلادی / روز سیزده بدر !!!

      

     

     

  • اول آپریل

     

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    چقدر آن روز ها دروغ اول آپریل برایمان مزه داشت ودروغ سیزده حال تاریخ ها هم بهم خورده است امروز اولین دروغ آپریل را از  ” هاووس کلاب”  مشتی آدمهای عوضی را شنیدیم زیر نظر پد ر.خوانده بزرگ بی بی سکینه  جناب معصومه خانم بهنود !

    امروز صبح فرشته نگهبانم و مونس  روزانه وشبانه م برای سه روز به تعطیلی رفت ومن تنهای تنها هستم  سیزده بدر را فردا از درون  بالکن تا سطل زباله شروع میکنم واگر کسی از این سو رد شد کیسه زباله را باو میدهم تا شر سبزیجات را از سر من کم کند . علفها قد کشیده ان دست من برای کشاورزی خوب است  !  اتومیبل برقی پسرکم  رسید فعلا سرگرم آن است وآن یکی ممکن است سری بمن بزند  اما شب را تنها باید بگذرانم با اشباح شبانه وموسیقی های دیروزی و کهنه شده  .

    چه روزهای خوبی داشتیم  وچه صفایی داشت رفتن ما روز سیزده بدر  به دشت وکوه وکمر یا دیدار اموات درگورستانها ! امروز مردمان  سر زمین بلا زده ماحتی اجازه ندارند ازخانه هایشان بیرون بروند ودراینجا هم هوای بارانی وکمی سرد  با ماسکی  که قانونی شد حتی درکنار دیا زیر افتاب  !!  بیرون رفتن لطفی ندارد اجازه نداریم از محدوه خود بیرون برویم درهمین اطاقها دور خودمان می چرخیم هرکدام از ما یک آن فرانک شده ایم .

    اگر آن داستان واقعی باشد واگر افسانه باشد باز هم  ما آدمها تبدیل به رباط شده ایم .

    دیگر نمیتوانیم از پنجره روشن صبح  بلوغ شاخه ها ودرختانرا تماشا کنیم وشکوفه های نورسته را ببینیم  دیگر بفکر اینده طلایی نیستیم  همه چیز زیر یک سایه تاریک ونا مفهوم قرار گرفته است .  دیگر هیچکس آماده صعود به قله های بلند کوهستانها نیست همه نشسته پیر شدیم  تنها با رویاها دلخوشیم  وبه هرسایه ای که ازکنارمان میگذرد چشم میدوزیم  وگاهی درپی آن سایه روانیم .

    جدایی ما از کوه وجنگل ودریا چندان خوش ایند نبود ومعلوم نیست تا کی در انفرادی های خود باقی خواهیم ماند درحالیکه درپایتخت پارتی های فرانسوی وانگلیسی وروسی بر قرار است !!

    حال هر نیمه شب تاریک با اندوهی بیدار میشوم بی آنکه دراطاق دیگر نفسی هوارا آغشته سازد  امروز چنان گمگشته درخویشیم  که هیچ راهنمایی قادر نیست مارا به حرکت درآورد  چنان برکنده از زندگی شده ایم  وتنها به نقش پایانی آن میاندیشیم  دیگر نسیمی از کوی یار بوی خوشی نمی اورد واز دیار ما تنها بوی مردگان ونیستی بر میخیزد  ودیگر بانگ خروسی درسحرگاهان خواب مارا اشفته نخواهد کرد  .

    شبهای ما در افاق تاریکی و صبح تاریکتری می نشیند   وتمام روشناییها مرده است  درخیابانها سکوت مرگ حکم فرماست  وما همه درخوابی گران بسز میبریم بامید هیچ فردایی. 

    آوازی سر میدهیم ” ای دیار دور من ای سر زمین اهورایی !!! سپس یک خنده تمسخر الود بر لبها می نشیند کدام سر زمین اهورایی درحا ل حاضر حضرت بودا میل دارد حاکم شود سالها بود به همه درس متیتشین میدادند مردم هم گوسفند وار اطاعت میکردند وسالهابود که همه زندگی ما انباشته از لوازم ارزان وبی هویت چینی بود  امروز خیانتی بزرگ درشرف است وفرمان تبه کاران  همه جا آتش می افروزد تا کینه آن ملای بیچاره همیشه گرسنه فرو بنشیند  حال باید تلختر گریست  نه آنکه به غم ها لبخند زد .

    اگرما پیروز نشویم چین حاکم ماست  وما دیگر آن قهرمانان کهنسال را نداریم تا برخیزند  ودربرابر  آن شورش کنندگان چون یک شعله بدرخشند  همه ما مردگانی بیش نیستیم .

    سیزده بدر شما خوش باد !

    پایان / ثریا ایرانمنش  اول آپریل 2021 میلادی  برابر با ؟؟؟؟!!!

  • کاوه ما یک زن خواهد بود

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    کاوه ما یک زن خواهد بود و این زن  “فاطمه سپهری ” پرچم اورا بلند کرد و رو در روی زندان ایستاد وآن شیخ ریا کاررا  را مورد عتاب وخطاب قرار داد کاری که از مردانی که همیشه دستشان بر پایین تنه شان   است 

    تا نشان دهند تخم دارند بر نیامد .  این کاوه ا زنوع معصومه قمی وسایر زنان خود فروش اهل نایاک وپایا وبی بی سکینه نشین نیست  زنی معمولی روبروی زندان وکیل اباد شیراز .  ایستاد وفریاد کشید  پاینده باد این زن شجاع وبزرگ بانو سپهری !

    امروز شاید بهتر باشد بجای زندگی کردن در رویا ها  برای اینده زندگی کنید  وبفکر اینده خود و فرزندانتان باشید  .من نمیتوانم فکر کنم  چرا درگیر دشمنی جدی هستم  که همه ساعات روز وشب مرا بخود مشغول کرده است  خدای شما مهربان است  خدای ایران نیز مهربان است ونامش اهورا مزدا میباشد  من تنها دررویاهایم میتوانم به سوی شما پرواز کنم  همه زندگی من دریگ گور انحصاری دفن شده است . 

    مانند ستاره ای درابهای  دریاهای بزرگ سرگردانم  تنها میتوانم گاهی ناله ای سر دهم  و سرودی بخوانم   دستهای ملت ما همیشه در زنجیر بوده است تنها یک پرانتز کوچک باز شد وفورا بسته شد  ومن دراین فکرم که چرا مردم بندگی را تحمل میکنند  چرا بر نمیخیزند وزنجیر هارا پاره نمیکنند  زنجیر ها بردستهای انها  اثر گذاشته وزنگ زده است درانتظار کدام خدای نادیده هستند ؟ .

    من زنجیر پاره کردم  وبا پاهای عریان درمیان بارانی شدید خودرا به ازادی رساندم  به همراه گنجشکهایم که هنوز تازه سر ازتخم درآورده بودند من بردگی وبندگی را قبول نکردم وبه زیر زنجیر استبداد همسری نرفتم  اگر امروز تنهایم اما سر افرازم وسر بر اسمان میسایم که خودرا نفروختم به هیج جیز وهیچکس 

    امروز گرگها بر فراز سر زمین من آوازمیخوانند  وسگهای درنده شانرا درهمه جا پخش کرده اند  درهمه جای   دنیا رها ساخته اند حتی درکنار گوش من !  در اطراف من صحرا هست ونیستی  در اینجا  حتی یک پشه هم عبور نمیکند  تا مرا پناه دهد  در بیرون سرما ودردرون نیز سرما  حال بفکر دشمن سومی هستیم که بر سر زمین ما غالب میشود .

    هیچ دلاری را پرداخت نخواهند کرد  پول خودرا بصور ت ارباب به کارگران مجانی ایرانی خواهند پرداخت وزنان ودختران مارا برای خوردن خواهند برد کودکانمان مرده به دنیا خواهند آمد . اگر کمی دیر بجنبیم .

    آهای ملت دربند و زنجیر . روز برخاسته  ستاره ای دمیده است  ستاره ای روشن وسپید  بر اسمان . و شب خواهد گریخت  نگذراید شفق زیبای شما باخون الوده شود  نگذارید سرخی خون وشرم چهره هارا بپوشاند  همه ما از اسارت بیزاریم  واز شب اسارت ترسناک وهراسان ..

    دشمنان ما خون جوانان مارا ریختند  نسل مارا نابود کردند  شعله زندگی رادر میان همه ما خاموش ساختند  اما هنوز خون اجدادی ما دررگهایمان جریان دارد  وفریاد میکشد برخیزید دشمن پشت درایستده است . پایان 

    ثریا ایرانمنش 31 /03/ 2021 میلادی برابر با دهم فروردین 2580 شاهنشاهی !

  • کجا میرویم ؟

    ثریا ایرانمنش ” لب پرجین ” اسپانیا 

     بدون آنکه دژخیمان وآدمکشان بدانند / من  آوازم را بسوی تو روانه میسازم .

    هر نوایی که از دل من بر میخیزد / برای توست ای سر زمین من 

     و….تو الهام بخش  شعر منی  .تویی که اشکهای شبانه ام ترا میخوانند 

    من بتو درود میفرستم ای اینده زیبا و درخشان . درود و این درود را از دورترین زوایای جهان بشنو .

    —————

     آن روز که ناگهان از چهار چو ب پنجره  بلوغ تازه من . سر کشیدی  انروز ترا نفس کشیدم وزنده شدم 

    آینده طلایی را  در وجود تو ساختم  و افتاب تابان سر زمینم را  و دشتهای سر سبز و خرم شمال را و کویر تشنه را در سینه تو نقاشی کردم .

    پا به پای تو از صخره ها  بالا آمدم  زمانی زخمی شدم ودرنیمه راه ایستادم ودوباره در پشت تو به حرکت خود ادامه دادم . 

    در میان راه چشمان من کلاغان و زاغهای نیمه مرده را میدید که قار قار کنان به دور سرت میجرخند  تو میرفتی گویی چکمه های ان مرد را پوشیده بودی  کمی برای پاهایت بزرگ بودند اما تو همچنا ن میرفتی .

    از منزلی  به منزل دیگر کوچ می کردی من نیز در پشت پنجره  به تماشای تو می ایستادم  گاهی بمن نزدیک میشدی وزمانی  فرسنگها دور  من از تو فاصله میگرفتم . نه ! برگردم این راه نیست .

    اما یک شب ناگهان  رویای سحرگاهان  چون نور خورشید داغ بر سرم تابید بیدار شدم . هی برخیز او ازتو فاصله گرفته  برخیز تا به او برسی .

    هر سایه ای را نقشی از تو پنداشتم  وآن نقش محو و تکه تکه میشد  به  راهم ادامه دادم . 

    سپس ایستادم ؟ به کجا میروی ؟  آن سر زمین تو نیست  هیچگاه نبوده است  .چیزی درآنجا پنهان نداری .

    بر گرد  / بر گرد .  ازتو و سایه ات دور شدم آنقدر دور تا ترا گم کردم .

    حال  تنها شدم تنها بدون تو وبدون همه وبدون سر زمین  . پاهایم  د ر روی این زمین میلرزند  این زمین  لرزان  وغیر قابل اعتماد است . هر آن امکان زلزله ای مهیب را درذهنم بیدار میکند .

     باید جانی دوباره میگرفتم . اما چگونه  ؟ . 

    نیمه شب درب خانه اترا کوبیدم وخودرا دراغوش تو پنهان کردم  . آغوشی که بوی وطن را میداد .

    مرا دریاب . مرا درآغوشت بقشار بگذار تا بوی ترا . بوی خاکم را احساس کنم ……..به چشمانت نگاه کردم  اثری ازآنهمه  عشق نبود چشمانت مانند دوکاسه یخ .منجمد به دور دستها مینگریست .

    دران زمان دانستم که دریک غروب سرد زمستانی ایستاده ام  و هرآن امکان انرا دارد که طوفانی مرا با خود ببرد .

    خورشید شامگاهی فرو مرد  ومن زیر سایه روشن آن  به تدریج اب میشدم  و به سایه بلندی می نگریستم  که هر آن دراز تر میشد و من قامتم کوتاهتر  .

    همسفریم با تو به پایان رسید اما همچنان ترا دنبال کردم  وراز کودکیم را تا پیری در سایه تو که میرفت تا گم شود میدیدم .

    امروز همه ما درزیر اتشی را که ابلیس بر افروخت  میسوزیم و  در میان دلقکان  و فاحشه های سیاسی راه میرویم بی هیچ هدفی  همه رباط شده ایم . 

    تمام تاریخ ما لبریز از ظلم وجنایت ودروغ و ریاست  حال من به کدام تاریخ تکیه کنم ؟ ……..ث

    پایان 

    ثریا ایرانمنش . 30/ 03/2021 میلادی . 

     

  • سخی که با تو دارم

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا 

    آه. در باغ بی درختی ما  /  این تبر را بجای گل که نشاند 

    چه تبر اژدهایی از دوزخ /  که به هرسو دویده وریشه دواند 

    بشنو از من  که  این  سترون شوم /  تا ابد بی بهار خواهد ماند 

    هیچ گل از برش نخواهد رست / هیچ بلبلی  بر او نخواهد خواند /

    ======================

    سر کار علیه بانو  یاسمین اعتماد مقدم ! 

    مصاحبه شمارا با زبان فصیح انگلیسی در یک قفس دیدم مانند یک قناری  گرفتار  معلوم بود که متن را بارها خوانده وتمرین کرده اید ..مهم نیست زندگی خود شماست سخت به خانواده خود بچسپید وفضای انهارا از هر الودگی پاک کنید بخصوص سیاست را به خانه راه ندهید اگر هم میل دارید درهمان حول وحوش جناب بایدن وخانم پلاسی درکمپین آنها بچرخید بیشتر بشما برازنده است  چرا که نه ایرانی  هستید ونه ایرانرا میشناسید  حفظ وحراست فامیلی شما ازهمه مهمتر است ! آفرین برشما بانوی بزرگوار ….ولی چرا حالا؟!.

    شمارا ترساندند ؟ یا جز.همان گروهک های گلو باالییستها لقمه ای بردهانتان میگذارند  وکمی چربی خوک هم به ان اضافه میکنند .

    مادر همسر گرامی شما که شاهکارش را بخرج داد لزومی ندارد درباره آن بنویسیم تاریخ قاضی خوبی است .و قضاوت با تاریخ / اگر تاریخی باقی بماند !!

    ما آوارگان ودربدر بی خانمان مانند شما زندگی اشرافی نداشتیم ودستمان درکاسه دولت “جیم الف” ویا دیگران یا از ما بهتران نبود از زحمت وبازوی خود نان خوردیم ومیخوریم  اما یک چیز را نباید فراموش کرد ازما گذشت من دل برای ان مردمی میسوزانم که به شما دلبسته بودند نا جایی که دربعضی از کامنتها شمارا شهبانوی اینده خطاب میکردند که بنظر من کمی زیاده  روی بود .

    معلوم است که شما وخانواده شما هیچ تعهدی به ایران وایرانیان ندارید ؟ ! باید هم نداشته  باشید دلم برای مردمی میسوزد که ناگهان  شوکه شدند وبه مرز خودکشی رسیدند وسر انجام کشورنیر بفروش رفت خوشا بحال شما .

    خانه تان گرم است وجایتان امن است وحامیانتان درکمال قدرت از شما حمایت میکنند  اصلا برای شما مهم نیست که بچه های گرسنه درون سطل اشغال برسر یک تکه کاهوی مانده  یکدیگرا لت وپاره میکنند  بشما مربوط نیست که زنان  پا بسن گذاشته وشریفی که امروز میبایست در صدر مینشستند ونقش مادر بزرگرا بازی میکردند حال درگوشه خیابان درون یک کارتن باید بخوابند  / نه ابدا بشما وخانواده شما ارتباطی ندارد !

    اما واما این گونه نخواهد ماند اگر شما مکافات آنهارا پس ندهید فرزندانتان خواهند داد دنیا قانونی دارد بنام جبر زمانه هرچه را بدهد  پس میگیرد 

    خود فروشی بسیار آسان است همه میتوانند خودرا بفروشند چه زنانی که درکنار خیابان میایستند و چه کسانی که خودرا درنقش یک سیاس به دیگران  عرضه میکنند  فرقی ندارد .

     میهن ما  دوهزار وپانصد وهشتاد سال شاهنشاهی را به ثمن بخش فروخت  شازده کوچولو را مادر بزرگ مادر وشما تربیت کردید  وان یکی آن مردی که داشت مرد میشد از بین بردید یا بردند ! حال شما به رقص خود درمیانه ادامه دهید و مواظب خانه باشید ودر حفظ و حراست آن بکوشید مبادا که دیوار موش داشته باشد یا ماری ویا عقربی ناگهان وارد شود .

    خوشبختانه من از آنهایی بودم که هیچ بشما وهمسر گرامی  و مادر همسرتان  نه ارجی میگذاشتم  ونه دلبسته بودم میدانستم که درپشت پرده چه ها میگذرد وآنهاییکه بشما دلبسته بودند مرا ازخودشان نمیدانستند انگ های زیادی بمن میزدند اما من با احساسم  زندگی میکنم و احساس من تا امروز بمن نه خیانت کرده ونه دروغ گرفته است / من عاشق شاهنشاهم بودم وسر زمینم . 

    روزی که بالانس زدن همسر گرامی را روی صندلی دیدم آن یک ذره امیدی راهم درته دل داشتم ازدست دادم .

    امروز برای سر زمینم میگریم میدانم برای شما جهان وطنی ها ملی گرایی ووطن دوستی معنا ندارد  اما من قدیمی هستم از ان دلهای سخت قدیمی درمیان سینه ام میطپد وآب وخاکم را میپرستم .چاره نیست زور است تا الان زیر باز زور نرفته ام ( حتی واکسن هم نزدم ) !!! بعد ازاین هم نخواهم رفت ودرگوشه ای برای سر زمین محبویم مویه خواهم کرد ومیدانم که نسلهای اینده مخلوطی از چین ونژاد افریقا خواهند بود خوشا بحال بی دردان ..

    بس دیر ماندی  / ای نفس صبح  / کین  تشنه کام چشمه خورشید 

     در آرزوی لعل شدن مرد / و امروز زیر ریزش  ایام / خود سنگواره ای است زامید ………. ” سایه”

    پایان / ثریا ایرانمنش  28/ 03/ 2021 میلادی / برابر با 2580 شاهنشاهی !

  • گوسفندان

    میلیونرها گوسفند  را باید یافت 

    تا با زبان علف ، کلام را برایشان خواند  

    کلام را باید بر روی علف نوشت 

    علف سبز. ، نه زرد 

    ملیونها گوسفند که چشم بر ماه دوختند 

    علفزار خودرا از دست دادند و…. اژدهای زرد  ، از پشت کوهها بیرون جهید  

    او که خو قصاب جانوران ‌ و انسان‌ها بود 

    گوسفندان بع بع کنان  ، اورا به غاری هدآیت کردند 

    غار. را روشن ساختند  که او هم بتواند ماه را ببیند !

    شیر گوسفندان خشک شد 

    بره هایشان در نطفه متلاشی شدند 

    وعلفزارشان  خشکید 

    اما ……گوسفندان همچنان بع بع می‌کنند 

    پایان 

    پیوند چین ‌ایران مبارک باد //// ثریا / اسپانیا 

    شنبه  بیست وهفتم مارس  دوهزارو بیست ویک میلادی 

  • باران ویاران

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    چشمت که فسون ورنگ میبارد از او  /  افسوس که تیر جنگ میبارد از او 

    بس زود ملول گشتی از همنفسان  /  آه  از دل تو که سنگ میبارد از او ………” حافظ شیرازی ” 

    به گمانم چاره نیست غیر ازانکه  تاج شاهی ویا قبای اطلس جمهوریت را برتن  همان جناب  اهل شمال نمایند ویا شاید هم یکی از وا پس ماندگان قجر را دراب نمک خوابانده بسوی بهشت بفرستند ویا  سر انجام  دوباره شیخی وخانی وخان زاده ای بر هر تکه آن سر زمین حاکم شود وحکم برده داری را نیز صادر فرمایند .

    روز گذشته مصاحبه بانوی همسرشاهزاده را که  به زبان انگیسی پخش میشد  دیدم  مانند طوطی در قفس یبلبل زبانی میکرد  ومعلوم بود که  قبلا هزار بار تمرین کرده است وداشت حال درس خودرا به معلم چواب میداد . خوب من هیچگاه به این قوم دل نبسته بودم که حال  جانم ملول شود دلم برای آنهایی میسوزد که در گوشه وکنار سر زمینم فریاد کشیدند وجان سپردند وحال عده ای نیر بی امید وعده ای سر شار از خوشی با دم خود گردو وفندق را میشکنند .

    من وعده دیگری که دل از دیار برکندیم ودیگر نه میلی ونه راهی برای برگشت نداریم تنها بعنوان یک تماشاچی به نمایش مینگریم ازهمه مهمتر دلسوزی پدر رسانه بزرگی که با پول عربستان   توسعه میبابد ودلسوزی کودکانه وگفته های تکراریش حال مرا بهم زد مزدور کثیف کوری زاده که یک امپراطوری را اداره میکند  بیشتر مرا به خنده وا داشت تا اینکه  یک دلسوز یا یک سیاستمدار  گفته ایرا بر زبان بیاورد شارلاتی او   بر هیچکس پوشیده نیست  او اولین کسی بود که عکس شاهنشاه را درون اتش انداخت وبا آن خنده کریهه خود چشم درچشم خبرنگاران دوخت ! از این شارلاتانها بسیار ند وهریک گوشه را گرفته حکم پدرخوانده و اخبار جهانرا دارند  ونمایشی دل میسوازنند .

    روز گذشته  یکی از بستگاه همسرم از پاریس تلفن کرد  پس از سالها که ازاو بیخبر بودم ….چه اخبار خوبی را بمن داد ! همسرش دچار بیماری سرطان خون شده خواهرش جهانرا ترک گفته برادرش در کما بس میبرد ووووو از حال عمه پری وخاله صدیق پرسیدم حالشان خوب بود هنوز زنده اند !!! حتما آن مارمولک خواهر کوچکه عمه پری هم هنوز چانه اش میجنبد . 

    خوب !  دراین فکر بودم  ایا من کار درستی نکردم که تن به عمل جراحی  ندادم وبا همان میهمان درکنار هم زندگی را ادامه میدهیم ؟ برای چند سال بیشتر زنده بودن وتماشای این جهان متعفن  نمی ارزید که من خودرا آویزان هزارن سیم ورگ ونخ ودارو بکنم حتی از واکس زدن هم سر پیجی کردم وبه دکتر گفتم که ” نه” .این زندگی آنچنان ارزشی ندارد که من  خودرا زنده نگاه دارم ودر گوشه تنهایی درزندان انفرادی  جشم به در  وانتظار  که چه موقع ملاقاتی خواهم داشت . 

    چناب بیل گیت فرمودند که دنیا درسال 22 به حال اولیه خود بر میگردد طبیعی است تا ان موقع عده زیادی جان داده اند وواکسن ها نیز فروش رفته اندودکان خیریه ملینا/ بیل /  لبریزاز دلارهای سبز رنگ خواهد شد برای نسل بجا ماندهشان  باقی بماند .دراینده انها راه پدررا ادامه دهند !

    من هنوز نمیدانم  جمهوریخواهم یا  شاهنشاهی را ترجیح میدهم ؟ این بازی کثیفی را که درانتخابات امریکا دیدم دلم ازهر جه جمهوری است بهم میخورد حد اقل اگر شاهی بر تخت بنشیند تنها یک سمبل ومشغول زد وبند وبستن قراردادها باشد ودولتی هم برای اداره مملکت درست کند بنظر من بهتراست تا این انتخابات وسروصدا ومکر وریا ودروغ .

    “” گلو بالیستهای جهان ! من مطمئن هستم که شما  درراهتان شکست میخورید حال هر تبلیغی را که میل دارید بخورد مردم بدهید شما شکست خواهید خورد من میدانم بخویی این را احساس میکنم .””

    وایکاش ملت ایران دچار نومیدی نشود ومردی از میان برخیزد وان سر زمین همیشه ابادرا نجات بخشد  ومردم دیگرفریب تار موی ابلیس درکتاب اسمانی را نخورند وچهره منحوس  آن پلیدرا درماه اسمان نبیند ودچار توهم نشوند .

    آن موی لای درز ایات کتاب مقدس رفت وکتاب  برای همیشه بسته شد . گمان نکنم دیگر کسی رغبت کند لای انرا بازنماید اگر چه به صد زیور طلایی نیز اراسته باشد .

    امروز شیطان درنزد مردم ستم دیده خداست وهنوز فرق شیطان وخدارا  نفهمیده اند عده ای مسخ شده  وعده ای برای منافع هنوز خودرا به این ایین چسپانیده اند .

    وما دراین سوی دنیا خون  خودرا درون ییاله چند هزارساله بجای شراب مینوشیم . ث

    پایان / 27/03/ 2021 میلادی برابر با 2580 شاهنشاهی !

  • از ما گذشت

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا !

    سرود ملی کم کم از یاد ها خواهد رفت  واگر کسی از ما بپرسد اهل کجایی باید بگوییم اهل محلی روی نقشه جغرافیا که محو شده است وبه زیر اب یا آتشفشانها فرو رفته است .

    شب با دیدن چهره آن مرد جوانی که بخیال خود داشت مبارزه میکرد ودل به کسی بسته بود که ما میدانستیم کسی نیست ونخواهد بود شاید تنها یک سایه یا یک شبح باشد حال بکلی کنترل خود را ازدست داده واعصابش بهم ریخته بود نمیدانم تا چه حد کارهای این مبارزین  ! حقیقت دارد و ایا فرستادگانند یا خود مانند ققونس از آتش بر میخیزند .

    ما همیشه اسیر بوده ایم  وخیال میکردیم که آزادیم  حتی درون خانه نیز اسیر بودیم این مذهب شیعه تنها مذهبی است که باعزا ومرگ یگانه شده است همیشه باید عزا دار بود وگریست  وآن جوان که داعیه ولایتعهدی داشت در فرنگ بزرگ شده بو بکلی  با همه مسایل بیگانه بود ه وهست  نیز میداند که با این مذهب نمیتواند کنار بیاید واین درخون ورگ .پی مردمان آن سر زمین فرو رفته است  گورستانها لبریز از رفتگانند وتنها گردشگاه مردمان اسیر ان سر زمین هما نگورستانها میباشد گویی درکنار مردگانشان احساس امنیت بیشتری میکنند .

    حال آنکس که جرئت ندارد تا برخیزد وسینه سپر کند  / نکس که با زندگی حقیر خود  آرامش یافته وسخت به آن چسپیده است  انرا از شرف وطنش گرامی تر میداند او بخوبی میداند که ما ” همیشه اسیر بوده وهستیم ” /

    دیگر کمتر به آن گورستانهایی که مردگامان درآنجا مدفونند میاندیشم  وهرر وز شاهد به خاک افتادن  چند صد هزار نفر به عناوین مختلف  خودرا ارامش میدهد میبخشم که خوب زندگی همین است  امدن / نشستن .رفتن باقی بهانه است .

    همه رفته اند تنها گلهای رنگا رنگ در گوشه وکنار هنوز  زمزمه میکنند ودر پای پنجره های بیگانگی  نشسته اند  آنها نیز به زودی پژ مرده میشوند درختان نیز خواهند مرد .

    امروز دیگر از آن مردان بزرگ واندیشمند خبری نیست واین جوانان تازه بالغ/ خورده های آنهارا غرغره  میکنند وگاهی هم نوشته های آنهارا به نام خود میزنند ! 

    دیگر نمیتوان به نام پر افتخار وطن نازید ویا بنا م پر افتخار بشریت ؟ بشریت نیز رو به نابودی است . کشتی غول پیکر درست در کانال سوئر به گل نشست تاراههای ابی را ببندد ! ودر بهشت خیالی  ما ایسلند کوهای آتش فشان همچنان غرش میکنند وآتش را به هوا میفرستند دراین سو اخبار مرتب آمار مردگانرا به رخ ما میکشد .

    دیگر نباید به قهرمانی وپیروزی اندیشید  همه پیامبران دورغین وهمه آنهاییکه به نیرنگ وریا مردم را میفریبند راه همچنان ادامه دارد دروغهای پست  وزندگی بی امید میگذرد  ومیلیونها انسان بیچاره دربی ابی وخشکی وگرسنگی جان میبازند  قانون حقوق بشر درش مهر وموم شده است حیوانات  بیشتر حق دارند ! 

    دیگر کسی نمیتواند سهم خودرا از این دنیا یکسان بردارد  چپاول گران همهرا برده اند وقطره هارنی خشکانده اند  حال چگونه باید فریاد کشید که : ای سر مین محبوب من  ؟ ….باید گفت ای سر زمین محروم من مرگ تو به زودی فرا خواهد رسید آنهم ب دست خودی ها نه غریبه ها .

    برای آن جوان نوشتم : 

    من از روز اول  میدانستم که این تحفه چیزی نیست پدرش تنها دریک جزیره بیمار درکنار نهر آبی نشسته بود مادرجان با خبرنگاران خوش وبش میکرد وخود او در سر زمین دیگر بین دختران وزنان میلیولید و درانتظار ارث بود .

    خوب گویا با اعلام این خبر بهحت اثر میراث بتو خواهد رسید دیگر کسی نمانده تا شریک تو باشد همه رفته اند تنها یک خواهر تریاکی  داری ویک مادر علیل که هنوز لباس شهر بانوییش را از تنش بیرون نکشیده است .

    خوش باش که زندگی همین است دمی بیش نیست ماموریت تو و مادرت تمام شد حال باید دید چه سرنوشتی بر ای آن سر زمین بی اب وعلف وخشک تهیه شده است .

    من خوب میدانم که دراوج کهن سالی  /  چشمان تاریک مرا  از صبح ایینه / دیگر امید روشنایی نیست 

    اما هنوز / ای بخت  ! / ایا میان خرمن موهای سپید من  /… تار سیاهی در شب پیری تواند رست ؟ 

    ” نادر نادر پور “

    پایان ثریا ایرانمنش / 15/03/ 2021 میلادی / برابر با 2580 شاهنشاهی گذشته !

  • یک پاسخ

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا 

    دوست نادیده ومهربان  !

    نامه بلند بالا ولبریز از مهربانی شمارا را به هنگام شکوفایی بهاران و شکوفه های گیلاس دریافت کردم  من معمولا خیلی کم سر به  ایملهایم میزنم  وگاهی وقت دکتر را نیز از دست میدهم !  واین اولین   مهربانی بود  که درطی این سالها بمن رسید  به همانگونه که شما  نوشته اید من شاهد زنده زندگیم اما بسیاری را در درون قلبم پنهان کرده ام تکرار دردها  خود دردی مضاعف است .

    در حال حاضر در دنیایی زندگی میکنیم که از هم پاشیده واز همین روزها باید در انتظار پلیس های مسلح باشیم که درون خانه را نیز جستجو کنند ” همان کاری را که هم اکنون در ونزولا انجام میدهند ”  از پایین ترها شروع میکنند اول ماسک / سپس واکسن ودست آخر سرا زیر گورهای دسته جمعی  بنا براین این جهان چندان خوش ایند من نیست که خود را محافظت کنم !

    روزی سر زمین و کشور من  صلح و دوستی  و منطقه ثبات بود امروز جایگاه فواحش ومافیای مواد مخدر واسلحه وکارشان کشتن است  مانند یک جلاد  به جان یکی یک مردم می افتند درون زندانهای ما لبریز از مردان وزنان وارسته ووکلای نام دار وحامیان صلح ودوستی است اما همین اراذل را به آنجا میفرستند تا بدترین توهین هارا به آنها روا دارند .

    در رژیم گذشته من خود یک زندانی سیاسی داشتم که میبایست هر هفته به ملاقات او بروم هیچ اشکالی برای من پیش نمی آمد تنها مرا جستجو میکردند  نامه ای تیغی  چاقویی درمیان لباسهای زندانی ویا خوراک او نگذاشته باشم هیچ توهینی بما وارد نمیشد  گاهی هم میتوانستیم ملاقات خصوصی داشته باشیم با حضور پلیس  ” در آن زمان من تنها هیجده سال داشتم ” !.

    امروز همه این اختیارات از مردم گرفته شده است  عده ای ایستاده میخوابند جا برای نشستن ندارند زیرشان ادرار میکنند کسی به انها توجهی ندارد  حال اگر فلان شاعر یا نویسنده در آن زمان بخاطر توهین به مقامات برای چند روزی به زندان رفته وسپس برگشته وآنرا تاج سرش کرده و افتخاری برای خود میداند  هیچ ارتباطی به این زمان ندارد .

    درآن زمان همه چیز داشت جای خودش را میگرفت نا/گهان طوفانی برخاست طوفانی از شن وماسه واتش سرخ و ابر های سیاه بر سر مردم بیچاره وبیخبر فرود امد امروز ورزشکاران ما با آوردن چندین مدال  باید جاروکش مزرعه دار باشند آن روزها ورزشکاران ما تا آخر عمر عزت واحترام داشتند . هنرمندان همه  محترم بودند  بلی ! همه چیز داشت جا می افتاد  که خانه ویران شد حال این ویران سرا را چه کسی میخواهد اباد کند ؟ حضرت ولایتعهدی شصت ویکساله با پرنسیبهای شخصی خود ؟  یا سازمان دفاع مقدس ؟ یا سازمان های رنگا رنگی که بوجود آمده وآن پیر مرد ردرآغوش گرفته اند ؟.

    یک سر زمین سالم یک روح سلامت  ویک مفهموم کامل از یک ارزشها را لازم دارد امروز گمان نکنم هیچ روحی درآنجا سالم باشد اعتیاد بیداد میکند فحشا  آنهم درمکانی مقدس که روزی تنها مرجع درماندگان وافتادگان بود ! 

    آن روز ها تمام کوهستانها  لبریز از شکوفه های گیلاس والو بالو میشد وما میتوانستیم اواز پرندگانرا به راحتی بشنویم  وطعم  گیلاس را درزیر زبانمان احساس کنیم  امروز دیگر برای من  خیلی دیر است که میل داشته باشم دست به کاری بزنم / خیلی دیر .

    حال اشخاص پا  به سن گذشته به سنتهایشان چسپیده اند وجوانترها رو به سوی دنیای ازادی دارند که کم کم دارد درها را به روی همه میبندد . معنی ازادی را باید درون یک لیوان اب خنک یافت  نه درجایی دیگر حتی ازادی روح مارا ازما گرفته اند .

     حال درباره نوشته شما ! از موضوعی سخن رانده اید  که به نظر من کمی غیر عادی بنظر میرسند شما رنجیده خاطر شده اید ؟  ااینکه شاعر شمارا به زیر سئوال برده ام این حق من است من دران خاک سهمی دارم وکسی حق ندارد سهم مرا بدون اجازه من به دیگری واگذار کند آن روزها این گفته ها معنا نداشت تازه پس از سالهای سرگردانی ودر بیغوله های سر زمین های یخ فهمیده اند که بهشت را ازدست داده اند چرا دیگر اثری از آن همه شور وشاعری  نیست ؟ چرا دیگر ترانه ای ساخته نشد ؟ چرا دیگر بلبلان  آواز سر ندادند ؟ حال همه تنها یک بت ساخته اند واورا ستایش میکنند بتی از موسیقی دان بزرگ آنهم زیر تیز رس محافظین حرم !!! کدام حرم ؟ مگر که ما درزمان هارون الرشید زندگی میکنیم ؟ بجای ساختن مدرسه پانزده هزار امام زاده ساخته شده همه جعلی ودروغین !!! تازه به ما چه مربوط است ؟ .

    غاصبین جایشان محکم است یکصد ساله هستند . همین وبس. پایان 

     ثریا ایرانمنش / 23/ 03 /2021 میلادی برابر با 2580 شاهنشاهی 

  • کیوان ستاره بود

     

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” 

    این تیتر واین اشعار متعلق به هوشنگ ابتهاج متخلص به  ” ه. . الف. سایه” میباشند که پس از  شکست خوردن در انقلابب شکوهمندشان سرودند با آنکه هیچ ایرادی به اشعار ایشان ندارم وگاهی از آنها استفاده میبرم  اما حاضر به اعتراف شکست خود نیستند مانند اسمعیل وقا یغمایی حد اقل تاریخ را کاوید وآنرا برای ما نگاه داشت واعتراف کرد که راه را اشتباه رفته  او وهمراهانش .

    ما از نژاد آتش بودیم !   ” عجب ” 

    همراه افتاب بلند ما / با سرنوشت تیره خاکستر / عمری میدان کوره بیداد سوختیم / (” در آن زمان ایشان ریاست کل  سازمان رادیو  وموسیقی را بر عهده داشتند ” )

    او چون شراره رفت / من با شکیب خاکستر ماندم 

     کیوان ستاره شد  / تا بر فراز  این شب غمناک  / امید روشنی را با ما نگاه دارد !

    کیوان ستاره شد  تا بگوید  / آتش ! آنگاه آتش است که  در درون خود بسوزد  !  / وین شام تیره برفروزد 

    من درتمام این شب یلدا / دست امید خسته خودرا  / دردستهای روشن او میگذاشتم 

    من درتمام این شب یلدا  / ایمان  افتابی خودرا !!!  / از پرتو  ستاره او گرم داشتم 

    کیوان ستاره شد /  با نور زندگانی کرد / با نور درگذشت ……….تاریخ سرودن 1358 حجازی !

    زیاده عرضی نیست به جز سلامتی این قشر توده اسلام زده که ملتی را به خاک وخون کشیدند  سر زمینی را بباد فنا دادند با پشیبانی شهربانوی عزیزشان که رویای  سلطنت  را درسر میپروراند با آن کاسه طلایی که برسرش نهاده بود .

    وسر انجام هم آخرین خنده بلندرا از طریق بلندگلوی  حضرت ولایتعهدی به گوش ملت فلک زده رساندند شاید اگر کمی سنشان کمتر بود خودشان  پایه های تخت سلطنت را  پیچ ومهره کرده وبر روی ان تکیه میزدند .! اقسوس دیگر رمقی نیست . شاید نورشان بر تاریکی های پیروز شود !!!

    باید دید بزرگتر ها چه تصمیمی گرفته اند  تجزیه بهتر است  یا یک پارچگی کدام بیشتر منعفت دارد ؟!ث

    پایان / ثریا  ایرانمنش / 22/3/2021 میلادی برابر با سوم فروردین 2580 شاهنشاهی !

  • روز اول .

     ” لب پرچین ” ثریا ایرانمنش /

    شب آمد .و دل تنگم هوای خانه گرفت  / دوباره گریه بی طاقتم بهانه گرفت 

    شکیب درد خموشانه ام  دوباره شکست  / دوباره خرمن خاکسترم زبانه گرفت 

    نشاط زمزمه زاری شد وبه شعر نشست / صدای خنده فغان شد و درترانه نشست 

    صبح روز اول فروردین  ( چند تاریخی )  سر از خواب برداشتم  نه گلهای اهدایی نه شیرینی ها نه خنده های زورکی نه هیچکدام دردلم نشاطی باقی نگذاشت  با بچه هایم از طریق  ویترین شیشه ای حرف زدیم !!!وهمه  به غیر یکی دوتا بقیه درون بطری جادو گرد هفت سین کوچک مینیاتوری من جمع شدند . 

    شب تمام شد  صبح تشنه بودم  نه  اب گوارای شیشه  نه کاسه میوه ونه هیج ابی قدرت آنرا نداشت تا تشنگی درونی مرا فرو نشاند  همه ذهن من در حول وحوش واطراف آبشار بزرگ وآن کوهستان بلند سر زمینم میگشت که امروز اثری از آن باقی نیست تنها یک سنگ برای نمونه آنجا گذاشته اند ! آن ده باصفا آن خروش اسب ها ودویدنهایشان آن کره خرها آن مهتابی بزرگ  آن زیلوهای  دستباف  آن درختان سر درگریبان یکدیگر فرو برده وبا نشاط روز بهاررا جشن گرفته بودند  صدای زمزه  آب رودخانه از دوردستها وجیک جیگ پرندگان وخواب صبح گاهی  بیداری  وصبحانه با خامه  با سر شیر وکره وشیر تازه !!!! 

    نه همه رویا بود تنها یک رویا بود  حال هیچ چیز قادر نیست آن تشنگی مرا فرو نشاند پنجاه سال گذشت بی آنکه بدانیم چگونه گذشت حال درکنار چند شمع مردنی ویک کاسه سبزه و چند سکه دلخوش کرده ام که نوروزآمد / پیروز آمد !!!!

    به تماشای تلویزیون نشستیم  سر زمین زیبایی است همه چیز دارد اما متعلق بمن نیست زمین زیر پای من هم متعلق بمن نیست  پاهای  من مانند همان تشنگی درونیم روی زمین  دیگری میلرزد  چگونه میتوانم خودرا فریب بدهم ؟دیگران توانستند ودر  قند آب سر زمینها ذوب شدند به همراه  شرابها  ها ومواد مخدر به عالم هپروت سفر میکنند شر اب هم بمن غیر یک چرت بی حیا چیزی نداد .

    جناب شاعر توده که این غزلیات شیوارا سروده اید خودتان درغربت  در سن نود واندی سال خوشحالید ؟

     پسرم آمد ومژده داد که سفارش یک اتومبیل برقی را داده  وبه پاس این نعمت بزرگ بمن یکد دست مبل به هرقیمیت که میل دارم کادو بخشید !!!! مبل جای امنی برای من نیست  خانه من نیست جایگاه من نیست 

    من ره گم کرده اهل ده فرسنگی در میان کویر داغ هیچگاه نمیتوانم مانند شما با این اسباب بازیها دلخوش باشم  دلم تنگ است . 

    لیوان قهوه / بطری اب وکاسه میوه  نه /…… من تشنه ام  آن آتش درون مرا هیچ آبی  قادر نیست فرو بنشاند خیلی ها از ریشه بریدند  ودرهمه  جا ریشه دواندند وخود شدند یک تنه درخت بی مصرف  یک تکه ذغال اما من هنوز همان درخت ایستاده ام که به میوه هایم مینگرم آنهارا روی برگهایم وساقه هایم نگاه داشته ام اما ریشه ام کف پاهایم را میسوزاند  . اینجا سر منزل تو نیست خانه تو نیست حاک تو نیست  ریشه فریاد میکشد وطلب اب میکند تشنه ام  تشنه . 

    زهی بخیل ستمگر  که هرچه داد بمن / به تیغ باز ستاند وبه تازیانه گرفت 

    چه جای  گل که درخت کهن  ز ریشه بسوخت  / از این سموم نفش کش  که در جوانه گرفت ” سایه “

    همه دست به دست هم دادند وسر زمین مادری مرا به یغما بردند  ما ماندیم وخاک غربت  وحال هرکدام سرنوشت آن سرزمینرا تعیین  میکنند با تاریخ های گوناگون   حال من از کدام تاریخ بنویسم  هزارو چهارصد سال حجاز ؟ یا دوهزار وهفتصد سال  از اولین بیابان گردی که دران سر زمین خیمه زد ؟ کدام تاریخ ؟………ث

    پایان / ثریا ایرانمنش  / 21/03/2021 میلادی ! اسپانیا 

  • چهل سال فریب

     چهل سال رنج وغصه کشیدیم وعاقبت 

     تقدیر ما به دست می دوساله بود !

    چهل سال چشم  مردم رنج دیده بسوی او بود چهل سال آلبوم عکسهارا تماشا کردند چهل سال افسوس خوردند که چرا. شاه رفت و دل به این  هسته خرما بستند. که زیر نظر فرمانده بزرگ مادر شکل مگیرفت ،

    در خاطرات علم آمده که روزی علم شرفیاب شد وگفت اعلیحضرت ‌والا حضرت  را میبینم که چگونه با این طیاره کوچک  پرواز می‌کنند  شاه فرمود ایکاش باندازه همین چند قطعه حلبی کمی هم مسیولیت می پذیرفت ،

    شاه غمگین بود وروزهای آخر  دیگر ازهمه چیز بریده و دست  کشیده بود حتی بیماریش را از همسرش پنهان داشت کم کم از او هم ‌ًواهمه  وکمی ترس به دلش راه یافته بود. تاج. را   بر سرش گذاشت تا زهر در غذایش نریزد. و…..ریخت 

    امرو نوچه ودست پرورده اش  که سوگند وفاداری برای خدمت به مردم وسر زمینش خورده بود خودرا کنار کشید حوصله  ندارد. ایران دیگر برای او ‌مادرش جای امنی نیست آنها در همین پناهگاههای ضد ضربه  بیشتر خوشند دختران بازی می‌کنند مدل می‌شوند آرتیست می‌شوند وسر انجام از فرط  بیکسی وبیکاری به مواد روی میاورند که به وفور در دسترشان  هست ،.علیرضای نازنین که همت داشت  چپولها اورا کشتند تا امروز نتواند سر بلند کند ، 

    خوب خدا حافظ ایران باستان.  در این روزهای آخر که باید دعا کنیم. ایزد یکتا. سر زمین مارا از شربلا حفظ کند باید بگوییم خدا حافظ سر زمین محبوب من ،.حال امیر الدین فنر اور با قانون اساسی وتقویم دوهزارو هفتصد ساله اش در بغل رفیقا خواهد آفتاد وقانونی دیگر بر یک کشور چند تکه شده خواهد نشست یک تکه را هم  نصیب ایشان می‌کنند. چین وهند اسراییل وروسیه ‌انگلستان ‌فرانسه مانند موریانه بر پیکر مادر وطن افتاده تا آخرین قطره خون اورا خواهند مکید ویک ویرانه بجای خواهند گذاشت وسپس امیرالدین  مبارز دوباره بر خواهد خاست ،.

    انروز  دیگر ما نیستیم تا غریبی دیگر را شاهد باشیم ،.

    پایان. آخرین نوشته در سال شوم 

    ثریا ایرانمنش. . وبلاگ  لب پرچین. ٪۱۹٬۳٬۲۰۲۱ میلادی ،

  • بهار خونین

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” 

    بهار آمد  بیا تا داد عمر رفته بستانیم / به پای سرو ازادی  سرو دستی  بر افشانیم 

    الا ای ساحل   امید سعی عاشقان دریاب / که ما  کشتی  دراین طوفان به سودای تو می رانیم ” سا یه ” 

    ————

    این دوران وحشتناک و تاریک دورانی  بس سیاه  بر ما گذشت  شاید اسمان  سوگند خورده است که سر زمین ” ایران” هیچگاه روی خوشبختی را نبیند  شاید ما مردمان بد کار وبدکرداری داریم .

    ایا اسمان سوگند خورده  که تمام این سر زمین را ویران سازد  از سر تا سر آن سر زمین تنها خون میریزد  ونیمی از جهان به روی ما  اسلحه میکشند  ایا جنگها نزدیکند ؟ .یا بهاری تازه بوی خوش زندگی را دوباره به مشام جان ما مینشاند .

    همه در ظاهر یک هدف مشترک دارند از بین بردن استبداد دینی را وخرافات را همه میل دارند این زنجیر ها را پاره کنند  اما زنجیر های دزدان وراهزنان کلفت تر  از دستهای بی رمق ماست  شاید روزی آنقدر توانایی داشتیم که از نعش ملاهای ان سر زمین پلی ساختیم  واز روی آن با بولدوزر ها رد شدیم کسی چه میداند اگر همه دست دردست هم داشته باشیم واگر خیانتکاران پشت پرده که کارهای  نامربوطشان برای همه روشن وواضح است از پااندازی برای عربهای آنسوی نهر تا دفتر ولایتعهدی ومهره سیاه  دست نشانده “سی ای ا. ” همه ا ورا بنام میشناسند وعده ای تنها با چهره او آشنایند نام شهریاررا باخود میکشد  نامی که برازنده شاه ایران بود برازنده رضا شاه وپسر نازنینش بود .

    اگر ما پیروز نشویم  او برما پیروز خواهد شد وما دیگر ” یکی ” نیستیم پیکری با قطع های گوناگون .

    چهره یک ویروسی که از طائون بد تر بود نیمی از مردم را به سینه خاک سپرد ونیم دیگر به دست دژخیمان کشته شدند تا ” اقایان” بتوانند نفس بکشند هوای پاکیزه میخواهند  اطراف  زمین دیگر جایی برای حرکت دادن یک ماهواره  نیست زمین بی نفس وبی رمق دور خود میگردد.

    در انتظار کدام معجزه نشسته ایم  هیچ سر زمینی با ما اتحاد ندارد مگر انان که از برکت ملاهای سیر وپر شده اند آنها نیز دشمن ما میباشند که روزی روزگاری از دوستان ما بودند !! 

    حال همه به گله های کوچک و بزرگ تقسیم شده اند و تنها یک چراگاه دارند  واگر اعتقادی  با ازاجیف آن مردان کور دل نداشته باشی به سختی کیفر خواهی دید!/

    زمین برای همه جای دارد نه برای یک عده بخصوص و زمین متعلق بماست زمین مادر ماست  دشمنان سر زمین من خون قلبهارا ریختند  تا شعله زندگی خودشان واطرافیانشان  روشن باشد  شاید دیگر دررگهای جوانان ما خونی باقی نمانده یا ازفرط گرسنگی توان حرکت ندارند وآن مردان  فربه وغول پیکرآنهارا نیز بر سر نیزه خواهند چرخاند ؟.

     بهار با تمام عشوه وزیبایش از راه میرسد اما برای ما  غربت نشینان همچنان زمستان است ودر پناه یک گرمای مصنوعی خودرا فریب میدهیم  وبیاد عهد درخشان زندگیمان به اوازهای قدمی گوش میدهیم  ….برگردیم به سالهای چهل وتولدها وبازیهای کودکان وبیخبری  از آنکه درپشت سر ما  دشمنان ما مشغول چه توطئه  وحشتناکی میباشند نیمی از جوانان مارا به سرای بیکسی بردند و پیرشان کردند از آنها رباط ساختند  آنهاخون خودرا درقربانگاه  مریم ریختند  چه به هنگام خواب وچه دربیدار ی به انها تجاوز شد .عده ای باج گیر وخدمتکارا نی  دست به سینه  درخدمت آن بزرگواران خود فریب وبرده دار ایستادند بی آنکه به پشت سرشان بنگرند حقوق ماهیانه نقد میرسید ! مهم نیست به پشت سر نباید نگاه کرد حال را دریاب منقلی وبساطی وعرقی وعیشی ومعاملات ارزی واملاک !!!

    .شروع قرن حجاز  وپایان قرن ما . 

    شرار  ارغوان  واخیز  خون نازنینان است  / سمندر وار  جانها  بر سر این شعله بنشانیم 

    شقایق  خوش رهی  در پرده  خون  می زند . سایه / چه بی راهیم اگر همخوانی ابن نغمه  نتوانیم 

    شروع بهاران را .نوروز همیشه پیروز را به همه شما عزیزان تهنیت میگویم سالی  لبریز از خوشی وشادی وبه دور از هر حادثه ای را برایتان ارزو دارم . ث

    پابان / ثریا ارانمنش  /18/03/ 2021 میلادی / اسپانیا .

  • پایان ماموریت

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا .

    حافظا تکیه بر ایام چو سهو است وخطا  / من چرا عشرت امروز به فردا فکنم ؟………….

    خوب ! با پیام  شاهزاده  مامانی  دکان طرفدارن پرو پا قرص  شاهنشاهی  تعطیل شد  حال باید رفت به دنبال یک سر باز واقعی  که ریاست جمهوری را برعهده  بگیرد طبیعی است که این سر باز در اب نمک سود شد] واماده است وناگهان سر بیرون خواهد آورد .

    چهل سال پیش گفتم ماموریت این مادر وپسر سرگرم ساختن ایرانیان خارج از مرز است تا  دول بزرگ  نقشه هایشانرا تکمیل کنند  همه بمن خندیندند . در تمام اطراف  او نه عکسی از شاه ونه عکسی از رضا شاه بزرگ درکنارش نبود تنها ننه جان همه جا مانند خورشید درحمام میدرخشید . وامروز تمام شد هر چه بود به پایان  رسید حال ملت ایران باید استعفا نامه ایشانرا از ولایتعهدی درخواست کند وایشان با همان پولهایی که در  بانک مانهاتان در سپرده مخصوص است بقیه ایام را به خوشی بگذرانند .

    ماما جانشان هم گاهی با مادام پلاسی وزمانی با سرکرده صخره بزرگ لاسی میزنند  که هوای پسر را داشته باشند .

    بیجاره ملت ایران را چگونه سر کار گذاشتند ودیگر ملیت واحد وجو.د نحواهد داشت از همین الان نقشه کردستان بزرگ را آماده کرده اند جنوب را نیمی به هند ونیم دیگررا به چین فروختند شمال هم دردست روسهاس وچین است  میماند تهران  وقم وکاشان  شهر نو های تازه اش با ملاهایی که باید  صیغه بخوانند .وخرافاترا در گوش فرزندان ایران بنمایند  هرچه از گشته بوده ویران خواهدشد اثری ازانهمه تمدن باقی نخواهد ماند همه گذشته ها باید پاک شوند ایشان هم به فرمان  اربابانشان امدند واب پاکی روی دست ملتی که  :شاه برگرد به ایران : ریخت ورفت . معلوم بود که او هیچگاه به ایران برنمیگردد فرانسه وامریکا برایش بهترین ممالک جهانند  بقیه اش نمایش است یک تراژدی بزرگ برای ملت ایران  .تبریک میگویم فرح خانم ماموربت خود را خوب انجام دادید  حال در انتطار یک ارامگاه باشکوه باشید تا قربانیان شما به زیارت ان بیایند  شاهنشاه تک و تنها در گوشه ای از مسجد افتاد  قبرستان پاسی در فرانسه دربست دراختیار فرح خانم وخانوتاده میباشد .  این بود پایان ماجرا .

    شاها ! دلم برایت سوخت شب گذشته برایت گریستم چه شادمان وچه بزرگ منشی داشتی تا اینکه این زالو زداه آمد از قبیله زالو زادگان وهمه چیز را بهم ریخت  روانت شاد وروان پدر بزرگوارت نیز شاد من بی اتکه صاحب نعمتی  باشم ترا صمیمانه دوست داشتم چون تو ایران وطن عزیز مرا دوست داشتی  حال هرچه بود تمام شد .

    پایان ماجرا .

    ثریا  ایرانمنش  16/03/ 2021 میلادی  /  (برای ما دیگر تاریخی وجود نخواهد داشت ) !

     

  • روزهای گمشده

    لب پرچین )/ثریاایرانمنش 

     بهار آمد گل ونسرینی نیاورد  ..

    هفت سین را بطور کامل نقاشی کردم  ودر میان شاخ های گلهای مصنوعی جای دادم آنچه را که باید در سفره بچینم نداشتم تنها سبزه بود وسیب وشاخه سنبل   که می‌رود تا کم کم  خشک شود .

    روزها را گم کرده ام اگر دوستی زنگ نمیرد وبمن یاد آوری نمیکرد که امروز دوشنبه است من همچمنان در یکشنبه  قفل شده بودم   روزهای پریشانی فرا رسیده اند  در این فکرم که آیا  این آدم‌ها نوظهور وجدید باخودشان فرهنگ جدیدی خواهند آورد ؟ روزهایی که در سر زمین من نوید انرا می‌دهند  که کم کم نان خشک هم سر سفره ها نخواهد بود .

    ویروس صادراتی عده ای را که لازم نداشتند با خود برد حال کاشف بعمل آمده که واکسن ها در حال کشتن مردم میباشند. آیا اگر جنگی بر پامیشد بهتر نبود ؟

    حال همه از هم دور. بوسه ها گم شدند ‌آواز مرغان عاشق نیز خاموش گشت .

    مردم. بینواهنوز در انتظار قهرمانند که نوری را باخودش بیاورد  ومن هنوز در انتظار پیامی هستم به  همراه شکوفه های گیلاس وعطر وطعم ترش آلو بالو  نمیدانم امروز که دراین کنج  نشسته ام تا چه حد سود مند به حال دیگرانم وتا چه حد مزاحم ؟!!! و زمانی کمی موغظه اخلاقی می‌کنم اما اخلاق از میان رفته رقیب بزرگی در گوشه اطاق جای خوش

    کرده   امروز برای من وهمسن وسالهای من  جهانی بس مشکل  در پیش است 

    و….این دستگاه اجازه پر نویسی را نمید. همین جا خاتمه  میدهم 

    چهارشنبه سوری برای شما شادی آفرین باد

    دوشنبه پانزدهم مارس  دوهزارو بیست ویک  تا دیدار ونوشتار بعدی 

  • هفت سین !

    ثریا ایرانمنش . «لب پرچین . 

      شب گذشته   پاسخی داشتم از جوانی که گاهی دستور غذایی وسبزی کاری ویا آکواریوم را می‌دهد  . به او نوشتم آنچه شما در این برنامه آوردید از دسترس من دور است  هنوز اجازه  بیرون رفتن غیر از سوپر و بیمارستان را نداریم  ،

    درجوابم نوشت مهم نیست خاک پاتم  سیم ‌سه پایه وسوزن وسکه وسنجاق  هم سین دارند مهم آنچه که دردل تو میکذرد ،

    مانند سال قبل هفت سین را نوشتم وبه  شاخه گلی آویختم در کنارش سنبل که دارد می‌ می‌میرد سبزه ای که به سختی میل ر دارد خودرا بالا بکشد  .

    به هر روی سنت است واین سنت باید پایدار بماند اگر چه روی کاغذ باشد ، 

    بسختی و درد کمی اطاق نشیمنرا تمیز کردم  بقیه بماند برای دیگری   آنچنان خسته ام  ودر کنار آفتاب زیبای بهاری بادی تند میوزد  وبیرون نشستن کاری بیهوده است .

    موزه پرادو در مادرید یک قسمت جدید را افتتاح کرده با نقاشی های جوان ‌بیشتر در باره زن !؟زنی که هنوز هم به دست این مردان کشته می‌شود وهنوز هم قدرتی ندارد  اگر هم داشته باشد درقشر بالای جامعه می‌باشد. آنچه که جلب توجه مرا کرد مایای برهنه فرانسیسکو  گویا بود که حال در چهره یک دختر چهارده ساله نقاشی شده بود نه در چهره یک زن زیبای بیست وچند ساله اکثر نقاشیها از دختران کوچک وعریان بودند !!!! خیلی میل داشتم که به موزه میرفتم وداستان این نقاشی ها وچهرهای ج‌وانرا   میفهمیدم هر چند لازم نیست. در حقیقت پیامی است که دنیای نوین  بما می‌دهد دیگر به زنان بالای سن ومردان میانه سال احتیاجی ندارد . رباط ها خواهند آمد برای رفع تکالیفهم در آزمایشگاهها می‌توانند  تولید کنند به همان گونه که گوسفندی را تولید کردن تنها یک ژن کافی است  . 

    هر ماه ازیک موسسه مذهبی که من گاهی کمکهایم را به آنجا میفرستم. چیزکی برایم میفرستند همه‌ را درون یک جعبه نگاه داشته ام. شب گذشته چشمم به دو تسبیح  افتاد یکی قدیمی که در انتهای آن صلیب بود همان روزاریوی. قدیمی ‌دیگری صلیب پنهان شده در پشت یک عکس ودر انتهای آن بجای صلیب عکسی که نمیشناختم از مردانی که ندیده بودم. …… وبدینوسیله   دانستم که ……..جناب پاپ فرانسیکو آخرین پاپ خواهد بود و ….دیگر هیچ . 

     .پایان یک گزارش 

    ثریا  ، اسپانیا سیزدهم مارس دوهزارو بیست ویک میلادی  بقیه بماند 

  • دنباله !

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” . اسپانیا 

    نمیدانم چند سال است که مینویسم  باید  نزدیک بیست سال باشد ! اول دفترچه هارا سیاه کردم وسپس وارد این دنیا شدم  همه چیز درعمق وجودم نشسته  در میان زجر هاومصیبت ها ونگرانیها  ودست آخر از دست دادن سرز مینم  برای من این روزهای غمبار  چندان آسان نیستند  اما شاید  همین نوشتن مرا تسکین میدهد .

    نمیدانم ایا شریک فکر ویا اندیشه دارم یا نه ؟  از کسی نپرسیده ام  تنها من به تحولات  وجنگ بدون ایمان اعتقادی ندارم  این ایمانرا نیز درکسی نمیبینم که با خود حمل کند درمیان  این مردم غریبه  باید سپاسگذارشان باشم .فاصله جغرافیایی من با این سر زمین  به اندازه همان اختلاف فرهنگمان میباشد  بعضی از کارهایشان مرا بیاد بعضی از هموطنانم میاندازد اما آنچه مهم است  اینها هیچ به یکدیگر درهیچ کجای دنیا ظلمی روا نمیکنند بلکه اگر عزیمت هم کرده باشند باز یکدیگرا یافته به کمک هم میشتابند .

    بیشتر به گفته های  مردان وزنان !  قدیمی گوش فرا میدهم  از یادبوهایشان تاریخ زندگیشان وسپس خط مشی آنها درزندگی آینده .

    هنوز این ارزو دردلم هست که یک آپارتمان کوچک رو به افتاب در سر زمین مادریم  داشته باشم  وبیاد همان روزهای کودکی  باز درختی را بیابم ومیوه انرا بچینم سالهاست که غیر از میوه های کال یا یخ زده وارداتی یک میوه  تازه را نخورده ام وسالهاست که مزه وطعم شیرینی هایمان را ازیاد برده ام وسالهاست که فراموش کرده ام یک انسانم  نه یک حیوان زندانی !.

    زمانی که خودت درمیان میدان بازی نیستی  توقع نداشته باش که توپ تو به دروازه اصابت کند  مانند امروز من که خرید مرا کس دیگری انجام میدهد وشام وناها رمرا کس دیگری جلویم میگذارد بی آنکه از من بپرسد  خوب روغن برایم مضر است و شیرینی هم مضر است کره هم مضر است …….ماست خوب اسست ونان !

    در جایی نوشته ام که به روح انسان اعتقاد دارم  که بعنوان بهترین  مقدس ترین بخش انسان درهمه ادیان است  اما امروزکمتر انسانرا میبنم تنها هیولاهایی را  میبنم که تنها بشکل انسان راه میروند وفاقد روح .

    ترس را سالهاست کنار گذاشته ام  هراسیدن از بیمارستان وجراحی  نیز برایم تنها یک نمایش است یک جابجا یی  وهنگامی که میاندیشم مرگ یک انسان تنها  افتادن او از عمودی به افقی وروی زمین است دیگر واهمه ای  ندارم  تا توانسته ام به دیگران کمک کرده ام اما دیگر امروز اینکار ازمن ساخته  نیست خود درمیان انبوهی از اثاثیه بی مصرف نشسته ام نه توان ویارای آنرا دارم که انهارا بیرون بریزم چون قدمت تاریخی دارند ونه تحمل دیدن انهارا  سرخوردگی نلخ است . خیلی هم  تلخ ومن این تلخی را زیر زبانم مزه مزه میکنم .

     زمانی که به گذشته میاندیشم میبینم همیشه درخواب راه میرفتم  حال سی سال از بیداری من گذشته  هیچ نمایشی  ندارم نشان بدهم  به هیچ رویدادی نه دل میبندم ونه بیزارم / بی تفاوت . 

     به انبوه لباسهایم مینگرم  ایکاش یک  منبعی وجود داشت ومن میتوانستم همه آنهارا برای زنان وکودکان سر زمینم بفرستم در طی این چهل واندی سال هیج منبعی هیج جایی را نیافتم که امن باشد تا بتوانم کمک هایم را  به آنها بسپارم  همه یا سیاسی  هستند یا دزد .  حال امروز تنها با خودم اشتی کرده ام   این اشتی درونی  بمن  وهمه انسانها  به انهایی که دراین ساعت درمنزلهایشان زندانی هستند  وآنهایی در فقر بدون پشتیبان  وبستری راحت  زندگی را به شب میرسانند  صدای منهم به انها برسد  وکورها چشمانشان باز شده  و متکبرین ونو کیسه ها  بیاد داشته بانشد که مغلوب شدن درآخر کار چندان خوب نیست . 

    خوشحالم که دربهترین  سالهای زمان زیسته ام وهرچه خواسته ام داشته ام اگر چه درکنارش مجبور بنوشیدن ابی تلخ نیز بوده ام زندکی مالیات دارد آنهم ما لیاتی بسیار سنگین   وباین  نتیجه رسیدم که هرکه دانست توانست  .  من نداستم ونتوانستم ! 

    شب گذشته نگاهی به شامی که جلوی من گذاشته بودند انداختم وگفتم این غذارا حتی به یک زندانی هم نمیدهند در کنارش کمی سس یا روغن یا لیمو !!! خیر   انرا تماشا کردم ماستی را سر کشیدم وبه رختخوابم رفتم . پایان 

    ثریا ایرانمنش 12/03/2021 میلادی برابر با 22 اسفند 2579 شاهنشاهی 

  • گفتاری چند

     ثریا ایرانمنش «لب پرچین»

     چندان کار دلپسندی نیست  برای کسیکه نویسنده نیست. تنها نویسندگان را دوست دارد  تنها در این راه خاطرات  نا خوشایندی را بیدار می‌کند   خاطراتی شناخته یا نشناخته  تصورات خصوصی  وخوشیهای زود گذ ر.گاهی فکر می‌کنم هر یک از این نوشته ها  به تنهایی یاد آوری دردناک  از دوران کشمکش ورنج تنهایی بوده  ، دورانی  که من با دشمنی وعدم درک  وشناخت انسان‌ها در میان آنها چون توپی دست بدست میشدم  ودرنهایت از افکار شادی بخش  وکارهای  خوب دور افتاده بودم  باتقدیم این نوشته ها به دوستی نازنین  ومحبوب  ‌عزیز برای تسکین  درد  این سایه های زشت  که تنها در تمام عمرم مرا دنبال کرده بخصوص این روزها که در زندان اجباری  بیشتر عمق یافتند  خود را تسکین میدهم ،.این سال اخیر شاید زشت ترین ‌بدترین سال زندگیم بوده ‌ادامه دار خواهد بود. ، انسان به آتش جهنم نیز عادت می‌کند . تنها مهربانی نازنینان که از  نظر بعد  فکری از هم دوریم   و آنها نخواهند توانست  بر داشتی روشن از این یادداشتها داشته باشند  (چون بخیال خودشان در یکی از بهترین سال‌ها به راحتی وخوشی زیسته اند مالیاتی هم در اینمورد پرداخت نکردند. مالیاتها بر عهده من بود ) ..

    زمانی اوقات فراغت  من با مردان وزنان عالم وبزرگ میگذشت  از آنها میاموختم  کتابهای زیادی را با هم رد و بدل میکردیم  غیر سیاسی من به روح پاک اعتقاد داشتم  (امروز همه ارواح شرورند )  به مسیحیت احترام داشتم  بعدها شاهد ظهور هیولاهایی بودم در قالب انسان  وفاقد روح فردی وانسانی  وسر انجام ….رسیدیم به این زندان اجباری ،،،،،

    .بقیه دارد 

     یازدهم مارس دوهزارو بیست ویک / اسپانی