Category: General

  • فکر آرام

     

    یک فکر آزارام میدهد

    بر روی یک تخت مردن

    به آهستگی پژمردن، همچو گلهایی

    که بادندانهای کرمی پنهان خورده میشوند

    به آهستگی نابود شدن  همچو یک شمع

    در اطاقی خالی ومتروک

    خدا چنین مرگی را نصیبم نکند

    من چنین مرگی را نمیخواهم

    درختی باشم که صائقه اورا میکشد

    صخره ای باشم و رعدی که آسمان وزمین را میلرزاند

    پرتابم کند و به اعماق دره ها بغلطاند.

     

    شاندور پتوفی

     

  •  پتوفی

     

    شاندور پتوفی، بزرگترین شاعر انقلاب مجارستان که در ردیف معروفترین شعرای انقلابی جهان قراردارد، شاعر قهرمانی است که شعر او و زندگی او همه در تمایلات آزادیخواهان یک ملت است.  او همه زندگی و آینده وخوشبختی خود را درراه خیر و سعادت  ملتش گذاشت و از آن فراتر رفت وبرای خوشبختی جهان نیز جنگید.

     

    انقلاب فرانسه در او تاثیر به سزایی داشت – البته یک تاثیر مثبت نه عقب رفتن و تعصب.  او میگوید: دعای صبحگاهی من تاریخ انقلاب فرانسه است.  این انجیل تعلیم دهنده آزادی بخش امروز بشر است .

     

    او درسال هزارو هشتصد وبیست وسه در یکی از دهات کوچک مجارستان بنام کیشکروش ا ز یک  پدر و مادر دهقان و بیسواد به دنیا آمد.  زندگی او از دوران کودکی با فقر وتنگدستی  گذشت واز سن شانزده سالگی بصورت یک سلسه رنجهای زنجیره ای ادامه یافت.

     

    روی برف سپید

    خون سرخ ما میچکد

    سردمان است و گرسنه ایم

    و پهلو هایمان با گلوله سوراخ شده

    سهم مات بینوایی است

    اما آزاد هستیم.

     

    همچانکه همه ملتها بتکان آمده بودند، ملت مجار هم برای تامین استقلال ملی وآزادی خویش میکوشید. شاعر انقلابی نه تنها برای ملت خود بلکه برای تامین صلح و آرامش سایر ملل نیز میکوشید و صمیمانه میخواست که حکومت جباران واجنبی وبیگانه را از وطن خود دورکنند.

     

    باشد که کس دیگر سبکسرانه

    ترانه ی سیمها رابر نکشد

    و آنکس که چنگ را به دست میگیرد

    از این پس بکاری بزرگ بپردازد

    اگر ترا جز این کاری نیست

    که نغمه شادیها و غمهای خود را سرکنی

    جهان بتو چشمی ندارد

    اکنون ما در بیابانی میرویم  بدانسان

    که بعهدی قدیم موسی پیشاپیش قومش میرفت

    …….

    پس ای شاعر، به پیش همراه مردم

    از میان شعله ها ودریاها

    لعنت باد آنکس که بگذارد

    پرچم مردم فرو افتد

    …….

    وقتی همه بتوانند سهمی یکسان از

    زنبیل فراوانی برگیرند

    وقتی که روشنایی بار آورد دانایی

    بر پنحره  هر خانه بتابد

    آنوقت میتوان گفت: ایست.

  •  

    هذ یان

     

    حا ل نه از قلم بلکه از جناب  ( موش )  کامپیوتر باید پرسید:  تو چرا اینهمه ریا کار شدی؟

     

    هنگا میکه  قلم را دردست داشتیم و روی یک تکه کاغذ مینوشتیم احساس دیگری پدیدار میشد.  اما با جناب موش دیگر احساسی پدید نمیآید.  ایشان ما را راهنمایی میکنند و بعد هم پدرشان جناب کامپیوتر به هر شکل وشمایلی که میل دارند خطوط ما را زیر وزبر میکنند و دیگر نمیتوان دنبال کلامی گشت که آنهمه احساس را بیان کند.

     

    احساس چیست؟ کلام کدام است؟ برو برای ساختن یک باغ بزرگ و دوختن یک لباس نو و اگر توانستی آتشی بپا کن و خانمانی را بسوزان.  آنگاه همه موشها  بکار میافتند و بر سرت از هر در ودیواری گل میبارد .  گذشت آن زمانیکه بر برگ گل و یا برگ کاغذ مینوشتیم واز سوز دل تب وتاب آن میگفتیم ….

     

    حال اگر من فردا از روی زمین ناپیدا شوم آ یا گفته های من پیدا میشوند؟  چگونه میتوان در زبان دیگری با آن همه گفته ولفظ  دری و دریچه ای را باز کنیم؟

  •  

    خر

     

    نه گدایم نه دزد خانه فروش

    که خود این هردو نیست هنرم

     

    میگویند خر حیوان نفهم وبیشعوری است، به همین علت همیشه به زیر بار است. عده ای هم بر این ادعا هستند که خر یعنی بزرگی ومعرفت.

     

    در بالا ترین نقطه این شهر ودر کمر کش کوهستان دهکده  قدیمی و زیبا وخوش آب وهواست که این روزها لانه توریست های خوش گذران است، مسافر کشی به دور دهکده وکوچه های تنگ و تماشایی آن به عهده مشتی  خر بسته زبان است و چند یابو که به یک یا دو درشکه سنتی وقدیمی  بسته شده  بانتظار مشتری دهان دره میکنند و احیانا چیزی برای نشخوار دارند.  هر چند وقت یکبار برای تسکین و آرامش و راحتی خود باین دهکده میروم وطی پیاده روی ها به چیز های زیادی بر میخورم.

     

    هفته گذشته صبح زود به آنجا رسیدم، هنوز تعداد توریست آنقدر نبود که نتوان به درستی در خیابانهای باریک راه رفت.  ناگهان چشمم به یک پرنده کوچک نیمه جانی وسط خیابان افتاد که گویا حادثه ای اورا زخمی کرده و نمیتوانست از جای برخیزد و به پروازش ادامه دهد. چند پسر بچه کوچک با چوبی اورا زیر ورو میکردند تاببیند زنده است یا نه.

     

    سینه کوچک پرنده بالا وپایین میشد و معلوم بود که هنوز نیمه جانی دارد.  درهمین بین خری با دو مسافر نسبتا بزرگ هیکل نزدیک شد آنها چوبی دردست داشتند وهین هین کنان خررا به جلو میراندند.  گمان کردم که هر آن خر با پاهای خسته اش وبا آن بار سنگین روی پرنده نیمه جان میلغزد و جان اورا یکباره میگیرد.  خر سرش پایین بود و سواران او مرتب اورا به چوب میبستند.  با نزدیک شدن به محل افتادن پرنده خر ایستاد، و پس از اندکی تأمل راهش را کج کرد واز طرف دیگر رفت!

     

    من مبهوت و پسران سرکش وبازیگوش با چوبدستی خود به گوشه ای پناه بردند. به جلو رفتم پرنده را برداشتم بال او ویکی از پاهایش خونین بود ومعلوم نبود که چه حادثه ای اورا بدین روز نشانده اورا برای مداوا به یک داروخانه بردم و در دلم از جناب خر سپاسگذار شدم که پای سنگین خود را بروی این پرنده بینوا نگذاشت –  حیوانی که بقول اشرف مخلوقات نفهم وبیشعور است آنروزبما درس محبت ومهربانی داد.

  • سوار

     

    مرا پیاده گرفتند و کس نمیدانست

    که حلقه سازم و درگوش هر سوار کنم

     

    روزی شخص بیمقداری  بمن گفت: گرسنگی نخورده ای که عاشقی را فراموش کنی!!

    در جواب گفتم: گرسنگی خوردم و نرفت عاشقی از یادم!

     

    واین برای من یک افتخار است که درزندگیم هر گز سر به آستان پول و شهرت نگذاشتم.  هیچوقت سر تسلیم فرود نیاوردم  به جز به درگاه عشق. نه آن عشقی که در ذهن بیمار شماست.   شما چه کردید؟ همیشه درحال خوف ووحشت  گاهی امیدوار وزمانی نا امید در کنجی نشسته با خاطرات گذشته و بی ارزش زندگیتان را پر میکنید وناله میکنید.

     

    گاهی هوسی تازه در دلتان شکل میگیرد و درآرزویش آهی میکشید. خود را بالاتر از دیگران میدانید و برای هر لذت دروغینی حاضرید جان بدهید و نمیدانید که چگونه ماهییت وجود خود وزندگیتان را بر باد میدهید.

    من صاحب اندیشه وافکار خودم هستم و میدانم که از هر غمی لذت و از هر لذتی غمی شیرین به دل دارم.

     

    هستیم بر باد رفت  اما نرفت

    عاشقی ها از دلم دیوانگیها از سرم

     

    *

     

     

    روزیکه ترا دیدم بالم شکسته بود،  با تو وبه همراه تو بال پروازم گشوده شد.  با تو آمدم، با تو همراه شدم همانند بند ه ای که خدا را دنبال میکند. تو سایه بر من انداختی و من در پناه تو خودرا قوی ومقتدر پنداشتم. با هم از زمین جدا شدیم و تاریکیهای آ نرا پشت سر گذاشتیم و هر روز به آ سمان نزدیکترو نزدیکتر میشدیم.  تو مرا باخود به اوج میکشیدی و من در پی تو روان بودم. از خودم بیرون شده و از خویشتن خالی  همه تو شدم و میپنداشتم که یکی شدیم!

     

    هنگام جدا شدن از زمین  دستهای زیادی بسویم دراز شدند، همه از طلا بودند!  هنگامیکه از دشتها گذشتیم خارهای مغیلان دامن مارا گرفتند، خارها همه وسوسه بودند.  هنگامیکه از دریا ها گذشتیم و آبشان را نوشیدیم همه تلخ بودند. این تلخی نا کامیهایمان بود.  از فراز کوها که گذ شتیم، همه غرش برداشتند. آنها غرش یاس ونا امیدی بودند.

     

    من به همراه تو نه توشه میخواستم ونه همراه ونه همزاد همه تو بودم. روزی شهر روشنی را بمن نشان دا دی و کلید طلای شهر را دردستم گذاشتی. این شهر، شهرعشق بود.

     

    هنگام اوج پرواز بال تو شکست، اما من رفتم واز تو دور شدم به گمان آنکه بی تو میتوانم به شهرعشق پا بگذارم.  تو فروافتادی و من دور بودم همگامیکه به پست سرم نگاه کردم همه غبار بود.  صدایم طنینش را گم کرد و نتوانستم ترا فریاد کنم. خالی شدم. چشمانم به درستی جایی را نمیدید. احساس میکردم که دروازه آسمان برویم بازاست، اما دیگر قدرت پرواز نداشتم.  به زمین نگاه میکردم همه جا تاریک و همه جا نکبت.

     

    ناگهان یک ذره شدم معلق میان زمین و آسمان دیگر نمیتوانستم به سوی زمین بازگردم.  نه بال پرواز داشتم و نه صدایی که فریاد بکشم. همانند یک پروانه ناچیز معلق میان زمین وآسمان.

     

    در خویشتن شکفتم و در خود گریستم.

  • بانک!

     

    به ملا نصرالین گفتتد: چرا تو اینهمه گول میخوری؟  گفت: گولهایی را که قبلا زده اند دیگر نمیخورم.  اما گولهای جدید را نمیشناسم؛ چون هر بار یک شکلند!

     

    میگویند کسیکه پول نی زن را میدهد دیگر کنترلی بر نوای نی ندارد.  منظور از کنترل  روی رسانه های جمعی است که همه دروغ میگویند.

     

    این یادداشتها متعلق به سالهای قبل میباشند ومن آنها را در یک دفترچه یا دداشت که دخترم بمن هدیه داده بود نوشتم .  بالای دفتر چه یا داشت نام بانک ………. است که چند سال دخترک من درآنجا کارمیکرد.  این بانک نمونه کامل صحت عمل در سراسر نیو اینگلند بود اما…..

     

    طبق مدارکی درمجله های تایم ونیوزویک ( بیست و پنج فوریه هشتاد وپنج ) معلوم شد که این بانک درستکار با همکاری سازمان مافیا، محرمانه در یک معامله سا لانه یکصد و دویست میلیارد دلار رشوه گرفته و سازمان  اف. بی. آی هم خبرداشته! و بنا به نوشته هرالد تریبون  بیست ونه مارس هزارونهصد وهشتاد وپنج از بابت معملات غیر قانونی با بانک هائیتی نیزهفتاد و سه میلیون دلار  رشوه گرفته است.

     

    رحمت به چیز کم، و سر انجام دست به تصفیه کارمندی زدند بخاطرکمبود هزینه؟!!

     

    تمت والاتمام

     
     

  • دست خوب

     

    تاکنون از این گفته ها کسی آگاه نبود.

     

    نه کسی را خبری بود ونه گفته ای! پرنده ای شکسته بال در قفسی جان میداد و بخیال روز پرواز دلخوش بود.

     

    روزی دستی نیک سرشت این برگهای پراکنده را پس وپیش کرد وعشق وامیدی بر این دل خسته نهاد.

     

    حال نمیدانم آیا کسی در طلب سنگی هست تا بسویم پرتاب کند یانه؟

     

    نه طعنه های دشمنان دلم را خواهد خراشید، ونه تحسین دوستان مرا به هوا خواهد برد. آنچه هست گفته های دیرین است.

     

    سپاسگذارم از شما عزیزان. دو پسرم

     

     

    ثریا / چهارشنبه  دهم اپریل

  • دوست

     

    هر سال، اول بهارهنگامیکه زمین میشود بیدار

    و درآن هنگام که درختان زندگی را شروع میکنند.

    وهنگامیکه سبزه وگل سر درگریبان

    به همراه نسیم میرقصند.

    ای دوست، آیا مرا بیاد میاوری؟

     

    هرشب که قرص ماه تمام بر آسمان میدرخشد

    و برهر چهره ای گردی از نقره میپاشد.

    ای دوست، آیا مرا بیاد میاوری؟

     

    هر زمان که به سوی سبزه وباغ و گلزار روان میشوی

    و شقایق ها وگلها را بوسه میزنی.

    ای دوست، آیا مرا بیاد می اوری؟

    هنگامیکه در راه سفر به شاخه گل زردی که پروانه ای

    بر آن نشسته و تو به تماشا میایستی.

    ای دوست، آیا مرا بیاد میاوری؟

     

    بهار سال پنجاه وشش

     

    *

     

    هر سال در اول بهار هنگامیکه زمین میشود بیدار

    ترا بخاطر دارم ای دوست.

    نمیدانم که در پهنای آرامگاه ابدی تو شقایقی میروید؟

    هر شب که قرص ماه با تمام وجود بر آسمان میدرخشد

    از خودم میپرسم که آیا بر روی تو هم تابیده؟

    هرزمان که پای به گلزار میگذارم و بوی عطر گل وسبزه

    مشام جانم را نوازش میدهد

    از گلی میپرسم آیا تو ( او ) هستی؟

    و درراه سفر همیشه به آنکه کنارم نشسته مینگرم

    و ….. در دل آرزو میکنم، ایکاش تو بودی.

     

      تقدیم به دوستی که دیگر نیست  

     

    بهارهشتاد وپنج

     

  • ثریا

     

    ای ثریا که دل افروز منی

    شاهد ناله دلسوز منی

    بالله ای خلق که میخواره نیم

    نیک سنجید که بدکاره نیم

    نیست از خوان امیران خورشم

    نیست از نان خسان پرورشم

    نیست چون خلق گدایی کارم

    کز گدایی بخدا بیزارم

    منهم آخر پدری داشتم

    گنج سیمی و زری داشتم

    نیست گمنام به گیتی پدرم

    همه دانند که به نیکی گهرم

    کلک سوزان مرا تایی نیست

    چون گهرهام به دریایی نیست

    هیچ از خشم کسان باکم نیست

    ترس اندر گهر پاکم نیست

    حامی ملک ووطن کلک منست

    هر که این خواست در سلک منست

    نیست از قهر کسم پروایی

    گویم آنرا که نخوانی جایی

    در همه کار خدا یار منست

    از بد خلق نگهدار منست

     

    دکتر حمیدی شیرازی

  • اقتصاد!

     

    بیسمارک صدر اعظم آلمان  طی یک سخن رانی در مجلس آلمان درسال هزارو هشتصدو هشتاد وهفت گفت:

     

    “نبرد واقعی مرگ وزندگی درجهان فردا یک نبرد اقتصادی است، و تنها در این میدان است که پیکار تمکام عیار ( بودن و یا نبودن ) صورت خواهد گرفت.  وصیت من به همه جانشینانم این است که این واقعیت بزرگ عصرجدید را هر گز از یاد نبرند.”

     

    |||||

     

    حضرت آیت …. خمینی  فرمودند که:

     

    “این منطق یک منطق باطلی است که بگویند ما انقلاب کردیم که مثلا کشاورزیمان ترقی کند! آدم انقلاب نمیکند که مثلا کشاورزی ترقی کند. انقلاب نمیکند که اقتصاد بالا برود! اینها که دم از اقتصاد میزنند خیال میکنند که انسان هم حیوان است!؟! که کارش خورد وخوراک است. حیوان است که همه چیزش فدای اقتصاد میشود! الاغ هم زیر بنایش اقتصاد است! اسلام این چیزها سرش نمیشود.

     

    سال پنجاه وهشت

     

    |||||

     

    بشکست اگر دل من فدای چشم مستش

    سرخم سلا مت بشکسته گر سبویی

  • ما در

    امروز در اسپانیا روز مادر است ؛ هفته آینده در سر زمین مادری ما روز مادر است ؛

    ایکاش روز مادر را همانند روز ( کارگر ) در یک روز برپا میکردند ! وهمه سرزمینها

    یکروز بزرگ را برای مادر میگذاشتند .

    در آن روز مادر هم میتوانستند ( دمو نتسراسیون ) داشته واز حقوق خود دفاع کنند.

    برای مادرم وهمه مادران خوب دنیا :

    مادر مرا ببخش ؛ تو گوهری که در کف طفلی فتادهای

    من ساده لوح کودک ( گوهر ) ندیده ام

    گاهی به سنگ جهل ؛ گهررا شکسته ام

    کاهی به دست خشم ؛ به خاکش کشیده ام

    در چهره تو مهر وصفا موج میزند

    ای مایه وفا میپرستمت

    درهم شکسته چهره تو معبد خداست

    ای بارگاه قدس خدا ؛ میپرستمت .

    شعر از : مرحوم م . سهیلی

  • ایمان

     

    خانم ……. با چند کیسه خرید خسته و درمانده از راه رسید و از من پرسید:

    میدانی یورو چند شده ؟!  گفتم با چه معیاری؟

    گفت با پول خودمان.

    گفتم  من با پول خودمان کاری ندارم. من اینجا هستم وبا پول اینجا سرو کاردارم!

    گفت میدانی که دلار چقدر رفته پایین؟

    گفتم نه منکه دلار ندارم!

    گفت تو هنوز هم عوض نشدی همان که بودی هستی!

     

    گفتم: برای چه باید عوض شوم ؟ تو کارت خرید وفروش بنجل است ورفت وآمد بین این سرزمین و آن شهر. من کارم از نوع دیگری است.  بعلاوه من هیچگاه دنبال پول نرفتم، چرا که اراده خودم و روح انسانیم  بمن اجازه نمیدهد که دنبال مسایلی از این قبیل بروم  آنها در نظر من بسیارحقیرند.  من نمونه یک انسان کامل وبا فضیلت نیستم و ادعایی هم در این مورد ندارم اما روحم را نیز مانند تو دچار شکنجه نمیکنم.  اینطور چشمایت را برای من گرد نکن!  من همه آنچه را که دارم نمیخواهم از دست بدهم و در عوض مالک چیزی بشوم که ابدا به آن علاقه ندارم.

     

    من صاحب اراده خود هستم  و تنها به یک چیز ارج میگذارم  و آنهم قدرت اسرار آمیزی است که من به آن متصل هستم و مرا به زندگی دعوت کرده است من این نیرو را با هیچ قیمتی عوض نخواهم کرد.

     

    آنهاییکه دنبا ل پول وقدرت میباشند بی ایمانند! بلی! بی ایمان هستند؛ آنها به نیروی زندگی بخش درونشان ایمان واعتقاد کامل ندارند. چیزی در وجودشان نیست و باید پول ومال و قدرت را جانشین آن منبع خالی کنند.

     

    انسان زمانی که به خودش اطمینان دارد تنها چیزیکه میخواهد این است که آن نیرو را حفظ کند  ومن آزادی خصوصی روحم را بیشتر دوست دارم نا که آنرا به معرض فروش بگذارم.

     

    استفاده از پول وثروت شاید خیلی خوش آیند باشد اما هرگز برا ی من یک امرضروری نبوده و به همین دلیل هم کمتر به دنبال جمع آوری مال بوده ام.

     

    حال تو برو به دنبال خرید و فروش آنچه که میل داری و سجاده ات را پهن کن و دعا کن که هرروز برایت از آسمان پول ببارد.

     

    دوشنبه

  • انسان بزرگ!

     

    انسان های بزرگ امروز! بزرگیشان به ارقام بزرگ بانکی و اتومبیلهای بزرگ، خانه های بزرگ و زندگی بزرگ و…. تهی مانند خودشان شکل گرفته است.

     

    پرومته ها همه مصنوعی هستند و اگر کاری بزرگ انجام میدهند برای یک پاداش بزرگتر است.

     

    تا وقتیکه چیزی دارم همه بخودشان اجازه میدهند که آن چیز را از من بگیرند وهنگامیکه چیزی کم داشتم ؛ آنها دیگر مرا نمیشناسند !!!.

     

    روزی میخواستم  گریبان سرنوشت را بگیرم و به او بگویم که تو نمیتوانی به یکباره مرا به زانو دربیاوری.  امروز سرنوشت ومن رودر رو هستیم و آغاز جنگی جدید .

     

     

    یک سینه سخن بر لب خاموش نشاندیم

    یک ناله به کام دل غمگین نکشیدیم

    دادیم جوانی و گرفتیم غم و درد

    این بود متاعی  که چنین نقد خریدیم .

     

    م . صبوری

     

  • طب الفکلی
     
    به شوهرم گفتم  ” از آنجائیکه حافظه تو خوب است هرچه را که آ زمایش میکنم تو  یا درحافظه ات نگاهدار ویا بنویس؛ تا روزیکه من خواستم داستان (الطب والفکلی) بنویسم تو بتوانی بمن کمک کنی!”
     
     گفت زن حیا کن! عیب است؛  این کارها خوب  نیست. حالا چرا تو بند کردی به آدمها  و آنها  را میخواهی  به آزمایشگاهت ببری؟ خوب اقلا برو روی گیاها ن ،  روی حیوانات وچیزهای دیگری آزمایش کن . اقلا چیزی هم یاد میگیری!
     
     گفتم ” بیچاره گیاهان، آنها بهترین و نازنین ترین دوستان انسان هستند و ما آنهارا میسوزانیم و از بین میبریم. حیوانا ت هم همینطور. بیگناهان را میکشیم ومیخوریم، ووحشی ها راهم شکارمیکنیم واز بین میبریم. درحالیکه باما چندان کاری ندارندمثلا شیر را نگاه کن؛
    اگر گرسنه شد میرود شکاری میگیرد. خودش زنش وبچه هایش میخورند سیر که شدند میروند گوشه ای میخوابند وبقیه را میگذارند برای حیوانات حقیرتری مثل روباه و شغال ویا کرکسحیوانا ت خیلی کم یکدیگررا بی دلیل پاره میکننداما ما که مثلاً اشرف مخلوقات هستیم داریم یکدیگر را تکه تکه میکنیم؛ گاهی هم اگر هوس بکنیم گوشت یکدیگر را میخوریم!
     
    اول  از خود تو شروع میکنم: بیاد بیاور که درجوانی چه آتشها سوزاندی ؟ چند زن ودختر را بدبخت کردی ودل آنها را شکستی؟ یادت رفته سکرتر خودت شب عروسیش چه اشکی میریخت
    وترا میبوسید؟ یادت رفته یکی دیگر از سکرترهایت بخاطر بدنامی استعفا داد و رفت؟ یادت رفته چه بلا ها به سر خود من آوردی ؟ حالا پیر شدی و میگویی برم روی گیاهان آزمایش کنم؟  تا بحال کدام گلدان گل را دیدی که از آن طر ف اطاق بپرد باین طرف اطاق و به گل دیگری  تجاوز کند؟ یا کدام درخت را دیدی که به یک درخت دیگری حمله کند؟ یا کدام حیوان را دیده ای که برود همجنس خودش را پاره کند؟  نه ! من باید اول این جنس دوپا را خوب آزمایش کنم تا ببینم چقدر آن شکم جا دارد ؟  تو فقط یاددشت کن، دیگر کارت نباشه.”
     
    اوساکت نشست ویک قلم کاغذ به دست گرفت ومشغول یا دداشت شد .

  • ماجرای نفت

     

    ملی شدن نفت (بولیوی) زیر نظر آ قای ریس جمهور ( ایوو مورالس) باعث شد که بیاد این متن بیفتم.

     

    ادواردو گاله آنو، متفکر ونویسنده و روزنامه نگار اوروگوئه ائی در کتاب خود بنام (رگهای گشودۀ آمریکای لاتین)، اینگونه توضیح میدهد:

     

    خواهران نفتی به صورت کارتلهای شماره یک جهان به طور جاری پادشاه و رئیس جمهور می آورند و میبرند: توطئه های پشت پرده و یا کودتا های آشکار و یا انقلابهای خونین ترتیب میدهند.  برای اینکار همیشه تعداد کافی ژنرال / سیاستمدار /  روشنفکر /  جیمز باند / در انبارذخیره خود موجود دارند .

     

    آنها صرفا به اقتضای منافع خود تصمیم به جنگ ویا صلح میگیرند؛ انقلاب ویا کودتا میکنند و مشروعیت این تصمیم را نیز به همه زبانهای این جهان توصیه میکنند زیرا دستگاههای عظیم ارتباط جمعی دنیا با تمام زبانهای روی زمین عملا در اختیار آنهاست.

     

    نیروی محرک همه این کودتاها و ترور ها و انقلابها (نفت) است.  به همیت جهت تاریخ وسرنوشت کشورهایی که صا حب این ماده قدیمی هستند همیشه لعنت شده است.

     

    پنجشنبه

     

     

  • قلم در دست دشمن

    از آقای سایروس ونس وزیر وقت امورخارج آمریکا پرسیدند:

    آیا واقعا آقای ویلیام سالیوان برای ماموریت خود در ایران صلاحیت دارد؟

     

    ونس جواب داد:

     

    بلی ! این سالیوان آدم خوبی است و قبلا هم در مناطق خطرناک دیگری مانند فیلیپین و لائوس مأموریت داشته است.

     

    والتر ماندیل اضافه کرد: و البته همه را به روز سیاه نشانده است.

     

    از کتاب (برژینسکی)

     

     

    که ای نیک بخت نه این شکل منست

     

    ولیکن قلم در دست دشمن است

     

    سعدی

  • آواره

    یک حقوق دان فلسطینی ساکن اردن (هاشمی) میگفت که
    :  من مانند پدرم و مانند پدر بزرگم در (حیفا) به دنیا آمدم وحالا آدمی بیوطن هستم!

    خانم گلدا مایر در روسیه به دنیا آمده بود ودر آمریکا تحصیل کرد و بعد ها
    نخست وزیر کشور من شد.  من وقتی که در رشتۀ حقوق در دانشگاه کمبریج انگلستان تحصیل میکردم یک همکلاسی داشتم  باسم (آبا ابان) که در آفریقای جنوبی به دنیا آمده بود و سپس در کشور من وزیر امور خارجه شد!

     

    و امروز من آواره ای بیوطن هستم که در اردن بسر میبرم.

    چهارشنبه



    حماقت های فتحعلی خان قا جار

    ناپلئون بناپارت روزی نامه ای به شاه قاجار نوشت و طی یک خوش آمد گویی باو گفت:


    زمانیکه کشور شما دارای پادشاهی بنام (کوروش) بود و یک امپراطوری عظیم داشت که سرمشق تمام جهان متمدن بود و دنیا سازمان ارتش خود را مدیون او میداند
    وقتی که ما یا در غارها بسر میبردیم و یا در بالای درختان زندگی میکردیم.


    شاه فورا
    ً به صدر اعظم نوشت: ما با این دستخط و با دست مبارک ! دستور میدهیم
    که بروید و ببینید که این کوروش چه کسی است و کجا حکومت میکند ؟!!

    این سند ودستخط مبارک همایونی هنوز در موزه وزارت امور خارجه فرانسه موجود
    است.

    همان روز

     

  • استاد عبادی  

     

    در جایی خوانده بودم که: (جهان عاقل و هنرمند دیوانه است). ایکاش ماخذ راهم یادداشت کرده بودم.

     

    درتمام قرون آثاراین جنگ بین عقل وعدم عقل  و بین منطق و بی منطقی در زندگی هنرمندان دیده میشود و تنها اطاعت و پیروی از محیط است که هنر مند را از سرنوشت شومی که در کمین اوست نجات میدهد.

     

    در سالهای پیش، شبی یکی از همکاران اداری  مارا برای صرف شام به خانه اش دعوت کرد.  میهمانیهای آن سالهای تهران، بواسطۀ سرازیر شدن سیل پول ناگهانی آنهم فقط در دست عده ای، زیادتر شده بودند و در این نوع میهمانیها تقریباً همه جور آدمی پیدا میشد؛ از همه قشری از جامعه و از همه نوع و با هر ایده ای..!

     

    آن شب هم یک میهمانی نه چندان بزرگ در خانه این همکار برپا بود. خوا ننده معروفی آواز میخواند و شادروان استاد احمد عبادی هم در آنجا حضور داشتند.  خانم صاحبخانه که حالا یک بانوی باکمال شده بودند (!) ظاهراً بسیار اهل ذوق تشریف داشتند وعده ای از اهل ذوق را هم به میهمانی دعوت کرده بودند.  خانه ای بود پر تجمل و خانمها که با لباسهای پر زرق و برق و آخرین مدل نیز در سایه همسران خود سرهایشان به آسمان هفتم ساییده میشد با کرشمه وناز میخرامیدند.

     

    استاد آهسته آهسته نغمه ای مینواختند و آن خواننده نیز مشغول زمزمه بود تا بموقع آواز را شروع کند.  من هنوز سر از کار این جنس به ظاهر لطیف درنیاورده ام.  با آنکه خودم یکی از جنس آنها هستم اما گاهی می بینم چقدر تهی مغزند.  موسیقی را تا آن حد دوست دارند که بتوانند با آن برقصند و خودی نشان بدهند.  اما هنگامیکه کلامی  یا شعری شروع میشود که با آن میتوان به عالم رویا فرو رفت ایشان کسل میشوند و بی حوصله، و دلشان میخواهد که از لباسها و جواهرات و مدل کفش و کیف حرف بزنند!

     

    خانم صاحبخانه نیز یکی از همین بانوان بود که در گذشته به شغلی شریف و قدیمی (!) اشتغال داشتند و معلوم نشد تحت چه شرایطی همسرش اورا درفیلمی دیده وعا شقش شده بود و پس از امضای یک (توبه نامه) با او عروسی کرده ویک زندگی مرفهی نیزبرایش فراهم آورده بود.  من حقیر سرتا پا تقصیر که به حکم اجبار می بایست در آن میهمانی حضور یابم از دیدن حضرت استاد عبادی سخت یکه خوردم.  من شیفته و عاشق سرپنجه شیرین این استاد گرانمایه بوده وهستم. هنگامیکه  او پنجه اش را روی سیمهای سازش میگذاشت من از زمین بلند شده و به آسمان میرفتم؛ از خاک دور میشدم.  چشمانم را می بستم و خود را در میان ستارگان و روی ابرها میدیم.  تمام رنجها ودردها به نظرم حقیر میآمدند.  ساز او از آرزوهای من دم میزد.  در آن حال من همه چیز را فراموش میکردم و درعالم بالا سیرو به حال رخوتی دلپذیر فرو میرفتم.

     

    آن شب حال استاد خوب بود و قطعه ای را درماهور شروع کرده بودند که من آرزو میکردم هیچگاه تمام نشود.  ناگهان صدای دو رگه و دلخراش خانم صاحبخانه که از شدت شب زنده داریها و دیگر آلودگیها به صدای یک جوان تازه بالغ میمانست بلند شد و یک ترانه پیش پا افتاده  بازاری را شروع کرد و استاد هم از روی ادب دستگاه را تغییر داد تا با

    صدای خانم همراهی کند.  گریه ام گرفت.  در آن حالیکه از سیم های این مرد بزرگوارشور میریخت آن خانم کم حوصله به تحریک بقیه همجنسانش شروع به خواندن کرد.

     

    امروز میبینم چه تفاوت عظیمی میان روح ما وروح غربی وجود دارد؛ دیدم که هنرمند در غرب چه احترامی دارد و چگونه اورا ارج میگذارند و بالا میبرند و از او تجلیل میکنند.  درحالیکه هنرمندان ما که همه سرشار از شور وشوق واحساس و کمال معنویت هستند، باید بصورت (مطرب) درخانه های تازه به دوران رسیده ها ساز بزنند.  چه میشود کرد؟! 

     

    امروز استاد عبادی از این جهان رفته و دنیایی شور و معرفت را با خود به گور برده و ما اورا از یاد میبریم.  ما همیشه همین بوده ایم.  چیزهای با ارزش در نظر ما بی مقدار بوده اند و در عوض رنگها و زیورهای مبتذل را پذیرفته و شیفته آنها شده ایم.  زندگی و طرز دکوراسیون خانه هایمان نشان دهنده روح مبتذل ماست و در عوض در رفتار و اخلاق  نهایت غرور و تکبر را بکار میبریم.

     

    هیچ چیز در ما میانه رو نیست: یا افراط است یا تفریط؛ یا بالا و یا پایین و راه سومی هم وجود ندارد.  اشعار عامیا نه و پیش پا افتاده خریدار فراوان دارد.  مجلات و روزنامه های سبک وبی محتوی بیشترا زیک کتاب با ارزش بفروش میرسد. درعین حال همه باید تابع سلیقه هم باشیم واگر کلامی بر خلاف قانون آنها گفته شود (آدم خطرناکی) برای جامعه جلوه میکنیم.

     

    درآنشب موعود عده ای هم از اعیانها و رجال (!) شهر حضور داشتند.  طرز غذا خوردن و رفتار آنها مرا بیاد خوکانی میانداخت که از آغل رها شده ومشغول بلعیدن همه چیز هستند. جای بسی تاسف است که ما خود را صاحب یک فرهنگ بزرگ وغنی میدانیم اما خوب …..؟ مگر یونان مرکز علم و فلسفه نبود؟ مگر فلسطین جایگا ه پیامبران نبود؟ مگر مصر صاحب تمدن وهنر نبود؟  کو؟ کجا شدند؟

     

    امروز فقط یک رنگ باقی مانده آنهم رنگ سبز $ که سمبل همه چیز است.  اگر حافظ سجادۀ خود را در گرو میگذاشت و از اینکه صاحب هنر بود فریادش به آسمان میرفت در عوض امروز بسیاری همه چیز خود را در گرو گذاشته اند تا $ را که ورد زبانشان است به دست بیاورند!

     

  • من دشمن ندارم اما دوستانی دارم که دوستانه از من بیزارند!

     

    از گفته های ژان ژاک روسو

    *

     

    آنکس که قویتراست همیشه قوی وهمیشه ارباب نخواهد ماند مگر آنکه قدرت را با حق و حقیقت درآمیزد؛

    و بجای آنکه از دیگران توقع اطاعت محض در برابر خود داشته باشد توقع انجام وظیفه در برابر قانون وحق داشته باشد.

     

    حال پیدا کنید حق را در(صورت مسئله) !!.

  • سیب

     

    در دنیای امروزما دیگر فریاد و گریه نمیتواند منزوی باشد.  فریاد و وحشت پرچمی است که بر فراز دنیای ما بر افراشته شده؛ جنایتکاران امروز بر خلاف گذشته مانند بچه های خطا کاری نیستند که مثلا احساسات آنها کنترل نشده باشد بلکه آدمهای بزرگ ومحترمی هستند که برای توجیه اعمال خود از فلسفه و منطق یاری میگیرند!  این منطق میتواند بجای همه کارکند و حتی جنایتکاران را بعنوان داوربرگزیند.

     

    همه صداها گم شدند به جز صدای فریاد؛ که آنهم بگوش کر کسی نمیرسد.

     

    آقایان! وطن وملت ما را آزاد بگذارید. این آن سیب کرمو نیست که از درخت افتاده وشما میخواهید مانند روباه دزد اورا بقاپید.

     

    ما هنوز زنده ایم!