Category: General

  • آواره

    یک حقوق دان فلسطینی ساکن اردن (هاشمی) میگفت که
    :  من مانند پدرم و مانند پدر بزرگم در (حیفا) به دنیا آمدم وحالا آدمی بیوطن هستم!

    خانم گلدا مایر در روسیه به دنیا آمده بود ودر آمریکا تحصیل کرد و بعد ها
    نخست وزیر کشور من شد.  من وقتی که در رشتۀ حقوق در دانشگاه کمبریج انگلستان تحصیل میکردم یک همکلاسی داشتم  باسم (آبا ابان) که در آفریقای جنوبی به دنیا آمده بود و سپس در کشور من وزیر امور خارجه شد!

     

    و امروز من آواره ای بیوطن هستم که در اردن بسر میبرم.

    چهارشنبه



    حماقت های فتحعلی خان قا جار

    ناپلئون بناپارت روزی نامه ای به شاه قاجار نوشت و طی یک خوش آمد گویی باو گفت:


    زمانیکه کشور شما دارای پادشاهی بنام (کوروش) بود و یک امپراطوری عظیم داشت که سرمشق تمام جهان متمدن بود و دنیا سازمان ارتش خود را مدیون او میداند
    وقتی که ما یا در غارها بسر میبردیم و یا در بالای درختان زندگی میکردیم.


    شاه فورا
    ً به صدر اعظم نوشت: ما با این دستخط و با دست مبارک ! دستور میدهیم
    که بروید و ببینید که این کوروش چه کسی است و کجا حکومت میکند ؟!!

    این سند ودستخط مبارک همایونی هنوز در موزه وزارت امور خارجه فرانسه موجود
    است.

    همان روز

     

  • استاد عبادی  

     

    در جایی خوانده بودم که: (جهان عاقل و هنرمند دیوانه است). ایکاش ماخذ راهم یادداشت کرده بودم.

     

    درتمام قرون آثاراین جنگ بین عقل وعدم عقل  و بین منطق و بی منطقی در زندگی هنرمندان دیده میشود و تنها اطاعت و پیروی از محیط است که هنر مند را از سرنوشت شومی که در کمین اوست نجات میدهد.

     

    در سالهای پیش، شبی یکی از همکاران اداری  مارا برای صرف شام به خانه اش دعوت کرد.  میهمانیهای آن سالهای تهران، بواسطۀ سرازیر شدن سیل پول ناگهانی آنهم فقط در دست عده ای، زیادتر شده بودند و در این نوع میهمانیها تقریباً همه جور آدمی پیدا میشد؛ از همه قشری از جامعه و از همه نوع و با هر ایده ای..!

     

    آن شب هم یک میهمانی نه چندان بزرگ در خانه این همکار برپا بود. خوا ننده معروفی آواز میخواند و شادروان استاد احمد عبادی هم در آنجا حضور داشتند.  خانم صاحبخانه که حالا یک بانوی باکمال شده بودند (!) ظاهراً بسیار اهل ذوق تشریف داشتند وعده ای از اهل ذوق را هم به میهمانی دعوت کرده بودند.  خانه ای بود پر تجمل و خانمها که با لباسهای پر زرق و برق و آخرین مدل نیز در سایه همسران خود سرهایشان به آسمان هفتم ساییده میشد با کرشمه وناز میخرامیدند.

     

    استاد آهسته آهسته نغمه ای مینواختند و آن خواننده نیز مشغول زمزمه بود تا بموقع آواز را شروع کند.  من هنوز سر از کار این جنس به ظاهر لطیف درنیاورده ام.  با آنکه خودم یکی از جنس آنها هستم اما گاهی می بینم چقدر تهی مغزند.  موسیقی را تا آن حد دوست دارند که بتوانند با آن برقصند و خودی نشان بدهند.  اما هنگامیکه کلامی  یا شعری شروع میشود که با آن میتوان به عالم رویا فرو رفت ایشان کسل میشوند و بی حوصله، و دلشان میخواهد که از لباسها و جواهرات و مدل کفش و کیف حرف بزنند!

     

    خانم صاحبخانه نیز یکی از همین بانوان بود که در گذشته به شغلی شریف و قدیمی (!) اشتغال داشتند و معلوم نشد تحت چه شرایطی همسرش اورا درفیلمی دیده وعا شقش شده بود و پس از امضای یک (توبه نامه) با او عروسی کرده ویک زندگی مرفهی نیزبرایش فراهم آورده بود.  من حقیر سرتا پا تقصیر که به حکم اجبار می بایست در آن میهمانی حضور یابم از دیدن حضرت استاد عبادی سخت یکه خوردم.  من شیفته و عاشق سرپنجه شیرین این استاد گرانمایه بوده وهستم. هنگامیکه  او پنجه اش را روی سیمهای سازش میگذاشت من از زمین بلند شده و به آسمان میرفتم؛ از خاک دور میشدم.  چشمانم را می بستم و خود را در میان ستارگان و روی ابرها میدیم.  تمام رنجها ودردها به نظرم حقیر میآمدند.  ساز او از آرزوهای من دم میزد.  در آن حال من همه چیز را فراموش میکردم و درعالم بالا سیرو به حال رخوتی دلپذیر فرو میرفتم.

     

    آن شب حال استاد خوب بود و قطعه ای را درماهور شروع کرده بودند که من آرزو میکردم هیچگاه تمام نشود.  ناگهان صدای دو رگه و دلخراش خانم صاحبخانه که از شدت شب زنده داریها و دیگر آلودگیها به صدای یک جوان تازه بالغ میمانست بلند شد و یک ترانه پیش پا افتاده  بازاری را شروع کرد و استاد هم از روی ادب دستگاه را تغییر داد تا با

    صدای خانم همراهی کند.  گریه ام گرفت.  در آن حالیکه از سیم های این مرد بزرگوارشور میریخت آن خانم کم حوصله به تحریک بقیه همجنسانش شروع به خواندن کرد.

     

    امروز میبینم چه تفاوت عظیمی میان روح ما وروح غربی وجود دارد؛ دیدم که هنرمند در غرب چه احترامی دارد و چگونه اورا ارج میگذارند و بالا میبرند و از او تجلیل میکنند.  درحالیکه هنرمندان ما که همه سرشار از شور وشوق واحساس و کمال معنویت هستند، باید بصورت (مطرب) درخانه های تازه به دوران رسیده ها ساز بزنند.  چه میشود کرد؟! 

     

    امروز استاد عبادی از این جهان رفته و دنیایی شور و معرفت را با خود به گور برده و ما اورا از یاد میبریم.  ما همیشه همین بوده ایم.  چیزهای با ارزش در نظر ما بی مقدار بوده اند و در عوض رنگها و زیورهای مبتذل را پذیرفته و شیفته آنها شده ایم.  زندگی و طرز دکوراسیون خانه هایمان نشان دهنده روح مبتذل ماست و در عوض در رفتار و اخلاق  نهایت غرور و تکبر را بکار میبریم.

     

    هیچ چیز در ما میانه رو نیست: یا افراط است یا تفریط؛ یا بالا و یا پایین و راه سومی هم وجود ندارد.  اشعار عامیا نه و پیش پا افتاده خریدار فراوان دارد.  مجلات و روزنامه های سبک وبی محتوی بیشترا زیک کتاب با ارزش بفروش میرسد. درعین حال همه باید تابع سلیقه هم باشیم واگر کلامی بر خلاف قانون آنها گفته شود (آدم خطرناکی) برای جامعه جلوه میکنیم.

     

    درآنشب موعود عده ای هم از اعیانها و رجال (!) شهر حضور داشتند.  طرز غذا خوردن و رفتار آنها مرا بیاد خوکانی میانداخت که از آغل رها شده ومشغول بلعیدن همه چیز هستند. جای بسی تاسف است که ما خود را صاحب یک فرهنگ بزرگ وغنی میدانیم اما خوب …..؟ مگر یونان مرکز علم و فلسفه نبود؟ مگر فلسطین جایگا ه پیامبران نبود؟ مگر مصر صاحب تمدن وهنر نبود؟  کو؟ کجا شدند؟

     

    امروز فقط یک رنگ باقی مانده آنهم رنگ سبز $ که سمبل همه چیز است.  اگر حافظ سجادۀ خود را در گرو میگذاشت و از اینکه صاحب هنر بود فریادش به آسمان میرفت در عوض امروز بسیاری همه چیز خود را در گرو گذاشته اند تا $ را که ورد زبانشان است به دست بیاورند!

     

  • من دشمن ندارم اما دوستانی دارم که دوستانه از من بیزارند!

     

    از گفته های ژان ژاک روسو

    *

     

    آنکس که قویتراست همیشه قوی وهمیشه ارباب نخواهد ماند مگر آنکه قدرت را با حق و حقیقت درآمیزد؛

    و بجای آنکه از دیگران توقع اطاعت محض در برابر خود داشته باشد توقع انجام وظیفه در برابر قانون وحق داشته باشد.

     

    حال پیدا کنید حق را در(صورت مسئله) !!.

  • سیب

     

    در دنیای امروزما دیگر فریاد و گریه نمیتواند منزوی باشد.  فریاد و وحشت پرچمی است که بر فراز دنیای ما بر افراشته شده؛ جنایتکاران امروز بر خلاف گذشته مانند بچه های خطا کاری نیستند که مثلا احساسات آنها کنترل نشده باشد بلکه آدمهای بزرگ ومحترمی هستند که برای توجیه اعمال خود از فلسفه و منطق یاری میگیرند!  این منطق میتواند بجای همه کارکند و حتی جنایتکاران را بعنوان داوربرگزیند.

     

    همه صداها گم شدند به جز صدای فریاد؛ که آنهم بگوش کر کسی نمیرسد.

     

    آقایان! وطن وملت ما را آزاد بگذارید. این آن سیب کرمو نیست که از درخت افتاده وشما میخواهید مانند روباه دزد اورا بقاپید.

     

    ما هنوز زنده ایم!

     

     

     

  • نامه ها

     

    این صرفا یک داستان تخیلی است و« قهرمانان » آن نیز تخیلی میباشند.    ثریا

     

    قلم را به میان انگشتانم میچرخاندم و نمیدانستم که نامه ام را چگونه شروع کنم.  دلم سخت گرفته بود وغم تمام درونم را پر کرده بود و دلم میخواست گریه کنم؛  آخرین نامه او جلوی چشمانم بود و دیگرهرگز خبری از او نگرفتم و امروز پس از مدتها که از آن واقعه گذشته تصمیم دارم عین آنها را در اینجا منعکس کنم .

     

    اولین نامه ای که برای او نوشتم:

     

    …..عزیزم؛ خوشحالم که به وطنت باز گشتی.  چقدر از این بابت بتو حسادت میکنم. من سالهاست که از وطنم دورم.  روزیکه تصمیم به مهاجرت گرفتم هیچگاه فکر نمیکردم که دیگر هرگز روی وطن را ببینم.  اما همیشه او مرا بسوی خود میکشد.

     

    آن دوستی های شیرین؛ آن دور هم جمع شدن ها؛ آن قهو خانه های بالاِی  تپه ها که هر هفته در راه کوهپیمایی سری به آنجا میزدیم  تا یک چای داغ بنوشیم؛ آن کافه قنادی وسط خیابان مرکز شهر که بوی قهوه و پیراشکی ها و شیرینی های مربایی آن تا انتهای خیابان میپیچید؛ آن مغازه صفحه فروشی سر راه که هرروز من بی اختیار پشت آن می ایستادم؛ آن آزادی بی حد ومرز؛ آن خنده ها؛ آن بازیهای روی برف؛ آن فیس و افاده ها که حالا جای خود را به یک خشونت بی معنی و بی حد داده است.

     

    حالا تو به وطن بر میگردی؟ به سر زمینی که یک فرهنگ غنی در پشت آن ایستاده و تو زبانش را می فهمی؛ فرهنگی حاوی همه چیزهایی که یک ملت به آن احتیاج دارد.  برایم مفصل بنویس ببینم چگونه وارد شدی و چگونه زندگی میکنی؟

     

     تو در آن روزها زیاد خوشحال نبودی.  از همه چیز ایراد میگرفتی. از روزنامه ها بد میگفتی وهمیشه فریادت به آسمان بود که (همه سرتا پا دروغگو هستند)! از شاعران ونویسندگان عیب میگرفتی و میگفتی که آنها هم همه دروغگوهستند  و بر عکس تو من چقدر همه این چیزها را دوست میداشتم.

     

    از برنامه های رادیو بد میگفتی. از خوانندگان وهنرمندان گله میکردی و فقط به یک چیز اعتقاد داشتی!  آزادی! و خیال میکردی که در این سوی دنیا ودر پشت مرزهای وطنمان بوی خوش آزادی به مشام جان همه میرسد و تو میتوانی مانند یک پرنده به پرواز درآیی!  تو برگشتی زیرا بوی تعفن غربت و تبعیض میان ما مردم سر گردان روح ترا سخت آزرد و برگشتی تا درمیان همان قوم خودت باشی!

     

    میدانی، منهم اینجا زیاد دلخوش نیستم.  بخصوص آنکه اکثرا درخانه میمانم.  در حال حاضر خودم را یک آدم بی فایده،  بی هدف میدانم.  نه آشیانه ای دارم و نه آینده ای؛ من همه چیزم را در آنجا درهمان شهری که تو زندگی میکنی جا گذاشتم وروحم را در اطراف آن بیابانهای بی آب و کویر پر نمک نهادم.  همه چیز من آنجاست.

     

    میدانی که من همیشه درخانه بسر میبرم.  فقط گاهی برای خرید مایحتاج روزانه به شهر میروم که در آنجا انواع واقسام ماهی ها و گوشتها و سبزیجات ومیوه های خوش رنگ وآ بدار را میفروشند.  فروشگاهها  پرا زشراب قرمز وسفید و بوی خوش ادویه ها مشام جان را نوازش میدهد.   اما من در رویای بوی خوش آبگوشت محلمان هستم که از هر غزایی برایم مطبوع تر است.

                                                              

    تو کار بسیار عا قلا نه ای کردی که برگشتی؛ تو تجربه های خوبی داری و رشته خوبی را نیز انتخاب کرد که بهر حال  میتوانی همه جا شغل خوبی به دست بیاوری و گلیم خودت را از آب بالا بکشی.  این اواخر شوری در تو پدید آمده بود که از صدا ی تو معلوم بود؛ میگفتی وطن بمن احتیاج دارد!!!  باید برگردم.  گهی مرا هم تشویق میکردی که به همراه تو بیایم؛ آما راستش را بخواهی من آن روزها احساس ترا نداشتم و فکر میکردم شاید همه چیز دروغ باشد؛ احساسم بمن چیز دیگری میگفت.  تو رفتی بامید انکه درمیان قوم و قبیله ات باشی وشاید همانجا هم بتوانی تشکیل خانواده ای بدهی که سالها از آن گریزان بودی.

     

    اما من فکر میکردم به کجا بروم؟ چه کسی منتظر من است؟  بنا بر این ماندم.  دیروز نامه ای از خواهرم داشتم؛ میدانی او دیوانگی مرا نکرد و مثل من همه چیز را ویران نساخت؛ او نشست و خانواده ای تشکیل داد.  حتماً اگر بفهمد که تو برگشتی سخت خوشحال خواهد شد. شاید بتوانی باو کمک کنی . به او سری بزن ومواظب خودت باش برایم مفصل نامه بنویس که بدانم چکار میکنی و هرکجا باشی پیوسته ترا دوست خواهم داشت و برایت آرزوی موفقیت دارم . سلام مرا به همه برسان .

     

    مهربان همیشگی تو

  • اف . آ . او

    نام سازمان تغذیه جهان !

     

    لایحه قانون ( چهار صد و هشت ) در سال  یکهزار و نهصدو پنجاه و چهار به تصویب کنگره سنای آمریکا رسید که نام آن بود (برنامه غذا برای صلح).

     

    آ قای « ارول بنتز » وزیر وقت کشاورزی امریکا فرمودند :

     

    این بهترین کاری بود که ما میتوانستیم بکنیم ؛ تا از شر مواد اضافی و تولیدات کشاورزی خود راحت شویم! فعلا آنها را به کشورهای دیگر نظیر: ژاپن، اسپانیا، و ایتالیا میفرستیم  و بعد ها آنها از مشتریهای خوب (دلار) ما خواهند شد و نام (غذا برای صلح) هم یک شعار پر جاذبه و سیاسی است.

     

    آ فرین بر نظر پاک خطا پوشش باد .

     

    دو غول بزرگ بازرگانی عملاً شریان اقتصادی بیش از بیست کشور صادر کننده فرآوردهای کشاورزی را در آمریکای لاتین و آفریقا و آسیا در دست دارند و یک شرکت چند ملیتی  بنام آر . جی . رینولدز تمام توتون آمریکای جنوبی و فیلیپین واندنوزی را در اختیار دارد .

     

    این امر برهمه واضح ومبرهن است !!!

     

    ماخذ: چگونه نیمی دیگر میمیرند ؛ نوشته سوزان جرج

  • انگلیسیها!

     

    برناردشاو نویسنده و طنزنویس ایرلندی میگوید:

     

    اصولاً هر کاری که انگلیسی میکند بر اساس قانون و مشروح صورت میگیرد:  با منطق میهن پرستی با هر کس که از میهنش دفاع کند به مبارزه بر میخیزد؛ با منطق میهن پرستی مال دیگران را میدزدد و با منطق از استعمار دیگران جلوگیری میکند!  شعار انگلیسی در همه احوال (انجام  وظیفه) است؛ منتها هرگز فراموش نمیکند که هر ملت دیگری که انجام وظیفه اش با منافع انگلستان اصطحکاک پیدا کند به جای خودش نشانده میشود!

     

    نویسندۀ معروف انگلیسی آلدوس هاکسلی در کتاب « اهداف و وسایل » مینویسد:

     

    همین انگلیسی جنتلمن که برای زنش شوهری سربراه و برای بچه هایش پدری مهربان است و با همسایه های خود دوستی صمیمانه ای دارد و و در کارهای اداری نیز بسیار شرافتمندانه عمل میکند، وقتی از رادیو و یا تلویزیون خانه اش میشنود که دولت انگلستان در رویارویی با یک مملکت ضعیفتر با توپ و تشر طرف را خطاب میکند و انعطاف ناپذیری او را تهدید به سرکوبی کرده، غرق لذت میشود!  در حالیکه در عین حال در ته دل خود احساس میکند که حق با ضعیف است.

     

    یکشنبه  

  • تکه هائی از تک داستان بلند…..

     

    «تو چه میدانی که رنجی که بر دل زیر دستانت نشانده ای چگونه روح آنها را از هم پاشیده؟  تو در خودت چه چیز اضافه میبینی و چه امتیازی بر دیگران داری که بر سر عده ای حاکم شده ای؟  از کجا میدانی که شایستۀ این زندگی هستی؟

     

    تو فارغ از تمام غم ها و آشوب های زندگی هر چه را که آرزو میکنی به دست می آوری؛ حال اینجا با من از رنج دیگران حرف میزنی؟  تو از زندگی آنچنان لذت و بهره میگیری که حتی نمیگذاری فاصله ای بین آنها ایجاد شود، و چنان به فردای خود خود مطمئن هستی که جلو تر عطر آنرا می بویی، بی آنکه برای پیدا کردنش شتاب و عجله ای به خرج دهی.  همۀ روزهایت سرشار از زندگی است: دوستانت، دوره هایت، میهمانیهای روزانه هایت، ضیافتهای شبانه ات…. و هیچگاه لحظه ای هم به واقعیت فکر نکرده ای.  نه!  تو خیال میکنی.  تو و زندگی ات هر دو مصنوعی هستید و حتی خنده هایت که بیشتر به گریه شباهت دارند تا به خندۀ یک زن سعادتمند که شیرۀ خوشبختی در جانش نشسته.  نه!  تو نمیدانی درد چیست.»

     

    صدایش آرامتر شد و ادامه داد:  «این روزها بدترین روزهای زندگی است.  زندگی دستخوش از هم پاشیدگی است.  همه چیز در اطراف ما بو گرفته:  بوی گندید گی، بوی کهنه گی، بوی خون و باروت، بوی مرگ.  همه در حال کوچ هستند و چه بسا زیر شلاق بیرحم آوارگی و بدبختی از بین برویم….»

     

     

    ادامه دارد

     

     
     

  • الیزابت دوم . ملکه انگلستان

    (بمناسبت سلگرد هشتاد سالگی ملکه)

    من ملکه الیزابت را شخصا دوست دارم؛ زن مهربان، مومن وبی آزاری است وبه راستی

    مادر انگلستان است.

    تاریخ دخالت نکردن پادشاهان انگلیس در کار دولت؟! بر میگردد به دوران جرج اول که در

    سال هزاروهفتصد و چهارده به سلطنت انگلستان رسید. او مردی عامی و بی سواد بود که

    کارش بیشتر شرابخواری وزن بازی و همیشه اطرافش عده ای از پیرزنان ومعشوقه های قدیمی

    او جمع بودند و شبی در حال مستی با خوردن یک خربزه کال از دنیا رفت.

    این شاه اهل آلمان بود و به انگلستان ذره ای علاقه نداشت و زبان انگلیسی را نیز نمیدانست؛

    برای او کشور انگلستان مانند (هانو) بود و یا یکی از توابع آلما ن!

    جرج اول وجرج دوم هیچکدام زبان انگلیسی را نمیدانستند و ابدا زبان وزرای خود را نیز نمی فهمیدند

    و به همین دلیل از حضور در کابینه وهیئت وزرا خودداری میکردند و هیچگاه در مذاکرات آنها

    شرکت نمیکردند.

    نخست وزیران بجای آنها کار هارا اداره مینمودند واین بی دخالتی شاه در امور دولت حدود سی وشش

    سال ادامه یافت و کم کم این حقیقت بین مردم رواج یافت که ( شاه انگلیس سلطنت میکند، نه حکومت)

    شنبه – آپریل 22

  • این روزها!

     

    من این روزها کم شده ام؛ دستهایم بی حرکتند هرچه که به ذهن مغشوشم میرسد مینویسم

    ونمیدانم آیا کسی آنهارا میخواند؟ پاهایم خسته اند؛ بار سنگینی را تحمل میکنند .  یک لا شه

    بزرگ شده؛ بجای هر چیز فقط لاشه شده ام؛   این لاشه بی مصرف و پهن شده و بر پاهایم

    سنگینی میکند کسی نیست تا اورا صداکنم (ای یار، ای یگانه ترین یار)و باو بگویم که

    باهم دوست ویگانه هستیم ؟!  کوه غم دیگر نمیتواند بردوش من سوار شود چون جایی ندارد

    مدتهاست که دیگر کاری ندارم انجام دهم و خوب (هیچکاره) هستم واین آغاز یک ویرانی  

    است  – یک انهدام ؛ ونمیدانم پس از ویرانی تا نا کجا آباد  چقدر راه هست. 

     

    روزگاری بود که کلید هر قفلی را دردست داشتم و به راحتی هر سینه ای را می گشودم و در

    درونش جای میگرفتم و در هیچ دستی قرار نداشتم ؛ اما دستهایم همیشه پر بودند . من حرمت

    خودرا سخت نگاه میداشتم و حرمت عشق را نیز؛ امروز سجاده ای را پهن کرده ام که درونش

    خالیست و خودم به عشقی لایزال فکر میکنم؛ و دستهایم همچنان خالیست در این سر زمین

    انسان به تدریج می پوسد واز لا یه اش بیرون میآید همانند هفت پرده پیکر سالومه؛ وعریان

    میشود .  دلم نمیخواهد که محبت را گدایی کنم آنهم از درهای بسته و متروک و خاک گرفته که بوی

    کهنگی میدهند.

      

    * * *

     

    هنوز مجال کافی پیدا نکرده ام تا آنچه را که میخواهم برایت باز گو کنم؛ میترسم غم ترا زیاد

    کنم؛ گاهی انسان بخاطر بعضی از جاذبه ها ی ظاهری مجبور است حقایق را تغییر دهد و یا

    گذشته خود را پنهان نگاه دارد و یا آنرا دستکاری کند! امروز دوستیها ورابطه ها بشکل عجیبی

    از هم پاشیده شده وهیچکس حاضر نیست که ازروحش ما یه ای بگذارد؛  امروز از تو دورم و

    هم روحا وهم وبعد مسافت ( یک لغت تکراری وعامیانه )  در کنار قفسه و کنجه های پر از

    کتابم که نمیدانم با آنها چکارکنم؟ 

     

     گاهی فکر میکنم که آنهارا بسوزانم ! زمانی میگویم که آنهارا

    درون یک کارتن بزرگ بسته بندی کرده وهدیه کنم؟ وبعضی اوقات میبینم که چقدر به آنها احتیاج

    پیدا میکنم با نوشتن خاطرات روزانه ام یک تراز نامه ! برای خودم درست میکنم ودر این گوشه

    خلوت که به تنهایی آن خو گرفته ام غصه ها وگریه هاو غمهایم را فرو مینشانم؛ گاهی گلویم متورم

    میشود ومیخواهم فریاد بکشم  

     

     اینجا در بعضی اوقات خاطرات کودکی من زنده میشوند

    کالسکه های سنتی که برای توریست ها نگاهداری شده با گام های یکنواخت اسبها وبوی (پهن)

    و کوچه های تنگ وباریک قدیمی که درختان بید و گلهای کاغذی بر آنها سایه افکنده؛ درختان گل

    اقاقیا و بوته های یاس در زمان کوتاهی مرا به زادگاهم میبرد؛ در این میان ناقوس های کلیسا بمن

    یادآوری میکنند که (کجا) هستم! در جایی غریب .  در زندگی خصوصی و خانوادگیم یک نوع

    احساسات شدید به صورت درد آوری حکم فرمایی میکند ” بچه هایی که مادر را دوست دارند و

    مادر عاشقانه آنها را میپرستد “. 

     

    خانه ما در یک مجتمع کوچک هفت طبقه میباشد و ما طبقه هفتم را اشغال کرده ایم؛ بنا برا این

    هنگام بارانهای شدید فصلی و طوفان  من سعی میکنم چیزهای خوبی را به نظر آورده وبه آنها

    بیاندیشم؛ درمیان همه افکارم تو مشخص وواضع هستی بقیه صورتها بکلی از نظرم محو شدند

    آنها دیگر به صورت یک سایه محو یا یکشبه در برابرم خودنمایی میکنند. 

     

    صورت مهربان توبه وضوع بر لوح ضمیرم نقش بسته و روزهای متمادی به آن فکر کرده ام؛

    متاسفانه من سعادت این را نداشتم که درگذشته و در آغاز شروع زندگیم با مردی برجسته و با

    یک شخصیت قوی  برخورد کنم؛ تا بتوانم درسایه اندیشه های او رشد کنم .  در آن زمان با سن

    کوچک من  مردان تنها به یک چیز فکر میکردند که من از آن سخت گریزان بودم .  گاهی

    هوسی در دلم می نشست و احساس میکردم که در دریایی از بیخودی شناور و غوطه  میخورم؛

    گاهی که برخوردی با یک مرد داشتم؛ در دل گمان میبردم که این همان آرزوی من است !!  

    و پس از چندی می دیدم که او هم مطلوب من نیست. 

     

    امروز درک این نکته برای من بسیار دشوار است که چگونه توانستم با دو موجود کاملا متضاد

    برخورد کنم و زندگی مشترک داشته باشم؟ موجوداتی متفاوت و جدا تز همفکری یگانه ؟!!

    یکی با یک غرور بچگانه و احساس شدید قهرمان  و دیگری مردی که بیشتر با زنهای کوچه وبارها

    می ساخت  تا با منمتاسفانه منهم نمیتوانستم خود وروحیه ام را با آنها تطبیق داده و نقش یک زن

    عاقل را بازی کنم ؛  من روی یک اسب سر کش سوار بودم ومیخواستم با آن از بلند ترین مانع بپرم

    من در حال حاضر قادر به توصیف احساسات خود در آن زمان نیستم؛   فقط میتوانم بگویم که شور

    زندگی در من می جوشید؛ و موجودی را میخواستم که این شور واشتیاق را درک کند؛ اما هیچ یک

    از آنها نمیتوانستند آنقدر دقیق ونازک خیال باشند؛ آنها سوار بر اسب چموش بسوی اهداف خود

    میرفتند؛. کم کم از دنیای بیرون غافل شدم دیگر نه بوی گل و نه بوی باران را احسا س نمیکردم؛

    نه پاهایم از سرمای سخت و برفها یخ میکردن و نه دستهایم گرمی داشتند و دنیای خارج بکلی برایم

    بیگانه بود . 

     

    بخوبی بیاد نمی آورم که در کجا خواندم که (اگر مرد وزنی با هم باشند وزن یک جمله ابلهانه برزبان

    بیاورد؛ در دل مرد مینشیند وآن مرد آرزو میکند که آن لب ودهان را ببوسد) !!!! 

     

    در صورتیکه برای من عکس این قضیه بود  مرد برای من موجودی بود که باید فکر و اندیشه ام را

    دوست داشته باشد.

     

    رها از  دلبستگیها، رها از امید، ورها ازبیم …

      

    با سخنی کوتاه سپاس میگذارم خدایی را که هر چه میخواهد باشد؛

    به این خاطرکه مردگان هر گز دوباره زنده نخواهند شد؛

    به این خاطر که حتی خسته ترین رودخانه ؛ نیز

    سرانجام به دریا می پیوندد؛

    وخسته ترین رودخانه که  من هستم  آرام آرام میروم

    تا به دریا به پیوندم .

     

    چهار شنبه

  • ایران وآمریکا

     

    اتحاد ارزشمند ما با بسیاری از کشورها به جدایی کشیده است؛ پس از اتمام جنگ وظیفه امریکا 

    بمراتب بیشتراز باز سازی کشور عراق خواهد بود؛ امریکا باید از نو وجهه و تصور ذهنی اش

    را در سراسر گیتی مرمت کند.

     

    برای توجیح دلمشغولیش با جنگ این حکومت متوسل به استفاده از اسناد جعلتی و شواهد واطلاعات

    غیر مستند شده است.

     

    هیچگونه اطلاع موثقی صدام حسین را به واقعه یازده سپتامبر مربوط نمیکند.

     

    دد منشی ای که در یازده سپتامبر شاهد بودیم و حملات تروریستی دیگری که در جهان به وقوع میپیوند

    نتایج تلاشهای خشونت بارو بیرحمانه گروههای متعصب افراطی است که نمیخواهند تجاوزو تعدی را

    و ارزشهای غربی را بر فرهنگ های خود ببینند و(جنگ بر سر همین است).

     

    این نیرو به مرز اکتفا نمیکند بلکه وجودی مبهم با چهره های گوناگون و اسامی مختلف و آدرس های بی

    شماری است.

     

    اما حکومت کنونی ایالات متحده امریکا تمام خشم و ترس خود و رنجی را که از خاکسترهای برجهای دوقلو

    و آهن پاره های کج و معوج پنتاگون برخاست متوجه یک شخص شرورنموده است.

     

    با سقوط صدام شورو شر و شوق دوستانمان که میخواستند در مبارزه جهانی  ما بر ضد تروریسم بما یاری

    برسانند هم اکنون رنگ باخته است .

     

    ناراحتی وتعرض عمومی از این جنگ فقط بخاطر (آژیر نارنجی) نیست؛ چه مدتی در عراق خواهیم ماند

    هزینه اش چقدر میشود؟ هدف نهایی چیست؟ خطر در کشور خودمان چقدر جدی است؟

     

    ابر سیاهی فضای مجلس سنای امریکا را فرا گرفته؛ بر سر این مملکت چه آ مده از کی ما مبدل به کشوری

    گشته ایم که دوستان خودرا نادیده گرفته ویا توبیخ میکنیم؟

     

    از چه زمانی تصمیم گرفتیم که نظم بین الملی را با اتخاز روشن رادیکال و عقیدتی  وبا استفاده از توان رزمی

    دهشتناک خود بهم بریزیم؟

     

    چرا رئیس جمهور فعلی (آقای بوش) تشخیص نمیدهد که قدرت راستین آمریکا در مرعوب کردن نیست بلکه

    توانش در الهام بخشیدن است.

     

    جنگ اجتناب نا پذیر شد؛ اما من همچنان امیدوارم که ابرهای سیاه ناپدید شوند وبرای سلامت سربازنمان و

    مردم بیگناه عراق دعا میخوانم.

     

    رابرت برد (سناتور)

     
     

  • ایران و آمریکا

     

    هشتاد ونه ساله از ویرجینای غربی و مسن ترین (Robert Byrd) سناتور رابرت برد

    عضو کنگره آمریکاست. موضع ضد جنگ این سناتور دموکرات و مخاتفتش با سیاست خارجی جرج بوش و حمله به عراق در یکی از سخنرانیهایش در تاریخ 19 مارچ 2003
    و پیش از اولتیماتوم بوش به صدام قابل تأمل و باز خوانیست:

     

    « من امروز برای کشورم میگریم؛ رویدادهای ماههای اخیر را با قلبی درمند دنبال کرده ام؛ دیگر امریکا وجهۀ کشوری قدرتمند اما صلح جو را ندارد.  در سراسر دوستانمان از ما سلب اطمینان کرده اند.  حرفهایمان را باور ندارند و اهدافمان را زیر سؤال می برند.

     

    به جای استفاده ازاستدلال و منطق و تعتق با کسانی که با آنها توافق نداریم  انتظار داریم که بی چون وچرا از ما اطاعت کنند و گرنه آنها را تهدید به انتقام گیری می کنیم.

     

    بجای منزوی کردن دیگران بنظر میرسد که خودمان منزوی شده ایم؛  از نظر پیشگیری که کمتر کسی آنرا درک میکند و اکثر مردم از آن وحشت دارند به نوعی پیروی می کنیم و میگوئیم که ایالات متحده این حق را دارد که آتش خود را به هر گوشه ای از جهان نشانه گیری کرده و آن را (جنگ با تروریسم) و مضنون قلمداد می کنیم.

     

    ما مدعی این حق بدون تایید و یا تصویب سازمان بین الملی هستیم؛ در نتیجه اوضاع جهان بمراتب از پیش خطرناک تر شده است.

     

    ما با نخوت و تکبری که قدرت در پی می آورد خودرا یک ابر قدرت معرفی میکنیم؛ با اعضای شورای امنیت سازمان ملل افرادی حق ناشناس رفتار می کنیم زیرا جرأت می کنند با حرفها و عقاید خود مقام والا و متشخص ما را زیر سؤال ببرند…»

     

    ادامه دارد

  • تعصب خرکی

     

    «…… ما زبان عربی را شریفترین زبان دنیا و موهبتی الهی که خداوند به بشریت داده میدانیم؛

    ما اصلا روی این زبان تعصب داریم» ؟؟؟؟

     

    آقای هاشمی رفسنجانی  خرداد ماه 64

     

    بردگان را در جوانی پر بها تر میخرند

    خود فروشی زودتر میخواستی حالا چرا ؟؟؟

     

    **

     

    مارکس گفت : تاریخ همواره تکرار میشود: بار اول تراژدی است و دگر بار بصورت کمدی.

     

    از یادداشتهای  شصت و چهار

  • رایش سوم!

     

     

    پدرهانریش هیلمر رئیس گشتاپوی هیتلر مدیر یک مدرسه (کاتولیکی) درشهرمونیخ بود.

    عموی او کشیش عالی رتبه از فرقه (ژزوئیت) ها بود و برادرش کشیش از فرقه (بندیک) و خودش در

    کلیسا نزد یک اسقف (ژزوئیت) درس خوانده بود !!!!!!.

     

    ژوزف گوبلز آرزو داشت کشیش شود  اما رئیس تبلیغات هیتلر شد .

     

    هس یک کاتولیک دو آ تشه بود. 

    ****

     به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند

    که در برون چه کردی که درون خانه آیی؟

     

    ایران گرچه به اسلام گروید اما در برابر سلطه عرب سر فرود نیاورد و مسلما ن بودن را مرادف با

    قبول استیلای کسانی نشمرد که دین را مجوزی برای سروری داشتن خود بهانه قرار داده بودند.

     

    21 فرورین 1362

     

     

  • کرمان

    در ولایت ما کرمان که در آن هزاران روستایی، کسبه، شهر نشین، سالها به سختی زندگی میکردند کمتر به دنبال شر و شور و جنگ و ستیز بودند.

    اکثر مردم طبعی لطیف و ظرافت اندیشه داشتند؛ متواضع و فکور بودند از زندگی سپاهی و جنگجویی به کنار و مستعد آنها نبودند. بیشتر به امور ذهنی و فکری و الهامی میپرداختند.

    اکثرا هنرمند بودند قالیهای دستبافت و پته دوزی های کار دست زنان ودختران شهرت به سزایی داشت. از بیشتر خانه ها صدای موسیقی و شعر بر میخاست؛ سرودهای عامیانه و فولکلور ورد زبان همه بود. زنان و مردان روستا کنار هم به کار میپرداختند. همه به زبان فارسی اصیل سخن میگفتند. تعداد با سوادان بیشتر بود؛ همه طالب علم و هنر بودند. همگی اهل ادب و حتی از دانش غرب هم بهره مند بودند.

    امروز نمیدانم آن شهر به چه شکلی درآمده. من در آنجا پا به دنیا گذاشتم و در آغوش شعرو شور و احساس زندگی را شروع کردم و با دانش و یکتا پرستی آشن شدم. شعر و ادبیات جزئی جدا نشدنی از وجود من بودند. همیشه در مکتب و مدرسه بهترین شاگرد و در انضباط بهترین نمره را داشتم.

    وامروز ؟ …………

    زیر لب میخوانم:

    الا مرغ سفید خونه من

    حلالت باد آب و دونۀ من

    به هر سر چشمه ای آبی بنوشی

    بکن یاد از دل دیوونۀ من

    مسلمونون دلم یاد وطن کرد

    نمی دونم وطن کی یاد من کرد

    نمی دونم پدر بید یا برادر

    خوشش باد اونکه یاد من کرد

    ول من ای ول من ای ول من

    بکرمون میبرند آب و گل من

    به کرمون میبرند قلیون بسا زند

    که تا دلبر کشد دود از دل من

    یادداشتهای پراکنده

  • لاهوتی – الف  

     

    بشنو آوای مرا از دورای ایران من

    ای گرامی تر زچشمان خوبتراز جان من

    اولین الهامبخش و آخرین پیمان من

    طبع من  تاریخ من ایمان من  ایران من

    من جدا افتاده از پیش تو فرزند توام

    لیک روحا پای بند تو و پیوند توام

     

     

     

    شادروان نادر نادر پور

     

    مرا همیشه طلب این بود

    کز این دیار جدا باشم

    ضمیر (من) بر زبن راندم

    که همزبان خدا باشم

    مرا قصاص کنید ای مردم

    گراز نژاد شما باشم

    اگر شما هم نفرین اید

    مرا سزد که دعا باشم

    که از دهان پراز دشنام پیام یارنمی آید.

     

     

    سعدی

     

    صا حبدلی به مدرسه آ مد زخانقاه

    بشکست صحبت اهل طریقت را

    گفتم : میان عابد و عالم چه فرق بود؟

    تا اختیار کردی از آن این فریق را

    گفت:

    آن گلیم خویش به در میبرد در موج

    وین سعی میکند که بگیرد غریق را

     

  •  پرنده

     

    اگر پرنده بودم بدون توقف پرواز میکردم به سوی پنجرۀ تو برای تماشای تو و کسانیکه رد میشدند.

     

     پس از آن و پس از اندکی توقف پر می کشیدم بسوی درخت کوچک خود که در آنجا پرنده های کوچک من انتظارم را میکشند.

     

     

     

    غروب دریا

     

    به یاد میاورم رنگ غروب را هنگامیکه خورشید میرود تا دورها در دریا پنهان شود.  تشعشع آن روی آب در روح من باقی است.

     

    دریا ترا بیاد من میاورد؛ من آه می کشم و دریا اشکهای تلخ مرا که از درد ریخته ام در خود پنهان میکند. 

  • به ثبت رسیدم*

    در گذشته صدای من از تلخیها بی خبر بود

    و امروز صدای عشق و صدای حقیقت و صدای شکستن دل را میشنوم.

    گلی در گلدان کنار من میروید و خاک بی احساس در عین حال که مادر بود

    بیرحمانه مرا میخواند.

    و… تو در کجا زندگی میکنی؟

    و چگونه از من خبر می گیری!

    خستگی های مرا

    دردهای مرا…

    و آیا شراب دوران کودکیم را می نوشی؟

    بگذار که من هم از میان یک در بگذزم

    دری که آنسویش بوی خوش زندگی است

    و مورهای گوشتخوار مرا به گودال نمی کشند.

    من امروز در میان گروهی ناشناس – طی مراسمی فرخنده! – به ثبت رسیدم.

    ثریا – اسپانیا

    * این نوشته متعلق به جولای 1998 است – دوران قبل از «بلاگ»!

  • بز لاغر!


    ما از آن محتشمانیم که ساغر گیرند

    نی از آن مفلسان که بز لاغر گیرند

    به یکی دست می خالص ایمان نوشند

    به یکی دست دگر پرچم کافر گیرند

    این روزها خیلی از مردم به خصوص سیاستمداران گذشته وارد «حرفه» تصوف شده اند و ما ندیدیم کسی را در تاریخ که هم سیاست بداند و هم از تصوف و عرفان سررشته داشته باشد و با دید سیاسی در تاریخ تصوف چیزی بنویسد!

    عجب حالتی است که درویشان واقعی هیچ قدر و قیمتی ندارند و دنیاداران بر ایشان تقدم داشته باشند.

    حافظ از خصم خطا گفت نگیزیم بر او

    ور به حق گفت جدل با سخن حق نکنیم

    دنیا جای کثیفی است و بودن عده ای در این دنیا غلط است. قوم لوطند و امت محمد. بقول معروف چون زاهدی ببینند از جمله صوفیانند و چون شاهدی دیدند از لوطیان!

    ثریا – اسپانیا

  • تهران ما

    در گذشته های خیلی دور، هنگام گردش در اطراف کوه دماوند در بلندترین بلندی ها به شهر تهران نگاه میکردم برایم عظمت و شکوهی داشت به طوری که خیال میکردم همۀ دنیا را زیر پا دارم. سلسله جبال البرز با قله های پر نشیب و فراز که در بلندترین قلۀ دماوند به اوج خود می رسید شهر را در بر گرفته بود. اگر در یک خط مستقیم به دورنمای شهر نگاه میکردیم فقط گنبدهائی میدیدیم به رنگ خاک و پشت بامهای هم سطح و صاف که در تابستان از آنها برای خواب شیرینی استفاده میشد.

    خیابانها همه شبیه به هم با کوچه های باریک و تو در تو و دیوارهائی اکثرا آجری که فقط با درهای کوتاهی تزئین شده بودند. دربها اکثرا تا شب باز بودند؛ نه از «آلارم» خبری بود و نه از پاسدار شب. تنها جلوی خانۀ سرشناسان بود که حتما یکی دوتا کشیشکچی ایستاده بود.

    خانه ها اکثرا یک طبقه بود و کمتر پنجره ای به کوچه باز میشد. بعضی از خانه ها یک طبقه اضافه و یک بالکن داشتند. حیاط ها همه مشجر با یک حوض بزرگ در وسط و

    با غچه ها پر گل، و گلدانهای گل که دور پاشویه چیده شده بودند. آسمان صاف آبی و هوای پاک: نه از کولر خبری بود و نه دود.

    بازار مرکز خرید و بهترین جا برای شنیدن اخبار روز و بالا پائین بودن نرخ ارز، نه از بورس و مارکت خبری بود و نه از بهره های سنگین بانکی. به هنگام شب کمتر مغازه ای درب خود را قفل میزد؛ نه از دزد خبری بود و نه از شبگرد.

    مردم هم خندان و پر تحرک و پر جنب و جوش؛ کمی یاوه گو و گاهی دهان لق اما شرارتی در نهاد آنها وجود نداشت – تعارفات زیادی رد و بدل میشد که البته هنوز هم ادامه دارد.

    اندرونی و بیرونی فقط در محله های قدیمی بود که امروز کم و بیش این سنت دیرین در بعضی از خانواده ها برگشته و اندرون تبدیل به بیرونی شده….چه بهر که تا زنان دوباره مشغول گلدوزی، خیاطی، بافتنی و آشپزی و شیرینی پزی شوند دهانشان نیز مشغول شود.

    دلم برای صفای آنروزها و مردم خوب سرزمینم تنگ شده: آیا روزی فرا خواهد رسید که به آغوش آن مادر بازگردم؟

    ثریا – اسپانیا