Category: General

  • نه در هوس آعوش توام

    نه در غم آتش تند

    شکوفه مید مد از شعر نابم

    که آنرا درون سینه دارم

    بوسه ام را به هوا میفرستم

    تا چشم خلق را کور کنم

    من هر جایی نیستم

    ای خانه برانداز

    خسته ام از این جنگ وستیز

    خانه سیاه

    زمین تنگ

    وکاشانه ویرانه

    باغجه پر گلم دستخوش

    ؛ طوفان

    پا تا بسر تشنه ؛ خسته

    کجا یاری کند حلقه بازوی تو

    پیکر درهم کوفته ام را

    رسوای خو.یشم

    و به هنگام مرگ ؛ چنگ نواز

    آسمان با سیم عشق

    به واع مینشیند

    تا دست تب آلود تو

    نرسد بر پیکر پاکم .

    ثریا . فروردین هشتائ شش

  • سیزده بدر و نحسی آن

    امسال خیال ندارم مانند سال قبل سبزه ام را در یک کیسۀ پلاستیک بگذارم و آهسته و دور از چشم اغیار آن را درون سطل آشغال پرتاب کنم. روی آن کلی زحمت کشیدم تا آن را سبز کردم آنهم بدون روبان قرمز؛ روبان من آبی رویال بود!

    سال گذشته با روبان آن را درون آشغالها انداختم و” در رفتم ” و رفتم با یک همشهری در یک رستوران ناهار خوردیم. امسال از آن همشهری هم خبری نیست. طفلکی بدجوری رختخواب گیر شده؛ ظاهراً بند انگشت او ورم کرده!!

    در اینجا هم مانند همۀ جای دنیا اهل ولایت ما درست وحسابی سنت ها را بجا می آورند: باقلا پلو، آش رشته، نخودچی کشمشريا، بزن وبکوب، تخمه شکستن، غیبت کردن و لجن پاشیدن به لباس دیگری.

    طفلک بچه ها هم همه مشغول کار و از سیزده بدر فقط سبزه را می شناسند. برای آن ها اول آپریل ودروغ اول آپریل سرگرم کننده تر است. خوب امسال می روم و دور از چشم ماُمورین محیط زیست (!) سبزه را به دریا می فرستم و زیر لب آواز می خوانم ومی گویم

    المنت الله که چو ما بیدل ودین بود

    آن را که خرد پرور وفرزانه نهادیم

    فارغ به خیالی زتو بودیم چو حافظ

    یارب چه گدا همت وشاهانه نهادیم

    سیزده بدر همه خوش.

    ثریا

    ا میشناسند برای

  • ژورنالیسم برون مرزی!

     

    اخیراً یک روزنامۀ کثیرالانتشار! که در جامعۀ (برون مرزی ها) چاپ می شود بدستم رسید. بادیدن نام بزرگان و اهل قلم با خوشحالی آن را ورق زده و به خواندن پرداختم.  دریغ و هزار افسوس که با نا امیدی آن را بستم و به دور انداختم و فکر کردم که چرا ما در همانجایی که بودیم ایستاده ایم و فقط در جا می زنیم. 

     

    یک بازار شام درست شده و هرکسی دکه ای در آن باز کرده و به سبک روزی نامه های بی محتوای گذشته مشغول فروش کالای خود می باشد.  از صفحه بندی  این جریدۀ وزینه حرفی نمی زنم و از جدولهایی که ظاهراً به مناسبت تعطیلات نوروزی تقدیم حضور خوانندگان محترم شده بود ولی در واقع برای (کریسمس) طرح شده بودند هم چیزی نمی گویم.

     

    وارد این بازار شدم و دیدم که یار همان است اگر چه جامه بدل کرد.  ظاهراً پس از سی سال مهاجرت و نشستن و اندیشه کردن و مطالعات عمیق! هنوز در خم یک کوچ ایم.  همه از تنهایی و نامردمی و غیره می نالند اما من مطمئن هستم که حاضر نیستند تکه نان خشک شده خود را بعنوان یاری بدیگری برسانند.  (گله) شکل گرفته اما هنوز میتوان بوضوح دید که چگونه دندان بهم نشان می دهند.

     

    اگر دارند می نویسند که نداریم.  اگر ندارند همه دم از داشتن و با بزرگان نشستن و با

    رؤسا و پادشاهان دوست بودن و درعین حال به آنها نصیحت کردن می زنند، به همان گونه که در خاطرات گذشته شان می نویسند که (ما به شاه گفتیم… !!)  شما چه چیزی را گفتید؟ جرئت نداشتید نفس بکشید و به همین دلیل هم در پنهانی مشغول توطئه شدید و سپس بجای آنکه ما را بسوی یک فرهنگ نو و یک دموکراسی واقعی هدایت کنید به زیر عبایمان فرستادید و هزار و چهار صد سال عقب گرد کردیم.  حال نشسته اید و بر ویرانه ای که خود آنرا بناکردید می نالید.  هنوز قصۀ ملا نصرالدین و داستان های خاله زنکی – مزین به عکسهای دوران جوانی (!) – که فقط به درد بچه مدرسه های دیروزی می خورد می نویسید، آنهم با این وضع رقت آور؟

     

    آلودۀ ننگم من و مردم بتر از من

    ننگ من از این مردم آلوده جدا نیست

    گفتم بخدای روی کنم بانگ بر آمد

    دیریست خدا خفته راهی به خدا نیست

     

    ثریا – اسپانیا 

    نوروز هشتاد و شش

  • مرغ مهاجر

    مرا چکار که دی رفت و فروردین آمد

    که بی امید تبه شد بهارها چندین

    اگر که عمر بکام است خود خزان خوشتر

    و گر بکام نباشد چه دی و چه فروردین

    با یک چهرِۀ فرسوده و رنج دیده از وطن گریخته و به امید آزدای سرزمین ها را در نوردیده داشت از زندگی خود و رنجهایی که در طول مدت سفر از سرزمین رومانی تا باین ساحل آفتابی که اکنون برای او و سایر هموطنانش هزاران وسیلۀ کار و رفاه فراهم کرده بود سخن می گفت.

    اسپانیایی را به سختی حرف می زد ولی معلوم بود که تحصیلات عالیه و فرهنگی بالا دارد. همسرش یک پزشک و متخصص امراض داخلی است که اکنون به (کار گل) مشغول است، اما خوشحال که به آزادی رسیده است.

    تعریف می کرد که در وطن هنوز سایۀ دیکتاتوری بر فراز زندگی حاکم است و آنها سخت توانسته اند جان سالم بدر ببرند. می گفت : « همسرم گاهی از من می پرسد که تو فکر می کنی آیا من روزی خواهم توانست به حرفۀ سابق خود (پزشکی) برگردم؟ »

    بیاد دوستی افتادم که تازه از وطن برگشته بود. او نیز خسته و چشمان زیبایش کدر و گاهی لبریز از اشک می شد. برایم تعریف می کرد: « چه بگویم؟ از نامردمی ها، وحشی گریها، دزدیها، نا امنی ها، از بی ایمانی و بی رحمی، از ازدیا جمعیت که به حد انفجار رسیده و بی مسئولیتی مسئولان امور. گویی لگام از دهن همه کشیده اند، با کلمات زشت و نامأنوس و بی ادب.»

    با خود فکر کردم: روزی روزگاری هر چیزی برای ما اعتباری داشت. هر کلامی، هر سخنی و هر رفتاری. همه چیز پیرامون ما طبیعی بنظر می ر سید و طبیعی جلوه

    میکرد. اما امروز گویی ذات خود را، آن ذات درونی را، به نمایش گذارده ایم. امروز دیگر کسی نسبت به دیگری هیچ تعهدی ندارد و هیچ احساسی در وجود این موجودات تازه شکل گرفته یافت نمی شود. آن دنیای واقعی که ما آرزوی آن را داشتیم کم کم از دسترس ما خارج می شود و جای خود را به یک (آنارشیزم) و یک بی قانونی و زورگویی

    و دیکتاتوری به معنای واقعی آن داده، وگمان نکنم که باین زودیها دستی از آستین بیرون

    آید و کاری کند و باین بلبشوها خاتمه دهد. اعتقادات از دست رفته اند، عقیده ها محو شدند، حقیقت گم شده و دیگر اعتمادی نیست که نیست.

    اولین روز سال نو

  • بهاری تازه

    تقدیم به: او که دیگر زنده نیست

    کی رفته ای زدل که تمنا کنم ترا

    کی بوده ای نهفته که پیدا کنم ترا

    غیبت نکرده ای که شوم طالب حضور

    پنها ن نگشته ای که هویدا کنم ترا

    رسوای عالمی شدم در شور عاشقی

    ترسم خدا نخواسته رسوا کنم ترا

    بهار فرا می رسد؛ این پرده نشین پر افسانه که هرسال با هزار ناز می آید و چه زود چهره پنهان می کند. بر دیوانگیهای ما می خندد و بر غفلتهایمان افسوس می خورد و چه بسا زیر لب می سراید که: صبر بر درد دل بگذار و مردانه بگذر

    هر بهار گمان می بریم که بهار دیگری فرا رسیده و با خود بوی آشنایی را آورده و هنوز در این رویا و نشئه بسر می بریم که ناگهان تابستان با گرمای طاقت فرسایش جانها را به لب می رساند و بهار گم می شود بدون آنکه فرصت آن را بما داده باشد که بپرسیم بهار دیگری چگونه فرا خواهد رسید؟

    آنچنان می گریزد که گویی تیری از کمان گذشت. ما در خواب گرانی بودیم که این کاروان از منزل ما دور شد و ما را در کنار خاکستر زمان باقی گذاشت .

    کجا دیگر میتوان عطر دل آویز بوی گلی را از شاخه ای نورسیده بوئید؟ تنها لاله های سرخ پرپر شده بر پهنۀ زمین افتاده اند و بر بالای سرشان راهبران و راهزنان به تماشا ایستاده اند. بهار فرا می رسد اما دل ما تنگ و افسانه هایمان ملال انگیزند. هر چند بر چهرۀ زرد خود رنگی سرخ بزنیم.

    صدای بلبلان خاموش، گلستان تاریک، و نغمه ها فراموش شدند. آوای شوم بوم ها جای چهچهه بلبلان را گرفته اند و ما چگونه می توانیم این شام تار را صبح (نوروز) بخوا نیم؟

    بهر روی سال نو مبارک باد

    ثریا – اسپانیا

  • با تو

     

    هر روز که به بهار نزدیکتر می شویم من شوریده تر میشوم و بیشتر بتو می اندیشم.

    امروز از بابت رنجهای کوچکی که بتو دادم از تو طلب بخشش می کنم.  خیال نکن از اینکه از مردم گریختم و خود را در این قفس محبوس ساختم به کمال مطلق رسیدم.  نه؛ من فقط توانستم در میان اینهمه اشیا ئ زائد و بدرد نخور قلب خود را به آسمان برسانم تا بتو نزدیکتر شود. 

     

    بقول مولانا:

     

    عاشقان شمعند و ما پروانه ایم

    عارفان مستند و ما دیوانه ایم

    چون ندارم با خلایق الفتی

    خلق پندارند ما دیوانه ایم

    ما ز اعیاران بکل فارغ شدیم

    دایما بادوست دریک خانه ایم

     

    روزی که زیر لب زمزمه می کردم وبه تو چشم دوختم تو نیز بمن خیره شدی، اما چشمان تو ترا رسوا می ساخت، چرا که بی پرواتر مرا می نگریستی. 

     

    روزی بذری کوچک در قلب ما جوانه زد، اما زیر خاکستر زمان پنهان شد تا اینکه در یک روز بهاری ناگهان سر از خاک بیرون آورد و به گل نشست، گلی که هنوز پس از سالها عطر آن در مشام جان من است.  این کار هر کسی نیست که بتواند در هر حرکتی و یا در میان هر شیئی  نشان آن عطر دلفریب را بیابد.  کشش بین گذشته و یک آیندۀ نامعلوم چندان دلچسب نیست؛ تنها روح منست است که مرا یاری می دهد تا بتوانم بوضوح آنچه را که بین ما بوده بیاد بیاورم.

     

    تو صمیمانه مرا دوست داشتی و من مسافری بودم که بهر روی می بایست ترا ترک میکردم و به زباله دانی خود بر می گشتم.  به میان زندگی و چیزهائی که هیچکدام متعلق بمن نبودند.  تنها قلبم را داشتم که بمن کمک کرد و این قدرت را بمن داد تا به همان جائی که آغاز کرده بودم برگردم.

     

    تو مسلح به بازوان خود و اندیشۀ خود بودی و جلو راندی بدون آنکه به ستونی تکیه کنی. آیا کسی توانست آنرا بفهمد؟  تو مجهز به یک نیروی ناشناخته و با قدرت بودی که آن را با شرافت انسانی در آمیختی.  تو مزایای فراوانی داشتی که کمتر کسی توانست آنها را درک کند.  گاهی از اینکه ترا رها کردم احساس پشیمانی بمن دست می دهد، اما … لازم بود، برای هر دوی ما لازم بود.

     

    امروز از تو چیزی در دسترس من نیست تا بتوانم با آن دلخوش کنم، تنها چند خط نوشته بر پشت جلد یک کتاب.  هرگاه سخت دلتنگ می شوم می روم آنرا می نگرم و بر یک یک کلمات دست میک شم ونام ترا که نیمه کاره رها شده می بوسم.

     

    امروز میان من و تو کسی نیست، هیچکس نیست که بتواند ترا از من بگیرد و یا مرا از تو جدا سازد.  همۀ آن چیزهائی را که تو روزی در اطراف من دیدی امروز ناپدید شده اند و اثری از آنهابجای نمانده، بغیر از من که ماندم تا شب و روز با تو سخن بگویم.  من همچنان مانند یک شمع شعله می کشم و مطمئن هستم که مانند دیگران دود نخواهم شد، بلکه شعله ای می شوم تا بر دلها بنشینم و آنها را گرم نگاه دارم.

     

    من امروز دیگر از مرگ هراسی ندارم، چرا که می دانم در آنسوی زمان ترا خواهم یافت و برای ابد در کنارت خواهم ماند.  دیگر ترسی وجود ندارد.  دیگر کسی نیست تا از او واهمه داشته باشیم.  دیگر عشق و رسوایی معنی و مفهومی نخواهد داشت.  در آنجا فقط ما هستیم: من، تو، و خدا.

     

    بوسه ا م را برایت می فرستم میدانم که آنرا خواهی گرفت.

     

  • مرگ مردار!

    دیشب بیخوابی بسرم زده بود ودر میان باد شدید و طوفان ناگهان شاعرشدم (!) واین ابیات پر نغز را سرودم که می تواند شامل حال هر (کس) باشد.

    شنیدم که روزی مرداری بمرد

    مرگ چنین مردار نه کاری بود خرد

    غمگین ز چه هستی از مردن این مردار

    او که بخورد وبدزدید وببرد

    مسند او همه خاشاک بود وخار وخس

    پیشه او بود دزدیدن اموال کس

    هر که رخش دید چنین حیران بماند

    عربده وهای هوی او برسربازار ببرد

    شانه ای بود او که به مویی شکست

    مرده ای بود او که مردار وار بمرد

    او که همی لاف (نقاره) میزند

    لیک در حرم روی وریا بمرد

    تابوت او بر سر شانه جاهلان

    پشت سرش گریه و واوای پیره زنان

    من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست

    تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی

    پنجشنبه

  • دنیای مردانه / دنیای زنانه

     

    به مناسبت روز جهانی زن!

     

    روبرویم نشسته بود با چشمان باز و از حدقه درآمده.  گفت: «تو مرد پرستی.  مردان را بیشتر از زنان دوست داری.  ببین با زنان بیچاره چکار می کنند.  تا در یک جا جمع می شوند تا ازحق خودشان دفاع کنند آنها را در اولین قدم خفه می کنند.  تو هم که نشسته ای و قصه حسین کرد مینویسی

    و بیشتر معلوم است که مردان را دوست داری تا زنان را!»

     

    گفتم: «عزیزم، اشتباه می کنی.  من از این جنس باصطلاح نر نه تنها دفاع نمی کنم و بلکه ابداً آنها را دوست ندارم.  اما نمی توانم منکر آن باشم که دنیا را مردان ساختند و خودشان هم آن را ویران خواهند نمود.

     

    دنیا دنیای مردانه است وهیچ حرکت و بقول تو جنبش زنانه ای شکل نمی گیرد مگر دستی پرقدرت (مردانه) پشت آن نباشد.  هیچ زنی به شهرت بالا نمی رسد تا مردی پشت سر او نباشد. مردان در سیاست و تجارت و مذهب از زنان قویترند.  تو تا بحال هیچ پاپ و یا امام جمعۀ زن دید ه ای؟!  مردان همانند هشت پا یک پا در بورس دارند، یکی در سیاست، یکی در تجارت، یکی در مذهب، و یکی دوپا را هم برای کارهای خصوصی خود مانند قمار و فوتبال وغیره نگاه داشته اند تا در موقع لزوم از آن استفاده کنند. 

     

    زنان هیچگاه سیاستمداران خوبی نخواهند شد، چرا که در هر مجمعی که جمع شوند اولین کارشان خراب کردن یکدیگر است. و اضافه کنم که زنان اگر در مسند قدرتی قرار بگیرند بسسیار خطرناکتر از مردان می شوند. تو کمتر مردی را می بینی که پشت سر یک مرد دیگر بد بگوید، مگر از نوع (خاله زنکها) باشد.  هنگامی که می خواهند  طرف دیگر را بکوبند زنان را بمیدان می فرستند!

     

    عزیزم بهتر است ما به  همان زن بودن و زنانگی خود اکتفا کنیم و پا در کفش این نامردان نکنیم و بر این باور باشیم که هیچ ارکستر بزرگی را زنی رهبری نمی کند، همین وبس.

  • او

     

    امروز از آنچه که کرده ام پشیمان نیستم و این خود پیروزی بزرگی است.  من این شراب خوشبختی را به رایگان به دست نیاوردم. من روحم را وجانم را در مقابلش به گرو گذاشتم، شراب غم را به دست گرفتم و با دلهای دیگری همراه شدم.

     

    روزی (او) بمن گفت: « با من بیا تا برویم به دنیای زیبائیها، دنیائی که عمق داشته باشد و دردهای ما درمان شوند.  تو ستارۀ منی، و من باتو و روح بلند و پاک تو این عالم ناپاک و ناهمرنگ زمین را رها می کنیم و بسوی یک سرزمین راستین که در آن نقشی از حقیقت ها نهفته باشد می رویم.  و هنگامی که این کاخهای عظیم سرنگون می شوند من و تو در سرزمین عشق و سعادت سرود یگانگی می خوا نیم! »

     

    رویش را به طرف من برگرداند، و برای اولین بار من صورت دلپذیر او را در یک درد و چشمان درخشان او را لبریز اشک دیدم.  برای مدتی طولانی همه چیز در یک فضای تاریک گم شد.  آن هیجان، آن آتشی که در قلب من شعله می کشید و تنم را به یک تب سپرده بود.  از خودم می پرسیدم: « سرزمین خوشبختی کجاست؟ آن دنیای راستینی که او برایم تصویر کرده در کدام نقطۀ زمین قرار دارد؟ »

     

    گویی که با یک سیلی دردناک از این خواب شیرین بیدار شدم.  من چگونه می توانستم با او بسوی این سرزمین واهی بروم؟ کدام سرزمین؟ من پاهایم با زنجیر بسته ومحکم به زمین قفل شده ام.  من حتی قادر نیستم از زمین بلند شوم؛ چگونه  می توانم پرواز کنم؟ بال پرواز من شکسته است و سالهاست که از یاد برده ام که هستم.  نه! من نمی توانم به همراه او و به دنبال او بسوی یک افق دوردست پر بکشم.  من تنها برای چند لحظه – فقط چند لحظه – دنیای اطرافم را فراموش کردم و از واقعیت زندگیم دور شدم.

     

    و حالا؟…. دیگرچیزی نمی شنیدم و چیزی نمی دیدم (حقیقت سربلند کرده بود).  در گوشهایم هیاهوی عجیبی پیدا شده بود.  روحم بطرف خانه ام و بطرف موجوداتی که بانتظارم بودند کشیده شد.  بیاد اطاقم افتادم؛ چقدر دلم برای اطاق خودم تنگ شده.  نه، من نمی توانم خودم  را از قید آزاد کنم و با او بروم.  من وابسته بودم.  رشتۀ محکمی مرا به طرف خانه ام می کشید؛ قدرت این رشته محکمتر از آن بود که من بتوانم آنرا پاره کنم.

     

    بلند شدم.  او همچنان نشسته بود ومرا می نگریست.  دستش را گرفتم وبر گونه ام فشردم وسپس

    بوسه ای بر آن زدم و آن دوچشم تابناک را تا می توانستم بوسیدم.  او مات و مبهوت مرا مینگریست.  باوگفتم:

     

    « رهایی من امکان پذیر نیست.  آن حقیقتی که تو از آن می گفتی در من هم اکنون زنده شده. من بدون آنها، بدون آن موجودات کوچک کامل نیستم.  بعلاوه تو هم در بند اسیری.  ما هر دو روزی از این کار خود سرفراز خواهیم شد.  اگر هم اکنون کسی بمن احتیاج دارد آن چند موجود بیگناه می باشند که هم اکنون چشم به در دوخته و بانتظار بازگشت منند.

     

    ترا به خدا می سپارم و تا روزی که زنده هستم ترا دوست خواهم داشت.  تو تکه ای از وجود من هستی.  شاید بتوانم آینده ام را به تو بدهم اما روحم در کنج آن خانه و بین آنها پنهان است. »

     

    اشکهایش سرازیر شد وبرایم خواند:

     

    چه کسی خواهد دید

    مردنم را بی تو

    و چه ……

     

    دیگر چیزی نمی شنیدم.  او را ترک کردم، بدون آنکه بدانم این آخرین بار است که او را  می بینم.

  • آن روز

     

    روزی برای ناهار رفتم بیرون.  میزی رزرو شده برای دوازده نفر؛ معلوم شد برخلاف همیشه هم عروس وهم دامادها وهم نوه ها خواهند آمد.

     

    هوای آفتابی و دلپذیر و در ساحل دریا، و این که همه آمده بودند… و من سر از پا نشناخته همه را در آغوش گرفتم.  این میهمانی بمناسبت تولد پسرم بود.  میزلبریز از غذاها و سالادهای مختلف بود.  بچه های کوچکتر برای خودشان نقاشی می کردند و بزرگترها با هم حرف می زدند، ومن … من نمیدانستم با این جمع چند ملیتی و چند زبان چه بگویم.  سکوت گاهی بهترین کلام  است.  چیزی نداشتم که بگویم جز از هوا … وبعد سکوت.

     

    همه با هم حرف می زدند واز چیزهایی سخن می گفتند که خودشان خبر داشتند.  دیدم پیری و تنهای تا چه اندازه درد آور وتحقیر کننده است.  حتی در بهترین ساعاتی که تو باید از لحظه های آن نهایت لذت را ببری باز غمی مرموز در درون سینه ات سنگینی می کند.  تنها کلامی که بر زبان آوردم این بود که: بچه ها چه حیف که شما فارسی را نمی توانید بخوانید و تنها با آن سخن می گوئید والا … سخنان من در میان هوا گم شدند، چرا که موضوع جدیدی در بین بچه ها بمیان آمد.

     

    موقع خداحافظی همه را بوسیدم و گفتم: روز خوبی داشتم و حالا بر می گردم به زندان انفرادی و تا برنامۀ بعدی روز همگی خوش.  برگشتم و یک راست پناه بردم به  اطاق خوابم. بیاد بیت شعر ابن یمین افتادم که می گوید:

     

    چون جوان بودم گفتم شیر شیر بود گر چه پیر بود

    چون پیر شدم دیدم پیر پیر بود گر چه شیر بود

     

    با این حال روز خوبی بود.  از این روزها کمتر نصیب می شود، و باید شکر گذار بود که همه درکنارم هستند اگر چه در زمان دورند.

     

    یکشنبه

  • سنگ و یا ماسه

     

    از یادداشتهای گذشته

     

    ….من و تو خانه  را با هم ساختیم، با پنجره های بزرگ رو به آفتاب، تا آسمان و آفتاب را بخانه بیاوریم.  خانه ای بزرگ و مجهز با حرارت مرکزی، و کتابخانۀ بزرگ و وسیلۀ موسیقی.  بطور قطع و یقین هیچ یک از اجداد من و تو صاحب یک چنین خانه ای  با اینهمه روحیه و پاکی نبودند. اطاق خواب بزرگمان با پنجره ای که از پشت آن می توانستیم برفهای سپید روی کوهای بلند را ببینیم.

    بچه هامان و مادر بزرگ که همه لطف و برکت خانه بود.

     

    من و تو آن زمان با هم یکی شده بودیم. هر دو از دو تجربه بیرون آمده و هیچکدام بخود اجازه نمیدادیم که دربارۀ گذشته ها حرف بزنیم.  من از خانواده بریده و خانه وخانواده ای بغیر از تو نمیشناختم.  من ترا پیدا کردم و تو مرا شناختی و هردو باکمک یکدیگر دنیائی را بنا کردیم بدون آنکه فکر کنیم روزی یکی از ما آن را خراب خواهد نمود.  قلب من نازک و شکننده بود که در زیر لاکی سرد و محکم آن را پنهان ساخته بودم و تو این را نمی دانستی.

     

    خیلی زود متوجه شدم که آن نیستی که می خواهم.  تو مرد زندگی و خانه و خانواده نیستی.  تنها زیادی حساسیت بخرج می دادی وهر گاه میلت می کشید چیزی را خراب می کردی.  کم کم متوجه شدم که همه چیز را از من پنهان می کنی.  من تجربۀ زیادی نداشتم اما ترا دوست داشتم و فکر میکردم که همین کافی است تا تو بمن اعتماد کنی.  اما تو مرا فریب دادی و آنگاه دیگر دلم نمیخواست در کنار تو زندگی کنم.  اعتقاد من به شرف و پاکی و راستی در محیط خانواده بیشتر از آن بود که بتوانم گناه ترا ببخشم.  من گاهی در بخشش بعضی از انسانها خیلی سخت و انعطاف ناپذیر می شوم. 

     

    هیچ چیز مرا به وحشت نیانداخت، تنها انگیزۀ زندگی من (عشق) بود که آنهم تمام شده بود.  تو در لجن زار زندگی غرق شده بودی و گناه برایت مفهوم ومعنائی نداشت.  اعتقادی هم نداشتی و مانند آدمهای احمق و بیچاره به هر خطائی دست می زدی و هر ناسزایی که بر زبانت جاری می شد

    نثارهرآدمی میکردی، و در کنارش مرا خوار می ساختی.

     

    تو (کل) را فدای یک (جزء) کردی.  به هر گلی می رسیدی بو می کشیدی و سرت را روی هر دامنی می گذاشتی و مانند یک بچۀ یتیم گریه را سر می دادی.  من از این کارها متنفر بودم.  آرزو داشتم که تو نیز مانند من سخت ومحکم باشی و بتوانیم با کمک یکدیگر با ناملایمات زندگی بجنگیم.  اما تو مانند یک تکه یخ وار رفتی ومن همانند یک صخره سخت و سنگین از بالا سقوط کردم و ترا و خودم را ویران ساختم.  دلم نمی خواست خم بشوم، نه از بار غم و نه از تکه ریسمانی که بر پاهای من بسته و مرا به اسارت خود گرفته بودی.

  • فروغ جاویدان

    چهل سال گذشت. چهل سال از مرگ زنی گذشت که همیشه می خواست جزئی از بی انتها باشد. زنی که دلش می خواست هرکجا که میل دارد باشد، و افسوس که در بند (زن بودن) خودش گرفتار بود.

    مرا پناه دهید ای زنان ساده دل کامل

    که از ورای پوست سر انگشت های نازکتان

    مسیر جنبش کیف آور جنین را

    دنبال می کند

    و در شکاف گریبانتان، همیشه هوا با بوی شیر تازه می آمیزد

    چرا اینهمه ناامید بود؟ به دنبال چه چیزی در زندگیش می گشت؟ آیا همان زنان (کامل) که او آنهمه آنها را و بچه هایشان را دوست می داشت او را از صحنۀ زندگی بیرون نراندند؟ آیا مردانی که ناگهان رقیبی بی رقیب در برابرشان ظهور کرد او را از صحنه کمال بیرون نکشاندند؟ و سپس بر جنازۀ او نماز گذاردند چون می دانستند دیگرنیست.

    یک پنجره برای دیدن

    یک پنجره برای شنیدن

    یک پنجره که مثل حلقۀ چاهی

    در انتهای خود

    به قلب زمین میرسد

    و باز میشود

    بسوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ

    یک پنجره که دستهای کوچک تنهایی را

    از بخشش شبانه عطر ستاره های کریم

    سرشار میکند

    و میشود آنجا خورشید را به غربت گلهای شمعدانی میهمان کرد

    او تا چه اندازه به رنگ آبی عشق می ورزید: دریای آبی و آسمان آبی و سرانجام ستارها اورا بسوی خود می کشیدند. او از ما و از زمین ما نبود؛ او در ماورائ جهان پنهان بود. تنها زندگی کرد و تنها رفت. هرچند مشایعت کنندگان بیشماری داشت اما خود می دانست که چقدر تنهاست.

    یاد او همیشه باقی است. او با مرگ خودش به زندگی جاودان پای گذاشت .

    ثریا / اسپانا

  • انتهای جاده

     

    شب گذشته باز او را خواب دیدم.  حالش خوب بود و با مهربانی بمن می گفت « برایت جای خوبی را در یک هتل شیک  تهیه کرده ام.  بیا برویم. » باو گفتم « نه، تو هم مرا زندانی خواهی کرد.  من نمی آیم، اما برایت یک هدیه دارم. » اول برایش غذا درست کردم و سپس به دنبال هدیه ها گشتم: دو دگمه سردست طلا!

     

    او گفت « سوگند می خورم که هر وقت خواستی برگرد » ومن در به در به دنبال شراب می گشتم، بیاد او که همیشه زیر لب زمزمه می کرد: اگر شراب خوری جرعه ای فشان بر خاک

     

    نمی دانم رفتم یا نه؟ اما وقتی بیدارشدم با خود فکر کردم که خنده دار است که من در این سن وسال هنوز بفکر کسی هستم که نه چیزی بمن داد، نه قولی، نه قراری ونه متعلق بمن بود.  او فقط در انتهای جاده بود.

  • میتوانم

     

    قطعه ای از (پراکنده ها) ی خودم

     

    میتوانم توانم را دوباره به دست آورم

    میتوانم دوباره در برابر ستم ها بایستم

    میتوانم امید را در دل بپرورانم

    چرا که امید در جانم ریشه دارد و من بی کلام آواز سر میدهم

    میتوانم دوباره توانم را به دست بیاورم

    امروز خوشحالم، خوشحال تر از همیشه.

  • شهر کوچک

    آن روز که از شدت ناراحتی زیر آن درخت بزرگ کنار آن رودخانه که مرغابی ها در آن شنا می کردند تنها نشسته بودم و به زندگیم فکر می کردم، اول از خودم پرسیدم که بهترین وشیرین ترین لحظات زندگیم کدام روز بود؟ چیز زیادی بخاطرم نرسید. لحظاتی سرشار از خوشیهای کاذب و خود فریبی. تنها به یک لحظه رسیدم و آن شبی بود که اولین فرزندم به دنیا آمد.

    در آن ساعت با خودم گفتم آیا در دنیا زنی از من خوشبخت تر پیدا می شود؟ این احساس بیشتر از چند ثانیه طول نکشید، چون بلافاصله بیهوش شدم. فردای آن روز که چشم به صورت زیبا و سلامت او دوخته بودم به فردای او فکر می کردم.

    و امروز دراین سرزمین بیگانه در کنار این رود، که تنها پناهگاه من است، نشسته ام تا از خانه و مرد خودم دور باشم و ساعتی بتوانم به راحتی دور از چشم اغیار گریه کنم.

    ناگهان بخود نهیب زدم که خانم! کار بزرگی را شروع کرده ای و باید با منتهای دقت و مراقبت و کوشش آن را به پایان برسانی و از هیچ موضوعی ترسی بخود راه ندهی. آن روز از خودم پرسیدم چند ساله هستی؟ سی وهشت ساله. آیا هنوز می توانی کسی را دوست بداری؟ آری میتوانم. هنوز در دلم جوانه عشق زنده است اما باید از همه چیز دست بکشم.

    اطرافم را مشتی زنهای بی خاصیت که فقط بفکر آشپزخانه و شکم می باشند گرفته است. هوای دلگیر و بارانی و غم انگیز این شهر روحم را بیمار ساخته اما سعی می کنم که با افکارم مبارزه کرده وبه وظیفه ای که دارم عمل کنم.

    شبهای زیادی بیدار می ماندم و فکر می کردم کجا هستم؟ چکار می کنم؟ در این زندانی که برای خود درست کرده ام چگونه می توانم به اهدافم برسم؟ همۀ اطرافیانم مرا با مقیاسهای احمقانۀ خود قضاوت می کردند. کارهای پیش پا افتاده ومعمولی مرا خسته کرده بود و حوصلۀ هیچ کاری را نداشتم. دیدن همسایه های ناشناس و تازه وارد شده و فراری، ناهار دسته جمعی در خانۀ ایرانیها (به سبک انگلیسی!)، چای بعد از ظهر، وراجی در بارۀ ارزانی و یا گرانی پیاز و گوجه فرنگی و حراجی سوپر مارکتها و سیاست روزکه همه را سیاستمدار ساخته بود. دریغ که نه صحبتی از کتاب بود و نه شعر و نه موسیقی.

    زنانی که دم از هنر خانه داری شان می زدند و مردانشان که به آنها عشقهای دروغینی عرضه

    می کردند در حالی که بیشتر به مترسهای خود فکر می کردند، و افسوس گذشته ها را میخوردند. عده ای لب بر لب (وافور) گذاشته دود دل را به هوا می فرستادند. دخترانی که تازه بالغ شده و از بند رهایی یافته و قید خانه وخانواده را زده به دنبال یک آزادی مبهمی بودند. مردانی که در زمان گذشته وظیفۀ (حمایت از وطن) را داشتند امروز بعد از میل کردن عرق وکباب هوس (قر) دادن می کردند و در میان جمع رقص (داشی) ارائه می دادند، و بالاخره همسر همیشه مستم که با چشمانی بی فروغ، که ناشی از بد کار کردن کبد بود، مرا می پایید که مبدا نگهی به راهی بکنم.

    سکوت من به این مردم اجازه داده بود که هر قضاوت بی جایی در باره من بنمایند و مرا زنی

    حادثه جو و بی پروا بخوانند. آشپزخانه ام همیشه تمیز و دست پختم عالی بود و این ظاهراً تنها حسنی بود که من در میان این جمع ناشناخته داشتم.

  • محمود تفضلی

    در یک سایت مطلب کوتاهی دربارۀ محمود تفضلی و زندگی کوتاه او خواندم. تعجب کردم که چطور ناگهان کسی بفکر یکی از بهترین و پربارترین فرزندان کشورمان افتاد؟ هرچند در این ایام آنقدر خار و خاشاک بر روی رودخانۀ ادبیات ما روان است که دیگر کسی خرمهره را ازگوهر جدا نمی داند.

    زنده یاد محمود تفضلی در خاندانی اصیل در خراسان متولدشد. رشتۀ تحصیلی او ادبیات و زبان بود که متأسفانه نیمه کاره ماند، چرا که او را به خدمت (مبارزه) خواندند. او همۀ زندگی وآینده خود را بخدمت حزبی گذاشت که هیچ سرانجامی نه برای او و نه برای سایر (رفقا) داشت. تنها آنان که زرنگتر بودند خوردند و بردند و رفتند و آب توبه روی سرشان ریختند و دهانشان نیز با آب توبه کر دادند.

    محمود به شغل معلمی روی آورد و در کنار آن به تحصیل علم پرداخت. اوبه چند زبان زندۀ دنیا مسلط بود: فرانسه، انگلیسی و در این اواخر زبان آلمانی را نیز فرا گرفت. ترجمه های زیادی از خود بجای گذاشت. سه بار ازدواج کرد ( آخرین همسر او در حال حاضر در آلمان زندگی می کند) که حاصل آنها دو فرزند است: دختری بنام شهرزاد، و پسرش دکتر شیوا تفضلی.

    او مردی ورزشکار، سالم، و پرتحرک و پر انرژی بود که دقیقه ای آرام و قرار نداشت. بزرگترین لذت زندگی او شعر بود وبا مرحوم فریدون مشیری دوستی عمیقی داشت، همچنین با هوشنگ ابتهاج وسایر شعرا. خودش هم گاهی نیمچه شعری می سرود. عاشق وشیفتۀ رومن رولان و سرزمین هند بود. از همه گونه تجملی بیزار و یک زندگی کوچک وساده را به همه چیز ترجیح می داد.

    محمود از زمان خودش خیلی جلوتر بود. اوبیقرار وبه دنبال چیزی بود که خودش هم نمی دانست چیست. (آزادی) برای او یک (تهمتن) بود و تلاش او برای آزادی در همه چیز وهمه کار، که همه را خوش نمی آمد.

    او سفر با هواپیما را دوست نداشت؛ ترجیح می داد که با ترن یا اتومبیل واگر می شد با پای پیاده سفر کند. او عاشق بیقرار طبیعت وهر چه طبیعی بود او را به وجد می آورد. از اسارت رنج می برد و مانند یک عقاب تیز پر می خواست در اوج پرواز کند. او بالای بلند، موهای کم پشت قهوه ای، چشمانی درخشان به رنگ عسل، و یک بینی عقابی بزرگ که صورت او را به نحوی زشت مینمود. اما او باین بینی افتخار می کرد چرا که نمایندۀ خاندان اوبود. عاشق زیبایی و زنان زیبا بود وهمین امر کمی باعث دلخوری اطرافیان بود!

    بهر روی گفتنی دربارۀ او زیاد و مجال کم است. ما او را عمو محمود می نامیدیم. عموی مهربانی بود و همه جا و درهمه حال بانتظار این بود که کسی اورا بخواند واز او کمک بگیرد، برخلاف دوستان و یاران امروزی او که هر روز به رنگی بت عیار در می آیند.

    یاد او همیشه گرامی باد.

  • Going Up

     

    دیروز هنگامی که سوار آسانسور شدم تا به طبقۀ خودمان بروم، اورا دیدم، همان زن همسایه مان را که بیمار است اما هرروز با عصایش همه کوچه ها را زیر پامی گذارد.  با من سوار آسانسور شد.  پرسید کدام طبقه هستیم؟ گفتم طبقۀ پنجم.  گفت آه بله، من به طبقۀ هشتم می روم.

     

    آپارتمان ما بیشتر از شش طبقه ندارد.

     

     

  • تنها

     

    هستی وارونه داریم همرنگ عدم

    عمرما چون موج باشد در تباه خویشتن

    پر شکسته طائرم، بستان وزندانم یکیست

    بی پناه از خویشتن هم درپناه خویشتن

     

    اگر پنهان بود، اما در دلها جای داشت.  آنچنان دلبستۀ (معشوق) بود که آن را دمی از خود جدا نساخت، وبرای آنکه آن را به (بازار) عرضه نکند و در ملاء عام نگذارد تا همه معشوق را لخت وعریان ببیند، با او به خلوت نشست و را زو نیاز کرد.  نماز او و گریه های شبانه اش همه به پیشگاه معشوق هدیه می شد.

     

    و چه غریبانه مرد، و چه تنها.  ساعتها از مرگ او می گذشت.  هیچکس خبری از او نداشت و اوهم به کسی خبر نداد که دارد سفر می کند.  کجا بودند آن آدمها که برنعش او گریستند؟ آنها سالها وماهها وهفته ها از او بیخبر بودند.  سر انجام عده ای بخود آمدند و وقتی دیدند از او خبری نیست درب خانه را شکستند و پیکر بیجان او را همانند یک کالا، یک گنج، بردوش کشیدند ونوحه سردادند.

     

    و ما خارج نشینان چه کردیم؟  برای او مراسمی برپاشد؟  حرفی زده شد؟  کسی در جائی گفت ما بهترین وگرانبهاترین دستمایۀ هنری خود را به دست خود کشتیم؟

     

    مویه ها تمام شدند.  همه بخانه هایشان رفتند و بانتظار یک نمایش دیگر نشستند.  و من در خلوت برایش گریستم؛ برای غریبی او در وطن، برای تنهایی اش، و در پناه چند شمع که برایش روشن کردم دعا خواندم وگفتم  جایت در آسمان ودر کنار آپولون است.  روانت شاد.

     

    ثریا – اسپانیا

  • باز هم پرویز

    آنچه را که مربوط به مراسم درگذشت یاحقی بود درتمام روزنامه ها و یا سایت های اینترنت خواندم. همه از درد و تنهایی و بیکسی او وهنر او گفتند. بهترین سخنرانان هنرمند بی نظیرما شجریان و جناب معینی کرمانشاهی بودند که بحق و به راستی سخن گفتند.

    ولی بهترین و جالبترین گفته ازخانم پری زنگنه بود که گفت: « بهتر است ساز یاحقی را باخودش بخاک بسپاریم، چرا که به درد هیچکس نمی خورد. »

    دلم می خواست آنجا بودم ومی گفتم: « بانوی عزیز، همین الان عده ای دراینجا مشغول (تجارت) برای آینده می باشند و از رفاقت ودوستی او درهمین مراسم بهره برداری کرده وچه بسا درآینده نیز میراث او را به یغما ببرند. »

    عمر همه دراز و ایکاش بتوانند (پندی آزاد وار) بگیرند واینهمه در صحنۀ موسیقی که جان و روح ایرانی به آن وابسته است چند دستگی ایجا نکنند، و اربابان حاکم نیز کمی به آنها میدان دهند و (خصوصی بازی) را کنار بگذارند چرا که یک هنرمند متعلق به همۀ ملت می باشد.

    روحش شاد.

    دوشنبه پنجم فوریه دوهزار وهفت

  • یک خاطره

     

    در مورد پرویز یاحقی همه نوشتند، همه گفتند وهمه گریستند، اعم از دوستان ویاران او وهم همچنین ملتی که با ساز او وهنر او زنده بود وزندگی  می کرد.

     

    شاید بیشتر از هفده سال نداشتم که شبی در محضر آن شادروان و سایرهنرمندان ونوازندگان منجمله فرهنگ شریف حضور داشتم.  تازه آهنگ (برهی دیدم برگ خزان) همه گیر شده و همه آن را زیرلب

    زمزمه می کردند.  یاحقی آهنگ دیگری نیز در مایۀ (افشاری) برای همان خوانندۀ (برگ خزان)، بانو مرضیه، ساخته بود که چندان شهرتی بهم نزد. 

     

    من در آن شب به پرویز خان گفتم: « ببخشید ولی این آهنگ جدید شما کمی … » و مکث کردم. بانویی که در کنار جناب پرویز خان بود بمن گفت: « شما مگر چقدر از موسیقی سررشته دارید که…» و هنوز حرف آن بانو تمام نشده بود که پرویز خان گفتند: « نه، بگذ ار حرف بزند » و از من پرسیدند: « چه میخواهی بگویی؟ »  گفتم: « نمی دانم، اما …. اما کمی سنگین است! » و از خجالت سرخ شدم.  ایشان گفتند: « آفرین، راست می گویی، وخواننده هم نتوانسته آن را بپروراند. »

     

    حدود دو سال پیش که جناب شریف از تهران بمن زنگ زدند، گفتند که: « منزل یاحقی هستیم و جایت خالیست!! » و گوشی را به دست یاحقی دادند ومن توانستم چند کلمه ای با ایشان حرف بزنم و احوال پرسی کنم.  جالب است که ایشان بخاطر داشتند که من در پنجاه واندی سال پیش در مورد آهنگی اظهار نظر کرده بودم.

     

    امروز با آنکه از دیارم دورم اما دلم آنجاست، و از اینکه یکایک این گوهران گرانبها ناگهان ناپدید

    می شوند، بغیراز آنکه داغی تازه بردلم می گذارند، چیز دیگری عاید نمی شود.  متأسفانه این گوهران نایاب و بی همتا می باشند و جایگزینی هم ندارند.

     

    پرویز یاحقی یگانه بود، و یگانه زندگی کرد و برای هنرش ارزش وا حترام قائل بود و به همین سبب هنر او (بازاری) نشد و او پای هر محفلی ننشت.