Category: General

  • خدا، شاه، میهن

    بر سر در مدرسه ها لوحی دیده می شد که در آن این گفتار حک شده بود:

    توانا بود هرکه دانا بود

    ز دانش دل پیر برنا بود

    و

    خدا، شاه، میهن

    کمی بیاندیشیم: خانۀ ما پدری داشت. اگر مادر نداشیتم پدرمان مهربان بود. در یک روز صبح زمستانی ماه نوامبر شاه در کانال تلویزیونی ظاهر شد. چهرۀ خسته اش حاکی از درد و رنج ماه های اخیر بود. او با صورتی غم زده و نا امید پیامی را خواند، پیامی که برای نابودی و خودکشی او نوشته شده بود.

    چه کسی این پیام را نوشته و به دست او داده بود؟ کسی که که می خواست بقول خودش شر یک دیکتاتور را از سر ملت نجیب ایران کم کند!!

    امروز دشمنان او هر چه می خواهند بگویند، اما واقعیت غیر از این اینها بود. مردی محتاط و کمی ضعیف بود. او همۀ زندگیش را برای ایجاد یک سر زمین بهتر به قمار گذاشت. او برای ایران خود خیلی آرزوها داشت و سرزمین خود را سر بلند می خواست. او یک (دیکتاتور قهار) نبود. شاید بعضی از اوقات این ژشت را می گرفت بی آنکه در درونش این حس را داشته باشد.

    او در پیام خود به ملتش چنین اظهار داشت:

    ملت عزیز ایران (نه امت مسلمان !!) در فضای باز سیاسی که از دو سال پیش به تدریج ایجاد شده شما بر علیه ظلم و بیداد بپا خواستید. انقلاب ملت ایران نمی تواند مورد تأئید من بعنوان شاه ایران و بعنوان یک ایرانی نباشد !

    او با تائید این انقلاب آبگوشتی در واقع حکم عزل خود را امضا کرد و حکم بر چیده شدن سلطنت را. حال باید پرسید چرا شاه اینگونه تسلیم و نا امید و با یک ضعف ناشناخته این پیام را به ملت خود فرستاد؟

    او سرگردان بود؛ او تنها بود؛ او هیچکس را در اطراف خود نداشت – هیچکس را! بعلاوه او می دانست که در این باصطلاح انقلاب چند دستگی و دسیسه و سوء استفاده چیها زیاد است. او می دانست که این یک شورش از پیش تنظیم شده و با کمک مالی وپشتوانه (دیگران) سرانجام او را به خاک سیاه می نشانند.

    تنها یک دیکتاتور واقعی می توانست این شورش را بخواباند و او آنگونه دیکتاتور نبود. در ذات او نبود که به روی همه آتش مسلسل روشن کند. او خوب می دانست که چه فسادی در دربارش ریشه دوانده و می دانست که دیگران همه کارها را بنام نامی (اعلیحضرت) انجام می دهند و جنایات خود را باو نسبت می دهند.

    در جریان کودتای بیست و هشت مرداد و یا هر چه که نامش را بگذارید او در جایی گفته بود: برای من افتخاری نیست حکومت کردن بر ملتی که پنج ریال می گیرد میگوید (مرده باد) و یک تومان میگیرد و میگوید (زنده باد) !!!!!

    او می دانست که سرانجام ائتلاف میان سرخ و سیاه بر دوش ملتش سوارخواهد شد، و می دانست که سر انجام ارتجاع جان ملت عزیزش را خواهد گرفت. وصیت او به ملتش این بود که: نگذارید که ایران (ایرانستان) شود.

    و شد آنچه که (باید) میشد. بهر روی شبهای شعر (انستیتو گوته) کار خودرا انجام داد و ناگهان مشتی آدمک که هنوز در غار (اصحاف کهف) زندگی می کردند با سکه های از رواج افتادۀ خود به روی صحنه آمدند و بجای آنکه به درد دردمندان و به گفتۀ خودشان گرسنگان سرزمین مادریشان باشند، ناگهان سراز بیراه های (حله) در آوردند و برای مشتی آوارۀ بدبخت و ضعیف فلسطینی سینه چاک دادند. کتاب پشت کتاب، شبنامه، روز نامه، نیمه شب نامه و …..

    پدر مرد، و آنها نتوانستند داغ او را احساس کنند. آنها نفهمیدند که چگونه یتیم شدند و ناپدری هاتنها چشم به اموال و هستی و ناموس آنها دوخته اند. هرچه را که پدر ساخته بود ویران کردند برای روح سرگردان و پرگناه خودشان در (مصلا) به قیام و قعود مشغول شدند. او بادرد و رنج از دنیا رفت و ارتشی را که با خون دل سازمان داده بود از هم پاشید ودر عوض بچه های هشت و نه ساله گوشت دم توپ شدند.

    امروز من این درد را که سالها در سینه ام مانده بود به نوشتار می آورم و دلم می خواهد فریاد بکشم وبگویم:

    حال کجا هستید شمایی که او را (سیاه روترین امپراطور) می خواندید ؟!! امروز درکدام سوراخ پنهان شده اید؟ شبهای شعر شما کجا رفت؟ پیام حضرت جلالت معاب و نوشته های علامه ها کجا پنهان شدند؟ حال که خوشبختانه از سر صدقۀ مشتی گدا زاده همگی (به دریا) رسیده اید و کارتان شده خاطره نویسی، و مشتی راست و دروغ و اراجیف سر هم کردن و خود فروشی….

    خلایق هرچه لایق.

    این غمنامه را به همین جا خاتمه می دهم و یاد آوری میکنم که در هر سر زمین متمدنی که حزبی تشکیل می شود اول برای ملت و کشورش گام برمی دارد نه برای دولتی دیگر!!!

    ثریا – اسپانیا

  • ربنا

     

    امروز در میان گردش ها و کاوشها به یک سایت بسیار زیبا برخورد کردم سایتی بنام کلک خیال انگیز.  نمی دانم متعلق یه چه کسی است.  آنچه که مرا وادار باین نوشتار کرد حالتی بود که امروز پس از سالها بمن دست داد.

     

    درصفحۀ این سایت چشمم به کلمۀ ربنا افتاد که گویا در ایام گذشته آقای شجریان آن را خوانده بودند و یا (تلاوت) کرده بودند.  من از (ربنای) قدیم خاطرۀ خوشی داشتم.  به هنگام افطار ماه رمضان مادرم آن چنان رادیو را در بغل می گرفت که مبادا کلمه ای از این دعای آسمانی را نشنیده بگذارد!

     

    به همین خاطر من آن را روی چند نوار ضبط کردم که یکی را باو دادم و یکی را با خودم بخ ارج آوردم که مونس روزهای تنهایی من بود.  امروز باشنیدن این صدای جادویی و آسمانی من به سالهای گم شده برگشتم.  امروز دوباره حال من دگرگون شد و سیل اشک از دیده هایم جاری گشت.  چرا گریستم؟  منکه تا اوج ارتفاعات رفته و در برباری خود فنا شده بودم؛ این گریستن و دگرگونی چه معنا دارد؟

     

    خیلی خیلی دلی پاک داشتیم که در آن خدا را پنهان ساخته و خلوتی پاک تر که پای هیچ بیگانه ای در آن خلوت راه نمی یافت.  حریم زندگیمان محفوظ بود و کسی از ارتفاع خشم وجنون به دنبال ستارۀ خونین تا اوج اینهمه نفرت نمی رسید.  موج عاشقان قلابی خنجر به دست با پاهای برهنه و صورتهای پوشیده به همراه بادبانهای قایقهای سیاه و به دنبال فروغ شهادت و دریای شهیدان نبود. 

     

    ما درآن سکوت جاودانی خدای خود را داشتیم برایش آواز می خواندیم نه صدای زنجیری بود و نه صدای خستۀ صیادان مزرعۀ خون.  امروز خدای ما در میان همه این هیاهو گم شد.  بجایش نیزه ها و خنجرهای خونین قد برافراشتند.  بجایش بهاری سوخته با گلهای متعفن و بد بو که در مکتب خانه های ظلم و بیدادگری بعمل می آیند رشد کرده، و دیگر جایی نیست، خلوتی نیست، پاکی ای نیست.  و جادوی سحر ماه رمضان گم شد، و مهتاب روی مرداب می گردد و ما را خواب گرانی در گرفته است……….

     

    بلی من گریستم: آن کلمات آسمانی و پاک همۀ رگهای مرا به لرزه درآورد.

     

    جمعه

    پانزدهم تیرماه هزار و سیصد هشتاد و شش

  • به: مهستی

     

    تولد او طلوعی بود که

    به غروبی غم انگیز نشست

    موریانۀ زمان در دلش رخنه کرده بود

    و او در میان دشت پر شکوه جوانیش

    به آهوان دشت گمشده، مبهوت

    می نگریست

     

    آن زمان که او در اوج ایستاده بود

    در خواب هم نمی دید

    که

    سنگهای فتنه فرو بریزند

    واز قبیلۀ انسانی

    چیزی به غیر از یک سایه نماند

     

    او به جنگل پناه یرد

    و نشست بپای نعره های شیری که

    از پیری بیمار شده بود

    آهوان دشت گم شدند

    ستونها به لرزه در آمدند

    و شعله های نفرت سرکشیدند

    و باد سیاهی وزیدن گرفت

    و… میخ فتنه را کوبید

    چراغ قبیله خاموش شد

    دیگر کسی به کوچۀ مردمی گذری نکرد

    هرچه بود وحشت بود، وحشت … وحشت

    …….

  • شاعر گریست!

     

    شاعر بر کنگو گریست

    شاعر بر صف اسیران ویتنام گریست!

    شاعر آرزو داشت که دستش را

    بر پشت خون آلود پاتریس بمالد!!

    شاعر از زنجیری سخن می گفت که نمی دانست چیست

     

    شاعر هر روز با اتومبیل گران قیمتش

    به صف کافه نشینان پر دود و آغشته

    به غبار (نمی دانیم)  می پیوست

    تا سرودی بسراید در وصف آنچه را که

    خود نمی دانست چیست!

     

    شاعر یکشبه مؤمن شد

    و دلش خواست در مسیر سر سپردگان نماز بخواند

    شاعر در جیب جبرئیل به جستجوی فرشتگان بود

    او در هوس بازار کوفه می سوخت

    او در شبهای لیلة القدر تاریخ

    تا اذان مطلع الفجر

    برای ایثار نشسته بود

    و بوسه بر لب شمشیر می زد

     

    شاعر لرزان بود و می ترسید

    و نمی دانست که:

    «کدام وامدار ترند»

    و نمی دانست که دین او به چه کسی است

    او خانه اش را فراموش کرده بود

    پیوسته زیر لب می سرود

    تبارک الله الحسن الفی القالقین

     

    شاعر از شهر اسیران نام می برد

    و در انتظار معجزه نشست!!

    معجزه آمد و او را باخود برد….

    و او بر هودج خود سوار شد تا به مرز آبی کدر رسید

    و سپس برای امیر بخارا و شیخ صنعان گریست

    و آرزوی بازار و چهار سوق خود را می کرد

    شاعر هنوز هم می گرید و نمی داند چرا؟!….

  • آدلینا

     

    ای افسوس در این دام مرگ

    باز صید تازه ای را می برند

    این صدای پای اوست

     

    هوشنگ ابتهاج (سایه)

     

     

    باخودم گفتم:

     

    آدلینا! تو با مرگ خودت یک هدیۀ بزرگ به درگاه پر قدرت کلیسای کاتولیک اهدا کردی.  مراسم باشکوهی بود، حتی باشکوه تر از مراسم ختم تو.  همسرت دیشب (تاجگذاری) کرد و به جرگۀ مردان خدا پیوست و کشیش شد!

     

    همۀ بانوان و مردان لباسهای شیک و رنگین خود را پوشیده بودند، به غیر از من که بخاطر پیکر باد کرده ام مجبور شدم سیاه بپوشم!  ما در ردیف جلو نشسته بودیم و نگاه بیست و چهار کشیش و خادمین به روی ما دوخته شده بود؛ گویا می دانستند که ما از (آنها) نیستیم.

     

    همسر تو از تو قدردانی کرد و اظهار داشت بخاطر از دست دادن تو می رود در گوشه ای از این دنیا به خدمت خلق خدا مشغول شود تا غم سنگین مرگ ترا فراموش کند.  پسرت که چقدر ترا دوست می داشت و شکل ترا نیز گرفته، دخترت، مادرت و برادرانت همه اشک در چشم داشتند. 

     

    دوستان تو، شاگردان تو، معلمین مدرسه ای که در آن درس می دادی، همه در این مراسم حضور داشتند و همه دستمال به دست اشک های خود را پاک می کردند.  همسر تو لباس کشیشی را پوشید و چقدر جای تو خالی بود تا او را دراین لباس پر شکوه! ببینی.

     

    پس از مراسم برای عرض تبریک در صف قرار گرفتیم و جناب سر اسقف جلوی من ایستاده بود.  عرض ادب کردم.  پرسید آیا عزا دار هستی که سیاه پوشیدی و یا بخاطر شیکی؟!  گفتم صرفاً به احترام به کلیسا و همین.  مرا بوسید وگفت:  چقدر از دیدنت خوشحالم!

     

    آدلینا، آیا تو از آن بالاها مرا باو معرفی کردی؟  او اولین بار بود که مرا می دید و من فهمیدم که پوشیدن لباس سیاه من در این مراسم (بد) بوده است.  پس ار آن برای صرف نوشیدنی به محل دیگری رفتیم، اما من غمگین بودم و بفکر دو فرزندت که تنها چگونه خواهند زیست؟

     

    ثریا – اسپانیا

  • زبان فارسی

     

    در اواخر سال هزار و نهصد و هشتاد که در کمبریج ساکن بودیم روزی به صرافت این افتادم که یک مدرسه و کلاس زبان فارسی برای کودکان ایرانی که کم کم تعداد آنها زیاد می شد دایر کنم، و پیشنهاد خود را به چند آشنای خوب که در آن زمان داشتم در میان گذاشتم و خوشبختانه مورد استقبال قرار گرفت. 

     

    یک دو معلم سابق هم قبول کردند که بطور رایگان به بچه ها درس فارسی بدهند.  کتاب کم داشتیم و یا اصلاً نداشتیم، بنا بر این از دوستی و رابطۀ خود با جناب پروفسور پیتر ایوری، استاد زبان و ادبیات فارسی دانشگاه کمبریج، استفاده کرده و درخواست چند کتاب نمودیم، که ایشان با میل و شوق فراوان ما را به کتابخانۀ خود برده و ما چند کتاب به امانت گرفتیم.  متأسفانه مانند همۀ کارهای دیگر، مدرسۀ ما دوام چندانی نیاورد و با بنا شدن یک دیوار بلند (!) بیشتر از یک ترم زنده نماند.

     

    تلفنی به آقای پیتر ایوری اطلاع دادم که: مدرسه بی مدرسه و کلاس بی کلاس،و کتابهای اهدایی حضرت عالی پیش من است.  ایشان گفتند آنها را نگاه دار، و امروز من درمیان کتابهایم این چند کتاب را یافتم: سفر نامۀ ابن بطوطه، ترجمۀ آقای محمد علی موحد، خلیج فارس، تالیف احمد اقتداری، و قصه های ایرانی برای بچه ها،تالیف مرحوم انجوی شیرازی، که مأخذ من در این نوشتار شده است.

     

    زبان فارسی (دری) در روزگاران گذشته از عزت و احترام و شهرت و اعتبار فراوان برخوردار بوده و وضع بسیار درخشان و آبرومندی داشته، و در اقصی نقاط دنیای آن روز معروف و رایج بوده است.  یک نمونه از این نفوذ و رواج را به روایت ابن بطوطه، جهانگرد سرشناس قرن هشتم هجری می خوانیم:

     

    امیر بزرگ قراط که امیرالامرای چین است ما را درخانۀ خود میهمان کرد و دعوتی ترتیب داد که آنرا (طوی) می نامند و بزرگان شهر درآن حضور داشتند ….. سه روز در ضیافت او بسر بردیم و سپس م ارا به همراه پسر خو د به خلیج فرستاد و ماسوار کشتی شدیم…. مطربان و موسیقدانان نیز با ما بودند و آنان شعری را به فارسی می خواندند که چند بار بفرمان امیر زداه این شعر تکرار شد چنانکه من از دهانشان فرا گرفتم.  آهنگ عجیبی داشت و چنین بود:

     

    تا دل به محنت داده ام  در بحر فکر افتاده ام  

    چون درنماز ایستاده ام گویی به محراب اندری

     

    حال درچنین دوره وزمانه ای اگر فرزندان ما با تربیت ملی ما و آداب و فرهنگ خویش آشنا نباشند و با همان سنت ها و رسوم انسان ساز و آدمی پرور ایرانی اصیل بار نیایند رنگ اجنبی بخود می گیرند و به آسانی آن پاکدلان معصوم را از ما خواهند گرفت و فرهنگ خود را به آنها تحمیل خواهند نمود و آنها را به رنگ خود در خواهند آورد...و رنج آن برای ما خواهد ماند.

     

  • سفر بدون همسفر!

     

    سفر من چگونه آغاز شد؟ و چگونه پایان خواهد یافت؟  نمی دانستم که این سفر همیشگی است.  هنوز در انتظار باران و بوی نسیم (گلستان) بودم.  حال دچار حیرت شدم؛ هنگامی که دانستم دیگر راهی برای برگشت نیست.  کشتی بی بادبانم در دریایی وسیع و زیر امواج خروشان باد مسمومی که از آنسوی میامد غرق شد.

     

    حال در کجای این زمان ایستاده ام؟  در کدام از مرحله دارم شبها  وروزها رامی شمارم؟  و سپس به کجا خواهم رفت؟  این سفر چگونه آغاز شد؟  چرا کسی با من همراه نبود؟  حال به کدام ساحل میخواهم برسم؟  نجات من به دست چه کسی است؟

     

    ……

     

    دیگر نه به چراغ فانوسی دریا می نگرم، و نه میل دارم که پای برماسه ها بکوبم.  اما هنوز مانند همان دخترک (کولی) در ساحل بانتظار (معشوق) ایستاده ام و به دریا مینگرم.  شاید بار دگر (معشوق) من به همراه امواج دریا سوار بر یک کشتی بادبان بر افراشته بسوی من بیاید! 

     

    دیگر به آن ایوانی که (حافظ)  در آنجا نشسته بود نمینگرم.  دیگر به آن مخده ای که (خیام) بر آن تکیه داده بود نگاه نمی کنم.  نگاه من به یک دیوار گچی، خالی و تهی از هرگونه خاطره ای است .  دیگر میلی به دیدن بازار (مسگرها) ندارم، و ابداً دلم نمیخواهد در دامنۀ آن کوه بلند سجاده ام را پهن کنم.  حتی میل به گریستن درمن مرده است.

     

    در زمان بدی زندگی می کنیم.  در حاشیۀ تنهائی ها، بیگانگی ها، ماتم و اشک و غروب پرغبار و شبهای پر فساد.  در زمان (کوتوله ها) و در زمان (شیطان بزرگ)، در میان بیماریها و سفر مرغان و کبوتران به دیار نیستی؛ به همت بزرگوارن، (پنج یا هشت)؟!

  • شاه من

     

    راه تو از بالای یک تپه

    و زیر یک آسمان همیشه (مه گرفته)!

    پیدا بود

    نقش تو، سرافرازی ما

    و نقش همیشه بیدار تو

    در سکوی خورشید نمایان بود.

    چندان دلاوری نداشتی؛ دلاورانی هم نداشتی!

    اما به را ستی ایمان داشتی

    و با این هجوم سر سام آور مردمی

    که از بی ایمانی ناگهان ایمان آوردند

    و هر یک دروغی بودند به پهنای همان دشت

    پر آفتاب که تو در آن (بیدار) ماندی

    به هراس افتادی؟!

    همۀ مرگها یکسان نیستند

    مرگی درنهایت خواری

    مرگی در عین بیداری

    و مرگی که از سلامت روح و ایمان واقعی

    در چرخش  یک گردش خورشید

    اتفاق می افتد

    …..

    تو تنها بودی و از ازدحام این جمعیت

    ناگهان لبریز از ایمان شده !!!!

    بخود لرزیدی

    صدای نبض تو هنوز بیدار بود

    تو دریک فصل سرد

    به میان دیواری

    گرم از جنس ماسه پناه بردی

    به ییلاق بیگانه

    با تب همراه همیشگی ات

    و تو قطره قطره آب شدی

    تو حتی به کین هم برنخواستی

    تو به تماشای ابرها نشستی

    که تا انتهای دریاپ

    پیوند ناگسستنی با آب دارند

    تو رفتی و ما در میان بیگانگان

    بیگانه ترشدیم

    دیگر حتی آوای مرغ شب را هم نمی شنیدیم….

    ما تنها شدیم، تنهای تنها.

  • دلگیری

     

    تقدیم : به دوستان هزار چهره!!

     

    آنکس که می تواند لذت ببرد آزاد است

    و آنکه باخته همیشه اسیر است.

    دلم برای شما می سوزد

    شما که نیز زندانی و اسیر هستید

    امروز دیگر فرقی ندارد که چه کسی هستی

    و یا چه کاری انجام داده ای

    امروز، روز بگیر و ببند  است

    هر که را که می شود ساخت می سازند

    و اگر میلشان کشید رهایش می کنند

    و این قصه ای است ناتمام

    و ریشه در ستمکاری آدمها دارد.

    ………

    از گفتن دلتنگی ها بیزارم

    تکرار این آواز بیقراریها

    مرا به خاموشی هدایت می کند

    دوران پر شکوه آن باغ کم کم از یادم می رود

    امروز در صف (خشکیده ها) !

    در کنار وسواس بیماری ها

    و درمیان گیجی سر

    نمی دانم خوابم یا بیدار؟

    دردا که برباد دادیم آنهمه گرمی ها

    و ذات خوب خود را

    امروز هرکدام بشکل دیواری ایستاده

    و راه بر دیگری می بندیم.

     

    ثریا – اسپانیا

  • رنگ نه، رنگین

     

    زنی را دیدم مانند یک شعلۀ آتش

    با ردای سیاه و چشمانی سیاه تر

    گویی همه پیکر او عزادار بود؟ ….

    گمان نکنم این زن هیچگاه

    پیام عشق و وصل مشتاقان را شنیده باشد …

    او تنها پیراهن یوسف را برتن کرده است

    و گوشواری از زر ناب

    و دل به صومعه ای بسته که در میان خیمه ها

    و باد سوزان صحرا بنا شده است

    زنی چنین بی شک

    آن شکوه جاودانۀ زنانه را

    دیگر نخواهد داشت

    آن تصویر زیبای (زن)

    تبدیل به یک آهن زمخت و بی احساس

    شده است

    دیگر نمی شود از شلال گیسوی او

    سخن گفت

    دیگر نمی توان از لعل گلگون او

    بانتظار یک ترانه نشست.

    او در آن فضای متعفن خود باقی خواهد ماند.

  • برگشت

     

    آیا شعرهایم را می خوانی؟

    غصه هایم را می نویسم

    فریاد های فرو خفته ام را می نویسم

    تو به کجا پرواز کردی

    بسوی کدام دشت بی نشان

    بسوی کدام تاریکی؟

    تو مانند یک خورشید بودی

    تو با صدای معصوم و مغمومت …

    با نگاههای شیرینت

    با…

    شیطنت هایت

    به تماشای این دنیا نشستی

     

    تو مرا دوست می داشتی

    من ترا دوست می داشتم

    آن روزهای برفی و بارانی

    که بدون چتر در خیابانها می دویدیم

    ومی خندیدیم

    به میدانهای عمومی شهر می رفتیم

    به خیابانهائی که خورشید در آنجا

    طلوع می کرد

    به بیابانهایی که خورشید در آنجا غروب می کرد …

     

    بیا برگردیم

    به همان طلوع و غروب خورشید

    بیا برگردیم به زیر آسمان پرستاره

    و به سایۀ همان آفتابی که تن ما را می شست

    و پاکیزه می کرد

     

    گفته اند که باد در پیوند درختان دست دارد

    و زمین است که خون را می مکد

    و من در میان پیوند باد و خون خشک شده ….

    به دنبال تو هستم

    بیا برگردیم

  • خورشید واژگون

     

    بگو، چه زمانی به انتها خواهیم رسید

    من نیروی خود را از دست داده ام …

    در این عبور تونل وار

    چه زمانی می توانیم دخترانمان را به خوابگاه زفاف

    راهنمایی کنیم، بدون واهمه؟

    چه موقع به انتهای باغ می رسیم؟

     

    دل من از عمق درختان هم گذشت

    دل من از صبر و نا امیدی هم گذشت

    من همه نیروی خود را ازدست داده ام

    چرا که همه را در راه چیزی صرف کردم که امروز

    آن را به پشیزی هم نمی خرند….در راه حقیقت

     

    دل من رسواگر من بود

    و تو ….

    با گردنبد طلایی خود که مانند یک طناب دار

    بر گردنت حلقه زده

    با زیور آلات بدلیت

    با زندگی خالیت

    خود را به چه کسی عرضه داشتی؟

    ابن گردنبد طلایی تو

    از آن من است

    من بخود زیور بهتری میاویزم

    من فلبم را دریک نی می گذارم و…

     

    زبانم بسته است …

    دل من گرفته

    بانتظار یک وزش نسیم تازه هستم

    بگو این جاده بی انتها نیست

    بگو که راه تاریک وباریک نیست

    بگو که روزی خواهیم رسید

    من چشم براهم

    دلم گرفته

     

    ……….

     

    می گویند هرگلی که یکبار شکفت دیگر نخواه شکفت

    او همانند آب روان آمد و در غبار گم شد

    …….

    من در میان همۀ سختی ها

    بانتظار یک وصل شیرین و پایدار

    خود را به اسیری سپردم

    بامید یک روشنی دروغین

    بامید یک چشمه که می پنداشتم گوار است

    اما او مسموم بود.

  • منقلب!

     

    تقدیم به: شادروان م . الف  به آذین که شیفتۀ انقلاب بود.

     

    هرگاه حقیقت، عشق، فضیلتهای انسانی و احترامی را که برای خود داریم فدای آینده کنیم، خود آینده را فدا کرده ایم.  گل عدالت در زمین فاسد نمی روید.

     

    رومن رولان

     

    ……………

     

    آن تندبادی که سرتاسر فرانسه را درنوردید و از خود آتشی بجای گذاشت کم کم رو به خاموشی می رود و فراموش می شود.  حتی شیاری هم از آن آتش در آن سرزمین بجای نمانده است. 

     

    اما … این رشته آتش نیمه خاموش به راه افتاد و رو به دشتهای دیگر به تاختن پرداخت.  جن ها و پری ها از فلمرو خود بیرون ریخته و بسوی دشتهای سر سبز به پرواز در آمدند و روح ملتها را به زنجیر کشیدند، ودر این میان ملت خواب آلوده و خمار و نیمه مست ما هم دچار این آتش سوزی شد؛ آتشی که به درستی آن را نمی شناخت اما آن را تحسین می کرد.

     

     سالها گذشت.  شور و شو ق ها فروکش کردند، اما دیگر کسی نبود تا همانند فرهاد کوه کن تیشه ای بردارد و کار سنگبری را شروع کرده و نقشی از خود بیادگار بگذارد.  دیگر سنگی هم بجای نمانده؛ همه چیز زیر زمین خفته است.  مردان قدیم روزگار یکی یکی جای خالی کردند؛ یا بسوی ابدیت رفتند و یا در کنجی خزیدند و تماشاچی خلق شدند!

     

    ما پیر ها هم از جرگه خارج شدیم؛ ظاهراً پیری تنها سهمی بود که توانستیم آن را برداریم.  در پناه اینهمه بی تفاوتی بانتظار کدام بهار نشسته ایم تا گلدان یاس ما دوباره گل بدهد؟؟!

     

    چهارشنبه، ششم ژوئن

    ثریا . اسپانیا

  • شور و ساز

     

    من درمیان این دستگاههای هفتگانه

    گیر افتاده ام!

    از تنگنای سیمها می گذرم

    و بر روی پنج خط حامل

    سوار زورقی می شوم بی بادبان

    تا بسوی شیطان)بروم و با او

    هماغوشی کنم!

     

    من او را در یک بهار دیدم

    و در یک تابستان گرم و طولانی گم کردم

    او حامله بود!!!

    و در طنین افیونی که با آن

    خود را می ساخت،

    خارج از دستگاه می نواخت.

    هر پرده را به راه باد می کوبید

    و با شگفت انگیز ترین نغمه ها

    در لانۀ گرگها نشست

    و بر فرق خود یک (تاج خروس) نهاد!

     

    و من در کنار مردابی

    بسیار گریستم

    و بیاد مردابی دیگر بودم که….

    در آن هزاران جانور لانه کرده بودند

    جانورانی که در پناه همان افیون

    فریاد به آسمان سر می دادند.

    من گریستم

    می خواستم از سبزه زار تازه بگویم

    نه از نکبت قرون.

    می خواستم از نسیم بگویم

    نه از عطر سیال گرد اعتیاد.

     

    او تنها بود، من تنها بودم و هر دو تنهاترین تنهای این دنیا

    او می دانست که شیطان در دلش

    خانه کرده

    او فرق نسیم با برگ گل را نمی دانست

    او در امتداد هیچ حسی راه نمی رفت

    او فقط معنی پرواز را می دانست …..

     

    تقدیم به: ؟؟؟!!! (تو خود دانی!)

  • تازه به تازه، نو به نو

     

    نمی دانم در ایران امروز چه خبر است و می دانم که چه خبر است!!  در میان زد و خوردهای خیابانی و بیابانی و آفتابه و شیلنگ و به طناب کشیدن زنان وجوانان، بطور قطع و یقین ادبیات دیروزی و ادبیات زمان امروز و پیشرفته در آنجا جائی ندارد: هر چه هست باید طبق سنت باشد و از این دایره بیرون نرود.

     

    روزی نویسنده و فیلسوف آلمانی یوهان گاتفرید هردر در پاسخ آنان که  از او سئوال می کردند که آیا برای ایجاد تنوع  می توان با ادبیات سایر سرزمینها نیز آشنا شد، آنهایی که مطابق با سنت های ادبی می باشند، جواب داد: «آن چه را که بیگانگان بوجود آورده اند فرا نگیرید، اما از آنان طرز بیان و شیوۀ رفتار و ابتکار را بیاموزید.»  آلمانی ها نیز آن گفته را ملکۀ ذهن خود ساخته و بسوی بزرگانی مانند شیلر، گوته و لستینگ پناه بردند و دامان خود را از افکار این بزرگان پر کردند.

     

    حال امروز در میان ملت باهوش ایرانی به غیراز آثار ادبی نیاکان و خاطرات کهن و سایر سنت های کهنه شده کسی بسوی شاهکار های زبانهای بیگانه به جستجو نمی پردازد تا معنی و مفهموم رموز دنیا را بهتر بیاموزد.  روزگارشان را با مشتی اراجیف و گفته های بی سر و ته و احیاناٍ نوشته های سبک ادبی دنیای جدید، و البته به همراه خدای تلویزیونی و چرندیات اینترنت تلف می کنند، بدون آن که بدانند در دنیای قدیم هم شاهکارهای بوجود آمده تا مردم کمتر درد حکومت های جبار و فاشیستی را احساس کنند. 

     

    ملتهای بزرگ درکنار خود مردان بزرگی را نیز پرورش دادند و از وجود  آنها به نحو احسن استفاده بردند.  دانستن اینکه فلان دیکتاتور چگونه به دنیا آمد و چگونه زیست و چگونه مرد تنها دیکتاتورکهای دیگری را می سازد، بی مغز، بی شعور و بی احساس.  چرا ما نباید بسوی این مردان بزرگ برویم و از دید آنها دنیا را ببینیم، و بنگریم که چگونه یک شاعر و یا یک نویسندۀ آن روز در همۀ اوضاع جهان از ساده ترین عوالم حیات تا پیچیده ترین بحث های معنوی با دیدۀ دفت نگریسته و از آنها برای تسلی روح خود مایه گرفته است؟

     

    مثلی هست که می گوید: حیف است که هنرمند بمیرد و هنر دوست جا ی او را بگیرد.  من یقین دارم که نویسندگان بزرگ و محققین و فضلای ماهم  از کارهای خوب خود دست بر نداشته و آثار گرانبهایی از خود بیادگار خواهند نهاد اگر چه در پستوی خانه باشد.  امروز عده ای ناگزیرند برا ی وجود و جلب توجه خود دست به دامن گذشتگان که کمتر با روحیه و زندگی آنان آشنایی داشته بزنند، و سال ولادت و روز وفات و القاب مشتی گمنام را سر لوحه گفته های خود قرار دهند.  این درست باین می ماند که ما چراغ افروخته را خاموش کرده و در پرتو یک شمع نیمه جان که رو به خاموشی می رود به خودنمایی بپردازیم.

     

  • دو داستان بی نام

     

    دیشب در میان خواب و بیداری و گرمای شدی ناگهان این فکر به مغزم رسید: بله! من می توانم نام این دو داستان را منگوله و شب قوزی بنامم  (باحترام مرحوم فرخ غفاری، سینماگر، نویسنده، مترجم و روزنامه نگار، و احترام شایانی که باو داشته و دارم.

     

    روزی با دختر بزرگم دربارۀ زندگی حرف می زدم.  باو گفتم: «گاهی شدیداً احساس گناه می کنم که بدون هیچ اتفاقی شما را به این دیار بیگانه آوردم و آواره کردم. حال در پناه یک سرزمین ناشناخته تنها باید کار کنید و زندگیتان را سر و سامان دهید.  چه بسا اگر شما را در همان کشو ر گل و بلبل و در کنار همان فامیل محترم(!)  می گذاشتم امروز شاید شما هم نصیب یک مرد ثروتمند می شدید و مجبور نبودید که کار کنید تا بتوا نید زنده بمانید؟!»

     

    او در جوابم گفت: «این سرنوشت است.  ما قرار بود که ثروتمند نباشیم و حتماٍ اگر در همان سرزمین  بقول تو گل و بلبل می ماندیم بازهم سهم ما از زندگی یک مرد بی پول و بیکار بود و باز هم می بایست با جبر و مشگلات فراوان کار کرده و نان آورخانه باشیم.  بعلاوه من هیچگاه میل ندارم که همسر مردی ثروتمند شده و در خانۀ بزرگم بنشینم با لباسهایم و انگشترهایم و اتومبیلهایم، و فقط با مشتی آدمهای بیهوده معاشرت کنم و بدون هیچ هدفی زندگی کنم.

     

    «امروز زندگی من معنی دارد و هدفم معین است.  از کارم راضی هستم و همسرم را با عشق فراوان دوست دارم.  زندگی او با من یکی است. هر دو زندگی می کنیم و آینده را می سازیم برای بچه هایمان.  نه مانند پدرمان که فقط برای خودش زندگی کرد و زود هم مرد، بدون آنکه نه بفکر تو باشد و نه بفکر ما.  من گمان می کنم که مردان شرقی همه همین وضع را دارند.  زن برایشان یک ماشین بچه سازی است و یا یک معشوقه و یا یک مادر، نه یک همراه.»

     

    من سکوت کردم و در دلم باو حق دادم و باز بخود نهیب زدم که تو باید بیشترین درس زندگی را از بچه ها یاد بگیری. آنها کوچکند اما هرکدام دنیای وسیع و بزرگی را دارند که تو کمتر می توانی وارد آن بشوی.  این باعث شد که دو داستان من، منگوله و شب قوزی متولد شوند.

     

    ادامه دارد

  • ایزد بانو

     

    (سپتامبر هفتاد و دو)

     

    آرزو دارم که نام دختر کوچکم را ایزد بانو بگذارم.  او راست می گوید. از بدو تولدش تا به امروز مرز میان دروغ و حقیقت را یافته است: او می تواند بین آنها فرق بگذارد.  اندیشه هایش همه زیبایند و زبانش گویاست.

     

    ما باهم فرق داریم.  من آرزوی کلامی را دارم که با آن بزرگ شدم، با آن خو گرفتم.  من هنوز بانتظار چشیدن شراب (انگور شاهانی) هستم که در آن دکۀ پیر می فروش در میان جاده نوشیدم .  او با آن بیگانه است؛ او حتی مزۀ شراب را نچشیده  است و من هنوز در انتظار آن مستی هستم و بوی خوش آن گیاه که نامش  پونه است و درکنار جوی باریکی سبز می شود.  دختر من بمن میخندد!

     

    خاطراتم همانند تلی از خاکستر داغ قلبم را می سوزانند.  در این دیار با آمدن احساسات ناپخته همه چیز برایم بی ارزش است.  آدم ها با رنگهایشان، با لباسهای باد کرده شان که درون گنجه می پوسد، با صورتهای زشت و سرخ  شده از می، با رنگ پوستشان که مانند ماهی سرخ شده است، با بیهوده گی و بی هدفی هایشان حالم را بهم می زند.

     

    بانتظار روزی هستم که لباس بیگانگی را از تن بیرون آورم و به کشتزار خودم برگردم و جلوی کلبه گلی خانه ای بنشینم و بوی ماهی (کپور) سرخ شده را با روغن گوسفند را استشمام کنم و گلهای معطر محبوبه شب را ببوسم  و… عاشق باشم .

     

    ………

     

    دلم را بین قلم و کاغذ گذاشته و غم هایم را با آنها تقسیم می کنم.  فلب من امروز لبریز از اندوه است و لبریز از غبار و دود شده است. قلب من آرزوی بازگشت به کوی محلۀ کودکیم را دارد و بوی شیر تازه دوشیده شده  از گاو های مادۀ سلامت و بوی آب (جوپار) و ریگهای کوی والی آباد. 

     

    زندگی من سر یک آسیاب سنگی شکل گرفت و به دکل یک آسیاب بادی گره خورد.  من امروز حاضرم جامۀ اطلس خود را در ازای آن کاسه چوبی محله ام بدهم.  بشرط آن که همان آواز قبلی را بشنوم.  بشرط آن که همان بوی (آ غوز) شیر و بوی سرگین اسبهای مادرم را احساس کنم .

     

    در اینجا هیچ خبری نیست. اینجا هیچ ایستگاهی نیست.  کسی اینجا توقف نمی کند. شیر بوی بد داروی ضد عفونی را می دهد و کوچه ها بوی باروت، بوی خون و بوی ادرار شب.

     

    من آن دیوانگی ها را دوست دارم ؛ آن دویدنهای بی حاصل را.  به دنبال رؤیاهای بیهوده آن آتش سرخ شده برای منقل پدرم هستم  و آن کرسی گرم که با پاهای پسرخاله بازی می کردم و می خندیدم.

  • جامعۀ ما

     

    خطبه بر نام توخوانند اینهمه

    از تو جز نامی ندانند اینهمه

     

    زمانی فرا می رسد که از خودم می پرسم: چرا ما باینجا رسیدیم؟  چه عاملی باعث اینهمه عقب افتادگی ما از سایر ملتهاست؟  چرا ما که اینهمه تاریخ را بر شانه های خود گذارده و حمل می کنیم نتوانستیم از آنچه که هستیم قدمی جلوتر بگذاریم؟

     

    آیا سبب بدبختی و سیه روزی و عقب ماندگی ما پایه گذاران اولیه قوانین اجتماعی ما بودند، که هیچ گونه توازن و هم آهنگی در میان طبقات اجتماع ما به وجود نیاوردند؟  آیا آنها بودند که گذاشتند حق و حقوق افراد به زیر خار و خاشاک گم شود و این که هیچ ارزش و مقامی برای کسانی که به وظیفۀ خود عمل می کردند قائل نشدند و گذاشتند تا هریک از ما به حقوق دیگری تجاوز کرده و همۀ حق او را پایمال نماید؟!

     

    آنچه که مسلم است در میان افراد جامعۀ ما خوبیهای بسیاری وجود دارد و تعداد افراد باسواد و اندیشمند بدون اغراق در ردۀ بالایی قرار دارد.  بیشتر مردم جامعۀ ما خوبند، عاطفه دارند و کمتر میان آنها آدمهای رذل و دغل پیشه پیدا می شود.  اکثراً خوش جنس می باشند و کمتر بد کرداری در میان آنها دیده می شود.

     

    اما …. و اما اخلاق و تربیت اجتماعی ما درست شکل نگرفته است. در واقع درست تربیت نشده ایم.  نظم و ترتیب در میان مردم ما شکل واقعی خود را از دست داده.   یا به حد وسواس می رسیم و یا خود را با یکنوع شلختگی و بی قیدی عادت می دهیم.  نظم و ترتیب ما را مقید میکند و ما از قید داشتن زود خسته می شویم !!  نمی خواهیم تن به هیچ قیدی بدهیم و بنا بر این با همان روش  (باری به هرجهت) زندگی را ادامه میدهیم. 

     

    ادیان، مذاهب و پیامبران پیدا شدند تا مردم را به یکنوع نظم و عدالت و تربیت راهنمائی کنند.  اما ما برداشت دیگری از آ نها کردیم و همۀ کارهایمان را به صورت عادت و یا چشم و هم چشمی انجام دادیم. 

     

    دین یعنی بندگی، یعنی نظم، یعنی ادب و تربیت، یعنی عدالت، یعنی اینکه هرکسی به وظیفۀ انسانی خود آگاه باشد.  و ما در عوض جای آن را به یک تجاوز به حریم خصوص یکدیگر دادیم و از آن بعنوان دستمایه استفاده کردیم.  حال در هرزمانی و یا درهر موقعیتی دین را وسیلۀ سرگرمی قراردادیم و از آن سوء استفاده کردیم.  اگر مطرب بودیم به منبر رفتیم و اگر مؤمن بودیم به حجله پا گذاشتیم!!

     

    حال نشسته ایم و نمی دانیم که چه چیزهای پربهائی را از دست دادیم و در آ ینده نیز از دست خواهیم داد و برا ی چه فردایی زنده هستیم؟؟؟

  • عشق و عشق

     

    در عشق سلیمانم من

    همدم مرغانم من

    هم عشق پری دارم

    هم مرد پری خوانم

    ایخواجه اگر مردی

    تشویش چه آوردی

    کز آتش حرص تو

    پرورده شد جانم

     

    مولانا

     

    من از عشق زیاد می گویم.  شاید این نکته برای عده ای خوشایند نباشد و بر من خرده بگیرند (که گرفتند)!

     

    از انبوه اشعاری که خوانده ام،  و غزلهائی که شنیده ام تنها عدۀ معدودی توانسته که عشق را به معنای واقعی آن بشناسند.  در بعضی از این اشعار عشق همیشه در یک ابهام رومانتیکی فرو رفته و سپس به دنبال آن روایات زیادی ردیف شده است.

     

    در همۀ ادیان و بخصوص در شرع اسلام، طبیعت سخاوتمندی زیادی در قبال مرد بخرج داده است و برای رفع نیازمندیهای این موجود راههای آسانی پدید آمده است.  بنا بر این در اشعار آنها کمتر شور و شوق عشقی بیادگار مانده است. اگر هم چیزی در این زمینه سروده اند بشکلی تغییر یافته و بسوی یک مبداء ناشناخته روان شده است.

     

    در میان شعرای قدیم، اشعار آنها همه متوجه یک (ذات) بوده و برای حفظ عفت و پاکدامنی خود تنها به آه و ناله اکتفا می کردند، و یا دریک عشق خیالی بسر می بردند که همه شان سرانجام دستشان به دامن معشوق نمی رسید، و لاجرم به همان شور و حال خیالی متوسل می شدند.  امروز دیگر لزومی ندارد که اینگونه اشعاری برای معشوق بسرایند،چرا که طرف راه خانه را می داند و خود پیشگام می شود!!

     

    در میان اشعار شعرای جدید یک نسیم تازه ای دمید و با ورود ادبیات سایر سرزمین ها و ترجمه ها (اعم از هندی، ترک، عرب و شاعران غرب) کم کم همۀ آن آه و سوز و ناله ها

    فروکش کردند و بجایش اشعاری نشست که از درد زمانه سرچشمه می گرفت.  لفظ (عشق) کم کم جایش را به کلمات دیگری داد و شاعر و شعرش به خدمت اجتماع و یا گاهی هم سیاسیت پرداخت.

     

    عده ای هم شعر خود را وسیلۀ امرار معاش قرار دادند، از آنجا که امروز دیگر نمیتوان در درباری راه یافت و مدحی گفت وپاداشی گرفت.  در میان اشعار شاعران امروز دیگر نمیتوان عشق را یافت چرا که  آنها نیز با زمانه پیش رفتند.

     

    یک شاعر عرب می سراید:

     

    بهشت در سایۀ شمشیر است!!

    جهاد وظیفۀ شماست در عهد هر فرمانروا ، چه مؤمن وچه مستبد باشد

    به فدایی  راه خدا، نیش مورچه بیشتر آزار می رساند تا زخم شمشیر؟!.

    و غیر النهایه ….

     

    حال درمیان این همه آشوب و جنگ و آتش سوزی و سیل و قحطی چرا من یک پنجره به روی نسیم باز نکنم و از چیزی بگویم که از هر زبان میشنوی نامکرر است.

     

     

    ثریا / اسپانیا

  • قهوه، تخم مرغ  یا هویج؟!

     

    نمی خواهم مانند هویج باشم تا در آب جوش پخته شوم

    نمی خواهم تخم مرغ باشم تا خیال کنند شکننده هستم

    درحالیکه در آبجوش

    سفت و سخت می شوم

    می خواهم قهو ه بمانم، تا در حرارت زیاد بوی و عطر خود را

    به همه جا پخش کنم….؟

     

    ●●●

     

    همیشه لازم است که دو ایده داشته باشی تا یکی دیگری را خراب کند.

    ژرژ براک – نقاش فرانسوی

     

    تنها زمانی ترسمان را فراموش می کنیم که آن را شناخته باشیم.

    مادام کوری

     

    تنها موقعیت ها هستند که خوب و یا بد را انتخاب می کنند.

    ماکیاولی

     

    هیچکس را باندازۀ وجدان خود نمی توانی به آسانی فریب دهی، حتی زنان را!

    یوهان پل فریدریش ریشتر – نویسنده آلمانی

     

    وجود قانون و ایمان تنها زور ترا از تو می گیرند.

    پلو تارک – فیلسوف یونانی

     

    با کمی فلسفه انسان از هیچ چیز زده نمی شود،  اما با فلسفۀ زیادی از همه چیز زده می شود.

    ؟

    ●●●

     

    من میل دارم که حرفهایم را با ساده ترین کلمات ممکنه بیان کنم.  در زندگی و معاشرت با دیگران یک سادگی و یا سکوت مرا ازنزدیک شدن به آنها جدا می سازد.  شاید علت آن همان عادت کمرویی (دهاتی) من است که هنوز آن را از دست ند اده ام.  با اینهمه گاهی با خودم فکر می کنم آیا روزی نوه ها و نتیجه های من باین می اندیشند که جدۀ آنها از سرزمینی دوردست دریا ها و کوهها را درنوردید وگ ذاشت تا فرزندانش در این سرزمین ریشه کنند، و آیا در آینده آنها (احساس) می کنند، و یا همه چیز زیر یک غبار تدریجی و غیر انسانی گم می شود؟    

     

    ثریا – اسپانیا