Category: General

  • مست مست

     افتاده ام، مست مست

    بر زمین افتاده مست

    نه دیواری، نه دستی

    نه پای رفتنی

    خسته از تاریکی شب

    در سایۀ خندان شراب

    نوشیدم و نوشیدم

    و خو د را به جام سپردم

    تکه نانی را که او به دهانم می گذاشت

    آن را برکت می دانستم

    نوشیدم و نوشیدم

    به غیر از من کسی نبود

    مست و شوریده

    بدتر از هر مست

    می

    باسایۀ خود همراه

    و باو می گفتم:

    از من جدا مشو

    در پشت سرم پنهان مشو

    ای یگانه دوست

    افتان وخیران، ره خانه گم شده

    بلند شدم، او نیز بلند شد

    افتادم

    او نیز افتاد

    دانستم که با من است

    من به غیر از سایه ام

    نشان دیگری از خود نداشتم

    همه جا دیوار بود، دیوار

    پنجره ها رو به تاریکی

    باز می شدند

    دست من از دیوار دور بود

    لحظه ها از من می گریختند

    یاد ها و یاد واره ها

    گم شدند

    من مست آن شراب و بانتظار

    آن گرد نان

    درصفی طویل می ایستادم

    تنها سایه ام با من بود

    با سایه ام همۀ جهان را گشتم

    سپس از او هم گریختم

    از سایه ام، از شراب و…

    از آن نان گرد سپید

    سفرهای من در یک حجم بی پایان

    و دورغین پایان یافتند.

     

    تقدیم به: فرانسوا

    ثریا . اسپانیا /  اکتبر ۲۰۰۷

     

  • هفتم اکتبر

     

    از روز هفتم اکتبر جشن پرشکوه بانوی مقدس و پاترون این شهر (روزاریو ) شروع می شود.  از همین حالا شهر مشغول تدارک و چراغانی است و زنان و دختران به دنبال لباس زیبا و باشکوه سنتی خود می باشند.  من در این فکرم که این ملت چگونه با آنهمه جنگ ها و هجوم اقوام گوناکون و فرهنگ و زبانهای مختلف هنوز به سنتهای قدیمی خود وفا دارند؟! 

     

    من کم بیش شهرها و سرزمینهای زیادی را دیده ام  اما هیچ کجا را به زیبائی  شهر های جنوبی این سرزمین ندیده ام.  در زمان جشن های مخصوص بنظر می رسد که حتی دریا نیز امواجش دگر گون می شود و موجهای کف آلود و درخشان خود را به ساحل می رساند. همه جا مانند روز روشن است.

     

    در این ایام بخصوص مردم دل به خواهش زندگی خود بسته و سعی می کنند که تلخی های یکسال را فراموش کنند.  موسیفی سنتی فلامنکو، رقص دسته جمعی زنان و مردان با لباسهای رنگارنگ یک تابلوی زیبای نقاشی است که بر شهر آویزان می شود.

     

    مردان با کلاه های گرد خاکستری و نیم تنه ای همرنگ آن با چکمه های قهوه ای  و کمربند پهنی که شلوار تنگشان را نگاه داشته سوار بر اسب با نیزۀ مخصوص خود، و  زنی زیبا که بر مو های خود گلی به رنگ لباس خود نشانده نیز بر پشت اسب سوار است.  دیدن چهرهای زیبای زنان در این موقع مرا بیاد تابلوهای نقاشی زمان های گذشته می اندازد.

     

    در روز اول جشن بانوان متشخص شهر با لباسی پوشیده به رنگ سیاه در حالیکه موهایشان را مانند تاجی بر بالای سرشان درست کرده اند باشانه ای بزرگ و یک تور مشکی بر روی شانه با چوب دستی های نقره ای در جلوی بانوی مقدس حرکت می کنند و او را دور شهر می گردانند.  در شب همۀ چراغها را روشن کرده و مردم به رقص و پایکوبی می پردازند.

     

    هنر دراین سرزمین ویژۀ خاصی دارد: نقاشی، رقص، آواز، هنر تأتر و صحنه، دکلمه، فرا گرفتن سازهای مختلف، گیتار فلامنکو و پیانو و غیره. با وجود ساختمانهای جدید و نوساز، جشن ها در یک محوطۀ وسیع و در کاست های به سبک قدیم ادامه دارد.  زنان و دختران در این زمان وقت زیادی را صرف آرایش مو و روی خود می کنند و مانند کبک خرامان درحالیکه سینه ها را جلو داده با کمرهای باریک و دستان کشیده و بلند شان به رقص و پایکوبی می پردازند.

     

    در طول این یک هفته صدای موسیقی و ضرب پاهای دختران بر روی زمین و نوای ساز و قاشقکها در دست آنان لحظه ای قطع نمی شود.  آنها برای بانوی خود می رقصند و آواز میخوانند و در نوشیدن شراب تا حد افراط و خود فراموشی پیش می روند.

     

    من هنوز پس از اینهمه سال نتوانسته ام با آداب و رسوم آنها خوی بگیرم و خودم را در بین آنها جای بدهم.  آنها کمتر به غریبه ها (جای) می دهند.  من فقط یک تماشاچی هستم که از پشت پنجرۀ اقامتگاهم  آنها را می بینم و همه چیز را تماشا می کنم.

     

    در عین حال در آن سوی شهر تجملات و خانه های بزرگ اشرافی با دکوراسیون عالی نیز وجود دارند.  زمین های سر سبز و خرم برای بازی گلف و آرامش و آسایش ثروتمندان، هتلهای مخصوص سلامتی – اسپا – برای زیباتر ساختن هر چه بیشتر آنها!! و بازهم من فقط یک تماشاچی هستم.

  • تماشاچی

    من تماشاچی هستم و ترجیح می دهم که به همین گونه باشم. هیچ علاقه ای ندارم وارد میدان جدال و زد و خورد آدمهائی بشوم که سراسر روزشا ن را صرف مرافعه ها و عقده های گذشته می کنند. وهم و خیال من در حال حاضر بیشتر در پی دنیای امروزمان می گردد؛ به دنبال مسبب رنجها، گرسنگی ها، بیماری و مرگهایی که هیچ علتی نمیتوان برای آنها یافت.

    من به زوایای تاریک گذشته علاقه ای ندارم. باندازۀ کافی (بزرگان) ما آنها را برای ما روشن ساختند. تنها کافی است کمی در گفته های آنان باصطلاح «غور» کنیم.

    در حال حاضر دنیابرای من حکم یک شب تاریکی را دارد که در زیر نورهای ضعیف و گاهی رنگ و وارنگ شغالها و روبهان از سوراخهای خود بیرون می آیند و به پاره کردن و یا تکه تکه نمودن بره های ضعیف و بیگناه می پردازند و شیران غرنده تنها در قفس های خود نعره می کشند.

    من مردان و زنان گذشته را کم و بیش فراموش کرده ام و امروز بیشتر به جوانها دل بسته ام، زیرا جوانان و کودکان نوید دهندۀ بهار فردا می باشند؛ بوی بهار و زندگی از آنها بر می خیزد.

    آنچه را که بر من گذشته و یا مشابۀ آن بر دیگران به دست فراموشی سپرده ام و معتقدم کسی که از کودکی دل به یک حقیقت سپرده و از یک تعلیم خوب برخوردار باشد در تمامی عمرش می تواند خود را از پلیدیها و آلودیگها و زشتی ها و سایر بدیها دور نگاهدارد.

    ترجیح می دهم بجای آنکه فریاد بزنم و بر گذشته اشک بریزم اگر درتوانم باشد یک محیط تربیتی خوب برای فرزندان سر زمینم فراهم آورم. معتقدم که اگر انسانی ذهن و اندیشه اش روشن شد خود می تواند حاکم بر سرنوشت خویش باشد. شاید من در این مورد اشتباه میکنم و بعضی اوقات هم به چشم می بینم کسانی را که عمر خود را صرف علم کردند و سرانجام گرسنه مردند. اما مهم نفس عمل است.

    امروز در نهاد من یک حقیقتی شعله می کشدکه قادر به توصیف آن نیستم و سعی می کنم از این نهاد استفاده کرده آینده را مانند یک رودخانه با آب زلال و روشن ببینم.

    اگر چه آرزوهای من نقش بر آب شدند اما هیچگاه تخم کینه و نفرت را دردون سینه ام نکاشتم و نگذاشتم زهر آن خون مرا آلوده سازد. زیر هیچ تعصب عقیدتی قرار نگرفتم و تنها به دنبال راه درست و درستکاری بودم.

    اگر من رنج بردم و یا می برم لزومی ندارد دیگران نیز رنج ببرند و می خواهم بگویم که: من لباس تنهایی دیگران هستم نه زیر انداز پای آنها! من آدم ساده و یا بعبارت دیگری ابله نیستم؛ تنها احساس می کنم که باید خوب و پاکیزه بمانم. کسانی که در قدرت زائیده می شوند کمتر معنی و ارزش این آرامش را درک می کنند. قدرت ارزش زیادی دارد، اما آرامش نه!

    قلب من بخشنده است و می بخشد. گاهی صدای اعتراضی بلند می کنم که بگویم (نه! ابله نیستم و خوب می فهمم) و بعد دوباره به همان سفر درونی خود ادامه می دهم. در عین حال سن من دیگر اجازۀ تحقیقات (!) بمن نمی دهد. به ناچار مانند همان زنبور عسل باید در کندوی زمستانی خود بمانم و از شیرۀ گلهای بهاری که پنهان نموده ام استفاده کنم.

    برای دوستی که هیچگاه او را نشناختم.

    ثریا

    اکتبر دوهزار وهفت

  • دهم مهرماه

    ساعت شش صبح بود که مرا از خواب بیدار کردند و او را در بغلم گذاشتند؛ پسری فربه، سفید، با موهای سیاه و چشمان براق مشکی.  چشمانش باز بود و نمی دانم به چه چیزی می نگریست.

    مرحوم دکتر ورجاوند گفت: پسرم از حالا کجا را دید می زنی؟! و مرا بوسید و گفت: مادر قهرمان!! و این اولین و آخرین باری بود که من مفتخر به لقب قهرمانی شدم.

    چه احساس زیبایی داشتم.  چقدر خوشبخت بودم و این اولین تجربۀ زندگیم مرا به زندگی وصل خواهد کرد.  آرزوهای زیادی برایش داشتم  ونقشه های بی حسابی.  بلی این برۀ پروار را من روی شانه های خودم حمل خواهم کرد و با او راه ناهموار زندگی را خواهم پیمود.

    هیچ بفکرم هم خطور نمی کرد که روزی مجبور باشم که از او دور شده و تنها با چند خط در پشت یک کارت چاپ شده که از طرف ما احساسات ما را می نویسند (!) و یک ایمیل و یک تکست و یا تلفن تولدش را تبریک بگویم.

    نمی دانم آیا او از بدنیا آمدن خود خوشحال است یا نه؟  نمی دانم که آیا او حتی به نیمی از آرزوهایش رسید یا نه؟

    امروز پدرش در گوشه ای از این دنیا با همسر بعدی مشغول نشخوار خاطرات است و من به آسمان ابری و تاریک نگاه می کنم و  از خود می پرسم آیا امروز باران خواهد آمد یا نه؟!! تنها همین لحظه را می بینم، نه بیشتر، و می دانم که قدرتی نامرئی بر سرنوشتها حکومت می کند.  می دانم اگر بشر حتی به یک چهارم از آرزوهایش برسد باید شکر گذار باشد.

    پسرم، تولد مبارک.  من با تو و با دنیا آوردن تو قهرمان شدم و هنوز هم این افتخار را دارم و قهرمانم.

     دهم مهر ماه  یکهزارو سیصد وهشتاد شش

    ثریا . اسپانیا

  • ویرانیها

    چگونه تمدنی بباد می رود؟ و چگونه سرزمینی به ویرانه ای تبدیل میشود؟ ما را چه غم که در سرزمینهای آباد نشسته ایم و برایغصه های دیروزمان قصه ها می سازیم. گرد وغبارخاطرات را پاک می کنیم و آنها را صیقل می دهیم. گاهی چیزی به آنها اضافه می کنیم و زمانی کم و یا بکلی خط را کج کرده و از رویاهایمان افسانه ها می سازیم.

    کاخ شاهان هخامنشی ویران می شوند، ما را چه باک؟ سکوت چند هزارساله فرو می ریزد و تخته سنگهای آن به موزه های خارجی و حراجیها فروخته می شود بما مربوط نیست!!

    خاک سرزمین را نیز توبره کرده و به بازار ها می فروشند و ما به تماشا نشسته ایم. یاد گفتۀ یک دکتر افغانی مهاجر افتادم که می گفت:

    روزی به موزۀ بزرگی در بریتانیا رفتم و الماس بزرگ کوه نور را بر تارک تاج ملکه دیدم. مدتی آنرا تماشا کردم و سپس به نگهبان گفتم:

    این نگین بزرگ روزی متعلق بما بوده است و حالا اینجا است. نگهبان گفت: شما آن را خوب نگاه نداشتید و حالا ما برایتان نگاه میداریم! سپس یک کارت پستال بمن داد که عکس آن الماس بزرگ ب رروی آن چاپ شده بود وگفت: این را بگیر و ببر. هرگاه دلت تنگ شد آن را تماشا کن. ما هم کم کم سری به موزه ها می زنیم تا عکس های گذشتگانمان را بخریم و هنگام دلتنگی شدید به انها بنگریم.

    اکتبر دوهزار و هفت

  • الیزلبت جنینگز

    الیزابت جنینگز

     

    هیچگاه دیگر این چنین نخواهدشد

    هیچ از دست دادن این قبیل چیزها

    قلبم را سوراخ نخواهد کرد

    یا غمی از اینگونه

    مرا در برنخواهد گرفت

    با همه اینها ؛ من چیزهایی آموختم

    و هیچگاه آرزو نخواهم کرد

    برای آرزو کردن دلایل آنها

    که تا استخوانم فرو میروند

    احساساتی که میماند و قلب راسیاه میکند

    تمامی نابود گری عشق را خواهم داشت

    اگر بتوانم و بدانم که آنسوی آزردگیها

    شادمانی در انتظارم میباشد

    ……. الیزابت جنینگز نویسنده بریتانیایی

     

    این قطعه را تقدیم به دوستانی میکنم که:

    صدای مرا و تصویر مرا در موبایل خود ضبط کردند

    و نمیدانم چرا؟

    دوستی که ضبط صوتش را د رکیفش نهاد وازمن سئوال کرد

    تا جوابها را به اربابش برساند در ازای یک نقدینه .

    دوستی که صدا وتصویر مرا بدون آنکه خودم بدانم ضبط کرد

    برای چی ؟ نمیدانم

    دوستی که در غیبت من خانه ام فروخت و پولش را بالا کشید

    و دوست بهتری! خبرش را برایم آورد !!

    دوستی که به نامه هایم دیگر جوابی نداد !!

    دوستی که به تماشای رنجهایم نشست

    و نمیدانم و؛ چی بگم  ورد زبانش بود

    دوستی که به هنگام مرگش راز خیانتهایش را اعتراف کرد

    و سرانجام دوستی که روزی برایش  طلای جاندارش بودم

    و…امروز سکه ای ناچیزی بیش نیستم

    دوستی که درعین گرفتاری به کمکش شتافتم و هنگام

    گرفتاریهای من مرا دیگر نشناخت

    دوستی که با همه نیکی هایی که باو کردم شب ونیمه شب

    با تلفن های نابجای خود خواب را برمن حرام میکرد!

    وسرانجام دوستی که برسرم منت گذاشت که :

    میتوانست مرا نابود کند!! اما نکرد

    سپاسگذار همه هستم                 ثریا حریری / اسپانیا

    م

     

     

           

     

  • آنها آمدند

    آنها آمدند

     

    چگونه آنها آمدند

    نعره زنان ؛ پارس کنان

    برای بردن سنگ  سختی

    که

    ما بادستهای کوچکمان آنرا پاک کرده بودیم

    انها آمدند

    نعره زنان , شیون کنان

    برای پاک کردن نقش سنگ

    ان سنگی که ما بادلهای پاکمان

    آنرا ؛ تراشیده بودیم

    آنها آمدند نعره زنان ؛ غرش کنان

    همانند درندگان

    مانند اژدهایی

    که

    با نفیر تیره خود

    نام مارا پاک کنند

    بلندیهای پر غرور مارا

    ویران سازند

    و…..

    زمزمه ی مرغان پریشان

    خاموش شد .

     

    ثریا / اسپانیا

     

     

  • خاموشی

    خاموشی

     

    درون ا طاق کوچکی

    زنی جوان ؛ با حسا سیتها ی زیادی

    میخواهد

    کلمه ها را بر روی یک برگ

    نقاشی کند

    او سایه را میکشد

    رنگ را میا میزد

    و قلم را در رنگ فرو میبرد

    و…..

    ناگهان از دور دستها

    صدای زوزه ای ناشناس

    بگوش میرسد که :

    ای هرزه زن ؛ قلم را بر زمین بگذار

    و آن زن

    با نفس پا ک خود

    و …..

    با اشک شور خود

    رنگها رابهم میریزد

     وبرای زیستن

    شیوه دیگری را دنبال میکند

     

    ثریا / اسپانیا / سوم مهرماه هشتا د و شش

     

     

     

  • مرغان درقفس

    مرغان درقفس

     

    نوه ام گفت: همه ما درقفس هستیم ! از آ ن روز تا بحا ل

    دارم باین نکته سنجی دختر کوچکم میاندیشم ؛

    او فقط ده سا ل دارد .

    آیا ا و میداند که همه مرغان را د رقفس زندانی میکنند؟

    بدون هیچ حقی ، و زندگی ر ا ا ز آنها میگیرند ؛ و آ نان

    را از دیدار ابر وباران وباد و نور خورشید که سرمایه

    زندگی آنهاست ؛ محروم میدارند ؛ قفس را بر دیوار اطاق

    می اویزند واز پر وبال زدن زندانی خود لذت میبرند ؟ !

    آیا او میداند که این بشر دوپا برای خود قوانینی داردستمگرانه

    و هر گاه میلش بکشد مرغان خوش پرو بال را در قفس زندانی

    میکند ! .

    آیا او میداند که سرنوشت این زندانیان بی گنا ه با سر نوشت

    بسیاری از بی گناهان دنیا یکی است .

    آیا او میداند که رفتار بشر چقدر ظالمانه است و آیا او میداند

    روزی فراخواهد رسید که نوک خونین این مرغان از لابلای

    میله های قفس بگذرد و به چشمان نامردان فرو رود ؟! .

    برای خدا ! کلید را در قفل ها بگردانید و آنها را آ زادا کنید

    مرغان را آزادا نمایید ؛ آیا میدانید که ترازوی نامریی عدالت

    دو کفه دارد؟ .

    برای خدا بی گناهان را گرسنه مگذارید و از آنها برده نسازید

    به سر زمینها احترام بگذارید …….

    امروز حالم از دیدن صحنه ای ا ز کشتن وآزا ر دادن ( نجیب …)

    در افغانستان و چهره مردی که درکنارش ایستاده و از لذت وشادی

    دهانش تا بنا گوش باز بود ؛ بهم خورد ؛ حال تهوع داشتم و …

    امروز نمیدانم در این دم نومیدی به چه کسی روی آورم ؟

    زندگی یک شوخی زشت ؛ مبتذل ونکبتی است که پایانش نامعلوم

    میباشد.

     

    ثریا . اسپا نیا

    جمعه

     

     

     

  • خواب دوشین

     

    شب گذشته بخوابم آمد

    نحیف، افسرده و لاغر

    پرسید:

    بر سرزمین من چه رفته است؟

    باو جوابی ندادم

    تنها گریستم

    گریستم و می دانم که تا صبح گریستم

    نه از شبنم گفتم، نه از گل سرخ

    نه از لاله ها گفتم و نه از شهدا

    نه از بازماندگان سوگوار و زنان داغدار…

     

    او پرسید:

    بر کشورم چه رفته است؟

    من تنها گریستم

    نه از ناله ها گفتم

    نه از فلبهای تاریک

    نه از دلهای گمشده

    و نه از فوج فوران خون

    تنها گریستم

    گریستم تا صبح گریستم

     

    پرسید:

    بگو بر کشورم چه رفته است؟

    جوابی ندادم

    نه از شام تراژدی انقلاب گفتم

    نه از خانه های پشت دیوار

    نه از خونی که بر زمین خشک می ریزد

    تا خارهای تیز را آبیاری کند

    نه از خشم مردان گفتم و نه از انفجار خورشید

    نه از لاشخورهای درکمین

    ونه از چوبه های ردیف شده دار

    نه از جبرئیل گفتم و نه از اسب سفید بالدار

     

    او پرسید: بر سرزمین من چه رفته؟

    از پشت پرده ای اشک جواب دادم:

    همان دست انقلابی بود که تو صدای آن را شنیدی

    امروز مشت آهنینی شده بر دهان مردم

    و…. همه مرده اند.

     

     ثریا / اسپانیا

    سپتامبر دوهزار و هفت

  • نوستالژی!

    ” قطعه یازدهم “


    کلمات دیگر بی معنی و بزرگان همه تهی و پوسیده اند ، بوی لا شه های منفجر شده زیر تشعشعات گوناگون نفس را آزار میدهد، بوی کهنگی، بوی اندیشه های مانده در گوشه بخاری، بوی لجن بی فکری و بوی تهوع آور بی مغزی ، هما جا را فرا گرفته ، سیاستمداران قلابی ، وپرورده شده در ابگرم و نمک ، امواج ادیان گوناگون ، وهمه در خوابی گران ، گروهی با طنابهای رنگین گره خورده و گروهی در یک خط صاف بی انتها و در مرز شهر ها پرسه میزنند.

    بمب ها فرو میریزند و لاشه ها میگندند و موشها و جانوران دیگر آنها را میجوند. آتش همه جارا فراگرفته و دیگر در هیچ کشتزاری گندم نمیروید. آ بها کم کم راکد میشوند، زمان پیر شده، درمقابل همه سختیها دیگر سخنی نیست. دلی نیست ، گرمایی نیست ، همه چیز فاسد شده و رو به فنا میرود.


    و منکه نگهبان یک دنیای خالی وتهی هستم چگونه از آفتاب بگویم؟ تا کی باید بانتظار آفتاب خیالی بهار و گریختن از سرمائی که خود باعث بوجود آمدن آن بودیم، بنشینیم؟

    زمان به کندی می گذرد. عقربه های ساعت ایستاده اند و مردم هم ایستاده اند و نسل ها کم کم گم شده و ناپدید خواهند شد.

    ذهنم پرا از یاد آوریها ست، و قلبم پراز مهربانیها، چیزیکه باید جایش را به فاضلآب عشقهایگذشته بدهد و خاطرات را بیرون بفرستد. من هنوز در کوچه های خاطرات کودکیم می گردم و به دنبال آن خاکی هستم که در میانش با ریگهای کوچک آن بازی می کردم. در گهواره ام و صدای لالائی که از چشمه ها و دشتها گفتگو میکرد، نه از خمپاره ها و بمب های سربازان انتحاری!

    دلم در پشت آن انباری است که مادر شیرینهای عید را پنها ن می کرد تا از دستبرد من وسایرین در امان بماند. او چه خوب شیرینی درست میکرد. بوی عطر آنها همه سال در خانه بود و امروز در پشت یک انبار پر از باروت ایستاده ام و بانتظار جابجا شدن آن.

    هنوز در گوشۀ لبانم کلمات گم شده پنهانند و به دنبال جایی میگردم که آنجا (میعاد) بگذارم و دست در دست پسرکی دیوانه که در کوچه ها بخاطر من دستش را برید و زنی که خود را به آتش کشید.

    دیگر نوبت من گذشت، و شب از پنجرۀ کوچک اطاقم به درون آمد و صدای آن زن گوشم را خراشید و نفرین آن پسرک مرا ترساند.

    امروز همه چیز خریدنی است: عشق، پیمان، وطن. تاریخ گم شد. چهره ها زیر نقاب سختی پنهان و دیگر واژه ها معنی نمی دهند. و درجایی دیگر از دنیا، اگر کسی از واژه ای که بکار برده ای خوشش نیا مد، ترا می کشد. بازی تمام شد.

    مردان تاریخی همه فاتح کوی زنهای آسانی هستند که به راحتی دراز میکشند و به آسانی یک گربۀ ماده دست و پاهایشان را رو به آسمان می کنند. فاتحان ما از یاد برده اند که وطنی هم هست.

    به یاد مردان و زنانی که بخاطر اندیشه های خوبشان جان دادند . . چهارشنبه


    ” قطعۀ دهم “

    هنوز به چشمان خود باور نداشتم، و می پنداشتم که هنوز مانند یک صخره در عمق آبهای خروشان هستم. هنوز روی صورتم امواج گرم دریا در گذر بود. نگامیکه چشم باز کردم احساس چندش آوری بمن دست داد. آن نوازش نسیم و آن موج د لربا که به سر وصورتم بوسه میزد یک کوسه ماهی بزرگ بود که می خواست زندگیم را ببلعد.

    من تنها، خسته امواج آب چشمانم را پر کرده بودند و نمی دانستم که آیا اشکهایم نیز با آنها در آمیخته اند یا نه. طوفانی مهیب داشت همۀ باقیمانده هستیم را از جا میکند و من در پی آن بام بلند بودم، در پی آن موج بزرگ که روی آن بپرواز درآیم و بر سر دنیا نعره بزنم.

    دلم خراشید و خراشش در آهنگ نی که صدای غربت و بیکسی میداد، در آمیخت. تمام راه را با نا امیدی طی کردم و فکر میکردم در انتهای راه از خانه ام، تا او دیگر راهی نیست. خود را در یک شکوه دروغین پنهان کرده و میرقصیدم، و پس از سالها صبر تصویری دیدم از آنجه که در آرزویش میسوختم، یک تصویر تهی و خالی بود، مانند همه قابهای کهنه و فرسوده.

    از یا داشتهای سال هزارو سیصد وهفتاد و دو

  • آوای فاخته


    امروز سی سال از مرگ زنی می گذرد که روزی با صدای جادوئیش بر تالار های هنر موسیقی حاکم بود: یگانه صدایی که دیگر هیچگاه نظیرش پیدا نخوا هد شد.

    هنگامی که صدای آواز او را می شنیدم دلم غرق نشاط و خوشحالی می شد و دنیای اطرافم را فراموش می کردم. آیا او براستی یک پرنده ای بود که زمانی کوتاه بر درخت زندگی هنر نشست و زود پرواز کرد و رفت تا آوای هستی را در آسمان بیکران بخواند؟

    زمانی که صدای او را می شنوم گویی او از آن سوی زمان آهسته پایین آمده و روی تپه ای نشسته و از دور و نزدیک با صدای جادوئیش جانهای مرده را تسکین می دهد.

    نمی دانم چرا آواز او برایم داستانهائی حکایت می کند که سراسر آن با رویاهایم در آمیخته است. او یک وجود نامرئی بود که مدتی کوتاه در میان ما زندگی کرد. صدای او صدای عشق و صدای اسرار پنهانی بود.

    امروز هنگامی که به آواز او گوش می دهم در میان درختان در روی بوته های گل، در آسمان پهناور مشتاقانه در جستجویش هستم و آنقدر به ترانه هایش گوش فرا می دهم تا دوباره آن احساس دیرین در وجودم جریان یابد.

    ای پرندۀ زیبا و خوشبخت، از پرتو وجود تو این دنیای تلخ برای ما سرزمین جادوئی می شود و دلهای ما اقامتگاهی است که تنها برای تو و آن نغمه های ملکوتی ساخته شده است. تو فراموش ناشدنی هستی.

    ثریا / اسپانیا

    یکشنبه شانزدهم سپتامبر دوهزارو هفت

  • دون آنتونیو

    دون آنتونیو دوراگرو ؛ از ملاکین بزرگ شهر و عاشق بی قرار

    اسب واسب سواری است ؛ مردی خوش خوراک ؛ با هیکلی

    مناسب چهره ای صورتی رنگ که ازشدت سواری وآفتاب سوختگی

    به رنگ شکلات مخلوط با مربای تمشک در آمده است !

    یکروز نزدیک غروب در خیابان باو برخورد کردم ؛ او بی هوا میرفت

    منهم بی هوا میرفتم ناگهان سینه به سینه هم خوردیم ؛ من در مقابل او

    مانند بچه ای بودم که از ترس زبانش بند آمده بود؛ اما او با لبخندی

    شیرین جلو آمد ودست روی شانه ام گذاشت و پوزش خواست از اینکه

    مر ا ندیده است ومن دستم را روی دست او گذاشتم و پوزش خواستم

    او دست مرا بشدت فشار داد وکمی نوازش کرد ؛ هیجانی در دلم پدید

    آمد سرم را بلند کردم او پیشانیم را بوسید ؛ گفتم:

    من شمارا خیلی دوست دارم واحترام میگذارم , او گفت:

    منهم همین طور ؛ تمام این حرکات درعرض دو دقیقه اتفاق افتاد او

    قیافه اش جدی شد بسنگینی نفس میکشید مقل اینکه یک خوشحالی جدیدی

    از این برخورد حداوند باو عطا کرده است ؛ پرسید :

    حال فامیلی چطور است ؟!

    گفتم همه خوبند متشکرم

    سرش را برگرداند وبه آنسوی خیابان نگاهی انداخت در تیرگی غروب

    پیشانی و صورتش حالت شگفت انگیزی داشت نگاهش نافذ وچشمانش

    برق عجیبی داشتند .

    گفت : مدتها ست که

    شماراندیده ام

    گفنم : بیمارم وخسته و بی حوصله

    گفت : دیگر چی ؟

    گفتم همین و سرم را پایین انداختم ؛ دون آنتونیو گفت :

    پس روز یکشنبه شمارا خواهم دید ؛

    گفتم انشااله؛ حتما در نماز ظهر شرکت خوا هم کرد

    دون آنتونیوی کشیش مرا دوست داشت ؛ منهم اورا دوست داشتم

    اما خوب ؛ او یک کشیش بود و …. من یک زن

    از : دفتر این زمانه

  • تولد دخترم

    تولد دخترم

     

    امروز روز بیست و سوم شهریور  برابر با چهاردهم سپتامبر

    روز تولد دختر بزرگم میباشد ؛ او در اواخر تابستان و شروع

    پاییز به دنیا آمد ؛ آنروز ها چقدر احساس خوشبختی میکردم

    ــــــــــ

     

    پاییز نه غم انگیز است و نه برگ ریز

    پاییز یک لبخند زیبایی است بر پیکر  زمستان

    پاییز زیباست

    برگهای سرخ وزرد وسبز

    خورشید خندان که کم کم میرود

    تا بخا نه اش کوچ کند

    پاییز  چون یک سایه کم رنگ

    میتابد بر تابستان

    در پاییز تلخی ها فراموش میشوند

    من در فصل پاییز خوشحالترم

    برگها را از روی زمین برمیدارم

    و در قابی میگذارم

    دلم میخواهد که تکه ای از جو یبار را نیز

    قاب کنم

    اما جویبار خشک شده

    در فصل پاییز ؛ امیدها  در آفتاب

    از کرانه های دور

    در میان دستهایم رشد کردند

    بالا رفتند و در میان سینه ام ؛ جوانه زدند

    من با آن امید ها

    وعده های دروغین را فراموش کردم

     

    دخترم  ؛ تولدت مبارک ؛ امروز تو خود مادر دو فرزندی

    امیدها را نگاه دار ونگذار که خار مغیلان سینه بی کینه ات

    را زخمی کند.

    ـــــــــــ

    دیروز نوه ام برایم روی یک تکه کاغذ طلایی وسرخ ؛ یک مرغ

    طلایی کشید و بمن داد ؛ با وگفتم :

    چرا مرغ تو در قفس است ؟

    گفت ” همه ما در قفسیم ؛ قفس طلایی ، آهنی ؛ و چوبی ؛

    اینرا نمیدانستی ؟ مامایی ؟

     

    جمعه / چهاردهم سپتامبر  دوهزارو هفت

    ثریا / اسپانیا

     

     

     

     

     

  • دگمه های سرگردان

    انگشتهایم روی دگمه ها سرگردانند

    حرف اول به کلمه گل می خورد!

    گل به عشق می زند

    و عشق به کلمه نفرت می خورد

    و نفرت بسوی شعلۀ شمعی نیم سوخته

    می لغزد

    شمع به سحر می خورد

    و سحر به آسمان بر می گردد

    و آسمان می گرید

    من در میان فصلها سرگردانم

    من اولین و آخرین پروانه ای بودم

    که در میان (کرمان) زیستم

    و زنده ماندم!

    انگشتهایم روی دگمه هاسرگردانند

    و من در جاده ای صاف ایستاده

    و به انتهای بی پایان آن

    می نگرم

    به کسی می اندیشم که:

    آئینه و چراغ مرا دزدید

    دیگر سخنی نیست

    پیوندی نیست

    سخن از نامردیهاست

    و ویران شدن زندگی ها

    سخن از آوای مرغ مهاجر است

    در میان جنگل تاریک

    سخن از ویرانی باغ است

    کسی که نه صدف را می شناخت

    ونه از مروارید درون آن باخبر بود

    او میان یک اجاق پر آتش

    و یک قابلمۀ آش پیوسته درحرکت بود

    او از جفت گیری آهوان دشت بی خبر بود

    او چمنزار را نمی شناخت

    درخت را نمی شناخت

    او زمین را می نگریست

    که چگونه می تواند پاهای ناتوانش را

    بر آن بگذارد

    او از بلندیهای برج سپیدی

    که من

    با دستهای ناتوانم ساخته بودم

    چیزی ندید.

  • هجوم خیال

    خیلی دلم میخواست که طبعی شاد داشتم ومیتوانستم در قالب طنز و شیرینی آن

    فرو روم و بنویسم ؛ اما گویا سرشتم اجاره نمیدهد ؛ نمیدانم شاید باعث وبانی

    آن ویرانیها وهجوم بی اما کشت وکشتارها و سایر چیزها ئی باشد که مرا دچار

    این اندوه کرده است ؛ به هر کجا که نگاه میکنم ؛ مشتی موجودات اثیری و بی

    اندیشه و بی اعتماد و بی اعتقاد را میبینم و هرروز هم بر تعدا داین ویرانگران

    اضافه میشود ؛ آینده را نمیدانم ونمیتوانم هم در باره اش چیزی بنویسم ؛ چه بسا

    در آینده نژاد دیگری با استعدا های خارق العاده بوجود خواهند آمد تا به تحقیق

    در باره موجودات آینده دیگری ویا گذشته بپردازند و یا شاید هم مشتی ربا ط

    بی مصرف که تنها برای بردگی درست شده اند ؛ بدون اندیشه بدون تفکرو بدون

    ایمان واعتقاد دنیای تازه ای را بسازند.

    امروز اگر از من بپرسند که چه دارم تحویل بدهم ؟ خواهم گفت : هیچ!

    و بیاد هم نمیاوروم گه چه هادیده وچه ها خوانده ام ؛ چه بسا روزی بخواهم کتابهایم

    را بسوزانم ویا آنها را مدفون سازم ؛ در حالیکه میدانم در بین آنها ستارگان درخشانی

    زندگی میکنند ؛ چع بسا گلهای زیبایی که تاب نیاورده اند زندگیشان را در این دشت

    مسموم از دست بدهند و در کنجی پنهان شده اند .

    امروز دیگر خورشید برایم چندان دلپذیر نیست ؛ خورشیدی که روزی در یک دنیای

    مطبوع و سبز می درخشید و بر روی علفها و شکوفه های درختان تاب میخورد و

    امان میداد تا ما فارغ از هر غصه ای جان ودل خودرا عمیقا در عطر روشن و درخشان

    او پرواز دهیم .

    امروز دلم میخواهد از دریا دورشوم ؛ از خورشید دور شوم و بسوی کوهستانها ی

    زادگاهم بر گردم وبه کنار آن دره تنگ و نهر کوچک بنشینم ( اگر هنوز بجای مانده)؟

    و علفهای کوچک را با دندان ببرم وهوای مطبوع کوهستان را به درون ریه هایم بفرستم

    میدانم که دیگر امیدی به بازگشت نیست وامید آنکه شاید بتوان راحت در کنار آن نهر نشست

    وجود ندارد.

    مبداء زندگیمان با چه روشنی و زیبایی پیدا شد ؛ زندگیمان لبریز از افسون بود ؛ حال چنین

    بنظر میرسد که تا بحال نیمی از زندگی و اوقات خود را بیهوده تلف کرده وتنها به یک پنجره

    دلخوش کرده که از آن میتوان دریایی مرده را دید که حضورش مرا بی امان خسته کرده است

    امروز آن روشنایی مطبوع وتسکین دهنده ؛ آن گهواره گرم ونرم و امن روح ( وطن ) گمشده

    و زمان آغاز دیگری را برایم اعلام میدارد ؛ حال باید در قرون گذشته سیر کنم و خواب

    جنگلها و کوهستانها را ببینم و کور کورانه در میان دریای آرزوهای گنگ ومبهم خود شناور باشم .

    تا کی میتوان باین خود فریبی ادامه داد و گفت :

    من خود دنیا هستم !! من به همراه دیگران زندگی میکنم و از ذهن و روح آنها بهره میبرم و سپس

    بر میگردم به رویاهای خود و همان آسمان نیلگون و شبهای پر ستاره .

    امروز دیگر نمیتوانم نامهای آشنا را صدا بزنم ؛ تنها مشتی نام غریبه که هرکدام تک تک بشکل یک

    هلال میشوند و هریک درخلاء رها شده وگم میشوندو هنگامیکه فرصتی مخواهم تا نفس بکشم در

    خودم گم میشوم و بر میگردم به روزهای مدرسه ؛ روزهای بی دردی ؛ روزهای عطر آگین و

    روزهایی که همه چیز برایم سر سازگاری داشت ؛ بوی نان تازه ؛ بوی مشق شب ؛ بوی کتابچه ها

    وبوی کتابهای ورق خورده ویادداشت نوشته ؛ و انگشتانم که مرکبی بودند .

    از : دفتر این زمانه

  • آوای

    آوای

    برای : لوچیانو پاوراتی

     

    « دام مرگ ؛ باز صید تازه ای رابرد »

     

    نگاه کن باین دنیای کور؛

    که درذهن متروک ما فقط ؛ یاد مصیبتی

    را زنده میدارد

    نگاه کن باین دنیای کور ؛ وخیل سوگواران

    و شبروان که از نیمه راه

    افسون شده بسوی شب میرانند

    فانوس خیال ؛ خاموش شد

    وگمان مبر گه چشم بیداری درچنین شبی گنگ

    آواز دیگری بگوش برساند

    چند دل درون سینه طپید ؟!

    و چقدر باید بانتظار ماند

    تا صدای پای او که از دور میاید

    باز صید تازه ای راببرد؟

    او بزرگ بود؛

    در گمان آسمان هم ؛ این پندار نبود

    من ؛ اورا چون یک آیه مقدس؛

    در میان طوفان میخوانم

    اورا میبینم ؛ مانند مردان افسانه ای

    او نبض پریشان و سینه بیمار خودرا

    به سینه باد کوبید

    او در دل من و در دشت پرغبار زندگیم

    یک سوار افسانه ای  و ماندگار

    باقی میماند

    او بازهم میخواند

    و….میخواند

    وخواهد خواند

     

    شنبه .هشتم سپتامبر دوهزارو هفت/ اسپانیا

     

     

     

  • پاوراتی

    پاوراتی

     

    لوچیانو پاوراتی هم رفت ؛

    ا مروز ساعت پنج صبح به وقت محلی !!

    آخرین پدیده خوب و زیبای آواز وموسیقی  نیز امروز به سرای باقی شتافت

    او یک پدیده استثنایی در موسیقی کلاسیک بود ؛

    شرح احوال وزندگی اورا کم وبیش همه میدانند ؛ او عاشق زیبایی و هنرش

    بود.

    چه کسی جای اورا خواهد گرفت ؟!!

    نه ! هیچکس جای کسی دیگری را نمیگیرد

    یا د او همیشه گرامی باد

     

     

    ثریا / اسپانیا 

  • تار گسیخته

     

    دلم می خواست بدانم که

    تار شکسته چه صدایی دارد

    اما می دانستم که از آن درد بر می خیزد

    او دیگر افسانه نمی گوید

    نه از نخلها، نه از سرو آزاد 

    و نه از ریشه ها

    او دلش را رها کرده

    بسوی باد.

     

    او راه درازی را طی کرده بود

    و از نسلی به نسلی دیگر خزیده

    در میان قصرهایی از زرورق

    خوابی سنگین

    در خیمه های امیران

    و …اسیران

    و …

    من …

    دلم را به سازی داده بودم

    که از سیه روزی

    زخمه اش را به باد داده بود

    من کتابی ازجنس حریر

    و به رنگ زمرد

    به دست گرفتم ومویه سر دادم

    گریه ایی به خاموشی یک شمع

    در میان دیوار تبعید

    من شعر را نقاشی کردم

    و … دلم برای آن پیر سوخت

    که سکوتی گرانبار بر لبانش

    سایه افکنده بود.

     

    ثریا / اسپانیا

  • ٢ سپتامبر

     

    زدست دشمن بیگانه چه نالی زار

    که هر چه بر سرت آید ز دست دوست باشد   

           

     

    من نه می گویم و نه پنهان می کنم، تنها اشاره ای است از روزگار گذشته. 

    امروز (دوم سپتامبر) درست سی سال تمام است که از نیستان وصل به بوستان نخل افتاده ایم و آنچه را که پشت سر نهادیم: دریایی حسادت، آبشاری از کینه ها، و رودخانه ای از عقده های فرو خفته در گلوی. 

     

    آمدیم تا در هوایی تازه که در آن این اینگونه مرارتها نباشد نفس تازه کنیم.  سی سال کلنجار رفتیم تا بگوییم که ما از وصل دور افتاده ایم و نای شکسته ایم که گریه ها در گلو دارد.

     

    در آن زمان که خانه را پشت سر نهاده و بسوی غرب آمدیم گریه ها وخنده هایمان خریداری داشت.  جوانی بود و تیر در ترکش  که با آن می شد هر مرغی را شکار کنیم.  پای به هر سرای که می گذاشتیم  سر ها در آستانه برایمان خم می شد !!

     

    ورق زمانه بر گشت.  نو آورانی با کیسه های انباشته  به بازار آمدند و ما کهنه شدیم و در آن هنگام بود که فهمیدیم که اگر یک آدم ثروتمند قاشقش به ته دیگ بخورد و صدای آن به گوش همسایۀ (فقیری) برسد  همۀ صدا ها را تحت الشعاع قرار می دهد، گوئی که تنها همین (صداست که میماند).  آنچه را که درطی این زمان آموختیم باد هوا شد و به آسمان رفت.  امروز دیگر از این افق دور نمیتوان با آ نچه را که در طی این سی سال پشت سر نهاده ایم پیوندی داشته باشیم.  اما:

     

    دیده ام دریاست اما زیر دریا آتش است

    این خلیج (فارس) را موج گهر؛ ز آن آتش است

    شعر من از عشق سوزان من امشب مایه داشت

    ای وطن مهر تو در کانون دلها آتش است

     

    سوگنامه غربت / دوم سپتامبر دوهزار وهفت

    مالاگا. اسپانیا