Category: General

  • شیرین یا تلخ

    شیرین یا تلخ

     

    نمی دانم شیرین میروم یا تلخ

    بغضی در گلو ؛ یا

    خنده ای خفه در سینه ؟

    در این فضای بسته وتاریک

    با پرده های همیشه فروافتاده

    کمتر با همسایگانم ؛ سخنی بود

    آنچنان بکار خود مشغول بودند

    که گویی مرا نمی دیدند

    من ! یک انسان !!

    در برا بر در ورودی

    سرد وخشک

    سلام ؛ سلام ؛

    کسی نبود که آشناباشد

    و کسی نبود که اورا بشناسم

    سر به پایین

    غمگین وخسته

    در این فضای بسته

    چشم به راه کسی

    که میدانستم هیچگاه نخواهد آمد

    نمیدانم شیرن میروم یاتلخ!

    از کنار شما بیهودگان

    که با چشمان شیشه ای

    همه فاجعه هارا آسان وساده

    میپندارید

    و همه سادگی هارا یک فاجعه

    پنجره ام رو به کوچه باز میشد

    و من بانتظار قامت بلند او

    نگاه میکردم به دوردستها

    انتظار شگرفی بود

    بجای انسا ن

    سگهای کوچه به همراه همسرانشان

    در پیاده رو ها ( گل)

    میکاشتند

    و راهی جز به گنداب  آن گذر نبود .

     

     

    22/11/07

    ثریا / اسپانیا

  • غوغای جا به جایی

    غوغای جا به جایی !

     

    انبوه کارتن ها ی مقوایی

    محتوی اعتقادات  بی پایه

    انبوه آلبوم هابا عکسهای رنگ پریده

    زرد شده خاک زمانه را بخود

    گرفته ؛ خاطرات جوا نی پدر

    و پیری مادر

    انبوه بسته های کاغذی ؛

    نامه های عاشقانه  !

    خطابه ها ؛ لغز ها

    انبوه کارت پستا لهای یادگاری

    از مردان دوست داشتنی

    کتاب های جناب سارتر

    پیر خرابات

    و….و ….و

    نامه های هنوز باز نشده

    و آینه های غبار گرفته ؛ خسته

    بانتظار آنکه غبارشان را پاک کنم

    یاران قدیمی ؛ شرمنده  خود

    خنجر را پشت سر پنهان کرده

    و من میروم

    به همان تکرار همیشگی

    چشمانم را به دهانه کمد دوختم

    احساس کردم  کمد دچار تهوع شده

    و کتاب استفراغ میکند !!!!

     

    این نوشته در میان غوغای اسباب کشی در تاریخ ماه نوامبر

    از مغزی که در یک سر گیجه زیر ورومیشد ؛ نوشتم

    ثریا

     

     

  • ستاره

    ستاره

     

    عمو محمود میگفت:

    هر انسلنی با ستاره ای به دنیا میآید

    من برای هر ستاره ای که خاموش میشد ؛

    میگریستم

    و به دنبال ستاره خود بودم

    اورا دیدم ؛ تنها ؛ درگوشه ای سوسو میزد

    نامش ….

    ستاره پروین بود ؛ ستاره تنها

    ……..

    دارم بسته بندی میکنم

    همه آدمها را

    که درون کتابهایشان ؛ زندگی میکردند

    آ دمهای تاریخی ؛

    آدمهای سنگی ؛

    آدمهای مهربان

    عاشقان دیروز

    شاعران پریروز و بردگان امروز

    مردگان نیز ؛

    بانواری پهن و کلفت ؛ بسته بندی شدند

    مانند ماهی مرده درون قوطی های حلبی

    دیگر درس و مشقم تمام شد

    شب شیشه ای کانالهایش را بست

    ماه مصنوعی پنهان شد

    و من …..

    در ابراز مراتب عشثم به این آدمها

    که روزی جواهرات گرانبهای من بودند

    خاموش نشستم

    و بایک قلم قرمز نوشتم :

    ( همیشه بسته بماند )

     

    ثریا / اسپانیا

     

  • مالاگین

    مالاگین

     

    ای مرد ؛

    تو از کدام قایق فرود آمدی ؟

    چه راهی را طی کرده ای

    راهی خوب ؟

    آیاعبور از دریا را میدانی

    ای مرد

    بندر ( مالاگا) پر از قایق است

    تو از کدام یک فرود آمدی

    تا برتارک  دخت من نشستی

    به چه می اندیشی

    تو آه های مرا نمیشناسی

    تو معنی زخم ها را نمیدانی

    تو تنها به باغ پرا ز لیمو

    میاندیشی

    به چه میاندیشی

    تو دریارا فراموش کردی

    ای مرد

    من راهی طولانی را طی کرده ام

    تا … اورا به دست تو سپردم

    میخواهم گریه کنم

    تو معنی گریه مرا نمیفهمی

    من جویای راز دنیای خویشم

    ای مرد

    میخواهم روح انسانی خودرا بیابم

    آیا تو صدای نبض درد آلود مرا میشنوی؟

    نه!

    تنها به قا یقی در بندر نگاه کن

    که خود از آن پایین آمدی

     

     

    ما لاگا    ثریا / اسپا نیا

    نوامبر 2007-11-06

  • قورباغه

    قورباغه

     

    مرا عریان کن ؛

    آنگاه در عریانی من ؛ پاکی زمین را

    خواهی دید؛

    مرا عریان کن

    در عریانی من ؛ هیچگاه بارانی را که از کمرگاهی

    شکننده , به همراه بوسه های تب آلود

    در رودخانه جاری پیکرم

    میریزد

    ریشه ام را نخواهی یافت

    در زیر گلهای بسترم

    لبهایت در تقلای پیدا کردن شکم من است

    و به دنبال ریشه میگردی

    تو در پیکر عریانم تمنا را خواهی یافت

    نه راز ریشه را

    در رگهای من خون صافی جریان دارد

    و تو نخواهی توانست فلب بنفشه های

    پنهان را سوراخ کنی

    تنها تیر تو برقلب یک

    ( قورباغه) اصابت میکند

    عریانی من , ستاره سرنوشت توست

     

    ثریا / اسپانیا

     

     

     

  • درجهنم

    درجهنم

    « تقدیم به نادره افشاری ؛ برای همه مهربانیهایش »

     

    نه لباس عروسی ؛ نه تاجی از مروارید؛ نه دسته گلی و نه در میان ا نبوه نورهای

    سبزو قرمز وزرد وآبی چراغهای نئون ؛ نه بر صورتم بزکی و نه بر لبم رنگی

    سرخ ؛ در یک سیاهچال ؛ مچاله شده  سرازیر جهنم شدم .

    در آن روزها ؛ در عمق دل ترسیده ام امیدواریهای زیادی بود ؛ یک تصویر گنگ

    تصویر ناشناخته  که در دهلیز دردناک قلبم از این سو به آن سو میپرید

    زندگی را باخته بودم  وا ین مجازات باختم بود که راهی جهنم شوم .

    تنها مانده بودم ؛ از قبیله ام جداشده و با پشت وپا زدن به آنچه که نامش اجتماع

    و آبروی فامیلی است همه پلهای پشت سرم را ویران ساخته بودم .

    چراغی در دست نداشتم تا حد فاصل بین دوراه برزخ و دوزخ را بیابم ؛ بهشت را

    نیز نمیشناختم ؛ مرا ماه پیشانی میخواندند ؛ برای آنکه همیشه پیشانیم برق میزد

    اما این درست نبود ؛ آنسوی درخشان پیشانیم تاریکی عمیقی وجود داشت که نه

    خورشید را میشناخت و نه ماه را؛ سایه ابری تاریک که نامش را بخت سیاه می نامیدند

    هیچگاه به اسارت فکر نکرده بودم و درذهنم نیز به آن نمی اندیشیدم .

    راهی جهنمی شدم که نه راهش را میدانستم ونه رسومات آنرا با خود میگفتم که حتما

    در جهنم گوشه هایی یافت میشود که میتوان با مارها وموشها اخت شد و حوصله تنهایی را

    از سکوی لانه اش بیرون راند

    ا ز مداری به مدار دیگری پرتاپ شده بودم ؛ آنهم ناگهانی بدون هیچ تامل وتحقیقی

    گوشه جهنم من در یک یا چند اطاق  در بالاترین نقطه جای داشت , من هرروز

    برای دیدن پرنده کوچکم سری به لانه اش میزدم اما او با چشمان بسته و لبهای دوخته شده

    خاموش تنها وجود مرا احساس میکرد ؛ هر روز به سجاده مادر که روبه یک قبله

    ناشناخته  ونامریی پهن شده بود پناه میبردم تا بلکه روحم را از این حصار تاریک نجات

    دهم ؛ تا شاید بخود بقبولانم که جهنم نیست ؛ دوزخ نیست ؛ بهشت است , خوشبختی است

    من در وصف بهشت چندان چیزی نشنیده بودم  ؛ تنها در دل آرزوی خوشبحتی را داشتم

    منکه تنها بایک دسته گل میخک سفید و یک قفس حاوی پرنده ام و سجاده و چادر نماز

    مادر را در بغل گرفته و این راه راطی کرده بودم ؛ حال درمیان زمین و آسمان مانند

    یک پروانه معلق پرواز میکردم ؛ پروازی در خلا ء مطلق .

    او ؛ ارباب من ؛ خوش سیما ؛ جذاب و بلند  بود و درهمان لحظه ورود بخانه مرا به حجله فراخواند ؛ باشرمندگی از پرنده ؛ شرمندگی از قبله نامریی به پشت در بسته رفتم و چه باحوصله

    و امیدوار بانتظار یک عشق نشستم ؛ امیدوارم بودم که از این عشق سهمی هم به من برسد

    ارباب ؛ مست وکیفور مرا بسوی تختخوابی که متعلق به او بود کشاند .

    من در دره حقارت گیر افتاده بودم ؛ هیچ چیز در آن مکان متعلق به من نبود ؛ باصبر و

    و خاموشی شاهد شکل گرفتن جنون وحشتناک او شدم .انچنان مست بود که چشما نش

    مرا نمی دید.

    او متعلق به قبیله ای بود که نامش را میتوان قبیله شیفتگان و یا ارباب موریانه ها  نامید که

    بدون توقف درکار ساختن و بزرگتر کردن قبیله بودند ؛ چندان با ماده ها کار نداشتند

    نرینه هارا بیشتر می پرستیدند ؛ قبیله ای که مرتب در کار خرید وفروش و آدامس

    و رقص و خرید کفش ولباس و میهمانی رفتن وقت خود را میگذراندند ودرعین حال

    سجاده شان نیز پهن بود !! در لابلای انگشتان مزین به هزاران انگشتر برلیان و زمرد

    خود کارتهای بازی را نیز نوازش میکردند آنهم با چه لذتی .

    من بیهوده دور خودم میچرخیدم نا امیدی ام هر روز بیشتر میشد همه به تماشای این

    حیوان تازه رها شده و بیرون آمده از یک سیاره ناشناس می نشستند و بر لبهایشان ؛

    لبخندی  بود که من معنی آنرا نمیدانستم و نا امیدی روحم را می کاهید

    من در انتظار یک عشق و درحسرت یک شام ساده در کنار ارباب بودم اما ….

    ارباب را خیلی کم میدیدم ترس شدیدی همه وجودم را فرا گرفته بود درحسرت یک

    پیچک تازه که دردلم جوانه بزند میسوختم ؛ روزها در انتظار بیهوده ای میگذشت

    و آن مرد ؛ آن پیچک نیمه مرده که من اورا عشق میپنداشتم دردرون سیا ه چا ل

    بد بویی انباشته از الکل وافیون دور خود پیچیده بود و رشته های نازک فلب من

    تبدیل به مارهای تنفر وانزجار شدند ؛ دیگر حتی غروری هم برایم باقی نمانده بود

    دیگر به عشق نیاندیشیدم ؛ تنهایی  مانند موریانه در وجودم لانه کرده و مرا میخورد

    میبایست کاری میکردم تا بتوانم زنده بمانم و آنچه را که در انبار ذهنم رویهم انباشته

    شده بود پاک کنم ؛ ذهنم را خالی کنم و به جایش چیزهای تازه ای را بنشانم ؛ میبایست

    شروع میکردم و به رودخانه پر آب ووحشی ووجودم راه میدام تا در جانم جریان

    پیدا کند ؛ میبایست به چیزی دست بیاندازم ؛ دستگیره ای پیدا کنم ؛ خدا در آن بالا

    بالاها فراموشم کرده بود ؛ نمیبا یست تن باین همه حقارت بدهم ؛ باید حتی مرگ را

    نیز فریب بدهم و زندگی را دوباره به دست بیاورم ؛ داروها بی ا ثر بودند ؛ دوراه

    بیشتر نداشتم ؛ یا میبایست به قانون جنگل آنها دل میسپردم و یا سد رهایی را

    میشکستم که درآن صورت خود نیز غرق میشدم ؛ همه اندیشه های نازک روح من

    پوسیده وروحم به ویرانی میرفت و ذهنم انباشته از کلمات خشن و تند بود ؛

    آه ؛ خداواندا ؛ چه بوی تعفنی از این برکه راکد بر میخیزد و چگونه کرمها در میان

    آن میلولند و تولید مثل میکنند .

    اول فریاد زدم ؛ صدایم به جایی نرسید رو به خدا کردم ؛ آسمان تاریک شد و خدا

    پنهان گشت . رو به مستی آوردم ؛ بی فایده بود ذهنم خاموش ؛ افکارم مغشوش

    و خودم یک لاشه ؛ یک سوراخ ؛ یک جایگاه ساختن موریانه آنهم از نوع نرینه

    ماده هایم بی ارزش بودند .

    و …… او آمد ؛ آن آشنای همیشه آشنا که دریچه قلبم را گشود و نگذاشت که

    علفهای هرزه بر شریانهای بطن قلبم به پیچند و مرا به جنون برسانند ؛

    او خود خدا بود که از راه رسید مهربان بود ؛ ملایم بود ؛ نجیب بود ؛ او پیشانی

    و دستهای مرا بوسید شانه های او نشانه تکیه گاهم بود و سینه ا ش از گرمای

    درونش خبر میداد ؛ سینه اش جای امنی بود برا ی گذاشتن سر بی سامان من .

    نه ترس از سقوط داشتم  ونه وحشت از خزیدن در کنارش , او مطمین بود

    میدانستم که میتوانم سربی سودای خود را سالها بر شانه ها یش بگذارم.

    از نگاهش مهربانی میبارید او مغرور بود ؛ زیبا بود ؛ بلند بود و بزرگ بود

    بزرگتر از هر موجودی که تا آن روز دیده بودم ؛ او مرا میشناخت و در دوزخ

    من رفت وآمد داشت و میدانست که تاچه حد به او وآغوش مهربا نش نیاز دارم

    او میدانست که چقدر سردم هست و احتیاح به یک گرمای مطبوع  در در زوایای

    روحم موج میزند .

    فریاد را خاموش کردم و در حوض کوثر عشق غسل نمودم و سپس برای ادای

    نماز سر به پای او نهادم .

    او اشک چشمان  مرا سترد ؛ او موسیقی روح مرا می شنید لبخند میزد و لذت میبرد

    کم کم هر دو احساس کردیم که روی به قبله عشق کرده ونماز میگذاریم .

    او از واکنش های من ابایی نداشت  و میگذاشت که من به میل خود رفتار کنم ؛

    هر خواسته بچگانه مرا بر آورده میساخت ؛ سرچشمه مهر او سرازیر شد تا

    رودخانه خشک و کویر سوخته جان مرا پرآ ب سازد .

    من میل نداشتم که اورا در انحصار خود بگیرم ؛ میل بان نداشتم که کا شانه اورا

    ویران سازم  ؛ تنها سکوت ملکوتیش و بودنش در کنارم کافی بود که احساس

    امنیت کنم ؛ چشمان برا ق و پر مهرش را برویم میدوخت و در بهشت را برایم

    باز گذارد .

    پیشانی کدر و تاریکم دوباره درخشید ؛ ماه پیشانیم از تاریکی بیرون آمد و روی

    صورتم پخش شد ؛ چشما نم از گودی گور فرار کردند و بر قله گونه هایم مانند

    دو شمع فروزان نشستند ؛ میدانستم که ا ین بهشت تا ابد باقی نمیماند ؛ تجربه ها

    بمن نشان داده بودند که : طبیعت حسود و بیرحم است و بر دلهای عاشق رحم

    نخواهد کرد ؛ بنا براین در این بهشت تازه یافته جایی را برای خود انتخاب نکردم

    باید توشه هایی جمع آوری میکدم ؛ حقارتها را از سرم بیرون راندم و دلم را تنها

    باو سپردم تا هرچه در توان دارد آنرا پر کند ؛ اگر میخواست تسلیم او شوم بی چون

    وچرا ؛ اطاعت میکردم ؛ من بهار را در آ غوش داشتم دیگر نشانی از آن زمستان

    سرد و آن درخت خشکیده  و پوسته های مزاحم او نبود .

    زمانی رسید که میبایست آسمان وبهشت را ترک میگفتم و به دوزخ زمین باز میگشتم

    اما میلی به این کار نداشتم ؛ راه گریزی نبود ؛ هرچه را که بمن داده بود در دلم

    اندوختم و در گوشه ها وزوایای اندیشه ام پنهان ساختم ؛ نمیشد همیشه درآسمان باقی

    ماند زمین هم دیگر جای من نبود ؛ میان زمین و آسمان هم تبدیل به یک حشره

    میشدم , دیگر میلی به اسارت نداشتم حال میتوانستم سد را بشکنم ؛ دشواریها را

    کنار بگذارم ؛ دیگر نمیگذاشتم  که او مرا تحقیر کند ؛ او خود حقیرتر از من شده

    و داشت میپوسید .

    آزادانه پرواز کردم به دیاری که بتوان عشق را بوسید و مانند مهر نماز بر پیشانی

    گذارد .

    اما افسوس و هزار افسوس که آن یگانه بسوی بهشت برگشت و مرا تنها گذاشت

    امروز آن صندوق طلایی را باز کرده ام وذره ذره محتوی آنرا به جانم تزریق

    میکنم تا زنده بمانم و میدانم ؛ بخوبی میدانم که اودر آن بالاها مواظب روح من

    است .

     

    اسپانیا نوامبر دوهزارو هفت

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

    ه

     

     

     

     

  • از یاد رفته

    از یاد رفته

     

    شهسواران ؛ در غبار فتنه ؛ گم گشتند ورفت

    نامشان از یادها؛ تصویرشان از قابها

    ” ی /.بهزاد کرمانشاهی “

    ………………………………………..

    در میان دشتی گسترده ؛ بی صدا ایستاد

    آن دوست ؛ آن یار؛ آن اولین

    و آن آخرین

    بی صدا مرد

    حسرتی بر دل نماند

    کاخ رویایی فرو نریحت

    گنج یادگارها

    و نشان آن سکه ناشناس که ؛

    در جلد متروکش پنهان بود

    گم شد

    درختی از ریشه کنده شد

    من بر بال پرنده ای ؛ تا اوج

    ستاره ها بی صدا رفتم

    از دور اورا دیدم

    تنها بود

    پیاده بود

    پا هایش در حرارت زمین داغ

    چسپیده ؛

    بی حرکت ؛

    از دور او را می دیدم

    او بی شک در من گمان دیگری

    داشت

    نگاهش به بالابود , انتظار کمک داشت

    خطوط چهره اش ناخوانا

    چشمانش فرو افتاده

    زمین ؛ داغ ؛ داغ

    او چون یک لاشه خم شد

    و بر زمین افتاد

    در رخسار بی رنگ او فروغ احتضار بود

    او مرگ را میدید

    من به آسمان نزدیکتر میشدم

    ستاره هابمن چشمک میزدند

    سایه ها کم کم کمرنگ شدند

    سای ها گم شدند.                   تقدیم به : هنرمند !نامی ؛ ف .شین

     

     .                   

     

     

     

     

     

     

     

     

  • پادشاه و گرگ

    پادشاه و گرگ

     

    قرارنبود بنویسم وقت تنگ و حوصله کم؛

    اما از آنجاییکه  این موضوع داغ وهمه گیر و

    عمومی است فکر کردم تا تنور گرم است

    منهم نانم را بچسپانم ؛

    در روی همه سایتها وروزنامه این بحث

    و این جمله به چشم میخوردکه:

    پادشاه اسپانیا به چاووز گفت ؛ خفه شو

    از اینکه هوگو چاوز یک آنارشیست ویک

    آدم بی پرنسیب وبی ملاحظه ای میباشد

    شکی نیست ؛

    اما تعبیر شنوندگان از سخنان شاه جالب است

    یکی نوشته : شاه گفته چرا خفه خون نمیگیری !

    یکی نوشته  شاه گفت : خفه شو مردکه!!!

    یکی دیگر نوشته شاه فلان عمل را کردو فلان

    حرف رازد .

    اما یکی ننوشت که دموکراسی در این سرزمین

    بجایی رسیده که شاه را میتوان فقط دون خوان

    نامید و القاب چاپلوسی  در اینجا وجود ندارد

    و سخنان شاه تنها معنی  ساکت بودن را هم

    میدهد این لغت ( کایاته ) یعنی ساکت حال گاهی

    هم ممکن است معنی خفه شو را بدهد .

    حمایت نخست وزیر زاپاترو از رقیب سابق حاوی

    بسیاری از نکات جالب بود .

    حکایت , یگانگی ؛ همبستگی ؛ .  پیوند واقعی

    میان مردم وحکومت و اینکه حکومت در دست خود

    مردم میباشد ؛ نه اینکه یک نفر سوار گرده بقیه

    شده وهر عملی کثیفی را که میل دارد انجام دهد

    حال اگر چند جوانک گرسنه با گرفتن باج .

    خودرا فاشیست!! میخوانند وبه جان عده ای می افتند

    حتما از یک حمایت مخفی برخوردارند؛ شاه وملکه

    و بطور کلی خانوداه سلطنتی اسپانیا محبوبیت زیادی

    بین همه اقشار دارند ؛ بخصوص ملکه که با چهره

    آرام ولبخند همیشگی اش شاهنشاهی اسپانیا ی کهنسال

    را تقریبا نجات داد.

    شاه در این سرزمین تنها سلطنت میکند نه حکومت !

    . محبوب همه منجمله خود منهم میباشد .

    ثریا/ اسپانیا            دوشنبه دوازدهم نوامبر

     

     

     

     

     

     

  • خانه بیخانمان

    خانه بیخانمان

     

    دلم سخت گرفته ؛ قرار نبود که زندگی بر این

    روال بگذرد و …خوب میگذرد

    این چند روز آهنگی از مرحو الهه ورد زبانم

    هست :

    خداوا؛ چه حکمت هست درا ین سرگردانی ما

    ازاین کوچیدن؟ از اینجا ؛ به آنجا

    خوب این نتیجه درست بودن در زندگی است

    آوارگی وبی خانمانی .

    گمان نکنم تا مدت زیادی بتوانم دیگر با دوستان

    و آشنایان اینترنتی خود رابطه برقرار کنم

    باید گیوه را بقول معروف ورمالم و برودم دنیال

    یک آ لونک جدید و دوباره بوریا را پهن کنم هنوز

    نفس نکشیده ؛ صا حبخانه ؛ خانه اش را میخواهد

    چکنم عرضه نداشتم مانند ( دیگران ) هنر مند باشم

    و مال بقیه را بالا بکشم وا ین سزای منست .

    …….

    آه ؛ ای مرد عریان که جامه به تن کرده ای

    از تکه تکه های زخم دلم پیرهن کرده ای

    امروز روح را از غم خمودگی رهاندم

    تو برو که جامه ای بسان کفن کرده ای

    ای شهره شهر !! دیگر میا به بام خانه ام

    تفو بر تو؛ که سفره سبز مرا چمن کرده ای

    بیگانه بودی و من دوست پنداشمت

    تو دشنه ا ت را در چشمان من کرده ای

    من نخواهم گریست از این نامردمی ها

    نامردی تو ؛ که درمیان نامردان وطن کرده ای

    و این آخرین مرثیه من در باره کسی است که

    اورا دوست !!! مپنداشتم .

     

    ثریا حریری / اسپانیا

    ساعت چهار وچهل و پنج دقیقه صبح روز شنبه

    نوامبر دوهزارو هفت

     

    تا دیدار بعدی  همه را به خدا میسپارم

     

     

     

     

  • ماهی های مرده

    ماهی های مرده

     

    ما ؛ ماهیان جدا ا فتاده از دریا

    چگونه زنده مانده ایم ؟

    این یک معجزه مگر نیست؟

    ما شکوه مردن را فرا موش کردیم

    به کدام ایمان دلبسته ایم

    در کناریک باریکه آب گل آلود

    که از حرکت آرام آن ؛

    نه نوازش است ونه بخشش

    نشسته درخون دل

    بیاد یاد یاران !!

    به همان قله بلند بی افتخار

    دل به آلونک تاریک خوش کرده

    و خانه را به دست دزدان سپرده

    آب از یک برکه خالی نوشیده

    همسان باد زمزمه کرده

    ما ماهیان جدا شده از دریا

    چگونه زنده مانده ایم؟

    با تصویر دریا درذهنمان ؟!

    یا آنکه جایمان ابدی است

    که …. هست

    دل به ماسه های نمدار خوش کرده

    دل به پیوند بادو آب بسته

    جرعه جرعه مینوشیم

    گرچه نوشیدن خون باشد

    از ماه وسال گذشتیم

    به قرن نزدیکتر شدیم

    بال پرواز ها شکست

    با د ( بادبادکها) خالی شد

    و ما با چه سرفرازی

    نقش خودرا بر آسمان کشیدیم

    و… نامش را دلاوری خواندیم

     

    ثریا / اسپانیا

     

  • برای زهرای نادیده

    برای زهرای نادیده

     

    پرسش  بیهوده ای بود

    پرسیدم  ای نا آشنا ؛ که نگاهت بامن آشناست

    تو کیستی؟

    پاسخ داد :

    بیگانه ای نا آشنا

    من ستاره گمشده

    در یک آسمان تاریک .

     

    چرا خودکشی ؟  او کشته شده  ؛ قبل از آنکه

    معنی کامل زندگی خودر ا بفهمد ؛ چه نسلی

    دارد میمیرد ؟

    چگونه باید فریاد کشید ؟ بدبختانه این نسل زاده

    دوران ننگ ونکبت  میباشد ؛ باید خطرناکترین

    مرحله تاریخ جامعه خود را پشت سر بگذارد  تا

    سر انجام به مقصود نهایی برسد.

    نسل کنونی ؛ نسل جدید , با دستهای ظریف

    و اندیشه های ظریفتری و یا خفته در رویا آیا

    میتواند جامعه را دگر گون کند ؟

    آیا میتواند با نگاهی به گذشته نه چندان دور

    بیاندازد و به کاووش خود ادامه دهدو از نو بنای

    تازه ای را روی ویرانه ها بسازد ؟ .

    عمر هم کتابها را سوزاند ؛ اما زندگی ادامه یافت

    با از بین بردن میراث گذشته و بدون پشتوانه فرهنگی

    هیچ ملتی به جاودانی نخواهد رسید ؛ امروز در

    بعضی از کتب چیزهایی بچشم میخورد که باعث

    شرمساری است ؛ دشمن ها شخصی نیستند

    اجتماعی میباشند ؛ باید با گذشته پیوند خورد

    زهرا ؛ وزهرا ها زنده خواهند ماند و شرم وروسیاهی

    بر پیشانی کسانی می نشیند که به اندک مایه ای

    خود را میفروشند .

    ….

    هر بیت شعر ؛ طنابی است بر گردنم

    هر خطی ؛ گلویم را می فشارد

    من ناظر رقص نامردمیهاو نامرادیها میباشم

    هر سخنی ؛ سر ب داغی است

    که در گلویم جاری میشود

    من به جذبه پندار

    آنچه را که داشتم ؛ باختم

    حال شرمسار از خویش

    با دو همزاد ؛ پیوند خورده

    با دو همدرد

    و راز قصه های شبانه ام ؛ هر شب

    بانگ سنگینی ؛ چنان آهنین میخی

    بر مغزم میکوبد

    چگونه  میتوان در انتظار یک

     ترانه گوش نواز

    دل به رویا سپرد ؟

    من نه سپیدم ؛ نه سیاهم , نه زردم و نه سرخ

    نه نقش پلیدی بر دامن یک تباهی

    من سرود عشقم

    من گریزم

    و تو ای مر د روسپی پست

    که بردی به تاراجم

    چهره پنهان کن

    که این شام تیره وتار

    به صبحی باشکوه ؛ تبدیل میشود

     

    یکشنبه 4/11/02

     

     

     

     

     

     

  • میخواهم رییس جمهور شوم

    میخواهم رییس جمهور شوم

     

    چرا که نه! میدانم که اول باید وکیل شوم کرسی داشته باشم

    سناتور شوم و بعد حوزه انتخاب را بیابم و….

    مهم نیست ؛ اینها همه درست میشود, ناگهان دکتر میشوم ؛

    پروفسور میشوم ؛ اصلا از روز اول از شکم مادر من برای

    سیاست به دنیا آمده ام ! من رییس جمهور به دنیا آمده ام

    در حال حاضر باید بفکر کشوری باشم که میخواهم بر آن

    حاکم شوم ؟!/

    شهر هایی که در اثر بعضی عوامل از چهار گوش واز عرض

    و طول بدون هیچ نقشه و شکل هندسی و پیش بینی های مربوط

    به شهر سازی ؛ درازو پهن میشوند و سیل اتومبیل هاو صنایع

    سبک وسنگین در آنها جاری میشود مرا بفکر ا ین اندخت که

    منهم بروم خود را کاندیدای یکی از این شهر ها بکنم ؛ اول باید

    بفکر حزب وحوزه سیاسی باشم ؛ مهم نیست ویکی خانم کمکم

    میکند ؛

    ویکی که اسم ا صلی او ( ربابه ) بوده پس از مهاجرت به خارجه

    نامش را عوض کرد و شد ویکی ( شاید از ویکی پدیا) الهام گرفته

    او خواهران وبرادارانش همه تغییر نام و چه بسا ( فامیل) دادند

    او همه را میشناسد ؛ در رژیم گذشته با خانواده شاه مرحوم فامیل

    بوده و سپس قوم خویش مرحوم امام راحل شد ودوست جان حانی

    خواهر قطب زاده وحسابی انقلا بی شد ؛ بعئ از مدتی دوباره

    بر گشت بسوی شاه خائن ! برایش سفره ابوالفضل انداخت هر شب

    جمعه برایش حلوا میپخت خلاصه یک دل نه صد دل جانه باحته

    شاه شد .

    او همه اشراف و بزرگان را میشناسد و میشناخته حال میدانم که او

    از من تجربه بیشتری دارد فقط چون دیابتیک است ممکن است گاهی

    غش کند بعد هم سن او بالای هشتاد سال است و برای ریاست جمهوری

    جوانتر میخواهند ؛ !!!  خوب چون او با غذرا خانم دوست است و عذرا

    خانم هم همسر یک سرمایه دار و از فامیل بزرگی میباشد ؛ بنا براین

    مقداری از اشکالات رفع میشود !! .

    اول باید ببینیم کدام کشور را باید برای خود برگزینیم ؟ باید کشوری

    را انتخاب کنیم که درا ثر اشتباهات  وسیستم اقتصادی غلط رو به

    ورشکستگی میرود ؛ خوب اینجا ما میتوانیم دلالها وپا اندازهای

    اقتصادی را که ماشاءاله تعداشان کم نیست پیدا کنیم و دست بکار شویم

    دلالهای یکشبه پولدارشده ؛ چاچول بازها و دهاتی هایی که یکشبه

    سرمایه دارشدند ؛ چه بسا شهری را پیدا کنیم که دارد از یک کشور

    جدا میشود ؛ خوب باید شروع کنیم ؛ تا دیر نشده باید کاررا فیصله

    دادحال که همه زنان دنیا رو به سیاست آورده و میخواهند پا جای

    پای ( اویتای ) مرحوم بگذارند ؛ چرا ما از قافله عقب بمانیم ؛

    عذرا خانم همسر یکی از سرمایه داران است ؛

    کبرا خانم خواهرش هم جاری اوست و هم خواهرش !

    زهرا خانم خواهر زاده برادر شوهر قبلی عذرا خانم است

    فاطمه خانم همسر برادر شوهر قبلی زهرا خانم است

    حسین خان داماد شوهر اول عذرا خانم است

    احمد علی خان پدر زن داماد بنی یعقوب و شوهر فاطمه خانم است

    و….

    نه ! اینطوری حوا س همه پرت میشود ؛ تنها میخواهم بگویم که

    این خانوداه های محترم همه زحمتکش بوده گیوه هار ورمالیده

    کمر بند هارا سفت کرده و سخت کار کرده اند ؛

    درون سطل های آشغال ؛ در بازار کهنه فروشان ؛ همه جا همه

    چیزی ر ا خریدند وجمع کردند وبسته بندی نموده به کشتی ها فرستادند

    و چند ماه بعد عدلهای بزگ لباس وکفش و حوله واسباب بازی و غیره

    را تحویل گرفتند و خوب تجارت همین است میدهی ومیگیری !!

    خانواده عذرا خانم هم اینگونه پولدار شدند حال من میتوانم زیر نقوذ

    این سرمایه دار بزرگ و با کمک ویکی خانم باتجربه صندوقهای آراء

    را روی میز بگذارم ؛

    ملت همیشه درصحنه هم که به دنبال چیز نو وجدیدی میگردند بخصوص

    طایقه نسوان حسابی از من حمایت خواهند کرد ؛ قبلا باید یک هو.اپیما

    یک اتومبیل ضد گلوله و یک هلی کوپتر ومقدار زیادی گونی وکیسه

    آماده کنم تا به مو قع فلنگ را ببندم ؛

    آ ه یادم رفت ؛ دوست سیاستمدار هم دارم تادلتان بخواهد آنها بمن

    درس سیاست میدهند ؛ فقط اشکال کار اینست که موهای سر من

    کم پشت و کوتاه میباشند ؛ عیبی ندارد خدا پدر گلاه گیس هارا رحمت

    کند ؛ چند عدد در رنگهای مختلف میخرم و یک عینک مکش مرگ ما

    و مقدار ی عور وادا و لوندی و لبان قلوه ای ماتیک مالیده را کج و کوله

    میکنم ؛ حال نه تنها مردان بلکه زنان نیز آب از چک وچانه شان راه

     

    می افتد ؛

    آقای ملتهای شریف و دانا که راه وروش دموکراسی را فراگرفته اید!!

    راه را درست بروید؛ من آمده ا م ؛ وای ؛ وای ؛ من آمده ام ؛ همه به صف

    و بیایید بمن رای بدهید ؛ من نمیدانم چه کاری باید برای شما بکنم ؟!

    دیگران  میکنند ! شما مرا برکرسی بنشانید تا منهم شمارا به آسمان بفرستم

    آن صندوقهایی را که محتوی آ رای شماست ؛ ناگهان معدوم میشوند !

    و صندوقی که نام من در آن بجا مانده جای آنها را میگیرد ؛ شما کاری

    نداشته باشید ؛ خوب نیست در کار بزرگتران دخالت کنید ؛ شما فقط

    رای بدهید ؛ همین بعد من میشوم ؛ رییس جمهور !!!  هان ؛ ؟

    چطور است ؟ ایده ام را می پسندید؟؟؟1

    باعشق فراوان ؛ رییس جمهور آینده شما و یا دیگران !!!

     

    دوشنبه

  • چهارم آبان

    چهارم آبان

     

    یک پاسخ تاریک به تاریخ

     

    به تاریخ نباید پاسخ داد ؛ باید آنرا خوب شناخت

    ایران ما از قرن ها پیش همواره یک سر زمین

    پادشاهی بوده است ؛ در طول قرنها فراز ونشیب

    زیادی بخود دیده و دورانهای تاریکی را پشت سر

    نهاده و با خطرهای بزرگتری روبروشده است .

    هیچ ملتی نمیتواند تنها بخاطر گذشته اش زندگی

    کند و بدون گذشته نیز نمیتواند پایدار بماند .

    ( ملتی که بگذشته خود وابسته و دلبسته نباشد

    الزاما  از صحنه روزگار محو خواهد شد ) +

    تاریخ ایران مملو از افتخارات و نابسامانیها میباشد

    از گذشته میتوان عبرت گرفت و آینده را بهتر شناخت

    باشد که روزی بوم ها و لاشخور ها خانه را ترک

    گفته و افتخارات گذشته  بما بر گردد  ؛ قبل از آنکه

    دیر بشود .

     شاهنشاه فقید محمد رضا شاه  در  آخرین کتاب

    خود ( پاسخ به تاریخ ) مرقوم داشتند :

    در روابط ما باترکیه هر گز مشگلی وجود نداشت

    از زمانی که پدرم به د عوت کمال آتا تورک به ترکیه

    سفر کردروابط دو کشور همواره بر دوستی و

    همبستگی کامل مبتنی بوده است ؛ ایران همواره

    خواهان  عظمت ؛ رونق و پیشرفت ترکیه بوده است

    و برای آن اهمیتی وافر قائل بوده ؛ امروز من نیز از

    صمیم قلب خواهان سعادت ملت شجاع ترک هستم

    ترکیه وایران در چهار چوب پیمان بغداد با یکدیگر متحد

    بودند .

    پس از امضای این قرار داد در سال هزارو نهصدو پنجاه وشش

    سفری بمسکو رفتم و خروشچف که از انعقاد پیمان بغداد

    ما ناراضی بود به من گفت :

    این پیمانی  است تهاجمی که بر ضد ما تدارک و منعقد شده

    است !!.

    باو گفتم : در محافل سیاسی  ومطبوعاتی از یک خط دفاعی

    در کوههای زاگرس صحبت میشود ؛ سپس پرسیدم “

    کوههای زاگرس در کجاست ؟ در روسیه یا ایران ؟!

    جواب داد ؛ در ایران

    باو گفتم  پس روشن است که پیمان بغدادجنبه تدافعی

    دارد؛ نه تهاجمی .

    خروشچف لحن صحبت را عوض کرد وگفت :

    با من شوخی نکنید ؛ خود تان میدانید که ما میتوانیم

    انگلستان را با هفت بمب اتمی وترکیه را با دوازده بمب

    اتمی نابود کنیم .

    چه مفهومی باید برای این سخنان قائل شد ؟؟ .

    اندکی بعد خرشچف اعلام داشت که این پیمان مانند

    یک حباب  صابون منفجر  ونابود خواهد شد .

    و…. حال باید قبول کرد که حق با خروشچف بود .

    در کنفرانس نفتی الجزایر در سال هفتاو دو پنج فرصت

    یافتم  که مفصلا با آقای صدام حسین رییس جمهور ی

    کنونی عراق مذاکره کنم  , ما توانستیم  در همه مسایل

    به توافق برسیم و با حسن نیت کاملی که از دو طرف

    ابراز شد ؛ به اختلافات قدیمی دو کشور پایان دادیم

    از جمله اختلافات توافق دو طرف ؛ حل مسئله شط العرب

    بر اساس اصول حقوق بین المل بود .

    شاهنشاه همچنین در زمینه  بزرگداشت فرهنگ و هنر

    ایران نوشتند :

    میل دارم در اینجا تعدادی از بر جسته ترین شاعران  و

    هنرمندان معاصر و نوپرداز کشورمان را نام ببرم :

    نخست ؛ نیما یوشیج که پدر وبنیان گذار شعر نو بود

     

    سپس شاعرانی چون فریدون مشیری ؛ نادر نادر پور ؛

    هوشنگ ابتهاح ( سایه ) ؛ مهدی اخوان ثالث !!

    سهراب سپهری ؛احمد شاملو ؛ فروغ فرخزاد؛ سیمین

    دانشور!!؟؟و سیمین بهبهانی .

    در زمبنه هنرهای نمایشی , برادران مفید , آربی اوانسیان

    در زمینه سینما ؛ پرویز کیمیایی ؛ جلال مقدم ؛ ابراهیم

    گلستان ؛ هژیر داریوش ؛داریوش مهرجویی ؛ بهرام بیضایی

    و///کیمیاوی !؟.

    در میان نقاشان و مجسمه سازان ؛ بهمن محصص ,اویسی

    آغداشلو ؛ زنده رودی و ایران درودی و …غیره !

    طبیعی است که شاهنشاه متاسف بودند که نمیتوانستند

    اشخاص بیشتری را نام ببرند.! .

    ……

    امروز روزچهارم آبان و زاد روز مر دی است که صمیمانه به

    ایران خدمت کرد و نمیدانست که بیشتر نامبردگان نمک

    خورده ونمکدان شکسته اند و فراموش کرده اند که چه

    بودندو چه شدند .

    روانش شاد ویادش همیشه گرامی باد

     

    تو لدت مبارک

     

    ثریا / اسپانیا

    جمعه چهرم آبانما ه یکهزارو سیصدو هشتادو شش

     

  • ناقوس بی صدا

    ناقوس بی صدا

     

    زنگها با شدت بهم میخورند

    اما … در گوش من طنینی ندارند

    دیریست که بتخانه رندان

    تبدیل به زندانی مخوف شده

    و تنها چشم جهانیان برآ ن بام بلند

    خیره میماند

    من از دیر کهن دور افتادم

    زاده زرتشتم

     من زاده خورشیدم

    در سینه من شعله جاودان

    آتش افروخته

    هر چند دیریست که …..

    این خورشید نهان مانده

    دوش خسته و آزرده

    در گوشم زمزه ای فروخواند

    که….

    افسانه یاران  زکف رفت

    دردر از پی درد آمد

    و بارغم افزون شد

    از آن سر زمین کهنسال دورم

    و خنده خورشید او

    ……

    که گرم ودل افروز بود

    درسینه ام گم شده است

    و من خواندم :

    ای آشنای من ؛

    تو دانی که چه اشکها بیاد تو ریختم

    آن روزها ؛ آنجا برایم  بهشت بود

    و اینک جهنمی سوزان شده

    و تو در میان آن شعله ها

    گم شدی .

     

    تمام

    ثریا  حریری / اسپانیا

  • آخرین قطار

     

    در آن روزها که شعله ها

    آب می شدند

    کوتاه می شدند

    می رقصیدند، بی تاب می شدند

    در آنسوی ایستگاه قطار

    مردی بانتظار

    با دسته گل زیبایی

    همچو یک رازی کهن

    ایستاده بود و

    انتظار مرا می کشید

    من خودم را باو سپردم

    سر بر سینه اش نهادم

    عاشقی خسته

    در قطار زندگی

    با قصه هائی درگلو

    باو گفتم:

    بمان، با من بمان ای دریچۀ بیدار

    گفت:

    می مانم!!

    شب از شور و شعر نخفتیم

    سحر گه ز اتش دل می شنیدیم

    ساعت جدایی فرا می رسد

    باو گفتم:

    دلم کوچک است و غمها بزرگ بامن بمان

    گفت می مانم! ،و …..

    دیگر هیچگاه او را ندیدم

    دیگر هرگز سوار هیچ قطاری نشدم

    چرا می دانستم که دیگر کسی در آن سوی ایستگاه

    با دسته گلی خوشبو

    بانتظارم نیست

    و گلها روی او را پوشاند.

     

    بیاد: او که دیگر نیست

  • سیمین بهبهانی

     

    قطعه شعری از بانوی شاعر پر آوازۀ شهر ما، خانم سیمین بهبهانی به دستم رسید: هشتاد سالگی و …عشق

     

    صد آفرین به اینهمه سر زندگی و شهامت.  بیاد « ولتر » فرانسوی افتادم که زمانی به سن هشتاد سالگی رسید شبی در میان جمع گفت: تعجب نکنید از اینکه طبع من پس از گذراندن هشتاد زمستان هنوز یارای سرودن اشعار تازه را دارد.  مگر ندیده اید که گه گاه از زیر یخ ها ی کشتزاران ما گیاهی  سر سبز لبخند می زند.  شاید پرنده ای نیز باشد که پس از گذشتن فصل بهار باز آوازی زیبا سر بدهد، اگر چه آواز او دلنشین نباشد، چرا که دیگر داستان عشقهای خود را نمی گوید.

     

    من نیز هنوز انگشت بر سیم های چنگ دارم اما امروز انگشتان من در خط فرمان من نیستند. هنوز آواز می خوانم، اما کسی دیگر صدای مرا صدای ناتوان مرا نمی شنود.  اما ما هر کجا باشیم صدای نیرومند سیمین را خواهیم شنید.

     

    ثریا / اسپانیا

  • عصیان

     

    در زیر آقتاب صدایی نیست

    غیر از رهگذرانی که گاهگاه

    تصنیف کهنه ای را درکوچه های شهر

    با این دوبیت ناقص آغاز میکنند

    آیا زمان آمدنت نیست؟

    سنگ بزرگ عصیان در دستهای توست

    آیا علامت زدنت نیست؟

     

    شادروان نادر نادر پور

     

    ـــــــــــــ

     

     یکی از اتهامی را که بر پدر یک ملت رضا شاه کبیر می زنند این است که او روزی سه بست تریاک بعد از ناهار می کشیده است!  اما از خدما ت ارزنده ای که برای وطن ما انجام داده چیزی نمی گویند.  من نمی دانم زندگی خصوصی آدم ها به دیگران چه ارتباطی دارد؟

     

    می گویند محمد رضا شاه شخص کم هوشی بوده است، در حالیکه مرحوم منوچهر اقبال می گفت: پادشاه ما یک ماشین حساب در مغزش دارد.  او قابلیت ان را دارد که چهار موضوع مختلف را در آن واحد در ذهن خود تجزیه وتحلیل نماید.  امیر عباس هویدا بارها می گفت: شاه از همۀ ما باهوش تر است. او پروندۀ یک یک وزرای خود را بخوبی می داند و از کم وکیفت آنها باخبر است.

     

    اگر او بیمار نمی شد؛ اگر او از بیماریش سخنی به اطرافیانش می گفت؛ اگر او … هزاران اگر در زوایای زندگی او پنهان است که تاریخ واقعی باید در باره اش قضاوت کند.

     

    پدر ملت ترک  کمال آتاتورک مشروبخوار قهاری بود و در اثر بیماری سیرس کبدی جان سپرد، اما هیچگاه ملت او این ضعف او را اعیان نساخت.

     

    و ما نشسته ایم و تنها به نقاط بی اهمیت و ناچیز نگاه می کنیم و از آنها کوهی م یسازیم و سپس (پشیمان) !! می شویم.  زمانی این پشیمانی بما دست می دهد که دیگر خیلی دیر است.  نسل سوم آوراگان ایرانی نیز به دنیا آمدند و ما چگونه می خواهیم به آنها آگاهی بدهیم؟  تنها با اشعار حاقظ و سعدی و مولانا!

     

    و….حکایت همچنان باقی است.

     

    ثریا / اسپانیا

     

  • مهاجر

    مهاجر – مسافر

     

    تو در خانه من چه میکنی ؟ تو تنها در خانه وسرزمین من

    آب خانه مرا ؛ نان و گوشت  وآ ذوقه ا ی که متعلق بمن و

    بچه های من است  میخوری وگاهی هم میدزدی ؛ برگرد

    برگرد به خانه ات .

    مهاجر –  میدانم که همه چیز این سرزمین متعلق به توست

    اما من مسافری خسته از گرد راه رسیده که دراین میانه

    راه بیتوته کرده و بانتظار نشسته ام تا خانه ام تخلیه شده

     وبرگردم .

    سین – میخواستی خانه ا ت را محکم نگاه داری و به هر

    بی سرو پایی اجازه ورود بخانه ا ت ندهی ؛ تا صاحبخانه

    شوند ؛ گناه مانیست که تو آ واره ای ؛ برگرد و برو .

    مهاجر – بانتظار برگشت نشسته ام !! من میلی ندارم  که

    در خانه تو بمانم  و به آب ونام تو دست درازی کنم ؛

    تنها خسته ام و به کمی استراحت احتیاج دارم .

    سین – تو همیشه خسته بودی و همیشه مشغول استراحت

    و رفع خستگی !  دران تختخوابت و درمیان مبل هایت

    لم میدادی بدون آنکه به آینده نگاهی بیاندازی ویا فکری بکنی

    بچه ها را برای پس انداز روز پیری به وجود آوردی و از

    آنها مجسمه هایی بشکل خودت سا ختی بدون آنکه به آنها

    اجازه دهی که خودشا ن فکر کنند وخودشان زندگیشان را

    انتخاب کنند .

    بچه های ما برای خودشان زندگی میسازنند  واینهمه

    احساسات آ بکی را در درونشان پرورش نمیدهند؛ ا ما شما

    چه کردید؟! کمی به عقب بر میگردیم ؛ نگاهی به گذشته

    ما کافی است تا ترا بیشتر با فرهنگ و آداب ورسوم ما

    آشنا سازد .

    ما گالیله داشتیم ؛ انیشین داشتیم ؛ نیوتون داشتیم و امروز

    بیل گییتس را داریم و فردا مردان بزرگتری راخوا هیم داشت

    و شما ؟؟؟!!

    مهاجر- ما … ما .. ابن سینا داشتیم ؛ ابوریحان بیرونی داشتم

    فخر رازی ؛ سعدی ؛ حافظ و خیام را در دامن خود

    پروراندیم .

    سین – خوب ؛ آنها برای آینده دنیا چه کرده اند ؟

    مهاجر – ابن سینا پدر طب امروز شماست و رازی ا لکل را

    کشف کرد ، خیام نابغه بزرگی بود در علم ستاره شناسی و

    بعلاو شاعر یگانه ای است که نظیرش را هیچ ملتی نخواهد

    داشت !.

    سین – خوب ! اینها همه مسلمان بوده اند !! به تو چه ارتباطی

    دارد؟ اینها همه از فرهنگ غنی !! اسلامی برخاسته اند !

    مهاجر – نه ! نه! تو اشتباه فکر میکنی اینها همه متعلق به

    سر زمین من بوده اند ؛ تنها زبانشان عوض شد!!!!

    سین=؛ زبان ؟ کدام زبان ؟ در همه این دورانی که در اینجا

    خوابیده ای من نام ونشانی از زبان تو در هیج جا ندیده ام

    شاید هندی حرف میزنید ؟!

    مهاجر آه خدای بزرگ من چگونه میتوانم به این شخص حالی کنم

    که زبان ما از بدو شروع تاریخ چه بوده و  با هجوم اقوام مختلف

     حتی زبان مادریمان نیز از دستمان رفت و….

    سین –  خوب بگو در انتظارم ؛ الان به غیر از چند فرش دستباف

    و مقداری ادعا و دنیایی افاده و مشتی شاعر قدیمی و نویسنده

    قدیمی چه دارید ؟!! در حال حاضر همه همه شاعر و نویسنده

    شده اید !ها ها ها گویی که شعر اولین وآخرین ایمان ومذهب

    شماست . بعلاوه این همه سال در انتظار نشستن برای شما ها

    چه فایده ای دا شت؛  هرروز شما برای ( بزرگداشت ) گذشت

    و تو با کلی خوشحالی روزنامه ها ومجله ها را بمن نشا ن

    دادی ؛ بدون آنکه من بدانم این شخص چه کار مهمی برای خانه

    تو کرده است ؟ آیا کوششی بخرج داده تا کسانیکه خانه ترا

    به نفع خود ظبط کرده و ترا بیرون رانده اند کاری انجا م داده باشد

    آیا سرزمین تو در حال حاضر به همراه سایر کشورها به جلو

    رفته ؟ نه ! بلکه به قرون وسط برگشته است .

    نگاه کن  همین حالا به سرزمین من نگاه کن  ما بیمه مجانی

    داریم که تو هم مجا نی از آن استفاده میکنی  ؛ حق وحقوق

    ما را میگیرید و میبرید در جاهای دیگر خرج میکنید ؛

    با پولها کثیفتان ؛ زمین های ماراخریده و در آن قصر

    میسازید میهمانیها بزرگ ؛ پارتیهای شبانه ؛ و مبلمان خانه

    که حال مرا بهم میزند و در عوض ما مجبوریم با چند بچه

    مادر بزرگ وپدر بزرگها دریک خانه کوچک پنجاه متری زندگی

    کنیم ؛ و خانه های بزرگ شما به شهر کوچک ما طعنه میزند

    اینجا سر زمین من است ؛ خانه منست ؛ محصولی که در آ ن

    بعمل می آید متعلق به من وخانواده من است ؛ ما نه شیوه

    زندگی شما ؛ نه دین وایین شما و نه رسم و رسومات مسخره

    شمار ا دو ست نداریم  شما چهره زیبای شهر مارا زشت کدر

    و کثیف کرد یدبا آن پوشش های مسخره که بر سر و

    صورت خود بسته اید با آ ن زیور آلات و آن رنگهایی که

    به صورت خود میمالید ؛ شما آیین ما را نیز بهم ریخته اید ؛

    برگردید؛ برگردید به خانه خودتان.

    مهاجر – …سکوت

    سین – آیا میفهمی ؟ اینجا خانه من است سر زمین منست آ ب

     سبزه و همه محصولات متعلق به من است و شما مجانی ازآن

    استفاده میکنید  برگردید , به خانه تان .

    مهاجر – گوش کن ؛ ما اگر اینجا هستیم خود به خود نیامدیم ؛ ما را

    آورده اند ؛ اربابان بزرگی که شما آنها را نمی شناسید ؛ سر زمین

    مرا خالی کردن ؛ چاپیدند و مشتی آدم مسخره  را سوار دوش مردم

    کرده اند ؛ آنها پدر من ؛ پسر من ؛ برادر ؛ خواهر مرا کشتند ؛

    برای آنکه آنها نیز میخواستند ؛ یک گالیله داشته باشند ؛ یا یک بیل

    گیتس ؛  من خسته ام ؛ یک مسافر خسته .

    سین – اما شما میتوانستی جلوی دزدان را بگیرید نه اینکه با آنها

    همدست شوید و برایشان کف بزنیدو شعر بگویید حال امروز در همه

    دنیا آواره اید ؛ آوا ره, میفهمی ؟ آواره ؛ خود شما مقصرید اگر دزدی

    بخانه شما آمد درب را به روی او می بستید ؛ شما درب را باز کردید

    کلید گنجیه را به آنها دادید و با آنها گفیتد راه بام از کدا م طرف است

    و ما هم با شما همراهیم /

    اما ما ایستادیم محکم  ایستادیم و نگذاشتیم که  دزدان مارا چپاوول

    کنند ما سرنوشت خودما ن رابدست گرفتیم  زنان ما بجای آنکه

    اسلحه به دست بگیرند ؛ محکم پشت مردان شان ایستادند به آنها امید

    دادند ؛ اعتماد دادند ؛ ما زندگی خود را بیشتر مدیون زنانما ن هستیم

    شاید در گذشته های دور زنان ما نیمه گمشده بود ند ؛ اما امروز زنان

    ما در کنار مردانمان  و درهمه شئو نات زندگی سهم بزرگی دارند ؛

    اما زنان شما ؛ یا اسلحه به دست گرفتند ؛ و یا در حرمسراها گم شدند

    امروز در سر زمین شما یک بیوه وبدون همسر نمیتواند مالک زمینی

    باشد و تنها در هنگام تنظیم بودجه خانواده خود را شریک میدانند ؛

    تازه در آن تقسیم هم دچار مشگلاتی میشوند ؛ زنان شما تنها باید زیبا

    وخوش منظر باشند تا مورد لطف مردشان قرار بگیرند.

    در حال حاضر شما با تجربه هایی که دارید میتوانید  بر گردید و

    زندگی را از نو بسازید ؛ هیچگاه برای ساختن دیرنیست .

    متاسفم که بگویم جنبه های ظاهری زندگی شما را بیشتر بخود مشغول

    ساخته و اگر حادثه ی برای شما پیش بیاید آنرا به خداود نسبت میدهید

    و ناشی از خشم او میدانید ؛ در حالیکه میتوانید از هجوم یک سیل

    زمین خود را به زیر کشت دوباره ببرید .

    مسافر – ما زمین خودر به زیر کشت بردیم ؛ نسلها روز آن زندگی

    کردیم ؛ تا ناگهان یک سیستم جدیدی  مانند بختک روی ما افتاد

    ….. و همه چیز برباد رفت حال امروز رو در روی تو ایستاده ام

    و تو از من میخواهی که خانه تراترک کنم درحالیکه توقانونا وظیفه

    داری من پناهنده را نگاه داری  از این بابت متاسفم و این یک نماش

    شور انگیزی  ا ست در این دنیای بیرحم ؛ باید از کسانی که نظام

    زندگی مارا در دست دارند بخواهی و به پرسی که چرا من اینجا هستم

    سین – ما کسانی را نگاهداری میکنیم که ابدا خانه ندارند وتو خانه داری

    برگرد به خانه ات دزدان را بیر ون  کن دوباره سرنوشت ساز خود

    باش . اینجا خانه من است .همین .             از دفتر : این زمانه

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

  •  درب آخر

     

    امروز احساس می کنم که سکوی زیر پایم خالیستتهی شدم. در میان تردیدها و پرسشها مانده ام.  امروز دیگر  ایمان راسخی به آنچه که بمن داده اند ندارم. 

     

    زمانی میرسدکه همۀ ارزشها بکلی نابود می شوند و انسان به آن نقطۀ جبری می رسد که دیگر قدرت راندن به جلو را ندارد.  پشت سر سیاه سیاه، و جلو تاریکتر از یک شب تیره؛ذگویی با چشمان باز در خواب راه می روم.

     

    گاهی ترجیح می دهم به خوابی عمیق فرو رومیه گمانم باید همیشه مردم را در یک وحشت نگاه داشت و در قالب تعبیرهای نامفهموم، مانند تصویرها و مجسمه های قدیسین که با رنگی دلفریب به چشم می خورند.  و این درحالی است که هیچگاه از کسی که به مفهوم واقعی در یک جامۀ پر درد که بر تن لاغرش کشیده بود یادی نمی کند.  از او که بامتانت و دلیری و ایمان واقعی سخن می گفت و امروز در میان هیاهو گم شده.  او که به ناامیدی تن در داد و بر صلیب مرگ خود فریاد برآورد: خدای من از من دور شد و مرا فراموش کرد و تنها گذاشت!

     

    نه مردم عادی رنج او را فهمیدند و نه عاج نشینان کاخها در عشاء ربانی و ایمان و عشق و لبریز از شهوات درد او را برجانشان احساس کردند.  او که همۀ دردها را تحمل کرد و مرگ را ببازی گرفت و مردم از قصۀ او و غم و نبرد درونی او بیخبر ماندند.

     

    او قدرت این را داشت که بر تمام اعضاء بدن خود حاکم باشد.  با خویشتن نبرد می کرد و سرانجام به خاک افتاد و مرد و در اندیشه ها فراموش شد.  مردم از سر نومیدی به قصه ها روی آوردند و بر این باور ماندند که انسان هنگامی که مذهبی را پذیرفت دیگر سئوال نمیکند. همه چون و چراها باید پذیرفته شوند بدون آنکه چیزی دستگیرشان شود.  باید تنها یک بره، یک گوسفند باقی ماند، نه بیشتر!

     

    من امروز لباس ساخته شده از پشم گوسفند را از تن بیرون آوردم و ترجیح می دهم درخواب به راه پیمایی خود ادامه دهم.

     

     ۱۲ اکتبر  ۲۰۰۷   

  • گل سرخ

     

    در گشودند به باغ گل سرخ

    و من دلشده را

    به سرا پردۀ رنگین تماشا بردند

    با زبان بلبل خواندم

    در سماع شب سروستان

     

    هوشنگ ابتهاج « سایه »  

    ……………………………..

     

    بنگر به صلیب که ساختند آن را

    ز سرابی و فریبی

    بنگر به صلیب که ساختند آن را

    ز چوب عود و عنبر و زر ناب

    صلیبی که با پیکرش

    در شوره زار بود

    بنگر به خطوط اشکی که

    روان است از چهرۀ آن مرد

    بنگر به قطره های خونی که

    کهنه است ز یک زخم کاری

    ز فریب حوصله به تنگ آمد

    ز فریب تهی شد این

    عطش

     

    از سر بیزاری