Category: General

  • بی برگی

    بی برگی

     

    در خم یک خیابان ؛

    زندگی ماحیا ت دارد

    وتنها یک بار میشود این خیابان

    را ؛ طی کرد

    در سرهر چها ر راه جوانیهای ما ؛

    ایستاده اند

    ودر کوچه پس کوچه ها

    همیشه سایه ای ناپیدا

    پشت سر ماست

    آمدیم ؛ ماندیم ؛ رفتیم

    جوانی چگونه چابک

    از مرز صبحگاهی گذشت

    و …به غروب نزدیک شد

    بر فراز تاریکی نشست

    اینک من وآیینه پریشان

    اینک من و مرغا ن سرگردان

    اینک من و واژه های عریان

    که به زیبا ترین آنها میاندیشم

    که به دورازهر فریبی است

    به واژه

    ع .ش . ق

     

    تقدیم به : میم . میم

     

    ثری / اسپانیا

     

  • این خانه

    این خانه

     

    این خانه که   مسکن وآرامگاه

    شیطان شد ؛

    روزی مهد بزرگانی چون:

    سام وآذر بود

    آین خانه ای که جایگاه جاهلین شد

    روزی زیرپای اسب کهر اردشیر

    ورستم وگودرز بود

    این خانه ایکه محیط رنج والم شد

    روزی سجده گاه ومعبد شاهان کیانی بود

    این زمین ؛ این خاک

    از مهر فردوسی

    حافظ وسخن سعدی ومولای روم

    هنوز برجا ودرپندارما

    جاودان وپایدار است .

    ………

     

    تقدیم به هنرمند بزرگ وبا ارزش که با

    صدا وتوان جادویش توانست ارزش کلام را

    بما وبه شیره جان ما برساند

     

    بهبودی اورا از درگاه پروردگار متعال خواستارم

     

    اسپانیا 2008-02-

    11

    واز ایران آواز ایران “آ آ

  • شبهای میگون

    شبهای میگون

     

    هوای صا ف و دلکش؛

    شب میگون بود

    باغ بود؛ درخت بود؛

    جویباری از آب روان

    دوجعبه خالی درآنجا

    که ؛ جایگاه تار بودو نی

    ساز به دست او

    در پنجه سه گاه مینواخت

    بانگ خروش تار

    صدای آواز ( دلکش)

    وزمزمه نی

    …..

    آه ؛ صدای سیم بم ؛ بگوشم

    سنگین بود

    چون او ازسیم نازک ؛ چنان عنکبوتی

    بسوی پرنده ای که لانه بسته بود

    میفرستاد !

    سه گاه ؛ به نوا نشست

    نواناله ای شد که ازسینه من برخاست

    گریستم……

    او ناله میکرد ؛ به همراه مضرا ب

    من ناله میکردم ؛ به همرا ه مرغ شب

    …….

    کاش ؛ شبهایت تار

    پرده ی تار بر چشمانت

    وخدای تار ؛ یکی برتو

    ویکی برجانت بنشیند

    صدای تار ؛ بگوش من  کی شوری

    برانگیزد ؟! که بیزارم از تو وان تار

    عنکبوتی ات

    کنون که از تار دیوان ؛ شدم آزاد

    میبرم پناه به نوای نی

    که مرا میدهد جواب

    …….

    از دفتر : روزانه

    ثریا ؛ اسپانیا

  • پسرم  / سه شنبه 6/5/28 

    پسر عزیزم ، امروز با افتخار تمام ایمیل ترا دیدم که کتاب تو سرانجام به چاپ رسید و درفروشگاهها و کتابفروشیها برای فروش به عرضه گذاشته شد.  من که ا ز تکنیک و برنامه ریزی وغیره در کامپیوتر چیزی نمیفهمم، مانند زنان کور و بیسواد گذشته در کنار تو از افتخارات تو بهره میبرم.  بتو تبریک میگویم و بتو افتخار میکنمدرعین حال غمگینم چرا در کنج این شهرک توریستی تو توانستی خودت را بالابکشی! آیا اگر مانند بقیه در آمریکا و یا کانادا بودی ترا روی دست نمیبردند؟!

    مهم این است که تو در میان عده ای مردم خوش گذران واهل عیش و نوش و دراگ و سکس و سفید کردن پولهای دزدی، توانستی شرافتمندانه تحصیلات خود را باتمام برسانی و از سن چهارده سالگی، هنگامیکه (مرحوم) پدرت پا از دنیا کشید و دیناری پول در حساب ما نبود، تو کار کردی به منهم کمک کردی و سرانجام همسری گرفتی که همراه وهم پای توبود وبا دو پسر شیرین توانستی امروز بجایی برسی که دیگران باهمه افاده ها یشان نرسیدند.

    پسرم بتو افتخار میکنم هرچه دارم از تو وخواهران وبرادرت دارم و از همۀ شما سپاسگذارم که مرا سربلند ساختید. کتابهای تو در مادرید  وفروشگاه (افنک) بفروش میرسد و قیمت آن هم سی و دو یورو میباشد اماتو قرار است یکی بمن کادو بدهی.

    و اما پسرم میخواهم دربارۀ خودم برایت بنویسم.  من کم کم فراموش کرده ام که درکجا بدنیا آمدم، چگونه بزرگ شدم، چگونه بخانۀ بخت رفتم، چه اتومبیلی سوار شدم و چه لباسی پوشیدم و در کنار لانۀ ماران خانه کردم و چگونه زخمی شدم.  امروز ولی زخمهایم با کمک شما التیام یافته.   دیگر حسرت شنیدن موسیقی ایرانی را ندارم.  دیگر میلی به خواندن اشعار قدما و امروزیها ندارم.  دیگر میلی ندارم که نامی از گذشته ببرم.  روزیکه اولین نوۀ من بدنیا آمد آن روز منهم به دنیا آمدم وآنچه که پشت سرم بود به فراموشی سپردم.  من و اولین نوه ام در یک روز به دنیا آمدیم بنا براین بعد از رفتن من روز مولود من نیز هنوز برقرار است!!

    روزی از اینکه میتوانستم (کلام فارسی) را زیر لب زمزمره کنم و با آن آواز بخوانم غرق لذت میشدم.  روزیکه نوای سازی را میشنیدم همۀ پیکرم به لرزه درمیامد و اشکهایم به فراوانی از گونه هایم میریختند. امروز ازهمۀ آنها بیزارم –  بیزار –  وتنها دل بشما خوش کرده ام ودیگر برایم مهم نیست که فرزند کجایم، فرزند جهان هستم.  دیگر میل به برگشت در من مرده.  سی و اندی سال در کشورهای بیگانه و شناخت واقعی روحیۀ مردم سرزمینم مرا با ین روز انداخت.

    فهمیدم  کشورما متشکل از چندین قبیله است که تنها وجه اشتراکشان زبان فارسی است. من چه ساده دلانه دل به آنها سپرده بودم درهر کجای دنیا که میشنیدم یک ایرانی هست فوراً خودم را میرساندم، بخصوص ایرانیان (با فرهنگی) که حرفهایشان، رفتارشان و با نوشته هایشان از زمین تا آسمان فرق داشت.  امروز خوشبختانه یا بد بختانه دیگر با هیچ یک از آنها سرو کاری ندارم، باستثنای چند دوست قدیمی که مخلص آنها هم هستم و بردن نامشان در اینجا ضروری نیست.  (بلی پسرم جای بسی تاسف است که تو نمیتوانی این نوشته ها را بخوانی –  چه بهتر؟!!!)

    نوشته های زیادی دارم که همه انبوه شده در دفاتر که کم کم آنها را بر روی صفحۀ این کامپیوتر میاورم، شاید روزی کتاب منهم به چاپ رسید؟!! کسی چه میداند. آرزو حتی بر سالمندان هم عیب نیست.

    درگذشتۀ نه چندان دور ما انسانهای شرافتمندی داشتیم، انسانهای تحصیل کرده و فرهیخته و دلبسته سرزمینمان.  آنها رفتند و یا چنان پیر شدند که دیگر خودشان را نیز نمیشناسند. چه بسا من و یکی دونفر دیگر باقیماندۀ آن نسل باشیم که کم کم مانند دایناسورهای عهد قدیم رو به انقراض و نابودی میرویم.  دنیای امروز دنیای تاریک، کثیف، ناامن و دنیای سکس و شکم است  ودیگر کاری به بالاتر از سینه ندارند. 

    امروز تنهای تنهایم، تنها بیمار میشوم، تنها بهبود میبایم و تنها صبحانه میخورم، تنها میخوابم و تنها برای دل خودم آواز میخوانم.  اما از این تنهایی غرق لذتم.

    بقول شاعری قدیمی بنام ابن یمن که میگفت:

    دلا خو کن به تنهایی، که از تن ها بلا خیزد

    سعادت آن کسی دارد، که از تن ها بپرهیزد

    امروز برای من روز بزرگی است و چه بسا روزهای بزرگتری نیز در انتطارم باشد، چندان نباید ناامید بود.

     

    مادر تو

    ثریا / اسپانیا

  • هجر

    هجر

    ولفانگ فون گوته ، قطه ای دار بنام ( هجر ) یاهمان هجرت

    سر آغاز این نوشته ها ، چنین است :

    بیست سال از عمر گذشت وا زموفقیت هایی که نصیبم شد

    لذت بردم ، چه عصر درخشانی بود ! مانند عصر برمکیان

    ظاهرا در دروان برمکیان ، واقعا زندگی بر وفق مرادبوده ویا ” گوته “

    در میان اشعار حا فظ آنچنان غرق شده که همه جا را بهشت میپنداشته است.

    میدانیم که ( برمکیان ) ایرانیانی بودند که از بلخ به بغداد مهاجرت کردند

    ودر آنجا به تعلیم علم وادب وحکمت پرداختند.حکمای بزرگ وسخن شناسان

    را به زیر حمایت خود گرفتند وتوانستند بغدادرا به صورت یک مرکز علم

    هنر و موسیقی دربیاورند.

    متاسفانه در زمان خلیفه پنجم ( هارون الرشید ) که مردی عیاش وجاه طلب

    وخوش گذران بود وچندان میلی به علم حکمت وهنر نداشت دستور قتل

    این خاندان بزرگ را صادر کرد وآنها را به فجیعتر ین نوعی از میان برداشت

    وننگی بزرگتر بر سایر ننگها یش افزود .

    ” گوته “ در آن زمان آرزو داشت که از میان سلسه های سلطنتی گوناگون

    غرب فرارکرده وبه سرزمین پاک مشرق زمین بگریزد تا در سایه

    صلح و آرامش ! وهوای پاک آن محیطی که پیامبرانش ورهبران

    بشریت از میان آن برخاسته اند ساکن شده ودرمیان آوازهای عاشقانه

    وچشمه ی آب حیاتی که حافظ از آن نام برده جوانی خودرا باز یابد.

    او دراین گمان بود که درمیان آن مردم پاکیزه سرشت بتواند در احوا ل

    ( بشریت ) مطالعه کند ودر جاییکه مردمش تعلیمات آسمانی را به زبان

    خودشان از ( خداوند ) یاد گرفته ودیگر زحمت فکری بخود نداده اند ، بقیه

    عمرش را بخوشی بگذراند و درحکمت شرق گم شود ، با چوپانان در

    واحه های صحرا بگردد ونفس تازه کند ! ویا باکاروانها سفر کرده و

    مشک قهوه بفروشد ! درهر کوره راهی بگردد ودر کوچه پس کوچه

    به دنبال ( میکده ای ) باشد که حافظ درآن مست وخراب افتا ده بود!

    ویا بر پشت اشتری سوار شده وبا نوای دلکشی آواز بخواند وترانه بسراید

    او آرزو داشت به همراه ( حافظ ) به گرمابه برود ؟! از او سرودن

    یاد بگیرد ، نمیدانم آیا ( گوته ) میدانست که حافظ از سرزمین ایران

    بلند شده جاییکه خبری از ( واحه ) وشیر شتر نیست ؛ او منظومه های

    زیادی در باره حافظ سروده ، آیا میدانست که شیراز درکجاست وآ ب

    رکنا آباد وپای درخت بید و جویبار چه معنا میدهد ؟ ! .

    علاقه مندم در آنجا از لذایذ دوران جوانیم بحد وفور بهره مند شوم ودایره

    ایمانم وسیع شود!!وافکار آشفته را از سر بدر کنم ، چقدر سخنان حکمت آمیز

    در آنجا اهمیت دارد! زیرا دها ن به دهان گشته واز پیشینیان به ارث رسیده است

    آری !زمزمه های عاشقانه شاعر طوریست که حتی زنان سیه چشم بهشتی را

    هم به معشوق گرفتن بر می انگیزد .

    خدارا ای رقیب امشب زمانی دیده برهم نه / که من بالعل خاموشش نهانی صد سخن دارم

    ای حافظ مقدس ، مردم ترا لسان الغیب نامیده اند با این حال سخن دانان

    وزبان شناسان به ارزش واقعی تو پی نبرده اند تو در نزد آنها بعنوان

    عارفی شناخته شده ای که منظومه های سروده است ، آنها در باره تو

    با جنون می اندیشند وبه را ستی ترا نشناخته اند .

    در کتاب تاریخ ادبیات فارسی ، نوشته شده :

    در زمان حکومت امیر تیمور گورکانی روزی امیر با بعضی از فضلا

    منجمله حافظ به مکالمه میپردازد ، سپس روی به حافظ کرده ومیگوید :

    تو درشعر ساکنان حرم سترو عفاف ملکوت / بامن راه نشین باده ی

    مستانه زندند “ به خدای بزرگ توهین کرده ای ؛ حافظ جواب میدهد :

    ای امیر ! در یک سحر گاه بهاری که هوا مطبوع ومطلوب بود ،

    از هوای شیراز بوی گل به مشامم میرسید ، من درقلب خود احساس وجد

    وسرور میکردم صدای بلبلان را می شنیدم وچنان دچار هیجان وشوق

    شدم که تصور کردم در همه چیز کائنات شریک هستم وفرشتگان در وجود

    من بسر میبرند ، من نیزبه وجود آنها پیوسته ام واز فرط شوق این شعر را

    سرودم ، مقصود من از این شعر اینست که فرشتگان ویا کسا نیکه در یک

    مکان مقدس ومرموز خدایی که بیگانه را درآن راهی نیست ، تنها عفت

    درآنجا حکم فرماست ، سکونت دارند آنها بامن سخن گفتند بعضی از اسرار

    خلقت را برایم فاش ساختند .

    ای امیر ! مقصود من از می ، معرفت واز می نوشیدن ، کسب معرفت است

    ومیخانه جای تحصیل این معرفت ومکانی است که ناپاکان را درآن راهی

    نیست .

    و ” گوته ” میسراید :

    ای حافظ مقدس ! چقدر زنده نگاهداشتن تو ، یاد تو درگرمابه و میخانه برای

    من شیرین است ، حتی آنجاییکه محبوبه روبنده خود را بالا میزند وطره

    زلف عنبرینش را می افشاند وعطر دلاآویز آنرا در هوا پخش میکند .

    باز هم میخواهم در باره تو بیاندیشم .

    حافظا ، در فرازو نشیب راه دشوار زندگی سروده های تو دلداریم میدهند.

    سخن سربسته گفتی باحریفان / خدایا زین معما پرده بردار

    …………

    ثریا ایرانمنش ( حریری ) بیادشیراز

  • داستان مرد اتریشی

    داستان مرد اتریشی

     

    داستان آن مرد اتریشی که دخترش رابرای بهر برداری جنسی

    در زمیر زمین خانه اش پنهان کرده بود ،

     ، دردنیای امروز ودیروز ما تازگی ندارد

     

    من مردی را میشناختم در چهل و اندی سال پیش که به دختر چها رده

    ساله برا درش تجاوز نمود وسپس مجبور شد پول فراوانی خرج کند

    ویک شا گر سلمانی را بخرد برای آنکه مدتی کوتاه دخترک را عقد

    کرده وطلاق بدهد وعفت وسلامت خاندان بزرگ اشرافی راحفظ

    کند وسپس دخترک را بخانه شوهر فرستاد وهمه مخارج عروسی اورا

    تقبل کرد و تصا دفا این مرد هم دراتریش درس خوانده بود !!!!!.

    ودر سنین بالا دوباره با عروس برادرش همخانه وهمخوابه شد.

    ازاین داستانهاوافسانه ها زیاد است باید آنها را یافت.

    بقول شاعر :

    چراغی که بر خانه روا ست ، در مسجد حرام است !

    …………….

    برتولد برشت نوشته است :

    به راستی در دورانی تاریک زندگی میکنیم ( اگر امروز بود

    چه میگفت ) ؟ .

    کلمات بیگناه کمی نابخردانه مینمایند

    پیشانی صاف نشان بی حسی است

    آنکه میخندد هنوز خبرهولناک را نشنیده است

    چه زمانه ای است که سخن گفتن از درختان جنایتی بزرگ است

    اینگونه سخن گفتن ، دم فروبستن  دربرابر وحشیان ، ترس است

    وخوب میدانیم که کینه بر ضد دنائت وپستی چهره مارا زشت میکند

    وخشم بر ضد بیدادگری صدایمان راخشن میسازد ( عجب ، عجب)!

    افسوس که میخواستیم زمین را برای مهربانی آماده سازیم،

    ( آنرا ویران ساختیم ) وخود نتوانستیم مهربان با شیم

    اما ! شما !! وقتی زمانه فرزانه شد ! ( که هیچگاه نخواهدشد)

    وقتی که انسان یاورشد ( که هیچگاه نخواهد شد) .*

    با گذشت از ما یاد کنید !

    ( آی بچشم ) !

    اینهم برای طرفداران پرو پا قرص جناب برشت

    ·                                                                                                                   کلمات داخل پرانتز از نگارنده!! میباشد .

    ·                                                                                                                    

     

     

     

  • بهاران

    بهاران

     

    گل آمد ، بهار آمد ؛ برخیز

    تا خورشیدرا بین خود قسمت کنیم

    برخیز  تاشراب را بین خود قسمت کنیم

    لحظه ها بوی عشق گرفتند

    بیا تا دلهایمان را یکی سازیم

    سفره سبز خودرا در میان گلها

    پهن کنیم

    در میان آن

    سبدی ازعشق ، ظرفی ازمهربانی بگذاریم

    وسبزه ای از علفهای خوشبو

    برای گام های مست خود

    بیاراییم

    در خاک پونه دمیده ، بغلطیم

    در آفتاب مطبوع خودرا برهنه کنیم

    که …

    میل رفتن دارم بسوی فواره جذبه عشق و…..

    ناله های شیرین

    ……….

     

    ثریا /اسپانیا

  • کابوس1

    کابوس

     

    جهان درره سیل و ما درنشیب

    بر آمد ز آب خروشان نهیب

    که خواهد رسید ، ای شب آشفتگان

    به فریاد این بی خبرخفتگان

    مگر نوح کشتی بر آب افکند

    کمندی به غرقاب خواب افکند

     

    ” هوشنگ ابتهاج “

     

    میگفت :

    دیشب باز دوباره دچار کابوس شدم ، دوباره در لانه (ماران)

    نشسته بودم وهرکدام نیشی به بدنم فرو میکردند.

    امروز صبح هنگامیکه بیدار شدم ، هنوز جای نیش آنها را در

    روی پوست بدنم احساس میکردم .

    در کتاب دایی جان ناپلیون از قول شاهزاده اسداله میزرا چنین

    آمده است :

    هنگامیکه داری غرق میشوی  وامیدی به نجات نداری اگر نهنگی

    ترا نجات داد آن نهنگ برایت به صورت یک فرشته نجات درخواهد

    آمد.

    ومن….. گریه امانش را برید .

    ادامه داد ، هنگامیکه من در میان انبوه مشگلات زن بودنم وبیوه بودنم

    داشتم غرق میشدم ، ماری خوش خط وخال باریک وبلند ، جلوی پایم

    ایستاد ، یک قالیچه ابریشمی بر پشتش ویک دسته گل مریم در دهانش با

    چشمان بسته ومن نمیدانستم که زهر او درکجا پنهان است و چگونه روزی

    مرا وروح مرا مسموم میسازد .

    او مرا به لانه ماران برد مارانی ریزو درشت  که هرکدام زبانی به درازای

    چند متر ودندانهای زهر آلودشان با نیشخند ی نمایان بود.

    هنوز پس از چند سال جای نیش آنها مرا آزار میدهد واین درحالی است که

    من پاد زهر را داشتم ؛ وبا روح خالی از هرگونه آلودگیها یم میتوانستم پمادی

    روی زخم هایم بگذارم.

    هنوز هم گاهگاهی جای نیشی  مرا بیاد آن سرزمین ( ما ران ) میاندازد وروحم

    را آزار میدهد .با آنکه میدانم بیشتر آنها سرشان با سنگ زمانه له شده باز هنوز

    پس مانده های آنها در اطراف دنیامشغول نشخوا رکردن وبلعیدن دیگران میباشند

    گفتم :

    آیا بهتر نیست  که نگذاری روح تو بیشتر ازاین آزار ببیند وهمه چیز را فراموش

    کنی ؟

    گفت :

    میدانی ایمان یعنی چه ؟

    گفتم بلی ، ایمان یعنی وجدان وحس عطوفت ومهربانی در قلب یک انسان

    والاوراستین .

    گفت :

    اما آنها ایمان نداشتند  تنها یک دین موروثی را دنبال میکردند ، دزدی میکردند

    دروغ میگفتند ؛ تهمت میزدند ،  قمار ومشروب وکشیدن همه گونه مواد مخدر

    جزیی از اشرافیتشان بود ، باد به غب غب میانداختتند ؛ در میان آنها هیچ مرد

    تحصیل کرده ای نبود ، تنها به دنباله بو گندوی خود  میبالیدند ودر کنار همه

    اینها با صدای بلند میگفتند ” آلله اکبر ” .بد ون آنکه به آنچه که انجام داده

    بودند فکر کنند.

    گفتم :

    بهترین علاج تو فراموشی است  گاهی آلزایمر  بد چیزی نیست وانسان میتواند

    همه گذشته هایش را اهم از بد یاخوب فراموش کند !!! .

    گفت : نه ! نه ! من چگونه میتوانم فراموش کنم منکه بهترین سالهای عمرم را

    در میان جمع این ماران گذراندم ؟!

    ادامه داد  : ببین من عاشق اشعار حافظ ومولانا بودم ، آنها میگوز…..

    من هروز دوش میگرفتم ، آنها مرا بباد تمسخر میگرفتند ، من با بهترین وخوشبوترین

    کرمها وعطرها پیکرم را ماساژ میدادم ودر میان بوهای ناشی از دود تریا ک وآروغ

    همه چیز از بین میرفت .

    من لب به ترشی وپیاز وغیره نمیزدم ، آنها کاسه کاسه ترشی پیار وسیر میخوردند

    ویک آروغ دنباله دار هم در  دنبال آن برایم حواله میدادند.

    من میز ناهار خوری را به بهترین شکل میاراستم ، آنها روی زمین ولو میشدند وبا

    دست لقمه میگرفتند وبه دهان گنده شان میفرستادند .

    من بهتر ین وشکیل ترین غذاها ها راآماده میساختم ، آنها به دنبال گوشت ونخود شب

    مانده بودند !

    من در موسیقی غرق میشدم ، آنها در دود افیون وعرق شب مانده وماست وخیار ….

    من سرم درون کتابهایم بود وآنها مشغول تیز کردن خنجر ( نامردمی) خود .

    بمن بگو … حال بگو …چگونه میتوانم فراموش کنم ؟

     فرار پشت فرار ، از این سرزمین به آن سر زمین وباز به دنبالم میامدند وآش همان

    آش وکاسه همان کاسه .

    امروز بعضی از آنها هنوز مانده اند زندگی برایشان بر وفق مراد است ، عرق خوری

    پنهانی ، قمار پنهانی ، دزدی علنی ، زنای بامحا رم ، همان گوشت ونخود با چنگلهای

    دستشان وپشت بند آن آروغ وسپس گو ……… وچیزهای دیگری که خودت بهتر میدانی

    پیش خود فکر کردم گاهی آلزایمر بهترین علاج این گونه دردهاست .

    ……….

    ثریا / اسپانیا

     

    وهمه چیز را فراموش

    کنی ؟

     

     

     

     

  • شب1

    شب ، و..تب

     

    من ، باسمند سرکش جادویی شراب ،

    تابیکران عالم پندار رفته ام.

    فریدون مشیری

    ……..

    بر عرابه ای سوار بودم ، تا مرز فراموشی

    پیش رفتم

    آن سمند سرکش و جادویی

    تنها تلخی یک راه بود

    تشنه ام … آه تشنه ام

    آب .. آب

    بر لب نهری ، دختری داشت پاهایش را

    میشست

    پیراهنش را تا بالای رانش بالا برده بود

    زلال آب نهر ، بر سا ق ورانهای او

    همچو بلورحبابی درخشان میلغزید

    آ ه … تشنه ام … آب

    گل سرخی روی گردنم نشست و…

    از شدت حرارت پژمرد

    دخترم داشت برروی رومیزی مخملی

    گلی را نقاشی میکرد

    …….

    روشنایی تبدیل به تاریکی شد

    صدای آخرین زنگ از ناقوسی بگوشم رسید

    عرابه درحرکت بود

    من میسوختم .

    فریاد کشیدم :

    بردارید این تیغه های آتشین را از روی پیکرم

    سیب تنهاییم از شاخه با فشار باد فرو آفتاد

    و… من هنور درفکر آن نهرآب زلال بودم

    آب …. تشنه ام

    سفر اقلیمی مرگ

    فرار میان برزخ ودوزخ

    و من با چراغ تنهاییم

    با کامی خشک شده از شدت حرارت

    به آن سوی وسعت نور

    رفتم ….

    آه دریا ها ، نهرهای پر آب ، چرا همه

    راکدید ؟

    چرا همه بی کلامید ، چرا ساکتید؟

    آه …. ( پلاسیدو دومینگو )

    چقدر پیر شده ای

    مرا صداکن ، تنها یکبار مرا صداکن

    آتش گرفته ام

    دارم در فصل بدی میمیرم

    فصلی که ناتوانان ، ضعیفان میمرند

    فصلی که تنها بیماران بی قدرت میمیرند

    فصلی که پوسیدگیها ، جای خودرا به رستن ها میدهند

    آه باران میبارد

    دختران در شهر سیویل زیر باران میرقصند

    من تشنه ام  تشنه … آب …تمنای جرعه ای آب دارم

    ……

    ماندن ، عاشق شدن ، سرودن … فریاد کشیدم

    من تشنه م ، همه چیز بیهوده است

    آه .. کجاست آن خشم دیرینم ؟

    تشنه ام ، چرا این تیغه های آتشین را از روی

    پیکرم برنمی دارید ؟

    این بار روسپی ایام ؛ دراعتبار دروغین خود

    پیکرم را سوزاند .

    آه …صدایم کنید ، تشنه ام ، تشنه

    تنها در انزوای سفر دلخوشم

    شاید به نمی آب دست یافتم

    …….

    رها از خستگی ها

    رها از کابوسها

    در احاطه کامل یک دیوار آتشین

    به دور از آفتاب گرم جنوب

    دارم میمیرم

    و… میدانم که مرغان صبگاهی

    هرگز از شب بیداری خوش خود

    بسوی من باز نخواهند آ مد

    من میمیرم

    در میان مشتی دیوار سیمانی

    در میان یک شهر کهنه وبوگرفته

    بر یک عرابه سوارم

    تنها یک تک زنگ ، از ناقوسی دوردست

    بگوشم رسید ، آ خرین زنگ !!!!

    …………..

    آپریل دوهزارو هشت . در بستر بیماری .    ثریا

     خود

    صبگاهی

    نه

    ن خود

     آب دارم

     

     

  • بیا

    بیا ؛ بیا

     

    بیا ؛ بیا پاره کن این پرده تاریک را

    بیا ؛ بیا ؛ دوباره پیام آورچلچراغ

    شب باش

    بیا ؛ بیا؛ روان کن رودخانه عشق را

    بر این زمین سوزا ن

    ودشت عطش زده

    بیا ؛ بیا؛

    شکوه دریای خروشان باش

    نه پرده ای برمرداب خشم

    بیا ؛ بیا ؛

    نگاه کن به کبوتران خسته ام

    که بالهایشان دیگر

    قدرت پرواز ندارند

    بازوانشان خسته

    وسینه هایشان یک آسمان آبی

    صاف

    آنها درنور زاده شدند

    آنها آواز وحشت را نمی شناسند

    کبوتران من نمیدانند

    چه چیزی در عمق زمان ؛ فریاد میکشد

    آنها با لزجه ی ( شریف)

    در امتداد قفس من

    پرواز میکنند

    آنها تنها فهمیدند که :

    بر بلندای قاموس نامردی

    دروغ چه معنی دارد

     

    ثریا /اسپانیا

     

  • قصه سیاوش

    قصه سیاوش

     

    آنچه را که گفتیم ؛

    واژ هایی ؛ بی قافیه

    عاشقانه های ؛ بی وزن

    لکن ؛ لبریز از درد

    آنچه را که گفتیم

    تنها خانه ای ساختیم  ؛ بی سقف

    بر روی تیرکهای سست

    و… ناتوان

     بی قواره

    آنرا رنگ زدیم

    و….

    گمان بردیم که :

    ( کاخی از نظم ونثر )

    بر افراشته ایم

    …..

    نه چو شیرین در عشق فرهاد مردیم

    نه چو فرها د سنگی را ازجای

    با تیشه برکند یم

    به خوا ب وبیداری ؛ لب به شکوه ها

    گشودیم

    به امید کشتن دیو سپید

    درانتظار رستم دستان نشستیم

    خدا را از آسما ن به زمین آوردیم

    اورا هزار تکه کردیم

    و هزار آفرین بر زبانها خشکید

    که میخواستیم نثار ( گرد آفرین ) نماییم

    قصه سهراب تکرار شد

    فریدون وکاوه فراموش شدند

    ضحاک با مارهایش جاودان ماند

    نام تهمینه بر روی سینهای نورسته

    ناکام ماند

    و رودابه ؟! ..به خانه فحشا خزید

    چه میدانسیتم که (بیژن ) چرا در چاه ماند

    و ( منیژه ) چرا بی عفتی کرد ؟

    چهره سیاووش !!!

    کدانم سیاووش؟؟

    تیره وغمگین

    در کام آتش جهالان سوخت .                   ثریا /اسپانیا

     

     

     

  • عبادت من

    عبادت من

     

    چگونه به خدا بیاویزم ؟

    تا به نماز دیگر بایستم

    به آن لحظه معمود

    که باید سلام گفت

    و چه هنگام , موقع بدرود است ؟

     

    قلب زمینی ام

    در دل آسمانها

    وروح آسمانیم

    در روی زمین

    به سکون مینشیند

     

    همه چیز در من گسترده است

    هیچ انعکاسی ؛ از هیچ آیه ای

    در دلم پرتوی نمی افکند

    من دردرهایم را چو پیچک یک

    جنگل سبزو خرم

    به همراه آیه ی عشق

    بر صفحه دلم

    نشانده ام

     

    ای بپا خواستگان روی فرش زمین

    که همانند شماره های بی نام

    چون بره های بیزبان

    درپگاهان

    بانتظار انعکاس پرتو خدا وند گار

    خم شده اید

    از چشمه جوشان جان خویش

    پرتوی بگیرید

     

    شما که درپستوی شکسته یک

    زورق بی بادبان نشسته اید.

    ……

     

    ثریا / اسپانیا

     

     

     

  • دیروز و

    دیروز و……

    امروز

     

    ای کوهستانها ودشتهای محبوب ، خدا حافظ ، ای دره های سبز

    وخرم ، به درود ، (ژا ن ) کوچک دیگر روی شما گردش نخواهد

    کرد وبرا ی ابد باشما وداع میگوید .

    ای چمنهاییکه آبیاری میکردم  ، ای درختا نی که نهالشان را به

    دست خود نشاندم ،  همیشه سبزو خرم باشید ، با شما وداع میکنم

    ای چشمه سارهای خنک ، ای نوا ی دلفریب آبشار دردره ها که

    بیشتر اوقات به سرود های من پاسخ میگفتی ، ( ژان ) دیگر بسوی

    شما باز نخواهد گشت .

    ای گوسفندا ن من ، از این به بعد در صحراها پراکنده شوید ، زیرا

    دیگر بی شبان خواهید بود و من ناگزیرم گله دیگری را در میدان

    خون آلود خطر رهبری کنم .

    سروده ی از : شیلر برا ی ( ژان دوارک )

    امروز …..

    چه  زمانی این پارچه های خوشبو ونقره فام را که باحاشیه طلایی

    پیکر مرا میپوشاند میتواند درود مرا پاسخ گوید ؟

    درود برشما ؛ ای لباسها ی ابریشمی خاکستری ؛ زرد وقرمز وآبی

    به شما تعظیم میکنم ؛ چرا که دیروز عریا ن بودم وعریان راه را

    طی میکردم ، ای فرشهای رنگین وگرانبها ؛ پاهای مرا محکم نگاهدارید

    ای الماسهای درخشان ؛ پیکر مرا زینت دهید ، ای تالارهای وسیع

    که خوان نعمت بر آن گسترده شده ، میزبان من باشید ، ای جامهای

    زرین لبریز از کف شیرین وعطرآ گین شراب ، آوای میزبانان مرا

    بشنوید ، ای گیاهان وگلهای زیبا ، ای پرند گان خوش آواز ؛ بگذارید

    آنقدر بنوشم  تا سرمست شوم چرا که سعادتمندم ،  درباره من اندیشه

    مکنید ، من باید جلوه گر معشوق باشم وگله های دیگری را به بوستان

    خون آلود رزم میفرستم تا از من و (ما) پاسداری کنند .

    تصور نکنید که تمایلات دنیایی مرا با ین تحرک واداشت !!!

    این الهامات خدای ( بیزنس) بود که مرا بسوی سرنوشت فرستاد

    امروز دیگر جزیی از گله بزرگ شده ام وشبانان پرقدرتی از من حمایت

    میکنند ودر عوض در مقابل تمام زنان دنیا با افتخار تمام گام برمیدارم

    آنهم در زمانیکه مردان جنگی در بیابانها مانند برگ درختان پاییزی بر

    زمین می افتند .

    من آخرین سرنوشت فرانسه بزرگ هستم ، چرا که خداوند مرا زیبا و

    فریبنده آفرید .

    سروده ای از چمیلر !!!!

    ثریا . اسپانیا

     

    بمناسبت روز سیزده بدر !!!

     

  • دنیای تنهایی من

    دنیای تنهایی من

     

    دراین دنیای تنهایی ها

    در این ژرفای تاریک

    قدم آهسته بردار ؛

    نهان ا زچشم هر نامرد

    هر آنچه باد ( سامی) کرد

    فریادها جاودانی شد

    گر آسمان نیلگون است

    اما ( جهان ) در پرده پنهان

    است

    سرود وزمزمه شاخساران

    ناگهان پایان گرفت

    نوای مرغ عشق

    خاموش شد به غیرازمن ؛

    که دراین کوی نامردان

    فروبسته در را بروی

    ناکسان

    ناله ای نیست که بر خیزد

    دراین کوچه تنهایی ( من)

    تنها تو گذر داری

    تنها توهمدم وغمگساری

    دور مشو ازمن

    ای رویای من

    شاید روزی به حقیقت

    پیوستی ؟!.

    ……………….

    گاهی باخود میاندیشم آیا هنوز دلی درسینه ای مانده

    تا بتواندقلب ( همه ماباشد)؟ یعنی تنها چیزیکه در جسم ما

    باقی مانده؛ تنها چیزیکه نشان هستی ما ست.

    آمدند ؛ جوانی ؛ مردی ومردانگی ؛ نشاط وخنده زنان

    جوان را از آنها گرفتند سلامت روح  همه درهم شکست

    نهال زندگیها ا زبیخ و بن کنده شد,آداب ورسوم وسنن

    بهم ریخت ,بنیان سعا دتها زیروگردید وهزران سال

    به عقب برگشتیم بارهای سنگینی بردوش جوانان ومردان

    مسن ما نهادند آنچنانکه درزیر این بارها کمر شکستند

    آیا هنوز دلی در سینه ای مانده که بگوید :

    برخیزید وهمه چیز ا ازنوترمیم کنید ؛ بما بگوید:

    سعادتی بالاتراز این نیست که انسان دروطن خودش خانه ای

    داشته باشد .

    عده ای افسار گسیخته خانه هارا گرفتند بردند سوختند و

    ما ماندیم و ویرانه ها .

    دوستان دیروزمان تبدیل به دشمنان قسم خورده شدند

    ومداحان دیروز به خیمه گاه رفتند وافسانه گویی شدند

    و ( صله ) خودر اهم گرفتند.

    امروز ما به چه نامی افتخار کنیم ؛ چه بلندای بلندی

    ساخته ایم که نماد آن افتخار باشد ؟ .

    دسته دسته ؛ جدا جدا ؛ رخنه دریگا نگی ها وبازیچه

    دست بیگانه .

    …………..

    در میان سیل وطوفان

    زارو نالان

    آسمان بر من میگرید

    وتواز کدام سوی , ای مهربان من

    بکوی من خواهی آمد ؟

    درب را میگشایم

    با دوچشم خسته از بیداری شب

    تا بدانم درا ین ظلمت

    از کدام سوی ؛ ای مهربانم من

    ره باین خانه میابی ؟

    از کدام جنگل تاریک

    از کدام ظلمت

    واز کدام تیرزود رس

    راه خود را خواهی یافت ؟

    ای مهربان من

    بسوی این رفته ازیاد

    چگونه خواهی آمد ؟ .

     

    تقدیم به مردان وزنان جان باخته وجان برکف

     

    ثریا /اسپانیا

     

     

     

  • الهه

    الهه؛ خدای خدایان

     

    بیار با دۀ رنگین که یک حکایت فاش

    بگویم و رخنه کنم در مسلمانی

    ………

     

    رویای عجیبی بود؛ نیمه خواب ونیمه بیدار؛ او جلوی چشمانم روی تخت زرینی نشسته  بود.  اطرافش را صدها شمع روشن و گلهای ساخته شده از طلای نا ب او را احاطه کرده بودند.  دردستش عصای زرینی مزین به سنگهای درخشان  و در جلوی تخت او یک برکه کوچک دیده میشد که به رنگ آبی بود.  او گاه گاهی نوک عصایش را در نقطه ای از این برکه فرومیبرد و سپس ساکت به تماشا می نشست.  پروانه های رنگارنگ و بسیار زیبایی در اطرافش گردش میکردند و زمانی از او دور شده و دوباره برمیگشتند که ظاهرا فرشته های درگاه و بارگاه اوبودند.

     

    هیکلی بلند که تا سقف بی انتها میرسید وپاهایش باندازۀ یک دیس بزرگ و ناخنهای رنگ شده او

    درست یک قاشق را تداعی میکرد ومن تنها توانستم در کنار یکی از ناخن های او بایستم.  بوی کافور بوی عود وعنبر و شمع همه جا را پرکرده بود.

     

    خسته بودم و بانتظار ایستاده تا مرا بسوی خود بخواند.  سرانجام صدای او بلند شد. آوایی که تا آنروزهیچگاه بگوشم نرسیده بود پرسید: چه میخواهی؟  زبانم بند آمد (حتی درخواب هم زبانم

    بسته میشود!)   ساکت بودم.  او گفت:

     

    آن مرد بلند قامت با ریش سفیدی که تا زانویش میرسید با ردای سپید و صورت مهربان را فراموش کنید.  او تنها ساخته رویای شماست؛ این منم که خالق همه شما جانوران دراین سیاره کوچک میباشم!!

     

    شما می بایست از بدو خلقت می فهمیدید که خالق شما( یک زن؛ یک ماده) میباشد.   من مردان را برای سرگرمی خود آفریدم و سپس زنان را که به خدمت آنان درآیند.  به مردان همه نوع امکانی دادم.  زور بازو، فهم و شعور، چهره زیبا، اندام متناسب و هرچه زیبایی در خاک این سیاره بود به آنان دادم و شما را برای سرگرمی آن موجودات دوست داشتنی خلق کردم.  بلی خا لق شما یک زن است نه یک مرد!  بشما زنها دردهای زیادی دادم تا در زیر فشار آن دردها نتوانید تکان بخورید.   

     

    درحالیکه نگاهم به ناخن های بلند او دوخته شده بود پرسیدم، آنگاه به هنگام درد اگر شما را فریاد کنیم چگونه به ما جواب خواهید داد؟ 

     

    سرش را پایین آورد.  بجای چشما ن او دو زمرد بزرگ سبز،  بجای لبانش دوعدد یاقوت بشکل

    نیم دایره و بجای بینی او یک الماس بلند جای داشت.  انبوهی از موهای طلایی اطراف صورتش را پوشانده و نشانی از دو گوش در پهنای صورتش دیده نمیشد.  او ابداً گوش شنوا نداشت هیکل بلند او زیر خرواری از حریرو تور و مخمل زربافت دیده میشد.  عصای زرینش را گاه گاهی بر روی آب آن برکه آبی گردش میداد و دو یاقوت دایره مانند از هم باز میشدند و نشان میدادند که خوشحال است. 

     

    درد همه وجودم را فرا گرفته بود. بلی!  او یک زن، همجنس من، وخالق ما جانوران بود.  از صدایی که نمیدانستم چیست و از کجا میاید،  بیدارشدم واز پنجره به بیرون نگاه کردم.  گردی ماه تمام آسمان را فراگرفته بود و صدای طبل و شیپور از دوردستها بگوش می رسید.  کم کم تخت زرین بانوی مقدس را دیدم که درمیان انبوهی از گل وشمع لباسهای حریر ومخمل سرخ بر شانه مردان زیبا وبلند قد نشسته بود و طبالها بر طبلهایشان می کوبیدند و شیپور چیان در شیپورهای خود می دمیدند و من مبهوت آن رویای شبانه بودم که آیا به راستی خالق ما یک زن است؟! 

     

    ثریا – اسپانیا

     

     

  • نوروز

    نوروز ! پیروز

    یکهزاروسیصد وهشتاد هفت ؛

    ستاره تابناک ؛ خاموش شدند

    روز نوبرخاسته ؛ زمین بیدارشده

    خورشید درخشان ؛ از افق

    سرزده

    چهره ارغوانی خودرا

    بر دنیایی میپاشد

    که …….

    بوی خون ومرگ همه جارا

    فراگرفته

    وماشرمسار؛ از اسارت

    شب یاران که جباران برآنها خشم

    گرفته اند ؛ وما با.

    این صبگاه درخشان

    هنوز پای دیوار بیخبری

    بانتظار ایستاده ا یم

    ……

    یکهزارو سیصد وهشتا دو هفت شمع

    برسر هر برج بلندی روشن است

    با مردان خسته

    وزنانی که درون گاری های چوبی

    در انتظار یک قفس خالی

    و…. درخیال یک جاده روشن

    و…. زمزمه ها را درسینه خاموش

    کرده اند

    چگونه میتوان پای براین زمین نهاد

    ودر کدامین جویبار میتوان تن را

    به آب سپرد

    و بربلور گردن یک معشوق

    زیر یک طاق نصرت روشن

    شب تاریک خودرا به روشناییها سپرد ؟

    ما با دستهای ناتوان خود

    مجسمه های مومی را میسازیم

    آنها را در موزه ها به امانت میسپاریم

    تا در یک روز درخشان , به آنها

    تعظیم کنیم.

    نوروزتان پیروز وهر روزتان نوروز باد / ثریا

  • چارشنبه سوری

    چارشنبه سوری !

    برای گرمی درونت ؛ قصه ها خواهم گفت

    اگر….. آتشی نیست

    شمع میتواند جایگزین آن باشد

    ………

    میتوان از روی شمع هم پرید

    آنگاه جام خاطره هارا سرکشید

    این یک فرجام بیحاصل است

    یک رنگین کمان برآسمان ؛ دیگران

    که نمیتوان گفت : آتش

    دها نت را میسوازانند

    درآفتابی نه چندان داغ ؛ رطوبت زده

    بانتظار شب

    وروشن کردن چند شمع

    پریدن از روی آن وخندیدن

    ا گر چه خانه کوچک است

    لکن آسمانم بزرگ

    و…..

    دلتنگیهایم کوچکند.

    چهارشنبه سوری بر همه خوش باد .

    ثریا /اسپانیا 19/3/2008

  • برف های بهاری

    برف های بهاری

    روی گرداندم از شعرو شاعری

    باغبانی کردم گل کاشتم

    رنج بردم درمیان باعچه ام بسیار

    نرگس ومینا وسنبل کاشتم

    …….. ح .شین

    فراز آمد سال نووبه پایان رفت

    کهنه دیرین؛ ابر بارید

    آفتاب تابید نسیم آمد وباخود ؛

    بوی بهاررا آورد

    سال نوآمد ؛ نه درباغ خانه ما

    نه در گسترده آوای بلبل

    نه چنگی سرودی سردا د

    نه شاخه برهنه ؛ به گلبرگی شکفت

    بویی از این خیمه خرگاه برنخاست

    نگاهی درآیینه ؛ به چهره برفی

    برفی که برموهاو ابروها ؛ نشسته

    دیگر کجا میتوان ؛

    میان این قطب شمالی

    آتشی سوزان افروخت

    ویا به انعطا ف قلبی یاکلامی

    خوش بود

    ……..

    امروز در وجدان قاضیان بیرحم

    نشسته ام که؛

    تنها تصویری از من

    در ذهنشان مانده

    دیگر میلی به نوازش نیست

    ومیلی هم به بخشش ندارم

    تنها کاش ؛ دستهای او , نوازشگر

    نوازشهای من بودند

    که …. نیستند

    باید بار سفر را بست

    ثریا / اسپانیا 14/3/2008

  • سه امر مهم

    سه امر مهم !

    در اولین روز براه اندختن این برگ

    که نامش راهرچه میخوا هید بگذارید؛

    نوشتم :

    در سه مورد دخالت نخواهم کرد ؛

    اول . سیاست

    دوم . دین ومذهب

    سوم . فوتبال !!

    راه خودم را میروم وبس .

    باتقدیم احترامات فائقه

    ثریا حریری /اسپانیا 12/3/2008

  • ای زن

    ای زن

    در این زمین تهی

    در این آفتاب سوزان

    دیده ات به کدام حلقه در ؛

    دوخته شده ؟

    همه درها بسته اند

    پنجره ها تاریکند

    به روی روشنایی آفتاب

    باز نمیشوند

    نوری از آنها میترواد

    زمین خالی را طی میکند

    وبسوی افق خودشان میرود

    هنگامیکه ابرها کنار میروند

    و پرده افق نیلگون باز میشود

    تو …. ای زن

    در چشمه بیگا نگیها ,

    خود خواهی های گله

    گمشده ای

    روزی فرامیرسد که

    درخت سروازخاک توبروید

    چهره اش رادرجویبار ؛ بشوید

    تصویر تو درقابی زیبا

    بر روی دیوار اطاقت نشسته

    اما… همه ترا فراموش کرده اند

    ای زن

    من ترا , همه شب در پشت شیشه عریا ن تنهایی

    دنبال کردم

    در تمام آینه ها ترا دیدم

    سایه های شومی در پشت دیوار , دیده میشدند

    من سایه هارا دیدم

    ای زن

    آیا کسی بتوگفت ؛ بیا ؛ بیا

    و…. درسایه مهربانی من ؛ جای بگیر؟

    آیا پنجره ای روشن

    برویت باز شد وترا فراخواند؟

    وکلیده ها درقفل تاریکشان ؛ چرخید؟

    آیا کسی گفت آی زن !

    بگذار درب روشنای را برویت بگشایم

    وتو ؛ در تاریکیها گم شدی

    ای زن ثریا /اسپانیا