Category: General

  • من انسانم وخداوندخود

    به چه سان ، بازار پر رونق وگرم مسلمانی

    سرد شد

    معما ها گشوده شدند

    وهوش وحواس بخانه برگشت

    آن رنگهای خیال انگیز در برج زمان گم شد

    در اقامتگاه محبوسین

    درگوشه یک بیابان ، همه مرده اند

    لخت وافسرده اند

    درخانه های پنهانی زیر زمین

    درمیان خیل مردان شهوت زا

    و…پلید

    درخنه های متروک ودرمیان کابوسهای وحشتناک

    آن زندگان زنده بگور

    یکی زپا فتاده دیگری جان میفروشد

    وبانک برمیدارد

    که :  من یک انسانم ، انسان

    ای بخواب رفتگان اصحاف کهف

    من بیدارم ، بیدار

    ابن بانک دلنواز

    از گوشه آن خانه متروک

    تا به خلوت خانه غمناک مردگان

    یکسان بلند است ، من انسانم وخدای خود

    ومیداندکه روزی اهریمن را درآتش خواهد سوزاند

  • به مادر، که بالای سرش نبودم

    مادر ، بمن مگیر که سرمایه حیات

    در گیر ودار عشق ومستی گذاشتم

    کوتاه شد زدامن مهرت چو دست من

    مستانه پای بر سر هستی گذاشتم

    …………..

    به آشپزخانه قدیمی  برگشتم از میان باغچه پریدم آز کنار نرده ها رد شدم وخانه را دوباره دیدم در آشپزخانه مادرم برگهای سبز مورا با  چیزهایی مخلوط میکرد ودرون قابلمه جای میداد پرسیدم چرا آنهارا قنداق میکنی ؟ سری بنه گنجه لباسهایم زدم پرده هارا بالاکشیدم  وبه کبوتران لب بام دانه دادم وروی تختخوابم واژؤگون شدم وبه سقف نگاه میکردم آه …. خانه ، به خانه رسیدم ! چه راه طولانی وپر مشقتی را طی کردم، خانه خنک با آب سرد درون پارچ با یخ ….

    صدای پایی شنیدم حتما آوست که بخانه برگشته  ویا مادرم میباشد که با دمپاییهای خود آهسته آهسته به اطاقم نزدیک میشود  ، هفته ها ، ماهها ، سالها در آرزوی این لحظه بودم به آواز پرندگانم گوش فرا میدادم ،

    بیدار میشوم نه ، این بستر من نیست ، این دستگیرهای آهنی زرد بر روی درها ی سفید متعلق به خانه من نیست  به تدریج به همه چیز نگاه میکنم نه ، قلبم بشدت درسینه ام میکوبد ، کجا هستم ، صدای زنگ در بلند میشود چه کسی است ؟ بگذار زنگ بزند ، من خواب هستم ، خواب .

    ………….ثریا . اسپانیا . سالگر فوت مادر

  • تنها ایستادم

    در پشت سرشان ایستاده بودم ، اما انگار کسی راندیده ام ونمیشناسم

    نه ، دیگر هیچکس را نمی شناسم این آد مهای غریبه ای که من از

    درون سینه ام به آنها شکل داده بودم ، آنها وجود خارجی نداشتند

    پرده هارا تاب میدهم ودر آسمان به ماه که بشکل یک دایره بزرگ

    لبریز از نور بمن می خندد نگاه میکنم چکه های فراموش شده و

    آشفته را سر هم میدهم ویک سراب درست میکنم.

    در باز میشود ، کسی نیست ، یک هراس ، یک ترس به درون میاید

    ترسی که همیشه  مرا دنبال میکرد وهنوز هم به دنبالم هست .

    دلم میخواهد گنجینه پنهانی را که کنار گذاشته ام باز کنم ودوباره

    درونش را تماشاکنم ،

    اب نمایی از آن دورها در آنسوی دنیا آرمیده وستونهای کلفت

    مرمر که با بریدگیهای زیبایی همچون غولان افسا نه ای برپا

    ایستاده اند پرستوها بالاهایشان رادر پاشویه حوض میشویند

    آب نما کم کم  درتاریکی فرو میرود وباز هراس به درون میاید

    در باز میشود اما کسی به سوی من نمیاید ، لبخندهای بی جان وبی

    رمق در روی لبخند دیگران نشسته است تا بیداشان را پنهان کند

    و بی غمیشان را بپوشاند، ماه کم کم میان آسمان نیلگون گم میشود

    تاریکی فرا میرسد دوباره برمیگردم وبه عقب پرتاب میشوم باز

    تنها ایستادهام وپاسخی ندارم بخود بدهم نمیتوانم رشته های بی غمی

    وبی ملال را بخود آویزان کنم من مشتاق همان ستونها مرمری وآبنمای

    آن سوی جهانم.

    شب بر سر کلاهکهای دودکشها نشسته کرکره ها فرو افناده اندو

    چراغها روشن شدند همه جاغرق نور گشت ومن به نبرد مردانی

    میاندیشیدم که برای هیچ به جلو تیر اعدام میرفتند تا سوراخ سوراخ

    شوند ویا حلقه طناب برگردنشان بپیچد وزنانیکه تازیانه بر اندامشان

    می نشیند، نا گزیرم که زبانم را ببندم ودر عین حال از دروغ بیزارم

    وبرای راندن این بلای سوم چه بلا گردانی هست ؟ .

    کدام چهره را میتوانم بخوانم که دران درستی وراستی نقش بسته باشد

    بیاد نامهای روی تابوتها ومادرانی که تکه هایشان از زانواشان جدا شده

    ودرون این تخته چوبی بی جان خفته اند ، بیاد اندیشه هایی که در پشت

    پنجره های دربسته وممنوع قرار دارند .

    امروز تنها هستم وخداوندگار ناوگان کشتی بی بادبان  خود. 

    …….ثریا. اسپانیا . یکشنبه

     

  • این ره که تومی روی……..

    …… ومیخواهم خاطرتان راجمع کنم وبگویم مردان دستار بسرو

    زنان پیرو آنها چیزی را که شما از دست دادید وبرایتان بسیار پر

    ارزش بود جمع کردند وبردند.

    رهبری را از دست دادید که اگر درکنارش میماندند برای شما

    بسیار با ارزش بود  ویکی از خوشبختیهای شما وخوشیهای شما بشمار

    میرفت انکه اگر مانده بود ودنیای دیگری را بشما نشان میداد،

    اینک مرده ودرگوشه ای غریب خوابیده وتنها کبوتران بربام آن

    آشیانه می نشینند وبرایش خبر میبرند .

    امروز باید بگویم که همکی به نوعی دهن کجی دچار شده ایم

    وراه گریزی هم نیست اطرافمان بسته است پنجره های بسته و

    عغیر قابل پیش بینی چیزهایی درهم وبرهم از گوشه وکنار پیدا شده

    است  امروز ما بی نهایت سر افکنده ایم وبا چشمان بسته از کنار

    خلنجارهایی میگذریم که دوباره مارا سرنگون میسازد .

    من همین جا ایستاده ام نه دستی بلند کردم ونه میکنم ونه پایم را

    به روی خاکی میگذارم که نامطمئن هست  میتوانم از پله ها بالا

    روم اما ترجیح میدهم درهمین قفس داغ به تماشا بنشینم  ومسیر

    رودخا نه ای راکه به بیراهه میرود ببینم ، رودخانه ای که نمیداند

    اقیانوس بزرگ درکدام سو قرار دا رد.

    من باکلمات تکنیکی میانه ای ندارم  وخیال هم ندارم انسانهارا جدا

    سازم ؛ آنها خودشان از هم جدا میشوند .

    بامید پیرزوزی

    ……..ثریا /اسپانیا . شنبه

  • تو چه دانی که قلم صنع …….

    ای دوست ، ای یار دیرین

    از کوچه های خاطره ها ، تنهایت را حمایلم کن

    تا بتوانم بخوانم

    امروز خون سیاووشان فراتراز صفیر گلوله ها

    می جهد وفواره میکشد

    وتنها فریاد آنهاست که میماند

    در یک تلخی نامفهوم ، دیگر نمیتوانم درسایه

    گذشته بنشینم ونامی از تو نبرم

    صدای من از دوردستها ، از یک شهر غریب

    از زیر سایه های ناشناس می آید

    گمان نکنم که بر دل سنگ تو بنشیند

    ….

    حال بانتظار یک سایه دروغین

    دیگر نمیتوان قبل از طلوع خورشید ، زمزمه سر داد

    دستهای خطارکار ، در کاوشند ، باید آنهارا برید

    همه همه جا یک صدایند

    پرده های واژها پاره شدند

    با عطسه یک ستاره

    جاده تیر باران تاریک است

    کسی نمیداند چگونه میتوان در زیر سقف

    ناباوریها نشست

    باز هم صدای باستانی اورا میشنوم که میگوید:

    برخیز ، بر خیز ای روح سرگشته برخیز

    به سودای  آن روشنیها

    تو هم چراغی بیفروز

    و………

    من تنها از اسپانیای کهن سال میگویم که

    روزی ترانه هارا باتفنگ همراه ساخت

    وبه سوی دشتباران زده رفت

    جائیکه روی سیمهای خاردار

    پاهای پرنده ها خونین میشد

    ……….ثریا/ اسپانیا/ جمعه

     

  • گر تو بیدادکنی ، شرط مروت نبود

    آوایی بی حنجره ، آوایی خاموش

    بی آنکه  به گوش برسد

    دراین پهنه سبزه زار مسموم

    چگونه میتوان نقش آفرین قصه هابود

    نمیخواهم ؛ دراین این زمانه پر هیاهو

    چنگ برگیرم وترانه سر دهم

    چگونه میتوانند در تاروپود ملتی

    مانند تارعنکوب خانه بسازند؟

    چگونه میتوانند  روی اینهمه نامردمیها

    وخون

    کام هوسناکشانرا لبریزاز خوشی

    نمایند

    میخواهم فرار کنم ، به گوشه ای از دنیا

    ونبینم روی ناکسان را چگونه میتوان لب فروبست

    من قصه دردناکی از قرن خویشم

    شعری شور انگیز از دوران روزگارم

    ناله هایم از درون سینه پرآتشم، بر میخیزد

    چگونه میتوانم در تاریکی این شب سیاه

    قصه گوی اندوه خود باشم

    امروز چون ستاره ای بی نشان

    درسیمای شب تاریک نشسته ام

    بی هیچ حوصله ای .

    ……….ثریا/ اسپانیا

    6/8/

  • خسته گانرا چو طلب باشد وقوت نبود

    تنها هدف از بین بردن تاریخ مشروطیت بود که به مراد ومقصد خود

    رسیدند و……

    یک دروغ بزرگ آنهم در تاریخ چهاردهم امردادماه با زور چماق و

    سرنیزه بخورد ملت دادند .

    خوب مبارک است بازیهای پشت پرده به ثمر رسید ؛

    بیچاره ملتی که این قهرمانشان باشد وبیچاره ملتی که نیاز به قهرمان داشته باشد

    ……………

    تمام شد

    پایان داستان ، خیلی غم انگیز بود غم انیگز تراز تمام تراژدیهای عالم

    ثریا .اسپانیا

  • نه ! نه! مجاهد ، نه

    در فیس بوک من مانند مورچه سیل بچه مجاهدین سرازیر شده وعکس بانوی !

    آواز مرضیه را گذاشته اند که سنگ خاررا بخواند ، نوشتم این خانم مدتهاست

    که ایرانی نیستند کلی مودی پیدا شد که چرا نیستند متاسفانه در فیس بوک جای

    کافی نیست تا به آنها جواب بدهم وبگویم این خانم در اوائل انقلاب رفتند درعراق

    وروی تانکهای فرسوده اهدایی صدام آواز برای مریم جان ومسعود جان خواندند

    وهنوز هم در کنج پاریس جیره شان را از این گروه میگیرند وحق حرف زدن

    هم ندارند ، گروه مجاهدین یک گروه تروریستی ومارکسیستی با ضافه اسلام

    من درآوردی که رهبرشان امام موسی کاظم است !! وما ایرانیان  میخواهیم

    ملت را از زیر یوغ اینهمه امام و.اماچه بیرون بیاوریم ونمیشود ، تعداد زیادی

    از زنان ومردان را در عراق رها کردند وحالا برایشان شمع روشن میکنند یک

    روز خانم روسریشان سبز است روز دیگر زرد است ویک روز قرمز به رنگ

    خون آدمهایی که قربانی آنها شدند ، در کمپ وکمیته آنها بچه ها جایی ندارند

    همه باید سر سپرده وعاشق رهبری باشند یکنوع هموسکسوئل بازی ولزبین

    بازی مدرن !!! اکثر آنهائیکه از این گروه جدا شده اند روانشان پریشان و

    دچار چند شخصیتی میباشند واحزاب چپ اروپایی وامریکایی هم آنها را

    تغذیه میکنند برای روز مبادا واحمقهایی هم پیداد میشوند که بخاطر بانوی

    رهبرشان خودسوزی میکنند شاید از ترس گرسنگی وبی پناهی ! متاسفانه

    تعدا دزیادی از هنرمندان خبره وباارزش ما پس از انقلاب جذب این گروه

    شدند وخوب دیگر نمیدانم چه بگویم مگر خانم دلکش درایران نماند مگر

    به زندان نرفت ؟ مگر گوگوش در ایران بیست سال ممنوع الوجود نبود

    ویا سایر خوانندگانی نظیر محمد نوری که باگریه روی سن میرود

    ومیخواند مگر آقای شجریان نماند ویا بقیه نه تنها جذب هیچ گروه و

    دسته ای نشدند بلکه برای زنده بودن موسیقی ایرانی زحمات بسیاری هم

    کشیدند که قابل ارززش وستایش است .

    حال اگر امروز بین این گروه سر سپرده وسایر گروهها ائتلافی روی

    داده باید بدانند که عاقبت خوبی نخواهند داشت ، ملت ایران همیشه زنده

    است .

    قابل توجه نوجوانان ودوستا ن فیس بوک که دارند به دنبال این گروهکها

    میروند………………………………………………

    با امید پیروزی ملت ایران وپیروز ی نور بر تاریکی

    ثریا.اسپانیا

  • دموکراسی آب دیده

    گمان نکنم که ایران دیگر ایرانی شود که ما در آرزوهای خود به آن

    شکل داده ایم ، پرچم ها به اهتزاز درمیایند امانمیدانند به کدام سوی

    حرکت کنند ، نباید فراموش کنیم که ما بین سه قدرت جهانی تقسیم

    شده ایم وهرکدام از آنها دست نشانده های خودرا درایران دارند وآنها

    را تغذیه میکنند ، اسلامیان افراطی سراسر منطقه را گرفته اند و

    ریاست جمهموری امریکا درحال حاضر گرایشش به طرف اعراب

    ومسلمانان است وفراموش نکنیم که ایران یک کشور مسلمان زده و

    زیر فشار افکار قوم غالب دارد دست وپا میزند واز سوی دیگر در

    پشت درهای بسته امام زمان دیگری بانتظار ظهورش نشسته است

    که همان کلمات ، همان گفتار را با زبان فارسی پیچیده برای ما در

    داروخانه اش نگاه داشته است اگر بر فرض محال هم شاه جوان

    به ایران بر گردد بیشتراز چند صباحی نمیتواند ار آنجا بماند.

    مغزها بد جوری شستشو داده شده اند من درمیان دو تاریخ ایران

    زندگی کردم وهمه کوششم شناخت روحیه این ملت بود ، ملتی

    که خودرا نجیب ورشید مینامید ! از فرط بیچارگی نجیب وسر

    به زیر ماند واز فرط بدبختی تن به حقارت داد .

    در طول این سی سال آنچه که باید بشود شد وآنچه را که برایمان

    در کوزه پنهان کرده بودند امروز به ثمر رسید ، نه شراب شد

    ونه سرکه ، مخلوطی از این دو ، هنوز طالبان در اطراف مرزها

    نشسته اند بانتظار فرمان ودردرون نیز نزاع بین سران قوم وقدرت

    است ودراین میان تنها جان مردم بیگناه که به عشق آزادی برخاسته

    وامید آنرا دردل میپرورانند ، بر باد میرود مانند همان تمدنی که داشت

    شکل میگرفت ودردرون خفه اش کردند واین حیوانات عصر هجر ر ا

    برایمان به ارمغان آوردند .حال به کدام سو میرویم ؟ بازهم میل داریم

    که :

    زیر لوای یک رهبر سینه بزنیم؟ یا به راستی به آن حد از شعور

    فکری رسیده ایم که بتوانیم خودمان سرنوشت ساز باشیم بدون

    دخالت دست ؟!!!!.

    …………..ثریا .اسپانیا . سه شنبه

  • اردوگاه اشرف

    من چون زبان عربی را نمیدانم وبا کلمات امروزی آشنا نیستم ، بنا

    این لغت تنفیذ راهم به تنقیه تبدیل کرده ام وبهترین نامی است که

    به آن داده ام ،  ایران شلوغ است خیلی هم شلوغ است دراین میان

    ودرست درهمین برهه از زمان اردوگاه اشرف هم مورد تهاجم

    سربازان عراقی قرار گرفت ! حال گریه ها وناله ها زیادتر شده اند

    وکسی نیست از حضرت رهبری پاریس نشین وبانوی رجاله اش

    بپرسد برای چی سه هزاور پانصد انسان بیگناه را بی سلاح دربیابانی

    در سر زمین عربها رها کردید وخودتان به مهد تمدن ودموکراسی

    رفتید؟! حال این جوانان ، زنان ، مردان وبقول خودشان بدنه اصلی

    حاکمیت رهبری زیر دست وپای مشتی عرب له خواهند شد وچه کسی

    فریاد رس آنهاست ؟ شعر وآواز وترانه و ایمبلو دیمبل برای آنها آزادی

    نمیشود آنها فریب خوردگان اما فرزندان ایران نیز هستند وباید از آنها

    حمایت شود ، امروز درخیابانهای تهران وشهرستانها شورش بپا

    شده است وفردا ؟! کسی چه میداند چه خواهدشد .

    هزاران دسته وگروه دارند برای خودشان جنگ میکنند وهرکسی

    زیر نام آزادی میخواهد بنوعی رهبری را دردست بگیرد ومردم

    مردم کجا نقشی دارند ، مردم را تنها به هنگام رای وتظاهرات

    لازم دارند در بقیه اوقات اگر بخواهند دهان باز کنند وحق خودرا

    طلب نمانید بر سرشان همان خواهد آمد که در طول این ماه دیدیم

    تنها امیدوارم که سر زمین ایران به دست مالک اصلی آن که همان

    ملت ایران است نجات پیداکند و….. نمیدانم چرا ناگهان بیاد بانوی

    بی نظیر بوتو افتادم ؟ امیدوارم که همه چیز به خیر بگذرد وملت

    ایران روی آسایش وامنیت وآزادی را که حق  قانونی اوست ببیند

    من دیگیر پاهایم قدرت ندارند که راهی را پیاده طی کنم و راهی بس

    دور در پیش دارم .

    به امید پیرزوی ایران وپیروزی نور بر تاریکی ، پاینده باد ایران

     

  • کجا میروی ؟

    آه ، دیگر از آ زادی نمیتوان سخن گفت ، دیگر از برابری وبرادری

    هم نمیتوان حرف زد ،

    از گل وسبزه ودل ودلدار نیز نمیتوان چیزی گفت

    آنها همه کهنه شده اند واز یاد ها رفته اند

    یک سیل بنیان کن ، میان آنها دره ای ایجاد کرد

    وهرچه را بود باخود برد

    دیگر نمیتوان روح یک ستمکاررا به طرف عشق کشاند

    در حالیکه تصمیم به کشتن گرفته است

    نه ، دیگر از هیچ چیزی نمیتوان  گفت ، از هیچ

    امروز با لبهای بسته ، حقیقت را دردلهایمان پنهان میکنیم

    بیرحمی وستمگری سخت بر دلها سایه افکنده است

    شاید درنومیدی باز هم امیدی پدید آید

    ونومیدانه توانستیم بجنگیم !

     

    ………ثریا .اسپانیا . دوشنبه

  • وقاحت

    یک خانم خارجی از من میپرسید که :

    ایرانیان همه چهره ای زیبا دارند پس چرا این

    پرزیدنت شما اینهمه مضحک ا ست ؟

    درجوابش گفتم او ازنسل میمونهای خطرناک است که

    در آزمایشگاههای بین الملی درست شده وبرای

    آزمایش آنرا برای ما فرستادهاند .

    مراسم رسمی امروز با حضور آدم کشان ، چماق

    به دستان ، آشوبگران ، برادارن فلسطینی ، برادران

    حزب الهی ، برادران مسلمان ونزولایی وبروبچه

    های محله شهرنو، به امر مرد یک دست انجام

    میپذیرد ، به ملت بزرگ ایران تسلیت میگویم

  • شعر م از ناله عشاق ……

    شعرم از کاسه خونین رنگین تر است .

    شاعری یکی شعر میسراید ودر دستک وپستوی خود

    چندین قلم رنگین دارد

    اوشاعر شهیر شهر سنگستان است

    صدای قدیمی او از دورترین قصه های تاریخ

    تا امروز گذر کرده وآب را بهم میزند

    پاروی خوبی دارد وبازوانی قوی

    او در فراز یک تغزل بزرگ ، درآنسوی آبها

    در مدح دیو بزرگ سرودی خواند وصله ای دریافت داشت

    او درکنار صدفهای بی مرواریدش

    عمر تجربه هارا مینویسد

    بر پر طاووس وعطر نیلوفر، جلالی مینشاند

    با رسته های بافته شده از یک ریسمان کهنه

    وپوسیده

    لباسی از نو میپوشد

    آتشی از شعر او پر حرارتر نیست !!!

    غریقی که تا ساحل امن ، راهی دیرینه داشت

    و……..ماه درکنار او سفر میکند

    آن شاعر گنه کار.

    …….. ثریا اسپانیا ، یکشنبه 2.8.

  • دوباره !

    امروز بمناسبت شروع محاکمه متهمین درایران ، به ناچار دوباره باین

    صفحه مراجعه کرده ومینویسم .

    روز اول نوشتم جناب موسوی هدف شما چیست وبه همراه همسرتان

    سرکارخانم زهره کاظمی زیر نام زهرا رهنورد برای جداکردن حبوبات

    به میدان آمده اید ؟ وهمینطور هم شد ، حال جناب اجل ملیجک از این

    روزها تاج هم بر سر میگذاردوبه روی تخت طاووس مینشیند و

    به ریش همه خواهد خندید ، آنکه اورا آورده پایه های تختش رامحکم

    نگاه داشته  ، دراین میان تنها مشتی جوان بدبخت سیه روز وناکام

    جان میسپارند ، آنهائیکه عاقل بودند ساکت نشستند ودرسکوت بانتظار

    عاقبت کار بودند ، عده ای هوایی شدند وبا شور وشوق پای به میدان

    گذاشتند ودرعین حال تبلیغی هم برای خود کردند ؛ عد ه ای هم که مانند

    من فلانشان خل بود وهنوز دچار بیماری نوستالوژی بودند یک نیمه

    امیدی در ته دلشان بوجود آمد مانند یک شمع نیمه سوخته وبه آخر

    رسیده که هنوز میخواهد با آخرین شعله قد بکشد وبقول معروف

    آخرین آوازش را بخواند و………..تمام شد .

    ممکن است بازهم جوانان به میدانها بیایند ، ممکن است که بازهم کشته

    شوند وهمه بسود باغبان است .هنوز نفت وگاز باقی است ، هنوز

    دریای خزر لبریز از منافع نفتی است وهنوز میتوان از خورشید

    ایران زمین انرژی تولید کرد ، نه باین زودیها ایران از دست گرگها

    رها نخواهد شد درحال حاضر دعوا بر سر قدرت است .همین .

  • چرا ؟ هان ، چرا ؟

    من نمبدانم چرا ناگهان همه خبرنگاران دنیا غیبشان زد وهیچ کس وهیچ

    چیزی در مورد ایران نمینویسند ؟ تنها » بادصبا « بر فراز بی بی سی

    نشسته واخبار را  ازهزاران صافی رد میکند وبخورد مردم میدهد .

    دیروز ( مسی ) از پاریس زنگ زد ، تازه از آمریکا برگشته بود و

    میخواهد جمعه به ایران سر خانه وزندگیش !!!! برگردد ، آه وناله

    که ایوای چه خواهد شد ؟ داشتم خفه میشدم میخواستم فریاد بکشم و

    بگویم تو وامثال تو زیر این قوم آدمخواررا بالا دادید تا خود امروز

    بتوانید صاحب چندین خانه واتومبیل وکارخانه ورفت امد بین تمام

    سر زمینها باشید، اما ساکت نشستم وگوش دادم ، وگوش دادم به

    ناله های او از ورم باد مفاصل واینکه حال چه خواهد شد؟! نکند

    دوباره مارا از هستی ساقط کنند؟ او بفکر خانه اش در نیاوران بود

    واینکه کسی شیشه اتومبیلهایشان راخورد نکند ، دردلم گفتم اگر من

    آنجا بودم اولین سنگ را بسوی شما پرتاپ میکردم ، …. واما ساکت

    نشستم وگوش دادم دریغ از یک همدردی برای اینهمه انسانی که در آن

    سر زمین کشته میشوند ویا کشته خواهند شد .

    الان ساعت چهارو نیم صبح است وتمام دیشب نتوانستم بخوابم از سرو

    وصدای موزیک ومستی جوانان ورفت وآمد آنها درشب تعطیل و

    بفکر جوانان خودمان افتادم که حتی از یک کنسرت ساده هم محرومند

    وامروز توپ جلوی گلوله شده ومانند برگ درختان روی زمین میریزند

    اگر قرار باشد قوای کمکی از خارج وارد میکنند ، باید منافع حفظ

    باشند ولطمه ای به چاههای نفت نخورد هرچه باشد رفقا وشرکا در

    این سفره شریکند ، چینی ها ، روسی ها ، واروپائیان که اوباشا ن

    آنها سی سال زمینه را آمده ساختند وامثال _ مسی _ را هم به

    جاهای بالا رساندند تا کسی معترض نباشد وما شدیم خس و خاشاک

    وحیوانات جنگلی همگی متمدن ودررفاه کامل دارند خس وخاشاک

    را از دوروبرشان پاک میکنند.

    دیروز دخترم میگفت ، بتوچه ، چرا اینهمه جوش وخروش داری؟

    چیزی نداشتم درجوابش بگویم به غیر از بغض وگریه .

    چرا تنها سر زمین ما باید دارای حکومت الهی باشد چرا امثال اردن

    هاشمی که مسلمان هم میباشند دارای چنین حکومتی نیستند ؟ به به

    چه سئوال احمقانه ا ی ؟ به راستی سئوالی از این احمقانه تر نیست

    بهتر است ساکت بمانم ومانند دیروز خفه شوم ؛ بهتر است .

     

  • قسمت سوم وپایان

    کم کم داشت جو عوض میشد ،همه چیز دگرگون شده بود سیل لباسهای

    مزونهای معروف در همه بوتیکها بچشم میخورد وبه تن همه بود ،

    تورهای مسافرتی راه افتادند وهمه را به فرنگ میبردند تا آنها بتوانند

    درفرنگ لباس بخرند وکیف وکفش فرنگی آنهم از نوع پلاستیکی آنرا

    در میهمانیها به نمایش بگذارند .

    من به فروشگاه نساجی مازندران ، یا فروشگاه مقدم ویا حریر چالوس

    چسپیده بودم واز این فروشگاهها پارچه میخریدم وگاهی خودم لباسها ی

    دخترها را نیز میدوختم ، البته با ریش خند وطعنه اطرافیانم نیز روبرو

    بودم !!! من از برده بودن مارکهای معروف بیزار وخیلی کم از آنها

    استفاده میکردم ، همه شیک شده بودن وآلا مد من در مقابل هجوم این

    سیل مبتوانستم بایستم وبرایم مهم نبود اگر یک لباس را چند بار مجبور

    بودم بپوشم ، من با آنکه در قسمت نسیبتا مرفع خانواده های ایرانی

    زندگی میکردم اما بیشتر هوش وحواسم وفکرم به سرزمین وشکوفایی

    آن بود ، نوع دیگری به دنیای اطرافم مینگیریستم وخیال میکردم که

    ایران ، مانند غنچه ای شکفته دارد باز میشود ، نمیدانستم که هجوم

    ملخ های آدمخوار اورا از پای میاندازد ، آنروزها درسرم هزاران

    آرزو بود.کم کم بوی بدی به مشامم میخورد همشیره های همسرم

    که همه بی چادر ومدرن بودند ناگهان راهی مکه ونجف وکربلا

    شدند وچادر وچاقچورپوشیدند ونماز وروزه شان ترک نمیشد رادیو تلویزیون ممنوع بود وگوش دادن به موسیقی  نامش لهوو لعب شد

      نماز قفیله وجعفر طیار وذکر آیت ا لکرسی وحدیث کثا ورد زبانشان بود

    وگفتار وسخنان امام صادق برایشان حکم آیه خداوندی را داشت

    یک آخوند مکلا پیدا شد وشریعتی تازه بنا نهاد ومساجد وتکایا محل

    تجمع پیروان این مکتب جدید وایده ولوژی من دراوردی شد

    ملاها در روی منبر  علنا رژیم شاهی را محکوم میکردند وزنان ومردان

    بی سوادی که عرق وطن پرستی هم درآنها نبود  سخنان آنهار ا مانند برگ زر با خود به همه جا میبردند

    دوره های زنانه تبدیل به دوره های قرائت قران شد ومعلمین قرائتی ازعراق وارد شدند وبه خانمها درس قران میدادند ودوره های سفره بی بی زبیده وبی بی رقیه وسایر بی بی هاییکه من نمیشناختم وآن

    جناب آخوند فکلی در لندن در اثر مصرف زیاد مواد به ایست قلبی

    جان داد ومرگ  اورا به ساوواک وحکومت خفقان آور شاهی  نسبت

    دادند اوشد اولین شهید راه اسلام ناب محمدی وره آ ورد همین دسته

    ذکر شده دربالا.

    همه چیز عوض شد مدیر عامل فروشگاه فردوسی هم عوض شد مردی آمد با یک ته ریش وعینکی ضخیم با شلوار پیژامه ودمبپایی

    وقرانی که روی میزش بود ورختخوابی درگوشه آن اطاق مجلل

    که روز ی پذیرای آدمهای باکلاسی نظیر خانم وثوق وخانم تیمورتاش

    وآقای هویدا وسایر نام آوران بود او بر صندلی چرمی نمینشست بلکه روی رختخوابش مینشست وپرونده سازی میکرد عده ای را به زندان

    فرستاد تعد اد ی را خلع مال وحقوق ومزایا کرد وآنها را روانه بیرو نمود

    وبقیه همه که بوی الله اکبر را شنیده بودند فورا یک روسری روی سرشان

    انداختند ویک تسبیح ویک انگشتر نقره مزین به نگین عقیق وباو تعظیم کردند  آنها ماندگار شدند البته این جناب هم  سهمی از انقلاب نبرد

    تنها با مقداری پول راهی لندن شد وچند سال پیش به لقااله پیوست.

    فروشگاه بتهوون به |آتش کشیده شد ، طالار رودکی بسته شد آرشیو

    نوارهای بهترین نوازندگان وخوانندگان وشعرا یا سوخت ویا گم شد

    موسیقی حرام وقصرها غارت تابلوهای اصیل وزیبا درخیابانها به

    دست مشتی دوره گرد به قیمت نازلی بفروش رفت وآنهائیکه در این

    گرد باد مانند خاشاک روی آب بالا آمده بودند آنهارا خریدند وزینت

    بخش اطاقهایشا ن کردند وگفتند که متعلق به اجداد فامیل است .

    بوی خون بوی کشتار بوی نامردمی بوی نانجیبی بو ی بد بیرحمی بوی اها نت و توهین به شعور انسانی رواج یافت

    فروشگاه فردوسی یتیم وبی کس وکار  آنجا نظاره گر بود

    اینها را برای تو مینویسم پسرم  که بدانی ما دیگر هیچگاه صاحب آن

    چیزی که بودیم نخواهیم شد دیگر آن سرزمین بما تعلق ندارد حتی

    جزیی از سنگریزه های او هم نخواهیم شد دیگر حتی تکه زمینی که

    مارا دران به گور بسپارند درآن دیار نداریم  وتنها خانه ای را که

    داشتیم وامید ما بودهنرمندان قسم خورده اطلاعاتی رژیم  آنرا بالاکشیدند

    هرچه را داشتیم از ما گرفتند اگر بر فرض محال هم این قوم

    ریشه کن شود قوم دیگری در پشت درهای بسته بانتظار ایستاده

    است تا دوباره مارا به اردوی کار بفرستد از ما دیگر گذشت

    آنهائیکه دانستند وتوانستند پولها را بغل بغل  به خارج آوردند ودرخانه)

    های قصر مانندشان آسوده زندگی میکنند نه پسرم

    تو درهمان اطاق کوچکت با درهایت بمان ومنهم درهمین گوشه زیر

    این آفتاب سوزان با خاطرات خوب گذشته ونشخوار آنها میسازم

    دیگر کسی از ما نمانده ، همه رفتند ، هرکه را که میشناختیم ویا دوست

    داشتیم رفت وما تنها ماندیم 

    فردوسی در نیشابور ایستاده ونظاره گراست حافظ تنها مانده  شیخ اجل

    سعدی چندی آمد ورفت  مولانا ترکی وافغانی شدوخوب دیگر چیزی نمانده است

  • قسمت دورم ، از یاددا……

    من تاریخ نمینویسم ، تنها اشاره ای به گذشته ها دارم

    در همان حال که اداره امنیت وااطلاعات کشور ویا بقول دیگران !

    ساواک مخوف !! در پی توده ای ها بود ، از میان آنها _ سکت _

    دیگری ظهور کرد بنام مجاهدین خلق ، آنها جوانتر ، پیشرفته ترو

    استعداد زیادی در جلب جوانان بطرف خود داشتند ، کسی نمیدانست

    که از کجا تغذیه میشوند یک شکل نوظهور بنام مارکسیست اسلامی

    وبقول شاه فقید پیوناد سرخ وسیاه قربانیان آنها اکثر ا جوانان بودند

    که وضع مالی خوبی هم داشتند ؟ هر روز بر تعداد آنها افزوده میشد

    همه جا ریشه کرده بودند در دانشگا ها ، مساجد، تکیه ها وخیابانها

    یک جعبه جادوی جدید برای جوانان سرگشته که هنوزنمیدانستند و

    نمیتوانستند جو اطراف خودرا احساس کنند واین سازمان آنها را

    سرگر م میکرد با شبهای شعر ، اشعار رمزی وپنهانی ، شبنامه ها ودر

    خارج تشکیل کنفدراسیون دانشجویی ، دانشجویانی که به خرج دولت

    ایران برای تحصیل به خارج رفته بودند ! وهیچکس گمان نمیبرد که

    ناگهان هیولایی بنام جمهوری اسلامی با عقاید پس رفته وعصر هجر

    ظهور کند واولین خوراکش هم همین جوانان فریب خورده باشد.

    انشعاب ، بین آنها ، جدایی ، خلقی ، مائویستی ، چینی ، ژاپونی

    روسی ،….. اما از ایرانی خبری نبود ، ایرانی امل وعقب افتاده

    بود!!!!.

    آنها آمدند ومغزهارا شستشو دادند ، هنرمندانی که از دربار شاه تغذیه

    شده وبه همه جا رسیده بودند آنها نیز جذب این جماعت تازه وارد

    شدند ، معلوم نبود چه قدرتی پشت سر آنهاست واز  کجا تغذیه میشوند

    جوانان به آموزش های چریکی پرداختند ورو به روی هموطن خود

    ایستاد ند وبه رویش تیر شلیک کردند ، این سکت خطرناکتر از همه

    بودودرهمه جا ریشه دوانیده ودر هر حرکتی و جنبشی حضورش را

    به نحوی اعلام میداشت .

    آنها نیز مانند پدر آوارگان فلسطینی  ساخته وپرداخته دستهای نامرئی

    بودند که دولتهای بزرگ برای نابودی سرزمینها به آنها احتیاج دارند

    نمیدانم تو سگهای جنگ را خوانده ای ؟ یانه ! حتما خواندی .

    دنیا به سگهای درنده وقوی احتیاج دارد تا درمواقع بخصوصی از

    آنها بهره ببرد ، عده ای مزدور ، عده ای جاه طلب ویا گرسنه .

    پول نفت سرازیر شد ، همه اعیان شدند !! صف خدمتکاران فیلیپینی

    در خدمت خانواده های مرفع تشکیل شد ، نه یکی ، نه دوتا ، بلکه

    چهارتا ، چهارتا ، البته با اجازه وزارت کار واینکه حقوق آنها با

    دلار پرداخت میشد ، اکثر آنها تحصیل کرده ودانشگاه دیده ومسلط به

    زبان انگلیسی بودند واین پول نفت به دست کسانی رسید که قبلا بوی

    نفت وبنزین را شنیده ودوست داتشند ، سهمشان را گرفتند ورفتند .

    و…..من سرگشته نادان ، هنوز درراه فروشگاه بتهوون درمیان مشتی

    صفحه موسیقی به دنبال آخرین رویدادهای موسیقی روز بودم !

    شجریان تازه آهنگ زیبای _ (پرکن پیاله را ) که از اشعار مرحوم

    فریدون مشیری بود ، به بازار عرضه کرده ، تالار رودکی بکار خود

    ادامه میداد، اپرای کارمن ، واپرای هنزل وگرتل که من شماها را به

    تماشای آن برد م ، شهر قصه بیژن مفید ، مراد برقی ، صمد آقا ،

    سرکار استوار ، خانه قمرخانم ، ودایی جان ناپلئون و گوگوش به خانه ها

    راه پیداکردند …..دنباله دارد

     

  • یادداشتهای پراکنده

    در آن روزگار جوانی ، چنانکه افتد ودانی ! در شهر تهران گلنگ یک

    فروشگاه بزرگ را بر زمین زدند ، که با کمک یک شرکت آلمانی و

    وزارت دارائی داشت شکل میگرفت ، این فروشگاه که نامش فروشگاه

    بزرگ فردوسی بود واقعا نه تنها درایران بلکه درخاور میانه بی همتا

    بود ، یک ساختمان چهار طبقه باضافه زیر زمین انبار ودرسه طبقه

    آن لوازم برای فروش عرضه میشد وطبقه چهارم اختصاص د اشت به

    کادر مدیریت عامل ودفترومعاملات خارجی وحسابداری وکار پردازی

    کار گزینی ، آنهائیکه از قبل بو کشیده بودند برای کار دراین فروشگاه

    نام نویسی کردند عده ای هم دماغشان را بالا گرفته وفین فین کردند که

    دختر یا زن درست وحساب در فروشگاه خارجیها فروشنده نمیشود !!!

    درطبقه سوم بوفه بسیار زیبایی قرار داشت که هر روز عصر عده ای

    برای خوردن سوسیس آلمانی وکارتوفر سالاد با لباسهای شیک به آنجا

    میرفتند ، هنوز نه چاتانوگایی بود ونه کافه تریا های رنگ ووارنگ و

    این بوفه پاتوق اهل شعر وادب ووزنان شیک ومردان کراوات زده و

    خوشبو ، درگوشه ای هم رستوران قرار داشت که برای کسانیکه میل

    داشتند ناهار یا شام بخورند از آنجا استفاده میکردند ، یک بوفه هم مخصوص

    کارمندان بود که کارمندان دردو نوبت صبح وعصر برای نیمساعت

    میتوانستند آنجا شیر وقهوه ویا چای وشیرینی بخورند ، همه چیز

    زیر یک نظم ودیسیپلین عالی قرار داشت وهمه چیز بجای خود بود

    مدیر عامل آلمانی ، وروسای قسمت هم آلمانی باهمکاری ایرانیانی

    که زبان آلمانی یا انگلیسی میدانستند ،هرچیز زیبا وشیک میشد در

    آن فروشگاه پیدا کرد  واز شیر مرغ تا جان آدمیزاد در آن پیدا میشد

    آلمانیها رفتند ، فروشگاه افتاد به دست ایرانیان ، تا مدتی هم این نظم و

    نظافت وجود داشت سپس فروشگاه شد ، یک بازار مکاره وجای دزدان

    دلالان وبخر وبفروشها ، عده ای از کارمندان آنجارا ترک کردند عده

    ماندند ، جاها عوض شد وبا روی کار آمدن هر دولت جدید ،

    اولین تیر فروشگاه را نشانه میگرفت ومدیر عامل جدیدی پیدا

    میکرد، طبیعی است که کادرها هم عوض میشدند وآدمهای جدیدی

    با پارتی ها!!! به آنجا میامدند رابطه ها بجای ظابطه ها نشست.

    در آن روزها همه از یک سازمان اطلاعاتی حرف میزدند بنام

    ساواک.اداره امنیت کشور ، طبیعی است که ساوواک آدمهایی

    را که میدانست احتیاج شدیدی به پول دارند در استخدام خود

    میگرفت وآنهارا به همه جا میفرستاد .

    در فروشگته فردوسی در زمان آلمانیها هنوز کسی از ساوواک

    چیزی نمیدانست وتنها شرکت زیمنس دستگاه تلفن وبلند گو و

    موزیک را نصب کرده که درعین حال مکالمات تلفنی نیز ظبط

    میشدند وهر هفته ویا هر آخر شب نوار ظبط شده به دفتر مدیر

    عامل ارائه میشد .

    کار این سازمان این بود که اعضا حزب منحله توده را زیر نظر

    بگیرد ویا……دیگر اینجا بمن مربوط نمیشود.

    درهمین احوال اشخاصی هم پیدا میشدند که یک کارت ویزیت

    شخصیتی را در جیبشان میگذاشتند وپنهانی اما بطوریکه همه

    اهل شهر بدانند ، خودرا مامور ساوواک نامیده واز این راه

    دیگران را سرکیسه کرده ویا استفادهای دیگری میبردند.

    آن روزها خیلی خوب بودند ، حیف که تمام شدند ، من خاطرات

    زیادی از آن روزها دارم ، از زنانی که بلد بودند چگونه لباس

    بپوشند ومردانیکه تازه جعفرخان از فرنگ برگشته با یک ته

    ریش ویک پیپ ویک نوار باریک بجای کروات ادای فیلسوفان

    فرانسوی ( بخصوص) را درمیاوردند ، توده ای ها اکثرا از

    المان بخصوص آلمان شرقی حرف میزدند وبا تحسر وتاسف

    آرزو داشتند که به آنجا سفر کنند !

    در چهارراه اسلامبول ولاله زارقهوه خانه هایی رشد کردند وکافه

    نادری جای بوفه فروشگاه را گرفت وروشنفکران ومتفکرین عالم

    ادب ! ما دراین کافه با یک قهوه ترک ودود سیگار در رویاهای

    خود فرو میرفتند وحرفهای گنده گنده میزدند ، فروغ فرخزدا تازه

    کتاب عصیانش را به بازار فرستاده بود وزنان در پنهانی آنرا در

    قفسه های کتابشان مگیذاشتند ، نمیدانم از چی میترسیدند ، زنان

    لباسهای آخرین مد را میپوشیدند واگرکسی میل داشت که آنکاره

    باشد میل خودش بود تقصیر رژیم نبود واگر میخواست میتوانست

    نجیب باقی بماند ، دولت دخالتی در لباس پوشیدن ورفتار مردم نداشت

    با آمدن ملکه انگلستان بایران ، هفته بعد نام ملکه ایران به شهبانو

    تغییر یافت وواقعا هم نام زیبایی بود ، نامی صد درصد ایرانی ،

    وایران اولین کشوری بود که بر سر ملکه اش تاج گذاشت وبه زنها

    امیدواری داد ،  درهمین بین شاعران متعهد وروشنفکران کور دل

    با ساختن فیلمهای نیمه سیاسی وآوردن فیلمهای پورنو ونمایش دادن

    آنها درسینماها هیمه بیار معرکه شدند ووایلا به راه افتاد وشاه شد

    یک ستمکار ، فاسد ، دزد وغیره !!!! اگر کسی میل داشت میتوانست

    فیلمهای باصطلاح آبگوشتی را ببیند و گرنه میتوانست فیلم والس بزرگ

    را درسینما تماشا کند ، اگر رضا شاه چادررا از سر زنان برداشت نه

    بخاطر آن بود که آنهارا فاسد کند بلکه آنهارا از بند نجات داد ،امروز

    سطح فاحشگی وکثافت درایران از همه جای دنیا حتی از تایلند بیشتر

    است، آنهم زیر چادروروبنده .

    درآن زمان ما با همه کشورها رابطه داشتیم هیچ کشوری از ما ویزا

    نمیخواست بغیر از اسرائیل که آنهم ویزارا دربرگی جداگانه به برگی

    از پاسپورت گیره میزد ، اگر مردم فلسطین زمنیهای خودرا به یهودیان

    نمیفروختند امروز آواره نبودند ، کسی آنهارا بیرون نکرد خودشان

    زمینهارا فروختند وپولش را صرف خرید اسلحه کردند آنهاییکه زرنگ

    بودند خودرا به خارج پرتاپ کردند وبیچارگاه در همان شهرکهای

    ویران ماندند وناگهان سر پدر ملت فلسطین با آن لباس من دراوری

    پیداشد که درصحرای سینا چادر زدند ووایلا راه انداختند که ای وای

    ما بی خانه شدیم ، درهما  ن صحرای سینا به آموزش وپرورش شاگردان

    مشغول شدندویاد دادند که چگونه میشود کشوری را به نابودی کشید

    افسار پدرگسیخته شد ونا گهان دنیا فهمید که غولیرا که خود پرورش

    داده دیگر نمیتواند به درون شیشه برگرداند با یک جایزه صلح نوبل

    که برای همین روزها درکنج قفس خوابیده ، دهانشرا بستند وسر پرستی

    ملت آواره را به کشورهای دیگر سپردند که هنوز سراز خمار مستی

    شبانه سر بر نیاورده بودند.سوژه دلپذیری برای ره گم کردگان وبیوطنان شد.

    این شد که امروز ما میبینم بر سر ملتی که داشت بسرعت رو به ترقی

    و پیشرفت میرفت ناگهان دروسط راه توقف کند وبه یک عقبگردسریع

    خودش را به چاه ویل برساند ، وفراموش کند که او زاده ایران وفرزند

    ایران است ، حق هم داشت  کسانی، از ته خیابان سنگلج ناگهان به نیاوران رفتند

    وخانه را با سنگهای مرمر ایتالیا تزئین کرد ندوبرای آنکه آنهمه ثروت

    بادر آورده را ازدست ندهدند ، بجای آوردن رقاصان خیابان جمشید وسرگرمی میهمانان ،

    دسته وتکیه درست کرده وروضه خوانی راه انداختند وخانه ها در

    چهار اقلیم دنیا با دربهای بزرگ شاهی بناشد ، وفراموش کرد ندکه :

    روزی مینی ژوپ میپوشیدند ، ویسکی اعلای فلان میخورد ندوکنیاک

    کوروازه محصول فرانسه را سر میکشیدند ، حالا یک نتسبیح درشت

    دردست ، یک انگشتر عقیق نقره وهمسرش با چادر وچاقچور .

    این است بقای یک ملت .و……. ادامه دارد

     

  • برای تو ، که نقش آفرین بودی

    روزی نقش تو ، سر فراز ی ما بود

    نقشی که همیشه درذهن ما میچرخد

    آنگاه آرزو کردیم که همیشه سوگوار باشیم !

    یک دروغ بزرگ ، به همراه خیل سرافکندگان

    و…سوداگران ، بر سر ما هجوم آورد

    راه تو از گله جدا شد

    درخواب به تنهایی راه میرفتی

    وزمانیکه چهره ما ه از شرم پوشیده شد

    تو از حوزه زمان گذشتی

    و….. زمان برایت مرد

    در یک زمان ماضی

    به همراه نامها ی نامفهوم

    در سرزمینی دور پنهان شدی

    ……

    زمان شادیها گذشت

    مدینه ، غار کوفه ، باصحرا ودشت یکی شدند

    درقلب تو هر لحظه چندین قامت صنوبر

    فرو افتاد

    درخاک غریب ، در یک زمان ماضی

    وبی برگشت، گریستی

    خانه تو تصرف شد ولغت تصرف همه جا

    شایع شد

    همه چیر زیر تصرف رفت

    سرنوشت انسانهای نجیب به موزه قیامت گره خورد

    تو تنها نشستی

    وهیچگاه از اهل ایمان نپرسیدی که :

    پس خانه ام کو ؟

    …………… ثریا. اسپانیا . امردادماه 1388

    برای او که شاه ما وپدر ما بود

     

  • آخرین سکه

    در انتهای دره مرگ ، افق میچرخد

    ابر درسکوت فرو میرود وباران در گلوی ابر پنهان است

    گام دیگری برداشتی ، بسوی راهی جدید

    باز باید از تپه بالا رفت

    فریادها ، غلغله ها

    از غرش رعد نیز فراتر رفت

    مردانی پوشیده درنقاب آهنین

    در رهگذر باد ایستاده اند

    اما صدای قلب همه شنیده میشود

    نبض ها بیدارند

    وگامها بسوی روشنی روان

    باید از تپه بالا رفت

    باید بخانه برگشت

    خانه ویران ، لانه جغدان

    باید آب سر چشمه پاک را نوشید

    ماهیان افتاده بر خاک ، باتصور آب

    هنوز زنده اند

    فردا ، تو بسوی افق خورشید روان خواهی شد

    من دیگر آنجا نیستم

    من درپشت محاصره یک دیوار که نامش زمان است

    به تماشای تو ایستاده ام .

      ………. ثریا . اسپانیا / یکشنبه