Category: General

  • جوابی به یک دوست

    دهقان وتر ک  ، از تازیان / نژادی پدید آمد اندر میان

    نه دهقان ونه ترک ونه تازی بود /سخن ها به کردار بازی بود

    ……………

    ایمیلی برایم رسیده از دوستی نادیده ، نوشته بود :

    کارهای تو برباد میرود هرچه را که مینویسی برصفحه باد مینویسی

    به روی ظلم ها وحق کشی ها پرده میکشی وسر پوش میگذاری !

    حال چه جوابی دارم باین دوست نادیده بدهم ؟ به غیراز همان تک

    شعر بالای صفحه، من عادت دارم به زبان خودم که نام آنرا (زبان

    ملاحظه وادب ) گذاشته ام بنویسم ، کم وبیش از بیماری اجتماع باخبرم

    اما این کار من نیست خود بیمار باید بیماریش را بشناسد وبا کمک

    طبیب درمان کند  باید مسبب بیماری ویا میکرب را پیدا کند، کلام من

    هدف نیست وبقول شما ارزشی هم اگر داشته باشدبر باد نوشته میشود

    من باین امر اعتقاد دارم که » کلمه « میتواند بیانگر حقیقت باشد

    متاسفانه سالهای سال است که قدرت مالی واقتصادی با قدرت معنوی

    جدال وهرروز زور قدرت مالی بیشتر میشود وهر روز معنویات کمتر

    وفهم وشعور پائین تر میرود دستگاههای هدایت شونده نیز باین امر

    کمک میکنند، امروز  ماهم مانند مردم همین سر زمینی که دران

    زندگی میکنیم گم شده نه تنها سنت هارا نمیشناسیم چیزهایی هم که از

    غرب وشرق یاد میگیریم چیزی درحد یک آش شله قلمکار است تنها

    به ظاهر اکتفا کرده ایم هر چه فشار بیشتر باشد فضای انسانی تاریکتر

    وخالی تر میگردد.

    دوست عزیز شما کمتر میتوانید یک فضای یکرنگ وهمسان بیابید

    حتی یک فضای بی رنگ درهر زمانی فضای اجتماعی ما دستخوش

    شوریدگی ها میشود وبه شکلی فرو میریزد چرا که همه از هم

    گریزانیم ، حرف زیاد میزنیم اما اهل عمل نیستیم درزمانی هم باید

    زبانها بریده شوند مانند امروز.

    مولانا جلالدین بلخی وپدرش بهاالولد چرا ترک دیار کردند حتی در

    نیشابور هم نماندند وامروز ترکها اورا صاحب شده اند وما ایرانیان

    بعنوان توریست برای تماشای آرامگاه او میرویم .

    فردوسی کم کم فراموش وآرامگاه او متروک مانده وروبه ویرانی

    میرود .

    سعدی اگر درشام وحلب مانده بود امروز عراق وسوریه اورا از خود

    میدانستند.

    حافظ شیرازی اگر از آب وسفر نمیترسید چه بسا او هم راهی غربت

    میشد درجائیکه سروده :

    معرفت نیست دراین قوم خدایا مددی /

    تا برم گوهر خودر را به خریدار دگر/

    ویا :

    فلک به مردم نادان دهد زمام مراد /

    تو اهل دانش وفضلی همین گناهت بس/

    وامروز من نیز این گناه را برخود نمیبخشم در زمانیکه چشمم به قفسه

    کتابها می افتد که در زیرتوده ای از غبار خفته اند فریاد برمیدارم که

    اگر بجای یک یک شما طلا خریده بودم امروز یک خانه از طلا داشتم

    نه مشتی کاغذ ودفتر ومداد وقلم و سرزنش  وفریادی که در گلو یم

    مانده است.

    جواب بهتری نداشتم که باین دوست عزیز بدهم.

    ……………ثریا /اسپانیا/ جمعه /5-3-2010

     

     

  • من وهموطنانم

    امروز نمیدانم چرا ناگهان بیاد ( میسیز ، ک/ ف ) افتادم که سالهاست

    با میم بهترین دوست خود قطع رابطه کرده است شاید دلیل آن این است

    که دیروز مجبور شدم به مرکز شهر بروم ودوباره چشم به چشم هم

    وطنان بدوزم که هرکدام یک ژنرال درجه گم کرده وبانوانشان هرکدام

    یک دوشس نیم تاج از دست داه اند ؟! وجالبتر آنکه با مراکشیها بیشتر

    دوستی دارند تا باخودشان !.

    میسیز ک. ف .بخا طر جناب اوباما با میم رابطه اش را بهم زد ،

    روزی از او پرسیدم برای یک امر باین بی ارزشی تودست از بهترین

    دوست خود کشیدی ؟ درجوابم گفت :

    اولا ، اوباما امریکائی است وصرفا چون پوست او تیره است نباید باو

    ناسزا گفت .

    دوم ؛ او پرزیدنت انتخابی ما آمریکاییها ست واین توهین به شعور ما

    وانتخاب ما میباشد .

    درا ینجا چینی ها بیشتر موقعیت تجارتی را دارند بدون آنکه یک کلمه

    درست وحسابی زبان بلد باشند در هر خیابانی چند مغازه چینی ، میوه

    سبزیجات ، لباس ورستوران دیده میشود اما……اما ایرانیان اینجا

    از بهترین زبان دانان این شهر میباشند هنوز یک مغازه کوچک بقالی

    باز نشده ویک رستوران درست وحسابی ایرانی که بتوانی در آنجا

    غذا بخوری نیست مگر ( از خودشان) باشی !!! واین خودشان !!!

    من نمیدانم چه کسانی وچگونه این جدا سازی ایجاد شده است ؟.

    سی سال ا ست من دراینجا زندگی میکنم وهنوز یک ایرانی را بعنوان

    یک دوست خوب ندارم ، جالب است نه ؟ ارامنه ، باخودشان میباشند

    وگاهی خدارا شکر  میکنم که دست روزگار مارا بسوی ارمنستان

    پرتاب نکرد تا در سرزمین این موجود ات تافته جدا بافته زندگی کینم

    اقوام بهایی باخودشان جمع وراه خودشان را د ارند وهنگامی جواب

    سلام ترا میدهند که بدانند میتوانند ترا بسازند وتبلیغ کنند .

    مجاهدین باخودشان هستند ، سوئدنشینان ودانمارک نشینان که حالا همه

    با پولهای جمع آوری شده دراینجا بیزنس راه انداخته اند به گونه ای

    با تو بر خورد میکنند که گویی تو از یک آسمان دیگری پائین افتادی

    بهترین دوست وهمکار قدیمی من بهترین دوست یک( خانه تمیزکن

    مراکشی میباشد) !!!!!با او به همه جا میرود .

    هنگامی به تنها رستوران ایرانی میروی آنچنان با افاده وتکبر ترا

    میپذیرند گویی آمدی غذای مجانی بخوری وموقع گرفتن صورتحساب

    چند باره ترا درلیست میگذارند ،

    با میسیز ک. ف  به کلاب امریکائیها میروم آنچنان مرا دربغل میفشارند

    وخیر مقدم میگویند زیرا دوست دوست آنها میباشم وسعی دارند بهترین

    را جلوی من بگذارند، میسیز کاف . ف بهترین دوست ورفیق وفامیل

    من است وهمیشه با آنکه خودش بیمار است بمن میگوید :

    در هرحالی وهر زمانی میتوانی روی من حساب کنی واشک چشمان

    مرا پر میکند که چرا این جمله را ازیک هموطن نمیتوانم بشنوم.

    بدینگونه زوال یک سر زمین صورت میگیرد وسر زمین دیگری رشد

    میکند………..ثریا . اسپانیا . جمعه…………………..

    …………………………………………….

    جمعه ها همیشه ما غمگین میسازند ، نمیدانم چرا ؟

     

  • خواب دیدم

    شاعر نیم وشعر ندانم چیست………..

    ……………….

    من خواب دیدم ، خواب درها ی باز را

    خواب میله های آهنی ذوب شده

    خواب دره هارا

    همه دهان باز کرده بودند

    ویک یک را به درون خود میخواندند

    در میدان شهر ولوله بود

    حضرت سوار بر اسب شمشیر میزد

    میکشت

    وخون همه جا جاری بود

    مادرم به حضرت ومسجداو سخت مومن بود

    مادر نمازش را درمسجد حضرت میخواند

    وهمانجا بخواب میرفت

    مادر میگفت : حضرت ظهور کرده

    ودوباره غش میکرد

    آه …..حضرت آمد با کتاب

    و دعای فتح القلوب

    او میاید ، با بوی گلاب

    آه ….چه نشانه خوبی است

    او خواهد آمد وخون تازه جوانان را خواهد نوشید

    این بار باکاسه چینی !

    خر دجال ظهور کرده بود

    حال حضرت میامد

    مگر  مادر نگفت قبل از حضرت خر دجال ظهور میکند

    مادر ایمان داشت

    او هفت پسرش را قربانی کرده بود

    و…رو سپید بود

    آه دوباره شهید ! شهید

    وگلاب ، شله زرد وآش نذری با زعفران

    ( همه در پی آزادی )

    شکوه خون با آب دریاچه پراز ماهی

    …………………………………………

    تقدیم به آنانکه مارا فریب دادند وبازهم میدهند.

     

  • دختر همسایه

    شاهر نیم وشعر ندانم که چیست / من مرثیه گوی دل دیوانه خویشم

    ………………………………………………….

    قسمتی از دست نوشته های دختر همسایه

    ……………………………

    از داستان دختر همسایه بیرون شدم وبه کژ راهه خزیدم ، واقعیت این

    است که درآن زمان ما غرق در رویاهایمان بودیم  ، کتاب میخواندیم ،

    رمان میخواندیم ، شب شعر داشتیم ! وشبهای دیگر  ، شیوه زندگی ما و

    دامنه معاشرتها یمان حتی با خانواده ها  ومحافلی که رفت وآمد داشتیم

    عالمی دیگر داشت وما از عمق فاجعه در درون جامعه بیخبر بودیم  ،

    امروز تنها چیزی که در ذهن همه ما مانده ( قیام بیست وهشت امرداد

    وکودتای آمریکایی ) ! همین ، نه بیشتر دیگر کسی از فراز ونشیب

    تاریخ خبری ندارد ، نظام پادشاهی همیشه حاکم بوده مردم نیزاکثرا

    زیر اراده وفرمان او بودند ظل الله آمد ورفت ونیم بیشتر کشوررا به

    تاراج داد برای خوشیها ووسعت دادن حرمسرایش روحانیون نبض

    مردم رنج دیده را در دست داشتند واز شاه نیز حمایت میکردند.

    شاه پهلوی حرمسرایی نداشت تننها میخواست وطنش راسر بلند کند

    اما اطرافیان او نادرست ونا باب بودند تا جائیکه در تاریخ 15 آبان

    1341 تلگرافی از طرف آیت الله خمینی برای شاه فرستاده شد که

    در آن اظهار داشته بود : اطرافیان تو فاسد ، دزد ، ودروغگو وهمه

    به تو. خیانت میکنندوتمام جنایایت را به پای تو .زیر نام تو انجام

    میدهندبخصوص از جان نثارها وخا نه زاده ها ونخست وزیر وقت

    نام برده بود وهمه را خائن خطاب نموده وبه او هشدار داده بود.

    او به قانون اساسی که ضامن ملیت وسلطنت است اعتقاد داشت

    ودر سخن رانی 1/9/41 به شاه نصیحت میکرد .

    او درواقع راه صلح جویانه ای را میپیمود که بعد ها اورا هم به

    کژ راهه ها کشاندند.

    کنسول آمریکا در اصفهان گزارش میداد که مجسمه شاه را به

    قصد توهین سوار بر الاغ کرده ودور شهر میگردانند وبی گمان

    این کار کار ( توده ای ها ) میباشد که دارند از شوق میترکند .

    پس از رفتن شاه درتاریخ 26 امرداد ماه سر تیب ریا حی دستور داد

    تا در سربازخانه ها در دعای صبحگاهی بجای کلمه شاه ، ایران

    را بنشانند  وهمچنینی بجای هورا کشیدن برای پایداری شاهنشاه

    برای پایداری ایران هورا بکشند.

    طبیعی است که آن زمان شاه بیمار  رفته بود وبرای سربازانی که

    تا آن زمان به شاه پرستی خو گرفته بودند چندان آسان نبود بنا بر

    این با دردست داشتن عکس شاه برای ایران هورا میکشیدند.

    …………..ثریا /اسپانیا

    بیشتر این گفته ها بخصوص قسمت ارتشی ، از گفته های پسر دایی

    است.

     

  • هذیان

    شاعر نیم وشعر ندانم چیست / من مرثیه گوی دل دیوانه خویشم

    ………………………………………………….

    من از تابستانی داغ آمدم

    تو از بهاری بیمار

    در یک زمستان سرد ، بهم پیچیدیم

    وه که…….میان ما چه راهی بود 

    طولانی

    میان لحظه میلاد تو وتولدمن

    چه فاصله هابود

    میان دوخاک ، دوجسم ، دوپیکر

    من درجستجوی طراوت  ها

    تو در خیل سوران جنگی

    من سیر از گر سنگی ها

    تو تشنه  تشنه

    من باطراوت خود ، میان اضطرابها

    تو  غلطیده در  خون آلوده گیها

    بر یک تخته پاره نشستیم

    درمیان طوفان

    چگونه زمزمه شیرین عشق ، به انفجار مبدل شد

    چگونه بوی عطر گل سر خ

    شکست در عفونت دودهای افیونی

    من عاشق ترین تیشه گر عشق

    زخم بر سینه بیستون زدم

    وتو شرم آورترین دشنام را به شیرین دادی

    که ره برده به رودخانه عشق

    من بیاد تابستانی گرم بودم

    وتو در بهاری مرگزا ،به فطرت خود

    سلامی تازه دادی.

    ……………………….ثریا/ اسپانیا

    خدا ، در سینه ام طپید

    اورا گرفتم ، یک رگ کوچک بود

    یک رگ خونی

    زیر انگشتانم میلرزید

    مهلت تمام شد ، زندگی تمام شد

    رگ ، با رگه های سرخ

    درمیان دستهام میلرزید

    او خدا بود

    ابدیت ؟! جاری سبز ؟!

    آغوش بهار ؟ سفر من به دنیای نو؟

    هیهات !

    این تویی که میلرزی

    درمیان انگشتان بی احساس من ، گیج

    نوبت ، نوبت توست

    من به بام خورشید سفر میکنم

    نبض من ساکت است

    رویا تمام شد

    دستهایم تهی  وخالی بودند

    آواز اورا شنیدم

    که میگفت :

    من همه چیزم وتو هیچ

    …………ثریا/ اسپانیا

     

  • مرگ صدف

    شاعر نیم و شعر ندانم چیست / من مرثیه گوی دل دیوانه خویشم

    ……………………………………………..

    زخم صدف از نیش ابلهانه دستهای چرکین

    برای بردن مروارید ، همچنان باقیست

    صدف ، در آفتاب برهنه ، درنطفه مرده

    بی لبخند  ، با دهان باز

    درچشمه اشک صدف وضوگرفتم

    وجلد سوخته اورا بوسیدم و بردیده گذاشتم

    صدف مرده بود

    ………….

    مرجان ها عزا دارند

    ستارها چشمانشان را بسته اند

    مهتاب ، دیگر دلهارا نوازش نمیدهد

    میان آمدن ورفتن

    تنها نشسته ام

    مروارید گم شده ، وبه صدف میاندیشم

    ………

    پیش از شر وع طغیان آسمان

    در زمانی که هنوز کشتی نوح

    در ذهن مردمان ساخته نشده بود

    صدف با غرور

    در آبهای غلطان ، با قرن ها همراه بود

    با هجوم خدایان

    و…فرمانروایی آنها

    صدف گم شد ، گم شد

    در تاریکی جلبک ها وخزه ها

    میان آتش هولناک جهنم ، تهی شد ، خالی شد

    ونامش شد :

    صدف تنها

    ……………ثریا/ اسپانیا / پنجشنبه 25 فوریه 2010

     

  • پایان مرثیه

    در نظر بازی ما ، بیخبران حیرانند

    من چنینم که نمودم ، دگر ایشان دانند

    ………

    همین امروز صبح بود که یک مرثیه پر سوز وگذار برای محمد

    نوشتم واگر امروز دوست دیرین من اینجا نمیامد وپرده هارا بالا

    نمیبرد من هنوز درهمان هوای ( دوست) میزیستم.

    معلوم شد آنچه را که من درون یک جعبه کفش پنهان کرده ام این

    دوست نازنین دریک صندوقچه پنهان نگاه داشته وامرو غم دنیا را

    میشد در صورت پژمرده اش یافت ، بعد از گفتگوهای زیاد معلوم شد

    که از این نامه ها واشعار ونوارهای صوتی درهمه جا یافت میشود

    ودر صندوقچه هرزن جوان ونیمه سال پنهان است ومن چه سعادتمند

    بودم که هیچگاه باو نزدیک نشدم وتنها اورا از راه قلم وکاغذ وخودکار

    گاهی مداد و….البته درون مجله میافتم ومعلوم شد که…..این کوه

    آتش فشان با هر هرم خود به جان همه گرمایی میداده است و……..

    بقیه اش بمن مربوط نیست ورسیدم به آن مرحله که اکثر شاعران و

    نویسندگان ما از دروغگو ترین طایفه ها میباشند دروغهایی که خودشان

    نیز آنرا باور میکنند ، خوب هرچه باشد باید ملهم شوند .

    آن مرثیه هم بجای فاتحه برایش میماند همانطوریکه دوست نازنین من

    برایش فاتحه خواند ومیخواست به مهین وشهره وشهین وغیره هم خبر

    بدهد !!!!!! از من پرسید ، چه زمانی اورا دیدی_؟

    گفتم زمانیکه با خواهر ایرن همکلاسی بودیم ، همین بعد ها از طریق

    نوشته ها ومجله اش خوب هرکسی متاعی دارد تا برای فروش عرضه

    کند ، نباید اورا سر زنش کرد.

    ……………ثریاخا نم گل !!! اسپانیا همان روز 23

    ………………………………………………….

  • غم عشقی تو دلم هست که…..

    چگونه بی تو میتوان از تو گفت

    ای ستاره روشن که درخاک تیره خفته ای

    چگونه میتوان بی تو ستاره امید را در دل

    کاشت ، درمیان اینهمه غوغا و….

    آتش خشم وطوفان ،

    چگونه آواز سر دهم تا ترا بخندانم

    ستارگان از آسمان گریختند

    روی دشت خفته مرداب ، فرو افتادند

    چگونه میتوان بی تو ، نام بندر را برد ؟

    واز خطه آن سر زمین تکه ای سبز را

    برداشت وبه دستهای مهربان تو سپرد

    دیگر نمیتوان بر روی گلبرگی نوشت :

    ( آسمون ، ابر تو اشکش دیگه دریا نمیشه )

    تو بخواب رفتی

    اشگ آسمان سیلاب شد

    صدایت جاودان

    درانتظار بهاری دیگر وعشق تو بودم

    از خاک پریشان بر سر مرداب

    هزار گرد ه طغیان بر فراز شد

    دشت را نگاه کن ، یک دریای طوفانی

    یک دهان وحشت که موج میزند از خون عاشقان

    بر دکل قایق ها همه

    صلیب سیاه دراهتزاز است

    صلیب غرق شدگان وگورهای اقیانوسی

    تور پاره پاره صیادان ، باقلابهای زنگ زدهشان

    در امواج خون آلود

    وطلاطم بی امان

    لاشه هارا شکار میکنند

    بر این کرانه مخوف

    صدای پرتوان تو نیست که بگویی :

    ( غم عشقی تو دلم هست که سرش دست خداست )

    ………برای محمد عاصمی ، تنها محمد عاصمی نه هنرپیشه

    ونه نویسنده وشاعر ونه مدیر مجله کاوه ، تنها برای خودش…

    ……..ثریا / اسپانیا/23/2/2010

  • سیلی مهیب

    چه کسی گفت ، به آفتاب سلامی تازه بگو ؟

    کجا میشود به روئیدن یک گیاه اندیشید ؟

    چگونه میشود فواره آب را در بغل فشرد

    وچرا باید برای بال بی رمق یک پروانه شعری سرود

    چشمه جوشان عشق در شهر ما خاموش است

    گیاهی در جلوگاه ما نمیروید

    خورشید بی تاب در پشت ابرها ، پنهان

    و…بی حوصله

    کوه ها ویران شدند و…برجها بالا میروند !

    دریاها دهان گشودند

    باید رفت وخوابید ، با قرص آشفتگی

    وطوفان اندیشه ها که زیر ورو شدند

    تاریخ !

    کدام تاریخ ؟ چگونه درس تاریخ را میتوان تکرار کرد؟

    از آن لحظه های خیال تا واپسین دم ،

    تاریخ را مرگ ها ومردگان تکرار میکنند

    باید رفت وخوابید

    با قرص فراموشیها

    درخت !

    کدام درخت ؟ از ریشه برونند

    پشت دیوارهای سیمانی

    طبیعت دارد قانون جنگل را اجرا میکند

    عشق از جنگل هم گریخته

    و دست ما همچنان خالی رو به آسمان است

    ………….ثریا / اسپانیا

    …………………………………………

    بمناسبت سیل مهیب ووحشتاکی که اینجا وسر زمین

    پرتغال را درنوردید وکشته داد وویرانی بجای گذاشت

  • یار دبستانی من

    یار دبستانی من ، در بهترین موقع خودش را به اداره اطلاعات رساند

    وآنجا مشغول کارشد ، یار دبستانی من امروز نماز میخواند و به هرجا

    که برود سجاده وقبله نمایش را باخود میبرد ، یار دبستانی من توانست

    همه فک وفامیل ونزدیکانش را به نوابرساند وآنهارا از پستوهای دودی

    ودیوارهای ریخته شده به خانه های اعیانی ببرد وآنهارا صاحب شغل

    ومقام بکند ،

    یار دبستانی من ، توانست کوچکترهارا با خرج دولت به خارج بفرستد

    تا تحصیل کنند او که روزی خودرا نماینده زنان کارگرمیدانست امروز

    دیگر کاری با آنها ندارد ، او مشغول عبادت است وقوم وخویش همسر

    یکی از روسای قبیله .

    یار دبستانی من  ، ناگهان سرو کله اش درخانه من پیداشد بدون هیچ

    خبری ویا دعوتنامه ای  ویا ویزا ، یار دبستانی من صاحب یک کتابچه

    است که  خط همه مرزها برویش گشاده است ! .

    یار دبستانی من روزی بمن گفت : اگر میل داشته باشی به وطن

    بر گردی من ترتیب کارت را میدهم قوم وخویشهای من همه جا دست

    دارند ، در جواب او گفتم :

    آنجا خانه من است وهرگاه میلم بکشد بخانه برمیگردم ، نه فراریم

    نه دزد ونه آدمکش ونه عضو برجسته حزبی ودسته ای در پرونده من

    یک نقطه سیاه نیست وهرگاه بخواهم میتوانم با سر بلند وغرور تمام پای

    برخاک سر زمینم بگذارم .

    یار دبستانی من ، که روزگاری تنها تفریحش این بود که به همراه مادر

    خود با ماشین دودی به حضرت شاه عبدالعظیم برود ، امروز میان

    شهرها وسرزمین های شناخته وناشناخته درحال سفر وحرکت است

    زمانی در ایسلند وگاهی درونکور ویا تورنتو وبرلین وپاریس وکپنهاک

    وچین وهند وترکیه در حال رفت وآمد است .

    یار دبستانی من روزی بمن گفت :

    آنقدر قوم وخویش درسرتاسر دنیا دارم که نمیدانم چگونه میتوانم به

    همه آنها برسم واشک درچشمانم ( من بی کس و کار ) حلقه زد !!!

    یار دبستانی که روزی با همه فامیلش در یک اطاق وزیر یک کرسی

    میخوابیدند ، امروز هرکدام صاحب بهترین خانه ها واشیاء نادری

    میباشند ورفقایی که همه جا کمر بسته در اختیار آنها میباشند.

    یار دبستانی من این روزها ارتباطش را بامن قطع کرده برای آنکه

    من صاحب خانه واتومبیل شحصی نیستم ، او آمد ، دید ونوشت ،

    ورفت .

    حال این نمیه شب در میان سردرد وتب بالا نمیدانم چرا ناگهان بفکر

    او افتادم ؟\ نکند خدای ناکرده ….نه …نه  هرچه باشد او یار

    دبستانی من ورفیق گرمابه وگلستان من وشاهد روزهای بی تابی

    من بوده است .

    یاتر دبستانی من گفت : من تنها حزبم را عوض کردم !!!!!!.

    ………….. ثریا /اسپانیا / 20/2/2010

     

     

  • عقل میگوید…..

    جنبشی بی فایده ، نامفهوم  ، بی درنگ  وبا شتاب

    میان آمدن ورفتن ویا…مردن وماندن

    چنان سایه های کور وکر دربیابانهای هراس انگیز بی کمان ،

    بی تبر  وبی ریشه

    آه… باید رفت  باهمسفران باید رفت

    باید برخاست  با توشه های فریب ورنگ شده

    گوش به زنگ آوای مرگ

    اینک منم  که آشیانه بر با دم وروی درخت لانه دارم

    ……….

    عقل میگوید بما ن، احساس میگوید برو

    سوی دیار بی ثباتی در کنار درختانی که راه میروند

    ویا ….با تیزی تبر برزمین میافتند

    عقل میگوید بمان ، احساس میگوید برو

    تا مردن راهی نیست

    احساس مگو ید برو و…کویر را درآغوش بکش

    در کنار آن ریاکارن میدانی که…..

    سجده کردن تو بی فایده است

    آنها جامه هایشان را به راحتی  بر زمین میریزند

    زود عریان میشوند

    و خوب میفروشند

    لحظه های غروب بی پایان در قفس تنهایی می نشینی

    چشم به راه هیچکس

    آه…..اما من قلب معشوق را دردست گرفتم

    آنرا به آتش انداختم وبه تماشا ایستادم

    تا سوخت بی هیچ احساسی وبی هیچ هراسی

    واین قانون جنگل بود

    …….ثریا اسپانیا / 18 فوریه 10

    پس از یک تب وبیماری……..!

     

  • خجسته آ زادی

    امروز چنان شدم که بر کاغذ !

    آزاد نهاد ، خامه نتوانم

    ای آزادی  ، خجسته آزادی

    از وصل تو روی برنگردانم……… ( ملک الشعرای بهار )

    ………………….

    دلم میخواهد که بنویسم ، بنویسم و بر این باورم  کسانیکه مینویسند

    زنده بودنشان را نشان میدهند .

    کسانی که چشم ما به دست آنها بود ، رفتند وکسانیکه زنده اند بدون

    آنکه اثری قابل توجه خلق کنند همچنان درحا شیه راه میروند چرا

    که دچار همان تیغ برنده ای  میبانشد که موی بر تن انسان راست

    میکند ، تیغ سانسور بعضی ها هم خود سانسوری میکنند.

    هدایت رفت با کاکو یش وعلویه خانم ، جمال زاده با شکر هایش

    بخاک سپرده شد ، بزرگ علوی وچشمهایش دیگر زاده نشد، چرا

    که ممنوع القلم بود ، دیگپر شاهکاری بوجود نیامد ، دیگر دشتی و

    یا حجازی به دنیا نیامدند ، دربین نویسندگان شکوفایی از بین رفت

    وپسر بچه های دیروزی به میدان آمدند وکلی راست ودروغ را بهم

    بافتند وبه زیر چاپ فرستادند ودر همین راه به لقب _ استادی_ هم

    مفت -خر شدند !یعنی مفتخر شدند !!!!

    امروز ما  خود خودمانرا از قلم منع کرده ایم ودیگر سعید نفیسی نامی

    نیست که بر کتاب هر تازه کاری مقدمه ای بنویسد ، صادق چوبک پیر

    شد ودیگران دور خودشان چرخیدند ومترجمین ؟! آه …بهترینها رفتند

    به آذین ، تفضلی ، محمد قاضی ودیگران .

    ابراهیم گلستان دربرج عاج خود نشسته  وبرای کودکان داستان مینویسد

    چه بسا داستان ( داستان اسرار دره گنجی ) را باز گو کند وبقیه قلم را

    زمین گذاشتند وموش را به دست گرفتند وروی صفحه دواندند.

    غلامحسین ساعدی در اوج بود که فرود آمد ، احسان طبری دچار

    دگر گونی ودوار سر شد!! امروز ما باز دچار فقدان فرهنگ شدیم

    وبقول جناب شاعر متعهد احمد خان شاملو :

    این فصل دیگری است ، که سرمایش از درون

    درک صریح زیبایی ها را پیچیده تر میکند

    ……و چون با کودک سرو کارت فتاد / هم زبان کودکی باید گشاد

    چه بسا نویسندگان دیگری زاده شوند وما امید به فردای دیگری بسته ایم

    نویسندگان وشاعران که جولای ژنده استادی را به دور میاندازند وفقط

    به همان لقب نویسنده یا شاعر اکتفا میکنند

    هیچکس به تولستوی نگفت : استاد ،

    هیچ دولتی به شکسپیر لقب استادی نداد

    نام استاد سنگین است وآدمهای خیلی کوچک آنرا به دوش میکشندتا گم

    نشوند .

    ………… ثریا .اسپانیا / شنبه 13

     

     

     

  • واژه های بیمار

    طنز تلخ وتاریکی بود ، درروشنایی روز

    واژه هارا باید شست ودر صندوقی پنهان ساخت

    ودر پستو به آنها سلام گفت

    چرا اینهمه برای نور حسرت داشتیم ؟

    سنگه قلوه های گلی ، امروز آجر شدند

    سنگهای قدیمی ، تبدیل به خاکستر

    باید آنهارا در جوی آب ریخت ؛ تا با خود ببرد

    داشتم نام ترا در روشنایی مینوشتم

    درکنار باغچه ام که لبریز از عطر نعنا وگل سنبل است

    در این هوای دلپذیر

    و.. تنگ شرابی که شک را از من میدزدید

    در ضمیر مهربان خود ، پنداری دگر داشتم

    در کنار بلهوسانی که تنها ، دربهار بدنیا میایند

    ودر بهار هم میمیرند

    در کنار ارابه رانان راهزن

      شادمان در سوگ رنج مرده ها

    در جاده های اعتدال

    داشتم به عشق سلامی میگفتم

    سلام به آنکه ( درانتهای جاده ) بود

    سلام به گیاه بی رمقی که ازتشنگی

    رو به هلاکت میرفت

    سلام به درختی که میخشکید

    بی آب ، بی توشه در میان کودکان گرسنه اش

    چرا نتوانستیم با هم بخوانیم ، این سرود را؟

    این نغمه شادمانی را ؟ و…..

    گذاشتیم که باران ، غریبانه ، واژهای مارا بشوید !

    …………….ثریا/ اسپانیا / 22 بهمن 1388

     

     

  • شکوه پیری مرا نشاید

    » سالهاست که خنده برلبان ما نیامده است «

    » ماهم حق داریم که بخندیم « : بیشترازحد رنج برده ایم .

    ………………………………………………..

    تصمیم دارم  ریزه های خوشبختی خودرا از دست ندهم وبا دوستانم

    تقسیم کنم ، سالها ست که خنده برلبان ما نیامده است ، آنهائیکه ازدست

    رفته اند مطمئن هستم از خنده ما شاد خواهند شد .

    آهای! یخ بستگان وفشره شده درلحاف پیری ، از نو زنده شوید ، وبه

    دیدار خود بروید ، پیری را شکوهی است دلپذیر .

    به رسته های خود بنگرید این ریشه های نورس همچنان درختان یاس

    ونیلوفر ، خندان وشاداب  بر گیسوان سپید شما مینگرندومیخندند ،

    آه …. ای دوست قدیمی ، بیا باهم به نجات روح خود برویم ، بیا تا

    برخیزیم ، ونفس تازه کنیم  ، برقصیم  ونگذاریم که مارا از دایره بیرون

    برانند .

    قبول نکن : چون پیرشدی حافظ از میکده بیرون شو !!

    زمان عوض شده وپیری وکهنسالی جوانی تازه پاست وزمان زندگی

    جدیمان .

    از نیمه راه پر خطر  زندگی گذشته ایم ، همچو مرغ آتش زا پر و بال

    سوخته ، دوباره زندگی را از سر میگیریم.

    دوست من ، نگذار که غارتمان کنند ، چه کسی موی سپیدی برتارک

    سر ندارد ؟ .

    در اولین روز فصل بهار گذشته مرا گمان باین سخت جانی نبود .گمان

    نمی بردم که بتوانم چنین ایستادگی به خرج دهم ، اما امروز همه را به

    باغ شادی ودرختان تازه به دنیا آمده دعوت میکنم  به تماشای بهاری

    دیگر.

    همیشه از بهار بیزار بودم  اما این بار بهار برایم نماد زندگی نوینی است .

    دوست من ، بر خیز تا باهم به تماشای بهار نو برویم .

    …………

    شکوه پیری ، مرا نشاید ، مر نزیبد ،

    چرا که پنهان ، به حرف شیطان ، سپرده ام دل

    که…..نو جوانم ……….ثریا. اسپانیا

    شعر : از نادر نادر پور

     

  • ما ، سه زن

    و اما زن دوم……..

    او میگوید : ایمان ما ؟ ایمان منهم هست ، اما میل ندارم درهیچ رنجی

    شریک باشم .

    او دل رحم ، حساس ، نازک بین ، گربه ملوس وزیبایی در هیبت یک

    پلنگ ماده  ومیداند که چه غولهای وحشتناکی در دنیای ما لانه کرده اند

    وچه اندیشه های ناشا یستی او ومارا احاطه نموده است ،

    او دشواریهایش را میداند ومیل دارد که خودش به تنهایی آنهارا حل کند

    او افکار بلند پایه ودوراندیشی ندارد میلی هم باین کار درخود نمیبیند ،

    او زیاد میخواند ، وزیاد دنبال فراگیری است خوب نقاشی میکند وهر

    چه را هم که در کاسه دارد میخواهد همه دنیارا سهم بدهد !.

    نیش ها ، سوزشها ، کنایه هارا خوب احساس میکند اما به روی خود

    نمیاورد وبر خود مسلط است .

    او میداند که گریزی از طبیعت وقوانین آن نیست در هدف خود پشتکار

    بخرج میدهد حواس او همیشه درنوسان است گاهی مانند سیل سرازیر

    شده وهمه چیز را ویران میسازد وزمانی زمزمه اش مانند یک لالایی

    است که برای نوجوانش میخواند.

    و…… سر انجام  ما سه زن آموخته ایم که تنهاباشیم  واموخته ایم که

    هر لحظه آماده برای از دست دادن  آنچه را که داریم .

    ثروت ، خوشبختی ، عشق ، کار وزندگی ، ما سه زن در احاطه هفت

    مرد دیگر هستیم ، اما آنها نیز فرزندان ما میباشند وباید ازآنها خوب

    نگهداری کنیم .

    ……………ثریا /اسپانیا /دوشنبه /8 فوریه 2010

  • و…. ما سه زن

    زن اول

    تقریبا گم نام زیست بدون تشریفات وهیچ بدرقه ای به گور رفت ،

    شما اورا نمیشناسید نبوغ داشت اما نبوغش چون روغنی درون آتش

    سوخت وبه هوا رفت چندی به حال بیماری افتاد یار وهمدل خوبی هم

    نداشت که شاهد همدردیهای او باشد او جان ملتهبی داشت که دردنیا

    وتفکر این زمانه برای آدمهای حسابگر وافکار قالبی شان خطرناک بود

    این معمای دوران ما وهمه دورانهای گذشته ، حال وآینده میباشد

    همیشه از گور تا گهواره چون بیماران شبگرد در دخمه ها به دنبال

    رویا وآروزهای خود میرویم وچون گاو عصاری درهمان مسیرکه

    به قرون وعبورراهای گذشته هاست برمیگیردیم وهیچکس نباید پای

    ایر این دایره بیرون بگذارد .

    ……….

    بت شکستن عواقب هول انگیزی دارد

    در گذشته مردم افکار وعقاید خودشانرا با خود بگور میبردند ویا به

    سینه ای محرم ومحترمی میسپردند ، اما امروز از برکت سر دنیای

    مدرن وتکنولوژی  ، همه درخانه های یکدیگر تا پنهانی ترین زوایای

    عقیدتی دیگری راه پیدا میکند  واگر مطابق شئونات زمانه نبود حداقل

    مجازاتش ….قرنطینه … است تا خواب خوش زمانه را بهم نزند او

    همه دست نوشته هایش را مرتب کرده ودریک بسته کوچک که به دور

    آن نخ بسته بود قبل از مرگش برایم فرستاد.

    او در دانشگاه حیوانات ماقبل تاریخ در رشته تطبیقی میمونها با انسانها

    درس خوانده وعضو برجسته جانوران ووابسته به گروه خاکبرداران

    وباستانشناسان درحوالی اقیانوسها میزیست دراین رابطه کتابهای زیادی

    نوشت ( فقط نوشت ) بدون آنکه بچاپ برساند گاه گاهی شعرکی هم

    میسرود که خودش نامش را کلمات موزون میگذاشت !!!

    همه اورا در یک قرنطینه گمنامی جای دادند چرا که بی پروادر باره

    دیگران مینوشت ، دیگر هیچگاه اورا به باشگاه حیوانات تاریخی راه

    ندادند ودرهیچ جا نامش را به زبان نمیاوردند او گناهکار بزرگی بود

    برضد قوانین از پیش ساخته وقالب شده اجتماع سر بلند کرده بود

    آه اگر این دانشمندان نبودند دنیا در چه |آرامشی بسر میبرد مثلا اگر

    آن مرد لهستانی (کپرنیک) که آمد وترمز این زمین را کشید وهمه

    معیارهای خوب را بهم ریخت  وگفت این زمین بخت برگشته تا قیامت

    به دور خورشید میچرخد وستارگان به دنبالش ، بلی تا آن زمان مردم

    نمیدانستند که این خورشید تابان عاشقانی دارد که بسیار دلخسته وبه

    دورش میچرخند بعد نیوتون آمد وبدتر ازهمه گفت که این زمین جاذبه

    هم دارداین عاشق دلخسته جاذبه ای دارد که همه چیز را درخود فرو

    میبرد  مانند همان سیبی که حضرت آدم ابولبشر تقدیم آن مادینه گناهکار

    حوای متمرد کردوهر دو از بهشت خد اواندی بیرون رانده شدند.و…..

    ……..نوشته های این بیچاره گمنام همچنان دردست من است.

    ………….ثریا /اسپانیا/

     

  • …..و ما سه زن

    زن سوم :

    بایست  تا ببوسم آن سیاهی شب را که

    که در مردمک چشمانت خانه کرده است

    بایست تا ببوسم آن دستهای اسیرت را

    که دردنیای لاشه ها ، بی گناه میچرخند

    بایست تا ببوسم  آن پیکرت را

    پیکری که درتاریکها ی شب وشبکوران پنهان است

    پیکری که لایق حریرنقش دار واطلسها بود

    اینک دستان خسته ات ؛ آویزان از شانه هایی

    که نشان تسلیم است

    دستهایی که در آسمان میچرخید وکمک طب میکرد

    حال آن بازوان نحیف  مرا به زاری میکشاند

    ای روح ناشگفته

    در لابلای قصه غصه هایم پنهان بودی

    ومن درگشایش درهای لبریز از نور

    ترا ستایش میکنم

    ترا که ساخته وپرداخته انگشتان بی حلقه ام هستی

    و……….

    مارابه سخت جانی خود اینهمه گمان نبود.

    ……………………………………

    از اینکه در جلد سوسمارم

    و به گذرگاه مینگرم  ، خوشحالم

    از اینکه سوسمار شده ام  شادم

    دو پرنده پرگورا

    بلعیدم

    وقورت دادم

    باران بشدت بر پنجرها میخورد

    از باران بیخبرم ، نمیدانم باران چیست

    باران ؟ نمی است که جنگلهای خشک را تر میکند

    در زیر باران میشود جفتگیری کرد

    ………………………………………..

    سالهاست که بوی جنگل را فراموش کرده ام

    ونمیدانم گل نیلوفر کجا میروید

    رودخانه  از کدام مسیر حرکت میکند

    درخت بیدمشک چه بویی دارد

    تمشک درکجا میروید

    وبرفها روی کدام قله ها مینشینند

    دریاچه ها چه رنگی دارند

    دریا آنسوی خانه ام خاکستری است

    وابر بی باران برآن سایه انداخته است

    …………………………………..

    ببین ! همه درها بسته وکلید آنها درحلقوم دیوان است

    نمیخواهم بترسم

    از ستونهای آهنی واهمه دارم

    نسیم گم شده ، گلها به روی فرشها چسپیده اند

    ستاره هارا نمیشود دید ویا آنهارا شمرد

    چرا اینهمه تو خاموشی ؟

    میخواهم به درخت صنوبر پیوند بخورم

    میخواهم عریان شده درحوضی لبریزاز ماهی قرمز

    آب تنی کنم وتن بشویم

    و تو از پشت پنجرها مرا باحیرت تماشاکنی

    گوهر بکارت برباد رفته امرا

    با سکه ای اندازه بگیری

    ترا درهمه شبهای تنهاییم

    دربسترم دیده ام

    و در  پشت شیشه های تاریک

    سایه سرگردانت را.

    ………………………………….

    ثریا .اسپانیا / از یادداشتهای روزانه

     

  • یادداشت

      روزی ، ارابه ای کوچک مرا سوار کرد ، من بر بالای آن ارابه

    از کوچه های دبستان تا پس کوچه های دبیرستان ، از یادبودها وعشقها

    در زیر درختان نارون  ، از اولین بوسه ای که پنهانی باو دادم ، از

    میان کشتز ارهای خاطره انگیز ، از کرانه های دریاها ها ورودخانه ها

    عبورم کردم.

    در ایستگاهی توقف نمودم، قلبم میطپید ، ایستادم بگمان آنکه از پنجره

    از بام خانه ای ، از آسمان خاکستری ، از کوچه های پیچ در پیچ از

    خیابانها وخانه های چهارگوش ، صدایی بشنوم ! همه جا سکوت بود

    سکوت ، همه جا بوی مرگ میداد ، همه جا پراز غبار اندوه بود ،گویی

    قرنها گذشته  ،گویی هیچکس در این سر زمین زنده نبوده است .

    آنوقت دانستم که پای به سر زمین ابدیت گذاشته ام .

    ……………………………………………

    هیچ سرباز حرامزاده کثیف وبی پدر ومادری ، که بخاطر کشورش

    خودرا به کشتن داده است در جنگ  پیروز نمیشود ، درجنگ همیشه

    آن حرامزاده ای بی پدر ومادری پیروز میشود که سایر حرامزاده ها

    را میکشد. ؟

    ……………………………………………….

    از یادداشتهای قدیمی وروزانه ! ثریا .اسپانیا/

     

  • زنگها برای چه کسی به صدا درمیایند

    امروز از روزهای بد من است ، بنا براین  میروم به سراغ رویاها

    ومانند یک شاگرد مکتبی گریز پا دفترچه های قدیمی را باز میکنم

    وسر گرم دله گی ودست بردن درون آنها هستم .

    …………………………………………..

    دوران جنگ اقتصادی است ودر حال حاضر اژدهای زرد سر

    بر افراشته یا برد یا باخت ، چه کسی دراین میان پیروز میشود؟

    یاهمه فرمانروایان واربابان دنیا باید باهم سازش کرده وبر  ضد

    این یکی قد علم کنند  ویا آنکه در پس دیواری از انواع واقسام لوازم

    با برنامه های بزرگ خود تا دندان مسلح شده ورودررو بایستند .

    امروز منافع جویان هم یک جبهه مشترک ایجاد کرده اند گاهی خریده

    میشوند وزمانی با یک تکه ( هدیه ) به یکدیگر خیانت میکنند واز

    یکدیگر میدزند.

    مادینه هایشان نیز بیکار نیستند  آنها نیز درصددبردن وپیمان بستن از

    این بستر به آن بستر میخزند وچشم هم چشمی با یکدیگر مسابقه دارند

    زنگها برای چه کسی به صدا درمیایند؟؟!! .

    ما فریب خوردگان دیروز وامروزی هم داریم درومیشویم جوانانمان

    با بی تجربگیها وتنشهای حاد بی هیچ ترسی جلو میروند ودلقکهای

    هزار رنگ هم عده ای را سرگرم نگاه داشته پشت تریبونها چانه بالا

    میاندازند وخودشان را پاره میکنند.

    ………………………………………………

    روزی دروغی بزرگ همه را بر آشفت وهمه پستی ها ، رذالتها

    وزبونیها وریاکاریها را روی ملتی تف کرد واین گله جهنمی با

    خودخواهیها وبی اندیشه وخام پیروزمندانه تاختند وگردبادی بزرگ

    رابر  پا کردند  ، کینه هایشان را که خفه شان میکرد به صورت

    اطاقهای ناریک درآوردند ، با بی نظمی وآشفتگی، سراسیمه

    خانه بزرگ ملتی را تبدیل  به یک زندان نمودند  ، حال گروه گروه

    جوانان تب کرده وسر خورده میدوند ، سکندری میخورند ، شاخ

    به شاخ میشوند وسر گیجه وار بسوی جایی میروند که نمیدانند

    کجاست ، مرز نومیدی آنهارا دیوانه کرده است………….

    ثریا .اسپانیا / از یادداشتهای قدیمی وروزانه !!!!!

     

  • رویای نیمه شب

    آن روزها که از چهار چوب پنجره

    خورشید طلایی را میدیدم ، او زیباترین موجود تاریخ بود

    به همراه سایه اش ، نور نیز می افرید

    آماده صعود به قله بلندیها بود

    در هر قرنی  تنها یکبا ، تنها یکبار

    موجودی چنین ظهور میکند

    او ، آن خورشیدروشن درخشش صبحگاهی را

    میافرید

    و ماهر صبح صدای زندگی را میشنیدیم که میگفت :

    صبح بخیر

    با شروع شب سیاه وسایه منفور وتاریک عکس ماه

    او به زیر ابرها خزید

    او که از بامداد عمرم بامن همنفس بود

    خورشید سیاه شد ، نور آن در شب تاریک پنهان

    من ماندم وکشتی بی نا خدا

    به او …به آن زن …که بچه ای را میکشید

    گفتم :

    در هر قرنی تنها یکبار ، طبیعت بخشش دارد

    وچنین موجودی ظهور میکند

    وتوآنرا تصاحب کردی

    آخرین وزیباترین نمایش جهان تمام شد

    زیبایی ها فراموش شدند

    کسی دیگر نه ابهت را میفهمد ونه اصالت را

    وبه یاد نمیا ورد که

    همه به زیر خاک فراموشی رفتیم

    ما آدمهای فراموشکار

    آرامش زیر برکه  وماسه های سفید ساحل را

    فراموش کردیم

    ما آدمها ، باضجه آشنایی بیشتری داریم

    ومیل داریم که دستها وقلبهایمان

    خاموش بمانند

    ما آد مها در شعله ها میرقصیم وپروایی نداریم

    ازاینکه :

    دیوار سپید وروشن مارا سیاه کردند

    و…رنگ سپید را ازیاد بردیم

    اینک رنگ سیاه بر تارک ما نشسته است…

    ……….ثریا .اسپانیا. دوشنیه 1-2-2010