Category: General

  • مسافر

    روزش ا درست نمیدانم ، اما درهیمن ایام بود که خاک  بیگانه ، فرزند

    دیگری را در آغوش گرفت وهمه چیز پایان یافت ، چشمان مهربان !

    آن چشمان مهربان ، تنها روح ترا منعکس میساختند همه چیز تمام شد

    جز یاد همان چشمان ملکوتی وروحی که درآنها جای داشت من فقط

    آنهارا میدیدم حتی به هنگام راه رفتن آنها راهنمای من بودند ، آنها دنیای

    من بودند ، تو آن مسافر از گرد راه رسیده ، تو که درصلابت شکوه

    خود ، به رویش زمین مرده من جان بخشیدی من که همه عمر خفته

    را  ه پیموده بودم.

    چه سرگذشت شور انگیزی ، چه قصه دلپذیری که دران دوچشم روشن

    خوانده میشد وگاهی خط تیره اندوهی برآنها سایه میافکند ،چه امیدواری

    کوتاهی  ، چه غرور عظیم وگاهی خاموش چون دریایی آرام وساکت

    چه آرزوهایی دراین بی پرواییها وچه قصه عشقی شدید.

    آیا هنوز از آن چشمان چیزی بجای مانده یا فرو رفته اند ؟آن شب که

    مرا دیدی مانند پرتو خورشید بر من تابیدی از صخرها پریدم از فراز

    آبشار عظیم بی پورایی به زیر غلطیدم تا بتورسیدم وآن روز که از تو

    جداشدم چشمان توبرجای ماندند ونرفتند آنها گامهای مرا میشمردند ،

    آنها پیش پای مرا روشن میساختند چشمان تو روح مرا از زیبایها پرکرد

    در میان خواب وبیداری چکیده نم باران بر یک شاخه گل بر بسترم

    نشست ، خسته به آغوش توپریدم وشکوفه تازه ی چیدم تومرا بوسیدی

    ازنوجوان شدم درمیان ابری سیاه نوری پدیدار گشت تاریکی از میان

    رفت نه فکری داشتم نه اندیشه ای نه حسی درمن بود ، ناگهان صدایی

    برخاست آوازی بگوشم رسید ترانه ا ی زیبا زیباتراز بهشت خداوند

    وزیباترا از آوای فرشتگان ترانه قطع شد ودوباره آغاز گردیدوخون

    هزار پرده بکارت در بسترم چکید نهال نوجوانی درزمین بکرم کاشته

    شد شکوفه شادی بجای رنج نشست وبستر خاموش من با طلوع تو

    روشن شد آواز همچنان ادامه داشت شیرین ترین نغمه ای بود که تا

    آن زمان شنیده بودم پرنده ای زیبا درپشت پنجره زیر باران داشت

    آواز میخواند من هرگز نظیر چنین پرنده ای را ندیده بودم ، حا ل دراین

    نیمه شب تاریک درمیان اینهمه اندوه او آمده برایم آواز میخواند ،

    بخیالم رسید که روح تو درقالب این پرنده خزیده ، او آوازش راتمام

    کرد وبسوی افق پرید من ماندم سکوت وتنهایی ، نه ستاره ای بود

    ونه ماه  ، نه زمین بود ونه زمان  همه چیز ایستاد  نه تغییر نه جنایت

    ونه حکایت سراسر خاموشی دریک سکون بی پایان وبی حرکت ،

    و دراین سکوت بی صلابت شاخه پژمرده ودیرین این درخت دوباره

    به گل نشست  ، به بار رسید .

    ثریا/ اسپانیا. از یادداشتهای روزانه .

     

     

  • و…..اسنوبیسم

    امروز به وضوح در سراسر دنیا مکانهای مختلفی از قبیل رستورا نها

    کافی شاپ ها وسالنهای انتظارخطوط هوایی جاهایی مجزا دارند که با

    سه حرف / وی / آی /پی /یعنی آدمهای خیلی مهم ؟ اختصاص دارد

    اتومبیلها ، قایقهای شخصی ، جت ها ، هواپیماهای خصوصی خانه های

    بزرگ اعیانی با مبلمان شیک مجهز به انواع واقسام دوربینها وآلارم ها

    متعلق به همین قشر مفلوک است که کمتر چیزی برای ارائه دارند .

    از یکدیگر میدزدند وبه یکدیگر فخر میفروشند ! وعده ای هم دراین

    میدان وبازار خود فرو.ی دستی بر آستان جانان دارند .

    گویا عده بیشماری از آدمها احتیاج شدیدی به ماساژ شخصیت خود

    دارند وعده ای هم تنها باید از یکنوع بخصوص روغن که مثلا در

    فلان قاره ودر فلان کوهستان از فلان جانور تهیه شده بر پشت

    شخصیت خود بمالند.

    شخصیت اینگونه اشخاص مرا بیاد همان خط کشی بین سه طبقه

    کشتی معروف تایتانیک میاندازد ، قایق نجات تنها برای طبقه اول

    است وبقیه در پشت درهای بسته ومیله های آهنی وزنجیر وسرانجام

    تهدید در همان طبقه خودشان به زیر آب فرو میروند وخفه میشوند

    وضع دنیا بسیار پیچیده است وروابط آدمها در یک مقیاس بخصوص

    نوشته شده ودر یک اندازه معین حک شده است واگر کمی دخل

    وتصرف در این پیچدگی شود چه بسا متهم به انواع واقسام تهمت ها

    وبر هم زدن نظم نوین جامعه  وآنار شیزم بودن روانه بیداتدگاهها شود

    بنا براین طبیعی است که طبقات زیرین نمیتوانند دست دوستی ومهربانی

    به سوی آن طبقه بالا دراز کنند وبدبختانه همه هم میخواهند هر چه

    سر یعتر نردبان ترقی را طی کرده وبه آن بالا رفته وبه همان طبقه

    برسند تا موقع غرق کشتی بتوانند  درون یک قایق  روی آبهای اقیانوس

    سرگردان بمانند  بامید نجات

    تا موقع دیگر /ثریا /اسپانیا

  • اسنوبیسم

    عمر من چون یک زروق بی بادبان

    در یک دریای پرخروش درحال حرکت است

    او به یک مقصد پهناوری میرود

    و میدانم که افسانه های دلپذیری

    که جان مرا در برگرفته اند

    همچنان با من همراهند

    ثریا

    گذار ما به دیار غربت  فرار از مردمی بود که باهم بیگانه بودیم

    گویی در دوقاره یا دوسیاره یا دوعصر ودر فرهنگی متفاوت

    زندگی میکردیم همه ظاهرا  هموطن ودر یک سر زمین واحد

    ویا زبان با هم بودیم اما زمینه مشترکی نداشتیم وروحا فرسنگها

    از هم دور بودیم  خیال هم نداشتیم که مربی اخلاق جامعه باشیم

    ویا انهارا راهنمایی کنیم  تازه به کجا راهنمایی کنیم ؟

    آنهایی که هم برما حکومت میکردند نه آنهارا میشناختیم ونه آنها

    مارا میشناختند دیوار قطوری دور خود کشیده واز ملت دور بودند

    ملت هم چشم به قلعه سیمرغ دوخته بود

    در این میان  میدان به دست اهل قلم ودوات افتاد ما هم بیرون شده

    بودیم وکسانی را که دوست میداشتیم در مه گم شدند.

    اخیرا کتابی را میخواندم در باره ( اسنوبیسم ) نوشته آرتور کوستلر

    این کلمه که ریشه لاتین دارد معنای بی حساب درآن نهفته است که

    از حوصله این صفحه بیرون است ولغت ( اسناب ) یعنی دماغ بالا

    هم از همین کلمه گرفته شده است ومردم بدون آنکه خود بدانند دچار

    این بیماری شده اند بعنوان مثال اخیرا مد شده که لباس زیر یا دستمال

    یا آلت موسیقی فلان خوانند یا هنرپیشه را درحراجیها به قیمت گزافی

    میفروشند ویک فرد اسنوبیسم آنرا با قیمت سرسام آوری میخرد !

    چیزیکه تنها برای دورانداختن خوب است  واین آدم مفلوک آنرا خریده

    به دنیا واطرافیان بفهماند  ماهم بعله  راه من به تاریخ وجاودانگی باز

    است درحالیکه یک انسان معمولی کاغذی تاشده یا یک گل خشکیده را

    بعنوان یادبود عزیزی در لابلای کتابهایش پنهان میدارد

    برنارد شاو تویسنده ایرالندی تبار  انگلیسی داستانهای مفصلی درباره

    اینگونه مردم بدبخت دارد که قابل تامل است زندگی وازدواج با دختر

    یا نوه ویا خواهر وبرادر فلان آدم معروف که روزگاری نامی داشته

    برای بسیاری از مردم اسنوبیسم واجب ولازم است وبقول مرحوم مادر

    میگفت آدمهای بی اصل ونصب با بزرگان عروسی میکنند تا در سایه

    آنها اصالتی پیدا نمایند.  واین داستان ادامه دارد

    ثریا /اسپانیا / سه شنبه

     

  • مردی برای تمام فصلها

    نیلوفر وباران درتو بود / خنجر وفریادی درمن

    فواره ورویا درتو بود / تالاب وسیاهی درمن

    در گذرگاهت ، سرودی دیگر گونه آغاز کردم ….. احمد شاملو

    ……………………………….

    چند روزی سر گرم خواندن اشعار مرحوم دکتر حمیدی شیرازی

    بودم سفری به گذشته وبرگشتی به حال  ودیدم که درآن زمان چگونه

    افکار وپندار ها وقید وبند خانودگی مردم را دچار دگرگونی وخمودگی

    کرده بود ، مردی تحصیل کرده وعاشق چون نتوانست به کام دل برسد

    هزاران صفحه را سیاه کرد ورفت به دنبال معشوق بی وفا !پس ازیک

    سلسله زد وخورد وگفتگوها شاعر سر براه شد و…….دوباره فیلش

    یاد هندوستان کرد و…..دوستاره بهم خورند ویکی در لباس قیصر و

    دیگری در کسوت بروتوس ! وپس از آن تازه شاعر ما فهمید که کشور

    دچار اغتشاش است وتصمیم گرفت که چکامه ای هم اینباره بسراید .

    ودر زمانکیه مردم به دنبال حافظ وسعدی وفردوسی وودکی وغیره

    بودند ایشان سرودند :   گر تو شاه دخترانی ، من خدای شاعرانم !!!

    ……….

    رفتم به دیدار شاملو وکتابهایش ، مدتی اشعار اورا زیر رو کردم

    وسر انجام نوشتم :

    احمد شاملو ، شاعری که از نو باید شناخت – مردی برای تمام فصلول.

    ………………

    اگر آوارگان وگرسنگان در سراسر دنیا گریه وضجه وناله میکنند حق

    دارند چون کار دیگری از آنها ساخته نیست اما یک شاعریایک نویسنده

    کمتر میتواند در باره دردها وغصه هایش حرف بزند شاعران وترانه

    سرایان گذشته تنها آه وفغانشان به فلک میرسید وضجه وناله آنها از

    بی وفایی یک معشوق خیالی همه زندگی آنها واجتماع را زیر تاثیر

    داشت سر درگریبان ودردهایشان را همه جا باخود حمل میکردند

    گوی دنیا به آنها تعهدی سپرده بود وباید همه بسیج میشدندتا به اینهمه

    آلام ودرد گوش دهند.

    بعدها راه وروش شاعری طیف دیگری بخود گرفت وهمه شاعران

    سیاسی شدند یا راه عرفان را پیشه گرفتند.

    اما او ، شاملو این غول زیبا به راستی یک تنه ایستاد چهل سال

    عمر کمی نیست که بتوان نسلی را وادار کرد که به دنبال او برود

    چهل سال شب وروزنوشت وسرود البته گاه گاهی هم اشتباهاتی از

    او سر میزد آنهم زمانیکه دیگر به مقام ملک الشعرایی صعود کرده

    بودهر انسانی زمانی که به اوج میرسد دیگر خود را فراموش کرده

    واز برج عاجش به دیگران مینگرد .

    به هر روی او تن به یک نبرد داد یک نبرد دایمی وبا اکثر شعرا

    در افتاد آنهارا شاعران ساده دل که تنها برای دختر مدرسه ها شعر

    میسرایند ، خطاب نمود او هم ! از پیکاسو بیزار بود وبه غیراز شعر

    نو از هرپدیده که نو بود فرار میکرد درجایی کتاب سایه عمر رهی

    معیری را دست انداخته ونوشت :

    این آدمهای رقیق واحساساتی همه احساس شان عاریتی وغزلهایشان

    باسمه ای است .

    میوه بر شاخه شدم / سنگپاره در کف کودک / طلسم معجزتی /

    مگر پناه دهد از گزند خویشم / چنین که دست تطاول بر خرد گشاده

    منم .

    او سهراب سپهری را ارج میگذاشت وبسیار هم باو کمک میکرد .

    امروز مرگ اورا دربر کشیده اما مطمئن هستم که اشعار او قرنها

    باقی خواهد ماند وخود او در ذهن جامعه شکل دیگری پیدامیکند .

    شاید روزی نسل سوم مهاجرین هم توانستند  (کمی) اورا بشناسند

    …………

    کنار ترا تر ک گفته ام /وزیر این آسمان نگونسار/ که از جنبش هر

    پرنده ای تهی است /باز به جستجوی تو برخاستم .

    …………ثریا /اسپانیا/ یکشنبه ……….

    ماخذ اشعار : لحظه ها وهمیشه ها

    زندگی احمد شاملو/ محمود کیانوش / روزنامه گاردین جولای 2000

     

     

  • لحاف چهل تکه !

    اگر روزی من این نوشته هارا به دست یک ناشر بسپارم بطور یقین

    آنهارا چاپ نخواهد کرد ، وخواهد گفت که این لحاف چهل تکه را

    که از پاره های دم قیچی درست شده است نمیشود به چاپ رساند !

    اما ممکن است روزی همین لحاف چهل تکه پیکری را گرم نماید و

    ا ین کاری بود که در روزگاران گذشته در قرن پانزدهم ودوره رنسانس

    نویسنده معروف فرانسوی » میشل مونتینی « آنرا بوجود آورد .

    میشل ایکم سینور دومونتینی گاسنکی که دریک خانوداه اشرافی بدنیا

    آمده بود در جوانی از آنچه که میخواند یادداشت بر میداشت واین

    یادداشتها درحقیقت اندیشیدن به صدای بلند بود وسبک آنها بیشتر شفاهی

    بود تا برای چاپ درست شده باشد او با همین کتاب به شهرت جهانی

    دست یافت ودر زمره فلاسفه بزرگ  جهان قرار گرفت .

    مادام دولافایت دو قرن بعد با حسرت میگفت که :

    مونتینی چه همسایه خوبی است ، مونتینی هنوز هم همسایه خوب همه

    میباشد، زندگی او در درکتابی به همین نام در فهرست فلاسف  بزرگ

    رنسانس آمده است ، او دراول کتاب خود نوشته :

    خواننده عزیز ، این کتاب درباره خود من است .

    حال من میل ندارم خودم را باااو مقایسه کنم ویا در فهرست فلاسفه ویا

    نویسندگان بزرگ قرار بگیرم اما » این نوشته ها خود من میباشند با

    صدای بلند « . یعنی همان لحاف چهل تکه .

    ……………………….. ثریا …….

    ایتالیایهای قدیم ، هنگامیکه از دین مسیح روی برگرداندند ، گفتند:

    ما ایتالیایها بد وبی دین شدن خودرا به کلیسای روم وکشیشان آن

    مدیونیم ، اما وام بزرگی به کلیسای روم داریم ، وهمین وام موجب

    انهدام ما خواهد شد ویقینا هیچ کشوری نخواهد توانست متحد وسعادتمند

    شود مگر هنگامیکه از یک حکومت اطاعت کند ، اعم از اینکه این

    حکومت جمهوری باشد یا پادشاهی ، چنانکه در اسپانیا وفرانسه میبینیم

    تنها علت آن که ایتالیا همانند آنها نیست ، باعث آن کلیسا ست .

    هر کس که بخواهد  حکومت موجودرا درکشوری آزاد اصلاح کند

    بایداصول قدیم را حفظ نماید………جیور دانی برونو 1548

    …………………………………………………

     

  • صد هزار قصه

    .میخواستم شکوفه شوم ، باغبان نماند

    یک آسمان ستاره شوم ، آسمان نماند

    بودم بر فراز شاخ بلند آشیانه پی

    با دآمد ونشانه از آن آشیانه نماند

    من بعد از این حکایت خود باکه سرکنم ؟

    کودک نماند وپیر نماند و جوان نماند

    سیل آمد وسلاِله ی گل ریشه ریشه کند

    هم از تبار لاله ، یکی در امان نماند

    آتش زدند خانه وخیل کبوتران را

    جز خرمنی ز دود از آن روزگار نماند

    تا دست خود دراز کند سوی آفتاب

    باد خزان در آمد وشاخ رزان نماند

    از صد هزار قصه که گفتم عاقبت

    غیر از دوسه حکایت ویک داستان نماند

    با ید که فکر مرگ کنم که آفتاب عمر

    رو به غروب دارد وچیزی از آن نماند

    ………بیرهنگ کهدامنی، ، شاعر افغان

  • لاله خاموش ، یاسمن خاموش

    آخر این آتش سوزان بجان تو زچیست ؟

    اینهمه ناله واندوه وفغان تو زکیست ؟

    هیچ گلی نیست که زیبنده ه عشق تو باشد

    اینهمه عشق فروزان وامان تو زکیست؟

    ……….

    نه ! من نه آن زن افسونکارم

    که همه نیرنگ وفریب یاشد

    من نه دلباخته وشیفته صد یارم

    من نه آن دلبر صد دلدارم

    فکر واندیشه ام بی پایان است

    جای مرغ خردم بر سر کیهان است

    عشق من آتش افروخته یزدان است

    عشق من دلبر زنده جاویدان است

    …………

    بالله ای خلایق که من خار نیم

    خوب میدانید که بدکار نیم

    نیست از مال شما درمی در جیبم

    نیست از مال خسان پیرهنی برتنم

    روزگاری منهم پدری داشته ام

    گنج زری وسیمی ودرمی داشته ام

    پدر م نیست به گمنامی مشهور

    همه دانند که به خوش نامی گهرم

    مادرم گوهرتابناک بود ازکان ادب

    لیک چو گهر های دگر سوخت دربرم

    ………………………….

    تقدیم به خانه فروشان وخود فروشان

    ثریا/ اسپانیا/

  • حکایت

    میان ماندن ورفتن حکایتی کردیم

    که آشکارا درپرده کنایت رفت

    < احمد شاملو<

    ………………………..

    از او دور شدم ودر قالبی دیگر

    باستقبال عشق رفتم

    در جمع دوستان

    او چون شمع میسوخت

    در میان خاکستر ها مرا میجست

    من پروانه ای بودم گرد او

    بی آنکه مرا ببیند

    درون خاکستر  به دنبال آتش نهفته ای بود

    هنگامیکه او شراب را سر  میکشید

    من درون شراب پنهان بودم

    وزمانیکه ساز را در بغل میگرفت

    روح من در آنجا بود

    او نمیدانست که این آوای من است

    نه پنجه سحر آمیز او

    نغمه ای که از ساز برمیخاست

    کودکی من بود

    در طنین گامی دیگر

    ……………..ثریا…..

  • یکدوست

    او تنها یک معلم بود ، ابدا درهیچ دانشگاهی درس دکترا نخوانده وبا

    آنکه سالها اقامت او در سر زمین بیگانه طول کشید اما اواز هیچ

    دانشگاهی مدرک ودرجه دکترا دریافت نکرد، همه اورا دکترخطاب

    میکردند.

    درایران پرونده داشت ونمیتوانست به دیدن خانوداه بخصوص مادرش

    برود .

    آشنا به هنر بود وشعررا خوب میفهمید با نهاد اسلام آشنا بود ،

    زیبا نبود ، جذاب هم نبود گاهی هم بنظر کمی زشت ودرشت جلوه

    میکرد ، خوش قریحه وحافظه ای قوی داشت واین چیزی بود که

    یک روشنفکر ایرانی میبایست میداشت ! .

    او در زندگی خصوصیش یک » دون ژوان تمام عیار « بود خوب

    ما ایرانیان میل نداریم که به ذات اشخاص توجه کنیم ازشخصی بتی

    میسازم وسپس میبینیم که مطابق میل ما نیست اورا میشکنیم .

    او شرافتمند بود  وطبیعت پاکی داشت حال هر اندیشه ای که میخواست

    داشته باشد ، مهم آن موتوری بود که اورا حرکت میداد واین موتور

    همان ذات مهربان او بود ، کمتر بفکر باز کردن دکان وکسب وکار بود

    بارها دروغ میگفت اما در هیچ فساد مالی دست نداشت .

    او نمانیده طبقه خاص خودش بود کارهایش روی حساب واندیشه گری

    بودمیدانست کجا وچه موقع ودرچه مکانی گام بردارد ویا مکث کند.

    خوب مینوشت ، خوب شعر میگفت ، دهان گرمی داشت صدایش

    پر ابهت وگاهی کمی خودخواهی در آن موج میزد .

    اولین بارهنگامیکه جوان بود وتازه ازدواج کرده بود اورا  دیدم

    ودومین بار در سال نود ویک در فرودگاه ژنوباستقبالم آمد،

    دیگر اورا ندیدم تا خبر مرگ اورا شنیدم .

    زعشق ووصل وهجر  وعهد وپیوند

    تو حرفی چند خواندی من دفتری چند

    مرا سرمایه بردند وترا سود

    ترا خاکستر کردند اما مرا دود

    ( شعر خانم پروین اعتصامی )

    ………ثریا / اسپانیا / از یادداشتهای روزانه

     

  • یادداشتی از روزگار دیرین

    نگاه کن ، که نریزد  ، دهی چو باده به دستم

    فدای چشم تو ساقی ، به هوش باش که مستم

    بشرط آنکه نگیرند این پیاله را ز دستم

    به وجه وخیر وتصدق هزار توبه بشکستم….یغمای جندقی  

    ……………………..

    آنچه نوشته ام اگر روزی قرار باشد آنهارا به دست چاپ

    بدهم بیشتراز کتاب دون کیشوت ویا جنگ وصلح وزن دارند

    روز گذشته به یکی از این نوشته ها برخوردم .

    تاریخ این یادداشتها مربوط به سالهای پیش است ، ……..

    ……….

    عزیز دل ، هر آنچه که گفتم ونوشتم همه دردهایم بودند وغصه ها

    بی خبری از تو وفرارسیدن زمستان عمرم که ناگهان بدون هیچ خبری

    از راه رسید ! مطابق معمول میخواستم به یک موسیقی گوش بدهم

    تا مانند یک لالایی مرا بخواب برد نوارها وسی دی های ترا دوراز

    دسترسم قرار داده م ، نمیدانم چرا ، علتش هرچه باشد بخودم مربوط

    است وناگهان تو سبز شدی در میان همه سی دی ها ترا پیداکردم /

    تکه های در مایه های افشاری وبیات زند به همراهی ساز مرحوم ملک

    دوباره برگشتم به خیابان ژاله…..به مدرسه ، به دبیرستان ، دوباره

    از درونم فریادی بلند شد که ایکاش  ،همان زمان بود ،

    ایکاش تاریخ زمین از حرکت می ایستاد وهمه ساعتها سکوت میکردند

    وسالها ، ساکن میشدنددنیا خالی میشدخورشید میمیرد وتاریکی فرا

    میرسیدومن وتو در میان تاریکیها با بوی خوش جوانی وتازگی خود که

    هنوز به تعفن روزگار آلوده نشده بود مانند دومجسمه خشک میشدیم ،

    این افکار نگذاشت که من به لالایی شبانه ام گوش دهم لالایی ام ناتمام

    ماند چراغ را روشن کردم ومشغول نوشتن شدم نمیدانم چقدر مینویسم و

    تا کجا خواهم رفت …؟

    ………………………….

    قسمت دوم ، مصاحبه با برنده بهترین » سوت زن « !

    در جشنواره سوت سوتکها .

    اگر ممکن است خودتانرا معرفی نمائید ،

    – من اسی بوق زنم  که دوستانم بمن میگویند ، اسی بلبلی

    از چه موقع دراین رشته فعالیت خودرا شروع کردید؟

    – از نوجوانی واز سر محله خودمان !

    اینده این رشته یعنی سوت زنی را چگونه میبینید ؟

    – واقعا امیدوارم مسئولین دست اندر کار این روش منسوخ شده

    را دوباره زنده کنند هنوز جوانان با استعدادی هستند که میتوانند

    اقسام مختلف سوت را اجرا کنند .

    مشوق شما در این زمینه چه کسی بووده است ؟

    – من واقعا باید از زهره خانم دختر همسایه سپاسگذارباشم

    که باعث پیشرفت من در زمینه سوت زنی شدند .

    بهترین خاطره شما چیست ؟

    – اولین باری که زهره خانم را دیدم

    بدترین خاطره چیست ؟

    – اولین باری که پدر زهره خانم را با کمربند دیدم

    حال اگر اجازه دهید میخواهم در پایان یک سوت بلبلی

    جانا نه بزنم .

    بزن سوت وبزن سو ت بزن سوت که خوب میزنی !

    ……..ثریا اسپانیا /از یادداشتهای روزانه

             

  • یک موهبت

    پاپ ، ژان پل دوم ، عقیده داشت که کلام ومعنای انسان درشان

    ومنزلت آدمی تنها درارتباط با ایزد متعال  معنا پیدا میکند؛ باور های

    اعتقادی او ، همان کلید فهم انسان بود.

    ………………..

    امروز  همه مردم تلاش میکنند همه دارند میدوند ، اما دربین آنها کدام

    یک واقعا به آرزوی خود رسیده است ؟ وکدام یک به را ستی موفق

    است ؟  ، امروز دنیا رنگ دیگری بخود گرفته ودنیای نو باز هم در

    حال دویدن است وبازهم همه از دنیا شکایت دارند وناراضیند .

    سر انجام ما به کجا میرسد ؟ آنچه را که درگذشته انجام دادیم امروز

    چقدر حقیر بنظر ما میرسد وآنچه را که آینده بانتظار آن هستیم تاچه

    حد بزرگ وغیر ممکن است .

    در حال حاضر کی درکجا ایستاد ه است وعشق ها امیدها وآرزوهای

    آنها کجاست ؟ کدام دست یا بازو عمیقا از اندیشه صاحب خوداطاعت

    میکند ؟ چرا مردم اینهمه غمگین وناراضیند ؟ .

    دربسترم دراز کشیده ام وبه موسیقی ملایمی گوش میدهم ،

    به همراه نوای آن بسوی جنگلهای پردرخت وبیشه زارها میان دشتی

    از گلهاودرختان پر شکوفه وآسمان صاف ، صدای پرندگان ، درپروازم

    تلویزیون روشن است ، بی صدا ، صدها تیتر درشت درمتن خبرهای

    آن می بینینم  ، صدها سیاستمداربزرگ سر تاسر عمر خودرا صرف

    کردند تا اینکه امروز عکس وتفصیلات آنها را ما ببینم بی هیچ احساس

    خوبی ، صدها نویسنده وشاعر هنر پیشه عمر خودرا صرف کردند تا

    امروز  » کسی درباره آنها بنویسد «    واین تنها افتخار آنهاست .

    حاصل عمر آنها همین افتخار است .

    در آنسوی شهر صلیب بزرگ آهنی بر فراز گنبدی خودنمایی میکندکه

    نشان استخوانهای پوسیده درخاک آدمهاست ، درمیان آنها همه نوع

    آدمی جای دارد ،جوان ، پیر ، سرباز ، قاتل ، شکنجه گر ، .کودک

    ونوعروس تازه ای که به دست دیوانه ای راهی گورستان شد.

    همه آنها آـرزو داشتند که نام آنها با خط زرینی نوشته شوداین تنها

    افتخار آنها بود.

    امروز د راین گمانم که ، من کیم ؟ تنها یک انسان که هنوز افکارش را

    موریانه نخورده وآنچه در قلب واحساس او میگذرد درقالب کلامی

    در میاورد ، این کلمات برایم موهبت عظیمی است ومرا شاد میکند

    واین خود کم چیزی نیست  .

    امروز اگر یک نقاش یا مجسمه ساز بودم مردم ساعتی وقت خودرا

    صرف تماشای آثار من میکردند وروی بر میگرداند وبسوی عکس

    دختر جوانی میرفتند که پیراهنش را تا روی شکم بالا برده است !

    وپاهای سپیدش رانشان میدهد ، طبیعی است که آن موجود با آن

    پاهای زیبایش از یک مجسمه ساکت ومرده بیشتر جالب است تا

    یک مجسمه بیجان .

    خوب ، پس باید به آنسوی زندگی بیاندیشم چه بسا در ماورای آن

    عده ای با یک تاج ایستاده اند تا آنرا بر سر من بکذارند ! بپاس آنکه

    تنها یک انسان بودم وچقدر باید زحمت منیکشیدم تا به مقام شعوری

    برسم که لیاقت  انسان بودن را دارد.

    ……..ثریا /اسپانیا/

  • ادبیات امروزی ما

    چقدر کمبود کتاب وروزنامه ومجله هارا احساس میکنم ،برای

    فصلی نامه ها پول میفرستم اما آنرا دریافت نمیکنم ، بیشترفصلنامه ها

    در دست مشتی بی فضیلت وبی سواد افتاده میراثی که صاحبان آن

    رهایش کرده اند.

    فصلنامه ها تبدیل شدند به یک کتاب فامیلی وعکس دوستان ، بیوگرافیها

    کم وسر گذشت مردان بزرگی که زندگیشان میتوانست تجربه بزرگی

    برای آیندگان باشد ، در آن سالها با پولی که از گوشه وکنار زندگیم

    میزدم وبرای مدیران وسر دبیران این فصلی نامه ها! میفرستادم ، خودم

    هم میبایست به همراه تلفن های مکرر وبعد ها با فرستادن ایمل ها به

    دنبال آن بدوم ،

    جمله ای از مرد بزرگوار وبی نظیر وبی همتا ، احسان یار شاطر ،

    نویسنده ، مترجم ، پژوهشگر وتاریخ نگار وبنیان گذار ایرانیکا شنیدم

    که میفرمود :

    ایران برای من نه خاک ونه گل ونه درخت ونه خاطره هاست ، ایران

    برای من خلاصه شده در فرهنگ آن ، زبان فارسی، شعر وادبیات ..

    هیچگاه این جمله را فراموش نمیکنم ودراین گوشه ایران منهم خلاصه

    شده در همین متن که متاسفانه امروز در هر گوشه ای شاعری یا

    شاعره ای یا نویسنده ای ویا پژوهشگری بی آنکه زحمت بکشد با

    لطف وتعارف دوستان به مقام شامخ استادی ر سیده است .

    امروز دیگر کسی لطفعلی صورتگر را کمتر میشناسد ، حبیب یغمایی

    را خیلی کم میشناسند ، یوسف اعتصام ، دکتر حمیدی شیرازی ،

    شهریار ، پژمان بختیاری ، دکتر صورتگر ،بدیعالزمان فروزانفر ،

    پروین اعتصامی ، رشید یاسمی ، دکتر خانلری ، شجاالدین شفا و

    صدها نویسنده مترجم  در غبار فراموشی فرورفتند درعوض بجایش

    اشعار پورنوو نوشته های لاتی وجاهلی مانند سیلی روان شد .

    فروغ فرخزاد تنها یکی بود امروز هزاران فروغ مانند علف هرزه

    رشد کرده اند.

    دلم برای نوشته ها ، ترجمه ها ، اشعار، سروده ها ، تنگ شده است .

    …………….

    بیکاری ، ثریا خانم ! ؟ …. امروز هر چه را که مینویسند بخوان

    وهر چه میگویند بپذیر فراموش نکن در یک روزی نامه چگونه

    ترا زیر مضراب و.پنبه زنی فروبردند برای یک انتقاد کوچک !!!!

    ترا شستند وگذاشتند توی آفتاب که خشک شوی.

    مگر فراموش کردی اوایل سالهای هشتاد نامه ای برای یکی از همین

    روزی نامها وهفته نامه فرستادی وگفتی اینهمه زبان فارسی راغسل

    تعمید ندهید بجای حرف بیائید مدر سه بازکنید تا بچه های بیگناه ما

    که با طناب شما به چاه غربت افتاده اندچیزکی فرا بگیرند وفرق حیوان

    با انسان را بفهمند ودیدی چگونه شخصی بنام احمد ، اژ….دوصفحه

    از آن روزی نامه را به فحاشی به تو اختصاص داده بود  ؟  وبا قلم

    وشمشسر از رو بسته ترا زخمی کردو به گوشه ای فرستاد ؟

    مگر همین روزی نامه نبود که نامه سراپا دردترا که مربوط به جنگ

    » بوسنیا« میشد که درآن گوشه ای زده بودی به دلالهای اسلحه و

    زندگی اشرافی آنها ، نامه ترا به زیر تیغ سانسور بردند وتکه تکه

    کردند وچیزی از آن بیرون دادند که برای خود توهم نا آشنا بود

    در عوض آقای محترمی از گوشه همین اسپانیا ترا به لقب بزرگ

    ننه قمر مفتخر ساخت.

    روزنامه نگاری ، یعنی عضویت درگروه مافیا وکلوبها ، یعنی سرسفره

    روزنامه نویسها خوردن وبزرگ شدن و…..یادگرفتی که ادبیات

    تخریبی این زمان وزمانهای گذشته ، تنها بر باد دادن مملکت وسیاه

    نمودن افکار ملت ایران است .

    تو درخانه ات بنشین وبه آوای بی نظیر ماریا کالاس گوش کن چکار

    داری به انتقاد مگر تو منتقد هستی ؟؟ انتقاد تلخ است وحقیقت همیشه

    دردناک .

    …………….ازیادداشتهای روزانه /ثریا /اسپانیا

  • سیزده بدر ……!

    می خندی وطنین دلاویز خنده ات ،

    می پیچد درون دل خسته ام

    ان خنده چون ترانه شیرین زندگی

    میایدم بگوش

    همچون نوای زنگ خوش اهنگی

    کاید بگوش گمشده ای در یک شب سیاه

    پیغام عشق ومژده شیرین آرزوست

    در آن نگاه

    این خنده نیست ، صبح جوانی وزندگی است

    که تابیده بر روی لبانت

    وندر نگاه گرم ونوازشگر تو

    کز خواب خوشتر است

    آری بخند ، بخند وانده دیرین زدلم بشوی

    با آن نگاه روشن ولبخند شیرینت

    بخند ، اری بخند خنده تو امید میدهد

    به زندگیم

    آری بخند ، بخند

    …………..ثریا/

    شعری از بانوی شعر ایران سیمین بهبهانی

    ……………………………..

    این حریفان همه هر جایی وپستند وتو ، نه

    کم زپتیاره وپتیاره پرستند و تو ، نه

    این گدایان بتمنای جوی سیم تنم

    چون چنار از سر خواهش همه دستند و تو ، نه

    از تنم فرش هوس بافته خواهند وبعهد

    رشته صد مرحله بستند وگسستند وتو ، نه

    ………..جمعه سیزدهم فروردین ما 1389

     

     

  • گریختن

    گرچه گرد آلود فقرم ، شرم باد از همتم

    گر به آب چشمه خورشید دامن تر کنم

    منکه دارم درگدایی کنج سلطانی به دست

    کی طمع در گردش گردون دون پرور کنم

    ……………………………..حافظ شیرازی

    از کنار دیوار بلند بی پروائیها ، گذشتم

    از کنار گله خود نمایان ، گذشتم

    از کنار سفره سبزو زود وقرمز و زرد

    دور شدم

    از تکاپوی بیهوده برای  »هیچ «

    گذشتم !

    حیران ماندم از ذهن آدمها

    که تصویرشان بشکل خودشان نیست

    از پشت دیوار خانه مهربانی ها رد شدم

    از کنار امواج گریز پای یاران

    گریختم

    با وحشت ،

    حرمت آـنها شکست چون یک کاسه سفالی

    بی مقدار

    ………..

    از صخره ها بالا رفتم

    بالاتر

    از کمر کش کهسار

    رد شدم ودر عمق یک دره تاریک

    زنی را دیدم بی بها

    که آتش اجاق همسایه را ، تیز میکرد

    فانوس ما خاموش گشت

    اورا دیدم درخیل سواران

    در پیشا پیش اسبان نر

    در کنار راه های پر خم وپیچ

    با کبر وناز

    که ، مشتاقانه سخن میراند

    با دل خود گفتم :

    بگذر از آنهمه سوختن وساختن

    ناگفته حکایت ، مرده ای

    سوز تو ، ساز تو

    بی صدا ورنجی است مضاعف

    در بین این قوم بی لطف وبی مهر

    که آسمانشان هرروز رنگی دگر دارد

    اگر شوری ، اگر شری

    اگر سوزشی درتوست

    آنرا خاموش کن

    و………دلم آرام گرفت

    …………………………………

    ثریا/ اسپانیا / اول  آپریل

    2010

     

     

  • مسافر گمشده

    مسافری دری را که نوری از پنجره آن میتابید ، کوبید وگفت :

    آیا کسی دراین خانه هست ؟

    جوابی نیامد ، هیچکس پشت در نبود وهیچکس از کناردریچه پر برگ

    وروشن رد نشد.

    » ولتر «

    ……………

    سر گشته وگمشده از خویش ، آمدم با کوله باری

    خا لی …….

    هیچ دستی  نشست چشمانی را که ،

    برای تو گریست

    سر گشته و خاموش ، بدین امید آمدم

    تا باز کنی دررا

    سایه تو. گم شد درتاریکیها

    روشنایی هیچ چراغی بسوی من نیامد

    همه جا خاموشی بود

    هر آنچه که یادگار من بود ،؛ در زمین تو گم شد

    آمدم بسوی تو با این امید

    که باز کنی پنجره را

    لیک ، کام من خشک وآسمان تو سیاه وابری

    حال ای مسافر گمشده

    در کجا میتوان یافت

    آن نوررا که از پنجره روشنی

    بر پیکر رود میتابید

    آن رودخانه ای را که من دراغوشش بودم

    آن روز که عشق را سرودم

    در بیشه های سر سبز ودامن تو

    در کنار لالائی مهربانی

    در میان نیلوفر وزیر فواره رویاهایم ، سر به آسمان

    روشن تو داشتم  ،

    امروز طبل مرگ وهراس از هر سو میدمد

    تو …ومن… هردو در زمان گم شدیم

    …………………………………………

    ثریا/اسپانیا/ چهار شنبه 31/3

     

     

     

  • مناظر ه

    زنده یاد پروین اعتصامی در روزگار خویش مجبور بود که همه گفتار

    وانتقاد های خودر از بیم مردان دستار بسته وزنان لچک بسر، در قالب

    وفرم دیگری بسراید ، مانند سوزن ونخ ، سیر وپیاز وپیله وکرم ابریشم

    کا رها کردند اما پست وزشت  / ساختند آینه ها اما ز خشت

    سجده کردند بر سنگ و خار  / در چه معبد ؟ معبد زنان مکار !

    ویا سوزنی به نخی طعنه میزد که :

    هرزه گرد بی سرو پای به دنبال من چه میکنی ؟

    ما میرویم تا که بدوزیم پاره ای………

    حال امروز هم کم وبیش باید از بیم موشی که درپس دیوار پنهان

    است هر گفتاری را یا  پنهان کرد ودرسینه فرو داد ویا در قالب

    پند واندرزویا مناظره بین اشیاء ساخت وارائه داد.

    …………

    ما فقرا از همه بیگانه ایم  / مرد غنی با همه کس آشناست

    …………….

    رشته را رشتم ولی از هم گسست / بخت راخواندم ولی ازمن گریخت

    …………….

    امروز سر زمین ما که تشکیل شده از اقوام گوناگون وزبانهای مختلف

    با یک بحران وحشتناک روبروست آدمخواران قبیله های بزرگ در

    تدارک بردن سهم خود هرروز عروسکی را میارایند واورا شکل داده

    ومردم را بع بع کنان به دنبا ل او میفرستند وخود بهره را میبرند .

    مردم هم گویی دوست میدارند که گوسفند باشند مانند گوسفندان مسیح

    اما گوسفندان مسیح گرگ ر اهم میشناختند وخود گرگی خونخوار بودند

    امروز ظاهرا امر  این است که همه ما آزادیم ودر یک آزادی بی نظیر

    ویک دموکراسی واقعی  زندگی میکنیم درحالیکه در میان چشمان

    برادر بزرگ راه میرویم وهر لحظه ما کننترل است .

    گرگها میدانند که گوسفندان چه علفی را میخورند چگونه میخوابند ودر

    چه پستوی هم آغوش میشوند .

    خواننده خوبی که برای ما خاطر ها بجای گذاشته بود در هیبت یک زن

    مچاله شده وبدبخت مانند زنان فقیر که درکنار کوچه به گدایی نشسته اند

    در کنار ملکه ورهبرگوسفندان نشسته بود وبه تابوت دخترش با تاثر

    نگاه میکرد او حتی اجازه گریستن هم نداشت او باید مقاومت !!!!!!

    میکرد ، زنی که روزی ستاره بزرگ سالن ها وسفارتخانه ها وتالارها

    بود امروز حتی شناخته نمیشد، حیران ماندم که چه چیزی اورا باین

    کار واداشته بود؟ گویا ما انسانها از خوشی زیاد سر میخوریم ودوست

    داریم که همیشه بدبخت باشیم واربابی با چوب بالای سر ما ، مارا

    هدایت کند.

    زمانی اگر در محفل یک پیر مینشستی واقعا از برکت نفس وایمان

    او بهره میبردی ومحفل پیر بهترین وآرامترین پناهگاه تو بود.

    امروز همه پیران مشغول جمع آوری مال ومنال وگذاشتن تاج خسروی

    بر سرشان میباشند ، خر هم زیاد است ومفلسان در نمیمانند.

    سردار گم شده ، میخواهد مانند حضرت امام زمان ناگهانی ظهور کند

    در گوشه دیگری امام زمان ظهورکرده است .

    وگوسفندان وگاوها بانتظار ظهور امام زمانشان نشسته اند .

    ……….

    بر گشای دفتر دل را وبخوان / قصه های دل فزون از گفتن است

    چرخ تا گردید ، خلق افتادند / این فنتادنها از آن گردیدن است

    دشمنان را دوست تر دارم ز دوست / دوست وقت تنگدستی دشمن است

    ذره ذره هرچه بود از من گرفت  /دیر دانستم که گیتی رهزن است

    ………. واین بود قصه امروز ما

    ثریا / اسپانیا / سه شنبه

  • امید وخیال باطل

    هر روز ، از نیش ونوش برگهای ترو خشک

    وزنبوران آشفته که برگرد کندوی شهد

    میگرندند

    در پیله خود بیشتر فرو میروم

    دردی نهفته در این نامردمی ها

    بر زخم دل نیش بیشتری فرو میکند

    هر روز چون شاخه ای فرو افتاده از درخت

    میخواهم طعم شیرین شهد آفتاب را احساس کنم

    اما همچو کرمی درپیله تنهایی

    با ابریشم خیال، دلخوشم

    هنوز از شوق یک آرزوی نهفته در دل

    امید وخیال ، لبریزم

    چه روزها که باخیال گذراندم

    وچه شبها بامید سپری کردم ، اما ،

    ما ، این مردم کوچیده ورمیده هنوز

    درخیال سر کشیدن خون  یکدیگریم

    کودکان دیروزی ، پیران امروزی

    سایه های کهنه وپوسیده

    بامید یک صبح روشن نشسته ایم

    صبح روشنی که در آسمان خیال در آن غوطه وریم

    …………………………………………..

    ثریا/ اسپانیا / دوشنبه 29

  • آبادی کوچک

    محله کوچک ما هنوز زنده است ،

    با کوچه های پیچ درپیچ وتنگ که عاشقانه یکدیگر را

    در آغوش دارند

    محله کوچک ما هنوز نمرده است

    هیچ فاجعه یا خنجری ، درچینه های کوچه ما نخواهد چرخید

    واژه ها پنهانند ، برای رشد وبالیدن

    صنوبر ها

    محله ما نامش » آبادی « است

    که ذات همه را در وجود خود میسراید

    محله ما ماندگار است

    این محله پروایی از آتش ندارد

    و… پاره پاره رگهایش

    در خاک تاریخ فرو رفته است

    …………

    سیه پوشانی آمدند ورفتند

    چون ستونی از شبکوران

    آنها معنی واژه ها ومعنای دانستن را

    نمیدانستند

    در چشمان مرده هرکدام

    چیزی ساکت وبی حرکت میچرخید

    حال ، ما باید محله را بشوئیم

    یکی یکی از ستونهارا باید پاک کرد

    وشست ، از نشست شبکوران

    روح سپید صبح ، از حضور ما خبر میدهد

    شکوفه ها ، بر گیسوی سبز درختان

    ار بارش باران خبر میدهند

    آری ، باید شست ، همه جارا باید شست

    …………………………………

    ثریا. اسپانیا/26

     

     

  • فرهنگ بی فرهنگی ما

    شب آمد ودل تنگم هوای خانه گرفت ………….

    ……….شاید من نوشته هارا دوست میداشتم نه نویسنده را؟

    ……………………………………………….

    عید آمد ورفت شور وشوق ها فرو نشست وما به همراه نوروزمان

    جهانی !!!! شدیم ، زهی سعادت .

    اگر تا به امروز خودرا کشاندیم تنها فرهنگ ما بود که خود را از

    شبیخونهای رنگ ووارنگ از قبیل، قوم مغول  تا تازیان امروزی

    نجانت بخشیدیم .، اگر یونان هنوز با همه بدبختیها وزیانهای خود

    روز پای ایستاده وجان از یورش ها بدر برده است مدیون فرهنگ

    پر بار خود میباشد .

    فردوسی حماسه عظیم خودرا دربرابر ترکان غزنوی به نظم درآورد

    واگر امروز ناصر خسرو دیوانش را باز میکرد چه بسا گردن او نیز

    بر بالای نیزه بود.

    امروز این فر هنگ پربار  با دنیای اقتصاد وبنیادی در جدال است ومن

    نمیدانم چگونه میشود لغت فرهنگ را معنا نمود ، فرهنگ یعنی اخلاق

    یعنی معنویت  وجوهر وجود فلسفه ودانش هنر وادبیات…….

    وامروز ما درمعرض تاراج هستیم ، اخلاق نیست ، معنویت گم شده

    دانش وهنر وادبیات درپستوخانه های جهالت خاک میخورد هنوز مارا

    جهان سومی میخوانندواین را کسانی میگویند که فرهنگ وجهالت و

    بیسوادی آنها  ازفرومایه ترین سر زمینها پست تر است امتیاز ما بر این

    سرز مینها همان فرهنگمان میباشد بشرط آنکه به دست نا اهل نیفتد سبز

    را سیاه نکنند ودرعرصه شطرنج جهانی مات نشوند.

    همه از ما جلو افنتاد ند هند سالها پیش صاحب آن جایزه معروف ! نوبل

    شدامریکای جنوبی ، افریقا همه در جلوی صف ایستادند .ما برگشتیم به

    صندق خانه اندرونی  ورودکی ، رازی ، مولوی وحافظ را فراموش

    کردیم  حافظ مترود شد ، شیخ سعدی زمانی بر منبر وگاهی دربزم

    نشست وسایرین هم آواره زیر نفوذ نویسندگان وشعرای غربی واشعار

    پابلو نرودا ….وغیره گم شدند وقصه زعیرو داستان لهب ولیلی مجنون

    بر تارک ما نشست ودچار درد بی دردی وبی خبری و……آوارگی

    …………………ثریا/ اسپانیا…….

     

  • عشق های بهاری !

    با گذشت عمر ، هنوز هم از عشق مینویسم .

    گاهی در زیر برف سنگین زمستانی گلی میروید که به همه لبخند میزند

    گاهی در زیر تخته سنگهای یخ بسته بوته ای سر میزند سر خوش و

    خندان .

    امروز من انگشت بر  تارهای قلبم دارم وآنهارا به ارتعاش در میاورم

    دل من بخشنده است .

    ای دوست ، با آنکه ترا ندیدم بودم میدانستم که ترا دوست خواهم داشت

    بی آنکه ترا بشناسم میدانستم تنها عشق من درهمه عمرم خواهی بود.

    هنگا میکه باد ، نام ترا بمن گفت ، آنرا از پیش میدانستم ،

    هنگامیکه درگوشم زمزمه کردی ، دانستم که عشق را یافته ام

    از آن روز هستی من با تو درآمیخت وتو بی خبر از همه این التهاب

    بودی ومن مبهوت این اعجاز .

    آن روز که مرا دیدی من از شرم سوختم

    دلهای خاموش ما با هم گفتگوها داشتند ، من نام ترا در چشمانت

    خواندم و گفتم که ، این همان اوست که همیشه خواهد بود.

    هر نیمه شب در راهروی خانه ام سایه ترا میبینم وبا خود میگویم

    که ، این اوست که به دیدارم آمده است .

    …………. سوم فروردینماه 1389

    ثریا/ اسپانیا