Category: General

  • چه تب آلوده شبی

    چه تب آلود شبی بود، چه تابنده شبی !

    پیکرم میسوخت در آتش تب

    کودکی نبود بر بالینم که بگوید :

    » ما ما لالا نکن « !

    واین لالایی ادامه دارد

    ……………………………………..

    و…..آنگاه زمین داغ شد

    حضرت آدم پیراهن سیمی خودرا

    بیرون کشید وبر تن حوا پوشاند

    زمین داغ  بود ، داغ

    خاک جنیبد

    سایه ها پیداشدند

    وروح به قالب همه تابید

    حضرت قابیل با خنجر خونینی

    در کنار هابیل

    به پشت سر مینگرییستند

    خون برادر در جوی آب روان بود

    وحوا …..در پیراهن سیمی خود

    میسوخت

    این ا ولین بار نبود وآخرین بار هم نیست

    همیشه هابیلی بر قابیلی میتازد

    وخون اورا مینوشد

    وآنگاه …… باید درسکوت نشست

    وتماشا کرد

    خنجر بسوی چشمان تو نیز نشانه رفته است

    …………… ثریا/ اسپانیا/ دوشنبه………

  • گرگ ها و درندگان

    من وواژه ها ، در کلمه ! گم شدیم

    واژه ها پوسیده ، زمان عریان

    درختان متفکر سر میجبانند

    دیر گاهیست که بانتظار شب نشسته ایم

    عاشقان پیر ؛ با قلبهای  پوسیده

    وبوی گندیدگی اندیشه ها

    مار ا چه باک؟ کنج مطبخ برای ما مطبوع است

    اگر چه شب برخورشید سایه انداخت

    چه غمی  برای زندگی داریم ؟

    شلاق ، گاه گاهی صدا میکند

    اما استخوانهای شکسته مان ، دوباره

    جوش میخورند

    دوباه ، گناه تکرار میشود

    معصومیت گم میشود

    جنایت به تنهایی برهمه جا حاکم است

    گل درگلدان بلوری به گریه مینشیند

    ………

    شعور تو ، شعور من ، شعور او

    در زیر یک آـسمان خشمگین میخروشد

    ما ، زیر تازیانه های توهین وتحقیر

    وپاسداران ، زمان ومکان ، کم کم خواهیم پوسید

    راهزنان ، پرسه زنان

    به دنبال بکارت دختران وفروش آنها

    به ……تاسیان !

    بین دونقطه یک خط تولید

    وبلند بسوی دیوار ( چین ) !

    موشها در پستو ها پروار میشوند

    برای سفره تو ، برای سفره من…و..

    بوی سم ، بوی باروت ، بوی فولاد را

    میشناسند

    همه ما زندانی هستیم

    در چنبر زنجیر های مریی ونا مریی

    به دخترم گفتم :

    چشمان سیاهت بی نور است

    سینه اش را نشان داد وگفت :

    لبریز از بوی نامردمیها ونا مرادی هاست

    ………ثریا / اسپانیا /………..

  • آنروزها !

    اوخ …… چه دوران خوشی بود درآن زمان که کله هایمان خالی

    وپوچ بود ، چه دورانی بود آن زمان که تنها پای صحبتهای ملال آور

    ملای مکتب وملای ده مینشستیم واراجیف آنهارا بجان ودل گوش داده

    وآنهارا در سینه رویهم می انباشتیم ، در آن زمان نه » کپرنیک«

    میشناختیم ونه فروید ونه نیوتن  همه خون پیا مبران دردرون رگهایمان

    جاری بود عمامه سیاهان همه سید اولاد پیغمبر بودند وعمامه سفیدان

    ملای ده ویا آ قای بالای منبر ومسجد ، وهمه دراین رویا بسر میبردیم

    که این ذات  ووجود ذیوجود از خاک مقدس وآب پاک ومطهری ساخته

    شده وابر وباد ومه وخورشید وفلک همه درکار گل اند …..تا مانانی

    به دست آورده وبه غفلت بخوریم ، شبها به قصه زن بی شوهر / دختر

    ترشیده بی پدر / وحسیتن کرد شبستری / گوش میکردیم وغرق لذت

    دنیوی بودیم .

    ناگهان چیزهای جدیدی وارد دنیای ساکت ما شد وفهمیدیم مردی یهودی

    در آن سوی دنیا میگوید که : زمین گرد است وعاشقا نه به همراه

    ستارگان به دور خورشید میچرخد .

    دیگری آمد وگفت : این زمین گرد جاذبه  هم دارد وهمه چیز از روی آ

    فرو میریزد ، رفته بود زیر درخت سیب ، همان میوه ممنوعه که مادر

    گناهکار ما خودش خورد وبه پدر بدبختمان هم دا د ودر نتیجه خداوند

    تبارک وتعالی با تی پا هر دور به روی زمین انداخت که تا آخر عمر

    دورخودشان بچرخند ، بچرخند .

    از همه بدنر یک یهودی اتریشی بنام فروید پیدا شد و حرفهایی زد که

    از قوه درک مغز ناقص ما بیرون بود ، او گفت :

    » عنان عقل واراده وهمه فضایل ما درچنگ شعور باطن ماست  « !

    این یهودی اتریشی لا مذهب همه چیز راپیچید لای زر ورق وجان   و

    روح آدمیان را ببازی گرفت ودندانش را به همه جا فرو کرد حتی

    به جاهای بد بد.

    آه …چه روزگار خوشی داشتیم  درآن زمان که احمق بودیم حال همه

    به تکاپو اتفتاده ایم ، آن روزها اسب وخر را به خدمت میگرفتیم و

    مرغ وخروس وگوسفند را به درون شکم میفرستادیم تا ا ینکه روزی

    مردی دیگر بنام داروین پیدا شد وگفت :

    خیر همه ما از نسل حیوانی بنام میمون وگوریل میباشیم .

    ای داد وبیداد ، همه حرمت ما برباد رفت حال که فهمیدیم همه عموها

    وعمه زاده های ما میمون وگوریل بوده اند پاک نا امید شدیم .

    خوب ! خلایق هرچه لایق

    من میگویم زمین بشکل ذوذنقه است دلیل هم دارم هزا رگوشه دارد

    ودر هر گوشه اش چیزهای اسراز آمیزی پنهان است که هنوز ما

    از آن بیخبریم .

    در آن روزها ما چه میدانستیم اقتصاد یعنی چه ؟ مارکت چی هست

    وکجا وچه موقع باید وارد بازار شد؟ بمب اتم چی وچگونه موجوی

    است ؟ ……

    آخ ما بین یک پرانتز بزرگ به دنیا آمدیم وزندگی کردیم وپرانتزبسته

    شد ودیگر هم نمیتوانیم برگردیم به مکتب خانه ها وپای وعظ ملای ده

    اینجاست که ! همه گم شدیم ، از کوچک وبزرگ در کوچه پس کوچه

    وبن بستها گیج وگم وبه دور خود میچرخیم ، میچرخیم ،

    ………..ثریا المدینتاله والسپانیا !!!!………

     

  • جاده

    در شهری که نامش را نمیدانم

    شهری درکنار ابلیسان، لبریز از گناهان

    آیا میتوان امواج خواهش را به همراه پیکرهای عریان

    میان چشمان شیشه ای رهگذران

    در امواج خروشان دریا

    همچنان بخار آب بسوی آسمان فرستاد؟

    من ، آشنای ناشناس

    همه شب به همراه شعله جادویی خویش

    به دیدار سحر میروم

    چون یک سایه ، بر سینه دیوار

    میبینم ، تیره بختانی را

    با شیشه های خالی

    سیگاری نیمه سوخته

    به دنبال رهایی هستم

    جاده ها مسدودند

    کلید خانه گم شده

    درکنار مستان حریص وهشیاران ره گم کرده

    من نیز گم شدم

    …………

    همه رفتند ، همه رفتند ، همه وهمه رفتند

    ودشت غمناک بر لوحه زمان

    به همراه طلسم جادویی شب

    همه اندیشه هایم را می رباید

    دشت خاموش ، باغ تاریک وسکوت

    با خیال تو همراهم

    همه رفتند ، همه رفتند

    کسی نیست ، بی آنها تنهایم

    آنهائیکه دوست میداشتم ودوستم داشتند

    بهشتی نیست ، جهنمی نیست وخدایان گرسنه اند

    فکری دیگر درسر دارند

    نه سایه ، نه روشنی ، نه فروغ ، نه خرمی

    نه عشق ، نه نفرت ،

    در خاموشی زمزمه میکنم

    وکم کم جای پای آنهارا

    با تپش خون خود پاک خواهم کرد

    اگر چه بامن کسی نیست ، یکنفس

    میروم تا دورها ، بسازم خانه ای

    چون قفس

    که نه » باده باشد نه حریر نازک مهتاب «

    نه فواره بلند عشق ، نه عروس باغ

    …………………………………..

    ثریا/

  • پریچهره جاودان

    بیاد داری که زمن خنده کنان پرسیدی    چه ره آورد سفر دارم

    از این راه دراز؟ ……..فروغ فرخزاد……….

    ……فروغ را بردند ، روح اورا نیز ،

    چهره دژم وپلید آدمخواران نام اورا از کتیبه

    زن بودن …ستردند

    این است ره آورد من

    آن دیدگان همه شوق ، که خاموشند

    اما ، سایه تو در دل کوچه ها وبازار

    شعله میکشد

    به هر آئینه ی که مینگریم

    چشمان بیدارتو غمگینانه مارا مینگرد

    » ناله کردم  ای آفتاب  ، برگل خشکیده دیگر متاب «

    تشنه گا ن فریب ودرکویر زندگی خوش

    همه جا به دنبا ل سایه تواند

    ای پریچهر  جاودان

    ………………

    آه چه تلخ است بر گور تو نشستن ، ای عشق

    وه که چه بهشتی است ترا چشیدن ، ای عشق

    از تو گریختن مرگ ماست

    گریختن وگریستن بر مزا رشمع مرده

    باد سردی که از آن سوی دشتها میوزد

    پیکرم را درهم میپیچد

    همه جا خاموش  ، سکوت

    مرگ عشق است اینجا

    چلچله ها به سو گ نشسته اند

    در این خروش بی امان

    کوچه ها خاموشند

    پیمانه ها تهی اند

    چشم در ظلمت شب ، به دنبال آن شبه

    میگردد

    درختان نجوا کنان درگوش یکدیگر

    سر فروبرده …آه ….

    باید فردا بر مزار عشق بروئیم

    ………ثزیا . اسپانیا/ یکشنبه………

  • هیچ وقت هیچ نیست

    سرو صدا ها خوابید همه آرام شدند ویا …آتشی زیر خاکستر در حال

    شعله کشیدن است ؟ کسی چه میداند ! چیزهایی نوشتند ، چیزهای گفتند

    وسرهایی ر ا درآب کوبیدند  نمیدانم چرا سر جای خود ایستادم همان

    حس همیشگی وانچه را که احساس میکردم  البته کسی احساس مرا

    ببازی نمیگیرد وکسی نیازی هم باین ندارد که بفهمد من چه میگویم ویا

    مینویسم ، اما هیچ اهمیتی ندارد من خودم میدانم که راه افتاده ام وکسی

    هم جلودارم نیست به راه خود ادامه میدهم آنهم در زمانیکه از انبوه

    عواطف انباشته ام نیمی تلخ ونیمی شیرین دنیا با جمله های نیمه تمام من

    روبروست من آنهارا دوست دارم بفکر مردمی هستم که روزی درمیان

    آنها زندگی میکردم یا ادای زندگی را درمیاوردم امروز نه آنها مرا  –

    میشناسند ونه من آنهارا امروز داریم به مرکز دنیای متمدن نزدیک تر

    میشویم خانه ها همه مدرن شده وباغها همه تبدیل به یک باغچه کوچک

    همه گانی ! پسران ودختران عشقبازی را بی پروا درمعرض تماشا

    میگذارند روی نیمکتها ، روی چمن لمیده اند ودهان به دهان یکدیگر

    گذاشته اند اما درانسوی دنیا سرنوشت مردم بنوعی دیگر است گمان

    نکنم آنها چندان مایل باشند که مانند اینسوی آب تن به هوسهای خیابانی

    ونا شناخته و زود گذر بدهند بیشتر آنها فیلسوفند !ودر فکر حال و

    فرو رفتن در خلسه ها ، ومن !! اکنون فرسنگها از آن سر زمین دورم

    از کوچه های آجری ویا سنگفرشهای قدیمی وکاشی کاریهای زیر زمین

    اینجا خودم نیستم یک موجود بغرنج وچند پاره شده ام هنگامیکه بیرون

    از خانه هستم با یک احساس ناگهانی به آنچه که واقع شده میاندیشم ،

    بی حرکت میایستم وبازیهای گذ شته دیگران را درخلوت افکارم تماشا

    میکنم یک احساس شدید درد یک احساس نامفهموم بر من چیره میشود

    آنگاه میخواهم بدوم تند بدوم میخواهم صدقه بدهم میخواهم بروم بجایی

    که بتوانم خودم را درخدای خودم ذوب کنم .

    در میدان روبروی کلیسای شهر  بخار آب از باغچه پر گل بر میخیزد

    افکارم سرگردان دربین درختانی که مانند عشاق سر درگوش هم

    گذاشته به زمزمه مشغولند روی نیمکتی زیر درخت مینشینم کتابم را

    باز میکنم اما همه افکارم سر گردان در بین مردم وطبیعت است ،

    طبیعت ومن باهم زیادی رویایی هستیم بیشتر ازحد رویایی !!

    تنها چیزی که واقعی است ، نور آفتاب ، وآتش است وآب وخاک .

    ……….ثریا / اسپانیا / جمعه !…………

  • یار دلی آی جیران

    به تو که ، زندگیت ننگ است

    وآرامشت مرگ

    توکه تاباندی مرا درآسمان کدورتها

    بردی مرا در بیدادگاه زخمیان

    تو که مرگ را باعشق یکی ساختی

    از برق ستارگان بیزار

    واز لرزش یک پیکر بیمار سرشار

    تو که پروده ی زهدان یک لاشه بی ریشه

    که درجستجوی آب تازه

    از راههای دور ودراز

    در اندیشه های ما راه یافت

    تو که نه نامی ، نه اسمی ، نه جا نی ، نه روحی

    مرده ای با جادوی یک نیشخند

    تو که از زنجیر اسارت عشق بیزار

    وسر به بردگی در مزرعه مسکینان سپرده

    تو که عشق را مایه

    وزندگی را بی مایه به همراه سرمایه

    با خشمی دروغین

    در سر سفره هراس یک جادوگر پیر

    عمر میگذرانی !

    ……….. ثریا / اسپانیا / چهارشنبه ………..

  • نافرمانی

    تکر وی ، یاغی گری ؟  گفتم خطرناک است ، آنهم از سوی یک زن !

    در  محفل مومنان دراحکام سریع آنان وگردن زدن ، هیچ تردید نمیکنند

    آه …چه وحشتانک است که یک زن بخواهد نقش مردی را بازی کند

    چه وحشتناک است که یک زن بخواهد تنها وبی حمایت از مرد خودرا

    بکشاند ، او به جهنم خواهد رفت وپیکرش در آتش جهنم خواهد

    سوخت ، چه عقوبت سنگینی !!  دیگر هیچگاه به میهمانی آدمها

    دعوت نخواهدشد واز همه چیزهای خوب مانند شامپاین وخاویار

    وکفش دیور محروم خواهد ما ند ، سازمانهای اجتماعی ، سیاسی

    اقتصادی ، هنری ومحفلی به اعضایشان خواهند گفت که :

    فورا یکشورای عالی تشکیل دهید واین زن سر کش ویاغی را

    که همه عمرش  درموزه اموات بر ضد احکام یا تکالیف از

    پیش تعیین شده نافرمانی کرده ومیکند ، اورا محکوم نمائید!

    وای….. چرا حرف دلت را برزبان جاری ساختی ؟

    تو هم میخواستی مانند آن شاعر اسپانیایی تا دم مرگ همه

    نفرت وکینه خودرا در دلت نگاه داری چه از کسی یا چیزی

    خوشحال باشی ویا منزجر ، تو میبایست مانند همه گوسفندان

    صاف  ویا کج ومج شوی وکتب فرمایشی را بخوانی چه بفهمی

    چه نفهمی واز دستورات صریع آن اطاعت کنی وتو رفتی کتاب

    آن زن ( گنه کرده ) را بر کنار تخت خود جای دادی حال در

    چنینی دنیای هراسناکی چگونه میخواهی بنوعی بنویسی که :

    خانه خالی ، شهر خالی ، دل خالی ، سر زمین ویران ،عشق

    مرده ، زن زنده بگور در کفن سیاه ، ویا درخاک تیره ؛ بانک

    خفاشان آمیخته با زنجره های ، لاله خاموش ، یاسمن خاموش ،

    بنفشه خاموش ، مرغ شب ناله کنان بر گلبن ودشت وچمن میگرید

    آه …شورای عالی هیچگاه ترا به شام الهی دعوت نخواهند کرد

    به همانگونه که شغالها در لباس گوسفند هر لحظه رنگی عوض

    کردند وهر لحظه بشکلی بت عیار درآمد ند >

    تو هیچگاه پند مقلد را نشنیدی ورفتی به نبال آنچه که نامش حقیقت

    است که ……….. درهیچ قوطی عطاری پیدا نمیشود .

    حال خوردی ؟ بخور !

    ………..ثریا . اسپانیا . …….سه شنبه

     

  • زن وزلزله

    لخت شدم تا دراین هوای دل انگیز

    پیکر خودرا به دست باد سپارم

    لخت شدم با وسوسه ها که برپیکرم میریخت ، وسوسه شستشو درآب

    تا برسانم بگوش تو ای زن

    این آب خنک وتازه را که ، ناله کنان

    بسوی سینه های لرزان ، میلغزد

    تا بگویم ای زن ، آن باد که از زمین بر میخیزد

    در وسوسه های دروغین شیطان دستار بسر است

    لخت شدم تا عطر دل آویز پونه هارا

    با  بوسه ها بیقرا ر کرده

    وجسم مراآب  جویبار  سرمست سازد 

    لخت شدم  تا بر آستان جلال شیطان

    امشب آشفته وخندان وباده به دست

    زلزله ایجاد کنم

  • حاصل یک عمر

    تضمینی بر نوشته : گابریل گارسیا مارکز * حاصل عمر *

    ………………………………………………….

    در پانزده سالگی فهمیدم که داشتن یک پدر خوب یعنی چه ! ومن از

    آن محروم شدم .

    در هفده سالگی یاد گرفتم که عاشق باشم !

    در بیست سالگی فهمیدم ایثار درراه عشق یعنی چه ؟

    در بیست وسه سا لگی فهمیدم مادر بودن چه نعمت بزرگی است

    در سی وپنج سالگی فهمیدم دو نیروی متضاد در من جریان دارد

    یک نیروی محکم مردانه، ویکی نیروی ظریف زنانه ، از نیروی

    قوی تر فرمان گرفتم .

    در چهل سالگی فهمیدم یک زن تنها در میدان زندگی چگونه مطرود

    وبیرون از دایره است .

    در پنجاه سالگی  فهمیدم نیروی زندگی در من جریان دارد وباید از

    آن بهره بگیرم .

    در شصت سالگی سخت به ایمان چسپیدم

    در هفتاد سالگی فهمیدم داشتن چند نوه چگونه انسان را زنده نگاه

    میدارد

    وامروز میدانم که باید همه آنچه را که طبیعت درمن به ودیعه گذاشته

    محترم شمرده ودر حفظ آن بکوشم .

    ……….

    ای زیباترین چهره صبح ، یک دم بگشا

    جنگل انبوه مژگان زیبایت را

    تا ببوسم آن بلور اشک شب را

    تابگیرم درآغوش آن شیرین مهتابگونه دخترم را

    وببوسم آن گل نیلوفری را

    که از نوازش گرم دستهایش

    عمری دوباره میابم

    ………..ثریا/ اسپانیا/ یکشنبه……….

     

  • شما بنده اید

    از ایندم ببخشیدتان شیر نر /بخوابید ای روبهان ، بیشتر

    که در راه دگر یک هم آورد نیست / بجز جانورهای دلسرد نیست

    گه خفتن است

    بخواب است ودرخواب گردد روا /بخوابید تا بگذرند ازنظر

    بنامید آن خواب هار اهنر

    ز بیچارگی ……. نیما یوشیج

    ………………..

    آنچه بر دوش د اشتم ، باری از سنگ بود

    شرم زده از عریانی خویش

    آنگه که شب را درعمق تاریکی

    با روز بهم میدوختم

    واندوه قیرگون را ، از چهرهای میشستم

    حال در نابینایی آدمهای

    بی هویت

    در هراس انفجا ر بسر میبرم

    از دیوار بلند آشیانه

    تا دیوار خانه همسایه

    در قالب یک برگ کاغد نشستم

    وخودرا زندانی کردم

    واین بود حاصل سرپیچی از فرمان

    ………………………………..

    ثریا/ اسپانیا/ جمعه غمگین !

  • اردی …بهشت

    هوای خوش وبوی گل ومن مست مست

    شراب سرخ شیرینی درسبو هست !

    ………

    پدرم میگفت شراب را باید درادیبهشت نوشید وعده ای راعقیده این بود

    که شیطان دراین ماه زاده شده است !

    بطری شرابی درون گنجه پیدا کردم وبه هوای پدر نشستم تا بنوشم

    هنوز لب نزده ام از رنگ شراب ولیوان آن لذت میبرم بطری جلویم

    قد کشیده ولیوان بلورین با تراشهای زیبا یش که نور خورشیدرادران

    به هزار نقطه ریز تبدیل کرده انتظارم را میکشد .

    نوشتم : ای پرودگار ، مرابدین شراب حاجت است

             امروز درمیان آب وآتشم وبه روی تونیاز آورده ام

            امروز ستاره صبح دمید  وآن ستاره دربستر من جهید

            امروز  زهر قطره این خون رز

            تنم شعله میشکد

            من همان آتش سرخم و امروز رو به نیایش میگذارم

             چراغ وسوسه ها خاموش است

             رودخا نه پیکرم تهی است

            حال ای خون رز ، در  من رسوب کن

            آه ……باز نام تو بر سینه تنگم ، نقش بست

            باز درون چاه دوزخ ، بسوی تو آمدم

            آه ….ای پیکر خسته

            در زیر این یورش وهجوم غم

            در  میان غوغای پرندگان

            چگونه جوابگوی دل خویش باشم

            راه روی دراین شهر بی ترحم

             ومردم ناشناخته که همه نقاب ترس برچهره

             کشیده اند

             من بسوی تو پرواز میکنم ، ای دخت رز

             از چشمه تو مینوشم وچشمم ر ا به روی آفتاب

             دیروز بسته ام.

    ساعت 11/45

    …………….

    پس از نوشیدن دوگیلاس :

    نوشتم ، مید انی عزیزم ، هرآنچه که تو میکنی اگر خوب باشد

    به دفاع احتیاج ندارد واگر بد باشد همان نوزاد ناقصی است که

    تو درحال بدنیا آوردن آن هستی >

    آنچه مسلم است تقدیر یا هرچه که نامش را میخواهی بگذار ،

    بسیار ستمکار وبیرحم است ودفاع کردن از این نوزادی که بقول

    خود ت میخواهی آنرا پرورش دهی کار سختی است .

    سالهاباید بگذرد تا این خون شیر شود آنهم دراین بی سرو سامانی

    آنهم درکنج اطاق کوچکت درشهری که بنیادش روی خون بناشده است

    تو این فرزند را به دست طبیب روزگار  بسپار  وفراموش مکن که:

    یاران همه رفتند امروز دکترهای قلابی ، دانشمندان قلابی ، شاعر ان

    قلابی ، چاپگران قلابی ،  آنهم در زمینه کارهای آنچنانی وارد بازار

    سود وسرمایه شده اند دیگر سعید نفیسی نیست ، محمد تقی بهاری نیست

    حبیب نیست ، دشتی نیست که به آن جوان برومند بگوید برو اول حافظ

    را یاد بگیر وبعد آنرا درجمع بخوان ، احمدی نیست / محمودی نیست

    ودر پایان خط نادر وشفا هم رفتند  وبچه هایشان را نیز که روزی  –

    میخواستند جا پای آنها بگذارند وتاتی تاتی کنان خودشانرا به آب روان

    میان باغ برسانند نیز رفتند ، باغ خالی شد ، آب جوی روان خشک شد

    خانه خالی شد وساغر * اما پر است ! * ودرب خانه بسته است .

    شعر نیاز روح آدمی است شاعران ونویسندگان گذشته از نسل خود

    یاری گرفتند نسل تو فنا شد.

    امروز روحم رنگ شراب گرفته ، مگر نه آنکه شراب خون مسیح است

    چرا تنها کشیشیان حق نوشیدن آنرا باید داشته باشند ؟ .

    وسر انجام من درآستانه این میخانه خانگی حاجتی ندارم که ره خانه

    رندان وخانقاه را پیداکنم ، راه آنها بسوی قبله بانک است وسکه های

    زرین نه بسوی کعبه دل .

    و…….فردا همه خواهند گفت : می خواره ای بیش نبود

    ……………ثریا /اسپانیا/ چهارشنبه !

          

  • و……جدایی 2

    اینها آدمهای آلامد ، خوش برخورد ومیخواهند همه جا تحویل گرفته

    شوند وهرکسی را که شبیه خود نبینند ، میگویند :

    نه ! این از ما نیست!!

    دنیای ادبیات امروزی ما که شتر با بارش درمیان آن گم میشود برای

    عده ای خوش آیند است اما باید مر تب حساب قدم های خودراداشته

    باشند وبدانند به کدام سو میروندوکدام سو روشنایی بیشتر است وکجا

    وکی میشود قلم * ببخشید ماووس * را بکار انداخت ، زهی خوش

    برای آنها .

    بنظر من سالوادور دالی نقاش نوگرای اسپانیایی میتواند بهترین نمونه

    برای اشخاص در رده های مختلف باشد ، عده ای میگویند که او یک

    شیاد بی سواد وبی هنر است که نان نوکیسه هارا میخورد .

    دیگری میگوید اوبهترین نقاشی است که با کارها وطرحهای بی حساب

    خود سرمایه داران مبتذل عصر نورا جلوی چشمانمان میگذارد.

    ودسته سوم میگویند : او اصلا انسان نیست او یک دیوانه زنجیری

    وخیالاتی است ! حال باید دید سنبه کدام یک پر زور تراست تا این

    نقاش بیچاره در زمره نقاشان دیگری همانند وان گوگ جلوه کند.

    آه گردنکشی وتک روی چقدر میتواند خطر ناک باشد آدم تنها میماند

    در جمع جای ندارد ونمیتواند در یک کوپه قطار درجه یک بنشیند و

    به کارهای مبتذل دیگران به دیده تحسین بنگردویا درهواپیما درقسمت

    فرست کلاس جایی رزرو کند ویک لیوان شامپاین بی مزه بایک تکه

    جوجه خشکیده را دربشقاب چینی همراه بادستمال سفره آهار زده

    به درون شکم بفرستد ، این آدم تک رو مجبور است در قسمت  –

    اکونومی کلاس بنشیند ودر ظر وف پلاستیکی غذای پلاستیکی ویخزده

    را بخورد او نمی تواند به راحتی وارد موزه ها شود تا به تما شای

    نقاشی های میخ شده تصویر آدمهای شکم گنده بایستد ، آدمهایی که در

    طول زندگیشان خورده اند ، برده اند ، کشته اند ، چا پیده اند و….؟

    حال تصویرشان  نیز مانند پادشاه ادوراد هشتم عالم گیر شده است.

    حال تو بنشین ودر دیوارهای تو درتوی دنیای ادبیات !!مهاجر راه

    برو شاید روزنه ای پیداشد وتو توانستی در کوپه درجه یک قطار

    بنشینی وتی بگ چای خودرا دریک استکان بلورین بنوشی .

    ……..ثریا /اسپانیا/ چهارشنبه ………

    از دفتر مشق های خط خورده !

     

  • زهمراهان جدایی مصلحت هست !

    یا ران سر بدار ، وعیاران کجا شدند ؟

    یک مرد از آن قبیله به روی جهان نماند…….بیرنگ

    …………………….

    دوستانی داشتم که دوست میسیز * ح* بودند ومرا به همان نام میخواندند

    خوشبختانه این نام فامیل هم مانند یک لباس کهنه نخ نما شده  ، ویا یک

    تغار ما ست ترشیده کپک زد مجبور شدم آنرا دور بیاندازم واز دست

    بزرگواریهای وقدمت تارخی فامیل بزرگ راحت شوم .

    عده ای که دوست * من* بودند وهنوز هم هستند درچهار گوشه

    دنیا مرا پیدا کرده وخوشبختانه با یکدیگر درتماس هستیم .

    اسم من چندان بد آهنگ نیست بعضی ها هم میگویند ، آه ، چه نام زیبایی !!! ؟ .

    اما نام خانوادگی خودم رقیب پیدا کرده است که دربالاترین رده ثروت

    موروثی وهنرهای دستی میتوانند بگویند که ما با این میسیز الف آشنا

    نیستیم واورا نمشنایم ! .

    روزی روزگار قهرمان جنگ بودن برای کل فامیل چه افتخاروسعادتی

    بود خانواده عکس آن قهرمان رابا مدالهایی که بر سینه اش بود قاب

    کرده ودر بالاترین نقطه اطاق میهمانخانه مینشاندند  ،

    سپس دانشگاه آمد وجای قهرمان جنگ را گرفت فارغ التحصیلان

    دانشگاه با کلاه های چهار گوش منگوله دار با ردا های سیاه ، زرد

    آبی  در قابی بزرگتر به همراه برگ دیپلیم یا لیسانس یا دکترا وگاهی

    به همراه فامیل در یک عکس دسته جمعی در قاب نشست .

    پسر من عکس فارغ التحصلی خود را به دست من داد وگفت :

    اگر میخواهی به دوستانت نشان بدهی بده ، اما آنرا قاب نکن !

    من آنرا بوسیدم ودر ون گنجه با سایر عکسها گذاشتم .

    آدمهایی این چنین همانند مسافری هستند که یک چمدان چند کیلویی

    را همه جا باخود حمل میکنند بدون آن چمدان احساس خالی بودن

    احساس هیچ بودن میکنند، یکصد کیلو زرو زیور بخود میاویزند

    وبه هنگام حرف زدن باید آنهار وارونه کرد وسر وته گذاشت تا

    معنای واقعی حرف آنهارا دریافت .

    ……… تا بعد …….ثریا/ اسپانیا

     

  • لوپه ، پیکاسو، دانته

    ایزاک برلین ، تاریخ دان ونویسنده انگلیسی روسی تبار! مینویسد:

    اواخر دهه هزارو نهصد وپنجاه در یک میهمانی در خانه ای

    درفرانسه پابلو پیکاسو نقاش نوگرای اسپانیایی را به همراه

    ژان کوکتو وچند نفر دیگر ملاقات کردم وبرای آنکه سکوت

    بین خود واین نقاش را بشکنم برایش یک لطیفه اسپانیایی به زبان

    فرانسه تعریف کردم  مربوط به لوپه  د وگا نمایشنامه نویس وشاعر

    اسپانیا ،

    لوپه دربستر مر گ بود واز دکتر خود پرسید :

    آیا امروز من خواهم مرد؟ دکتر جواب دادا، بلی !

    پرسید تا یکساعت دیگر ؟ دکتر جواب داد ، بلی

    پرسید ممکن است تا چند دقیقه دیگر بمیرم ؟ دکتر جواب داد احتمالا

    حال اگر  چیزی میخواهید بگوئید میتوانید لوپه گفت : حال که اینطور

    است میخواهم بگویم درتمام عمرم از* دانته * بیزار بودم !

    او حوصله مرا سر میبرد !!!!.

    پیکاسو نزد صاحبخانه میرود ومیپرسد این مرد کیست که مرتب

    از مردن ومرگ حرف میزند من چندان از او خوشم نیاماد!

    حال نتیجه را میخواهید ؟ نتیجه این است که لوپه تمام عمرش از

    دانته نویسنده ایتالیایی بیزار بوده اما جرئت بیان آنرا نداشته وتا هنگام

    مرگ این راز را در سینه خود پنهان نگاه داشته بود که مبادا مورد

    تحقیر آشنایان قراربگیرد !

    …………….

    ویلیام تاکری نویسنده انگیسی در کتاب خود * بازار خودفروشی*

    مینویسد :

    شما که ازهمسایه خود بیزارید آدم اسنابی هستید،

    شما که دوستان خودتانرا فراموش میکنید تا به دنائت دنبال آدمهای

    بالاتراز خود بروید ، اسنابید

    شما که از فقر خود شرمنده وهنگامیکه نام شمارا میبرند سرخ

    میشوید ، اسنابید

    همچنین شما که به اصل ونصب خویش ویا به دارایی خود فخر

    میکنید شما نیز به بیماری اسناب دچارید.

    …………ثریا /اسپانیا / دوشنبه…………

  • شجاع ما هم رفت

    با نهایت تاسف وتاثر درگذشت ادیب ،نویسنده ، مترجم وپژو هشگر

    نویسنده صاحب نام بزرگ ایران را به همه دوستان ، فامیل واهل

    فضل ودانش تسلیت میگویم ، او جایگزینی نخواهد داشت ومانند چنین

    مردانی تنها یکبار فلک دست ودلبازی بخرج میدهد و یکی به دنیا

    میاورد وبقول شاعر افغان :

    دور گردون یک پور سینا زاید ویک پیر بلخ

    لیک چنگیز وهلا کو بار بار ارد ببار

    روانش شاد ویادش پیوسته جاودان است .

    ثریا /اسپانیا / شنبه /هفدهم آپریل 2010

     

     

  • مسافر

    روزش ا درست نمیدانم ، اما درهیمن ایام بود که خاک  بیگانه ، فرزند

    دیگری را در آغوش گرفت وهمه چیز پایان یافت ، چشمان مهربان !

    آن چشمان مهربان ، تنها روح ترا منعکس میساختند همه چیز تمام شد

    جز یاد همان چشمان ملکوتی وروحی که درآنها جای داشت من فقط

    آنهارا میدیدم حتی به هنگام راه رفتن آنها راهنمای من بودند ، آنها دنیای

    من بودند ، تو آن مسافر از گرد راه رسیده ، تو که درصلابت شکوه

    خود ، به رویش زمین مرده من جان بخشیدی من که همه عمر خفته

    را  ه پیموده بودم.

    چه سرگذشت شور انگیزی ، چه قصه دلپذیری که دران دوچشم روشن

    خوانده میشد وگاهی خط تیره اندوهی برآنها سایه میافکند ،چه امیدواری

    کوتاهی  ، چه غرور عظیم وگاهی خاموش چون دریایی آرام وساکت

    چه آرزوهایی دراین بی پرواییها وچه قصه عشقی شدید.

    آیا هنوز از آن چشمان چیزی بجای مانده یا فرو رفته اند ؟آن شب که

    مرا دیدی مانند پرتو خورشید بر من تابیدی از صخرها پریدم از فراز

    آبشار عظیم بی پورایی به زیر غلطیدم تا بتورسیدم وآن روز که از تو

    جداشدم چشمان توبرجای ماندند ونرفتند آنها گامهای مرا میشمردند ،

    آنها پیش پای مرا روشن میساختند چشمان تو روح مرا از زیبایها پرکرد

    در میان خواب وبیداری چکیده نم باران بر یک شاخه گل بر بسترم

    نشست ، خسته به آغوش توپریدم وشکوفه تازه ی چیدم تومرا بوسیدی

    ازنوجوان شدم درمیان ابری سیاه نوری پدیدار گشت تاریکی از میان

    رفت نه فکری داشتم نه اندیشه ای نه حسی درمن بود ، ناگهان صدایی

    برخاست آوازی بگوشم رسید ترانه ا ی زیبا زیباتراز بهشت خداوند

    وزیباترا از آوای فرشتگان ترانه قطع شد ودوباره آغاز گردیدوخون

    هزار پرده بکارت در بسترم چکید نهال نوجوانی درزمین بکرم کاشته

    شد شکوفه شادی بجای رنج نشست وبستر خاموش من با طلوع تو

    روشن شد آواز همچنان ادامه داشت شیرین ترین نغمه ای بود که تا

    آن زمان شنیده بودم پرنده ای زیبا درپشت پنجره زیر باران داشت

    آواز میخواند من هرگز نظیر چنین پرنده ای را ندیده بودم ، حا ل دراین

    نیمه شب تاریک درمیان اینهمه اندوه او آمده برایم آواز میخواند ،

    بخیالم رسید که روح تو درقالب این پرنده خزیده ، او آوازش راتمام

    کرد وبسوی افق پرید من ماندم سکوت وتنهایی ، نه ستاره ای بود

    ونه ماه  ، نه زمین بود ونه زمان  همه چیز ایستاد  نه تغییر نه جنایت

    ونه حکایت سراسر خاموشی دریک سکون بی پایان وبی حرکت ،

    و دراین سکوت بی صلابت شاخه پژمرده ودیرین این درخت دوباره

    به گل نشست  ، به بار رسید .

    ثریا/ اسپانیا. از یادداشتهای روزانه .

     

     

  • و…..اسنوبیسم

    امروز به وضوح در سراسر دنیا مکانهای مختلفی از قبیل رستورا نها

    کافی شاپ ها وسالنهای انتظارخطوط هوایی جاهایی مجزا دارند که با

    سه حرف / وی / آی /پی /یعنی آدمهای خیلی مهم ؟ اختصاص دارد

    اتومبیلها ، قایقهای شخصی ، جت ها ، هواپیماهای خصوصی خانه های

    بزرگ اعیانی با مبلمان شیک مجهز به انواع واقسام دوربینها وآلارم ها

    متعلق به همین قشر مفلوک است که کمتر چیزی برای ارائه دارند .

    از یکدیگر میدزدند وبه یکدیگر فخر میفروشند ! وعده ای هم دراین

    میدان وبازار خود فرو.ی دستی بر آستان جانان دارند .

    گویا عده بیشماری از آدمها احتیاج شدیدی به ماساژ شخصیت خود

    دارند وعده ای هم تنها باید از یکنوع بخصوص روغن که مثلا در

    فلان قاره ودر فلان کوهستان از فلان جانور تهیه شده بر پشت

    شخصیت خود بمالند.

    شخصیت اینگونه اشخاص مرا بیاد همان خط کشی بین سه طبقه

    کشتی معروف تایتانیک میاندازد ، قایق نجات تنها برای طبقه اول

    است وبقیه در پشت درهای بسته ومیله های آهنی وزنجیر وسرانجام

    تهدید در همان طبقه خودشان به زیر آب فرو میروند وخفه میشوند

    وضع دنیا بسیار پیچیده است وروابط آدمها در یک مقیاس بخصوص

    نوشته شده ودر یک اندازه معین حک شده است واگر کمی دخل

    وتصرف در این پیچدگی شود چه بسا متهم به انواع واقسام تهمت ها

    وبر هم زدن نظم نوین جامعه  وآنار شیزم بودن روانه بیداتدگاهها شود

    بنا براین طبیعی است که طبقات زیرین نمیتوانند دست دوستی ومهربانی

    به سوی آن طبقه بالا دراز کنند وبدبختانه همه هم میخواهند هر چه

    سر یعتر نردبان ترقی را طی کرده وبه آن بالا رفته وبه همان طبقه

    برسند تا موقع غرق کشتی بتوانند  درون یک قایق  روی آبهای اقیانوس

    سرگردان بمانند  بامید نجات

    تا موقع دیگر /ثریا /اسپانیا

  • اسنوبیسم

    عمر من چون یک زروق بی بادبان

    در یک دریای پرخروش درحال حرکت است

    او به یک مقصد پهناوری میرود

    و میدانم که افسانه های دلپذیری

    که جان مرا در برگرفته اند

    همچنان با من همراهند

    ثریا

    گذار ما به دیار غربت  فرار از مردمی بود که باهم بیگانه بودیم

    گویی در دوقاره یا دوسیاره یا دوعصر ودر فرهنگی متفاوت

    زندگی میکردیم همه ظاهرا  هموطن ودر یک سر زمین واحد

    ویا زبان با هم بودیم اما زمینه مشترکی نداشتیم وروحا فرسنگها

    از هم دور بودیم  خیال هم نداشتیم که مربی اخلاق جامعه باشیم

    ویا انهارا راهنمایی کنیم  تازه به کجا راهنمایی کنیم ؟

    آنهایی که هم برما حکومت میکردند نه آنهارا میشناختیم ونه آنها

    مارا میشناختند دیوار قطوری دور خود کشیده واز ملت دور بودند

    ملت هم چشم به قلعه سیمرغ دوخته بود

    در این میان  میدان به دست اهل قلم ودوات افتاد ما هم بیرون شده

    بودیم وکسانی را که دوست میداشتیم در مه گم شدند.

    اخیرا کتابی را میخواندم در باره ( اسنوبیسم ) نوشته آرتور کوستلر

    این کلمه که ریشه لاتین دارد معنای بی حساب درآن نهفته است که

    از حوصله این صفحه بیرون است ولغت ( اسناب ) یعنی دماغ بالا

    هم از همین کلمه گرفته شده است ومردم بدون آنکه خود بدانند دچار

    این بیماری شده اند بعنوان مثال اخیرا مد شده که لباس زیر یا دستمال

    یا آلت موسیقی فلان خوانند یا هنرپیشه را درحراجیها به قیمت گزافی

    میفروشند ویک فرد اسنوبیسم آنرا با قیمت سرسام آوری میخرد !

    چیزیکه تنها برای دورانداختن خوب است  واین آدم مفلوک آنرا خریده

    به دنیا واطرافیان بفهماند  ماهم بعله  راه من به تاریخ وجاودانگی باز

    است درحالیکه یک انسان معمولی کاغذی تاشده یا یک گل خشکیده را

    بعنوان یادبود عزیزی در لابلای کتابهایش پنهان میدارد

    برنارد شاو تویسنده ایرالندی تبار  انگلیسی داستانهای مفصلی درباره

    اینگونه مردم بدبخت دارد که قابل تامل است زندگی وازدواج با دختر

    یا نوه ویا خواهر وبرادر فلان آدم معروف که روزگاری نامی داشته

    برای بسیاری از مردم اسنوبیسم واجب ولازم است وبقول مرحوم مادر

    میگفت آدمهای بی اصل ونصب با بزرگان عروسی میکنند تا در سایه

    آنها اصالتی پیدا نمایند.  واین داستان ادامه دارد

    ثریا /اسپانیا / سه شنبه

     

  • مردی برای تمام فصلها

    نیلوفر وباران درتو بود / خنجر وفریادی درمن

    فواره ورویا درتو بود / تالاب وسیاهی درمن

    در گذرگاهت ، سرودی دیگر گونه آغاز کردم ….. احمد شاملو

    ……………………………….

    چند روزی سر گرم خواندن اشعار مرحوم دکتر حمیدی شیرازی

    بودم سفری به گذشته وبرگشتی به حال  ودیدم که درآن زمان چگونه

    افکار وپندار ها وقید وبند خانودگی مردم را دچار دگرگونی وخمودگی

    کرده بود ، مردی تحصیل کرده وعاشق چون نتوانست به کام دل برسد

    هزاران صفحه را سیاه کرد ورفت به دنبال معشوق بی وفا !پس ازیک

    سلسله زد وخورد وگفتگوها شاعر سر براه شد و…….دوباره فیلش

    یاد هندوستان کرد و…..دوستاره بهم خورند ویکی در لباس قیصر و

    دیگری در کسوت بروتوس ! وپس از آن تازه شاعر ما فهمید که کشور

    دچار اغتشاش است وتصمیم گرفت که چکامه ای هم اینباره بسراید .

    ودر زمانکیه مردم به دنبال حافظ وسعدی وفردوسی وودکی وغیره

    بودند ایشان سرودند :   گر تو شاه دخترانی ، من خدای شاعرانم !!!

    ……….

    رفتم به دیدار شاملو وکتابهایش ، مدتی اشعار اورا زیر رو کردم

    وسر انجام نوشتم :

    احمد شاملو ، شاعری که از نو باید شناخت – مردی برای تمام فصلول.

    ………………

    اگر آوارگان وگرسنگان در سراسر دنیا گریه وضجه وناله میکنند حق

    دارند چون کار دیگری از آنها ساخته نیست اما یک شاعریایک نویسنده

    کمتر میتواند در باره دردها وغصه هایش حرف بزند شاعران وترانه

    سرایان گذشته تنها آه وفغانشان به فلک میرسید وضجه وناله آنها از

    بی وفایی یک معشوق خیالی همه زندگی آنها واجتماع را زیر تاثیر

    داشت سر درگریبان ودردهایشان را همه جا باخود حمل میکردند

    گوی دنیا به آنها تعهدی سپرده بود وباید همه بسیج میشدندتا به اینهمه

    آلام ودرد گوش دهند.

    بعدها راه وروش شاعری طیف دیگری بخود گرفت وهمه شاعران

    سیاسی شدند یا راه عرفان را پیشه گرفتند.

    اما او ، شاملو این غول زیبا به راستی یک تنه ایستاد چهل سال

    عمر کمی نیست که بتوان نسلی را وادار کرد که به دنبال او برود

    چهل سال شب وروزنوشت وسرود البته گاه گاهی هم اشتباهاتی از

    او سر میزد آنهم زمانیکه دیگر به مقام ملک الشعرایی صعود کرده

    بودهر انسانی زمانی که به اوج میرسد دیگر خود را فراموش کرده

    واز برج عاجش به دیگران مینگرد .

    به هر روی او تن به یک نبرد داد یک نبرد دایمی وبا اکثر شعرا

    در افتاد آنهارا شاعران ساده دل که تنها برای دختر مدرسه ها شعر

    میسرایند ، خطاب نمود او هم ! از پیکاسو بیزار بود وبه غیراز شعر

    نو از هرپدیده که نو بود فرار میکرد درجایی کتاب سایه عمر رهی

    معیری را دست انداخته ونوشت :

    این آدمهای رقیق واحساساتی همه احساس شان عاریتی وغزلهایشان

    باسمه ای است .

    میوه بر شاخه شدم / سنگپاره در کف کودک / طلسم معجزتی /

    مگر پناه دهد از گزند خویشم / چنین که دست تطاول بر خرد گشاده

    منم .

    او سهراب سپهری را ارج میگذاشت وبسیار هم باو کمک میکرد .

    امروز مرگ اورا دربر کشیده اما مطمئن هستم که اشعار او قرنها

    باقی خواهد ماند وخود او در ذهن جامعه شکل دیگری پیدامیکند .

    شاید روزی نسل سوم مهاجرین هم توانستند  (کمی) اورا بشناسند

    …………

    کنار ترا تر ک گفته ام /وزیر این آسمان نگونسار/ که از جنبش هر

    پرنده ای تهی است /باز به جستجوی تو برخاستم .

    …………ثریا /اسپانیا/ یکشنبه ……….

    ماخذ اشعار : لحظه ها وهمیشه ها

    زندگی احمد شاملو/ محمود کیانوش / روزنامه گاردین جولای 2000