Category: General

  • دو ماهی

    درگذشته های دور ، صدایم از تلخی هابیخبر بود

    وامروز ، صدای گذشته ها ، صدای حقیقت

    وصدای شکستن دلم را میشنوم

    گلی که در باغچه ام میروید

    بوی بدی میدهد

    وخاک بی احساس بیرحمانه

    مرا میخواند

    تو درکجا زندگی میکنی ؟

    چگونه از من خبر میگیری ؟

    خستگی های مرا ، دردهای مرا

    وآیا ، شراب دوران کودکی مرا مینوشی ؟

    بگذار منهم از میان یک در بگذرم

    دری که بسوی بوی خوش زندگی باز میشود

    مورچه های گوشتخوار، مرا به دندان میکشند

    ………

    درمیان تنگ کوچکی  ، با آب گل آلود

    دوماهی سرخ کوچک من زندگی میکنند

    هرروز با دهان باز بسوی شیشه کدر

    با کش وقوس میچرخند وغذا طلب میکنند

    دلقکهای کوچک !

    چه کسی به آنها روزی میرساند ؟

    غذایشان را من میدهم

    ( پس من هستم ) روزی رسانم

    نه دنیا ونه رویا ونه صدای آنهارا نمیخواهم

    صدای الهام را نمیشنوم

    میخواهم پرواز کنم

    خواستار عشق خود وعشق انسانی خود هستم

    عشقی که درپنهانی ترین گوشه زندگیم

    قرار دارد وکسی از آن آگاه نیست

    میخواهم مانند طفلی که برای آب نبا ت میگرید

    گریه سر دهم

    برای نبض زخمی که درسینه ام میزند

    میخراشد ، میخراشد ومیسوزد.

    …….از یادداتشهای دیروز  فوریه 2000

     

     

     

  • زمستان 73

    آن روز در گوشی تلفن بی آنکه سخنی بر لب بیاورم وبگویم که من

    همان زنی هستم که ترا دوست میدارد ، باو گفتم ( من اینجا هستم )

    ساعتی که اورا دیدم فریاد اضظراب وشادی خودرا که درون سینه ام

    میجوشید ، درگلو خاموش ساختم وبانتظار آغوش او بودم،

    او فقط دستش را بسویم دراز کرد حتی نپرسید ( که این توهستی ) ؟

    در دل میسوختم وحرفهایی را زیر لب مانند وردی که به درگاه  خداوند

    میخوانم باخود زمزمه میکردم  :

    چه روزها وشبها که بیاد تو اشک ریختم وچه انتظار  عبثی داشتم

    وچه آرزوهای غیر ممکن ، آرزوی اینکه دلهایمان بهم نزدیکتر شوند

    ………..

    اشکهایم سراز یر شدند ، رویم را برگرد اندم او هنگامیکه دستهای

    لرزان ویخ زده مرا میفشرد نپرسید  که ( این توهستی ) ؟

    بی آنکه باو اعتراف کنم که چه زجرها کشیدم وچه رنجها بردم از نزد

    او فرار کردم ورازم را دردل نگاه داشته بسرعت خانه اش را ترک

    گفتم ؛ غم داشت مرا ازپای میانداخت او حتی نگفت ( این او بود) ؟

    چه بسا روزی پای بر گوری بی نشان بگذارم ونام اورا روی سنگ

    بخوانم وبگویم ( آه ! این او ست) !

    کسی چه میداند ، شاید هم روزی از دل خاک ذره های من به هوا

    بر گردد وروی گلی بنشیند وآن گل روی سینه سنگ سرد گور او

    جای بگیرد آنگاه من میتوانم مطمئن باشم که او مرا دیده است .

    و..!

    روزیکه خانه زیبایم را ازدست دادم احتمالا او با خودگفت :

    این زیباترین خانه ای است که من دراین دنیا یافته ام .

    ………….ثریا/ اسپانیا/ چهار شنبه ……………

    تقدیم به بتول عزیزم که درمسیر عمرم هیچگاه اورا فراموش

    نخواهم کرد .ثریا

  • به : سیمین

    نیلوفری که زورق سیمین بر آب داشت

    جا درهزار دایرهء سیم ناب داشت

    بر سبزه ها ستاره شبنم دمیده بود

    در چشمه ها بلور روان پیچ وتاب داشت……سیمین بهبهانی

    …………..

    درست ده سال از آخرین باری که ترا دیدم میگذرد از روزی که ترا

    مانند خواهری بزرگ درآغوش گرفتم وبوسیدم وگریستم.

    دیگر هیچگاه ترا ندیدم ومیدانستم هم نخواهم دید شانس اینرا ندارم که

    دربین بزرگان باشم  !، از دور  ستایشگر تو واشعارت بودم .

    تو برای من نمونه قدرت واحساس ، قویتر از قدرت وعمیق تر از

    همه عواطف میباشی ، من وتو در سر زمینی به دنیا آمدیم که همه چیز

    دارد بغیر از آزادی سر زمین اهورا مزدا که با هجوم اقوام بیگانه

    آن روح پاک  کثیف وآلوده شده فلات سر بلند ومغرور که روزی

    جلوه گاه آزادی وسر فرازی بود اما اکنون نفس آزادی وعدالت در

    آنجا مرده اهریمن ظلم وخود رایی آن مهد روشنایی ونوررا تاریک

    وسر زمین آزادگان دخمه بندگان وبردگان است .

    تو درهمان سر زمین فریاد آزادیخواهی را بلند کردی فریادی که

    از گلوی خاندان بزرگ تو نیز بلند بود ،با سر نترس با تمام قد وجلوه

    ایستادی درسر زمینی که هیچکس حق ندارد هرطور که میل دارد فکر

    وهر طور دلش میخواهد رفتار کند همه باید مطابق اصل :

    « استر ذهبک وزهابک ومذهبک «  عقیده ومرام خودرا پنهان

    کنند وتمایلات سیاسی حتی عشق را مخفی سازند تا بتوانند خوشنام

    ودست نخورده باقی بمانند !!! و تو ترانه عشق را سردادی .

    تو زیبای را در ک کردی وزن بودن را شناختی وبا تمام وجودت از

    این زنیت دفاع کردی .

    تولدت مبارک سیمن خانم بهبهانی .

    …………ثریا/ اسپامیا/ سه شنبه…………….

     

  • محبوب خد ایان

    خدایان لایتناهی ، به عزیزان ودردانه های خود ، همه چیز رامیبخشند

    همه چیرا درتمامیت خود ، لذت لایتناهی وغمهای لایتناهی را.

    متاسفانه من یکی از دردانه های این خدایان نبودم ، محصول برخورد

    یک اتفاق  وتولدم نیز اتفاقی بود.

    اعترافات ژان ژاک روسورا میخواندم ، این نویسنده بزرگ قانون  و

    نویسنده امیل از دردانه خدایان نبود این پدر انقلاب فرانسه یک بیچاره

    واژگون بختی بود که نیم یا سه ربع وجودش را دیوانگی فرا گرفته بود

    تمایل به خودکشی دراو موج میزد اما با همین یک ربع واندک تمایلی

    که به زندگی داشت توانست مورد احترام دنیا قرار گیرد ، باوجود آنکه

    بقول خودش اشکهای فراوانی ریخت او که توانست دنیارا تکان دهد

    فرزندخوانده مادر طبیعت وزندگیش بصورت موجی از احساس ویا –

    بصورت احساسات در سراسر عالم گسترده شد .

    به راستی آیا میتوان این مرد همیشه گریان را محبوب  ودوست داشتنی

    دانست ؟ کسی نمیداند ، نمیخواهم امروز خودم را باکسی مقایسه کنم

    که اعترافات او سراسر عالم را فرا گرفت اما میل دارم زندگینامه ام

    را بنویسم وخواهم نوشت .

    …………………..

    درجان همه فریاداست ، عشق به زیستن

    فواره های عصیان قد کشیده اند

    دیگر خلاصی نیست ، آنها از خاک

    رها شده اند

    شکوه بزرگ ، شکوه مرگ

    شکوه عشق فواره ورسیدن او به آسمان

    زمین ویرانه

    با خود میکشد ناباوری هارا

    فواره ها رها شدند ، قد کشیدند

    آن زندانیان عاصی

    میدانم ، میدانم ،برکت ازز مین رفت

    خشک وبی آ ب وداغ

    به نم باتلاقی هم زنده نیست

    آسمان گرفته ، ابری نیست

    گزمه ها شلاق به دست ، بر پیکر نازک

    فواره ها ، میکوبند

    بی فایده است ، فواره ها قد کشیده اند

    ………………………………………

    ثریا/ اسپانیا/ دوشنبه 19

     

     

  • میراث خوار

    دنیا امروز ما به یک لونا پارک تبدیل شده است ، وهمه سر بسوی این

    بازار مکاره نهاده اند ودرتکاپوی آنند که پولدار شوند ، همه به دنبال

    پولداتر شدن میباشند درست مانند شهوت طلای قرون گذشته ، دیگر اثر

    ویاد گار ویادبودی از هیچ شاعر ، نویسنده ، نقاش ، هنرمند ، بجای

    نمیاند ، دلم میخواست که سنگینی این اعتراف را از روی سینه ام  –

    بردارم وبنویسم که همه چیز غیر واقعی وباورنکردنی است .

    درست هنگامیکه به کسی احتیاج داری پیش ما نیست روزها ، هفته ها

    ماهها وسالها میگذرد وتو یک کلمه نداری به کسی بگویی ودرست در

    لحظه ای که میخواهی چیزی بگویی دیگر کسی نیست  تا حتی پوزش

    بخواهی ویا تقاضای کمی مهربانی را بکنی .

    احمد شاملو این غول زیبای شعر وادب پارسی رفت اما هنوز بر سر

    ماترک نا چیز او گفتگو هاست وجنگ وجدل ها ادامه دارد هیچکس

    بفکر آن نبود که مجسمه اورا بسازد ودر میدان شهر بگذارد هرچند

    ممکن بود که آنهم مفقود شود .

    » زمین را باران برکت ها شدن / مرگ فواره ، از این دست است

    » ورنه خاک از تو ، باتلاق خواهد شد ، گر بگونه جویباران حقیر

    مرده باشی « …………

    فریاد شو  تا باران وگرنه  مرداران……….

    سنگ میکشم به دوش ، سنگ الفاظ را ………..

    …….

    این غول بزرگ ، مغرور  دیر به سراغ ما آمد وخیلی زود هم رفت

    او شعر را به میان کوچه وبازار برد با زبان مردم کوچه حرف زد

    نه بازبان فاخر عده ای از خود متشکر .

    پریای نازنین ، چتونه زار میزنین ، چیه این ها هویتان، گریه تون

    وای وویتون ………..

    نمیگین برف میاد ، باورن میاد ، ……….

    دنیای ما قصه نبود / پیغوم سر بسته نبود / دنیای ما اعیونه /

    هرکی میخواد میدونه / دنیای ما خار داره / بیابوناش مار داره /

    دنیای ما بزرگه / پراز شغل وگرگه /

    دنیای ما همینه / بخوای نخوای اینه /………..

    بلی دراین دنیا همه چیز وهمه کس زود فراموش میشود هیچکس دراین

    دنیا ارزش ندارد مگر آنکه بتوان از مرده اش پولدارشد مانند سیمون –

    بولیوار که پس قرنها اورا ازگور بیرون کشیدند تا بدانند چگونه مرده

    واگر با بیماری سل نمرده بنا براین دشمن اورا مسموم ساخته حال باید

    جبران کند !!!؟ . این دنیای ماست

    » کنار شب خیمه بر افراز / اما چون ماه بر آمد شمشیر را ازنیام

    بیرون آر ودرکنارت بگذار.

    ……………………………………………..

    ثریا / اسپانیا / شنبه 17/7

  • پشت بیشه ها

    میخواستم نام ترا بدانم

    میخواستم نام ترا بخوانم

    تنها نامی که هیچگاه ، آنرا نخواندم

    صدایت درگوشم نشسته

    » از روحت تغذیه میکنم «

    دلم تنگه ، دلم تنگه

    دلم بر روی حوصله ها ، تنگه زده

    دلم چون ماهتابی از قبیله ” گوروها “

    تا لبه این صخره

    خودرا راها کرده است

    ایکاش میشد به ان نامی داد

    وآنرا خواند وآنرا دانست

    آنرا مهربانی میخوانند و…..میدانند

    که چنین واژه ای پدیدارا نیست

    ………

    فریادم را بشنو ، نجواهایم کوتاهند

    نیمی را درگلو پنهان دارم

    نیمی را بسوی تو رها ساخته ام

    فریاد ، نه ! نجوا ، آری

    روزی پرنده میمیرد

    کرسی تو واژگون میشود

    آنروز که ترا برای غمخواری برگزیدم

    آنروز مرده بودم ، ایکاش

    که توغمازی

    ومرده هارا به بستر میبری

    ……….ثریا …..اسپانیا……جمعه……..

  • مطرب عشق

    مطرب دزد ، عجب حال وهوایی دارد

    دست به هر پرده که برد ، راه بجایی دارد

    عالم از ناله ما مسکینان بی خبر است

    که بد آهنگ وبی صدا نوایی دارد

    به عدالت نبرد اوره که دراین راه

    مطربی است که به همسایه شاهی دارد

    اشک خوارا به طبیبان بنمودم ، گفتند

    درد دزدی است وجگر سوز دوایی دارد

    ما که دردی کشیم ونداریم زر وزور

    خطا پوشیم وعطا بخشی فرهمایی دارد

    ( ستم از غمزه بیاموز که درمذهب عشق )

    ( هر عمل اجری وهر کرده جزایی دارد )

    ……………………………….

    به : مطرب فاخر !!!

     

  • تنها مسافر

    بی معادلی در قاموسی ، بی هیچ اشارتی به مصداقی

    غریوکش شوریده حال را غربتگیر میکنی

    چون با غرور همراهی وهمزبان

    خودبه پژواک غریوی رها تر بدل میشوی

    ……….از شاملو وبرای شامو……….

    خورشید با بالاترین نقطه اوج خود رسیده بود ،  گرما کلافه میکرد

    اتوبوس با بی خیالی راه همیشگی را میپمود چشمانم را بستم دراینجا

    نبودم ، درقرن نوزدهم دریک شهر کوچک وغریب درقطاری میرفتم

    درکنارم دریای آرام خانه های کوچک مرطوب وتاریک.

    چشمانم را گشودم اتوبوس همچنان دور شهر میگشت از ساحل دور

    شده ودریک سر بالای وز وز کنان پیش میرفت ، سر برگرداندم

    به چهره همسفرم نگریستم ، یک مجسمه ،  یک چهره با خطوط

    بی تفاوت سرم گیج میرفت کجا بودم ؟ از مسافر بغل دستم پرسیدم

    به کجا میرویم ؟ پرسید به کجا میخواهی بروی ؟

    میدانستم که در پایین یک تپه خانه ی دار م وآبشار مصنوعی کوچکی

    بر بالای صخر های سنگی به پائین فرو میریزد ، میدانستم که دربالکن

    خانه ام باغچه بزرگی در ست کردم ، اما حالا کجا هستم ؟ این اتوبوس

    بکجا میرفت ، صدای زنگهای کلیسا بلند شد ، گویا ساعت را اعلام

    میکردند  ، چه ساعتی است ، نگاهی به مچ خالیم انداختم ؛ نه ساعتم هم

    نبود میدانستم که راه درازی را پیموده ام حال خسته ام آه …اتوبوس

    رسید ، آبشار نمایان شد اما اتوبوس همچنان بدون اینکه توقف کند ،

    به راهش ادامه داد وهنوز دور شهر میگشت ، کسی نبود ، هیچکس

    من تنها مسافر اتوبوس یودم وداشتم جاده های ناشناسی را میپیمودم !

    هوا بشدت گرم بود کاش میتوانستم پیاده شوم ،دهانم خشک ، خسته ام

    چه ساعتی است ؟ کجا هستم ؟ کجا میروم؟

    ………..ثریا / اسپانیا/ چها شنبه ………….

  • پامبر دزدان

    ز زهد خشک فتاده است لزره درتنم

    خوشا دمی که چو دزدان عمامه برافکنم

    مرا که قله قاف است مسکن و ماوا

    چرا به کوی خرا فاتیان  بود وطنم ؟

    کجا ز کوثر جنت جرعه ای یابم

    که در سراچه این دهر دوستدارمنم

    مرا بکار نیاید بهشت چون دزدم

    روم بگلشن دوزخ که مرغ آن چمنم

    چه مالها که بدزدی ستاندم زمردم

    ولی افسوس که اکنون بی پیراهنم

    پیامبران همه چوپان بودنددرعالم

    مرا نگر که دراین روزگار چاه کنم

    ……….اشعار پیغمبر دزدان …………

     

  • دنیا قهرمان میسازد

    زمانیکه دنیا میرود تا قهرمانان را فراموش کند ایران میرود تا قهرمان

    بسازد ………..؟

    این متن را من ازیک برنامه تلویزیونی که در سی و هفت سال پیش از

    شبکه های تلویزیون آمریکا با هر دقیقه پانصد دلار خرج ، پخش میشد

    گرفته ام ، آن زمان دنیا دچار کمبور قهرمان بود ! ومادام بواری ما

    بهترین لقمه ای بود که میشد بخورد مردم داد متاسفانه خیلی زود این

    برنامه جای خودش را به قهرما نی دیگر داد تا از او تکه ای از  روح

    خدا بسازند وبه سر زمین ما صادر کنند.

    دیروز همه روز گریستم ، هنگامیکه دیدم شاه اسپانیا با پشتوانه شاهانه

    قدیم خود درکنار همسرش وسایرا فراد فامیل بانتظار قهرمانانشان –

    ایستاده اند ، نه اینکه قهرمانان به صف با یستند تا حضور ملوکانه

    اعلام شود ، بچه ها دست دردست یکدیگر با همان پیراهن قرمز خود

    به دنبال مربیان وارد تالار بزرگ کاخ شدند که شاه وفامیل او

    بانتظارشان ایستاده بود ، شاه یکی یکی را درآغوش پر مهر خود فشرد

    بوسه بر گونه هایشان زد وسپس گفت که شما روح اسپانیا هستید

    اسپانیا با وجود شما زنده است وباعث افتخار منید ، با آنها عکسی

    به یادگار گرفت وبچه ها پیراهن قرمزی را که همه امضا کرده بودند

    باو هدیه دادند وسپس راهی بزرگ داشتی شدند که ملت اسپانیا برای

    آنها تدارک دیده بود .

    من ابدا وارد رگ اقتصادی این ورزش نمیشوم آنچه که مرا به گریه

    واداشت همبستگی این ملت است همه یکپارچه اسپانیا شده بودند واین

    درحالی است که زمزمه ها از ناحیه کاتالونیا برای جدا یی همیشگی

    ار کشور ودامن مادر بلند است .

    این درحالی است که باسک نیز میخواهدجدا شود .

    بچه ها دیروز کشور را بهم دوختند ویکپارچه ساختند درحالیکه

    پنج نفر از آنها اهل کاتالان ، یک از اهالی آندالوز وچند نفری

    اهل مادرید بودند ، وینسته دل بوسکه مربی مهربان همانند یک دایه

    خوب آنهارا ترو خشک میکرد نه مانند یک ارباب که به برده ها فرمان

    میدهد . آه چه رویای دلنشینی بود اگر  بچه های ماهم در آغوش پدر

    بودند وسر بر شانه او میگذاشتند وبه مهربانی های او پاسخ میدادند ،

    در حال حاضر قرنها باید بگذرد تا خرمهره در صدف مروارید گرد..

    ……….. بچه ها متشکریم …….بازهم متشکریم ……….

    ثریا / اسپانیا/ سه شنبه 13.7.

     

  • ویوا /اسپانیا !

    امروز تنها راه میروم ، تنهای تنها ، اما بر سر عقیده خود ایستاده ام

    کم وبیش اکثر دوستانم از من دورشده اند ! حمله ها ، زخم زبانها ،

    از سوی کسانیکه با سازش کاریها خود انس گرفته اند وابایی ندارند

    از اینکه  هر لحظه بشکلی بت عیار در آیند ، این دوری واین جداییها

    مرا از آنچه که هستم دور نمیسازد ، چند سالی میشود که مشغول

    نوشتن وگاهی بر باد دادن ریاکاری های دیگران میباشم  سیاسی نیستم

    وچندان هم تمایلی ندارم که گامی دراین راه بردارم سیاست بازی یعنی

    دروغگویی وشیادی وپنهانی دزدی کردن این کارها از من ساخته نیست

    ونوشتن درباره سیاسیون هم کاری بیهوده است .

    امروز همه سر زمینها با هم درجنگ وجدالند وهر روز تعداد بیشماری

    از انسانهای بیگناه بکام مرگ میروند ، من مشغول خاطره نویسی ام

    کار چندان آسانی نیست در مسیر راهم به همه گونه آـدمها بر خورد

    کرده ام  از شازده های قلابی ، تا پست تر ین وریاکارتر ین آدمها ،

    فهمیدم که بسیاری از آنها از طبیعت انسانی خود فرسنگها به دورند ،

    آنر وزها تجربه کمتری داشتم ونمیتوانستم درباره خیلی چیزها وخیلی

    آدمها بنویسم ، اما امروز آنچه را که درحافظه ام پنهان نگاه داشته ویا

    روی ورق پاره های پنهانی نوشته ام باز نویسی میکنم .

    آنروزها جشن میلاد مسیح برای من روز پر شکوهی بود وآرزو داشتم

    که یک مسیحی میبودم ، دوستانم همه مسیحی ویا خارجی بودند امروز

    متاسفانه از آن روح پاک مسیحیت وآن دوستان خوب خبری نیست .

    امروز هنگامیکه میبنم کشیش ها فریاد بر میدارند که ای وای ایمان از

    میان ما رخت بربسته چندان تعجب نمیکنم  ، در هرکجا که دین ، ایمان

    به زور بر مردم تحمیل شود طبیعی است روزی همه از زیر این فشار

    فرار میکنند وخودرا رها میسازند ، تفاوتی نمیکند که ما به تعلیمات

    مسیح بازگردیم ویا راههای دیگری را بپیماییم آنچه مسلم است صدای

    خداونداز کوه سینا بر نمیخیزد واز شعله های آتش دستوراتی صادر

    نمیکند ، از کوه طور وغار حرا صدای او بر  نمیخیزد ، صدای او

    عصاره عشق وزیبایی وآنچه راکه ما دردرنمان بنام انسانیت پنهان

    داریم ، بر میخیزد ، آه افتخار وعزت بر کسی باد که بگوید سعادت

    بشر درکجاست ؟  .

    ………………..

    در محوطه باغ وحش کوچک شهر ما ببر بنگال درون قفس تنها ازاین

    سو به آن سو یک مسیر را طی میکند ، مسیر کوتاه باندازه پانزده گام

    بطور مرتب وشمرده در یک نظم خاص وحساب شده ای راه میرود ،

    چشمان زیبای او مانند دو دره عسل که روی آنرا موم گرفته باشد

    به پشت شیشه حایل بین توریستها وتماشاچیان خیره میشود ، بی اعتنا

    مغرور ، بی حوصله وزمانی پشتش را بسوی آنها میکند .

    دراین سوی شهر شیر پیری مسیر پانزده متری بالکن را هر روز طی

    میکند آن ببر در قفس بفکر جنگلهای بنگال است ومن بفکر کوه بلند

    سپید پای دربند دماوند ، نگاه هردو ما مرده زیر قشری از موم وخاک

    هر دور از سر زمینمان دور افتاده ایم ، اورا باینسو برای تماشا آوردند

    ومرا باین سو راندند تا تماشاچی باشم.

    هر دوی  مایک مسیر پانزده گامی را هرروز طی میکنیم از این سو

    به آن سو هر دو بیحوصله ، وبی سرنوشت.

    زنده باد اسپانیای قهرمان / دوشنبه /12/7/010

    ثریا.

    ………………………………………………

     

  • جان جانان ، هوای توست درسرم

    با پیکرهای سنگین خود ، مرا درهم نکوبید

    هنوز درنیمه ی راهم

    چمدان خستگی هایم باز نشده

    بگذارید پنجره هارا باز کنم

    بگذارید ستاره هارا بشمارم

    مرا درهم نکوبید

    که …خود یک ستاره ام

    یا یک تصویر مبهم از سیاره دیگر

    من ، آن غریب حادثه

    در سایه پندارشما

    بی چراغ ، بی روشنایی

    تصویری نامشخصی بر دیوارم

    دستهایم قدیمی

    پاهایم استوار

    پیکرم ، نیز قدیمی است

    همان تندیس سنگی ام  که ،

    به دست روزگار تراش میخورد

    هنوز باغبا ن ، در سحررا نگشوده

    هنوز عطر گل اقاقیا

    در زوایای بینی ام پنهان است

    ای عاشقان دیروز

    روزی درتاریکیها ، گم خواهید شد

    بی هیچ ستاره روشنی

    روزی درغوغای زمانه ، گم خواهید شد

    بی هیچ نشانه ی .

    …………..

    ملال خورشید ، آ سمان سرخ ، اطاق داغ

    همه ایام عمر فرسوده است

    یاد عهد جوانی ، دردیار خورشید

    درکنار پنجره داغ

    دلم هوای باران را دارد

    آسمان آبی ، هوا خنگ ؛ نسیم شادی بخش

    کوهها سر بلند ، سر سبز

    دشتها پراز شقایق

    دره ها لبریز از سایه

    و….من دلم هوای آفتاب را دارد !

    نه !

    هوای توست درسرم

    نه ابر ، نمه باران ، نه آفتاب

    نه اشیان، نه همدم ، نه یار

    نه پهنه شانه های دوست

    نه خانه ، نه کوچه ، نه آشنا ،

    نه زبان گفتگو

    بهر کجا که روی آسمان همین رنگ است !

    گرد ملال بر چهره پنجره ها

    در آستانه گرمای ظهر

    ومن ای دیار یاران ، دلم تیره

    هوای ترا دارد

    هوای ترا دارد………..

    ……….ثریا . اسپانیا. یکشنبه . یازدهم جولای ……..

     

  • فوتبال / بچه ها ….متشکریم !

    پرچم سه رنگ نارجی ، وزد ونارنجی را به دست گرفتم وبا  شور

    وهیجان به همراه شادی دیگران فریاد کشیدم : بچه متشکرم !!!!

    به هنگامیکه گلها ی رنگا رنگ را بپایهای آنها ریختند وملکه با شور

    وشادی برایشا ن کف میزد ، اشکهایم سرازیر شدند .

    افکارم به دوردستها میرفت بر گرد جوانانی که دیگر به تن پروری

    عادت نکرده اند وبخاطر خوشیها زندگی نمیکنند آنها نیز با آنکه تیرشان

    به هدف نخورده باز  خاموش ننشسته اند  ودر بستر ننگینی بخواب

    نرفته اند .

    برایم خیلی دیر است که درپیکارشان شرکت کنم درکنار جوانانی که

    در  سر زمینم محبوسند .

    دیگر در آن سوی دنیا بالکنی نیست که من پرچم سه رنگ خودم را

    به دست بگیرم وفریاد شادی برکشم وبگویم ، بچه ها متشکریم ،

    همه جای دنیا بزرگانی متولد میشوند وکسانی که خودرا درراه انسانیت

    در راه آرمان وهدفشان قربانی کرده اند .

    مخواستم یکروز بتوانم آرزویم را بگویم نه با حرف بلکه  با عمل  –

    هرچند که بی پاداش باشد ، آن مرگی زیباست که آسایش دیگران را

    در پی داشته باشد ، نه یک عمر بیحاصل وبیهوده .

    بامید آنروز که فریاد بکشم : بچه ها متشکریم ، بچه ها متشکر یم …

    …………..ثریا/ اسپانیا/ پنجشنبه ………….

     

  • چشمان شیشه ی

    آنروز  که نگاهت ، روح مرا تیره ساخت

    گریستم ، کدورت نگاهت بدان گونه بود که

    لباسی سپیدرا به سیاهی بیالایی

    نگاهی بود غریبانه

    از دوچشم شیشه ای

    ازآن دوچشم همیشه فروبسته

    بمن فهماندند که  :

    راه به بیراهه میرود

    مهربانیها بخاک سپرده شد

    مهر من ، پندار من ، سرنوشت من ،

    زیر نبردی سنگین

    آفتاب را فراموش کرد

    به جز شهر غربت را

    عزیمت ، راه گریزی نبود

    بغیر دامن بیگانه

    در مطبخ همسایه ، درکنار شله زرد پزان

    بی مایه وبیخیال

    عسل من ، از موم دیگری میچکید

    خمیر تو ، سرشت تو

    از سیاهی بود

    چشمانت بمن گفتند که :

    این راه به بیراهه میرود

    ………

    آه ….سرودی ناخوانده ام

    در زمزمه تاریک شبستانی سرد

    آ نچنان گریستم بر تارک زمین

    که گویی ، زمین آبستن سیل شد

    از پشت شیشه های کدر

    به آبشار مصنوعی سبزی مینگرم

    این هما ن اشک من است

    که به سنگ فرش زمین میریزد

    سر شاد ، گویی دلی میطپد

    در سینه یک عاشق

    باد هراسان گذر میکند

    بی آنکه به ویرانی آشیانه کبوتران

    بیاندیشد

    …….

    نه فانوس ، نه شمع ، نه چراغ

    ومن به دنبال » آدمی « میگردم

    در پرتو ماه

    ضربه ها به در میخور دند

    از پشت شیشه های کدر

    به آسمان آبی مینگر م

    ماه درلابلای پیچکها پنهان است

    وانسانها گم شده همانند بره موسی

    آهای …..باده نوشان شب

    زنجیرهایتان باز است ، اما

    پاهای ما بسته و….خسته

    درختان سر میجنبانند ، متفکرانه

    آزادی ، زیباترین تجسم زندگی

    وچه جانهایی کمه در پای نام تو قربانی شدند

    ………ثریا/ اسپانیا/ چهارشنبه …….هفتم جولای

    ………….

    صلیبم را به سینه ام آویختم تا بگویم که خود صلیب زندگیم را

    به دوش میکشم ، تا به اخر.

     

     

  • بوی دروغ

    احساس غریبی است ، من به راحتی میتوانم با بو کشیدن ، بوی دروغ

    وریا را احساس کنم ، دروغ بوی بدی میدهد ومن بخوبی آنرا میفهم اما

    میگذارم طرف به بازی خود ادامه دهد ، آنگاه مانند یک مهره مر ده از

    صفحه شطرنج بیرون میرود ، همینها برایم تجربه میشوند.

    چرا فکر میکنیم که باید عقیده خودرا بر دیگران تحمیل کنیم ؟ چرا فکر

    مکینیم که اهمیت وعقیده پیامبران را باید به زور به اجتماع تفهیم کرد؟

    وبه نام آنها اجتماع را به جبر وزور اصلاح نمود ؟ .

    چرا نباید مفهموم واقعی از گفتار آنهارا درک کرده وفهمید وفهماند ؟

    انسانها هیچگاه در یک نقطه فکری بهم نمیرسند در یک هرج ومرج

    همیشه درهم ، بی انتها ، خوب وبدرا بین خود تقسیم کرده اند وتوقع

    دارند که همه روی همین خط فرضی آنها راه بروند ، حتی دریا ها را

    نیز با یک خط فرضی تقسیم کرده اند ، گویی دیگر نباید چیزی دراین

    میان باقی بماند ، وحشی گری بد است ، آزادی خوب است ( البته برای

    عده خاصی ) نبودن آزاد ی بسیار بد است وکمتر کسی شانس این را

    دارد که آزاد بماند وآزاده زندگی کند وآزادانه فکر واندیشه اش را بیان

    نماید .

    گاهی در یک گفتار ویا یک بیان ویا اشعاری خارج ازمرز فلسفه 

    اخلاقی ، کلماتی ظریف ولطیف بیان میشوند که شایسته تراز تسلیم

    بی چون چرای اطاعت محض از مذهب نادانسته وناخواسته است ،

    ستایش طبیعت خود همین ستایش پروردگار است صدای فرزندانی که

    جهان را آزاد وفارغ از هر سیم وبندی میخواهند ، خود یک ایمان است

    همیشه هنرمندانی که طبیعت را ستایش کرده اند فرزند همان مادر وتا

    ابد نامشان برجای میماند .

    طبیعت ، این مادر دوست داشتنی مستوجب ستایش وپرستش است از

    فشاریکه بر روح های آزاد وارد میشود رنج میبرد ، در وجود این

    افراد چیزی دردناک وآزار دهند وتحقیر کننده پیدا میشود که شخصیت

    اصلی دیگران را به چالش میکشد.

    در دنیایی که امروز برای فرزندان ما ساخته اند چیزهایی بمیل آنها

    عوض میشود ، موسیقی ، این سرود خداوندی حرام میشود چیزیکه

    طبیعت به رایگان در اختیار فرزندانش گذاشته است درعوض صدای

    انکرالصوات را باید به جبر گوش داد و…بنی آدم بنی عادت است و

    به زودی به همه چیز عادت میکند حتی به صدای زنجیر اسارت –

    وبازار خود فروشی .

    …………………ثریا/ اسپانیا/ دوشنبه پنجم جولای /

     

  • سواری بر سنگ فرشها

    در آن غروب بهاری  ، من مغموم

    با واژه سکوت ، باتو همراه شدم

    من سرود عشق را میخواندم

    و….تو

    آن شب که ازبند بند وجودم

    خون جاری شد

    پیکرم ؛ سخت لرزید

    با آن درد ، و…. رانده از همه جا

    در شهر پر زرق وبرق تو

    تا سر زمین غربت

    تا ویرانیها

    آواز ترا تکرار کردم

    …………..

    در زیر ابر ملال

    در کنار خیل سواران بی خیال

    در اندوه بزرگی ، رنجوری ترا میبینم

    آیا هنوز هم ، امید مرا دردل میپرورانی ؟

    در سینه من ؛ اضطرابها

    فرمان میرانند

    در  سینه شکسته من ،

    رنج است ود رنگ نیست

    در سینه شکسته من ، یاد تو خا موش شد

    نام ترا به دست باد سپردم

    تا …به تو برگرداند

    دیگر یادی از تو نیست و…خیالی نیست

    از جان بریده در دره فنا افتاده

    از شهر عشق وشور ، فرسنگها به دور

    غروب تو ، غمگین تر وتیره تراز شب

    تو سوار براسب راهوار خویش

    هی هی کنان  بسوی نیستی میرانی

    من سفر میکنم از این شب شوم

    و از بخت بد فرجام خویش

    شکفته وپیروز وسر بلند

    آه ………

    آیا هنوز هم خیال من

    در پشت پنجره اطاق توست ؟

    …………………………………..

    ثریا / اسپانیا / یکشنبه چهار م جولای

    تقدیم به آنکه نه دوست بود ونه دشمن ، بی تفاوت

     

  • شاعر روزگار

    که گفته است ؟ من آخرین بازماندگان فرزندان زمینیم ؟

    من آن غول زیبایم که دراستوای شب

    غریق زلالی همه آبهای جهان است…….شاملو_ الف بامداد

    ……………………

    نادر نادر پور بشدت از احمد شاملو بیزار بود ومتقابلا احمد خان هم

    از نادر پور بیزار ، هرکجا شاملو بود نادر نبود وهرکجا که نادر بود

    از احمد خبری نبود.

    هر دو در راستای کار خود بی نظیر بودند احمد شاملو بقول خودش

    قواف کلمات بود ، آزاده وپای بند هیچ اصول ومرامی نبود ، به راحتی

    مینوشید ، ساده فحش میداد وروان میسرود .

    در اطرافش شیفتگانی داشت که هر هفته به دور او جمع میشد ند ،

    او بر توسن قافیه ها لگام میزد واین قوافی نافرمان را به زیرمیکشید

    جوجه روشنفکرانی که گمان میبردند شاملوهم از آنهاست همه خودرا

    به او پیوند میدادند درحالیکه شاملو هیچ عقیده ومرام خاصی را دنبال

    نمیکرد  وپای بند هیچ اصول سیاسی نبود، راحت زندگی میکرد همسر

    او »  آیدا  « کمک بزرگ او بدود هر  روز مدادهای اورا میتراشید و

    صفحات سفید کاغذ را مرتب روی میز آماده میگذاشت ، آشپز ماهری

    بود وزن خانه وهمسری فداکار .

    شاملو تنها با چند تنی از شاعران آن زمان دوستی داشت وآنهارا بخانه

    کوچک خود دعوت میکرد او بیشتر ساعات کارش را روی مجلاتی

    که خود سر دبیری آنهارا برعهده داشت ، صرف میکرد .

    نادر پور  مرد اصول وپای بند اخلاق ، مردی که دربرج عاج خودش

    زندگی میکرد ومیلی نداشت که در اطراف اووزندگیش سخن پردازی

    کنند کمتر به رسانه روی خوش نشان میداد وکمتر حاضر به مصاحبه

    میشد.

    او به چند زبان زنده دنیا تسلط کافی داشت  وپیوسته درتکاپوی دانش

    وجستجو گری در حال تلاش بود ، چهره ی زیبا کمی خود خواهانه

    و زیبا پرست وزیبا شناس ، او دانش وعلم را مافوق ایمان قرار داد

    ///////

    » من خوش میدارم که کودک شعرهایم را به دست مربی روزگار «

    » بسپارم ودفاع از اورا بعهده نگیرم « .

    /////////

    »  من بر آنم که هیچ شاعری ( جاودانه ) نخواهد شد مگر آنکه شاعر

    نسل وزمان خود باشد البته بسیار کسانی که شاعر نسل وزمان خویشند

    اما ( ابدیت ) نیافتند  « .

    ////////

    »  من اگر خوبم اگر بد اگر شاعر ی توانایم  یا یک شاعر ناتوان هرکه

    هستم هرچه هستم شاعر نسل خود وروزگار خویشم ، نقد هستی را

    بر سر این کار گذارده ام وراه بازگشتی هم ندارم زیرا همه پل هارا در

    قفای خود شکسته ام « .

    /////////

    نوبت موج اول ودوم شاعران به پایان رسید حال نوبت موج سوم است

    که مانند امواجی درهم وبرهم روی به ساحل امید نهاده اند >

    روان هردو این بزرگان شاد باد.

    زمانه افسر رندی نداد جز به کسی

    که سر فرازی عالم را درکله دانست

    ……….ثریا / اسپانیا / جمعه / دوم جولای

     

  • دمی با همدمی

    در یک سایت روزانه ودر قسمت مربوط به ( کتابخانه) مطلبی از

    یک نویسنده خواندم که مرا دچار سر گیجه کرد ، نویسنده که به اقرار

    خودش فروش کتابهایش از مرز یک میلیون هم گذشته در گیر قصه ی

    دنباله دار وسر سام اور از تر ک سیگار تا رختخواب سه نفره ودونفره

    با بدترین ورکیک ترین وشنیع ترین جملات صحنه قصه را به نمایش –

    گذارده بود ، طبیعی است که من هیچگاه نخواهم توانست مانند آنها باشم

    این کلمات واین امواج آلوده از ذهن بیمار یک جوان ویا مردی دیوانه

    بیرون میترواد ، کسیکه هیچگاه رایحه وعطر دلپذیر گذشته را نبوئیده

    من نه میتوانم آنهارا بخوانم  ونه درانها فرو روم در میان این سیل

    دیوانه وار  به انتظار نسیم شامه نوازی از دریای بیکران هستم که در

    چرخش خروشان دنیای ادبیات از نقش پر بار جهان دور فرود میاید

    من مدهوش آنها هستم این دنیای سکس ، دراگ ، وراک اندروول ،

    برای من تهوع آور است .

    دنیای من در میان مردان بزرگی خلاصه شده است از ولتر ، روسو

    گوته ، توماس مان ، محمد حجازی ، سعید نفیسی ، ودشتی ، بنا براین

    هیچ وجه تشابهی با این گونه اشخاص ونوشته هایشان ندارم هرکی راه

    خورد را میرود و……فرهنگ بیمار ما شاید روزی دوباره روی پای

    خود بایستد وشاید هم برای همیشه جان به مردان ( کوچه وبازاروقلعه

    نشینان ) بدهد.

    درحال حاضر دنیای امروز ما در دست مشتی نادان میگردد وتاج

    پیروزی بر سرتاجداران و خریدن برده ها وفرستادن آنها به روی چمن

    سبز وبا یک توپ ، دیگر کلامی از روح این جهان ودنیای گذشته

    بر نمیخیزد ، هنر وفرهنگ اروپایی بصورت قراردادی وهنرسرزمین

    ما درلباس صوفیانه وعاشقانه ها غرق شده است کهنه ذهنی بر همه جا

    سایه ا فکنده رمانتیسم بکلی مرد وجایش را به یک آنارشیزم بین الملی

    داد رگه های ارتجاع وارد دنیای ادبیات شدند وعده ای سخت دلبسته

    صوفیگیری واساطیر قرون گذشته ، روح زندگی وایمان ومعجزه ها

    که از درون ایمان واقعی سر چشمه میگرفت جای خودرا به خرافات

    داد .دیگرکسی پیدا نمیشود که با شدت با قدرت پول پرستی دشمنی

    ورزد واز جنگ وخشونت بیزار باشد همه به دنبال جنگ هستند !!!

    ارواح ارتجاع همه درها را بسته است بنا براین اگر کسی پیدا میشود

    که شعور خود را تا این حد پائین بیاورد وهمه زندگیش در سکس و

    گفتگو از آن خلاصه شود ، جای گفتگو نیست.

    ………ثریا/ اسپانیا / چهار شنبه …………

  • هشیار سر مستم

    مکن عیبم که تابم نیست درزانو که برخیزم

    زبس بارم گرانی میکند بر دوش ، بنشینم !

    ………………………………

    نه سرودی ، نه آوایی ، نه سوزی ،  !

    سینه ام  مدفن  دلدادگی هاست

    زمانه خنده کنان به درد من

    آرام میگذرد

    اشکهای خشک شده برگونه

    پیری از ره رسید وگل جوانی ، پژمرد

    قامت آزاده ام ، خمیده

    چشم میدوزم به آنچه که :

    نعمت یزدانی بود !!!

    نه نعمت  که خلقت بود

    من، به ماتم بهاری ، ننشسته ام

    شکوه پیری دردلم شکوفه کرده

    بوته های نورس این گلهای پرنشاط

    حاصل گنج عمر برباد رفته است

    روزی شادی رفت وغم آمد

    نه آنروز به ماتم نشستم نه به سوگ

    اندوه را روانه کشتزاری کردم

    شادی آمد وبر دلم چو شبنمی نشست

    خورشید همچنان دردرلم میدرخشد

    گر چه نقشی از تیشه های فریاد

    بر سینه پر غرورم ، به یادگار مانده

    آن تیشه ها

    اندام مرا ساختند

    از الماسی شفاف که دردل جهان پنهان بود….

    ………..ثریا / اسپانیا /  -3 ماه می

    …………..

    سر اندازی سر افرازم ، تهی دستی جهان بازم

    سبکباری گران سیرم ، سبک روحی گران جانم

    ……………………………….ثریا..

     

  • مرگ فواره ها

    حکایت کن از آن گلها که دردام / زکف دادند آسان رنگ وبورا

    بگو از آن پریرویان که ناکام  /بخاک تیره بردند آرزو را

    نه درآغوش گرمی جای گرفتند /نه کامی از جوانیها گرفتند

    ……………………………………..پژمان

    درکجا فریاد کنم و…از کجا

    فریادی برای زبستن

    به کجا پرواز کنم تا عصیان

    را

    رها کنم

    فریاد من ، فریاد زمین است

    فریاد مادر

    به کجا روکنم ؟ تا رهایی یابم

    زمین خشک شد

    از عمق گورها تا مرگ فواره ها

    مردان وزنان عاصی

    فرزندان نیمه وحشی

    بی آنکه ببیند

    بی آنکه بدانند

    برتپه ها می نشیندن راه ، پر خطر ، پر طلاطم،

    آفتاب با آخرین رمق  به دنبال هیمه های خشک میگردد

    فصلها ، همه یکی هستند

    رنگ وبویی وتفاوتی

    در آنها نیست

    خنده ها روی لثه های چرکین

    بر لب مینشینند

    چمن ….آه چمن

    همان سوزنی است که بر پای برهنه تو مینشیند

    اشک …آه اشک

    همان شوره زاری است

    که ترا به کویر میکشاند

    عفت ، عصمت

    همان لکه های خونی است که

    ترا بجنون میبرند

    باید کارخانه تابوت سازی را  رونق داد

    سوگواران ژولیده  با گلهای مصنوعی

    آواز میخوانند ، بر گوری بی نشان

    …… ثریا/ اسپانیا