Category: General

  • نای خالی

    تو کجایی ؟ در گسترده بی مرز این جهان

    تو کجایی ؟

    من در دوردست ترین جای جهان ایستاده ام ، کنار تو

    ……………………………………شاملو

    اسنان تنها یک نای تو خالی بیش نیست وناتوانترین موجود روی زمین

    و طبیعت است ، اما این نای خالی ، عقل دارد ، اندیشه دارد وبرای

    تباه کردن او لازم نیست همه جهان دست به دست هم بدهند ، یک بخار

    آب ، یک قطره سم بر ای کشتن او کافی است ، او میداند که میمیرد

    به مزیتی که دنیا بر او دارد واقف است هنگامیکه جهان بر او چیره –

    میشود آنگاه درک خودرا از دست میدهد .

    پس همه عظمت ونیروی ما در فکر  ما ودراندیشه ماست که برروی آن

    تکیه کنیم نه بر روی زمان ومکان که هرگز قادر به پرکردن آن نیستیم

    بنا براین باید کوشش کنیم تا خوب بیاندیشیم این است بنیان اخلاق .

    این نای متفکر که انسان نام دارد نه درفضا بلکه درقانون فکرخود –

    زندگی میکند بنا براین من باید عظمت خودرا بجویم وچو ن خودرا یافتم

    همه دنیا دربرابرم نا چیز است وسعت جهان مرا چون نقطه ای دربر

    میگیرد ودرخود فرو میبرد اما از نظرفکری ، این منم که بر دنیا غلبه

    کرده ام وبر او مسلط هستم ، چون میاندیشم .

    ………..ثریا / اسپانیا/ شنبه ……از یادداشتهای گذشته …….

  • امریکا ، امریکا

    قبل از کشف قاره امریکا ، دنیا آرام تر بود دینای امروز ،

    دنیای عربده ها رویدادهای گوناگون وجداشدن ذهن آدمیان

    از گذشته وجهان معنا ، آنروزها گمان میبردند که شروع دنیای

    جدید برای آیندگان روشنی میاورد ویک نظام سالم وکافی برای

    همه ، اما امروز همه چیز به صورت مسخره درآمده است ،

    ثروت ودنیا پرستی رونق گرفته همه چیز درهم شکسته وویران

    شده است قدرتهای نظامی ، ادبی ، سیاسی همه رو به زوالند

    تنها عده ای از سرحسرت به قفا مینگرند ونومیدانه تلاش میکنند

    تا راهی برای آزادی دنیا ومردم آن بیابند .

    تمدن های خیالی ، شهر های پر جمعیت وویران ، ظلم وستم

    بلاهای آسمانی !!!!؟؟؟  شعارهای تکراری وهمه بانتظار یک

    شکوه سالم نشسته اند ؟ وخدا هم دراین میان گم شد تمدنها نابود

    زبانهای قدیمی وادبیات از بین رفتند وبقول کپرنیک :

    زنبوران عادی  بر زنیوران عسل پیشی گرفتند وجانوران جنگل

    در راس کاخها نشسته اند بی هیچ شعوری .

    و……زندگی درهنر پلاستیک سازی همچنان ادامه دارد .

    چه کسی گفت ، امریکای جهانخوار ؟ راست گفت .

    امروز دنیا بین مادر بزرگ ونوه ها تقسیم شده است بقیه هم

    برده وار در اشکال مختلف درهم میلولند ونامش ر ا زندگی

    گذاشته اند ، درعوض هزاران دکان دین ومذهب باز شدو مردم

    را از آتش جهنم و دنیای خیالی میترسانند ، جهنم را داریم بچشم

    میبینم در آتش سوزیهای عمدی ، در سیل ها وزلزله های عمدی ،

    هر روز بر تعداد بیسوادان افزوده میشود ودرعوض سکس ودر اگ

    وراک اند روول>>> همه گیر شده است ، سکس حتی به مواد غذایی

    هم سرایت کرد،  واین است دنیای جدید به همراه همه دست آوردهایش

    ……….ثریا / اسپانیا .جمعه سیزدهم اوت ………….

     

  • باغ بکر

    گمان مبر که به پایان رسید ه است کار مغان

    هزار باده ننوشیده ، درر گ تاک است هنوز ……اقبال

    ………….

    بهار بود، بهار زندگی من

    وتو غارت گر نهال نورسیده

    صبح بهار بود

    با نسیم سحری بیدار شدم

    پیام وصل را شنیدم

    تو پای به گلزار نهادی بودی

    خون من نثار رهت شد

    خونی از یک گل نا شگفته

    روز درانتظارم بود

    چه باک از خاک گشتن

    چه باک از شکستن

    چه باک از گم شدن

    در میان خار وخاشاک وخس

    در ریشه هر  چمن

    هر ساقه آهنگی نهفته است

    در بال هر پرواز پرنده

    آوایی کمین کرده است

    حضور تو مرا به خودم رساند

    تو آن ر گ خونی را نوشیدی

    از باغ بکر گلی چیدی

    وآسوده خاطر  گذشی ، بی تامل

    بی احساس

    زحسرت دوباره به آیینه رو کردم

    تا اعتبار گذشته را بیابم

    هنوز در انتظارم وهوای عشق دارم …و

    چه باک از خاکستر زمان

    ……….ثریا .اسپانیا. یادداشتهای دیروز…..

     

  • روزه من !

    روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است

    آری افطار رطب ، در رمضان مستحب است

    روز ماه رمضان  ، زلف میفشان که فقیه

    بخورد روزه خود را بگمانش که شب است

    منعم از عشق کند زاهد وآگه نبود

    شهرت عشق من از ملک عجم تا عرب است

    شحنه اندر عقب است ومن از آن  میترسم

    که لب لعل تو آلوده به ما ءالعنب است

    زیر لب وقت نوشتن همه کس نقطه نهد

    این عجب نقطه خال تو بالای لب است

    یارب این نقطه لب را که ببالا بنهاد

    نقطه هرجا غلط افتد مکیدن ادب است ….شاطر عباس

    ………..ثریا …اسپانیا …………………

  • دوچشم تاریک

    چشمانت بمن گفتند که :

    فردا روز دیگر ی است

    ظهر گرمی بود برگ درختان

    سوخته وآویخته بر شاخه ها

    غربتی دردناک همه  جابود

    از پس آن چشمان شیشه ای

    نقشی از ویرانیهارا دیدم

    درپس آن دوچشم مشتعل

    یک حریق درجنگل را دیدم

    باغ زندگیم خشک وبی آب

    تن سوخته وخر من سوخته

    من دیدم آن دوچشم روشن را

    چون دوخور شید مه آلود

    بی بودن  تو، ناگوار است

    ناگوارتر از ازندگی

    دیدارمان به خاموشی گذشت

    نجواهایمان به کوری نشست

    هرچه گفتم ، هرچه گفتم

    افتاد درپس دیوار بن بست

    جای پای تو مانده درسینه ام

    چون یک غبار 

    یک غبار

    ای که درچشمانت آفتاب دیگری است

    ……..ثریا/ اسپانیا/ ……….

  • به : فریدون

    آسمان همرنگ خون است

    با خیل آدمکشان

    بسکه نقش فنا برچهره زندگانی کشیدند

    تاریکتراز تاریکی ها شد ، دنیای ما

    به جنگ کدام فتنه برخاسته اند؟  که خود فتنه اند !

    این نبود ره ورسم انسانی

    آنان ، آن  گمرهان

    آمدند با گرز تکفیر وتکبیر

    راندند چهره مهربانی را ازجهان

    کدام آزادی ؟ کدام آبادی ؟

    در این خیمه خرگاه های وحشت و…خونین

    کدام ناقوس شادی کدام آوای خوش

    کدام رحمت ، کدام همت

    آنها ، غولان غار دیروز

    گریزان از نور ، پریشان از روز

    درمیان زلال خون

    که موج میزند از دلها

    کجا جوئیم ندای کامرانی را

    صدای مهربانی را

    …….

    پیکر تو جایگاه ریشه هاست

    دهانت دریای عظیم گوهرها

    درختان خوشحال ، با شاخه ها

    در پیکرت لانه میکنند

    آنها دربنا گوش تو بخواب

    میروند

    همچنان که آرامی

    ………………………………..

  • همزاد

    » بی مزد وبود ومنت ، هرخدمتی که کردیم «

    » یارب مباد  کس را ، مخدوم بی عنایت «      حافظ شیرازی

    …….

    شب هنگام ، بوقت تاریکی زیر پرتو مهتاب

    با اشکهایی که دیگر خشک شده اند

    به دیروز میاندیشم

    پیش از آنکه ماه زیر ابر پنهان شود

    خاموش اورا مینگرم

    در سینه ام دردی جانکاه حکایت از

    یک گذشته دور ویک تاریکی نزدیک میکند

    به آیینه مینگرم ، آیینه دق

    روزگار درد آلود خودرا در چشمان او میبینم

    چهره من ، چهره او با دردی یگانه

    در زیر اینهمه اندوه

    پیکر غرقه بخونی را میینم

    پیکری که زیر تیغ بی دریغ روزگار ، زخمی شد

    هنوز خون آلود است

    من آن پیکررا میشناسم

    به آسمان خیره میشوم ؛ به ستارگان

    آه …کدام ستاره مصنوعی نیست ؟!

    …….برای ف. ح .ف.میم ……………

    ثریا /اسپانیا / شنبه . هفتم اوت /

     

  • وظیفه!

    وظیفه ما دراین دنیای منحوس چیست ؟ تنها برای کشتن آمده ایم ؟

    هیچ کار دیگری را نمیتوانیم انجام دهیم ؟ بنام وظیفه ، بنام مذهب ،

    بنام وطن پرستی  ، رقیبان ر ا از سر راه خود برمیداریم ودوستان را

    به دست جلادان بیرحم میسپاریم » وظیفه «  این کلمه را با سبکسری

    وهوسها اشتباه گرفته ایم .

    من عاشق میهن خود هستم جاییکه به دنیا آمدم ، رشد کردم ، بزرگ

    شدم ، تحصیل کردم ، خانه ساختم  ، من همان وطن را دوست دار م

    نمیتوانم به قعر چاه تاریخ فرو روم واز آنجا زمان ر ا بیرون بکشم

    به دنبال نژاد خود باشم ، نژادی که مخلوط از عرب و، مغول ، ترک

    وکرد وهند وامروز با خون دیگر سر زمینها نیز مخلوط شده است .

    نمیتوانم امروز لباس چند هزار ساله خودرا بپوشم ووارد خیابانهای

    نیویورک / پاریس / لندن بشوم دراطراف ما همه چیز میمیرد نابود

    میشود تمدنها هم همه روزی فر و میریزند درست باین میماند که ملت

    امروز مصری به دنبال کلئو پاترا برود وبخواهد به همان سبک وسیاق

    زندگی کند آنهم درعصر پیشرفته امروز وقرن بیست ویکم .

    ویا سوریه ولبنان به دنبال چاه بابلیان بروند وبه کندو کاو بپردازند باید با

    زمان پیش رفت باید قوانین جامعه انسانی را برپا نگاه داشت آنچه را که

    نامش پیوند وقانون است حفظ نمود ، همدردی با مصیبت زدگان ،

    راستی ونیکی ، تاجایی که میشود ستون بتونی آنرا ساخت ، همه چیز

    فرو میریزد درمیان این ویرانیها تنها عشق است که میدرخشد.

    بی عشق ، همه جا تاریکی ووحشت است امروز اربابان سیاست به ما

    مردم بعنوان یک گله حیوانی نگاه میکنند ، حق دارند ، اکثر مردم

    بنده صفت وبیرحم وغریزه رذالت ودرنده خویی در وجودشان عریان

    است یک ملت امروز یک کوه گوشت قصابی وسگهای ترسویی که

    به بوی خون پیش میخزند .

    درچهار دیواری تالارهای گفتگوها وقوانین ، کفتارها ، شغالهای

    درنده پرسه میزنند وماهم تک تک   به پاره کر دن یکدیگر مشغولیم

    …………ثریا/ اسپانیا/ پنجشنبه /………………….

     

  • آغاز فصلی دیگر

    در باغچه کوچک خانه ام

    پای چند بوته نورس

    قلب خودرا نشانده ام

    فصلها از روی آن می گذرند

    انبوه برگهای خزان وگلبرگهای بهاری

    آنرا در بر میگیرند

    قلبم آنجا خانه کرده است

    او احساس برگها را میشناسد

    او آسمان را میشناسد

    ونام یک یک پرستوهای مهاجر را میداند

    او از حشره ها گریزان است

    او طراوات هوارا که از آب بر میخیزد

    مینوشد

    قلبم بی وزن است اما حجم بزرگی دارد

    او پشت به خاطره ها کرده

    وتاریخ را به زمین برگردانده است

    او جلوتراز خاطره ها میدود

    او درلیوانی پرآب غوطه میخورد

    در میان شیشه شراب غرق میشود

    وبا یک تکه نان نجات میابد

    همه زندگی او به یک » هسته « بسته است

    ……….ثریا / اسپانیا / چهارشنبه /…………

  • سراب

    بیخوابی به سرم زده گفتم بهتر است بنویسم ، تمام روز جلوی آئینه

    گریستم ، با محروم شدن از زندگی  وآنچه را که از دست داده ای

    تمام عمرت را تلاش کردی وخودت را به مرگ نزدیک ساختی تا

    به یک عشق بزرگ ، به خانه ، به وطن خود خدمتی کنی ؛ به دنبال

    یک عشق  عشق به آزادی  وآن حقی را که باید داشته باشی ، همه را

    از تو گرفتند دیگر نمیتوانی به عقب برگردی ، جلوی رویت هم تاریکی

    وظلما ت است دیگر هیچگاه به آرزویت نخواهی رسید لعنت بر آنهایی

    که ترا باین روز کشاندند وامروز نیز به دنبال قربانی کردن دیگر انند

    هرکسی سوراخی را بازکرده دکانی را ایجاد کرده واز درون آن فریاد

    میکشد هرکسی به میل خود دیگران را به صحنه میکشاند یکی با لبخند

    دیگر با فحاشی وسر به آستان بی خدایی گذاشتن وبه دنبال اهورا گشتن

    جوانانی در آنسوی آبها ، اسیر ، سر گردان ووامانده بامید واهی ، بامید

    سراب نشسته اند آنهارا به صحنه مرگ میکشانند ، نشسته اند دستور

    صادر میکنند دکان جدیدی بازشده آنهم با کلمات وقیح وفحاشی و…..

    بدینگونه ما داریم به دنبال سرفراز ی خود میرویم ؟! .

    خدارا ، راه من کجاست ؟ قبله من جداست

    ناخدای من کیست

    در کدامین شهر گمشده به دنبال  سایه امنی بگردم

    که راهش از هفتخوان رستم نیز  بگذرد

    آه …. این است آن مزرع سبز فلک

    با پنداری تب آلود

    درتنگه  خود خواهیها

    باز  به دریای مرده بر گشتم ، به آسمان آبی

    امواج دریا  وسکون جاودانه

    در آفتاب مر طوب ، و سرگردانی

    ………..سه شنبه /سوم اوت /2010

    ثریا / اسپانیا/

  • بقیه ….ما و…..

    فرا نکو ، دونسل از مخالفین خودرا نابود کرد ، مردم مخالف اختناق

    در اسپانیا بودند مخالف تعقیب همدستان رژیم گذشته  ، حتی پلیسهای

    فراری را نیز آزاد وزنده نگاه داشتند ، برای مردم اسپانیا وآنهائیکه

    طالب آزادی بودند مردن فرانکو در رختخواب بحکم پیری وبیماری

    یک بی عدالتی بود.

    آنها میخواستند اورا به محاکمه بکشند همچنانکه دریونان پاپا دوپلوس

    را به دادگاه بردند.

    اما فرانکو از نظر هوش سر امد همکاران دیگرش نظیر هیتلر بود

    آه … ایکاش روزی فر ا میرسید که رژیم های دیکتاتوری از روی

    صحنه زندگی مردم محو میشدند وسرنوشت مردم یک کشور به دست

    خود مردم بود همه باهم همکاری میکردند تا اساس مالکیت ارضی –

    سر زمینشان  راحفظ کنند ، چشم بانتظار معجزه نمی نشستند ،

    متاسفانه هنوز در سر زمینهایی استثمار انسان از انسان رایج است

    فرانکو مر د ،  سرانجام روزی دیکتاتورها خواهند مرد وسر انجام

    روزی ملتها برای کسب آزادی خود بپا بر میخیزند.

    من همیشه مستقل بودن را دوست داشته ام واین استقلال طلبی در

    طبیعت من همیشه وجود داشته است وبرایم اهمیت خاصی دارد .

    باید اعتماد به نفس را درخود تقویت کرد هنگامی کسی را تحت تاثیر

    قرار میدهی نباید اورا فریب بدهی وبر او واحساساتش مسلط شوی ،

    حسابگری چندان عمل خوبی نیست  گاهی هوش زیادی هم بدرد

    نمیخورد .

    امروز اسپانیا آزاد ، سرخوش وشاد است ! وتا وقتیکه مردم شاد

    وخوشحال باشند هیچ خطری حکومت را تهدید نمیکند !!!.

    در سر زمینهای دیگر شکنجه گران حاکمند آنها حیوانات بدبختی هستند

    که مانند برده دستور میگیرند ، میکشند ، نابود میکنند ، ویران میسازند

    اما روزی دوباره خور شید خواهد درخشید ، پایان شب تیره صبح

    سپید است .

    …………….دوشنبه …….ثریا . اسپانیا…………..

     

  • نوری هم رفت

    از برای تو مفهمومی نیست

    نه لحظه ای

    پروانه ای است که بال میزند

    یا رودخانه ای که درگذر است

    هیچ چیز تکرار نمیشود وعمر به پایان میرسد

    پروانه بر شکوفه ای نشست

    و…..رود به دریا پیوست

    ……

    خواننده جان مریم ، وطن وایران ،

    خواننده بزرگ وبی نظیر ، محمد نوری هم

    به رفتگان پیوست.

    تا کجا باید گریست وتا کی بر رفتگان ؟

    …………روانش شاد وروحش قرین رحمت باد………

    ثر یا / اسپانیا / شنبه  اول اگوست 2010

  • ما…..اسپانیا

    شما از اسپانیا چی میدانید؟ یک شبه جزیره درکناریک دریای ژرف

    وآرام وآبی با افق باز ، زندگی ارزان که درحال حاضر از همه جای

    دنیا گرانتر شده  وگاوبازی درمیدانهای بزرگ وفریاد پرشور مردم که

    آنهم کم کم منسوخ میشود ، جشن های گوناگون ورقص فلامینکو؟ ! .

    نه ، مردم اسپانیا که امروز مردمانی سر به زیر وبشدت از جنگ 

    وخون ریزی نفرت دارند زیر فشار دیکتاتوری بنام جنرالیسمو یا همان

    جنرال فرانکو چهل سال زجر کشیدند همان زجری که امروز مردم

    سر زمین ما میکشند ، او بانداره همه عمرش آدم کشت با خون شروع

    کرد وبا خون ریزی پایان داد اما این پایان تنها یک میوه گندیده به  –

    درخت نبود که خود بخود بیفتد بلکه مردم اسپانیا برای کسب آزادی

    وسر نگونی دیکتاور مبا رزات زیادی کردند وبرای غذای روزانه

    رسانه های خارجی هر روز چند جسد تحویل دادند تا دنیا بفهمد که

    اسپانیا درچه زاویه ای قرار دارد.

    رهبر حزب کمونیست اسپانیا ، سانتیاگو کاریلو مردی روشنفکر وانسان

    ورهبری والا بود او اسلحه را زمین گذاشت  وبا کلام زیبایش شجاعت

    را به همراهانش هدیه کرد او گفت وای بحال ما که بخواهیم احساس

    ترحم نسبت به شهدای خود ایجاد کنیم ما به ترحم احتیاج نداریم

    نمیخواهیم شهید نمایی کنیم ما ندای آزادی را سر میدهیم هنگامیکه باید

    دست به اعتصاب میزنیم درزمانیکه اعتصا ها ممنوع باشند وغیر قانوی

    بحساب آیند ، ما ندای آزادی سر میدهیم هنگامیکه درانتخابات رسمی

    رژیم برنده نشویم درهمانجا تشکیل جلسه عمومی داده  ودران از –

    سیاست روز حرف میزنیم .

    او میدانست که با بمب وچریک بازی نیمتوان آن آزادی را که شایسته

    ملتی میباشد به سر زمینش باز گرداند .

    امروز ما هم ندای آزادی را سر میدهیم هنگامیکه دانشجویان بپا خیزند

    واستادان خودرا بسوی خود جلب نمایند ، همه همکاران حرفه ای –

    ووکلای دادگستری وپزشکان ( نه آنهائیکه دستشان درکاسه ومشتشان

    بر پیشانی آزادیخواهان است ) مهندسین وهمه بزرگان را وادار به

    مقاومت کنیم وآنهارا بسوی آزادی بکشانیم .

    امروز هویت ما ، فرهنگ ما ، سر زمین ما درمعرض خطر است

    اگر بنشینم وتنها بخود باندیشیم وبگوییم بما چه ، فاجعه سرازیر میشود

    دیگر هیچ راهی برای برگشت نیست یا جنگ یا گروههایی که بازهم

    مارا هزاران سال به عقب میبرند ……….ایران ما زنده میماند

    ………..ثریا / اسپانیا / شنبه /…………….

     

  • شاه ….ساواک

    شاه گناهی نداشت ، او خود وسر زمینش را به دست ساواکی سپرده

    بود که میپنداشت حامی وپاسدار او وسر زمینش میباشد ، هر خبری را

    که به او میدادند درست نبود همه از صافی » دیگران « رد شده بود

    ساواک کار ش جمع آوری اطلاعات بود به همین دلیل هر کسی رابکار

    میگرفت ساواک با سازمان سیا وموساد همکاری داشت درعین حال

    تونل مخفی دولت انگلیس از طریق هزاران خبر چین در متن جامعه

    وزندگی خصوصی شاه بود ، خبر چینان  از راه دهلیز مخفی در

    مدارس ودانشگاهها واداره جات راه داشته وپیوسته از میان آنها

    به دنبال عضوجدید میگشتند تا آنهارا نیز وارد ساواک کنند درعین حال

    نارضایتی مردم را نیز فراهم سازد هدف آن تونل پاشیدن تخم وحشت

    در میان مردم بود .

    مامورین ساواک هیچکدام قیافه آدمکشان را نداشتند بلکه همه مرتب

    تمیز با لباسهای مارکدار وشیک وتکمه سر دستهای طلایی.

    مامورین خفیه! نیز اکثر از دژبانها ، گروهبانان وسربازان بی سر وپای

    که ناگهان درجه دار میشدند آنها صاحب » خانه های آنچنانی « ومحفل

    بودند وهمه درهمین خانه ها که ریاست آن با یکی از همین درجه داران

    بود جمع میشدند وسپس از تونل مخفی  گذشته سر به آستانه دولت

    فخیمه  میگذاشتند ودستبوس همیشگی علیاحضرت بودند .

    آنها چاه را کندند خود فراری شدند واورا به سوی مرگ فرستادند ،

    سپس دوباره به سر کار قبلی خود برگشتند ، چیزی برای آنها عوض

    نشده بود ، آنها نقش ثابت خودرا داشتند .

    ایکاش میگذاشتند او وروحش آرام بماند واورا رها میکردند ؛ ایکاش .

    جمعه. ثریا/ اسپانیا /

  • تو….وآنها……

    صدایم نا رسا ، و گفته هایم درهوا گم میشوند

    ای سرزمین من ، سرود جاوانی تو کجاست ؟

    » انقلاب « ×× دیواررا شکستند ، دنیارا بهم ریختند

    تا یک زنجیر کلفت تر بر پاهایمان ببندند

    وتو ، محبوبم !

    گرد بیماری بر چهره ات نشسته

    چشمان تو دیگر نوری ندارند

    ترا بی اراده تو میکشند ومیبرند

    وای برتو ، که دربرابر این لجام گسیختان

    سر خم کردی

    آن سر مقدس وآن دستهای پاکیزه را

    حال کدام تاج افتخاررا بر  سر  نهادی

    زنجیر اسارت را برگردن تو بسته اند

    به همانگونه که برگردن ملتی بستند

    روزی این ستمکارن از مرده توهم بار میبنندد

    نگذار به روی شانه هایت تخم بگذارند

    بگذار که تخت تو روی شانه های آنان باشد

    روزی سر انجام این بناها فرو خواهند ریخت

    وشیر ما نعره بر خواهد کشید

    با سرود تو وسرود من این بی وطنان خواهندمرد

    اطمینان میدهم.

    ……….از یادداشتهای دیروز .فوریه 2000

     

     

  • شاهباز

    عکس ترا ، امروز در ائینه دیدم

    آن آخرین نگاه

    تو در سینه آسمان چه دیدی که

    بدین گونه بان چسپیدی

    امروز برای مرده ات

    سفره ای نو انداخته اند

    ومیخواهند نانی دیگردرمیانش بگذارند

    آن لاشخورها ، آن کرکسان

    که ترا به بیدادگاه بردند

    نام ترا باید آهسته زمزمه کرد

    ( نامی بزرگ وپرابهت )

    کلاغان خبر چین ، ماموران معذور

    بر شاخ درختان بانتظار نشسته اند

    آه……آن روزهای آفتابی ودلنشین

    آن شبهای نیمه تاریکد

    آن مستان نیمه شب ، آن سیه دلان گرسنه

    آواز شوم خودرا سر دادند

    من کنار خانه را رها کردم

    وتو نیز از آسمان نگونسار فرود آمدی

    واز جنبش هر خزنده ای بخود لرزیدی

    امروز تو درآسمان ، ما در زندان زمین

    آسمان ما وسقف زندان یکی است

    با رفتن تو ، روشنایی هم گریخت

    > نا تو متبرک باد <

    ……….به آنکه نامش همیشه جاودان است …….

    ثریا/ اسپانیا/ ژوئیه 2010

  • آتشفشان

    دیر زمانی است ، دوست من

    که افسانه تو درگوشم نمی نشیند

    دیر زمانی است که برون افتاده از پرده

    راز ما

    رابطه تو ومن ، حکایتی است غریب

    زمانه ای است که هر به نوا رسیده ای

    نان دیروز مارا میخورد

    دیگر برای رابطه ها ، مجال نیست

    میان من وتو

    اینک این دره بزرگ ، راه دراز

    ومن خسته

    ای دوست  ، روزکار بدی است

    برای ستاره ها  ی خاموش بزمی بپا کرده اند

    قصه ما دیگر پایان دلپذیری ندارد

    دیگر بگوشم  افسانه مخوان که فرجامی ندارد

    این افسانه ها

    ————-

    کلماتی موزون که میتوان با بیانی شیربن

    آنهارا خواند

    اندیشه ام جوان است وجوانه زده

    برای چه کسی ،

    مردان هوسباز در جامه های آراسته

    با دستهای ظریف ، صورتهای پودر زده

    مرد انی که مردان دیگری را درغوش میفشارند

    کدام واژه ؟ کدام شعر ؟ درکنار این بسترهای ننگ آلود

    وخاموش

    می جنگم ، با کی ؟

    پیکر لرزان دوشیزگان ، نیز عریان

    در بستری دیگر

    درهماغوشی یکدیگر

    واین است آنچه مایه سرافرازی ما بود

    تمام شد

    حال میخواهم بنویسم

    کلماتی را بشکل زیبایی بیارایم

    نه برای دو مرد ونه برا ی دوزن

    برای وطنم

    که درآن پرتو مهتاب رنگ دگری دارد

    وطنم وطنم وطنم.

    ………………………..ثریا/ اسپانیا/

     

  • چهارم امرداد

    برای استفاده چوپان مزلقانی وحاج آ قای بازار حلبی سازها وکارگر

    کوره پزخانه وبقال زنبورکخانه ، غایت موسیقی ، تصنیف :

    » یاردلی جیران ویا » علی بی غم وگلپری جون ، ….

    باری مسئله این است که اساسا چیزی که بشود به طور مطلق

    وبه طور عام به آن هنر مردم یا هنرعام گفت،؛ وجود ندارد

    ———-

    » از سخنان احمد شاملو ، دریک مصاحبه «

    ای آنکه میگوید دوستت دارم

    دل اندوهگین شبی است که مهتاب را میجوید

    ای کاش عشق را زبان سخن بود

    ……. عاشقانه

    تو نیستی  ای مرد

    تا ترا مانند سبو بردوش کشیم

    تونیستی ای پریشان موی زیبا روی

    که خوان خودرا برگشایی

    مرا بر سر سفره ات به میهمانی بخوانی

    ای نام تو تا ابد پایدار

    دشمنان با تو در ستیزند

    شعر تو شعله کشید ، نغمه شد وبه آهنگ نشست

    چنگ نکیسا خاموش شد

    مرگ تو یک صائقه بود

    رگ زما ن ایستاد

    آسمان خالی ، روشنایی مرد

    گیسوان پر یشانت بر سایه رخسارتو ، پژمرد

    چه کسی از ( کمان ) تو ترسید ؟

    امروز باغ ما خالی ، باغچه تنها

    وبه غیرا ز غارنیست

    ———-به احمد شاملو ———–

    ثریا/ اسپانیا / چهارم امرداد ماه 1399

     

     

     

  • طوفان

    نه ! این برف ر ا دیگر ،

    سر باز ایستادن نیست

    برفی که بر ابرو وموی ما منیشیند

    تا درآستانه آئینه چنان درخویش نظر  کنیم

    به وحشت……………..الف. شاملو

    ……………………………………..

    همینقدر میتوانم بگویم که دوران وحشتناکی را درتاریخ سرزمینم

    میبینم ، یک هرج ومرح درکنارفاجعه ها وآنهائیکه طوفان را برپا

    کردند امروزتماشاچی این گرد باد هستند که درمیان ملتی افتاده است

    طوفانی که نظم زندگیهارا بهم ریخت ویکباره با شتاب هجوم آورد

    عده ای سر مست درستایش این نمایش مبتذل نقشی ایفا کردند وامروز

    درکنج بیمارستانها افتاده اند عده ای درغرقاب فرو رفتند ونیروهای

    ویرانگر  همچو جادوگران برآمده از کوهها همه چیز را بهم ریختند

    هیچ اثری را باقی نخواهند گذاشت وهیچ چیز را نمیگذارند پایدار

    بماند آنها درصدد ویر انگری واز بین بردنند دربیرون از گود

    عده ای شتابان دورشدند ودنیای گذشتئه ر ا فراموش کردند وبا دنیای

    نوین خود اخت شدند عده ای زیر پرچم های رنگا ووارنگ رقصیدند

    در یک نمایشنامه مبذل ومسخره چه پادشاهی وچه پادشاه کش و.

    وانقلابیون ودم از صلحی میزنند که گردبادش از طوفان قبلی

    بدتر است  وتنها شراره های آتش را بیشتر میکند وجانهارا میسوزاند

    آنها با کمک همان جن های از سوراخ حمام های قدیمی درآمده

    بقیه  آثار وزندگی را به تاراج میبرند.

    ……………ثریا /اسپانیا از یادداشتهای دیروز

     

  • درهم ودینار

    زمانیکه  < ریال  وتومان < تبدیل به درهم ودینار شد دیگر برای همیشه

    فاتحه ایران را بخوانید ، وبدانید که سر زمین گل وبلبل سر انجام بدست

    مشتی دیوانه زنجیری به دام عربها افتاد ویکپارچه عرب شدیم وزبان

    پارسی کم کم فراموش شده وبعنوان یک لهجه وپارسی زبانان دراقلیت

    قومی خود برای گذشته آه خواهند کشید .

    اگر ملک فاروق به مصر برگشت واگر محمد ظاهر شاه به افغانستان

    برگشت سر زمین ماهم به زمان گذشته بر میگردد .

    تا زمانیکه ما باین راحتی خودرا بفروش برسانیم ودرخدمت بیگانگان

    باشیم ورسم ورسوم آنها،پیامیر آنها ، آهنگها وضربات موسیثی آنها ،

    لباس پوشیدن وکوتاه کردن موی سر وزیر بغل وسایر جاهای خود را

    به دست آنها بسپاریم ، باید فراموش کنیم که روزی آتش مقدس برسرما

    شعله افکنده بود وما گرد او میگشتیم ، اینهمه غوغا وجدال برای  –

    سر گرمی کردن آنهایی است که نشسته اند ببیند فردا چه میشود  ؟ ،

    آمریکا چه میگوید ، انگلیس برنامه اش چیست ؟  ور وسیه وکره

    وعربهای کنار خلیج فارس که کم کم بنام خلیج وسپس خلیج عربی

    درتمام نقشه های دنیا معرفی شده ، چه خواهند کرد .

    اینهمه قصه زغوغای گرفتاران است

    ورنه از روز ازل دام یکی دانه یکیست

    مجسمه ها ی مردان بزرگ ناگها از میادین گم میشوند ، شاعران و

    نویسندگان وهنر مندان ما ( آنهائیکه سر فرود نیاوردند) در اوج نکبت

    وبدبختی بسر میبرند وفریاد رسی نیست . خوب مبارک است انشاآاله

    در زیر سایه امام دوازدهم ما به قعر گمشدگان صحرای سینا خواهیم

    رفت .

    گوش اگر گوش تو وناله اگر ناله من

    آنچه البته بجایی نرسد فریاد است

    عربها آهسته آهسته با نام ایرانی وارد گود شدند وبا انبوه سازی خرید

    زمیهای ومیدانها امروز صاحبخانه شدند وما دوباره عجمهای برده ایم

    که با پای خود به اسارت میرویم.

    ………………………………………………….

    ثریا.شنبه.