Category: General

  • مرثیه

    مگر دیگر فروغ ایزدی آذر مقدس نیست

    مگر آن هفت انوشه خوابشان بس نیست

    زمین گندید ، آیا برفراز آسمان کس نیست ؟  . اخوان ثالث

    …..

    نمیدانستم که چهره  اش بهت نانجیبی دارد

    چه میدانستم که پرنده مردنی است

    وصدایی هم نمیماند

    به پرنده گفتم :

    پرواز را فراموش کن

    موشهای صحرایی را بخاطر بیاور

    آنها میدانند که چگونه میشود گندمزاررا درو کرد

    آنها میدانند که چگونه میشود دانه های گندم را

    دزدید

    وبه ( خیال ) خیانت کرد

    چشمانم بر آن نوازش ها بود

    لبانم فرو افتادند

    زیبایی کلامی را که میشد نثار عشق کرد

    بازهر آغشته ساختم

    اسیرانی بی تقصیر دراسارتند

    وموشها آزادانه گرد آنها میگردند

    نسل خسته ما فرو مردوخاموش نشست

    دیگر  شکوفه ای بهاران را نخواهد دید

    عقربه های ساعت

    نماگهان به جلو خزیدند

    ویک روزما یکسال شد

    ما خسته وشکسته وشما ای پیروزمندان

    کامتان شیرین باد

    ………..ثریا .اسپانیا ………..

  • شب سیاه

     

    آنکه دانست زبان بست / وآن که میگفت ندانست ،

    ————–

    آن شکری را که مصر  هیچ نبیند بخواب

    شکر ، که ما یافتیم دربن دندان خویش .// مولای رومی.

    ….

    به هریک از > شما> که سلام میگویم ،

    باید بیاد داشته باشم که :

    چند >من درشما < خفته است

    ودر کار  شکستن دلهاست

    آیینه روح » شما « شکسته

    سنگوار ه هارا درکنارهم چیده اید

    درانتهای عطش سوزانی ، پشت دیوار

    سیه روزی

    تا مرز مرگ وزندگی

    تشنه مانده اید

    من از عشق میگویم واز هراس آن

    از مستی عشق با سنگ ریزه های

    در خشانش

    از گلهای زیبای قالی

    که هزاران رنگ را درذهن روشنم میپاشد

    از عشق میسرایم ومینوشم آب گوارای آنرا

    با آواز عاشقانه ، میتوانم ستونی بسازم

    در پشت بام تیره » شما «

    ونیزه ای که سوراخ میکند

    قلب سیاهی را

    آن نگاه که عریانی روح شمارا

    میبیند

    از عشق لبریز است

    » شما « چند منی ، در خاطره های

    گریز پای کامیابی شبهای بی ارزش خود

    به بودن وماندن میاندیشید.

    ………ثریا / اسپانیا / یکشنبه / 19 سپتامبر…….

     

  • بوی گند پول

    فاتحان قلعه های فخر تاریخیم ،

    شاهدان شهرهای شوکت هر قرن

    یادگار عصمت غمگین اعصاریم

    راویان قصه های شاد وشیرینیم………اخوان ثالت » مهدی«

    ……………..

    عکسی از ویرانی قصرها وشوکت وجلال صدام حسین را

    در ویرانه های عراق تماشا میکردم واز خود  میپرسیدم چرا ؟

    چگونه باید همیشه آنکه پر زور تر ا ست عقاب وار به لانه مرغان

    پی پناه وخانه ها ومردم بیگناه هجوم بیاورد؟

    امروز چگونه میتوان از فاتحان قلعه های جنگی گفت درحالیکه دنیا

    دردست یک گروه خاص جای دارد وابر وباد وباران نیز بفرمان آنها

    یورش مینماید.

    ملت ایران چرا ناگهان ماد رغمخوار کشوری دوردست وغریبه در

    زبان ونژاد او ، شد ولچک سیاه وسفیدرا بردوش وسر انداخت وشمع

    به دست گرفته افسانه گوی زندگی آنان شد درحالیکه در سر زمین خود

    هزاران ستاره از فرط گرسنگی وبیچارگی خاموش میشدند .

    آن مویه های دروغین وزاری ها وشبهای شعر، درآن روزهای تنگ

    واحیای تاریخ نوین به دستور کدام یک ازاین اربابان بود ؟

    امروز پایتخت این سر زمین زخم خورده کجاست ؟ ونامش چیست ؟

    حرمت پیران از بین رفت وجوانان درخون غلطیدند ونام پر برکت آلله

    بر تارک سر شان نشست ، به چه قیمتی ؟ حال باید بانتظار گروه دیگر

    مشتی لچک بسر ومردان اخته که معنا ومفهمو م خانوده را از اوج

    به زیر کشیده اند باشیم .

    دوباره فانوس کوری با روشنایی دروغین خود جلودار کاروانی خواهد

    بود که باید زنهارا زنده بگور کردوشیر شتر  نوشید ودربادیه ها  –

    وزیر چادرهای سیاه بی صدا خاموش ماند.

    ……..ثریا / اسپانیا …….. شنبه !

  • سرخ پوشان !

    آن کس است اهل بشارت ، که اشارت دادند

    نکته ها هست بسی ، محرم رازی کجاست ؟……حافظ

    ………..

    سرخ پوشان به صف ایستاد ه اند

    چون ستونی از علفهای لرزان

    که با وزش باد همراهند

    به چه میاندیشند ، این آدمها؟

    آنسوی دانستن را میدانند چیست ؟

    سرخ پوشان ، شیفته

    همه ساکت ، همه بی حس

    مانند یک اژدهای مرده

    به فواره های حسرت مینگرند

    آنها بانتظاران باران نشسته اند

    ابرهای تیره بر آسمان سایه انداخته

    بارانی نیست ، حقیقتی نیست

    غرش طوفان بلند میشود

    تیرگی همه افق را میپوشاند

    بارانی از جنس زهر ، برچهره شان میبارد

    سرخ پوشان همه گیج وگم، وامانده درراه

    دیر گاهی است که از عریانی خود شرم دارند

    دختران درصف ریسمانی سر خ ، بی انتها

    و…مردانی اخته شده

    در صف غوغای تماشاچیان

    مانند شمع مرده میسوزند

    بانتظار  عشق » باکره نامی «

    سرخ پوشان که میخواستند از خاک برویند

    درگناه خود غرق شدند

    تشنه وخسته ، هنوز بانتظار نمی آب

    از باران رحمتند

    ………..ثریا . اسپانیا………….

  • چنان نماند…و چنین هم نخواهد ماند

    با نفس ، حدیث روح کم گوی / وزنافه مرده شیر کم دوش .

    …………….

    ماندت بیهوده است

    زندگیت بیهوده است ، درکاهش شب

    که میپنداری جایت خوش است

    درخواب ترا دیدم

    عریانی ترا، درمیان اجساد پوسیده

    آن غمگین عاشق دیرینه

    در انزوای خودت ، میگریستی

    رها شده ازخود ، رها شده ازتن

    رها شده از روح ، درتلاشی بیهوده

    مضراب مسی دیگر بکار نمی آید

    به فکر تکه هیزمی باش برای احاطه کامل

    آتش ……

    دیگر بهاری نیست ، خزانی نیست

    هزاران لاله سرخ از تبارگلرخان

    با دستهای آلوده ات

    پرپر شدند

    گیسوی بلند آنها، به دست تو افشان شد

    تو در ( بهاری دروغین )

    از نردبان سالها ، بی وحشت بالارفتی

    تو با مصلحت روزگار

    از خم شراب گریختی و……

    به لیله القدر سلام گفتی

    تو نیز درهلال ماه آیه افسونگری را

    خواندی ،

    در طوفان بزرگ یک تاریخ

    در پیراهنی به رنگ شکوفه ها

    در کناربرده داران ایستادی

    به آسما ن بگو ، خنجری برایت آماده سازد

    دیگر هیچ پنجره ی برویت باز نخواهد شد

    ……….ثریا/ اسپانیا/……………

     

  • جام اگر بشکست …..

    مانعره شب زنیم ، خاموش / تا درنرود درون هرگوش

    تا صبح وصال در رسیدان/ درکش ، شب تیره درآغوش…..رومی

    ……..

    تو گفتی ، میتوان سخن گفت

    تو گفتی تردیدی نیست

    تو گفتی آهنگ نغمه ها ، تا آسمان لاجوردی

    میرود

    وحباب روی جام شراب

    از بلور چشمانت روشن تر است

    چگونه نفهمیدی که گل یاس

    آغشته به زهر است

    چگونه ندانستی سخن از آشنایی

    یک فریب است

    چگونه توانستی  ساقی را بکشی

    وجام هزارساله را بشکنی ؟

    توکه …پیوندت در مسیر آن زمان بود

    تو ، با دستهای نازنیت

    این ریشه کهن را از خاک بیرون کشیدی

    امروز کدام دست پاکی

    برایم پیام آشنایی دارد

    امروز تصویر شکسته ترا

    در یک قاب کهنه مینگرم

    واضطرابی مبهم ،

    خواب طولانی مرا پریشان میسازد

    ……….تقدیم به ف / شین ……..

    ثریا / اسپانیا / دوشنبه

     

  • برادر مجاهد !

    آنها که بسر  در طلب کعبه دویدند

    چون عاقلت الامر به مقصود رسیدند

    از سنگ یکی خانه معلای معظم

    اندر وسط وادی بی زرع بدیدند ……….مولای رومی

    ……….. دریغم آمد این گفتگورا ننویسم ! .

    درست نمی فهمیدم چه میگوید ، نمیدانستم فریاد میکشد ویا تن

    صدایش به همین گونه است ، سخنان مبتذل وتوهین آمیزی

    درموردهمه رانده شدگان از خانه وسر زمین مادری ، برزبان

    میاورد ، شکم او باندازه یک تانک جلو آمده وحکایت از پرخوری

    ومیگساری های بی حساب او میکرد ، تازه از راه رسیده بود ومیل

    داشت که مارا زیر رو کند ؛ او گفت :

    آنروزهارا فراموش کرده اید که مارا ببازی نمیگرفتید ، امروز این

    ماییم که شمارا به حساب نمیا وریم ، حال من هم درآن سوی دنیا

    وهم دراین سو خانه دارم ، بیزنس دارم وچند پاسپورت رنگا رنگ را

    به جلویم پرتاپ کرد ، یو -اس – ای / یونایتد کینگ دام – کمون اروپا

    وصد البته پاسپورت اصلی وطنی را ، آه …خیال کرد ترسیدم ؟!

    باو گفتم صبر کن کمی مهلت بده ، زیاد تند مرو اول من اشتیاقی به

    آنسوی اقیانوسها ندارم همین ار وپای کهنه وهمی سر زمین قدیمی

    برایم کفایت میکند اما درمورد گفتار تو وجنگ شما با دیو وکفار !

    باید بگویم آبشخور تو از دولت سر همین دولتها وهمین کفار است ،

    آنان که میهمان نوازند وبتو تفهمیم کرده اند درحال حاضر با زدوبندها

    وعشق های صائقه آسا مشغولند وآنچه را که صاحبان این دفترچه های

    ر نگین آنرا میهمان نوازی میخوانند نامش » دفاع« است اگر هم تو

    بخواهی مثبت تر فکر کنی بازهم از خودت دفاع کرده ای ، چون تو

    ترسیده ای ، تو به دنبال کدام رویا میروی ؟زمانی متوجه خواهی شد که

    احساس میکنی زهری قطره قطره در خونت ریشه دوانیده است ،

    زهری که پاد زهر هم ندارد ، همه ما بیماریم وبرای زنده ماندن به دارو

    احتیاج داریم وهیچ دارویی بهتراز همین خود زهر نیست .

    آنچه یاد گرفته ایم ضعیفان را خفه کنیم تا قویتر ها زنده بمانند دیگران

    را از بین ببریم تا قویترها نجات یابند وبقیه را بکشیم تا خودمان زنده

    بمانیم جنگ یعنی همین دیگری را برانیم وخود سواری بگیریم

    حال همگی حلزون وار داریم میخزیم آهسته آهسته ، برای هیچ .

    با دهان باز وچشمان از حدقه درامده نگاهم میکرد ، آه چگونه توانستم

    جلوی دهانش را بگیرم ؟ چه زندگی دردناکی ، چه اندازه زشت

    وبی حرمت ، همیشه باید آماده جنگ باشی ……..

    ثریا/ اسپانیا/ شنبه .

     

  • بیچاره دلقکها

    سروهای دوردست ، درآتش میسوزند

    نیزارها ، گندمزارها

    خانه ها ، شهرها

    آخر ازهمه کشورها

    به ناگهان دنیا   میشود یک نیزار

    دشتی از جسد های سوخته

    نیزارها ، با صدای بلند ،

    در نای خونین خود میدمند

    آنها ناله سر میدهند

    کدام دستی ، کدام با د سمومی

    از کدام سو وزیدن گرفت

    شرمنده باد رویتان

    دستهای الوده بخون شما

    روزی برای رستن صنوبر ها بلند میشد

    امروز برای کشتن سروها

    با خود گفتم :

    زیستن برای چی

    بودن برای چی

    همه چیز میمیرد

    فردایی نیست  ،بودی نیست

    هرچه هست نابودی است

    ر وح زیباییها گم شد

    سیا هی چهر ه افشاند بر همه آفاق

    …………

    راز اشک مرا کسی نمیداند

    با او چه کردید ؟

    با دختری در  یک چادر سیاه

    با عفت برجسته اش

    در یک مقنه سیاه

    با آن نگاه معصوم

    که خود سوگوار خویش بود

    او از  چارد سیاه ، به کفن سپید خزید

    در  حجله ی بی داماد ناپدیدشد

    گریه من بدرقه اوست

    خدایگان شهر

    که رگهای دستهایشان

    بازوان کلفتشان

    در مهار خون است

    مرده ریگ اورا به یغما بردند

    آن کفن دزدان بی اعتبار و…والا تبار

    آن دلقکان بیمقدار

    کوله بار حمالی را برپشت کشیده

    میمون وار معلق میزنند

    و…نشمینگاه سرخشان را

    به دنیا نشان میدهند

    دنیا ؟!

    آسوده روی صندلیهای مخملی سرخ وطلایی

    غنوده است

    یبچاره دلقکها

    ……………………………….

    ثریا/

     

  • پرنده مردنی نیست

    پرنده به جانب جنگل نخواهد پرید

    او خوب میداند که

    بمب وفولاد قوی تراز دانه های گندم است

    بمب ها باید مصرف شوند

    زمین ، یک شوره زار فرسوده

    گنگ وپیر وسوخته ، مسموم

    بوی گندمزاری نیست

    بوی بوستان پر گلی نیست

    بوی اجساد بوسیده دختران وپسران ماست

    بوی خودفروشی های سر بازار

    اربابان کفن پوشیده بانتظار

    نعل وارونه را تاج سر کرده اند

    دراین شوره زار

    همه درپی پناهگاهی میگردند که ،

    زنده بگور شوند

    دیگر برف نخواهد بارید

    نامی از باران ولطافت او نیست

    همه درانتظارند

    ………

    شبوی باغچه من غریبانه سر میجناباند

    ومیداند به زودی باد یغما گر

    در غمگینانه ترین سر نوشتها

    اورا غار ت خواهد کرد

    ذهن من پر  است

    ذهن من درکوچه پس کوچه های قدیمی میگردد

    به دنبال او که گم کرده ام

    ………ثریا/ اسپانیا/ پنجشنبه …………

  • مطرب و…من

    مطرب ، عاشقان بجنبان با تار

    بزن آتش به مومن وکفار

    مصلحت نیست عشق را خمشی

    پرده از روی مصلحت بردار

    ……………مولانا رومی

    ای مطرب دهر :

    تر اخلیفه کردم که یار من باشی

    به راه دزدی وآدمکشی دستیار من باشی

    به قصد قافله من درکمین نور باشم

    تو دیده بان من سر هر رهگذر باشی

    برم چو مال کسان وزبیخ وبن بخورم

    به وقت باز گرفتن ، اعتبار من باشی

    چو با عمرو بوبکر ویزید میروم به ویل

    برادرانه تو هم یار  وغار وهمره من باشی

    …….ثریا /اسپانیا / …….

    پیامبر دزدان  ni comment

  • کدام واژه ؟

    واژه ها نو میشوند ، فاتحان پیروز

    کودکان از پستان مادر واقعی شیر خواهند خورد

    تو درانفجار روهایت خواهی مرد

    مادران پوشیده اند

    مرمرین پیکر خودرا پوشانده اند

    قلبهایشان زنده است

    ائتلاف ، نه ! اختلاف ، نه !

    هدف مقدس ، آری

    بوی گندیدگی از مغزهای پلید شما

    بر میخیزد

    واژه های امروز بوی گل شبو را دارند

    شب روشن است

    ( او معصوم بود )

    وگل در گلدان تنهایی ، برایش گریست

    اشگ گل خون شد وبر  چهره شما نشست

    زیر عرق شرم

    دستهای او نجیب بودند

    شما ودروازه بانتان ، درخواب  به رویاها

    پیوستید / مرزها را بستید

    وبکارت دخترانتان را

    به گرو بانک بزرگ گذاشتید

    ………ثریا/ اسپانیا/………..

    درجواب اشعار بی سرو ته دکتر ، میم .ر

     

  • بمن بگو ، فردا چه رنگی دارد ؟

    ما ماندیم تا زخم کهنه سر زمینی را بهم آوریم

    لاشه ها روز ی گم خواهند شد وما همان خورشیدیم که آنهارا میپوشانیم

    از یادداشتهای کهنه .

    ………….

    مپرس دشمن کجاست ، او درکنارت نشسته است

    همچو یکدوست ، یک رفیق ویک…….

    دشمن تو درکنارت ایستاده

    او خواهر بی شرم توست

    شاید برادری با شمشیر آخته

    او شراب را باسم آمیخته

    او از میان امواج خون وبلاهت

    پای به هستی نهاده

    هر جا بروی ، ترا دنبال خواهد کرد

    او جرئت مردن را ندارد

    شرف او درگرو سکه هایش نهفته

    او خودر ا فریب داده ، ترا فریب داده

    وخانه پدری را میفروشد

    تو با دست او نابود خواهی شد

    پیروزی او درانبوه سکه هایش جای دارد

    او کرمی است که بردرخت تنومندی نشسته

    برگهارا میجود تا به ریشه برسد

    وتو به کام او خواهی رفت

    تازیانه را بردار

    بر صورت او نقشی بگذار

    تا بماند بیادگار

    ………………….

    بودن درکنارت را ترک گفتم

    تنها به پرندگان می اندیشم  که درقفس مانده اند

    آن ابر سیاهی که بر رودخانه زندگی ما نشست

    باران شد واز چشم من فروریخت

    دیگر هیچگاه ترا نخواهم دید

    سر زمین من

    نه دراین عالم ونه درعالم دگر ی

    روزی آیینه روشنی بودی

    بازتاب زندگیم

    ترا با معیار عشق خود سنجیدم

    دیگر درسینه پرمهرت ، رنگی واعتباری نیست

    مهری نیست ، یاری نیست، دلداری نیست

    آتشی سوزان تراز آتش جهنم

    بر پیکرت پیچیده

    بوته های گل سرخ کوچکم

    از سایه تو محروم

    زیر آفتاب سوزان هر روز به رنگی و…به زنگی

    وآوایی

    نمیدانم کدامین سنگ آفرینش ؛ برجان تو نشست

    تا تو بدینگونه بیداد گر شدی

    ……….ثریا/ اسپانیا/ جمعه ……………..

     

  • زاهد ار راه بجایی نبرد معذور است

    هر روز بعد از ظهر با یک بسته بندی زیر بغل میاید رنگ پریده ،

    بد عنق واخمو  از او میپرسم حالت چطوراست ؟ بدون آنکه بمن نگاه

    کند میگوید خوبم ، خوب خوبم ، درون بسته او یک نان لواش بزرگ

    باندازه یک رومتکایی ومقداری پنیر وکمی خرما ویک بطر آب برای

    افطاری میاورد ، او گارد است وهمه شب تا صبح پای تلویزیون مینشیند

    وصبح زود بخاتنه میرود وتاغروب بعد میخوابد ، سحری هم نمیخورد

    تنها کتابی را که میخواند کتاب مقدس خودش است  از او میپرسم

    تو که اینهمه مقدسی چرا دریک کشور بیگانه وکافر زندگی میکنی؟

    میگوید آمده ام کار کنم ومخارج خانوااده امرا تامین نمایم زن وبچه هایم

    در  مراکش زندگی میکنند ، خوب ماهی هزا یورو بد پولی نیست تازه

    خانه را نیز با چند نفر شریکی گرفته ایم من مقدار کمی میپردازم .

    از من میپرسد تو چرا روزه نمی گیری ؟ گفتم چرای آن بخودم مربوط

    میشود اما میخواهم بتو بگویم پنج ساله بودم که قران را شروع کر دم

    ودر سن شش سالگی هنگامیکه به مدرسه رفتم نیمی از غزلهای کتاب

    دیگری که برای ما حکم قران شمارا دارد از حفظ داشتم ، حافظ ،

    تو حافظ را میشناسی ؟ گفته های او برای من حکم الهی را دارد من از

    معنی قران چیزی نمیدانم ، گفت برو عربی یاد بگیر ! گفتم زبان من ،

    زبان فاخر پارسی است وآنرا با هیچ زبانی دردنیا عوض نمیکنم ، حال

    میخواهی برایت چند سوره ازحفظ بخوانم ؟ بدون آنکه معنی آنرا بدانم

    نان را خودش میپیزد ، پنیررا خودش با شیر حلال ! در ست میکند !

    ودر یک کشور کافر نمیدانم از کدام آب مینوشد ؟

    سپس با حالتی خشونت بار فریاد کشید ، ما پیروز میشویم ، پیروز !

    ما خواهیم جنگید ، خیال کردید ، مارا دست کم گرفته اید ما جنگ

    میکنیم بلی جنگ تا دنیای کافررا از هم بپاشیم >

    چیزی نداشتم بگویم تنها با تاسف از اینهمه بی خبری راهم را کشیدم

    ورفتم درحا لیکه زیر لب زمزمه میکردم :

    ما نه رندان ریاییم وحریفان نفاق / آنکه او عالم سرست بدین حال گواه

    ………ثریا /اسپانیا . پنجشنبه …….

  • لیلی زمانه

    رهرو زندگیم هر طپش قلبم

    بر جاده ها نشانی از طنین دگری دارد

    ناله کردم ، شکوه کردم

    هر  که دید

    دندان خشم را به لبخندی آمیخت

    نقش پای من میماند بر جاده ها

    تا ابد

    ( نقش پاهم صدایی دارد )

    به گذشته راهی گشودم

    به گذشته های خیلی دور

    در  طنین افکارم ، کسی نبود

    غیر رنجها  کینه ها لبخندها

    بر سنگفرش ها فرود آمدم ، با پاهای خسته

    کسی نبود ، هیچ محکومی نبود

    تنها ، نیرنگ بود ریا بود ، وافسون

    بلا بود  ، از آن شبهای شوم

    تنها لکه سیاهی بر قلبم نشست

    تو بودی ، ومن

     سر تا پا همقد م ما همین بودیم،

    من لیلی آیینه جهان

    تو مجنون آواره

    ——-ثریا / اسپانیا/

  • آوارگان کویر

    که تا هست دنیا به پا ، دزد هست

    جزای بد وخوب را ، مز د هست

    بود تا خدای حاکم زمین وزمان

    نه دزدی به آخر رسد ، نه جهان

    ………………………

    شب گذشته در یک برنامه تلویزیونی چند مورخ ! تاریخ نگار

    وپژوهشگر نظرهای خودرا ابراز داشتنه وجوابی بی سروته

    هم برای دیگران که به تازگی سراز تخم دراورده ودراین راه

    پر خطر گام برداشته اند ، از چنته مار گیری خود بیرون آورده

    وتقدیم مینمودند ، کاری باین ندارم که این روزها بیکاری وبیعاری

    وبی برنامه بودن عده ای راباین راه کشانده که گردو غبار تاریخ

    را پاک کنند همچنان که اشک چشم خودرا پاک مینمایند اما ایکاش

    کمی هم انصاف بخرج داده وخودرا باین سو آنسوی نمیکشاندند .

    در سر لوحه مبارزات مردم که منتهی به مشروطیت شد نام دونفر

    دو مرد بزرگ اهل کویر ( کر مان)  به چشم میخورد ،

    میرزا آقاخان کرمانی وشیخ احمد روحی .

    این دو تن سر دسته آزدایخواهان بودند واز فشار ظلم وستم حاکمان

    به خارج گریختند آنها چوب بی دینی ولامذهبی را خوردند واین تهمت

    تا امروز دامنگیر آنها ست ، آنها سهم بزرگی در به ثمر رساندن –

    مشروطیت داشتند اما هر دو سر خودرا بباد دادند ده سال بعد از مرگ

    آنهافرمان مشروطیت به امضاء مظفرالدین شاه رسید .

    اما واما ..کسی از خانواده این فداییان راه مشروطه نانی نخورد ودر

    واقع نان مشروطه را بعد از آن کسانی خوردند که نه تنها قدمی درراه

    آزادی مردم سر زمینشان بر نداشتند بلکه سنگهایی را نیز در مقابل

    چرخ این انقلای ملی نهادند وعجب آنکه هیچکدام از آنها ( کرمانی)

    نبودند.

    آنروزیکه این داغ بر دل سایر آزدایخواهان کرمان نهاده شد ظاهرا

    هنوز لاله های صحرایی کوهستان بردسیر بخاک نریخته واواسط

    تابستان ناگهان از زمین لاله رویید واین از عجایب آن روزگار بود

    در ماه امرداد  لاله درکوهستانها بروید بهر روی آن دوتن چون دو

    درخت تنومند وصنوبر گویی قلمه خورده دوباره شگفتند .

    سالهاست که نامشان از یادها نرفته درعوض اقوام قوم بچاقچی و

    صولت السلطنه ها!!!!!! وظهیرالدوله ها …..به نوا رسیدند که

    هنوزهم تخم ترکه شان را به نمایش میگذارند.

    ثریا / اسپانیا / دوشنبه  هشتم شهریور ماه /سال 89

    ……………………………………………

     

  • بی حرکت

    یک پنجره برای دیدن / یک پنجره برا ی نفس کشیدن

    یک پنجره برای میهمانی مهتاب

    یک پنجره برای نوشیدن آب

    در هوای سوزان

    یک دشت برای چریدن   ، یک دشت برای اعتقاد

    یک اطاق برای بت ها

    یک پنجره برای آزادی

    زندگی در رویا ، بس دلپذیرتر

    از زندگی برای فردا

    زندگی دربردگی ، شوم تراز مرگ

    طنین گامهای سنگینی  از دوردستها

    بگوش میرسد

    ایستاده ام ، همچنان که ایستاده بودم

    بی حرکت

    …………

    دفتری گشوده ، مانند گوری با دهان باز

    این گور اندیشه هایم است

    که ناکام ماندند

    مارا چه غم ، زمانیکه دنیا سیر است

    پس مانده هایش بجای میماند

    مانند تکه استخوانی ، برای سگهای جنگ

    در اینجا ، حتا بوته ای خارهم نیست

    که مرا پناه دهد

    همچنان ایستاده ام ، بی حرکت

    ……..ثیا/ اسپانیا/ یکشنبه غمگین ………

  • بنای تازه !

    سر شب مکن تا سحر گه نماز

    تو سیری بروای پسر ، سیر ساز

    سر گردنه بهترا ازمسجدی است

    که میل امامش بسوی » خودی« است

    یکی دزدیش بر سر منبر است

    که گوید : گفت من گفت پیغمبر است

    یکی دزدی اش هست اندر نماز

    زتحت الحکنها وریش دراز

    یکی دزدیش در وصف اولین

    زمد الهم  و الکان والظالمین

    یکی دام او نان وجو خوردن است

    ولی مقصدش سیم وزربردن است

    یکی دزدی اندر تجارت کند

    در ارسال و مرسول غارت کند

    حلاصه جهانی است همه رهزنند

    زن ومرد  همه  هموطنان منند

    ………….آقا سید جواد

    بیا تا توانی مرو دربهشت

    که آنجا ست ماوای هر کوروزشت

    بجز…..دن  ..گلعذاران حور

    ندارند کاری دگر در آن قصور

    چو مست طهور ومحو خوشی

    چه دانند آئین لشکر کشی !

    …….پیامبر دزدان . آقا سید جواد….

    ……………………………

    الهی به اعزاز دزدان من

    به جاه /ابراهیم خان ورضا وحسن

    به جانباز وجا  ن نباز وما بقی

    به ملا سلیمان واحمد خان قمی

    به آندم که هستند در رهگذر

    به چب وراست زیر سنگی دمر

    به آندم که تازند خندان وخوش

    در آیند وبگویند ،زود بکش

    به آندم که شکران نعمت کنند

    نشینند وهی مال قسمت کنند

    که دزدان مارا فزون تر نما

    عل خان را به کرمان کلانتر نما

    به دزدند اگر پشه ای وککی

    فرستند از بهر ده تنها یکی

    ………..آقا سید جواد

  • چشمان نمناک

    چهره ات مرا میترساند ،

    آن چه بر چشمان تو نشسته ، مرا میترساند

    جاده احساس از هم پاره شد

    در روی این چهره ، آینده ای نیست

    بانوی غمنگین ، تنها دوچشم نگران ترا میبینم

    چشمانی که مرا میگریاند

    دنیای ما یک اردوگاه است

    با یک پرده سیاه که به دوقسمت شده

    یک طر ف برای رندان

    یک سو برای خوبان !

    ما ، در میان این اردوگاه

    روزهایمان را بهم میچسپانیم

    برای درمان زخمهایمان

    هیچ مرهمی نیست

    هیچ شفا بخشی نیست

    بانتظار کدام معجزه نشسته ای ؟

    کسی در راه نیست

    تنها تو میتوانی خودرا برهانی

    از ترسها ، دلهره ها

    ……..

    هر نوای شادی که از دوردستها برمیخیزد

    الهام بخش زندگی است

    تو میتوانی ، بسان یک ستاره

    که درآبهای راکد میرقصد

    پرده هارا پاره کنی

    دستهای ما در زنجیر است

    وپاهایمان شکنجه دیده

    وابرهای تیره درآسمان سربی رنگ

    با طنین آهنگ شوم ضرب دستان

    آخرین مجال دیدار مارا بیان میکنند

    سر بر کش ای رمیده از باغ زندگی

    پروا مکن ز غرش دیو ، پرواز را بخاطر بیاور

    ……….ثریا /اسپانیا/ …….جمعه……

    به . میم . ب. الف.

     

  • جنگ را بخواب دیدم

    خدا ، شاه ، میهن ،…. خدا گم شد ، شاه رفت ومیهن ویران شد.

    حال مانند برگ ناچیزی روی بر که ای حقیر  روان ، میروم بسوی

    افقی دوردست .

    دیشب خواب جنگ را دیدم ، برای نشان دادن قدرتها ، موشکها پرتاب

    میشدند ، جنگ ، بوی جنگ میاید ، همه میخواهند بجنگند ، یکی برای

    اندوخته بیشتر  ودیگری برای بردن تاج افتخار آزادی ؟! .

    جنگ چیزی بما نخواهد داد ، یک تخته پاره بجا مانده از یک کشتی

    شکسته وغرق شده ، تا بتوانیم خودرا کشا ن کشان به ساحلی امن برسانیم

    یا یک سوراخ بزرگ احاطه شده از سیمهای خاردار که درآنجا یکدیگر

    را پاره پاره کنیم ، جنگ برای صاحبان قدرت بر کت میاورد .

    نتقدیر ما به دست خود ماست ،

    امروز همه میل دارند دریک جنگ مقدس ! بمیرند وکسی برای آسایش

    دیگران نخواهد مرد .

    جنگ برای خیلی ها برکت میاورد ، وما آن نیستیم.

    …….ثربا/ اسپانیا/ چهار شنبه ……………..

     

  • میلاد تو !

    بهار دگر ی ، اگر به دیدارم آمد

    خواهم نشست روبروی او ، خاموش

    اگر خاک شدم

    حاکسترم را به ساحل نیکیها برسانید

    شاید در سکوت صبحگاهی

    دوباره برویم بر  ساقه خوشنامی !

    شاید خاکسترم بر برگ گلی بنشیند

    واو آنرا دوباره ببوید

    ……………

    روز میلاد تو ، روز مرگ اقاقیا بود

    روبرویت همه خاموش

    هیچکس نشانی نداشت

    هیچکس شالی بر شانه ات نیفکند

    کسی شمعی نیافروخت

    همه جا ساکت بود

    نسیم سحرگاهی غوغا میکرد

    وآهسته بگوش گلها میخواند

    که : همه سر گرم با زارند ……

    اندیشه تو در هیچ سری نیست

    وسهم تو دراین جهان

    سیم وزری نیست

    تو درپندار خویش درخشانی

    نه درمیان این ساحل طوفانی

    نه درقامت امر وزی ها

    و……

    من کیستم ؟

    یک حکایت از یاد رفته

    ………………………

    ثریا /اسپانیا/