Category: General

  • بیچاره دلقکها

    سروهای دوردست ، درآتش میسوزند

    نیزارها ، گندمزارها

    خانه ها ، شهرها

    آخر ازهمه کشورها

    به ناگهان دنیا   میشود یک نیزار

    دشتی از جسد های سوخته

    نیزارها ، با صدای بلند ،

    در نای خونین خود میدمند

    آنها ناله سر میدهند

    کدام دستی ، کدام با د سمومی

    از کدام سو وزیدن گرفت

    شرمنده باد رویتان

    دستهای الوده بخون شما

    روزی برای رستن صنوبر ها بلند میشد

    امروز برای کشتن سروها

    با خود گفتم :

    زیستن برای چی

    بودن برای چی

    همه چیز میمیرد

    فردایی نیست  ،بودی نیست

    هرچه هست نابودی است

    ر وح زیباییها گم شد

    سیا هی چهر ه افشاند بر همه آفاق

    …………

    راز اشک مرا کسی نمیداند

    با او چه کردید ؟

    با دختری در  یک چادر سیاه

    با عفت برجسته اش

    در یک مقنه سیاه

    با آن نگاه معصوم

    که خود سوگوار خویش بود

    او از  چارد سیاه ، به کفن سپید خزید

    در  حجله ی بی داماد ناپدیدشد

    گریه من بدرقه اوست

    خدایگان شهر

    که رگهای دستهایشان

    بازوان کلفتشان

    در مهار خون است

    مرده ریگ اورا به یغما بردند

    آن کفن دزدان بی اعتبار و…والا تبار

    آن دلقکان بیمقدار

    کوله بار حمالی را برپشت کشیده

    میمون وار معلق میزنند

    و…نشمینگاه سرخشان را

    به دنیا نشان میدهند

    دنیا ؟!

    آسوده روی صندلیهای مخملی سرخ وطلایی

    غنوده است

    یبچاره دلقکها

    ……………………………….

    ثریا/

     

  • پرنده مردنی نیست

    پرنده به جانب جنگل نخواهد پرید

    او خوب میداند که

    بمب وفولاد قوی تراز دانه های گندم است

    بمب ها باید مصرف شوند

    زمین ، یک شوره زار فرسوده

    گنگ وپیر وسوخته ، مسموم

    بوی گندمزاری نیست

    بوی بوستان پر گلی نیست

    بوی اجساد بوسیده دختران وپسران ماست

    بوی خودفروشی های سر بازار

    اربابان کفن پوشیده بانتظار

    نعل وارونه را تاج سر کرده اند

    دراین شوره زار

    همه درپی پناهگاهی میگردند که ،

    زنده بگور شوند

    دیگر برف نخواهد بارید

    نامی از باران ولطافت او نیست

    همه درانتظارند

    ………

    شبوی باغچه من غریبانه سر میجناباند

    ومیداند به زودی باد یغما گر

    در غمگینانه ترین سر نوشتها

    اورا غار ت خواهد کرد

    ذهن من پر  است

    ذهن من درکوچه پس کوچه های قدیمی میگردد

    به دنبال او که گم کرده ام

    ………ثریا/ اسپانیا/ پنجشنبه …………

  • مطرب و…من

    مطرب ، عاشقان بجنبان با تار

    بزن آتش به مومن وکفار

    مصلحت نیست عشق را خمشی

    پرده از روی مصلحت بردار

    ……………مولانا رومی

    ای مطرب دهر :

    تر اخلیفه کردم که یار من باشی

    به راه دزدی وآدمکشی دستیار من باشی

    به قصد قافله من درکمین نور باشم

    تو دیده بان من سر هر رهگذر باشی

    برم چو مال کسان وزبیخ وبن بخورم

    به وقت باز گرفتن ، اعتبار من باشی

    چو با عمرو بوبکر ویزید میروم به ویل

    برادرانه تو هم یار  وغار وهمره من باشی

    …….ثریا /اسپانیا / …….

    پیامبر دزدان  ni comment

  • کدام واژه ؟

    واژه ها نو میشوند ، فاتحان پیروز

    کودکان از پستان مادر واقعی شیر خواهند خورد

    تو درانفجار روهایت خواهی مرد

    مادران پوشیده اند

    مرمرین پیکر خودرا پوشانده اند

    قلبهایشان زنده است

    ائتلاف ، نه ! اختلاف ، نه !

    هدف مقدس ، آری

    بوی گندیدگی از مغزهای پلید شما

    بر میخیزد

    واژه های امروز بوی گل شبو را دارند

    شب روشن است

    ( او معصوم بود )

    وگل در گلدان تنهایی ، برایش گریست

    اشگ گل خون شد وبر  چهره شما نشست

    زیر عرق شرم

    دستهای او نجیب بودند

    شما ودروازه بانتان ، درخواب  به رویاها

    پیوستید / مرزها را بستید

    وبکارت دخترانتان را

    به گرو بانک بزرگ گذاشتید

    ………ثریا/ اسپانیا/………..

    درجواب اشعار بی سرو ته دکتر ، میم .ر

     

  • بمن بگو ، فردا چه رنگی دارد ؟

    ما ماندیم تا زخم کهنه سر زمینی را بهم آوریم

    لاشه ها روز ی گم خواهند شد وما همان خورشیدیم که آنهارا میپوشانیم

    از یادداشتهای کهنه .

    ………….

    مپرس دشمن کجاست ، او درکنارت نشسته است

    همچو یکدوست ، یک رفیق ویک…….

    دشمن تو درکنارت ایستاده

    او خواهر بی شرم توست

    شاید برادری با شمشیر آخته

    او شراب را باسم آمیخته

    او از میان امواج خون وبلاهت

    پای به هستی نهاده

    هر جا بروی ، ترا دنبال خواهد کرد

    او جرئت مردن را ندارد

    شرف او درگرو سکه هایش نهفته

    او خودر ا فریب داده ، ترا فریب داده

    وخانه پدری را میفروشد

    تو با دست او نابود خواهی شد

    پیروزی او درانبوه سکه هایش جای دارد

    او کرمی است که بردرخت تنومندی نشسته

    برگهارا میجود تا به ریشه برسد

    وتو به کام او خواهی رفت

    تازیانه را بردار

    بر صورت او نقشی بگذار

    تا بماند بیادگار

    ………………….

    بودن درکنارت را ترک گفتم

    تنها به پرندگان می اندیشم  که درقفس مانده اند

    آن ابر سیاهی که بر رودخانه زندگی ما نشست

    باران شد واز چشم من فروریخت

    دیگر هیچگاه ترا نخواهم دید

    سر زمین من

    نه دراین عالم ونه درعالم دگر ی

    روزی آیینه روشنی بودی

    بازتاب زندگیم

    ترا با معیار عشق خود سنجیدم

    دیگر درسینه پرمهرت ، رنگی واعتباری نیست

    مهری نیست ، یاری نیست، دلداری نیست

    آتشی سوزان تراز آتش جهنم

    بر پیکرت پیچیده

    بوته های گل سرخ کوچکم

    از سایه تو محروم

    زیر آفتاب سوزان هر روز به رنگی و…به زنگی

    وآوایی

    نمیدانم کدامین سنگ آفرینش ؛ برجان تو نشست

    تا تو بدینگونه بیداد گر شدی

    ……….ثریا/ اسپانیا/ جمعه ……………..

     

  • زاهد ار راه بجایی نبرد معذور است

    هر روز بعد از ظهر با یک بسته بندی زیر بغل میاید رنگ پریده ،

    بد عنق واخمو  از او میپرسم حالت چطوراست ؟ بدون آنکه بمن نگاه

    کند میگوید خوبم ، خوب خوبم ، درون بسته او یک نان لواش بزرگ

    باندازه یک رومتکایی ومقداری پنیر وکمی خرما ویک بطر آب برای

    افطاری میاورد ، او گارد است وهمه شب تا صبح پای تلویزیون مینشیند

    وصبح زود بخاتنه میرود وتاغروب بعد میخوابد ، سحری هم نمیخورد

    تنها کتابی را که میخواند کتاب مقدس خودش است  از او میپرسم

    تو که اینهمه مقدسی چرا دریک کشور بیگانه وکافر زندگی میکنی؟

    میگوید آمده ام کار کنم ومخارج خانوااده امرا تامین نمایم زن وبچه هایم

    در  مراکش زندگی میکنند ، خوب ماهی هزا یورو بد پولی نیست تازه

    خانه را نیز با چند نفر شریکی گرفته ایم من مقدار کمی میپردازم .

    از من میپرسد تو چرا روزه نمی گیری ؟ گفتم چرای آن بخودم مربوط

    میشود اما میخواهم بتو بگویم پنج ساله بودم که قران را شروع کر دم

    ودر سن شش سالگی هنگامیکه به مدرسه رفتم نیمی از غزلهای کتاب

    دیگری که برای ما حکم قران شمارا دارد از حفظ داشتم ، حافظ ،

    تو حافظ را میشناسی ؟ گفته های او برای من حکم الهی را دارد من از

    معنی قران چیزی نمیدانم ، گفت برو عربی یاد بگیر ! گفتم زبان من ،

    زبان فاخر پارسی است وآنرا با هیچ زبانی دردنیا عوض نمیکنم ، حال

    میخواهی برایت چند سوره ازحفظ بخوانم ؟ بدون آنکه معنی آنرا بدانم

    نان را خودش میپیزد ، پنیررا خودش با شیر حلال ! در ست میکند !

    ودر یک کشور کافر نمیدانم از کدام آب مینوشد ؟

    سپس با حالتی خشونت بار فریاد کشید ، ما پیروز میشویم ، پیروز !

    ما خواهیم جنگید ، خیال کردید ، مارا دست کم گرفته اید ما جنگ

    میکنیم بلی جنگ تا دنیای کافررا از هم بپاشیم >

    چیزی نداشتم بگویم تنها با تاسف از اینهمه بی خبری راهم را کشیدم

    ورفتم درحا لیکه زیر لب زمزمه میکردم :

    ما نه رندان ریاییم وحریفان نفاق / آنکه او عالم سرست بدین حال گواه

    ………ثریا /اسپانیا . پنجشنبه …….

  • لیلی زمانه

    رهرو زندگیم هر طپش قلبم

    بر جاده ها نشانی از طنین دگری دارد

    ناله کردم ، شکوه کردم

    هر  که دید

    دندان خشم را به لبخندی آمیخت

    نقش پای من میماند بر جاده ها

    تا ابد

    ( نقش پاهم صدایی دارد )

    به گذشته راهی گشودم

    به گذشته های خیلی دور

    در  طنین افکارم ، کسی نبود

    غیر رنجها  کینه ها لبخندها

    بر سنگفرش ها فرود آمدم ، با پاهای خسته

    کسی نبود ، هیچ محکومی نبود

    تنها ، نیرنگ بود ریا بود ، وافسون

    بلا بود  ، از آن شبهای شوم

    تنها لکه سیاهی بر قلبم نشست

    تو بودی ، ومن

     سر تا پا همقد م ما همین بودیم،

    من لیلی آیینه جهان

    تو مجنون آواره

    ——-ثریا / اسپانیا/

  • آوارگان کویر

    که تا هست دنیا به پا ، دزد هست

    جزای بد وخوب را ، مز د هست

    بود تا خدای حاکم زمین وزمان

    نه دزدی به آخر رسد ، نه جهان

    ………………………

    شب گذشته در یک برنامه تلویزیونی چند مورخ ! تاریخ نگار

    وپژوهشگر نظرهای خودرا ابراز داشتنه وجوابی بی سروته

    هم برای دیگران که به تازگی سراز تخم دراورده ودراین راه

    پر خطر گام برداشته اند ، از چنته مار گیری خود بیرون آورده

    وتقدیم مینمودند ، کاری باین ندارم که این روزها بیکاری وبیعاری

    وبی برنامه بودن عده ای راباین راه کشانده که گردو غبار تاریخ

    را پاک کنند همچنان که اشک چشم خودرا پاک مینمایند اما ایکاش

    کمی هم انصاف بخرج داده وخودرا باین سو آنسوی نمیکشاندند .

    در سر لوحه مبارزات مردم که منتهی به مشروطیت شد نام دونفر

    دو مرد بزرگ اهل کویر ( کر مان)  به چشم میخورد ،

    میرزا آقاخان کرمانی وشیخ احمد روحی .

    این دو تن سر دسته آزدایخواهان بودند واز فشار ظلم وستم حاکمان

    به خارج گریختند آنها چوب بی دینی ولامذهبی را خوردند واین تهمت

    تا امروز دامنگیر آنها ست ، آنها سهم بزرگی در به ثمر رساندن –

    مشروطیت داشتند اما هر دو سر خودرا بباد دادند ده سال بعد از مرگ

    آنهافرمان مشروطیت به امضاء مظفرالدین شاه رسید .

    اما واما ..کسی از خانواده این فداییان راه مشروطه نانی نخورد ودر

    واقع نان مشروطه را بعد از آن کسانی خوردند که نه تنها قدمی درراه

    آزادی مردم سر زمینشان بر نداشتند بلکه سنگهایی را نیز در مقابل

    چرخ این انقلای ملی نهادند وعجب آنکه هیچکدام از آنها ( کرمانی)

    نبودند.

    آنروزیکه این داغ بر دل سایر آزدایخواهان کرمان نهاده شد ظاهرا

    هنوز لاله های صحرایی کوهستان بردسیر بخاک نریخته واواسط

    تابستان ناگهان از زمین لاله رویید واین از عجایب آن روزگار بود

    در ماه امرداد  لاله درکوهستانها بروید بهر روی آن دوتن چون دو

    درخت تنومند وصنوبر گویی قلمه خورده دوباره شگفتند .

    سالهاست که نامشان از یادها نرفته درعوض اقوام قوم بچاقچی و

    صولت السلطنه ها!!!!!! وظهیرالدوله ها …..به نوا رسیدند که

    هنوزهم تخم ترکه شان را به نمایش میگذارند.

    ثریا / اسپانیا / دوشنبه  هشتم شهریور ماه /سال 89

    ……………………………………………

     

  • بی حرکت

    یک پنجره برای دیدن / یک پنجره برا ی نفس کشیدن

    یک پنجره برای میهمانی مهتاب

    یک پنجره برای نوشیدن آب

    در هوای سوزان

    یک دشت برای چریدن   ، یک دشت برای اعتقاد

    یک اطاق برای بت ها

    یک پنجره برای آزادی

    زندگی در رویا ، بس دلپذیرتر

    از زندگی برای فردا

    زندگی دربردگی ، شوم تراز مرگ

    طنین گامهای سنگینی  از دوردستها

    بگوش میرسد

    ایستاده ام ، همچنان که ایستاده بودم

    بی حرکت

    …………

    دفتری گشوده ، مانند گوری با دهان باز

    این گور اندیشه هایم است

    که ناکام ماندند

    مارا چه غم ، زمانیکه دنیا سیر است

    پس مانده هایش بجای میماند

    مانند تکه استخوانی ، برای سگهای جنگ

    در اینجا ، حتا بوته ای خارهم نیست

    که مرا پناه دهد

    همچنان ایستاده ام ، بی حرکت

    ……..ثیا/ اسپانیا/ یکشنبه غمگین ………

  • بنای تازه !

    سر شب مکن تا سحر گه نماز

    تو سیری بروای پسر ، سیر ساز

    سر گردنه بهترا ازمسجدی است

    که میل امامش بسوی » خودی« است

    یکی دزدیش بر سر منبر است

    که گوید : گفت من گفت پیغمبر است

    یکی دزدی اش هست اندر نماز

    زتحت الحکنها وریش دراز

    یکی دزدیش در وصف اولین

    زمد الهم  و الکان والظالمین

    یکی دام او نان وجو خوردن است

    ولی مقصدش سیم وزربردن است

    یکی دزدی اندر تجارت کند

    در ارسال و مرسول غارت کند

    حلاصه جهانی است همه رهزنند

    زن ومرد  همه  هموطنان منند

    ………….آقا سید جواد

    بیا تا توانی مرو دربهشت

    که آنجا ست ماوای هر کوروزشت

    بجز…..دن  ..گلعذاران حور

    ندارند کاری دگر در آن قصور

    چو مست طهور ومحو خوشی

    چه دانند آئین لشکر کشی !

    …….پیامبر دزدان . آقا سید جواد….

    ……………………………

    الهی به اعزاز دزدان من

    به جاه /ابراهیم خان ورضا وحسن

    به جانباز وجا  ن نباز وما بقی

    به ملا سلیمان واحمد خان قمی

    به آندم که هستند در رهگذر

    به چب وراست زیر سنگی دمر

    به آندم که تازند خندان وخوش

    در آیند وبگویند ،زود بکش

    به آندم که شکران نعمت کنند

    نشینند وهی مال قسمت کنند

    که دزدان مارا فزون تر نما

    عل خان را به کرمان کلانتر نما

    به دزدند اگر پشه ای وککی

    فرستند از بهر ده تنها یکی

    ………..آقا سید جواد

  • چشمان نمناک

    چهره ات مرا میترساند ،

    آن چه بر چشمان تو نشسته ، مرا میترساند

    جاده احساس از هم پاره شد

    در روی این چهره ، آینده ای نیست

    بانوی غمنگین ، تنها دوچشم نگران ترا میبینم

    چشمانی که مرا میگریاند

    دنیای ما یک اردوگاه است

    با یک پرده سیاه که به دوقسمت شده

    یک طر ف برای رندان

    یک سو برای خوبان !

    ما ، در میان این اردوگاه

    روزهایمان را بهم میچسپانیم

    برای درمان زخمهایمان

    هیچ مرهمی نیست

    هیچ شفا بخشی نیست

    بانتظار کدام معجزه نشسته ای ؟

    کسی در راه نیست

    تنها تو میتوانی خودرا برهانی

    از ترسها ، دلهره ها

    ……..

    هر نوای شادی که از دوردستها برمیخیزد

    الهام بخش زندگی است

    تو میتوانی ، بسان یک ستاره

    که درآبهای راکد میرقصد

    پرده هارا پاره کنی

    دستهای ما در زنجیر است

    وپاهایمان شکنجه دیده

    وابرهای تیره درآسمان سربی رنگ

    با طنین آهنگ شوم ضرب دستان

    آخرین مجال دیدار مارا بیان میکنند

    سر بر کش ای رمیده از باغ زندگی

    پروا مکن ز غرش دیو ، پرواز را بخاطر بیاور

    ……….ثریا /اسپانیا/ …….جمعه……

    به . میم . ب. الف.

     

  • جنگ را بخواب دیدم

    خدا ، شاه ، میهن ،…. خدا گم شد ، شاه رفت ومیهن ویران شد.

    حال مانند برگ ناچیزی روی بر که ای حقیر  روان ، میروم بسوی

    افقی دوردست .

    دیشب خواب جنگ را دیدم ، برای نشان دادن قدرتها ، موشکها پرتاب

    میشدند ، جنگ ، بوی جنگ میاید ، همه میخواهند بجنگند ، یکی برای

    اندوخته بیشتر  ودیگری برای بردن تاج افتخار آزادی ؟! .

    جنگ چیزی بما نخواهد داد ، یک تخته پاره بجا مانده از یک کشتی

    شکسته وغرق شده ، تا بتوانیم خودرا کشا ن کشان به ساحلی امن برسانیم

    یا یک سوراخ بزرگ احاطه شده از سیمهای خاردار که درآنجا یکدیگر

    را پاره پاره کنیم ، جنگ برای صاحبان قدرت بر کت میاورد .

    نتقدیر ما به دست خود ماست ،

    امروز همه میل دارند دریک جنگ مقدس ! بمیرند وکسی برای آسایش

    دیگران نخواهد مرد .

    جنگ برای خیلی ها برکت میاورد ، وما آن نیستیم.

    …….ثربا/ اسپانیا/ چهار شنبه ……………..

     

  • میلاد تو !

    بهار دگر ی ، اگر به دیدارم آمد

    خواهم نشست روبروی او ، خاموش

    اگر خاک شدم

    حاکسترم را به ساحل نیکیها برسانید

    شاید در سکوت صبحگاهی

    دوباره برویم بر  ساقه خوشنامی !

    شاید خاکسترم بر برگ گلی بنشیند

    واو آنرا دوباره ببوید

    ……………

    روز میلاد تو ، روز مرگ اقاقیا بود

    روبرویت همه خاموش

    هیچکس نشانی نداشت

    هیچکس شالی بر شانه ات نیفکند

    کسی شمعی نیافروخت

    همه جا ساکت بود

    نسیم سحرگاهی غوغا میکرد

    وآهسته بگوش گلها میخواند

    که : همه سر گرم با زارند ……

    اندیشه تو در هیچ سری نیست

    وسهم تو دراین جهان

    سیم وزری نیست

    تو درپندار خویش درخشانی

    نه درمیان این ساحل طوفانی

    نه درقامت امر وزی ها

    و……

    من کیستم ؟

    یک حکایت از یاد رفته

    ………………………

    ثریا /اسپانیا/

  • عریان شو !

    مارا بجز این خدا ، خداییست

    کان قادر ملک آریایی است

    ———–

    اگر عریان شوی ،

    پیکر زمین را به تماشا گذاشته ای

    زمینی ، تهی از اندیشه

    زمینی خالی از گیاه

    اگر عریان شوی

    ابر ها به هیجان خواهند آمد

    وباران پیکرت را میپوشاند

    اگر عریان شوی

    پیکر تو جایگاه ریشه ها خواهد شد

    دهانت ، در یای عظیم گوهر هاست

    درختان ، خوشحال  با شاخه ها یشان

    در پیکرت لانه میکنند

    آنها در بنا گوش تو بخواب میروند

    اگر که ، عریان شوی

    من ، به جستجوی دریا میروم

    وتو بجستوی خود که ، زمینی

    ————

    میخواهم به آسمان پرواز کنم

    میخواهم از دیوار بلند » چین « بالا روم

    میخواهم در قلبی لانه کنم

    میخواهم دیوارهای سیمانی را

    با میله ای داغ ، سوراخ کنم

    کودک رنج دیده زمان

    خشم تو ؟ از عشق ؟

    آه…. چه خشمی

    یک پیکر زخم خورده را

    در بغل داری

    در شن زارهای خفته

    میان شهر کورها ، شهر تاریکی ها

    چشمه رویا ها خشک شدند

    جلبک های گرسنه ؛ دریا را دربرگرفتند

    کودک رنج دیده

    چهره ات به رنگ برگ درختان پاییزی است

    ——–ثریا / اسپانیا / 20 آگوست ———-

     

  • تصویر امروز

    نظر برتو میکنم ای » بامداد « که اندوهگینانه ، نشسته ای

    کنار دریچه خردی که بر آفاق مغربی می گشاید ………شاملو

    ——————————————————-

    نظر برخود میکنم ، که چه ویران نشسته ام

    ویران ، بی هیچ چشم اندازی

    آسمان من آری ، با رنگ دگری است

    آسمان من آبی وپر ستاره

    وخود با غرور از صف غوغای گرسنگان دیروز

    وشکم پرشدگان امروز ، میگذرم

    برف پیری بر سرم نشسته

    اما آتش آتشکده ها در سینه ام شعله میکشد

    پاکیزگی آب گواری میکده هارا مینوشم

    ودر وجدان کامل خود

    به دکان بی رونق این نورسیدگان مینگرم

    که تنها یک تصویرباسمه ای از شکل دیروز منند

    ———-ثریا/ اسپانیا/ بیست وهشت امرداد……….

  • دخت کویر

    فرزند کویرم، همچنان خاک نرم آن ، پرطاقت وصبور ،

    کرمان ، که درمیان کرم ها گم شده است

    کرمان را رقابت احباب ، شیوخ ورنود

    میان خود قسمت کردند ، مانند تکه ای نان

    آن خاک زیبا ، بنیان عشق وصفا

    روزی میان حریفان سپر سینه اش را جلو داد

    با هرگام وهر نفس .

    امروز نه از صحرایش بویی میشنوم ، نه ازخاک کویر

    نقبی برآن زده اند، میان تفتیش عقیده ها

    آنجا …که دل عالم بود

    آنجا که آسمان بر زمین سائیده میشد

    با هرنفس گویی ستارگان بسوی تو میامدند

    از شب آن نور شگفتی ها بر میخاست

    آنجا وطن من بود ، وطنی هرچند ویران

    اما پر آوازه وپر افتخار

    آنجا خواجو بود ، میرزا آقاخان بود ورضای کرمانی

    ماهان ونعمت الله ، مقصد سیر وسلوک وسیاحت

    وشمع روشن دلها

    هرچه بود ، هرچه شد، هر چه گفتند

    امروز جای پای من بر ماسه های کویر

    نقش بسته است

    از ابتدا ، تا انتها

    نقش پا هم صدایی دارد

    هر چند همه جا را گرد فتنه گرفته باشد

    شکوه آن کویر ، آن دیار

    میان شبنم صبگاهی ، درتپش قلبم تکرار میشود

    با صد هزار زیرو بم .

    ……….ثریا/ اسپانیا/ یکشنبه ………

    بمناسبت تولد خودم !!! وتا هفته های آینده

  • نای خالی

    تو کجایی ؟ در گسترده بی مرز این جهان

    تو کجایی ؟

    من در دوردست ترین جای جهان ایستاده ام ، کنار تو

    ……………………………………شاملو

    اسنان تنها یک نای تو خالی بیش نیست وناتوانترین موجود روی زمین

    و طبیعت است ، اما این نای خالی ، عقل دارد ، اندیشه دارد وبرای

    تباه کردن او لازم نیست همه جهان دست به دست هم بدهند ، یک بخار

    آب ، یک قطره سم بر ای کشتن او کافی است ، او میداند که میمیرد

    به مزیتی که دنیا بر او دارد واقف است هنگامیکه جهان بر او چیره –

    میشود آنگاه درک خودرا از دست میدهد .

    پس همه عظمت ونیروی ما در فکر  ما ودراندیشه ماست که برروی آن

    تکیه کنیم نه بر روی زمان ومکان که هرگز قادر به پرکردن آن نیستیم

    بنا براین باید کوشش کنیم تا خوب بیاندیشیم این است بنیان اخلاق .

    این نای متفکر که انسان نام دارد نه درفضا بلکه درقانون فکرخود –

    زندگی میکند بنا براین من باید عظمت خودرا بجویم وچو ن خودرا یافتم

    همه دنیا دربرابرم نا چیز است وسعت جهان مرا چون نقطه ای دربر

    میگیرد ودرخود فرو میبرد اما از نظرفکری ، این منم که بر دنیا غلبه

    کرده ام وبر او مسلط هستم ، چون میاندیشم .

    ………..ثریا / اسپانیا/ شنبه ……از یادداشتهای گذشته …….

  • امریکا ، امریکا

    قبل از کشف قاره امریکا ، دنیا آرام تر بود دینای امروز ،

    دنیای عربده ها رویدادهای گوناگون وجداشدن ذهن آدمیان

    از گذشته وجهان معنا ، آنروزها گمان میبردند که شروع دنیای

    جدید برای آیندگان روشنی میاورد ویک نظام سالم وکافی برای

    همه ، اما امروز همه چیز به صورت مسخره درآمده است ،

    ثروت ودنیا پرستی رونق گرفته همه چیز درهم شکسته وویران

    شده است قدرتهای نظامی ، ادبی ، سیاسی همه رو به زوالند

    تنها عده ای از سرحسرت به قفا مینگرند ونومیدانه تلاش میکنند

    تا راهی برای آزادی دنیا ومردم آن بیابند .

    تمدن های خیالی ، شهر های پر جمعیت وویران ، ظلم وستم

    بلاهای آسمانی !!!!؟؟؟  شعارهای تکراری وهمه بانتظار یک

    شکوه سالم نشسته اند ؟ وخدا هم دراین میان گم شد تمدنها نابود

    زبانهای قدیمی وادبیات از بین رفتند وبقول کپرنیک :

    زنبوران عادی  بر زنیوران عسل پیشی گرفتند وجانوران جنگل

    در راس کاخها نشسته اند بی هیچ شعوری .

    و……زندگی درهنر پلاستیک سازی همچنان ادامه دارد .

    چه کسی گفت ، امریکای جهانخوار ؟ راست گفت .

    امروز دنیا بین مادر بزرگ ونوه ها تقسیم شده است بقیه هم

    برده وار در اشکال مختلف درهم میلولند ونامش ر ا زندگی

    گذاشته اند ، درعوض هزاران دکان دین ومذهب باز شدو مردم

    را از آتش جهنم و دنیای خیالی میترسانند ، جهنم را داریم بچشم

    میبینم در آتش سوزیهای عمدی ، در سیل ها وزلزله های عمدی ،

    هر روز بر تعداد بیسوادان افزوده میشود ودرعوض سکس ودر اگ

    وراک اند روول>>> همه گیر شده است ، سکس حتی به مواد غذایی

    هم سرایت کرد،  واین است دنیای جدید به همراه همه دست آوردهایش

    ……….ثریا / اسپانیا .جمعه سیزدهم اوت ………….

     

  • باغ بکر

    گمان مبر که به پایان رسید ه است کار مغان

    هزار باده ننوشیده ، درر گ تاک است هنوز ……اقبال

    ………….

    بهار بود، بهار زندگی من

    وتو غارت گر نهال نورسیده

    صبح بهار بود

    با نسیم سحری بیدار شدم

    پیام وصل را شنیدم

    تو پای به گلزار نهادی بودی

    خون من نثار رهت شد

    خونی از یک گل نا شگفته

    روز درانتظارم بود

    چه باک از خاک گشتن

    چه باک از شکستن

    چه باک از گم شدن

    در میان خار وخاشاک وخس

    در ریشه هر  چمن

    هر ساقه آهنگی نهفته است

    در بال هر پرواز پرنده

    آوایی کمین کرده است

    حضور تو مرا به خودم رساند

    تو آن ر گ خونی را نوشیدی

    از باغ بکر گلی چیدی

    وآسوده خاطر  گذشی ، بی تامل

    بی احساس

    زحسرت دوباره به آیینه رو کردم

    تا اعتبار گذشته را بیابم

    هنوز در انتظارم وهوای عشق دارم …و

    چه باک از خاکستر زمان

    ……….ثریا .اسپانیا. یادداشتهای دیروز…..

     

  • روزه من !

    روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است

    آری افطار رطب ، در رمضان مستحب است

    روز ماه رمضان  ، زلف میفشان که فقیه

    بخورد روزه خود را بگمانش که شب است

    منعم از عشق کند زاهد وآگه نبود

    شهرت عشق من از ملک عجم تا عرب است

    شحنه اندر عقب است ومن از آن  میترسم

    که لب لعل تو آلوده به ما ءالعنب است

    زیر لب وقت نوشتن همه کس نقطه نهد

    این عجب نقطه خال تو بالای لب است

    یارب این نقطه لب را که ببالا بنهاد

    نقطه هرجا غلط افتد مکیدن ادب است ….شاطر عباس

    ………..ثریا …اسپانیا …………………