Category: General

  • نامه ی به یک دوست

    تقدیر منست این همه یا سرنوشت توست

    یا لعنتی جاودانه

    که هنگامی به آزادی عشق اعتراف میکردی

    جنازه محبوس را از زندان بیرون میبردند!

    ——————— شین

    دوست من !

    اینجا ، این شهر رنگین ، رنگین ترا ز رویاهاست آنهم دردیاری

    که دموکراسی ! حکم میراند ، در این شهر واین دیار قدیمی غیر

    بیگانگی چیزی نیست ، اینجا نیز گورستان زندگان است وما درشمار

    مردگانیم ، اینجاهما ن بهشتی است که درکتب مقدس وعده آنرا به

    رستگاران داده اند ! اینجا دراین بهشت خیالی شیر وعسل وزیتون

    وحوریان بهشتی و( جهنمی ) فراوان است واما…..

    اما سالهاست که کام تشنه ما درآرزوی قطره ی آب وچیدن یک میوه

    تازه از درخت مهربانی است ، درعوض دموکراسی هرروز مانند یک

    پتک بر سر مان میکوبد .

    سالهاست فراموش کرده ایم ابریشم چه بویی دارد وسالهاست که رنگ

    انسان ندیده ایم ، آری دوست من ، جزیره ما رنگین است ،رنگینتراز

    آن دیاری که خون آن را آبیاری میکند دراینجا هم هرروز باید خونها

    را شست ومدفوع واستفراغهای شبانه را نادیده گرفت ؛ دراینجا ایمان

    بیداد میکند ، ایمان به بی ایمانی ودر سفره رنگین ما به غیرا ز چند

    مهره عشق چیزی وجود ندارد.

    سفره ما خالی از مرصع پلوی ومرغ بریان وکباب بره شماست

    هر چند گاهی بر قایق رویا ها سوار میشویم وبه دوردستها میرویم اما

    دوباره قایق مارا به زند گی اصلیمان بر میگرداند.

    با آروز پیروی  وبهروزیبرای آن دوست گرامی

    ……………

    ثریا اسپانیا. جمعه هشتم اکتبر /برابر با شانزدهم مهرماه 89

  • ترانه ی بزرگ

    آنکه میگوید دوستت دارم ،

    حنیاگر غمگینی است

    که سازش را از دست داده است

    ایکاش عشق را زبانی دگر بود  …   الف . بامداد

    ———

    زبان من ، زبان توست و….

    حیرت آهنگها را میشناسد

    نامم درپناه قانون خاموشی توگم شده

    من امروز قاصد فراموشیم

    به آیینه سفر کن ، تا آوایم را بشنوی

    جلوه های انتظار درخاطره ها گنجید

    چنگی پیر بینوا !

    از چنگ بپرس ، ازترانه ی که میخواندم

    من توان رسیدن به هیچ افسانه ی

    نداشتم

    یک لحظه ، یک لحظه ، درانتظار نشستم

    وجلوه انتظاررا حس کردم

    آهسته تراز بوی گل ، نرمتر از شبنم

    ودیدم که :

    از یک حباب کمتری

    آنگاه ، تا ابد درآغوش خود غلطیدم

    تو ای مطرب دیروز

    ظهورت بر خاک قیامت نقش بسته

    ای شاعر پروانه ها

    از شعر  تو خون میچکد

    طاووس شعر تو برگلزار سیه پوشان

    ولاله زار سیاهکاران میخرامد

    تو به همراه پرده اسارت

    برابر اژدها رقصیدی

    وسپس در کرانه جهنم گم شدی

    نامت را با نام علفها خواهم شست

    از دفتر خاطرهایم……..ثریا. اسپانیا ……

    پنجشنبه / هفتم اکتبر 2010

     

  • پسر خدا تنهاست

    سوگند به عزت وقدر ومقام آزادی

    که روح بخش جهان است نام آز ادی

    به پیش اهل جهان محترم آنکس یود

    که دارداز دل وجان احتر ام آزادی

    اگر خدای به من فرصتی دهد

    کشم ز مرتجیعین انتقام آزادی…….فرخی یزدی

    ———————–

    جشنها شروع شدند ، همه شهر آکنده از » ایمان است « ! زنگها

    به صدا درآمده اند وبانوان ودختران زیبا وطناز با لباسهای پرچین

    ورنگارنگ خود که موهای افقشان آنهارا گلی همرنگ لباسشان تزیین

    میکند ، بر کالسکه های شخصی سوار ویا برپشت اسب نشسته و

    آرام آرام راه پیمایی میکنند اشراف وبزرگان روی بالکن خانه هایشان

    که غرق گل وپرچم است  با افتخار مینشیند وتماشگر این شور وهیجان

    میباشند.

    در  هرگوشه شهر بساطی راه آفتاده است رستورانها ، بارها ، میکده ها

    لبریز از جمعیتی است که از هرسو آمده است ، بوی پهن اسب بر روی

    سنگفرش کوچه ها بوی عطر زنان بوی گل یاسمن وعطر شیر برنج

    بوی خوش قهوه وشیر کاکائو فضاراپرکرده است.

    همه با لباسهای شیک خود آمده اند تا » ویرجین « آنهارا متبرک سازد

    و….آنکسی که با دستهای میخ شده وخون آلود بر یک تکه چوب در

    گوشه ای تاریک آویزان است ، بیاد دوران تنهایی این گله سرخوش است

    او گمان میکرد که برای همیشه دروجود نسلها باقی خواهد ماند وهرگز

    ندانست که وجودش در یک شمع گچی خلاصه خواهد شد.

    محراب غرق گل است وآغشته از طلا کشیشان همه با لباسهای اطلسی خود

    برای این گله فراموش شده دعا میخوانند وآرزوی دارند که پسر خداوند

    بسوی آنها برگردد.

    زندگی آهنگ آرامی دارد اگر کینه ای هم هست برای حفظ ظاهر پنهان

    میشود و….پسر خداوند تنهاست .

    چهارشنبه . ششم آکتبر. 2010

    ثریا/ اسپانیا .

     

  • نه این بود

    از صف غوغای تماشا چیان

    گام زنان راه خودرا گرفت

    و…جانش را از آزار گران دینی

    ازاد یافت………احمد شاملو

    ———-

    چقدر همه چیز درنظرم فرق کر ده است ، یکطرف معنا وسجده عشق

    یکسو گناه ، بزه کاری وسپس رستگاری آدمها ی دورغین بدون  داشتن

    شخصیت واصالت ،

    یک واقعیت مبتذل  ، زندگی با رابطه های نامشروع ، همرنگ طبقه –

    خود شد ن ( ازکدام طبقه ام ) ؟  .

    زاد وولد کردن نشستن وتماشا کردن تلاش برای آنکه نامت رادرکتیبه

    بنویسند.

    شبها بانتظار مردی از دست رفته که درآغوش روسپیان بسر میبرد ،

    وسپس فردا با پیکری آلوده از پای افتاده ، به دامنت میاویخت.

    خانه ، کاشانه ، عکسهای فامیلی ، قاب های طلایی ، لباسهای درون

    گنجه ، فرشهای قیمتی ، اثاثیه انباشته رویهم که اکسیژن اطاقها راکم

    میکرد ، زندگی کاذب ، دروغ ، گفتار بدور ازواقعیت ، امیدهای واهی

    ایمان دروغین وسپس سقوط به ورطه تنهایی به یمن داشتن دوستان

    خوب !

    اما او رستگار شد  ، او اجدادی داشت که صاحب مال بودند نه کمال

    میبایست همرنگ جماعت میشدم ، بلی همرنگ جماعت .

    آه دراین دنیا باید هشتاد درصد شانس داشت وبیست درصد همت وکار

    معنی زندگی همین است .

    سه شنبه / صبح / ساعت 5/10 دقیقه !!! ثریا.

     

  • پدر چریک

    اولین بار  که عکس اورا دریک مجله معروف هفتگی دیدم ، بنظرم آدمی بی آزار

    آمد ،  یک سبیل پرپشت ، ومسلسلی که بانوار سبز رنگ ( رنگی که مورد

    علاقه اش بود) دسته آنرا  تزیین کرده وبر روی شانه اش قرارداشت .

    قدش کوتاه شاید کمتر از یکمترو شصت ودست وپاهایش کوتاه ورانهای چاق

    که به زحمت شکم بر آمده اورا حمل میکردند ، روی این هیکل کوچک یک

    سر کوچکتر قرارداشت وسرش را دریک چفیه یقل پنهان کرده بود یک

    رندتکت سربازی نیر بتن کرده بی آنکه درجه ای روی شانه هایش باشد

    مصاحبه کنند با احترام تمام اورا بباد سئوال گرفته بود ، بلی این شکل وشمایل

    پدرچریکها وپدر امروزی فلسطین است او وهمراه همیشگی اش لیلا خالد !

    آنروزها برایم عجیب بود که ناگهان میان زندگی وعکسهای خانوادگی هنرپیشه

    وخوانندگان روز عکس وتفصیلات مردی باشد از سر زمینی که تقریبا برای

    من یکی نا آشنا بود ، او با آن عینک سیاه مرموز حالت یک هنرپیشه ماهری

    را داشت که در نقش خود استوار  بود دراطرافش چند چر یک فدایی که حکم

    نگهبان اورا داشتند نیز دیده میشد.

    او مردی اسرار آمیز وکسی از تبار وخانواده او اطلاع چندانی نداتشت اما از

    اینکه توانسته بود عده زیادی را به دورخود جمع کند وآنهارا تعلیم بدهد

    شهرتی ناگهانی پیدا کرده بود ، روی کت سر بازی او این نوشته بچشم

    میخورد ( پلنگان سیاه علیه فاشیزم امریکایی ) ! زندگی او وپیروانش

    دریک محیط کاملا سری بود ، بعد ها معلوم شد که او در اورشلیم

    به دنیا آمده وپدرش نیز یک تاجر ثروتمند بوده است ! شاهزاده بودای

    جدید ، مصاحبه وگفارش طولانی بود وضد ونقیض زیاد داشت اما آنچه

    که مرا ودار به نوشتن این سرگذشت کرد ، ویرانی وبدبختی ملتی است

    بنام ایران که خود به دست خودشان فریفته این رهبر شده وبه نابودی

    خودشان دست زدند.

    امروز آن دستمال معروفی که بر گردنش داشت مانند یک شال افتختار

    واعتبار در دستهای مردان دولتی وبر گردن آنها دیده میشود ، فرزندان

    تربیت شده همین چریک کوچک امروز توانستند آدمکشی ها ، قتلها

    جنایات ، تجاوز به زنان ودختر ان ایرانی ، وبزرگ کر دن زندانها

    وبکار بردن انواع واقسام لوازم آلات شکنجه را بکار بگیرند ،

    امروز، آنها یاد گرفته اند از هر  سه نفر دونفرشان را جاسوس کنند

    به همین دلیل هم همه از هم میترسند .

    پدر چریکها توانست آموزشهای لازم را به همه فرزندان دنیا بدهد

    صدایی لطیف وملایم وآرام داشت  وهمه جا میگفت :

    تا آزادی فلسطین خواهیم جنگید اگر قرار باشد قرنها طول بکشد !!

    او صلح نمیخواست او تنها به پیروزیش میاندیشید او ابو عمار  عرب

    خیال داشت دنیارا با دهان گشا ولبان کلفتش به درون شکم گنده اش

    بفرستد حا ل به هر قیمتی که باشد ، جایزه اش را هم گرفت وبه آن

    دنیا رفت …..هنوز تا هنوز است جنگهای چریکی ادامه دارند وجوانان

    بیهوده مانند برگ درخت بر زمین میریزند واز ین آنها صد ها گر وه

    دیگر زاده شد ودر سر زمین ما ؟!

    مدرسه حرام میشود ، داشگاه بسته میشود ، هزاران کتاب خمیر میشوند

    تنها کتابهایی که باید نوشته شوند ، تاریخ حذف میشود گربه کوچک ما

    که نامش ایران است درمیان نقشه جدیدخاورمیانه بزرگ گم میشود ،

    پدر چریکها وفرزند ان خلف او به راستی شاهکار بخرج دادند وخوب

    توانستند آنچه را که اربابان بزرگ میل دارند درست کنند.

    ایر انیان غیور وپرغرور در  آنسوی آبها مشغول نشخوار گذشته وبه

    رخ کشیدن ثروت ها ومعلومات نم کشیده ونیم بند خود ملتی را

    سر  کار  گذاشته وسر گرم میکنند وجنبش سبز راه میاندازند.

    ———— یکشنبه غمگین وبارانی ………….

  • میلاد تو

    بکن معامله وابن دل شکسته بخر /که باشکستگی ارزد به هزاردرست

    حاظ

    ————-

    انگار همین دیروز بود ، سر خیابان ایستادم درد شروع شده بود جلوی

    یک تاکسی ا گرفتم تاکسی ایستاد ومن با ساک دستیم سوار شدم ،

    در نیمه راه تاکسی با اتومبیلی تصادف کرد من پیاده شدم وآهسته آهسته

    با قدمهای لرزان خود رابه بیمارستان رساندم ، تنها بودم .

    ———–

    آنشب زنگها دوازده بار نواختند

    صدای او از عمق تاریکی

    از آن سوی وسعت نور

    به زیر پوست سردم لغزید

    این تازه نو رسیده

    پای به سفیه ای از نسل مادران ، نهاد

    منقار کوچک این کبوتر

    مرا چون سیمرغ به وادی هفتم کشاند

    پاییزبود ، جشن خرمن ،

    این وطن کوچک من کوبید خود را

    به سقف تنهایی من

    آنشب مادرم درخواب سنگینی بود

    که ….من سفره عشق را گشودم

    ———- تقدیم به پسر م مهران برای تولد او……..-

    از یک نوشته :

    میخواستم گرانترین وپر بهاترین چیزهارا برایت به ارمغان بیاورم

    دیدم خودت از همه پر بها تری وهمه مارا درکنار خود داری.

    تولدت مبارک پسرم.

    ثریا. اسپانیا. دهم مهرماه 1388

     

     

  • طوفان

    موسیقی ، این نواز ش روح انسانی ، هنگامیکه هنوز نوجوانی وبا لذتها

    بیگانه کوبش وزن ها وآهنگها بر تو چیره میشود ، نواهایی درگوشت

    می نشیند ، بی صدا آنهارا در ذهنت میپرورانی وآهسته آهسته اشک

    میریزی ، همه عواطف خفته تو بیدار میشود آن نوا ها ترا دربر میگیرد

    تو درآغوش آن آهنگها بخواب میروی ، مدت درازی همه چیززیرورو

    میشود همه بارهای سنگین سبک میشوند همه مشگلات آسان وتو در

    روی ابرها سیر میکنی بال پروازت گشوده وبسوی دوردستها درگردش

    وزمانی که این نواها به ضرب بنشینند آنگاه میخواهی به میدان بروی

    ودستهایت را بسوی آسمان بلند کرده وبه دورخود بچرخی ؛ بچرخی

    تا آن آتش روحت خاموش شود ، نشاط دردلت انباشته وچشمانت را

    می بندی از دنیای اطراف بیرون شده ای و…..

    هنگامیکه چشم باز میکنی هزاران دیده لعنت بار بتو خیره شده اند !

    تو با موسیقی به خدایت نزدیک شدی نه با سجده .

    آنگاه وزن ها در سینه است آهسته آهسته خاموش میشوند وتنها قلب

    توست که میطپد.

    ….. تقدیم به او که برایم دوقطره اشک وطوفان را ساخت…….

    ————-

    زمانیکه طوفان شروع میشود ، آسمان تار  میگردد

    زمین میگرید ، آیا این اراده خداست ؟

    درد وغم سر نوشت ماست ، در سراسر عالم

    میان همه مردم ، من تنها هستم

    آیا این اراده خداست ؟

    قلبم درون سینه ام بی تابی میکند

    میترسم ، میترسم ، از طوفان

    از دردی ناشناخته

    میترسم که خدای مرده باشد

    من هنوز زنده ام ، زنده

    بانتظار آن طوفان بزرگ

    ……..ثریا / اسپانیا/………پنجشنبه

     

  • اعتراف

    آه….پدرروحانی چیز ی ندارم که اعتراف کنم درچهاردیواری خانه

    چیزی به غیرا زچهار دیوار  گچی نیست ، افکارم ؟ افکارم  گاهی

    به دوردستها میرود ، گناه است ؟ .

    خودم کفاره گناهانم را میپردازم خودم به تنهایی ، آنهم درزمانیکه همه

    فکر میکنند بی گناهند وهیچ گناهی از آنها سر نزده است ونباید به کیفر

    برسند ، گناه من عشق بوده وهست که همیشه در من زندگی میکند از

    نظر شما این گناه بزرگی است ، یک شر آست ؟ اما عشق ورزیدن

    وآموختن آن به دیگران گناه نیست ، پدر مقدس ، گناه آن است که

    ریاکار باشیم .

    او گفت : تو به تنهایی نمیتوانی باین کار دست بزنی باید بایک گروه

    یا چند نفر همراه باشی وهمکاری کنی برای رسیدن به برکت خداوند

    به دیگری هم نیاز داری ، به یک همراه ،یک رهبر ،

    گفتم چه میشود اگر این یک نفر زنی فقیر وگرسنه با چند بچه درکنار

    کوچه نشسته وگدایی میکند ویا یک زن گناهکار ، مگر مسیح برای آنها

    به دنیا نیامد وبرای آنها جان نداد ؟ من به تنهای خواهم توانست راه اورا

    ادامه دهم بدون حضورکشیش اعتراف گیر ویا راهبان دیگری ، من –

    مینویسم .

    پرسید چی مینویسی؟ بر ضد کلیسا که نیست ؟ گفتم چرا گاهی ،

    پدرمقدس !کلیسا امروز دیگر متعلق به عیسای مسیح نیست همانگونه

    که مسجد دیگر خانه خدانیست  این مکانها متعلق به بانک داران ،

    زمین داران وثروتمندان ودرجه داران است آنها مر تب وجوهات خود

    را میپردازند .

    آنها این مکانهارا ساخته اند تا کسب وکارشان را رونق بیشتری بدهند

    آنها گاه گاهی خودی نشان میدهند تا مردم عادی مطمئن باشند که مومن

    به وجود خداوند وبرکت اومیباشند.

    ویک مکانی برای در ماندگان وبی پناهان وکسانی که بطریقی رانده

    از درگاه خداوند  و هیچ امیدی .

    ادامه دارد…… ثریا /اسپانیا/

  • کدام بشارت

    گاهی دیوانگی  تنها سلاحی است دربرابر شورش این دنیای بیرحم ،

    پاک خودم را به دیوانگی زدم ، چگونه میتوانستم ثابت کنم که من یک

    دختر پاکیزه ویک موجو زنده هستم درقالب یک زن که نفس میکشم

    چطور میتوانستم به آن زن لکاته با لبهای قیطانی که همیشه یک سقز

    در دهانش میچرخید واعصاب را به رعشه درمیاورد  بگویم :

    عشق ورزیدن به پاکی از همه ناپاکی های تو با ارزش تر است ، توکه

    پس از سالها ولگردی حال همسر والامقام شده ای وامروز مومن بدون

    چادر سیاه ازخانه بیرون نمیروی ، ثابت کنم که تنها حسادت وبیرحمی

    وجودت را انباشته  ترا باین شکل و صورت به حیوانی مبدل ساخته

    است .

    ………

    در کنج کلیسا درمقابلش زانو زدم .گفتم با این ریاکاران واین مردم

    نادان که تنها تر ا به زبان گرامی میدارند اما قلبشان فرسنگها از تو

    ومرام تو دوراست چگونه میتوان کنار  آمد ؟

    ترا در یک کتاب  دریک چهار دیواری طلایی پنهان نگاه داشته واز

    آموزش های اخلاقی تو هیچ خبری نیست ، همه قلب خودرا از دست

    داده اند آنها از فرمان تو سر پیچی میکنند ، آنها انسانهارا به آتشی

    سوزان میفرستند وبه دیگران با دیده تحقیر مینگرند ، آنها خودفروشانی

    هستند که نمیخواهند  خودرا وترا باور کنند ،

    آه …به دنبال کدام بشارت ایستاده ای ؟ برای نسل تو هیچ نشانی نیست

    باید صبر ایوب داشت تا دوباره به پنداری نزدیک شد.

    ………..ثریا / از یادداشتهای روزانه ………..

  • طلوع کدام خورشید

    به هنگام مرگ درختان در  فصل خزان

    در کوچه باغهای سنگی دیروز

    ورودخانه جاری شب

    سنگ ریزه های عشق مرا ، جستجو کن

    زنی که از میان در ختان طلوع کرد

    دیگر عشقی نمانده

    نامش فراموش شده

    فرجامی ندارد ، این واژه بیگانه

    در مرز بهار مینشیند

    در زمستان میمیرد ، به هنگام مرگ گلها

    بر شاخه درختی آویزان میشود

    مانند یک چکاووک پیر

    فرهاد مر د ، از یادها رفت

    شیرین نابیناشد وبه هنگام غروب آفتاب

    با پشت خم شده

    از دهشت خدایان دروغین

    بخاک نشست

    در آن دیار آتشین ، یاران همه رفتند

    همه رفتند واز یادها هم

    دیگر کسی نیست وبر سنگفرش کوچه ها

    صدای پایی نمیاید

    باید به سوگواری نشست ، بر روی گورهای متحرک

    ابرها را کنار  زد تا ستاره هاپیدا شوند

    درهای شهر را بازکرد

    تا گنجشکان به خاکستر نشسته

    باز گردند

    صدایی شنیدم ، صدایی که درزیر زمین

    سفر میکرد

    درخانه ما سکوت فریاد میزند

    وسکون نشسته است

    ایکاش میشد بدانم ، کدام ستاره

    واز کدام سو خواهد درخشید ؟!

    ……ثریا/ اسپانیا /……… یکشنبه

     

  • شهزاده رویاها

    تالاب تاریک ، سبک از خواب برآمد

    وبا لالایی بی سکون دریای بیهوده

    به خوابی بی رویا ، فروشد……..احمد شاملو

    ……..

    شه زاده سوار برا سب کهر

    به روانی خون دررگها

    به ظرافت شعر  در مغزها

    سرودی تازه میخواند

    او شمشیر آغشته بخون

    آغشته به زهررا میبوسد

    وبه نر می ابرها

    فرود میاورد بردلها

    حال چگونه میخواهد دریارا

    بشکافد؟

    وبار اندوه وگناه را شسته

    به خانه یتیمان خودرا بکشاند ؟

    کسیکه با هیبت زنا نی شیرین فسانه

    دستمایه شادی کودکانه اش را

    بر شانه پیامبران نشاند

    آیا تاریخ به تایید او مینشیند

    ویا …..به حیرت

    وما بانتظار  کدام آرش نشسته ایم

    که با تیری از کمان

    خواب چند هزار ساله مارا

    تعبیر کند

    ما…دیگر به روزهای دربدری

    خو گرفته ایم

    با خاک غریب آمیخته شده ایم

    زیر تازیانه زمان وضربه های آن

    قطعه قطقه گشته ایم

    خورشید مارا ابری سیاه پوشانده

    دیگر به آب وآتش وجنگل سوزان

    خو گرفته ایم

    به همراه یک فریب بزرگ !

    …….ثریا/ اسپانیا/ ………

    تقدیم به سربازان جانباز

  • فریاد

    از بهشت شما ، دورشدم

    آنچنان تلخ وپراندوه

    آنچنان دور  و..دور

    وآنچنان لبریز از تلخی ام که

    آب زمزم وکوثر  هم قادر به شستن

    این اندوه نیست

    همه درد بودم ، گریه بودم اندوه بودم

    وهرروز مرگ را با چادرسیاهش

    بر بالای پنجنره ها میدید م

    از کنار شما گذشتم

    از کنار شما فربه شدگان

    که درجستجوی سکه ها

    آخرین کاسه لجن را سر  میکشید

    ودران چشمه ننگین

    غسل جنابت میکنید

    من ، همه درد بودم ، همه رنج

    مرا عریان کردید

    وسپردیده به بازار برده فروشان

    بی آنکه زخمهایم را ببنید

    از بهشت شما دورشدم

    درآن زمان که :

    هستی یک انسان ، از یک سکه قلب

    ارزان تر بود

    از بهشت شما دورشدم

    درسکوت خود افسانه گوی قصه هایم

    از پشت مهربانی درختان جنگل

    تا انتهای زمستان

    ……..ثریا ایرانمنش / اسپانیا ………

  • نشانه

    طولانی ترین جاده ها را

    پیمودم

    درها همه بسته ، میکده ها خاموش

    گریه های پنهانی ، درپناه یک سکوت

    اجازه خواستم که :

    نفس بکشم !میخواستم بر تو نظر کنم

    ای خسته تن که تنها نشسته ای

    در پشت دروازه مهر بانیها

    در بهترین لحظه ها

    به خاطر دلهای گمشده

    وبرق آن نگاه مهربان

    میخواستم ,عاشقانه ترین روزهای خودرا

    پیوند بزنم

    و…..

    دیرگاهی است که زمین از عطر خاطره ها

    خالیست

    میان من وتو یک شب طولانی است

    وتو میدانی

    که ، سالهای جدایی چگونه

    برمن وماگذشت

    کوچه باغهای معطر

    دز  ذهن پریشانم ، چادر زده اند

    درون سینه ام ، کاسه ی زرین

    لبریز از عطر آن کوچه ها

    وبوی شاخه های درخت بید

    در انتظار پرواز عصیان است

    یک شکاف باریک ، میتواند

    چشم شب را به روز برساند

    من گم گشته ، فرزند دیروز

    وگم شده امروز ،

    در  طوفان وحشت

    ودرکنار سایه های مشکوک

    دیدار  بیدادگران را میینم

    ………..ثریا / اسپانیا……….

    به : مهران .

     

  • مرثیه

    مگر دیگر فروغ ایزدی آذر مقدس نیست

    مگر آن هفت انوشه خوابشان بس نیست

    زمین گندید ، آیا برفراز آسمان کس نیست ؟  . اخوان ثالث

    …..

    نمیدانستم که چهره  اش بهت نانجیبی دارد

    چه میدانستم که پرنده مردنی است

    وصدایی هم نمیماند

    به پرنده گفتم :

    پرواز را فراموش کن

    موشهای صحرایی را بخاطر بیاور

    آنها میدانند که چگونه میشود گندمزاررا درو کرد

    آنها میدانند که چگونه میشود دانه های گندم را

    دزدید

    وبه ( خیال ) خیانت کرد

    چشمانم بر آن نوازش ها بود

    لبانم فرو افتادند

    زیبایی کلامی را که میشد نثار عشق کرد

    بازهر آغشته ساختم

    اسیرانی بی تقصیر دراسارتند

    وموشها آزادانه گرد آنها میگردند

    نسل خسته ما فرو مردوخاموش نشست

    دیگر  شکوفه ای بهاران را نخواهد دید

    عقربه های ساعت

    نماگهان به جلو خزیدند

    ویک روزما یکسال شد

    ما خسته وشکسته وشما ای پیروزمندان

    کامتان شیرین باد

    ………..ثریا .اسپانیا ………..

  • شب سیاه

     

    آنکه دانست زبان بست / وآن که میگفت ندانست ،

    ————–

    آن شکری را که مصر  هیچ نبیند بخواب

    شکر ، که ما یافتیم دربن دندان خویش .// مولای رومی.

    ….

    به هریک از > شما> که سلام میگویم ،

    باید بیاد داشته باشم که :

    چند >من درشما < خفته است

    ودر کار  شکستن دلهاست

    آیینه روح » شما « شکسته

    سنگوار ه هارا درکنارهم چیده اید

    درانتهای عطش سوزانی ، پشت دیوار

    سیه روزی

    تا مرز مرگ وزندگی

    تشنه مانده اید

    من از عشق میگویم واز هراس آن

    از مستی عشق با سنگ ریزه های

    در خشانش

    از گلهای زیبای قالی

    که هزاران رنگ را درذهن روشنم میپاشد

    از عشق میسرایم ومینوشم آب گوارای آنرا

    با آواز عاشقانه ، میتوانم ستونی بسازم

    در پشت بام تیره » شما «

    ونیزه ای که سوراخ میکند

    قلب سیاهی را

    آن نگاه که عریانی روح شمارا

    میبیند

    از عشق لبریز است

    » شما « چند منی ، در خاطره های

    گریز پای کامیابی شبهای بی ارزش خود

    به بودن وماندن میاندیشید.

    ………ثریا / اسپانیا / یکشنبه / 19 سپتامبر…….

     

  • بوی گند پول

    فاتحان قلعه های فخر تاریخیم ،

    شاهدان شهرهای شوکت هر قرن

    یادگار عصمت غمگین اعصاریم

    راویان قصه های شاد وشیرینیم………اخوان ثالت » مهدی«

    ……………..

    عکسی از ویرانی قصرها وشوکت وجلال صدام حسین را

    در ویرانه های عراق تماشا میکردم واز خود  میپرسیدم چرا ؟

    چگونه باید همیشه آنکه پر زور تر ا ست عقاب وار به لانه مرغان

    پی پناه وخانه ها ومردم بیگناه هجوم بیاورد؟

    امروز چگونه میتوان از فاتحان قلعه های جنگی گفت درحالیکه دنیا

    دردست یک گروه خاص جای دارد وابر وباد وباران نیز بفرمان آنها

    یورش مینماید.

    ملت ایران چرا ناگهان ماد رغمخوار کشوری دوردست وغریبه در

    زبان ونژاد او ، شد ولچک سیاه وسفیدرا بردوش وسر انداخت وشمع

    به دست گرفته افسانه گوی زندگی آنان شد درحالیکه در سر زمین خود

    هزاران ستاره از فرط گرسنگی وبیچارگی خاموش میشدند .

    آن مویه های دروغین وزاری ها وشبهای شعر، درآن روزهای تنگ

    واحیای تاریخ نوین به دستور کدام یک ازاین اربابان بود ؟

    امروز پایتخت این سر زمین زخم خورده کجاست ؟ ونامش چیست ؟

    حرمت پیران از بین رفت وجوانان درخون غلطیدند ونام پر برکت آلله

    بر تارک سر شان نشست ، به چه قیمتی ؟ حال باید بانتظار گروه دیگر

    مشتی لچک بسر ومردان اخته که معنا ومفهمو م خانوده را از اوج

    به زیر کشیده اند باشیم .

    دوباره فانوس کوری با روشنایی دروغین خود جلودار کاروانی خواهد

    بود که باید زنهارا زنده بگور کردوشیر شتر  نوشید ودربادیه ها  –

    وزیر چادرهای سیاه بی صدا خاموش ماند.

    ……..ثریا / اسپانیا …….. شنبه !

  • سرخ پوشان !

    آن کس است اهل بشارت ، که اشارت دادند

    نکته ها هست بسی ، محرم رازی کجاست ؟……حافظ

    ………..

    سرخ پوشان به صف ایستاد ه اند

    چون ستونی از علفهای لرزان

    که با وزش باد همراهند

    به چه میاندیشند ، این آدمها؟

    آنسوی دانستن را میدانند چیست ؟

    سرخ پوشان ، شیفته

    همه ساکت ، همه بی حس

    مانند یک اژدهای مرده

    به فواره های حسرت مینگرند

    آنها بانتظاران باران نشسته اند

    ابرهای تیره بر آسمان سایه انداخته

    بارانی نیست ، حقیقتی نیست

    غرش طوفان بلند میشود

    تیرگی همه افق را میپوشاند

    بارانی از جنس زهر ، برچهره شان میبارد

    سرخ پوشان همه گیج وگم، وامانده درراه

    دیر گاهی است که از عریانی خود شرم دارند

    دختران درصف ریسمانی سر خ ، بی انتها

    و…مردانی اخته شده

    در صف غوغای تماشاچیان

    مانند شمع مرده میسوزند

    بانتظار  عشق » باکره نامی «

    سرخ پوشان که میخواستند از خاک برویند

    درگناه خود غرق شدند

    تشنه وخسته ، هنوز بانتظار نمی آب

    از باران رحمتند

    ………..ثریا . اسپانیا………….

  • چنان نماند…و چنین هم نخواهد ماند

    با نفس ، حدیث روح کم گوی / وزنافه مرده شیر کم دوش .

    …………….

    ماندت بیهوده است

    زندگیت بیهوده است ، درکاهش شب

    که میپنداری جایت خوش است

    درخواب ترا دیدم

    عریانی ترا، درمیان اجساد پوسیده

    آن غمگین عاشق دیرینه

    در انزوای خودت ، میگریستی

    رها شده ازخود ، رها شده ازتن

    رها شده از روح ، درتلاشی بیهوده

    مضراب مسی دیگر بکار نمی آید

    به فکر تکه هیزمی باش برای احاطه کامل

    آتش ……

    دیگر بهاری نیست ، خزانی نیست

    هزاران لاله سرخ از تبارگلرخان

    با دستهای آلوده ات

    پرپر شدند

    گیسوی بلند آنها، به دست تو افشان شد

    تو در ( بهاری دروغین )

    از نردبان سالها ، بی وحشت بالارفتی

    تو با مصلحت روزگار

    از خم شراب گریختی و……

    به لیله القدر سلام گفتی

    تو نیز درهلال ماه آیه افسونگری را

    خواندی ،

    در طوفان بزرگ یک تاریخ

    در پیراهنی به رنگ شکوفه ها

    در کناربرده داران ایستادی

    به آسما ن بگو ، خنجری برایت آماده سازد

    دیگر هیچ پنجره ی برویت باز نخواهد شد

    ……….ثریا/ اسپانیا/……………

     

  • جام اگر بشکست …..

    مانعره شب زنیم ، خاموش / تا درنرود درون هرگوش

    تا صبح وصال در رسیدان/ درکش ، شب تیره درآغوش…..رومی

    ……..

    تو گفتی ، میتوان سخن گفت

    تو گفتی تردیدی نیست

    تو گفتی آهنگ نغمه ها ، تا آسمان لاجوردی

    میرود

    وحباب روی جام شراب

    از بلور چشمانت روشن تر است

    چگونه نفهمیدی که گل یاس

    آغشته به زهر است

    چگونه ندانستی سخن از آشنایی

    یک فریب است

    چگونه توانستی  ساقی را بکشی

    وجام هزارساله را بشکنی ؟

    توکه …پیوندت در مسیر آن زمان بود

    تو ، با دستهای نازنیت

    این ریشه کهن را از خاک بیرون کشیدی

    امروز کدام دست پاکی

    برایم پیام آشنایی دارد

    امروز تصویر شکسته ترا

    در یک قاب کهنه مینگرم

    واضطرابی مبهم ،

    خواب طولانی مرا پریشان میسازد

    ……….تقدیم به ف / شین ……..

    ثریا / اسپانیا / دوشنبه

     

  • برادر مجاهد !

    آنها که بسر  در طلب کعبه دویدند

    چون عاقلت الامر به مقصود رسیدند

    از سنگ یکی خانه معلای معظم

    اندر وسط وادی بی زرع بدیدند ……….مولای رومی

    ……….. دریغم آمد این گفتگورا ننویسم ! .

    درست نمی فهمیدم چه میگوید ، نمیدانستم فریاد میکشد ویا تن

    صدایش به همین گونه است ، سخنان مبتذل وتوهین آمیزی

    درموردهمه رانده شدگان از خانه وسر زمین مادری ، برزبان

    میاورد ، شکم او باندازه یک تانک جلو آمده وحکایت از پرخوری

    ومیگساری های بی حساب او میکرد ، تازه از راه رسیده بود ومیل

    داشت که مارا زیر رو کند ؛ او گفت :

    آنروزهارا فراموش کرده اید که مارا ببازی نمیگرفتید ، امروز این

    ماییم که شمارا به حساب نمیا وریم ، حال من هم درآن سوی دنیا

    وهم دراین سو خانه دارم ، بیزنس دارم وچند پاسپورت رنگا رنگ را

    به جلویم پرتاپ کرد ، یو -اس – ای / یونایتد کینگ دام – کمون اروپا

    وصد البته پاسپورت اصلی وطنی را ، آه …خیال کرد ترسیدم ؟!

    باو گفتم صبر کن کمی مهلت بده ، زیاد تند مرو اول من اشتیاقی به

    آنسوی اقیانوسها ندارم همین ار وپای کهنه وهمی سر زمین قدیمی

    برایم کفایت میکند اما درمورد گفتار تو وجنگ شما با دیو وکفار !

    باید بگویم آبشخور تو از دولت سر همین دولتها وهمین کفار است ،

    آنان که میهمان نوازند وبتو تفهمیم کرده اند درحال حاضر با زدوبندها

    وعشق های صائقه آسا مشغولند وآنچه را که صاحبان این دفترچه های

    ر نگین آنرا میهمان نوازی میخوانند نامش » دفاع« است اگر هم تو

    بخواهی مثبت تر فکر کنی بازهم از خودت دفاع کرده ای ، چون تو

    ترسیده ای ، تو به دنبال کدام رویا میروی ؟زمانی متوجه خواهی شد که

    احساس میکنی زهری قطره قطره در خونت ریشه دوانیده است ،

    زهری که پاد زهر هم ندارد ، همه ما بیماریم وبرای زنده ماندن به دارو

    احتیاج داریم وهیچ دارویی بهتراز همین خود زهر نیست .

    آنچه یاد گرفته ایم ضعیفان را خفه کنیم تا قویتر ها زنده بمانند دیگران

    را از بین ببریم تا قویترها نجات یابند وبقیه را بکشیم تا خودمان زنده

    بمانیم جنگ یعنی همین دیگری را برانیم وخود سواری بگیریم

    حال همگی حلزون وار داریم میخزیم آهسته آهسته ، برای هیچ .

    با دهان باز وچشمان از حدقه درامده نگاهم میکرد ، آه چگونه توانستم

    جلوی دهانش را بگیرم ؟ چه زندگی دردناکی ، چه اندازه زشت

    وبی حرمت ، همیشه باید آماده جنگ باشی ……..

    ثریا/ اسپانیا/ شنبه .