Category: General

  • آخرین برگ

    نه، دیگر به آفتاب خیره نخواهم شد

    دیگر باو سلام نخواهم گفت

    چشمانی که برای دیدن برفهای سپید

    در بلندی کوها مشتاق بود

    با نور خیره آفتاب دشت ، کور شدند

    آن جویبار درمن مرد

    زیر این تابش آفتاب بیرحم ، خشک شد

    امروز بیشتر به ابرها میاندیشم

    که ، درآسمان دیگری روانند

    به رشد دردناک درختان کوچکم

    که بی صدا از فصلها میگذرند

    از مزرعه خالی خود

    برایم هدیه میاورند

    دیگر به آفتاب سلامی نخواهم گفت

    به بوته های خشک میاندیشم

    که زیر تابش او ، سوختند

    وبه زمین فرو رفتند

    به ععمق دره مرگ

    دیگر آستانی نیست ، درگاهی نیست

    ومن در آستانه روزهای تنهایی

    به ابر ها میاندیشم که کشتزار دیگری را

    آبیاری میکنند

    ———-

    خاموش کنارم نشست

    بار دیگر نگاهم کرد

    نگاهش رفت وباز امد

    چشمانم را بوسید

    وگفت :

    پیوند ما با یکدیگر بود

    وتو آنرا شکستی

    او از شکوفه های باغ میگفت

    از طعم گیلاس واز پرده های مخمل سرخ

    او مست بود ، مست بود

    در رویا واوهام میخزید

    حدیث مهربانیهارا بیان میکرد

    با خیال ، مرا درفضای باغ

    گرداند

    بمن نگاه کرد ، سرشکم را دید

    و…خندید

    چه خوب ترا سنجیدم

    پیوند ما با یکدیگر است

    از او جدا شدم

    گفت :

    نام ترا همیشه بشادی میخوانم

    ————————–

    از دفترچه یادداشتها 2004

    ثریا / اسپانیا

  • برگ 2

    از هفته آینده من مجبورم که نوشتن دراین صفحه وصفحات دیگررا

    برای مدتی کنار بگذارم وچشمانم را به دست جراح بسپارم

    حا ل یا کور برخواهم گشت ویا با دیدگانی روشن ، در طول این

    چند سال یک رابطه پنهانی با دوستانی داشتم که ابدا آنهارا نمیشناسم

    عده ای خواننده دایمی این صفحه بودند ، عده ای تازه میامدند وچند

    نفری هم دوباره برمیگشتند واین آمد ورفت هرروزه برای من دلگرم

    کننده بود .با سپاس وخواستار عمر طولانی وسلامتی برای همه آنها

    ———————–

    ادامه  داستان اولین قطار

    ———

    از مصاحبه وامتحان برای رشته پرستاری در شرکت نفت آبادان

    بر میگشتم که ( او) را دیدم آنروزکه بی خبر از همه عالم وآدم

    در کنج قطار با هم نامزد شدیم آنچنان مست بودم گویی مردم نشسته

    در قطار همه میتوانستند از میان من بگذرند ، این اولین لحظه این

    زمان بخصوص که من گرفتار او شدم چه خروشی در من پدیدآورد

    ودردلم چه غوغاها برپاشد ، حال این خروش فرونشست ، حس

    مسولیت و خوابهای هولناک قدم جلو گذاشتند ، صدای اجداد درگذشته

    از دوشاخک تیز مانند تیر بسویم پرتاب شد ، هان ، تو ، ای دخترک

    سر بهوا وخیره سر واین پسر درقطار ، این واهمه حس زندگی را

    از من گرفت ، نامزدی ما به نحو آسرار آمیزی طولانی شد بین دو

    خانوداه از دو فرهنگ جداودو ملیت با وجود همه اینها کسی نتوانست

    آن بوی پایداررا در من فرو نشاند از میان شکافی سخت

    وزد وخوردها  زندگی را شروع کردیم واین آغاز ذلت وبدبختی من

    بود وتازه فهمیدم که از نوع  آنها وکوچه توده ها نیستم ، نه

    من از آنها نبودم دختری درانتظار درانتظار چه کسی درانتظار

    شهزاده اسب سوار

    از یادداشتهای روزانه

    ثریا

  • اولین قطار

    همه چیز زیبا وشگفت انگیز بود ، از جنوب بر میگشتم شهر درمیان

    دود وگازهای متراکم ودوکش ها بخواب  رفته بود مسافران

    کم کم بسوی در خروجی هجوم میاوردند بیشترشان خواب الوده بودند

    قطار شب از جنوب میامد همچنانکه میگذشتیم لبخندی میزنم ، او

    روبرویم نشسته درنگاهش تردید، دودلی وعشق دیده میشد.

    قطار سریع از میان ایستگاها میگذرد وچهرهای منتظرخیره به پنجره

    مینگرند ، من درخروشم در شرف آنم که درمیان شهر بشکفم، مانند

    یک پوسته صدفی .

    در پهلوی او نشسته ام قطار به آهستگی ایستاد درتمام مدت که

    میخواستم پیاده شوم از پنجره به بیرون نگاه میکردم ، شهر بچشمم

    زیباتراز قبل میامد شاید بواسطه خوشبختی بزرگی که داشت نصیبم

    میشد ! با او نامزد شده بودیم حال خیال میکردم که منهم جزیی ازاین

    سرعت هستم تا به میان شهر پرتا ب شوم .

    تا حد زیادی بدنم بی حس بود همه عجله داشتند من آرام درگوشه ی

    ایستاده بودم همه شوق بودم وهمه پرواز گویی یک پرنده بودم که

    میخواست با بال عظیم خود آسمان بزرگ را طی کند، آرزو داشتم

    بال داشتم تا باین پرواز ادامه میدادم .ایکاش قطار زودتر برسد !

    هیچ چیزی نمیخواستم آن همبستگی که ما دونفررا بهم پیوند داده بود

    وهمه شب روبروی هم نشسته بودیم واز آرزوهایمان میگفتیم ، هنوز

    در سینه ام میگشت هیچ قدرتی نمیتوانست آنرا از من بگیرد .

    آرزوهای زیادی بر وجودم حاکم بود کنار سکوی قطار پیاده شدیم

    بانتظار آن بودم که دست مرا بگیرد وبا خود به خانه اش ببرد وبگوید

    که این نخستین دختری است که دوست دارم وباید پیوند مارا بپذیرید !

    اما ، او دستهایش را درجیب شلوارش فرود برد کیف کوچکش زیر

    بغلش بود ذهن من هیچ چیزی را قبول نمیکرد او بی توجه به آنچه

    که در سر راه ما قرار خواهد گرفت درباره سرنوشت وآینده ماگفته

    بود ، حال خیلی خونسرد وراحت گفت :

    خوب ! رسیدیم ، فردا ترا خواهم دید ،

    من مانند یک کودک شیر خوار که از سینه مادر جدا میشود درکناری

    راه میرفتم ، از کدام سو وبه کجا ؟ امروز که آن گذشته ها را بیاد

    میاورم دراین فکرم که هیچگاه نتوانستم ببینم چشمان او چه رنگی دارد؟

    وعقیده راسخ او نسبت به انتخاب من چگونه بود ؟ .

    بی هیچ هدفی راه میرفتم به هنگام عبور ازچهارراه ناگهان پرید ومرا

    گرفت ونگاهم داشت ، آه مگر چقدر به زیستن وزنده ماندن من علاقه

    داشت؟! ……. از یادادشتهای روزانه

    ثریا/ اسپانیا

     

  • رژه فیلها

    رژه شیر ها تما م شد نوبت فیلها رسید که دسته ه دسته ویا چند تا چند

    در ردیفها وفرمهای مختف رژه رفتند ، رژه آنها هم تمام میشود ،

    دستهایم را تکان میدهم ودرانتظا راین هستم که زیر پای یکی از آنها

    له شوم یا تبدیل به یک لکه کوچک گردم ، آخ که چه دنیا دنگی !!

    دنیایی که گروهی بزرگ از تاریخ نویسان کوچک وهنر پرور مد ام

    این دنیای پر نقش ونگار تاریخ رااز تار وپود پندارهای خود رنگ

    وروغن داده اند . امروز فیلها گله گله بیرون ریخته اند وهرچه که

    زیر پایشان هست لگد مال میکنند وجلو میروند عده ای دست به دامن

    آن ماهیگر بدبخت شده اند که آنرا مانند سنجاق به سینه شان نصب –

    کرده اند ، امروز تاریخ نویسان باید درتاریخ بنویسند ، رژه فیلها و

    رژه شیر ها ، نمایش سیرک باید ادامه داشته باشد مانند یک فیلم

    چند ساعته ترا روی صندلی میخکوب کند.

    با چه زحمتی خودرا از حاشیه خیابان به خانه رساندم درمیان انبوه

    لیوانهای شراب وآبجو وسوسیهای گاز زده  وشیرینی هایی که تنها

    روی آنرا لیسیده اند وپس مانده حیف ومیل شده ثروتمندی که غذارا

    فقط بنا بر عادت میخرد ومیخورد نه بخاطر گرسنگی.

    همه شادی میکردند وبرای فیلها دست تکان میدادند روزنامه ها

    به هوا پرتاب میشد بیشتراز تب وتاپ برندگان فوتبال جهانی ،

    حال دنیا دوباره به دنبال ساختن یک قهرمان دیگر است آنهم در

    زمانیکه دنیا میرود تا قهرمانان واقعیش را فراموش کند.

    زمانیکه آدمهای فرومانده رابا رنگ اوهام وخیال بزک کرده وبه

    قالب قهرمانان نام آور درمیاورند ، روسپیان رسوارا رنگ عفت

    وتقوی زده ؛ دزدان ونابکاران وآدمکشان را مردان بزرگ لقب

    میدهندوبر تن آنها لباس نگهبانی میپوشانند با کوشش فراوان بر پشت

    یقه آنها پیام الهی را بسته اند.

    تاریخ وقدرت وعزت آن بازیچه دست عده ای بی هویت شده است

    که مانند برگ چغندر بیرحمانه آنرا برگ برگ کرده درآخوربعضی

    از حیوانات میریزند.

    تاریخ فردای ما درباره وقیع امروز چه قضاوتی خواهد کرد؟.

    ثریا/ اسپانیا

  • دنیای ما

    روزها آمدند ، روزهای پر دروغ پر فریب

    روزهایی که آواز ما چون حباب در هوا گم میشود

    روزهایی که چشمانمان ما به روی هر پیکی میلغزد

    آنرا چو هوای تازه میبلعد

    آن روزها آمدند

    مردمک چشمم تا صبح بیدار ماند

    هر صبح با آفتاب شادی بر میخیزم

    وبه دشتهای ناشناس سفر میکنم

    وشبها باخیال جنگل بی حرمتی بخواب میروم

    آن روزها آمدند

    آن روزهای قیامت  وخاموشی دلها و…سکوت

    آن روزها

    که درهوای پر سوز وپر آتش وبوهای کثیف

    باید به پنجره بسته

    خیره شد و سکوت کرد

    آفتاب آرام آرام بر لب بام می نشیند

    وبر گ درختان پیر را جان میبخشد

    ومن درفکر فردایم

    فردای گیج ، فردای بیحوصله گی

    در فکر باغچه سمی با گلهای خشکیده ام

    آن روزهایی که آرزویشان را داشتیم

    آمدند

    آن روزهای حیرت وفریب ، میان خواب وبیداری

    دیگر سایه ها رازی ندارند

    وهیچ جعبه ای سر بسته ومرموز نیست

    دیگر درهر گوشه دنیا میتوان فسانه هارا

    دید وخواند

    امورز حتی از روشنایی روزهم باید ترسید

    دیشب خواب گل شمعدانی دیدم

    با برگهای مصنوعی ورنگ قرمز مصنوعی

    اکنون تنها هستم ، تنها

    میان دریایی از فریب

    —————–              ثریا/ اسپانیا/ سه شنبه

  • چه شد؟

    چه شد که ماه مراد از کرانه ای نرسید ؟

    شبی رسید وحریف شبانه ای نرسید

    از آنکه نا م خوشش نقش لوح گردون بود

    به دست خاک نشینان نشانه ای نرسید

    چگونه ریخت شفق خون روشنایی را

    که پای صبح به آستانه ای نرسید

    چنان ز پنجه بیداد شور نغمه گریخت

    که بانگ چنگ بداد ترانه ای نرسید

    غبار غصه بر آیینه ها فرود آمد

    ولی نسیم نشاط از کرانه ای نرسید

    مرا به پاس وفا پایمال دشمن کرد

    به دست دوست به از این بهانه ای نرسید——- از یک ترانه!

    ثریا/ تقدیم به دوستان با وفا !!!

  • مرگ شبح

    ( ما هرچه داریم از اسلام داریم ) !!

    شما ، بعله اما ،  ما ، نه !

    در زندگی روزمره رونوشت مطابق اصل آخوندرا زیاد دیده ام که

    در نقشه ذهن خود غرق شده اند،

    حاشیه نشینان وبادمجان ردیف کن ها هم هر کدام به هر دلیلی با زبان

    چرب ونرمشان انبان حماقت این جماعت را باد کرده اند .

    خیلی از این قورباغه ها فیل شده  با قدرت باد وپندار، وتا آخر عمر

    درحماقت خود سر گردان بودند ومردند ونفهمیدند که همه افکارشان

    دو پنی هم ارزش نداشته است .مجلسی یکی ازهمین احمقها بود

    نمیدانم کدام یک از اهل اطلاع وفرهنگ این جماعت قدر وقدرت،

    انسان را درموقع ساختن به دست حضرت باریتعلی با قدرت معلومات

    دینی خود عطش ندانشتن ما راسیرا آب کرد وقد وقامت بشر اولیه را

    با وجب اندازه گرفت ونشان د اد.

    از مجموع این همه کلمات وتحصیلات بزرگ که قسمت اعظم آن

    از دسترس من دور است حیران ماندم ونگاهی به قدر وقامت خود

    انداختم وبا خود گفتم حتما حضرت باریتعلی در ساختن من خاک

    ومنات کم آورده وبه همین دلیل نتوانستم سری به خیمه ها بزنم

    وصاحب آلاف ورفیق اولاف شوم ؟!.

    بعد از حضور وخلق آدم اولین قربانی ( زن) بود وآخرین قربانی نیز

    زن خواهد بود امروز تسخیر دنیا به دست اهالی اصحاب کهف که

    قرنها درغارخفته بودند بیدار شده وسگشان نیز همراهشان است

    یونس درشکم ماهی که داشت تلاش برای شستن گناهان میکرد دوباره

    زنده شد همه چیز از نو  شروع شد وقطار قطار شتر از دستگاهها

    بیرون آمدند ویحیی که از خوف خدا دایم میگریست وبرای زیادشدن

    اشگ مرتب عدس میخورد ونمد روی گونه هایش بسته بود !

    دوباره زنده شد .

    کجاست اهل دلی  تا کند دلالت خیر

    که ما به دوست نبردیم ره به هیچ طریق

    بخنده گفت که حافظ غلام طبع توام

    ببین که تا بچه  حدم کنند تحمیق

    وامروز اطلاع پیدا کردم که شبح  ( بن لادن) کشته شد !!!!!!!

    —————-

    ثریا/ اسپانیا

     

  • هوسم بود که باشم باتو

    اول ما می ، یکشنبه پر ماجرا

    پاپ ژان پل دوم امروز قدیس میشود !؟

    سیامک پورزندصاحب نام فرهنگی از بالکن پرتا ب شده خودکشی میشود!

    ومادران درپی آرایش خویشند

    وکارگران گیج

    —————

    دختر من، دختر مسکین

    از برای دردهای کور ، دردهای تو

    چشم دیگری باید داشت

    در شکیب انتظار  سالهای دور

    من اورا میشناختم

    اینک ترا شناختم

    با تلاش طاقت فرسای خود

    اینک گریه امرا نثار تو میکنم

    شادیم فراموش میشود

    دختر من ، دختر مسکین

    مرگ میاید ، میسراید

    بی خبر ، واو باخبر بود

    چهره پدرکه دیروز مرده

    چمشه خورشید فسرده

    زبانم به دنبال واژه های سوزان

    برای تسکین دل نازک تو

    دختر من ، اینک بر لبهای افسرده

    بر لبهای خاموش تو

    زندگی خواهد نشست

    به دامان بهاری دیگر برو

    میدانم درماتمسرای سینه ات

    اتشی لهیب شعله میکشد

    فرو گیر اشکهایت را

    به شوق آن دلاور مرد که سینه اش را

    بی دریغ به مرگ سپرد

    ————————–

    برای خانواده داغدار سیامک پورزند

    ثریا/ اسپانیا . یکشنبه 1/5/

     

  • ناهار

    امروز روز مادر در اسپانیا ست وامروز همه بیاد مادر میافتند

    امروز رستورانهای از قبل آماده برای پذیرایی از مادران است

    من همیشه از غذا خوردن بیرون دررستورانهابیزارم .

    میل ندارم مجازی زندگی کنم ، مردم اینجا عادت دارند که

    صبحانه وناهار وشام خودرا بیرون صرف کنند درخانه هایشان کمتر

    آشپزخانه ها بکار میافتد بیاد روزهایی هستم که گاهی با دوستی برای

    ناهار بیرون میرفتیم اکثر مردم شهر اورا میشناسند او از اهالی شمال

    اسپانیاست وهمسر یک ژنرال معروف میباشد وبیشتر اهل کلیسا ودعا

    وسخت معتقد به ایمان خودش است .

    پشت یک میز مینشینیم من صندلی جلوی پنجره را اشغال میکنم درآن

    سوی خیبان مغازه ها ، اتومبیلها رهگذران از جلوی پنجره میگذرند

    بوی گوشت پخته وماهی سرخ شده وسوسیس وچربی همه جارا

    اشباح کرده است .

    برج بلند کلیسا از دور پیداست روی میز ناهاری خوری با یک

    شیشه آب که گارسن با بی میلی جلویم پرتا ب کرده است بازی

    میکنم غذایم را سفارش داده ام حال بیشتراز همه روغن اطراف

    بشقاب حالم را بهم میزند باید بخورم همه مشغول حرف زدن

    وخورن میباشند

    با دهان پر، ودستهایشان با کارد وچنگال به هوا میرود چیزهای

    نامریی را درهوا رسم میکنند اینجا آن رگهای حساس من بیرون میزند

    از این بی حرمتی مردم آزرده ام نمیتوانم چیزی بگویم مصاحب من

    گوشهایش کمی سنگین است بنا براین خود حرف میزند مردان وزنان

    با شکم های بر آمده زیر چشمی نگاهم میکنند این نا هم آهنگی هنوز

    درهمه جا هست واین صدا درگوشم میپیچد:

    نه ! از اینها نیستم اینها هم از جنس ما نیستند بیشتر انها گوششان

    بماست منتظرند تا من کلامی بگویم تا خاطرشان آسوده شود که از

    جمع آنها نیستم نمیتوانم تلقید لهجه آنها وصدای آنهارا دربیاورم اما با

    کوچکترین کلامی آنها زاد وبوم مرا تعیین میکنند ،  مورو سی مورو

    یعنی از سر زمین عرب ها ، حال بیشتر از هر بار آزرده تر میشوم

    دلم میخواست با مهر ومهربانی مرا دراغوش بگیرند حال بیگانه ام ،

    اجنبی ام نه ، هیچگاه مورد حمایت این جماعت قرار نخواهم گرفت

    تنها آرزویم این است بلند شوم وفریادبکشم وبگویم » نه ! مورو نیستم

    میزغذا خوری در هم  وبی نظم ومن چشمانم را به پنجره میدوزم ،

    دردلم میگویم ، آه خبر ندارید که میل دارم درباره شما بنویسم ، شما

    مرا از اندیشه هایتان دور کرده اید شما نمیتوانید مرا ترجمه کنید ،

    بی هدف و بی آهنگ زندگیتان فرو ریخته وبی ارزش است .

    من همنشین مردان وزنان بزرگی بوده ام اندیشه های آنهارا درون

    جانم پرورش داده ام ، به چهره مصاحبم مینگرم گونه هایش افتاده

    پوست تیره اش که به زردی میزند با آن گوشوارهای مسخره بدلی

    وموهای بور شده هنوز چانه اش که از روغن چرب است میجنبد

    او امروز به مدالها وشمشیر وشال سرخ همسرش میبالد!.

    ثریا/ اسپانیا/ اول می 2011

  • مادر وکارگر

    فردا روز مادر است / پس فردا روز کارگر

    نمیدانم چگونه این کلمات بی جان ونارسارا پشت سرهم ردیف کنم تا

    درگوش جان شما بنشیند.این ضرالمثل همیشه همه جا بگوش میخورد

    ای کاش جوانان میدانستند وپیران میتوانستند

    یا ابن یمن مرحوم میسرود

    تا توانستم ندانستم چه بود/ چونکه دانستم توانستم نبود

    آن روزها که درمیان کتاب وکتابخانه ها غوطه میخوردم زندگیم چنان

    آرام میگذشت که به چیزی فکر نمیکردم ازروی همه چیز به آرامی

    میگذشتم اگر جناب گوتمبرگ میدانست که با این ماشین جادویی خود

    چه خدمت بزرگی به بشر کرده ونیمی ازقدرت خدایی رابه زمین

    آورده امروز خود درچه حالی بود ؟ چه بسا اگر کمی فکر میکرد

    دست به چنین عمل بزرگی نمیزد حال امروز همه چیز از مد افتاده

    وکهنه شده کتاب هم دیگر مد نیست ودیگر نمیتوان بوی خوش آنرا

    درون ریه ها فرو داد با یک دکمه کوچک ویا یا تماس انگشت میتوان

    عالم وآدم را درمیان دستهایت بیاوردی دیگر لازم نیست فکرت را

    خسته کنی والفبا وراز ورمز حروف هیروگلیف را بیابی آنروزها

    میخواستند خیلی چیزهارا از مردم پنهان کنند به راز ورمزپناه میبردند

    میخواستند راز خلقت را پنهان دارند همه چیز را به رازوبا کلمات

    عجیب وغریب مینوشتند

    امروز همه عریان شده ایم اما هنوز بوی خوش کتاب بهتر از بوی

    خوش کباب مرا به آسمان میبرد وآرزو میکنم ایکاش میتوانستم در

    یک کتابخانه بزرگ بشغل شریف کتابداری مشغول باشم .البته بعضی

    از کتابها بلای جان آدمی است وباید انهارا پنهان ساخت گاهی نیمه

    شب بلند میشوم ویکی را بیرون میکشم ودر دریای زمان غوطه

    غوطه میخورم درباره کارگران وپرولتاریا واینکه کارگران هم حق

    زندگی دارند وووو درآن زمان هیچ برداشتی از این کلمات نداشتم

    با آنکه خودم کار میکردم اما روی صفحه زندگی میرقصیدم امروز

    در اسپانیای سوسالیست – درکنار فرانسه -ودرکنار ایتالیا ایستاده ام

    وبچشم دردهارا میبینم امروز تنها لاشه خشک شده ای از آنهمه ا

    گفته های بجای مانده است

    وکارگران روی همین لاشه ها راه میروند  – سرمایه ها مانند

    گذشته دریکجا جمع میشود ولقمه ای هم دردهان دیگران میگذارند در

    همه جا نوعی بیرحمی بچشم میخورد ووضع زندگی یک کارگر یا

    کار مند از گذشته بدتر شده است دروغهای بیشماری شنیده میشود

    نباید از هیچ چیز تعجب کرد همه چیز ویران میشود میشکند امروز

    روززور وقدرت است ونویسندگان وفلاسفه بزرگ وآن انسانهایی

    که کلامشان درجان مینشت گم شدند نابود گشتند مادر وکارگر هردو

    در یک ردیف راه میروند 

    —————— ثریا/ اسپانیا

  • صبحانه با ، آنتونیو بانداراس

    صبحانه ام را آماده کردم ونشستم جلوی تلویزیون مجله«طعم زندگی«

    با عکس آنتونیو باندارس جلوی رویم بود تازه به سن پنجاه سالگی رسیده است .

    اما هنوز جوان جذاب ودوست داشتنی است با  آنکه یک هنرپیشه

    بین المللی شده اما هنوز به زادگاهش مالاگا وفادار است وهرسال

    خودش را برا ی شرکت درمراسم شهادت عیسای مسیح میرساندودر

    عزاری ها شرگت میکند، دارم اخبار تلویزیونرا میبینم وبه درگیری

    وفحاشی اربابان سیاست گوش میدهم درمجلس ودرمکانی که مثلاباید

    حقایق را برای ملت بیچاره روشن کنندودموکراسی رابه تماشا

    بگذارندواز میان محتویات این فرضیات آرائ خودرا جمع آوری نمایند

    باید برای این صاحبان قدرات دعا کنیم که سایه شان از سرما کم نشود

    والا ماهم دچار سونامی خواهیم شد.

    راستش را بخواهید چند روز پیش دچار خطای بزرگی شدم

    میخواستم منهم درزمره عروسکان امروزی درمیان برق فلاشها

    ودوربین ها ورادیو تلویزون ومجله های زرد وقرمزخودی بنمایانم

    خیالاتی بسرم زد این خطای بزرگی بودوخودم را نمیبخشم که –

    میخواستم جا پای بزرگان بگذارم منکه همیشه زیر لب وقت نوشتن

    میخواندم:

    تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف

    مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی

    آخ ، خدای بزرگ مرا ببخشد بیادم آمد که نه مدرک دکترا دارم ونه

    مدرک مهندسی ونه هیچ مدرکی قابلی را از هیچ دانشگاهی نخریدم

    آه ، خدواند بزرگ این تویی که مارا دراین پهنه روزگارودرحیات

    وظلمات اوقام وظن ها سرگردان کرده ای؟.

    حال به چهره زیبای آنتونیو باندارس نگاه میکنم قلپی از چای یخ کرده

    مینوشم اوهم سخت به ایمانش چسپیده وهرسال زیر طبق رامیگیرد

    ونام دخترش را ستاره کارمن گذارده ومن لامذهب بی  مدرک نمیدانم

    کدام آب چاه رابنوشم تا به تخت فرعون برسم.

    حال که همه چیزرا اعتراف کردم اینرا هم بگویم بطور مبهمی

    کمی گیجم ، عروسی  شاهزاده را تماشا کردم لذت بردم از سادگی

    وبی پییرایه گی  آن دو برایشان آرزوی خوشبختی کردم ورنج بردم

    از اینکه گویندگان رسانه ها مرتب تکرارمیکردندکه:

    یک دختر معمولی از خانواده پایین به خانواده سلطنت رفته ؟

    که چی ؟ شما هنوز عشق را نیمشناسید وهنوزهمه چیز را بامعیار

    حماقتها می سنجیند ؟

    ثریا.اسپانیا جمعه 29/4/

     

  • کلئوپاترای قرن بیستم

    به مموتی گفتم ، فایده ندارد که کنج اطاق بنشینی وبه عاقبتت فکرکنی بلند شو بلند شو هرچه پول وپله داری بردار بریم بانکهای ورشکسته دنیارا بخریم نفت که داریم تیم فوتبال هم داریم چند تا دیگر هم میخریم فایده ای ندارد بروی مسجد نماز بخوانی ودنبال هاله نورت بگردی هاله را کمی پایین تر بیاور درست روی سرت جا بده وبجای این کت وشلوار نکبت یک عبای ابریشمی ناب روی شانه ات بیانداز ویک سبیل کت وکلفت هم روی صورتت بچسپان.باید تا دیر نشده بجنبیم والا بانکها را همه میخرند لزومی هم ندارد من چادر چاقچور بپوشم خدا پدر مدسازان زمانه را بیامرزد که برای هر مشگلی راه حلی دارند.

    دیدی ننه مان چقدر نماز خواند ، رزوه گرفت ، روضه خوانی راه انداخت به سینه زنان پول داد غذا داد عاقبتش را دیدی؟ انسان باید لیاقت داشته باشد وفرصتهارا غنیمت بداند وبعد وارد عمل شود باید تشخیص بدهد که عاقبت کاری که میکند به کجا میکشد، من هنوز جوانم وخوشگل میتوانم جلودارت شوم میتوانیم با حضرت ملاعبدل اللحیکم قاطری دست به دست هم بدهیم همان که چند سال پیش برای یک معامله چند صد میلیونی وارد شهر ماشد ویک سوگلی هم به یغما برد ببین الان پیر وجوان مرد وزن از ربش سفید تا ریش رنگ کرده وحنایی دنبال منند خلاصه یک کلکسیون تقریبا کامل از انواع واقسام آریستوکراسی پوسیده وورشکسته دنبال خودم میتوانم بکشم بوی عطر نفت ولباسهای زرین، میشوم کلئوپاترای قرن بیستم ! راستش من از این زندگی قبلی که باتو داشتم دیگر راضی نیستم من ضمیر همه مردم را مانند آیینه روشن میخوانم حال متاسف هستم که دنیای ما داردویران میشود وعملا نشان میدهد که نجابت فایده ای ندارد وشرافت را باید در قوطی عطار نیشابوری پیدا کرد وغرورهم دیگر کسی نمیداند چیست خیال میکنند مثلا یک سس غذا میباشد.

    حال یاد گرفتم که مردم دنیا همه یک ماسک برچهره دارند وهمه بازیگران ماهری هستند ودرتماشاخانه دنیا نقشی را که مصلحت آن اقتضا میکند بازی میکنند وهمه هنرشان هم این است که پیوسته با دقت تمام خط فاصله ای را که میان سایه حقیقت ومیان شخص  واقعی وشخص نمایشی ویا آکتور وجود دارد حفظ کنند.

    تو هنوز گیجی ونمیدانی که صفحه شطرنج باید یکدست باشد سیاه وسفید

    ————— الثری ولایت اسپانیا !.

  • قیامت

    آی ، بگشا این پنجره را که صبح میدرخشد/ پس این پرده تاریک ، میرسد از دلخونین سحر/ بانک خروس/ واز رخ آیینه میگردد رنک فسوس/

    »هوشنگ ابتهاج . ه. الف سایه «

    —————————

    گفتند که قیامت نزدیک است ، بشر باید به روزقیامت معتقد باشد آنروزها پدر م میگفت : نمیوان راز طبیعت را کشف کرد ونمیتوان بدون وجود خداوند زندگی کنیم .

    امروز نمیشود باور کرد که میتوانیم بدون آنکه چیزی یا اثری از خود باقی بگذاریم زمین را به یکباره ترک کنیم ، اگر به کتب قانون اساسی خداوند رجوع کنیم میبینیم که همه قوانین را برای بشر به یک شکل نشان میدهند پس نباید شک کرد که زوال ابدی وجود ندارد وما با این آگاهی راه زندگیرا ادامه میدهیم یک چرخش بین ابدیت وزندگی ارتباط بین گذشته وآینده ونسلهای آتی که از کشفیات امروزی بهره میبرند عده ای بخاطر خداوند کارهای نیکی انجام میدهند وعده ای هم در اول زندگی ازروح خودکمک گرفته از آلودگیها دورمیشوند.

    حتی دریک اطاق خالی هم میتواند با یک عطر لیمو یا عطر بهار نارنج گذشته هارا با زباله هایش بیاد آورد ومیتوان مانند امواج دریا کثافتهارا بیرون ریخت وبا خوشیهای زیست .

    اعتقاد داشتن به چیزی یا کسی مربوط بخود انسان است امروزکسانی

    که روبروی من ایستاده اند نمیدانند چگونه ناخنهای تیز خودرا مانند گذشته درچشمانم فرو کنند.

    زمانی خاطره ها آرازم میدهند فورا جایم را عوض میکنم بیرون میروم هوای تازه میخورم دنیا همیشه متعلق بکسانی بوده که یاسیاستمدار بوده اند ویا تاجر دنیا هرگز به شعر وادبیات وکسانی که اعتراضی دارند اهمیتی نمیدهد اینگونه انسانها تنها کسانی هستند که میتوانند ومیل دارند که همه چیزهارا بیان کنند.امروز دست انداختن دیگران وآدمهای متظاهر دریک جامعه که مرتب جانماز آب میکشد درس اول زندگی است باید همیشه فریاد کشید برای بدست آوردن چیزهای بی ارزش و…..من سالهاست که فراموش کرده ام فریاد بکشم وسکوت را پیشه ساخته ام .

    ثریا/ اسپانیا/ از : یادداشتهای روزانه

     

  • ماهیگیر

    در دنیا ، کسانی هستند که حاضرند گفته هایشان را بشنوید وجانشانرا

    بگیرید.

    دو ماهیگر درکنار دریا ، مشغول آماده کردن تورهای ماهیگری خود

    بودند ، هردو از شنوایی فارغ وکر بودند !

    اولی پرسید :کجا میروی  ، میروی ماهی بگیری ؟

    دومی با خشم جواب داد : مگر نمی بینی که دارم آماده میشوم بروم ماهی بگیرم

    اولی گفت : ببخش متوجه نشدم خیال کردم میروی ماهی بگیری

    ودومی جواب داد ، بله کوری ، وگرنه میدیدی که میروم ماهی بگیرم

    حال قصه پرغصه ماست .

    ثریا /اسپانیا. تا اول ماه می تعطیل است

  • کمدی الهی

    به گفتگوی جناب حضرت پاپ مقدس که از تلویزوین پخش میشد نگاه

    میکردم با سئوال وجوابهای از پیش تعیین شده واز هزار صافی ردشده

    آوخ . چه گفتگویی جالب وشیرینی برای من دربدر آواره که مانند

    فرفره دائم دورخودم میچرخم ومیان شک ویقین سرگردانم وهمیشه

    این بیت شعر را زیر لب میخوانم که:

    نه درمسجد دهندم ره که رندی/ نه درمیخانه که این خمار خام است

    کمی بخود آمدم ، قبلا چه دنیای راحتی داشتیم پیش از آمدن آنمرد

    داروین لامذهب که آمد مارا از اوج قدرت انسانی وعظمت واعتبار

    پایین کشید

    ما که همدم سیارگان وماه دراوج کیهان عظیم بسر میبریدم با آن

    افکار خود دران قرنهای طلایی که میپنداشتیم شکل وهیبت ما از

    خاک زر ناب وآب معطر گل شده وشعله ازلی الهی درجانمان

    دیمده شده وهمه موجودات عالم باید درخدمت ما باشند، ناگهان

    این داروین بی دین ومذهب آمد ومارا از آن بزرگی وجبروت

    به زیر کشید ومارا همدم مار وسوسک وعقرب وکرم خاکی و

    زاییده عمو زاده های خود میمیون یکی ساخت .

    وپشت سر آن مرد لامذهب وبی دین یک یهودی سر گردان

    دیگری بنام ( فروید) آمد همه بافته خیال مارا پنبه کرد وگفت

    این دیو شهوت است که عقل را می شوراند !.

    آه چه غم انگیز است ، پاپ راست گفت زندگی در تکامل خیلی

    بی معنی است !!!باید پذیرای همان سرود آفرینش باشیم وهمیشه

    درخدمت تا آن بزرگان  هرروز بر قطر شکمشان افزوده شود

    واز آچار الهی خود استفاده کرده به هیچ موجوی رحم نکنند.

    ———-

    ثریا/ اسپانیا

     

  • مشهدی

    نگفتم ما بیماری نوشتن داریم وتا چیزی را میخوانیم فورا احساس خوش نویسندگی بما دست میدهد ومیخواهیم خودمانرا به آب بزنیم وکمی سبک کنیم ؟

    بلی نوروز رفت وبهار کم کم به نیمه میرسد روزهای خوش ورویاهای ما هم تمام شدند دوباره برگشتیم به اتم وانزال آن واین گفتگوها ادامه دارد وریال هم کم کمک به درهم ودینار تبدیل میشود وحضرت امام که تا دیروز رهبر بودند حال امروز والا حق شدندوتبدیل به امام زمان ، زمانه گشته اند وهمه جایشان با نام ومهر مبارک نام اعلی تزیین یافته است .

    میتوانند بار سنگین مسئولیت ولایت ایران را تنهایی به دوش گرفته وبا خود به آسمان ببرند .

    البته اینها تقصیر ما نیست که مینویسیم ماهم درروزنامه های اینترنیتی یا الکترونیکی میخوانیم خیال هم نداریم درکار ملک دخالت کنیم گاهی اشگی برای مادر وطن که بیمار وروبه مرگ است میریزیم  همه روزنامه ها وسایت های داخلی ( نه خارجی) دررسای این امام بزرگوار مینویسند درسرارسر ولایت ایران نمونه است ومثل ومانند ندارد مانند یک پودر لباسشویی قوی همه رنجها ومحنتها وگرفتاریها را از جامه عامه میشوید وپاک میکند حضرت امام ازنادر هم بالاتراست اگر نادرشاه حالا زنده بود سر بر آستانه او میگذاشت وافتخار میکرد که دهانه خر « ببخشید « اسب « ببخشید « اتومبیل حضرت امامرا با شانه هایش بکشد.

    امام های قبلی همه مفلوک بی عرضه نالایق وبیچاره وقلابی بودند وهیچ ردا وعبایی به تنشان برازنده نبود همه از پشم شترمحلی بافته شده بود اما این حضرت امام تا ابد  میان تاریخ ، از عرب تا عجم میماند.

    ببخشید من اینهارا خوانده ام واگر خطا مینویسم برمن خرده نگیرید تنها دعا میکنم که این یکی دیگر اگر به آسمان رفت برنگردد چون اشکی درچشمان این ناچیز نمانده که نثار راه وبدرقه وسپس استقبال کنم.

    گفته هایشانرا باید  بر لوح زرینی نوشت وبه موزه آسمانی سپرد اگر روی زمین مثلا روی یک تخته سنگ بنویسند ممکن است دراثر مرور زمان پاک شوند ورندان چیزهای دلخواهشانرا روی آن حک کنند.

    میدانم شما هم مانند من به مفاخر تاریخی خود علاقه دارید مرا به ضعف احساسات وضعف ملی متهم نکنید چرا که اینها تراوشات مغزی من است که ترواش میکند اگر گناهی هست ازراویان است

    به تازگی در بعضی از بلاد تاریخی مد شده است که تا حاکمی به کر وفر رسید وخانه اش آباد شداورا به زیر میکشند وبه مواخذه وسپس اعدام انقلابیش میکنند وهمه اموالی را که برده بود از او پس میکیرند زروطلاها را »دیوان « میبرند وبقیه هم به دست غارتگران محلی میفتد تا آنها « خانوداه دار شوند« .

    البته امروز دموکراسی بر سراسر دنیا حاکم است دنیا عوض شده شما خودتان اهل کمالید واین مسائل را بهتراز من میدانید من هم خواستم تنم را به آب بزنم ووضویی گرفته کمی سبک شوم.

    با امید پذیرش وتقدیم احترام / مشهدی ثریا

     

  • آشفتگیها

    من یک انسانم  نه بیشتر نه خودرا شاعر میپندارم ونه نویسنده بیماری

    نوشتن دارم وخواندن همه جا یک قلم وچند دفترچه یادداشت ریخته

    ویک لغت نامه که باید مفعول را از فاعل جدا کنم اما من چندان قادر

    نیستم که تا ابد مشغول پاک کردن آلودیگی ها باشم آنهم آلودیگی های

    قدیمی ، ریختن آشغالهای کسانی که روزی میل داشتند دنیارا ویران

    سازند

    گاهی احساس خفقان میکنم وپرده ای را بالا میبرم سپس ازخود-

    میپرسم چه زمانی زندگیم شکوه پیدا میکند؟ ودر سایه این شکوه بکجا

    میرسم وبه کجا خواهم رفت ؟ تنها اعتیاد من به نوشتن مرا ودارمیکند

    که بنویسم ، به دنبال انحنای هر جمله هستم آنرا میگرم وهرجا لازم

    شد آنرا میشکنم

    امروز عصبی هستم ، زودتراز معمول از خواب برخاستم ودر اطاق

    بالا وپایین میروم بیاد کسانی هستم که در زندگی من نقش بازی کردند

    امروز باید این نقش هارا پاک کنم از ریاکاریهایشان بیزارم

    درست باین میاند که یک دستمال چرب وآغشته  به

    روغن وعرق را مرتب زیر بینی ام بگیرم ، آوخ ، حال تهوع پیدا

    میکنم از اداها وعشوه ها متنفرم از اینکه آدمها خودشان را زیر یک

    پوشش سخت لاک پشتی پنهان میکنند ، رنج میبرم.

    خودم نمیدانم شاید باعث آشفتگی ورنج روحی کسانی باشم که آنهارا

    دوست میدارم همین نام وهمین خصلت وهمین آ دمی که درونم هست

    دوست میدارم وبرای نگاهداریش رنجها برده ام ومیبرم

    نه نه میل ندارم مشهور شوم

    میخواهم همانطور که هستم مرا دوست بدارند تمایلی ندارم که یک خانه روی ماسه های ساحلی بسازم.

    شگفت آوراست که انسان باکسانیکه دوست دارد یکی شود، احساس

    خوبی است احساس آنکه آن نخ را که باهم تابیده ایم سر آنرا بگیریم

    وآن نخ لطیف را در فراسوی فضای آلوده جهان دراز کنیم ؛ امروز

    رشته های بافته شده میان من وکسانیکه دوستشان میداشتم نازکترشده

    زمانی به هراس میافتم که شاید به زودی پاره شود ، احساس بیگانگی

    دورشدن از آن منظره زیبا ودوست داشتنی ، تیره وتارشدن حضور

    کسانیکه دیگر تحمل شان برایم دشوار بود.

    گاهی احساس میکنم کسانیکه به آنها دلبستگی داشتم از زاویه های

    تاریکی می آمدند  وچه آسان رشته ها پاره شد

    ثریا

  • عید پاک

    اینجا هم ، درمیان اوراق کهنه تاریخ

    به زنجیرم

    سر زمینی جوشان ، درون کوره ایمان

    توده های مخمل وزر

    بر شانه مردان وخالی از نشان واقعی

    مومنی در مقابل صلیب

    بانوایی محزون آواز میخواند

    سایه ام دراینجا هم تنهاست

    تولدم در زادگاهم نیز تنها بود

    اینجا میان گروه دلالهای فروش دین

    وعشق  ، وانبوه دیوارهای گچی

    کنار دیوار بیکسی ، تنهایم

    تنهایی من ، تنهایی زمین وتنهایی ماه

    ومرگ خورشید

    با صدای ریزش باران که شهررا باخود میبرد

    دیوارهای شکسته ، برجها وباروها

    وکلیساهای قد برافراشته وتکرار تاریخ کهنه

    این تکرار ، راز برهنگی دنیارا

    آشکار میکند

    دلم دربند ریگزارهای کویر می طپد

    شبهای پرستاره

    خوابیدن روی پشت بام

    سودای کوچ وپریدن از پل بیکسی

    —————-

    ثریا/ اسپانیا/ شنبه 23/4/

  • سفر دوم

    روزی ناگهان تصمیم گرفتم راه بیفتم واین خانه دوم را نیز به صاحب

    وارباب پس بدهم تا بمیل خود آنرا بفروشد او فروشنده خوبی بود

    باید میرفتیم بدون ویزا، بدون پول ، راه افتادیم انگلستان سر سبز را

    رها کردیم تا از مقابل پنجره ما بگذرد بدون هیچ وابستگی،معلق ماندم

    وبهترین تکه وجودم را بجا میگذاشتم دیگر متعلق به هیچ کجا نبودم

    شهرها ، درختان ، تپه ها ، کوهها رودخانه همه عوض میشوند.

    از کمبریج به شهر ناشناسی میرویم به سر درگمی اما خوشحالم که

    دیگر زیر تیغ برنده که روحم را میشکافت نیستم ، آن تیغ تیزی که

    هر روز بر روحم زخم میزد ، این دشتهای لاله پوش ، زمینهای زرد

    زیر کشت خردل ومزرعه های نخود سبز خانه هایی بشکل قفس ،

    همه را رها میکنم مانند یک پرنده درهوا پرواز میکنم بهر روی

    میبایست روزی این گره را باز میکردم حال آنرا مینویسم نمیتوانم

    آنرا درون یک کیسه ناگفته جا بدهم امروز روی زمین خالی راه

    میروم واحساس میکنم هزار سال عمر کرده ام دراندیشه ام ؛ درفکر

    زادگاهم ، این شهر جدید با زادگاهم یکی است اما اینجا قدرت آنرا

    ندارم که درقلبها رخنه کنم ویا خودم رابه آنها نزدیک سازم دست کم

    میتوانم بخودم راست بگویم دیگر نمیتوانم زیر بار آن مردباشم وباو

    وخودم دروغ بگویم آن مرددیگردردلم جایی ندارد نه هیچکدام دیگر

    برای هم ارزشی نداریم حال دارم به دنیای بی ارزش میروم،

    به شهر گاوبازان ، دالانهای پیچ درپیچ وتاریک ومبهم، دلالهای

    جور وجواجور با ساعتهای بزرگ طلایی در دستشان وزنجیرهای

    کلفت بر گردنشان وزنانشان گوشوارهایی از جنس مرجان آویزه

    گوش میکنند وتمام روز میرقصندبا موهای بلندو پرپشتشان .

    حال داریم از مرکز دنیای متمدن !! دورمیشویم وبسوی شهر آشنا

    میرویم ، آن باغهای عمومی که راه اسفالتی از میانشان گذشته ،

    آن چهره های منحوس وتلخ ودختران وپسرانی که آزادانه عشق

    میورزند ، همه را بجا گذاشتیم .

    ومن از ترس دلم خالی است ومیلرزم با چند چمدان وچند کیف

    دستی در یک فرودگاه ناشناس میخکوب شدیم.

    برگ نخل های بادبزنی بزرگ بر ساحل سایه انداخته دریا با

    رنگهای خاکستری کبود اب آبی رنگ با تیغه های قرمزآفتاب

    جلو چشمانم میرقصند ، آفتاب تند وداغی پیکرم را دربر گرفته

    وهنوز از فاجعه بیخبرم.

    ————————————————–

    ثریا / اسپانیا/ از دفتر چه یادداشتهای روزانه !

  • مرثیه صلیب

    جلوی در کلیسا زیر مسجمه سنت آنتوان ایستاده ام نامه ها نوشته هایم

    همه را به همراه یک نامه برای ( آن شخص) پست کرده بودم

    واو میل داشت که یکدیگر را امروز ملاقات کنیم ازراه دوری میامد

    حال بانتظارش بودم نمیدانم فراموشکار است یا نتوانسته ونخواسته

    است سر قول خود حاضر باشد ، بیاد آنمردی میافتم که روزی

    اورا دوست میداشتم ، او هم فراموشکار  وبوداززندگی من

    بیرون رفت ومن به زندگی دیگری واردشدم به سوی کسانی رفتم

    که نه مرا میشناختند ونه من آنهارا وامروز سر بسویم خم کرده اند

    به حکم یک قانون غیر قابل انکار ، موجودیت من درک شد!

    حال خواستار آنند که به خلوت من راه یابند منهم پرده هارابه یکسو

    میزنم وبه آنها اجازه ورد میدهم ! اما قد برافراشته ومستقیم ، به

    آنها خوش آمد خواهم گفت ، بی هیچ هیجانی .

    هر چند اندیشه هایم درباره آنها دردآور وغیر قابل تحمل باشند

    به آنها خواهم گفت : خوش آمدید بیگمان میل دارند درونم را بشکافند

    وبه کند وکاو مشغول شوند ، برایشان یک کشف تازه ام یک مجسمه

    تاریخی که میخواهند اورا از نو بشناسند و تماشا کنند.

    کبوترها بالای سرم درپروازند وصدای ارگ کلیسا ونوای دسته کربلند

    میشود امروز روزی است که او را برای محاکمه میبرند تا فردا اورا

    به صلیب بکشند .

    به درون کلیسا میروم روی یک نیمکت مینشینم وچشمانم را به اوآن

    مردیکه در زاویه تاریکی روی یک تخته چوب آویزان است ،

      میدوزم برق قابهای طلایی وچراغهای کریستال چشمانم را

    آزار میدهند .

    از او میپرسم : تو با چه نوری وبا چه چراغی میخواستی این بشر

    گناهکاررا هدایت کنی ؟ امروز حتی عزاداری برای تو حکم یک

    بیزنس بزرگ را پیدا کرده است ، خود تو فراموش شده ای نامت

    را ببازار داده اند .

    چشمانم لبریزازاشک میشوند بسرعت خودم را به خیابان میرسانم

    دسته عزاداران با پرچمهای مختلف ورنگهای الوان با صورتهای

    پوشیده مانند مترسک از جلویم رد میشوند تا اورا بر شانه هایشان

    حمل کنند !! میلیارد ها پول خرج این عزاداری پر تجمل شده است .

    ———- ثریا / اسپانیا/ پنجشنبه مقدس !