Category: General

  • خدا حافظ ، مرلین مونرو

    در صف طویلی که برای گذاشتن چمدانهایم روی نوار وسپردن

    آنها به دست مامورمربوطه  ایستاده بودم، چند فرشته آبی پوش 

    گرد من وبقیه میگشتند پاسپورتهارا ورق میزدند .کارت شناسایی را

    زیرو رو میکردند، بمن رسیدند :

    چمدانت را چه کسی بسته ، جواب دادم خودم

    کی ، وچه ساعتی ؟ آه شب گذشته واز دیشب تابحال هم کسی بخانه

    ما نیامد ، چه کسی ترا بفرودگاه رساند ؟ دخترم ، که او هم کار میکند

    درون ان چیست ؟   مقداری لباس وچند تکه سوغات ، نه گل دارم نه

    خوراکی ونه اسلحه ونه مواد مخدر ، خودم هم دراین سر زمین همه

    مالیاتهایم را پرداخت کرده ام ، بلیطم هم رفت و برگشت است .

    به جلوی گیشه مربوطه رسیدم چمدانم را گذاشتم روی ریل رونده 

    وپاسپورتم را نشان دادم باضافه کارت شناسایی ، دوباره همان

    سئوالها تکرار شدند وهمان گفتگوی قبلی ، آن فرشته آبی پوش با آن

    دستمال گردن زیبایش بیشتر مرا وچهره ام را زیر ورو کرد گویی

    میخواست مرا بخرد ، کسی را داری ؟ نه به غیراز بچه هایم ،

    که پس از د ه سال میروم آنهارا ببینم > خیال ماندن داری ، نه ابدا ،

    چون بقیه خانواده ام اینجا هستند ؟

    آنهاچکار میکنند ، کار شرافتمندانه ، نه مدل هستند ، نه آرتیست ونه

    دراگ میفروشند مالیاتهایشان را نیز بموقع پرداخت میکنند بی هیچ

    سرو صدایی وهیچ گفتگویی .

    بچه هایم آنجا نیز کار میکنند آنها هم نه مدل هستند نه درکار بیزنس و

    خرید وفروش ملک دست دارند ونه دراگ ویا اسلحه ویا ارز قاچاق

    میکنند ، کارشان شرافتمندانه است ، دربانک کار میکنند.

    آدرس خانه ، آدرس بانک آدرس وآدرس…. وآدرس همه وهمه را

    به آنها دادم ، تا از مرز بازپرسیها رد شدم تازه رسیدم به یک دیوار

    آهنی ،

    ساعت وهرچه فلزی دردست داری بیرون بیاور ، چشم ، با آن کفگیر

    چند بار مرا از بالا تا پایین جستجو کردند ، کیف وساک دستی کت

    هرچه را داری بریز روی این نوار ،

    چشم ، اگر لازم شد لخت هم میشوم ، لخت لخت .

    ده سال میشد که بچه هایمرا ندیده بودم حال داشتم میرفتم بسوی آنها

    و….سر انجام توانستم خودمر ا به درون هواپیمای غول پیکرامریکن

    ایر لاین برسانم ، وکنار پنجره بنشینم تا از بالا بتوانم ورود به دنیای

    مدرن وآمریکای بزرگ وخدای قدرت را ببینم ، امریکایی که مانند

    زهر درخون همه ر یشه کرده زهری که پاد زهر هم ندارد.

    ……… ادامه دارد

    ثریا / اسپانیا

  • گل رز زرد

    زمانی فرا میرسد که شوری دردلم پدید میاید وبه روزهای گذشته

    بر میگردم روزهای بربادرفته برای توصیف زیبا یی ها به دنبال

    کلمه  هستم ، بسوی نام گلها میروم ورز زرد را انتخاب میکنم .

    برای توصیف یک قهرمان به دنبال کسی میگردم ، هیچ مردی

    درگذشته به غیرا از ( تو) مرا ودار به ستایش نمیکند ، دیگر دراین

    دنیا نیستی تا نتیجه آنچه را که ساختی ببینی ، اطرافیانت از تو –

    بهرهای زیادی بردند زندگیشان را درون بسته بندی یهای زیبایی

    قرار د اده با روبان آبی وسیاه برای فروش عرضه کردند.

    همه میخواستند زیباییهارا نشان بدهند وغم هارا!.

    آنروزها شاعران نویسندگان از گل نرگس وسوسن نام میبردند

    وتصور آنها درهمان نوک بینی شان بود نه بیشتر ، ترا نسرودند

    وستایش نکردند مگر با گرفتن سکه ها.

    امروز در این روزهای وحشت ، در میابم که هنوز هم میترسند

    لب به ستایش تو باز کنند ، جیره خوارانی هستند که از کاسه ارباب

    لقمه بر میدارند.

    چه خوب شد پیری ترا بچشم ندیدم وهمان صورت زیبا ومهربانت بر

    لوح ضمیرم نقش بسته وبه یادگار باقی ماند.

    فصلها پشت سرهم میگذرند تابستانها گرمتر وزمستانها کوتاهتر شده

    بهار پنهانی می آید ومیرود وخزان پایدار است.

    جدایی تو از ما چقدر شبیه یک زمستان بود ،  یخ بندانی که باخون

    سرخ آمیخته شده بود ، احساس تیره روزی کردیم اینجا ماه دسامبر

    برای مردمانش ماه نشاط وپیروزی است وبرای ما ماه پیری وعریانی

    درختان . وبهاران دیگر زنده نیستند تا زندگی ببخشند.

    با رفتن تو نا امیدی بر ما چیره شد ودیگر چیزی باقی نماند همه چیز

    بر باد رفت وویران شد ، حتی غرورما وشرفمان که آنهمه باعث

    افتخارمان بود ، روزی همه مرزهای دنیا به روی ما باز بود ،

    امروز همه درها به روی ما بسته شده است  وکاسه لیسان آن زمان

    وچاکران ونوکرانت دست درکاسه ومشت بر پیشانی خاطره تو دارند

    هنوز بیضه های آن پیر مرد رها نکرده اند واگر او پیروز میشد آنها

    به دنبال دیگری میرفتند .

    به تقلید از شاعران خارجی  آنها نیز سرود مقاومت سر دادند !!

    سرودی که امروز گر یبان خودشانرا گرفته است بی آنکه ملتی را

    بشناسند برای توده ها اشک تمساح ریختند وبرای خلق درمانده ،

    سخنهای سخت وپیچیده درلفافه ارائه دادند ، از کاسه تو نان خورده

    به نوکری دیگران روی میاوردند ، هنوز هم این داستان ادامه دارد

    هرکجا دیگ آشی باشد آنها به گردش جمعند .

    همیشه درجانم زنده هستی .

    ———————-

    ثریا/ اسپانیا

     

  • انسان وبیرحمی او

      در حدیث آمد که یزدان مجید

    خلق عالم را سه گونه آفرید

    یک گروه را جمله علم وعقل وجود

    آن فرشته است ونه اندر سجود

    نیست اندر عنصرش حرص وهوی

    نور مطلق زنده از عشق خدا

    —-

    یک گروه از علم ودانش تهی

    همچو حیوانات از علف درفربهی

    او نبیند جز اصطبل وعلف

    از شقاوت غافل است واز شرف

    و……

    زان سیم هست آدمیزاد است وبشر

    نیمی از فرشته ونیمش زخر………ر!

    ——–مولانا جلاالدین رومی

    امروز در تمام خرافاتی که همه از یک چیزناشی میشود

    همه تصور میکنند که تمام اجزاء طبیعت تنها برای بشر

    ساخته شده است ؟ وهمه این نعمات برای آن است که این بشر

    یا این حیوان دوپا لذت ببرد وبرای هدف خود ازهیچ جنایتی

    روگردان نیست .

    در روی کره ارض واین زمین ودربین کلیه حیوانات هیچ یک

    به اندازه آدمی بیرحم نیست واین بیرحمی راهدف اولیه خود

    قرار داده برای همه هوسها واحتیاجات خود.

    خدارا با ایمان درآمیخت بی آنکه مفهوم آنرا بداندوهنگامیکه در

    کتاب مقدس مسلمانان میخوانیم :

    قولو لااله الله وتفلحو  ، یعنی عملا تمام افراد روی زمین (باید)

    به دیانت اسلام روی آورند ودیگران جزو کافرین میباشند!!!!!

    دانش وعلم ومعرفت را باید گذاشت درون کوزه وآب آنرا نوشید

    درحال حاضر سنی ، با شیعه مشگل دارد وبقیه ادیان نیز به همین

    شکل جدا جدا برای یکدیگر دردسر میافرینند.

    دین وسیاست هرد و در یک کفه ترازو قرار گرفته اند .

    وما بیهوده به دنبال هدف مردمی میرویم .

    آه که چه بیرحمی دنیارا فرا گرفته است وچقدر دنیا ترسناک

    شده وهیچ امیدی هم نیست که نیست .

    پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت

    آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد……..حافظ

    ثریا/اسپانیا/

  • روزها وهفته ها

    در طی این سالهای دراین شهرک نوپا هیچگاه وقت آن نرسید تا

    لباس بلندی بپوشم وگردنبدی الماسی به گردن بیاوریزم !!!!

    دراطاقهای پرنورمیان آدمهای جور واجور راه بروم .

    آن روزها که هنوز زندگی جریان داشت دراین میهمانیها شرکت داشتم

    حال شب وموقع خواب ساعتها طول میکشد تا رادیو را که نوری

    آبی ازآن بیرون میزند  خاموش کنم خیلی طول میکشد تاروزهارا

    رها کنم واز ذهنم برانم وبتوانم با خیال قصه هایم تنها باشم وبگذارم

    آنها رشد کنند  ، صبح زود همچنان که زیر دوش ایستاده ام تاج

    امپراطریس اتریش را بر سرم احساس میکنم وشنل مخملی که بر

    شانه هایم رها شده الماسهای تاج امپراطوری بر پیشانیم برق میرنند

    ( هما ن کف شامپو ست )صدای جمعیت را از پایین میشنوم که برایم

    هورا میکشند ومن دست تکان میدهم آب داغ نفسم را بند میاورد –

    ورویاها گم میشوند ، نه ! هیچ چیز دردنیا مرا خوشحال نخواهد کرد

    حتی تاج امپرطریس اتریش که دیگر گم شده است .

    درجریان هستی من گیری هست رودخانه عمیقی بر تمام موانع فشار

    میاورد تکانم میدهد وبه دنبال خود میکشاندم گرهی در میان دلم مرا

    به مقاومت میکشاند ، آخ این درد است ، درد آوارگی ، دلهره است ،

    حال رودخانه به دریاچه سرازیر شده ودر درون من غوغاست .

    آنسوی پنجره ها زندگی جریان دارد ودراین سو همه جا سکوت است

    در طول پیاده رویهایم از جلوی خانه بزرگی گذر میکنم ؛ باغ بزرگ

    وخلوت با گلدانهای سفید سنگی لبریز ازگل ناگهان یک احساس

    نا معلوم وعرفانی بمن درست میدهد ودلم میخواهد برگردم بسوی

    پدر روحانی وبگویم آمده ام تا خود را به خدای تو عرضه کنم ودراو

    ذوب شوم .

    حوصله نوشتن وفریاد کشیدن را ندارم همه چیز را رها کردم سالهای

    در نطرم بیک قرن میرسندباید مانند سایرمردم کبک را بد نام کنم

    وحقیقت را به زیر خاک بفرستم ، اینکار ازمن ساخته نیست .

    بر میگردم به درختان که مانند عشاق دست درگردن یکدیگردارند

    پای درخاک ، مینگرم آنها نیز مانند من زاده طبیعت هستند

    امروز تمام روزهای تقویم را پاره کردم بطور کلی تقویم را دور

    انداختم دیگر میلی ندارم بدانم چه روزی است وما درچه ماهی

    بسر میبریم ، آرزو داشتم هر هفته یکروز میبود ، از شب بیزارم

    از خواب متنفرم ، ایکاش هفته هاتقسیم نمیشدند چه کسی روزهارا

    شمرد وتقسیم کرد؟  صبح زود بیدار میشوم واز جاری شدن صدای

    آب درون خانه همسایه میفهمم که روز دیگری فرا رسده است.

    ——————————————————–

    ثریا/ مالاگا / اسپانیا

  • میان دو سنگ

    بالای صخره درشکاف دوسنگ ایستاده بودم درفکر هیچکس

    وهیچ چیز نبودم ، نگاهی به عمق دریای آرام انداختم امواج

    گای به صخره میخوردند وبر میگشتند، آه ، اگر خودرا به آغوش

    این امواج پرتا ب کنم ، شاید موجی بلند شود ویا تنها یک دایره

    کوچک در اطراف من ایجاد شود ، خورشید میدرخشید عده ای

    در حال دویدن ، نشستن ، نوشیدن بازی وشنا بودند تنها زیر صخره

    خالی بود وکف دریا بخوبی دیده میشد .

    ماهیان کوچک وبازیگوش دورخود میچرخیدند درآنسوی شهردرختان

    با شکوفه هایشان تاب میخوردند وازنسیم بهاری  ولذت میلرزیدند.

    در این گرمای مطبوع فراغ بال بودن واحساس خوشی چه لذتبخش

    است ، اما امروز من هیچ احساسی نداشتم در روحم غوغا بود ،

    نجوا بود ومانند یک کندوی عسل در عطر روشن مغزم همه چیز

    میچرخید آه … همه چیزرا رها میکنم کمی بالاتر میروم تا به نوک

    آن صخره برسم ، تا یک نقطه شوم .

    ناگهان دستی بازویم را گرفت ، برگشتم چشمم باو افتاد چنان تکان

    خوردم که گویی از یک حمام داغ ناگهان به زیر دوش آب سردرفتم

    صخره را میدیدم ، دره را میدیدم تابش خورشید بیشتر شده بود علفها

    سبزه ها وخزه ها به صورت رشته های کوچکی زیر آب میرقصیدند

    و دربسترشان سنگهای کوچک سفیدی دیده میشد.

    او دست مرا گرفت وآهسته پایین آورد درحالیکه لبخندی بر لب داشت

    گفت : بهتر است دیگر آن بالا نروید ، آنجا گاهی هوا بد وخطرناک

    میشود واگر درمیان شکاف دوسنگ بمانید بیرون آمدن از آنجا دشوار

    است.

    با تردید گفتم : به یقین دشوارتر از این زندگی امروزی ما نیست .

    ثریا/ از دفتر چه یادداتشهای روزانه

  • کتابهای کهنه

    کتابهایم ، کهنه وبرگ برگ شده اند

    ورقهارا یکی یکی به دست باد میسپارم

    درهای هوی سیلاب هوسها

    وزمزمه درختان بی ریشه

    میدانم تنها گل نیلو فر است که همیشه زنده میماند

    ورقهای کتاب به همراه باد

    رقص کنان روی زمین فرو میا فتندومینشیند

    کلمات درگودترین سوراخها فرو میروند

    از ورق شدن کتابها ، دلم میگیرد

    خود را درمیان آنها  بخوبی میبینم ، تاریخ به همراه

    شاعران !

    خاطره ها، عشقها ، زیبایی ها ، حسرتها ، امید

    وخشم !

    همه زیر پای رهگذران نابود میشوند

    هیچ دستی خم نمیشود تا یکی را برگیرد

    کلمات آنها غریبه اند

    آنها روح مرا نیز باخود میبرند

    تنها جای پای رهگذران روی آنها دیده میشود

    از پنجره به گلهایی مینگرم که ، ساقه هایشان

    از درون سینه ام سر کشیدند

    رهگذران بی اعتنا میگذرند

    بی آنکه بدانند چه خطایی میکنند

    گویی وجودم درمیان این برگهای کهنه بجا مانده است

    آیا همه زندگی ام به همین گونه بوده ، برگ ، برگ

    وکتابی ورق شده ؟

    حال چگونه نیمه دیگر قلبم را به زیر پای رهگذری

    بیاندازم ؟!

    ——-ثریا/ اسپانیا/ یکشنبه 29/5/

  • سپیده

    دوش غم تو بود ومن و پیکر بی امید

    من بودم و سایه وصبحی که نمی دمید

    جسمی که سر بسر همه غم بود ودردبود

    چشمی گه بیک لحطه ویکدم نیارمید

    زهر سو سموم بیکران و شبی تلخ

    وزهیچ سو نسیم امیدی نمیوزید

    شب داند این که چها بر سرم رفت

    گوشم بجز سکوت صدایی نمی شنید

    ————–

    ثریا/اسپانیا

  • روح وطن

    چرا آن زن را کشتند؟ آنهم جلوی چشم فرزندش ، ناگهان کودک غیب

    شد ، زن آویزان بود ومیان آسمان وزمین به همراه باد میرقصید.

    یک واقعیت  ، واقعی تر از همه موهومات ، این پیکررا باد باین سو

    وآن سو میبرد ، اخطار ملامتگران وخشم دروغین اطرافیان، وسوسه

    دانستن وسایه های مشکوک ، وسئوالهای بیجواب .بیگناهی آن زن

    تاریکی همه جارا فرا گرفته  واز کودک هم خبری نبود

    آوخ ، آن گهواره گرم وآن روح پاک ( وطن) حال با باد خوردن این

    زن  گم شد زمان ایستاد دیگر ارتباط با این آدمهای چند وزن

    ونا مطمئن برایم محال است 

    ، آن سرچشمه وآن فواره بلند قرون که سالها به آن دلبسته بودم

    امروز ناگهان فرو ریخت همه رفتند ومن خواب جنگلهای مرطوب را

    میبینم ، چگونه میشود دوباره آرزوها را یافت ، چگونه میشود خودرا

    پیدا کرد ، حال سر گشته وکور دردریای این دنیای مبهم دارم گم

    میشوم

    زمانی بود که میخواستم برگردم به آغاز ، به اولین نقطه واولین سفر

    امروز مزه تاریکی هارا چشیدم حال میدانم روحم سرگشته وخود در

    این سرگشتگی شناورم

    میخواهم تارهای پاره راکه ازهم تنیده دوباره بهم گره بزنم وبا ناباوری

    بگویم که هنوز زیر آسمان نیلگون وپرستاره هستیم

    نه ! آسمان تاریک وبی ستاره ، هوا متعفن وباد پیکرهای را میان-

    زمین وآسمان میرقصاند. واین است روح پاک وطن

    ——————————–          ثریا/ اسپانیا/

    یادداشتهای روزانه

  • آخرین سوار

    و ..تو بمن خندیدی ، ونمی دانستی من باچه دلهره ای

    از باغچه همسایه ، سیب را دزدیدم ……… حمید مصدق

    ————–

    شبهایی داشتیم که درافق روشن آن

    تمام روشناییهای روز را میدیدیم

    وروزهایی داشتیم روشن ، میرفتیم ، میخواندیم

    او ، آخرین سوار ، درسکوت ، مرگ را

    میان دودست مهربانش گرفت

    درمیان دستهای او کتاب عشق باز بود

    او…آخرین سوار در خواب گرانی

    فرو رفت

    ما میرویم آهسته آهسته وخاک ار ما میترسد

    زمان بر سر ما میتابد ومیبارد

    ما خاموش وشهر نگران وافق ما تاریک

    این سوروشنایی ، آنسو تاریکی مرگ ،

    اینسو زیباییها ، آنسو وحشت از دریا ها میگذرد

    آه ای دوست ، تو تنهایی ، من تنهایم ، همه تنهاییم

    پستی ها یکسان وآیت پرواز نیست ، نیست ، هیچکس نیست

    اندیشه هایم درآخور مردان باد کرده گم میشوند

    وزنانی کرایه ای که دلالی را پیشه کرده اند

    امروز چنان در خویش گم شدم

    چنان دل کنده ام

    که میخواهم به همراه باد

    بسوی دشتها پرواز کنم

    من دراشتیاق پروازم ، بسوی آخرین سوار

    ——————–ثریا/ اسپانیا/ چهارشنه بیست وپنجم مه 

  • ناصر خان ، بدرود

    بر او چه گذشت ؟ او که همه خروش دریاها بود

    آن سرو بلند ، درکنار بوته های خاشاک

    ووحشی ، نسیم را زمزمه میکرد

    او سرد وسنگین درغبار مهتاب ، میلغزید

    در سکوت عطر آگین خاک

    همچو سروی افتاد ، تا عطر شکوفه های لزران را

    در جام بنوشد ، نه جام شوکران را

    باران ستاره ریخت بر رویش

    در بستر سبز اندیشه های تازه

    نترسیم ، نترسیم ، این نسیم بی پروا

    گر با تن خویش ستیز کرد

    چون خورشید در میان ما همیشه

    جاودان است

    ————روانش شاد

    برای ناصر حجازی که از قدما بود!

     

  • آخرین شبنم

    از چه میپرسی ، نام ونشانم ؟

    اهل ناکجا آباد ، کوچه بیکسی خانه شماه صفر

    مانند شبنمی روی علفهای تلخ وزهر آلوده چکیدم

    پدرم چون کار غیر قانونی نمیدانست خیلی زود مرد

    ومادرم خاطراتش را درون یک صندوق آهنی پنهان کرد

    وراهی شد ، آنروزها داشتم با مهره شطرنج پدربزرگ بازی میکردم

    آن روز همه دریچه های آسمان بسته بودند ، هوا سخت داغ ووسوسه

    چمن ها وگلها ودرختان بیهوده بود

    گویا ترسان ولرزان از سایه خویش پای به روی سنگفرشهای میخدار

    گذارم  ونگاه زنی چون خار مانند سوزن برتنم نشست :

    دختر است

    آن زمان که ماه از  پلکان آبی هستی بالامیرفت وفرشتگان مست

    میرقصیدند ، من درپستی وبلندی های جاده زندگی نفس نفس میزدم

    هر صبح تصویر خواب دوشینم را میکشیدم وبر دیوار سفید اطاق

    میچسپاندم ، چشمانم روی تصویرها جان میگرفت وخاطره ها درذهنم

    دهان باز میکردند

    از آن روز من پرچمدار نوازشها شدم در بی مهری ستارگان

    طلایی ودر حوض بلورماهیان قرمز

    اینجا همیشه روشن است شبها هم روشند بیهوده بهانه تاریکی را نباید

    گرفت ، دریچه آسمان خدا دیریست بسته است

    صدای زنجره ها ورقص دلقک ها وخنده های بی صدا

    در هوا پراکنده است

    آه ..چه غمناک است د نیای بی خدا

    چه ترسناک است که پیچک بیهودگی دورپاهای من بپیچند

    در جنگلی که که هیچ گلی نمیروید

    حال دراین حس بی تفاوتی میان تاریکی وروشنایی

    بیاد گلی هستم که میبایست روی دامن او میچکیدم

    نه ! من اهل این دنیا نیستم ، نه ، نیستم

    بیهوده مپرس که ، کیستم !

    ————————-ثریا/ اسپانیا/ دوشنبه/23

  • زیک زاک

    او چه گفت ؟

    وچه خواهد گفت ؟

    خواهد پرسید از  من

    سایه ات روی کدام دیوار

    خسته وسرگردان وحیران است

    باو خواهم گفت : ای یار دیرین من

    من بدون سایه ام وبی تابش نور خورشید

    این جسم ، زندانی است برای روح من که عاشق

    پرواز است ، آیا تو روزی دراین سرای بیکسی پای میگذاری؟

    شب درچشمانت خانه کرده ونوری درخشان از آن میتابد درتاریکی

    از من مپرس سایه ام کو ؟ سایه ام گم شده واز من جداست ،

    سایه ام خسته ، زیر باز هر رهگذری خاموش میرفت

    بی تو ، درسکوت وتنهایی ، در یک خشم فروخفته

    افسانه ما ؛ آغازی بی سرانجام وپایانش یک قصه

    نا تمام ، دراین گوشه دورافتاده ، نه نگاه است

    نه آغاز ونه پایان ، اینجا تنها مردگان رستگار

    خوابیده در روزنه های پر نقش ونگار خود

    سالهارا می پیمایند ، پیمانه هارا سرمیکشند

    دلهایشان در سینه های پهن وگشادشان

    تکان نمیخورد پشت یک حصارتنها

    پنهانند ، اینجا امید زنده نیست

    من ساده لوحانه برپای خویش

    ایستادم ، بانتظاروانتظار

    یک انتظار

    بی عبث

    —————ثریا/ اسپانیا / شنبه

     

  • الکتاب والقطرات

    از شکر خوردن پشیمان گشته ایم

    مرحمت فرموده مارا ( آبنات قیچی ) کنید!

    آهان ، یادم آمد نامش چی بود ، آرشمیدس که از پیدا کردن قانون

    معروفش آنچنان ذوق زده شد که برهنه از حمام بیرون پرید!!

    حال معلوم نیست از کدام حمام ؟ حمام سرخانه داشتند؟ یا حمام عمومی

    یا نمره سر گذر ، منهم میل داشتم آن سر ناگفتنی را کشف کنم ! به

    دنبال کتاب ظلمت العجایب رفتم بلکه چیزی ، طلسمی درآن بیابم

    در جیبم بگذارم  ودوباره بشوم ( ماه پیشونی) ! دراین کتاب هزار

    طلسم بود ، برای پیدا کردم دزد که آخ چقدر من به آن احتیاج داشتم

    برای سر به نیست کردن حریفان بوسیله انواع سولفاتها برای دنبال

    کردن فراریها ، برای پنهان شدن وخلاصه برای جلب معشوق یا –

    معشوقه  آنرا درلابلای کتابهای قدیمی ورق شده صندوقم پیدا کردم

    معلوم نبود چطوری وارد این صندوقچه آهنی شده  آنقدر دستمالی

    شده بود که از حیض انتفاع افتاده بود ورق ورق همه زرد ، خلاصه

    آنقدرا آنرا ورق زدم تا قسمت ( دزد درخفا) را پیدا کردم چقدر همه

    کلمات قلمبه سلمبه بود که نمیفهمیدم کدام حرف به حرف دیگری

    چسپیده است ؟ رفتم به قسمت نامریی شدن میخواستم نامریی شوم

    وسری به وطن بزنم وبلکه دزدرا هم پیدا کنم هزار جور راه داشت

    قسمت ( سراج القطرات) آخ اصلا معنی آنرا نمیدانستم اگر این همه

    کلمات جورا واجوررا میخواندم وبه حضرت ابوالفرج قاصری –

    متوسل میشدم وبخودم فوت میکردم نامریی میشدم ، نه این کار کار

    من نیست وبقول همشهری کار یک مرد ودو مرد نیست وکار یکشب

    ودوشب هم نیست . بقیه اش را دیگر نمینوسم چون باید میرفتم به

    دنبال پیدا کردن حروف ابجد کشتن مرغ شانه بسر وپیدا کردن گربه

    وحشی وکشتن آنها وچال کردنشان زیر یکدرخت وآنقدر صبر کنم تا

    خودم هم مثل آن درخت خم شوم ، نه این کارها از من ساخته نیست

    هرکسی را بهر کاری ساخته اند. تا بعد

  • داره گریه میکنه

    زنی تنها ، اونجا نشسته داره گریه میکنه

    دیوار بلور قلبش شکسته ، داره گریه میکنه

    کجا دست مهربونی میاد تا اونو صدا کنه ؟

    از کدوم جاده میتونه راهشو جدا کنه ؟

    او مسافر دلهای خسته ، منزل به منزله

    حال شده خسته وچشمش رو به ساحله

    زنی تنها اونجا نشسته داره گریه میکنه

    دیوار بلور قلبش شکسته داره گریه میکنه

    کو دسته گلی کز باغ بزرگ زندگی اونو خرید

    کو آن گوهری که از جون او اومد پدید ؟

    فرش زمینیش گم وشد زندگیش رفت زکف

    رو سینش هزار زخمه ، نشسته تا به سقف

    زنی تنها نشسته اونجا داره گریه میکنه

    دیوار بلور قلبش شکسته داره گریه میکنه

    ———————————–

    ثریا/ مالاگا / اسپانیا / سه شنبه نوزده ماه می دوهزار ویازده

  • ویلون تنها

    زمانیکه تصمیم میگیری کاری را شروع کنی ویا چیزی بنویسی ،

    ا زدوحال خارج نیست  یا برای دل خودت مینویسی ودرانتظار آن

    نیستی که پیروانی  وخوانندگانی پیدا کنی وسری بجنبانی ویا کاری

    دستوری انجا م میدهی ویا آنکه هدفی داری ومیخواهی شهرتی بهم

    بزنی ، درآنصورت یا باید درخط چپ -چپ بایستی ونوشته هایت

    مربوط به سیاست روز باشد یا درخط انقلابیون ویا دریک حرکت

    مارش نظامی رژه بروی ویا خبرهای داغ داغ را با آب وتاب بنویسی

    مانند کشته شدن واعدام وغیره ، اینهارا دیگران مینویسند خوب هم

    آنرا نمایش میدهند ، عده ای هم چند کتاب را روی میزشان قرار داده

    از میان آنها خطوطی را سرهم مینمایند ونامش را میگذراند :

    پژوهشگری .

    شعر نو از همه آسانتر است اکرمعنای بخصوصی ویا هدفی نداشته

    باشد مانند نثری است که میان خطوط آنرا پاک کرده باشند.

    البته شاعران نوپرداز ما استثنایی میباشند ، شاملوپنجاه سال قلم زد

    وبا همه زدو خورد کرد تا شد ، شاملو ، شاعری دیگر مانند نادر

    نادر پور به دنیا نخواهد آمد وهیچکس هوشنگ ابتهاج نخواهد شد

    دیگر زنی قد بلند نمیکند وبایستد وبگوید » گنه کردم ولذت بردم «

    دیگر سیمینی از مادر متولد نخواهد شد.

    عده ای در میان راه قفل شدند ویا همانجا ایستادند ودرجا زدند ،

    نورسیدگان بخصوص آنها که درخارج بسر میبرند به گرفتاریهای

    تاریخی / مذهبی/ وشعرای قدیمی زمان پدرانشان علاقه ای ندارند

    ونباید هم داشته باشند وبه زبان فارسی هم اعتنایی نمیکنند وآنچنان

    در بین مسایل وبدبختی هایشان گیر کرده اند مانند مگسی در تارهای

    عنکوبتی دست وپا میزنند وابدا به پشت سر نگاهی نمیاندازند درافق

    روبرویشان هم روزنه ای نیست.

    حکومت هاهم با خریدن آدمهای گرسنه وتشنه شهرت وجای دادن آنها

    در کنار هر انسانی با خنجری درمشت ایستاده اند که در شکم تو فرو کنند.

    حال دراین میان من نه آنم ونه این از نسل خودم برخاستم وبا نسل

    خودم راه افتادم وبا نسل خودم نابود خواهم شد.

    آنچه مینویسم نه برای خوش آمد گویی کسی است ونه صله ای

    دریافت میکنم

    مجانی آنرا در هوا پخش مینماینم گاهی خوب ، گاهی متوسط

    وزمانی بد بستگی به حال واحوال خودم دارد.

    اگر از خوم مینویسم نهایت تجربه است که مجانی دراختیار دیگران

    گذارده ام نه ذکر مصیبت وبارها بارها نوشتم که :

    نه نویسنده ام نه شاعر .

    تنها این زبان وخط زیبای فارسی است که مرا اسیر کرده بان عشق

    میورزم وعاشقانه با آن بازی میکنم در فراسوی آن هزارن اسرار

    نهفته است ومن مانند یک مجنون به دنبال آن روانم وعاشقانه به

    دنبالش میروم ومیل دارم تا آخرین ساعات عمرم با آن زندگی کنم

    بنا براین برایم علامت سئوال نگذارید ومرا به کلاس انشاء راهنمایی

    ننمایید که بیشترا زهمه شما خوانده ام ومیدانم. با سپاس

    ثریا / اسپانیا/ پنجشنبه 19

     

  • به شجریان

    شنیدن صدای تو ، خود یک موسیقی دلنواز است ، همیشه نمیتوان

    به نوای سازها گوش دار وغمگین شد آوای تو شیرین است ، شادی

    میبخشد ودلنواز ، شعرها که بتو میرسند در زیر وبم صدای زیبایت

    آنهارا زیر روی میکنی وسپس با نغمه  بیرون میفرستی ، صدای تو

    میزان شده مانند آبشاری از نور خورشیدفرو میریزد ، صدای تو با

    با سیمهای ساز یگانه است.

    توبین دوسیم می ایستی وبه سیم دیگرنظم میدهی.

    تو پدر خوشبختیها هستی ، یکتا ویگانه.

    —————————ثریا / اسپانیا/

    از یادداتشهای روزانه

     

  • کی؟ وکجا؟

    چه کسی مرا باور خواهد کرد؟ درچه زمانی ؟با چه صفتی ؟ با چه

    شرح وحالی ؟ من شایستگیهای زیادی داشتم که راهم را بستند .جلویم

    را سد کردند ، امروز این نوشته ها تنها چراغی است که نمیگذاردمن

    زیر غبار بدبختی ها مدفون شوم اگر میتوانستم زیباییها و زشتیها را

    آنچنان که هستند بسنجم ودنیارا آنچنان که هست رنگ بزنم واز آسمان

    فرود آمده بین زمینی ها راهی بیابم واوراق زندگیم را ورق بزنم  –

    ونگذارم با گذشت زمان زرد شوند ودایم خودم را مطرح کنم شایدمنهم

    درصف طویل مشاهیر قرار میگرفتم ، اگر همت بخرج میدادم وبا

    شور والتهاب والهامات شاعرانه ! وطول وتفضیل وزن وقافیه یک

    شعر باستانی را بسرایم آنگاه مانند همه که درعمرشان یکبار دست به

    شاهکاری زدند واز یک دیوار بلند بالا رفتند شاید منهم روزی روی

    یک دیوار مینشستم.

    امروز اشعار من کودکان منند که آنهارا به زیباترین شکلی سرودم

    با وزن وقافیه وآنها درهیچ دفتری جای نخواهند گرفت مگر دردفتر

    زندگی خصوصی خودشان.

    ———————–

    ثریا ایرانمنش/ مالاگا / اسپانیا/ سه شنبه 19/5/11

     

  • تصویر او

    اینروزها عکسهایت همه جا هست ؟! ومن با بیزاری تمام به آنها مینگرم .

    امروز بیشترا ازهمیشه از تو بیزارم گاهی به آنروزها فکر میکنم که

    تا حد عشق من قوی بود آنقدر قوی که هیچکس آنرا نمیدید چون

    تظاهرنمیکردم حتی خود تو حیران بودی ، عشقی که زبانی پاک

    وگرانیها داشت به آن ارج میگذاشتم  میل نداشتم آنرا بصورت یک

    هدیه بتو بدهم ، عشق من بتو نو وتازه بود، فصل بهار بود زمانی

    که میبایست امتحانات را بدهیم ومن به خاطره نویسی پرداختم وترا

    در کتابچه ام سرودم  ، باتو رشد کردم باتو بزرگ شدم ، رسیدم ،

    کامل شدم وترا مرا ازشاخه چیدی ، از آن روز لب فروبستم وبه

    گرمای تابستان زندگیم خزیدم .

    با مرغان دیگر همصدا شدم بی آنکه آوازغمگینی بخوانم تا بگوش

    تو برسد ، آوای موسیقی هرروز با نظم وترتیبی بر روی هر شاخه

    مینشست وطنین آن مرا به فریاد وا میداشت عشق ترا تکرار میکردم

    سپس خاموش شدم آنقدر خاموش ماندم تا دوباره ترا دیدم .

    تو همیشه به لباسهای گران قیمت وانگشتری  دلبستگی داشتی ، میل

    داشتی مانند همه به خودببالی درحالیکه نیازی به اینهمه اشیاء ناچیز

    وبی ارزش نبود ، میتوانستی به هنرت ببالی که بدبختانه آنرا بصورت

    یک کالا به خدمت هوسهایت گرفتی .دنیای رنگینی است هرکسی

    به چیزی میبالد به اصل ونصب ، به ثروت ، به هنرومهارتش ویا

    به نیروی بدنی خویش  وآدمهای مانند تو به لباسهایشان مینازیدند ،

    هر چند زشت وسبک باشد ، تو نه اسب داشتی و.نه زمین ، اما یک

    اسلحه همیشه درخانه ات بود ، چشمانت  هیچگاه بسوی مخاطبت

    نبود وبه هنگام عکس گرفتن آنرا به زمین میدوختی تا درون توکمتر

    خوانده شود ویا آنهارا پشت عینکهای تیره پنهان میداشتی.

    دمدمی مزاج ، سرگرمیهایت مخصوص خودت بودند که بیشتر از آنها

    لذت میبردی تو عشق را مانند همان نگین بدلی انگشتریت میشناختی

    نه بیشتر .

    امروز بدبختی من دراین اسـ که امکان ندارد بتوانم نه جوانیم را از

    تو پس بگیرم ونه ثروتم را.

    تو خوشبختی مرا ربودی تا با بدبختیهای خودت شریک کنی.

    —————

    ثریا/ از دفترچه های روزانه 1990

  • بعد از او …….

    بعد از او ، شاعری متعهد فریاد برداشت که :

    ما بی چراغ به راه افتادیم !!!!!

    ————————–

    ای روزهای گمشده ، ای روزهای بیقراری

    بعد از او ، هرچه بود ، هرچه رفت

    درجنون وجنایت رفت

    بعداز او ، پنجره های صبح

    رو به گورستانها باز شد

    رابطه ها میان ما وباغ بزرگ

    کشته شد

    میان ما ، وبلبلان باغچه

    فاصله افتاد

    بعد از او تنها صدا ماند

    صدای زنجره ها

    وما.. به صدای ناقوسها دلبستیم

    بعد ازا و

    همه درپشت درختان بزرگ ، پنهان شدیم

    همه دشمن یکدیگر شدیم

    بعد ازا و

    قاضی عشق شدیم وبه و دور عشق

    دیواری کشیدیم ، تا آسمان

    همه قلبها سکه شدند

    ودرجیبها گم گشتند

    همه برای سیاحت به گورستانها میروند

    بعد از او

    مرگ درچهار گوشه شهر نفس میکشد

    و…مادرم به درخت انجیر دخیل بست

    تا …مردگان آسوده بخوابند

    ————————- ثریا/ اسپانیا/

    از: دفتر یادداشتهای روزانه

  • تنهاییم

    همه رفتند ، همه

    همه تنها شدیم ، تنها

    اما دستهایی داریم که

    میتوانند بسوی مهربانیها

    دراز شوند

    از آن سوی پرچین

    تا کوچه های غربت

    از آنسوی شهر آشنا

    تا سر زمین بیرحمی ها

    یاران همه رفتند ، همه

    دیگر هیچگاه نمیتوان

    جوهری را با کاغذی درآمیخت

    دیگر هیچگاه نمیتوان بر پشت پاکتی نوشت :

    ( ای نامه که میروی بسویش ) !

    نامه ای نیست ، پاکتی نیست

    همه چیز بر باد است

    وبر باد نوشته میشودوباد میخواند

    ونسیم میخندد

    همه چیز درخشم های فروخفته

    در خاطرات

    وسرخی گیلاس شراب است

    مردان مقوایی

    روی صندلیهای بزرگ

    با موریانه ها خلوت کرده اند

    مردان مقوایی در تیریگهای دل گرفته

    همچنان پا به پای موریانه ها

    از روی اشباح بی چهره میگذرند

    همه رفتند ، آن مردان آهنین وساخته از فولاد

    خفته درخاک ، ومیروید علفهای سبز

    ردیف ، از رویشان

    همه رفتند

    ———– ثریا/ اسپانیا/ شنبه .