Category: General

  • آشفتگیها

    من یک انسانم  نه بیشتر نه خودرا شاعر میپندارم ونه نویسنده بیماری

    نوشتن دارم وخواندن همه جا یک قلم وچند دفترچه یادداشت ریخته

    ویک لغت نامه که باید مفعول را از فاعل جدا کنم اما من چندان قادر

    نیستم که تا ابد مشغول پاک کردن آلودیگی ها باشم آنهم آلودیگی های

    قدیمی ، ریختن آشغالهای کسانی که روزی میل داشتند دنیارا ویران

    سازند

    گاهی احساس خفقان میکنم وپرده ای را بالا میبرم سپس ازخود-

    میپرسم چه زمانی زندگیم شکوه پیدا میکند؟ ودر سایه این شکوه بکجا

    میرسم وبه کجا خواهم رفت ؟ تنها اعتیاد من به نوشتن مرا ودارمیکند

    که بنویسم ، به دنبال انحنای هر جمله هستم آنرا میگرم وهرجا لازم

    شد آنرا میشکنم

    امروز عصبی هستم ، زودتراز معمول از خواب برخاستم ودر اطاق

    بالا وپایین میروم بیاد کسانی هستم که در زندگی من نقش بازی کردند

    امروز باید این نقش هارا پاک کنم از ریاکاریهایشان بیزارم

    درست باین میاند که یک دستمال چرب وآغشته  به

    روغن وعرق را مرتب زیر بینی ام بگیرم ، آوخ ، حال تهوع پیدا

    میکنم از اداها وعشوه ها متنفرم از اینکه آدمها خودشان را زیر یک

    پوشش سخت لاک پشتی پنهان میکنند ، رنج میبرم.

    خودم نمیدانم شاید باعث آشفتگی ورنج روحی کسانی باشم که آنهارا

    دوست میدارم همین نام وهمین خصلت وهمین آ دمی که درونم هست

    دوست میدارم وبرای نگاهداریش رنجها برده ام ومیبرم

    نه نه میل ندارم مشهور شوم

    میخواهم همانطور که هستم مرا دوست بدارند تمایلی ندارم که یک خانه روی ماسه های ساحلی بسازم.

    شگفت آوراست که انسان باکسانیکه دوست دارد یکی شود، احساس

    خوبی است احساس آنکه آن نخ را که باهم تابیده ایم سر آنرا بگیریم

    وآن نخ لطیف را در فراسوی فضای آلوده جهان دراز کنیم ؛ امروز

    رشته های بافته شده میان من وکسانیکه دوستشان میداشتم نازکترشده

    زمانی به هراس میافتم که شاید به زودی پاره شود ، احساس بیگانگی

    دورشدن از آن منظره زیبا ودوست داشتنی ، تیره وتارشدن حضور

    کسانیکه دیگر تحمل شان برایم دشوار بود.

    گاهی احساس میکنم کسانیکه به آنها دلبستگی داشتم از زاویه های

    تاریکی می آمدند  وچه آسان رشته ها پاره شد

    ثریا

  • عید پاک

    اینجا هم ، درمیان اوراق کهنه تاریخ

    به زنجیرم

    سر زمینی جوشان ، درون کوره ایمان

    توده های مخمل وزر

    بر شانه مردان وخالی از نشان واقعی

    مومنی در مقابل صلیب

    بانوایی محزون آواز میخواند

    سایه ام دراینجا هم تنهاست

    تولدم در زادگاهم نیز تنها بود

    اینجا میان گروه دلالهای فروش دین

    وعشق  ، وانبوه دیوارهای گچی

    کنار دیوار بیکسی ، تنهایم

    تنهایی من ، تنهایی زمین وتنهایی ماه

    ومرگ خورشید

    با صدای ریزش باران که شهررا باخود میبرد

    دیوارهای شکسته ، برجها وباروها

    وکلیساهای قد برافراشته وتکرار تاریخ کهنه

    این تکرار ، راز برهنگی دنیارا

    آشکار میکند

    دلم دربند ریگزارهای کویر می طپد

    شبهای پرستاره

    خوابیدن روی پشت بام

    سودای کوچ وپریدن از پل بیکسی

    —————-

    ثریا/ اسپانیا/ شنبه 23/4/

  • سفر دوم

    روزی ناگهان تصمیم گرفتم راه بیفتم واین خانه دوم را نیز به صاحب

    وارباب پس بدهم تا بمیل خود آنرا بفروشد او فروشنده خوبی بود

    باید میرفتیم بدون ویزا، بدون پول ، راه افتادیم انگلستان سر سبز را

    رها کردیم تا از مقابل پنجره ما بگذرد بدون هیچ وابستگی،معلق ماندم

    وبهترین تکه وجودم را بجا میگذاشتم دیگر متعلق به هیچ کجا نبودم

    شهرها ، درختان ، تپه ها ، کوهها رودخانه همه عوض میشوند.

    از کمبریج به شهر ناشناسی میرویم به سر درگمی اما خوشحالم که

    دیگر زیر تیغ برنده که روحم را میشکافت نیستم ، آن تیغ تیزی که

    هر روز بر روحم زخم میزد ، این دشتهای لاله پوش ، زمینهای زرد

    زیر کشت خردل ومزرعه های نخود سبز خانه هایی بشکل قفس ،

    همه را رها میکنم مانند یک پرنده درهوا پرواز میکنم بهر روی

    میبایست روزی این گره را باز میکردم حال آنرا مینویسم نمیتوانم

    آنرا درون یک کیسه ناگفته جا بدهم امروز روی زمین خالی راه

    میروم واحساس میکنم هزار سال عمر کرده ام دراندیشه ام ؛ درفکر

    زادگاهم ، این شهر جدید با زادگاهم یکی است اما اینجا قدرت آنرا

    ندارم که درقلبها رخنه کنم ویا خودم رابه آنها نزدیک سازم دست کم

    میتوانم بخودم راست بگویم دیگر نمیتوانم زیر بار آن مردباشم وباو

    وخودم دروغ بگویم آن مرددیگردردلم جایی ندارد نه هیچکدام دیگر

    برای هم ارزشی نداریم حال دارم به دنیای بی ارزش میروم،

    به شهر گاوبازان ، دالانهای پیچ درپیچ وتاریک ومبهم، دلالهای

    جور وجواجور با ساعتهای بزرگ طلایی در دستشان وزنجیرهای

    کلفت بر گردنشان وزنانشان گوشوارهایی از جنس مرجان آویزه

    گوش میکنند وتمام روز میرقصندبا موهای بلندو پرپشتشان .

    حال داریم از مرکز دنیای متمدن !! دورمیشویم وبسوی شهر آشنا

    میرویم ، آن باغهای عمومی که راه اسفالتی از میانشان گذشته ،

    آن چهره های منحوس وتلخ ودختران وپسرانی که آزادانه عشق

    میورزند ، همه را بجا گذاشتیم .

    ومن از ترس دلم خالی است ومیلرزم با چند چمدان وچند کیف

    دستی در یک فرودگاه ناشناس میخکوب شدیم.

    برگ نخل های بادبزنی بزرگ بر ساحل سایه انداخته دریا با

    رنگهای خاکستری کبود اب آبی رنگ با تیغه های قرمزآفتاب

    جلو چشمانم میرقصند ، آفتاب تند وداغی پیکرم را دربر گرفته

    وهنوز از فاجعه بیخبرم.

    ————————————————–

    ثریا / اسپانیا/ از دفتر چه یادداشتهای روزانه !

  • مرثیه صلیب

    جلوی در کلیسا زیر مسجمه سنت آنتوان ایستاده ام نامه ها نوشته هایم

    همه را به همراه یک نامه برای ( آن شخص) پست کرده بودم

    واو میل داشت که یکدیگر را امروز ملاقات کنیم ازراه دوری میامد

    حال بانتظارش بودم نمیدانم فراموشکار است یا نتوانسته ونخواسته

    است سر قول خود حاضر باشد ، بیاد آنمردی میافتم که روزی

    اورا دوست میداشتم ، او هم فراموشکار  وبوداززندگی من

    بیرون رفت ومن به زندگی دیگری واردشدم به سوی کسانی رفتم

    که نه مرا میشناختند ونه من آنهارا وامروز سر بسویم خم کرده اند

    به حکم یک قانون غیر قابل انکار ، موجودیت من درک شد!

    حال خواستار آنند که به خلوت من راه یابند منهم پرده هارابه یکسو

    میزنم وبه آنها اجازه ورد میدهم ! اما قد برافراشته ومستقیم ، به

    آنها خوش آمد خواهم گفت ، بی هیچ هیجانی .

    هر چند اندیشه هایم درباره آنها دردآور وغیر قابل تحمل باشند

    به آنها خواهم گفت : خوش آمدید بیگمان میل دارند درونم را بشکافند

    وبه کند وکاو مشغول شوند ، برایشان یک کشف تازه ام یک مجسمه

    تاریخی که میخواهند اورا از نو بشناسند و تماشا کنند.

    کبوترها بالای سرم درپروازند وصدای ارگ کلیسا ونوای دسته کربلند

    میشود امروز روزی است که او را برای محاکمه میبرند تا فردا اورا

    به صلیب بکشند .

    به درون کلیسا میروم روی یک نیمکت مینشینم وچشمانم را به اوآن

    مردیکه در زاویه تاریکی روی یک تخته چوب آویزان است ،

      میدوزم برق قابهای طلایی وچراغهای کریستال چشمانم را

    آزار میدهند .

    از او میپرسم : تو با چه نوری وبا چه چراغی میخواستی این بشر

    گناهکاررا هدایت کنی ؟ امروز حتی عزاداری برای تو حکم یک

    بیزنس بزرگ را پیدا کرده است ، خود تو فراموش شده ای نامت

    را ببازار داده اند .

    چشمانم لبریزازاشک میشوند بسرعت خودم را به خیابان میرسانم

    دسته عزاداران با پرچمهای مختلف ورنگهای الوان با صورتهای

    پوشیده مانند مترسک از جلویم رد میشوند تا اورا بر شانه هایشان

    حمل کنند !! میلیارد ها پول خرج این عزاداری پر تجمل شده است .

    ———- ثریا / اسپانیا/ پنجشنبه مقدس !

     

  • آتشکده روشن

    اگر با تو دگر عهدی توان بست

    بیا آن عهدرا باهم ببندیم

    بیا درپای یکدیگر بگرییم

    بیا برروی یکدیگر بخندیم

    —–

    چو آن آتش پرستان، دست درست

    بیا سر سوی آتشتگاه آریم

    بدین بار دگر پیوستیگها

    اهورارا ستایش ها گذاریم

    —–

    اگر از آن شورها کور سویی

    هنوزت دردل ودرسینه باقی است

    بیا آن کور سورا شعله ای ساز

    که ما را آتش دیرینه باقیست

    ——-

    بیا غم های خودرا با هم بگوییم

    که اندوهی فراوان دردل ماست

    بیا باهم بسوزیم وبنا لیم

    که سوزعشق درآب وگل ماست

    ——–

    شعر : از بانو منیره طاها

    برای مادرم/ ثریا / اسپانیا

     

  • بتو : گوهر تابناک

    در اشتباه گذشت عمر من ویقین دان

    که آنچه به ویقین است ، اشتباه منست

    اگر چه بیشتراز هرکسی گنه کارم

    ولی عفو تو بالاترا زگناه منست

    ———

    تو ، زن پاکدل ومهربان ، چقدردیر  به گفته هایت پی بردم .

    روزی کمرت خم شد وگفتی ( گرده هایم ) دردمیکنند ، من نفهمیدم

    از چی حرف میزنی ، زبان ترا از یاد برده بودم وداشتم با کبوتران

    دور حرم ! میپریدم وروی گنبدها تخم طلایی میگذاشتم !.

    اصرار داشتی که به خود بیایم .

    اصرار داشتی پارچه کتانی ونخی بپوشی از پارچه های نایلونی که

    بتازگی در بازار مد شده بود فراری بود ومیگفتی که آنهارااز قیر

    میبافند ، امروز همه آنها بعنوان ابریشم دربازار یافت میشود >>>>

    البته برای کسانیکه خر مهره را از در تشخیص نمیدهند .

    با چه لجبازی واصراری لهجه وزبانت را نگاه داشتی وبا چه حقارتی

    بمن مینگریستی که داشتم اشعار کذایی معاصرین را میخواندم وتو

    حافظ را خط به خط از حفظ میخواندی وبرایم معنی میکردی.

    آنروزها صفا بخش روحم بودی ومایه زندگیم آفتابی بر تاریکیهای

    دلم.

    امروز خم شدم ( گرده هایم ) دردگرفته بودند وتازه فهمیدم که گرده

    کجاست.

    —————- ثریا/ اسپانیا /چهارشنبه—————

  • رجال بزرگ

    آخ ، از این افاده های طبق طبق وابهت های پوشالی پس مانده های

    قجر ویا قاجار  زمانیکه آقامحمد خان ( خواجه ) مرد حکومت ایران

    به دست فتحعلی خان ریش رسیدکه ریش او چند مترطول داشت ودر

    سرش بجای مغز مشتی کاه وروی آن یک کلاه افندی بزرگ بود.

    مدت سی وپنج ماه بر ایران حکومت کرد وحکومت او مصادف بود

    با ظهور قهرمانی بزرگ مانند ناپلئون بوناپارته دراروپا ، دولت

    انگلستان برای حفظ مستعرات خودوبه قدرت رسیدن الکساندر اول

    تزار روسیه که خیلی میل داشت دستی به آبهای دریای آزاد برساند

    کمک کرد ، وایران ناگزیر دردام دیپلوماسی این دو قرار گرفت .

    ناپلئون میخواست که دولت انگلستان را نابود کند ( ایکاش کرده بود)

    وبرای هدف خود تصمیم گرفت اول بر پیکر اقتصادی دولت ضربه

    بزند ( همان کاری را که امروز درمملکت ما میکنند) وبه سراغ هند

    رفت ودست دوستی واتحاد به دربار ایران دراز کردوایران نیز باین

    امید که بتواند خودرا از دست همسایه شمالی نجات داده وقفقاز را

    دوباره به ایران ملحق کند با میل ورغبت دست دوستی بوناپارته را

    پذیرفت .

    اما …..واما بواسطه عدم رشد ملی ووجود رجال خائن در راس

    حکومت وشهوترانی زر پرستی پادشاه وبدون بینش سیاسی دولت

    ایران نتوانست آنطور که باید وشاید از این دوستی ورابطه استفاده

    ببرد

    دولت انگلستان با فرستادن تحفه ها بسوی دربار پول دوست وهدیه ها

    فتحلعی خان ریش را با مزایا ورجال خائنش خریدند وهرآنچه را که

    میل داشتند انجام دادند ودوران زما مداری این جناب ریش به قیمت –

    ضمیمه شدن بهترین ایالتهای شمال غربی ایران به خاک روسیه واز

    دست رفتن استثقلال حقیقی کشور ایران تمام شد.

    حال بازهم افاده ها طبق طبق در سرای هتلهای وخانه های اعیانی

    مانندپر پرنده در پرواز است وایران دارد زیر بار خستگی از پای

    درآمده وکسی نیست که باو کمک کند همه به د نبال زر وسکه و….

    شهرت وانبوه سازیند .

    دولت فخیمه هم دست همهرا خوانده وهرجا لازم باشد نیرو میفرستد

    وآدمهارا میخرد آدمهایی که خیلی آسان خریده میشوند وخیلی آسان

    در راه اربابشان آدم میکشند وخاک سر زمینشان را نیز توبره کرده

    تحفه میبرند.

    ———-از یادداشتهای روزانه خیلی خیلی قدیمی!ثریا/

  • جناب شهردار

    نمیدانستم که این اوست ، همان که بارها باهم تلفنی حرف زده بودیم

    حال ( شهردار)شده وحافظ منافع بزرگان اقتصاد درشهر!او حالا مرد

    بزرگی شده بود بعلاوه خودش سرمایه کلانی رادر بازار لباس وعطر

    وجواهرات ریخته وچهره شناخته شده ای را درراس کارهایش گذاشت

    واو آن معبود دیرین با جناب شهرادر از قدیم دوست وآمد وشد داشتند

    او میدانست با چه کسانی رابطه داشته باشد وچگونه منافع ودرآمدهارا

    تامین نماید .

    آن معبود چنین وانمود کرده بود که قیم وسر پرست یک خانواده فقیر

    است ! تا آنکه روزی من فهمیدم وبه جناب شهردار گفتم :

    خیر قربان آنچه که ایشان در دست دارند متعلق بخود من است وشما

    که واسطه ایشان میباشید باید بدانید که من همه چیز را دراختیار او

    گذاشته ام تا از نفوذش در کشور استفاده کرده آنهارا بفروشدوسهم

    خودرا بردارد وچیزی هم برای من بگذارد !

    اواز حسن شهرت شما هم استفاده کرده وشمارا  واسطه قرار داد

    باید بدانید که من احتیاجی به قیم وحامی ندارم که خود سرپرست

    یک قبیله ام .

    گفت ، عجب ! نمیدانستم !

    جناب شهر دار سری هم باین سوی اقیانوس زد با زباهم تلفنی گفتگو

    کردیم اما معلوم بود که بیشتر از معبود حمایت میکند تا درراه مغضوب

    کلی در رسای آن اشرف مخلوقات حرف زد واورا به آسمان برد

    وشد مرید مرادش که برایش هر چند ماه یک چمدان پر از چیزهایی

    میاورد که کسی از درونش خبر نداشت وخودش مانند یک سگ

    وفادار کنار چمدانهایش میخوبید.

    شهردار بزرگ درکار بازارش کمی شکست خورد لباسها وعطرها

    وجواهرات مجانی را برای تبلیغ به آدمهای کله گنده وسر شناس

    میداد وعکسی امضا شده میگرفت ودر روی میز کارش میگذاشت

    تقریبا دکان او یک نمایشگاه عکس بود .

    بنا براین بدهییها زیاد شدند وبیچاره فروشنده به تیر غیب مرگ گرفتار

    آمد و…..معبود هم با آنچه باوسپرده بودم ، گم شد .

    ————– از یادداشتهای روزانه / دوهزار وچهار میلادی

    ثریا/ اسپانیا/

  • خانه خراب

    این همه قصه فردوس و تمنای بهشت /

    گفتگویی وخیالی زجهان من وتوست/

    « سایه « ز آتشکده ماست فروغ مه ومهر/

    وه از این آتش روشن که به جان من وتست /   ه.الف. سایه

    ————

    من از سیاست واقتصاد سخت بیزارم وبقول مرحوم بیژن پاکزاد

    چه بسا به پول احترام نگذاشتم او هم مرا بحال خود رها کرد تا

    بدون او به زندگیم ادامه دهم وخوشبختانه دراین راه چندان ناکام

    نبودم .

    چیزهایی هست که گاهی باعث عذاب روحم میشوند دلبستگیهایی

    که به» وطنم« دارم وآن مردیکه عاشقانه میپرستیدم وامروز غریب

    درگوشه مسجدی تک وتنها افتاده است وهیچکس بیاد نمی آورد که

    او چه آرزوهایی داشت وچگونه میخواست سر زمین پدریش را

    بسازد وبزرگ کند.

    هرگاه کانال تلویزیونی ویا رادیویی را باز میکنم میبینم همه مشتها

    گره شده وفریادها بلند است نا باورانه باین میاندیشم که بقول فروغ

    چه بسا برای یک بشقاب پلوی دیگر است وسرانجام میبینم که همه

    از یک چشمه آب مینوشند وآنچه ویران است ، ایران است .

    ایرانی که نامش همه جا برده میشود وخودش فراموش شده ، گم

    شده درصرای برهوت وهیاهووجنجال بسیار برای هیچ ، تنها

    گاهی برای حفظ منافع نام اورا میبرند ویا خودشان را مانند یک

    گل کاغذی به سینه مجروح او می نشانند.

    به هرگزینه ای دل میسپاری میبینی درونش خالی وبیرونش پرغوغا

    گمان میکنم دنیا هم دیگر بما احتیاج چندانی نداشته باشد ( چین) وارد

    گود شده ونفت هم دارد برای صادرات ، اما شوروی هنوز به نفت

    خاور میانه محتاج است  وهنوز یک ششم ذخایر نفت کشف نشده

    وپنهان درکشور ما وجود دارد و( رنود) آنرا میدانند، حال چرا باید

    این قدرت بزرگ را از دست بدهیم ودنبال هیاهو باشیم.

    آوخ .پول . پول .اگر دنیای خوبی نداشته باشیم درکجا میتوانیم این

    پولهارا خرج کنیم >

    ویترینهای سر زمین خاور میانه پراز ساعتهای طلا ، انگشتر طلا ،

    گردنبد های برلیان .خیابانها پراز اتومبیلهای گران قیمت وبزرگ

    است ، اما ( یک خانه نداریم ) .

    مارا خانه خراب کردید ، ویران ساختید ، وهنوز هم دست بردار

    نیستید ومرتب آب درلانه مورچه ها میریزید برای یک زندگی ننگین

    ——————————————————-

    ثریا ی آواره .اسپانیا/ هیجدهم آپریل

  • جمعه مقدس

    جمعه مقدس نزدیک است ورزه دارن میتوانند روزه خودرا بشکنند

    یک خوداری چهل وپنج روزه بدون خوردن گوشت والکل وسکس !

    سوگوارن خودرا آماده میسازند تا به دنبال ( او ) روان شوند عیسای

    مصلوب بر شانه مردان سیاه پوش حمل میشود تاج خاری که پیکرش

    را خون آلود ساخته ،درعالم خیال ماریا ماگدالنا را باچهره پوشیده

    از اشک میبنم او با دستان صلیب شده بر سینه بیحرکت به دنبال

    مسیح مصلوب روان است.

    من درخیال آن پیکرم پیکری که درخون ودرد شناور بود،

    پیکری که دستهای میخ شده اش پیام مرموزی داشت مردی که برای

    حقیقت جان داد شنبه وسپس یکشنبه عید پاک همه چیز تمام میشود

    روزه وناهار حسابی درپشت میزهای بزرگ از قبل آماده شده ،

    عیدی بزرگتر از همه اعیاد در روز یکشنبه همه سرشار از ایمان!!

    میشوندشهر آکنده از مردم وزنگها به صدا درمیایند، جمعه خونین

    تمام شده واو به آسمان میرود ودرکنار پدرش مینشیند؟! آن ناجی

    آن نجات دهنده برای نجات همه جان داده بود وبا عروج خود

    به دنیای دیگری ووعده باینکه مردم دنیارا از دردها نجات خواهد

    داد ، او میدانست که زندگی او جاودانه خواهد ماند ، دستهایش

    پاک وبه هیچ گندی آلوده نشده بود ،چه بسا اگر او هم یک عمر

    طولانی میکرد مانند بقیه شهوت دینا اورا دربر میگرفت !

    کسی نمیداند قصه وافسانه فروان است.

  • بیژن بی منیژه

    شب به روی ماسه وجاده های نمناک

    سایه های گریزان در نشیب وفراز

    در غبار شوم شب بر فراز شاخه تاک

    مرغکی از آشیان پرید ورفت

    ————–

    بیژن هم رفت ، بیژن بی منیژه ، پر صدا وپر هیاهوی برای هیچ !

    دلم میخواهد همچنان خواب آلوده باقی بمانم زیر چشمان پرمکروفریب

    اطرافیان خودرا پنهان کنم ، آنها نمیدانند که من از سر زمین شناخته

    شگفتیها گذر کردم ، چه سر زمینی است ، همه ترا میشناسنداما تو

    کسی را نمیشناسی.

    خوش بینی  وخوشرویی بی معنی نوررا میبینی که درآنسوی شیشه ها

    میدرخشد ، سازهای بلندی که گوش ترا میخراشد به همره آوازخوانی

    ناشناس .

    در سر زمین ناشناخته ها ، همیشه آرام هستی وکسی هم نیست تا تو

    مجبور باشی همه چیز را به او بگویی کسی کوشش نمیکند ترا از

    درون تاریکیها نجات دهد تنها ترا از تاریکی میترسانند.

    روزیکه ( او) را دیدم گفتم دیگر تنها نیستم وآهسته آهسته بیرون آمدم

    تا خودراباو بشناسانم اما او تنها یک تندیس بودکه از سنگ ساخته

    شده آتش سوزانی بود که شعله هایش تنها چشمانم را که چون دو

    الماس میدرخشید ، میسوزاند.

    تصورهای من بیهوده بودند او تصویر هوس آلودی را درمن میدید.

    با سر وصدا ازآن سرزمین هم فرار کردم ، اندک اندک تنها شدم

    فرسوده شدم امروز چرا این پرده های خاک گرفته وکلفت را بالا

    میزنم؟ نمیدانم ، شاید برای آنکه درسرز مین ناشناخته  من آرامش

    بیشتر است واسیر دست غولهای بزرگ که خون را با لیوان

    سر میکشند ، نیستم . نمیدانم ، شاید دچار خفقان شده ام ؟!.

    —————————————————–

    ثریا/ اسپانیا/ یکشنبه 2011.4.17

     

  • چراغ رابطه ها

    دیگر از عشق گفتن وزنجیر آن

    گناه است ، گناه

    دل به افسانه سپردن گناه است، گناه

    فرهاد از کوه بیستون بیزار

    شیرین به خیمه دیگری خزید

    در فضای خیمه ، گفتگو بود ونجواها

    آنچه بود تمام شد

    آن مردم بیخیال که زندگی را

    در دلالی ، زندگی را درلودگی

    زندگی را دراسارت

    در میان خانه های قسطی

    غوطه ورشدن میان حراجیها

    میان فاحشه های باکلاس

    رابطه ها ، پنهان وآشکار

    همچنان ادامه میدهند

    درامید بسته شد

    وکلیدش در چاه ویل گم

    زندگی این است

    با بچ بچ های نهانی

    در بامداد خمار آلود

    زیر یک چتر بزرگ سیاه

    با روسری سبز

    کفش سپید

    به همراه کوله باری از

    ( مواد ) ومشتی خبرچینی

    چند مجله تا شده

    وچند عکس درکنار بزرگان

    وما خود درد این خون خوردن

    خاموش را میدانیم

    باید سمندر وار بر سر شعله ها

    خودرا بنشنیانیم

    ————————

    ثریا/ اسپانیا/ شنبه مقدس !

  • فضولی !!!!!!

    بچه هارا به یک پارک بزرگ وتازه بردم که درآن از هر کشوری درختی کاشته بودند ، درخت ایران گم شده بود ، همراهم گفت :

    حتما حجاب نداشته آنرا برداشته اند !

    اینتر نت حلال هم به بازار آمد ، فتبارک الحسن والخالیقین مبارک است ، حتما هم پسر وختنه شده میباشد ، ماووس هم باید سطرعورتشرا بپوشاند ولخت دردستهانگردد  وخودرا دریک پارچه سیاه بپوشاند سیمها نباید عریان باشند درغیر اینصورت پس از صدها ضربه آهنی اعدام خواهند شد .

    جلوی دسک تاپ باید یک صفحه سیاه ومشبک قرار بگیرد غیراز نتلاوت آیات مبارکه ومقدس چیزی از آن تراوش نکند به محض آنکه پاسوورد واردشد باید اول بنویسد : بنام خدا ویا بسم ا…..

    وسپس یک سوره مبارکه بخواند.

    عکسهای آنچنانی باید در یک پرونده نامریی حفظ شوند، کنتاک با هیچ اینترنت بی حیا ی داخلی وخارجی نباید داشته باشد فایلها همه باید درصندوق مخصوص با قفل آهنی حفظ شوند .

    وبلاگ نویس جایی دران ندارد ، هنر ، شعر موسیقی ، نقاشی همه از آثار منحله وزوائد وگناه میباشند.

    قبل از شروع کار باید وضوع گرفت واینترنت باید دورکعت نماز بخواند وهر جمعه درنماز سیاسی عبادی حاضر شود.

    هر اسمی که باو میدهند اگر ( خودی ) نباشد باید خود بخود آنرا دیلیت وسرازیر سطل زباله کند.

    همه دکمه ها شماره دارند ولباس مخصوص وبا حجاب پوشیده اند

    یک ضد ویروس گردن گلفت که ویرانگر سایر اینترنها هست دران جایگزین وپدر هرسایت ووبلاگی را درمیاورد.

    هنوز اسمی برایش انتخاب نشده باید استخاره کنند وببیند چه نامی بهتر است تا بر آن بگذارند.

    آخ….مرغ حلال ، گوسفند حلال ، گاو حلال ، قاطر حلال، خر حلال ، اسب حلال کلاغ حلال و…صیغه حلال وزن حلال مرد حلال آخ …بهتر است همین جا تمام کنم والا بدجوری دچار حلال حرومی میشوم !

    یک نویسنده حرامی

  • فانوس

    میخوانم ومیستایمت پر شور ، ای پرده دلفریب رویارنگ

    میبوسمت ، ای سپیده گلگون ، ای فردا ، ای امید بی نیرنگ…سایه

    —————–

    به دنبال آتش فشان جمله ها هستم تا بنویسم دیگر به هیچ چیزفکرنمیکنم باید آنکه درپشت سرم پنهان است آن خودمن را دوباره به دست آورم درست نیست که ذهنم را با تصویرها وتصورهای گذشته پرکنم .

    دراین خانه جدیدم فقر حاکم است وتشخص تمام شد ، یک . دو سه  دراین خانه که هوای ازادی درآن بین درها وپنجره ها دررفت وآمداست باید از نوشروع کنم امروز کمتر به دیگران نیاز دارم تنها کنار میزم مینشینم وبه آفتابی که از پنجره به درون میتابد وهیچگاه تمام نمیشود مینگرم ، میتوانم کمی خیا ل اندیشی کنم باید کوشش کنم تاهمه گذشته هارا فراموش نمایم اینجا چند ساختمان بلند وتازه ساز بناشده از دور آنهارا میبنیم نه از گلدسته مسجد خبری هست ونه از هلال سبز آن که بر سر یک میله میچرخد از خودم میپرسیم :

    درکجا ایستاده ام ؟ واو ( آنکه دوست میداشتم ) حال درکدام اطاق وروی کدام فرش انبر به دست دارد خاکسترها را بهم میزند تا یک ذغال سرخ پیداکند .

    ناگهان هراسی دردلم میپیچد همه چیزرا رها کردم ، خوب بهتراست فکرش را هم نکنم دردنیایی هستیم که لحظه ها حاکمند به هیچ چیز نباید نامی داد وچیزی را نباید تغییر داد یک لحظه درلذت غوطه ورمیشوم خورشید پر رنگ تر شده ار لابلای درختان به درون اطاق میتابد.

    هفته مقدس شروع شده وناقوسها به صدا درامده اند سیل توریستها جاده هارا پر کرده است وقایقها روی ساحل درانتظارمسافر ند ااز دور دستها ناقوسها نواخته میشوند اما خبر از مرگ کسی نمیدهند همه مومنین را به عبادت دعوت میکنند صدای ناقوسهارا بیشتر دوست دارم ناقوسها همیشه با نواختن خود خبر از زندگی میدهند

    ………….ثریا/ اسپانیا/ یادداشتهای روزانه

     

  • شکیبا

    کشتی مرا چه بیم ز دریا / طوفان زتو کرانه ازتست

    گر باده دهی وگرنه غم نیست / مست از تو شرابخانه ازتست

    پیش تو چه توسنی کند عقل / رام است که تازیانه ازتوست…سایه

    ………..

    امروز فکر میکنم که دیگر دوران طلایی من گذشت ، نوبت دیگران

    است امروز سعی میکنم که لحظه ها را دریک کشش وکوشش ثابت

    نگاه دارم شاید روزی ( این لحظه ها) ماندگار شد.

    من با دیدی ناگهانی به دنیا وآدمها مینگریستم حال امروز باید یکا یک

    آنها را بشناسم هفتاد سال برروی زمین گام برداشته ام کامل زاده شدم

    بی نفرت وبی نا هم آهنگی ازمادری قوی وسالم وچه روزهایی در

    کنارش می نشستم وبه قصه غصه هایش گوش میدادم واسرارم را از

    او پنهان میداشتم حال دراین گوشه دورافتاده اورااز دست داده ام –

    بی آنکه درکنارش باشموحال با این نیروی نا هم آهنگ در ستیزم.

    روزی فرا خواهد رسید که این تک کلمه ها هم خوانندگان بیشتری

    پیدا میکنند ، همواره صدایی مانند ناقوس درگوشم می پیچد زندگیم

    مانند همان ناقوس پر سر وصدا بود ضربه میخوردم غرق میشدم ،

    رها میشدم سکوت میکردم ضرباتی که از پشت بر سرم میخورد

    ومرا گیج میساخت امروز درکنار همین تک درخت وهوای صاف

    ووزش نسیمی که با وزش خود فضای خالی را پر میکند به برگهای

    لرزانی میاندیشم که خشک میشوند واز درخت پایین میریزند.

    زندگی ما نیز مانند همین برگهاست سبز میشود ، زرد میشود وسپس

    خشک از تنه جدا میگرددوبر زمین میافتد تبدیل به خاک شده مانندغبار

    دوباره درهوا معلق خواهیم ماند.

    دیگر میلی ندارم به ( آنروزها ) ی خوب ویا بد فکر کنم هیچ میل

    ندارم نگاهم را به پشت سر بدوزم تنها خاطرات کودکیم در ذهنم

    بیدار میشوند بیاد آن تابلویی هستم که پدرم درست کرده بود ، همه

    اسکناسهای از دوررفته داخلی وخارجی با چه ترکیب قشنگی آنها

    را درون یک قاب باریک جای داده بود .

    بیاد آفتابه لگن نقره ای مادرم که در یک چهار گوشه قرار داشت

    وآخرین چیزی بود از زندگی مرفه وپر خاطره اش .

    من امروز هیچ یاد گاری را نگاه نداشته ام هرچه بود بخشیدم تنها

    چند جلد کتاب امضا شده را که در دست انسانهای بزرگی بود نگاه

    داشته ام ، انسانهایی که با شعور خود زیستند وخودرا کامل ساختند

    بی آنکه چشمی به زر ناب داشته باشند ،امروز همه از صادق هدایت

    میگویند گفتن از او ویاد واره ونوشتن درباره اش حکم یک افتخار را

    دارد چرا که ریشه اش از سر زمین دولت ( بزرگ ) آب میخورد ،

    اما کسی از میرزا آقاخان کرمانی واندیشه های پر بارش حرفی بیمان

    نمیاورد که میخواست با اندیشه های پربارش کوته فکری وارتجاع را

    از میان بردارد.

    به ناچار دست به ترک وطن زد وسرش را درباره عقیه اش از دست

    داد. این است زندگی !

    ——————–

    از : یادداشتهای روزانه

     

  • کلاس درس

    در آن روزهای گذشته که مجبور بودم به کلاس درس بروم وایمان را

    یاد بگیرم ، زبان لاتین هم جزیی از درس ما بودومیبایست آنرا فرا

    میگرفتیم  تا بتوانیم قصه ها وافسانه هارا زیر ور کنیم ، همه آنها در

    کتاب بزرگ با حشیه طلای وقرمز ویک نوار پهن جمع آوری شده بود

    جناب ( پدر روحانی)که حکم معلم را نیز داشت مرا به خنده میانداخت

    مانند همه روحانیون عبوس پر افاده وبراق وسیاه پوش بود.

    مانند مجسمه هایی که درمیدانهای عمومی شهر رم نصب کرده بودند

    دران ردای سیاه بلند وبراقش که با یک صلیب بزرگ طلایی زینت

    یافته بود مانند یک هیزم سوخته وخشک بلند بالا وعبوس برای ما

    حرف میزد ساعت خودرا ری میز میگذاشت وهراز گاهی به آن

    نگاهی میانداخت سر ساعت بلند میشد میرفت به اطاق پشت تا کمی

    استراحت بکند ودوباره برمیگشت ، همه حواس من به شیشه های

    رنگی زرد وآب وبنفش وقرمز بود که یک راهبه را نشان میداد

    دست پسر بچه ای را گرفته با یاک کتاب قطور زیر بغلش ویک

    تسبیح بزرگ نیز از کمرش آویزان بود اطاق یکپارچه سفید با

    میز وصندلیهای تیره درگوشه ای از اطاق مریم مقدس کره زمین

    را درمیان دستهایش میفشرد با یک لبخند شیرین وزیبا .

    پدرروحانی با کلمات بزرگ و صدای پر طنینش داشت حرف میزد

    کلماتی که نه صمیمانه بودندونه چندان حقیقت داشتند.

    با همه این وجود میبایست آ نرا باحقیقت یکی دانست وجفت کرد

    هنگامیکه بلند میشد تا برود با پاهای بلند وردای درازش گویی

    داشت تاب میخورد در پشت سر او بسته میشد وسپس راهبه ها

    با هیکل های سنگین خود برای آماده کردن میزمیامدند.

    کف اطاق از مرمر سفید وبوی ضد عفنوی مرا دچار خفقان مینمود

    در این اطاق همه چیز تمیز ، پاک وطلایی بودهنگامیکه پدرروحانی

    برای ادای نماز باز میگشت من نزدیک بود بزنم زیر گریه !

    چشمم به انگشتر بزرگ او خیره میماند یک حلقه طلایی با یک نگین

    بزرگ سرخ رنگ گروهی که با من بودند همه سرهایشا ن پایین بود

    همه آراسته ومن مانند یک مجسمه طلسم شده بودم وشیشه های رنگی

    را میشمردم صدای پدر مقدس از دور دستها میامدکه لکتور را میخواند

    من درغبار گم شده بودم زمین زیر پاهایم سست بود بیاد ریشه هاییکه

    دورپاهایم پیچیده شده بودند میافتادم قوه تخلیم از کار افتاده بود کلمات

    مانند سنگ بر سرم میخورد چشمانم به آن صلیب طلایی بودبا خود

    فکر میکردم مرد جذابی است چرا از دنیا بریده وکشیش شده است ؟

    چرا خودش را تا ابد محکوم کرده که برده این دین غم انگیز بماند

    او شراب مخصوص را مینوشید ونان را به دنبالش میفرستاد نان او

    بزرگتر از همه نانها ی گردی بود که بما میداد.

    چشمان آبی او از پشت عینک سفید دیده میشد ، چقدر این چشمها

    غمگین بودند سپس آوازی را با کلمات لاتین سر میدادوهمه با او

    هم آواز میشدند ( پادره نوستروس) آه خدایا دوباره دنیا بسوی

    بت پرستی وجهالت میرود؟

    ————————–

    از یادداتشهای روزانه /ثریا/ اسپانیا/

     

  • اندوه تنهایی

    ای رزوهای دردآور ، ای روزهای بدبختی

    ای لحظه های بی شگفت ونا خوش آیند

    امروز هرچه بر تو رفت ، از جنون وجهالت رفت

    امروز پنجره های رابطه ها خاموش است

    میان تو وپرنده ها

    میان تو ونسیم ، سنگ میبارد

    امروز ، روز عروسکهای خاکی وکوکی است

    که ( همه چیز میگویند ) همه جامیروند

    بی آنکه بدانند روزی غرق خواهند شد

    ای روزهای بد بختی

    امروز هم کسی نیست تا صدای زنجره هارا

    خاموش سازد ، در شهر کورها،

    من به صدای  کلمه گوش دادم

    من به صدای صوت صوتک ودلقکها دل بستم

    امروز جای بازی من زیر میز است

    وآنها که زیر میز بودند

    کم کم به روی میز خیز برداشتند

    امروز ما همه قاتل یکدیگریم

    وبرای قضاوت درعشق ، کوریم

    امروز من همه قابلیتهایم را

    در جیبم پنهان کرده ام

    امروز روز دلقهای روی میز است

    که درپشت صحنه برای ذره ای عشق

    با صدای پای باد درحرکتند

    صدای باد میاید ، ای روزهای بدبختی

    ما هرچه را که داشتیم ، از دست دادیم

    بی چراغ به راه افتادیم

    ماه در شب تاریک پشت ابرها پنهان بود

    خاطرات کودکی فراموش شد

    وبجایش خدایان دروغین روی یک مکعب سیمانی

    به خودنمایی پرداختند

    ودر حوض ماهی ( فردا وآزادی ) شنا کردند

    وتا دنیای ساکت ما ، مانند ریشه های هرز

    قد کشیدند

    امروز ، فردا، وهیچگاه روز ما نخواهد بود

    چشمان روباه مکار بیدار است

    ————————- ثریا/ اسپانیا / دوشنبه

     

  • مجسمه

    تو مرده ای ، وشب هنوز ادامه دارد

    گویی ادامه  همان شبهای بیهوده است

    ……

    خیلی مایل بود که مرا ویران کرده واز نو بشکل خودش بسازدوباخود

    ببرد

    باو گفتم ، برای ساختنم خیلی دیراست آرزویی هم ندارم بسان تو شوم

    بیهوده وانگل ، بر این ساحل سوزان لمیده ام دراین روزهای آفتابی

    وگرم ودرخشان ، به قایقها می نگرم که یکی پس ازدیگری روی

    آبهای لاجوری درحرکتند من شاهکار خودرا آفریده ام دیگرکاری ندارم

    دوست دارم بنویسم د ر آنجا که توهستی نمیشودنوشت ،

    دوست دارم از کسانی یاد کنم آنجا که توهستی نمیشود ازهیچکس

    یاد کرد تو خودرا در نخ های رنگارنگ پیچیده وپنهان کرده ای

    روزی برای تو مینوشتم باشور والتهاب وچنان شوری داشتم که تب

    میکردم ، به تو الهام میدادم امروز برای ساختن آن پل خیلی دیر است

    دیگر نمیتوان به زیر درختان بید رفت وساعتها دراز کشید وآسمان را

    تماشا کرد تو سالها درمیان زنان ودختران ( فروشنده) گشته ای حال

    امروز میخواهی با یک دستمال سپید وتمیز خودرا پاکیزه کنی وسپس

    آنرا درجیبت بگذاری دیگر مرد جوانی نیستی غروری هم درتو نیست

    چیزی برایت نمانده یک شهرت رعد آسا وشیشه ای .

    من انگشت خودرا درچشم سرنوشت فرو میکنم وهمان یک چشم اورا

    نیز کور خواهم کرد.

    تو درخطوط اصلی جوانی من دست بردی وآنرا خط خطی ساختی

    ومن دراولین تبسم خود گریستم ودیگر هیچگاه نتوانستم جوانی خودرا

    بیاد بیاورم وتو به اعتبار قلب سنگی خود بی اعتباری برای خود

    به دست آوردی.

    ……………..

    ثریا/ اسپانیا/ از: یادداشتهای روزانه!

     

  • زبان خدا

    سلام ، ای شب تاریک  ، ای شبی که چشمان مسلح ! بیدار است

    امروز درحفره های آهنی ایمان واعتقاد گم شدم

    در کنار جویبار خونی که از سینه مردان روان است

    ودرکنار ارواح ( مهربان) که طناب داررا میبوسند

    وبوی باروت را به حلق فرومیبرند

    من از دنیای اسرار  ونجواهای بی خاصیت سخن میگویم

    واین دنیای ما ( لانه جانوران است)

    لبریز از صدای ریختن گلها بخاک که همیشه در ذهن

    خود ، گره های طناب داررا شماره میکنند

    میگویند ، خدا یک وجود واجب است !

    درتمامی اشیاء موجود است

    زبان خدا چیست؟

    زبان این وجود بی واجب را چه کسی میداند؟

    میگویند : او با عشق به جهان نظم داد

    میگویند : او خورشید وستارگان را به جنبش وا داشت

    او کیست ؟ کجاست ؟ وچه کسی زبان اورا میداند؟

    از آنسوی ( پرچین ) بمن گفت ! حق با کیست ؟

    حق با کیست ؟ آن حس گمشده من ، چون بادبادکی

    بر روی بام مه آلود این جهان سرگشته بود

    امروز  از ورای روشنایی خورشید تاریکیها را میبینم

    ونمیدانم حق کجاست وزبانش چیست ؟!

    —————————————-

    ثریا/ شنبه

     

  • نقش دیگری

    بهار آمد بیا تا داد عمر رفته بستانیم

    به پای سرو آزادی سر ودستی بر افشانیم

    شرار ارغوان ، واخیز خون نازنیناان است

    سمندر وار جانها بر سر این شعله بنشانیم

    الا ای ساحل امید سعی عاشقان دریاب

    که ما کشتی دراین طوفان بسودای تو میرانیم——–آینه درآیینه

    —————

    این بهار هیچ شباهتی به بهاران گذشته نداشت ، نه عطر آنروزها

    به مشام جان رسید ونه بلبلی آ واز سر داد ونه پرندگان آوازشان –

    دلنشین بود ، کلاغی از دوردستها قاری زد ورفت برای یک قالب

    صابون .

    دیگر گل زنبق آبی درهیچ باغچه ای نرویید ودیگر عشق افسانه ی

    نخواند تا با نفسهایش سرمای درون را گرم نماید .

    توت فرنگیهای رنگ شده رویهم انباشته درمیدان بازار سر گذربچشم

    میخوزرد همه بد منظره وزشت ، پروانه هابا سکوت روی شاخه

    گل سرخ مینشینند هیچ چیز مانند گذشته نیست .

    بیاد ایام کودکی بودم که تابستان وپاییز آرام میامد وآرام میرفت بارها

    گل حسرت درسینه ام شکفت ، وبوی گل بنفشه یاس وگل شب بوبا

    شکوه همیشگی میشکفتند وامروز همه پژمرده اند .

    چه سالهای با آنها زندگی کردم درختان سرو وصنوبر بمن گوش

    میسپردند وچشمه ظغیان کرده آبشاری از بالای کوههای سرازیر

    بود وبا شیوه خاص خود آواز میخواندو بستر گلها را احاطه میکرد

    امروز دیگر صدای ویلن ونوای نی از دور دستها بگوش نمیرسد

    آواز کوچه باغی مردان شب خاموش شده وبازار سیاست سکس

    جای همه آنهارا گرفته است .

    به هرکجا روی میکنی سیاست مدارن خردو بزرگ مشغول بافتن

    گلیمی هستند که بی سروته همه پنه لوپه های زمانه اند که میبافند

    ومی شکافند دیگر حتی آرزویی هم دردل نیست که بتوان با آن

    خودرا فریب داد تنها اندوه وغصه ها برای آنچه که دیروز بود

    وامروز دیگر نیست وآنها که زنده بودند وامروز درخاک پوسیدند

    ثریا/ اسپانیا/ جمعه.