Category: General

  • یک چکامه

    کیستم من ؟ کجا ایستاده ام ؟

    مرده ای درکنارپرندگان خاموش

    از که میگویم واز چه سخن دارم ؟

    از کمندی که  بسته بر دلها واز تک تک تارهای خاموش

    نه شور شعله ای درجان ونه گرمای دلی در درون

    غبار تلخ تنهایی بی تسکین

    بر حضور ذهنم نشسته

    من کجا ایستاده ام ؟ کیم من؟ اینجا جهانی دگر است

    در آسمان ، هوای های دیگراست

    سرودهای دگر خوانده میشود

    من اینجا ، باطل ودور از اصل خویشم

    مرگ را فریب میدهم  ، نه خودرا فریب میدهم

    چه کسی ، درکجا ، همسفر من است ؟

    کجا ؟ چه کسی در کنار این بستر نومیدی

    در این فشرده دلتنگی

    در تفکر پر راز ورمزها

    بانتظار شعله آتشی است که

    از درون من باز تاب میدهد

    آی بالا نشینان پر غروز وتکبر

    ای قله نشینان بی حماسه

    صدای سم اسبان بزرگ یک تاریخ

    در زندان پر کینه شما

    خاموش میشود

    درکنار بردگان فردا

    همچنان پیاده میروم ، میروم، میروم

    بی هیچ نشستی

    در خاک خشک بیروحی که

    نشانی از بشریت و…………..

    نامش انسان است

    کیم من ، کجا ایستاده ام ؟ برلب کدام پرتگاه ؟

                         ثریا/ اسپانیا/ سه شنبه  17/1/2012

     

     

  • دنیای خوب ما

    چطور امکان دارد که انسان به چیزهایی که از زور کثافت  عادی

    شده است اعتنایی بکند ؟

    تو راست گفتی ، نباید به هیچ صورت وهیچ عنوان در ازدیاد نفوس

    شرکت کرد جمعیت هم حکم پول را دارد هرچه مقدارش بیشتر باشد

    ارزش آن کمتر است ( مانند تومان وریال ) ! امروز تنها کسیکه در

    این دنیا ارزش ندارد ( انسان است ) انسان به معنای واقعی حیواناتی

    درکسوت انسان بیشمارند وموجودیشتان هرروز زیاد تر میشود

    بخصوص انسانهایی که درسرز مینهای پست ودردشتهای خالی

    وسر زمینهایی که همیشه مورد حملات بوده اند، زندگی واخلالق

    وآداب آنها نیز متغیر است ، همه ازهم پراکنده وبه دنبال عیش ونوشند

    امروز دیگر من دراین فکر نیستم چرا ( به امریکا ) نرفتم !

    امریکا را همه جای دنیا میتوان پیدا کرد وآنرا خرید .

    به همین سر زمین پر نعمت  نگاه کن دراینجامیتوان کشتزارهای

    زیادی ایجاد کرد اماهمه را به آسانی به کشورهای خارجی فروخته اند

    تجارت وداد وستد سالهاست که از رونق واقعی خود افتاده وکشور

    چند قرن به عقب رفته است همه خزانه های خالی ودولتها دربرابر

    خطر ورشکستگی مالیاتهای نابجایی را وضع کرده اند اشراف همه

    سرمایه های مملکت را دردستهایشان محکم گرفته اند ومالیاتی هم –

    نمیپردازند درعوض همه کسر هزینه های مملکت از جیب خالی مردم

    بدبخت درمیاید که جز بازوان واندیشه های خود سرمایه ای ندارند

    چند بار این سر زمین دچار دگرگونی شد ؟آیا دیگر روی آسایش را

    خواهیم دید ، عده ای همان بریز بپاشها وهمان رفتار گذشته را پیش

    گرفته اند همان هوسبازیها وسهل انگاریها نابرابری مردم هرروز

    بیشتر میشود حتی طبقه متوسط نیز ناکامیهای بیشتری پیدا کرده اند

    دیگر هیچکس میل ندارد درکارهای جدی شرکت کند همه خودرا به

    بیکاری زده اند واین درهمه جای دنیا یکسان است ، بلی امریکا را

    میتوان درهرکشوری ودرهر دکانی پیدا کرد وخرید .

    روزهای یکشنبه وجمعه من بسیار غمگین میشوم.

    ثریا. یک روز یکشنبه بسیار بسیار غمگین

  • ایرج هم رفت

    ایرج هم رفت ایرج گرگین ، آن شادی آفرین روزهای خوب ما ، او هم به رفتگان پیوست.

    ——————

    امروز روز مرگ یاران است

    در زیر چتر سایه کهنسالی ، مرگ همه را میخواند

    اسم من هم از خاطره ها گم شد

    میدان خالی ؛ خیابان خالی وشهر نیزخالی

    باید شمعی افروخت ؛ زیر درخت چنار

    شاید آنجا سایه ای باشد

    گلهای فصل من همه پژ مردند، پرپر شدند

    بهار دیگر برای ِ من  وما ، ارمغانی ندارد

    همه ( اتفاقی) به د نیا آمدیم وناگهانی میرویم

    چون نغمه ای از گذر یک فصل ، فصل زمستان

    ما دراین دنیا ، واژگون شدیم

    وآدمهای واژگون را نیز بچشم دیدیم

    آنهاییکه افقی رشد کردن

    آنهاییکه عمودی به خاک رفتند

    صدای باد میاید

    صدای زنگ کالسکه چی ، درخاک غربت

    باید چمدانهارا بست  وکفشهار پوشید

    ——————

    یاد او همیشه گرامی باد ،  تسلیت به همه دوستان ویاران  وفامیل او

    ثریا/ ساکن اسپانیا. شنبه 14/1/2012

  • مارتا وعدالت

    دراین دوران بهتر است نام دنیارا بگذاریم جنگل وبقیه نیز حیواناتی هستیم که برای زنده ماندن دیگران را میخوریم به همان گونه که وحوش در میان جنگلها وکوه ها به یکدیگر حمله میکنند ، ماهم یکدیگر را از هم پاره میکنیم .

    دردوران گذشته که عشقها همه توام بادرد وسوزو آه بودند توام با سفلیس وسوزاک و سل نیز مخلوط بودند امروز دوران عشقهای دیروز بکلی از میان رفته واز صحنه روزگار محو شده حال باید به تماشای دامپزشکی مدرن بنشینیم آن روزها عشق درست مانند مرگ وزندگی در حیاط بشر نقش داشت امروزبکلی ناپدید شده وهیچ اهمت ورنگی ندارد بلکه به فاجعه تبدیل میشود .

    دختری را چندد نفر باهم (ریپ ) میکنند  اورا میکشند وجسد ناپدید میشود !! با نبودن جسد اجرای عدالت هم انجام نمیگرد عدالت محکم سر جایش میایستد تا جسد پیدا شود مدرکی دردست نیست دختری اهل( سیویل) چهار سال تمام قاتلین ووکلای گردن کلفت مردم را سرگرم کردند ودست آخر بیشتر آنها آزاد شده وانگشت وسطی خودرا حواله مردم نمودند تنها یکی از آنها که مفلوکتر وبدبختر بود به بیست سال حبس خریدنی محکوم شد ، بیچاره پدر ومادر (مارتا) مردم این روزها تنهابه یک چیز میاندیشند ، سکس داغ داغ حال اگر چند جوان پرشور وتحصیل کرده پیدا شوند وبخواهند درراه صلح واقعی راه پیمایی کنند یا برای نان روزمره وحقوق های عقب افتاده سری یا دستی تکان بدهند ، آقایان بیکار نمی نشینند باتومها بکار میافتند ودر زیر لگد وچوبهای کلفت جان آنهارا میگیرند ، عدالت یعنی همین عدالت یعنی عشقبازی بسبک ساده وفوری درگوشه کابین آشپزخانه یا درداخل توالت عمومی لذت های جنسی بصورت یک کالای بزرگ مصرفی دربازار به وفور پیدا میشود اگر چندان زبانت را دراز کنی وحرف برنی بجرم اخلاگری ترا بدرون یک سلول هول میدهند بتو یاد میدهند که چگونه باید ( خفه ) شد .

    مارکسیست هر غلطی که که کرد یک غلط را درست گفت وان اینکه ( ما هیچ غلطی نمیتوانیم بکنیم).

    آخ که چه مشگل است انسان در یک حالت بی وزنی بسربرد ،ابراز تنفر وبیزاری جرم است باید با پست ترین وکثیف ترین آدمها که توانسته اند قدرت را به دست بگیرند مودب ومهربان بود وبه آنها احترام گذاشت درحقیقت یک بردگی به سبک مدرن وموفق تراز گذشته .

    بیچاره مارتا درکدام گوشه دنیا پوسید وقاتلین او با عینکهای ( ری بند) خود آزاد وسوار   موتور های بی ام دبلیوی خود شده ورفتند این است اجرای عدالت.

    ثریا/ اسپانیا . شنبه . با دلی دردمند با پدر ومادر مارتا همراهم .

  • نامه یک زن بی نام

    به یک بانوی شهیر ،

    خانم عزیز ، متاسفانه من آنچنان خشک ومستقیم وراست هستم که به هیچ وجه نمیتوانم خودم را فریب بدهم ومانند بقیه از شما یک الهه بسازم ، امروز شما صاحب هیچ سر زمین وکشوری نیستید که خودرا امپراطریس آن سر زمین بدانید ویا ملکه شما هم مانند همه زنان ومادران آواره دریک سیستم پیچیده وپر آوازه به زندگی خود ادامه میدهید.

    هنگامیکه به عکسهای شما درروز ترک وطن نگاه میکنم واشک شاه را میبینم وچهره غمگین ودردآور اورا درکنارش صورت شما زیر آن کلاه پوست خز وپالتوی کشمیر یک لبخند موذیانه ودرعین حال پیروزی را احساس میکنم ، وسپس سایرعکسهای شمارا درکنار آن مر د بیمار، غمگین ، ترسیده ونا امید شما مانند یک درخت سرو با لباسها وآرایش یک هنرپیشه ماهر جلوه گری میکنید ؟!

    من خود یک مادرم ویک مادر آواره وبی وطن تنها کاری که کرده ام بقول دوستی خودم را درون یک کاغذ سفت وسخت پیچیده ام وتا جایی که امکان داشته خواستم نشان بدهم که یک زن ومادر ایرانی چگونه میتواند با بدبختیها وسختی ها ودردها ورنجها وحقارتها کنار بیاید وبسازد بی آنکه خم شود. اما شما مانند یک هنرپیشه بسیار مشهوربه جلو تاختید ونامش را مبارزه گذاشتید دوفرزند نازنین خودرا از دست دادید بی آنکه بالای سرشان باشید برای شما مهم بود که مانکن جیورجیو  ویا ایوسن لوران ویا سایر خیاطان مشهور که امروز نامشان زیر سایه اقتصاد به مد سازان شهیر تغییر نام داده است باشید ، شما حضورخودرا همه جا اعلام میدارید آنهم بعنوان امپراطریس ویا ملکه ، روزی که  ژوزفین از ناپلئون جدا شد هیچگاه دیگر کسی اورا ندید ویادی هم از او نشد درحالیکه نوه اش جد پادشاه کنونی سوئد میباشد، اگر ماری آنتوانت سرش را به زیر تیغ گیوتین نفرستاده بود امروز او هم در ذهن تاریخ فراموش شده بود.

    آیا بهتر نبود شما یک مانکن ویا یک هنر پیشه خوبی میشدید؟ وتا کی وتا چه زمانی میل دارید هنوز فرمانده ارتش ویرانشده باشید ارتشی که از مشتی یتیم وبی درکجا شکل گرفته بود ومانند یخ درزیر تابش آفتاب ذوب شد ورفت وتنها چند نفر فدایی بودند که جانشان را از دست دادند ،

    بیچاره شاه ، مردی وطن پرست درعین حال با تربیت فرنگی به همه وهمه کس اعتماد کرد ومرا بیاد لویی شانزدهم میانداخت که از خودش هیچ اراده ای نداشت وتنها گوش به اطرافیانی میداد که در فکر منافع خود بودند.

    بانوی عزیر فیلم شمارا چند بار دیدم آنچنان مصنوعی درست شده بود که هربچه کوچکی را بخنده وا میداشت ، چقدر دیگر میخواهید از احساسات مردم بدبخت وآواره استفاده کنید ؟ سر نخ زندگی شما به دست هرکس که هست بما مربوط نیست آنچه بما مربوط میشود قضاوت تاریخ درمورد شما که همسر شاه بودید وخود شاه که قربانی ساده دلی خود شد وچه خوب که از دنیا رفت واین روزهارا ندید.گفتنی ها زیادند واینجا جای آن نیست موفق وپیروز باشید.

    با تقدیم احترام / زنی بی نشان

     

  • ستون بی معجزه

    آن شنیدستم که دراقصای دور /بار سالاری بیفتاد از ستور

    گفت ، چشم تنگ دنیا دوست را/ یا قناعت پرکند یا خاک گور

    »سعدی«

    این روزها نوشتن وگفتن از خیلی چیزها وحرفها موقوف است

    ومولد به اجازه بزرگان میباشد ، تنها کاری که میتوان برای رفع

    سرگرمی وتنهایی کرد ، مرتب عکسهای خودرا به مجلات ویا

    به فیس بوکها ویا به هرجا که چشم بشری به آنجا میافتد ،بچاپ

    رساند ، دیگر نباید حرف زد حتی دردنیای بظاهر آزاد ودموکرات

    خوب حال باید دید ارزش یک زن معمولی یا یک دختر معمولی

    از بقیه زنان مشکوک وزنان آنچنانی وآنهاییکه صاحب لقبی ونامی

    ونشانی که عصر امپراطوری برای ما بیادگار گذاشته ، کمتر است؟

    دختران چند پدری ، دختران مادام ها ودوشس ها ، دیگر کمترکسی

    به دنبال یک زن ویا دختر کامل ویا یک زن تحصیل کرده صاحب

    پؤوهشهای گرانبهایی است میروند ، بنای کهنه اینک میباید ویران

    شود

    ———

    از تکرار تصورها وتصویرها خسته ام

    خسته از پرستش بت ها، خسته از آواز طوطیان مقلد

    همه دریک دشت تکرار

    خسته از اینکه پاهایم بسته است ، به زنجیر، به هزارن زنجیر

    لحظه هارا باید دریافت، لحظه ای که کودکی

    بتو لبخند میزند

    دیگر نباید به دنبال تندیسها رفت

    آوازها تکرار قصه های تکراری وهای هوی بازار

    طبل های پر سر وصدا اما توخالی

    ومن بانتظار کسی هستم که باطنین گامهای بی صدایش

    آهسته آهسته از میان نرده آهنی گذر کند

    وآب وآتش وباد وهوارا دردست بگیرد

    وشب تاریک ونمور مارا ، به صبح روشنی

    باز گردالند

    دلتنگم از تبسم آفتاب دروغین

    تا کی باید زیر درخت معجزه ها خوابید؟

    ————ثریا/ ساکن اسپانیا ! / چهار شنبه/ساعت 5/45 دقیقه صبح!

  • سقوط

    اشکم بند نمی آمد ، چشمانم قرمز شده بودند ، او نشسته بود وداشت

    قهوه میخورد ، گفت ببین عزیزم : از این آبغوره گرفتن تو کاری برنمیاد ، برو سبک وسیاق نوشتهاتو عوض کن دورافلاطون گذشت دور پژوهشهای دینی وفلسفی هم گذشت تکنو لوژی همه را درسته قورت داده فیس بوکها تویتیرها سایتهاید آنچنانی حالا تو خودت را سفت ومحکم توی کاغذ آلومینومی پیچیدی که نم ورنداری ، نمیشه آنقدر آب روت میپاشن که زیرت خیس میشه بیا عینهو مردم عادی که حرف میزنند بنویس ، بعد هم تا میتونی جوک بنویس چرند بنویس مردم بخندند ( زبان فاخرو ادبی پارسی ) را بگذار درکوزه های سرامیک وگچی ساخت چین وآبشو بخور،

    تو میدونی دینامیت چیه ، گفتم آره ، گفت خوب حالا دینامیتی توی دنیا منفجر شده که نامش ولنگاری وبی درکجایی وهرکی هرکیه

    حال مثلا بنویس آق مرتضی شتری ) یعنی آقا مرتضی چطوری؟یا مثلا نگوببخشید فورا درجوابت میگن : چی چی را ببخشم آبجی ! وتو جا میخوری از آن آدم کلاسیک مودب بیا بیرون وبقول معروف بینش خودت را از همه درکهای کلی خالی کن امروز نه کسی دکارت میشناسد نه پاسکال وحتی فیثاغورث را هم جمع کرده اند وبجایش ام الجلال گذاشته اند کسی دیگر درس هندسه نمیخواند همه چیز با یک دکمه روی پرده پیدا میشود آنهم بطور اسکریم وتمام رنگی حال اگر یک ایده نوی داری بیا جلو.

    نگاهی به انبوه کتابهایم کردم صادق هدایت داشت فرو میریخت زندگی چه گوار از هم پاشیده شده بود وراز بقای ایران درسخن حافظ برگهایش زرد شده بودند وخود کتاب حافظ ورق ورق شده بودهمه چیز در سقوط هفتاد وپنج از بین رفت حتی زبان واخلاق ومادیگر درآستانه هیچ رستاخیزی نیستیم .

    ثریا/ اسپانیا/ چهار شنبه

     

  • من وکرسی

    نفس نفس زنان چند پله را یکی کرده بود از در رسید وگفت : چی شده

    من دیگه منتظر آسانسور نشدم واز پله هاا آمدم بالا این چه قیافه ای است چرا گریه میکنی؟

    گفتم ؛ دیگر نباید چیزهای بدبد را بنویسم ، منهم دیگر چیزی ندارم

    غیرازهمین خاطره ها 

    گفت آخ ، جانم به لبم رسید ترسیدم ، باباجان چند بار بتو گفتتم این کتابهای لعنتی را بریز دور واین چس ناله هاراهم بگذار کنار کی دیگه میاد آنورا بخونه الان همه روی تابلت ها کتاب مجانی میخونن کی حوصله داره که بیا د باین ناله های جسانسوز!! وافتخارات گذشته تو که نان از بازوانت خورده ای گوش کند به کسی چه مربوط است ، میخواستی فکر واندیشه وبازوانت را درراه دیگری بکار میگرفتی ببین فلان قهوه چی الان رستوران زنجیره ای داره وفلان جاشوی کشتی صاحب خود کشتی است وتو اینجا نشسته ای وچشم کورت را دوخته ای باین کتابها تازه چی ، مثل خری که کتاب بارش کرده اند.

    گفتم راست میگویی ، حالا چکار کنم ؟ گفت هیچی بفکر یک بیزنس درست وحسابی باش ، مثلا برو یک کرسی بگیر،

    گفتم کرسی ؟ کی حالا کرسی میگذاره همه شوفاژ وبخاری دارند ویا از نورآفتاب وسولار استفاده میکنند دیگه کرسی اصلا گیر نمی آید گفت دیدی خری ، احمق جان منظور من کرسی که زیرش منقل میگذاشتند یابخاری نیست مثلا برو درجایی بگو فلان دخترم در رشته مموشناسی وسیلکون شناسی رشته فوق دکترا گرفته آنهم مجانی حالا من میخواهم بجبران آن یک کرسی مموشناسی وسلیکون شناسی درفلان جا باز کنم یک شماره حساب هم بده حتی اگر یک دلارهم به حساب بریزند کلی پولدار شده ای کسی هم مدرکی از تو نمیخواهد نه کسی مدرک فوق دکترای را میخواهد ببیند ونه فلان کرسی را امروز تنها منبع درآمد همین بنیاد باز کردن است منتها باید کمی هم بمالی دردهن بقیه ( بابا) ها که ترا حمایت میکنند مثلا سگهای هار روزنامه چی ورادیو چی وتلویزون چی وغیره حال سر خرت شد؟ فهمیدی؟

    گفتم نه ، این کار ازمن ساخته نیست هرکسی را بهر کاری ساخته اند من از روز ازل بقول پدرم یک ستاره تنها گوشه آسمان نشستم وبه زمین چشم دوختم میخواستند اسم عمه ام را روی من بگذارند پدرم گفت نه ، این نام شوم است درتاریح قدیم یونان الهه ای بوده باین نام که بچه هایش را قربانی میکرده برای زنده ماندن خودش ونامش مولووک بوده است ، اسم عمه بیچاره من ملک بود وحالا من به دروغ بگویم ….نه نه ، تمام شد مینشینم بقول تو بازهم چشم کورم را میدوزم به کتابها ومیخوانم ومینویسم هرچه بادا باد.

    اینه آخرین کلام ، هرچه بوده شد تمام ، ثریا

  • تهدید! چرا؟

    همیشه باید از عقوبت های نا شناخته ونا پیدا ترسید

    تحمل دردها ومشقت ها در دهلیز های نا پیدا

    که مارا تهدید میکنند

    آنکه سیب خوشبو را از باغ  پردیس دزدید

    مارا نیز از باغ برین بیرون فرستاد

    واز حق خویش مارا محروم کرد

    آن اتشی که دروجودتان میسوزاد ومیسوزاند

    هیچگاه خاموش نخواهد شد

    وگناهانتان تا ابد پایدار میماند

    از فلسفه بیزار واز دانش سرخورده ام

    شوریگی هاست درسرم

    وتا ابد دردلم خواهند ماند

    در بیداگاه شما بی گناهی راهی ندارد

    برای گناهان ناکرده نیز

    مارا خواهید کشت

    ومن دراین تنهایی ، تنهایی همیشگی

    غیر خاطره ها ، هیچ ندارم

    ————–ثریا/ اسپانیا/ سه شنبه

  • سفر

    شادروان پروین اعتصامی شاعره بزرگ ایران ، دردیوان اشعارش

    میگوید : حدیث نیک وبد ما نوشته خواهدشد/

    زمانه را سندی ودفتری ودیوانی است/  آن بانوی بزرگوار هنوز پایش را از سرزمین خود بیرون نگذاشته بود وهنوز به شهر برده فروشان

    وبرده داران وپااندازان نرفته بود ، او با روح پاک وقلب بی آلایش خود واندیشه های دست نخورده اش این دیوان را بوجود آورد .

    عالیجناب فرمودند که باید به سفری چند روزه بروم برای یک سمیناروسخن رانی باید به مرز فرانسه بروم وشما بامن خواهید آمد نپرسید ایا میل داری  تنها امر به گفتن بود که شما خواهید آمد بنا براین لباس گرم بردارید وفردا صبح زود ساعت چهار حرکت میکنیم صبح زود ، با یک ساک حاوی چند تکه لباس بدنباللش روانشدم وبسوی اتومبیل او که درپارکینک خانه پارک شده بود رفتیم ، اتومبیل ؟ نه ، یک معجزه ، تا به انروز چنین اتومبیل را حتی درخواب هم ندیده بودم اتومبیلی ساخت کشور ایتالیا وکارخانه معروف که هرسال چند عدد از آنهارا برای واتیکان میسازد ومدل کهنه سال بد را به نوکیسه های تازه به دوران رسیده با قیمت اصلی میفروشد.

    دستگیره ها همه از طلای ناب ودرونش با جیر وچرم وچوب آگاژو ویک پتوی پوست خز درکنار لباسهای عالیجناب که مرتب روی صندلی عقب دراز کشیده بودند ، خودنمایی میکرد .

    او انتظار داشت که من شیفه شده فریاد بکشم ، آه چه اتومبیلی؟!! تنها پرسیدم صبحانه را کجا میخوریم چون من باید قهوه ام را بنوشم سرم درد میگیرد ، گفت در وسط راه می ایستیم ؛ اتومبیل حرکت کرد گویی روی ابرها شناورم بی هیچ تکانی وبی هیچ حرکتی همه چیز آن اتوماتیک بود حتی کمر بندها ، رادیو بکار افتاد وصدای انکرالصوات مردان بگوش میرسید که  دعا میخواندند ،

    باخود فکر میکردم حالا لابد بااین اتومبیل بی همتا ویگانه اش جلوی یکی از کافی شاپهای وسط راه که مخصوص رانندگان کامیون ومسافرین عادی است خواهیم ایستاد ویک قهوه سرد یخ کرده درون یک لیوان کثیف وچند تگه نان بیات با کمی کره ومربا خواهیم خورد وسپس بمن حال تهوع دست خواهد داد ایکاش چند آب نبات باخود آورده بودم .

    پس از طی چند کیلومتر که از شهر دور شدیم اتومبیل وارد یک خیابان فرعی شد وپس از طی چند خیابان پردرخت وکوچک جلوی یک خانه ایستاد دربالای درب یک زنگ بصورت زنک کلیسا آویران بود که با طنابی آنرا تکان میدادند واو زنگ را به صدا درآورد ، درباز شد ، کسی نبود ، وارد یک راهروی بزرگ ودراز وسپس وارد یک حیاط چهار گوش شدیم که دور تا دورآن درهای بسته با پنجره های بسته به رنگ سفید وآبی خودنمایی میکرد.

    هیچکس نبود ، او باهمان لباس اسپرت گرانقیمت خود ماندد یک سرو بلند قامت ایستاد ومدتی به اطراف نگاه کرد ، دروسط حیاط چند درخت بید سرخم کرده وگویی در جلوی این سرو بلند تعظیم میکننددراین بین ناگهان صدای چرخی بگوش رسید وچند راهبه با یک سینی چرخدار حاوی صبحانه ظاهر شدند راهبان نیر لباشان به رنگ درهای بود آبی وسفید !.همه چیز بی صدا شروع شد بی هیچ فریادی وآرامش برهمه جا حاکم بود. آنها مانند کبوتران با بالهای بلندخود تعظیم کردند وروی زانوان خم شدند گویی درمقابل خداایستاده

    تعظیم میکنند وسپس سفره سفیدی را ازروی سینی برداشتند ….و…ه یک سینی نقره حاوی چند قوری نقره واستکانهای رزنتال لب طلایی وکارد وچنگال نقره قندان نقره وبیسکویتهای خانگی نان تازه گوشت خوک دود ی تخم مرغ کره مربا عسل پنیر ، شیر وخامه تازه سفت شده و…دیگر چشمانم جایی را وچیزی را نمیدید ، راهبه ها بیصدا با کفشهای بی صدای خود غیب شدند نگاهی به دورحیاط غم انگیز انداختم همه درها بسته بودند اما بعضی از کرکره ها نیمه بازبودندومعلوم بود شخص یا اشخاصی از پشت آن بنظاره ایستاه اند ، وحتما باین نوع پذیرائیها عادت دارند  من یک پلور یقه بسته اسکی ویک کت وشلوار تنم بود وتنها زینتی که داشتم صلیب اهدایی عالیجناب بود که پدر مقدس روی آن به صلیب کشیده شده بود دستی به آن کشیدم و با خودگفتم اگر او دوباره زنده میشدواینهمه شکوه وجلال را میدید بطور قطع ویقین داوطلبانه میخواست که اورا دوباره به میخ بکشند…….وداستان همچنان ادامه دارد

    از کتاب ، قصه ها وغصه های من

     

  • ذره ناشناس

    گفتی ، بمان ، گفتی ، بخوان ، وهمین تویی که میمانی ، خود

    توخواهی بود ، ماندم ؛ خواندم وگفتم برای ذات بودن ووارستن

    وبیرون شدن  ازخود ورشد کردن وبالا رفتن ورسیدن به……

    هیچ ! ایکاش میماندم ، میماندم روی خاک گسترده ، زیر آسمان

    آبی ونمیرفتم فرا تروترا رها نیمکردم .

    » لطیفه ای است نهانی «  فهمیدن وبیرون شدن و…بکجا رسیدن؟!

    بود من ، نبود من ، نیست من ، یا هست من ، یاگوهر پاک وجود من

    نه درگذشته است ، نه درحال ونه درآینده .

    اینک آن لحظه ی است که باید گفت  وخواند آواز های گذشته را ،

    میل ندارم با کلمات  خودرا عریان کنم ، دیرگاهی است که از سردی

    عر یان بودن میترسم .

    همه چیز درگنجینه خیالم انباشته شده ومن به تماشای جنگ اضدادم ،

    اگر مرا نیک میپندارند ، پندارشان نیک باد گاهی نیک هم دردآور

    است وگاهی ممکن است به ویرانی برسم .زمانی آن ناپیدای پیدا ،

    میان جنگ بزرگ اضداد آمیزش آب با باد وخاک با آتش  مرا درخود میپیچد ،

    من آتشم وباید خاموشم شوم،

    اینک میدانم دروجودم هنوز ذراتی موج میزند و آن ذره ناشناخته

    در میان آن است .

    ثریا/ مالگا / اسپانیا/ شنبه / 7/1/2012

    تو ، به تقصر خود افتادی از این در محروم / ازکه مینالی وفریاد چرا میداری؟ .حافظ

  • شمع برای مادر

    امروز مطابق هر شب جمعه که تو به آن اعتقاد داشتی ، شمعی روشن کردم وبه پایش نشستم  تا باتو حرف بزنم.

    بلی مادرجان ، تو دردوران وقرن خوبی به دنیا آمده بودی وخوب هم زندگی کردی ، مجبور نبودی گوشتهای ( کلونی ) وهورمونیزه را به نیش بکشی ، ومجبور نبودی نانهای چند بار آرد شده والک شده وپخته شده درشکلهای گوناگون بخوری .تو اصولا از گوشت بیزار بودی همیشه خراک تو لبنیات بود وسبزیجات ومیگفتی که من : لاشخور نیستم تا گوشت حیوان مرده را بخورم نانهای ما درخانه پخته میشد وهرگاه میخواستی کسی را تحقیر کنی ، میگفتی او نان بازاری خورده است !!!!

    هر بار که پایمان به ده میرسید کد خدا برایت گوسفندی میکشت آبگوشتی بار میگذاشتند وپدرم با عده ای ناشناس به ده میامد تا درانجا بساط کباب وعرق خوری وساز وآواز را راه بیاندازد .

    خاله جان باشوهرش فورا ده را ترک میکردند داییهای میرفتند وما میماندیم ودود کباب وتار پدرم وآواز یک ناشناس .

    صبح زود ماهم ده را ترک میکردیم وبقایای خوراکیهارا برای آن آدمهای باصطلاح ( درویش) میگذاشتیم ودیگر پدرم را نمیدیدم تا سور وساتی دیگر.

    رفتی تا با یک مرد خدا شناس وصلت کنی ، اما این یکی خدا نشناس ترازهمه همسرانت بود وخاک وطوفانی که بپاشد غبار آن هنوز روی صورت من نشسته است واز تو میپرسم :

    مادر جان ، کجایت دردمیکرد که خود ومرا به دست یک مشت دیوانه وگرسنه دادی ؟

    دوستانم را قبول نداشتی چون یا ( از اقلیتهای ارامنه خوب ) بودند ویا از آن توده ای های نسناس وتو یک روز یکی از آنها را جلوی در خانه بقصد کشت کتک زدی وآن دختر دیگر هیچگاه بامن روبرو نشد.

    تو میگفتی اینها آدم نیستند !! وامروز واقعا مادرجان باید بگویم دیگر من آدمی ندیده ام ، انسانی ندیده ام ، در قرن بدی پیر شدم درقرن حیوانات ودرکنار وحوش وهنوز بوی آن آبگوشت ده وآن بوی خاک وپهن اسبها در مشام جانم نشسته ودلم برای اسبها تنگ شده وبرای آن صفای ده وآن شبهای مهتابی وآن ستاره گانی که همه شب تا صبح میدرخشیدند وصدای ناله آبشار وزمزمه آب وعطر گلهای اقاقی وآن کوه بلند که زادگاهم بود آن کوه که مرا میترساند ودرعین حال مادرم بود . روانت شاد مادر

  • پاسخ به دوست

    آنچنان مست شدم ، مست شدم ، از گرمای عشق

    کز تمام دنیا تنها دلم ، هوای ترا دارد

    آنچنان مست بودم که دلبستم به روی همه

    وچشم دوختم به عقربه های ساعت

    شب ، تب میکرد وساعت تنها مونسم بود

    به هنگام وزیدن نسیم

    بوی عشق درهوا وسوسه ام میکرد

    میدانستم ، میدانستم این نسیم روزی بوی ترا خواهد آورد

    این نسیم با تو وبا نفس تو درآمیخته ومرا به آسمان برد

    حسی به رنگ پیراهنم  آ ن راز نهانی را

    تا خواب نیمه شب  پنهان میداشت

    من توانستم درآ بهای گل آلود غسل بکنم

    وچند بار بگویم : برای رضای دل

    وزیر باران بایستم بسوی قبله عشق نماز بگذارم

    بی آنکه به زندانبانم نام اورا بگویم

    ردای پوسیده من ، دیگر نیازی به پیرایه ها ندارد

    پیرایه های الوانی که بر درختان خشک میدرخشند

    من خود پوشش خویشم .

    با سپاس .

    ثریا/ اسپانیا/ چهار شنبه 4.1.12

     

  • هدیه دوست

    و   چنین بود او ، چنان زنی ، که بردیوارهای گچی سفید

    رنگ میکشید ، رنگ عشق ، به زلال آب وبه رنگ خون

    دل به آن تصور وتصویر دیرین سپرده ؛ دراین فضای آلوده

    که میبرید نفس هارا ،

    واو بود چنین زنی که ، صائقه وار بر سر زندگی فرود آمد

    نه برای سوختن وبردن خرمن ،او حامل پیام عشق بود

    او همیشه به مشتاقان وصل ، شادی میبخشید بی هیچ تصویر

    آلوده ای وهیچ پیرایه ای ،

    پیراهن یوسف وکنایه های  کهن ، سوخت بال وپرش را

    واو همچنان عنقا وار پرچم عشق را بردوش میکشید

    او هنوز هم میتازد ، هنوز هم چنان عقابی تیز پر درآسمانها

    در پرواز است .

    ———— گ. میم. الف.   یزدان پناه ،از تهران

    بهتر دیدم تا قبل از آنکه پای مارا با بند ببندند برایت این

    هدیه را بفرستم بامید پذیرش . گ. یزدان پناه

    ——- با سپاس فراوان از تو دوست دیرین / ثریا

  • هدیه کار دینال

    آه … عالیجناب ، شما مرا غافلگیر کردید ، شما دراین لباس اسپرت

    چقدر زیبا بنظز میرسید هر چند شکوه و جلال آن لباده مشکی با کمر

    وشال بنفش آن زنجیر های طلایی آن صلیب بزرگ ودکمه هایی از

    طلا وزردوزی شده را ندارد اما شما باین لباس با زیبایی خودتان

    جلوه وشکوه داده اید .

    متاسفم عالیجناب که نمیتوانم این هدایای گرانبهای شمارابپذیرم

    این گوشواره های بلند تزیین یافته با مروارید وبرلیان واین انگشتر

    بزرگ برلیان که حتی برای ناخن شصت پای منهم بزرگ است .

    نه ، عالیجناب ، این هدایا برای سر من گشاد وزیادی است !

    بهتر است آنهارا به همان بانوانی بدهید که با لباسهای ابریشمی وتور

    مشکی با گردنبدهای مروارید والنگوهای برلیان پشت مجسمه ها

    راه میروند.

    من به هیچ عنوانی نمیتوانم از آنها استفاده کنم چرا که نمیتوانم درمجامع

    بلند پایه دست دربازوی شما گذاشته ودرحالیکه گوشوارها درگوشم

    میرقصند به جماعت بگویم ( هدیه همسرم میباشد برای سال نو ) !!

    زندگی من باشما آهنگی جداگانه وآرامی دارد هیچ چیز اضافه نباید

    آنرا فرسوده وخراب کند زندگی ما آرام است ( اگرچه محفی باشد)

    در اینجا نه تبرکی هست ونه تقدیسی یک سنفوی کامل زیبا وجذااب

    که دراخر به اوج میرسد ولحظاتی چند مارا به خلسه فرو میبرد در

    این خانه ، نه از روح القدس خبری هست ونه مراسم دیگری اجرا

    میشود ، من نمیدانم آیا هنگامیکه دربستر درکنار من دراز کشیده اید

    آیا به مریم مقدس وقدیسین دیگر نیز میاندیشید ؟ این روزها مسیح شما

    نوزاداست دیگر بر صلیب دیده نمیشود  شما دوتکه اید ، عالیجناب !

    شب گذشته نیز مرا دوتکه کردید یک صورت بمن دادید ویک مخرج

    زنی سی ساله با مخرجی بیست ساله این روزها شهر آکنده از ایمان

    وشادی است من آنهارا نظاره میکنم وبانتظار شما مینشینم شب گذشته

    انگشتری بزرگ قرمز شما بالای سرم مانند یک نورافکن بزرگ کنار

    دو جعبه مخملی آبی حاوی هدایای شما میدرخشید هدایای شمارا من

    نپذیرفتم شما چگونه انگشتهای باریک بلند همسر خودرا تابحال-

    ندیده اید این انگشتری برای همان پبرزنهای پر افاده خوب است که آنرا

    نماد بازماندگانشان جلوه دهند وشما درمیان آنها مانند یک مجسمه

    ساخته شده از طلای ناب ومرمر میدرخشید وراه میروید وجلوه

    میفروشید آنها سرخم میکنند وشما باسرعت خودتان را بخانه میرسانید

    تا به آرامش واقعی دست یابید ، آنچه میان من وشما اتفاق میافتد

    یک موسیقی زیباست که سرانجام به شعر می نشیند اما اگر آن مردم

    خشکه مقدس درهمان حال دست بر پشت شما بگذارند دستهایشان

    داغ میشود آنچنان که گویی به آتش جهنم نزدیک شده اند آتشی که

    دردرون خود آنهاست.

    هر صبح زود روی پله های بالکن بلند می ایستید عرق از سروروی

    شما جاری است گنبدهای بزرگ کلیسا وناقوسها از دور برق میزنند

    وشمارابسوی خود میخوانند وچنان با شتاب خانه را ترک کرده و

    بسوی اتومبیل گرانبهای خود میروید که من فرصت خداحافظی هم پیدا نمیکنم.

    در زیر آن گنبدها شما ماسک دیگری بر چهره میگذارید با آن

    لباسهای جواهر دوزی شده زیر ابروان پر پشت وزیبایتان چشمهای

    خودرا پنهان میکنید وبه سکوت می نشینید

    نمی دانم آیا سنفنوی های شبانه درشما نیز احساسی بوجود میاورد؟

    وآیا حرکتی بشما میدهد ؟ یا مانند همان مجسمه ها خشک وسخت

    کلمات بزرگ را بر زبان میرانید وبا لبان بسته میخدید ویا با شادی –

    در درون خود زمزمه میکنید وآبشاری از شوق درشما سرازیر

    میشود وباخود میاندیشید آیا بازهم میتوانید مرا چند تکه کرده ویک

    فورمول کامل ریاضی از من بسازید؟! .هر چه باشد عالیجناب

    من عاشق شما هستم وشما نیز مرا عاشقانه دوست دارید وهمین

    کافی است.

    ثریا/ اسپانیا/ از: ورق پاره های دیروز !

     

  • شعر درآیینه

    در اینجا واژه ها چه شیرنند ، چه طعم خوبی دارند

    همه درسایه چترها میچر خند ، بی هیچ واهمه ای

    اینجا همه واژ ها رنگ دارند وطعم ومزه آنها به دل مینشیند

    سالهاست که از رود سیاه ، از دیوار خشونت عبور کرده اند

    درکوچه های ساکت شب ، آوازها مانند یک رودخانه سرازیر

    میشود شب میراند وآنها میخوانند ، قصه عشق را

    اینجا سفره گرسنگان نیز رنگین است

    آنها میدانند مرگ چیست وواژه آنرا می شناسند

    آنها پشت به دیوار هیاهو کرده اند

    وراز شگفتن گل سرخ را میدانند

    آنها به آیه های دروغین خو گرفته اند

    آفتاب بر ساحل زندگی آنها رو کرده ومیدرخشد

    مرغ طوفان آنسوی دریاهاست

    ——–

    من آیینه تهمت هارا پشت رو کردم وآنرا به کناری گذارم

    به مام مهربان میهنم پشت کردم ، چرا که پیام مهربانی من

    درهوا گم شد ، تنها ماندم در سکوت شب ، عارضه ای بود

    وشد نا پدید وآنچه بجای ماند شکست دل است

    من ، دراین دیرینه ایوان کهنسال وبلند ، تنها به اندام خودم

    مینگرم وزلال آب و نغمه های آبشار

    قاصد خسته ما بر گشت ، بی جواب

    ——————–

    سال 2012 بر همه نکو باد وشاد باشید

    ثریا ایرانمنش. اسپانیا / شنبه 31 دسامبر 2011

     

  • چه هوایی

    دل من ازاد است ودرهر پرده آن

    هزاران راز ونوای ساز خفته

    بوی گل سرخی که بمن هدیه کردی ( باعشق )

    درآن جای دارد

    دلم من باز است ودل تو مجروح

    من صلیبم را بردوش دارم وتو زیر آن خم شدی

    بی هیچ حرمتی وشجاعتی

    در قتلگاه گلهای شقایق

    زخم هایت آلوده و چرکینند

    پا تابسر همه دردی

    قلب من میطپد

    از شادی

    وچه هواهابسر دارد

    کلید آن دردستم

    ودرانتظار نوری نشستم

    قلب من یک جهان است

    آروزهایش همه عیان

    عشق ، وعطر ازادی

    دل تو همه خشم است ، کینه وسر درگریبان

    نشسته بانتظار دستهای زود رس من

    از بیم عقاب مرگ

    قلبت هراسان است

    پشت دیوار خانه ام آسمان آبی نشسته

    کبوتران نجوا کنان درپروازند

    آفتاب می خندد

    دل من آزاد است وجایگاه آزادی

    قلب تو زندن است زندان

    در شوره زار خون

    ودر آن کویر خشک بانتظار سبزه ای

    تو بوسه زدی بر دستهای خونینی

    که واپسین سحر تیغ برکشید

    از تو میپرسم ( این چه سازی است )

    که دردود افیونها شعله میکشد ؟

    ثریا/ اسپانیا / از ورق پاره های روزانه ×

  • دریا ومن

    زمان زمان رفتن است وزمان پریدن از روی پل ، همه رفتند ،

    زمانیکه در آغوش دریا جای بگیرم ، هرصبح آفتاب مرا درآغوش

    گرم خود میفشارد وهر شامگاه مهتاب بانور خود مرا غرق روشنایی

    میکند.

    ستارگان خاکستر پیکرم را نور باران میکنند ذرات خاکسترم می غلطد

    می غلطد به همراه ماسه ها بسوی ساحل میخرم تا برپاهای تو بوسه

    بزنم

    دستهای کوچکت را درآب دریا فرو کن تا بر آنها نیز بوسه بزنم

    هر صبح به هنگام طلوع آفتاب برگ گلی صورتی را بسوی آب

    بفرست نا من با بوسیدن آن ترا بوسیده باشم

    آنگاه دیگر هیچگاه تنها نخواهم بود ، هیچگاه درآغوش دریا تنها نخواهم

    بود شاید درون یک صدف جای گرفتم شاید درون شکم یک ماهی

    کوچک ویا شاید درحلقوم یک نهنگ بزرگ ، درتمام این اوقات

    من تنها نخواهم بود هیچگاه دیگر  تنها نخواهم شد.

    ————-ثریا/ اسپانیا/ مالاگا / قصه شب یلدا ومرگ اختر

  • سلام بر پیری

    دوستی که امروز سر به زیر خروارها خاک برده ، روزی برایم نوشت  :

    آدم وقتی فقیر میشه / خوبیهاشم حقیر میشه .

    همه باهاش لج میکنن . راهشون کج میکنن

    همه طلبکارت میشن . باعث آزارت میشن

    ……..و خدای خوب مهربون . که اون بالاست تو آسمون

    الهی پیرت نکنه ! اگه فقیرت میکنه ؟!

    درجوابش نوشتم :

    آدم وقتیکه پیر میشه . همه چیزاش حقیر میشه حتی پولش !!!

    امروز هربار که کج میروم وراست میروم وهر بار که لقمه را

    بر میدارم کسی دم میجنباند ومن باید راز کنایه هارا بدانم ،

    پیش از آنکه آتشی بپا شود بیاد باد و خاکستر باشم وهربار باید

    بیاد داشته باشم که فعل ( شمارا) چندبار صرف کنم وباید بیاد داشته

    باشم که» من گمشده ومایی نیست « آیینه هایمان شکسته  بایدبفکر

    آجر ها باشیم .

    هنگامیکه از عشق وپاکبازی میگویم هزاران مشت برسرم فرو میاید

    واز پشت شیشه های تهدید دچار دگرگونی میشوم وباید بخاطر بسپارم

    ( چند ساله ام ) ! .

    تلخ است ، خیلی تلخ است هنگامیکه گورستان نوینی را بعنوان خانه

    سالمندان جلوی چشمانت میگذارند ، زنده به آنجا میروی وزنده بگور

    میشوی ومرده ات را بیرون میبرند ،  تلخ است ، تلخ است که همه

    ارباب تو میشوند وکسی نمیداند تو همان بودی همان که خورشیدرا در

    دستهایت حمل میکردی حال رمق رفته ، دلشکسته باید سر فرود آورد

    وگفت : در سر اندیشه ها دارم وبفکر پل نیستم وخود از رودخانه

    زندگی گذر خواهم کرد بدون کمک شما .

    ثریا/ اسپانیا/ سه شنبه بیست وهفتم دسامبر 11

     

  • با من بمان

    دلم میخواهد راهی شوم ، راهی کوهی ، دشتی جاده ای

    دشتی به رنگ سبزی که به دلها میپیوندد

    وکوهی که میدرخشد از سپیدی برف

    تو با من بمان ، وشاعرانه بیاندیش

    به پرواز پرنده ها وآواز آنها که درگوشه قفس

    جای گرفته اند بیاندیش

    تو با من بمان ؛ برهنه شو همانند یک تیغ برنده

    ریشه کن میان خاک وپیکرت را عریان کن

    وچشم انتظار صبح روشن بنشین

    خورشید آنجا چه رنگی دارد؟

    به رنگ خاکستری مرده

    شور گم شد ، شهناز گم شد ، ماهور گم شد

    وشیدایی به خون نشست

    زنان ساده لوح بردار میشوند

    آنها با مرد شبگرد خوابیده اند

    عریا ن وپشت به مناره پر شکوه گنبدها

    آنها شب را بخواب آیینه فرستادند

    وخودرا چون شقایق به دست شب سپردند

    با من بمان ، ما ، ما ندگاریم

    تا زخم چرکین را مرهم بگذاریم

    ما میمانیم

    ما که از نژادهای قدیم هستیم

    تو …با من بمان

    دوشنبه / 23/ دسامبر / ثریا / اسپانیا/