Category: General

  • اعتراف به گناه

    پرسید باید برایم آنهارا ترجمه کنی وبگویی که چی میخواندی ؟

    گفتم محال است بشود آنهارا به زبان دیگری درآورد ونشان داد آنها تنها به زبان من سروده شده اند وترجمه آن باید چیز مضحکی از آب دربیاید وآن لذتی را که من میبرم محال است در تو ایجاد شود.

    هنگامیکه برگشتیم همه کتاب را برایت خواهم خواند ..( بی انکه بدانم واقعا میتوانم یا نه ) !

    اول آشنایی

    ———-

    مدتها بود که دیگر برای مراسم دعا وانجام فریضه های مذهبی به کلیسا نمیرفتم ، کلیسا مرا زده کرده بود چیزهایی درآنجا بچشم میدیدم که با واقعیت فاصله داشتند ، اما گاهی برای اعترافات سالیانه خود به کلیسای بزرگ شهر میرفتم تا اعتراف به گناهان ناکرده خود بکنم این جزیی از تعلیمات دین ما بود.

    آنروز بعداز ظهر با پای پیاده راهی محل اعترا ف شدم صف نسبتا بزرگی از زنان ( تنها زنان گناهکارند ) ! درآنجا دیده میشد منهم داخل صف شدم . در نوبت خود ایستاده بودم پیزنی حدود یکساعت حرف میزد وگریه میکرد ومن از پشت پنجره توری اورا میدیدم که تا چه حد بیحوصله شده است اما با سکوت وآرامش ومتانت خاصی گوش به لاطائلات آن پیر زن داده بود .

    من از پشت پنجره توری به تماشای او ایستاده بودم وکمی از چهره اورا میدیدم ، موهای بور پرپشت بر پیشانی بلند او سایه انداخته بود چشمانش به رنگ عسل تازه میدرخشید درعین حال غمی سنگین روی آنها دیده میشد ، پیر زند گریه ها وناله هایش تمام شد وبیرون آمد سپس نوبت بمن رسید .

    پشت پنجره چوبی نشستم جلوی چهره او یک توری سیاه دیده میشد طذهرا او مرا میدید اما من نمیبایست اورا ببینم !

    دعای مخصوص را خواندم وسپس گفتم :

    پدر مقدس من مدتهاست که به کلیسا نمیروم نمیدانم چقدر گناهکارم در جشنهای مخصوص مذهبی هیچ شرکت نمیکنم ایمانم درقلبم نشسته ومحکم جای گرفته من از دنیای پر زرق وبرق بیرون بیزارم ، پدر مرا ببخشید من از خیلی چیزها سر درنمی آورم وبرایم هضم آنها سنگین است پدر ، اگر گناهکارم برایم دعا کنید ، زتدگی من درمیان اوراق کتابهایم وموسیقی میگذرد به هیچ مردی فکر نمیکنم وهیچ مردی در زندگیم وجود ندارد ، تنها هستم تنهای تنها من با آدمهای قصه هایم سر گر مم واندیشه هایم جای دیگر ی سیر میکنند به موسیقی عشق میورزم وبا آن به خدا میرسم به آنچه که دیگران در طول روز میخواهند به آن بر سند ونمیتوانند ( از سوراخی درتوری نگاه اورا روی خود احساس میکردم ) سنگین شده بودم دهانم خشک شده بود وبغض گلویم را میفشرد درعین حال از خود میپرسیدم مرد باین زیبایی چگونه خودش را درون این سوراخ زندانی کرده وهمه عمرش را به این دین غمگین وسخت تسلیم نموده است؟ .

    پرسید نامت چیست ؟ باو گفتم ، پرسید زادگاهت کجاست ؟ باو گفتم وسپس ادامه دادم ………

    بقیه دارد

     

  • برگشت بخانه

    هر نفس آواز عشق میرسد از چپ وراست

    ما بفلک میرویم عزم تماشا کراست

    ما بفلک بوده ایم یار ملک بوده ایم

    باز هماجا رویم جمله که آن شهر ماست

    راه برگشت بخانه را در پیش گرفتیم ، هوا بشدت سرد بود او پتوی خز خودرا دور من پیچید ورادیورا روشن کرد این بار یک موسیقی کلاسیک از باخ پخش میشد ، او گفت :

    نمیدانم تو این افسانه را شنیده ای که شیطان بصورت یک زن زیبا جلوی تو ظاهر میشود تا ترا بفریبد ، گفتم گاهی هم بشکل یک مرد زیبا ، بلند قامت مانند تو ظاهر میشود وسرم را روی شانه او گذاشتم و گفتم هرکه را فریب بدهی مرا نمیتوانی فریب دهی ، بعدها میگفت نفهمیدم این کلمات را دربیداری شنیدم یا درخواب ؟!

    سپس باخود گفتم :

    هر چه هست الان خوش است ، درهوای گرم مطبوع این اتومبیل وزیر پتوی خز درکنار زیباترین مرد قرن قرار دارم ، من نه به مفهوم حقیقی بلکه بشکل مجازی درحال حاضر راه خودرا گم کرده  حال درزیر سایه او میتوانم آرامش داشته باشم آخ درزیر آن چهره محبوب ودوست داشتنی چه میگذرد ؟ او بفکر نجات روح خودش میباشد ومن درحال خوشی غرق شده ام :

    کوی خرابات عشق ، گر تو بدانی کجاست

    کعبه فراموش کنی ، قبله تو گویی هبهاست

    کعبه ندارد خبر ، قبله ندارد اثر

    در گذر از هردو گر روی تو باخداست

    وسپس باو فکر میکردم که روزی یک چشمه روشن آب حیات دروجودش جاری بود ومیتوانست با آن کاملا رفع تشنگی کند وبه خدایش نزدیک شود ، حال آن چشمه پاک تیره وآن آب زلال گل آلود شده است وجز لجن خودخواهی چیزی درآن نشست نکرده است .

    تنها زمانی باو افکار روشنی دست میدهد که پشت پنجره اطاق مینشیند وبه آسمان نگاه میکند ساعتها درسکوت میگذراند سپس  آه بلندی میکشد درچشمانش هیچ شعله ی نمیدرخشد چشمانی شیشه ای خسته احساس لطیف بهره بردن از زندگی  وآنچه را که طبیعت به رایگان دراختیارش گذاشته است ……….بقیه دارد

     

  • عبادتگاه

    بسوی آن عبادتگاهی رفتیم که روزی پناهگاه او بود ودرمیان غار بزرگی بر بالای کوهی قرار داشت  همه برای مراسم دعا ودیدار او جمع شده بودند ، جمعیت زیادی در آنجا گرد آمده بودند  همه ملاک ، کارخانه دارد ، اهل دولت ، وثروتمندان بنام، وهمه اورا ناجی خودمیپنداشتند عده ای جلوی او تعظیم کرده وتا زانو خم شدند وزمانیکه تسبیح دردست بسوی مراد خود میرفت پایش به سنگی گیر کرد ونزدیک بود که بر زمین بیفتند ، صدها دست بسوی او دراز شده تا اورا گرفتند .

    عده ی خیال میکردند که من همراه وکمک او هستم کسی چندان اعتنایی بمن نداشت وعده ای اورا فرشته خداوند مینامیدند!

    او همه را تقدیس میکرد ودرمیان این جماعت عده ای هم بودند که کارشان این بودد ازاین محل به آن محل بروند وزاری و تضرع به درگاه سنیور بکنند ، مر دان بیکاره ومیخواره ، که برای سیر کردن شکم خود به آنجا آمده بودند ، دخترانی با شکم های برآمده وبچه های حرامزاده تقاضای بخشش از پیشگاه پروردگار داشتند .

    او بخوبی میدانست که درپس این چهره ها هیچ ایمانی نیست ، هرچه هست تظاهر است

    سپس پشت میز محراب قرار گرفت وبه دعا مشغول شد

    پروردگارا  فرمانروای تابناک آسمانها  تسلی دهند دلهای پریشان ای روح حقیقت وراستی نور تابناک خودرا بر قالب یکا یک ما بتاب

    آنرا با فروغ شادی وآیینه ایمان روشن کن زشتی هارار از روح ما پاک کن ومارا نجات بخش

      روح مارا از شر دیو جاهطلبی وشهرت وشهو.ت دور نگاه دار  …..آمین

    آیا واقعا ازصمیم قلب این دعاهارا برای خود ودیگران خواند؟

    اتومبیل گرانقیمت وپتوی خز گرانبهایش درزیر یک طاقی جای داشت که روی آنرا با برزنت سفید پوشانده بودند تا لکه دار نشوذد و…مهم نبود اگر دلهایی لکه دار ویا زخم بردارند حتی دعاهایش هم بوی جاه طلبی میدادند. 

    بقیه دارد

  • راه سفر / بقیه سوم

    سرم را روی زانوانم گذاشتم وسیل اشک را جاری ساختم ، کار دیگری از دستم ساخته نبود میدانستم که زندگیم معجونی از دردها ورنجها ی ناشناخته و شناخته شده است به همین دلیل انبوه سیلاب را رها کردم از سرما وتنهایی میلرزیدم.

    صداها  کم کم فرو نشست بیشتر چراغها خاموش شدند واوآهسته وارد اطاق شد ، مرا درحال گریه دید ، آغوشش را باز کرد ومرا درآغوش خود جای داد  ، آه ، امن ترین وبهترین پناهگاهی که داشتم دیگر از عکسهای روی دیوار وملافه های سفید نمیترسیدم ، باو پرخاش کردم که چرا مرا باخود باین مکان ترسناک آورده ، من خیال ندارم راهبه شوم من دنیای آزاد را دوست دارم من میل ندارم غلاده به گردن من بیاندازی ومرا مانند یک سگ ماده به دنبال خود همه جا بکشی ، شما ها که یکدیگر را دارید ، چه چیزی باعث شد که به دنبال من بیایی ؟ چه چیزی میخواستی از من بسازی؟ واشک همچنان از چشمانم جاری بود .

    صبح روز بعد که از خواب بیدار شدم زیر لب زمزمه میکردم :

    تنگی می لعل خواهم ودیوانی / سد رمقی باید ونصفه نان

    وانگه من وتو نشسته درویرانی / خوشتر بودآن زملک سلطانی

    جهان وهرچه درآن هست ناچیز است / به عشق رو کن که چیزی قوی دراین ناچیز است . ….. پرسید :

    چه میخوانی ؟ گفتم به زبان خودم دعا میخوانم ، تو معنای آنرا نمیدانی وهیچگاه هم نخواهی دانست ، تو نه میدانی نفس باد صبا چیست ونه میدانی مشک آهوی ختن از کجا میاید وچگونه است تو گریه نرگس را نمیتوانی ببینی وپر پر شدن گل شقایق برایت یک امر طبیعی است میتوانی با اتومبیل خود یک دشت بزرگ پراز گل شقایبق را زیر ورو کنی تو تنها همه عمرت در لا بلای کتابهای قدیم وخاک گرفته گم شده ای به غیر از آن کلمات سنگین که خودت هم معنای آنهارا نمیدانی ، چیر دیگر ی را دراین دنیا نه دیده ای ونه خوانده ای  واز آنچه بگوشت خواندند پذیرفتی وطوطی وار آنهارا تکرار میکنی

    این کلمات خیلی بزرگند بزرگتراز هر کتاب مقدسی وهرکسی نمیتواند معنا ی آنرا بفهمد آنها تنها به زبان  فاخرمادری من  سروده شده اند ، او حیران بمن مینگریست ونمیفهمید که من چه میگویم.

    بقیه دارد

     

  • مدار یک ستاره

    امروز آن ستاره سرگردان برای خود مداری یافته است ،ودردایره این مدار میتواند به راحتی گردش کند.

    هیچگاه درهیچ مقطعی از زمان ستاره های سرگردان نخواهند توانست صاحب یک منظومه شوند ، مگر برحسب تصادف ، سالهاست از منظومه خیالی خارج شده ام حال خط سیر من مشخص است ، دیگر به دنبال هیچ سعادتی نیستم وبه گرد هیچ تابشی نمیگردم هرچه را که دست تصادف بما ارزانی دهد ویا سر راهمان   قرار بگیرد بی پایه وبی اساس است   

    سعادت دیروز من یک تصادف بود تصادف دو ستاره سر گردان یک شهاب ناقص ، ستاره ای که همیشه درظلمت بسر میبرد واز روشنایی روز گریزان ، او هیچگاه نمیتوانست چراغ یک کاشانه باشد چرا که خود خاموش بود.

    هرکجای پای مینهادم راهم را میبست ، به هرکه رو میکردم پیوندها میگسست ، هر آوازی که میخواندم صدایم را خفه میکرد ، هر چه را باآب دیده مینوشتم ،  درجویبار بغض وکینه به آب میداد دستهای پاکم را میان دوست دست آلوده او گذارم واو سوگند دروغ ادا کرد

    او مظهر پلیدی بود وهنوز جای قطره های خونی که از گلویم جاری شد روی پیراهن پاکم نمایان است

    دستهای کوچک وبی رمق من امروز حتی قادر نیستند که ریگی را بسوی یک جیویبار پرتاب کنند.

                ثریا / از یادداشتهای روزانه

  • راه سفر / بقیه

    کمی آب از سر بطری نوشیدم ، چند قرص آرامشبخش فرو دادم دلم هوای خانه ام را کرده بود ، آرزو داشتم  در اطاق خواب خودم بودم وبه یک موزیک آرام گوش میدادم ، لباس خوابم را از درون ساک دستی بیرون کشیدم تا بپوشم در باز شد وآن پنگوئن سیاه لک لک کنان آمد وپرسید :

    چرا شامم را نخورده ام وقبل از خواب باید به نماز خانه بروم ودعای شب را بخوانم ، آخ این دیگر یک درد مظاعف بود .

    به همراه او از چند راهروی پیچ درپیچ گذشتیم تا به نماز خانه رسیدیم

    چشمانم از حدقه درآمده بودند ، نه خورشید نبود دریایی از طلا در یک نیم دایره دیده میشد شمعدانها همه از طلای ناب روکش مخملین نیمکتها ودسته های طلایی ، ما به پرستش طلا آمده بودیم ! پنگوئن تنها یک زبانرا میدانست آنهم زبانی بود که از دوران کودکی در تاریکخانه ها با آن زندگی کنونی را فرا گرفته بود ، از دنیا بریده ودرخدمت چیزی بود که خود نمیدانست چیست وکیست ؟نیمی لاتین  نیمی ایتالیایی ونیمی زبان دیگر وبیشتر از دستها  ودهانش کمک میگرفت تا زبان ،

    شمع های بلندی در شمعدانها میسوخت واو ( آن مرد بیچاره ) آویزان در یک زاویه تاریک قرار داشت ومریم مجدلیه درحالیکه دستمالی از ابریشم خام دردستش بود درکنارش ایستاده واشک روی گونه هایش دیده میشد !

    جلوی محراب تقریبا روی زانوانم افتادم وگریه را سر دادم ، آه  ، اگر صدای مرا میشنوی از آن چوب پایین بیا ، پرده هارا بالا بزن  دست مرا بگیر وبخانه ام ببر ،  اینجا یک گورستان است مرا نوازش کن که من این خانه به سودای تو ویران کردم

    شکم تو از گرسنگی به پشتت چسپیده دنده هایت را میشود شمرد خون از قلبت جاری است درعوض پیروانت همه پروار با شکم های باد کرده صورتها سرخ وسفید بی هیچ غمی دارند بر عالم حکمرانی میکنند ، اگر واقعا ریاضت کش بودند الان همه میبایست مانند تو پوستی باشند بر روی استخوان . آنها معنای ریاضت را نمیدانند وهیچگاه هم تن به ریاضت نخواهند داد ، خانه تو بهترین جایی است برای تن پروری ومفتخوری ودنیا وکاینات را به سخره کشیدن .

    درگوش دلم ، گفت فلک پنهانی /حکمی که قضا بود زمن میدانی؟

    درگردش خود اگر مرا دست بدی /خودرا برهاندمی ز سرگردانی

    آرام میگریستم وباو خیره شده بودم او که جانش را برای بهبود مردم تیره بخت ویک دنیای راستین داه بود ، حال خودش در تاریکی رها شده ودنیایی از زرق وبرق وطلا وآیینه وردا وعبا جای اورا گرفته است .

    پنگوین  دعایش را تمام کرد ومرا از راهروها عبور داد

    به اطاقم برگشتم ، ظاهرا کاری به غیر از گریه نداشتم . 

     

  • کوچه سبز

    در امتداد سبز یک کوچه ، در صف انتظار

    ستونهای از مرمر سپید ، که در آنها باد لانه دارد

    به چه می اندیشند ، این قافله داران

    آنسوی دانستن وفهمیدن

    اینسوی دالان بر چهره هریک چنبر بی رحمی

    خانه کرده است

    در امتدا د سبز این کوچه بی انتها

    آنها که باری از طلا بر دوش داشتند

    پای بر شانه های کوچک من نهادند

    بالا رفتند

    ومن ماندم جدا از کاروان

    اینک منم ، تنهای خسته از روزگار

    آواره ی که همچو ( پدر) ناشناس ماند

    در ورطه بی نامی وگمنامی

    امروز دیگر قلاده به گردن ندارم

    چندی نشستم بامید چرخ ورفتم راه (کجدار ومریز)

    وسر به آسمان ساییدم که:

    چشم به دست کسی ندارم

    امروز در زمستان عمر ، در بیدادگاه همرهان

    در میان مردمی بیگانه

    مبینیم که سگها از من خوشبخترند

    دیگر نمیتوانم از شعله ها گذر کنم

    سینه ام  درآتش شکفته ی خشم  ، میسوزد

    در آرزوی آوازی از دوردستهاست

    او که با صدهزارآرزو آواز سر داد

    ومنکه به همراهش از دیوارهای قلعه سنگی بالا رفتم

    واز خاک قزل حصار بر سرگردی نشلندم

    به هزاران مرغ گرفتار اندیشیدیم

    امروز ، درامتداد دو کوچه سرد بی رحمی

    بانتظار صدایی از دوردستها نشسته ایم

    او تنها ، من تنها

    واین بود قصه امشب من

                              ثریا/ اسپانیا/ یادداشتهای دیروز

     

  • سی وهشت سال پیش

    چه صبح روشنی بود هفتم فوریه ، که من در ظلمت خیال میاندیشم

    چون یک ماده ببر .

    آنچه که گذشته بود وحال چیزی درشرف اتفا ق بود ، میلرزیدم وهمه

    امیدم به تو بود و نفس تو که سرانجام پای بعرصه وجود نهادی

    قبل از آن میلرزیدم وهمه دلم لبریز از شوق  توکه سرنوشت ساز میشدی

    همه چشم انتظار ایستاده بودند با لبخندی تمسخرآلود ،  که بازهم

    میخواهد زنی دیگررا دردامنش بگذارد

    ومن چشم امید به باور خود دوخته بودم بتو که در زیر قلبم جای

    داشتی .

    سی وهشت سال از آن روز میگذرد ونفس تو وفریادت زندگی مرا

    نجات دادوآن فواره باغ هوس را که ( از زن زایی) خسته شده بود

    لبریز از شوق کرد و برجایش نشاند.

    سی وهشت سال پیش درهمین روز به کمکم آمدی وچون زاده شدی

    چشمانت به رنگ دو برگ نارون می مانست با قدی بلند تراز معمول

    صدایی درگوشم گفت :

    امروز باید برای تو روز بزرگی باشد (حریر نفس باد ) بود .

    سپیدی برف همه جارا فرا گرفته بود ومن نیمه بیهوش درخاموشی

    بتو میاندیشیدم که چه موقع به کمکم آمدی.

    سی وهشت سال پیش پا به عرصه وجود گذاشتی وامروز نیز ناجی من هستی

    سکان کشتی زندگی را به دست تو سپردم وخود درگوشه ی نشستم

    تو درمیان امواج متلاطم زندگی میرانی با آنکه خسته ی ومن

    در ساحل با فانوسی نیمه روشن بانتظار تو میایستم ، بانتظار ناخدای

    کشتی شکسته خود.

    از این روزها سومین پسر تو به دنیا خواهد آمد وسلسله !!! ادامه

    میابد !.

    تولدت مبارک پسرم

    مادرت ( ثریا حریری ) اسپانیا 7.2.2012

     

     

  • پرنده شوم

    و… آنگاه درسپیده دم صبح شادمانی ، آن جغد شوم

    در لباس کبوتری سپید ، بر فراز بام خانه مانشست

    دیده من باو دیده نفرت بود ، نه فرحناک !

    میدانستم لباس نانجیبی وجسارت را پوشیده

    مادرم گفت : شاید تو به دنبال فرشته ی؟

    او گفت اینهم فرشته نیست ،

    او جغدی است که روی پنجره اطاق ما چنبر زده

    پرنده از جنگل گریخت وبسوی دشتهای بیکسی

    شتافت

    جغد ، اما نشست تا با روبهان وشغالان هم کاسه شود

    پرنده زخم خورده ما میرفت تا دیگر  بر نگردد

    وما نشستیم به تماشای پیکر یک مومیایی

    و او نشست دربرابر آیینه به تماشای خویش

    ودایره ما گم شد

    وباد بود که همه را برد ، غیر آن لاشه مومیایی را

    که هیچگاه خانه متروکی را نشناخت

    واین است زندگی ، درکنارآتش نشستن

    وتماشا ی رقص یک پیکر لندوک مومییایی

    که هنوز هم طعمه میطلبد

    ثر یا/ اسپانیا. دوشنبه

  • راه سقر / بقیه

    از گفتگو در طول راه تا رسیدن به مقصد دیگر هیچ حرفی بین ما رد وبدل نشده بود من لب فرو بسته بودم وبا خود فکر میکردم :

    آیا باید از او بترسم وفرار کنم ویا باو نزدیکترشوم ، من تفکر دیگری غیرا ازاو داشتم او از یک شعور ظاهری برخوردار بود که منشاءآن همان نیمه اعتقادش به کتاب مقدس است

    راهنما مارا به یک سالن بزرگ پذیرایی هدایت کرد یک سالن بزرگ با پرده های مخمل سرخ صندلیهای بزرگ طلایی با روکش سرخ وتابلو ها ومجسمه های قدیسین وبسیار قدیمی .

    مدتی به تماشا ایستادم سپس اورا به سال بزرگ غذاخوری هدایت کردند درهمین بین دو فرشته سیاه پوش مانند دو پنگوئن لک لک کنان جلو آمدند ومرا با ساک های دستی به طرف همان خانه های کذایی بشکل مکعب هدایت کردند بی آنکه کلامی حرف برنند گویی لال بودند .

    از راهرو های دراز وپر پیچ وخم بدون پنجره میگذشتیم گویی وارد راهروی دوزخ میشدم وارد یکی از اطاقها شدیم آنها ساکهارا درگوشه ی نهادند وخود رفتند بی آنکه حرفی بزنند ، اطاق سرد که قرار بود درآنجا بخوابم ویا ( بخوابیم ) ؟! دوتخت یکنفره در دوسوی اطاق قرار داشت ویک میز کوچک  آنهارا از هم جدا میکرد یک تسبیح بزرگ چوبی بین دو تخت  وبر بالای میزکوچک نصب شده بود، چند پوستر ویک پنکه سقفی نیز همه تزیینات آن اطاق را تشکیل مدادند ، ملافه ها همه سفید مانند برفهای کوهستان پتو ها خاکستری و بوی نا وبوی بسته بودن درها بدون هیچ منفذی داشت مرا خفه میکرد .

    از اطاق غذا خوری صدای همهمه مردان بلند بود وخدا میداند در اطاق های دیگرچند زن مانند من بانتظار همسرانشان نشسته بودند ویا بانتظار معشوق ؟!حتما یا درنمازخانه بودند ویا داشتند دعای شبانه را میخواندند وبه درگاه اهدیت استغفار میکردند !!!

    شام مرا دریک سینی معمولی حاوی مقداری گوشت شکار یخ کرده با یک بطر آب ویک لیوان وکمی نان در لابلای دستمال سپید وکمی سوپ یخ کرده ویک لیوان کوچک شیر برنج  جلویم گذاشتند، داشت حالم بهم میخورد  اشتها نداشتم میخواستم فریاد بکشم وبگویم درهارا باز کنید من به هوای تازه احتیاج دارم از راهروی پر پیچ وخم ودراز وحشت کرده بودم حال دراین اطاق  که مانند یک سلول انفرادی زندان بود داشتم جان میدادم .

    بطر ف یک پرده بلند آویخته رفتم تا آنرا عقب بکشم وپنجره را باز کنم ، عجب که پنجره ای درکار نبود تنها یک دیوار سفید بود که روی آنرا با پرده پوشانده بودند یک دکور برای فریب ویا شاید یک پنجره نامریی ؟! که من آنرا نمیدیدم ، نه ، تنها یک دیوار سفید بود .

    داستان ادامه دارد…..

    ثریا/ از سری داستانهای من وعالیجناب !

  • یک پرده نمایش

    این وبلاگ ، یک نمایش تک پرده ای است ، همه چیز درآن یافت میشود ،

    هرزمانیکه احتیاج دارم تا زباله های ضمیر ناخود آگاهم را بیرون

    بریزم مینویسم از همه چیز واز همه کس وهیچ هراسی هم ندارم،

    اعتنایی هم به انتقاد دیگران ندارم انتقاد کردن روشی دارد که باید

    درس آنرا یاد گرفت ودرست آنرا آموخت ، بانویی از من پرسید :

    چرا همیشه سایه غم بر روی نوشته هایم دیده میشود ؟ چرا ازشادی

    وچیزهای شاد نمینویسم ؟ وچرا مانند مد امروز جلو نمیروم ؟ چرا

    سنگین ورنگین دامنم را روی پاهایم کشیده ام ؟ باید بگویم که من تابع

    هیچ مد تازه ی نیستم وبر چسب هیچ حزبی را نیز بر پیشانی ندارم

    آزاد از هر قید وبند زورکی حزبی ودستوری داستان نمینویسم ،

    از آنچه برمن گذشته ( سخت هم گذشته)گاهی چیزکی را بیاد میاورم

    وروی دایره میریزم بقیه را دردرونم پنهان دارم.

    این زمانه ادا ها واطوارهای زیادی دارد وهر گز نمیتوان همه چیز را

    بخاطر سپرد آن چیزی که هیچگاه کهنه نمیشود ( حقیقت ) است ،

    اما گاهی نباید پای خودرا درون ( حیات خلوت ) دیگران بگذارم اگر

    چه تخیلی باشد همه زندگی ما بیزنس نیست طنین صداهای دیگری

    هم هست که باید پخش شوند .

    امروز دیگر به آسانی نمیتوانی به همه اعتماد کنی وباورنداشته باشی

    که درازای مقداری وجه چاقوی خودرادرشکم تو فرو نکند ویاترا

    بفروش نرساندتا جانت را بگیرند ویا از شیشه اتومبیل ناگهان شلیک

    تیری بسوی تو پرتا ب نشود ، با اینهمه درد چگونه میتوان از شادی

    نوشت زمانیکه جلوی چشم تو انسانهای بیگناهی یا خود میمیرند ویا

    آنهارا سربه نیست میگنند وگاهی نامش را  میگذارند : خودکشی !!!!

    امروز دنیا درتب وبیماری ( اقتصاد) میسوزد وچه بسا جنگی هم

    دربگیرد هرروز فقر  وبیعدالتی بیشتر میشود دزدان گر دن گلفت

    با غروز تمام جلویت رژه میروند دادگاههای فر مایشی آنها را بیگناه

    میداند؟! فرار  جوانان بسوی سرزمینهای ناشناخته وهجوم وحمله

    گرگهای گرسنه که بی نهایت نفرت انگیزند حال من از کدام شادیها

    بنویسم؟ کدام قصه شیرین را با قند طنزاین روزگار امیخته کرده

    بخورد دیگران بدهم حقیت این است که:

    ما درهیچ کجای دنیا آزاد نیستیم وهمه اسیریم واین اسارت در نمادهای

    هزار شکل بچشم میخورد .بلی ، باید پاهایت را جمع کنی ودامنت را

    روی پاهایت بکشی وزبانت را درحلقومت فرو کنی ویا مانند دیگران

    دنیا ومافیهارا بباد مسخره گرفته وباری به هرجهت زندگی را بگذرانی

    ومن ، آن نیستم .

                                       ثریا/ اسپانیا/ چهارشنبه اول فوریه 12

  • ادامه سفر

    چرا از خدا میترسیم ؟ در حقیقت از خودمان وآن شیطلن درونمان میترسیم به همین دلیل هم به دنبال کیش وآیین میرویم وپیرو میشویم اگر بتوانیم درون خودرا صافی کنیم وپلیدیهارا دور بریزیم میتوانیم شکل یک انسان واقعی را بخود بگیریم ودیگر به دنبال مراد نباشیم هیچ بشر کاملی احتیاج به تقلید ومراد ندارد هیچ انسانی عاری از پلیدی نیست تنها آنهایکه زرنگترند میتوانند دراین هیبت بر ما  وروح ما حاکم باشند ومارا رهبری کنند ،

    او اتومبیل را نگاه داشت ودرحالیکه داشت پیاده میشد گفت :

    مرا عصبی نکن میدانی که عصبانیت نیز خود یک گناه بزرگ است ! ورفت روی زمین زانو زد تا به تفکر ودعا مشغول شود ، بلی عصبانیت گناه بزرگی است اما پنهانی معشوقه داشتن وریا ودروغ را پیشه کردن گناه نیست  مردم را فریب دادن گناه نیست آه…بهتراست همچنان ساکت بمانم .

    دراتومبیل ماندم وبه آوازهای گوش خراش قاری ها که از رادیو پخش میشد گوش میدام ، هاهاها.هاهاها. پا ….ادر….هاهاهاو نو….ستررو هاها هاها هاها ، وباخود فکر میکردم آیا همه آنهاییکه دراطراف دنیا از گرسنگی جان میدهند ویا از فرط بدبختی و بیکاری دست بخود کشی میزنند آن بیمارانی که دست از جان شسته اند ، آن مردان وزنانی که درگوشه وکنار دنیا برای حفظ جانشان فرار را بر قرا ترجیح داده اند ، همه آن بیچارگان ودرماندگان  وآنهاییکه جانشان را فدای روح آزاد خود  کردند  حقیقتا اورا آن مرد را که برصلیب آویزان است باور داشتند ویا دارند> آوازها همچنان تکرار میشد ومن چشمانم را رویهم گذاشتم تا دعای  واستدعا برای بخشایش وبرگشت به آرامش به او تمام شود !!!

    شب از نیمه گذشته بود که به مقصد رسیدیم درطول راه هیچکدام حرفی نزدیم او ساکت بود منهم ترجیح میدادم که ( خفه ) باشم اتومبیل به یک سر بالای رسید در بالای تپه یک کلیسای بزرگ دیده میشد که بر فراز آن صلیب آهنی بزرگی با حرف  ( پ) ویک ضربدر روی آن خودنمایی میکرد آن ( پ) یعنی آرامش !   چند لانه درست شده مرغهای لک لک نیز بر فراز گنبد کلیسا قرار داشت شاید آنها میخواستند فرا تراز انسان زمینی بروند  هواسنج مجهز به یک خروس دور خود میچرخید ! درپشت کلیساخانه های یک طبقه مانند قوطی های مقوایی ورق پشت سرهم قرار داشتند جلوی هریک از خانه ها اتومبیلهایی پارک شده بودند وچند اتومبیل پلیس  نیز آنجا دیده میشد که برتعجب من افزوده شد اینجا مکان وجایگاه والای وعرش خداوندی است  خداوند با داشتن اینهمه نگهبان ردا پوش بازهم احتیاج به نگهبان دارد ، آنهم نگهبانان مسلح ؟!

    به هنگام پیاده شدن از اتومبیل آنها برای او سلام نظامی دادند وچند نفری خم شدن عده ای انگشتر  اورا بوسیدند من به پشت سرم نگاه کردم شهری با شکوه و عظمتی مرموز دریک مه دیده میشد شب سردی بود وستارگان درآسمان میدرخشیدند در بالای آن تپه احساس کردم درآسمان وبر فراز ابرها ایستاده ام وهمه دنیا زیر پاهای من قرار دارد.

    داستان ادامه دارد

  • بقیه ، درراه سفر

    و آن دیگران هم میدانستند که دارند فریب میخورند ، خوب ظاهرا همه عادت کرده بودند .

    اومردم وزندگی را با وعده های توخالی وسخن رانیهایی که روح وقلب راجلا میدادسرگرم میکرد برای همین هم مدتی به سکوت وریاضت نشست ودید گرسنگی خوردن در هیچ بهشتی را برویش نگشود ، برگشت و لباس کاردینالی را پوشید واین خیلی روشن است که هرکس میتواند به هرهدفی که میل دارد برسد او بخوبی دنیا ومردما نش را میشناخت اگر طوفانی بپا میشد ویا سر زمینی ویران میگشت او میگفت :

    سرهارا خم کنید وبه درگاه پروردگاردعا کنید وگروه کر ویا آوازن خوان راه میانداخت اگر حضرت عیسای مسیح عظمت خودرا از دست میداد وای بحال او و دیگران.

    در او قوای مرموزی موج میزد ، وسوسه ، شهوت شهرت وتردید در سکوت سوار اتومبیل شدیم  کبوتران سفید وآبی پوش وکلاغهای سیاه مارا بدرقه کردند از رادیو دعا پخش میشد .

    گفتم نمیشود بجای این یک موزیک ارام بگذاری ، درجوابم گفت : انسان درهر حالی به خداوند احتیاج دارد برای تو متاسفم که خیلی کم کتاب مقدس را میخوانی وخیلی کم دعا میکنی وخیلی کم به کلیسا میروی توخودت نمیدانی درکجا ایستاده ای ، خداوند ترا پیش خواند ومرا سر راه تو قرار داد ، تا تو از تیره بختی نجات یابی !!

    گفتم خدای تو به چه دردمن میخورد ، هنگامیکه میبینم سه چهارم دنیا درفقر وگرسنگی وبدبختی دست وپا میزنندویا درزیر یوغ دیکتاتوری وجنگهای داخلی وخارجی وویرانی سرگردانند ، تنها عده معدودی از لذات این دنیا دنیا بهره میبرند و( دردلم گفتم یکی هم تویی) ، ناگهان بر سرم فریاد کشید:

    بس است ، آنها که بدانگونه زندگی میکنند مسئول خودشان میباشند آنها گنا هکارانند تو خیال میکنی دنیا میایستد تا تو وامثال تو آنرا درست کنید ؟

    گفتم منظور تو این است که همه تیره بختان که میخواهند پاک ومنزه باشند گناه کارند ، آدمکشان ، دزدان، پااندازان وکسانی که خوب میتوانند دیگران را فریب بدهند از برگزیدگان درگاه پرورودگارند گفت بلی ، همین جا بایست تا جوابت را بدهم .

    داستان ادامه دارد…..

    ثریا/ داستان من وکاردینال

  • در راه سفر

    نه آنکه حاشا کنم ترا ، زندگی برای تو یک دشت شقایق بود

    برای من یک دریای طوفانی ، من پشت کردم به دریا وتو نشستی درآتش

      نشستی تا بسوزی وبسوزانی ، نه که حاشا کنم ترا ؛ بتو گفتم آـری

    وتو تاختی بر قصر رویاهایم ودریدی از هم پرده پندارهارا ،

    وخدا فغان برداشت که تو ابلیسی ، ابلیس. ،

    آن روز صبح پس از صرف صبحانه ، باز همان کبوتران سفید وآبی پوش آمدند تا چرخ وسینی صبحانه را جمع کنند ، اوبلند شد ایستاد ، همچنان یک صنوبر بلند وراست با پاهای بلند وکشیده ودستهای سفیدی که هرگز گردی را از چهره ی پاک نکرده بودند . من تنها یک قهوه با چند بیسکویت خوردم  اما او چنان با اشتهای وولع وتمیز صبحانه اش را میخورد گویی سالهای دراین کار تمرین دارد پس از آن چند مرد ردا پوش سیاه بدیدارش آمدند ودور اورا گرفتند من تنها روی صندلی نشسته بودم وهیچ درانتظار این نبودم که او مرا بعنوان همسرش به آن مردان که همه گویی از یک قوطی کنسرو بیرون آمده اند معرفی کند ، همه زیبا خوش هیکل بلند قامت با رداهایی از ابریشم وپشم خالص .

    شاید گمان میبردند که خدمتکاری هستم تا برای مراقبت از او با او همراهم  به راستی  سرچشمه اینهمه رفتار وگفتار وکردار از کجا ریشه گرفته بود ، بخوبی میدانستم که او وهم پالکی هایش هم خودشانرا فریب میدهند وهم دیگرانرا .

    داستان ادامه دارد

    ثریا/ اسپانیا/ داستان من وکاردینال

  • شب افسوس

    در این دیار ، درآن دیار ، درهر دیاری

    دستهای ملتمس سردی  ، بسویی دراز میشود

    وخطوط بادرا قطع میکند

    در این دیار ، درآن دیار ، درهردیاری

    دستها ، از آشنا شدن واهمه دارند

    همه از چهره فنا شده خود ، درآیینه

    میترسند

    آیا زمانی فرا خواهد رسید

    که پنجره ای رو بخورشید وگرمای درون

    باز شود؟

    بدانسان باز ، که من بتوانم دستهای سردم را

    با دستهای گرم تو آشتی دهم ؟

    صبورانه راه میروم وبه آن عارفان متدین

    می اندیشم

    آنها هم دیگر درانتظار  هیچ معجزه ی نیستند

    در این دیار ، درآن دیار ، درهر دیاری

    درعمق خوابهای طولانی

    دارم بشکل تنهایی خود، درآیینه منیگرم

    و…تسلیم میشوم

    افسوس ، افسوس

    مانده ام بجا ، با خاطره ها

    در عمق خوابهای طلایی

    آنجا ، احساس میکنم که آیینه ها

    بشکست خود اعتراف دارند

    خودرا به اولین صبح بیداری میرسانم

    تا ازهجوم کابوسها رهایی یابم

    ————

                      ثریا/ یادداشتهای روزانه / اسپانیا

  • مرید ومراد

    برون کشم  زخمیر تو خویش را چون موی

    که ذوق خمر ترا دیده ام ، خمار آمیز          مولانا و..شمس

    از این جهت مینویسم مولانا وشمس تبریزی که برایم امکان ندارد بر این باور باشم ناگهان پیری از گرد راه رسید وچنان مولای مارا شیفته کرد که نشست وبیست و چهار هزار بیت شعر عاشقانه را سرود ، ومثوی معنوی را باو وسپس به چلپی هدیه کرد .

    کاوش دراین راستا کار من نیست وآرزو داشتم روزی کسی این راز سر به مهررا برای من روشن میساخت .

    روایتی هست که شمس بر مولانا وارد شد ومیهمان اوگشت وپس از چند صباحی عاشق دختر اوشد ودختر دوازده ساله مولانارا به عقد خود درآورد وبیشتر این اشعار عاشقانه دروصف همان عشق پیر مرد به دختر جوان است .

    پسران مولانا جلالدین بلخی از این امر دچار خشم شده وشمس را سر به نیست کردند واشعار اورا بنام پدر ظبط نمودند ،

    این را من بیشتر باور دارم تا اینکه مردی همچو جلالدین بلخی ناگهان برای یک مرد از گرد راه رسیده سینه چاک بدهد با او به خلوت برود ومیگساری وسماع را پیشه سازد یعنی منبر را فدای باده و عشق کند .

    تاریخ همیشه تحریف میشود تاریخ زمانی راست است که ما آنرا لمس کنیم وبینیم تازه به آن هم باید مشکوک بود چون با تکنو لوژی پیشرفته همه چیز را میتوان وارونه نشان داد .

    قاتلی را بر مسند پیامبر خدا نشاند و زن بد کاره  ای را بعنوان یک قدیسه به جهانیان تحمیل کرد. این روزها هرچیزی امکان دارد هر اتفاقی را باید ساده گرفت وگذاشت طبیعت بکار خود بپردازد وقانون بی چون وچرای خودرا اجرا کند ما جرم های کوچک وناچیز که مانند یک انگل خودمان را پرورش میدهیم بی آنکه به شعور انسانی خود بیانیدشیم باید بانتظار هر حادثه ای باشیم.

    ثریا/ از دفتر یادداشتهای روزانه

  • امروز نه ، فردا

    کتاب کوچکی است ، باندازه یک کف دست ، اما درونش لبریز از

    ستایش است ستایش ( مادر) که روزی دخترم آنر ا بمن داد.

    کنار دستم روی میز است آرایش روی جلد آن بسیار زیباست ، اما

    هیچکس آنرا نمیبیند ، مانند خود من ! مرا هم کسی نمبیند ، چون در

    این زمان تنها نشسته ام ، شاید روزی مرا درلابلای ارواقی پوسیده

    بیابند اما ، نه امروز ، بقول خوزه ماتو کمدین اسپانیایی ،

    Hoy no .

    ————-

    میدانم ، میدانم که میتوانم روزی دوباره ترا ببینم اگر چه همه چیز

    وهمه جا واژگون شده است ، گرمای ترا که دردوردستهاست ،در

    میان جانم پنهان نگاه داشته ام .هنوز آن رخوت گرمای کویر ، آن

    هوای داغ وشعله بوته های آتش در جانم نشسته است.

    آن شبهای عمیق بی اندوه ، که نه خبری از پیری بود ، نه از بیماری

    ونه ازمرگ .

    زندگی دراینجا سریع میگذرد ، مانندد یک قطار سریع السیر ومن در

    کنار تونلی با فانوس نیمه روشن از سوراخی که درکنار ریلها ست ،

    بیرون میایم تا خط زندگی را عوض کنم ، قطار سریع میگذرد وبمن

    فرصت نمیدهد من کمی دیر رسیدم چشمانمرا میمالم ودورشدن قطار

    را در دوردستها میبینم فانوس نا امیدی را دردست گرفته آنرا تکان

    میدهم تا نور کم سوی آن درسرگردانی روحم اثری بگذارد.

    من درتقاطع خطوطی ایستاده ام که عمود برهم وپیچیده اند ،درتاریکی

    بانتظار قطار بعدی مینشینم آن یکی هم بسرعت میگذرد بدون توقف

    همه بهم فشار میاورند هجوم مردم بی هدف ومن درایستگاه خاطره ها

    مینشینم بانتظار .

    هنوز چشم انتظارم بانتظار آن ناجی که از راه برسد ومن عاشق خسته

    وبی پناه را با سازشی به آغوش بکشد.

    در آستانه در ایستاده ام وبه زمزمه ها گوش فرا میدهم ، آسمان آبی

    آفتاب میدرخشد پرندگان آواز میخوانند وصدای آواز من در زیر

    حرکت ریل قطارها گم میشود .گم میشود .

    ثریا. اسپانیا/ چهارشنبه 25.1.012

     

  • قد قامت الصلاه

    هر موجودی در بیراهه زندگی خویش

    بسته به زنجیر است

    وپای بست ، همه آنها که عشق شان زندگی است

    ومرگشان کدورت

    و آنهایی که روح زندگی در آنها مرده

    در آخرین راه سفر پر هراس خویش

    ایستاده اند ، وآخرین آواز خودرا سر میدهند

    قد قامت الصلوء

    آنها صدایی برای آواز خواندن ندارند

    قحبه های پیر دیروز ، که همه افقی قد میکشیدند

    وبا پاهای خود زاوایه میساختند

    امروز عمودیند وقد کشیده

    تو ای کوچک اندام بی قامت

    از اشاره ارباب آسمان غافلی

    ای رهرو قصیده های دیروز

    ای پای نهاده در ظهور رنگها

    باید آفتاب را میدیدی تا سایه ات گم نشود

    سایه تو از تو یک زاویه میساخت

    تو عمود بر زمین ایستادی

    حال باید افقی درظلمت انسانهای مومن ، دراز بکشی

    ای دل شکسته از سنگهای فراسوی افق

    تو عمود ایستادی ، عمود به ذات خویش

    بی آنکه به زاویه ها بیاندیشی

    خط رابطه هارا گم کردی

    در گروه مومنان وعماره داران

    در عصر تو هیچ معجزه ای نیامد

    وهیچ پیامبری  قدم به جهان نگذاشت

    تو در چاه بی وزنی راه رفتی

    و……نگفتی قد قامت الصلاه

    ————-

    در آسمان ما رنگین کمانی  میگذرد

    با دنباله وطنین آواز ، بر زمین سربی صبح

    من اینجا مانده م تنها ، از خیل سواران به دور

    بی آنکه بدانم آواز فردایم چگونه خواهد بود

    بی هراس از راهی که درپیش دارم

    ثریا.