Category: General

  • بگو ، به راستی

    از تو میپرسم ای اهورا ، به راستی مرا از آن آگاه فرما ، آیا درآغاز

    زندگانی ، جهان دیگری کسانیکه کردارشان مفید ونیک است به پاداش

    خواهعند رسید؟

    مثلا ، من اگر خیار بخورم یا موز گناه بزرگی مرتکب شده ام ویا اگر

    خدا ناکرده دستم به بادمجانی صاف وبلند ولطیف تماس پیدا کرد گناه است ؟

    از تو میپیرسم ای اهورا به راستی مرا ازآن آگاه فرما ، کیست آنکس

    که درروز نخست از آفرینش خویش پدر راستی گردید ؟ وکیست که

    امروز از پدر خود  نیست واز یک زن خطاکار پای به جهان نهاده

    ودنیای زیبای مارا به نابودی میکشاند ؟

    از تو میپرسم ای آهورا براستی مرا ازآن آگاه فرما کیست نگهدار پول

    وقرضه ها ومالیات ها وحمایت از کل واحد یوروی بدبخت که وارد

    زباله دانی میشود ومارا گرسنگی میدهد ؟

    از تو میپرسم ای اهورا به راستی مرا از آن آگاه فرما کیست صاحب

    روشنایی وبرق وگاز وسود آن به جیب چه کسانی میرود وچگونه

    میتوان درسرمای زمستان از ترس بالا رفتن پول برق وگاز خودرامانند

    یک پیاز در پارچه ها ولباسهای پیچید ؟

    از تو میپرسم ای اهورا به راستی مرا از آن آگاه فرما ، آیا از آنچه که

    ما خبر داریم دیگران هم خبر دارند وروزی ( ارشیا وآرمیتا) بکمک

    ما خواهند آمد ؟ وهومن بنا بفرمان تو کشور جاودانی مرا از آن ما

    خواهد کرد ؟

    بگو به راستی از برای کیست ، سعادت وخوش که آفریدی ؟

    این دعای روزانه ماست آنرا بخوانید وبه زنها بگویید که خیار وموز

    نخورند وبادمجانرا نیز ابدا از بازار نخرند ونماز جعفر طیار را

    روزی هزار بار بخوانند وسر را روی زمین بگذارند وبگویند :

    العغو، العفو اگر چه سالها مشغول خیارخوردن بوده اند وبا موزها

    بازی کرده اند.

    ثریا/ اسپانیا/ دسامبر 2011

    جمعه

  • باکره ، یا باکره

    پیر ما گفت خطا برقلم صنع نرفت /آفرین بر نظرپاک خطاپوشش باد !

    امروز روز ( اینمواکولادا  -کونسپسیون است )  خدایا چقدر معنی

    کردن این کلمات سخت است ، یعنی حاملگی باکره ! وهمه جا تعطیل

    است درعوض جمعیت بیچاره ودرمانده بسوی کلیسا روان میشود تا

    بلکه دولت اروپای ( مرکوزی ) آنهارا از قحطی نجات بخشد .

    قرض تا خرخره دنیارا گرفته است وبقول پسرم خزانه خالی  است و

    اسکناسهای بی پشتوانه چاپ میشود گرانی سرسام آور وبدبختی ملتها

    هرروز بیشتر میشود ثروت ها کجاست ؟ اموال چپاول شده کجاست ؟

    در موزه ها ودر حراجیهای معروف ودرزیر زمینهای بسته ومهر

    وموم شده آدمهای مخصوص که مالیات بر نان خالی ما میبندند وخود

    حال میکنند وکمی هم حال میدهند !!!!

    البته برای بعضی از آدمها  قبول قوانین خدا آسان تر وراحت تر و

    دلپذیر تر از قوانینی است که افراد جامعه تعیین میکنند صفت عادل

    وعدالت را برای خدا برگزیده ایم اما آدمیان گاهی ازخود میپرسند که

    این چه عدالتی است که باید یکی با کمال قدرت بدنی واز یک پدر –

    مادر ثروتمند به دنیا بیاید وسراسر زندگی را درناز ونعمت بگذراند ،

    درحالیکه دیگری کور کر ویا فلج مادرزاد از یک خانواده فقیرکه

    محتاج نان شب میباشند متولد شود ومجبور باشد تا آخر عمردر بدبختی

    وفلاکت زندگی را بگذراند ؟!

    عدالت اما برای انسانها مفهوم دیگری دارد یک مفهوم اخلاقی که

    هر گز درعمل مورد قبول مردم ظالم وموفق نبوده است وآن مساوات

    دربرابرقضاوت خدا است .

    درهمین قرن بیستم وبیست ویکم متمدن ترین ممالک دنیا هنوز انسانها

    کشتارهای بزرگ وزجر وآزار بشررا فراموش نمیکنند هنوز واقعه

    دردناک نازیسم وخاطره کوره های آدمسوزی وحمامهای گاز فراموش

    نشده است واین د رحالی است که دستور اخلاقی گذشتگان ما گفتاز

    نیک ، پندار نیک ، وکردار نیک سرلوحه قوانین بشری بود .

    بگذریم ، امروز این قوانین مخصوص دین مسیح نیست درهر دینی

    انحرافاتی دیده میشود  چرا که هرچه را برای بشریت نافع باشد

    باید درآن تغییراتی داد وجامعه تابع همان تغییرات خواهد شد و…..

    در واقع نوعی رجعت به بت پرستی است .

    عیسای مسیح مفهموم بهشت ودوزخ وجهنم وشیطان وملائکه ها را

    مانند دین زرتشت قبول کرد اما تفسیرها وتغییراتی که به دستوراربابان

    دین ایراد شد بطر زعجیبی غیر عادی بوده وبرای انسانها بسیار گران

    تمام شد .حال باید بفکر دنیای آینده بود بی هیچ دشتی ، بی هیچ علفی

    بی هیچ گندمی وبی هیچ قطره ابی وتکه نانی درعوض مناره ها بالاتر

    میروند وکلیساها وکاتدرالها بزرگترومزین به بهترین لوسترها وتابلوها

    ومدال وغیره وغیره وغیره …. تا خر دردنیا باشد مفلس درنمیماند

    پنجشنبه / ثریا/ اسپانیا/ یک روز بی حوصله

     

  • عزا داری ها !

    مولانا میگوید :

    صوفی ابن الوقت باشد ای رفیق /نیست فردا گفتن از شرط طریق

    گذشته در تصور ما صحرای تاریکی است که هیچ پرتونوری برای

    تشخیص آن نداریم ، برای یک انسان عامی ، گذشته میخی است قبل از

    تولد ویا قبل از تولد پدر ویا اجدادش میباشد بیشتر از آن درخاطراتش

    تاریکی موج میزند وقدرت درک وتصور گذشته های خیلی دوررا ندارد

    حال امروز درمیان اینهمه هیاهو وجنجال بانتظار ( آدم) موعودی !

    نشسته ایم که بسوی زمین آید حال یا ازآسمان ویا از درون چاه –

    هزاره تاریخ عدل ودادی را که خود ما به دست خود آنرا تبدیل به

    جهنم بی عدالتی کردیم ، شعور جوامع را گرفتیم وبجایش افسانه گفتیم

    از نو عدل ودادرا بر پاکند ، آنهم با ریختن خون وکشتن وسوختن !

    ما خیام را داشتیم آنهم زمانیکه درقرون وسطی در اروپای متمدن !

    شک وتردید درپسر خدا بودن عیسی مسیح گناه بزرگی محسوب میشد

    وجرمش سوختن درمیان شعله های آتش بود درهمان زمان خیام سرود:

    ابریق می مرا شکستی ، ربی / برمن درعیش ببستی ربی

    برخاک بریختی می ناب مرا / خاکم به دها ن مگر تو مستی ربی

    وحافظ را داشتیم که از ریاکاری حکمرانان وپارسایان ظاهر ساز

    میگفت :

    درمیخانه ببستند خدایا مبپسند / که درخانه تزویر وریا بگشایند

    در آن زمان حتی تیمور لنگ خونخوار وبی رحمترین حاکم زمان

    هنگامیکه شیرااز را گرفت حافظ را نکشت ، تحریم نکرد بلکه با

    او به بحث وجدل نشست واورا آزاد گذاشت.

    امروز در دنیا کسانی کوس دینداری میزنند وسنگ تبلیغات دین را

    به سینه دارند میبینم که خود کمتر ایمان دارند آنها تنها به حکومت

    میاندیشند بیماری ، ویرانی ، بی خانمانی ،بدیختی گروهی برایشان

    یکسان است همان کاری را که سلطان محمود کرد بی هیچ بهانه عقلی

    امروز دین ودینداری هم وارد بازار سیاست وتبلیغات مدشده است

    دیگر بهتراست خاموش بمانیم.

    او گفت خدارا به چشم دیده ای ؟ گفتم نه ! گفت پس چرا باو ایمان داری؟

    گفتم خدارا درتمام ذرات موجود روی زمین میبینم حتی در راه رفتن

    یک مورچه اما انسانهایی را که شما سمبل قرارداده وآنهارا مانند بت

    میپرستید ندیده ام  ونمی شناسم واعتقادی هم ندارم وهمین.

    امیان من درسینه من ، درمکان مخفی ذرات پیکرم پنهان است لزومی

    ندارد وارد بازار شوم .

    ثریا/ اسپانیا/ سه شنبه

     

  • منزل بیگانه

    شب چو دربستم ومست از می نابش کردم

    ماه اگر حلقه به درکوفت جوابش کردم

    دیدی آن ترک خطا دشمن بود مرا

    گرچه عمری بخطا دوست خطابش کردم

    ————– ؟

    باد سردی میوزد ، درکنار تنهایی خود

    تنها نشسته ام

    باد سردی میوزد واز میان روح اطاق میگذرد

    بوی بدی بمشامم میخورد

    بوی بد ریا

    کجا نشسته ام؟ به کجا میروم

    به شهر دیگری ونشستن درمیان لحظه های دیگر

    خیره شدن به پنجره هایی که همه رو به تنهایی

    باز میشوند

    سفر ، سفر مرا بکجابرد ، به شهری دیگر

    دخترم گفت : به زودی بخانه برمیگردی

    باو جواب دادم ، خانه ای ندارم

    به شهر شما میایم

    به شهری که غروبهایش مرا به کودکی ام میبرد

    وآن سوی دریا

    روی پله های سنگی مینشینم

    وبه رنگ خاکستری دریا مینگرم رنگ سرد ،

    رنگ بی احساس

    رنگ آسمان کبود ، رنگ لباسهای دیروزم

    اینجا ، آنجا ، همه جا

    هیچ پیوندی با برگی ندارم

    ریشه هایم سوخته وبا من نیستند

    من درهوای خودم نفس میکشم

    وبه آن سوی زمان میاندیشم

    به لالایی مادرم که شبها بگوشم میخواند

    عزیز دردونه من / یکی یک دونه من

    درها همه به روی سرما باز میشوند

    ومن صدای شکستن یخ های تازه را میشنوم

    وصدای شکستن استخوانهایم را.

    ————————–  ثریا/ اسپانیا/ دوشنبه

     

  • تولد تو

    نه! نمیدانی ، انسان بودن وماندن دراین دنیا ، چه دشوار است ،

    چه رنجی میکشد آنکس که انسان و از احساس سرشار  است

    ———————————————————-دختر دلبندم

    هر چه فکر کردم برای روز تولد تو چه هدیه ای تهیه کنم که شایسته

    تو باشد نتوانستم ،

    تنها میتوانم سپاس خود را به توو خواهرت به پاس همه مهربانیهایتان

    تقدیم نمایم ، دوخدای کوچک ساخته شده از بلور اصل ومرمر که

    پایه های تخت مرا گرفته ومرا به عرش الهی رسانده اید ، دوپایه

    دیگر آن روی شانه دوخدای دیگر است دو خدای خوب ومهربان

    در زمانیکه دنیا میرود تا مرز نابودی ، ومعیارانسانیت تنها در فساد

    دزدی وفاحشگی واعتیاد است شما به اصل خود تکیه کردید بی آنکه

    به نام وفامیل پدرتان ویا ثروت او احتیاجی داشته باشد چهار نعل

    مانند چهار اسب جوان اصیل تاختید وزندگی را بردید به هیچ بند

    وافساری تن درندادید ورام وسرکش جان وجهان را به خود اختصاص دادید ،

    رام به هنگام دوستی ، مهربانی وزیبایی وسرکشی به هنگام فساد

    وگناه .

    امروز دیگر به هیچ تاج اضافی احتیاج ندارم هر تاجی برایم یک

    شئی بی ارزش ویک تکه اضافی است .

    دخترم بدینوسیله زاد روز ترا تبریک میگویم ، بوسیله کلام سپاس

    ثریا / اسپانیا . یکشنبه چهارم دسامبر 2011

    آذرماه 1390

  • عروسک / 4

    بیا به میکده چهره ارغوانی کن /مرو به صومعه کانجا سیاهکارنند

    ——————————————————-

    اورفت ، نامه دوم را برایش فرستادم،

    جناب ….. محترم ، ازتضادهای روحی من تعجب نکنید ، من در منتهای لذت وخوشی ورفاه بسر میبرم اما دراین کوره لبریز از سعادت دارم ذوب میشوم ، میسوزم ، گداخته میشوم ، مزه تلخ  – وزهر آلود زندگی همیشه زیر زبانم ودردهانم هست ، شما برای من یک نماد ، یک تندیس ویک رویا ویک خدای دیرین میباشید ، من آدمی احساساتی درعین حال جسورم به صورت ظاهر من نگاه نکنید من علاقه خودرا باین مردمان از   دست داده ام و دراین سر زمین همیشه دچار خوف ووحشت میباشم بخصوص درماههای عزاداری وهجوم مردان سیاه به همراه خون وزنجیر مرا دچار یک وحشت دیوانه واری میکند به ناچار خودرا گوشه ای پنهان میکنم من گرفتار حساسیت شدیدی هستم حتی گردو غبار دستهایم رامیسوزاندپوست بدنم ، انگشتانم چشمهایم ، همه عوامل خارجی درآنها اثر داردواین حساسیت شدید باعث شده است که همه نیروی من رو به تحلیل رود وگاهی که تحریک میشوم مانند یک سیل خروشان همه چیز را بهم میریزم

    احساسی را که بشما پیدا کرده ام هیچ نامی ندارد ونمیتوانم بر آن نامی بگذارم  عشق گذشته مرا ناکام ساخت وباعث شد که  نتوانم از پله های زندگی بالا بروم هیچ خبر نداشتم که درآنسوی زندگی ودنیا چه میگذرد آن مرد اسیر خود واسیر دیگران بود ومن میخواستم تا مرز مرگ بتازم زندگی را عاری از هرگونه خشم وتیره گی میدیدم

    امروز روحم گم شده سرگشته به دنبال روح خود میگردم شما بگویید آنرا درکجا بیابم  ؟ درکنار مبارزات شما که هیچ اعتقادی به آنها ندارم ویا درلیوان شراب که حالم را بهم میزند ومرا دچار تهوع میکند یا دربین عروسکان رنگ ورغن زده وتازه به دوران رسیده و نیمه مردانی که میخواهند ادای مردان بزرگ را دربیاورند ویا درلابلای شیشه های رنگین هربار که دستم را دراز کر دم تا مرواریدی را بیابم یک شیشه یک قلوه سنک دست مرا زخمی کرد حال از ترس از پای درآمده ام اینجا پنهان شده ام ودرعین حال ازکجا بدانم آن مرد ( همسرم) مرا دوست میدارد؟جواب رسید که –

    سفر کنید سفر کنید  

    -بقیه دارد / ثریا / از ورق پاره ها

  • باورتان شد؟

    باورتان شد ؟ حمله به باغ قلهک وبارگاه امپبراطوری ؟! خیر قربان این حمله ها دستوری است و پشت بند دارد ،

    دستورهای دیگری خواهد رسید /به داد سر زمین ایران برسید ، نه به داد خون حسین وشهدا !

    روح ایران پرستی را درمردم کشتند وبجایش روح اسلام را دمیدند

    ( یسئاونک عن الروح من امر  ربی ) از تو میپرسند روح چیست ؟ بگو مربوط بخدای من است .

    واقعیت این است که چه عدالتی باید برما حاکم باشد ؟آیا باید یکی از

    یک خانواده  در ون آب نمک خوابیده برما حاکم باشد ویا….. تقسیم بندی جغرافیایی صورت میگیرد؟

    جواب به سئوال بالا سئوالهای دیگری را به دنبال دارد تا چند قرن پیش هیچکس باور نمیکرد که دنیا دچار اینهمه سیاست باز وبند وبست باشد اینها همه نوعی تبلیغات سیاسی برای تحکیم واعتقادات مردم به حکومت وجامعه فلک زده است ، نوعی تمجید از مردان عالیقدر!!! محر ک همه اینها جاه طلبی است وبرایشان مهم نیست که میلیونها انسان نابود شده ویا ازبین بروند.

    در قرن بیست و یکم هنوز در گوشه وکنار  جهان افکار فاشیستی دیده میشود هنوز هیتلرها زنده اند ، گوبلزها زنده اند وبرای از بین بردن یک جامعه سالم آریایی نژاد دست دردست یکدیگر دارند.

    نه باورتان نشود اینها همه بازی وسرگرمیند مانند ورق بازی وبازی شطرنج/

    ثریا/ اسپانیا/ چهارشنبه

  • اعتقادانسان درجنگ با خدا

    در اینجا (سرگذشت ورق پاره هارا نیمه کاره میگذارم) مسائل مهمتری درپیش روی ماست آنها برای روزهای بیکاری خوبند

    ————————————————–

    در چند هزاران سالی که ما میشناسیم  درانسان هیچ تغییر اساسی بوجود نیامد واو نتوانست موجود کاملتری از خود بسازدهر تغییر ی که درپیش روی پای ماست معلوم نیست که با زندگی انسان سازگار باشد . امروز دیگر به افسانه های قدما خواهیم خندید وبه افسانه آدم وحوا که طی سالهای دراز در نظریه خلقت بگوش ما فرو رفته است ممکن انسان از کره دیگری به زمین آمده باشد هنوز این امر کامل نیست اگر درسیارات دیگر آثاری از موجودات زنده یافت شده قبول آمدن انسان ازکرات خارج از منظومه شمسی شاید برای عده ای غیر قابل قبول باشد عده ای ممکن است درآن شک کنند وآنرا غیر قابل قبول بدانند البته شواهدی هم دردسترس ما نیست .

    حضرت آدم اولین پیامبری بود که پای به عرضه وجود گذاشت وپشت بند آن موسی آمد وسرانجام خدای سوم پیدا شد که از طریق روح القدس ودمیدن آن دررحم زنی زداده شد ودر کتب آنها نوشته شدکه خداواند فسیلهارا درطبقا مختلف زمین قرار داد که ایمان انسانرا امتحان کند !!یک شوخ طبعی ویک با مزه گری اما کسی نگفت با جمعیت رو به افزون این زمان چگونه باید کنار آمد؟ کسی نگفت چرا هفتاد درصد قدرت ومنابع زیر زمین وروی زمین درست هفتاد درصد مردم است وسی درصد دربدبختی وفلاکت وفقرو گرسنگی بی آبی نابود میشوند ولابد فسبلهایشان درون کوهها بجای میماند تا عبرت سایر مومنین گردد !

    اگر فرض کنیم درتاریخ ادیان ورقی گم نشده باشد اولین بشری که خداشناسی را به مردم شناساند ( ایختاتون ) فرعون مصر بود که اورا دیوانه خواندند وسپس موسی آمد وخدارا برای خودش وقوم خودش ظبط کرد.

    امروز جنگ بر سر قدرت خدایی است خدایی که خود گم شده وپیروان بی بصیر او در شکل وشمایل مختلف بجان هم افتاده اند ودارند میکشند وپاره میکنند همانند حیوانات جنگلی وبشر اولیه دیگر معجزه ای تکرار نخواهد شد وباید برای همان فسیلهای ماقبل تاریخ سینه زد وخودرا پاره کرد وزمین را ازخون آبیاری نمود جنگهارا دوباره به راه انداخت تا جمعیت کم شود ودنیا همچنان بکام خوکان بگردداین بار جنگ بر سر قدرت خدایی است بی حضور خودش

  • عروسک ….3

    ما زیاران چشم یاری داشتیم / حود غلط بود آنچه پنداشتیم

    ————————————————

    او یک کت وشلوار خاکستری روشن پوشیده بود ویک کراوات ابریشمی آبی روشن گردن اورا زینت میدادپیراهنش صورتی کمرنگ وبی نهایت زیبا جلوه میکرد ، سرش پایین بود زانوانم از زیرپیکرم خارج شد داشتم به زمین میافتادم میلرزیدم فورا خودم را به   صندوق رساندم پول کتاب را پرداخت کرده  ومیخواستم بیرون بروم 

    او دستش را روی شانه ام گذاشت وگفت ، نامه شمارا دریافت کردم

    وچند بار بادقت آنرا خواندم متاسفانه کاری ازمن ساخته نیست ، نه ازمن ونه ازآن خدایی که به آن اعتقاد دارید با پای خود این ورطه را طی کرده اید وامروز زنجیرهای کلفتی دست وپای شمارا بسته وقفل محکمی بر در زندان شما نصب شده است بعلاوه شما از درد های دیگران کمتر در رنجید شما اشعار مرا نوشته های مرا وانتقادات مرا میخوانید دکلمه میکنید وزمانی که خسته شدید آنهاراا به کناری میاندازید ودنبال بازیچه دیگری میگردید آنچه را که برایم نوشته اید  مرا بفکر انداخت اما متاسفانه کاری ازمن ساخته نیست شما تعهداتی دارید که باید به آنها عمل کنید سعی وکوشش خود را بکار گیرید تا انسانهای سالم وتندرستی تحویل این جامعه سر درگم ما بدهید شاید روزی ما به پیروزی رسیدیم وشاید هم روزی درگوشه  از این دنیا دوباره یکدیگر را ملاقات کردیم ورفت

    او یک انسان بود برایش هیچ چیز دردنیا که جنبه فردی وشخصی داشته باشد وجود نداشت او حتی ندای دلش ر ا نیز خفه کرده بود ودر فکر ساختن یک دنیای واقعی وانسانی بود دنیایی که حتی خدا وپیامبرانش  از ساختن آن عاجز مانده بودند 

    بقیه دارد

    قریا/ اسپانیا / از ورق پاره ها

  • عروسک…قسمت 2

    همه آنهاییکه دراطرافم میگشتند، گوشت پیکرم را طالب بودند ،حال او سرراهم ایستاده بود آرزو داشتم روحم را باوببخشم تا شاید درآن بدمد شاید عاشق او شوم  چگونه او اینهمه دروجود من رخنه کرده بود نمیدانم ، گاهی بصورت خیلی لوده مرا عر وسک ملوس مینامید

    روزی به عمد سر راهش ایستادم وبهم خوردیم ، برگشت نگاهی بمن انداخت لبخندی زد وپوزش خواست به دنبالش رفتم باو گفتم یکی از ستایشگران اویم اگر اجازه دهد منهم درزمره شاگردان او دربیایم ، مدتی بمن نگریست وسرتاپای مرا ور اانداز کرد گوشواره های مروارید درلاله های گوشم میچرخیدند وبرق انگشتری  الماسم چشم اورا خیره کر ده بود نگاهی به گردنم انداخت و یک مدال بزرگ زمرد با برلیان روی سینه ام خودنمایی میکرد ، با پوزخندی تمسخر آمیز گفت:

    شما تنها به کارهای خانه داری وهمسر  خود برسید ودوره هایتانرا حفظ کنید ومواقع بیکاری هم کاموا ببافید کارهای مهمتری درپیش دارید !! واز من دور شد.

    ازاین همه خونسردی وبی علاقه گی او بیزار شدم مدتی ایستادم نه به

    پشت سرم نگاه میکردم ونه به جلوی رویم همه چیز تیره وتاریک شده بودگویی خورشید هم در آسمان مرد.

    برایش نامه ای فرستادم ودرآن شرح احوال زندگیم وهمسرم را نوشتم، جوابی نیامد .

    اواخر پاییز بود هوا هنوز خشک وهیچ ابری درآسمان دود گر فته دیده نمیشد ونوید هیچ بارانی را نمیداد درکتابفروشی محل بین کتابها مشغول کاووش بودم ، به د نبال چی میگشتم ؟ همه افسانه ،داستانهای رومانتیک و احساساتی کتاب تازه اوریانا فالانچی و اشعار فروغ اشعار تازه سرده شاعر معروف وترانه سرای که همیشه از خود میگفت وخودرا ملک الشعرای زمانه میدانست ، ناگهان چشمم به کتاب او افتاد بسرعت آنرا برداشتم گرمای نفسی را درپشت سرم احساس کردم بوی عطر توتون بوی نشئه آور کنیاک بوی یک ادوکلن مردانه هر سه باهم ناگهان مرا احاطه کردند درغباری گم شدم برگشتم ، او بود اورا دیدم.

    بقیه دارد

     

  • عروسک ملوس

    مقدمه ……

    دنیای کنونی با مردمش مرا دچار تهوع میکند با مردمی که هرروزاز گوشه وکنار این جهان مانند علف هرزه میرویند وهرروز کارها را تکرا رمیکنند وهرروز همان کاری را انجام میدهند که ما سالهای پیش انجام دادیم بی هیچ افاده ای ، بنا براین گاهی گذری به کوچه روزگاران گذشته  میکنم ویادی ویاد آوری که بدانم هنوز زنده هستم.

    اکثر انسانها به دنیای کودکی خود پناه میبرند ودرانتظار این هستند که ببیند چه نقشی میتواند درزندگیشان بازی کند ، دنیایی که هرروز وهر دقیقه آن به یک شکل دیگری تغییر میکند واز همین روزها ست که میتوان تکنو لوژی هارا مانند نخود ولوبیا از بقال سر کوچه خرید.

    آنچه از بین رفت احسا س وروابط ودوستیها که دیگر نمیشود نامی برآن گذاشت ، یک آشنایی طولانی ؟! یک برخورد زود گذر ویا یک طعمه برای بلعیدن.

    خصوصیات خوب خودرا فراموش کردیم واز یاد بردیم که انسانیم دیگر لازم نیز تحرکی داشته باشیم دیگران بجای ما حرکت خواهند کرد! وسپس زور آزماییها شروع میشود .

    بر گردیم به کوچه خاطره ها !

    آنروزها من مجذوب شخصیت مردی شده بودم که تنوع وقدرتی که همه عمر آرزویش را داشتم دراو یکجا پیدا میشد ، او بادیگران فرق داشت و» یا من گمان میردم فرق دارد « او میل داشت همه انساانهارا بشکل خود بسازد گویی خداوند قدرت به زمین آمده است از من خیلی بزرگتر بود وزمانی بمن رسید که من دچار یک نا امیدی کشنده بودم وبه راهی پای گذاشته بودم که ابدا جای من نبود  درجایی که لقمه هارا از دهان یکدیگر میدزدیدند جایی که رحم ومروت وانسانیت جای خودش را به آدامس خروس نشان داده بود!من سر گشته درمیان مشتی احساسات دروغین وکسانیکه من برایشان یک طعمه لذیذ بودم وهمه آماده بودند تا مرا ببلعند مردمانی که از روح من بیخبر بودند حال او سرراهم ایستاده بود ومن آرزو داشتم همه چیز خودرا نثار او کنم  ، نه عاشق او نبودم ، ستایشگر او بودم ومیخواستم منهم به نوعی خودم را از طعمه بودن نجات دهم

    .بقیه دارد

    ثریا/ از : ورق پاره های دیروز !

  • عقاب سیاه

    بوی بدی میاید ، بوی گند پاشنه استبداد

    عقاب سیاه بال گشود وزنبوران عسل از کندوها

    بیرون شدند

    صدای پای مرگ میاید وبوی گند جنگ

    آهسته آهسته بی خبر وناگهانی

    در یک هجوم شبانه

     مردان غیور ما ! کجایند؟!

    وزنان ما درکدام قلعه ها پنهانند

    آوای مرگ بگوش میرسد

    کودکان را پنهان کنیم ، پرندگان را پنهان کنیم

    باران ابر سیاه وطائون زرد

    سبزه ها ، گلها، دشتها ، تاکستانها ، ومزرعه مارا

    خواهد سوزاند ، دشت وسیع وپر برکت ما

    زیر آتش سوزان مسلسلها خواهد سوخت

    درختان شعله میکشند ویکی یکی بر زمین میافتند

    صدای پای او میاید ، صدای چکمه عقاب سیاه

    بچه هارا باید پنهان کرد وپرندگا ن را فراری داد

    اینک عقاب پر گشوده برای بردن لاشه ها

    ونوشیدن خون زنان ومردان

    مرگ میاید مرگ را درمدرسه بما درس دادند

    در تکایا ومساجد

    در دفترچه هایی زرورقی با پوشش سیاه وسبز

    درون  کاسه های شله زرد وحلوا

    ما باید ، باید یکی شویم

    کدام یکی؟

    —————-

    ثریا/ اسپانیا

  • پاسدار عشق

    پاس دار ای عشق ، وصل مرا / دست نااصلان مده اصل مرا

    —————————————————

    از بهار بیزارم ، از هر بهاری ، بهار فصل بیماری زا وفصل مشکوکی است .

    درهمان زمان که چیزهایی نو وزنده میشوند وپای به دنیا میگذارند

    درهمان زمان هم چیزهایی میمیرند واز بین میروند وتو نمیدانی

    پایت را روی چه میگذاری ، روی آنکه تازه رسته ویا آنچه که

    دارد میمیرد ، بهار فصل مرگ بیماران علیل وانسانهای ضعیف

    است.

    زمستان برایم فصلی زیباست  فصلی مشخص که هیچ ابهامی دران

    نیست هیچ شوخی درکارش نیست در سر زمینهای پست خاک

    مانند یک بیمار علیلی ومحتضر هنوز میخواهد خودرا به گرمای

    تابستان بچسپاند سعی داردگرمای تابستا ن را درخود حفظ کند

    اما در کوهستانهای پر برف وبلند زمستان ناگهان شروع میشود

    بی واهمه وبی پیشواز درپاییز برگهای زیبای درختان زیر پا –

    میافتند ولگد کوب میشوند وخون آنها در برگها از زردی بسرخی

    میگردد زمستان مانند یک انسان زورمند پیروز است .

    انسانها هم مانند فصلها زمان عوض میکنند گاهی بسوی فطرت خود

    برمیگردند وشاید نتوانند بفهمند که فطرت آنها قوی تراست ومانند

    زمستان ناگهان برآنها چیره وحمله ور  میشود آنها کم کم شعور باطن

    خودرا ازدست میدهند ودرجامعه مادی امروزه خیال میکنند مر گ

    یعنی مرگ پوست وخون وایستادگی قلب  انسان است ، درحالیکه

    مر گ واقعی وقتی است که عقل وشعور آدمی میمیرد ، امروز همه

    چیز از جنبه ظاهری  وخارجی مورد توجه قرار میگیرد درست

    مانند گورستانی که هیچکس به آنچه درون گور قرار  دارد توجهی

    نمیکند بلکه همه به سنگ وبالای آن مینگرند .

    انیجا عده ای خیال میکنند اصالتشان درهمان لباسهای رنگ ووارنگ

    وجواهراتشان  وخانه های بزرگ اعیانی است در حالیکه مانند یک

    ستاره کور  از آسمان روشن زندگی خود واز مدارشان برون افتاده

    خاموش شده اند

    اصالت هنگامی واقعی است که آنرا باخود از سر زمین زادگاهت

    آورده وآنراحفظ کرده باشی .

    من امروز اینجا ، باخورشید ، یا ستارگان ، با طبیعت وکمی خاک

    وگلهای خوشبوتعادل ونشاط خودرا حفظ کرده ام دریک خاک پست

    که فصلی ندارد بیکاری در اینجا عده ای را به خیالبافی وا داشته

    ویکنوع خیال باطل واندیشه های واهی آنهارا احاطه کرده است

    اندیشه هایی که خود مانند میکرب جذام بی نظمی ، بی ادبی ،

    وبی انتظباتی درآنها رخنه نموده مانند آب آلوده که رودخانه ها را

    نیز آلوده میسازد.خوشبخت آنها که میتوانند به سفر  واقعی خود

    وآخرین سفر  گام بردارند وسعادتمند آنهاییکه ( وطن ) دارند.

    بیست بالای صفحه : از کتاب فطرت سروده رحیم معینی کرمانشاهی است

    ثریا/ اسپانیا / نوامبر دوهزار ویازده

  • زبان مادری

    به پسرم گفتم :

    میدانی شاهنامه را با کمک خانم کلارا خانس به زبان اسپانیایی ترجمه

    کرده اند ، گفت ، نه نمیدانم ! نوه ام پر سید ؟

    تو چرا همیشه با پاپا وبقیه اطرافیانت با این زبان حرف میزنی ؟ این

    چه زبانی است؟ چینی؟! گفتم نه پسرم ، این زبان مادری من وزبان

    پارسی است ، وما تنها با زبان مادری میتوانیم اینجا زنده باشیم تنها

    زبان معطر ورنگین زبان مادری ماست که مارا نگاه داشته هرچند

    هم فقیر باشد اما هرکلمه آن دارای هزارمعنی است که نور  وعطر

    ور نگ را  درهوا میپراکند هر  کلمه اش هربار که برزبان میاید ،

    ممکن است کلمه تازه ای شود زبان خارجی انسان را ازدور  برخود

    جدا میسازد مثل آن است که اورا در سردابی تاریک وبدون نور

    خور شید زندانی کنند.

    هرگاه جمله ای را  به زبان مادری ادا میکنم هر کلمه اش گویی یک

    گشوی محتوی عطر را برایمان باز میکند تمام چهره ها وتصاویر

    گذشته درذهنم مجسم میشود ، زندگیم تجلی میبابد.

    درکلمات بیگانه هیچ یادگاری نیست ، هرکلمه اش به یک اطاق خالی

    سفید یا سیاه میماند من وقتیکه با افراد دور وبرم برخورد میکنم و

    خوشحالی آنهارا میبنیم هرگز نمیتوانم بفهمم برای چه خوشحالند ونیز

    هر گز نمیتوانم بفهمم چرا غمگینند .

    زندگی هر انسانی از اعتقادات، خرافات، سنت ها ، عادتها، وعقاید

    معتبر جامعه او تشکیل شده است دربین یبگانگان ز یستن همیشه –

    بیگانه ام .

    تبعیدی های اجباری یا اختیاری بیچاره ترین افراد روز زمین هستند

    چنینی آدمهایی نه کلمه ای برای گریه کردن دارند ونه برای خندیدن

    نمیدانم نوه من چقدر از حرفهای مرا فهمید ؟ مهم این است که همه

    فامیل ما با زبان مادری سخن میگوییم هرچند میان بیگانگان زندگی

    میکنیم ، زبان ما قدرت را از آنها میگیرد.

    ثریا /اسپانیا/ پنجشنبه / هفدهم نوامبر 2011

     

  • از یک نامه

    همیشه نمیتوان منطقی بود ، منطق با حقیقت فرق دارد ، همیشه هم

    نمیتوان از نابودی حرف زد ، گاهی باید یک یا چند قطره رویا درون

    این منطق شود تا زندگی بکام انسان کمی شیرین گردد

    دلم میخواهد بگذارم افسانه ها از آسمان به زمین فرود آیند تا مردم از آن بهره من گردند

    در نامه اش نوشته بود: منطق تو دنبال حقیقت دویدن تو مرافراری داد

    تو بی گذشت ، بی ترحم ، سخت گیر ومن انسانی رویایی وبقول تو

    زاده یک دشت سر سبز که تنها علف دران میروید ، سخت گیری تو

    مرا آزار میداد

    برایش نوشتم : درهر سنی وهر بعدی گاهی انسان به رویا فرو میرود

    امید آنرا دارم برگردی تا من درکنار تو در یک اقامتگاه خوب وگرم

    دستها وجسم وجان بی گذشتم را ( بقول تو) گرم کنم برگرد تا هنوز

    کمی رویا درقالب این منطق های بی معنی من موج میزند

    بگذار ترا برای اولین بار با هیجان تمام مانند یک زن ویک عاشق

    ببوسم ودرآغوشت بکشم آنگاه از تو سپاسگذارمیشوم که مراخوشبخت

    ساخته ای ، انسان زمانی خردونابود میشود که اطرافیانش را ازدست

    داده باشد ، برگرد

    و…..دیگر جوابی نیامد

    ثریا / اسپانیا / سه شنبه

    ——————–

    سردی کاشانه ام را با آه گرمی داده ام

    راه برخورشید بستم تا دمیدم خویش را

    اشک ومن با یک ترازو قدر هم بشناختیم

    ارزش من بین که باگوهر کشیدم خویش را

    شمعم وبا سوختن تا آخرین دم زنده ام

    قطره قطره سوختم ، تا آفریدم خویش را

    برده داران زمانه چوب حراجم زدند

    دست اول تا برامد خود خریدم خویش را.

    شعر بالا: از رحیم معینی کرمانشاهی

  • شاهزاداگان

    در سلمانی هر مجله ای را که برداشتم وورق زدم عکسهای رنگی

    گوناگون از پرنسسها وپرنسها وتخم وتره آنهاست وهر روزهم  –

    زاد وولد آنها بیشتر میشود وهرروزهم بنوعی کثافتکاریهایشان زیر

    پرده پنهان میگردد ، آنها هم مانند بعضی از حیوانات بلهوسند تنها

    بخاطر زیبایی تربیت میشوند زندگی را میخواهند برای آنکه زیبا باشند

    با ظرافت سخن میگویند درمردم ترس  میا فرینند وکارهای بزرگ

    وخارالعاده ( بقول خودشان) انجام میدهند.

    سایر مردم هم کارشان این است که زانو بر زمین زده ودعا بخوانند ،

    نیاکان واجداد آنها قرنهاست درگورستانها درکنار  مجسمه های مرمر

    وتصویر ها زنده اند اما اجداد ومردگان مردم عادی ناشناخته در

    گرداب زمان گم میشوند  خانه ها وقصرهای شاهزادگان همه ازبتون

    مرمرساخته میشود وخانه های مردم عادی از تکه تخته های

    چوبی ، سنگهای باشکوه وفروان تنها برای قصرهای شاهزادگان

    است وسپس نسلهای بعد یا موزه میشود ویا زندان ویا بیمارستان

    بهر روی جلوی نشو ونمای زندگی نورا اینها گرفته اند.

    نجبا واشراف فراری وتبعیدی از سر زمینهای خویش که درخارج

    بسر میبرند خدا میداند مالک چه ثروتهایی هستند آنها به هرکجا که

    میروند یک خانه دارند اگر هوس کنند به حمام آفتاب در شهر موناکو

    بروند اول یک خانه میخرند آنرا تزیین میکنند نوکران وخدمتکارانی

    استخدام مینمایند آنهم برای چند روز ، دوباره بار سفر میبندند تا در

    کوهستانهای سوئیس یک خانه دیگر با نوکروخدمتکارانی دیگر واثاثیه

    جدید ومخصوص بخرند، یکی دربرلن ، یکی دربادن بادن ، یکی در

    کارلز بارد ، یکی درفرانسه ، یکی درامریکا یکی …ویکی….و

    بنظر من این یک جنون است شاید هم چون مانند من از مدار  خود

    خارج شده اند از سر زمینهایشان بیرون رانده شده انددرجستجوی

    خانه دلخواهشان هستند بنا براین به هرکجا که میرسند خیال میکنند

    خانه دلخواه را یافته اند فورا آنرا میخرند اما هیچگاه جایی ر ا که

    در آرزویش هستند پیدا نمیکنندچون هرکجا پای بگذارند از آن ایشان

    نیست.

    بنظرمن بیشتر خانه داشتن مانند آن است که انسان چند گور ویا چند قبر

    بخرد ، من درآرزوی ( خانه) خودم هستم ، خانه ایکه درآن بزرگ

    شدم با آن آشنا هستم وآنجارا میشناسم آنجایی که رنجها وخوشیهایم را

    بجای گذاشتم ، ما همه جا بیگانه ایم وبقول این ملت ( گیری) هستیم

    ثریا/ اسپانیا/ یکشنبه

  • آنچه ما میگوییم

    امریکا تنی چند از کارشناسان بازرگانی خودرا به آنجا فرستاد که

    فهرسنتی از اموال وذخایر آن کشور را تهیه کنندوسپس قراردادی

    نوشت که :ما نام سر زمین شما را در لیست ملل متمدن ثبت میکنیم

    بشر ط آنکه، نفت ، گندم، چوب ، ذغال ، نمک ، دام وماهی خودرا

    بطور انحصاری وبرای همیشه به ما واگذار کنید ، از آنچه درهوا

    ودر روی زمین وزیر زمین دراختیار شماست هیچ چیز را نباید تا

    پایان قرن وتا تمام شدن عمر تاریخ به احدی به جز ما طبق قیمتی که

    تعیین خواهیم کرد ، بفروشید ! به علاوه باید قراردادی را امضا < کنید:

    که بموجب آن راهها ی اتومبیل رو، راههایی که درآینده اتومبیل رو

    خواهند شد راه آهن ، مترو ، پست وتلگراف وتلفن برق صنایع فولاد

    تصفیه خانه ها ..و….و….و…..بما واگذار خواهد شد.

    برای آنکه نامتان از لیست ملتهای متمدن حذف نشود نه اسلحه ونه هیچ

    ماشین آلات نه حتی یک سنجاق ونه ابزار دیگر را از هیچ کشوری

    جز امریکا یا موسسات تحت کنترل امریکاییها باهرقمیتی که خود آنها

    تعیین خواهد کرد ، نخواهید خرید .

    شما باید اموالی را بخرید که امریکاییها آنرا زیادی دارند ودر انبارها

    پر وجا گرفته وما امریکایها به آن احتیاج نداریم ودرعوض ما بشما

    اجازه خواهیم داد که از طریق انتخابات آزاد! به آن شیوه که عموزاده

    ما انگلستان اختراع کرده اند دولتهای خودرا انتخاب کنید ،

    احزابی که برای تشکیلات سیاسی وشرکت درانتخابات عمومی معرفی

    خواهند شد باید منحصرااز میان مدیران شرکتهای ما تشکیل شده باشند

    شما وسایر کشورها که تحت قیومیت ما هستید در سراسر خاک خود

    هر گونه حزب یا تشکیلات سیاسی را باید بوسیله اشخاص غیراز

    مدیراونمایندگان بازرگانی وصنعتی وبانکهای امریکایی تاسیس و

    رهبری میشوند ، ممنوع وغیر قانونی اعلام کنید.

    هر گونه تخطی وتخلف از مفاد این قرارداد ومفاد این برگه

    تعهداخلاقی موجب حذف نام شمااز لیست کشورهای متمدن دنیا

    خواهد شد وما شمارا دشمن خود خواهیم خواند وغیره وذالک…

    امریکا پس از جنگ جهانی اول ، قیم وسرپرست تمام ملل شد

    وقرارداد ورسای همچنان بجای خود باقیست .

    وداستان همچنان برای همه سر زمینها ادامه دارد وتوخود بخوان

    حدیت مفصل از این مجمل ….

    ثریا/ اسپانیا. شنبه.

  • پرچین وسانسور

    گفته ای از ( آلفونسو دوده ) درکتابی که برای جوانان نوشته بود ، این جمله بچشم میخورد :

    » بز از پرچین باغ گذشت ووارد باغ شد » ناشر مجبور گردید که

    برای انتشار آن به دستور مقامات عالیه واهل بخیه کلمه پرچین را

    حذف کند وتنها بنویسد » بز از باغ گذشت « !!!!

    امروز از پرچین گذشتم وبه دشت تنهایی رسیدم ، ناشرم ترسید کلمات

    سنگین بودند! حق انتشار زیادی میخواست …. باید همه جملات را

    حذف میکرد وتنها مینوشت : امروز گوسفند ما از باغ پرید ……

    استبداد همیشه همه جا  هست استبداد آزادی را خفه میکند آنها دو دشمنند

    که با شمیشرهای آغشته به زهر روبروی یکدیگر ایستاده اند.

    قانون جلوی ما ایستاد!!!! فریاد ، فریاد ، آهای آدمها ، انسان دوستی

    کجا شد ؟

    هرچه بوده شد تمام ، این است آخرین کلام

    کج رفتن کفتاران ، ایستادن آنها برای انهدام

    جهنم خاور میانه

    وپرواز کبوتری که از میان قاب دنیا پرید

    اینجا / آنجا / همه جا /یک دکمه فشار هست

    که به سیم قانون متصل میباشد

    حال بانتظار انفجار ، انفجار آدمها نشسته ایم

    انفجاری بی صدا و….خاموش

    ثریا/ اسپانیا/جمعه

    یک انسان بدون پدرخوانده وخط رابطه ها !!!!!

  • اگرجنگ دربگیرد !

    اگر جنگ دربگیرد ، آبشاری را به تماشا میگذارند

    از خون ، که از همهمه آب هم فراتر  میرود

    اگر جنگ دربگیرد ،

    مردانی که از روی ریل رد میشوند

    غرق درپولاد وغرق در گل خواهند شد

    اگر جنگ دربگیرد ،

    غیوران ما کجایند ؟

    آنها که رو به آنسوی جهان دارند

    روی به آسمانی که درآن دیوار بلند بیداد

    در انتهای دره مه

    دور سکوی ابرهای سیاه میچرخد

    اگر جنگ دربگیرد

    خانه ما گم میشود ، ابر خاکستری روی همه را میپوشاند

    وباید از خود بپرسیم که : ما کیستیم؟

    اگر  جنگ دربگیرد ،

    بازار بلور فروشان وتپه فرش فروشان

    از فلات کوه سبلان بالا تر میرود

    وآنگاه ، مرگها یکسان نیستند

    سودا گرانی از تهاجم مرگ درنهایت خواری

    خواهند مرد

    اگر جنگ دربگیرد ، از آفتاب روشنم خبری نخواهد ماند

    هزران تپه خاکی از سرهای بریده

    از چشمان کورشده

    در گذرگاه خواهد ماند

    روح جنگل ، روح انسا ن ، روح عشق

    خواهد مر د

    و……پای جانوران تازه رشد کرده

    از گلیمشان دراز تر خواهد شد

    اگرجنگ دربگیرد ، تو میمانی ومن

    ثریا/ اسپانیا/ سه شنبه

  • شاعر دیر آشنا

    ما در درون سینه خود هوایی نهفته ایم

    بر باد اگر رود سر ما ، ز ان هوا رود——حافظ شیرازی

    ————–

    الهه شعر تنها کسانی را به مقام فرزندی خویش انتخاب میکند که همه

    وجود وهوش وگوش خودرا باو بسپارند وحواس آنها به پیام سروش

    او باشد.

    خدای شعر ، بهترین وشیرین ترین میوه های بهشت خودرا تقدیم

    فرزندی میکند که فارغ از هرگونه سیاست وتجارت دل به پیغام او

    داده باشد. لحظه الهام شعور شعر لحظه ای کمیاب ودیر پاست .

    شاملو در یکی از اشعارش سرود:

    این چنین است که کسانی مرا ، ازآن گونه

    مینگرند ، که نان از دسترنج ایشان میخورم

    وآنچه به گند نفس خویش آلوده میکنم

    هوای کلبه ایشان است

    نظم اخلاق واجتماعی ما کمتر مجال برای رفتن بسوی این الهه بی همتا میدهد.

    شاعر حقیقی آن نیست که میان دروازه ایده ولوژی ودروازه

    خود نمایی بایستد وسینه سپر کند که این منم ، آن طاووس علیین

    ویا از روی ریا وارد بازار شود ودر قالب متعارف وبا حسابگریها

    وقراردادهای جاری زندگی حساب سود وزیان خودرا بکند روی او

    بسوی زیبای جمال  باشد ومصلحت او ایجاد میکند که معلم اخلاق

    شود.

    صلاح کار کجا ومن خراب کجا

    سماع ووعظ کجا نغمه رباب کجا

    شاعرانی بودند که در نغمه سرایی های خود وبا دمیدن درنای وجود

    خویش پاسدار حقیقت وزیبایی وفرا خواندن انسان ها از سر زمین

    تاریکی بسوی روشنایی بودند آنها به حقیت آزادی انسان ارج میگذاشتند

    وشعر وکلام خودرا دراین راه بکار میبردند.

    بلی : شعر رهایی است. شعر نجات آزادی است

    اگر آزدای روحت را میخواهی

    این راه آخرین است .

    یا تشنه بمیر ویا کا سه بگیردربزم کاسه لیسان در گاه حسین شهید.

    ———-

    ثریا/ اسپانیا/