Category: General

  • آن دوست

    زمانی خبر دار میشوی که دوستان ” یا به ظاهر ” دوستان چگونه خنجر را از پشت به قلب تو فرو کرده اند ، نهایت آنکه خون از چشمانت جاری میشود >

    به همانگونه که من دچار این دوستان دغل باز شدم که غارتم کردند ،

    برو برو نفورم زعشق عار آمیر / برو برو گل زهری لیک خار آمیز

    میان چرخ وزمین بس هوای پرنور است / لیک تیره شود چون شود غبار آمیز

    چو دوست با عدوی تو نشست زو بگریز/ که کار نار کند آب گرم نار آمیز

    “مولانا جلال الدین رومی “

    ودوست با عدوی من نشست وآتش زیر خاکستر ناگهان شعله کشید وپرده ها بالا رفتند وهمه چیز عیان شد. 

    در این دوران این بازی ودغل کاری کار همه میباشد ومن با آن سرشت نرم وکمی خجالت همواره میخواستم  اطرافیانم را بصورت انسانهای آیده آل در بیاورم هرچه دراطرافم میگذ شت برایم ایده آل بود نرمخویی مهر آمیزم واینکه هیچگاه میل نداشتم از کسی انتقاد کنم ومیل نداشتم دراطرافم آشوب بپا کنم بر گرد همه یک هاله تقدس میکشیدم واین دورغ را خود باور داشتم که آنهم ناشی از پاکی وصافی باطنم بود ، من فریب نمیخوردم به تماشا میاستادم ومردم را زیر ذره بین میگذاشتم وجزء جزء اعضای بدن آنهارا از زیر شیشه ذره بین دلم رد میکردم آنهایی که به دلم می نشتند وآنهاییکه تنها درپشت قلبم به در میکوفتند ، دیگر نمیخواهم به خیانتها بیاندیشم که هرچه برمن گذشت از دوستان بود دشمنانرا میشود شناخت واز آنها دوری کرد اما این دوستانند که ترا غارت میکنند .

    آخ خدای من ، خدای من ،  چگونه میتوانم این ناسپاسی واین خیانت را از خود دورسازم ؟ خیلی میل داشتم که خوشبین وامیدوار باشم وبه کسانیکه بمن برخورد میکنند به آنها اعتماد کنم و امروزهمه این بنای پندارم ویران شد آنهم با خشونت  .

    ناشناسی بامن ناگهان دوست میشود وسپس چشم به آنچه داشتم دوخته ومیرود با دوست دیگری میسازد وبا تبانی یکدیگر خانه مرا ویران میسازند.

    روزیکه میل داشته باشم درباره آنها حقیقت را باز گو کنم همه پرده هارا پاره کرده وآنهارا مجبور میسازم که سر فرود آورند ، آن روز چندان دور نیست .

    ——————————————————————

    تقدیم به گرگی که درلباس دوست به دیدارم آمد. ثریا/ اسپانیا/ 7.11.12

     

  • فرخی

    رسوایان را مجال دید وباز دید نیست /باز گرد ای روشنایی از زندان که مارا عید نیست .

    سر به زیر پر از آن دارم که دیگر این زمان / با من آن مرغ غزلخوانی که مینالید ، نیست .

    بیگناهی گر به زندان مرد با حال زار /ظالم مظلوم کش هم تا ابد جاوید نیست

    وای بر دیاری که دران مزد مردان درست / از حکومت غیر حبس وکشتن وتبعید نیست .

                   ————————————

    گر یوسف من جلوه چنین خوب نماید / خون در دل نوباوه یعقوب نماید

    خون ریزی ضحاک دراین ملک فزون گشت / کو کاوه که چرمی بسر چوب نماید .

    فرخی یزدی

              ————————————–

    صد ها صفحه وسطر درشت را درتاریخ می بینیم ، صدها سیاستمدار بزرگ عمر خودرا صرف کردند تا چند سطری درباره آنها نوشته شود وعکسهایشان درمجلات  چاپ گردد ، ودوربین های تلویزیونی چهره آنهارا نشان دهند ، تنها این افتخار حاصل عمر آنهاست .

    بسوی دیگری نظر کن ،  پرچم هایی را میبینی که بر کوهی از استخوانها انسانها به اهتزاز درآمده است . این نتیجه رشادت وشقاوت وشهامت سربازان مزدور است که به دستور ، آدم کشته اند ، دهان باز مانده آنها را از خاک پرکرده اند ، بجای نان وبجای خوراک وآب ، درازای این خدمت تنها نام اورا روی سنگ قبرش خواهند نوشت .

    آن شاعر مدیحه گو کجاست ؟ دربستر مرگ او که روزی به طبع موزون خود میبالید سپس همه را دریک قصیده بپای ضحاک ماردوش ریخت

    اینهایی که بر شما حاکمند  برایشان سالها وقرن ها ارزشی ندارد چون آنها از حدود قرن خود بیرون نیامده اند وهنوز مانند زمان عصر هجر زنهارا درون کیسه کرده با سنگ میکشند.

    طوفان وسیل آمد ورفت به نفع یکی و مرگ وبی خانمانی هزاران انسان بدبخت چه چیزی عاید آنها شد ؟ تنها اشک .

    امروز باید عقیقد کارخانه داران وباتک داران ودلال ها را جویا شد آنها هستند که سرنوشت سازند ، نباید نشست بامید پیروزی دیگران آنها هم به ملت خود چندان راست نمیگویند ، برنده از قبل معلوم شده است .

    ششم /نوامبر

     

  • حال ما بنگر…

    پس از سالها صدای خنده دخترم را شنیدم ،  نمیتوانم بگویم چه حالی بمن دست داد ، به چه چیزی میخندید ، به یک ” لطیفه یا جوک ” پدری به پسرش گفت ” پسر جان بیا قدری هم درباره تو وزندگیت وبچهایت حرف بزنیم ، پسرک درجواب گفت > برو روی کامپیوتر وبزن دبلیو ، دبلیو ، دبلیو ، پابلو  دات کام همه چیز آنجا هست !!!

    امروز دیگر صدای قهقه بچه هارا نمیتوان شنید ، همه ردیف روی کاناپه مینشینند وهرکدام یک وسیله دردست ودارند با آن بازی میکنند ، با آن میخندند وبا آن عصبانی میشوند ، یک تابلت ، یک آی فون پنج ، یک تابلت ده ومکالمه درحد ویندوز هشت دور میزند وتوبه تماشا مینشینی ، کامپیوتر  ولپ تاپ وآی پد دیگر کهنه شده اند آنهارا دور بریز باید دوید ویا مانند سنگ صامت ماند.

    تلفن را برمیداری وبا دوستی سر صحبت را باز میکنی ، درجوابت وپرسشها وگفته هایت ، میگوید ، هوم ، یا ، هوم ، یه ، ومیدانی که تابلت به دست به دنبال دوستان مجازیش در فیس بوک ویا تویتر است وتوباید سکوت کنی وسپس گوشی را بگذاری .

    بوی کتاب ، بوی کاغذ ، بوی مرکب وصدای جیر جیر قلم دیگر درهیچ کجا دیده نیمشود مگر درهمین اطاقهای دربسته وبی صدای ما ،

    پستخانه ها یکی یکی بسته میشوند وایملها هم دیگر کهنه شده به زباله دانی تاریخ میروند حال ” واس آپ” جای همه را گرفته باید بوسیله آن با دیگران درتماس باشی ،

    نوه ام از اطاقش درطبقه پایین برای مادرش تکس میفرستد : هروقت لانچ حاضر شد بمن تکس کن ……….؟ واین نهایت رابطه ها ست .

    حال ما یهودیان سرگردان _ همه سرگردانیم – نمیدانیم به کجا برویم وآیا میتوانیم با وسایل جدید ودراین روزها خوشخبت باشیم ؟ راستش روزهایی هست که انسان بخود میگوید بهتر است که نابینا شود وبرخی چیزهارا نبیند نه چیز های پست را نه آدمها ی له شده را ونه اینهمه آشغال بنام تکنو لوژی مدرن را ویا هم باید خودرا به دست جریان آب بسپارد وبپذیرد وبدین سان جوهر اسرار آمیز اشیاء نوین را درک کند ویا به دورن خود سفر نماید شاید رد پایی را بیابد.

    ثریا / اسپانیا/ دوشنبه 5/11/

  • اندیشه !

    چه شیرین سعادتی است که انسان روی دریاچه اندیشه خود شناور باشد …..

                                                                ” رومن رولان “

    بیاد اندیشه ها بودم واندیشه های نو پایی که رشد کرده اند ومانند بوقلمون هر روز به رنگی درمیایند وفورا رنگ گذشته را از پیکرشان میزدایند .

    بیاد ملتی افتادم که روزی پدر خودرا آنچنان از خود راند که جا پایی برای او نگذاشت وامروز ” اندیشه ” بسوی بازمانده آن پدر پر گشوده ودوزانو عرض ادب مینماید .

    امروز با بیحالی وخستگی تمام باین بازی مینگرم  بیهوده دست درآتش میکنم وبیهوده درانتظار یک خبر خوش نشسته ام ، روزگاری چنان درخواب خوش فرو رفته بودم که گمان بیداری را نبود امروز میان زمین وآسمان معلق مانده وحیران از اینهمه رنگها ومن چگونه دربی رنگی خود ماندم ؟ .

    امروز تنها به تماشا نشسته ام همه گونه آدمی را دیدم وسنجیدم هریک از  نوع دیگری بدتر وعجیب تر ومن غرق دراندوه خود به سر زمینی فکر میکردم که مانند تلابهای بو گرفته دارد بالا میاید همه چیز دران بهم ریخته ودرهم برهم است همه رو به پشت کرده اند واز قدیم سخن میگویند گویی دیگر دنیایی درپیش ندارند .

    امروز در فکر آن بزرگانی هستم که اندیشه هایشان گم شد وبقیه ماندد یک دکان سمساری همه چیز درآن پیدا میشود.

    شب پیش به یک موسیقی وحشتناک که از رایدو پخش میشد گوش میدادم وامروز هم آنرا از تلویزیون دیدم که مردان جوانی با کمک ملاقه وقابلمه وسیخ کباب وطشت پلاستیکی مینواختند؟! بلی همان دکان سمساری است ملافه های پاره ولباسهاس کهنه بهم دوخته شده رویهم انبار گردیده وتو نمیدانی کدامیک ارزش دیدن ویا شنیدن دارد؟ .

    اگر جوانتر بودم ونیروی زندگی را درپیش داشتم شاید از اینهمه بیداد شکوه نمیکردم شاید میدانستم که کجا باید شروع کنم  اما امروز دیگر به پایان راه نزدیکم وتازه فهمیدم که هیچ چیز از این دنیا پر مکر وفریب نفهمیده ام  باید میدانستم که بازی چگونه است ودستم را پنهان میکردم .

    حال طوفان درپیش است رعد وبرق وباران همه جارا فرا گرفته تنها قله های بلند از دسترس این یورش درامانند ومن درانتهای دره نشسته ام.

    ثریا / اسپانیا/ یکشنبه 4/11/

  • دلیت

      فوروارد ” یا : دلیت ” فرقی نمیکند در دورانی که باید جرئت داشت وبی انصاف بود ، جرئت داشت تا همه احترام وتحسنیی که به دیگران آموخته بودیم  دریک کاسه بریزیم وسر بکشیم  همه چیز دروغ ودورا ازحقیقت ودروغها  بی پرده  به راست مبدل میشوند ، بهتر آن نیست که دو قوه قدرتمند احزاب  ابر قدرت دنیا پولهایشان را رویهم بگذارند ویک دربار درست کنند وپادشاهی را در آنجا گذاشته وخود بکار دیگر مشغول باشند ، بگمان من خرج کمتری دارد تا  اراء دروغین را روی پرده های بزرگ درانظار نشان مردمی بدهند که حقیقت را فراموش کرده ودروغ عادت ثانوی آنها شده است .

    حال که که مردم یا احمق شده اند ویا بی تفاوت ونمیتوانند حقیقت را لمس کنند آیا باید مجبورشان کرد؟ از ضعف مردم استفاده  کرده در سر زمین شاهنشاهی جمهوری من درآری برقرار میکنند و هر چند سال با توپ ودهل وسر وصدا همه اخبار دنیا تحت الشعاع انتخابات دروغین میشود .

    امروز کسی باین کلمات کوچک دراین صحفه کوچک نگاهی نمیکند ومعنای آنرا نمیفهمد ، سر زمینی دچار ویرانی شده وسر زمینهای دیگر نیز دچار این طاعونند میهنی لگد مال همه دسته جات مسلح واز آن بدتر درهم شکسته وخسته از لطمه های بدبختی ، سر زمینی که میبایست به مبارزه بیهوده برنمیخاست وبی اعتنا به همه چرندیات تنها آرامش خودرا حفظ میکرد امروز مانند یک لاشه درهم کوبیده هرکسی لقمه ای از آنرا به دهان گرفته مانند روبهان گرسنه به دنبال سوراخی میگردد.

    درآنسوی دنیا قار قارک ها به صدا درآمده ومعلوم نیست که سرانجام فیل / یا الاغ / بر تخت می نشیند ونقشه جدید ی را ارائه میدهد به نفع همان پشت سری ها .

    یک نگاه اجمالی به یونان دیروز وامروز آن همه چیز را روشن میسازد ، ملیتارزیم وسپس اسقف وامروز ؟! مردمی خسته گرسنه تنها به نشخوار گذشته نشسته اند وهمه دچار ” نوستالوژی ” شده وافسوس میخورند.

    امروز یک نیروی ناشناس درمردم نفوذ کرده همه میل شدیدی به مهاجرت دارند تا درغربت بنشینند وباز افسوس خانه بزرگ خودرا بخورند بی هیچ دلیل ثابتی .

    شنبه سوم نوامبر2012

  • انهدام

    طی چند روز همه ویرانی ها روی هم انباشته شده مرگ صد ها انسان وموجودات ، از دست رفتن همه دارایی خانواده های متوسط  رویهمرفته یک اندام کامل بود هیچ چیز از آنچه مایه زندگیشان بود بجای نمانده تنها جانشانرا نجات دادند .

    چراغهای نئون هنوز روشن وخاموش میشوند وکالاهای فرسوده را تبلیغ مینمایند حال میتوان زشتی جهانرا دریافت ، جشن های هالوئین بکار خود ادامه دادند وکسی صدای مرگ را نشنید ، تنها ” مردان واربابان پشت میکروفونها حرف زدند با پروژ های دردست وبا  روحیه سود پرستی ودستها وقلبهای چرکین ، خود را آماده به خدمت نشان دادند ، اما نمیدانند چکار باید بکنند >

    باز هم سال نو فرا میرسد ودروغ بزرگ در میان رنگهای الوان به تماشا در آمده ومردم مرگ دیروز را فراموش میکنند بوسه ها رد وبدل میشود ودرمیان انبوه کاغذ های رنگی وبادکنک ها وجلینگ جلینگ زنگوله  آن مردک ساختگی بنام پاپا نوئل ، بطری ها شامپانی باز میشوند جشنها از نو غاز شده دوباره همه چیز بشکل طبیعی خود درمیا ید وکودکان فریب خورده با لباس خواب نیمه بیدار درانتظار سنت نوئل خود نشسته وخمیازه میکشند ، بچه هارا بهتر میتوان فریب داد .

    امروز اول نوامبر است وطبق روایات قدیمی دوهزار سال پیش تولد عیسی مسیح بین اول تا چهارم نوامبر اتفاق افتاد با حمله رومیان همه چیز تغییر شکل داد در واقع امروز  روز اول سال نو میباشد ،  اما خوب این گفته من ارزشی ندارد وکسی هم امتیازی بمن نخواهد داد ، امتیاز را کمپانیهای بزرگ به آدمهای کوچک میدهند تا آنها لذت دارا بودن را بچشند وفکر کنند که تنها خودشان از همه نعمت ها و دانسته ها  برخور دارند ، آنها دیگر جرئت روبرو شدن با شخصیت واقعی خودرا ندارند ونمیتوانند پستی ودنائت خودرا ببینند.

    دزدی ها علنی شده ، بانکها با وقاحت تمام پولها را میدزدند ومیبرند ، به کجا؟ به جاییکه ” سونامیها” آنهارا درو میکنند.

    خوب روح فدا کاری ها چه شد؟ آن اندیشه غمخواری سر زمین پروتسانهای که کارهای خودرا با مفهوم فداکاری آمیخته بودند ، کجا رفت ؟! دیگر امروز برای کسی غمخواری میکنند که برایشان پر فایده باشد.

    باید بفکر گورستانهای جدیدی بود .

    ثریا/ اسپانیا/ اول نوامبر دوهزارو دوازده

  • هالوئین

    امشب ، شب همه ” سنت” ها وهمه ارواح مردگان  وشب هالوئین  است

    من نسبت به آن باغ تازه ساز که دیوارهای بلندی دارد ودرهر دیواری یک سوراغ تعبیه شده با گلهای رنگا رنگ مصنوعی ودرختانی که در آفتاب داغ ویا زیر باران سر به هم میسایند ویک نمایش شومی را نشان میدهند ، آن هوای سنگین که بوی نم وبوی پوسیدگی وبوی نیستی را میدهد ، احساس نفرت ووحشت میکنم ، به همین دلیل هم کمتر به آنجا سر میزنم ، آنجاییکه ” او”  آرمیده است .

    آه پروردگارا ، تنها چیزی که از این اهل دنیا میخواهم این است که مرا آزاد بگذارند ، هرکسی د راعماق دل خود گورستان کوچکی دارد از آنهاییکه دوست میداشته آنها سالها درآنجا خوابیده اند بی آنکه هیچ چیز آنهارا بیدار کند اما روزی فرا خواهدرسید که این گورستان شکاف بر میدارد وشکافته میشود مردگان از گور خود بیرون می آیند وبا لبهای بی خون خود به عاشق یا معشوقی که یادشان را ، خاطره شان را مانند جنینی درشکم نگاه داشته لبخند میزنند.

    من هر روز به آن گورستان سر میزنم بی آنگه گلی یا شمعی نثار روحشان کنم میدانم که آنها نیز مرا دوست میداشته اند .

    بنا بر این لزومی نمیبینم برای حفظ ظاهر با دسته گلی بسوی گورستان بروم وبرای کسی دعابخوانم که نفرت از او سراسر وجودم را فرا گرفته است .

    ثریا / اسپانیا/ 31 اکتبر 2012

  • طوفان

    از ساعت 2/30 دقیقه بیدارم درفکر طوفانم ودرفکر مردیکه باید باین طوفان نزدیک شود ویا ازآن بگذرد . هیچ خبری از او ندارم .

    ————–

    این طوفانی که زوزه کشان از درون تاریکی ها

    به رقص برخاسته

    این طوفان سیاه در سحرگهان

    یادگار خشم فرو خورده زمین است

    وستمگری آسمان بر زمین

    واین معنی غروب خورشید است

    برجهای بلندی که سر بر اسمان داشتند

    اکنون درانتظار طوفانند

    آشیانه سنگی من ، اما درانتظار لحظه ایست

    که او بمن برسد

    سرچشمه اشکهای من هدیه عالم هستی است

    وامروز ابری به پهنای زمین

    با خشم روبسوی دنیای دیگری دارد

    ودرمن آن لهیب سوزا ن شعله میکشد

    آیا ناخدای خسته من ، باز خواهد آمد؟

    در این نیمه شب ، تاریک ، اندوهگین

    بفکر طوفانی هستم که از زمین میجوشد

    دریاها طغیان کرده ، جنازه ها روی آبند

    گامهای دزدان بی صدا

    در سکوت شبانه ، درهراس

    آه …لحظه ایست که نظر میکنم بر آسمان

    بر دوزخی درآن عرش کبریا

    موجهای خروشان همه با آتش یکی

    خانه ها درپس سیلاب برف وشرار آتش

    من بفکر ناخدای کوچکی هستم

    دراین سیاهی شب که بازورق چوبی خویش

    در مسیر هزاران باد ووآتش وطوفان

    برگردد بسوی لانه خویش

    طوفان به دست ابلیس ، باغ عدن را

    با همه گناهانش تسخیر کرد

    درچنین شبی سیاه وتاریک

    درانتظار ناخدای خویشم

    —————ثریا/ اسپانیا/ نیمهشب سه شنبه 30 اکتبر2012

  • موی سپیدم

    پس از مدتها با دوستی قرار ناهار داشتیم ، به یک رستوران تازه وآلا مد رفتیم که دسررا برایمان درشیشه هایی آورد که درونش نخود ولوبیا  میریزند ، وچای را درون کوزه های گلی ،

    قرار بود پسرم با نوه ها به دیدارم بیایند ، وآمدند ناگهان فریاد بچه کوچک که درکالسکه بود بلند شد ، د وپسرک دیگرهم از زیر دست من فرار کردند ! پسرم گفت او ترسیده ، از موهای سپیدت ترسیده ؟!!!

    گفتم معذرت میخواهم  گمان میکردم که من نخبه روزگار هستم ، اما مروز میبینم  درنهایت هیچ هستم امروز فهمیدم درکنار مشتی آدمهای ناشناس  ویک عده بیگانه ،  وموجوداتی بیفایده  آرام راه میروم .

    فردا موهایم را به رنگ قرمز درمیاورم ولباس یقه بازی میپوشم وسینه هایم را تاجایی که امکان دارد بیرون میدهم ، با یک شلوار چسپان سیاه ومقداری آلنگ دودولنگ ، میدانم که بچه ها بیشتر از دیدن این شبه دلقلک لذت میبرند.

    سپس باو گفتم ، من هرزمانی که خواسته باشم  موهایمرا رنگ میکنم من به انیشه های پر بار خود متکی هستم نه به موهای هزار رنگ ، زنانی را بتو نشان میدهم که حتی لای یک کتاب ساده را باز نکرده اند وتو نه زنان خوب ومادران مهربان ومادربزرگهای فهمیده را دیده ای  نه دانشمندان مارا میشناسی .نه  به روح آن کوره سوزانی که درکنارت با خاموشی نشسته است آشنایی ، موهای طلای همسرت وپیکر سپید او برایت از هرچیزی دردنیا پر ارزش تراست اگر چه مانند یک سنگ باشد ، طبیعی است که بچه  ها هم همه را بامادرخویش مقایسه میکنند.

    من از تبار دیگری هستم از تبار ملتی از جان گذشته وآهن آب دیده شما همه اینجا مانند هم هستید غیراز ماجرا جویان ودزدان وفواحش تلویزیونی وسیاست وباز وبسته شدن درب های آهنی بانکها وگروه معامله گران وروسپیان کلاس بالا چیز دیگری را  ندیده اید ، من از نسل دیگری هستم ، میدانم تو با زبان من سخن میگویی اما فردا من مجبورم با زبان این بچه های بیگانه حرف بزنم وچیزی ندارم به آنها بگویم ، آنها زیر انبوه آشغالهای گندیده این زمان که بر فکر وروح آنها هجوم آورده بزرگ میشوند بیگانگان خوش نشین .فردا میروم موهایم را به دست یک سلمانی میسپارم تا هررنگی که میل دارد آنها ومرا رنگ کند !

    تمام شب دراندیشه این بودم که چه به چه رنگی میتوانم موهایمرا دربیاورم وسپس باخود گفتم : زن بینوا، این سرنوشت همه زنهای ماست وهمه ما بااین مبارزات بی ارزش آشناییم ، امروز پناهگاه من این موجودات کوچکند وباید به ساز آنها رقصید، راه فراری نیست .

    ثریا/ ساکن اسپانیا/ یکشنبه 28 / هوا بهاری وآفتابی .

  • جلاد

    چشمانم که به جلاادان سیاه پوش وچهره پوشیده افتاد ، سراپا لرزیدم ، با چه شقاوت وقساوتی وبا چه لذتی طنابهای قرمز را بر سقف های ومیلهای آبی میاویختند .

    آنها درانتظار لاشه ای بودند که در انفرادی قبلا خون اورا از بدنش کشیده دیگر رمقی نداشت تا به چهره جلاد خویش بنگرد. ، تنها ازتماشای آنها بجان لرزید .

    امروز دیگر همه اول درقفس مانند حیوان جای گرفته یکی یکی به زیر زمینهای نامریی رفته خون خودرا دراه شهدای نامریی اهدا میکنند وسپس به دار آویخته میشوند.

    امروز آنهاییکه بخت واقبال را درآغوض گرفته اند ومدهوش قدرت خویشند از فردای خود بیخبرند .

    این تازه به دولت رسیده ها با نامهای عوضی بطور قطع ویقین از مردان برومند سر زمین من نیستند ، آنها غریبه هایی مزدور وجانیانی  ماهرند که بر بالای دار بستها طنابهارا برای قربانیان خویش آماده میسازند.

    آخ که دردروان مغولان وعباسیان وزندیان وخواجه قاجار هم چنین قساوتی نبوده که امروز هست .( شاید هم بوده ما نمیدانیم ) ؟!

    امروز کجا نشسته اید ؟ ای شاعران وترانه سرایان متعهد؟! تا نتیجه کار زیبای خودرا ببیند؟ لابد درپستو ها با حشیش و تریاک ودکای روسی درحال مبارزه هستید؟؟  یا درحال جدال با عزراییل ؟!.

    بگذر از من تو ای کهن دوران

    واگذارم بحال زار خویشتن

    دیده از روی من بپوش وبرو

    جامه پاک غفلتم را بسوز وبرو

    من رفتم که دوری از ریا جویم

    بی ریا وبی نیاز راه خدا پویم

    شنبه 27/اکتبر

  • صبح بخیر

    ” او” آخرین ترانه و آخرین بهانه ام بود

    او شکست طلسم دردهارا……. و

    برداشت  مهر سکوت غم را از لبان من

    او مرا به میهمانی ستاره ها برد

    با گام های او همراه بودم

    آنگاه که  ،

    عشق آمد ودلم را کاوید

    در رگهایم خون سرخ جاری بود

    من لرزیدم

    آنروز که راهی شدم

    حیرت زده ایستاد

    میدانست روز دیگری برای دیدار نیست

    او مرده ، او مرده است

    اما از یاد نرفته

    اینک دراین روزگار میانسالی خود

    از مزار عهد دیرین دیدار میکنم

    درخیال  معبدی ساخته ام

    وآن آفریده  دل را درآن جای داده ام

    هرپگاه به سوی معبد میروم

    آفتابی درخشان میتابد

    برق آن نگاه سوزان ، دربند بند جانم

    مینشیند

    هر سحر گاه که به آسمان مینگرم

    چشمک زنان بمن میگوید :

    صبح بخیر !

    ومن از پشت بوته های گل سرخ وزرد

    وشاخه های بید

    باو جواب میدهم :

    صبح بخیر.

    ثریا. ساکن اسپانیا. شنبه

  • 4 ابان

    همه شب ، من هستم وتنهاییم ، من هستم یک دفتر سپید  ویک قلم سیاه ! من هستم وترانه های دیروزی وشکفتن درخویش بی هیچ هراسی از شبگردان ودزدان ناموس .

    به دیوار روبرو خیره میشوم  به عکس ” او” که روی میز درقابی ساده نشسته درمیان گلهای رنگا رنگ ویک شمعدان بزرگ ، میدانم که هیچگاه باز نخواهد گشت .

    او امروز درمیان دشتی خرم  درمیان گلهای زیبای صحرایی وپونه های وحشی چشم بما دوخته است ، ماکه با چه حیلتی روی اورا با خاکستر بیخردی پوشاندیم .

    او هیچگاه باز نخواهد گشت  مقصد او معلوم است ومقصد ما نامعلوم .

    هر شب من هستم وتنهایی واو که درقاب نشسته ومرا مینگرد ، آن چهره جاودان درانجماد سنگی از مرمر سپید ، درغربتی طولانی ، دراز کشیده ومن عابد پر آرزو دردل شب با او به گفتگویم .

    هیچگاه نتوانستم اینهمه با خود صاف باشم ، آن نگاه مهربان درچهره ی درخشان با چشمان براق که آفرینده من بود ، پدر من بود ، وپدر سر زمینم.

    او که پدری مهربان بود وفرزندان ناخلفی را درکنارش داشت فرزنذانی که درویران کردن وخیر وشر دروسایل ارتباط جمعی که سرگرمی دوران ما بود به هرموضوعی  وهر پدیده  قابل ذکری ، شوریدند چه خوب وچه بد ونظریه پردان رسانه ها درغرب سر نخ را می کشیدند وآتش بیار معرکه بودند . حال امروز برای ما چه مانده است ؟

    ای مرغ سحر چو این شب تار / بگذشت از سر سیاهکاری

    وزنغمه روحبخش سحری / رفت از خفتگان خماری

    یزدان به کمال شد پدیدار / اهریمن زشتخو پشت حصاری

    یاد آر این شمع مرده را یاد آر……… ” علی اکبر دهخدا “

    هیجان وعلاقمندان او درپی جنازه اش دریک سکوت وهم انگیز ره میسپردند در پشت جنازه شخصیتی که کمتر ازنیم قرن شب وروز خودرا صرف بیدار کردن مردگان از خواب خرگوشی کرد . وسر انجام همه ناراضی بودند !!!

    در باز نویسی این خاطرات ممکن است عیبهایی هم باشد که احتیاج به بازنگری دارد.

      ایکاش باو فرصتی میدادند. ساختار پر وسوسه ولبریز از دسیسه های قدرت سیاسی درجامعه ای مانند جامعه ما همیشه مقداری نا باوری هارا بوجود میاورد ، بیشتر آدمهای آن روزگار رفته اند وما هنوز نمیدانیم دنیا با ما چه کرده است ، بازماندگان مردان آن روز هم صلاح خودرا نمی بینند که دست درآتش کرده وشر بپا کنند .امروز کسی درباره او خاطره نویسی نکرده است  یا اغراق شده ویا خوبیها ومحاسن او در میان بغض وکینه ها از بین رفته است  او نمیدانست که پشت به باد داده وتکیه گاهش بسیار سست وناامن است  او دراین گمان بود که ملتش اورا دوست دارد وچه اشتباهی تا جاییکه امروز حتی ریزه خوارن دربارش  نیزاورا بباد ناسزا گرفته اند .او همیشه از جدا شدن وتکه تکه شدن سر زمینش میترسید وامروز چه بسا درآغوش خاک از اینهمه بعدالتی که درحق او شد وچشمان دزدان بین المللی به خاک کشور او دوخته شده است ، از درد بخود بلرزد .

    اما او زنده است >

    اگر باور ندارید از خورشید بپرسید ، از برفهای کوه سپید پای دربند سئوال کنید از خون دلیرانی که بخاک ریخته شد بپرسید .

    باور نمیکنید ، شیر آرام درکنارخورشید نشسته ودرانتظار سوار است  او شمشیرش را به دورانداخت وکره زمین را درمیان پنجه هایش میفشارد.

    باور نمیکنید به آسمان پرستاره بنگرید اورا خواهید دید ، نه ( درماه) !! بلکه بین ستارگان آنکه ازهمه درخشان تراست.

    امروز چهارم آبان وزاد روزولادت اوست ، تولدش مبارک . ونامش همیشه جاودان باد .

    ثریا / ساکن اسپانیا/ چهارم آبانماه 1391/ برا بر با 25 اکتبر 2012

  • شاعرانه!

    آن آفتاب پاک ودرخشان ، درشهر ما غروب کرد

    آن گفته های شیرین ، ازمعنی تهی اند

    همه چیز مفهوم خودرا یکسره ازدست داده

    واژه های امروزی ، تنها آلودگی هارا میاورند

    جویبار صاف وپاک را آلوده میسازند

    دیگر نگاهی دربین نیست ،

    و… ما هیچگاه دیگر بهم نخواهیم رسید

    این باد مسموم یخ بسته ، این نفرت وکین

    شکوه شهامت را از ما گرفت

    دیگر کسی به شکوفه سیب ، نمی نگرد

    دیگر کسی از شاخسار شوق ، نمیگوید

    واژ ها همه پولادیند

    دیگر لبی به لبخندی باز نمیشود

    زهر خندی آلوده به سم ، روی لبها می نشیند

    قطرهای اشک بی امان ، فرو میریزند

    عجب هنگامه ای است

    هیزم کش جهنم میسراید ، ترانه

    برای ضحاک ماردوش

    آن وامانده به راه ، دردادگاه مرگ وزندگی

    می نالد ومیخواند

    ومی نشیند به شهادت تاریخ

    خسته ، دربند وزنجیر رویاهای خویش

    ——————-

    شراب شیرین وگوارا که برآن ، رنگ شماتت وحرامی زده اند مرا به آهستگی به رویا میبرد ، اگر قطره ای هم بر زمین بریزد ، آنرا مینوشم ویا نثار خاک میکنم.

    این تلخ وش که به ناگهان همه دیوارهارا یکجا میشکند ومرابسوی یک دشت بزرگ میبرد ، من به آرامی درمیان دشت میرقصم ، این شراب که به درد  نشسته است ، مرا به کوچه های روشن میبرد وآوازخوانان ، آن شهر خفته را بیدار میکنم ، میدانم که درکوچه های این شهر میتوان رقصید ،

    همه دروغ ها راست جلوه میکنند وهمه شبهای تاریک روی به صبح روشن دارند ، امید درجانم مینشیند ، وزیر لب میخوانم :

    گشتم من از تو مست ، یعنی غافل/شد از تو خراب خانه ام ، یعنی دل

    افتاد دلم بر آب ، یعنی به سرشک/ دودی شد ورفت ، گشت همه زایل

    ثریا/ اسپانیا/ چهارشنبه  ” رباعی از ” نیما یوشیج ”

  • آوازه

    چه دنیای پر هیاهویی ، چه خونریزی های بی علتی ، چه بکش بکش هایی که برای سرگرمی ایجاد شده اند ، خبر ها خیلی آسان گفته میشوند :

    ده نفر امروز اعدام شدند؟ به همین راحتی /

    مردی با اسلحه به روی عده ای آتش گشود ،  ومرددیگری دختری را به همرا پدرش کشت ، به همین راحتی

    و دوباره برمیگردیم به چیز های گوناگون ، به دخترکانی که دریک جاده همگی نابود شدند آنها راهی شهر” نور” بودند !؟ واز میان همه آن چیزهای گوناگون پستان بند چند میلیونی بر پیکر یک زن هر جایی مارا ازبهت بیرون میاورد وبه بهتی دیگر فرو میبرد.

    چه دنیای پرهیاهویی وما درجنوب آرام نشسته ایم شهری که مادر بخشنده ای است  وهمه نعمات خودرا بی دریغ عرضه میکند آفتابش خست بخرج نمیدهد همچنان میدرخشد تازیبایی های سالن پسند وموجودات خوش ترکیبی را بیاراید و بسته بندی کرده برای فروش آماده سازد .

    چه دنیای پرهیاهویی همه جا ترس رخنه کرده همان کمبود راستی ومردانگی همه جا همه چیز با شور وسپس با سردی روبرو میشود همه جا همان شکوه پر  جاذبه  به نمایش گذاشته میشود خواه دروطن پرستی خواه در کشت وکشتار ویا خیل سواران ویورش بسوی مذاهب ومیخوارگی .

    آن ایمانی که میبایست برجان وروح بنشیند همچون محصول ساخته شده در بطری های کوکا کولا با مارکهای گوگوناگون گویی برای گله گوسفندان که بع بع کنان وله له زنان تشنگی خودرا ابراز میدارند ، سوغات برده میشود .

    چه دنیای پر هیاهویی خشونت راست ومحکم ایستاده وقربانی طلب میکند وما…..؟  درانتظار سیاه یا سفیدیم ، کدام یک برنده خواهند شد؟؟؟

    ثریا/ اول هفته ! دوشنبه با خبرهای خوب ؟!

  • خانه دل

    هر کسی ، در پنهانی ترین زوایای قلبش ، اطاقی دارد ، کلید آن دردست خود اوست ، دراین اطاق ” عشق ” نشسته است باید روح امیدواری داشت وبه نگرانیها پایان داد  وکلید طلایی اطاق را دردست گرفته قفل آنرا باز کرد ، بوی عشق درهوا پراکنده خواهد شد .

    این تو نیستی که فرمان میرانی واین تونیستی که میدانی آن زاویه کجاست تنها باید از دشمن فرار کنی  وبا او سر مخالفت برداری وهرچه که ترا آزار میدهد به گوشه ی پرتاب نمایی ، وبه گوشه همان اطاق پنهان پناه ببری.

    منکر مردم دنیا شدن بسیار آسان وخوب است ومنکر وجود دیگران شدن نیز آسان ، لکن دنیا وعدالت طبیعت به همین آسانی نمیگذرد که تو با یک لاف وگزاف وجود همه را منکر شوی وهمیشه درپندار خود بمانی ، طبیعت عدالتگر خوبی است ومن درانتظار آنم.

    امروز کلید را به درون قفل انداختم آنر ا باز کردم ، به پهنای همه دنیا رایحه عشق بیرون جست ، دیگر کمتر به آن دوران بدبختی وخمودگی میاندیشم.

    روزی که آمدم شاهد درهم شکستن میهنم بودم که زیر لگدهای های گوناگون داشت جان میداد واز همه بدتر درهم شکسته شدن روح خودم ولطمه هایی که درآن دوران بر آن وارد شده بود.

    سالها گذشت تا توانستم به آرامش امروزی برسم ، کینه های آن پیر پای چوبی فراموشم شد ودیگر هرگز به آنها نمی اندیشم درطول زندگی مهاجرت ناخواسته نیز به کینه جویانی برخوردم که مرا دچار اندوه وملال می ساختند آنهارا نیز رها کردم وسپس سفری تازه را آغاز کردم .

    امروز درکنار کسانی هستم که دوستشان دارم  ومیل دارم که خوشبختتشان سازم  .

    گاهی باید از خوبیها  وبدیهای وهرچه را که درباره شان میاندیشم حرف بزنم امروز دیگر در میهنم جایی ندارم ووابستگی به هیچکس وهیچ جا ( درواقع یک بیگانه ام ) از محیط آنها خارج شده ام وهرگز هم درهیچ دسته وگروهی شرکت نکردم احتیاجی ندارم که بادیگران هم آواز شوم چه فایده دارد که مرتب فریاد بکشم مبارزه یعنی نیکی کردن وبه دیگران خدمت نمودن نه مسلح کردن آنها این یک خود فریبی است امروز اربابان دنیا خبر ندارند که همه ما زیر سایه قانون بی قانونی آنها با چه وحشت وهراسی زندگی میکنیم ، حال با این هراس چگونه میتوان دیگرانرا نجات داد؟ .

    باید بگویم که مردم همیشه از آنچه که دارای خصوصیات خوبی است سخت میترسند وبیهوده به دنبال مسایلی میروند که برایشان ناشناخته است وآنها را به بیراهه میبرد.

    ثریا/ اسپانیا/ یکشنبه  / اکتبر 21

  • باد سهمناک

    نه ! دیگر کسی میل نداشت با او همرا ه باشد دنیا پر احمقانه است همه یکدیگرا میرنجانند وخودشان نیر رنج میبرند اگر کسی هم بخواهد به کمک او بیاید از دیگران حساب میبرد ، دستورات از بالا صادر میشد راستی نفرت آور است این گونه مردم گویی بوی از انسانیت نبرده اند.

    لطیف آقا و.خانواده اش بکلی خودرا کنار کشیده بود ند معلوم بود برادر بزرگ او داشت دست وپا میکرد شاید با کمک سایر قاچاقچیان معروف بتواند به کمک رژیم جدید بشتابد .

    با خود گفت ” تقصیر من نیست  تقصیر هیچکس نیست من بد دنیارا آزمایش کردم وهمیشه هم سرخورده ام با اینهمه باز به دیگران اعتماد میکنم . از مردم نباید توقع داشت تنها آرزویم این است که مرا راحت بگذارند  رو به دیوار میکنم ومنتظر میمانم میخواهم تنها باشم میخواهم مانند یک بوم تک وتنها جان بکنم.

    عادت کرده ام سالهای سال  درزیر یوغ مشتی آدمهای جاهل بسر برده ام هرگز هیچکس به کمک من نیامد حالا دیگر همه چیز برای من عادی شده است خدمتشان کمکهایشان همه ریاکارانه ورذیلانه است .

    پای چوبی درحال حاضر از این موضوع کمک گرفته سوار همه شده با کیسه لبریزا زپشم میل بافتنی  وقوطیهای سیگارش که همه جا آنهارا باخود میبرد بگذار بماند بگذار سواره راه برود من هنوز دوپای قوی وقدرتمند دارم وسینه ای لبریز از عشق ومهربانی

    این پرهیز کاری  دروغین وعصمت سر سخت این خنده های دروغین واین پچ پچ کردنها ودیگران را علیه او شوراندند نتیجه اش همین فرار بود .

    آه که سر نوشت چه شوخی زشتی با اوکرده بود وچه سخت تنبیه شد .

    نشست ونامه ای برای دوست ، نوشت برای کسی که دوستش داشت :

    دوست مهربانم ، از من دلتنگ مباش که مانند یک دیوانه همه چیز را رها کردم ورفتم من دیوانه هستم خودت میدانی که نمیتوانستم زیر بوی شاش شب مانده وبوی عرق وبوی تریاک وبوهای شهوتناک زندگی کنم ، من همانی بودم که هستم  از تو سپاسگذارم باتو راحت بودم اما میبینی که من برای زندگی با دیگران آنهم زیر دستورات ساخته نشده ام من باید درگوشه ای بنشینم وتماشاچی باشم ومردم را هم از دور ستایش کنم این کار به احتیاط نزدیکتر است من میتوانستم راهنمای خوبی برای همه باشم اما پشتوانه نداشتم هرکسی باید خودش را نجات دهد ومن توانستم خود وچهار موجود بیگناه را اززندانی که نام آن ( خانواده ) است نجات بخشم ، من صاحب چیزی نبودم تنها درمیان دشمنیهای پنهانی وانتقام جویی ها داشتم خفه میشدم از هر سو تیری بسویم نشانه میرفت پاره ای ارتهمت هایی که خود از آنها بیخبر بودم توهین ها وتهمت ها درگوشت تنم زخم باقی گذاشت ونقش آن هرگز فراموش نخواهد شد برایت آرزوی خوشبختی دارم ومیبوسمت .

    نامه را تا کرد ودرگوشه ای پنهان نگاه داشت تا سر فرصت آنرا پست کند ومیدانست که دراین نبرد آخر تنهای تنهاست خستگی شدید ویک درماندگی روحی که دلیل روشنی نداشت اما اورا فلج میساخت طی سالهای دراز درنگرانی وکارهای سخت که جسم وجانشرا فرسوده ساخته بود وضع روحی اورا نیز عوض کرده وحال باید خودرا هر طور شده نجات دهد  ، نیمی از راه را آمده بود وبه سر زمین آزادی رسید حال باید از نو خشتی را آماده ساخت برای دیوار خانه جدید تا پرندگان کوچکش ر ا درآنجا جای د هد تنها آرزویش این بود که دیگر هیچگاه چشمش به آن پای نکبت چوبی وآن زن منحوس نیفتتد اما این آرزو هم برآورده نشد واو سواره آمد.

    ثریا / ” از دفتر روزانه دیروز / اسپانیا

     

  • پای چوبی

    آح ، این منم که این کاررا انجام دادم ؟ فرار بزرگ ، نه ، غرور خودرا سرزنش کرد وگفت
    نه ، خدا بود که بمن یاری وقوت قلب داد به تنهایی نمیتوانستم این کاررا انجام دهم .

    زیر باران ریزی که بی امان میبارید با چند چمدان وبچه ها ایستاده بود ، قبلا به خانه لطیف آقا تلفن زده وگفته بود که میاید ، لطیف آقا آن مهربانی ودوستی سابق را از دست داده باسردی  وآن لهجه ترکی جواب داد “

    خانوم جان ، ما میهمان هستیم کلید خانه تان را میدهم به دست دخترم تا به شما بدهد ،

    ساعت از هفت گذشته بود ، بچه ها همه گرسنه بودند وسوز سردی میوزید باآنکه هنوز آغاز پاییز بود اما این کشور گویی  زودتراز موعد بسوی سرما میرفت .

    دردل خوشحال بود ، دیگر صدای پای آن زن چوبی را نمیشنید ، تق ، تق ، دیگر مجبور نبود به چشمان فرورفته همسرش که شعله نفرت از آنها زبانه میکشید بنگرد ،  خدارا سپاس میکرد که باو این قدرت را داده بود .

    با آنکه نفسش سنگینی میکرد هیچ شکایتی بر زبان نمی آورد مگر درسالهای پیش درخوابهای سهمناک خود کمتر دچار نفس تنگی میشد ؟ نه ، همیشه درحال خفه شدن بود .

    با خود گفت ، حال اگر آن زن منحوس پای چوبی بجای من میامد  لطیف آقا  با خانمش به پیشواز او میامدند وحتما میز شام را نیز آماده ساخته بودند ، آخ نمیدانم این پای چوبی چه جادویی کرده بود که همه را به زیر فرمان خود آورده واورا آواره ساخت ، حال لابد فردا بخانه من میرود وپیروزمندانه چشم به اثاثیه میدوزد وباز همسرم میگوید :

    عزیزم هرچه را میل داری بردار ، بقیه را به دیگران میبخشم ویا میفروشم ، زن من دیوانه  بود !

    پای چوبی میتوانست همه را  وهمه کس را با لبخندی دروغین تسلیم نماید بالبانی سرخ شده که گویی هنوز خون از آنها جاری بود ، او خونهای زیادی را خورده بود ، یک دراکولای واقعی بود ،  دیگر داشت کرخ میشد تاکسی ازراه رسید همگی را سوار کرد وبسوی خانه لطیف آقا برد .

    جلوی درخانه دختر لطیف آقا ایستاده بود کلید را باو داد وگفت ، سوپر تا ساعت ده باز است ، میتوانید از آنجا خرید کنید ، درب رابست ورفت داخل خانه او با تاکسی به آپارتمان سرد وتاریکی که تازه اجاره کرده بود وارد شد بچه هارا خشک کرد بخاری برقی را روشن نمود آنهارا کنار بخاری نشاند وگفت :

    الان برمیگردم ، دوباره به کوچه تاریک  برگشت وجلوی یک تاکسی را گرفت واز او خواهش کرد تا اورا به سوپر سر کوچه برساند ، هنوز جایی را بلد نبود همه کوچه ها وخیابانها برایش نا آشنا بودند ، درون سوپر روشن وگرم مقدار ی خوراکی خرید ، از آن سوی خیابان نیز چند ملافه خریداری کرد وبسرعت خودش را بخانه رساند ، بخاری بوی بدی میداد بوی گند لاش مرده ، آنرا خاموش کرد بچه هارا شام داد وآنهارا به درون تختخوابهایشان فرستاد وخود درتاریکی وسرما نشست .

    دراین فکر بود که فردا چه کسی را ببینم ؟ واز چه کسی کمک بگیرم تا بخاری را تعمیر کند ولامپ های سوخته را عوض نماید دراین شهرغریب ، و…لطیف اقا .خانمش چرا ناگهان تغییر رویه وتغییر اخلاق دادند؟ چی شده بود ؟ بی آنکه چیزی بداند با مردمی که نمیشناخت هنوز احساس همدردی میکرد حال آنها با او بیگانه شده بودند واین درست درلحظه تنهایی وبیکسی زندگی او بود ، تازه میخواست زندگی نویی را آغاز کند بخیال خود آنها دوست بودند

    آه ، حال دیگر روحی وآشنای ودوستی نبود تا درمیان آشوب طوفان بتواند دردامن آن بخزد دیگر هیچ پناهگاه نرم ومطمئنی  درانتظارش نبود.

    ثریا/ ” از دفتر یادداشتهای دیروز ” / اسپانیا/

     

  • بجای دلار

    مطابق معمول هرروزه تلفن را برداشتم وشماره اش را گرفتم تا حالش را بپرسم ، زمین خورده وکمر درد داشت .

    گفت میدانی دلار شده چهار هزار تومان؟ وسکه یکصد وپنجاه هزار تو.مان ؟ گفتم خوشبختانه من هیچکدام را ندارم .

    گفت خوب ، حقوق بازنشسته ات را بردار برو آنجا بفروش کلی پولدار  میشوی ؟؟؟؟؟؟ خوب ؟!!!! بعد ؟؟؟!! .

    گفت امیدوارم پسرشاه بیاید همه را بکشد وملت را آزاد کند؟

    گفتم به همین سادگی ها؟ بیظیر بوتو هم رفت برای کشورش ومردم سر زمینش دموکراسی ببرد  اورا تکه تکه کردند وتمام شد.

    گفت ، عیبی ندارد اگر هم اورا کشتند مهم نیست ، عوضش ملت آزاد میشود.

    چیزی نداشتم بگویم ، گوشی را گذاشتم وبا خودم گفتم  ، خر همیشه خراست اگر چه پالانش از طلا ونقره باشد .

    تو نیز چو دیگران ، در سراشیب زوالی

    با کوله بار اندیشه مور خورده خویش

    تو  ، شب  سیه را با اشک وخون ندیدی

    چو پیری که باری میکشی برگرده خویش

    تو دراین غم میسوزی که افسوس  جوانی طی شد

    من درآن میسوزم که آتش دیرین خاموش شد

    بسا کسا که درآن خاکدان در گذ شته

    چو صخره ای که سیلابش از سر گذشته

    تو ای نگون بخت برجای مانده

    گذر کن بر شب آن ملت از جان گذشته

    ———————————- ثریا/ اسپانیا/ پنجشنبه

     

  • روح پاییز

    روزهای متمادی میرفتم ومیرفتم ، دراین شهر بی شگفت که همه خیابانهای آن درپیچا پیچ خود به بن بست میرسیدند.ما همه ره رویم ومیرویم دراین کوچه ها وخیابانهای دراز ، زمانی چراغی کور سو میزند وما میتوانیم جلوی پای خودرا ببینیم وزمانی ، تاریکی مطلق است

    زیر سایه روشن برگهای روشن پاییزی ودرختان غول آسا وعظیم کاج که کم کم برگهایشانرا به دست باد میدهند ، منهم رویاهایم را به دست باد سپرده ام درپی آن نیستم که آنهارا یک جا جمع کنم باد آنهارا بهر سو میبرد وهربرگ آن پشت پنجره ای می نشیند خاموش .

    روزهای متمادی درخاموشی وسکوت نشستم وپنچه هارا درهم فشردم تا دستی به درب دیگران نکوبم ، میدانستم که همه درها بسوی تاریکی باز خواهند شد وآن روشنایی که درسینه من است نیز خاموش میشود .

    نمیدانم شاید سرشت هرکسی سرنوشت او باشد ومن سر نوشت ندارم چرا که سرنوشت سازم .

    هیچگاه بخود فشار نیاوردم تا شعری بگویم یا چیزی بنویسم  همه چیز مانند سیل درمن جاری میشود ، گاهی غمگینم ، زمانی خوشحال .

    نوشته های  من یک آیینه پاک وزلال  است ودربرابر هرکس که قرار بگیرد از من پر است تصویر وتصورها همه دراین آیینه روشنند نقش ظلمتهاوروشنی ها درمیان همین کلمات نطفه می بندند گاهی یک سایه ابهام برروی آنها پرده میکشد آنها پرده حجاب من است .

    هر شعر وهر نوشنه باید از آیینه زمان خود یاری بگیرد ومن درزمان گم شدم از زبان شیرین مادر دور افتادم از قصه های شبانه مادر بزرگ محرومم ونمیتوانم به شاعران ونویسندگان قرون گذشته آویزان شوم آنها نیز درزمان خود زیستند ودرزمان خود مدفون شدند .

    امروز همه درها به روی من بسته است درهای مهربانی ، درهای عشق ودرهای احساس باید از خودم مایه بگذارم با اینهمه خیال ندارم پشت در بسته بایستم وبیهوده بر آن مشت بکوبم هنوز با طبیعت مانوسم هنوز  غروب پاییز ودرختان بزرگ  با چتر رنگین خود ساعتها مرا مشغول میدارند وهرصبح زود میتوانم طلوع آفتاب را ببینم وسلامی دوباره به آفتاب بدهم .

    هنوز زمزمه های عشق ولزرش آن زیر رگهایم تن خودرا بهم میامیزند ومن سر شار از شوق زندگیم .

    دیگر به هیچ دری نخواهم کوبید تا مهربانی را گدایی کنم آنرا درخودم یافته ام.

    ثریا/ ساکن اسپانیا/ چهارشنبه / 17 اکتبر 2012

     

  • لب بر لب سیگار

    شاندرو پتوفی شاعر مجار شعر  زیبایی دارد بدین گونه :

    تو دربهاری ومن درخزان …… اگر تو یک گام به عقب برداری ومن یک گام به جلو درتابستانی گرم به یکدیگر خواهیم رسید.

    اما فاصله من با تو از یک  ویا دوگام فراتر رفته وبه جهانی مبدل گشته است  من دیروز زشتی جهانرا به یکباره احسا س کردم چشمانم گشوده شد وزندگی نوین را دیدم وبرای اولین بار پس از سالها سیگاری روشن کردم وبوسه ای برلب سیگار زدم ودود آنرا به درون ریه های دردناکم فرستادم  اما خوشحال بودم که سیگار نمیتواند جای بوسه مرا با سر آستین خود پاک کند.

    هیچ میل ندارم نقش آدم های بدبخت را بازی کنم این نقش هیچگاه کسی را بجایی نمیرساند با دوست داشتن ساده وبیغش بی آنکه درپی آن با شم تاکسی برایم دل بسوزاند  ، تنها با دوست داشتن ونیکی کردن درحق دیگران میتوان زخمها ودردهارا فرونشاند این عشق ذخیره شده درمن  است که بی عوض دراختیار همه میگذارم ، طبیعت خود  آنچه را که باید زنده باشد وآنچه را که باید بمیرد از یکدیگر جدا ساخته هریک را بسویی میراند واین قانون سهمناک طبیعت است . تو هنوز راز طبیعت را نمیدانی وبا آن آشنا نیستی .

    امروز من درمیان شما ها زندگی میکنم  درمیان انبوهی مردم مات  که همه باهستی بیگانه اید ، حرمت ، عشقها  ودلداری ها جایشانرا به بی حسی وبی تفاوتی داده است باید درمیان مشت من چیز تازه ونوظهوری پنهان باشد تا ترا خوشحال کند  نه ساندویجهای خوشمزه ، نه کوکی ها ونه ظرف میوه هیچکدام نظر ترا جلب نمیکند شبیه آنها را روی میز خانه پدرت ویا سر گذر دیده ای دیگر کلوچه های ماد بزرگ درذهن تو چیزی بیادگار نمیگذارد حتی بوسه هایش ترا میازارد.

    مبلمان خانه اش از تو قدیمتر وحتی از پدرت نیز قدیمترند چون درزوایای آنها خاطراتی نشسته که نقاش روزگار روی آنرا نقاشی کرده است ، خاطرات دور تلخ وشیرین ، بانگاه معنی داری به موهای سپید مادر بزرگ مینگری ودر ذهن کوچکت آنهارا با موهای بلوند مادرت مقایسه میکنی  ، کار وتفریح تو رفتن به استخرها وباشگاههای ورزشی است وبازی های نو وسی دی ها وفرا گرفتن زبانهای تازه است ومن همان زبان قدیم خودرا نگاه داشته با پدر تو گفتگو میکنم ، هیچ چیز درکنار من نیست که بیادگار دردلت بنشیند  تا درآتیه بتوانی آنهارا نشخوار کنی ودردها وکدورتهای آتی را که بر دل کوچکت می نشیند با کمک این خاطره ها از دلت بزدایی .

    روزها به تندی میگذرند ، همین دیروز بود که تو دربغل من جای داشتی ویا من درکنار پرستار تو مینشستم تا چهره آشنارا ببینی امروز قدت بلند تراز من شده وهر روز خودرا با قد من اندازه میگری وخوشحالی که ازمن بلند تر شدی

    دیروز سیگار بمن مزه دیگری داد ولذتی فراموش ناشدنی لب بر لب سیگار گذاشتم وبجای تو آنرا بوسیدم ودود آنرا به هوا فرستادم درمیان دود چهره ترا دیدم که با سر آستین پیراهنت جای بوسه مرا پاک میکنی .

    بی آنکه گله ای از تو داشته باشم میدانم که در یک دنیای مادی وماتریالستی زندگی میکنی وبا گفته ها ی من بیگانه ای .

    چه خوب است  درمیان یک کلمه دوستت دارم انسان روح خسته اش را که درمیان آشوبها وطوفها میغلطد  پنهان سازد وآنرا درآغوش بکشد. با اینهمه از دور میبوسمت ، اما دیگر هیچگاه آغوشم به روی شما ها باز نخواهد شد .

    ثریا/ ساکن اسپانیا/ سه شنبه/ برای نوه ام که  بزرگترازمن است