Category: General

  • پای چوبی

    آح ، این منم که این کاررا انجام دادم ؟ فرار بزرگ ، نه ، غرور خودرا سرزنش کرد وگفت
    نه ، خدا بود که بمن یاری وقوت قلب داد به تنهایی نمیتوانستم این کاررا انجام دهم .

    زیر باران ریزی که بی امان میبارید با چند چمدان وبچه ها ایستاده بود ، قبلا به خانه لطیف آقا تلفن زده وگفته بود که میاید ، لطیف آقا آن مهربانی ودوستی سابق را از دست داده باسردی  وآن لهجه ترکی جواب داد “

    خانوم جان ، ما میهمان هستیم کلید خانه تان را میدهم به دست دخترم تا به شما بدهد ،

    ساعت از هفت گذشته بود ، بچه ها همه گرسنه بودند وسوز سردی میوزید باآنکه هنوز آغاز پاییز بود اما این کشور گویی  زودتراز موعد بسوی سرما میرفت .

    دردل خوشحال بود ، دیگر صدای پای آن زن چوبی را نمیشنید ، تق ، تق ، دیگر مجبور نبود به چشمان فرورفته همسرش که شعله نفرت از آنها زبانه میکشید بنگرد ،  خدارا سپاس میکرد که باو این قدرت را داده بود .

    با آنکه نفسش سنگینی میکرد هیچ شکایتی بر زبان نمی آورد مگر درسالهای پیش درخوابهای سهمناک خود کمتر دچار نفس تنگی میشد ؟ نه ، همیشه درحال خفه شدن بود .

    با خود گفت ، حال اگر آن زن منحوس پای چوبی بجای من میامد  لطیف آقا  با خانمش به پیشواز او میامدند وحتما میز شام را نیز آماده ساخته بودند ، آخ نمیدانم این پای چوبی چه جادویی کرده بود که همه را به زیر فرمان خود آورده واورا آواره ساخت ، حال لابد فردا بخانه من میرود وپیروزمندانه چشم به اثاثیه میدوزد وباز همسرم میگوید :

    عزیزم هرچه را میل داری بردار ، بقیه را به دیگران میبخشم ویا میفروشم ، زن من دیوانه  بود !

    پای چوبی میتوانست همه را  وهمه کس را با لبخندی دروغین تسلیم نماید بالبانی سرخ شده که گویی هنوز خون از آنها جاری بود ، او خونهای زیادی را خورده بود ، یک دراکولای واقعی بود ،  دیگر داشت کرخ میشد تاکسی ازراه رسید همگی را سوار کرد وبسوی خانه لطیف آقا برد .

    جلوی درخانه دختر لطیف آقا ایستاده بود کلید را باو داد وگفت ، سوپر تا ساعت ده باز است ، میتوانید از آنجا خرید کنید ، درب رابست ورفت داخل خانه او با تاکسی به آپارتمان سرد وتاریکی که تازه اجاره کرده بود وارد شد بچه هارا خشک کرد بخاری برقی را روشن نمود آنهارا کنار بخاری نشاند وگفت :

    الان برمیگردم ، دوباره به کوچه تاریک  برگشت وجلوی یک تاکسی را گرفت واز او خواهش کرد تا اورا به سوپر سر کوچه برساند ، هنوز جایی را بلد نبود همه کوچه ها وخیابانها برایش نا آشنا بودند ، درون سوپر روشن وگرم مقدار ی خوراکی خرید ، از آن سوی خیابان نیز چند ملافه خریداری کرد وبسرعت خودش را بخانه رساند ، بخاری بوی بدی میداد بوی گند لاش مرده ، آنرا خاموش کرد بچه هارا شام داد وآنهارا به درون تختخوابهایشان فرستاد وخود درتاریکی وسرما نشست .

    دراین فکر بود که فردا چه کسی را ببینم ؟ واز چه کسی کمک بگیرم تا بخاری را تعمیر کند ولامپ های سوخته را عوض نماید دراین شهرغریب ، و…لطیف اقا .خانمش چرا ناگهان تغییر رویه وتغییر اخلاق دادند؟ چی شده بود ؟ بی آنکه چیزی بداند با مردمی که نمیشناخت هنوز احساس همدردی میکرد حال آنها با او بیگانه شده بودند واین درست درلحظه تنهایی وبیکسی زندگی او بود ، تازه میخواست زندگی نویی را آغاز کند بخیال خود آنها دوست بودند

    آه ، حال دیگر روحی وآشنای ودوستی نبود تا درمیان آشوب طوفان بتواند دردامن آن بخزد دیگر هیچ پناهگاه نرم ومطمئنی  درانتظارش نبود.

    ثریا/ ” از دفتر یادداشتهای دیروز ” / اسپانیا/

     

  • بجای دلار

    مطابق معمول هرروزه تلفن را برداشتم وشماره اش را گرفتم تا حالش را بپرسم ، زمین خورده وکمر درد داشت .

    گفت میدانی دلار شده چهار هزار تومان؟ وسکه یکصد وپنجاه هزار تو.مان ؟ گفتم خوشبختانه من هیچکدام را ندارم .

    گفت خوب ، حقوق بازنشسته ات را بردار برو آنجا بفروش کلی پولدار  میشوی ؟؟؟؟؟؟ خوب ؟!!!! بعد ؟؟؟!! .

    گفت امیدوارم پسرشاه بیاید همه را بکشد وملت را آزاد کند؟

    گفتم به همین سادگی ها؟ بیظیر بوتو هم رفت برای کشورش ومردم سر زمینش دموکراسی ببرد  اورا تکه تکه کردند وتمام شد.

    گفت ، عیبی ندارد اگر هم اورا کشتند مهم نیست ، عوضش ملت آزاد میشود.

    چیزی نداشتم بگویم ، گوشی را گذاشتم وبا خودم گفتم  ، خر همیشه خراست اگر چه پالانش از طلا ونقره باشد .

    تو نیز چو دیگران ، در سراشیب زوالی

    با کوله بار اندیشه مور خورده خویش

    تو  ، شب  سیه را با اشک وخون ندیدی

    چو پیری که باری میکشی برگرده خویش

    تو دراین غم میسوزی که افسوس  جوانی طی شد

    من درآن میسوزم که آتش دیرین خاموش شد

    بسا کسا که درآن خاکدان در گذ شته

    چو صخره ای که سیلابش از سر گذشته

    تو ای نگون بخت برجای مانده

    گذر کن بر شب آن ملت از جان گذشته

    ———————————- ثریا/ اسپانیا/ پنجشنبه

     

  • روح پاییز

    روزهای متمادی میرفتم ومیرفتم ، دراین شهر بی شگفت که همه خیابانهای آن درپیچا پیچ خود به بن بست میرسیدند.ما همه ره رویم ومیرویم دراین کوچه ها وخیابانهای دراز ، زمانی چراغی کور سو میزند وما میتوانیم جلوی پای خودرا ببینیم وزمانی ، تاریکی مطلق است

    زیر سایه روشن برگهای روشن پاییزی ودرختان غول آسا وعظیم کاج که کم کم برگهایشانرا به دست باد میدهند ، منهم رویاهایم را به دست باد سپرده ام درپی آن نیستم که آنهارا یک جا جمع کنم باد آنهارا بهر سو میبرد وهربرگ آن پشت پنجره ای می نشیند خاموش .

    روزهای متمادی درخاموشی وسکوت نشستم وپنچه هارا درهم فشردم تا دستی به درب دیگران نکوبم ، میدانستم که همه درها بسوی تاریکی باز خواهند شد وآن روشنایی که درسینه من است نیز خاموش میشود .

    نمیدانم شاید سرشت هرکسی سرنوشت او باشد ومن سر نوشت ندارم چرا که سرنوشت سازم .

    هیچگاه بخود فشار نیاوردم تا شعری بگویم یا چیزی بنویسم  همه چیز مانند سیل درمن جاری میشود ، گاهی غمگینم ، زمانی خوشحال .

    نوشته های  من یک آیینه پاک وزلال  است ودربرابر هرکس که قرار بگیرد از من پر است تصویر وتصورها همه دراین آیینه روشنند نقش ظلمتهاوروشنی ها درمیان همین کلمات نطفه می بندند گاهی یک سایه ابهام برروی آنها پرده میکشد آنها پرده حجاب من است .

    هر شعر وهر نوشنه باید از آیینه زمان خود یاری بگیرد ومن درزمان گم شدم از زبان شیرین مادر دور افتادم از قصه های شبانه مادر بزرگ محرومم ونمیتوانم به شاعران ونویسندگان قرون گذشته آویزان شوم آنها نیز درزمان خود زیستند ودرزمان خود مدفون شدند .

    امروز همه درها به روی من بسته است درهای مهربانی ، درهای عشق ودرهای احساس باید از خودم مایه بگذارم با اینهمه خیال ندارم پشت در بسته بایستم وبیهوده بر آن مشت بکوبم هنوز با طبیعت مانوسم هنوز  غروب پاییز ودرختان بزرگ  با چتر رنگین خود ساعتها مرا مشغول میدارند وهرصبح زود میتوانم طلوع آفتاب را ببینم وسلامی دوباره به آفتاب بدهم .

    هنوز زمزمه های عشق ولزرش آن زیر رگهایم تن خودرا بهم میامیزند ومن سر شار از شوق زندگیم .

    دیگر به هیچ دری نخواهم کوبید تا مهربانی را گدایی کنم آنرا درخودم یافته ام.

    ثریا/ ساکن اسپانیا/ چهارشنبه / 17 اکتبر 2012

     

  • لب بر لب سیگار

    شاندرو پتوفی شاعر مجار شعر  زیبایی دارد بدین گونه :

    تو دربهاری ومن درخزان …… اگر تو یک گام به عقب برداری ومن یک گام به جلو درتابستانی گرم به یکدیگر خواهیم رسید.

    اما فاصله من با تو از یک  ویا دوگام فراتر رفته وبه جهانی مبدل گشته است  من دیروز زشتی جهانرا به یکباره احسا س کردم چشمانم گشوده شد وزندگی نوین را دیدم وبرای اولین بار پس از سالها سیگاری روشن کردم وبوسه ای برلب سیگار زدم ودود آنرا به درون ریه های دردناکم فرستادم  اما خوشحال بودم که سیگار نمیتواند جای بوسه مرا با سر آستین خود پاک کند.

    هیچ میل ندارم نقش آدم های بدبخت را بازی کنم این نقش هیچگاه کسی را بجایی نمیرساند با دوست داشتن ساده وبیغش بی آنکه درپی آن با شم تاکسی برایم دل بسوزاند  ، تنها با دوست داشتن ونیکی کردن درحق دیگران میتوان زخمها ودردهارا فرونشاند این عشق ذخیره شده درمن  است که بی عوض دراختیار همه میگذارم ، طبیعت خود  آنچه را که باید زنده باشد وآنچه را که باید بمیرد از یکدیگر جدا ساخته هریک را بسویی میراند واین قانون سهمناک طبیعت است . تو هنوز راز طبیعت را نمیدانی وبا آن آشنا نیستی .

    امروز من درمیان شما ها زندگی میکنم  درمیان انبوهی مردم مات  که همه باهستی بیگانه اید ، حرمت ، عشقها  ودلداری ها جایشانرا به بی حسی وبی تفاوتی داده است باید درمیان مشت من چیز تازه ونوظهوری پنهان باشد تا ترا خوشحال کند  نه ساندویجهای خوشمزه ، نه کوکی ها ونه ظرف میوه هیچکدام نظر ترا جلب نمیکند شبیه آنها را روی میز خانه پدرت ویا سر گذر دیده ای دیگر کلوچه های ماد بزرگ درذهن تو چیزی بیادگار نمیگذارد حتی بوسه هایش ترا میازارد.

    مبلمان خانه اش از تو قدیمتر وحتی از پدرت نیز قدیمترند چون درزوایای آنها خاطراتی نشسته که نقاش روزگار روی آنرا نقاشی کرده است ، خاطرات دور تلخ وشیرین ، بانگاه معنی داری به موهای سپید مادر بزرگ مینگری ودر ذهن کوچکت آنهارا با موهای بلوند مادرت مقایسه میکنی  ، کار وتفریح تو رفتن به استخرها وباشگاههای ورزشی است وبازی های نو وسی دی ها وفرا گرفتن زبانهای تازه است ومن همان زبان قدیم خودرا نگاه داشته با پدر تو گفتگو میکنم ، هیچ چیز درکنار من نیست که بیادگار دردلت بنشیند  تا درآتیه بتوانی آنهارا نشخوار کنی ودردها وکدورتهای آتی را که بر دل کوچکت می نشیند با کمک این خاطره ها از دلت بزدایی .

    روزها به تندی میگذرند ، همین دیروز بود که تو دربغل من جای داشتی ویا من درکنار پرستار تو مینشستم تا چهره آشنارا ببینی امروز قدت بلند تراز من شده وهر روز خودرا با قد من اندازه میگری وخوشحالی که ازمن بلند تر شدی

    دیروز سیگار بمن مزه دیگری داد ولذتی فراموش ناشدنی لب بر لب سیگار گذاشتم وبجای تو آنرا بوسیدم ودود آنرا به هوا فرستادم درمیان دود چهره ترا دیدم که با سر آستین پیراهنت جای بوسه مرا پاک میکنی .

    بی آنکه گله ای از تو داشته باشم میدانم که در یک دنیای مادی وماتریالستی زندگی میکنی وبا گفته ها ی من بیگانه ای .

    چه خوب است  درمیان یک کلمه دوستت دارم انسان روح خسته اش را که درمیان آشوبها وطوفها میغلطد  پنهان سازد وآنرا درآغوش بکشد. با اینهمه از دور میبوسمت ، اما دیگر هیچگاه آغوشم به روی شما ها باز نخواهد شد .

    ثریا/ ساکن اسپانیا/ سه شنبه/ برای نوه ام که  بزرگترازمن است

  • زن بودن

    امروز به درونم سفر کردم وبه گنجینه خاطراتم دست یافتم این زندگی که از بیرون ناچیز وبیروح جلوه میکند از درون روشن است وسر شار از خاطره ها وهمه نیز درمرکز واقعیت جای دارند.

    زندگی های بی بند وباری که چهره جادویی به آنها میدادند ویا میدهند برایم معنایی ندارند من میتوانم سر رشته زندگی را تا زمان کودکیم به عقب بکشم از آن آرزو های کوچک وامیدهایی که برباد رفتند تازه هریک درخاموشی خود شکفته میشوند اولین عشق کودکانه ام به یک مطرب که میخواست جایگاه والایی درهنر پیدا کند کمی هم از گله ها کمک گرفت و بالا رفت اما درهمان میانه ماند. به دوستانم وآنها که مهربان بودند ودلدداگان حسودی که مرا تهدید به مرگ میکردند تا آن پسر ک خردسال  که من برایش عزیز بودم وتلاش کرد تا همسرم شود .وشد .

    امروز که از پنجره خیال به آن خاطرات مینگرم گاهی از ترس میخواهم قالب تهی کنم وگاهی از شدت خنده به قهقه میافتم همه درپشت درهای بسته ودر پس دیوارهایشان حدس وگمانی درباره من داشتند.

    امروز دوست ندارم چندان زیاد از خانه بیرون بروم دراین دنیای لبریز از  معما  تنها چیزی که برایمان مانده خرید است وترس که همه پیرامون مارا فرا گرفته وامنیتی نیست زندگی بیرون لبریز از معما ودرام هایی است که روی آنهارا با پرده ی پوشانده اند من درانزوای خود خوشحالم ومیتوانم با یک نگاه کسانیرا که ازکنارم میگذرند از رازهایشان باخبر شوم شاید خود آن از آنچه که بر آنها میگذرد بیخبر باشند.

    دیگر نه رمان میخوانم ونه دست به خاطره نویسی میزنم باید نگذارم دراین پهنه بیکران ولبریز از لجن غرق شوم باید جای پاهایم را محکم کنم نیازی به دیدار دیگران ندارم زندگی بیرون خالی است ورنگ پریده که بارنگهای مصنوعی وتند آنرا آراسته اند دیگر کسی حتی با خودش رورواست نیست نمیخواهم اظهار خستگی کنم وکناری بنشینم وتماشاچی باشم هنوز روح طغیان درمن وجود دارد وهنوز میتوانم به اندیشه هایم سر وسامانی بدهم ودرآسمان گذشته آنهارا به جولان دربیاورم .

    اگر روزی این دستنوشته ها به دست کسی افتاد وآنهارا چاپ کرد خوشا به حالش من درفکر شهرت نیستم میلی هم باین کار ندارم شهرتهای امروز همه کاذبند  وبی پایه امروز شهرت روی ستونهای فولاد شکل میگیرد نه دراندیشه

    آنکه بخیال خود مرا ویران کرد ، خود ویران شد ودر نهایت بدبختی وسقوط شخصیت وفکری از دنیا رفت نوشتن درباره او یک کار بیهوده وبی اساس است ارزش آنرا ندارد که حتی به آن بیانیشم ، کسانی درزندگیم پیدا شدند که ارزش والایی داشتند ونشست وبرخاست با آنها برایم افتخار بود امروز آنها هم این دنیا ومرا تنها گذاشته اند خیلی زودتراز موعد آنها هم گویا خسته بودندهیچ انگیزه انتقامجویی درمن نیست برخی از آنها زیر پرده ای پنهانند وسعی میکنم که نگذارم مرا آزار بدهند.

    من زن بودم وزنی تنها وهمه بخود اجازه میدادند که آن غرور وغریزه زنانگی مرا ورازهای قلبم را محکوم کنند وعده ای هم توهین هایی نهفته دردرونشانرا به شکل الفاظ رکیک به صورت من پرتاب میکردند ، هیچ احساس بدی بمن دست نمیداد  تنها با یک دستمال سفید وتمیز صورت ودستهایم را پاک میکردم سپس آنهارا می بخشیدم چون آنها با خود شان مشگل داشتند نه بامن.

    ثریا/ از دفتر یادداشتهای روزانه / اسپانیا

  • نقش آدمی

    از گفتن وشنیدن وبردباری خسته ام از همه حقایق بلند وکوتاه دچار شگفتی شده ام دیگر هیچ چیز مرا ودار نمیکند که به خیر وصلاح دیگران حرکت کنم بسیاری از حقایق را باید دردرونم نگاه دارم آنهارا مانند برفهای قطب شمال  که گاهی پرتو ملایمی از آفتاب بر آنها میتابد باید پشت ابرهای پنهان نگاه داشت .

    بارها کوشش کردم تا باین روش ورفتار انفرادی خاتمه دهم امادرمیان کسانی که اطرافم را میگرفتند  همه بیدرنگ به صورت یک گروه ومحفل های پرچانگی ودسته بندی های مسخره وپز داد ن ها درمیامد بهترین آنها دیگری را نابود میکرد کمتر درمیان آنها آدم شایسته ای را میتوانستم پیداکنم .آنها یکدیگررا بشدت منکوب میکردند وزیر ضربات لگد های خود بر زمین میافتادند سر یکدیگر را کلاه میگذاشتند چیزهایی را میدیدم که تنها درخون آدمیان قرون وسطی ویا بربرها دیده میشد آه ، این هموطنان و میهن پر ستان  ما تنها برای کینه توزی به دنیاآ مده اند .حال بوی جنگ را شنیده اند بوی انقلابی دیگررا وپولهارا بار کرده باینسو آمده اند با ویزای شنگن تا سر فرصت چند پاسپورا خریداری کنند برای روزهای مبادا .

    نمیشود با آنها گلاویز شد باید درهمان انزوای خود نشست مردم این سر زمین نیز زیر تیره روزی بزرگ شده اند ، جنگ را دیده اند گرسنگی ها کشیده اند برای همین امروز هرچه میتوانند درون شکمهایشان انباشته میکنند  ، همه ورم کرده اند .دولتهای بزرگ هم انبارهایشان را برای آنها خالی میکنند وپس مانده  ها را برایشان میفرستند در ازای بردن همه هستی آنها

    من بیخود به درخت زهر آگین دنیا وبه میوه های به ظاهر شیرین آن اعتماد کردم  خیال می کردم از آب شیرین شعر وموسیقی میتوان تشنگی وگرسنگی را دفع نمود .

    به هوش خود اعتماد واعتقاد کامل داشتم تنها دستهایم تهی بودند اگر مثلا با یک یهودی ازدواج کرده بودم امروز سرور وسالار بودم رفتم به دنبال عشق یک مرد گرسنه وتازه به دوران رسیده او که همه زندگیش درخیال میگذشت همان خیالات تریاکیان که مست میشوند وزندگی را ازیاد میبرند دچار هرج ومرج روحی میشوند وجز خیالبافی کاری ندارند.

    امروز دیگر تن به قضا داده ام بیشترا زاینها مصیب کشیده ام ودیگر هیچ کاری که بتوان نان از آن خورد از دست من بر نمیاید من نمیتوانم به کشوری سفر کنم وچمدانی از مواد وقرص را با خود بیاورم وبه دست کسانی بدهم که وسایل آسایش مرا تامین میکنند ، نه این کار برای من شرافتمندانه نیست .نه برای من ونه برای فرزندانم ما باید از دسترنج خود نان بخوریم کمی مشگل است اما گرسنه نخواهیم ماند.

    روزهای شادمانی کم کم تمام میشوند وحال باید درسکوت دردناکی نشست دریک میدان نزدیک خانه کولی ها با چرخ فلکشان وبرای نبردی تازه آماده شد. 

    ثریا / ساکن اسپانیا 14 اکتبر 2012

  • ایران کاست

    دیروز دخترکم اینجا بود ، خسته ، بیمار وپژمرده ، میگفت دیگر نمیکشم از ساعت هشت صبح تا شش بعداز ظهر درآفیس وسپس باید برگردم بچه هارا ازمدرسه بگیرم به آ نها شام بدهم آنهارا حمام کنم و……تمام شب خسته نمیتوانم بخوابم .

    سپس گفت اینجا عده زیادی ایرانی آمده انده با خانه هایی گرانقیمت که میخرند یکی از آنها تنها پنجاه هزا یورو خرج آشپزخانه اش کرده ، خیلی مایلم ببینم چه نوع آشپزخانه ی است ؟ مادرجان این پولها از کجا میایند؟

    گفتم نمیدانم عزیزم اگر منبع ومنشا ء رودخانه را پیدا میکردم شاید منهم شمارا به آنجا میفرستادم رودخانه ای که درآن آهن ، مس ؛ نفت ، گاز وسایر مواد مخدروسیا ستهای آبکی وسکت های مذهبی  پیدا میشود کم کم باید اینجارا نیز ایران کاست نامید تهرانجلس دیگر تمام شد .

    سی سال پیش تنها چند ارمنی فلک زده که بکار بافندگی ویا فال گیری مشغول بودند باینجا آمدند  وامروز صاحب خانه های بزرگ ویلایی واتومبیلهای شخصی با مدل بالا میباشند ، طفلکی ها سخت کوشش کردند ونخ هارا خوب بهم تابیدند؟!

    و….ما حتی نتوانستیم خانه کوچک خودرا هم نگاه داریم بانک آنرا از ما گرفت ،

    عیزیزم چیزهایی هست وکارهایی هست که از عهده ماساخته نیست ما همه عمر کار کرده ایم وبا پول زحمتکشی نتوانستیم حتی یک قابلمه بخریم.

    من سوختم ، وشمارا نیز به آتش خود کشیدم ،

    نمیتوانستم باو بیشتر چیزی بگویم تنها سکوت کردم ، گاهی سکوت بهتراز کلمات خودرا نشان میدهد.

    بلی کم کم باید خودرا درگوشه ای پنهان کنیم تا ازچشم اعیان زاده های امروزی دور بمانیم ، به پسرم گفتم بچه هایت را بردار وبرو بجایی که کسی نباشد به دخترم گفتم تو هم برو اینجا دیگر جای زندگی نیست یک تماشا خانه یک تاترکثیف ومتعفن شده وجایی برای انسانها نمانده حیوانات گرسنه ای باینجا حمله آورده  ودرکمین نشسته اند تا به یکدیگر حمله کرده وآنهارا پاره پاره کنند ، پادوهای کوره پز خانه وحلیم  وکله پاچه خور امروز صاحب کیا وبیا شده وخودرا از اعقاب مالک اشتر میخوانند و…….. سکوت

    اینجا جای نفس کشیدن نیست واربابان وصاحبان اصلی خانه اگر روزی وروزگاری به یک گردن بند بدلی یا یک بسته پسته راضی میشدند امروز با یکصدهرار یوروهم راضی نیستند تا کارهای مالیاتی ، اقامت وغیره را انجام دهندآنها هم مانند روباهان گرسنه بو کشیده ومیدانند صید کجاست ، بهتر است شما ها هرچه زودتر خودرا بجایی دیگری برسانید ، هرچند همه جا روباهان دزد لانه کرده ودرانتظار طعمه اند.

    نه در این دنیا نمیتوان انسان ماند وبا روح انسانی زیست ، نمیتوان با کلمات وواژه ها خودرا سرگرم کرد دنیای بخور بخور وببر ببر وبکش وبکش است با ید زرنگ بود ومانند گرگ درکمین طعمه نشست . وما سیر تراز آنیم که به این لاشه ها احتیاج داشته باشیم.

    ساعت سه وپنجاه ونه دقیقه صبح روز 14 اکتبر / ثریا/ ساکن شهرک نشین اسپانیا

  • گناه من

    دوباره شب گذشته دچار کابوس شدم  پوری – ایرانا- پریدخت وفرشته وژنرال پنبه با همراه پسرش تهمتن که بشکل مردان سیفلیسی بود _ با حال تهوع بیدار شدم چه موقع این کابوسها مرا رها خواهند کرد واین آدمها  نقششان درویرانی سرنوشت من چه بود ؟

    بیاد معشوق خیانتکار افتادم بطور قطع امروز زمینهای مرا با قیمت بالایی فروخته یا میفروشد وبساز وبفروشی راه انداخته برای ابد خود وخانواده اش را بیمه کرده به همانگونه که خانه بزرگ وتنها دارایی مرا فروخت وپولش را بالا کشید

    امروز محکمتر به سیمهای سازش میکوبد بی نکه به پشت سر نگاهی بیافکند

    بیاد خانقاه افتادم درآنجا به کار گل مشغول بودم ونوشتم که :

    مصلحت نیست کز پرده برون افتاد راز / ورنه درمحفل رندان خبری نیست که نیست .

    خرقه پوشان همگی مست گذشتند وگذشت / قصه ماست که بر سر هر بازار بماند

    میبایست تحفه های بزرگی هدیه میدادم تا بکار گل مشغول نشوم ؟؟؟؟؟؟

    بیاد دوستان مذهبی خود دراین شهر افتادم ….. بهتر است چیزی ننویسم .

    بیاد وجیهه افتادم حال روحش درجهنم با فرشتگان جهنم محشور است . کتابهای  محمد مسعودر ا که میخوانم مبینم همیشه همان بوده  وهمان است و همان خواهد بود.

    بیاد همسر مرحومم میافتم  وای چگونه میتوانست مردم را شتشوی مغزی بدهد وچگونه میتوانست مرا تا مرز مرگ ودیوانگی بکشاند ؟

    بیاد تولد اولین نوه ام افتادم …..آه چه روز بزرگی بود

    حال تنهای تنها هرشب دچار کابوس میشوم ونمیدانم به کدام یک از روزهای زندگیم بیاندیشم که درآن خوشی بود تا ازیاد آوری آن روزدر دلم شوری پدید آید.

    سرنوشت بدجوری مرا ببازی گرفت امروز صبح زود بیدار شدم وگفتم

    سر انجام تو پیروز شدی ومن تسلیم دیگر مرا رها کن خسته ام خسته .

    شب همه شب دچار کابوسم وترس وخوف وصبح با سینه ای دردناک به آیینه نگاه میکنم .

    آینه در انتظار بزم سحری

    دم به دم از چهره ام می زود سیاهی را

    تا که شود جلوه گاه صورت دلخواه

    طرح صلیبی درون آیینه رقصید

    داغ سه گل میخ بر صلیب هویدا

    گاه از محراب مردی قصه ساز

    گاه در پیکار گرم رنگها

    گاه نقش چهره ای در گرد راه

    تک سواری در کف تیخ آخته

    زنی تنها درپیچ وخم زندگی

    دور تر دردیده ی پندار من

    در نبرد ناکسان جان باخته ……… ؟

    هنوز باید صلیب را بردوش بکشم تا بتوانم از پل بگذرم ایکاش این کابوسها مرا رها میساختند ، رها میکردند ومیگذاشتند دمی بیاسایم .

    گناه من چه بود؟ گناهم زن بودن – زنی تنها در صحرای جنون .

    ثریا/ قصه روز شنبه / ساعت هشت صبح

     

  • 12 اکتبر

    هر سال در روز دوازدهم اکتبر جلوی تلویزیون می نشینم به تماشای رژه ارتش وسان دیدن شاه  اسپانیا به همراه خانواده اش وبالا رفتن پرچم اسپانیا و نهادن تاج گلی بپای برج سرباز گمنام بیاد کشته شدگان درجنگهای اجباری یا اختیاری  وبی اختیار اشکهایم جاری میشوند

    روزی ما هم ارتشی داشتیم ، روز مقدسی بنام روز ارتش داشتیم وسر زمینی وپرچمی که همیشه دراهتزاز بود.

    با دیدن رژه سربازان وگارد شاهی وسواره نظام آرزو مییکنم سردرگوش یکا یک سواران  بگذارم وبه آنها بگویم هیچگاه

     پشت به ملت خود  نکنید ، هیچگاه رهبر خودرا تنها مگذارید شاه بیمار وخسته دوساعت تمام با لبخندی بر لب ایستاد ، آیا او نیز از ملت خود راضی است ؟ البته که راضی است او برای ملت زنده است وهمه چیز خودرا از ملتش دارد ، دین از سیاست جدا شده آنها کار خودشان را میکنند واینها سر گرم کار خویشند .

    امروز روز بانو پیلار نیز هست که برایش در ساراگوسا جش گرفته  درضمن ارتش را نیز حمایت میکند؟

    حال امروز  تماشاچی مردمی هستم که با عشق به سر زمین خود آنرا ازهجوم همه اقوام حفظ کرده اند اگر چه از حکومت ناراضی باشند اما عاشق وطن خود بوده وهرکجا بروند آنرا با خود میبرند

  • آوای مردگان

    به موسیقی ایرانی که گوش میدهم دست روی هرکدام که میگذارم میبینم از دنیا رفته اند ، درحال حاضر این مردگانند که برای ما مینوازند ومیخوانند ، این رفتگانند که برای ما گریه میکنند و به آروزها ی گم شده ما میخندند .

    حلقه بر هر درزدم ، در وانشد

    مشت برهر درکوفتم ، درباز نشد

    هیچ آشنایی درچشم من  درآن خانه نبود

    هیچ بانگ پایی برنخاست تا بگویم آشناست

    این نقش پای رفتگان است اینجا

    که نقش بسته بر روی خاک

    پر پرزدم تابشکنم دیوار شب را

    من بودم ودل بود وشوق پرواز

    خانه ای دیگر نگاهم را بسوی خود کشید

    آنجا که بگوش من نسیم ، افسانه میخواند

    حلقه بر درکوفتم ، درباز نشد

    هیچ بانگ پایی برنخاست

    بار دیگر چشم بر جای پای رفتگان دوختم

    که نقش نو بر خاک زدند

    میخواستم این شب شوم را بشکفم

    با پرده های رنگین گلها

    سالها درچشم من خفته

    رویای شیرین من غیر از یک فریب نیست

    اینجا مزار جاودان رفتگان دیرین است

    دل من مرد ودرمن مرد شوق زندگانی

    نه ، هیچ آشنایی با چشم من همراه نیست

    به دل گفتم سرودی تازه سر کن

    گفت دیگر فریب تازه ی نیست

    هرچه بود وهرکه بود مرده بود

    یا رفته بود !

    یاران عزیز ، گناه من چه بود؟

    ثر یا/اسپانیا/

  • یک جواب

    دوست نادیده وعزیز ، با آنکه من روزانه وگاهی یک روز درمیان وزمانی که حوصله داشته باشم چیزکی مینویسم تا تو بخوانی ، اما امروز دریغم آمد جواب ترا ندهم.

    من ریزه خوار ونشخوار کننده دربار  گذشته نبودم ، همه عمرم درتلاش معاش میگذشت تا اینکه به یکی از ( شما ) ها برخورد کردم کسیکه  با خانواده اش از ناف استالین گراد برای جا سوسی وبردن جوانان ما به سوی آبهای یخ بسته  آمده بود ، فورا از او جدا شدم سپس دوباره به تلاش پرداختم  اما حقوق ناچیزم کفاف زندگی من  وخانواده را نمیداد  تا گلو درقر ض فرو رفته بودم به ناچار اولین شاخه ای که بسویم خم شد آنرا گرفتم به گمان آنکه  با مردی جسور  وپر شهامت بر خورد کرده اام با کمال تاسف  مردی را دیدم مقوایی وتو خالی ومانند باد باکهای بچه ها درهوا  پرواز میکرد بارها گفته ونوشته ام که من فرزند کویرم کویر هم مردمانی ساکت وسر به زیر وزحمت کش دارد من از نسل اولین ها هستم اگر چه باید گفت که این توصیف برای نشان دادن تضاد دو برخورد وهم انگیز میباشد مردی  ومردمانی که با آنها برخورد داشتم خودرا تافته جدا بافته میدانستند وکوشش رقت انگیزی بکار میبردند تا غرور ناچیز  خودرا ارضا کنند برای من همه چیز بیهوده ومسخره بود روزی که با او برخورد کردم دریک لحظه واپسین غروب زندگیم خورشید با مهربانی به زندگی ساده وبیروح من درخشید وچهره آنرا روشن کرد سپس وارد تاریکیها شدم روشنایی فرو نشست دیگر نور کافی برای دیدن ونفس کشیدن نداشتم هنوز کلمات پر معنا ونکته پرانیهای آنهارا درست درک نمیکردم  مانند یک شاخه بید لزران درکنار باد پر خاشاک آنها میلرزیدم .

    هنوز شبها دچار کابوس آن روزها هستم وهنوز روح ملعون وپلید او وفامیلش  مرا رها نکرده است بنا براین هیچگاه نمیتوانستم جیره خوار دربار باشم اگر چه چند نفری از آن فامیل از قبیله قجر بودند اما برای من بی تفاوت بود من روحی بزرگ داشتم که درجسمم نمیگنجید.

    بقیه دارد / ثریا/

  • محمد مسعود

      دوستی نازنین روز گذشته پنج جلد کتاب دستنوشته های ” محمد مسعود ” را برایم آورد که به همت دخترش ” ژنیت مسعود ” ودکتر شیفته تدوین شده است .

    محمد مسعود روزنامه نگار پیشرو اعتراضات وروشنفکری را دوستان دغل کارش با تیر کشتند وقتل اورا به گردن خواهر شاه گذاشتند.

    چند روز پیش عکسی از او |شاه | پیدا کردم ودرون یک قاب گذاشتم  ودرکنارش گلدانی پراز گل ویک شمع  گذاشته وآنرا روی میز اطاق خوابم جای دادم وهرصبح که بلند میشوم میگویم ، صبح بخیر اعلیحضرت ، من دانم وما که توکی بودی وچه  هاکردی  ، بوق آن کمدین جوان ” شوهری را درحق همه تمام کردی ” ؟!

    امروز نوباوگان دست نشانده روسیه وبازیکنان پرده شعبده مائو مارا به دامن هر دوکشور انداختند وخود فراری شدند وجالب آنکه همه صاحب کیا وبیا درمرکز کشورهای کاپیتالیست به زندگی نکبتبار خود ودکا وتریاک وکوکایین ادامه میدهند وهنوز هم مرگ بر، مرگ بر، مرگ بر، سر میدهند وحالا دم بند شلوار آن پیر مردرا گرفته اند وخیال میکنند که او سراز قبر بیرون میاورد ودوباره به دام آنها گرفتار میشود  وبرایشان حلوای نذری پر روغنی را بار میگذارد، همان که قرار بود دولت امروزی جیم /الف/ را درآن سالها بر سر زمین ما حاکم کند ، وامروز اورا تبدیل به یک قدیس کرده وبلوا وشورش آن سالهارا کودتا مینامند !!!!.

    این دزدان آفتابه لحیم شده وماهی تابه بر بعضی از آنها سر به خاک فروبردند عده ای به تماشای شتر دزدان نشسته اند که شتررا بابار میبرند وآب از آب تکان نمیخورد.

    باید سر ازخاک برداری وببینی که گرسنه گان دیروزی با چه ولعی میزهارا با گل میارایند وپلو های زعفران زده را با دو دوست به دهان میبرند ومجالسی فراهم میکنند که آن مجلس خصوصی تو با خواننده بزرگ هیکل درمقابلش حقیر جلوه مینماید.

    حال دارم اعراضات جناب محمد مسعود را میخوانم .

    ثریا/ ساکن اسپانیا/ پنجشنبه

  • وزراء

    تا نام پر غرور تو درگوش من نشست / ای بس دلم بیاد تو هرجا تپیده بود

    من نیز با تو الفتی دیرینه داشتم / هرچندچشم من زتو نقشی ندیده بود

    در تهران خیابانی بود بنا خیابان ” وزرا” که نام آنرا به تمسخر گذاشته بودند وزرا ، چون همه سیمتری نشین وجنوب شهرها ، به آنجا نقل مکان کرده بودند هنوز هم هستند کسانی که باد به غب غب میاندازند ومیگویند ما  دروزارء می نشستیم ، پس از وقوع شوروش وانقلاب نام آنرا تغییر داده بنام قاتل انور سادات ” خالد اسلامبولی ” گذاشتند قصه پر غصه جابجایی نامهای خیابان دراز است  چه به دلیل اختلافات قومی ویا مذهبی ویا نژادی .

    سنت پیترز بورگ _ استالین گراد ،  پترو گراد – ولنین گراد  ودوباره به سنت پیترزبورگ برگشت اما درشهر دوشنه مرکز جمهوری تاجیکستان همه نامهای روسی از روی خیابانها برداشته شد ونام فریدالین عطار  رودکی ،  وابن سینا جای آنرا گرفت آنها توانستند حرفشانرا بکرسی بنشانند ونامهای خودی را بر خیابانهایشان بگذارند درتهران قدیم خیابانها کم کم نام گلهارا بخود گرفته بودندوبعضی ها شماره داشتند امروز درهمه جای دنیا نام اشخاصی که جان بر سر آرمانهای خود گذاشته اند دریادها وکتابها میماند اما نام خیابان ازیاد ها خواهد رفت ، آنهم نام یک قاتل مصری که با مسلسل مغز یک رییس جمهور محبوب وانسانرا متلاشی کرد ، اما تنها در کرمان کوچه ای را بنام میرزا رضا کرمانی قاتل ناصرالدین شاه گذاشتند وسپس آنرا عوض کردند اما نامی از میرزا آقاخان کرمانی بر هیچ کوچه وخیابانی نیست  چه بهتر کشتن افراد بیشتر شهرت میاورد ، حال باید درانتظار نشستن مجسمه هایی باشیم که یکی میرسند ، بهر روی اگر  کسی درگوشه ای ازدنیا آدمی را بکشد درتهران یک خیابان جایزه میگیرد وچه بسا مجسمه اورا هم روی یک برجی از بتون آرمه نصب کنند. اول باید مشهور شد وسپس صاحب یک کوچه یا خیابان گردید

    گروهای دیگری هم هستند  که نام مورد علاقه وقدیمی شهر را هم عوض میکنند کرمانشان تبدیل به خاوران شد وسپس بازور مردم باز کرمانشاه نامیده میشود گویی نام ” شاه ” نباید بر هیچ آجری وگچی ویا حتی یک نخ سیگار جای بگیرد .

    البته این تنها درانحصار ما نیست درکشور های دیگری هم مردم برسر تغییر  نامها جدال دارند ، در ایران نام رکسانا حرام است دراین سرز مین نیز سالها نام همه زنان  “آنا – ماری – کارمن -رزاریو – روسیو – پیلار بود  ونام مردان همه خوان یا آنتونیو  یا مانو ئل  بودکه کم کم آنهارا تبلدیل به نامهای مدرنی نمودند وهیچکس هم نگفت که این تهاجم فرهنگی است ، اینجا همه یکدیگر را با نام کوچک و” تو ” خطاب میکنند .

    در سر زمین ما سینماها هم از دستبرد وتغییر نامها درامان نماندند ، پارامونت ، امپایر ، ب.ب.  پاسیفیک همه تغیر نام دادند  آنهم چه نامهای بی مسمایی . عمر حکومتها درسر  زمین ما یا بیست ساله ویا پنجاه ساله میباشند وپس از آن قومی دیگر با ایده های دیگری وارد میشود وتخته پاکن را برداشته هرچه را که از شروع قرون دراین سرزمین بوده پاک میکنند وایده لوژیهای خودرا پخش مینمایند حال اگر حکومتی صد ساله بود دیگر فبه ال مراد . باید فاتحه تاریخ را خواند.

    از ویرانی ساختمانهای قدیمی ونشان گذشته چیزی نمیگویم که گلنگ الکتریکی میتواند همه ر ا یک جا به زیر آب ببرد ودرعوض برجها وقصرهای افسانه ی جا آنهارا بگیرد ، گویی از ازل عمارتی وبنای نبوده است .

    ثریا/ ساکن اسپانیا/ سه شنبه

  • بی ثمری

    خواننده عزیزی برای مطلبی که درمورد مرضیه نوشته بودم مرا ملامت وسرزنش کرده ونوشته بود که :

    مرضیه درناز ونعمت بزرگ شده واز خانواده شاهان بود؟؟؟ ناگهان احساس کردم ازیکی از ملکه های مومییای واسرار آمیز مصرسخن گفته آنهم بی بها دوست عزیز ” مرضیه درنهایت عسرت با مادر وبرادرش زندگی میکرد مردی که همسر ویا سرپرست مادر او بود اورا به” عشقی” وسایر بزرگان موسیقی آشنا کرد مادر او حتی سواد نداشت تا نام خودش را بنویسد ثروت و.دارایی مرضیه به مدد سکه هایی بود که درازای خوانندگیش میگرفت در صحنه زندگی وحکومت ایران سه قوه بزرگ دست داشتند که یکی از آنها همان قدرت فراماسونی بود مرضیه توانست به آن قدرت بچسپد او را خواننده درباری نام گذاشته بودند ، زنی مستبد ، بی احساس وبی گذشت بود ، درو.یش شد ، نماز میخواند ، به سفرهای زیارتی میرفت ، او یکدنده ولجباز وبی اندازه خودخواه بود .

    حتی درمیان ضبط برنامه های رادیوییش نوازندگان وآهنگ سازان را به ستوه میاورد تا جاییکه روزی مرحوم پرویز یاحقی میگفت : میخواستم ویلن را توی سر او خورد کنم هرچه را که میل خودش بود میخواند تحریرهایش بی معنی وغیر طبیعی بودند ، اما خوب میدانست که دستش را به کجا بگیرد تا زمین نخورد وکدام د ستگیره محکم تراست وسر انجام روی تانکهای دشمن ایستاد وفریادش را به آسمان فرستاد ، اگر ملاها بد بودند آنهاییکه اورا درپناه خود گرفته تا ازاو استفاده کنند هزار بار بدترند آدمهای تکنیکی ، بی احساس وبی رحم ، زیر نام دموکراسی ؟ کدام دموکراسی ؟ که سالهای بانویی بر یک عده حاکم است وجناب سردار گمشده معلوم نیست درکجا پنهان است .نه مرضیه را نباید بخشید ، باید به آوازش گوش داد همانطور که به آواز یک پرنده روی درخت خانه گوش میدهی او درجایی مستقر شد که روابط عاطفی وانسانی  گم شده وبجایش شتشوی مغزها ویک رفاه نسبی اما غیر طبیعی جایگزین شده است.

    دوست عزیز باید یاد بگیریم بت پرستی را کنار بگذاریم همین بت پرستی عهد جاهلیت است که مارا باین روز نشاند انسانهای واقعی را گم میکنیم وسنگ را میپرستیم. دمکراسی درکشورهای نظیر ما نتوانسته است پای بگیرد وبه یک حالت پایدار بایستد برای اینکه ما شخصیت افرادرا درنظر نمیگیریم راست گویی وصراحت گفتار درمیان ما یک گناه بزرگ است ، زیاده طلب وکلی خواهیم . از او نباید یک بت ساخت ، آمد وخواند ورفت .

    عمرتان دراز وپیروز باشید

    ثریا / ساکن اسپانیا/ دوشنبه 8 اکتبر

     

     

  • نا آشنا

    لیست جالبی تهیه کرده بودم از  ” وطن فروشان وآدم فروشان ” آنرادرگوشه ای نگاه میدارم ابن روزها  تلاطم روحیم فرو نشسته ترس همه جارا فرا گرفته دیگر به نظر نمیرسد که کسی حوصله کند آن شادمانی گذشته را به زندگی خود باز آورد هر زمانی شادمانی وغمهای خودرا دارد امروز همه احساس خطر میکنند وهمه از یکدیگر فراریند من با چه شوری بنشینم ودست بکاری بزنم که بیهوده است آن زندگی ما که میرفت به یک حماسه پرشور تبدیل شود امروز آغشته به هزاران آلودگی هاست  نمیشود به زور به جنگ خرافات رفت وبه زور مردم را آز آنچه که به آن عادت کرده وخو گرفته اند  رهایی بخشید .

    شاید این روزها هم برای آیندگان روزهای فرحبخشی باشد که از یاد آوری آن دچار رخوت شوند همچنانکه  من آن بعد از ظهر  های خنک تابستانرا کنار نهر روان  وچهچهه مرغان بیاد میاورم.

    دیگر هیچ چیز وهیچکس نیست که شور حکایت داشته باشد یک رخوت یک خمود گی همه را فرا گرفته است .درسر زمین ما عادت همیشه برهمین منوال بوده کشمکش ها پنهانی صورت میگیرد .بدبختی های ما همیشه به یک هاله شعر آراسته است امروز از هیچ چیز باندازه ابتذال وبیهودگی زندگی هراس ندارم. نویسندگان ومنتتقدان برای همین زنده اند که شکستها یاپیروزی هارا ثبت کنند تنها کار  من این است که به دنبال پیروزی باشم ، درآن زمان هم دوستان ویاران دو رو بودند اما ضررشان کمتر بود وکمتر این دورویی بچشم میخورد وانسان میتوانست بخود نوید این را بدهد که دوستی د ارد اما امروز دوستان از هر  زمان دیگر دورترند

    باید درگفتار وکردار خود کمی خودداری بخرج میدادم آن واقع بینی شاعرانه را به دور میریختم ووارد بازار میشدم از آن شخصیت واقعی خود بیرون آمده  وبیشتر برخود مسلط میشدم دوران دوران گزافه گویی وبی پروایی است .

    حال دوست عزیز ” از من دلتنگ مباش که ترا رها میکنم من در دید همه شما یک دیوانه هستم من همانم که هستم من برای زندگی با دیگران ساخته نشده ام حتی نمیدانم که آیا برای خود زندگی ساخته شده ام یا نه من باید در خلوتی بنشینم ومردم را از راه دور دوست بدارم وآروز دارم میتوانستم کاری کنم تا همه خوشبخت باشید اما این کار درقدرت من نیست تنها میدانم هرکسی باید اول خودش را نجات بدهد ، امروز من از این دنیا پر معمای شما وحشت دارم دراطراف خود جنایتهایی را میبینم که روی آن پرده میکشند حتی برگذشته خود ومن گذشته ام را برای اثبات وجود خود نگاه داشته ام وسخت به آن مباهات میکنم چرا که مبارزه ا م نتیجه داد چه نیازی دارم که دیگران درباره من قضاوت کنند .

    خوانندگان مقاله های من مانند خود  من هیچگاه درمحافل اعیانی دیده نمیشوند وجز دوست داشتن وخاموش ماندن کاری از آنها ساخته نیست خود منهم درپی شهرت وطالب ثروت نیستم .

    حال امروز لیست خودرا پنهان نگاه میدارم تا روز موعود ورسوایی آنها .

    ثریا / ساکن اسپانیا .یکشنبه

  • فردای ما

    هر کجا باشم ، ایران همانجاست

    من بعنوان یک انسان وطن پرستی وانسان دوستی را یکی میدانم ، از آن جهت عشق به وطن دارم که یک انسانم وبه اصل انسانیت پای بند ، وطن دوستی مخصوص من نیست  میلی هم ندارم برا ی بقای وطنم به دیگران آسیب برسانم  دراین طرح بزرگی که دولتهای زور گو چیده اند جایی برای صلح وآرامش نیست وصحبتی هم از وطن پرستی بمیان نمی آید یک طرح بزرگ خاورمیانه برای راحتی وآسایش خودشان

    زندگی  یک انسان واقعی اگر حقیقی نباشد به همان اندازه وطن پرستی اش بیهوده وریا کاری هایش است بیشترا ست  ، به انسانهای واقعی صدمه میرسانند ووریاکاران را یادداه اند که از یکدیگر جدا بمانند حس همکاری وهمدلی را از بین مردم برداشته وبا یک تمدن مادی وحرص بی امان وبهره کشی از ضعفا که لازمه این تمدن است .

    من فریب اشک تسماح فلان گوینده تلویزیونی را نمیخوردم که درقلب آسایش نشسته وحال برای ملت ایران اشک میر یزد. ویا دیگری مشت به هوا میفرستد وهوارا با فریادهایش آلوده میکند . آقایان حتی میلی ندارند که بچشم دیگر بنگرند مبا دا ریا کار یشان از درون آیینه دل بیرون بجهد.

    اروپا دارد خودکشی میکند وجوانان الکوی خودرا از کشور بزرگ امریکا برمیدارند.

    فلان شاعر ویا نویسنده بنا برغریزه خود بخاطر یک فردای رویایی زندگی میکند ومیخواهد همه به همانگونه بیاندیشند او یک آینده زیبایی را درذهن خود پرورش داده وآواز پرندگان را دریک صبح زود نشان میدهد اما نمیگوید آن پرنده زیبا قوت وغذای خودرا چگونه به دست بیاورد.

    آن شبهای شعری که امروز برایشان یک آرزوی گم شده بود به هیچ یک نگفتند که برای فردای خود چه نقشه ای دارید ؟ تنها مشتهارا گره کردند وفریاد کشیدن که آهای سبزه همسایه از چمن ما سبز تر است .

    امروز آن رنجی را که گرسنگان و کارتن خوابهای ومعتادان درون ایران میکشند ایا در  دل آقایان ذره ای اثر میگذارد؟ همه دراطاقهای شیک خود نشسته اند وسیگار برگ دود میکنند وگاهی میکروفونی به دست گرفته وغی میزنند ودوباره بخواب خوش خود فرو میروند  وبرای مردم گرسنه ، بیکار  فقط خداوند میتواند به صورت یک ماموری که وعده آب ونان را همراه دارد جلوه گر شود .

    نه آقایان ، من فریب اشک تمساح شمارا نخورده ونخواهم خورد آن اشکها برای سیر کردن شکم وبستن تکه ای ” بست ” روی وافور شماست که هرکجا میروید آنرا باخود حمل مینمایید.

    ثریا/ ساکن اسپانیا . شنبه

  • بیرنگی

    نه ! ما هیچگاه عرب نخواهیم شد ، اگر چه به قیمت خون همه ملت باشد ، هرکجا من باشم ایران همانجاست .

    با من سخنی دارد آن دیوار سفید ، درخلوت تنهاییم خبری نیست

    در خلوت تنهایی اتاقم ، تصویر من تنها بردیوار است

    ودیوارهای موش دار با گوشهای پهن درپیچ وخم کتابخانه کوچکم

    مرا می پایند

    صدها پنجره بسته وپرده ها مات همه آویخته اند

    در پیچ وخم یک خیابان گمنام

    بیهوده به دیوار چشم میدوزم

    جویای یک خانه آشنا هستم

    تا درب باز آن بشکند این خواب هرسناک را

    در ها همه بسته وهمه زمزمه پرداز هوایند

    زان سوی شهر ، زنی بیمار ، بیمارترازمن

    با دلی همچو یک فرش چرک وکهنه

    در خلوت خود خوش نشسته

    دیوار سفید  اطاق من چه معصومانه

    مرا مینگرد

    ومن غرقه در گرداب با لبان یخ بسته

    وفریادی که درگلو شکسته

    ما را سوزاندند آن دیو سیرتان

    ما آدمیان عاصی از خود وپیمان شکن

    در دور ترین نقطه جهان

    با پوچی وپوچ ترا ز پشیزی

    نفس نفس میزنیم

    مارا فروختند به هیچ ، به هیچ

    رنگ سرخ رنگ دلیران ما بود

    ورنگ سبز سبزینه را بیاد میاورد

    اما فریادی  از فراز پشت بامها

    رسید بگوش ، که هیچ رنگی نبود

    رنگی بالاتراز سیاهی ، رنگی به رنگ فریب بود

    مارا فروختند به پشیزی

    وما همچنان درانتظار رنگ سپیدیم ؟!

    ثریا/ ساکن اسپانیا. جمعه

  • راز حلقه ها

    هرکجا من باشم ، ایران همان جاست .

    امروز دو روز است که تو پای باین دنیای خر توخر گذاشته ای صبح که چشمانم را باز کردم اولین چیزی که خواستم یک سیگار بود پس از نه ماه حال این سیگار بمن مزه خواهد داد پرستار باچهره ای درهم نگاهم کرد وگفتم ، تنها یکی ، دکتر بمن لقب مادر قهرمان داده ، چون در چند ماه اخیر درآن زایشگاه تنها من توانستم یک بره به وزن چهار کیلو هفتصد گرم به دنیا بیاورم

    دکتر زیر لب خنده ای کرد وگفت ، خوب بعداز صبحانه تنها یک سیگار میتوانی بکشی  وسپس پرسید میتواتنی بمن بگویی این بره زیبارا درکجا پنهان کرده بودی با این هیکل ظریف وجثه  کوچکت ؟.

    امروز هم یک سیگار کشیدم ، پس از سالها نمیدانی چه لذتی بمن داد !

    وامروز تو درآن جزیره وبهشت رویایی  که روزی جزیره شیطان نام د اشت تنها زندگی میکنی ، آن بهشتی که امروز تبدیل شده به یک بازار بزرگ جهانی وهمه نوع حیوانی درآن دیده میشود ،

    آن سکوت ، آن آرامش وآن خانه های اعیانی ولوکس آن ادب جهانی وآن آداب ورسوم دیرین زیر خروارها دلار ودرهم فرورفته  ودرهمان حال سه میلیون بچه گرسنه ، بدون غذا وبدون وسیله بهداشتی در پنهانی ترین زوایای شهر نفس میکشند .

    آن گلهای زیبا ودلنشین آن قصرها وباغهای قدیمی به دست کسانی اداره میشود که بیشتر بفکر درآمد هستند.

    امروز این سر زمین مانند یک قحبه پیر شده که خودرا بزک کرده برای مشتریان نوپا ونوکیسه جزیره نشین صحراها .

    دیگر از زمزمه جویبارها خبری نیست ودیگر درختان سر درگوش یکدیگر نمیگذدارند ، امروز دیگر از آن فروشندگان مودب اونیوفورم پوشیده خبری نیست درعوض درهر صد قدم یک مغازه کبابی ، یک دکه پیتزا فروشی ویک هامبرگر فروشی باز شده است دیگر کسی لباس نمیپوشد همه توریست وار بسبک توریستهای جهانی دیگر در خیابانها حرکت میکنند ویا اتومبیل میرانند تا جاییکه حتی میتوانند بوقهارا نیز به صدا دربیاورند درمرکز شهر اتوموبیلهای لوکس درکنار موتورسیکلت ها ودوچرخه سواران میرانند همه چیز درهم وبرهم شده تنها یک چیز بجای مانده :

    یک قانون محکم  که باید دهانت را بدوزی  دهانت را بو میکشند نباید لب به سخن باز کنی جرمش زندان است دوربین ها همه جا ترا زیر نظر دارندسکوت بر لبها نشسته  از هیچ آرمانی نباید گفتگو کنی جرم بزرگی محسوب میشود نفرت  را باید دردرونت خفه سازی وشادی را نیز قورت بدهی سطح معلومات وفرهنگ بسیار  پایین آمده درعوض ” سیتی” هرروز بزرگتر  میشود ومنار آن به آسمان میرسد.

    رودخانه تبدیل به یک مرداب سیاه وبو گرفته شده که هرروز قایقهای رنگی لاشه هارا باین سو آن سو میکشند وساختمانها بشکل آلت مردانه دروسط شهر قد کشیده اند ومرد سالاری را بیاد میاورند.

    کتابها مجانی ، روزنامه ها مجانی پستخانه بسته شده وبیشتر جاها زندگی با همان کارتهای الکترونیکی ادامه دارد همه با یک تکه گوشی مشغولند ،

    همه جا یک شکل شده واین وحشتناک است

    عشق دردلها مرده و من دراین فکرم دیگر به کجا میشود فرار کرد تا چشم برادر بزرگ ترا راحت بگذارد

    آن حلقه های چند رنگ که بما گفته بودند نشان همبستگی ملتهاست معلوم شد نشان همبستگی دولتهای وسرمایه دارانی که پنهانی پشت پرده سر نخ ها وسیم هادردستشان میباشد ،  ، وبقیه عروسکهایی هستند که مارا سرگرم میکنند.

    عزیزم بطری ” کوکا کولا ومگ دونالد ” خودرا دریخچال بگذار برای روز مبادا.

    ثریا/ ساکن اسپانیای ویران/ پنجشنبه آز ” یادداشتهای لندن”

  • نقش ناپیدا

    هر جا که من باشم ، ایران همان جاست .

    دنیا آنقدر دچار تحولات وزیر روشدن است که کمتر کسی حوصله میکند چیزی را  “بخواند”  همه نوع کتاب دردسترس عموم  میباشد باید خیلی خطر کرد وفکر نویی راببار آورد ووارد بازار کرد ، تا ناگهان مانند نویسنده : هاری پاتر » دنیا گیر شود  آنهم با خوابهای طلایی یکزن که قصه ها وافسانه هایش را ازکتب قدیمی شرق به گرو گرفته وهمه را بهم بافته چیزی ساخته که عالمی را سردرگم وبچه هارا سرگرم میکند.

    من ادعایی ندارم تکه تکه خرد شده ام وحال میل دارم خرده هارا بهم بچسپانم وبه هیچ وجه مدعی نیستم که راهنمای درونی  من یا الهامات مرا دربر گرفته است .

    دچار اشتباهات زیادی شدم اما تجرهایم پیش رفته اند خطا پذیری از هرسو مرا نشانه گرفت الهام تنها ممکن است برای کسالنی پیش بیاید که از تضادهای روحی آزاد باشند واین موضوع خیلی کم اتفاق میافتد که یک انسان بتواند حتی یک لحظه هم دستخوش تضاد نباشد.

    ممکن ااست امرو به نظر همه گان حقیر وناچیز جلوه کنم اما هنگامیکه با روح حقیقت جفت میشوم شکست ناپذیرم .

    اعتقاد من براین است که همه ما انسانها میتوانیم پیام آور خدایان باشیم بشرط آنکه ترس را ازخود دورسازیم وتنها درجستجوی حقیقت به کاووش بپردازیم .

    من ادعای هیچ کشف وشهودی ندارم اما اعتقادم براین است که خداوند هرروز بر همه مردم ظاهر میشود اما ما انساانها آنچنان درگیر مسائل احمقانه خود هستیم که گوش وچشمان خودرا به روی آن صدایی که آرام والهام بخش است بسته وچشمان خودرا به روی آتش وفریادهای دروغین گشوده ایم .

    ثریا/ ساکن اسپانیا/ چهارشنبه

  • زاد روز

    امروز روزبزرگی برای من است ، شب پیش ساعت 12 چشم به دنیا گشودی .

    در آن زمان دنیا در چشم ما خیلی بزرگ بود وآرزوهایمان بزرگتر ،

    تو در سر زمینی به دنیا آمدی که دختران همچون یک کالا با بهای

    سر سام آور اما خیالی خرید وفرو میشوند ورقم های نپرداخته یا

    پرداخته پشتوانه های زندگی خانواده ها بشمار میرود ،

    امروز این رقم ها نجومی است . من ابدا درهراس این نبودم که

    تو صاحب یک کالای لوکس شوی درهراس آن بودم که از دیوار

    سخت و صعب العبور زندگی چگونه بالای خواهی رفت بی هیچ

    کمکی ، درآنساعت چشمانمرا بستم وترابعنوان یک هدیه خوشبختی

    درمیان بازوانم گرفتم وگفتم ” فردا روز دیگری است وفردا درباره

    آن خواهم اندیشید.

    امروز دیگر آن سر زمین وجود ندارد ماهم دیگر آنجا نیستیم وتو

    درشهری فروخفته درسکوت خسته وبی رمق به اطاق کوچک خود

    بر میگردی بی هیچ دغدغه ای .

    ومن بی تو دراین شهر پر تشویش وپر صدا هم اوای سکوت شب

    و روزم .

    من مانند یک پرنده قفس را شکستم وبا توشه ای از رنج گران بسوی

    شهرهایی روانه شدم که مرا بعنوان یک کالای لوکس نمیخواستند

    اموز پنجاه ویکسال از آن شب رویایی میگذرد وما هرچند خسته اما

    خوشبختیم چون یکدیگررا داریم .

    بگذار فروغ چشمان بیگناه  وپاک تو مدد کارمن باشد.

    تولدت مبارک پسرم

    از بکار بردن کلمات تکراری روی کارتهای کاغذی یا الکترونیکی

    بیزارم آنچه دردلم هست حکایتی وروایتی است برای این روز فرخنده

    ترا درآغوش میفشارم وامید آنرا دارم که به نیمی از آرزوهایت هم

    شده برسی ، هیچکس درهیچ کجا نتوانسته به همه آمال خود برسد.

    دوستت دارم  .

    مادرت / ثریا . دهم مهرماه 1391

    دوم اکتبر 2012