Category: General

  • مصر

    زمانه پندی آزاد وار داد مرا / زمانه را چو بنگری همه پند است

    به نیک وبد کسان غم مخور ، زینهار / بسا کسا که به روز تو آرزومند است

    “رودکی سمرفندی “

    نه! گمان نکنم کسی به روز وروزگار من وما آرزومند باشد ، خدا نکند سر زمین کلئوپاترا نیز به دست اخوان مسلم بیفتد وزنان به درون کفن سیاه بروند خدا نکند مصریان مانند ایرانیان دربدر وآواره سر زمینهای بیگانه شوند وبه حکم اجبار خاک پدری را فراموش نمایند ودلخوش با شند که نغمه ی سروده  واشکی ریخته اند.

    سابقه تاریخی وفرزانگی ودوستی درذهن بسیاری از مردم ما ومصریان با دورابطه همراه است .

    ما با آنها برادر خوانده ایم  وآنها امانت دار ما میباشند ، مردم مصر غیورند وبه تاریخ پر افتخارشان مباهات میکنند  ومطمئن هستم که نخواهند گذاشت فرهنگ غنی وپر بار آنها به دست مشتی دیوانه فراری از غار کهف بیفتد آنها خواهند جنگید ، مگر آنکه صحنه آرای جهان میل داشته باشد صفحه جدیدی درتاریخ پر افتخار سر زمین فراعنه باز کند ، آنگاه زمانی فرا میرسد که مصر هم ریشه های تاریخی خودرا از دست داده وبه یک کشور مفلوک وبدبخت مبدل خواهد شد.

    هنوز مردان پرقدرت ووطن دوستی درمصر زنده اند وفراری نشده اند تا از دور آواز بخوانند و برای ” خانه پدری” اشک تمساح بریزند درحالیکه دستشان درون کاسه شیطان است واز آنجا میخورند ومینوشند ، نه گمان نکنم مصر ایران دوم شود . مصر سر زمین فراعنه ، سرزمینی که قدرتمند ترین زن جهان بر آن حکومت کرد ، هرچند خزانه ها خالی شدند ، از اشیاه  درون مقبره های فراعنه بجز مشتی خاک بر جای نمانده اما هنوز نوادگان فرعون زنده اند.

    چهارشنبه/ 5/12/12

     

     

  • تولدتو

    درست شبی مانند امشب ، ساعت دوازده شب ، تو به دنیا آمدی ، چهل وپنج سا ل پیش  ، همه درانتظار یک پسر بودند وبقول خودشان از شکل وشمایل من اینطور بنظر میرسید که پسری درراه دارم ، اما تو بمن گفته بودی که درراه هستی وهمیشه هم همراه منی ، من نفس ترا واحساسات ترا درهمان زمان که دردرونم ایجاد شده بود درک کردم.

    آن لباس زیبایی را که بر قامت من دوخته بودند وبرازنده من بود پدرت از هم درید وبجایش یک پارچه ضخیم وزشت وبد قواره برتنم پوشاند که برآن وصله هایی از ننگ وتهمت وافترا  وتنک چشمی وحسادت دوخته شده بود .

    او به هیچوجه پایبند مسایل خانوادگی نبود واین نوع زندگی هیچگاه باو آرامش وآسایش نبخشید هرچه در آن زمان بود همه درد وغم واشک دیده ونیروی اندیشه خودم که مدام درفکر ایجاد یک تحول بزرگ بودم.

    بر خلاف تصور همه تو دختر زیبا با دو چشم درشت مانند آهوی دشت به دنیا آمدی ، آه حسرت باری ازگلوی همه اطرافیان بلند شد ومرا تنها روی تخت بیمارستان رها کردند.

    امروز من بتو افتخار میکنم که همانند یک مرد زندگی ومشگلات آنرا روی شانه های کوچک وظریفت حمل میکنی وهمراه وهمراز وهمدرد منی ، دخترم تو برخلاف همجنسانت که هیچ غذا ونوشابه ولباسی آنهارا راضی و خوشنود نمیکند وهمیشه از هم گسیخته وناراضیند ، از تمام زندگیت راضی ورضا به داه هستی میباشی آن نا بخردیهای وآن ر ویاها که دیگران را تا به آسمان فرستاده وسپس به زمین میکوباند ، درضمیر تو دیده نمیشود وهمه چیز فلب والای ترا خشنود میسازد بی آنکه به سایر موهبتها بیاندیشی ویا حسرت آنهارا داشته باشی . ، امروز حتی دشمنان من ترا تحسین میکنند . سپاسگذارم دخترم .

    تولدت مبارک .

    ثریا/ اسپانیا/ آذرماه یکهزارو سیصد ونود ویک / دسامبر 2012

  • آزادی ،

    رویای بدی بود  هنوز از یاد آوری آن موهای تنم راست می ایستند نیمه شب بود که بیدار شدم وزیر لب زمزمه کردم 

    نه این سزای من نبود واین عاقبت من نبود . دوباره بخواب رفتم ….آخ هنوز میلرزم ازجای برخاستم پرده هارا بالا کشیدم ، خورشید میدرخشید وهوا مطبوع ، نه من درجای خودم بودم ، آنها همه رویای پریشانی بودند  ، درآن زمان دیوارها گویی بناگاه در پیش چشم من چرخیدند وآسمان بالای سرم همچو کلاه خودی از جنس فولاد سیاه شد ومن دریک خیابان تاریک ، تنها با یک کیف دستی راه میرفتم راهی بی پایان  درکوچه پس کوچه های ناشناس بین مردمی ناشناس وسخت گرسنه وتشنه . حال درمیان پنجره ایستاده بودم وباور نداشتم احساس میکردم دریک هوای آزاد وبی قید بند راه میروم اینجا نفس باد شیرین وتازه است ، نه ! دیگر نخواهم پرسید چرا؟.

    سر نوشت که این مهربانی را درحق من ادا کرد میخواست در رویا بمن بفهماند که همه چیز بمویی بسته است ومن چرا دربرابر اراده سرنوشت  تسلیم نمیشوم

    روزهایی دراین اندیشه بودم که دریک گور بی نام ونشان زندگی میکنم بی آنکه لوحی ویا سنگی بر روی آن گذاشته باشند ، اما امروز عاشق همین زندگی انفرادی خویشم همین زندانی که با دست خود ساخته ام رویای شب گذشته بمن یاد آور شد که باید قدر این موهبت هارا بدانم ، اگر همه جهان را با همه محتویات آن بمن میبخشیدند من دوباره آنهارا پس میدادم ویا به دیگران می بخشیدم امروز درنیمه راه زندگی گام برمیدارم وصدای چرخهای ارابه مرگ را هر زمان درپشت سرم احساس میکنم اما شادم وخوشحال ، زیرا آزادم ، دیگر میلی به بازگشت به گذشته ندارم ، دیگر میل ندارم بر آن اسب چوبی سوار شوم ودهانه آنرا به دست دیگری بسپارم اگر چه زین ویرا ق اسبم از طلا باشد ، نه ! هیچ میل ندارم تنها زمانی که دفتر خاطراتم را ورق میزنم سیاهی وپلیدی آن دومرد را درآنجا میبینم ، یکی مانند یک لاشه بد بو بخاک رفت ودیگری درمیان امواج رویاها ودیوانگیهای خود مشغول تکه تکه کردن دستگاههای موسیقی است مانند تکه تکه کردن تریاق وخودرا بزرگ مینمایاند بی آنکه به اخلاق وچیزی پایبند باشد آن کودکی من بود که دراین زمان تکه تکه اش کردم وحال درپناه لطف سرنوشت ازاد راه میروم. آن رویا بود تنها یک رویا وباید فراموشش کنم ، خورشید امروز همه پهنه آسمانرا فرا گرفته وبمن نوید دیگری را میدهد . زنده باد آزادی

    ثریا/ اسپانا/ یکشنبه /دوم دسامبر 2012

  • گیاهی دردل سنگ

    امروز مانند یک شاخه نازک که به ناگهان از زیر یخ های سرد زمستانی وزیر سنگها میروید ، سر بلند کرده ام ، تنها بهانه زندگیم همین نوشتنهاست که باید آنهارا هم دریک قالب ویک چهار چوب تحریر کنم که مبادا به تریش قبای کسی بربخورد ویا زندیقی وکافری شوم وتا ابد به عذاب الهی که به دست بندگان  قادر مطلق اجرا میشود ، گرفتار گردم.

    نمیدانم رشد این گیاه ناچیز تا چه حد واندازه طول میکشد تنها میدانم آن ساقه ای که در زمستان یخ بسته در دل صخره ها میروید برای دلخوش کردن طبیعت است ، ومن برای دلخوشی خودم .

    پرندگان نیز گاهی روی شاخ وبرگ درختان آخرین آواز خودرا سر میدهند گاهی در فصلهای خوب ودلپذیر وزمانی نیمه شب که حق حق میکنند .

    امروز باین نتیجه رسیدم که خدا وند یگانه ومهربان دیگر قادر به تسلیم فرزندان ناخلف خود نیست ، او در زمان خلقت این بشر دوپا آخرین جرعه جام را که نامش آرامش وآسایش وراحتی بود به گلوی ما  فرو نریخت آنهم برای آنکه اورا فراموش نکنیم ودر هر زمانی به ستایش ونهایت التماس برخیزیم امروز میدانم که از دست او هم کاری برای ما ساخته نیست باید به دنبال خدایان زمینی رفت وآنهارا جستجو کرد .

    ما به دنیا میاییم وسپس زندگی میکنیم ووراه مرگ را ادامه میدهیم درطول این راه کوتاه بجای عشق ورزیدن ودوست داشتن خون یکدیگررا با جام سر میکشیم وهمچنان از راز طبیعت بیخبریم  ، خدایان زمینی میدانند که نه بهشتی وجود دارد ونه جهنمی وهرچه هست درهمین راه کوتاهی  است که ما میپیماییم .

    خدایان زمینی ، از بدو خلقت صاحب وارباب ما بوده اند از زمان غار نشینی وپیدایش آتش تا امروز که به آخرین نقطه ورمز زمان رسیدیم ، آنها ارباب ما بندگان بودند ، آنهاییکه از فرصتهای ناگهانی استفاده کرده ودانستند کجا باید چه بگویند وچگونه سکوت کنند ، کجارا میشود غارت کرد وچه زمانی باید بیدادگری کرد وانسانی دیگری را کشت برای منافع ، خدایان زمینی نه احساسی دارند ونه درک شعور انسانی آنها مخلوقاتی هستند که تنها روی دوپا راه میروند وفرمان میرانند خدایان زمینی را همه جا ودرهمه گوشه وکنارها میتوان دید وبا آنها برخورد کرد تنها باید اوامر آنهارا اطاعت کرد اگر چه به ضرر جسم وجان  وخرید وفروش روح ما باشد.

    آنها در لباس ساستمدارن کهنه کار که مانند عروسکهای درخت کریسمس بالا وپایین میروند ، صاحبان معادن ، بانکداران، واربان زمین دار وسر دم داران ایمان ودست آخر نوچه های دست پروده شان که بازار قاچاق اسلحه ومواد مخدر وخانه های عیش وقمارخانه ها را اداره میکنند ودرهمین حا ل دربین راه برایت لالایی میخوانند ودستی درکار هنر دارند !!! ویا در لباس عشق ودوستی وخود بر بالای صخره های سنگی ودژ های محکم نشسته وبه بیداگری مشغوند .

    نه ! گمان نکنم عمر زندگی این گیاه واین ساقه نازک چندان طول بکشد ، او قادر نیست دست حریف را بخواند.

    ثریا / ” از دفتر یادداشتهای روزانه 2000 “

     

  • قاب کهنه

    دشتی وسیع وپرگل وسبزه ، درذهن روشن زمین

    به همراه باد ، یاد عشقهای کهن را

    زنده میدارد

    این درخت کهنسال دیگر تشویش

    خاکستر شدن را ندارد

    بوی عطر یاس بوی پونه های وحشی

    پیچیده درذهن روشنم

    دیگر بانتظار هیچ سواری نیستم

    غبار میرسد بی سوار

    من دردامن این دشت بی عبور

    آزاد وسر شارراه میروم

    ودرگمان هیچ سواری نیستم

    میدانم که نبض زنده ام

    تا قیامت این دشت را زنده

    نگاه میدارد

    با معجزه  ونام پرشکوه ، عشق

    من از تبار سر زمین قدیمی ام

    تصویر گذشته را بر پهنه این دشت

    کشیده ام ، تصویر همه سالها را

    آ یینه امروز من بی تصویر است

    قاب اطاق من از کهنگی فرو ریخت

    وبمن یاد آور شد که :

    باید تنها بوی دشت را بخاطر بسپارم

    نه تصویر کهنه یک قاب را

    ونه غبار یک آیینه شکسته را

    ثریا/ اسپانیا / جمعه ( از دفتر یادداشتهای 2007 )

  • یک نگاه

    هر لحظه بگویم کریمانه / ای دوست مارا چه میفریبی تو ؟

    عمری تو و عمر را وفا نبود/ مارا به وفا چه میفریبی تو؟

    از خصوصیات خوب ما ایرانیها ، نکته ها ی  بسیاری است  که درهیچ قالب ونوشته وشعری نمیگنجد ، شاید بتوان آنهارا بعنوان یک نمایش طنز تلخ به روی صحنه آورد ومدتی دیگرانرا به خنده وا داشت .

    مثلا اگر یک پاانداز خارجی به ایران سفر کرد باید حتما با شیوه فرنگی از او پذیرایی نمود ولو اینکه برای چاپیدن آخرین تکه دارایی ما آمده باشد.

    در تمام عمرکه زنده بود خیرش به هیچکس نمیرسید غیراز شر، به هنگام نزدیک شدن اجل به درخانه اش فریاد حلالم کن خلام کن و به د ندانم بکش ، بگوش میرسد.

    در گذشته که تازه تالار رودکی شکل گرفته بود ودرنظرمن یک جایگاه والا ویک تالار بزرگ جلوه میکرد گاهی برای دیدن وشنیدن موسیقی که همه لذتهای زندگی مرا تحت الشعاع قرار داده بود به آنجا میرفتم ، گاهی اشخاصی را میدیدم با پایپونهایی باندازه یک ملافه به گردن وشکم های برآمده وشال کمر با فراک وشلوار راه راه باد کرده مانند یک باد کنک قل میخورد وصندلیهای جلو ویا لژ های اول را به اشغال خود   درمیاورد وهمسر نازنیش با کلی جواهر وپوست وابریشم وموهای رنگ شده ، درکنارش می نشست وباد میفروخت هنوز آریا شروع نشده خرو پف آقا بلند میشد وخانم نیز درکنارش بخواب ناز فرو میرفت ویا خودش را به کافه تریا میرساند تا پیکی ویسکی بالا بیاندازد ، هرماه برای خرید بلیط سر ودست میشکستند وبهترین جاهارا میخواستند آنها لازم میدیدند که خودرا درجاهایی نشان بدهند ، آنها به ماساژ شخصیت خود احتیاج داشتند .

    ترا به میهمانی میخواندند با زورو قربان صدقه رفتن ، هنگامیکه وارد میشدی ترا از سرتا پا برانداز میکردند وکفش وکیف ولباس ترا قیمت گذاری کرده آنگاه بتو شخصیت میدادند که درکجا باید بنشینی وناگهان همه به همراه خانم صاحبخانه به آشپزخانه هجوم میاوردند وتو تنها باید به تما شا ی  اشیاء ناجور وبی شکل وبی خاصیت دریک دکوراسیون تهوع آور در سکوت   بنشینی واز خود بپرسی ….پس چرا مرا دعوت کردند؟ با کی باید حرف بزنم ؟ وپس از  شام یا ناهار همه باهم اگر ” برنامه قمار ”  نبود از صاحبخانه خداحافظی کرده ومیرفتند.

    ملاقات ونشست وبرخاست با یک نوه فلان شخصیت برایشان ارج وقرب داشت اگر چه آن آدم حتی بلد نبود نانرا بجود وآنرا دررده ارزشهای عاطفی قرار میدادند! وسپس برای دیگران داستان ملاقاتشانرا با آب وتاب تعریف کنند.

    اشخاصی هم درمیان آنها پیدا میشد که به حد اعلا سواد ومعرفت وانسانیت داشتند ودراین زمینه ها سخت رنج می کشیدند .

    قرن ما ، زمان ما ، زمان تغییر وتحولات شدید بود وکمتر کسی به اعاده حیثت وشخصیت ذاتی ومعلومات خود ودیگران میاندیشید ویا ارج میگذاشت همه دچار یک توهم شده بودند وهمه خودرا یک تافته جدا بافته میپینداشتند بی آنکه معنا ومفهوم گفتار ورفتار خودرا بدانند ، همیشه باید ” کسی ” میبودی”  ویا   چیزی ” میداشتی ویا ” نواده وزاییده وگاف ” کس مهمی بوده باشی تا ترا ببازی بگیرند ودرمحافل خود راه بدهند ، محافلی که تشکیل میشد از قمارهای کلان ، تریاک ، کوکایین ساز وآواز وبزن وبکوب وبرقص وشعر خوانی …!  وکارهای دیگر که بما مربوط نمیشد.

    امروز در کنج این خراب آباد بازهم باید همین مردمان خود گنده بین وخود خواه وخود فروخته را تماشا کرد وسپس پرده هارا بست ودرتاریکی نشست.

    ثریا. اسپانیا/  پنجشنبه

  • اینتر لود

    روزی ، شاعری سرود :

    جهانم زیبا ، جام ام دیباست ، دیده ام بیناست زبانم گویاست ، خانه ام طلاست ، باین ارزد که…….دلم تنهاست ؟

    بیچاره ، تنها بفکر دلش بود وبس آنروز همه جهان زیبا بود ویا ما دراین پندار بودیم.

    هزاران هزار سال است که مردم  به آدمکشی مشغولند ونامش را گذاشته اند ” خدمت به میهن”  درتمام این مدت طبیعت بیهوده وقت خودرا صرف زیباکردن وپدید آوردن درختان وگلها ودشت وسبزه وستارگان تلف میکند.

    هر زمانی از آسمان پیامبری تازه نزول میکند وبر روی زمین آدمخواران مشعول خون ریزی میشوند ، دیر زمانی است که هیچ آوا ی زیبای موسیقی گوشمانرا نوازش  نداده است ؛ تنها طبلها وطبالها بر طبلهایشان میکوبند.

    دیر زمانی است که همه افتخارات در ” تنبان وباسن ” مردانی است که باسنشان راا تکان میدهند ودسته جمعی خوشحالند که توانسته اند دروازه حریف را با یک توپ تسخیر کنند.

    دیر زمانی است که مادران بدبخت فرزندانشانرا به ارابه های مرگ میسپارند ونامش را افتخار گذاشته اند وبرای جلب توجه دیگران وسرگرمی هر روز صورت  خو نینی در رسانه ها نقش میبندد.

    واین ها همه بخا طر جاه طبی وخودخواهی ” بزرگان ”  صورت میگیرد که خود هنوز پیکری را بخاک نسپرده بر سرگور قربانی خود عهد وپیما ن و قرارداد دیگری میبندند .

    درآن هنگام که پیکرهای پوسیده نصیب شغالها وکرکسها میشود آقایان بهم سلام میگویند وبا احترام می ایستند تا عکس یادگاری را درقلب  تاریخ نصب نمایند.

    این دنیای ماست دنیایی که هرروز از گوشه ی  خون فوران میکند وهیچ ملتی سر آشتی با ملت دیگر ندارد ، زیرا بقای حکومت  آنها بسته به ادامه حماقتهای  ملتشان میباشد .

    آدمها را به دست خود میکشند وراحت بخانه برمیگردند ودرکنار لیوانهای مملو از نوشیدنی وسفره پهن خوراکی به تماشا ی صحنه های دلخراش دیگری مینشینند.

    همه جا مردم تیشه درریشه جان یکدیگر گذاشته اند و درتپه ماهور ها به دنبال برا در کشی میگردند.

    …….. دراین زمان است که میبینیم آفتاب هم رنگ دیگری دارد آفتاب را هم   بیمار  کرده اند  هیچ نور و خوشی ورروشنایی از  او بما نمیرسد.

    مرغان سحر دیگر نغمه سرایی نمیکنند ودیگر پرنده ای جرئت پرواز ندارد.

    کاغذ رنگی ها ، توپهای پلاستیکی، شمع های رنگی  وپولکهادرکنار درخت پلاستیکی به همراه کوله بار مرد پلاستیکی باریش پنبه ای درانتظار بازار نشسته است ، تنها یک ( اینترلود) نوشیدن یک آب خنک وسپس ادامه جنگها

    ثریا/ چهارشنبه

    شعر ” از معینی کرمانشاهی !

  • خط یک

    امروز از آن روزهایی است که حوصله هیچ کاری را ندارم حتی حوصله خوردن ،

    کتاب خاطرات مونس الدسلطنه ندیمه انیس الدوله  سوگلی ناصر الدین شاه را میخوانم ، وشکر میکنم که درآن زمان به دنیا نیامده ام وشکر میکنم دریک خانواده روشن فکر که قرنها از زمان خود جلو بودند پای به عرصه وجود گذاشتم .

    متاسفانه زندگی مرا به میان همان خاله زنکها که به جادو جنبل وخرافات وروضه خوانی سفره انداختن زندگیشان را پر میکردند ، پرتا ب نمود  چگونه توانستم خودمرا از آن منجلاب نجات بدهم بیشتر به یک معجزه شباهت دارد متاسفانه  عده ای از زنهای ما دوباره میل حرمسرا را کر ده اند  ودوست دارند که به حرم بروند عده ای از زنهای بی دست وپای فرنگی هم پای به حرم سراها گذاشته تن پرورخوشحال با النگوهای طلایی ودست های حنا بسته درانتظار بستر شبانه نشسته اند.

    از هزارن سال پیش ستارگان درمحور آسمان میچرخند وبا عشقی دردناک به یکدیگر مینگرند وبه زبانی زیبا با یکدیگر سخن میگویند اما تاکنون هیچوزبان شناسی قادر به درک این زبان نشده است . زبان ، زبان عشق است

    تنها منم که این زبان زیبارا آموخته ام وتن به هیچ حقارتی ندادم ونخواهم داد سخن عشق برای من بجای همه صرف ونحو ها وقرائت ها حرف میزند

    من روزی دردهای بزرگ خودم را باشعرهای کوچک وناچیز بیان میداشتم وهنوز هم دوست دارم اینکاررا بکنم اما زبان شعر ظریف است ودردها من کهنه وسنگین ، بجای زبان شعر مشتی مار وعقرب در مغز من لانه کرده است همان مار وعقرب هایی را که روزانه سر راه خود میبینم وبا یک پرش خودرا از نیش زهر آلود آنها نجات میدهم.

    شب پیش درخواب میگریستم و با یک چادر نماز سپید گلدار درصف اتوبوس ایستاده بودم ، خط یک . همان خطی که همه عمر آنرا میشناختم” یک” نه بیشتر.

    ثریا/ اسپانیا/ سه شنبه 27 نوامبر2012

     

  • کابوس

    سی ویک سال است که آن تبعیدی نامدار درگورستانی تنها دریک شهر غریب دربستر ابدی خود آرمیده است .

    بستری چنین ناچیز شایسته او نبود ، شبی در آرمگاه خود بیدار شد ورویای شگفت انگیزی را دید که چون مشعلی سهمگین در برابر وی میدرخشید ، خنده های اسرار آمیزی از گوشه وکنار تالار بزرگ فرش شده با ستونهای بلند کاشی کاری بگوش میرسید او با چهره ی سپید از جای برخاست وبه آن فضای وحشتناک مینگریست .

    درهمین حال رویا بزرگتر شد وصدایی بگوشش رسید که میگفت :

    اعلیحضرتا ، بیدار شو ، یاران مسکو ، برداران چینی ، ولچک بسر های فرانسه نشین وسرگذشت دوران اسارت تو درآن جزیره وقصه های بی پایه انگلیسی که بی پروا تا دم واپسین درکنار بالین تو کمین کرده بودند یک حادثه  بیش نبود.

    سقوط تو تو ضعف وراستی وبیخبری تو بود ، درهمین بین آوای دیگری برخاست که با لحنی محکم بسوی آن کالبد بیجان آمد ویپکر ناتوانش را به لرزه انداخت ، او فریاد برداشت :

    اعلیحضرتا ، خدای خدایگان ، شاه شاهان مجسمه های ترا سرنگون ساختند کاخهای ترا یزید عمر وعثمان تصرف کردند این جماعت نادان ونابکار  این کولیهای گرسنه ، این لاشخوران را خوب نگاه کن که چگونه همه چیز را دردست گرفته اند ودستهای پلیدشان بی پروا به اموال ملت وسر زمین تو یورش برده است .

    تو خیلی زود مانند یک ستاره درافق پنهان شدی حال یاران ودوستانت که بتو خیانت کردندببین چگونه یک جامه مضحک برتن تو پوشانیده وترا درصف ننگین خود ودرراس آن قرار میدهند این ریاکاران ترا به آ واز بلندمردی بزرگ میخوانند اما بر نام ونشان تو طعنه میزنند.

    اعلیحضرتا ،  منظره شوم جشنها وبزمها وعیش آنها از سر شب تاصبح ادامه دارد ومردم از هرسو به تماشا ایستاده اند گروهی نادان وفرصت طلب بر این معرکه گیری می خندند وشادی میکنند وفریاد  میکشند ، آدم میکشند وغارت میکنند.

    اعلیحضرتا : درمیان این مقلدان ودراین دکه رسوایی وراهزنی شیادی بر تخت نشسته وترا به نیشخند گرفته است ، مردان بزرگی سر بر زانو نهاده واشک حسرت میریزند..

    دراین هنگام رویای وحشتناک محو شد واو درتاریکی وحالت نومیدی دستهای لرزانش را بلند کرد ودیدگان بیفروغش رابر زمین دوخت وفریادی از وحشت کشید همه ستونها به لزره درآمدند وگریه ودرد وناله آن مرد را که درظلمت میگریست می شنیدند ، شمعها خاموش بودند وگلهای کناراو همه پلاسیده ، او فریادی از دل کشید : تو کیستی ؟! ای عفریته رویاهای من که اینهمه همه جا درپی من می شتابی وهرگز به دید من نمی آیی ؟

    صدای عجیبی پاسخ داد ، من یک کابوسم ، آنگاه روشنایی شگفت انگیزی شبیه به نور ماه درآن ماوای هولناک درخشید واو آخرین کلمات را دربرابر خود که بر ستونی نقش بستئه بود ، دید ” انقلاب وشورش 57″

    او چون کودک بی مادری بر خود لرزید وسررا بلند کرد آن کلمات محو شدند ودرتاریکی نابود گشتند.

    ” از زمانهای دور حماسه ها وداستهای سروده وگفته شده است این داستان نیز دردفتر خاطرات زمان ثبت خواهد شد “

    پایان / از دفتر خاطرات من.

  • پدرم

    امروز مصادف با  روزدرگذشت توست به همین خاطر شمعی برایت روشن کردم که هنوز میسوزد ، چهارده ساله بودم که درچنین شبی جان به جان آفرین سپردی ، مادر به روضه شب عاشورا رفته بود ، وتو درکنج بیمارستان چشم به راه دوفرزندت بودی ، ساعت دوازده شب بود که جان سپردی وصبح روز عاشورا جنازه ات را بما  تحویل  دادند .

    آن شب که برای خواب لباسهایم را میپوشیدم سایه ترا درپشت شیشه اطاقم دیدم واز ترس برجایم میخکوب شدم ، بنظرم آمد چشمهایت به نحوی حرکت میکنند دوباره نگاهم را به پنجره تاریک دوختم اثری از تو نبود ، با وحشت واضطراب تمام شب دررختخوابم بیدار ماندم زیر یک روشنایی کمرنگی که از بیرون به درون اطاق میتابید دوباره سایه ترا در  زیر این روشنایی دیدم که مانند یک شمع مذاب روی آن موج میزد ، آنقدر تابندگی داشت که میتوانست آن نور ضعیف رابه تاریکی ببرد.

    به پنجره خیره شدم این بار به نظرم آمد که تمام قد ایستاده ای با همان هیکل لاغر وبلندت وسرت را بسوی من برگرداندی ، سر تا پا لرزیدم واز ترس سرم را به زیر لحاف بردم وتا مدتها جرئت نداشتم که به پنجره نگاه کنم ، میدانستم دربیمارستانی دور از خانه ما بستری شده ای .

    به هنگام طلوع صبح به مادر داستان را گفتم واو درجوابم اظهار داشت : برای خداحافظی با تو آمده بود من میدانستم که او خواهد مرد !.

    آه….پس چرا درکنارش نماندی روضه شب عاشورا واجب تر بود ؟ درجوابم اظهار داشت ، من که دیگر زن او نبودم  ،  آه مادر انسان که بودی ؟!.

    تنها چیزی که درآن اوقات بدان احتیاج داشتم یک فریاد بلند بود که همه خانه را لرزاند وناگهان احساس کردم که روی آسمان راه میروم دیگر چیزی بیاد ندارم

    تا ظهر که جنازه ترابما تحویل دادند در آن ساعت نیز دوباره روی زمین پخش شدم وبه آسمان رفتم واین داستان یکهفته تمام ادامه داشت تا دوباره توانستم روی پای خودم بایستم.

    نفهمیدم چگونه ترا روی دست مردان سیاه پوش بردند  وکجا بردند؟ چند سال گذشت  تا توانستم به سوی آرامگاه ابدی توسر بزنم ، نیمی از آن فرو رفته وتنها یک تکه سنگ ومقداری خاک باقی مانده بود ، آرامگاه تو کنار پدر ملکه آن زمان بود وبرای نرده کشی میله های سیاه وطلایی لازم بود که تو وسایرین به زمین فرو بروید ، نه تو ونه من ونه سایرین برای کسی مهم نبودیم .

    امروز در این سر زمین غریب دیگر احتیاجی نیست که نام تو روی سنگی از مرمر خام حک شود ، خوشبختانه توانسته ام نام فامیل ترا با خود  به همه جا بکشانم دراین کشور حرمت  “زن” زیاد است ولازم است که نام فامیل پدری ” مادر” به فرزندانش منتقل شود وامروز نوه های تو به دنبال نام فامیل پدرشان فامیلی ترا نیز با خود همه جا میبرند .

    لازم نبود که مرد باشم تا نام ترا حفظ کرده ونگاه دارم .

    روانت شاد ، دلم برایت تنگ شده است .

    نام این دختر ” ثریا ” کن بیاد دختر من …… ثریا / اسپانیا/ شنبه

  • اسطوره

    بت پرستی واسطوره سازی درکشورهای نظیر سر زمین ما یک امر عادی است ،  از میان حقایق بلند پایه آنچه را که باید گم میکنیم  وآنچه را که به خیر وصلاح مملکت است فراموش مینماییم ویا نباید به زبان بیاوریم حقایق را باید دردرون خود نگاه داریم همچو پرتو ملایم آفتابی که زیر ابر پنهان است واین حقایق نور خودرا کم کم گم میکند.

    من منکر زشتی کشتن وشکنجنه کردن آدمهایی که میل داشتند حرف بزنند ، نیستم ، اما باید تاحدی آنهارا بزرگ نمود وسپس در کتاب تاریخ جای داد .

    همه کمانی را به دست گرفته اند وهرسال وهرماه وهر روز  پیکانی دردرونش جای دادهد بسوی هدف خود پرتاب میکنند.

    بارها میل داشتم بنویسم که بااین کوشش های انفرادی باید مبارزه کرد اما کسی گمان نکنم توجهی بمن واین نوشته ها داشته باشد با یک روش انفرادی نمیتوان به مبارزه برخاست وبرضد جهل ونادانی وتقلید جنگید باید گروه هایی تشکیل شود واین گروهها فورا انشعاب پیدا کرده مشغول پرچانگی های خود میشوندبهترینشان یکدیگرار نابود میسازند ویا میکشند درآن میان شاید چند تنی مردان شایسته  وسر شار از نیرو وایمان  بوده باشند ویا ساخته شده اند برای رهبری  بی آنکه گله ای داشته باشند.

    امروز همه فضیلتهای اخلاقی درمیان لجن های احساسات پرشور گم شده اند وهیچ از خود گذشتگی وجود ندارد هیچکس نمیخواهد پیش سایرین سر فرود آورد ودرعوض برای جلب مردم نادان وهوادارانی که نمیدانند چرا وبرای چه جلب این اسطوره شده اند باهم ستیز میکنند آنهم نه زیر ضربات دشنه دشمن  بلکه زیر ضربات خودشان واین از همه اسفناکتر است .

    استادان ، شاعران ونویسندگان وادیبان ونمایشنامه نویسان آموزگاران صنف های کوچکی تشکیل میدهند که خود باز به صف انفردای بر میگردند وهرکدام درخانه اش را به روی دیگری میندد.

    در سر زمین ماهیچ اتحاد واتفاقی شکل نمیگیرد مگر با زور اسلحه وفشار زندان وشکنجه ودست آخر مرگ ومتلاشی شدن زندگی ها.

    روز ی دراین گمان بودم که مردم سر زمین من برای کینه ساخته نشده اند امروز میبینم که کینه ها شدیدوعقده ها باز شده ودیگر آن نیستند که بودند نبوغشان بر باد رفت وبجایش یکنوع آنارشیزم زهر آلود نشست.

    آن بر گزیدگان خاموش ماندندوخاموش شدند وبه زمین فرو رفتند امروز یکنوع بردباری فیلسوفانه آنهم برای کسانیکه که دیگر دندانی برا جویدن گوشت یکدیگر ندارند وتنها به هوای آزاد وآفتاب خزان ودرآغوش گرفتن یکدیگرپشت به دشمن کرده اند.

                                                    ثریا/ پنجشنبه

     

  • طاعون

    هر روز صبح کار من  این است که به اخبار  روزانه گوش کنم وسپس دردکشیده وخسته از جای بلند میشوم وتمام روز را به تلخی میگذرانم دنیای ویرانه ها ، دنیای زباله ها ودنیای هرج ومرج وخود فریبی مردانی که بر بالای سکو ها درهوا دست تکان میدهند وبخیال خود حاکم وفرمانراویند .

    دنیای دزدان دربند واز قید با وثیقه آزاد شده وبا افتخار راه میروند دنیای حبس وکشتار بیگناهان که گناهشان هیچ است وتنها اسرار هویدا کرده اند .

    امروز دیگر از آنهمه شکوه وجلال وحتی درختان کهن چیزی برجای نمانده است  دیگر از فراز ونشیب شهرها ودهکده ها که دست طبیعت آنهارا آراسته بود غیر از علفزار های نیمه سوخته چیزی  نیست .

    تابستانها بجای فرش گسترده چمنزار آفتابی سوزان جنگلهارا به آتش میکشد وهرچه را که سر راه است ویران میسازد. آن کاخهای باشکوه که به دست مرمانی ساخته شده بود که مانند امروز ما  با غم وشادی  جهان آشنا بودند امروز از این کاخ های با عظمت جز برجی حقیر وناچیز که گذشت ایام بر آنها خاک مرگ آورده ودست روزگار از شکاف آنها گیاهان خود روی را بیرون کشیده چیزی برجای نمانده است .

    اکنون روز شسروع میشود افق به رنگ ارغوان درآمده وبه زودی آفتاب بالا خواهد آمد ودرکنارش ابرهای سنگین وسیاه ، هردو به مبارزه برخاسته اند دیگر روح خورشید هم کمرنگ شده است .

    زندگی ، ترک تدریجی آن چیزهایی است که از مجموعه خود زندگی پدید آمد ولا جرم امروز نیروهای تازه رسیده با دیوانه گری همه چیزرا ویران میسازند.

    سر هر گذر زنی یا مردی دست بسوی تو میاورد وچیزی طلب میکند وباید زیر لب گفت :

    ببخش مادرجان یا پدر جان دیگر چیزی ندارم که تقدیم تو کنم خودم هم دارم از دنیا گدایی میکنم از دولت سر تازه به دوران رسیده ها ونو پاها ونو کیسه ها وآدمهای گرسنه ای که همه عمر درآرزوی یک لقمه نان بودند وامروز سفره های رنگین آنها به پهنای یک شهر است .

    اینها همه از دولتی سر ویرانگری ها وکشتارهاست .

    ثریا/ اسپانیا/ چهارشنبه اول آذرماه 91 . 21 نوامبر 12

  • راز شب

    یک فیلسوف آلمانی عقیده داشت که : زندگی تنها دو نیمه است ، نیم اول بامید آینده ونیم دیگر تاسف بر گذشته وآنچه از دست دادیم .

    در زمانه ما ، معنی همه چیز دگر گون است ، همیشه درحال ترس ، یا نومیدی ویا امیداوار بودن ، تمام اوقات یاد خاطرات گذشته وسپس نالیدن ، پشیمانی ، همیشه یک هوس تازه داشتن وهرگز از زندگی راضی نبودن مرتب در پی لذات دروغین وآه کشیدن وهیچگاه به دنبال حقیقت نرفتن ، حقیقتی که دردل هرکسی نهفته است . خودرا به بیخبری وبی خردی زدن تنها درساعات غم ورنج وغم بیاد کسی افتاد ن ،  ماهیت زندگی برباد رفته و این است معنای وجود انسان .

    چرا اینهمه تنها ماندم ؟ برای آنکه هیچگاه به دنبال شهرت وپول نرفتم این یک افتخارو حقیقت زندگی من است نه شهرت دروغین را خواستم ونه پولهای باد آورده را وهیچگاه سر تسلیم  درمقابل کسی یا چیزی جز بر آستانه عشق فرود نیاوردم.

    درتمام عمرم عشق ، عشق حقیقی مرا از خود دورساخت وعطش آن دردلم زنده ماند ، امروز تنها جز سایه ی از همه آنها که دوست میداشتم ودوست میدارم بیش بجای نمانده است.

    امروز دیگر از هیچ کس وهیچ چیز باک ندارم نه از سردی وجود دیگران ونه از گرمی آتش سوزان ونه از تاریکی شب ونه از مرگ .

    آنچه مرا به هراس میاندازد روشنایی روز وغوغای بیهوده زندگی است.

    تنها به هنگام شب جرئت خودرا باز میابم ودریای پهناور  زندگی را به مبارزه میطلبم .

    امروز اگر اثری قابل ماندن از خود بیادگار بگذارم این اثر زاده همان تاریکی شب است ووای به وقتی که شب نیز دست از حمایت من بردارد ومرا باخودم تنها بگذارد، آنگاه دیگر زنده نیستم.

    ثریا/ اسپانیا/ سه شنبه  20 نوامبر ” از دفتر یادداشتها “

  • بپذیر!

    سر کوچک وزیبایش مانند یک دسته گل روی گردن بلورین وسپیدش جای داشت . با دوچشم درشت خود که همچنان دوعقیق درخشان درگودی میچرخید بمن نگاه میکرد ، لبخندی مزورانه بر لبانش نشسته بود .

    با چشمانش  بمن میگفت ” میدانم آرزو داری همین الان مرا درآغوش بکشی ، ببوسی وببویی وبوی خوش زندگی را دربناگوش من احساس کنی ، اما من بتو اجازه این کاررا نمیدهم ، هر گاه بسوی من آ مدی فورا صدایم را بلند کردم ورویم را برگرداندم ،

    منهم با چشمانم باو گفتم : میدانم که میدانی ومیدانم که تو از تبار ما نیستی تو از تبار همان سنگهای مرمر سپیدی که در بالا ترین نقطه زمین ونزدیک به آسمان بوجود آمده اند . منهم اصراری ندارم ترا درآغوش بگیرم گذشت آنزمان که بچه ها بازوهای بی قدرتشانرا بسوی ما بلند میکردند وما آنهارا درپناه خود قرار میدادیم با بوسه ها ونوازشها ، نه منهم اصراری ندارم ترا درآغوش بکشم وببوسم وببویم وبوی خوش زندگی را از بنا گوش تو احساس کرده مانند یک رایحه عطر دلپذیر به درون ریه های بیمارم بفرستم ، نه ! منهم اصراری ندارم . ، درعوض بوسه ها وآغوش پر مهرم را بسوی فرزندان سر زمینم میفرستم که فریاد برمیدارند ، بندهارا از پای ما باز کنید ، مارا آزاد کنید  کودکانی درانجا زیر خروارها خاک وشن وماسه وبرف وبوران جان میسپارند ودرانتظار یک آغوش گرم هستند .نه عزیزم من ترا با آن چشمان زیبایت تنها از دور آنهم بوسیله عروسکهای نقاشی شده روی  موبایل روی اسکایپ روی آی فونها روی آی پاد وآی پد ها !!!!! ها  در بغل میفشارم ، مانند بقیه.

    ثریا. ساکن اسپانیا . یکشنبه  18 نوامبر

     

  • جنگ ، جنگ

    دیروز ، همسایه من با صورتی چنان وحشت زده پیش من آمد که باهیچ زبانی شرح آنرا نمیتوانم بیان کنم .

    تنها یک لحظه میان درد وتب چشمانمرا باز میکنم تا صورت اورا درست ببینم  امااز دیدن چهره اش چنان دروحشت فرو میروم وسرمرا زیر لحاف میکنم تا چهره اورا نبینم ، نه همسایه من صورت نداشت چهره نداشت همه ترس بود ترس بود ووحشت.

    همه دهان او میلرزید گویی پوست وگوشت صورت او از روی استخوانهای فکش کنار رفته بود با زهر خندی که از زهر تریاک نیز تلخ تر بود گفت “

    این خود جنگ است ، میفهمی خود جنگ واینکه میبینی دوباره روی کار آمده  جنگ است بصورت آدمی.

    باران باشدت میبارید دستها وصورت من همچنان  داغ بودند وسرم گیج میرفت نمیدانستم از کی حرف میزند .

    او ادامه داد جنگ ، جنگ شروع شده است ، من آخرین نیروی خودرا از دست داده بودم با تمام قدرتم از جا برخاستم پرده هارا بالا کشیدم ، باران  آسمانرا سیاه کرده بود و میبارید .

    برای زن همسایه بیت المقدس یعنی همه دنیا ، دنیای او درهمان شهر است حال مورد حمله قرار گرفته موشکها بسوی شهر ودیار او حمله کرده اند ،

    همچنان آرام ونگران اندک انک آرامش خودرا به دست آوردم وگفتم ، نه ! جنگ نبود یک آتش بازی  ویک فشفشه به هوا پرتاب کردند ، جنگ نیست

    دلم هوای یک سوپ داغ را داشت باید بلند میشدم وخودمرا به آشپزخانه میرساندم وچیزکی بنام سوپ داغ درست میکردم ودرهمین حال بفکر گرسنگان وبیچارگان وبدبختهایی بودم که هرروز بخاطر هوی وهوسهای مردان بالدار! تعدادشان رو به افزایش است . وجنگ برای عده ای یک نعمت بزرگ .

    وهمسایه همچنان زیر لب نجوا میکرد : این جنگ واقعی است که شروع شده جنگ است خود جنگ باید بفکر آذوقه باشم وجایی که پنهان شوم .

    ثریا / شنبه

  • تب عشق

    از عمر بسی رفت وما هیچ ندیدیم /افسوس که دراین راه بیهوده پریدیم

    از شست کماندار ، بیهوده پریدیم / چون تیر خطا سرکش ومستانه رمیدیم

    یک سینه سخن بر لب خاموش نشاندیم/ یک ناله بکام دل غمگین نکشیدیم

    داد یم جوانی وگرفتیم غم ودرد/ این بود متاعی که چنین نقد خریدیم

    —————-

    هر گز باورم نبود این صبح آرزو/ آرام بر سیاهی شامم قدم نهی

    برداری ام سبک زدل خسته درد را /آهسته بجام شبمم صبحدم دهی

    آرام یافت نقش خیال تو نرم نرم /بربیکران بستراندیشه ام

    ———— شاعر ! ناشناس ؟

    چکنم با دل خویش ؟

    که غمین میشود اندر غم هر غمگینی

    هم غم گرگ دهد رنجم  وهم غضه میش

    چکنم با دل خویش ؟

    دردلم هست هوس که رسد درهمه احوال به درد همه کس

    چه امیری متمول چه فقیری درویش

    چکنم بادل خویش ——————ابوالقاسم حالت

    ————-

    ثریا. اسپانیا/ پنجشبه / با تب وسر درد وبیماری !!!!!

     

  • پرنده رفتنی است

    کنار ترا ، ترک گفتم

    وزیر این آسمان نگونسار ، که از جنبش هر پرنده تهی است

    باز به جستجوی تو برخاسته ام

    تا در پایتخت عطش ، درجلوه دیگری

    بازت یابم.

    ————————— احمد شاملو

    باید سر فرود آورد ، وتسلیم شد ، این یک هم روی سکوی پرتا ب ایستاد وامروز وفرداست که رفت اورا باد بگوشم برساند.همه جا سنگ سخت درانتظار است .

    من هنوز نتوانستم اورا بشناسم که سرنوشت مارا ازهم جدا کرد

    او در کشاکش تئوریهای جوجه ادبیات معاصر بود ومن درخیابانهای قدیم راه میرفتم.

    برای خود م غروری داشتم یک غرور اشراف منشانه ! واو به دنبال توده عوام بود توده عوام هم برای خود اشراف زاده داشتند همچنانکه بورژواهای شهرستانی نیز دردامان خود اشراف زاده پیداکردند؟! .

    به نظر من اشراف واشراف زاده کسالنی هستند که از نژادا پاک وخون پاک وتربیت عالی بهره برده باشند ، ثروت زیاد باعث اشرافیت نیست.

    او به دنبال آمال وآرزویش رفت ومن دستخوش ریشخند سرنوشت .

    صبح نزدیک است ، همه دراطاقهایشان بخواب رفته اند ومن تما م شب باو می اندیشیدم وآرزو داشتم که درلحظات آخر درکنارش میبودم وآخرین بوسه را ازچهره دردکشیده اش میگرفتم.

    حال دراین موقع صبح روی این صندلی خالی نشسته ام ومینالم بی آنکه کسی به ناله هایم گوش بدهد.

    آری باید منظر مردن پرنده دیگری باشم .

    ثریا / ساکن اسپانیا / چهارشنبه 14/11/2012

     

  • مرده پرست

    ما ملت مرده پرست ومرده خور هیچگاه نخواهیم توانست زنده بمانیم .

    نادره افشاری تازمانی که زنده بود همه از او فراری وبرچسب های ننگینی که لیافت خودشانرا داشت بر او زدند وامروز هر صفحه ای را که باز میکنی نام ونشان وعکس ویادنامه او در سطر اول خودنمایی میکند.

    این مردم  را نمیشود دشمن خطاب کرد اما ایکاش دشمن میبودند تا همه تکلیف خودرا میدانستند .

    او برای زنده بودنش وبرای هدفی که داشت پیرزومندانه مبارزه کرد وپیروز مندانه هم جان باخت سازش وبند وبست تهوع آوری که در دیگران هست در او نبود او کارش را وکوشش خودرا در جهت راستی ودرستی پیش میبرد وتوانایی آنرا دا شت که با همه بجنگد.

    او هیچگاه دچار بحران نا امیدی نشد ومانند مجنون های این زمانه  دچار دوگانگی یا چند گانگی نگردید.

    ایکاش همه یکباره به دنیا میامدند وباهم یکباره میمیردند .

    امروز همه از دولت سر بیکاری نویسنده شده اند وهریک گوشه ای راگرفته وچیزکی مینویسد ومیگوید وشب هم در برابر پدر  خوانده سفره پهن کرده دل اورا به دست میاورد تا فردا عکس او ونوشته اش درصفحای چاپ شود رادیو اورا فرا بخواند وتلویزیونهای خانگی چهره او را نمایش بدهند ویا روی ” یوتیوپ ” ها خودرا ببازرا عرضه کنند .

    در مقابل  نادره  کهنه های اآوده شانرا پهن میکردند واندیشه های مبتذل خود را ارائه داده واورا خفه میکردند.هیچ کس ندانست که او چه رنجهایی را متحمل شد اما با خنده ورضا مندی هر روی فضای سنگین وبد بوی این خود شیفتگان را  تحمل کرده ومیگذاشت که بخود فریبی مشغول باشند.

    دیگر نه به شاخه گلی احتیاج دارد ، نه شمعی و.نه شرابی از دست این فرومایگان.

    اوشد پرستویی بر فراز آسمان ها/ پیک شادی خواهد شد برای دیدار ما

    خواب وخیال را واگذارید ای سایه های شوم

    کدام یک سایه دیگری هستید ، درحالیکه خود بی سایه اید

    او روزی از مشرق طلوع کرد ودر مغرب خاموش شد  همانند یک ستاره

    حال باید رفت روز رو به اتمام است واین خوراک برای دهان عده ای زیادی است.

    ثریا/ اسپانیا / سیزدهم نوامبر  2012

  • سفر

    من واو  من وتو من وشما ، همه از یک سر زمین آمدیم

    سرزمینی که باخودش درجدال بود

    امروز آن آسایش وآن آرامش از همه جا رخت بربسته

    ما همه از یک سر زمین آمده ایم ، اینهمه با هم غریبه ایم

    یکی با نام ونشانش آمد ، دیگری با کوله بار طلاهایش

    ومن با روح آبی دریا ها که صدایم کرد

    امروز همه درخیالبافی ها ، خاطرات را ازجیب یکدیگر

    میدزدیم ، خاطرات قدیمی را

    بی خبراز دریاچه ورودخانه های خشک

    که درآنها خون خشک درهوا جریان است

    امروز با رویاهایمان که رنگی کمرنگ دارند

    از سر حسرت روزهارا می شمریم

    واز سر حسرت به قفا مینگریم

    امروز ” من مرگ ” را صدا کردم

    ودراین فکرم ، چه کسانی به بدرقه من خواهند آمد؟

    وچه کسی خاکستر مرا از زمین بر میدارد

    ودر هوا پخش میکند؟

    آیا کسی میداند که سقوط از بلندی ، چه ارتفاعی دارد؟

    من سفره سبزی خوردن  وپنیر وعرق را جمع کردم

    پس از آنکه جانوران همهرا به یغما بردند

    امروز نقابها بر افتادند ، نقابهای ریا وتوهم

    امروز به پنجر های تاریک وهوای طوفانی وبارانی

    نگریستم ، وگریستم  ، سخت هم گریستم

    دنیای من خالی است واسب رهروم گم شده

    حال باید پیاده راه را بپیمایم روبرویم دشتی گسترده

    جایی که شاید بتوان حقیقت را یافت

                                           ثریا /اسپانیا/ یکشنبه 11

     

  • نادره /نادرافشار

    اطاق کوچک وبقول خودش زیر شیروانی ، اما سینه ای ستبر ودستی که بی گدار دل بباد داده بود . در دیدگان او موج تنهایی دیده میشد وجسمی که هر روز رو به تحلیل میرفت . او بی هیچ ترسی تن به مبارزه بر ضد خرافات وبخصوص زن ستیزی ومرد سالاری داده بود ، عده ای این مبارزه اورا وارونه پنداشتند ومهر بدنامی بر پیکر پاک  ودردکشیده او زدند اما او بیباک  با سری بلند به راه ناهموار وپر خطر خود ادامه میداد.

    میپرسید : ریشه من کجاست ، پاهایم درد میکنند ، پاهایم کجاست ؟ میخواهم دوباره بر زمین بایستم وبا زمین جفت شوم.

    ما هرشب تلفنی با هم مکالمه داشتیم او زنگ میزد از همه جا وهمه چیز واز همه زندگیش برایم حرف میزد ومن تنها گوش میدادم تا زمانی که خواب اورا فرا میخواند وشب بخیر میگفتیم  تا فردای دیگر.

    چهارماه بود که از او خبر نداشتم به تعطیلات رفته بودم وحادثه دررفتگی ساق پایم ، بمن امکان اینرا نداد تا پیوند را ادامه دهم وبی خبر ماندم ، با اخلاق وخوی او آشنا بودم  به تازگی بی اندازه حساس شده بود .

    بد گوییها وتهمت هارا با خنده پشت سر میگذاشت ومیگفت :

    نیازی ندارم برای سیر کردن شکمم خودم ویا تنم را بفروشم ، نه نیازی باین کار ندارم ، مهم نیست گر سنه باشم ، یا عریان ، مهم این است که جای پاهایم محکم باشد وپاهای دردناکم یخ نزنند ، او درخلوت تنهایی خود از سرما میلرزید نه از ترس وگذاشت تا همه صدای اورا بشنوند.

    مهم نیست چه کسی اورا میستاید یا میراند انسانهای امروزی ودیروزی وفردا همه به سهم خود دردهایی دارند وعده ای هم بی درد وغافل بفکر دود ودم خویشند وتن به هرحقارتی میدهند .

    دیروز تمام روز کار من این بود که به روزنامه های ” آن لاین” وسایتها ودوستان اطلاع بدهم که نادره افشاری از میان شما وما رفت ، عده ای فورا چیزکی روی صفحه خود چسپانیدند وفورا آنرا برداشتند تا مبادا دیوار موش داشته باشد وموش گوش وخبر به بیداگاه کهریزک برسد.

    همه شب صدای او درگوشم بود بلند شدم وگفتم منهم باتو خواهم آمد خیلی زود ماندن دراین دنیای بیشرفی افتخاری ندارد .

    روانت شاد وروحت قرین رحمت باد امید آن است که آرزوهایت در فردای ایران آزاد ( اگر آزادی بماند) بر آورده شوند .

    ثریا/ اسپانیا/ یکشنبه  11 نوامبر 2012