Category: General

  • شب دیر است

    پایان جهان نزدیک است ، تنها پایان جهان ما ایرانیان که سرزمین پهناور خودرا به دست باد سپردیم وحال چند تکه خواهد شد خراسان بزرگ میماند وپرسیای کوچک وهمسایه های فقیر وگرسنه . دیگر نباید بفکر شاعر بود باید بفکر نان بود که خربزه آب است .

    بر روی نقشه طبیعی جغرافیای خاک ما تنها نقش خون باقی خواهد ماند وبس وسرزمینی که روزی سر آمد کشورهای دیگر جهان بود درمسیر باد ویرانگر همراه با دوده های قیر گون که از آسمان بر زمین میبارد ، مانند پشه های  از جنس فسفر به حلق وگلوی ملت میرود ، به همراه گلوله های سربی ، نابود شد

    اندیشه ها گریخته اند وعده ای بیخبر درازدحام حجم سبز خود  از آتش درونی بیخبرند ، نه میل رفتن دارند ونه میل بماندن.

    در سر زمین فراعنه با تانگ ومسلسل وزره پوش مردکی نحیف میل به فرمانروایی دارد وبه زودی این بیماری به سر زمین ما هم سرایت میکند امروز دیگر دیر است برای نشستن وگفتن وخوردن ونوشیدن وخوابیدن حال باید طلوع جنون را درآسمان و بر خاک نشستگان غافل وبخواب رفته را دید امروز باید درپای درخت خانه همسایه گلی کاشت وبا آب دیده آنرا آبیاری کرد وسپس بیاد آن گل در پهنه دشت دیگری گریست .

    دیگر برای همه چیز دیر است آشیانه وخانه ما جای دشمنان ما شد وخود بخاک بیگانه گریختیم حال دربرابر این آتش هولناک چه باید کرد؟ !

    …….دیگر به کجا خواهی رفت ای ره گم کرده که همراه باد نیمه شبان از سر حریقی که خود بر افروختی ، گریختی؟.

    ایران تقسیم میشود دیگر بر ای ایران گر یه نکن ایران میمیرد وبجایش یک مسجد وحرم بزرگ به پهنای همه سر زمینهای کوچک شکل میگیرد ، اگر جهانی باقی بماند . ایرانستان/.

    یک روز خاکستری وسرد وترحیم مجلس ” ایران ” / جمعه

  • شاعر

    امروز کمتر کسی دردنیا وبخصوص در سرزمین خودمان ” رودکی سمرقندی” را میشناسد سمرقند امروز از پیکر پارس جدا شده ومجسمه رودکی در تاجکیستان روی برجی ایستاده است ” اگر آنرا هم به یغما نبرند”  بوی جوی مولیان او درپیکر وروح همه پیچیده اما کمتر کسی گوینده این اشعاررا میشناسد.

    دراین ایام همه چیز بسرعت میاید ومیرود وهمه چیز وهمه کس ! برای مصرف یکروزه !!! ساخته میشود  خیلی به ندرت کسی تاریخ گذشتگان را ورق میزند وکمتر کسی کتابی دردست دارد کتاب هم کهنه  واز مد رفته است !

    همه رفته اند وآنهایی که مانده اند رفتنشان بهتراز ماندنشان است وبجایشان گروهی ناشناس آمده اند که بکلی با شعر وادبیات وموسیقی بیگانه اند و آنرا از سر سیری یا گرسنگی شکم شاعر میپندارند ، گروهی هم این رشته هارا بکلی از ادبیات پارسی زبان جدا کرده وآنهارا گناه میپندارند ، آنها جنگیدن را دوست دارند وخون ریزی هارا وبرایشان کشتن وریختن یک بلبل لذت بخش تراست تا شنیدن آواز او.

    امروز همه چیز درهمان هول وحوالی شکم وقسمت زیر آن میچرخد وهمه جنایتها ودزدیها نیز بخا طر سیر کردن یکی وخالی کردن دیگری است! زیبایی روی وموی همه چیز را تحت الشعاع قرار داده است واگر کسی مانند من سرش دردگرفت وخواست درباره مثلا رودکی سمرقندی چیزی بنویسد ، همان سگ اصحاف کهف است که از غار قرون بیرون آمده وسکه از رواج افتاده خودرا برای مصرف عموم ارائه میدهد. گاهی فکر میکنم شاید مردان قصه اصحاف کهف هم ترجیح دادند غاررا بر سر خود ویران کنند تا مجبور نباشد خود وسکه های از دور خارج شده را بمعرض نمایش بگذارند !؟

    هر چند سگهایشان امروز بر پر وپاچه همه میپیچند ومیخواهند نورسیدگان را نیز همراه خود به همان غار تاریک جهل ونادانی ببرند.

    امروز همه درهمه جا فریاد واویلا مسلمانی را میزنند تا بیشتر مردم را به بردگی وبدبختی بکشانند وخود بر خر مراد سوار شوند ، امروز برای بر قراری رابطه های انسانی هیچ مجوزی صادر نمیشود تنها ثروت های باد آورده ودزدی های کلان علنی کار میکنند و تا جاییکه میتوان طناب داررا نیز از گردن قاتلی بیرون آورد وبه کمک همین ثروت قاتلی را رها ساخت درعوض بیگناهی را بجایش بر دار کشید.

    دوچیر هنوز درمن عوض نشده واز بین نرفته است ، یکی دوش آبسرد صبگاهی ودیگر قلم وکاغذ نوشتن وخواند ن وبه دنبال شعر وموسیقی دویدن که باعث تمسخر وحیرت دیگران است ، تنها این دوچیز مرا زنده نگاه میدارد من برای آنهایی مینویسم که میدانند ومیخوانند نه آنهاییکه نه میدانند ونه میدانندکه نادانند.

    پنهانی برای آنهایی اشک ریختم که عمر وزندگیشان را وقت سرودن اشعار زیبا ودل انگیز ونوشتارها وترجمه ها نمودند وخود در بیماری وگمنامی وبدبختی جان سپردند ودرعوض آنکه توانست ملایی را بر مسند جد خود بنشاند شاهانه میزید اگر چه دردرونش رنج فراوان باشد .

    با یاد بیژن ترقی >  بال من بگشا واز بندم رها کن /پایم از این رشته های بسته واکن .

    متاسفانه خیلی از مردم نمیدانند چگونه رشته های عنکبوتی جهل ونادانی آهسته آهسته بر پاهای آنها بسته میشود ودردام تارهای عنکبوتی مافیای قدرت میافتندوکم  کم روح وهویت شخصی آنها از ین رفته ودچار سر درگمی میشوند .

    خود کرده را تدبیر نیست .

    بیاد شاعران متفکر نه مداحان ، ثریا/ اسپانیا/ 7/12/12

  • نیمه شب

    همه شب دراین امیدم که نسیم صبگاهی/ به پیام آشنایی بنوازد آشنارا “حافظ”

    نیمه شب است ومانند هرشب دیگر خواب از چشمانم رمیده است ، امروز دراینجا تعطیل عمومی است روز مهمی در این سر زمین بشمار میرود روز تصویب ” قانون اساسی ” قانونی که این ملت را از زیر یوغ دیکتاتوری بیرون آورد وبه یک دموکراسی واقعی رساند  .

    شب یلدای ما نزدیک میشود ودر جاهای دیگر دنیا چراغهای درخت کریسمس روشن شده اند ومن ….. دراین ساعت شب بفکر تاریکی سر زمینی هستم که غبار تلخ دیکتاتوری ، مرگ ، زلزله ، بیکاری ، بدبختی واز همه مهمتر فقر شدید فرهنگی آسمان صاف آبی آن سر زمین را فرا گرفته است .

    در فکر بچه های گرسنه ای هستم که دراین سرمای زمستان درکنار کوچه ها زیر کارتونها میخوابند ومورد هجوم ارذال اوباشی قرار میگیرند که از آنها هزاران استفاده میشود ، وبیاد بچه بیگناهی هستم که درآتش بخاری ” نفتی ” سوختند ، بیاد مادرانی هستم که در انتظار دیدار فرزندانشان آه میکشند وزنانی که شوهران وپسران ومردان وزنانشان را زیر هر عنوانی از دست داده اند وخود یک کالای بی بها شده اند.

    نیمه شب است ومانند هرشب خواب از چشمان من گریخته ودراطاق سرد خود بفکردنیایی هستم که میتوانست به بهشتی زیبا مبدل شود وامروز جهنمی سوزان که شعله های آن هر سود زبانه میکشد  آنهم بخاطر نادانی وهوس وطمع وآز عده ای از خود بیخبر.

    در سالی که گذشت عده ای را ازدست دادم دوستانی را که درحسرت آزادی چشمانشان را فرو بستند وبسرای باقی شتافتند وکسانی را که بشکل همان کدو حلوایی شبهای ” هلویین ”  میباشند و تنها باید شمعی درون چشمان کور آنها بگذاری وبر صورتشان نقشی بکشی وآنهارا برای تماشای عموم درمعرض دید بگذاری وبگویی ” دوست ” دوستانی که خیانتکار از آب درآمده ودستشان خوانده شد ومانند مهره مرده شطرنج از زندگیم بیرونشان کردم وبیاد کسانی که دربستر بیماری چشم براهند .

    نیمه شب است وخواب ازچشمانم گریخته وزندگی مانند یک پرده سینما ازجلوی چشمانم میگذرد ، قیلمی وحشتناک ، یک تراژدی ناتمام ویک درام گریه آور.

    پسرم پند روزگاررا برایم فرستاد : جمله ای از ” جرج اورول” در دنیایی که دروغ واقعیت پیدا میکند راستی ودرستی یک انقلاب وحشتناک است .

    ثریا/ نیمه شب 6/12.12

     

     

  • مصر

    زمانه پندی آزاد وار داد مرا / زمانه را چو بنگری همه پند است

    به نیک وبد کسان غم مخور ، زینهار / بسا کسا که به روز تو آرزومند است

    “رودکی سمرفندی “

    نه! گمان نکنم کسی به روز وروزگار من وما آرزومند باشد ، خدا نکند سر زمین کلئوپاترا نیز به دست اخوان مسلم بیفتد وزنان به درون کفن سیاه بروند خدا نکند مصریان مانند ایرانیان دربدر وآواره سر زمینهای بیگانه شوند وبه حکم اجبار خاک پدری را فراموش نمایند ودلخوش با شند که نغمه ی سروده  واشکی ریخته اند.

    سابقه تاریخی وفرزانگی ودوستی درذهن بسیاری از مردم ما ومصریان با دورابطه همراه است .

    ما با آنها برادر خوانده ایم  وآنها امانت دار ما میباشند ، مردم مصر غیورند وبه تاریخ پر افتخارشان مباهات میکنند  ومطمئن هستم که نخواهند گذاشت فرهنگ غنی وپر بار آنها به دست مشتی دیوانه فراری از غار کهف بیفتد آنها خواهند جنگید ، مگر آنکه صحنه آرای جهان میل داشته باشد صفحه جدیدی درتاریخ پر افتخار سر زمین فراعنه باز کند ، آنگاه زمانی فرا میرسد که مصر هم ریشه های تاریخی خودرا از دست داده وبه یک کشور مفلوک وبدبخت مبدل خواهد شد.

    هنوز مردان پرقدرت ووطن دوستی درمصر زنده اند وفراری نشده اند تا از دور آواز بخوانند و برای ” خانه پدری” اشک تمساح بریزند درحالیکه دستشان درون کاسه شیطان است واز آنجا میخورند ومینوشند ، نه گمان نکنم مصر ایران دوم شود . مصر سر زمین فراعنه ، سرزمینی که قدرتمند ترین زن جهان بر آن حکومت کرد ، هرچند خزانه ها خالی شدند ، از اشیاه  درون مقبره های فراعنه بجز مشتی خاک بر جای نمانده اما هنوز نوادگان فرعون زنده اند.

    چهارشنبه/ 5/12/12

     

     

  • تولدتو

    درست شبی مانند امشب ، ساعت دوازده شب ، تو به دنیا آمدی ، چهل وپنج سا ل پیش  ، همه درانتظار یک پسر بودند وبقول خودشان از شکل وشمایل من اینطور بنظر میرسید که پسری درراه دارم ، اما تو بمن گفته بودی که درراه هستی وهمیشه هم همراه منی ، من نفس ترا واحساسات ترا درهمان زمان که دردرونم ایجاد شده بود درک کردم.

    آن لباس زیبایی را که بر قامت من دوخته بودند وبرازنده من بود پدرت از هم درید وبجایش یک پارچه ضخیم وزشت وبد قواره برتنم پوشاند که برآن وصله هایی از ننگ وتهمت وافترا  وتنک چشمی وحسادت دوخته شده بود .

    او به هیچوجه پایبند مسایل خانوادگی نبود واین نوع زندگی هیچگاه باو آرامش وآسایش نبخشید هرچه در آن زمان بود همه درد وغم واشک دیده ونیروی اندیشه خودم که مدام درفکر ایجاد یک تحول بزرگ بودم.

    بر خلاف تصور همه تو دختر زیبا با دو چشم درشت مانند آهوی دشت به دنیا آمدی ، آه حسرت باری ازگلوی همه اطرافیان بلند شد ومرا تنها روی تخت بیمارستان رها کردند.

    امروز من بتو افتخار میکنم که همانند یک مرد زندگی ومشگلات آنرا روی شانه های کوچک وظریفت حمل میکنی وهمراه وهمراز وهمدرد منی ، دخترم تو برخلاف همجنسانت که هیچ غذا ونوشابه ولباسی آنهارا راضی و خوشنود نمیکند وهمیشه از هم گسیخته وناراضیند ، از تمام زندگیت راضی ورضا به داه هستی میباشی آن نا بخردیهای وآن ر ویاها که دیگران را تا به آسمان فرستاده وسپس به زمین میکوباند ، درضمیر تو دیده نمیشود وهمه چیز فلب والای ترا خشنود میسازد بی آنکه به سایر موهبتها بیاندیشی ویا حسرت آنهارا داشته باشی . ، امروز حتی دشمنان من ترا تحسین میکنند . سپاسگذارم دخترم .

    تولدت مبارک .

    ثریا/ اسپانیا/ آذرماه یکهزارو سیصد ونود ویک / دسامبر 2012

  • آزادی ،

    رویای بدی بود  هنوز از یاد آوری آن موهای تنم راست می ایستند نیمه شب بود که بیدار شدم وزیر لب زمزمه کردم 

    نه این سزای من نبود واین عاقبت من نبود . دوباره بخواب رفتم ….آخ هنوز میلرزم ازجای برخاستم پرده هارا بالا کشیدم ، خورشید میدرخشید وهوا مطبوع ، نه من درجای خودم بودم ، آنها همه رویای پریشانی بودند  ، درآن زمان دیوارها گویی بناگاه در پیش چشم من چرخیدند وآسمان بالای سرم همچو کلاه خودی از جنس فولاد سیاه شد ومن دریک خیابان تاریک ، تنها با یک کیف دستی راه میرفتم راهی بی پایان  درکوچه پس کوچه های ناشناس بین مردمی ناشناس وسخت گرسنه وتشنه . حال درمیان پنجره ایستاده بودم وباور نداشتم احساس میکردم دریک هوای آزاد وبی قید بند راه میروم اینجا نفس باد شیرین وتازه است ، نه ! دیگر نخواهم پرسید چرا؟.

    سر نوشت که این مهربانی را درحق من ادا کرد میخواست در رویا بمن بفهماند که همه چیز بمویی بسته است ومن چرا دربرابر اراده سرنوشت  تسلیم نمیشوم

    روزهایی دراین اندیشه بودم که دریک گور بی نام ونشان زندگی میکنم بی آنکه لوحی ویا سنگی بر روی آن گذاشته باشند ، اما امروز عاشق همین زندگی انفرادی خویشم همین زندانی که با دست خود ساخته ام رویای شب گذشته بمن یاد آور شد که باید قدر این موهبت هارا بدانم ، اگر همه جهان را با همه محتویات آن بمن میبخشیدند من دوباره آنهارا پس میدادم ویا به دیگران می بخشیدم امروز درنیمه راه زندگی گام برمیدارم وصدای چرخهای ارابه مرگ را هر زمان درپشت سرم احساس میکنم اما شادم وخوشحال ، زیرا آزادم ، دیگر میلی به بازگشت به گذشته ندارم ، دیگر میل ندارم بر آن اسب چوبی سوار شوم ودهانه آنرا به دست دیگری بسپارم اگر چه زین ویرا ق اسبم از طلا باشد ، نه ! هیچ میل ندارم تنها زمانی که دفتر خاطراتم را ورق میزنم سیاهی وپلیدی آن دومرد را درآنجا میبینم ، یکی مانند یک لاشه بد بو بخاک رفت ودیگری درمیان امواج رویاها ودیوانگیهای خود مشغول تکه تکه کردن دستگاههای موسیقی است مانند تکه تکه کردن تریاق وخودرا بزرگ مینمایاند بی آنکه به اخلاق وچیزی پایبند باشد آن کودکی من بود که دراین زمان تکه تکه اش کردم وحال درپناه لطف سرنوشت ازاد راه میروم. آن رویا بود تنها یک رویا وباید فراموشش کنم ، خورشید امروز همه پهنه آسمانرا فرا گرفته وبمن نوید دیگری را میدهد . زنده باد آزادی

    ثریا/ اسپانا/ یکشنبه /دوم دسامبر 2012

  • گیاهی دردل سنگ

    امروز مانند یک شاخه نازک که به ناگهان از زیر یخ های سرد زمستانی وزیر سنگها میروید ، سر بلند کرده ام ، تنها بهانه زندگیم همین نوشتنهاست که باید آنهارا هم دریک قالب ویک چهار چوب تحریر کنم که مبادا به تریش قبای کسی بربخورد ویا زندیقی وکافری شوم وتا ابد به عذاب الهی که به دست بندگان  قادر مطلق اجرا میشود ، گرفتار گردم.

    نمیدانم رشد این گیاه ناچیز تا چه حد واندازه طول میکشد تنها میدانم آن ساقه ای که در زمستان یخ بسته در دل صخره ها میروید برای دلخوش کردن طبیعت است ، ومن برای دلخوشی خودم .

    پرندگان نیز گاهی روی شاخ وبرگ درختان آخرین آواز خودرا سر میدهند گاهی در فصلهای خوب ودلپذیر وزمانی نیمه شب که حق حق میکنند .

    امروز باین نتیجه رسیدم که خدا وند یگانه ومهربان دیگر قادر به تسلیم فرزندان ناخلف خود نیست ، او در زمان خلقت این بشر دوپا آخرین جرعه جام را که نامش آرامش وآسایش وراحتی بود به گلوی ما  فرو نریخت آنهم برای آنکه اورا فراموش نکنیم ودر هر زمانی به ستایش ونهایت التماس برخیزیم امروز میدانم که از دست او هم کاری برای ما ساخته نیست باید به دنبال خدایان زمینی رفت وآنهارا جستجو کرد .

    ما به دنیا میاییم وسپس زندگی میکنیم ووراه مرگ را ادامه میدهیم درطول این راه کوتاه بجای عشق ورزیدن ودوست داشتن خون یکدیگررا با جام سر میکشیم وهمچنان از راز طبیعت بیخبریم  ، خدایان زمینی میدانند که نه بهشتی وجود دارد ونه جهنمی وهرچه هست درهمین راه کوتاهی  است که ما میپیماییم .

    خدایان زمینی ، از بدو خلقت صاحب وارباب ما بوده اند از زمان غار نشینی وپیدایش آتش تا امروز که به آخرین نقطه ورمز زمان رسیدیم ، آنها ارباب ما بندگان بودند ، آنهاییکه از فرصتهای ناگهانی استفاده کرده ودانستند کجا باید چه بگویند وچگونه سکوت کنند ، کجارا میشود غارت کرد وچه زمانی باید بیدادگری کرد وانسانی دیگری را کشت برای منافع ، خدایان زمینی نه احساسی دارند ونه درک شعور انسانی آنها مخلوقاتی هستند که تنها روی دوپا راه میروند وفرمان میرانند خدایان زمینی را همه جا ودرهمه گوشه وکنارها میتوان دید وبا آنها برخورد کرد تنها باید اوامر آنهارا اطاعت کرد اگر چه به ضرر جسم وجان  وخرید وفروش روح ما باشد.

    آنها در لباس ساستمدارن کهنه کار که مانند عروسکهای درخت کریسمس بالا وپایین میروند ، صاحبان معادن ، بانکداران، واربان زمین دار وسر دم داران ایمان ودست آخر نوچه های دست پروده شان که بازار قاچاق اسلحه ومواد مخدر وخانه های عیش وقمارخانه ها را اداره میکنند ودرهمین حا ل دربین راه برایت لالایی میخوانند ودستی درکار هنر دارند !!! ویا در لباس عشق ودوستی وخود بر بالای صخره های سنگی ودژ های محکم نشسته وبه بیداگری مشغوند .

    نه ! گمان نکنم عمر زندگی این گیاه واین ساقه نازک چندان طول بکشد ، او قادر نیست دست حریف را بخواند.

    ثریا / ” از دفتر یادداشتهای روزانه 2000 “

     

  • قاب کهنه

    دشتی وسیع وپرگل وسبزه ، درذهن روشن زمین

    به همراه باد ، یاد عشقهای کهن را

    زنده میدارد

    این درخت کهنسال دیگر تشویش

    خاکستر شدن را ندارد

    بوی عطر یاس بوی پونه های وحشی

    پیچیده درذهن روشنم

    دیگر بانتظار هیچ سواری نیستم

    غبار میرسد بی سوار

    من دردامن این دشت بی عبور

    آزاد وسر شارراه میروم

    ودرگمان هیچ سواری نیستم

    میدانم که نبض زنده ام

    تا قیامت این دشت را زنده

    نگاه میدارد

    با معجزه  ونام پرشکوه ، عشق

    من از تبار سر زمین قدیمی ام

    تصویر گذشته را بر پهنه این دشت

    کشیده ام ، تصویر همه سالها را

    آ یینه امروز من بی تصویر است

    قاب اطاق من از کهنگی فرو ریخت

    وبمن یاد آور شد که :

    باید تنها بوی دشت را بخاطر بسپارم

    نه تصویر کهنه یک قاب را

    ونه غبار یک آیینه شکسته را

    ثریا/ اسپانیا / جمعه ( از دفتر یادداشتهای 2007 )

  • یک نگاه

    هر لحظه بگویم کریمانه / ای دوست مارا چه میفریبی تو ؟

    عمری تو و عمر را وفا نبود/ مارا به وفا چه میفریبی تو؟

    از خصوصیات خوب ما ایرانیها ، نکته ها ی  بسیاری است  که درهیچ قالب ونوشته وشعری نمیگنجد ، شاید بتوان آنهارا بعنوان یک نمایش طنز تلخ به روی صحنه آورد ومدتی دیگرانرا به خنده وا داشت .

    مثلا اگر یک پاانداز خارجی به ایران سفر کرد باید حتما با شیوه فرنگی از او پذیرایی نمود ولو اینکه برای چاپیدن آخرین تکه دارایی ما آمده باشد.

    در تمام عمرکه زنده بود خیرش به هیچکس نمیرسید غیراز شر، به هنگام نزدیک شدن اجل به درخانه اش فریاد حلالم کن خلام کن و به د ندانم بکش ، بگوش میرسد.

    در گذشته که تازه تالار رودکی شکل گرفته بود ودرنظرمن یک جایگاه والا ویک تالار بزرگ جلوه میکرد گاهی برای دیدن وشنیدن موسیقی که همه لذتهای زندگی مرا تحت الشعاع قرار داده بود به آنجا میرفتم ، گاهی اشخاصی را میدیدم با پایپونهایی باندازه یک ملافه به گردن وشکم های برآمده وشال کمر با فراک وشلوار راه راه باد کرده مانند یک باد کنک قل میخورد وصندلیهای جلو ویا لژ های اول را به اشغال خود   درمیاورد وهمسر نازنیش با کلی جواهر وپوست وابریشم وموهای رنگ شده ، درکنارش می نشست وباد میفروخت هنوز آریا شروع نشده خرو پف آقا بلند میشد وخانم نیز درکنارش بخواب ناز فرو میرفت ویا خودش را به کافه تریا میرساند تا پیکی ویسکی بالا بیاندازد ، هرماه برای خرید بلیط سر ودست میشکستند وبهترین جاهارا میخواستند آنها لازم میدیدند که خودرا درجاهایی نشان بدهند ، آنها به ماساژ شخصیت خود احتیاج داشتند .

    ترا به میهمانی میخواندند با زورو قربان صدقه رفتن ، هنگامیکه وارد میشدی ترا از سرتا پا برانداز میکردند وکفش وکیف ولباس ترا قیمت گذاری کرده آنگاه بتو شخصیت میدادند که درکجا باید بنشینی وناگهان همه به همراه خانم صاحبخانه به آشپزخانه هجوم میاوردند وتو تنها باید به تما شا ی  اشیاء ناجور وبی شکل وبی خاصیت دریک دکوراسیون تهوع آور در سکوت   بنشینی واز خود بپرسی ….پس چرا مرا دعوت کردند؟ با کی باید حرف بزنم ؟ وپس از  شام یا ناهار همه باهم اگر ” برنامه قمار ”  نبود از صاحبخانه خداحافظی کرده ومیرفتند.

    ملاقات ونشست وبرخاست با یک نوه فلان شخصیت برایشان ارج وقرب داشت اگر چه آن آدم حتی بلد نبود نانرا بجود وآنرا دررده ارزشهای عاطفی قرار میدادند! وسپس برای دیگران داستان ملاقاتشانرا با آب وتاب تعریف کنند.

    اشخاصی هم درمیان آنها پیدا میشد که به حد اعلا سواد ومعرفت وانسانیت داشتند ودراین زمینه ها سخت رنج می کشیدند .

    قرن ما ، زمان ما ، زمان تغییر وتحولات شدید بود وکمتر کسی به اعاده حیثت وشخصیت ذاتی ومعلومات خود ودیگران میاندیشید ویا ارج میگذاشت همه دچار یک توهم شده بودند وهمه خودرا یک تافته جدا بافته میپینداشتند بی آنکه معنا ومفهوم گفتار ورفتار خودرا بدانند ، همیشه باید ” کسی ” میبودی”  ویا   چیزی ” میداشتی ویا ” نواده وزاییده وگاف ” کس مهمی بوده باشی تا ترا ببازی بگیرند ودرمحافل خود راه بدهند ، محافلی که تشکیل میشد از قمارهای کلان ، تریاک ، کوکایین ساز وآواز وبزن وبکوب وبرقص وشعر خوانی …!  وکارهای دیگر که بما مربوط نمیشد.

    امروز در کنج این خراب آباد بازهم باید همین مردمان خود گنده بین وخود خواه وخود فروخته را تماشا کرد وسپس پرده هارا بست ودرتاریکی نشست.

    ثریا. اسپانیا/  پنجشنبه

  • اینتر لود

    روزی ، شاعری سرود :

    جهانم زیبا ، جام ام دیباست ، دیده ام بیناست زبانم گویاست ، خانه ام طلاست ، باین ارزد که…….دلم تنهاست ؟

    بیچاره ، تنها بفکر دلش بود وبس آنروز همه جهان زیبا بود ویا ما دراین پندار بودیم.

    هزاران هزار سال است که مردم  به آدمکشی مشغولند ونامش را گذاشته اند ” خدمت به میهن”  درتمام این مدت طبیعت بیهوده وقت خودرا صرف زیباکردن وپدید آوردن درختان وگلها ودشت وسبزه وستارگان تلف میکند.

    هر زمانی از آسمان پیامبری تازه نزول میکند وبر روی زمین آدمخواران مشعول خون ریزی میشوند ، دیر زمانی است که هیچ آوا ی زیبای موسیقی گوشمانرا نوازش  نداده است ؛ تنها طبلها وطبالها بر طبلهایشان میکوبند.

    دیر زمانی است که همه افتخارات در ” تنبان وباسن ” مردانی است که باسنشان راا تکان میدهند ودسته جمعی خوشحالند که توانسته اند دروازه حریف را با یک توپ تسخیر کنند.

    دیر زمانی است که مادران بدبخت فرزندانشانرا به ارابه های مرگ میسپارند ونامش را افتخار گذاشته اند وبرای جلب توجه دیگران وسرگرمی هر روز صورت  خو نینی در رسانه ها نقش میبندد.

    واین ها همه بخا طر جاه طبی وخودخواهی ” بزرگان ”  صورت میگیرد که خود هنوز پیکری را بخاک نسپرده بر سرگور قربانی خود عهد وپیما ن و قرارداد دیگری میبندند .

    درآن هنگام که پیکرهای پوسیده نصیب شغالها وکرکسها میشود آقایان بهم سلام میگویند وبا احترام می ایستند تا عکس یادگاری را درقلب  تاریخ نصب نمایند.

    این دنیای ماست دنیایی که هرروز از گوشه ی  خون فوران میکند وهیچ ملتی سر آشتی با ملت دیگر ندارد ، زیرا بقای حکومت  آنها بسته به ادامه حماقتهای  ملتشان میباشد .

    آدمها را به دست خود میکشند وراحت بخانه برمیگردند ودرکنار لیوانهای مملو از نوشیدنی وسفره پهن خوراکی به تماشا ی صحنه های دلخراش دیگری مینشینند.

    همه جا مردم تیشه درریشه جان یکدیگر گذاشته اند و درتپه ماهور ها به دنبال برا در کشی میگردند.

    …….. دراین زمان است که میبینیم آفتاب هم رنگ دیگری دارد آفتاب را هم   بیمار  کرده اند  هیچ نور و خوشی ورروشنایی از  او بما نمیرسد.

    مرغان سحر دیگر نغمه سرایی نمیکنند ودیگر پرنده ای جرئت پرواز ندارد.

    کاغذ رنگی ها ، توپهای پلاستیکی، شمع های رنگی  وپولکهادرکنار درخت پلاستیکی به همراه کوله بار مرد پلاستیکی باریش پنبه ای درانتظار بازار نشسته است ، تنها یک ( اینترلود) نوشیدن یک آب خنک وسپس ادامه جنگها

    ثریا/ چهارشنبه

    شعر ” از معینی کرمانشاهی !

  • خط یک

    امروز از آن روزهایی است که حوصله هیچ کاری را ندارم حتی حوصله خوردن ،

    کتاب خاطرات مونس الدسلطنه ندیمه انیس الدوله  سوگلی ناصر الدین شاه را میخوانم ، وشکر میکنم که درآن زمان به دنیا نیامده ام وشکر میکنم دریک خانواده روشن فکر که قرنها از زمان خود جلو بودند پای به عرصه وجود گذاشتم .

    متاسفانه زندگی مرا به میان همان خاله زنکها که به جادو جنبل وخرافات وروضه خوانی سفره انداختن زندگیشان را پر میکردند ، پرتا ب نمود  چگونه توانستم خودمرا از آن منجلاب نجات بدهم بیشتر به یک معجزه شباهت دارد متاسفانه  عده ای از زنهای ما دوباره میل حرمسرا را کر ده اند  ودوست دارند که به حرم بروند عده ای از زنهای بی دست وپای فرنگی هم پای به حرم سراها گذاشته تن پرورخوشحال با النگوهای طلایی ودست های حنا بسته درانتظار بستر شبانه نشسته اند.

    از هزارن سال پیش ستارگان درمحور آسمان میچرخند وبا عشقی دردناک به یکدیگر مینگرند وبه زبانی زیبا با یکدیگر سخن میگویند اما تاکنون هیچوزبان شناسی قادر به درک این زبان نشده است . زبان ، زبان عشق است

    تنها منم که این زبان زیبارا آموخته ام وتن به هیچ حقارتی ندادم ونخواهم داد سخن عشق برای من بجای همه صرف ونحو ها وقرائت ها حرف میزند

    من روزی دردهای بزرگ خودم را باشعرهای کوچک وناچیز بیان میداشتم وهنوز هم دوست دارم اینکاررا بکنم اما زبان شعر ظریف است ودردها من کهنه وسنگین ، بجای زبان شعر مشتی مار وعقرب در مغز من لانه کرده است همان مار وعقرب هایی را که روزانه سر راه خود میبینم وبا یک پرش خودرا از نیش زهر آلود آنها نجات میدهم.

    شب پیش درخواب میگریستم و با یک چادر نماز سپید گلدار درصف اتوبوس ایستاده بودم ، خط یک . همان خطی که همه عمر آنرا میشناختم” یک” نه بیشتر.

    ثریا/ اسپانیا/ سه شنبه 27 نوامبر2012

     

  • کابوس

    سی ویک سال است که آن تبعیدی نامدار درگورستانی تنها دریک شهر غریب دربستر ابدی خود آرمیده است .

    بستری چنین ناچیز شایسته او نبود ، شبی در آرمگاه خود بیدار شد ورویای شگفت انگیزی را دید که چون مشعلی سهمگین در برابر وی میدرخشید ، خنده های اسرار آمیزی از گوشه وکنار تالار بزرگ فرش شده با ستونهای بلند کاشی کاری بگوش میرسید او با چهره ی سپید از جای برخاست وبه آن فضای وحشتناک مینگریست .

    درهمین حال رویا بزرگتر شد وصدایی بگوشش رسید که میگفت :

    اعلیحضرتا ، بیدار شو ، یاران مسکو ، برداران چینی ، ولچک بسر های فرانسه نشین وسرگذشت دوران اسارت تو درآن جزیره وقصه های بی پایه انگلیسی که بی پروا تا دم واپسین درکنار بالین تو کمین کرده بودند یک حادثه  بیش نبود.

    سقوط تو تو ضعف وراستی وبیخبری تو بود ، درهمین بین آوای دیگری برخاست که با لحنی محکم بسوی آن کالبد بیجان آمد ویپکر ناتوانش را به لرزه انداخت ، او فریاد برداشت :

    اعلیحضرتا ، خدای خدایگان ، شاه شاهان مجسمه های ترا سرنگون ساختند کاخهای ترا یزید عمر وعثمان تصرف کردند این جماعت نادان ونابکار  این کولیهای گرسنه ، این لاشخوران را خوب نگاه کن که چگونه همه چیز را دردست گرفته اند ودستهای پلیدشان بی پروا به اموال ملت وسر زمین تو یورش برده است .

    تو خیلی زود مانند یک ستاره درافق پنهان شدی حال یاران ودوستانت که بتو خیانت کردندببین چگونه یک جامه مضحک برتن تو پوشانیده وترا درصف ننگین خود ودرراس آن قرار میدهند این ریاکاران ترا به آ واز بلندمردی بزرگ میخوانند اما بر نام ونشان تو طعنه میزنند.

    اعلیحضرتا ،  منظره شوم جشنها وبزمها وعیش آنها از سر شب تاصبح ادامه دارد ومردم از هرسو به تماشا ایستاده اند گروهی نادان وفرصت طلب بر این معرکه گیری می خندند وشادی میکنند وفریاد  میکشند ، آدم میکشند وغارت میکنند.

    اعلیحضرتا : درمیان این مقلدان ودراین دکه رسوایی وراهزنی شیادی بر تخت نشسته وترا به نیشخند گرفته است ، مردان بزرگی سر بر زانو نهاده واشک حسرت میریزند..

    دراین هنگام رویای وحشتناک محو شد واو درتاریکی وحالت نومیدی دستهای لرزانش را بلند کرد ودیدگان بیفروغش رابر زمین دوخت وفریادی از وحشت کشید همه ستونها به لزره درآمدند وگریه ودرد وناله آن مرد را که درظلمت میگریست می شنیدند ، شمعها خاموش بودند وگلهای کناراو همه پلاسیده ، او فریادی از دل کشید : تو کیستی ؟! ای عفریته رویاهای من که اینهمه همه جا درپی من می شتابی وهرگز به دید من نمی آیی ؟

    صدای عجیبی پاسخ داد ، من یک کابوسم ، آنگاه روشنایی شگفت انگیزی شبیه به نور ماه درآن ماوای هولناک درخشید واو آخرین کلمات را دربرابر خود که بر ستونی نقش بستئه بود ، دید ” انقلاب وشورش 57″

    او چون کودک بی مادری بر خود لرزید وسررا بلند کرد آن کلمات محو شدند ودرتاریکی نابود گشتند.

    ” از زمانهای دور حماسه ها وداستهای سروده وگفته شده است این داستان نیز دردفتر خاطرات زمان ثبت خواهد شد “

    پایان / از دفتر خاطرات من.

  • پدرم

    امروز مصادف با  روزدرگذشت توست به همین خاطر شمعی برایت روشن کردم که هنوز میسوزد ، چهارده ساله بودم که درچنین شبی جان به جان آفرین سپردی ، مادر به روضه شب عاشورا رفته بود ، وتو درکنج بیمارستان چشم به راه دوفرزندت بودی ، ساعت دوازده شب بود که جان سپردی وصبح روز عاشورا جنازه ات را بما  تحویل  دادند .

    آن شب که برای خواب لباسهایم را میپوشیدم سایه ترا درپشت شیشه اطاقم دیدم واز ترس برجایم میخکوب شدم ، بنظرم آمد چشمهایت به نحوی حرکت میکنند دوباره نگاهم را به پنجره تاریک دوختم اثری از تو نبود ، با وحشت واضطراب تمام شب دررختخوابم بیدار ماندم زیر یک روشنایی کمرنگی که از بیرون به درون اطاق میتابید دوباره سایه ترا در  زیر این روشنایی دیدم که مانند یک شمع مذاب روی آن موج میزد ، آنقدر تابندگی داشت که میتوانست آن نور ضعیف رابه تاریکی ببرد.

    به پنجره خیره شدم این بار به نظرم آمد که تمام قد ایستاده ای با همان هیکل لاغر وبلندت وسرت را بسوی من برگرداندی ، سر تا پا لرزیدم واز ترس سرم را به زیر لحاف بردم وتا مدتها جرئت نداشتم که به پنجره نگاه کنم ، میدانستم دربیمارستانی دور از خانه ما بستری شده ای .

    به هنگام طلوع صبح به مادر داستان را گفتم واو درجوابم اظهار داشت : برای خداحافظی با تو آمده بود من میدانستم که او خواهد مرد !.

    آه….پس چرا درکنارش نماندی روضه شب عاشورا واجب تر بود ؟ درجوابم اظهار داشت ، من که دیگر زن او نبودم  ،  آه مادر انسان که بودی ؟!.

    تنها چیزی که درآن اوقات بدان احتیاج داشتم یک فریاد بلند بود که همه خانه را لرزاند وناگهان احساس کردم که روی آسمان راه میروم دیگر چیزی بیاد ندارم

    تا ظهر که جنازه ترابما تحویل دادند در آن ساعت نیز دوباره روی زمین پخش شدم وبه آسمان رفتم واین داستان یکهفته تمام ادامه داشت تا دوباره توانستم روی پای خودم بایستم.

    نفهمیدم چگونه ترا روی دست مردان سیاه پوش بردند  وکجا بردند؟ چند سال گذشت  تا توانستم به سوی آرامگاه ابدی توسر بزنم ، نیمی از آن فرو رفته وتنها یک تکه سنگ ومقداری خاک باقی مانده بود ، آرامگاه تو کنار پدر ملکه آن زمان بود وبرای نرده کشی میله های سیاه وطلایی لازم بود که تو وسایرین به زمین فرو بروید ، نه تو ونه من ونه سایرین برای کسی مهم نبودیم .

    امروز در این سر زمین غریب دیگر احتیاجی نیست که نام تو روی سنگی از مرمر خام حک شود ، خوشبختانه توانسته ام نام فامیل ترا با خود  به همه جا بکشانم دراین کشور حرمت  “زن” زیاد است ولازم است که نام فامیل پدری ” مادر” به فرزندانش منتقل شود وامروز نوه های تو به دنبال نام فامیل پدرشان فامیلی ترا نیز با خود همه جا میبرند .

    لازم نبود که مرد باشم تا نام ترا حفظ کرده ونگاه دارم .

    روانت شاد ، دلم برایت تنگ شده است .

    نام این دختر ” ثریا ” کن بیاد دختر من …… ثریا / اسپانیا/ شنبه

  • اسطوره

    بت پرستی واسطوره سازی درکشورهای نظیر سر زمین ما یک امر عادی است ،  از میان حقایق بلند پایه آنچه را که باید گم میکنیم  وآنچه را که به خیر وصلاح مملکت است فراموش مینماییم ویا نباید به زبان بیاوریم حقایق را باید دردرون خود نگاه داریم همچو پرتو ملایم آفتابی که زیر ابر پنهان است واین حقایق نور خودرا کم کم گم میکند.

    من منکر زشتی کشتن وشکنجنه کردن آدمهایی که میل داشتند حرف بزنند ، نیستم ، اما باید تاحدی آنهارا بزرگ نمود وسپس در کتاب تاریخ جای داد .

    همه کمانی را به دست گرفته اند وهرسال وهرماه وهر روز  پیکانی دردرونش جای دادهد بسوی هدف خود پرتاب میکنند.

    بارها میل داشتم بنویسم که بااین کوشش های انفرادی باید مبارزه کرد اما کسی گمان نکنم توجهی بمن واین نوشته ها داشته باشد با یک روش انفرادی نمیتوان به مبارزه برخاست وبرضد جهل ونادانی وتقلید جنگید باید گروه هایی تشکیل شود واین گروهها فورا انشعاب پیدا کرده مشغول پرچانگی های خود میشوندبهترینشان یکدیگرار نابود میسازند ویا میکشند درآن میان شاید چند تنی مردان شایسته  وسر شار از نیرو وایمان  بوده باشند ویا ساخته شده اند برای رهبری  بی آنکه گله ای داشته باشند.

    امروز همه فضیلتهای اخلاقی درمیان لجن های احساسات پرشور گم شده اند وهیچ از خود گذشتگی وجود ندارد هیچکس نمیخواهد پیش سایرین سر فرود آورد ودرعوض برای جلب مردم نادان وهوادارانی که نمیدانند چرا وبرای چه جلب این اسطوره شده اند باهم ستیز میکنند آنهم نه زیر ضربات دشنه دشمن  بلکه زیر ضربات خودشان واین از همه اسفناکتر است .

    استادان ، شاعران ونویسندگان وادیبان ونمایشنامه نویسان آموزگاران صنف های کوچکی تشکیل میدهند که خود باز به صف انفردای بر میگردند وهرکدام درخانه اش را به روی دیگری میندد.

    در سر زمین ماهیچ اتحاد واتفاقی شکل نمیگیرد مگر با زور اسلحه وفشار زندان وشکنجه ودست آخر مرگ ومتلاشی شدن زندگی ها.

    روز ی دراین گمان بودم که مردم سر زمین من برای کینه ساخته نشده اند امروز میبینم که کینه ها شدیدوعقده ها باز شده ودیگر آن نیستند که بودند نبوغشان بر باد رفت وبجایش یکنوع آنارشیزم زهر آلود نشست.

    آن بر گزیدگان خاموش ماندندوخاموش شدند وبه زمین فرو رفتند امروز یکنوع بردباری فیلسوفانه آنهم برای کسانیکه که دیگر دندانی برا جویدن گوشت یکدیگر ندارند وتنها به هوای آزاد وآفتاب خزان ودرآغوش گرفتن یکدیگرپشت به دشمن کرده اند.

                                                    ثریا/ پنجشنبه

     

  • طاعون

    هر روز صبح کار من  این است که به اخبار  روزانه گوش کنم وسپس دردکشیده وخسته از جای بلند میشوم وتمام روز را به تلخی میگذرانم دنیای ویرانه ها ، دنیای زباله ها ودنیای هرج ومرج وخود فریبی مردانی که بر بالای سکو ها درهوا دست تکان میدهند وبخیال خود حاکم وفرمانراویند .

    دنیای دزدان دربند واز قید با وثیقه آزاد شده وبا افتخار راه میروند دنیای حبس وکشتار بیگناهان که گناهشان هیچ است وتنها اسرار هویدا کرده اند .

    امروز دیگر از آنهمه شکوه وجلال وحتی درختان کهن چیزی برجای نمانده است  دیگر از فراز ونشیب شهرها ودهکده ها که دست طبیعت آنهارا آراسته بود غیر از علفزار های نیمه سوخته چیزی  نیست .

    تابستانها بجای فرش گسترده چمنزار آفتابی سوزان جنگلهارا به آتش میکشد وهرچه را که سر راه است ویران میسازد. آن کاخهای باشکوه که به دست مرمانی ساخته شده بود که مانند امروز ما  با غم وشادی  جهان آشنا بودند امروز از این کاخ های با عظمت جز برجی حقیر وناچیز که گذشت ایام بر آنها خاک مرگ آورده ودست روزگار از شکاف آنها گیاهان خود روی را بیرون کشیده چیزی برجای نمانده است .

    اکنون روز شسروع میشود افق به رنگ ارغوان درآمده وبه زودی آفتاب بالا خواهد آمد ودرکنارش ابرهای سنگین وسیاه ، هردو به مبارزه برخاسته اند دیگر روح خورشید هم کمرنگ شده است .

    زندگی ، ترک تدریجی آن چیزهایی است که از مجموعه خود زندگی پدید آمد ولا جرم امروز نیروهای تازه رسیده با دیوانه گری همه چیزرا ویران میسازند.

    سر هر گذر زنی یا مردی دست بسوی تو میاورد وچیزی طلب میکند وباید زیر لب گفت :

    ببخش مادرجان یا پدر جان دیگر چیزی ندارم که تقدیم تو کنم خودم هم دارم از دنیا گدایی میکنم از دولت سر تازه به دوران رسیده ها ونو پاها ونو کیسه ها وآدمهای گرسنه ای که همه عمر درآرزوی یک لقمه نان بودند وامروز سفره های رنگین آنها به پهنای یک شهر است .

    اینها همه از دولتی سر ویرانگری ها وکشتارهاست .

    ثریا/ اسپانیا/ چهارشنبه اول آذرماه 91 . 21 نوامبر 12

  • راز شب

    یک فیلسوف آلمانی عقیده داشت که : زندگی تنها دو نیمه است ، نیم اول بامید آینده ونیم دیگر تاسف بر گذشته وآنچه از دست دادیم .

    در زمانه ما ، معنی همه چیز دگر گون است ، همیشه درحال ترس ، یا نومیدی ویا امیداوار بودن ، تمام اوقات یاد خاطرات گذشته وسپس نالیدن ، پشیمانی ، همیشه یک هوس تازه داشتن وهرگز از زندگی راضی نبودن مرتب در پی لذات دروغین وآه کشیدن وهیچگاه به دنبال حقیقت نرفتن ، حقیقتی که دردل هرکسی نهفته است . خودرا به بیخبری وبی خردی زدن تنها درساعات غم ورنج وغم بیاد کسی افتاد ن ،  ماهیت زندگی برباد رفته و این است معنای وجود انسان .

    چرا اینهمه تنها ماندم ؟ برای آنکه هیچگاه به دنبال شهرت وپول نرفتم این یک افتخارو حقیقت زندگی من است نه شهرت دروغین را خواستم ونه پولهای باد آورده را وهیچگاه سر تسلیم  درمقابل کسی یا چیزی جز بر آستانه عشق فرود نیاوردم.

    درتمام عمرم عشق ، عشق حقیقی مرا از خود دورساخت وعطش آن دردلم زنده ماند ، امروز تنها جز سایه ی از همه آنها که دوست میداشتم ودوست میدارم بیش بجای نمانده است.

    امروز دیگر از هیچ کس وهیچ چیز باک ندارم نه از سردی وجود دیگران ونه از گرمی آتش سوزان ونه از تاریکی شب ونه از مرگ .

    آنچه مرا به هراس میاندازد روشنایی روز وغوغای بیهوده زندگی است.

    تنها به هنگام شب جرئت خودرا باز میابم ودریای پهناور  زندگی را به مبارزه میطلبم .

    امروز اگر اثری قابل ماندن از خود بیادگار بگذارم این اثر زاده همان تاریکی شب است ووای به وقتی که شب نیز دست از حمایت من بردارد ومرا باخودم تنها بگذارد، آنگاه دیگر زنده نیستم.

    ثریا/ اسپانیا/ سه شنبه  20 نوامبر ” از دفتر یادداشتها “

  • بپذیر!

    سر کوچک وزیبایش مانند یک دسته گل روی گردن بلورین وسپیدش جای داشت . با دوچشم درشت خود که همچنان دوعقیق درخشان درگودی میچرخید بمن نگاه میکرد ، لبخندی مزورانه بر لبانش نشسته بود .

    با چشمانش  بمن میگفت ” میدانم آرزو داری همین الان مرا درآغوش بکشی ، ببوسی وببویی وبوی خوش زندگی را دربناگوش من احساس کنی ، اما من بتو اجازه این کاررا نمیدهم ، هر گاه بسوی من آ مدی فورا صدایم را بلند کردم ورویم را برگرداندم ،

    منهم با چشمانم باو گفتم : میدانم که میدانی ومیدانم که تو از تبار ما نیستی تو از تبار همان سنگهای مرمر سپیدی که در بالا ترین نقطه زمین ونزدیک به آسمان بوجود آمده اند . منهم اصراری ندارم ترا درآغوش بگیرم گذشت آنزمان که بچه ها بازوهای بی قدرتشانرا بسوی ما بلند میکردند وما آنهارا درپناه خود قرار میدادیم با بوسه ها ونوازشها ، نه منهم اصراری ندارم ترا درآغوش بکشم وببوسم وببویم وبوی خوش زندگی را از بنا گوش تو احساس کرده مانند یک رایحه عطر دلپذیر به درون ریه های بیمارم بفرستم ، نه ! منهم اصراری ندارم . ، درعوض بوسه ها وآغوش پر مهرم را بسوی فرزندان سر زمینم میفرستم که فریاد برمیدارند ، بندهارا از پای ما باز کنید ، مارا آزاد کنید  کودکانی درانجا زیر خروارها خاک وشن وماسه وبرف وبوران جان میسپارند ودرانتظار یک آغوش گرم هستند .نه عزیزم من ترا با آن چشمان زیبایت تنها از دور آنهم بوسیله عروسکهای نقاشی شده روی  موبایل روی اسکایپ روی آی فونها روی آی پاد وآی پد ها !!!!! ها  در بغل میفشارم ، مانند بقیه.

    ثریا. ساکن اسپانیا . یکشنبه  18 نوامبر

     

  • جنگ ، جنگ

    دیروز ، همسایه من با صورتی چنان وحشت زده پیش من آمد که باهیچ زبانی شرح آنرا نمیتوانم بیان کنم .

    تنها یک لحظه میان درد وتب چشمانمرا باز میکنم تا صورت اورا درست ببینم  امااز دیدن چهره اش چنان دروحشت فرو میروم وسرمرا زیر لحاف میکنم تا چهره اورا نبینم ، نه همسایه من صورت نداشت چهره نداشت همه ترس بود ترس بود ووحشت.

    همه دهان او میلرزید گویی پوست وگوشت صورت او از روی استخوانهای فکش کنار رفته بود با زهر خندی که از زهر تریاک نیز تلخ تر بود گفت “

    این خود جنگ است ، میفهمی خود جنگ واینکه میبینی دوباره روی کار آمده  جنگ است بصورت آدمی.

    باران باشدت میبارید دستها وصورت من همچنان  داغ بودند وسرم گیج میرفت نمیدانستم از کی حرف میزند .

    او ادامه داد جنگ ، جنگ شروع شده است ، من آخرین نیروی خودرا از دست داده بودم با تمام قدرتم از جا برخاستم پرده هارا بالا کشیدم ، باران  آسمانرا سیاه کرده بود و میبارید .

    برای زن همسایه بیت المقدس یعنی همه دنیا ، دنیای او درهمان شهر است حال مورد حمله قرار گرفته موشکها بسوی شهر ودیار او حمله کرده اند ،

    همچنان آرام ونگران اندک انک آرامش خودرا به دست آوردم وگفتم ، نه ! جنگ نبود یک آتش بازی  ویک فشفشه به هوا پرتاب کردند ، جنگ نیست

    دلم هوای یک سوپ داغ را داشت باید بلند میشدم وخودمرا به آشپزخانه میرساندم وچیزکی بنام سوپ داغ درست میکردم ودرهمین حال بفکر گرسنگان وبیچارگان وبدبختهایی بودم که هرروز بخاطر هوی وهوسهای مردان بالدار! تعدادشان رو به افزایش است . وجنگ برای عده ای یک نعمت بزرگ .

    وهمسایه همچنان زیر لب نجوا میکرد : این جنگ واقعی است که شروع شده جنگ است خود جنگ باید بفکر آذوقه باشم وجایی که پنهان شوم .

    ثریا / شنبه

  • تب عشق

    از عمر بسی رفت وما هیچ ندیدیم /افسوس که دراین راه بیهوده پریدیم

    از شست کماندار ، بیهوده پریدیم / چون تیر خطا سرکش ومستانه رمیدیم

    یک سینه سخن بر لب خاموش نشاندیم/ یک ناله بکام دل غمگین نکشیدیم

    داد یم جوانی وگرفتیم غم ودرد/ این بود متاعی که چنین نقد خریدیم

    —————-

    هر گز باورم نبود این صبح آرزو/ آرام بر سیاهی شامم قدم نهی

    برداری ام سبک زدل خسته درد را /آهسته بجام شبمم صبحدم دهی

    آرام یافت نقش خیال تو نرم نرم /بربیکران بستراندیشه ام

    ———— شاعر ! ناشناس ؟

    چکنم با دل خویش ؟

    که غمین میشود اندر غم هر غمگینی

    هم غم گرگ دهد رنجم  وهم غضه میش

    چکنم با دل خویش ؟

    دردلم هست هوس که رسد درهمه احوال به درد همه کس

    چه امیری متمول چه فقیری درویش

    چکنم بادل خویش ——————ابوالقاسم حالت

    ————-

    ثریا. اسپانیا/ پنجشبه / با تب وسر درد وبیماری !!!!!

     

  • پرنده رفتنی است

    کنار ترا ، ترک گفتم

    وزیر این آسمان نگونسار ، که از جنبش هر پرنده تهی است

    باز به جستجوی تو برخاسته ام

    تا در پایتخت عطش ، درجلوه دیگری

    بازت یابم.

    ————————— احمد شاملو

    باید سر فرود آورد ، وتسلیم شد ، این یک هم روی سکوی پرتا ب ایستاد وامروز وفرداست که رفت اورا باد بگوشم برساند.همه جا سنگ سخت درانتظار است .

    من هنوز نتوانستم اورا بشناسم که سرنوشت مارا ازهم جدا کرد

    او در کشاکش تئوریهای جوجه ادبیات معاصر بود ومن درخیابانهای قدیم راه میرفتم.

    برای خود م غروری داشتم یک غرور اشراف منشانه ! واو به دنبال توده عوام بود توده عوام هم برای خود اشراف زاده داشتند همچنانکه بورژواهای شهرستانی نیز دردامان خود اشراف زاده پیداکردند؟! .

    به نظر من اشراف واشراف زاده کسالنی هستند که از نژادا پاک وخون پاک وتربیت عالی بهره برده باشند ، ثروت زیاد باعث اشرافیت نیست.

    او به دنبال آمال وآرزویش رفت ومن دستخوش ریشخند سرنوشت .

    صبح نزدیک است ، همه دراطاقهایشان بخواب رفته اند ومن تما م شب باو می اندیشیدم وآرزو داشتم که درلحظات آخر درکنارش میبودم وآخرین بوسه را ازچهره دردکشیده اش میگرفتم.

    حال دراین موقع صبح روی این صندلی خالی نشسته ام ومینالم بی آنکه کسی به ناله هایم گوش بدهد.

    آری باید منظر مردن پرنده دیگری باشم .

    ثریا / ساکن اسپانیا / چهارشنبه 14/11/2012