Category: General

  • آداب دزدی

    از پشت پنجره وشیشه های کدر به آفتاب بیرنگ زمستانی نگاه میکنم که آهسته میاید وسریع میرود تا درآنسوی شهر بر پیکر گوژ پشت ها وکج وکوله ها بتابد ، من از گرمای درونم استفاده میکنم .

    دنیا همین است برد وباخت باید بازی را بلد بود وبا همه چیز بازی کرد با بیماری ، با پول ، با سیاست  هر روز یکنوع بیماری نورا بتو نشان میدهند وآنرا به رخ تو میکشند مانند پولهای باد آورده  آنرا بتو منتقل میکنند  تا  غصه بخوری بد بینی را مانند سم زیر پوست تو تزریق میکنند ، باید خیلی خون تو پاک باشد وجریانش تند تا این میکرب را از خود دورسازی .

    حال آفتاب زمستان ، آفتابی که من دوست دارم از پشت پنجره اطاقم به درون بتابد از من گریخته باید به گرما های دیگری بیاندیشم به گنجینه های اطرافم پر به ادبیات نمی چسپم ، چرا که طبقه جامعه نوین این خریداران تازه ادب ، مردمی نادان وبی کاره وهرزه گردند میل دارند بخندند مرز زندگی آنها تاهمین حدود است  وراجی خاله زنکهای دور میزهای وسیع شو های تلویزونی وآواز های پیش وپا افتاده از قاره افریقا رقص های بومی صحرا نشینان ، دیگر کسی به والس نمی اندیشد زندگی میان آن موسیقی ووالس آداب سختی دارد زندگی را باید آسان گرفت قلابها روی دریاچه وطعمه ها فراوان راحت میشود طعمه گرفت .

    هر روز یک خبر تازه یک شورش تازه ویک ( دزدی ناب) تازه که مبالغ هنگفتی به کوهای آلپ میروند تا اسکی بازی کنند ؟! جابجایهای ناگهانی سیاست ایجاب میکند ، دسته هایی که درآخور سرگرم علف خوردن میبانشد ، جای خودرا به دیگری به دسته وگروه دیگری بدهند ، کیفها ، ساکها ، چمدانها لبریزاز( کارنامه !!! )ولیاقت نامه ! وشمش طلا وجایزه ها بسوی کشور متمدن وبانک بزرگ در سرزمین کوهستانی آلپ روان میشود .

    مادینه های بی شعوری که سینه هایشان زیادی پر  وباسن آنها خیلی بچشم میخورد  پیرهنشان تا روی ناف بازومیدانند که چگونه زیاد بگیرند وکم بنویسند به دنبال ارباب روانند.

    شب گذشته با خدا مانند هرشب گفتگو داشتم ! ندایی بمن رسید که ” ای بی ثمر من ترا آفریدم مانند همه ، با دوچشم ، دو دست ودوپا ، یک دهان ویک زبان گویا وویک حنجره باز ، یک پیکر زیبا وتو نتوانستی آنطور که باید آز آنها استفاده کنی تنها به ” دامن من چسپیدی “، بنا براین یکی یکی را ازتو پس میگیرم وبه کسی میدهم که بتواند آنهارا بکار گیرد من بنده ی اینگونه مانند یک درخت صنوبر نمیخواهم درجنگل از این درختهان بلند که سر فرود نمیاورند زیاد است  ، امروز صبج چشم چپم اشک میریخت وسرخ شده بود ودیگر …….هیچ . اوراست میگفت بازی را بلد نبودم ، بد بازی کردم .

                                                                       ثریا. اسپانیا. پنجشنبه 17/1

     

  • تکمله

    ناله کردم : آفتاب …. آی آفتاب / برگل خشکیده ای دیگر متاب

    تشنه لب بودیم واو مارا فریفت /درکویر زندگانی چون سراب ” فروغ فرخزاد”

    —————————————————————–

    احتیاجی بتو نداریم ، نمیخواهیم دیگر بمانی ، میتوانیم با خودمان تنها باشیم ، توزیادی مانده ای ، پر زیادی ، باید جای را خالی کنی .

    آخ……هنوز دستهایم وپاهایم قدرت دارند ، هنوز بازوانم میتوانند ترا  وشمارا حمل کنند ، تنها قلبم ، بلی ، قلبم زنگ خطر را به صد ا درآورده شبها مرا بیدار نگاه میدارد تا گوش به شکوه هایش بدهم .

    شکوه هایش کم نیستند بد موقعی تنها شد . در روزگار بد اقتصادی در روزگار سیری ناپذیری آدمها  ، اقتصاد همیشه چهره انسانی ندارد مشتی غول بی شاخ ودم آنرا دردست گرفته اند وتو با این بازوان نحیف درکاوشی ؟

    امروز همه به میکربهایی که درگردابها شناورند عادت کرده اند از روشنایی روز فراریند همه چیز ساختگی وبی ریشه است  فر آورده های ساختگی وشما هستید وغرورتان .

    در من چیزی کم نشده وهیچ چیز فراموشم نمیشود چیزی را هم گم نکرده ام حسابم همیشه با همه درست وصاف بوده است .

    اما…..صندوق پرشده ، دیگر جای ندارد . طوفان فرا میرسد .

                              ثریا ایرانمنش “حریری” / اسپانیا/ شانزدهم ژانویه 1913

  • بینوا

    مدتها ست که دیگر اخباررا نمی بینم نه از تلویزیون ونه از رادیو به آنها توجهی ندارم تنها گاهی روی سایت های ین المللی آنهارا میخوانم ، درد کمتر است !

    بینوابان موزیکال برنده جایزه های رنگا رنگ شد  ومن درفکر این هستم اگر ” ویکتور هوگو” اثر فنا پذیر خودرا که آلودگیها وکثافات زندگی مردم فقر زده واربابان خدمت را به رشته تحریر درآورده میدید که به همراه ساز وآواز ودهل یک کمدی تراژدی مسخره  درآمده بطور قطع ویقین دوباره میمیرد ویا ازنوشتن پشیمان میشد .

    خوب در دنیایی زندگی میکنیم که همه چیز درآن امکان دارد واتفاق میافتد بنا براین نباید بد فکر کرد همین فردا ست که پرنس آندره در ” جنگ وصلح ” تولستوی دایره به دست میگیرد ولرگی میرقصد وسپس صاحب جایزه میشوند کسی که نیست از آنها باز وخواست کند.

    نصیب وبهره من از این دنیای بی معنی وبلبشو وسر  تا پا دروغ همان سکوت است .

    زندگی ها همه درخطرقرار دارند دیگر کسی خودرا ملزم نمیبیند که به کار خطیری دست بزند دیگر کسی قدرت ” گل  کشیدن وآجر بردن به بالاترین طبقه اهرام را ندارد خوشبختانه ” تکنولوژی ” کارهارا به بهترین شکلی انجام میدهد .

    امروز همه در پناه ” بیکسی ” وتنهایی بسر میبرند چه بسا قبل از اینهم دیوارها سست وهرزمان ممکن بود که یک زمین لرزه همه چیز را بهم بریزد چه کسی باور داشت که پس از جنگ جهانی دوم دنیا ومردم آن باین صورت تغییر شکل وتغییر ماهیت بدهند ؟ نمیدانم شاید درآن زمان هم دنیا به همین گونه بوده وتاریخ مارا فریب داده است  چه بسا از اینهم بدتر بود امروز دوربین  هااجازه ورد به همه جارا دارند شاید دران زمان هم جهان بر  پایه یک قرار داد احمقانه وخیانت وجنایت شکل میگرفت همه چیز سست ولرزان وبی بنیاد وهیچ چیز درجای خود قرار نداشت درغیر این صورت جنگی درنمیگرفت .

    امروز به کجا میتوان چنگ انداخت وچه چیزی را میتوان در مشت گرفت  آغوشها همه به روی هم بسته است همه بی شکل وسست عنصر رویهم می غلطند تنها دستهایت را کثیف میکنند واگر باین مردم وچرخش جدید آنها نزدیک شوی سنگ بسویت پرتاب کرده ویا انکه ترا درخودت میکشند ویا درلجن آنها فرو خواهی رفت .

    زمانی فرا میرسد که تو ( خودت هستی)  با یک دنیای وسیعی که پشت سر گذاشته ای سر سختی میکنی میخواهی بیرون  بروی اما به درون کشیده میشوی درها همه بسته اند آنها درون خودشان مانند حشرات جان میسپارند وتو نظارگر متلاشی شدن آنها هستی ، نه همان زندگی محدود بهتر است

    زندگی دو طرفه تنها یک نیاز است  تو باید بنوعی خودرا ارضا کنی ( تو دیگر بزرگ شدی بزرگتراز خودت ) امروز زمان احتیاج بتو وگذشته تو ندارد این روباهان این گرگها بد جوری بتو دندان نشان دادند اما هنوز نتوانستند گوشت ترا به دندان بکشند تنها دور تو میچرخند ترا بو میکشند حال باید آنچه را که  آموخته ای  وتجربه هایت را به دور بریزی برای کسی مهم نیست که تو ”  کامل ” شده ای این آپارتمان کهنه با دیوارهای کچی ارزان وگلهای پژمرده لباسهای بید خورده ( که خودت گمان میکنی بهترینها هستند ) ترا درمیان گرفته وزندانی کرده اند ازجاده اندیشه نوین دیگران به دوری وهنوز نمیدانی که ”

    هر احمقی بر اسب خودش سوار است وآنچه درگذشته بود ویران شده وتو باید تن باین نوآوری های احمقانه بسپاری ویا………….سکوت .

                                                                                 ثریا/ اسپانیا/ 15/1

     

  • تجاوز

    دنیا ی خر تو خری است ومتاسفانه ماهم دراین خر تو خر حضور داریم > حال مد جدیدی در مرکز هند دموکراسی زده ، شکل گرفته است تجاوز گروهی به یک زن بدبخت وبی پناه ، کجای شما درد دارد ؟ از چه چیز زن میترسید ؟ درحال حاضر که آنرا مانند یک برده با قفل وزنجیر در بغل خودتان بسته اید با آن قوانین احمقانه تان شما از نوع بهترین شیرهای این ماده گاو تغذیه کرده اید حال اورا به زیر میکشید وشلورتان را به روی ا وباز میکنید ونرینه کثافت خودرا به او حواله میدهید ، شما انسان نیستید حیوانات باغ وحش هم نیستید شما از جنگل فرار کرده به صورت انسان درمیان جمع زندگی میکنید .

    چه چیزی در زن هست که شما نر هارا میترساند ؟ یک زن بی دفاع درمقابل مشتی وحشی ، حتی حیوانات از این تجاوز دسته جمعی رویگردانند آوف ، حال تهوع بمن دست میدهد  با آن پوزه های بوزینه وارتان با آنهمه ریش وموهای پر شپشتان با آن بوی گند مردانیگتان حالم را بهم میزنید .

    ما زنها چه بهایی را باید بشما بپردازیم ، تنها برای همخوابه شدن با شما ؟! دیگر هیچ؟  برای این ساخته شده ایم که مارا به ارابه هایتان ببندید ؟  با اینهمه شما نرینه های مضحک چه خوب یکدیگررا درک کرده ومیشناسید وما هرکدام سر نوشتی شوم وجداگانه داریم .

    چه خوب است که من دیگر میلی به شستن لباسهای چرک شما ندارم وچه خوب است که قرنها ازشما دورم ومیلی هم ندارم دستهایمرا با دستهای آلوده شما کثیف کنم ، افتخارات شما برای خودتان خوب است ، چه سیاستمدار باشید وچه هنر پیشه  وچه درلباس مردان خدا خودرا پنهان کنید میدانید که باهم کنار خواهید آمد بهم جایزه میدهید وبا هم میخوابید یک ملت تندر ست با روح سلامت باید بداند خشت اول بنارا یک زن یک مادر  نهاده است وشما جانوران از جنگل فرار کرده وبسوی تمدن پوشالی روی آورده این پیکر پاک ومقدس را آلوده میکیند  وخون پر مایه اورا میریزید بی هیچ ایمانی  قهرمانان پوشالی که میخواهید فراتر روید فراتر از کی ؟ فرا تراز چی ؟ این منم که از تو. میگیریزم  منی که تو نمیشناسی وهیچگاه هم نخواهی شناخت شما حتی هدف خودرا نمی شناسید حال جنایت بهتراست تا خیانت خیانت کمتر درد میاورد  باید تیز وتند عمل کرد آنهم نه تنها بلکه گروهی  با آن اهداف رذیلانه وآن افکار کوته ومغز پریشان وچرک خود وآن جوان 14 ساله در خلاء تهوع اورش با شما یکی میشود ، نه شما لیاقت تمدن ، صلح وآرامش وصفارا ندارید جنگ برای شما بهترین است . با پوزش ا ز تند نویسی .

                                                                      ثریا. اسپانیا. دوشنبه 14

  • سرور

    شب گذشته با شکم خالی خوابیدم ، حوصله نداشتم با یک شیشه ماست درون تخت وکتابم ، نیمه شب  ، نه ! سر ساعت دوازده بود که بیدار شدم ، خواب ازچشمانم گریخته شکمم مالش میرفت ، بجهنم ، بگذار کمی بادش بخوابد ، بیا گناهانت را جلوی چشمانت بیاور ، آنهارا بشمار !! گناهانم ، نه دشمنانم ،  قلبم را شمشیرهای نه گانه وده گانه سوراخ میکردند شمشیر یادها، عشق ها، دوستیهای ، انکارها وشرمساری ها  وپشیممانی ها با آن طنز بیرحمانه که بر زندگی روا داشتم .

    خودرا به دست اندیشه هایم سپردم ، میان آنهمه دیو ودد که دیدم تنها یک انسان بود که مرا دوست میداست ، ” سرور ” دوست خیاطم که جناب سرهنگ همسرش اورا قربانی یک موطلایی کرده واو با پسرش در به دربه دنبال یک پناهگاه میگشت ، من آنرا داشتم باهم خانه را تقسیم کردیم اوبه دوخت ودوز پرداخت ومن در پی نان ، آه تنها او بود که بمن بها میداد  تنها اوبود که باآن لبخند دائمیش مرا دلداری میداد وتنها او بود که مرا از ازدواج مجدد م برحذر داشت پسرش خودرا درپس پرده پنهان میکرد ، اندیشه هایم پرواز کردند بسوی ” لیلا” خانم که مرتب میخواست بداند چه عطری مصرف میکنم وچشمانم را چگونه آرایش میدهم وچرا اینهمه مژگانم بلند است خود او ساعتها وقتش را صرف آرایش چشمانش میکرد با خط های آبی خاکستری طلایی وسفید وپالتو پوست ویزون وبنز کورسی اش وهمسرش ومادرش وپدرش >

    در یک دم همه آن تلخکامیها بمن روی آوردند بیاد سرور اشک ریختم گرچه از هم جدا بودیم اما دلهایمان بهم نزدیک بود .

    او درخیاطخانه اش مرتب کار میکرد ومیگفت : عیبی ندارد اگر پاهایمان دربند است  دستها وسینه هایمان  باز است مینتوانیم از آنها استفاده کنیم کار وظیفه زندگی است واین کار کردن جز با مرگ پایان نخواهد یافت ، تنها میتوانیم خودرا از چنگ زالوهای خونخوار رها کنیم .

    امروز او نیست تا مرا دلداری بدهد ؛ او نیست تا مرا بستاید دیگر هیچکس نیست .شب وروزم درانتظار میگذرد .

    لیلا خانم میپرسید از چه میترسی ؟ میگفتم از نا امنی ، من هیچگاه احساس امنیت نکرده ام ، برای آنکه مرتب جابجا میشدیم ، شهر  به شهر  دیار به دیار تو درکنار مادری مهر بان که همه خیانتهای پدرت را نادیده میگرفت بزرگ شدی من درکنار مادری که از خیانت روی گردان بود ومیخواست خودش باشد من همیشه درخوف ووحشت بسر  میبردم از نگاه زنهای پر واری که ازدادن خانه بما خوداری میکردند ؟ آه …چه خوشگل است فردا یا پسر م یا شوهرم را از راه بدر میکند ،

    شب گذشته به نبردهای طولانی زندگی می اندیشیدم وامروز صبح با یک دوش آب داغ همه اندیشه هارا بیرون راندم وتنها به او فکر میکنم ” سرور “

                                                                             ثریا/ اسپانیا/ یکشنبه 13

  • پای پرچین

    مردم را نمیشود عوض کرد هرکاری برایشان بکنی همان که هستند میمانند همان سوداها ، همان پیش داوری ها همان کوری ها که نام عقل یا ایمان بدان داده اند وهرگز چیزی جز یک دیوار ، جز یک صدف حلزونیشان نیست چرا که برای زنده ماندنشان لازمش دارند آنها از آن صدف بیرون نخواهند آمد تو هم نمیتوانی آن صدف سخت وسنگی را بشکنی.

    خوشبختانه من احتیاجی به آن صدف ندارم عریانم وهرچه  هم از دریا بیرون آورده شود حال مرا بهم میزند .

    درمیان اینهمه عادتهای بد درمیان طبقه این تازه به دوران رسیده ها شاید کارهای من چیز مضکحی بنظر برسد اما من به آوای درونیم گوش میدهم نه آن صداهای دلخرا شی که گه گاه از بلند گوها پخش میشود .

    هرگاه تشنه باشم آب مینوشم آنهم نه مانند یک تشنه که از صحرا وگرمای طاقت فرسای آن آمده وحریص به آب است .

    من کاملا تندرستی خودرا تا این سن حفظ کرده ام زمانی بود که روحم درجهنم گداخته میشد خوشبختانه بخشوده شدم واز جهنم بیرون آمدم سپس میبایست برای خودم هدفی میافتم میل نداشتم از شعورم فراتر روم ” خود من ” حالا آنرا یافته  ودیگر نمیگذارم از من بگریزد ، به جهنم که مردم بیمار دستخوش سوداهای ظاهری وروح بیمار خودشان هستند من به دنبال آن آزاد اندیشی وآزاد منشی بودم آنرا پیدا کردم میل ندارم آنرا مانند یک فرش کهنه زیر پای رجاله های امروزی پهن کنم .

    نه تسلیم ارتجاع میشوم ونه تسلیم زور ، هنوز پنجه هایم نیرومند وقوی هستند میتوانم آنهارا بکار بگیرم من ، از آن خونی که دررگهایم جریان دارد سپاسگذارم که مرا مانند دیگران رها نکرد تا از هر ” پرچینی ” بالا روم وسر به هر انباری بزنم و مانند یک موش برای کمی غذا خیز بردارم .

    درعوض نیروی دیوانه واری بمن وام داد تا پایداری کنم ، گاهی ا شکم سرازیر میشود مهم نیست با چند لیوان آب جایش را پر میکنم .

    اینجا کسی نیست تا باین حرفها گوش دهد حماقت همه جارا فرا گرفته وبقول انیشتن : روزی که بشر از تکنو لوژیهای خود عقب بماند ، دردنیا به غیراز مشتی احمق کسی بجای نمی ماند ” .

    گاهی برای نوشتن سخت دچار وسواس میشوم وگاهی مورد انتقاد قرار میگیرم گاهی تحسینم میکنند ومیدانم همین فرد تحسین کننده فردا در ردیف عیبگویانم قرار میگیرد بنا براین هیچگاه برایم  چندان شگفت آور نیست.

    چه دختر یک کنیر بدبخت مطبختی باشم ؟! چه زاده یک اشرافزاده  ، خونی که دررگهایم وصورتم وسینه ام جریان دارد از یک رودخانه پاک ودست نخورده سر چشمه میگیرد آن بزرگ زادگی وا شرافیت وبی نیازی در ذاتم نهفته است ودر جانم رخنه نموده لزومی ندارد آنرا اکتسابی کشف کنم ؟! .

    آنهم با لباسهای رنگارنگ وجواهرات گوناگون ودرخشان آنگاه خودم در زیر این زباله ها گم میشوم .امروز صاحب چیزهایی هستم که نام یکی از آنها ” آزادی ” است . که پر بهاترین نعمت زندگی است .

    واین است —— از ثری تا به ثریا بالا میروم !.

                                                                                  ثریا/ اسپانیا/ شنبه12

  • شکستم

    ای دوست ، ای یار ناشناخته ام ،

    این ستاره سوخته ، چندان که خاکسترش بخاک ریخته

    گفتنیها گفته شد ،  عشقها گم شدند و…فراموش گشتند

    از این رو دیگر زمین بی ستاره خواهد ماند

    میروم درغار تنهایی ، هم اوا با جغد سکوت

    پر میکشم تا فرا سوی آسمانها ، تا جایی که بتوانم

    گام بردارم در کنار ( دوستی ) و……جوانی

    تارهای زندگی از هم گسیخته

    فانوس شبم در معبر تاریکهیا آویخته

    اینک منم ، میان مشتی غریبه سرگردان

    از پشت شیشه به کوچه تاریک مینگرم

    دلم روی سنگفرشها میطپد بی هیچ حوصله ی

    بادی لرزان وشتابان گذر میکند از خانه ام

    می افکند خاک بیگانه را بر این بستر متروک

    من….. آن درخت برهنه زیر تابش آفتاب

    بی آنکه زنده باشم نفس میکشم .

    درکنار حصار این حریصان ، که همه چیز را میخواهند

    وهمه چیز را می بلعند ، دستهای کوچک من

    تا ب نگهداری خاک را ندارد

                                                         ثریا/ جمعه /13/1/11

     

  • بیچاره زن

    صحنه ای وحشتاکتر وشنیع تر از این صحنه درهیچ کجای دنیا _ غیرا زدیار مسلیمن _ …دیده نمیشود ، با چه قساوتی وباچه لذدتی این تکه گوشت دست بسته وبی دفقاع را درون خاک کرده وبسویش سنگ پرتاب میکنید ؟

    اگر درگذشته های دور درتاریخ تازیان واصحاب کعف این اتفاق میافتاد امروز بسی زجر آور است  بعلاوه  باید اولین سنگ را کسی  پرتاب کند که خود بیگناه است وکدام ازیک شما درندنگان وخونخواران میتوانید ادعا کنید که بیگناهید

    در میان عادتهای بد وخوب شما که شماره شان اندک است این خوی درنگی تنها منحصر بشما مردان است ، عادت به میخوارگی ، عادت به خود ارضایی عادت به دزدی  وشکنجه دادن مخصوص شما دم داران است .

    وزنانی که درکنار شما ” عفت ماب ”  ودست بسته ودست به سینه همانند یک کنیز زر خرید  ،هیچگاه درخطر وسوسه نمی افتند وبیگناهند. ؟!

    یک ملت تندرست هیچگاه نیاز باین وحشی گری ها ندارد وهدفی جز رفاه اجتماع درسرش نیست شما هیچگاه هدفتان چندان پاک ومنزه نبوده است تنها به شکم وزیر شکم فکر کرده وهمه یقین وزندگی شما درهمین دو جهت خلاصه شده است زنارا شما میکنید دیگری باید مکافات آنرا پس بدهد آنهم با این وضع فجیع که حتی حیوانات از دیدن آن فرار میکنند ، شما از نوع کدام جانورانید؟

    جنایت برایتان بهترین کارها ست که خلاء تهوع آنگیز زندگیتانرا پر میکند هنوز خونی خشک نشده خون دیگری را میریزید وما زنها ساخته شده ایم تنها برای تمایلات شهوت آور شما

    در این شورش وبلوا کسانی به میدان آمده اند که از نوع خون وخانواده وشرف ما تهی اند آنان تنها به نوشخواری خونین خود که قبلا آنرا بالا آورده بودند دوباره میپردازند همه دچار یک شهوت دیوانه وار برای کشتن وبردن وغارت کردن همچو جانواران باغ وحش که شکنجه های اسارت هنوز رهایشان نساخته اما تباه شده اند آنان اگر یک مادینه را در دسترس نداشته باشند پیشانی خودرا چندان به میله های قفسشان میکوبند که خرد شود  غرش کنان بسوی زن میروند اورا پاره پاره میکنند وسپس به دست دیوانگانی می سپارند که اورا تا کمر درخاک کرده وبسویش سنگ پرتا ب کنند .اوف برشما وننگ بر شما باد

    خیال نداشتم تن خودرا باین آلودگی بسپارم اما ازدیدن صحنه وحشتناک زنی درمیان خاک که چشمانش مانند دوستاره التماس کنان درپی نجات بود دلم را سخت به درد آورد واز خود میپرسم : آیا واقعا اینها همان مردان نیک اندیش وبزرگ وبا صفای ما بودند ؟ ویا حیواناتی از کمند گریخته گرسنه ولبریز ازشهوت وتشنه خون به سر زمین آریایی روی آورده وجبران مافات میکنند

                                                                              ثریا  . اسپانیا. پنجشنبه .13/1/10

     

     

  • سایه

    قیافه اش بیشتر به یک روباه بیمار شبیه بود تا یک انسان اما هنوز دردلش آرزوها میپرواند که بلکه ” مردی پولدا ر”!!! عاشق اوشده و زندگیش را عوض کند ، همیشه درحال ناله وشکایت است .

    روزی بمن گفت : زندگیت را کوچکتر کن واین _ آشغالها- را بریز دور وبیا نزدیک من یک خانه یک اطاق خوابه اجاره کن درعوض همه روز آفتاب خواهی داشت ؟.

    گفتم آنچه که بچشم تو آشغال میاید زندگی سی ساله من است دراین غربت آنهارا خودم خریدم وبه همراه بچه هایم روی آن زیستم از زندگی مدر ن امروزی وچوبهای سفید وتخته سه لاییهای مغازه ها بیزارم بعلاوه نمیتوانم روی مال ” دیگران” زندگی کنم خورشید واقعی در سر زمین خودم میتابد من از آفتاب بی رویه این سر زمین بیزارم از حماقتها وبیشعوری خیلی آدمها وحشت میکنم .

    آنها میل دارند درخانه بنشینند ودیگران تحمل مخارج آنهارا بکنند وهمیشه درگیر خرافات وآداب وعقاید بی اعتبار جامعه خود زندگی را میگذرانند ، زندگی دراینجا ودربین کسانیکه اطرافم را گرفته اند رنج آور است من مجبورم خوب وبدرا باهم بیاموزم وآنچه را که آنها دوست میدارند منهم جدی بگیرم بی آنکه خودم حق انتخاب داشته باشم .

    درهمه جای این سر زمین بیگانه ام همه چیز درمن موروثی است وزندگیم را به هما ن سان که اجدادم ونیاکانم داشته اند پیش گرفتم ومیل دارم همه چیز دوام داشته باشد ، آرزو داشتم بدون کمترین درنگی بسوی سر زمین مادریم برگردم اما….راه بسته است دیگر آنجا کسی هم خون وهم نژاد من  باشدزنده نیست تنها میتوانم عطر کوهستانهای پر برف ودشتهای لبریز از شقایق را به درون سینه  بفرستم دراینجا بوی دریا مرا آزار میدهد بوی گند کازینوها ، رستورانها  وآدمهای حریص وتشنه ای که میل دارند یک شبه ثروتمند شوند بیشتر ترجیح میدهم درکنار همان آبشار  رودخانه زادگاهم باشم وهرشب صدای ریزش آب را بشنوم که مانند یک لالایی مرا بخواب میکند یک آبشار مصنوعی ساخته دست بشر تنها مرا به سرسام وا میدارد ، خوابهای من دراینجا همه مصنوعی وغیر قابل تعبیرند ، من درکنار همان تخته سنگهای کنار رودخانه بهتر میخوابم

    آن چیزهای ( آشغال ) به نظر تو !  که من از سر زمینم آورده ام هنوز بوی عطر سوهان ونقل بید مشکی وبوی خوش عید آنروزهارا میدهد وآن تنگ بلور گردن باریک مرا بیاد رند شیراز میاندازد اگر تو دلمرده شدی من هنوز در سینه ام عشقی نهفته دارم وهنوز درانتظار سرود آزادی نشسته ام وجود هر انسانی از مشتی خاک فنجانی خون ودایره ه ای ازآسمان بالای سرش ساخته شده من برای داشتن آفتاب آرزو دارم روی همان خاکی که از آن پیکرم ساخته شده ودر کنار مردمی که روحشان بامن یکی است ، زندگی کنم.

    این آفتاب همان آفتابی است که مرا سوزاند بجای آنکه زندگی مرا گرم وروشن  کند همه را به آتش کشید برای همین هم هست که من به سایه پناه آورده ام این آفتاب ارزانی تو باد . 

    بودن درکنار انسانهای احمق که زندگی را تنها از دید سکه های طلا میبینند برای من غیر قابل تحمل است .

                                                            ثریا/ اسپانیا/ 13/9/1

  • فرزندمن

    “فرزندم”انم –

    تو دوستم داری ویا نداری ، من خودمرا دوست نمیدارم ، هیچ کاری نکرده ام که کسی مرا دوست بدارد .هیچ چیزی نداشته ام تا بخاطر آن مرا دوست بدارند

    مدتهاست که این ( نامه) درون صندوقم جای دارد وامروز آنرا میفرستم برای تو ! ” برای شما” .

    من مادر توام واز تو بخودت نزدیکتر سالهاست که نتوانسته ام این را بتو بگویم ” زبانمان عوض شده وافکارمان نیز عوض شده است ” خیلی از روزها میل داشتم که برایت نامه بنویسم اما آنچه را اکه من با زبان واحساس خودم مینویسم درزبانهای بیگانه ای که تو فرا گرفته ای اعتباری ندارد مانند همان سکه های قدیمی که امروز بی ارزشند.

    من به تو ، فرزندم نیاز دارم به یکدوست به یک همراه ویک همدرد اگر میل نداری که حتی دوستم باشی باز بمن جواب مده میل ندارم از سر ترحم وپاکدلی دستی به روی من بکشی ویا درزیر لب بگویی که دوستم میداری من از ترحم بیزارم میل ندارم خوار وخفیف شوم ” باندازه کافی در دنیا خوار گشته  وبه چشمان دیگران فرو رفته ام ” میل ندارم دیگر فریب بخورم من ترا برای آن دوست ندارم که فرزند منی برای آن دوست دارم که تکه ای از وجودم هستی من خودم را درتو میبنیم در یک آیینه پاک وبی غبار .

    هرچه را که درباره من فکر میکنی ویا کرده ای بمن مگو ، اگر فرزند من مرا دوست نداشته باشد حد اقل میتواند یک دوست برایم باقی بماند ومن این نامه را برای یکدوست مینویسم .

    برای تو فرزندم میل دارم دردهایم را بگویم دردهایی که برمن سنگینی میکنند ، پر تنها هستم وپر سنگین ، تو میتوانی به یاریم برخیزی میدانم دست ودلبازی تو وکمک ویاری تو ومهربانیت به دیگران همه جا نفوذ کرده است ، من با توگفتنی های زیادی دارم خیلی سال است که عوض شده ام پیر شده ام دنیا مرا عوض نکرد درونم وغوغای آن باعث این جهش شد درزندگیم چیز شرم آوری ندار م که باعث خجالت تو باشد ” به غیرا ز فقرم ” امروز از من خیلی دوری دورتر از آنچه که من گمان میبردم تو مردی وتوی دیگر یک زن یک زن ناشناس ویک مرد که ازروح من بیخبر  است.

    تو درباره من که مادرت هستم مانند همه زنان قضاوت میکنی درحالیکه من مانند سایر همجنسانم نیستم من از جنس دیگری ساخته شده ام خاک  وخمیره من پاک وبه دورا زآلودگیهای وپلیدیها ست ، خیلی چیزها دیده ام ودرکنارت خیلی دردها کشیده ام .

    دنیا خیلی زشت وپلید است زشت تر از آنچه که تو ومن فکر میکنیم من چیزهای زیادی از خود تو یاد گرفته ام ، من تنها خودم خودم را بزرگ کرده همه چیز درخودم طغیان کرد با غریزه ام وبا قلبم  وچه سخت است بیان این حالت واین طغیان درونی .

    چشمان تو هیچگاه به روی من دوخته نمیشود به دور واطرافت مینگری از نگاه مستقیم به چشمان من خودداری میکنی  ، فرزندم ، مرا نگاه کن قبل از آنکه خیلی دیر شود مادر همیشه فرزند خودرا بصورت بچه اش مییند اما میدانستم که تو بزرگ شده ای شاهد قد کشیدن تو بزرگ شدن وغریزه هایت بودم دانستم مردی  شده ای وآن دیگری زن  صاحب عقیده وایده ها ، اما تو آنی که خودم درست کرده ام  ساخته دست خودم هستی کسی به کمکم نیامد ما باهم برابریم نه کمتر ونه بیشتر.

    ترا دربغل میفشارم ، دوست من

     

  • سفید برفی

    امروز دراین فکرم که چه باید بکنم ؟ دیگر نیمتوانم آنکه بودم باشم گذ شت هم حد وحدودی دارد همه چیز برایم روشن است با همه بی قیدی ها وشانه بالا انداختنم باز میبینم چیزی دراین میان ” گم” شده است و….درانتظار ” گودو” نشستن تنها مرا دچار سرخوردگیها میکند .

    همه آنهاییکه باینسو وآن سوی دنیا پراکنده شده اند گویی همه ملکه هایی بودند که تا ج ونیمتاجشان را گم کرده ویا انداخته اند !  به آنها نمیتوان نزدیک شد ،  تو بیگانه ای  از همه کس بمن بیگانه تری باید خیلی دیوانه باشم که تن باین گفتگوها وحقارتهای روحی دیگران بدهم ، از قلب مهربان من خیلی سوءاستفاده شده است .

    دیگر آماد ه نیستم خودم وسینه امرا پیشکش کنم دراین اواخر خیلی  از موقعیتها عوض شده وخیلی از عواطف ومهربانیها ودل نگرانیها به باد رفته است ، گندم میکاری اما کاه نصیبت میشود .میلی نه به ترحم دارم ونه آن چشمان بسته وبی تفاووت باید همه چیز وهمه کسرا به دست فراموشی سپرد ، بیگانه ایم ، نه ؟ همه باهم بیگانه ایم .

    بعضی از حماقتهارا میتوان تحمل کرد زمانیکه حماقت با بیرحمی توام شود دیواری از یک ساروج سنگین میسازد ، محکم وسخت ونفوذ ناپذیر ، نه! من احتیاجی به آن برج وبارو وقلعه های شما ندارم روح های دیگری درمن هست که میتواتم آنهارا بکار بگیرم ، دیگر میل ندارم درکنار شما موش های جونده بمانم شما همه چیز را میخواهید درحصار  خود بگیرید مهربانیهای شما پیشکش خودتان من احتیاجی به آن ها ندارم کلید صندوق هنوز دردست خودم هست هرگاه مایل باشم میتوانم آنرا قفل کنم ویا بازش نگاه دارم چیزهایی دیگری هست که مرا سرگرم نگاه میدارد نور خورشید ، درخشش مهتاب ، برفهای روی کوهای سر بفلک کشیده ریزش باران ورقص سبک بارش برف ونشخوار تکه هاه هایی از گذشته های دور ،می ایستم وتماشا میکنم میلی ندارم دیگر کسی را درآغوش بگیرم دیگر جایی برایتان نمانده میروم در سنگر خودم پشت تخته سنگها سخت می ایستم بی هیچ هراسی واز دورشمارا تماشا میکنم ، هنوز جان دارم ، امروز وضع ما بصورتی خوار کننده عوض شده است ومن میل چندانی ندارم که بخواهم آنرا بصورت سابق دربیاورمبه از ترحم شما هم بیزارم در سنگر  خالی خودم با شما ملکه ها وشاهان میجنگم که خودرا گم کرده اید .

    ادبیات ما به راستی دیگر تهوع آورشده است خانمی نامه نوشته : من چیطوری میتونم شیکمم را کوچیک بکنم ؟!  ” آن زبان فاخر وآن کلمات زیبا که هرکدام یک نت موسیقی بود حال باین شکل مضحک آنهم درنوشتارها دیده میشود ؟ و دیگری نوشته : وقتی میخوای که فال حافظو وابیکنی اول بایس نییت کنی بعدش انو یعنی کتابو واکنی ؟ آنچه که به مغز تهی آنها میاید همانرا مینویسند ، حال من باید با چه کسانی درمراوده و گفتگو باشم ؟.

    با قحبه های پیر ودرمانده امروز وفاحشه های دیروز ؟ با زنان قلعه نشین ؟ ویا باخانم های متفکراهل بخیه ؟ ” دور مردان را خط میکشم” .. باید جانم وروحم را نجات دهم ودر اینکار هیچ احتیاجی به دین ندارم ایمان وعملم برایم کافی میباشند ، امروز همه مومنند مومنان بی ایمان .

                                                                      ثریا. اسپانیا. سه شنبه 8/1

  • " من" دیگر

    شب گذشته دچار کابوسهای وحشتناکی بودم  بوی خوبی از این سر زمین به مشامم نمیرسد ، به زودی اینجا  هم دوباره دچار هرج ومرج خواهد شد .

    روز گذشته پیکر درهم کوفته وخمیده ” شاه  “دلم را به درد آورد چندان سالی نیست که باد دمکراسی به همت او و همسرش دراین سر زمین وزیده است ، با رفتن او دوباره درگیر ” فاشیزم” خواهیم شد .

    امروز مردها درهمان تربیت کلاسیک ومحکم خود ایستاده اند وهنوز برایشان کسر شان است که زبان دیگران  را بفهمند این وظیفه دیگران است که زبان آنهارا بدانند آنها هنوز درآرمانهای گذشته زندگی میکنند واکثرشان مسیحیان خوبی هستند ، هرچند امروز این زنها میبانشد که به مذهب روی آورده اند چون کار دیگری برایشان نمانده است ، آری ” مذهب تنها برای زنان است ” .

    دیگر دلم از دنیا بهم میخورد تازمانی پای حرف درمیان است همه اهل عملند وهنگامیکه پای عمل پیش میاد همه فراری میشوند گویا این یک شکل طبیعی دنیاست .

    شب گذشته مصاحبه یک ” آنارشیست را تماشا میکردم با غرور ، غروری که خودش آنرا فرا گرفته بود با لاف وگزاف وخشونت وخود خواهی اداهای بازیگرانه ویرانگری نفی اخلاق ستیزه جویی وحشت همه جانم را فرا گرفت  من از نسل انسان های دیگری هستم دیگر برایم عوض شدن غیر ممکن است باید بروم درکنار مشتی آدمهای ریاضت کش وپا اندازان درکلیساس مسیح بنشینم شاید آنجا درامان باشم ؟! .

    به انگشتهایم نگاه  میکنم ، هنوز جای نیش سوزن خیاطی روی همه نقاشی شده است منهم دستهایم را دوست میداشتم ومیل داشتم همیشه صاف وتمیز وپر زیور باشند اما درآن زمان کسی نیامد زندگی را بمن هدیه بدهد امروز هم دیگر کسی نیست تا مرا از زیر فشار ترس و  دردو تنهایی رها سازد / شب گذشته بادوستی درامریکا حرف میزدم قلبش بیمار بود از دوری فرزند ونوه هایش وگله مند از عروس نابابش ، محکم قلبم را گرفتم که مبادا از درون سینه ام بیرون بجهد وبه لرزش بیفتد ، باو گفتم : باید بچه  هارا بحال خودشان رها کرد زندگی خودشان است ، اگر کمی مهربانی به همراه یک لیوان آب بتو پیشنهاد کردند بپذیر  بیشتر چیزی مخواه چرا که قلبت سوراخ میشود . دلم برایش سوخت ، همدرد یکدیگریم .

                                           ثریا/ اسپانیا/ دوشنبه  2013/1/7

  • دو x دو

    ای من آن آهو ، که بهر ناف من / ریخت صیاد خون صاف من

    ای من آن بره صاف صحرا درکمین / سر بریدندم برای پوستین..؟

    همچو پرنده ای  ، معلق میان زمین وآسمان که نمی داند کجا بنشیند وبه کدام سو پرواز کند ، از آشیانه گریخته ودیگر میل بازگشت به آن سرزمین را ندارم برای ساختن آشیانه دوباره کمی دیر است ، نه ! خیلی دیر است ، چگونه ؟! کجا میشود یک پناهگاه ساخت ودرآن پناه گرفت تا جانور ان ترا پاره نکنند به کدام درخت بی ریشه میتوان تکیه کرد ، تا باد آنرا نبرد وبه کدام ستون سست وبی بنیاد میتوان پشت داد ،  همان هوایی که درقصه ها وافسانه های کتاب مقدس آمده که موسی بر سر زمین مصر وفرعون فرستاد ، امروز بر آسمان سر زمین پاک وآبی ما سایه افکنده ، همه پیش داوریها  ، گند از آب درآمدند ما گریختگان از وحشت جنون مردان تازه از غار بیرون زده در سر زمینهای ناکجا آباد با همه فشارها سر انجام مان  ( به هیچ) کشید موسی ما ره گم کرده بود وما به سر زمین موعود نرسیدیم .

    آخ با شما باشم ، سر جای خود  نیستم درخانه گم شده هم سر جای خود نبوده ونیستم  کجا میرفتم؟ درد داشتم ودرد دارم ، بحرانهای سختی را پشت سر گذاشتم حال درانتظار چی نشسته ام ؟  آهان ، درانتظار اجرای عدالت .

    هنوز کسانی زنده اند که من باید شاهد زجر کشیدن آنها باشم ، زنان ومردانی که هم به من وهم به سرنوشت من وهم به سرنوشت زادگاهم خیانت ورزیدند موجودات بدبختی که باید به نوعی بادشان بخوابد ، آشوبی به دل ندارم درانتظار میمانم ، طبیعت میداند کجا ودرچه زمانی وچه کسانی را جلوی چشمان من تکه تکه کند .

    بیشتر ما آوارگان بی تقصیر ” مینویسم بی تقصیر” توانستیم گلیم سنگین خودرا از آب گل آلوده بی شرفیها وبی شرمی ها بیرون بکشیم ومن یکی تنها ی تنها صلیبم را  بر دوش کشیدم ، به آتش نزدیک شدم پر وبالم سوخت اما مانند عنقا ومرغ آتش زا دوباره از آتش زاده شدم ، حال آنهاییکه روی آنچه که من بنا کرده  وساخته بودم نشسته اند ، روی همان زندگی پهناوری که با دستهای خود ساختم همه در یک پوست تمیز ! وبسیار پرهیزکار !!! که افسارشان دردست دیگری بود بسویم یورش آوردند وآنچه را که داشتم بردند ، آن زمان دراین خیال بودم که زندگیم را بیمه کرده ام ، مالیاتهارا از پیش پرداخته بودم ودیگر نه به خدا  ونه به بندگانش بدهکاری نداشتم  .هچ زمانی تظاهر نکردم خودم بودم وخودم با همه ارتعاشات با همه احساسات محکم ایستادم ، حال امروز از آسمان برای آنها ثروت بارید ، برای آن دزدان وبیشرفان از مال  و زندگی  من  آسان بارید ، آری این زندگی من بود که باعشق  آنرا بیمه کرده بودم دیگر فکر کردن ندارد . درانتظار می نشینم خیلی هارا دیدم با زجرهایشان وتماشا کردم ، دیگران را هم خواهم دید ، به اجرای طبیعت اعتقاد دارم بسیار هم معتقدم ومیدانم که او میداند چگونه باید رفتار کند .

    هنوز روی پاهایم ایستاده ام محکم واستوار مانند یک درخت کهنسال کمی زخمی شدم مهم نیست مرهم دارم .

    کسانیکه بی ارزشند به مال وزندگی دیگران مانند زالو می چسپند.

  • توده

    توده ها وتوده ای ها ، همه پر اکنده شدند ، هیچگاه  ودرهیچ موردی یگانه ویکسان نبودند ، بیشتر آنها خورده بورژواهایی بودند که از شهرستانها سرازیر پایتخت شده وبا خواندن چند جزوه وچند کتاب وشرکت درچند جلسه سخن رانی های بی معنی خودرا صاحب اعتبار دانسته وعده ای هم با پول ” برادر بزرگ ” مشغول خالی کردن خاک زیر بنای کشور بودند تا بنا فرو ریزد به آنها مربوط نبود بنارا چه کسی وچگونه ساخته است کار وماموریت آنها ویرانگری بود .

    عده ای آنارشیست با غروری که خود آنرا ساخته بودند پرباد وزیاد هم باد کرده  با دست جین کردن کمی دانش آنهم از نوع هضم شده آن اداهای لوس وشوق بحث های بیهوده ، همجنسگرایی ، وهمخوابی با محارم به یکنوع ویرانی دیوانه واری دست زدند .

    در میان آنها کمتر میشد یک قلب پاک ودست نخورده وعاری از هرگونه ریایی را یافت  که به لجن رودخانه ها آلوده نشده باشند .

    به دنبال آنها عده ای ریاضت کش که جنون وشهوت شهرت آنهارا دربر  گرفته بود به آن خدای نادیده ونشناخته درآنسوی دریاها عشق عرضه میداشتند در پشت لبهای هرکدام یک جاروی بی دسته  به سبک وسیاق ( برادر خوانده) ویا پد رخوانده آویزان بود  این بر گزیدگان سیاست بی آنکه واژه ومفهوم آزادی را بدانند تنها به جادوی پنهان آن عشق میورزیدند وکم کم در منجلاب حامیان خدا گم شدند دست بسته به پای پا ا ندازان مردان خدا شتافتند وخدای واقعی را از اعتبار وبزرگی انداختند  ، هدف هم همین بود.

    آخ ، که  برای این واماندگان باید گریست آنها میل دا شتند که آتش مقدس را بدزدند وخود درجهنم سوختند ، آنها به دنبال صلحی بودند که درآن زمان هنوز دنیا درآرامش نسبی بود وکمتر خون وخونریزی وجنگ در میان بودو پس از سالها از میان این آتش یک غول بی شاخ ودم بنام ” گروههای اسلام پناه وطالبان ووو…از شیشه جادو بیر ون آمدند که برگرداندن آنها به در ون شیشه دیگر  امکان پذیر نبود.

    همه اقلیتها زمانی درکمال آر امش در کنار هم میزیستند وناگهان دشمن یکدیگر شدند ونتیجه آنکه قوی تر بود بر مسند قدرت وثروت نشست وسپس سرکشان وآنهاییکه میل داشتند سهم خودرادریافت کنند به صورت تک تک یا گروهی درغل وزنجیر ویا بر طناب دار ویا درطوفان تیر درو شدند.

    زهره /زهرا شد ، پروانه فاطمه شد / طناز ، خدیجه شد / داریوش حسسین شد وطهماسب / مطهر وپاک گردید ؟! ……

    و پس از آن بسی قلبهای پاک که از ترازوی آنها بیرون ریخت پرکشیدند برای بر پا نگاه داشتن آن برگزیدگان…….. واین داستان همچنان اد امه دار خواهدبود .

    از یادداشتهای دیروزی / 92

     

  • زنبور عسل

    روز وسال نو هم آمد ورفت ودرانتظار یک روز دیگر ومهمتر برای مردمی که خود هم نمیدانند چرا باید درصف مصرف کنندگان بنجلهای کارخانه ها بایستند؟  از همه چیز وهمه کس خسته ام شاید هم ازخودم خسته شده ام >

    این آدمها همان هستند که میبایست باشند آنان با سرشت خود زندگی میکنند همه چیزشان بنظرم بی معنی میاید اتومبیل سوارنی با اتومبیلهای گران قیمت  وصاحبان خانه های بزرگ که باید آنهارا به اربابان بزرگ یعنی بانکها برگردانند  امروز مجبورند همه چیزهارا پس بدهند ومجددا از چهارپایان استفاده کنند برگشت آدمی به فطرت اولیه اش کمی مشگل به نظر میرسد .

    خوب > من اینجا چکار میکنم ؟ زندگی وسر نوشتی که برایم تعیین کرده اند برحلاف جریان آب رودخانه باید شنا کنم ودرحسرت آن رود آرام باشم که روزی بی هیچ هراسی روی آن به پشت میخوابیدم وخودرا به دست رویاهایم میسپردم ، دریک برکه آرام ویک اطاق گرم وامروز درمسیر سرنوشتی افتادم که “ملت ” ما که میخواست به دریا برسد ! من ومارا باخود وبا سرشت نادان خویش به ویرانی کشید .

    اگر چه زود به همه چیز خو گرفتم اما زمانی میرسد که درتاریکی اطاق سرد از خودم میپرسم : تو اینجاا چکار میکنی ؟ آیا هنوز درکابوس بسر میبرم ؟ آیا خوابی هولناک است  ، آنگاه همه چیز مبهم وهمه جا تاریک وهمه چیز بر شانه هایم سنگینی میکند دراین دنیای بیهوده وپرمصرف که افق آن نامعلوم است درکنار این مردمی که سر شتشان را دریک آینده مبتذل و بن بست قرار داده وخودرا وسرنوشت خودرا به دست دیگران داده اند ، فرزندانم را میبینم که درزنجیر کار ودرمیان این انبوه مردم ناشناس گم شده اند  ودر بین صد ها هزار زنبور که هر روز از کندوهایشان بیرون میایند ونمیدانند به کجا میرسند خودرا در زمره کارمندان قرار داده تهی از همه خوشیها ، شادی ها وتنها وظیفه ما این است که از ” ملکه ” آن ملکه غول آسای طبیعت اطاعت کنیم ، ما زنبوران کارگر ، با روحی خسته وپیکری متلاشی شده .

    همه چیز کم داریم ، پدر ، مادر ، مادر بزرگ ، وفامیل ، همه را جا گذاشتیم ویا مرگ آنهارا از ما ربود  وحال درانتظار یک لبخند ، یک اشاره از مردمی هستیم که مارا سر بار خود میدانند ودراین خیالند که ما سهم آنهارا میبریم  ، سهم آنهارا میخوریم وخانه های آنهارا اشغال کرده ایم ( آنها نمیدانند که دزدان  آدمکشان حرفه ای وچپاورل گران  نیز خانه مارا دزدیده واشغال کرده اند)  نه آنها نمیدانند ومارا بصورت همانی هستیم میبنیند.

    زندگی خودرا به رخ ما میکشند بما تعلیم میدهند کاری که سالهای خیلی دور ما انجام میدادیم حال زندانی اندیشه های خود ، درشب تاریک به مهتاب روشنی مینگرم که با دست ودلبازی تمام نور  وروشنایی خودر ا برپهنه اطاقم میریزد.

    ثریا/ اتسپانیا/ پنجشنبه 3/1/13

  • حلال

    دوباره دلهره وجودم را فرا گرفت ، رفتم جعبه اینترنت وکامپیوترم راا درون وان گذاشتم وسه بار آنرا کر دادم وبرایشان دعا خواندم تا پاک و”حلال” شوند!

    رویاها ازمن میگریختند  بنا براین همه را به گردن اینترنت کافر خود انداختم حال دارد هدایتم میکند . گل زنبقم در باغچه گل داده ونرگس هایم رشد کرده اند هرگاه باین باغچه سر میزنم خودرا درعالم دیگری احساس میکنم در آسمان میان ستارگان  ! کم کم داشت ادامه زندگی برایم مشگل میشد وهمه چیز سخت ودشوار ، زبان عامیانه ما تغییر کرده وزبان ادبیاتمان نیز دچار مشگل شده است  اما من هنوز روی همان خط صاف راه میروم وبه سبک وسیاق گذشتگان مینویسم ، نه از سوزش  نوک ” سینه ام ” ونه از خارش پیکرم !!! این نوع ادبیات مخصوص شعرای نو پرداز تازه کار وتازه به دوران رسیده است که اصرار دارنه همه شهوات درونشان را بصورت کلمه روی صفحه بیاورند شاید از این راه ارضا شوند و.جالب آنکه صاحب اندیشه ومدعی دیگران هم شده ودر خصوص تحول ادبیات ایران اظهار نظر  میفرمایند !؟ .

    امروز که اکثر زندگی ها از هم متلاشی شده وهم درصحنه زندگی گم شده اند نه رومی رومند ونه زنگی  من همچنان به راه خود ادامه میدهم وگژ دار مریض راه میروم تا روزیکه زنده ام مغزم کار میکند ودستهایم قدرت آنرا دارند تا به روی تکمه های ” لپ تاپ” بدوند .

    داستانهای زیادی نوشته ام وآنهارا کنار میگذارم میل ندارم به دیگران خوراک بدهم دراین بازار مکاره که هرکسی میل دارد به دیگری آنهم درگذشته های دور بند کند وچند خطی سرهم کرده وآنرا به چاپ برساند ودرآرزوی شهر ت میسوزد آنهم شهرت بی خاصیت من ، گام هایم ر ا آهسته آهسته برمیدارم  گاه ازکنار جاده های پر پیچ وهم وزمانی از یک جاده مستقیم وهموار عبور میکنم خروس خوان بیدار میشوم وتمام روز دراین فکرم که چه چیز تازه ای پیدا شده آنرا بقابم  ، گاهی عصبی  وبا یک حالت غضبناک توی کوچه راه میروم وبه مردم تنه میزنم میل دارم صدای کسی را دربیاورم اما …سکوت زمانی با گامهای چسپناک وفلج شده روی یک نیمکت مینشینم وبه پیچک گیاهان که مانند مردم بی ریشه به تنه درخت دیگری چسپیده اند مینگرم وزمانی در یک افکار شیرین فرو میروم وبه عشق هایم میاندیشم که هنوزشهد آنها درون کندوی دلم جای دارند .

    به آنچه که دارم راضیم ودرحسر ت هیچ چیز دیگر نیستم وهمین برایم زندگی است وآسایش ،

    شب سال نو هنگامیکه لباس میپوشیدم دیدم همه صاحب تاریخ شده اند !! کفشهایم متعلق به یازده سال قبل  ، پالتویم متعلق به سی وچهار سال قبل ودامن سیاهم متعلق به هشت سال قبل وبلوزم متعلق به چهار سال قبل وگردن بند مرواریدم متعلق به چهل وسه سال قبل است !!! آنهارا پوشیدم گویی همین الان از یک بوتیک  شیک درآمده ام بوی خوش عطر قدیمی ام درفضا پیچیده بود .

    ثریا/ اسپانیا / 2/1/13 چهارشنبه

  • سال جدید

    تنها سالی یکبار ما میتوانیم از صمیم قلب بخندیم وهرسال یکبار میتوانیم به تماشای معبد بزرگ واتیکان نشسته وبه دعای حضرت پاپ گوش کنیم وتنها سالی یکبار میتوانیم  به تماشای تالار بزرگ وبا عظمت اپرای بزرگ وین بنشینیم وگوشمان وروحمان را نوازش دهیم ودراین فکر باشیم که دردنیا هنوز زیبایهایی وجود دارد که ما میتوانیم نان خشک خودرا با مالیدن به شیشه مربا  مزه وطعم شیرین آنرا زیر زبانمان احساس کنیم ، چقدر جای خوشحالی است که ما میتوانیم درخوشبختی دیگران نیز شریک شویم وبه تماشای “لژ” های از پیش خریداری شده  که درآن« بانوان ” عرب و” عجم ”  درکنار مردان بزرگ با جواهرات خیره کننده خود به نشسته اند بی آنکه حتی یک نت را بدانند.

    سالهای سال است که درآرزوی نزدیک بودن به تالار اپرای وین میسوزم وآرزو دارم یکروز در میان برفهای کوهستانی وتپه های سر سبز آن وهوای لطیف وآوای موسیقی نام آوران که از هر سو بگوش میرسد گام بردارم .

    اینجا بقیه سال را باید رختشورها را با تخته رختشویی شان تحمل کنم وتنها سالی یکبار میتوانم خستگی خشم آلودی را که یکسال بر روح من سنگینی میکرد از خود دورسازم  وسپس برگردم به همان وضع سابق به عادی ترین گفتگوها ، مصیبت ها ، بدهکاریها وطلبکاری ها ودرکنار مردمی که تقریبا همیشه مانند یک گله با سرخوردگیهایشان ورنجهایشان میسازند.

    آوازها وسرودها وآهنگهای سر زمین ” ژرمن ” استوارتراست بی آنکه هیچ تکه ای درهم بشکند یک نفس میتوان به دنبالشان دوید ، برای لحظه ای اندک این شادی دردلم نشست که دنیا هنوز هم میتواند زیبا باشد ، دفترچه ام را ورق میزنم لبریز ازتلخکامیها ودردهایی است که برای خود وبرای دیگران وبخاطر  دیگران بر شانه ام سنگینی میکند و…چه اهمیتی دارد تا به کسانی که از کنارم عبور میکنند ، دست دراز کنم وبگویم : سال نو مبارک بهمراه یک لبخند ودرنهان به دلهایی میاندیشم که هنوز درسینه جوان آنها میطپد زندانیان بی زندان ! وآزاد مردان وزنان بی حضور آزادی مطلق وگوش دادن به جفنگهای حق وعدالت ! چرا که درعمل قدرتی ندارند تنها میل دارند که حقوق خودرا بشناسند وبرایش جنگ کنند .

    آری ” او” پس از سه روز زنده شد حال باید باورش داشت وسپس از نو متولد شد میتوان چهره اورا درصورت وپیکر تمام کودکان دنیا دید . باید کودکانرا دوست داشت .

    ثریا/ اسپانیا/ سه شنبه / 1/1/2013

     

  • آخرین شنبه

    سال نو فرا میرسد ، وسال کهنه را با تمام بدبختیهایش ، بدبختیهایی که تنها به دست بشر وهوی هوسهای او بوجود آمده است پشت سر میگذاریم/

    در سر زمین ما این نو شدن سال تنها به تعداد معدودی  مسیحی اختصاص دارد وسایر ین هنوز درعزای کربلا بسر میبرند ! هنوز نمید انم چرا هیچگاه در روحیه ما ایرانیان سرشت مبارزه وقهرمانی دیده نشده تنها درکتب مدارس خواندیم واز آن گذ شتیم ، همه ترانه ها واشعار ما لبریز از نا امیدی ودردو خستگی وبیحالی ودر وصال معشوق خیالی گذشت  حال یا این معشوق در صحن خانقاه بوجود آمد ویا درکنج اطاقی خلوت ، هیچکس حرکتی نکرد وهیچ حرکتی آغاز نشد همه سرنوشت خودر ا به قضا وقدر سپردند وخود متوقف شدند ما در یک سر زمین وسیعی زندگی میکنیم ( یا میکردیم) که از تمام مواهب خوب طبیعت برخوردار بود از کوههای بلند سر  بفلک کشیده تا دشتهای آرام اما بی آب وخشک نشسته در انتظار باران .

    در بیرون از خانه ، شاعران سرودند ، نویسندگان ونقادان نوشتند وبر سکولاریسم تکیه دادند ، صدها تلویزیون رادیو به راه افتاد وتنها کارشان جمع آوری پول وفحاشی به یکدیگر ودرنهایت به جاسوسی برضد دیگری مشغول شدند ، دستشان درون کاسه ومشتشان بر پیشانی طرف مربوطه !!

    هیچکس دریک خط مستقیم راه نرفت  ومسیر صحیحی را پیدا نکرد همه مانند مستان کج ومعوج راه پیمودیم وخودرا زار وخفیف وزیر دست کرده وهمه چشم به آسمان دوختیم تا دستی دراز شود ومارا نجات دهد بی آنکه در این فکر باشیم حتی در آسمان هم ستاره هایی هستند که تنهابا یک حادثه بوجود آمده اند وفورا برزمین فرود آمد خاکستر میشوند هیچگاه نتوانستیم عمود بر زمین بایستیم همیشه یله دادیم ، به پشتی ها وتشکچه ها واز تمایلهای فکربیمار خود پیروی کردیم ، عده ای بیرحم وبی شفقت وعده ای در نهایت ضعف مهربان عده ای خشن وعده ای خیالباف تنبل وشهوت ران درهر پیچ وخمی  ایستاده ومانند کرم آهسته آهسته میخزند با رفتاری دوستانه ومحبت آمیز درکنار هر درخت وهر گیاه نورسته ای توقف میکنند ودرمیان هر تاکستانی وچمن زاری می ایستند وبه نظاره مینشینند به هر  دشتی وهر آب گل آلودی که میرسند فورا غزل عشق میخوانند وهمیشه آماده به خدمتند و از راه حیله وانحراف فکری به آنچه میخواهند میرسند.

    چرا ما اینهمه بسرعت خم میشویم  آنهم تاکمر  اما سرود میخوانیم که هیچگاه خم  ” نشده ایم “یک دروغ ویک ریای دیگر ، امروز من به سنی رسیده ام که نامش فصل زمستان است اما بخود مغرورم  که هیچگاه خم نشدم ، شکستم ، خورد شدم اما ایستادم توفان ورنج ومرارات بیشترازتوانایی یک زن بود اما من درسرمای سخت زمستان وگرمای طاقت فرسای تابستان ایستادم چشم به راه بهاری دل انگیز چرا که پاهایم تا عمق زیاد درتخته سنگهای زادگاهم جای دارد وسرم به آسمان  آبی وپرستاره میرسد بی آنکه خم شوم نه از گرسنگی ونه از بی بالا پوشی رنج بردم وهیچگاه تن به اسارت ندادم به همین دلیل میپرسم چرا  دیگران نیز مانند من راه مستقیم را نسپردند وروی یک خط راه نرفتند چرا عمود بر زمین نایستادند ، کسانیکه تا دیروز زندگیشان درعیش ونوش ومستی وشب زنده داری میگذشت ناگهان مبدل به یک مومن هزار آتشه شدند وزیر پرچم سبز وسیاه وعلم وکتل سینه زدند بی آنکه اعتماد واعتقادی داشته باشند آنها حتی بخودشان نیز دروغ گفتند ، همه چیز درآن سر زمین نابود شد واز بین رفت موسیقی ما به دست عده ای قران خوان افتاد زنان محروم از تمام مزایای یک انسان سالم به کنجی خزیدند وزیر کفن مدفون شدند آثار باستانی ما به یغما رفت وسراز حراجی ها درآورد آن مهربانی ، وآن میهمانی نوازی ودوستی های ما همه خلاصه شد دریک دستمال آلوده ، حال باید بنشینم ودرعزای ازدست رفتن سر زمینمان مویه کنیم وبه همراه رشته های سرطانی دنیا گیر ماهم دستی بالابریم .

    سال نو بر همه انسانهای بزرگ مبار ک باد

    ثریا/ اسپانیا/ آخرین شنبه 12

     

  • بیگانه

    شب یلدا به صبح رسید ، کریسمس به آهستگی آمد ورفت وهیچ یک از آنهمه چراغها ونورافکن ها ورنگها ودکورها نتوانست آن خوشحالی را که من در آرزویش میسوزم ببار آورد ، سال نو هم به آهستگی میاید ونو میشود ومیرود اما این سال نیز بمن تعلق ندارد،

    من دراینجا ودرهمه جا ودرمیان فرزندانم  هم بیگانه هستم وگمان نکنم دراین دنیا مجازاتی سخت تراز آن باشد که انسان را محکوم به بیگانه بودن نمایند ویا بقول مردم این سر زمین ” گرینگا ” ویا ” گیری” باشی هر کلامی را که بر زبان میاورم ویا مردم اطرافم بر زبان میرانند برایم بیگانه وسنگین است کلمات آنها بیر نگ وبی بووخالی از هرگونه معنا ست وگفته های من بد توجیح میشود من تنها به زبان معطر وخوش رنگ وبوی زبان مادری که متعلق به هرسر زمینی که میخواهد باشد میتوانم شکل ورنگ وبو بدهم زبان مادری من هرچقدر هم فقیر باشد هر کلمه اش دارای هزاران معنی است که دنیایی عطر ونور ورنگ در آن میلغزد وهرکلمه آن ممکن است کلمه تازه ی شود .

    من تقریبا دوزبان میدانم اما ترجیح میدهم با زبان مادریم حرف بزنم  این زبان  مرا از اطرافیانم جدا میسازد ودر آنها تولید سوء تفاهم میکند هنگامیکه من با زبان بیگانه حرف میزنم گویی دریک سردابی بدون منفذ زندانی شده ام یک زندان بدون خورشید وبدون نور من هنوز با زبان مادریم میتوانم دنیای  گذ شته را با تمام دردها وغمها وخوشیها وبوی عطرهایم را بیاد بیاورم امروز دریک اطاق خالی وسفید گچی تنها میتوانم باخودم سخن بگویم وهنوز برگهای کهنه وزرد شده کتابهایم را از درون چمدان بیرون بکشم ومانند یک تشنه ی گم شده دربیابان از درون آنها خودرا سیر آب کنم . دردهای من برا ی دیگران دردسر افرین وخوشیهای آنها برای من بیگانه است نمیدانم چرا آنها غمگینند و خوشحالی آنها ازچیست ” هرچند سالهاست که ما کلمه خوشحالی را نیز فراموش کرده ایم ” دردنیایی زندگی میکنیم که یک خط بین مردم کشیده شده است یکی دربالاست ودیگر درپایین  وآنکه پایین است اجازه ورد به سقف را ندارد وآتکه بالاست هر چه میتواند بر سر طبقه پایین آشغالها وپس مانده خودرا فرو میریزد امروز دیگر معنی خوشحالی ورنج وغم برایم یکسان است  

    ثریا

  • felicidades

    Merry Christmas

    and Happy New yuer

    sorya .espania

    ”””””””””

    Felices fiesta por todos .

    soraya x