Category: General

  • پیری شاعر

    تعجب نکنید از اینکه طبع من پس از گذراندن چندین  زمستان ( ؟) هنوز یارای سرودن دارد  ، مگر نمیدانید که گاه بگاه از یخهای کشتزارها گاهی گیاهی سر سبز بما لبخند میزند این گیاه برای خوشحالی طبیعت برجای مانده وخیلی زود خشک میشود .   ” ولتر شاعر فرانسوی “

    —————–

    مر ا صدا کن ، ای عشق ، مرا صدا کن ، تا باز بر لبهای تو بوسه زنم

    مرا صدا کن ، تا بر پاهای تو بوسه زنم  ، مرا آوای ده ، ای عشق

    تا دوباره سینه ام از تو لبریز شود ، تا باز بگویم عاشقم وآواز عشق سر دهم

    بر چهره ات بوسه بزنم مرا صدا کن ، ای عشق ، برای ساختن یک لانه کوچک

    برای بردن من بسوی آسمان ، ترا میخواهم ، ای عشق

    بگذار بسویت پرواز کنم ، این بار روحم را نیز بتو تقدیم میکنم ؛ زندگیم را

    بتو تقدیم میکنم ، ای عشق مرا صدا کن ، سینه ام پر گرفته از دوده سیاه اندوه

    ترا میخواهم ای عشق ، تا درسینه ام جایت دهم ، ترا پیدا خواهم کرد

    روزی ترا پیدا خواهم کرد ، کجا؟ نمیدانم ، مرا صدا کن ای عشق

    پرنده ای سخنگویم ، ریشه هایم درآبند ، افسون شده توام ، ای عشق

    پرنده ها پرواز کردند ، با بال های قدیمی خود وترسهایشان

    پرنده ها آمدند ورفتند با بی تفاوتی  ، من باشتیاق یک لبخند ، یک بوسه

    در تاریکی نشستم ، مرا صدا کن ای عشق ، اینبار بر قامت تو بوسه میزنم

    اینجا ، من به آفتاب به دره های زیبا ومهتاب به آرامش تو نیازمندم

    تو که درهمه نبردها با من بودی ، اینک فاصله هاست بین ما

    بر چشمهایت بوسه میزنم ، مرا صدا کن ای عشق ، سفر من به پایان رسید

    وآیننه ام را به دست باد سپردم ، میخواهم سرانجام بتو برسم

    مرا صدا کن ، مرا صدا کن ای عشق ،

    اینک من وتنهایی ، من خاطراتم ، اینک من وتاریخ ، یک تاریخ کویایم

    مرا صدا کن ای عشق مرا صدا کن بر پیکرت بوسه میزنم ، ای عشق

    مرا صداکن .

    ثریا ایرانمنش / یکشنبه 17/2/2013 / مالاگا / اسپانیا /

  • نیمه شب

    دردا مانم را بریده از ساعت یک نیمه شب بیدارم ، تنها هستم ، به چهار تصویری که درقاب روی دیوار نصب شده اند مینگرم ، میدانم هیچکدام از قاب بیرون نخواهند آمد ، باید به تنهایی به مداوای خود بپردازم ، آنها همه سر گرم کار خویشند ، هر صبح ایمیلهایم را چک میکنم مشتی آشغال از آن بیرون میریزد غیراز آنکه من چشم براه آنم ، وهر روز درانتظار صدایی از گوشی تلفن ، خاموش ومرده  هفته ای چند کلمه ( how are you  mum  ? are you ok ?  …..yes I am ok   

    واما …..آن مردان وزنانی را که دربطن ودرشکم خود داشتم و آنهارا به دنیا آوردم ، خودشان قد کشیدند با چه کودی ؟ درکدام کشتزار / ودرکدام باغچه درکشتزار خودت  درمیان سایر گندمها ، هرکدام بسویی رفتند واین اولین بار بود که تو روی آن صندلی در راس میز نشسته بودی وچشم به این میوه ها دوخته درخود غروری احساس میکردی ،اما این غرور چندان عمری  نداشت همه باهم حرف میزدند از دوران بچه گی ها واز نامه ها وپیغامهایی که بین خودشان رد وبد ل میشد تو ساکت به آن روزها میاندیشیدی.

    درکنج مطبخ برای شام آنها خودرا تکه تکه میکردی حاضر بودی قلبت را از سینه بیرون بیاوری وجلویشان بگذاری اما امروز آ|نها بخود مغرورند مغرور از اینکه ( خود ساخته اند) !! این نهالهای کوچکی را که تو درون سبد گذاشتی ودیار به دیار  آنهارا بردوش کشیدی در باغچه  بی سقف خود آنهارا کاشتی ، آبیاری کردی از گرمای وجودت به آنها گرمی بخشیدی با دیو ودد درافتادی جنگیدی مانند همان سگ نگهبان تا برگی از این درختان نجنبد تا دست بیگانه ای پیکر آنهارا لمس نکند یکی منظومه ساختی وخودرا خورشید پنداشتی درحالیکه تنها یک ستاره نیمه سوخته بیش نبودی ، امروز دار بست آنها محکم است اما توش وتوانی دیگر درتو باقی نمانده آنها درطی این چند سال  حتی یک روز از نظرم غایب نبودند دردلم زندگی میکردند جوانترین آنها آن بود که داشت موهایش رو به سپیدی میزدوبچه های کوچکی که هنوز دنیارا درپیش داشتند .

    نه بیخود لاف مزن خیال نکن آنها هنوز بچه های تو هستند آنها درمیان چرخهای زندگی مکانیزه شده اند تو بسن بازنشستگی رسیدی آنهارا خوب ساختی وخوب تراش دادی درست مانند الماس هرکدام درجعبه های خود میدرخشند اما تو درقلمرو زندگی آنها جای چندانی نداری روی همان صندلی بزرگت بنشین وروزهارا بشمار دیگر برای مصاحبت با تو غیرا زخودت کسی باقی نمانده درمیان این شب تیره با کام تشنه تنها یک قطره آب خنک ترا بکام دریا میبرد دیگر کاری نداری ، دستگاه را خاموش کن .آن قبای گرانبها از تنت فرو افتاده عریان شده ای حال تنها میتوانی از وا ژه ها کمک بگیری وآنهارا پیش وپس کنی بی آنکه از آنها توقع داشته باشی تا تورا ببوسند .

    اما ان دیگران ، آن فرزندان از گوشت تنم میباشند میوه هایی هستند که دریا پس از برگشت برایم باقی گذاشته حال تو یک ستاره نیمه خاموش میروی تا خاکستر شوی ، آن پسران ، آن مردانی که تو به آنها مغرور بوید مادرانی دیگر دارند .

    مانند همان کف روی لیوان آبجو کف رویاهای منهم فرو نشست وحال دریک اطاق تنها ، خودم بیمار میشوم ، خودم مداوا میشوم وخودم هستم با خیال ….

    دوستان دیرین درهمان صافی ونا پختگی خود باقی مانده اند ناصافی وناهمواری درزندگیشان فراوان است گاهی فرصتی پیش میاید تا به گذشته فکر کنم اما فورا خودم را از درون آن گور بیرون میکشم چه کسی میتواند زخمهایی را که بر غرور ویا بر قامتش مانند تیر وارد آمده است فراموش کند؟

    آن اولین وآخرین شادی هفته پیش بیکباره از بین رفت ، بخانه برگشتم وگفتم بخواب که خواب تصویر رویاهاست .

    ثریا ایرانمنش / نیمه شب شنبه /16/2/2013 میلادی / اسپانیا/

  • اسب یا قاطر

    این سطوررا درحالی مینویسم که ، جرمها وسنگهای آسمانی وسیاره های کمپانیهای بزرگ ( نمیدانم برای چه بهره ای)ا طراف زمین بیگناه مارا فرا گرفته است.

    سیاستمداران دیگر حنایشان رنگی ندارد ودزدیهایشان بقول خودشان درحال استرب تیز است آنهم بی هیچ خجالتی مر دم یک یک خودرا از بلندی ها به زمین میاندازند وخودکشی میکنند ، غذایمان مخلوطی از گوشتهای قاطر واسب والاغهای مرده که از طریق شرکتهای بزرگی ( با نام های قلابی ) به بازار عرضه میشود درعوض هرروز قوطی های رنگین وماستهایی که میتوانند شکم ترا ازاین آلودیگها پاک کنند  معرفی میشوند ، کرمهای لاغری ، وسائل آشپزخانه درحالیکه هیچ مواد غذایی درستی در هیچ آشپزخانه ای دیده نمیشود مگر در خلوت خود بزرگا ن که مزرعه شخصی خودرا دارند وبما ، ببخشید همان گه خودمانرا بخورد خودمان میدهند ودر آتیه ممکن است دیگر گورستانی هم در هیچ کجا پیدا نشود وبشر باید مرده هایش را بخورد ، درعوض خانه هایی جور واجور با ملاتی که انجمن ها وکلالسها وآکادمی ها در آن حیوانات کوچکی را پرورش میدهند تا رسیده شده وبه آن خانه ها روانه شوند کلاسهای آموزش مد وزیبایی آنهم با دختران زیر سن وکمتراز سیزده سال درهمین حال سگهایشان نیز هر روز درنده تر شده وبیشتر  آدم میخورند بازار داغ مواد مخدر وفروش تسلیحات بی هیچ خجالتی رواج دارد ومن  هر روز به گنجینه لباسهایم سر  میزنم که دیگر امکان پوشیدن آنها برایم نیست هر روز باد میکنم وچالاکی خودرا ازدست داده ام میل ندارم مانند زنان این زمانه لباس بپوشم هنوز به همان لباسهای کلاسیک خود وفادارم حال درفروشگاههای زنجیره ای درکنار فروش ژامبون وخیار ترشی وگوشت قاطر ماهی های گندیده لباس هم میفروشند خوب اگر از ( آنها) نیستی  ونمیتوانی سری به بوتیک های گرانقیمت بزنی   چشمت کور  با همین ها بساز  لباسهای ساخت چین بزرگ

    واز همین گوشتهای گندیده د رون قوطی ها ویا بسته بندی ها زرورقی نوش جان کن بدرک که باد میکنی بجایش برو دعا کن حال در هر محلی وهرکجا ودرهر مجمع وسکتی که مانند دکان نانوایی  سر هر گذری باز شده وبوی خوش آن ترا به طرف خود میکشد سکت با خدا وسکت بی خدا  برایت سخنرانیها میکنند وترا مجاب کرده که چگونه میتوان از گرسنگی وتشنگی مرد  روح ترا گرفته و جانت را به سطل زباله روانه میکنند

    ثریا ایرانمنش  /جمعه  15/2/203

  • عشق قدیمی

    قلبم بیمار است ، این را میدانم درتجربه هایی که دردوران پرستاری دربیمارستان ودمخور بودن با بیشتراطبا ، باندازه کافی میدانم که کجا ایستاده ام

    گا هی روی صحنه زندگی بالا وپایین  میروم وکسانی را روبرویم میینم که نشسته میل دارند بمن گوش بدهند ، سخن گوی خوبی نیستم ترجیح میدهم روی همان صحنه بخواب روم رویاهایم را در نظر میاورم ( آن عشق دوران جوانی ) که همه عمر روی زندگیم سایه سنگین آنرا احساس میکردم بدجوری خودش را پهن کرده بود و برای آخرین بار که اورا دیدم ( وایکاش نمیدیدم) مرد پیری با چهره ای چروکیده وخط خطی که معلوم بود بارها دستکاری شده با چشمانی که همواره از آتشی سیری ناپذیر میسوخت ، لبان فرو رفته ودهان بسته وبیزار  که زیر بار افتخاراتش کمر خم کرده بود! با عناوین مختلف که برای من کوچکترین ارزشی نداشتند او تنها افتخاری  را که هرگز به آن نمی اندیشید وحرصی هم برای آن نشان نمیداد داشتن ” گوری در شهرری” بود ! دراین باره ابدا حرفی نمیزد میدانست که روزی آنرا به دست خواهد آورد حال شهر ر ی نباشد قطعه هنرمندان بهشت زهرا یا گور ستانی در سافرانسیسکو   ویا لوس آنجلس ، او هنوز گر سنه بود مانند یک گرک همواره درجستجوی آن بود که چیزی را به غنیمت بگیرد دنیا را تا مغز استخوان آن خورده  ومکیده بود.

    آخرین روزی که اورا دیدم میهمان خانه ام بود  اول درآن بالا نشست سپس مجبور شد که دربرابرم بایستد ما دیگر هیچکدام یک اندیشه مشترک نداشتیم نه من به موسیقی او علاقه نشان میدادم ونه او درپی گرفتن چیزی از من بود هرچه را که داشتم باو داده بودم تنها خودم مانده که آنرا به هیچکس تقدیم نمیکردم.

    بخصوص باو که چندان شایستگی آنرا نداشت که مرا در دست بگیرد ، بارها وبارها تقاضا کرد که با او برگردم اما امتنان نمودم میدانستم که او بیمار است بیمار اعتیاد وخطر این بود که این بیماری بمن هم سرایت کند با اینهمه روزها وشبهایی که باهم تنها بودیم هیچ برخوردی بین ما نبود نه هم آغوشی نه صمیمیتی او از گذشته ها حرفی بمیان میاورد ومن فورا سخن اورا میبریدم از عشق دیرین چیزی دردلم  بجای نمانده بود ، پیوند ما بکلی بریده شده بود وآن سایه سنگین سربی سرانجام از روی من وزندگیم کنار رفت ومن توانستم پیکرم ، پیکر دردناکم را به گرمای آفتاب جنوب بسپارم .

    امروز کسی از بیماری من خبر ندارد ، کسی آن دردی را که درسینه ام نیش میزند نمی بیند آن سوزش ودردی که از زیر بغل وبازوی چپ تا سر تاسر ناخن ها تیر میکشد احساس نمیکند وآن ورم آبی رنگی که گاهی روی چهره ام می نشیند ومن با کمی بزک آنرا می زدایم نمی بیند .

    بلی ، یک آنژین قدیمی ! خوب یا باید دردکشید ویا به دست یک پزشک کشته شد ، مرگ خودمانی بهتر است .

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا /

  • پاپا

    قوم گفتند ” ای پدر جان ” بس بود / اینکه گفته ای دیرین بود ، کس بود

    ———————————————————

    گذاشتم این خبر داغ داغ کمی خنک شود وسپس قلم را درون مرکب رقیقی بگذارم وبنویسم :

    که ای پدر جان ، قبل از آنکه سکته ” شوی ” دست بکش وبرو ودرگوشه ای به عبادت خود مشغول باش وبا خدای خود خلوت کن که این بی خد ایان ، لامذهبها ، بی دین ها نخواهند گذاشت تو بمانی وکثافت درون درباری که حاکم آنی وسایر درباران آنچنان بیرون درز کرده که بویش عالمی را فرا گرفته است .

    پس از ششصد سال تو این قالب دیرین وکهنه را شکستی وگفتی هرچه هست مال شما ، من میروم ، ظاهرا قانون دربار آن بود که همه پاپا ها بر صلیب خود بمیرند  واگر لازم شود گاهی از اوقات ” سکته شوند” ! مانند قبلی ها باید میدانستی ودانستی که اهرم های خیلی قوی تری هستند که میتوانند این جابجایی را رهبری کنند  ، کسانیکه فاحشه خانه هارا دردست دارند وکلوپهای شبانه وغیره و ذالک …. وکسانی که میتوانند مهره هارا یکی یکی از صفحه شطرنج بیرون بیاندازند وتنها خد ا میداند که بر سر بشریت چه خواهد آمد ؟

    خوب حال باید دید خدایی که میتواند دارای شخصیت باشد ویا خدایی که درکائنات مطلق هست ونمیتواند در کار دنیا مداخله کند ودنیارا به دست دنیاداران واگذاشته است ، کدام یک قوی ترند؟ .

    ظاهرا شیطان رجیم ! خدایی را که درقالب انسان ساخته وباو شکل انسانی داده اما پیروانش نافرمانند وشرافتمندانه از نام او بهره میبرند!!

    در حال حاضر این خدای اقتصاد است که حاکم وفرماروایی میکند ، آخ ، که این انسان واین اشرف مخلوقات امروز حتی از پلید ترین حیوانات نیز بدتر شده وسقوط کرده است .

    کدامین اختیار ای مرد عاقل / کسی را کو بود درذات باطل /

    چگونه میتوانی بگویی اختیارت از کجا بود؟ حال فورا از میان آنهمه رادا پوشهای قرمزی وکلاه شیطانی یکی که قبلا آماده کرده وآموخته اند به جامعه مسیحیت اهدا میکنند .

    ” مسیح گفت : مادر تو فقط مرا زاده ای این منم که زندگی را پیش میبرم  همه مردم دنیا برادران وخواهران ومادر من هستند _  وامروز تنها چیزی که درمیان نیست دست خواهر برادری وآن صلحی که هر روزه درنماز اعشا ربانی به مردم اهدا میشود ، تنها حرف است وبس.

    ثریا ایرانمنش /چهار شنبه  ، سیزدهم فوریه  وروز خاکستر 2013

    ———– Miercoles de Ceniza

    اضافه ، دراین روز مسیحیان مومن به دست کشیش بر فرق سرشان خاکستر ریخته میشود وروزه  مومنین شروع میشود تا عید پاک .

  • حاج حسن آقا

    حاج حسن آقای بار فروش ، در گیر ودار انقلاب ناگهان از گمنامی بیرون آمد وبزرگ شد ! آنقدر بزرگ که دیگر نمیتوانستند اورا نا دیده بگیرند ، هم هیکل بزرگی داشت وهم توانست درلباس خاکستری نونوارش که محصول فرانسه بود با ته ریش مشکی خضاب بسته اش  روی خوشی به همه نشان بدهد ، نفوذ واعتباری که در میدان بار فروشان ومیدان داران داشت باو قوت ونان او شد مردم را ناگزیر میساخت که باو گوش بدهند روزنامه خرید |آنهم از نوع مدرن والکترونیکی ( سایت) ووارد فیس بوک وتوئیتر هم شد او از تجربه های خود خوب بهره برداری میکرد حسابی پخته شده بود ، راست بر پیکر دیگران می کوفت وآن سرمایه داران تازه به دوران رسیده که از دولتی سر تصاحب کردن مال فراریان به نوا رسیده بودند کمی آسیب پذیر به نظر میرسیدند وبی مسئولیت ، فعلا باد آورده را باید نگه داشت او توانست کارخانه هارا یکی یکی برای خود وخانواده اش بخرد بی آنکه کار کند عده ای اهرم فرمانروایی را از دست داده بودند تنها چند تنی که باهوش تر بودند توانستند مطبوعات را بقابند وآنهارا به بندگی خود درآورند

    حاج حسن آقا  باور سیاسی نداشت اما شم اقتصادیش خیلی خوب کار میکرد او دراین باب بی نظیر بود ایده ولوژیهایش پراکنده وخورده خورده روی شیشه مونیتورش شکل میگرفتند عده ای دراین فکر بودند که اورا از سر راه بردارند آنها نمیتوانستند دهانش را ببندند امروز نه ، فردا هرچه بیصدا تر بهتر به   ناچار دستگا هش را خاموش کردند تا درانتخابات  سیب زمینی شرکت نکند

    ممکن بود یک بی احتیاطی در گفتار وکردارش باعث شود که همه آردهای بیخته شده از درون الک بیرون بریزند

    او در خانه بزرگ شخصی خود در یک گردشگاه خلوت درمحلی دور افتاده راه میرفت تکبیر میگفت تسبیح می انداخت روزه میگرفت درمواقع عزا داری دارو دسته خودرا به راه میانداخت وصدایش ازهمه بلند تر بود

    امروز خانه های بزرگ اعیانی  قصرهای بزرگ اشرافی در گوشه وکنار شهر ساخته شده است  با ساکنان مرموز آن وکسی صاحبان آنهارا نمی شناسد وکسی نمی داند چگونه خرید وفروش میشوند اقتصاد زیر کانه چشمک میزند حاج حسین آقا هم صاحب یکی از همین قصر هاست برای خود یک موزه پنهانی ساخته با قدمهای بلند راه میرود وچند بادی گارد هم همراه دارد  دوستدار هنر وامور معنوی است درحال حاضر مانند ماه گاهی غایب وزمانی پدیدار میشود تا برگشت به میدان بار فروشان  

    ثریا ایرانمنش  دوازدهم فوریه هزارو نهصد میلادی

  • نسل گمشده

    میلی  ندارم وارد جزییات گردش دنیا شوم ، همینقدر میتوانم بنویسم که :

    دونسل ما گم شده  دونسل از سر زمین ما به دلیل ناتوانی وروش فکری نادانان است که این نسلهای ارشد ما نابود شدند ، هیچ کاری برای آنها نکردند اول تعظیم بر ” داس وچکش ” وسپس پشت به آفتاب وروی بسوی شهر کاپیتالیست 

    امروز هیچ کاری غیراز بازسازی خاطرات وفحاشی به رژیم گذشته ندارند  گویی تاریخ ما تنها از خاندان ” پهلوی ” شر وع وبه آن ختم شد جنایتهای خواجه قاجار ودستگاه کثیف وپراز چرک وبینوایی وسکس ناصرالدین شاه از دفتر تاریخ خط خورد .

    هر روز عقیقده ای را به میان میاورند مرده هارا ازگور بیرون میکشند ( آنهاییکه ) لازم دارند درباره شان قلم فرسایی میکنند یکی رادیو دارد تلویزیون هم بلندگویشان برای گفتگو ها ونشخوار ، عده ای تنها ” جمعه ها ” به گردش میروند وکشف شهود خودرا درهمین روز میابند وبقیه هفته را به نشخوار آنچه که خورده اند میگذرانند واگر عقیده شان را بپرسی خواهند گفت که ” نظری ندارم ! فعالیتهای اجتماعی زیاد وقتشان را میگیرد ؟! وآن نسل نابود شده آن روح های پریشان بی آنکه بدانند دیگران درباره آنها چه جنایتی کرده اند همچنان رو به قبله راه میروند.

    امروز دیگر نمیتوان به این جانوران  که حاکم بر سر  نوشتها هستند نام بشریت داد ، این جهان واقعی ماست کارکردن ومردن آنهم نه امروز نه فردا ، درهمه اوقات زمانه ، ونهایت تفریح وخوشگذارانی ، اعتیاد به علف وقرص وشیشه وسایر چیزهایی که به آسانی  وارزانتر از نان روزانه به دست همه میرسد ، غولها حاکمند.

    حال اگر یک جفت پای استوار روی زمین ایستاد آنرا اره میکنند آنهم به دست درندگان بزرگشان وسگهای قلاده به گردن ورها شده دور دنیا .

    غارت یکدیگر ، سر گشتگی ، ناباوری ، وپیروزی غافل کننده یک خیار شور درشیشه نمک ، واهدای جوایز رنگارنگ ، این قحطی زدگان ، این میرزا بنویسها  واین سناریو های از پیش ساخته شده واین رقاصان صحنه  وفیلمسازان سر سپر ده هرکدام رو به یکی وپشت به دیگری دارند وغیراز پذیرفتن آن راهی در جلویشان نیست .

    امروز برای روسیه مقدس وفردا برای شهر رد آیلند وپس فردا برای آن رود بلند  وآن پیر مرد در گور خفته که خود  خبر ندارد چه جایگاه مقدسی را دربعضی از دلها اشغال کرده است ،ونسل دوم روی بلندی این سیرک تاب میخورد .

    اگر یک آیینه اندیشه بی غرض که قوانین واقعیت را منعکس میکند  روبرویشان بنشینداورا بایکوت کرده وبه هوا رهایش میکنند ، چه ایرادی دارد  شهامت داشته باش با این گله بی احساس واندیشه های خواب آلود ومتزلزشان میخواهی  تو واین نسل بکجا برسد ؟

    هرکتابی را که میخوانم  درپاره ای از واژه ها این خود منم که فریاد میکشم اما کتاب زندگی ما دیر زمانی است که بسته شده وتنها چند برگ کهنه از آن باقی مانده برگهای ورق ورق وبی شیرازه .

    نسل امروز ما نمیداند کتاب با ” شیرازه ” کدام است او ” تابلتها ” ومحتویات بی سر وته وبازیهای وحشتناک را بیشتر می پسندد .خوی آدمی را رها کرده ویک خوی وحشی گری وویرانی واندیشه های متزلزل آنهارا وروح آنهارا مانند خوره میخورد .

    باید با یک پیکر سخت واز ساروج یا سنگ مرمر محکمی ساخته شده باشی تا بتوانی دربرابر هجوم این آ شغالها مقاوت کنی .

    ثریا ایرانمنش / دوشنبه  11/2/2013 میلادی / وبلاگ ( پرچین )

  • مردی که من ساختم

    تقدیم به پسرم ، بمناسبت چهلمین سالروز تولد او .هفتم فوریه 2013  وهیجدهم بهمن ماه 1391

    ——————————————————–ثریا

    امروز روز تولد توست ، ما همیشه عقب هستیم ! چه یک روز چه یک قرن وچه قرنها ، باید عقب باشیم  مهم نیست ، مهم تویی . ، منهم پشت سرت گام برمیدارم اگر چه نتوانم بتو برسم ،

    امروز مرد بزرگی شده ای ، پدر سه فرزند ، چهره ات تکیده شده وقبل از وقت پیر شده ای چروک های ریزی درگوشه چشمانت دیده میشود( واین قلب مادر است که درد میکشد) ، هیچگاه درپی آن نبودم که ترا رنج بدهم اما آن نگرانی همیشگی درددلم موج میزند  با آنکه میدانم آن کس ترا از من دور کرد والان در بر دارد مادر دوم تو وبچه هایت بشمار میروود تا چه حد احساس مادری وعشق بتو دارد ؟  باید از او سپاسگذار باشم که فرزندانی بتو وبمن داد آن احساس خوب مادر بزرگی ، دراین دنیا چیز کمی نیست ،

    احساس مادر بودن همیشه دردرون ما زنهاست  نهایت خوشی ما درآن است که شما ، این کودکان بزرگ را سالم ببینیم .

    امروز تو به مرز کامل مردانگی رسیدی به بلوغ دوم و به سن چهل سالگی ، اما تنها نیستی یک همسر زیبا داری ویک مادر وخواهرانت وبرادر بزرگ که میشه درکنارت زندگی میکند ، یک مادر فهمیده میداند چگونه عزت نفس فرزندش را که بزرگ شده رعایت کند  وناشیانه به کاهدانی نزند وآهسته خودرا کنار بکشد واز دور تماشا گر زندگیها باشد .

    همه دردهارا با چشم پوشی از آن به جان میخرد آنگاه آن لذت نهفته دردرون مادر بیدار میشود ومغرور از آن که :       من مردی ساخته ام .

    با هزینه وصرف وقت زیاد ، او مرد شده وهمین کافی است ، عشق همیشه با یک زخم شروع میشودوسپس با یک شادی بزرگ التیام میابد ، نمیدانم مادر خوبی بوده ام یانه اما میدانم که هر انسانی از نادانیهای خود پند میگیرد ودانا میشود .

    تو اگر نمیتوانی این خطوط را بخوانی متاسفم ، منهم نمیتوانم با زبان تو برایت این جملات زیبارا که از شعله درونم سر چشمه میگیرد بنویسم  ، زبانهایی که تو یاد گرفته ای قدرت آنرا ندارند تا مترجم حتی یک – واو – باشند ومعنای آنرا برایت روشن نمایند . من بازبان خودم وتو با زبان خودت .

    پسرم سالروز تولت مبا رک Happybirthday        

    ثریا ایرانمنش ( حریری ) هفتم فوریه 2013 میلادی

     

  • نتوانستم آرام بنشینم از خواندن ( یک مطلب درباره یک شاعر

    دیدم خط رابطه ها  مستقیم با زمیخورد به تکیه دولت وتسبیح وطیلسان .

    سمیمین بهبهانی هم شاعر بزرگی است پروین اعتصامی هم شاعر  بزرگی است ، ودر شعر نو احمد شاملو ونادر نادر پور سر آمد همه هستند و…..اما هیچکدام نتواستند یک ( ترجیح بند بلند ) درخور مقام رهبری بسازند ، بعلاوه دو تای دیگر زن هستند ) بودند* ومیباشند ) .

    بله هرکجا خط رابطه باشد مقام وارج بالاتر است شاعر وترانه سرای ما هم برای فیلمهای آبگوشتی ترانه میساختند وهم برای برنامه پرارج گلها واز هر کاسه ای آب مینوشیدند ، مهم نبود آب خنک وگوارا با یخ فراوان اگر قدری سرکه انگیبین هم داخلش میشد دیگر نور الا نور بود. خدا اقبال بدهد که نه به سیمن داد ونه به پروین

  • امروز

    را های بس طولانی ، با پاهای کوچک من ، درجدالند

    در هر رهگذر زیر پاهایم گودالی از آب گل الود

    روان است

    با واژ ها که کم کم خسته میشوند ، راه را طی میکنم

    جهان ما ، جنبشی دیگر دارد

    هر کسی در رودخانه خود شنا میکند ، ومن غرق درافکار خویش

    میروم تادر به روی خورشید باز کنم ، میروم تا خورشیدرا

    به خانه دعوت کنم

    این پیکر خسته ، آواز میخواند ، کدامین بار کج به منزل رسید ؟

    در این دیار کفر وایمان ، شب بر فراز ناقوسها

    به صبحی دیگر سلام میگوید

    یک یک چراغها درافق ، مصلوب شده اند

    وبیاد میاورند آن شعله ای را که ،

    از مشعل فروزان آویزان بود

    آن شعله به دست رهزنان شب دزیده شد

    هنوز آن شمع نیم سوخته میتابد  ونور خودرا

    بر فراز سرمن میتاباند

    چراغهای دوستی خاموشند ودستان یخ زده شان از من دور

    چنگ تارها ازهم گسیخته ودیگر مغنی آنرا نمینوازد

    به گرم های شبتا ب مینگرم که درحسرت پروانه شدن

    آه میکشند ،

    ای یار دیرین ، ای سایه کودکی من

    خورشید تو نیز تاریک است ؟

    آن لوح جاودان که بردیوار آویخته ای ،

    من نقش خویش را درآنجا بیادگار گذاشته ام

    فانوس عمر تو نیز دررهگذر باد است

    برق خیال توست برای گریستن یا خندیدن

    شب در سرایم ایستاده ومن در آسمان صبح ترا میجویم

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا/ پنجم فوریه 2013

  • قطع رابطه

    با تماشای اخبار وشنیدن خبرها هر روز صبح زود ، تمام روزم سیاه است مبینم چگونه دنیا وزمانه ناگهان عوض شد ، صلح وآشتی یعنی” جنگ وفرصت طلبی ودهان مردان خدا همیشه چرب است آنها مدافع ونگهبان مدیران گله گنده ها وصنایع سنگین میباشند وگاهی یکی از آنهارا بعنوان نگهبان و” چشم” خود در معابد ودرجاهای دیگر قرار میدهند مثلا یک سرایدار ویا تمیز کن که درخانه پله هارا میشوید ویا زنی ویا مردی که ناگهان با تو دوست میشود یا یک آشنای قدیمی ، همه را میشود به قیمتی خرید هرکسی قیمتی دارد !

    ودرهمان حال روبروی معابد متبرک آنها فاحشه خانه ها ساخته شده ومردان می ایستند تا بتوانند هردورا زیر نظر داشته باشند .

    معبد وخانه عفاف ، عقاب تغذیه از آنها شروع میشود کسیکه میل دارد درست زندگی کند واز رنج بازو وکار خود نان بخورد باید حتما به یکی از این نگهبانان باجی بدهد ورابطه ای برقرار کند ، دزدی قانونی است ، قانون برای احقاق حق یک کارمند ویا یک کارگراست ، وآنها مسیح وار همیشه درحال موعظه اند قلاب خودرا دراز میکنند وصید را می طلبند از قاتل ومقتول میخواهند که یکدیگررا دوست بدارند وسپس آن ماهی بزرگی را که سر قلابشان گیر کرده است ، میکشند .

    امروز زنان ومردان وکودکان بیشماری بی خانه ، بی مکان وبی غذا وبی هیچ درآمدی درکوچه ها آواره اند مدارس را به تیر می بندند ، پرچم های رنگی وگرد ستاره داررا باد میبرد تا زیر لگد واخوردگان له شوند ، همه، همه جا مورد تعرض قرار میگرند ، چرا که نان روزانه خودرا طلب کرده اند > نان روزانه مارا هروز بما بده < واین دعای هرروزی درکتاب آسمانی است نانی که هروز کوچکتر میشود وخمیرش از باد است زمین  دیگر جایی برای کشت ندارد مین ها وخمپاره ها جای گندم را گرفته اند وگلوله ها جای یک لقمه نان را

    وتو…. تو : زن بدبخت هنوز درحال خودنمایی هستی  آنهم دراین دنیای شوم که آنچه بحساب میاید آن نیست که چه هستی  بلکه چه چیزی را میتوانی ارائه بدهی  تو پر پیر شده ای تا بتوانی مانند سابق خودرا تقدیم کنی حال دیگر نوبت بقیه است برای شما ، برای سایه های شما برای آن تختخوابی که زیر آن به دنبال مال میگردید دیگر خیلی دیر است درحال حاضر عزیزم ، قلاب خودرا به آب بیانداز  غرق نخواهی شد در لابلای اوباشانی که هرچند گاه سری به تختخواب تو زده اند شاید هنوز چندنفری زنده باشند وبتوانند لنگر ترا بکشند ، از  من وما برای تو کاری ساخته نیست ، شاید درمیان آن سجاده همیشه پهن ” برای خودنمایی” ناگهان پروانه ای به هوا خاست ودعای ترا به آسمان وبگوش همان اوباشان رساند > از من وما کاری برای تو ساخته نیست عزیزم ، همان بهتر که رابطه قطع شود.

    آخ …..من از کدام سیاره وکدام خاک میایم امرزو من آنی را که بودم  از دست داده ام حتی نامم را احساس خود بودنم را من امروز یک آدم بی نام ونشان ، ویک انسانی که دیوانه وار تاخت وتاز گله اورا باخود میبرد امروز همین الان چشمانم پراز گرد وخاک است ، چه دیده ام؟ چه شنیده ام ، چه برمن گذشت ؟

    تنها آن غرور سخت ، آن الماس شفاف آن شور  دیوانه وار استقلال طلبی نجاتم داد این دختربیچاره چیزی بغیراز خودش نداشت که نجاتش دهد ونجات یافتم حال بگذار ساکنین خانه های عفاف دلخور باشند .

    ثریا ایرانمنش / چهارم فوریه 2013 میلادی

  • جاده

    بد جوری پریشانم ، کتابی را که دردست داشتم ، تمام شد سرانجام خوبی نداشت سخت گریستم وسپس بر پشت کتاب ، خطاب به نویسنده نوشتم :

    که همه زندگی برباد دادن خون  نیست ، پیکار آن نیست که جوانان خون خورا درراه اژدها بدهند میتوان زندگی کرد ومبارزه نمود حتما نباید جان باخت تا قهرمان باشی ، امروز کدام از جانباختان را قهرمان مینامند ؟ اما آنکه جانی بود و کشت برایش طابوت طلایی میسازند .

    سعی دارم که از جاده های گذشته  وخیابانهای  پر دود آن روزها عبور نکنم میل ندارم در طول راه عشق ها ، حسرت ها وپشیمانی ها ورخوت ها وخواب وخیال های دوران جوانی را ودردهای درونیم را که مانند موهای سرم اینجا وآنجا به بوته های خار گیر کرده است به تماشا بگذارم .

    دیگر نیازی به بازگشت وجستجو در طول آن جاده ها ندارم مانند همان گل قاصد درمیان زمین وآسمان در پروازند ، نه بو دارند ونه سودای نشستن درقلب واندیشه هایم ، تلخی هارا درون کشوهایم پنهان کرده ام وبا تکان دادن خود گردو خاکی را که آن روزها وروزهای دیگر بر پیکرم پاشیدند وگله های خشک شده که روزی به طرفم پرتاب کردند از تنم جدا سازم همین گرد وخاک روزانه که روی فرش ومبل وکتابهایم می نشیند برایم کافی است .

    فقر بودارد ویک بیماری واگیر دار است مهم نیست که چه دراندیشه وقلب تو میگذرد مهم آن است که الان درمشتت چی داری وچگونه میتوان دوباره مانند مگسهای گرسنه به تو وپشت تو حمله کرد وترا واستخوانهایت را جوید .

    امروز به هربهانه ای آن علف های هرزه که روزی زیر سایه من جا خوش میکردند از کنارم دور  میشوند وآن درختان تنومندی را که من با آنها پیوندی داشتم ودرسایه آنها دراز میکشیدم با تبر روزگار بر زمین افتادند ، دیگر چیزی ویا کسی نمانده که درباره اش بنویسم .

    ثریا ایرانمنش / دوم فوریه 2013 میلادی ( پرچین )

  • کجا میروی

    این اروپای کهنه ووازده وویران با قصرهایی که درآن تنها کرکسان جای گرفته اند ، هر روز بیشتر به ویرانی فرو میرود . وما که آخرین نقطه آن یعنی روی سکوی پرتاب ایستاده ایم یا به قعر دریا فرو خواهیم شد ویا بسوی آسمان پرستاره مانند خیلی ها که از این سکو به آنسوی قاره ها رفتند واندیشه های کهنه شانرا اینجا بجای گذاشتند ودر خدمت سرمایه بکار وکسب مشغول شدند

    اینجا بیشتر مردم چشم به سوی شهر جاویدان دوخته اند که از آنجا پند ودستور بگیرند ونیمی چشم به آنسوی سرزمین ها دارند که تا دندان مسلح  شده اند ؛ با سیاست مسخره وآبکی ودهان پرکن وهمه ردیف درصف قانونی ایستاد ه اند قانوی که تنها یک سد برای رودخانه پایین درست شده است ، آنها هرروز یک دادگاه نمایشی وهرروز یک شلوغی تازه وهرروزیک اعتصاب بیرحمانه راه میاندازند ودرخیابانها سیگار میکشند وقهوه مینوشند دیگر خبرها کسی را تحریک نمیکند انبوه زباله ها درکنار خیابانها که نزدیک به دویست تن رسیده سلامتی مردم را تهدید میکند جایگاه موشها ، سوسک ها ولاشه های سگ وگربه که سر کیسه های رنگی یکدیگررا پاره پاره میکنند بوی گند همه جارا فرا گرفته است .

    انفجار دیوانه وار احساسات وبازگشودن آغوشها به روی یکدیگر بی هدفی ، بی برنامه گی ، بی اعتمادی سر انجام بیحوصله گی وهمه انرژی وخون آدمها به هدر میرود دراین چند ساله کاری از دستشان برنیامده که اقتصاد خودرا نجات دهند تنها چشم به جایی دوخته اند که قطب نمای آن وراونه  وسرگشته است جهان اقتصاد

    گروه هایی از ثروتهای بیحساب وبی فایده وویران کننده روی این قاره ورشکسته راه پیمایی میکنند همه چیز روی قمار میگردد ، اسب ، توپ ، رولت وووو

    خرید وفروش بسیاری از چیزهایی که تنها به مسموم کردن روح واز بین بردن مردم صرف میشود دیگر کسی بفکر آن نیست که دراندیشه خود طغیانی بودجود آورد

    در حال حاضر نیمی از مردم بی خانمان با بچه های کوچک وزنان جوان درکنار کوچه وخیابان بسر میبرند وساختنمانهای سر بفلک کشیده خالی است درانتظار خریداران نوین ، مردم دریک پوسته بی تفاوتی فرو رفته اند مشغول چریدن وخوردن ذخیره های خود هستند انبارهای بزرگی که لبریز از آشغال پس مانده که مادر مهربان از آنسوی قاره برایشان میفرستاد خالی میشوند بدهکاری زیاد است ودراین میان چند نفر ویا چند گروه با مشتهای گره کرده به سوی آسمان وبسوی فلان فاشیست دست وبازوی خودرا حواله میدهند ودیگران به صف روبرو میپیوندند ، سرمایه های بانکی خفه شده اند تنها جنایت ها زیادتر شده واین جنایتها امروزه وفردا بلکه فرداهای دیگری ووابسته به هم مانند رشک وشپش درمیان موها ریشه میدواند اربابان ورهبران وآنهاییکه سودشان دراین بلبشوهاست درهمان حال تعادل دستگاه خودرا نگاه داشته اند

    برده داران خود برده اند –  دیگر نمیتوان گردن خودرا از دارو دسته ه بیرون بکشند همه چیز  وهمه آنچه که بخود وابسته شان میدارد داد وستد وبند وبست فامیلی – است درحال حاضر همه درجنگ اقتصادی وویرانگری زندگی میکنیم بیسوادی وبی دانشی درمیان این ملت جای بسی تعجب را داردملتی که افتخار خودرا از آن نژاد قدیمی ” لاتین” میداند بینی خودرا به روی بیگانگان میگیرد که بوی بیگانگی به لباس چرک آنها نچسپد

    چه کنیم ؟ باید زندگی کرد وباید نان خورد ماکه قهرمان نیستیم

    ثریا ایرانمنش  / جمعه / اول نوامبر 13

  • خط خطی

    هله ، خوش دار که درشهر دوسه طرارند/ که به تدبیر کله از سرمه بردارند

    صورتی اند ولی دشمن صورتهایند /درجهانند ولی از د وجهان بیزارند

    ——————–مولوی

    برای قارچ هایی که ناگهان از  سر زمین ما بیرون زدند ، احتیاجی به کود نبود ، آنها ناگهان ویکشبه سر بیرون آوردند ، چه بازی های معجزه آسایی ، تا دیروز سخن ازسخت گیری وعدم آزادی بود وامروز الگو عوض شده ” سخن گفتن ونوشتن به زبان فارسی دیگر قدیمی شده است باید طرحی نو دراندازیم .

    کشتی نوع ساخدته شده ونخبه گان روزگار درونش جای گرفته اند کبوتران هم جفت جفت از دور  پرواز کنان بسویش خواهند آمد حال باید بفکر آن طوطی شکر شکن پارسی بود ، اورا  باید از پای درآورد ، نباید نه نامی ونه نشانی از او در جهان بماند / نه ایران ونه خط وزبان پارسی  ، حال عده ای محقق پژوهشگر وپژوهش نگار وشاهنشامه شناس و و و و ناگهان پیدا شدند وبه جان خط پارسی  افتادند اوایل انقلاب اهل فرهنگ وپاسداران !!! زبان فارسی ادعا میکردند که باید زبان فارسی را ازواژه های بیگانه پاک کرد ، حوصله شان از پاسداری بسر آمد کم کم وارد بارگاه شدند ودرخوردن حلیم وآش سبزی با یکدیگر اتحاد کردند حال کلاغان قار قار کنان درپی طعمه میباشند در سالهای پیش همه طالب ( صلح) بودند حال این کلمه منسوخ وکهنه شده بجایش خمپاره ها مسلسل ها واسلحه وبمب ها کار میکنند، همه جا تبدیل به ویرانه شده حتی به آثار قدیمی هم رحم نکردند اگر اعتراضی هم هست جوابی برای آن دارند زمانه عوض شده ما هم باید عوض شویم بخاطر چند اس ام اس وچنکه تکه لوازم جدید تکنو لوژی نگهان کاخ بزرگی را ویران سازیم وزبان فارسی را تغییر بدهیم وبجایش چه بگذاریم ؟ مگر ارامنه زبان خودرا تغییر دادند؟ مگر یهودیان با همه فشاری که به آنها آمد زبان وخط خودرا عوض کردند ؟ مگر آن قبله آمال رفقا آن روسیه مقدس ! خط وزبانش را عوض کرد؟ حال بیکاری یقه اقایان را گرفته ، برویم بسوی ویرانی خط وزبان فارسی ، حافظ را فراموش کنیم سعدی را فراموش کنیم خیام و فرودسی ومولانا جلال الدین رومی را هم به چاه ویل بفرستیم وبا خط وزبانی که معلوم نیست درکجا  ودرچه محلی طرح آن ریخته شده آنرا به معرض نمایش وسپس به زور وارد حلقوم مردم بیچاره کنیم ، دیگر حتی نوه هم نداند با پدر ومادر بزرگش چگونه حرف بزند ، درعوض خوش نویشان خوش خواهند نشست ، آنهم با یک خط کج ومعوج .

    اگر چند شاعر بدبخت ما درگذشته بخاطر ترس از محتسب چند بیتی به زبان عربی سرودند الزما شیفتگی آنها باین زبان غریبه نبوده است ، حال آقایان میل دارند همه را همه آن دریای گوهر زبان فارسی را به یکباره به چاه زمزم بسپبارند …که چی ؟

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا/ پنجشنبه 31 ژانویه 2013

  • یوغ

    سی وچهار سال است که زندگی ما به همین روال پیش میرود ، سی وچهار سال است که هر روزنامه وهرمجله وسایتی را که باز میکنی همه  مینویسند ؟! اما چه مینویسند ؟ همه به دنبال تغییر وآزادی هستند ، کدام آزادی  تنها زمانی  آزادی واقعی به وجود خواهد آمد که رخت از دنیا بر بندیم آن آزادی در مرگ شادی آفرین است .

    دارم از وحشت وناباوری بالا میاورم هیچ روح اندیشه در هیچ زندگی نیست هیچ عملی انجام نمیشود ، کجایند آن زنده های واقعی وچه خواهند کرد ؟ آخ …یوغ را درهم بشکن وسقف را بشکاف وآسمانی نوین را  به وجود بیاور ،  امروز همه سرها فرود آمده هیچکس راست نمیایستد همه خم شده اند .

    هیچکس به تنهایی قادر نیست ، تنها سر یکدیگررا می شکنند باید پذیرفت ، بپذیر ، هر توهین وهر تحقیر وهر امری را  ، کانونی درکار نیست انظباتی درکار نیست تنها اصول وعقاید است که حکم میراند همگی شانه بالا میاندازند کجاست مردی که از غیب برون آید این بحث های بیهوده  این تهدیدهای معلق ووارونه  این سهل انگاریها همه به قیمت جان یکی یکی ماتمام میشود.

    خیزش انواع فاشیزم ” هرنوع که میخواهد باشد ” مدتهاست که آسمان زندگی را فرا گرفته وبوی آن به همه بینی ها میرسد ، اما همه ترجیح میدهند که یک ماسک روی صورت خود بگذارند واز حادثه رد شوند .

    همه ما درگوشه وکنار کشورهای بیگانه  ظاهرا آزادیم  تنها آزدادیم که دور محوطه خانه خود بگردیم وتما شا چی اردوگاه اسیران باشیم بیرون رفتن از مرز خود ، ممنوع ! اما کمی بزرگواری دارند و میگذارند  که همه نژادها از هم بپاشند وگم شوند ، آزدی از چی وکجا ؟ آزادی را میتوان درون قفسهای باغ وحش به تماشا گذارد وتماشایش کرد.

    خوراکم تامین است ، همین کافی است نفس میکشم از پشت شیشه ، همین کافی است هرچه میل دارم میپوشم وهرکجا میل دارم میروم همین کافی است اگر فرصتی دست دهد میتوانم دست نوشته هایم را نیز مانند رخت چرک درملاء عام بگذارم ، کسی آنهارا نخواهد شست تنها بوی چرک به مشام همه میرسد بوی طنز تلخ آواراگی .

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا/ 30 ژا نویه 2013

  • آشتی

    خدارا شکر ، که بخشوده شدم .

    ————————–

    کدام احمقی گفته که ” پول بو ندارد ؟ ” این یابوی احمق زردنبو همه جا بوی پول را احساس کرده ومیکند درلباس آشپزی درسفارت تا بغل خوابی آن گاومیش شکم گنده اهل بنغازی  وبند وبست های بی ارزش مالی ، خرید لباسهای کهنه از مرز ترکیه وفروش آنها به کسانی که طالب ( مارک ) بوده وهستند ، آن گوسفند پروار با چشمان نیمه بسته لب از لب نمی گشاید ومیگذارد پیر زن پولهارا جمع کند همه سر انجام باو تعلق میگیرد هرچند حالا باید سر مگس را بجود وزیر دندان زبانش را گاز بگیرد .

    هردو خوب راه را میدانند وهردو خوب میتوانند از یکدیگر بهره برداری کنند مادر همه جا آه میکشد ناله میکند وبرای آن بره معصوم اشک میریزد تا دل دیگران به دردآید وباو چیز ی برسانند وآن یکی آن بره که کم کم درشت شده ومانند یک میش شاخدار ویا گوساله ی پروار شکل عوض کرده است هیچ غروری از خود نشان نمیدهد میگذارد تا همه چیز سیر طبیعی خودرا طی کند خودش را میان یک خانواده پر جمعیت جا داده بنا براین دیگر اجاره مسکن را نمی باید پرداخت همه چیز آماده است حتی رختخوابی که میبایست با آن زن چند شوهره وبچه های بزرگش درآن بغلطد.

    میان او ودیگران فاصله ها ست گفت وگو ها همه درباره ( پول ) است واو میداند که چه کسانی کیسه پول را درشلوار خود پنهان کرده اند ، مهم نیست آنرا پایین میکشم ، هروقت لازم شد هردو شلواررا پایین میکشیم .

    اما این روزها دیگر شلوار به تنش چسپیده پر بیمار وزفرتی شده با اینهمه هنوز دستهای لاغرش را درهوا میچرخاند وراه میرود وبا لبخندی مزورانه تقریبا درکارهایش توفیق حاصل میشود مانند کنه می چسپد ( درجاییکه منافع باشد ) ودر جایی که حس کند بویی نیست فورا مانند زالویی که خونرا مکیده رها میشود.

    امروز گاهی زوزه میکشد وزمانی عوعو میکند گوشهایش هم تقریبا ازکار افتاه است اما زبانش گویی همه حواس پنجگانه را بخود اختصاص داده ومرتب میچرخد آنهم با چرندیات ومزخرفاتی که از دیگران شنیده ، مهم نیست اینگونه جانوران را خیلی زود میشود به کنام خودشان رها کرد لزومی ندارد برایشان دل بسوزانی آنها تنها به بوی پول زنده اند.

    ثریا/ اسپانیا/ 29 ژا نویه 2013

    ” از یادداشتهای روزانه “

  • فیلترم

    اینهم نتیجه حفظ زبان فارسی وپاسداری ؟؟!! از فرهنگ غنی سر زمین ایران !

    باید بروم زبان عربی یاد بگیرم . تمام

    تا مدتی فعلا در ” فیلتر بسر میبرم ”  تا بعد . با تقدیم بهخترین آرزوها

    ثریا ایرانمنش / مالاگا / اسپانیا/ ژانویه 29 /2013

  • آزادی!

    جوشش ازادی !

    باید آزادی را درون دیگ جوشاند واز آن شربتی غلیظ بوجود آورد تا به مذاق عده ای خوشگوار آید ، جوشش ازادی ، این کلمات از دهان کسی بیرون میریزد که خود اسیر ” لچک” وزنانش را نیز به زیر “لچک ” پنهان کرده است . یک نظام وحشتناک عقیدتی ، یک سکت بی مایه وخود جوش .

    او دنبال اسبهای پیر راه میفتد میداند که گاز نمیگیرند وبیشتر برای سر گرمی تماشاچیان است ، اسبهای او همه آموخته اند با ” تاجی از گل سه رنگ وخورشید طلایی” که بر کاکل خود زده اند ، همه آنها بسیار سر فرازند که به ( اصطبل) بانوی فرانسه نشین تعلق دارند وهرکدام درانتظار نوبتند ، مهم نیست روی هرشماره ای که بایستند ، آنها چیزی به غیراز خودشان ندارند که ببازند .

    تنها سر زمین پهناور وغنی است که همه روز آن ” داو ” گذاشته اند ، روی یک شماره برای آن سایه های نامرئی ، برای اربان سرمایه که هنوز بیشتر آنها نقاب برچهره دارند تنها همین شماره مهم است ، درحال حاضر کشتی کهنه خودرا به آب انداخته اند ودر انتظارد تیر ترکشند.

    معلوم نیست درکدام جبهه حرکت میکنند ! طاق زیبنده مسکو ؟ یا کاخ الیزه ویا سایر کاخ ها بازی آنها جدی وبانظم وترتیب است  وآن آقایان پشت میز نشین هم بی میل نیستند که درقمارخانه درمیان باسن وسینه زنها و رولت ها وول بخورند .

    آن ” بانو ” دیگر پیر شده است وصدایش زنگ دیگری دارد همسرش گم شده ، مهم نیست هنوز میتوان از این ماده اسب پیر کار کشید ودنبال آن کلمه کهنه  واز مد افتاده ووازده ( دمکراسی ) رفت .

    آنها سخت باین کلمه وآن شربت جوشیده آزادی چسپیده اند اما نباید تار مویی از زیر لچک زنان بیرون بیا ید ، خانواده درمرحله صدم قراردارد وبچه دار شدن ممنوع است . آزادی زنان ؟! ها ها ها ، در خاور میانه وخاور دور وخیلی از سر زمینها هیچگاه زنان آزاد نبودند ، آنها به سختی توانستند این نیمه آزادی خودرا به دست بیاورند آنهم زیر سایه یک نرینه پر قدرت .

    حال امروز با این خیمه شب بازی کهنه شده گمان نکنم زنان فریب بخورند این سخن پردازی ها واین بازی ها خواه در ارک سفید باشد خواه در کاخ ا لیزه وخواه زیر درخت سیب ویا درکاخ بی بی بزرگ ویا کانونهای فرهنگی ! اینها عروسکهایی هستند در دست سر مایه های بزرگ ونخ همه هم در رفته رقیب یکدیگر شده اند ، خود سر مایه یک غول چند کله وهزار دست است وباهم درجدالند واین پول است که امروز حکم میراند وفرمان میدهد و…..وای به روزی که ملت ما از چاله جهالت وامامت بیرون آمده وبه زیر چتر ” اثامه ” فرانسه نشین برود ، این نمایندگان دمکراسی همه مانند یکدیگر ودرانتظار  خالی شدن آخورند، تابتوانند خوب شکم خودرا سیر کنند ، ملتها ، زنان ، دموکراسی ، آزادی ، صلح ، همه زیر جلد وپشت جنگ قراردارند و…این پول است که حکم میراند وفرمان میدهد.

                                                                            ثریا/ اسپانیا /27

  • بچه کوسه

    اوف ، شرف ، بی نیازی ، درستکاری ، مهربانی ، ودستگیری از دیگران وحرمت گذاشتن به مردمی که روزی میشناختی ، همه را بریز درون یک کوزه تا ترشی شود وبه آن لقمه گهی که دردهانت میکنند وتو مجبور بفرو دادن آن هستی کمک کند تا هضم شود.

    این ثروت دزدیده شده واز راه نامشروع به دست آمده برای آنهاییکه درکنار تو راه میروند حکم شرف را دارد ، یک آدم وازده ، کسی خورده استخوانهای زیر میز را جمع کرده وحال مشغول نشخوار است .

    امروز این آدمها ، یا این چهارپایان دست بالارا گرفته اند با ثروت های موهوم وگاهی حقوق باز نشستگی ، خرید وفروش ارز واز همه مهمتر هیچگاه خریدار نبوده اند همیشه فروشنده ومیفروختند حال هرچه دستمایهشان بود .

    امروز من درآیینه بخودم مینگرم با چشمان فرو رفته ، چه چیزی مایه سر افرازی من است ؟ وقاز ؟زیبایی روح ؟ احساس واندیشه ؟ ، نه عزیزم آنهارا درون جوی بریز تا آب آنهارا ببرد این حرفها دراین دنیا سر مویی ارزش ندارند .

    حال باید دید رفقا ! با چه چیز من درافتاده اند؟ چه چیزی درمن هست که باعث آزار روح آنان میشود؟  دلشان خوش است که میتوانند سنگ ریزه هایشان را بسوی من پرتا ب کنند ، حداقل همت کنید وکثافات جلوی خانه خودرا جارو نمایید خانه تانرا تمیز کنید شما که ارزش آنرا ندارید تا دردهای دیگرانرا احساس کنید وشعار ( اول خودم ، دوم خودم ، سوم خودم ) را ملکه ذهن خود ساخته اید حد اقل با نگاهی به آنچه که درطول زندگیتان ( غیراز وجوهات ناقابل)  بنمایید وببینیدچه چیزی را باین دنیا داده اید که هم اکنون طلبکارید ؟ ومرا سر زنش میکنید که چرا در راهروی خانه خودم از بیداگریهای شما پنهان شده ام .

    همه روز به شکوه ها وشکایتهایتان گوش فرا دادم ناله شکوه وشکوه بی هیچ شکوهی ، دنیا همین است من آنرا خراب نکرده ام منهم نمیتوانم آنرا عوض کنم تنها میتوانم درمقابل حماقتهای شما سکوت نمایم وتنها به چرندیات شما که چگونه میشود آش ابودردارا درست کرد وچه موقع باید پیاز داغ را درون دیگ ریخت باید گوش بدهم  ، شما هرچه شکایت بکنید وضع خودرا وخیم تر کرده  شما با خودتان مشگل دارید آنرا دردرون خودتان بیابید مردم دیگر گناهی ندارند شما در فکر پختن آش ابودردا باشید ونابغه های عالم در تدارک وتهیه گاز خفه کننده وسایر وسایل آدمکشی.

    من ترجیح میدهم به سکوت وآرامش زمین وطبیعت بیاندیشم ، ترجیح میدهم مردم همه شاد وخوشحال باشند ترجیح میدهم چشمانمرا به روی کسانی که روی طناب دار میرقصند ببندم  ، شما خیانتکارید وبه همه خیانت میکنید حتی بخودتان شما دردامن کوسه های بزرگی پرورش یافته اید وراه بلعیدن وخوردن وکشتن را فرا گرفته اید بی آنکه بدانید روزی همان کوسه بزرگ شمارا نیز در لیست غذای خود آماده دارد .

    سلام به تنهایی ودرود به سلامتی روح واندیشه . ثریا/ اسپانیا/ شنبه /26

  • جلاد

    با تمام خشم خویش ، باتمام نفرت دیوانه وار خویش

    میکشم فریاد  ای جلاد  ننگت باد

    آه  ، هتگامی که یک انسان

    میکشد انسان دیگری را

    می کشد درخویشتن انسان بودن را

    بشنو ای جلاد میرسد  آخر روز دیگر گون

    روز کیفر

    روز کین خواهی

    روز بار آوردن این شوره زار خون زیر این باران خونین سبز خواهد گشت بذرکین

    —————

    به دیدار  یا بسوی یکی از اشعار هوشنگ ابتهاج ” سایه ” میروم ، سایه دران زمان برای ما غولی بود ، درآن زمان که چهره دنیاعوض میشد ودیگر کسی بفکر تکان ولرزش یک زلزله مهیب نبود .

    گله های پرندگان سراسیمه اما بی هدف ویا با یک هدف ناشناخته بی اراده چرخ میخوردند آنان خودرا میان امواج خروشان وپر تنشی انداختند که تا آن روز هنوز پرده آهنین پایین بود

    یک روز همه پرده ها بالا رفت وهمه زیر جامه های چرکین آنها نمودار گشت وما حیرت زده کشف کردیم که دردل این ” توده” که تا دیروز فریاد میکشید ، چه دردها ، چه کینه ها وچه خونهای لخته شده پنهان است

    • آنها که رهبری میکردند با آن چشمانی که در چرخش آن یک نوع دیوانگی دیده میشد وآن پوزه های خون چکان  آن نفس دمکشی وآن شهوت شهرت و آدمکشی همه آرزوهارا به زیر خاک برد ،  سایه میسراید

                               ثریا/ اسپانیا/ جمعه25