Category: General

  • عشق خاموش

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا !

    بر در کعبه سحرگه من ودل دست زدیم / بامیدی که دران  خانه کسی هست  زدیم 

    لاجرم دست ارادت  به در پیر مغان /  خادم کعبه  چو در  بر رخ ما بست زدیم 

    تا نگیرد پی  خون کسی دامنمان  / خویش را بر صف پرهیز کنان  …مست زدیم ……..” روشن کردستانی” 

    در باره سایه ها سخن گفتن بیهوده است  باید تنها درباره خدا گفتگو کرد همه امروز خاموشند  چون سایه قدرت ضعیف است  وهمه ضعفا نیز  در سایه  او می نشینند  تا بخشکند .

    این گسترده سایه  هم رحمت وهم محبت را به ارمغان آورد اما اورا ازمیان بردند حال در عزای او میگیرند  گسترده سایه اش هنوز برجهان پهن است   وهمه طغیان گرفتن  وهمه آنهاییکه ضعف فکری دارند  درتاریکی ها راه میرودند ودر روشنایی شمع ها میگریند .

    باید به سخنان خداوندگار نور گوش فرا داد  درسایه نشستن وگریستن بی فاید ه است باید درزیر نوری قوی  ویا افتاب نشست  ومعانی سخنان خودرا دریافت  …

    حال این روزها همه درانتظار  او هستند که برارابه های بزرگ روی سر مردا ن قوی هیکل سوار است بی آنکه خودش میلی به این کار داشته  باشد  .

    گفته های اورا  چرخاندند  عوض کردند رنگ ولعاب داند وثروتمند شدند  او مظهر تعالی وروشنایی بوذ  او مظهر زیبایی بود  امروز هنوز او وگفته هایش بر پهنه جهان  میگردد ومیگریاند .

    منهم باید خاموش بنشینم وآن طغیان روح  را به دست باد بسپارم  خاموشی من نیز در سایه ها پنهان است  حال از عشق سخن میگویم  که بو.ی آن  گم شده است .

    از عشقی که ازنهادش آتش بیرون جهید ومرا  سوزاند  البته من خاموشم اما تاولهای هنوز  سر باز کرده اند ومرا میسوازنند  من به  عشقی اعتبار میدهم که  یک نیروی معتبر میباشد ومرا درخود جای دهد .

    امروز خاموشم فردا نیز خاموش خواهم نشست دیگر طغیانی درمن برنخواهد خواست امواج دررونیم همه آرام بسوی نیستی میروند .

    زمانی خاموشیم را میشکنم که ارزشی برای گفتن داشته باشد امروز هیچ گفته وهیچ رفتار وکرداری ارزشی ندارد  مگر انکه از وجود  تو بهره مند شده وبالا رفته تو نردبانش باشی وحال او بالا  نشسته وتودر پیایین درانتظاری ! 

    در یک گوداال  بی اهمیت  وبی مقدار  و…..تنها خاموشی نفرین من است . 

    همه  را هها را پیمودم  هر راهی به بن بست رسید  وهمه راهها به روی من بسته شدند  باز آن راهررا طی کردم بیهوده  برگشتن به پشت سر برایم درد ناک ورنج آور است .

    در گذشته دراین پندار بودم که همه راههارا میدانم همه را  وآنکه را ندانم بازمیکنم به همین علت به همه نزدیک شدم  نگاهم مستقیم به روح آن شخص میتابید ودر دل نا امیدی  خودرا دوباره باز میافتم .

    همه پرده ها که بالا رفتند  در پشت آنها ناکامی بود  وهر احساسی خاموش  وهمه انهاییکه از عشق سخن میگفتند  همیشه دور از عشق ومعشوق بودند  آنکه با معشوق باشد  دم نمیزند پنهانش میکند .

    هفته بزرگی در پیش داریم  عزاداری مجللی است  بی آنکه خود او بخواهد ویا بداند ..او هما ن عشق خاموش است .

    سنگ بر شیشه تقوی  وقدح  از کف دوست /  لب ساقی  به لب  جام  چو پیوست زدیم 

    آسمان کرد  سیه روز وپریشان  مارا /  که چرا درخم گیسوی بتان دست زدیم …….پایان 

    ثریا / 08/04/2022 میلادی ! 

  • جنگ وجنگ .

     

    ثریاایرانمنش  «لب پرچین »  اسپانیا .

    گر چه گرد ألود فقرم شرم باد از همتم  / تابه آب چشمه خورشید دامن تر کنم .

    یک روزصبح چشمانترا از خواب عمیقی باز میکنی. ومیبنی در دنیای اسرار امیز دیگری بسر میبری. این همان دنیای الیس در سر زمین عجایب است. که تو هیچگاه نه خانه انرا. میشناسی ونه اطرافیانت را. تو گم شدی. میان همه گذشته ها  وامال وأرزوهایت. ودر یک خواب پریشان. شب  دراز را به صبحی  نکبت بار پایان میدهی .

    گویی هنوز در خوابم در خواب هستم. هنوز دچار کابوسی. بطور قطع بیدار خواهم شد هر چه زودتر دوباره خودرا درمیان  تختخواب با ملافه تای صورتی و أفتابی که از پنجره بزرگ خانه. به رویم تابیده است ، الان بیدار میشوم وسلطان خانم. را میبینم که لباسم را روی چوب رختی آویزان کرده ومیگوید خودم آن را با دست شستم واطو کردم لازم نیست لباسهایت  رابه لباسشویی بدهی. وصدای داد وفریاد بچه ها از آن اطاق. و  فریاد مادر که می‌گوید گرسنه به مدرسه مرو اقلا این شیرینی را باخودت  ببر. وذرب  چرخان به هم میخورد . «او »  نیستا‌ هیچگاه کنار من نبوده است فعلا غرق در کارهای اداری  وبرای رسیدن  به مقامات عالیه می‌باشد برای من مهم نیست .

    گوشی را بر میدارم  ولیستی  را که از شب قبل آماده کرده ام. به سوپر مارکت  بهجت آباد سفارش میدهم ،،، اطاعت اطاعت. تا یک ساعت  دیگر همه چیز را به خانه میفرستم آوامری ندارید ؟!.

    از خواب  بیدار میشوم. کمر درد امانم را بریده. درمیان یک اطاق سرد وغریب با دیوارهای کچی .  ودخترم  بالای سرم ایستاده ،،، میتوانی بر خیزی ؟! 

     

    آری می‌توانم کمی فرصت بده تا دستهایم را که بخواب رفته اند. ماساژ بدهم وخودم را کشان کشان به حمام یخ کرده میرسانم ،

    جنگ‌ها ی خیابابانی وبیابانی وسر زمینی  وکشور گشایی ها ادامه دارد.  حالا باید در انتظار یک قحطی بزرگ بنشینیم ،

     آدم های بزرگ از دنیا رفته آند  به جایش  آدم‌های کوچک که همه  از اطراف دنیا ناگهان در یک  اطاق جمع شده وسرنوشت ساز  زمانه   ومردم بیگناه میباشند ،

    باید بر خاست ،

     اری بر میخیزم. کشان کشان خودم رابه أشپزخانه میرسانم همان قهوه هر  روزی همان  شیر وهمان اشپزخانه کوچکی که به سختی می‌توان درون  آن جنبید و دوباره بر میکردم وخودم  را روی صندلی می اندازم. دخترم رفته تنها هستم ، خیلی تنها ، 

     تازه از خواب پریشانیها بیدار شده ام وتازه از دست ارواح شبانه نجات پیدا کرده ام. ، چشمانم. ا باز می‌کنم. نه این خواب نیست یک حقیقت تلخ است  تو مانند یک بادبادک در هوا به پرواز در آمدی وبه این گوشه سقوط کردی. بیهوده از پاهای محکم وریشه حرف نزن ریشه از بیخ وبن بریده شده ، کنده شده بولدوزرها  روی آنهار ا صاف کرده اند. راه برگشتی هم نیست ،

    در همین زندآن انفرادی در میان  مردمی که با افتاده بتو مینگرند وبخیال خود بتو رحم کرده اند ترا پناه داده اند ،

     نه خواب نیست. کابوس نیست حقیقت است.  حال با دسته‌های دردناکم ‌پاهای بی قدرتم. چگونه باید خودرا تا مرز  وخط أخر برسانم ؟! . ……. یک دلنوشته 

    هفتم أپریل 2022 میلادی 

  • سرگرمی ها !

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    بنام عدل وبنام صلح  ظلم میکنند  ومظلومان حق ندارند از خود دفاع کنند . ده سال جنگ تحمیلی بین ایران وعراق  بی هیچ هدفی  نیمی از حوانان  مارا درو کرد آب از ابی تکان نخورد  تنها قطرشکم  آقایان بزرگترشد .

    سر گرمی قبلی تمام شدی حال این انچوچک را  بزرگ کرده اند از او قهرمان میسازند  درحالیکه خودشان درپشت پرده به آن کار دیگر مشغولند عکسهایی را که سالها پیش دست جنایاکاران نازی آنهارا بوجود آورده امروز نمایان میسازند مردم فریب میخورند خیلی زود فریب میخوردند زنان اراسته وارسته  که پشتشان  وتکیه گاهشان به ستونی دیگر است  قهرمان را میستایند درعین حال همه میل دارند ” هیلی” شوند  او از هیجده سالگی شروع کرد به کارهای غیر قانونی وخلاف او  امروز همان نقش بانوی مدیچی زمانه را در جهان ما  دارد .  حال بما میاموزند  که چگونه ظلم کنیم  ومظلومانرا بکشسم  وهیچگاه میل ندارند که  مظلومان برا ظالمان چیره شوند .

    آفتاب عقل وخرد آدمها درپناه همین تابلتها  گم شده است  وچراغی نیز در دست هیچکس نیست تا راهنمای بشر امروزی باشد  انسان امروز بیهوده راه میرود بیهوده میخوابد وبیهوده سفر میکند بی هیچ راهنمایی  بزرگی نیست همه کوچکند  که روی انبوه مالیاتهای  کمر شکن ودزدزیها وچپاولهای گنده شده اند وجلوی نور خورشیدرا نیز گرفته اند تا دیگران نتوانند  در گرمای آن خودرا بیابند  همه چیز در دست آنهاست از درست کردن گوشتهای ازمایشگاهی که مخلوطی از  گوشتهای گندیده کروکودیلها وسایر جانوران میباشد توام با کمی علف آنرا ببازارداده اند  گاوها باد در میکنند وهوای پاکیزه خانه جناب” بیل “را الوده میسازند بنا براین پرورش گاو ممنوع است اما دامداری وپرورش گوسفند برای  بردگی وچرا در مزرعه آنها ازاد است  درسر زمین بلاخیز ما نان بربری تنها نانی که صبحانه را شیرین میساخت ممنوع شده است چون شهوت صبگاهی را بر میانگیزذ  این روزها دهانها همه بسته وبعضی ها دوخته شده است .

    بوی شهوت انگیز نان بربری در صبحگاهی ممکن است روزه دارن باریتعالی را دچار گناه والودگی سازند ! 

    نه ! نگذارید که انسانها با افتاب  بزرگ شوند وروشنایی بر شعورشان بتابد آنهارا سرگرم کنید جه نمایش بهت برانگیزی بود این چند روزه برای سحن رانی قهرمان داستانی شیرین پس از  آن ویروس بی ادب که دوباره سرو کله اش گویا پیدا شده ونزدیک عید ایستر است مردم باید دوباره قرنطینه شوند چون این اعیاد باید کم کم از بین بروندوآن ” شیطان” بزرگ که  نیمی مرد نیم زن با شاخهای بلند با گوشهای دراز درحالیکه نیزه ای دردست دارد بر تخت خواهد نشست واوست که خدایی میکند وبس واین شیطان پرستان وشیطان صفتان گروه گروه درهمه جا  پهن شده اند تا همه را به مرز فراموشی هدایت کنند وبیاد نیاورند که چگونه آنند وکی بودند وگذشته شان چی بود .

    دیگر چراغی بنام چراغ خرد روشن نخواهد شد ودیگرهیچگاه خورشید پیکر مارا گرم نخواهد ساخت  ما گام به گام بسوی نیستی میرویم ناگهان موسیقی از میان ما گم شد وناگهان آن کلمه دوست داشتنی نیز ازمیان رفت که نامش عشق بود حال همه به هم عشق میورزند درتختخوابهای چند نفره !! زنانه ومردانه !وهر روز این نیرو بزرگتر میشود وقوی تر  وما بیخبران وبی خردان باید ازآنها بترسیم در غیر اینصورت بلاهای پنهانی مارا دربرمیگیرد  .

    خوب  برگردیم  وهمان لوح ساده شویم که هرچه را میل دارند برآن نقش کنند اما باید سعی کنیم که ایستاده بیمیریم مانند همان درختان سروی  که امروز گم شده اند ودرگورستانهای باید آنهارا دید نه درکنار جویبار ها وابشارها ..

    من دیگر نمیتوانم بگویم م چه چیزی را دوست دارم ویا ندارم هرچه درون بشقاب خالی من میریزند باید انرا سر بکشم بی چون وچرا .

    بزرگ کسی است که میتواند به بزرگ دیگر آفرین بگوید  وما به بزرگی که اورا ساخته اند افرین نمیگوییو  ما بوسه برگورهای دسته جمعی میزنیم بویه برانهایی که زنده بگور شده اند .همین وبس . پایان

    ثریا ایرانمنش 06/04/2022 میلادی

  • ایمان بیاوریم به …..

    ثریا ایرانمنش   …. لب پرچین … اسپانیا  

    ایمان بیاوریم  به سیمرغ  بلند پرواز او که خداوندگار باد  بود  وان باد امیزشی از جان خرد  ومعنا .

    آن روز ها هر جا که جانی بود لبریز از معنا  بود  وهر جا که معنا واقعیت پیدا میکرد  زندگی را میساخت  باد نیز میدمید وزنده میساخت

    .امروز. دیگر هیچکس نمیتواند به  آن سیمرغ برسد ومعنا را بیابد وباد  مبدل به یک طوفان همگانی شد .

    وبسی از انسان‌ها  بادبان‌های خودرا فرو کشیدند ودیگر کلمات معنای خود را از دست داد  طوفان کشتی زندگی  ها را به قعر   مردابها   فرو برد  ودیگر بادبانی افراشته نشد  وان جان ومعنایی که از سیمرغ بلند پرواز بما. رسیده بود  گم شد 

    جان معنای  دیگری داشت  نیرومندی را میساخت امروز خدعه جای همه معنا ها را  گرفته  است  آن روزها میرفتیم تا با بال پروازمان به  شاهین وسپس سیمرغمان  برسیم  امروز همه کوهها  تبدیل به خاک شده اند وجایگاه سیمرغ. نیز گم شد .

    کشیتهای سرگردان در آبهای  پر خیزان. به هر سو میروند  بی تفاوت  سرگردانی وپریشانی در انتظار همه  کمین. کرده  است .

    امروز این قایقرانان بی تجربه وبی خرد  که سکانهارا در دست گرفته در خیزابها راهپیمایی میکنند ومردم. را به دنبال خود میکشند .

    آن دنیای صاف وأبی تبدیل به طویله لبریز از  قاطران ویابوهای  حرامی. شده است دیگر فرزندی پدر واقعی خودرا نمیشناسد  مادرش  اورا کرایه کرده است  قطره أبی وهوسی  وسپس رهایش می‌کنداین نو کیسکان امروز هیچگاه نفس سیمرغ را نیازمودند   حال در کرانه خیزابهای  متعفن علیرغ همه مهربانی ها ودوستی ها  باز در هراس بسر میبرند .

    بادبادهای آنها در هم پیچیده  در خواب راه میروند  آنها نسیمی هم از مهر  مهربانی وصمیمیت  که نرم نرمک  میرفت تا کم شود ، بهره نبردند .

    بدینسان بسیاری از کلمات مقدس شدند وبسیاری بیهوده  به دست باد سپرده شد  وقفسهای زرین هر روز تنگ‌تر می‌شود وقفس های آهنین هر روز به زیر زمین فرو میروند و….ما چگونه به تماشای  تکه تکه‌شان خود نشسته ایم .‌.؟/

    .پایان 

    ثریا ایرانمنش ،  پنجم أپریل  2022 میلادی 

    من این  سطور  ونوشته را تقدیم استاد  دکتر رضا هازلی مینمایم به امید پذیرش . ثریا 

  • دنیای زیبای ما

    ثریا ایرانمنش ،،، لب پرچین. اسپانیا 

    نه ,  زبان درقفا  لبهاراببند ‌زبانت را لوله کن قلم را بشکن وگر نه دست‌هایت  را میشکنند.  همه چیز همه خبرها  در یک شوی تاسف یا تعفن اور شب اسکار رنگین پوستان  است وبس ویا اکراین لپ تایپ جو کوچولو گمشد با همه  اسراری که دران پنهان بود  انرا برای تمیز ی وگرد گیری وپاک کردن. فرستاده بودند ،،،،، خوب گمشد .  دنیای ترسناک ویروس  بد پیله.  تمام  شد سرمان به لپتاپ گرم است ‌ و کشیده بامزه جناب   ویلی؟! 

    هیچگاه در هیچ زمانی دنیا به این زیبایی نبوده  چه از نظر وضع آب وهوا وبهدآشت ومواد سالم غذایی وچه از بوی تعفن پوشکها  بر ‌باسن غولای نیمه جانی که حاکم بر سرنوشتمان  میباشند 

    گوسفندان فربه همچنان  خورده ریزهای زیر میز خوکان را نشخوار میکنند رسانه‌ها در گوشه  تصاویر  رنگ زرد ‌ابی را نشانده اند ، حال اگر دوران  پوزه بند ودست دادن ها  تمام شد  هرکجا میروی باید. یک چیزی بخودت بیاویزی که نشان از امر بردگی تو باشد .

    واقعا  تا این سن هیچگاه من دنیا را به این زیبایی وازادی عمل و،فشار ندیده بودم حتی در زمان زرد ز خمها کچلی هاأبله ها بیماری های مقاربتی  سل تیفوس  نه هیچگاه اینهمه شادابی در چهره ها دیده نمیشد اینهمه علوفه در کاهدانها ریخته نمیشد واینهمه سگهای نگهبان  اطراف  مارا احاطه نمیکردند که مبادا سرمان بهدیوار بخورد از سر سر مستی وخوشحالی وهیچگاه اینهمه  راحت مافیای مواد مقدر ‌و مخدر . مواد را به دست ما نمیدانند تا  از خود بیخودشویم مردان خدا همه تحریک شوند وراه حرم ودیر را فراموش کنند وتنها. به یک چیز بیاندیشید ،

    خیال ندارم تختخواب را رها کنم واز زیر لحاف گرم بیرون بیایم. هوا سرد است هوای خانه سرد  است هوای دل‌ها تیز کم کم سرد وسپس یخ خواهند زد .

    باید قدر اینهمه نعمت را بدانیم. امریکای سیاه به آفریقای سفید    دست در دست هم دنیای ما را  اداره میکنند دزدان علنی وارد خانه یا محل کارت  می‌شوند دارایی ترا میخواهند وسپس جانت را .

    دنیای بسیار زیبایی داریم هرچه در باره اش بنویسم کم گفته ام اروپا هم مانند ما مادر بزرگ‌ها پیر شده ومیگذارد که  روباه ….. بگذارد  . از زمان وقوع آن ویروس  بی ادب  دست دادن ممنوع شد آرنج مالید وکم کم باسن هارا به هم میمالند تاعرض ادب واحترام کنند ،

      فعلا. یگر صفحه  جا ندارد ، من این حروف را نوشتم تو هر طور میل داری انرا برای دلت تفسیر کن ، تا  شماره بعد.

    ثریا ایرانمنش.  چهارم أپریل  دوهزارو بیست و دو میلادی  تاریخ بعدی طلبشان .

  • سر زمین سوخته

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    سحرگه رهروی در سرزمینی / همی گفت این معما باقرینی / که ای صوفی شراب انگه شود صاف / که درکوزه  برارد   اربعینی ……..

    دها اربعین بر آن سر زمین سوخته گذشت وهرروز مردمانش وحشی تر وویرانتر میشوند وط انگری را پیشه خود ساخته اند .  در واقع این خود دنیاست که دچار تهوع ودگر گونی شده است  بیهوده نیست که آلن دلون زیبا میل به مردن دارد او بیشتر از ما درمیان این مردمانی زیسته وتجربه های زیادی دارد باید پنجه های شیررا داشته باشی  دندانهای  گراز را وپوستی به کلفتی پوست یک تمساح و پر پروازی  همانند عقاب  تا بتوانی با این دیوانگان دربیفتی . 

    دوران شعر وشاعری عشق  وعاشقی سپری شده دیگر میان زن ومرد فرقی نیست دنیای تو هم به پایان رسیده است  ….

    پس از همین فرصت کوتاهی که داری استفاده کن .

    امروز او میرود تنها یک هفته  توانستم چند روزی در بیمارستان و چند روزی در خانه درکنارش باشم  ونمیداتم دیداردوباره ما در چه موقع وچه زمانی صورت میگیرد .

    گله داشت  که چرا اورا شاهزاده وار تربیت کردم وراههارا برایش هماهنگ ساختم تا او به راحتی از کوچه های جوانیش بگذرد تا پشت درب دانشگاه با او بودم  تا همه چیز فروریخت  ویران شد واین ویرانی همچنان ادامه دارد تا روز گذشته که رسید به لوله های سینک آشپزخانه وکرکره اطاق خواب همه چیز دارد فرو میریزد  دو عینکی  که با ان میتوانستم بنویسم ویا بخوانم نیز شکستند ! حال جسدشان درگوشه ای افتاده  است .

    روز سیزده ما درکنار لوله کشی وتعمیر کار گذشت !

    داشتم  برنامه یکی از همین  دهاتی هایی را که تازه دست به دوربین ومیکروفون پیدا کرده اند تماشا میکردم 

    گاهی اخباری را از گوشه وکنار جمع میکند وبه خورد ما میدهد  یک مردک  دهاتی لجباز و خود خواه  حال باید برای هرکلامی که از دهان مبارک ایشان بیرون  میزند یک بسته بفرستی  یک سکه درحلقومش فرو کنی اینهم از نوع مبارزه جدید .ونانخوری  وسپس اشتهار وچه بسا سر لشکرفردا   هم بشوند  کسی نمیداند  سر این رشته درکدام جویبار است وآبش خور او از کجاست ؟ ملتی که کمر بند زرین را درازای سک  دستمال بو گرفته فروخت باید هم درانتظار این جانواران بنشیند .

    امروز  پس از ماهها توانستم بنشینم وچند خطی را بنویسم اکثرا  از تابلت استفاده میکنم کمتر سری به این گوچولو میزنم  سیل میل ها رویهم معلوم نبود ازکجا وبرای چه  کاری امده بودند همه را پاک کردم .

    از ساعت چها رصبح بیدارم  ومیدانم امشب  تنها درمیان بستر م خواهم بود ونفسی نیست که از اطاق پهلویی بمن اعتماد واطمینان دهد  .شر وشور بیماری وبیمارستان کمی افت کرد وخوابید حال تازه میخاستم با او بیرون بروم که باید برمیگشت  .

    همه ما بردگانیم  .این بردگی تا پایان عمر با ما خواهد بود چرا که میل نداریم وارد باغ وحش جهانی شویم بنا براین تنها پرواز میکنیم  تنها تا اوج میرویم وبر میگردیم هر ساعت را باید غنیمت شمرد .

    زندگی با همه تلخی ها رنجها ودردها با زشیرین است زمانی که نوه ده سله تو از پشت گو.شی تلففن ازتو میپرسد عمل جراحی تو چگو.نه گدشت ؟  باید درکنا راین دلهای کوچک وبیگناه ایستاد مانند یک ستون اگر چه از پایه بست ویران است اما باید تظاهر کرد من ایستاده ام من هستم وخواهم بود وهمیشه شمارا درآغوش خواهم کشید با بقیه دنیا دیگر کاری ندارم  تکه ای نان کاسه ای اب دارو درمانم نیز مجانی وگاهی هم از طریق بیمه خصوصی پرداخت میشود .

    باید خودم را بسازم وبرای  انها که چشم بمن دوخته اند  ودردلم به  عشقی بیاندیشم که هیچگاه  واقعی نبوده ونیست ونخواهد بود .

    .پایان / ثریا ایرانمنش / 14 فرودرین 2581 برابر با 3 آپریل 2022 میبادی .

     

  • باز گشت از شهر مردگان

     ثریا ایرانمنش  ،،،، لب پرچین ،،،،، اسپانیا 

     ساقیا ، فصل گل آمد می گلفام تو کو  ؟ /  أب تو ، أتش تو. خام تو پخته تو کو ؟  

    ساعت سختی بود ، سعی داشتم خود را قوی نشان دهم. دیگر هیچ ایمانی  در دلم غیر از خدا نبود تا به او توسل جویم یا واسطه قرار دهم. ، آرزو داشتم ایکاش  اتومبیلم تصادف میکرد ودر دم جان میدادم تا اینکه. زیر دست آن جراحان ناشناس بروم ‌قیافه پرافاده پرستاران را ببینم ،

    چاره نبود. عریانم کردند با یک لباس که تنها جلوی مرامیپوشانیدمرا روی تخت انداختند وچند مرد جوان ‌غول پیکر مرا به. زیر زمین بردند  یخ کرده بودم . ،،،اهای سردم هست. کولرها  همه روشن. احساس میکردم دارم کم کم کبود میشودم. چهار مامور آمدند تا مرا به درون بزند. خندیدم فرشتگان جهنم یا بهشت ،. نه بیهوشی کامل نمیخواهم از کمر به پایین. نفهمیدم ، ناگهان احساس کردم پا ندارم ،،،اهای پاهای من کو ؟! انهارا بریدید همه خندیدیند  جلوی چشمانم یک پرده بود که نمیگذاشت  نه جراح را ببینم ونه بقیه را سر ‌صداهای ماشینها بلند بود. تنها یک لوله ازکنار م میگذشت ومن تکه ولخته های خون را درون آن میدیدم ،،،،اه کی به پایان  می‌رسد بگذار آواز بخوانم. چی بخوانم ،.از کجا. ؟ 

    پرستاری به کنارم آمد وگفت تمام شد .  اه چه خوب دوساعت دریک اطاق سرد ویخ بسته میبایست میماندم  تا پاهایم.  دوباره به حرکت در آیند  سردم هست پتوی رویم انداختند  یک لوله گرماهم به زیر ملافه ام  هول دادند  . اه گرماچه خوب است نفسم بالا نمی آمد هیچ پنجره ای به بیرون باز نمیشد گویی در قعر زمینم 

     سر انجام خوشحال وخندان  بالا آمدم رویم را محکم پوشانیدند صدها سرم وکیسه  به بازویم وصل بود. مهم نیست مهم این است که تمام شد،،،،،اما نه. ….تمام نشده ، داستان همچنان ادامه دارد  ومن هر ارگا هی باید این راه را طی کنم. نتوانستند همه آن غول گنده را بیرون بکشند.   همه اندام های پیکر من از اندازه تای طبیعی کوچکتر ویا شاید ظریفتر باشد. ،،،،،، روز گذشته بر گشتم. خیال میکردم هنوز همان قدرت. جوانی در من آست .

    نگاهی به چهره ام در آینه انداختم. نه آینه  هیچگاه دروغ نمیگوید اما اسرار را هم پنهان نگاه میدارد 

    فصل گل وبهاران است  اما همه باغچه هاخشکند گلهای بی طراوت. درختان سر به زیر. همه درانتظار یک تحول بزرگ آن ناکسانی هستند که میل دارندفرمانروای زمین وأسمانها وفرمانروای هستی

    گس ماباشند  ومن ،،،، ؟؟؟ نمیدانم.  لوله اشپزخانه گرفته. همهچیز به میان اشپزخانه  روان وبوی گند فاضل آب بجای بوی گل نر

    ولاله وقرنفل خانه را اشباه کرده است  ، کمی خسته ام. اما خوب نشستن روی صندلی قدیمی خودم بهتر از آن شهر اموالت است ،

    پایان  

    یک نوشته در روز اول اپریل  بیست ودو و فردا سیزده بدر خودمان است . پایان .

  • شکم دان

    ثریا ایرانمنش “لب پرچین”  اسپانیا 

    چو دستت نمیرسد به خاتون / دریا ب کنیز مطبخی را !

    تعجب نکنید نوشته هایم تبدیل  به لاطایلات شده است در زیر این خاکستر اتشی نهفته است که تنها رنود آنهارا در میابند .حال مدتی است که سرمان با خانم شکم دان سر گرم است . زنی از اهالی  سر زمین واکینگها پیش خودش فکر کرده  حال که فلان آرتیست گذشته با کمک وزیر امور خارجه به ایران رفته وبا کلی فرش وجواهر شال ابریشم  وسماور قوری وکتری برگشته چرا من نروم هم پوستم از او سفید تر است هم میتوانم مانند او چارقد وچاد ربسر کنم او به  زیارت شاه چراغ رفت خوب ! من میروم به زیارت ابوعبداله  پدرجد همه  وکلی هم با فرش وجواهر وسماور وقوری وکتری بر میگردم و…و……..و…وخوب حال ا اگر ااحیانا اتگشتی هم بمن فروکردند عیبی ندارد جایش را چسپ  می چسپانم .

    حالا مدتهاست که سرمان با ایشان گرم است ازاین خانه به انن خانه پرواز میکنند وهرکسی افتخار دارد که این بانوی شکیل چشم ابی وسپید پوست را به زیر شلاق سئوالات مهم بکشد وکلی هم برای خود افتخار بیافریند . مثلا دربی بی  سکینه سه بار اورا بردند تا سرانجام افتاد به دست پدرخوانده با آن قیافه تلخش که با هزا رکیلو عسل هم نمیشود انرا تحمل کرد .

    خوب بگو. ببینم چه جو.ری باکی خوابید ی!  بابا اول بپرس چطوری بو سیله جه کسی وارد آن سر زمین  شدی  ؟! 

    با کارت اعتباری مستر کارت  یا  با  ؟ یا ویزا ویا شاید هم با پی پل !!! ویا اعتبار جناب سر دبیر رادیوی  …………؟>

    بعد چه کسی را میشناختی ؟کجا منزل داشتی  ؟ با چه کسانی رفت وآمد داشتی ؟ تنها می پرسی  با فلانی ها خوابیدی  ! از تو خوششان آمد ؟ از تو خواستن با آنها به رختخواب بروی ؟ بابا قبلا در خارج رفته حال دیگر لازم نیست درکنج دیوار  گیر بیفند ولش کنید بیچاره را  مارا  هم حواله خودمان کنید  با قحطس ها نبود غذا نبود گندم  واز همه مهمتر نبود ابجو !  ونبود خیلی چیرهایی که از دست دادیم وامروز در حسرت ان میگرییم .

    حال این” شکم دان”  شده مظهر  تمامیت اخبار جهان  فردا عکس او هم بر سر در سازمان دول نصب میشود  اما در آنسوی  جهان  حضور پررنگ مریم بانو مشغول جمع  آوری سپاه است در میان سر زمین های امریکای جنوبی  . با کمک واو/ و/سین/و کااف وغیره برنده شد ووارد دولت شد مانند اینجاییها ( ببخشید نباید نام کسی را ببرم در غیر اینصورت فردا یک قفل گنده دوباره روی این صفحه نقش میبندد وچه بسا خودم نیز برای همیشه قفل شوم .زیر عمل از جهان هستی بروم !

    فعلا سرمان گرم است مهم نیست نان نداریم  ناهار نداریم شام نداریم   مهم نیست مهم این است که خانم کاف شین با چند نفر خوابیده ودرکجا و ایا  در زیر حجاب  شرب هم نوشیده ؟؟؟؟؟؟؟ مهم نیست بارانهای سیل اسا وابرهای  رنگا رنگ  آسمان زندگی مارا سیاه کرده است  درحال حاضر مهم  این است که …….. بماند تو خود حدیث مفصل بخوان از این  مجمل ! پایان  

    ثریا / 25/03/2022 میلادی برابر با 4 فروردین 2581 شاهنشاهی !

  • جنده خانه کوبرا خانم

     ثریا ایرانمنش . لب پرچین . اسپانیا .

    یک روز صبح سر از خواب بر داشتیم دیدیم  ایوای  جنده خانه کوبرا خانم. با مشتری هایش  روی هواست. قوای   پوکر  باز اصغر آقا بد جوری داره جلوی این پیشرفت خانه را میگیره ،،،،،،،،د .

    جنده خانه کوبرا خانم کلی  دنگ  وفنگ داشت تازه جلو آمده بود مشتری ها ی عیان واشراف داشت بساط عیش ونوش از هر طرف بر قرار بود. از تریاک گرفته تااون زهر ماری بعد هم دخترهای تازه وخوشگلش با طیاره به همه جای دنیا میرفتند ، 

    غیرت اصغر آقا جنبید ویا شاید هم. دلش میخواست مالک آن جا هم باشد. این بود که. یکهویی با یک تریلر بزرگ آمد وزد و خونه رو خراب کرد 

    مشتری های کوبرا خانم. دستشان از تن وبدن . عریان  زنان ودختران وای گاهی هم  پسر بچه ها کوتاه شده بود. بعد هم دیگه جایی نداشتند تا بروند. حالی بکنند به کمک کوبرا خانم آمدند.  زدن دک ودکان وخانه های  جور و واجور   اصغر آقا را بهم ریختند بیچاره آن تار زن ها ویولن زن‌ها مفنگی واین رقاصه ها واون خواننده هارا هم. انداختند بیرون 

    حال خودشان رو در روی اصغر آقا ایستاده نفس کش میطلبیدند ،

    چی بگم از کجا بگم ؟ کوچه ها خالی شد مردم از ترسشان رفتند توی زیر زمین‌ها قایم شدند  جرئت نداشتند بیرون بروند تا بک نان بخرند قداره کشان اصغر آقا یکطرف و  قلچماقان کوبرا خانم هم یک طرف  خلاصه شهر معرکه سد . همسایه هم همه بچه هایشان رو توی خونه قابم  کردند تا وارد معرکه نشوند ،

    دیگه خبر ندارم فعلا. کوچه ما خلوت است خیابون‌ها هم خلوتند. مردم همه رفتند به تماشای این دو. تا ببینند  بالاخره کوبرا خانم میبرد یا اصغر آقا ،

    ما هم  نان جوی خودمان  رو میخوریم وبه صدای باد وباران  وطوفانی ناگهانی گوش میدهیم وسیلی  که ناگهان کوچه ها وخیابانها را پر کرد ،،،،چاره چیه هرکس تونست ، در نمونست ،

    تموم.  

    چهارشنبه   بیست وسوم ماه کفار 

  • گذشت ومیگذ رد

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    اگر شراب خوری  جرعه ای فشان بر خاک  / ار آن گناه  که نفعی رسد به غیر چه باک 
    مخور دریغ و بخور به شاهد و دف و چنگ  / که بی دریغ زند  روزگار  تیغ هلاک 
    مهندسی فلکی  راه دیرشش جهتی  / چنان ببست  که ره نیست  زیر و زبر خاک 
    ………..
    تمام شد  دریک ساعت و یا در یک روز نه شام و نه ناهار عیدی بر قرار بود  نه سفره ای چیده شد ونه کسی آمد . تنها غذایشان را دادم که به خانه ببرند ….نه رادیویی نه ساعتی  نه پیامی تنها از روی ساعت ما چند نفر طفل بدبخت یتیم ! گفتیم هورا عید شما مبارک نخود نخود هرکه رود خانه خود نه شیرینی بود نه باقلوا بود نه نان نخودچی بود ونه خبری از بوی عید ! اگر دخترم آن چند شاخه گل را نمی آورد بویی  دیگر نبود همان بوی ضد عفونی هرروزه زمین بود  حتی فراموش کردیم که مانند ایام دیرین تخم مرغی را روی ایینه بگذاریم واز تکان خوردن زمین باخبر شویم با گردش تخم مرغ .نه آشپزخانه تعطیل بود وپسرم به امریکا رفت ودیگر هیچ .
    نه عیدی نبود نوروزنبود همه چیز دارد به میل و سود اقایان میگذرد  خود بخود همه چیز به زیر خاک میررود وما تنها درگردش زمانه دور خود میگردیم ویک روز دیگر طلب عمر میکنیم برای چی ؟ برای کی ؟ وبرای کجا >
    بیاد  آن ترانه بودم که میگفت ” خوشا  آن دمی که دردلم فروغ رویا بود / نگاه پر امید من بسوی فردا بود …
    ای داد وبیدا چگونه فرداهای ما ناگهان بی فردا شدند چگونه چراغهای عمریک به یک خاموش گردید وچگونه من در سکوت وتنهایی وبی کسی درغربت باز میخواهم به اصل ونصب وگذشته خود برگردم به زوری نمیشود نه! نمیشود . 
    به فطرت خود برگشته ایم هرکسی به فطرت اصلی خودرا نمایان ساخته است وبش تنها به فطرت خود برمیگردیم .
    من سعی دارم خاموش بمانم ودرخاموشی خویش سرودی را بخوانم ویا آهنگی را زیر لب زمزمه کنم وروزهارا بشمارم که خوب روزموعود چه روزی است ! سرودهاونغمه هایی که درمن میجوشند کم کم رو به خاموشی میروند  وگاهی بصورت یک ” واژه ” روی این صفحات بیجان مینشینند  همه فشرده یک اندیشه میباشند .
    سعی دارم خاموش باشم وخاموش بنشینم وتنها به اندیشه هایم شکل بدهم که آنهارا چگونه بیارایم  آنگاه که هستی دهان باز کرده تا مرا برباید .
    من دیگرم شهرم را نمیشناسم آن خیابانهایی که یکدیگرر ا قطع میکردند گم کرده ام  دراین شهر کوچک دلم گرفته هوای آزادی را د ارم همان مرغ درقفس مانده که تنها برای دیوارهای قفس آواز میخواند  وگویا همه ما درقفسهایمان زندانی هستیم .ماهما ن آدم زیادی ها هستیم وازده وا خوره مانند یک کرم بر جدار سیاره چسپید ایم سیاره ای که معلوم نیست ایا متعلق بماست ویا ما راه را عوضی آمده ایم !.
    در شهر من ودر سر زمین من هر روزخیابانی  خیابان دیگری را قطع میکند وهر روز کوچه ای هست که از بالای آن اشنایی سر میکشد بوی اشنایی را بتو میرساند ویا شاید هم نه  همه رفته اندهمه مرده اند همه خاک شده اند وعده ی غریبه آنجا را اشغال کرده ومشغول تحقیر کردن وکشتن بقیه هستند تا نسل ما ازبین برود ونسلی از حیوانات جنگلی بدون دهان  سیاره را پر کنند .
    آدمهای مصنوعی با افکار مصنوعی با حیات مصنوعی  هم اکنون درکنار ما راه میروند  مانند گیاهان هرزه  بی ارزش وبی بها .
    امروز من روی زخمهای خاموشم نشسته ام وخوشحالم کسی نیست تا انگشتی روی آنها بگذارد وفشار دهد تا درد های درونی مرا بیشتر سازد  زخمهایم را پنهان ساخته ام کسی از آنها باخبر نیست . اما زاده شدن حقیقت از یک فریب بسیار دردناک است  من آخرین پدیده  تاریخ گذشته ام که همه حقایق را میدانم میشمارم وهمه زخمهارا نیز دیده ومیبینم  اما انگشت روی زخمی نمیگذارم تنها زمانی فرا میرسد که میل دارم فریاد بردارم که  این نیست  آن حقیقتی را  که بشما نشان میدهند …اما صدایم تنها درهمان چهار دیوار ی اطاقم گم میشود .
    هر روز دلم  به زیر باری دگرست / در دیده من  زهجر خاری  دگر ست 
    من جهد  همی کنم  قضا میگوید /  بیرون  ز کفایت تو کاری دگر ست …………” خواجه حاقظ شیرازی “
    پایان / ثریا ایرانمنش  22/03/2022  میلادی برابر با دوم فروردین 2581 شاهنشاهی !

  • کمبود ها

    ثریا

    ثریا ، اسپانیا

    وقتی میگویند ننویس ننویس ! چقدر کله شقی و دیوانه ؟ اصلا بتو چه !

    آه بمن چه ؟! من هم یک انسانم که درحول و حوش این دنیا راه میروم ، حق دارم بدانم چرا کمبود نان است . قفسه ها همه خالیند و مواد غذایی کم . کامیون داران و ارابه چیان ها تراکتور ها خیابانها را اشغال کرده اند . گوینده با یکدهان گشاد و دندانهای بر آمده و با لبخندی شیرین از جنگ اوکراین میگوید خوب حق هم دارند بیشتر گندم و روغن افتاب گردان از آنجا و روسیه به همه جای اروپا میرسد بنام سبد اروپا !

    دراین فکرم که این سر زمین لبریز از افتاب من تا بحال یک گل آفتاب گردان دراینجا ندیده ام اما در روسیه سفید برفی و اکراین گل افتابگردان کشت می شود و روغن آن به همه جهان صادر میشود .

    گندم از همانجا ها میاید . حالا دکانها بسته شده اند اینها هم کامیونهارا راه انداخته اند که چی ؟ مثلا که چی ؟ بروید کشت کنید اب دارید زمین فراوان هم دارید بجای کلاب و دیسکو و فاحشه خانه کشتزار بسازید اما مگر دراین دنیا کسی اختیارش دست خودش هست ؟ مثل من ؟ سه تا زبان فارسی روی این برنامه نشسته هربار یکی پ را نمیزند دیگری ر ت را نمیزند سومی اصلا نمینویسد ! تابلت هم دستوری هرچه میلش بکشتد همانرا مینویسد وقتیکه میروی که آنرا تصحیح کنی واشتباهاتت را رفع کنی ناگهان از صحه روزگار محو میشود انگار نه انگار تو کلی افکار دانشمندانه اترا زحمت دادی وچرندی نوشتی که نه به درد دنیا میخورد و نه گوری برایت میسازد .

    تازه فهمیدم چرا الن دلون میرود تا بمیرد . کاش منهم دل وجرات اورا داشتم . نه من زندگی را با همه تلخی هایش دوست دارم . تازه امروز صبح برای سال نو کلی چسان فسان کرده ام تنها هستم تا بعد ازظهر !!!!

    روز گدشته دخرکم امد گفت حتی نان درخانه نداریم . همه سوپرها قفسه هایشان خالیست حال بروم ببینم جایی را پیدا میکنم . پسرش مشغول امتحان است سال آخر آخرین امتحان و در سه دانشگاه دررشته اش قبول شده باید تغذیه شود حال من خر احمق چیزی نخوردم مهم نیست توالت کمتر پر میشود. هنوز خبر ندارم ببینم چیزی پیدا کرده یانه .

    اینها هم خونسرد روابطها درست است به هم میرسند فروشگاهارا مردم چپاوول کرده اند .

    بیشتر خودشان خالی کردند وانبار نمودند وفروشندگان وخانواده هایشان برای بقیه بقیه مردم چیزی نماندن بروند بمیرند مهم نیست .

    حال تنهاخبرشان این است فلان اسپرت من برد فلان فوتبلایست برد وفلام اکتر درقدیم چگونه فلامنکو میرقصید برایشان مهم نیست برویم دنیال اسپانیاییهای دور دنیا انهارا پیدا کنیم ببینم درآن سر زمینها ایا بهشت موعود را یافته اندیا نه ؟ همه فراریند ماهم فراری هستیم اما تنها هیچ دولتی هیچ ملتی ازما حمایت نخواهد کرد تنها یک راه داریم برویم بسوی سپاه ودستهارا بالا ببیم بگویم …….زیر تیر رگ بار انها جان بدهیم .

    خبر از آن یکی ندارم ایا انها هم درمضیقه هستند من چون اجازه ندارم غذای بخورم تنها کمی نسکافه چند عدد ذرت بو داده واگر باشد کمی نان خشک همه صبجانه مرا تشکیل میدد وشام هم یک عدد ماست .نه گوشت میخورم نه ماهی ونه میلی به چلو خورش پر چربی دارم نه هیچی میل ندارم درحاللی که بچه هایم یخچالهایشان خالیست .

    پرودگارا کجا نشسته ای ؟ درچه حالی دلت برای ما نمیسوزد ما که کاری نکردیم نه آدم کشتیم ه دزدی کردیم ونه خود فروشی ونه دیگرانرا بفروش رساندیم خبر چینی هم نکردیم مشت دیگری را هم وا نکردیم سرمان بود در چراگاه خودما ن میچریدیم حال علف بو د یا جو یا گندم برایمان فرق نمیکرد اقلا سری بما بزن از ما دلجویی کن بقول دعای این جایی ها نان هرروزه مارا بما بده ! نه هفتگی یا ماهیانه یا سالیانه !

    ما که به کلیسای تو کمک میکنیم به مردم افتاده نیز کمک میرسانیم پس چرا اجری نداریم ؟ ایا راه را عوضی میرویم >

    آخرین ساعتهای سال کهنه است هفت سین مینیاتوریم را چیده ام تنها امیدم به همان اب باریکی بود که درجویبار همه ما جاری بود یکی یکی قطع شدند حال من مانده ام این ویرانه ها وویرانگری ها درنماد یک تماشاچی .

    ….خیر پایانی ندارد داستان همچنان ادامه خواهد داشت . رو.ز گذشته یک برنامه ساز وگوینده خوش قیا فه وجدی را که سالهای پیش یک برنامه جدی و مفصل راجرا میکرد حال درنقش یک پا انداز باری بازکرده ونقش بازی میکند صاحب باز است …مثلا !

    بهر روی باید نان خورد ویا……..مرد راه دیگری نیست دستورات از بالا میرسند بازی همچنان ادامه دارد تا یکی از قوا برنده شود ما مهره ها هم اینسو وان سو غل میخوریم تا دریک سوراخ بیفتیم .ث

    همان روز همان ساعت .” لب پرجین “

  • مرگ خود خواسته

    أخرین برگ در أخرین ساعات سال کهنه  !

    در خبرهای  نیمه شب خواندم که  ألن دلون  زیباترین مرد وأرتیست فرانسه  سر انجام به مرگ خود خواسته تن در داده ‌راهی  بیمارستانی شده است که در أنجا ترتیب کارا بدهند ‌ایشان برای همیشه جهان. مارا ترک نمایند  و دل هوادارانشان را نیز خونین سازند. گویا همسرشان ناتالی نیز به همین گونه از جهان رفته است ،.

    دراین سفر آخر دخترشان اتوشکا. ایشان را بدرقه خواهد کرد  وجالب آنکه  چند شماره تلفن  یکی در سرزمین  فلک زده ما. یکی در ألمان وسومی هم در فرانسه. در اختیار  علاقه مندان راهی بهشت واخرت. گذاشته شده است ،

    البته زندگی ومرگ هر کسی این روزها دیگر نه دست خداست ونه دست خود آدمی دست دیگران است . خوب ایشان هم لابد به گروه پوشک پوشان پیوسته و لوازم اثاثی هم دیگر کار نمیکند. پیریست ‌هزار درد بیدرمان  پنهان واشکار  از همه بدتر پیری زشتی هم میاورد  ودیگر کمتر کسی میل به دیدار  شخص  دارد ایشان الان ۸۸ساله سن دارند در جوانی شهرتشان بیشتر بخاطر جذابیت وزیباییشان بود. رومی شنایدر عاشق ایشان بود وسالهارنامزد های جاودانی لقب گرفته بودند اما نشد،،،ورومی رفت  همسر مرد دیگری شد وداستان دیگری وسرنوشت شومی در انتظارش بود ،

    حال نیمه شب است طوفان وباد لحظه ای نگذاشت چشم بهم بگذارم  دراین فکرم ایشان نکند برای تبلیغان موسسه  خدای ناکرده  چیزی هم کرفته وبا گروه خبرنگاران وعکاسان  که ایشانرا بدرقه ابدی میکنند  همراه شده   چرا که من تا همین امروز خبر نداشتم که همسر ایشان نیز با همان سوزن مرگ از جهان رفته اند .

    زندگی با همه تلخی‌ها وناکامیها ها باز لحظاتی شیرین دارد  وانسان بخاطر عزیزانش باید خودرا محکم نگاه دارد ویا من این چنین افکاری دارم. خو د منهم گاهی به این فکر افتاده ام. واز آینده اتمی جهان وحشت کرده ام  اما من آنقدر ثروتمند نیستم تا بتوانم خودرا به مراکز  ویا بنگاه توریستی آن جهان برسانم. مجانی هم کسی کاری برای من انجام نمیدهد ،،،،، بعد هم راستش من زندگی را با همه تلخی ها ‌دردها وناامنی ها وجنگها  دوست دارم جهان هستی را دوست دارم ، زندگی کاسه ای لبریز  از مدفوع است که  درمیان. أن گاهی چند دانه کشمش یافت می‌شود .…..بعد هم من خیلی ترسو هستم. باید شهامت داشت  وبسوی مرگ رفت. مرگ را تا صدا نکنی نخواهد امد.

    به هروی برای اینزیبای دوران کودکی خودمان که در دل‌های بیگناه ما آرزوها بر می انگیخت سخت ناراحت شدم وامیدوارم. کمی قدرت به او دهد ونه از مردم بیزار شده ونه از دنیای مادی. ویا ،،،،او یا شاید بعضی چیزهارا میداند که ما نمیدانیم  ،

    ایشان هم روزی  جزیی از همان شال سفید پوشان  بودند که امروز تبدیل به تی شرت شده است ، .

    در خاتمه در پایان این  نوشته غم انگیز. فرارسیدن سال نو  ونوروز  را به همه شما که چشم به اینخطوط دوخته  ومیخوانید   تهنیت میگویم وارزوی سالی. نکو آرام وخالی از جنگ وقخطی وبیداری را برای همه عالمیان وادمیان دارم با احترام . ثریا.

    ،،،،،،،،،،،،! یکشنبه   بیستم ماه مارچ واخرین روز  سال اسفند و در تا ریخ گیر کرده ام ،

  • خطی دوباره .

    خیال نداشتم بنویسم اما یک برنامه موسیقی. زیر عنوان یک ،تریو، یک فلوت یک کیتار بک پیانو ،،،،،،مهم نیست گی مینوازند اما کاهی این پیانیستهای زن در ارکستر ها حال مرا بهم میزنند نیم بالا تنه  تا زیر سینه عریان. وانچنان سر ‌گردن را تکان می‌دهند گویی خود خالق این نت ها واهنگها. وخدای اپول‌ن هستند. نگاهی به انگشتان کت وکلفت انها می  اندازم 

    نه 

    مگر شوپن  یا لیست ویا سایر پیانیستها این. رفتارها را روی ی روی سن داشتند ؟ همهحواسشان به ملودی ها بود با نت ها پرواز می‌کردند.  شوپن تنها  از سه انگشت دست راست و چهار انگشت دست چپ وروی دکمه های   سیاه رنگ قرار داست وتقریبا اکورد بود. زیباترین  ملودی های جهان را خلق کرد هیچگاه هم سرش را  به عقب وجلو نمیبرد   اینهمه  عشوه گری درخور یک موسیقی دان آنهم روی سن   بنظر من چندان شایسته نیست  عقیه ای است موسیقی برای من ندای آسمانی است صدای پرودگار است مطربی   جای خودش را دار  وموسیقی چیز دیگری است ،

    پایان  

  • نادانی من ؟!

         ثریاایرانمنش  ،،، لب پرچین ،،، اسپانیا 

    روز گذشته پس از ماهها با دکتر حلق ودهان ‌بینی  وقت داشتم . ساعت یک ربع به یک بعد از ظهر ..

     دخترکم آدرس. بیمارستان‌ را به ماشین داد   برو  بیست وپنج  متر بپیچ به دست چپ. راستبرو به میدان که رسیدی   بیست وپنج متر. دست راست برو. وما همچنان به آن پیام آسمانی گوش دادیم تا از جلوی بیمارستان رد شدیم وافتدیم. ته یک خیابانی که بیشتر  به یک دره شباهت داشت . به سختی جای پارکی پیدا کردیم. سر بالا. د دنده عوض کن نه نمیکنم  ماشین را سوار شدیم. آقا خانم ببخشید نه گوش کسی بدهکار  نبود ماشین گشت پلیس را یافتیم. قربان. ممکن است بما بگویید این بیمار ستان کجاست ؟ 

    اوهخیلی پایین آمدی همان بالا تپه است وپا رکینگ هم مجانی. .

    نفسم بریده بود روی یک پله خاکی نشستم . دوباره  راه رفته را طی کردیم تا. رسیدم از وقتمان گذشته بود اما خوب. بوی ضد عفونی شدید با پوزه بند ونفس گرفته من. خودم را روی یک صندلی رها کردم. تا تابلوی  جلوی چشم ما شماره ونام مارا اعلام داشت ،

    دخترکی جوان تازه از دانشکده فارغ شده روی اینترنت داشت به دنبال خشکی گلوی من وعلت آن میگشت ،

    سپس یک لوله دراز. با چراغ قوهرا به درون بینی من فرو کرد نفسم بند آمد. خانم عزیز مرا رها کن. من خسته ام  دهانم خشک ‌ضربان قلبم از یکصد هم گذشته. ،،،،

    نه خوشبختانه بینی اش پاک است گلویش هم کمی ظریف است  بخاطر اسپری. تنفسی و یک خروار قرص وکپیس‌ولبرای یکسال ،،،،،مرحمت شما زیاد. ، ومرگ را جلوی چشمانم دیدم. خودم را به یک فروشگاه رسانم ،،،،اه همه قفسه ها خالی خبری نه از گوشت نه از ماهی  ونه از میوه. ونه نان …..خوب برندی بود  شراب ایتالیایی بود چیپس هم بود. کلی هم شکلات برای روز ایستر. بد نیست همین ها را می‌خرم ،

    دهانم خشک زبانم به کامم چسپیده ودخترکم عجله داشت کهخودرا  به جایگاه بردگان فروشگاه مجانی برساند مجانی برای بیماران سرطانی لباس بفروشد مجانی تا  نه شب روی پاهایش بایستد ومن مجانی روی یکصنلی افتادم با دهان خشک ‌قلبی وکه نزدیک بو.د بایستد و،،،ومتاسفانه. هنوز کار می‌کند ،.

    من نمیدانم چرا زمانی که کمی سن تو بالا می‌رود ترا. خر ونادان. به حساب میاورند و ،،،،بماندساعت چهار صبح است. نفسم به  سختی بالا می اید وهنوز نفهمیدم چرا گلوی من اینهمه  خشک است وترشحات سینه ام چرا. وارد. گلو ‌یم  می‌شود و مرا شب تا صبح   بیخواب میسازد ،،،،أیا شما میدانید ؟

    پایان  واخرین نوشته در سال شوم  بیست ودو ‌چهل ویک  ‌هشتاد وغیره 

    ثریا !      .

  • تی شرت های جداگانه

     ثریا ایرانمنش ، لب پرچین . اسپانیا ،

     …..مدتهاست که أقایان بخصوص اگر کمی میانگین باشند  تی شرتهای آستین کوتاه بدون یقه میپوشند  بازوان ستبر  وورزیده خودرا به  نمایش می،گذارند این تی شرت مخصوص جناب زلنسکی  قهرمان امروز  نیست این نشانیاست بین خودی ها واز ما بهتران. کسانیکه وابسته به  همان جهان یگانه می‌باشدند حقوق بگیران ومزدوران آنها نیز به همین شیوه لباس میپوشند گاهی جناب اجل ریاست هم. کت وشلوار فرمی خودرا کنار میگذارد ودر زیر سرمای زمستان با همین تی شرت جلوی دوربین‌ها حاضر می‌شود البته مکان وجای ایشان به سردی خانه ها ی ما نیست. بسیار گرم و جان نواز است ،. 

    اولین بار کارمندان ‌کارگران  تولید ابرها ی أسمانی این تی شرت  هارا  با مارک مخصوص همان کارخانه میپوشیدند تا وجه تمایزی با اربابان خویش داشته باشند بر پشت وجلوی آن نیز مارک کارخانه  حک شده بود حال خود اربابان تیز انرا میپوشند مهم نیست درکجا  نشسته ویا ایستاده اند  مهم این است که  اربابی وبرده داری نوین را به نمایش بگذارند ،

    خانم هایشان با کت وشلوارند کمتر از دامن استفاده میکنند و.جای همه چیز در این زمانه عوض شده  دیگر فردایی نیست  برای ما قدیمیها وسنت پرستان ‌میهن دوستان. همه چیز کم کم وبه آهستگی از اذهان ما پاک می‌شود.

    صبح روز گذشته مانندالان بیخواب بودم سری به یکی از کانالها  زدم. اه خداوندا. نمایش باله دریاچه قو  بود وسپس زندگی  مورسورسکی را نشان میداد و نزدیکی های صبح  بار دیگر مشغول فروش آهن آلات و ووسایل همخوابی شد  ،،،،،،،

    چشمان ما بسته ویا خواب آلودیم زیر بار بعضی خبرها ناگهان یک قرارداد دیگر بر قردادهای سر زمین بلا کشیده ما اضافه می‌شود پارس جنوبی را دستخوش دادند  ‌چهارصد وپنجاه میلیو پوند زمان بسته‌ بین زنا زاده ها وحرام زاده ها پخش خواهد شد وملت ایران مردمش با زشب سر گرسنه بر بالین میگذارند ،.

    دنیای عجیبی است نازنین  بیهوده نیست که. شبهایم  به بیداری میگذرد .

    و….چرا ما مردم چشمان خودرا باز نمیکنیم.  مرتب قرص خواب تبلیغ می‌شود شاید هم باشند کسانی که  این دردها بر جانشان می نشیند وبیخ‌واب می‌شوند ،.چه دردناک است ناگهان احساس کنی  از قافله باز مانده ای وکاروان تو رفته. اموالت ا نیز با خود برده حال دریک صحرای برهوت تنها  زیر سرمای زمستان وگرمای داغ تابستان تشنه لب هنوز امیدواری روزیکه بخانه ات برگردی ،کدام خانه؟

    پایان دلنوشته نیمه شب جمعه  هیجدم ماه مارس بیست ودوی میلادی !………

  • چه زیبا بهاری !!؟؟

     

    ثریا ایرانمنش  ، لب پرچین ، اسپانیا .
    نه بر اشتری سوارم  نه چو خر به زیر بارم. ،،،،، نه خداوند رعیت ،،،نه غلام شهریارم ،
    نمیدانم این اشعار سروده کیست اما مرحوم بانو. هر وقت به خانه ما میامد ودوگانگی زندگی ما را میدید همین شعر را زیر لب زمزمه میکرد خودش تنها بود سالها بیوه شده بود تنها بود وتنها میزیست   از من خیلی بزرگ‌تر بود  مجهولات زندگی را خوب درک میکرد دراین حال میتوانست بین دو  نفر از ما یک میزان باشد با مرد من مینشست ودکا میخورد وتخته نرد بازی میکرد. به همراه  من مینشست باقلا پاک میکرد. وهمیشه هم ورد کلامش این بود که ،،،،خوب بعضی ها تجربه ندارند ،،.
    امروز زیر دوش. به همراه آب گرمی که بر پیکرم مینشست واشکهایم را میشست ناگهان  بیاد این اشعار افتادم ،
    چه خوب مجبور نیستم آن خاک سرخ رنگ را که معلوم نیست از کدام گورستانی برخاسته وسر تا سر این سر زمین را به زیر رنگ خود برده اتومبیل‌ها شیک وأخرین مدل هم زیر این خاک مدفون واز همه مهم‌ترین آن بناهای تاریخی. بازماندگان اعراب. نیز به رنگ سرخ در آمده اند ،،،،
    از طرف دیگر سیل جنازه ها روی زمین در مرز جنگ‌های فرمایشی وفرسایشی  و زلزله بزرگ در ژاپن ،.خوب ! رفقا کم کم به مراد دلشان  میرسند  جمعیت کم وکم وکمتر می‌شود  کامیونداران هنوز در اعتصابند ومن خبر از داخل سوپر ها ندارم. چون احتیاج به غذا ندارم. ،
    گاهی درویشی وگوشه گیری مزایایی دارد. یک هفت سین مینیاتوری.  چیده ام بدون دانه های سنجد خوب از عناب استفاده می‌کنم و……
    شاخه درختان بید مشگ پشت سر گوینده وخبرنگار بود ،اه ایکاش می‌شد یک شاخه بمن  میرسید !
     از گل سنبل خبری نیست    گلها همه جمع شده تا روی جنازه های مانده بر زمین گذاشته شوند ،
    أزادی ؟!!!!!  درکجا  پنهانی ؟.  در زیر چشمان  براق ونگاههای سرد ‌مرده ای که گاهی از پشت بعضی از. شیشه ها به تو دوخته می‌شود. ،،،، 
    خوب تنها باید از هوا نوشت. هوا ابری دلگیر بارانی وچه بسا  رعد و برقی  هم. ناگهان در أسمان جرقه بزند. ومن ؟. در انتظار فرشته  نجاتم هستم تا. برایم غذا بیاورد  ویا خودم. چیزکی را سر هم بکنم. وقورت بدهم  تا زنده بمانم.  زنده بمانم. برایم  کدام زندگی ؟!  کدام آینده.   
    روز گذشته برای پسرم پیام گذاشتم و،،،،، بغضم را فرو دادم. او زندگی می‌کند برای کار. نه کار برای زندگی  گرفتار است.  با این تحولات معلوم نیست سر نوشت او  به کجا ختم خواهد شد  ، وبیکاری در راه است و  چه خوب ،،،،، من در پایان راهم. راهی بس طولانی ‌دشوار بود تنها آمدم کسی  به کمکم بر نخاست  با پاهای خودم راه رفتم. دستم روی زانوانم بود و سرم  بسوی أسمان ،….
    ای آفرید،گارا  ،،نگذار. بسوی شیطان  وشیطان پرستان. بروم ،،،،أیا صدایم را شنید ؟ 
    گمان نکنم. هفت آسمان تیره وتار. به همراه  دود بمب های شیمیایی و،،،،،، بقیه اش بمن مربوط نیست    نه ،چگونه می‌تواند صدای ضعیف مرا از زیر دوش. حمام بشنود  با گرمی اشک‌هایم ،
     …پایان 
     چهار شنبه آخر سال   هفدهم ماه مارس بیست ودو ، 

  • راهی برای مردن

     ثریا ایرانمنش  …. لب پرچین … اسپانیا .

    فرزندان عزیز من. از اینکه شما را به این دنیا هدیه. کرده ام سخت پشیمان ‌شرمنده شما هستم  ، 

    از صدای رعد ‌برق وحشتتاکی از خواب پریدم ، باخود فکر کردم حتما  یکی از بمب های  برندگان جنگ به اینسو آمده است ،

    حیران ‌ترسناک وسط  تختخواب نشستم تا صداهای بعدی وسپس ریزش باران . دیگر خواب نبود شکم گرسنه داشت فریاد میکشید. باید بر میخواستم .

    خوب چه چیزی می‌توانم برای صبحانه بخورم  همه چیز برای من ممنوع است غیر از کمی شیر ‌شیره ‌آبی قهوه ای ساخته شده  از شیر خشک رنگ شده بنام قهوه یا نسکافه.،

    همین خوراک هر صبح وناشتایی  من است ،

    خوب ببینم از برندگان جنگ. چه کسی برند شده است  ،

    اوف ردیف آدم کوچولوها به همراه بانوانشان گویی یک امپراطور از خاک برخاسته  همراه پوزه بند درمیان طرفداران ‌بهره مند شد،آن از اش اشپزخانه.   حالم را گرفت .

    کجا بودیم،وبه کجا رسیدیم . خوب اخبار و خبرهای سیل وباران ،نه ، ردیف کامیون داران واعتصاب آنها ….

    چه بدبختیم غذای روزانه ما دردست کمپانی های مواد غذایی است واینها باربرانند حال کم کم همه چیز در بازار گم می‌شود ویا سه مقابل  قیمت اصلی بما عرضه می‌شود  ،

    در کذشته. هنگامی  که. زنی درب خانه مارا میزد و تقاضای کار  داشت مادر من  اولین سئوالش این بود ،.نانپزی بلدی ؟ چون زن نانوای ما قهر کرده است  اگر بلد بود وارد خانه می‌شد  ردیف خم های آرد در زیر زمین که از ده میامد با آسیاب دستی ،

    اه ،،،،،زندگی چقدر شیرین بود  نان دست پخت خانگی چه مزه ای میداد  تا کم  کم ما عاذت به باکت یا نان لوله ای کردیم کالباس. آمد ژامبون آمد وسپس گوشت خام دودی آمد  و جای سبزیجات  خالی شد و همه چیز به زیر چادر رفت. به همراه مواد مصنوعی ‌ژنتیکی .

    همه پروار شدیم مانند باد کنک های تو خالی نشستیم به تماشای رژه مردان کوچک .و……دیگر چیزی نیست  

    حال نگران آینده شمافرزندانم هستم ونگران فرزندان شما که در یک أیینه تیره وتازیک اتیه خودرا تماشا میکنند. بیحوصله می‌شوند . و……بقیه بماند ،

    ثریا .  شانزدهم مارس همان سال بیست ودو 

  • نا نوشته

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    نغمه خاطر نوار مرغ شب/  کاروان ماه را همراه بود /  نیمه شب ها  آسمان را عالمی است /  آه اگراین آسمان بی ماه بود /

    آسمان ما ابری نارنجی دارد باران نیز نارنجی است سه با ر روی تابلت نوشتم پاک شد ! نه ازکسی نام برده بودم ونه به مقدسات کسی توهین کرده بودم !

    نوشتم که تب دارم ! شب گذته تب کردم احساس پیری بمن دست داده  بیاد عشقهای گذشته بود م که هنوزکتابهایشان صفحاتشان ونامه هایشان درون یک جعبه قرار دارد ومن تنها به دنبا ل حقیقت بودم حقیقتی که هیچگاه وجود نداشته با تمامی وجودم فریاد میکشیدم حقیقت . حقیقت .  اما گویا این کلمه کهنه وفرسوده درون یک کیسه در موزها خاک میخورد !

    نوشتم برای شب چهار شنبه سوری چند شمع روشن کرده ام وبا سردرد  به انها مینگرم ایا این نوشته ها نیز تریش قبای  کسی بر میخورد ؟

    نوشتم که هنوز تنم داغ است اخباررا گوش نمیدهم  ونوشتم که مردما ن این سرزمین یکصد هزار کیلو مواد غذایی برای آوارگان جمع آوری کرده اند از پوشک تا تا تامپاکس  لابد باید از اداره مربوطه برای نوشتن این دونام اجازه دریافت میداشتم  ولا دلیلی نداشت که ناگهان نوشته ام پاک شود ! 

    نوشتم که ای عشق اینهمه  بهانه ازتوست  ومن به دنبال این بهانه هستم  ..

    شب گذشت برای آنکه راحت بخوابم به یکی از پرلود های ” شوپن: گوش میدادم  بطور وضوع درعالم هپروت میدیدم که چهار انگشت دست چپ او روی دکمه های سیاه نشسته است واز انگشت سبانه وانگشت اشاره  وانگشت  کوچکش بخوبی وروانی استفاده میکند جاودیی بود 

    به زودی لابد آنهارا نیز ار زوی صفحات مجازی  پاک میکنند همه چیز باید پاک شود واز نو شروع  شود !

    حتی ا دبیات ! وموسیقی و گذشته چیز بی قدر وارزشی نیست چرا آنزا از بین میبرند ؟ ما با گذشته زنده ایم اینده ای درپیش نیست .

    خوب شاید چند خط از اشعار فریدون مشیری را ضمیمه  این نوشته کرده بودم باید پاک میشد ! ایکاش یرنامه ای  برای ما تنظیم میکردند که از چه چیزهایی اجاره داریم بنویسیم از آش وابگوشت کتلت وقرمه سبزی وکوکو؟!!! آه چه زجر آوراست که دراطاق تنهاییت  حتی اجازه نداری دردهایترا به روی یک صفحه بیاوری خوب قلم وکاغذ فعلا هست ! 

    من هیچ چیز ی را قبلا آماده نمیکنم واز پیش آنرا نمیخوانم  من به هیچ چیزی  عادت نکرده ام واشعاری را نیز تنظیم نکرده ام  همیشه به فطرت  واحساسات خودم که پاک .دست نخورده اند تکیه داشتم . تنها گاهی درمورد  بعضی اشخاص دچار اشتباه میشوم وبسرعت از آنها روی بر میگردانم .

    خوشتر از شبهای مهتابی بهار / عالمی دیگر  کجا دارد خدا ؟ 

     عالم عشق و امید و ارزوست /  عالم تنهایی واندیشه های ما …….: ف. مشیری……..

    در حال حاضر مهتاب نیز زیر یک غبار قرمز رنگ  گم شده است . از هیج کجا بوی بها ران به مشام ما نمیرسد .

    شب چهارشنبه سوری  را به همه شما تهنیت میگویم درکنار اتش پاک کننده ومقدس شاد باشید .

    ثریا / 15/03.2022 میلادی /!

  • گفتگو

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد /بنیاد مکر با فلک حقه باز کرد

    بازی چرخ  بشکند بیضه در کلاه / زیرا که عرض شعبده  با اهل راز کرد…….” حافظ شیرین سخن ” 

    به راستی ایکاش منهم در حد وتوانایی او بودم ومیتوانستم  گفته هایم را بصورت  شعر ودر پنهانی بگویم اما دیگر پنهانی واشکاری وجو.د ندارد حتی ساعت مچی دست تو ترا نیز  عیان میسازد وبه همه جا نشان تو هست .

    شب گذشته برنامه  “حشمت رییسی را روی یو تیوپ نگاه میکردم ودیدم ای وای  که این دستورات نیز به او وهمه جا صادر شده که آنچه استاد ازل گفت همان را بگویید وپای از گلیم خود بیشتر بیرون مگذارید  آنچه را که ما میگوییم شما مانند طوطی تکرار کرده وبر باورهایتان  بیافزایید  / درغیر اینصورت فردا ممکن است که حقوق و ماهیانه شما قطع شود برق واب شما قطع شود ونان روزانه شما نیز  دیگر به دست شما نرسد .

    بنا براین از این پس باید  تنها  مشغول ذکر مصیبت  ورنگ وروی صورت خودم باشم  وبر حال زار خودم بگریم  که چرا  پروردگار مرا و  پوست مرا سفید نیافرید وچشمان مرا به رنگ سبز یا آبی خلق نکرد ومرا تا جایگاه پریان بالا نبرد  که امروز درکنج این سردخانه  با پوشیدن صد  خرقه رویهم وکشیدن پتویی برسرم در زیر نور شمع بنشینم وبنویسم که : 

    چو باد عزم سر کوی یار خواهم کرد  /نفس ببوی خوشش مشکبار خواهم کرد 

    به هرزه بی می معشوق عمر میگذرد / / بطالتم بس از امروز کار ! خواهم کرد 

    در گذشته چندان به بفکر پوست وموی خویش نبودم چرا که همه مرا زیبا میپنداشتند ومرا تحسین میکردند تا زمانی که به خواستگاری همسرم رفتم ! بلی من میبایست به خانه آن خا نم بروم  تا آن زنی که  از بالای صخره های سرد سیبری پای به سر زمین من گذاشته بود تا شاگردانی را تربیت کند  مرا ببیند وآری یا ونه خودرا به ما اطلاع دهد .

    پسرش چیزهای دیگر درسر داشت میل داشت که خانه ای مستقل داشته  باشد وبه کار خودش برسد چه  بهتر زنی بگیرد با جهاز او به کار خود جامه عمل بپوشاند .

    مادر شوهر مانند همان صخره های سرد بی احساس وکشنده بود  پس از انکه مدتی مرا ورانداز کرد یک چای جلویم پرتا ب کرد وپس از آن ما خارج شدیم /

    فردا به پسر خودش گفت  » نه ! از نظر فیزیکی بسیار زیبا بود اما من رنگ پوست اورا دوست ندارم چرا که میل ندارم نوه هایم رنگین پوست شوند …..آن روز من برای اولین بار نگاهی به پوست خودم انداختم من سیاه پوست نبودم اهل جنوبم اهل کویر  سبزه بانمک ! همانند ان مس های سر زمینم که امروز به یغما رفته  نگاهی به پوست رنگ پریده وبی خون او انداختم وگففتم ترا بخیر ومارا به سلامت .

    اما نشد وشد آنچه که نباید بشود باقی دیگر داسنانی است که باید در کتابی جداگانه نوشته شود 

    واین رنگ پوست  باقی ماند تا زمانی که دختر هفت ساله من از من پرسید چرا رنگ پوست تو مانند مادرجان سفید نیست وچشمان تو مانند چشمان او  آبی وسبزوخاکستری نیست وموهای تو چرا مانند موهای او طلایی نیست ….ای داد وبیداد  اگر از جانب پدر بود حتما  گمان میبردم که حرام زاده هستم اما ازجانب مادر ؟ خوب تقصیر پدرم بود که مرا پس انداخت  ….اخر اواهل بم بود درکنار همان ارک بم ….طبیعی است که پوست من بیشتر به او رفته مانند همان خاک ارک بم .

    حال دیگر برای این مطالب خیلی دیر است باید بفکر دوهفته دیگر باشم ……..ایا ممکن است که مرا عمل نکنند ؟ وبگذارند خودم خودم را معالجه کنم ؟ ….. زندگی در بردگی  لطفی ندارد ….پایان

    ثریا ایرانمنش .14/ 03/2022 میلادی  برابر با 23 اسفند شاهنشاهی !

  • روزگار غریبی است

    روزگار غریبی است دست‌هایت را میبنند .دهانت را میبندند  پاهایتان را نیز زنجیر میکنند تنها گوشهایت باز است  تا بشنوی آن ناشنیده هارا ،

    تنها سرگرمی من دراین زندان انفرادی بود.  تنها ساعاتی که دردها ورنجها مرا کمی آرام میگذاشتند. انهارا بصورت  کلماتیمفهوم یا نامفهوم به همراه احساساتم روی این صفحه میاوردمذ ،.

    دو هفته دیگر باز باید زیر عمل جراحی بروند. زنده یامرده دیگر برایم فرقی ندارد ،.من آنقدر خوشبخت نیستم که یک پل چند  صد هزارساله را. ویران کنند تا کشتی 

    من از. ز از اقیانوس عبور کند .

    آنقدر خوشبخت نیستم تا  الماسی گرانبها بر زلفان خودم بیاویزم ،

    خوشبختی من درهمین کلمات بود ، ..

    ثریا . یکشنبه   سیزدهم که نحس هم بود .