Category: General

  • مالکان

    …….و. درمن هوسی است که مرا به عشق میخواند واین خود زبان عشق است   | فردیریک نیچه | از کتاب اشعار ” چنین گفت زرتشت /

    ———————————————————–

    نیمه شب است از دردگلو بیدار شدم خشکی دهان ودرد ، همه جا سکوت خکمفرماست به گذشته وبه آنچه که تا به امروز نوشته ام میاندیشم با خود رو راست بودم وهنگامی که انسان با خودش یگانه باشد لزومی نمیبیند به دیگران دروغ بگوید آنچه گذ شته با کمی _ سانسور- همه را به روی کاغذ آورده ام وهنگامیکه به بررسی آنچه که رفته مینگرم میبینم تنها نقطه روشن زندگی من همان به دنیا آمدم پسرم بود وهمان عشقی که به ” خان ” داشتم ، حال گاهی به عکس پسرش که آنرا در ” گوگل ” یافته ام مینگرم  درست کپیه اوشده است واز درون فریاد میکشم ، برگرد ، برگرد  ، سخت بتو احتیاج دارم ……اما سالهاست که او روی درنقاب خاک کشیده است ودیگر صدای مرا نمیشنود——-

    نیمه شب است هیچ صدایی بگوش نمیرسد / همه جان من یک چشمه جوشان است / نیمه شب است دیگر ناله هیچ عاشقی بگوش نمیرسد . همه چیز در بازار یافت میشود ، عشق را هم میفروشند / به قیمت بسیار ارزانی . تنها جان من است  که همه رگ وپی آن نوای عشق سرداده / دروجودم چیزی نیست که مرا تسکین بدهد/  ( دراندرون من خسته دل ندانم چیست / که من خموشم او درفغان ودرغوغا ست )

    آری درمن چیزی است آتشی است که مرا به عشق میخواند

    وآن خود عشق است / درون روشناییم / وای اگر درتاریکی بسر میبردم/

    وچون در روشنایی روز هستم  به همین دلیل تنها مانده ام/فقیرم چون دستم همیشه بخشنده بوده است/ همیشه به چشمان ودستهای آرزومندی  نگریسته ام وهر چه را که لازم بوده بخشیده ام/ وفریاد میکشم ای بیچارگانی که لذت بخشش ر ا نمی فهمید  ، شما مردگانی بیش نیستید/  غروب زندگیم فرا رسیده اما اشتهای من هنوز باز است ……. وچنین گفت زرتشت .نیکی . اندیشه وبخشش /.

    تاریخ زندگی ما دونفر سرگذشت جالبی داشت عشقی سوزان که به دست دوزن سیری ناپذیر ویران شد / سپس به سالن های بزرگی خزدیدم که دران همه گونه حیواناتی را بچشم دیدم حیواناتی که همه سر درآخور داشتند وآنچه را که دیگر نمیتوانستند بخورند درون کیسه پالانهایشان که از قبل جاسازی شده بود پر میکردند ومن درهمان حال درآتش پشیمانی وحسرت میسوختم ، همه راهها به رویم بسته بود.

    نیمه شب است خواب ازچشمانم گریخته تنها به همان نقطه روشن میاندیشم که چه زود خاموش شد به دست خودم آن روزنه آن پنجره باز بسته شد دیگر هوا نبود هرچه بود کثافت بود وریا ودروغ………بقیه دارد.

    ثریا ایرانمنش/ اسپانیا/ چهار شنبه 11/9/013 میلادی

     

  • بوی او

    در طول حرفهای روزانه به بچه هاا همیشه گفته ام : گویا سرنوشت آخرین قسمت زندگی را برای من گذاشته است ویا بقول ظرفا – ته دیگ – نصیب من میشود ، زمانیکه وارد این سوپر مارکت بزرگ نیمه دولتی شدم مردی خوشنام ومودب واصیل مدیر عامل آنجا بود که پدرش بانکدار وخودش مردی بینهایت متین ومردم دار بود درست پانزده روز از استخدام من نگذشته  بود که او جایش را به شخص دیگری داد ودر پارتی بزرگی که برپا شد منهم حضور داشتم وعکسهای درکنار او ودردفتر مدیر عامل هنوز درجعبه هایم خاک میخورند دومی آنها را هیچگاه ندیدم وسومین همین جناب ژیگولو ودوست نزدیک نخست وزیر بود که خوب ، با دست کنار میزد وبا پیا پیش میکشید .

    هر روز که با آسانسور مخصوص  به طبقه چهارم میرفتم –  جناب معاون بازرگانی نیز با من تصادفا سوار میشد  با چشمانی نیمه باز ولهجه شدید شهرستانی که سعی داشت  بیشتر به آن شیرینی بدهد دهانی بد بود ترکیب شده از الکل تخمیری شب گذشته مرا زیر نظر داشت ، بی هیچ حرکت ناشایستی تنها سلام وبعد هیچ  واین خود سرنوشت بود دراین شکل وشمایل او هچ چیز جالبی در وجودش نبود که مرا بخود جلب کند از لباس پوشیدن او همیشه ایراد میگرفتم وبه همکارانم میگفتم : چقدر اینمرد باید بد سلیقه باشد که این رنگ کت وشلوار وبا این کراواتها بزرگ رنگ ووارنگ واین ادوکلن بد بو در محل کار ظاهر میشود ، اما نمیدانستم که او بازی را خوب بلد است او دست همه را از پشت میخواند حیله گری را خوب فرا گرفته بود میدانست کجا مانند یک کبوتر معصوم سر درون بال ببرد ودرکجا یک گرگ درنده شود وچه موقع خودرا جذاب ودوست داشتنی به نمایش بگذارد ، او به راستی یک بوژوای شهرستانی تعلیم دیده بود ودرخانه تاجری بزرگ شده بود بنا براین از ارزش کالاها باخبر بود و میدانست که گندم خوب چه ارزشی دارد ، سکوت وآرمش او حیرت انگیز بود با آنکه دشمنان فراوانی داشت اما به هیچ وجه خودرا نمی باخت مبارزه را باهمان شیوه خود ادامه میداد،

    من بکارم سرگرم بودم بچه را هرهفته پدرش بخانه مادر بزرگش میبرد و” خان” هرشب در آنسوی خیابان درانتظارم بود ، برایم یک قلب با زنجیر ویک دستبد خریده بود وسپس گفت برای تولدت می دارم جشنی بپا کنم باو گفتم حال تا آنروز زیاد مانده اول باید تولد دوسالگی پسرم را مفصل بگیرم .

    میهمانیها پنجشبه شب مرتب برگذار میشد یا درخانه یا دررستوران هتل منهم مجبور بودم به همراه همسر سابقم وپدر فرزندم دراین میهمانیها شرکت کنم درگوشه ای مینشتم بی آنکه با کسی حرفی برای گفتن داشته باشم نه اهل رقص بودم ونه اهل مجلس آرایی همه جا شایع بود که همسر خارجی جناب معاون بازرگانی سخت دچار بیماری روحی است وهمه غصه آن مرد بیچاره را میخوردند ، او میخوارگی شبانه خود را به حساب آن زن بیچاره میگذاشت زنی که به زور مسلمان شده بود وبه زور میبایست نماز بخواند ودرآرزوی دیدار وطنش > اتریش > میسوخت ،

    شبی دریکی از همین مجالس همسر اورا دیدم زنی با قامتی کشیده بینهایت زیبا با یک دست کت ودامن مشکی وگلاهی از پوست پلنگ بر فرق سرش نهاده بود سیگار پشت سیگار اما اثری از بیماری دراو دیده نمیشد او درکنار من نشست وبمن خیره شد منهم باو سلام گفتم ، او با فارسی شکسته وبسته گفت :

    سینه های زیبایی داری آنهارا بپوشان لباس من چندان یقه اش باز نبود تنها اشکال سنگینی آن سنجاق لعنتی بود که یقه لباس را پایین میکشید درهمین موقع  خانم همسرش را صدا کرد واو تلوتلو خوران آمد ودرکنارش نشست واو مرا نشان داد وبا زبان آلمانی چیزی باو گفت ، من دست به جلوی سینه ام گذاشتم واز آنها دورشدم . بقیه دارد

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا/ سه شنبه 10/9/013 میلادی

     

  • جام خاطره

    در آن محیط ودرآن جنگل  گروه ودسته بندی زیاد بود فروشندگان برای خود دسته های جداگانه ی داشتند وکادر دفتری برای خود به چند گروه تقسیم میشد من بیخبراز همه این جدایی ها ودسته بندی ها سرم پایین بود ، فردای آن روزصبح هنگامیکه پشت میز بزرگ وپهناور خود درکنار تلفن مخصوص با چند کارمند زن که دراطاقم بودند ، نشستم هنوز جابجا نشده صدای آیفون اطاق مدیر عامل بلند شد .

    خانم ، فورا باینجا بیایید ، دفترچه وقلم را برداشتم وبسوی اطاق مدیر عامل که درانتهای راهرو قرار داشت رفتم ، رییس ودستیار او مردی کوتاه قد با بوی شدید ادوکلن مد روز با کراوات شیک ابریشمی خم شد ونگاهی بمن انداخت وسپس گفت :

    این من بودم که تقاضا کردم جناب مدیر عامل شمارا باینجا بیاورد ؟! بلی؟  بعله ، متشکرم ، ووارد اطاق جناب ” میم” شدم ، این مرد کوتاه قد وسیه چرده با ژستهای خود گنده بینی گویا رابطه نزدیکی با نخست وزیر وقت داشت چرا که پس از آن رییس دانشگاه شیراز شد ! زیاد درباره او حرف میزدند اما درون گوشهای من پنبه بود ، وارد شدم وسلام کردم ، باز نگاهی به پاهای من وقد وقوارام انداخت وسپس پرسید:

    راضی هستی ؟ گفتم هنوز چیزی ندیدم که بگویم راضی هستم یا خیر اما از آن اطاقک منفور بهتر است من خجالت میکشیدم به سایر دوستانم بگویم که چه شغلی دارم گاهی یکی از آنها ازمن میپرسید که : چه کسی با بلندگو حرف میزند ؟ چه صدای ناز ودلپذیری دارد ؟ من سرخ میشدم وسکوت میکردم ، خود من بودم ، آه که تا چه اندازه من احمق وخجالتی هستم .

    جناب ” متق” مدیر عامل اشاره ای به انتهای اطاق فرمودند وسپس گفتند :

    آن میز وصندلی را میبینی ؟ برو آنجا بنشین ، مقداری عکس آنجاست آنهارا ازهم جدا کن ودرون آلبوم های جداگانه بگذار !!! این شاید بدترین کاری بود که بمن رجوع میشد کارمن چسپانیدن عکسهای جناب  که با نخست وزیر ودرباریان وزرا گرفته اند وچند عکس خصوص با زنان معروف وتپه های بلند وکوه کمر با سایر مردان وجوانان ؟ کارمن این است؟ آیا ….مغزم  درون کاسه سرم میترکید روی آن صندلی کذایی نشستم وعکسهارا زیر روکردم وبا میل خود هرچه را که میخواستم درون آلبوم ها گذاشتم واو به تماشای من نشسته بود ، پیشخدمت چای آورد وبرای ایشان آب پرتغل وقهوه ، زمزمه ها بلند شده بود : فلانی  رفیقه مدیر عامل شد حال ازاطاقش بیرون نمی آید !! آه مرده شور آن افکار وشعور باطل شمارا ببرند من دارم زجر میکشم .یک هفته تمام کار من این بود ، ایشان تحولات عظیمی در سطح فروشگاه دادند منجمله مقرر فرمودند که هر شب جمعه روسا باید دور هم جمع شوند ومیهمانی بدهند حال یا درخانه خودشان یا درباشگاهها ویا دررستورانهای هتل …همین را کم داشتم خوب ….بمن چه مربوط است روسای دیگری اینکاررا بکنند ایشان دومعاون انتخاب کردند ، معاون اداری که یک مردی درویش مسلک وشاعر بود ودیگری یک بچه تاجر که معاون بازرگانی ایشان شد ودرهمین رابطه در عین داشتن شغل معاونت بازرگانی ریاست معاملات دولتی را نیز بعهده گرفتند بعلاوه مدیر داخلی  وپرسنال هم شدند ؟! وکم کم ریاست کمیسیون خرید را نیز عهده دار شدند ! اعضای آن کمیسیون را تنها چند خانم مسن قدیمی نتشکیل میدادند واین جوان نازنین با آن دستهای سفید وظریف وپاهای بلند مانند بچه ای ننر درمیان بازوان آنها آرام لمیده بود ، دستور هم دستور او بود درهمه جا وهمه سطح فروشگاه ویا بقول من دکان بزرگ بقالی ویا سوپر مارکت دولتی ! گویا         ” پارتی ایشان خیلی  خیلی کلفت بود”………

    بقیه دارد / ثیا ایرانمنش / اسپانیا/ دوشنبه / 9/9/2013 میلادی

  • پیشخدمت

      اپرا وینفری بزرگترین گزارشگر ، هنرپیشه که امروز خود دارای یک کانال تلویزونی  بزرگ است در فیلمی که نقش یک پیشخدمت را داشت  خوب درخشید  درمصاحبه ای که انجام داده بود گفت :

    پدرم پیشخدمت بود ، مادرم پیشخدمت بود  مادربزرگم خدمتکار بود وجدم برده اما من امروز باجدالی که کردم توانستم  ازحقوق زنان وبردگی سیاهان دفاع کنم روزهای اول کارم سخت بود چر ا که هم زن بودم وهم سیاه و……..

    خیلی ها نیز از من میپرسند : خوب بنشین وسرگذشتت را بگو پدر ت کی بود ؟ مادرت چکاره بود ؟ وغیره من هیچگاه نمیتوانم درنقش اپرا وینفری فرو روم چرا که اونیستم اما گفته هایش ملکه ذهنم میباشد ، بزرگترین اشتباهی که مادر  من انجام داد ازدواج باپدرم بود وسپس ازدواج دوباره اش که تنها بعنوان یک صیغه بخانه مردی هوسران رفت وتا روزیکه من توانستم اورا از آنجا بیرون بکشم وبرایش خانه ای تهیه کنم آنجا ماند واین حقارت نیز مانند یک زخم بزرگ برپیشانی او ومن مهر خورد . 

    امروز که اینهارا مینویسم نمیدانم خوشبختم یا بدبخت برایم قضاوت دیگران ابدا مهم نیست درآن روزگار هم به همین گونه بود مانند یک تیر ازچله کمان خارج شده بچشم همه فرو میرفتم آن روزها سعی داشتم روح مرده ام را ازنو زنده کنم هنوز نیروی کافی برای نبرد داشتم زندگی سخت بود  ودرمیان مردمی که تازه از درون حرمسرا ها بیرون آمده بودند زندگی یک زن جوان وتنها باعث حرف بود ، از هرفرصتی برای ضربه زدن بمن استفاده میشد خود میدانستم که دل درگرو مردی دارم که دیگر متعلق بمن نیست ومیدانستم که باید بخاطر پسرم مبارزه کنم اگر چه این مبارزه به مرگ من منتهی میگشت از هیچ حرفی وگفته ای ناراحت نمیشدم تنها نگاهی و سپس سکوت و.سکوت

    زیربار هیچ حرف زوری نمیرفتم اگر چه شاه بود اگر حق داشتم پای آن میایستادم واگر حق با من نبود عذر میخواستم  .

    از آن اطاقک کوچک وآن رییس بخش تازه به دوران رسیده ژیگولو به ریاست دفتر رسیدم هربار که نخست وزیر عوض میشد مدیر عامل  آن جنگل نیز عوض میشد !؟ عده ای سخت مشغول بخور بخور وپر کردن جیبهایشان بودند ومن سخت درفکر اینکه چگونه باید قدمهایم را درست بردارم تا درون چاه وچاله ای دیگر نیفتم .

    آخرین مدیر عامل مردی جوان ودست نشانده نخست وزیر وقت بود خیلی حرفها نیز به دنبالش ، مردی سیه چهره هوس ران و….. بود روزی مرا به دفترش خواند ، من بی آنکه فکربدی درذهنم خطور کند بی توجه به نگاههای کنجکاو دیگران وحرفهای آنها به دفتر او رفتم ، سر تا پای مرا ورانداز کرد و سپس پرسید :

    شوهر داری ؟  جواب دادم که داشتم اکنون صاحب یک پسر بسیار زیبا میباشم پرسید شوهرت کی بود ؟ نام شوهرم را باو گفتم از جای برخاست وگفت : آهه ، همین فلانی که دردکوراسیون کار میکند؟ بلی همان او ، چرا طلاق گرفتی ؟ مسئله شخصی وخصوصی ام بود  . باز از جای برخاست مانند یک خریدار که به یک کالا نگاه میکند گفت خوبه خوبه برو ……..

    فردا حکمی به دست من رسید که به ریاست دفتر وبخش آرشیو اننخاب شده ام ؟! 

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا/ یکشنبه 8/9/2013 میلادی /

  • مادرید

    …….وبر فانوسی قرمز  ، نامی به کوتاهی آهی

    در غوغای سهمگین غلطید ورفت ………

    مادرید ، برایت متاسفم که فرزندانت نتوانستند پرچم بزرگ المپیک را برایت بیاورند ، هرچند این پرچم دیگر جنبه انسانی وهمبستگی خودرا از دست داه وبه یک ” بنگاه ” معاملاتی تبدیل شده است .

    ترکیه کم کم جای توو همسایه ات پرتغال راخواهد گرفت ، پرچم المپیک بسوی آسیا که لیاقتش را داشت رفت شما با آن رنگ وحشتناک ” قرمز” گویی یک گاو خشمگین به جنگ ماتادور آمده است روی سکو ها نشستید وبا آن زبان انگلیسی که معلوم نبود چه میگویید کلمات جویده جویده خانم شهردار که از بابت جراحی زیبایی دیگر دهانش روی هم نمیامد ، دزدیها وچپاول گر یها وفرار مردان وزنان وبردن پولهایشان به کشورها وبانکهای دیگر و…بهتر است دیگر حرفی نزنم که برادر خوانده سرزمینی دیگر در خاور میانه هستی .

    تنها رنگ پر رنگ وزیبای شما همان پرنس اصیل وبلند قامت شما بود که به سه زبان  عالی سخن گفت وآبروی ریخته را کمی جمع کرد ، حال خودمانیم بگو مادرید ؟ چه درچنته داری  که تقدیم کنی؟ غیراز سالن های زیبایی ورستورانها مکش مرگ ما وپیشخدمت های بی ادب وساختمانهای رومی قدیم وترافیک سنگین وهوای آلوده ومردمی که دورخود میچرخند بیکار ، بی پول ، گرسنه وخانه های ویران شده درانتهای شهر قدیمی مردمی که هنوز لام را ازکاف تشخیص نیمدهند امامیدانند بورکردن موها یعنی چی وچگونه سرخابی را مصرف کنند اگر چه گرسنه باشند ، فحشای خیابانی ، تجاوزات ، متاسفم مادرید روزی نامت خیلی پرشکوه بود وامروز؟………

    ومتاسفم پر نس والا مقام وزیبا واصیل این سرزمین که باید بتو نازید وافتخار کرد.

    با تقدیم بهترین آروزها برای سالهای بهتر مادرید واسپانیا که دیگر من نیستم.

    ثریا / اسپانیا/ یکشنبه / هشتم سپتامبر2.13 میلادی .

  • درب آخر

    من میل دارم هرچه زودتر باین نوشتار خاتمه دهم بجای آنکه مرا تسکین دهد بیشتر باعث عذاب روح من است ، میل دارم همه گذشته را فراموش کنم وتنها نقطه روشنی که درزندگیم گاهی سو سو میزند همان عشق پاکی بود که بین من وخان وجود داشت ، من هیچ تردید ندارم ومیدانم که دوست داشتن زمانیکه توام با یک عشق عالی باشد خوشبختی بیشتری را دربر دارد کسیکه عشق میورزد نه تنها خلاف وجرمی را مرتکب نمیشود بلکه خودرا به کائنات وخداوند نزدیکتر احساس میکند سرچشه وکانون عشق خداوند است .

    من اورا دوست داشتم او نیز عاشانه مرا میپیرستید اما دیگر برای آنکه به نزدیکتر شویم دیر بود خیلی دیر طبق یک قانون نانوشته  که بین ما بودجود آمد دیگر به حریم خصوی یگدیگر داخل نمیشدیم همسرش برگشته ودرخانه او زندگی میکرد چون سه طلاقه شده بود بنا براین برای یکدیگر نامحرم بودند وخانم با حجاب کامل جلوی همسر سابق خود ظاهر میشد وخیالش راحت بود که دیگر از طرف من خطری متوجه او  و زندگیش نیست، خان درطبقه بالای خانه یک اطاق برای خود درست کرده وشام وناهارش را نیزهمانجا میخورد  او سخت بکار چسپیده بود مانند یک نوجوان تازه بالغ چالاک بود سعی داشتم کم کم خودرا از زیر بار این عشق بیرون بکشم من هنوز جوان بودم وزندگی درپیش داشتم درحالیکه او بجای پدر من بود نمیدانم شاید هم کمبود پدر مرا بسوی او کشاند واینگونه پایبندم کرد ؟

    در کار جدیدم حسابی اوقات من گرفته شده بود دراین جنگل کوچک دیگر خبری از اطاق خصوصی وپیشخدمت ویخچال نبود ! در یک اطاقک که همیشه درب آن برویم قفل بود میان مشتی سیم وتکمه وتلفن ودستگاه ضبط وبلند گو میچرخیدم این کار من نبود اما چاره نداشتم از ساعت هشت صبح تا یک بعد ازظهر واز ساعت چهار تا هشت شب ، اینجا با آدمهای تازه ای روبروشدم همه نوع حیوانی درآنجا دیده میشد اینکه میگویم حیوان به راستی حیوان بودندکه صورت انسانی داشتند اما سرشت وطینت آنها همه حیوانی بود  صدای مکرر تلفن و دکمه هایی که روشن وخاموش میشدند ومیبایست به آنها جواب داد  مرتب از دفتر مدیر عامل دستور میرسد فلان اداره را بگیرم   وبه اطاق او وصل کنم  همه سیم آزاد میخواستند مرتب میبایست با بلند گو  چیزهایی را اعلام کنم ویا ساعات کار ویا کارمندان را بخواهم چون کسی پشت سیم درانتظار آنها بود ، کار خسته کننده ومشگلی بود قبل از من دونفر  درآنجا کار میکردند یکی تنها کنار بلند گو مینشست ودیگری جواب تلفنهارا میداد حال  من کار سه نفررا بردوش میکشیدم  ،هرشب که کارم را تر ک میکردم سایه هایی درپشت سرم روان بودند که مرا دنبال میکردند ، خانم شمارا برسانیم ؟ نه متشکرم  وروزها هنگامیکه وارد راهرو میشدم تا کارت خودرا به صندوق بسپارم درون آسانسور با هجوم عده ای مرد روبرو میشدم گویی سرتاپای مرا لخت کرده ومشغول تکه تکه کردن من میشدند گاهی مجبور بودم از پله ها بالا بروم وخودمرا به آن اطاقک لعنتی برسانم بعضی ازآنها به دنبالم میامدند: خانم چه عطری میزنید که اینهمه خوشبو ست ؟  وزنانی که مژه های مرا از بیخ میکشیدند تا ببیند مصنوعی است یا طبیعی ؟!

    پس از ترک کارم فورا خودمرا درون یک تاکسی میانداختم وبخانه تاریک وصوت وکور خود میرفتم بچه خواب  بود ومادر نیز چراغهارا خاموش کرده وبخواب رفته بود ، آشپزخانه تاریک و…. با شکم گرسنه به رختخواب میرفتم حوصله خوردن چیزی را نداشتم زندگی تازه روی خشن وطینت وحشی خودرا بمن نشان داده حال در یک ترس در یک خوف ودریک احساس تنهایی گویی درمیان برف  ایستاده ام سرمای تنهایی مرا رنج میداد…….بقیه دارد—————–

    اضافه ” بعضی از روزها چند ایمیل برایم من میرسد بعضی هارا جواب میدهم بعضی ها جرئت آنرا ندارند  که نام ونشانی و بقول معروف حتی سابجکت را بنویسند روز گذذشته ایمیلی داشتم ناشناس- تنها تیر آنرا خواندم درهمان تیتر نوشته بود:

    شما با فلسفه سیاست هم آشنا هستید ومطالعه دارید ؟ درهمین جا جواب آن ناشناس را میدهم که ” خیر قریان ، سیاست بدترین وبد بوترین چیز ی است که همیشه از آن دوری کرده ام ، سیاست یعنی کثافت ، همان جوجه سیاسی سابق برای همه عمرم کفایت میکند ، نه وارد سیاست میشوم ونه درباره اش مینویسم.

    ثریا ایرنمنش  / شنبه / 7 9/013 میلادی / ساکن اسپانیا !

  • از پنجره

    دراین سر زمین آنچنان خود را آراسته اند ودرانتظار قرعه کشی “المپیک” میباشند من مطمئن هستم المپیک جهانی هم دراینجا ذوب میشود . آخ …بهتر است بروم بطرف نوشته ها گذشته وذکر مصیبتها که میدانم برای کسی هم مهم نیست حد اقل همه دردهایم را فراموش میکنم ویا یک درد دیگر بر روی سینه ام سنگینی خواهد کرد ” یاد او” مرا شادمان میسازد میل دارم درباره او بنویسم دیگر هیچگاه درهیچ زمانی مردی مانند او پیدا نخواهد شد .

    نه ، بهتر است همه چیز را عریان کنم آی زن لعنت ابدی برتوباد حال دربیمارستانی درکوههای پربرف سوئیس  درمیان ملافه های سفید همانند همان برفهای قله ها ی بلند خوابیدی ای بی خبر از آتشی که روشن کردی هم جان خودرا سوختی وهم دیگران را .

    از کنار خیابان آهسته میگذشتم رفتار مهندس| واو| بدجوری اعصاب مر ا درهم کوبیده بود اتومبیل خان درآنسوی خیابان پارک شده بود علی آقا پشت فرمان بود اما ازخود خان خبری نبود بی اعتنا به آنسوی خیابان رفتم گویی میل دارم چیزی بخرم به یک مغازه لوازم ورزشی وارد شدم بی اراده دور مغازه میگشتم همه پیکرم میلرزید میدانستم دوچشم منحوس وتیز درپشت شیشه پنجره ها نگران من است  ، اتومبیل جلوی پایم ایستاد سوار شدم وبی اختیار خودم را درآغوش او انداختم وگریه را سر دادم میلرزیدم زنگ خطر به صدا در آمده بود میل نداشتم ازآنچه که دردفتر برمن گذشته کلامی باو بگویم .

    بخانه رسیدیم واوبرای اولین بار بچه را دید اورا بغل کرد گویی بچه یا نوه خود اوست دستهایش را بوسید محکم اورا درآغوش فشرد سپس اورا بمن داد وگفت :

    پسر بچه زیبایی است باید خیلی مواظب او باشی وسپس برای شام بیرون رفتیم

    روابط ما دوباره اوج گرفت دیگردرباره آینده حرفی نمیزدیم اما من میبایست بفکر آتیه خود وآن پسرک زیبا باشم همسرم شناسنامه بچه را به درخانه آورده بود وخود مدتی درانتظار من ایستاده وسپس رفته بود.

    فردای آن روز برایم پیغام داد که : ماما میل دارد بچه را ببیند اوف ، مگر ماما قلم پایش میشکست که خود به دیدن بچه بیاید من باید اورا بخانه اوببرم ؟.خان با دوربین کانون پورفشنال خود عکسهای زیادی ازمن وبچه گرفت گفت :

    چقدر درهیبت مادر بودن زیباتر شده ای ، باو نگفتم این عشق است که مرا زیبا کرده است ، نه باو نگفتم ، هیچگاه باو نگفتم که چقدر ترا دوست میدارم وچه مدتی او درانتظار این کلام بود ، چرا باو نگفتم ؟ درغیابش گریه میکردم اگر شبی دیراز موعد اورا میدیدم مانند دیوانگان بودم آن روزها آهنگی بنام شور امیروف که| فکرت امیروف| بر مبنای شور ایرانی ساخته بود زیاد شنیده میشد ، مرتب به آن آهنگ گوش میدادم وبه صدای مرضیه که میگفت :

    راضی مشو هرنیمه شب از سوز دل آهی بر آرم / راضی مشو ……… گرام را اوبرایم خریده بود ……..دنباله دارد.

    ثریا ایرانمنش / جمعه 6/9/013 میلادی /

    توضیح ” میل ندارم به سرزمینی که مرا پذیرفته توهینی روا داشته باشم اما بقول معروف من با قایق روی آب نیامدم با دست پر از انگلستان وفرار از دست مردیکه هرروز مرا تهدید مبکرد که خانه اورا تحلیه کنم ( همسر مرحومم) چاره ای نداتشم او درغیاب من برای خود اقامت دائم گرفته بود ومن هر شش ماه میبایست پشت دفتر هوم آفیس بانتظار بایستم ودست آخر  تنها پانزده روز بمن فر صت دادند که انگلستان را ترک کنم ومن بیخبر ازهمه چیز لباسها وکتابها وبچه هارا برداشتم ور اهی این سرزمین شدم تنها کشوری که درآن زمان ویزای ورودی نمیخواست  راهها به رویم بسته بود نه عقد نامه ونه پاسپورتهای قدیمی نه شناسنامه من وبچه ها هیچکدام دردستم نبود یا اینجا یا ترکیه وهمسر مهربانم فورا تابلوی ( فور سیل ) را روی زمین خانه ایکه سالها بامید آنکه بچه هایم در آنجا رشد کنند ودرس بخوانند ، کوبید . ماجرا های زیادی برمن گذشت تک وتنها  با سه بچه کوچک باینجا آمدم بی خبر ازاینکه چه خبط بزرگی را مرتکب شدم …… که خود داستانی جداگانه است …………ثریا/ جمعه شانزدهم شهریور 92

  • سی سال

    روز گذشته ” چهارم سپتامبر ” درست سی سال بود که باین سرزمین جهنمی پا گذاشتم ،

    روزهای اول که رسیدم دریای آرام وآبی کوههای سربفلک کشیده وسبزه زار ومردمی که همه خوشحال وشاد بودند شهر هنوز یک دهکده بود وتنها یک میدان کوچک داشت ویک کلیسا اکثر خیابانها هنوز خاکی بودند ، برای دوستی نوشتم :

    پای به بهشت گذارده ام  هوا صاف آسمان آبی ومهتاب به بزرگی یک کره نورانی درآسمان میدرخشد تا به امروز من مهتاب را باین زیبایی وبزرگی ندیده ام مردمانش هنوز با خارجیان تماسی ندارند چند انگلیسی وچند هلندی ودانمارکی وتعداد زیادی بار وستوران ، دراینجا دیگر صحبت از بدگوییها وخاله زنک بازیها نیست زندگی ما آرام میگذرد ، خیلی خوشحالم >

    امروز تنها آرزویم این است که ازاین سر زمین جهنمی بیرون بروم ، آن دهکده زیبا با درختان کاج وخرما  همه زیر بنای های بلند فرو رفته آن میدان کوچک تبدیل به یک بازار مکاره شده مردمی که روزی آنهارا مهربان ودوست داشتنی میپنداشتم غارتگرانی بیش نبودند ، هنوز عده ای سواد خواندن ونوشتن را نمیدانند هنوز از ادب ونزاکت بهره ای نبرده اند باآنکه الاغهارا رها کرده وسوار اتومبیلهای آخرین مدل میشوند وآخرین مد را میپوشند اما هنوز کله هایشان خالی است ازموسیقی دنیا تنها : کوپلا : وگیتا رورقص فلامنکورا  میشناسند .

    آه ….متاسفم بگویم دراین سر زمین ریشه گذاشتم اما میوه هایم میتوانند مانند پرندگان پرواز کنند  لکن پاهای من به زنجیر بسته است ، آنچه را که داشتم ازدست دادم خانه ، اتومبیل ، فرش ، جواهر یا دزدان آشنا بردندویا غریبه ها خوردند . مردمان اینجا از خارجیانی که ساکنند مانند طاعونیها فرار میکنند پشت چشم نازک کردنشان حال مرا بهم میزند ، فراموش کرده اند از دولتی سر همین خارجیان آنها به اینجا رسیدند وهنوز جایشان را پیدا نکرده اند ، توریستها اکثرا برای آفتاب درخشان باینجا میایند وهمه از ی ادبی وبی نزاکتی وغارتگری مردم فریادشان به آسمان رفته است عده ای یونان فقیر را باینجا ترجیح میدهند بعلاوه این سر زمین خودش دربدبختی غوطه میخورد چگونه میتواند به دیگران خوشبختی اهدا کند؟ .

    امروز دریک اطاق کوچک کچ کاری با سقف کوتاه سعی میکنم هرروز آنرا بشکلی بیارایم تا بلکه بتوانم دردهایم را کمتر کنم ، به کتابهای گذشته ام پناه میبرم ومونس شبهایم نوازش پیانوی ” شوپن” است که او هم چند ماهی در جزیره مایورکا ودریک کلیسای متروک در دهکده والدموزا به همرا ژرز ساند معشوقه اش نزذیک بمرگ شد اگر آنها باین جزیره دورافتاده نیامده بودند هیچگاه نام مایورکا درهیچ کجا دیده نمیشد حال از آن دیر مترویک یک نمایشگاه درست کرده اند با یک پیانوی قلابی ویک دست گچی قلابی برای توریستهایی که آن تپه بلندرا تا آخرین نفس طی میکنند ، خوشبختانه آنها توانستند با کمک سفیر فرانسه ویک کشتی جنگی خودرا به مارسی وسپس به پاریس برسانند اما هیچکس به کمک من نخواهد آمد ، همه راهها به رویم بسته است .

    امروز هیچ امیدی در پشت این پنجره ها نیست ، هیچ درختی وبرگی نمیلرزد تنها ندای جنگها ودزدیها وغارتگری هاست که هروز تکرار میشوند

    باید جایی را پیدا کنم یا برای مردن ویا برای دوست داشتن .

    ثریا / 5/9/3013 میلادی/

     

  • من وتو

    اینبار ، این ” پنه لوپه ” است که به جنگ میرود !

    من وتو هردو یکی هستیم ، همه با یک صدا ، صدایی که

    زیبای اش را ازدست داده است

    من وتو یک دیده ویک چشم هستیم

    چشمانی که دید وبینایی خودرا به دورترین نقطه ها میرساند

    من وتو یکی هستیم ، نگذار جدا شویم

    نفرت را در سینه ات خاموش کن

    بگذار باران عشق بر سرمان ببارد

    نه باران تیر

    امروز دستهای گستاخی ، دنیارا خط خطی میکنند

    من وتو یکی هستیم ، بگذار شعله بکشیم

    بگذار ریشه هایمان درزمین عشق رشد کنند ، نه نفرت

    نشان زندگی از میان رفته

    دنیای زباله ها ، کرم ها وعنکوبتها

    که تورا ومرا به سوی ویرانی میکشاند

    مگر از نوشیدن خون من نیرو میگیرِی؟

    من وتو یکی هستیم وبخون یکدیگر بی نیاز

    به عشق هم محتاج

    واین ” پنه لوپه است که به جنگ میرود “

    در مرگ آورترین لحظه ها

    ————————ثریا / اسپانیا/ چهارشنبه 13 شهریور 92

     

  • غوغایی دردرون

    بقیه از قلم افتاده ها !

    نهارمان تمام شد من میبایست به دفتر برمیگشتم با او قرار گذاشتم که به هنگام غروب بخانه ما برای دیدن پسرکم بیاید ،  زمانیکه وارد دفتر شدم ، در راهرو چشمم به مهندس |واو| افتاد که مشغول قدم زدن است  تعجب کردم پرسیدم اشکالی پیش آمده است ؟  جواب داد ، نه !ً نه! نه !  باز به قدم زدنهایش ادامه داد دستان لاغر واستخوانی خودرا به پشت سر قفل کرده بود وسرش پایین گاه گاهی تکان میخورد ، شانه هایم را بالا انداختم ، آنقدر دردرونم خوشحالی موج میزد که غم او برایم مهم نبود  آخ ، او برگشته  بادلی پرطپش تظاهر میکرد که غمی ندارد اما همه وجودش غم ورنج بود نه ، نمیتوانستم باو سردی وبی اعتنایی نشان دهم ، نه ، دوراز انصاف بود .

    پیش آمدهایی در زندگی وجود دارند که از دست ما کاری ساخته نیست ونمیتوانیم جلوی آنهارا بگیریم  وغم هایی سر راهم قرار گرفته که گریز از آنها غیر ممکن است  درحال حاضر درمیان آنهمه طغیان سیل آب یک جزیره کوچک دارم که میتوانم به آنجا پناه ببرم  حال درکنار کتابهای زیبای نویسندگدان وشعرا وصفحات موسیقی ام موجودی دیگر جای گرفته که نفس میکشد جان دارد گریه میکند ولبخند میزند به پاس این نعمت نباید آن مرد ستم دیده را از خود برانم  ( داشتم بخودم دروغ میکفتم اورا بشدت دوست داشتم ودراین موقع از همیشه بیشتر ) ! حال چرا میخواهم این عشق را پنهان کرده ونامش را یک مهر ومحبت ویا ترحم بگذارم ؟ این احساس چنان نیرومند است که اگر او هم مرا نخواهد من به دنبالش میروم به همان گونه که مردم عادی خدارا دنبال میکنند این پسر گنده که مانند بچه های کتک خورده لب ورچیده وهر آن ممکن است اشکهایش جاری شوند خبر  ندارد که دل من درچه تب وتابی است .

    ودر آن بعد از ظهر شاد وسرحال پشت میزم نشستم صدای قدم های مهندس را میشنیدم سرانجام به درون اطاق آمد ، کمی مکث کرد ودستش را نزدیک دهانش برد سپس پرسید

    شما آن شعررا دوست داشتید ؟ کدام شعر ؟ آه …درکشویم را بازکردم وزیر لب گفتم مارمولک پس تو بودی که آنرا به پوشه سنجاق کرده وبرایم فرستادی وزیر بعضی هارا خط قرمز وسبز کشیدی .آنرا جلویش گذاشتم وگفتم

    من کتاب کامل این شاعر معروف ؟ رهی معیری > ر ا دار م او یک شاعر بی همتا ویک ترانه سرای بینظیر است ، گفت بلی ، بلی ،  سپس ادامه داد وگفت میخواستم سئوالی از شما بپرسم  آن مردی روز گذشته درآنسوی خیابان ایستاده بود وشما دوان دوان بسویش رفتید  نسبتی باشما دارد ؟ میخواستم بر سرش فریاد بکشم مردک لندوک مردنی ، بتوچه مربوط است توزن داری بچه داری واینجا رییسی !  اما سکوت کردم وسپس گفتم بلی ، یک نسبت فامیلی داریم با مادرم فامیل است  وحال میل دارد پسر مرا که تازه به دنیا آمده است ببیند 

    حال معنای قدم زدنهای اورا می فهمیدم او از پشت شیشه دفتر رفت وآمدهای مرا کنترل میکرد .آه …پسرم ، چرا به این دنیا آمدی ؟ ایکاش درمیان همان برکه کوچکت به شنا میپرداختی ونمیگذاشتی این لاشخوران گردمن ودراطراف من مرا تکه تکه کنند هیچگاه بفکرم هم نمیرسید که این مردک لاغر مردنی با داشتن همسر وفرزند در صف دلداگان قرار  بگیرد وهیچگاه نمیدانستم یکی از راههای نهفته عشق خود پسندی وسپس مهربانی  است حال این احساس دراین مردک بیدار شده است  نه من میل ندارم لقمه دهان هرگرگی شوم استخوانهایم زیر این دنده چرخها خورد میشوند  وبزرگترین اشتباهی را که انجام دادم این بود که همه ماجرا وبرگشت خان  را به خانم کازیمیر گفتم بگمان آنکه دوستی دارم 

    بقیه دارد / ثریا ایرانمنش / اسپانیا /

  • شب

    شب ، از تاریکی ، آوایی نمی آید ؟ شب درون خانه خامش ، من چراغ اندیشه هایم را ، به روی دریچه شیشه ای میریزم / شب روشنایی امید دردلم سو سو میزند /شب ، خاطره ها مرا به دوردستها میبرند /شب درکوچه ها آوازخوانان آواز میخوانند / من چشم به تاریکیها دوخته ام وبه دوردستها  / / به باغ پر میوه ای که زیررعد وبرق سوخت وویران شد / شب با غم سنگینی میاید / در شب میگریم / ……….. ثریا /

    بقیه  واز قلم افتاد ه ها ،

    بسیاری از نوشته ها ازقلم افتاده اند آنهارا درلابلای دفترچه هایافتم  مهم نیست زنجیر سرانجام بهم میرسد ویک حلفه درست میکند .

    طبق وعده ای که به ” خان” دادده بودم آن روز ظهر  برای دیدنش به رستوران |مایسن| رفتم  از پله ها سرازیر شدم درگوشه ای نشسته بود ودستهایش مانند دوستون به زیر چانه اش قرار داشتند ، سخت غمگین بنظر میرسید چشمانش گود ورنگ چهره اش به زردی میزد ، جلو رفتم سلام کردم ونشستم / اولین سئوالم این بود : حال خانم چطور است ؟  گفت اورا به سوئیس فرستادم او….. آه ببخش که ترا کسل میکنم میدانم که آدم غمگینی شده ام خسته ام  الان درخانه تنها باخواهر بزرگم زندگی میکنم  زن مهربانی است اما بااو نمیشود درباره افکارم سخن بگویم همه چیز مرا نیش میزند ومایه آزارم میشود ، مرسی که با چشم پوشی ومهربانی بی آنکه ازگذشته حرفی بزنی بدیدارم آمدی ابدا چنین گمانی ر ا به دل راه نمیدادم ، چه روزها وماهها درانتظار  این بودم تا فرزندت به دنیابیاید چه سعادتی را برای خود پیش بینی کرده بودم .

    از گفته هایش دلم سخت به درد آمد هیجانی واقعی دراین گفتار دیده میشد غم غرور وازدگی زیر چهره او وفراوان دردها نهفته بود  ودلی که نمیتوانست مقاومت بخرج بدهد – دستش را گرفتم وبه گونه ام چسپاندم وگفتم عیبی ندارد هرکسی سرنوشتی بر پیشانیش نقش بسته ما نمیتوانیم با سرنوشت پیکار کنیم من هنوز ترا دوست دارم اما میلی به زندگی با تو وآنهم زیر یک سقف ندارم اما تو هرگاه که میل داری میتوانی بچه مرا ببینی راستی ، باید پسرم را ببینی ، ناگهان غرق غرور وشادی شدم آنچنان هیجان زده که اورا به تعجب واداشت اورا بخانه دعوت کردم باو گفتم درحال حاضر مادرجانم وزنی بعنوان پرستار درخانه ساکنند اما مهم نیست تو هرگاه تنها بودی ویا دلخسته میتوانی بخانه ما بیایی دیدن چهره آن کوچلو که مانند یک فرشته درمیان ساتن آبی وتور سفید خوابیده  است ترا از هر غم وغصه ای رها میسازد….. بقیه دارد

    ثریا ایرانمنش /اسپانیا/ دوشنبه 2/9/013 میلادی/ ساعت بیست وبیست وچهار دقیقه بعد ازظهر ! .

  • آشنا

    گرفتاری ها دنیا بیش از آن است کنه بشود درباره اش نوشت مسائلی وجود دارد که ما میبنیم اما از آنها بیخبریم در گوشه ای از عراق معلوم نیست به دست چه کسانی عده ای انسان بخون افتادند ، شاید دیگر به آنها احتیاجی نبود ؟! آنها هم مانند سایر  سالمندان باری بردوش رهبران خود بودند ، هنوز معلوم نیست باعث این جنایت چه کسی است ، از جنگها هم صحبتی بمیان نمیاورم یک  بازی موش وگربه ویا : تام اند جری » است .

    روز گذشته دریک گرد هم آیی در سرزمین گل وبلبل که امروز به مول ومهر تبدیل شده است عکسی از یک آشنای قدیمی دیدم ، اوف ، هنوز این زنده است ؟ هشتاد وپنج سال دارد اما خوب همه جا هست با نوه های دوستان دیروز عکس میگیرد وفورا هم آنهارا  به دور دنیا صادر میکند هراز گاهی چند سال ازسن او کم میشود ! مانند نوجوانان لباس میپوشد موهایش ر ا به دست آرایشگر میدهد تا آنهارا بیاراید برای خود حسابی جداگانه دارد ملاحظه هیچکس وهیچ چیز را نمیکند اوف ، خیلی خوب مانده  خوب خودرا کنسرو کرده است ،_ باید از جراحان زیبایی هم سپاسگذار باشد –  هرکجا خبری باشد او حاضر است لباسهای گشاد که همه جای آنها باپنبه پر شده است میپوشد تا جبران هیکل نحیف اورا بکند بر میگردیم به انسانهایی که یک نجابت ذاتی داشتند وبه همان شکل وهمان قیافه از دنیا رفتند  یکی مسلول بود دیگری سرطان داشت وسومی در فلاکت بسر میبرد این یکی از نوع آنها نیست، او با جرئت وشهامت هم نیست در یک نجابت مصنوعی خود را جلوه میدهد او برای باقیماندن خود از هیچ تلاشی روی گردان نیست وکم کم تا سطح خدایگان میرسد آنهم از برکت وجود دیگران ونیرویی که دیگران باو اعطا میکنند  او یک معما است.آنچنان مانند یک کودک دبستانی حرف میزند که گویی درتمام عمرش یک مگس ر ا هم نگشته است اما…همه میدانند که دستهای او آلوده است اما سکوت میکنند ، چاره ای جز سکوت ندارند.

    گاهی میل دارم باو بگویم : این قبا که برتن توست ، ازکفن دیگری است ! اما خوب دراین دنیا زیادند کفن پوشانی که با سربلندی درقبا وعبای دیگری فرو میروند .

    نجابت یک امر طبیعی است نه اکتسابی با انسان به دنیا میاید هیچ کس درطول زندگیش نجیب نیمشود این حرف احمقانه ای است نجابت از زمان تولد وبا خون وگوشت شخص بوجود میاید نمیتوان از نیروی دیگران استفاده برد.

    آخ … بهتر است که درباره این مسائل کوتاه بیایم آنچه بود تمام شد .

    دوشنبه . 2/9/2013 میلادی .

  • اول سپتامبر

    دل دراین برهوت ، دگر گونه چشم اندازی می طلبد ………..

    خاطره نویسی ویا زندگینامه به ندرت میتواند درردیف سایر آثار ونوشته ها قرار بگیرد مگر آنکه چیزهایی در بر داشته باشد که به درد مر دم زمانه بخورد .

    محرک خاطره نویسی تنها بسته به استعداد نویسنده میباشد ودر جایی هم باید دید که این زندگی متعلق به چه کسی میباشد که درمقابل سرنوشت خویش ایستاده است ؟  عد ه ای که سرگذشت خودرا مینویسند یا به آن یک حالت رومانتیک عاشقانه میدهند ویا یک جنبه تحریک آمیز درآن بوجود میاورند گاهی هم شاعرانه است ! .

    زندگی نامه من از اندیشه هایم سرچشمه گرفته واقعیت های که درپیش داشته ام میل ندارم همدردی کسی را برانگیزم تنها به آن دنیای ساده وبچگانه خود که تنها انگیزه آن دوستن داشتن بود فکر میکنم واگر کسی از جنبه تاریخی به آن فکر کند شاید چندان آنرا نپذیرد ، هیچ الهاتمی بمن نمیشود همه شب خاطرات مانند یک پرده سینما جلوی چشمانم باز میشوند وگفته هایی بسویم هجوم میاورند ومن از در ون فریاد میکشم کسی نمیداند چه بسا انسان خوشبختی – بوده ام .

    ” ژان ژاک روسو” نویسنده فرانسوی با اعترافاتش مشهور شد این مرد که سه ر بع وجود او دیوانگی بود وهمیشه میل بخودکشی دراو موج میزد باهمین اعترافات که گاهی هم شرمگینانه بودند همه دنیارا به لرزه درآورد واورا درردیف بزرگترین نویسندگان قرارداد البته  نوشته های دیگر مانند ” امیل” و.قانون اجتماعی را نیز بوجود آورد اما همه اورا با اعترافاتش میشناسند.

    متاسفانه من نه درفرانسه ونه درانگلستان ونه درآلمان ونه درهیچ سرزمین هنر پروری به دنیا نیامدم ، در بک کوچه تنگ وخاکی در میان مردمی که سخت به عقاید پوسیده وقرون وسطی خود چسپیده بودند ، بطور اتفاقی زاده شدم بنا براین جز آن دسته از عزیز دردانه های طبیعت نیز نبودم از همان دوران کودکی حسابم را با بقیه جدا ساختم زندگیم دریک مداد یا قلم ودوات ویک کتابچه خلاصه میشد ونوشتم ، نوشتم تا به امروز مینویسم صدها دفترچه را سیاه کرده ام عشق ها ، آرزوها ، دردها ورنجهایی که در سر زمین خود وبه دست هموطنانم بر سرم فرود آمد تنها گاهی نسیمی خنک میوزید ونمی آب به لبان تشنه ام میرسید وسپس دوباره جنگ ادامه داشت  بنا براین انتظارندار م درهیچ قرنی کسی بنشیند واین سرگذشت را بخواند از مکتب تا دبیرستان واز اولین عشق تا دولتسرای بورژواهای شهرستانی ، از هم نشینی با شاهزادگان وشاهزاده خانم ها تا همنشینی با خد متکاران که همه برایم یکسان بودند ، نوشته ام ، افکار من درمسیر دیگری دور میزد درمسیر  ساختار یک زندگی سالم.

    خوب من دردانه طبیعت نبودم محصول یک اتفاق ساده وفرزندخوانده طبیعتم بنا براین نباید انتظار هیچ خوشبختی را داشته باشم…….بقیه دارد

    ثریا ایرنمنش / اسپانیا / اول سپتامبر 2013 میلادی/

     

  • سیمین

    پنجره ها بسته اند ، عشق پدیدار نیست / دیده بیدار هست / دولت بیدار نیست/

    سیمین زرین موی  وافتخار زنان ایران جایزه قلم را درمجارستان گرفت ، جایزه ای که برای این بانوی بانوان هم بزرگ بود وهم کم ، سیمین ارزش بیشتری دارد وایران تنها یک ( سیمین ) .

    او با قلم  خود وبا سینه فراخ روبروی اسلحه ایستاد با همه هجو ها  ، مدحها وحرفها ، او حرف خودرا برای گفتن داشت  او درقرن حاضر  میان خون وآتش با یک شوریدگی خاص خود آن عشق وآن ترانه را  به وسعت جهان وپذیرش وتکامل فراوان وشکوه همراه همه احساس ودلبستگیها در  دقایق زندگی به جنگ جهل وخرافات رفت .

    آری ، عظمت او از نوع بی پروایی ورنج بردن عظمتی است که درعین آگاهی شدید وتعصب بی غیرتان به حقیقت دست یافته و توانست به ( جوانی ) ابدی برسد.

    دیگر چیزی نمیتوان درخور آن بانوی بزرگ نوشت بامید پذیرش این چند خط  تهنیت ودرود خودرا تقدیم میدارم .

    ثریا ایرانمنش ( حریری ) . اسپانیا / شنبه  31/ آوگوست 013 میلادی .

     

  • جایزه

    گاهی خسته میشوم وبرای یک یا چند روز سرم را بانوشته های دیگری گرم میکنم نوشتن برای من حکم دارو ومسکن ر ا دارد .نویسنده آن نیست که اثری را خلق میکند ، نویسنده آن است که هر ساعت مینویسد خوشبختانه شاعر  نیستم شعررا برای شاعران وسیاستمداران گذاشته ام گاهی چیزکی روی این صفحه میاورم که نام آنر ا خود کلمات موزون گذارده ام !!.

    در یکی از سایتهای فارسی زبان خواندم که یک خواننده ایرانی درلوس آنجلس برنده جایزه بزرگترین خواننده | جهان| ! شده است ؟ من تا امروز صدای این خواننده را که یک خانم جوان میباشد نشنیده ام تنها هنگامیکه یک دختربچه کوچک بود به همراه مادر وپدرش که هردو هنر پیشه بودند درفیملها میرقصید کمی هم آواز میخواند ؟

    بقول فرنگیها اوکی ؟! ما بخیل نیستیم بیچاره هایده  درنهایت درد وعشق به وطن جان سپرد وخواهرش با بیماری دردناک سرطان  هردوی آنها تا دقیقه آخر روی سن برای مردم بیدرد آواز خواندند وهیچ جایزه ای هم نصیب آنها نشد. آخر خانم هایده عاشق وطن وعاشق شاه خود بود ونامش هم خواننده طاغوئی بود…..

    باید دید که بابت این جایزه چقدر میتوان پرداخت ، سلین دیون خواننده “کانادایی فرانسوی ” دومیلیون وپانصد وشصت هزار آلبوم بیرون داد ، شوخی نسیت ، اما کسی باو جایزه بهترین خواننده | جهان|را نداد. باید خیلی بچگانه فکر کنیم  ان خانم کوچولوناگهان روی دست بزرگترین خواننده های زمان ما خانم گوگوش بر خاست > خوب هرکسی قیمتی دارد وهر جایزه ای هم اجری وپاداشی است که بما میدهند وپولش ر ا هم میگیرند اگر وجه نقد نباشد از مزایای قانونی دیگری که خود وضع میکنند بهره میبرند .

    بهر روی این جایزه برای آن خانم ودست اندرکاران وبقیه مباشران مبارک باد!ثریا /اسپانیا / جمعه 30/8/013/ میلادی

  • آسوده خاطر

    دریکی فریاد زیستن / پرواز عصیان /

    فواره ای که خلاصیش از خاک نیست / احمد شاملو

    ——————————————–

    سرنوشت مرا باینجا کشانده است  آوف ، درست است که دراینجا راحتر میتوان نفس کشید وکمی آسوده تر زندگی کرد  اما درعوض بیش از همه جای دنیا باید آه کشید ، دراینجا میتوانی تفریح کنی ، خودرا سر گر م نمایی با انواع واقسام بازیهای زشت وزیبا میتوانی خودرا کسل سازی ، بخندی ، گریه کنی  ، هرچه میل داری وبنظرت خوب ودلنشین میاید انجام دهی بی آنکه کسی بتو نگاهی بکند اینجا همه سرگرم کار خویشند وبه همان راهی که درپیش دارد میرود آید درروی زمین شهری پیدا خواهد شد که آسایش کامل درانجا داشته باشی ؟ گاهی با مردمان بیشعوری برخورد میکنی .

    آه ….که امروز چقدر  جای همه شما خالی است ، همه شمایی را که دوست داشتم وروزی زنگ درخانه ام از صدا نمی ایستاد ، تلفن یک روند زنگ میزد وحال گاهی گوشی را برمیدارم تا ببینم آیا کسی پیغامی گذاشته است یانه! ؟

    واین تنهایی شامل حال من نیست ، بشر همیشه تنها بوده است واز آن روزیکه پیوند خودرا با گذ شتگانش برید این تنهایی بیشتر شد ودراین دنیای مدرن وپیشرفته مانند خا شاکی روی آب بسرعت به همراه گل ولای جلو میرود بی آنکه بیاندیشد .

    بمن بگویید که دراین قرن کدام نویسنده بزرگی مانند نویسندگان وادیبان قرون گذشته به دنیا آمد ؟ کدام آهنگسازی یک اثری جاودانه بوجود آورد ؟ کدام معلم در تربیت روح نوباوگان کوشید ،  عده ای در گیر الهیات هستند گویی همین فردا دنیا تمام میشود وباید بفکر تعلیمات آن دنیا باشند ،  خدای نوین دراطاق نشسته وبرایت هر روز جنس جدیدی را عرضه میکند آنهم تنها مربوط به شکم وزیر شکم است نه بیشتر .

    آری ، بشر همیشه تنهاست . ……….ثریا / پنجشنبه /29 آگوست 013 میلادی .

  • وهم

    آفتاب را چه شد ؟

    دریا چرا گریست ؟ آسمان تاریک شد /

    هنگامیکه فشفشه ها ، به هوا بر خاستند /

    دنیا یکپارچه سیاه شد / آن سوی زمان چه باید کرد

    مگر قرار است که خون ببارد ؟

    در یا چرا میگیرید ؟ آسمان ابری ، پرنده ها خاموش ، یک سکوت وهم آور

    بگذار آفتاب مارا بپوشاند/ بگذار بر زمین خود بایستیم /برخاک خود

    از چه چیز باید سخن گفت ؟ ما چگونه زنده ایم ؟

    ونشسته ایم به تماشای آنان که مر گ را در  پیکر  خود خواندند

    غم سنگینی ، بر ساقه نازک قلبم مانند موریانه چسپید

    مسیر سوزان موشکی  که میرفت تا به آتش بکشد

    پیکرهای باد کرده از گر سنگی را

    به خیال یک آبگینه دیگر و……..

    غافلان وعاقلان خاموشند ، کیفهایشان آماده وخود

    در مسیر یک پروازند ، بسوی آفتابی دیگر/

    29/8/2013 میلادی / ثریا ایرانمنش / اسپانیا/

     

  • یک شاخه

    میل دارم یک نقطه پایان برنوشته هایم ویک نقطه دیگر بر زندگیم بگذارم ، اما  درحال حاضر هیچگدام از این دو در اختیار من نیست ، نوشتن بهترین سرگرمی ودلخوشی من د راین بیغوله سرا ست  درگذشته هم هنگامیکه یک دختر بچه کوچک بودم همیشه قلم ودفتری پنهانی داشتم ومینوشتم یا نقاشی میکردم جمع آوذی اشعار ونوشته های بزرگان بهترین سرگرمی من بود از دنیا ومادیات آن خیلی به دور بودم ، دور، دور گویی زندگی درفراسوی من قرار دارد ومن اجازه ورود به حریم آنرا ندارم ، زندگی در ویترینی شیشه ای قرار داشت ومن از پشت شیشه آنرا تماشا میکردم بی آ نکه اجازه داشته باشم دست به آن بکشم همه زندگی من درخود فریبی گذشت .

    امروز با نگاهی به عریانی روحم  وجامعه ای که درآن میزیستم ، می اندیشم، نه! پردور بودم آنچنان که هرگز نتوانستم حتی روزنه ای را پیدا کنم که از آن نسیمی خنک بر زندگی جهنمی من بوزد.

    شاید مادرم دراین ویرانی سرنوشت من دخالتی مهم داشت وبقول خودش کدوی سر من خالی بود!! سر نوشت مرا میکشید بی آنکه خود بخواهم ومن یکپارچه سکوت بودم درمقابل تمام تهمت ها ، نفرت ها وافترا ها ، گویی ابدا بمن ارتباطی ندارد ، آخ ، از این ریشخند طبیعت  زمانی که درکودکی وخردسالی احترام تو از دست میرود باید درانتظار لطمه هایی باشی که دربزرگسالی برجان تو زخم میگذارد .

    روزی چشم پزشک من بمن گفت : این چه نامی که تو برگزیده ای ؟ نامی شوم است ، نام ستاره ای است تنها درآسمان در گوشه ای نور می افشاند اما اجازه ورد به منظومه خود ودیگران را ندارد ، تنها میسوزد وتنها میمیرد ؟! در پاسخ او گفتم ، نام را من باخودم به دنیا نیاوردم ، سرنوشتم را به دست گرفتم حال نه درخیال بلکه درواقعیت گفته آن پزشک با تجربه را لمس میکنم سالیان درازی را با شوق وعشقی سرشار در عشق مادر بودن درمیان خستگی های فراوان ، در  لانه کوچک وآرامم ودر  منتهای صداقت واشتیاق  تنها درکنارمیوه خود نشستم  فرزندی که زیر نوازش دستهای گرم من رشد میکرد ومن درانتظار  پاداش خود وخانه ایکه درآن نسیم سعادت میوزد وچشمه عشق جاریست  دل سپردم واز پنجره تاریکم به روشنایی بیرون نگاه میکردم ، روشنایی ونورهایی فریبنده وچشمانی که درپشت عینکهای پستی ونادرستی پنهان بودند ، حقایقی لبریز از ریا ودروغ ومن درفکر آفرینش وباورهای خود امروز دیگر  هیچ چیز برای من ارزشی ندارد اگرچه دنیا کون فیکون شود واگر چه جنگ اتمی دربگیرد ، بی تفاوت به ویرانی ها مینگرم چرا که دلها همه ویرا نه  شده اند ودر میان آنها لاشخوران مشغول تغذیه وپروارشدن خود میباشند ، این دنیا دیگر برای من هیچ بها وارزشی ندارد چرا دوباره بخود فریبی مشغول شوم ؟ چرا ؟  تنها سهم من درمقابل رویم نقشه ای از سرزمینم قرار دارد وآنسوی دیگر یک تخته کوچک سیاه با ا شکال وصورتک های مسخره وچند پروانه که دروسط آن نوشته شده :   HAPPY BIRTHDAY……..بقیه دارد

    ثریا ایرانمنش / چهارشنبه /28/8/2013 میلادی / اسپانیا /

  • یکسالگی

    تولد یکسالگی پسرم فرا رسید ، برای پدرش پیغام دادم اگر میل دارد میتواند بخانه ما بیاید ، خوشبختانه قبل از آمدن او محبوبه خانم با دوربینش آمد وچند عکس یادگاری از من وپسرم وخودش گرفت ا ما نماند ورفت ، خان هم گفت دیرتر  خواهم آمد ؛ من غذای مفصلی درست نکرده بودم کیک وچای وچند ساندویچ مقداری کتلت ، ناگهان درب باز شد او با چند زن ومردمست وشش دانگ وارد شدند ، زنهایی که درکار فیلم ودوبله ویا درکار ( دیگری) بودند مردانشان را نمی شناختم ، گویا از قبل درجای دیگری خودرا خوب ساخته بودند ، نه زنان را میشناختم ونه مردان را از سر وضع آنها معلوم بود که کارشان وشغلشان چیست وچه حرفه ای دارند ، بچه را به اطاق بردم وبه مادر سفارش کردم بیرون نیایید ، خودم روی یک صندلی نشستم به تماشا ، او درحالیکه زبانش لکنت داشت گفت :

    این خانم مرا به جشن یکسالگی پسرش !! دعوت کرده است سپس رو بمن کرد و.گفت عیبی ندارد که من دوستانم را آورده ام ؟ هاهاهاها خنده های چندش آور کلمات شنیع وا شعار مستهجن ، گویی تنها برای تحقیر من آمده بود .

    دیگر میل ندارم وارد بقیه ماجراها وداستان  بشوم خون آزمایش شد وجواب مثبت بود وایشان با افتخار تمام بمن اطلاع دادند که خوب صاحب پسری میباشند !! اما این پسر باید زیر  نظر  مادرجانشان بزرگ شود نه در خانه من ومادراملم که هر روز سر  سجاده می نشیند ونماز میخواند ، برایش پیغام دادم

    مادرجان تو کارش وماموریتش را درقبال سایر جوانان  خوب انجام داده است وپاداش خودرا نیز گرفته ، او که خودرا حامی زنان میداند وسینه برای آزادی زنان چاک میدهد درجلسه های گوناگون حضور مییابد وجوانان را شستشوی مغزی میدهد ، وخورا به زیر  تانگ میاندازد  تا ازحقوق زنان وآزادی آنها حمایت کند، چرا حیثت مرا لکه دارمیکند ؟ کجاست آن حمایت وجان فشانی او برای زنان کشوری که حتی دران به دنیا هم نیامده است  او ازمن چه میداند ؟ به غیرا زچند کلمه کثیف که ازدهان تو ودیگران بگوشش رسیده ، چه چیزی از خانوداه من میداند ؟ اگر  پول فراوانی داشتم ویا از نوادگان نوکران وحاجبان درگاه شاه قجر بودم شاید امروز روی سرهمه جای داشتم اما ؟! متاسفم من نانم را ازبازوی توانا وپرقدرت خودم میخورم ، محال است ، محال است بگذارم دست او به پسر من برسد”

    کور  خواندی این یکی دیگر قربانی شما وحزب شما نخواهد شد با تمام قدرتم اورا درمیان بازوان خودم میگیرم ، خوشبختانه کاری پیدا کردم از طریق معاون نخست وزیر درهمان بیغوله ای که او کار  میکرد دست تصادف بود ؟ یا دست سرنوشت ؟! هر  هفته بچه را بخانه مادرش میبرد تا موقع برگشت جان من به لبم میر سید ، چه ذکر ی در گوش بچه ام خواندند ؟ بچه هرروز از من دور تر  میشد ، زمانیکه میل داشتم اورا به آغوش بفشارم درپشت چادر  نماز مادر پنهان میشد ، مرا بنام کوچکم صدا میکرد ،؛ واتوبوس را که میدید خیال میکرد من درآنجا کار میکنم ومیگفت ” اداره مامان !!! به دفترچه های قصه هایش دلبسته بود وآنهارا  وار ونه به دست میگرفت تا خوابش ببرد ،  آرزو داشتم سرم را  روی پاهای کوچک او بگذارم وتنهاییم را فراموش کنم اما فریاد او بلند میشد وفورا به اطاق مادر پناه میبرد ، مادر نیز اورا ازآن خود ساخته بود ، این بچه ای که میرفت پای در سن دوسالگی بگذارد مانند یک مرد جا افتاده وتجربه دیده با آن چشمان در شت وبراقش میدانست که چگونه باید راه روش خودرا پیدا کند ، روزهای تعطیل اورا با کالسکه به گردش میبردم به استخر شنا میبردم ، به رستوران میبردم تا دونفری باهم غذا بخوریم لب به غذا نمیزد ومیگفت که باید به توالت برود آنهم توالت ودستشویی خانه .

    به خان گفقتم فرشهایت را ببر میخواهم خانه را عوض کنم چه بسا جناب صاحبخانه دوباره چشمش به فر شها افتاد وماموری دیگر را فرستاد برای جمع آوری آنها ، بجای آن دوفر ش گرانیها وزیبا دوعدد زیلوی ابی حاشیه دار  خریدم وخانه را با آنها فرش کردم  ، خانه ایکه درخیابان شمیران قدیم جای داشت وصاحبخانه ازمن همه نوع تعهدی را گرفته بود خودش درطبقه بالا زندگی میکرد خود وهمسرش هر دو معلم بودند من درطبقه هم کف که سه اطاق داشت با یک حیاط کوچک ویک حوض باندازه یک وان بزرگ زندگی تازه ای را شروع کردم دیگر خیالم از بابت همه چیز راحت بود اما نه…..تازه  جنگ شروع میشد واین آرامش قبل از طوفان بود که مرا فریب میداد……. بقیه دارد

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا/ سه شنبه 27/8/2013 میلادی/

  • حماسه

    و…… تصویری بی شباهت ، به یک انسان /که اگر خنده اش را فراموش کند /با عبور از زنجیرهای زندگیش / با عبور از دردها / همانند من ! که سنگهای قدیمرا بردوش میکشم ، وروحم را از خلال دردها ، آزاد میکنم/ درچهار دیوار اطاق کوچکم / با الفاظ /……….ثریا

    ———————–

    هفته گذشته آخر ین تصویر اورا که پسرم برایم فرستاد دیدم ، دردل گفتم :

    در  طبیعت راز ورمز هایی وجود دارد که ما از آن بیخبریم ، نه دلم سوخت ونه حوصله تماشای  انرا داشتم ، یک پینوکیو با پاهای نخ کشیده با کیسه اکسیژن بردوش ودستهای قفل شده وصورتی همانن یک سنگ ، بی حرکت شاید مردن برای او بهترین کاری باشد که در عمر ش انجام میدهد بهتراز  متولد شد نش .

    امروز هم گریستم ، بخاطر آنچه را که ازدست داده بودم ، درجوانی حیثیتم را آنهم به دست او ، او که مردی از تبار روشنفکران وتوده ها بود !!!!

    آن شب نیز تا صبح گر یستم وفردای آن روز به ” خان ” تلفن کردم واز او خواستم تا ساعتی به منزل ما بیاید ، سرا سیمه آمد وهنگامیکه درب خانه ر ا باز کرد ، پرسید چی شده ؟ دزد آمده است ؟ گفتم نه از دزد بدتر ،؛ بنشین تا همه چیز را برایت بگویم ، روی سکوی جلوی درب آشپزخانه نشست ، ماجرای بیماری پسرم ، ماجرای حمله آوردن همسرش بمن ، ماجرای مرد صاحبخانه و بیکاری خودم وآخر ین آنها گفتگوی تلفنی همسرسابقم با من بود ، همه را توام با بغض واشک برای او تعریف کردم  او تمام  مدت گوش میداد ، سپس در چشمانش اشک نشست وپر سید چرا بمن نگفتی ؟ چه چیز را بتو بگویم ؟ دستمرا دراز کنم واز تو گدایی بکنم ، نه ! روی موزاییک نشسته ام اما غرورم وپاکیزگی پیکرم را حفظ کرده ام ، حال میتوانم با سر بلندی به صورت پسرم نگاه بکنم ، من هنوز همان زن شهر ستانی قدیمی هستم ، عزیزم .

    از جای بلند شد وگفت :

    من دوستانی درنخست وزیری دارم سفارش میکنم برایت کاری پیدا کنند اما….اما بهتر است به آن مار مولک مرده زهردار  بگویی که به آزمایشگاهی بروید وخون او وبچه وترا آزمایش کنند تا این ننگ را  از روی توو آن بچه بیگناه بردارد ، او برای فرار  از مسئولیت ویاشاید منافع خودش  دست باین گفتار  ننگین زده است ، فردا پسرت بزرگ خواهد شد وپدر ش را میخواهد باید جوابگوی اوهم باشی.

    از خانه بیرون رفت ، تولد یکسالگی پسر م نزدیک میشد ، نزدیکیهای غروب دیدم کامیونی جلوی درب خانه ایستاد ، چند قالی بزرگ ، یک دست مبل ساده ومیزگرد بر دوش کار گران به درون خانه آمد ، میدانستم کار اوست ومیدانستم از کاری که همسر ش کرده با خبر است شاید دارد جبران میکند ، حیر ان ایستادم به تماشا ، پسرم ذوق کنان خودش را روی فرشهای گرانبها انداخت او هم طعم تلخ بدبختی را با سن کمش چشیده بود حال خوشحال بود ، خان از راه ر سید با مقدار زیادی میوه ویک دسته گل بزرگ ویک خرس سیاه وسفید برای پسرکم  چیزی نداشتم بگویم ، تنها اشکهایم سرازیر شدند وخودم را به آغوش او پرتاب کردم ، هرچه باشد شانه های بزرگ او جایگاه خوبی برای اشک ریختن من بود .…..بقیه دارد/ ثریا ایرانمنش. اسپانیا .