Category: General

  • وهم

    آفتاب را چه شد ؟

    دریا چرا گریست ؟ آسمان تاریک شد /

    هنگامیکه فشفشه ها ، به هوا بر خاستند /

    دنیا یکپارچه سیاه شد / آن سوی زمان چه باید کرد

    مگر قرار است که خون ببارد ؟

    در یا چرا میگیرید ؟ آسمان ابری ، پرنده ها خاموش ، یک سکوت وهم آور

    بگذار آفتاب مارا بپوشاند/ بگذار بر زمین خود بایستیم /برخاک خود

    از چه چیز باید سخن گفت ؟ ما چگونه زنده ایم ؟

    ونشسته ایم به تماشای آنان که مر گ را در  پیکر  خود خواندند

    غم سنگینی ، بر ساقه نازک قلبم مانند موریانه چسپید

    مسیر سوزان موشکی  که میرفت تا به آتش بکشد

    پیکرهای باد کرده از گر سنگی را

    به خیال یک آبگینه دیگر و……..

    غافلان وعاقلان خاموشند ، کیفهایشان آماده وخود

    در مسیر یک پروازند ، بسوی آفتابی دیگر/

    29/8/2013 میلادی / ثریا ایرانمنش / اسپانیا/

     

  • یک شاخه

    میل دارم یک نقطه پایان برنوشته هایم ویک نقطه دیگر بر زندگیم بگذارم ، اما  درحال حاضر هیچگدام از این دو در اختیار من نیست ، نوشتن بهترین سرگرمی ودلخوشی من د راین بیغوله سرا ست  درگذشته هم هنگامیکه یک دختر بچه کوچک بودم همیشه قلم ودفتری پنهانی داشتم ومینوشتم یا نقاشی میکردم جمع آوذی اشعار ونوشته های بزرگان بهترین سرگرمی من بود از دنیا ومادیات آن خیلی به دور بودم ، دور، دور گویی زندگی درفراسوی من قرار دارد ومن اجازه ورود به حریم آنرا ندارم ، زندگی در ویترینی شیشه ای قرار داشت ومن از پشت شیشه آنرا تماشا میکردم بی آ نکه اجازه داشته باشم دست به آن بکشم همه زندگی من درخود فریبی گذشت .

    امروز با نگاهی به عریانی روحم  وجامعه ای که درآن میزیستم ، می اندیشم، نه! پردور بودم آنچنان که هرگز نتوانستم حتی روزنه ای را پیدا کنم که از آن نسیمی خنک بر زندگی جهنمی من بوزد.

    شاید مادرم دراین ویرانی سرنوشت من دخالتی مهم داشت وبقول خودش کدوی سر من خالی بود!! سر نوشت مرا میکشید بی آنکه خود بخواهم ومن یکپارچه سکوت بودم درمقابل تمام تهمت ها ، نفرت ها وافترا ها ، گویی ابدا بمن ارتباطی ندارد ، آخ ، از این ریشخند طبیعت  زمانی که درکودکی وخردسالی احترام تو از دست میرود باید درانتظار لطمه هایی باشی که دربزرگسالی برجان تو زخم میگذارد .

    روزی چشم پزشک من بمن گفت : این چه نامی که تو برگزیده ای ؟ نامی شوم است ، نام ستاره ای است تنها درآسمان در گوشه ای نور می افشاند اما اجازه ورد به منظومه خود ودیگران را ندارد ، تنها میسوزد وتنها میمیرد ؟! در پاسخ او گفتم ، نام را من باخودم به دنیا نیاوردم ، سرنوشتم را به دست گرفتم حال نه درخیال بلکه درواقعیت گفته آن پزشک با تجربه را لمس میکنم سالیان درازی را با شوق وعشقی سرشار در عشق مادر بودن درمیان خستگی های فراوان ، در  لانه کوچک وآرامم ودر  منتهای صداقت واشتیاق  تنها درکنارمیوه خود نشستم  فرزندی که زیر نوازش دستهای گرم من رشد میکرد ومن درانتظار  پاداش خود وخانه ایکه درآن نسیم سعادت میوزد وچشمه عشق جاریست  دل سپردم واز پنجره تاریکم به روشنایی بیرون نگاه میکردم ، روشنایی ونورهایی فریبنده وچشمانی که درپشت عینکهای پستی ونادرستی پنهان بودند ، حقایقی لبریز از ریا ودروغ ومن درفکر آفرینش وباورهای خود امروز دیگر  هیچ چیز برای من ارزشی ندارد اگرچه دنیا کون فیکون شود واگر چه جنگ اتمی دربگیرد ، بی تفاوت به ویرانی ها مینگرم چرا که دلها همه ویرا نه  شده اند ودر میان آنها لاشخوران مشغول تغذیه وپروارشدن خود میباشند ، این دنیا دیگر برای من هیچ بها وارزشی ندارد چرا دوباره بخود فریبی مشغول شوم ؟ چرا ؟  تنها سهم من درمقابل رویم نقشه ای از سرزمینم قرار دارد وآنسوی دیگر یک تخته کوچک سیاه با ا شکال وصورتک های مسخره وچند پروانه که دروسط آن نوشته شده :   HAPPY BIRTHDAY……..بقیه دارد

    ثریا ایرانمنش / چهارشنبه /28/8/2013 میلادی / اسپانیا /

  • یکسالگی

    تولد یکسالگی پسرم فرا رسید ، برای پدرش پیغام دادم اگر میل دارد میتواند بخانه ما بیاید ، خوشبختانه قبل از آمدن او محبوبه خانم با دوربینش آمد وچند عکس یادگاری از من وپسرم وخودش گرفت ا ما نماند ورفت ، خان هم گفت دیرتر  خواهم آمد ؛ من غذای مفصلی درست نکرده بودم کیک وچای وچند ساندویچ مقداری کتلت ، ناگهان درب باز شد او با چند زن ومردمست وشش دانگ وارد شدند ، زنهایی که درکار فیلم ودوبله ویا درکار ( دیگری) بودند مردانشان را نمی شناختم ، گویا از قبل درجای دیگری خودرا خوب ساخته بودند ، نه زنان را میشناختم ونه مردان را از سر وضع آنها معلوم بود که کارشان وشغلشان چیست وچه حرفه ای دارند ، بچه را به اطاق بردم وبه مادر سفارش کردم بیرون نیایید ، خودم روی یک صندلی نشستم به تماشا ، او درحالیکه زبانش لکنت داشت گفت :

    این خانم مرا به جشن یکسالگی پسرش !! دعوت کرده است سپس رو بمن کرد و.گفت عیبی ندارد که من دوستانم را آورده ام ؟ هاهاهاها خنده های چندش آور کلمات شنیع وا شعار مستهجن ، گویی تنها برای تحقیر من آمده بود .

    دیگر میل ندارم وارد بقیه ماجراها وداستان  بشوم خون آزمایش شد وجواب مثبت بود وایشان با افتخار تمام بمن اطلاع دادند که خوب صاحب پسری میباشند !! اما این پسر باید زیر  نظر  مادرجانشان بزرگ شود نه در خانه من ومادراملم که هر روز سر  سجاده می نشیند ونماز میخواند ، برایش پیغام دادم

    مادرجان تو کارش وماموریتش را درقبال سایر جوانان  خوب انجام داده است وپاداش خودرا نیز گرفته ، او که خودرا حامی زنان میداند وسینه برای آزادی زنان چاک میدهد درجلسه های گوناگون حضور مییابد وجوانان را شستشوی مغزی میدهد ، وخورا به زیر  تانگ میاندازد  تا ازحقوق زنان وآزادی آنها حمایت کند، چرا حیثت مرا لکه دارمیکند ؟ کجاست آن حمایت وجان فشانی او برای زنان کشوری که حتی دران به دنیا هم نیامده است  او ازمن چه میداند ؟ به غیرا زچند کلمه کثیف که ازدهان تو ودیگران بگوشش رسیده ، چه چیزی از خانوداه من میداند ؟ اگر  پول فراوانی داشتم ویا از نوادگان نوکران وحاجبان درگاه شاه قجر بودم شاید امروز روی سرهمه جای داشتم اما ؟! متاسفم من نانم را ازبازوی توانا وپرقدرت خودم میخورم ، محال است ، محال است بگذارم دست او به پسر من برسد”

    کور  خواندی این یکی دیگر قربانی شما وحزب شما نخواهد شد با تمام قدرتم اورا درمیان بازوان خودم میگیرم ، خوشبختانه کاری پیدا کردم از طریق معاون نخست وزیر درهمان بیغوله ای که او کار  میکرد دست تصادف بود ؟ یا دست سرنوشت ؟! هر  هفته بچه را بخانه مادرش میبرد تا موقع برگشت جان من به لبم میر سید ، چه ذکر ی در گوش بچه ام خواندند ؟ بچه هرروز از من دور تر  میشد ، زمانیکه میل داشتم اورا به آغوش بفشارم درپشت چادر  نماز مادر پنهان میشد ، مرا بنام کوچکم صدا میکرد ،؛ واتوبوس را که میدید خیال میکرد من درآنجا کار میکنم ومیگفت ” اداره مامان !!! به دفترچه های قصه هایش دلبسته بود وآنهارا  وار ونه به دست میگرفت تا خوابش ببرد ،  آرزو داشتم سرم را  روی پاهای کوچک او بگذارم وتنهاییم را فراموش کنم اما فریاد او بلند میشد وفورا به اطاق مادر پناه میبرد ، مادر نیز اورا ازآن خود ساخته بود ، این بچه ای که میرفت پای در سن دوسالگی بگذارد مانند یک مرد جا افتاده وتجربه دیده با آن چشمان در شت وبراقش میدانست که چگونه باید راه روش خودرا پیدا کند ، روزهای تعطیل اورا با کالسکه به گردش میبردم به استخر شنا میبردم ، به رستوران میبردم تا دونفری باهم غذا بخوریم لب به غذا نمیزد ومیگفت که باید به توالت برود آنهم توالت ودستشویی خانه .

    به خان گفقتم فرشهایت را ببر میخواهم خانه را عوض کنم چه بسا جناب صاحبخانه دوباره چشمش به فر شها افتاد وماموری دیگر را فرستاد برای جمع آوری آنها ، بجای آن دوفر ش گرانیها وزیبا دوعدد زیلوی ابی حاشیه دار  خریدم وخانه را با آنها فرش کردم  ، خانه ایکه درخیابان شمیران قدیم جای داشت وصاحبخانه ازمن همه نوع تعهدی را گرفته بود خودش درطبقه بالا زندگی میکرد خود وهمسرش هر دو معلم بودند من درطبقه هم کف که سه اطاق داشت با یک حیاط کوچک ویک حوض باندازه یک وان بزرگ زندگی تازه ای را شروع کردم دیگر خیالم از بابت همه چیز راحت بود اما نه…..تازه  جنگ شروع میشد واین آرامش قبل از طوفان بود که مرا فریب میداد……. بقیه دارد

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا/ سه شنبه 27/8/2013 میلادی/

  • حماسه

    و…… تصویری بی شباهت ، به یک انسان /که اگر خنده اش را فراموش کند /با عبور از زنجیرهای زندگیش / با عبور از دردها / همانند من ! که سنگهای قدیمرا بردوش میکشم ، وروحم را از خلال دردها ، آزاد میکنم/ درچهار دیوار اطاق کوچکم / با الفاظ /……….ثریا

    ———————–

    هفته گذشته آخر ین تصویر اورا که پسرم برایم فرستاد دیدم ، دردل گفتم :

    در  طبیعت راز ورمز هایی وجود دارد که ما از آن بیخبریم ، نه دلم سوخت ونه حوصله تماشای  انرا داشتم ، یک پینوکیو با پاهای نخ کشیده با کیسه اکسیژن بردوش ودستهای قفل شده وصورتی همانن یک سنگ ، بی حرکت شاید مردن برای او بهترین کاری باشد که در عمر ش انجام میدهد بهتراز  متولد شد نش .

    امروز هم گریستم ، بخاطر آنچه را که ازدست داده بودم ، درجوانی حیثیتم را آنهم به دست او ، او که مردی از تبار روشنفکران وتوده ها بود !!!!

    آن شب نیز تا صبح گر یستم وفردای آن روز به ” خان ” تلفن کردم واز او خواستم تا ساعتی به منزل ما بیاید ، سرا سیمه آمد وهنگامیکه درب خانه ر ا باز کرد ، پرسید چی شده ؟ دزد آمده است ؟ گفتم نه از دزد بدتر ،؛ بنشین تا همه چیز را برایت بگویم ، روی سکوی جلوی درب آشپزخانه نشست ، ماجرای بیماری پسرم ، ماجرای حمله آوردن همسرش بمن ، ماجرای مرد صاحبخانه و بیکاری خودم وآخر ین آنها گفتگوی تلفنی همسرسابقم با من بود ، همه را توام با بغض واشک برای او تعریف کردم  او تمام  مدت گوش میداد ، سپس در چشمانش اشک نشست وپر سید چرا بمن نگفتی ؟ چه چیز را بتو بگویم ؟ دستمرا دراز کنم واز تو گدایی بکنم ، نه ! روی موزاییک نشسته ام اما غرورم وپاکیزگی پیکرم را حفظ کرده ام ، حال میتوانم با سر بلندی به صورت پسرم نگاه بکنم ، من هنوز همان زن شهر ستانی قدیمی هستم ، عزیزم .

    از جای بلند شد وگفت :

    من دوستانی درنخست وزیری دارم سفارش میکنم برایت کاری پیدا کنند اما….اما بهتر است به آن مار مولک مرده زهردار  بگویی که به آزمایشگاهی بروید وخون او وبچه وترا آزمایش کنند تا این ننگ را  از روی توو آن بچه بیگناه بردارد ، او برای فرار  از مسئولیت ویاشاید منافع خودش  دست باین گفتار  ننگین زده است ، فردا پسرت بزرگ خواهد شد وپدر ش را میخواهد باید جوابگوی اوهم باشی.

    از خانه بیرون رفت ، تولد یکسالگی پسر م نزدیک میشد ، نزدیکیهای غروب دیدم کامیونی جلوی درب خانه ایستاد ، چند قالی بزرگ ، یک دست مبل ساده ومیزگرد بر دوش کار گران به درون خانه آمد ، میدانستم کار اوست ومیدانستم از کاری که همسر ش کرده با خبر است شاید دارد جبران میکند ، حیر ان ایستادم به تماشا ، پسرم ذوق کنان خودش را روی فرشهای گرانبها انداخت او هم طعم تلخ بدبختی را با سن کمش چشیده بود حال خوشحال بود ، خان از راه ر سید با مقدار زیادی میوه ویک دسته گل بزرگ ویک خرس سیاه وسفید برای پسرکم  چیزی نداشتم بگویم ، تنها اشکهایم سرازیر شدند وخودم را به آغوش او پرتاب کردم ، هرچه باشد شانه های بزرگ او جایگاه خوبی برای اشک ریختن من بود .…..بقیه دارد/ ثریا ایرانمنش. اسپانیا .

     

  • بیرحم

    از بیاد آوردن آن روزها ، دلم میگیرد آن روزهای وحشتناک ، فکر نوشتن را ازمن دور میکند ، یاد آوری آن خاطره ها پشتم را میلرزاند، شرکت داشت منحل میشد ، جناب مدیر عامل برای بردن من باخود به تبریز فشار میاورد دعوت اورا ردنمودم اشعار عاشقانه آن یکی که دیگر علنی شده بود حالم را بهم میزد ، از همه بدتر آن زن که مانند یک درخت خشک خودش را به آتش کشیده بود حال باچادر نماز سپیدش جلوی مرا گرفته وفریاد میکشید  تا نگهبانش را باو پس بدهم باو گفتم خانم عزیر من هیچ میلی ندارم با ارباب خانه شما رابطه داشته باشم تنها به آنسوی خیابان نگاه کنید او هرروز آنجا ایستاده وسایه وار مرا تعقیب میکند آدرس شرکت را آن عجوزه پیر حریص که اشتهای سیری ناپذیری داشت به آن زن داده واورا تحریک نموده  بود ، راهم را گر فتم بی آنکه حرفی از حقوق وباقیمانه آن بزنم بخانه رفتم ، بچه بیمار شده بود ، محبوبه خانم رفته بود ، مادر شیر مانده درشیشه را باو خورانده واورا به اسهال واستفراغ شدید مبتلا ساخته بود  آنهم پس از یکهفته بمن گفت ، بچه داشت ازدستم میرفت شبانه اورا بغل کرده با پای برهنه راهی بیمارستان | پارس| شدم ، دکترها جلو دویدند یکی از آنها گفت بچه مرده را آورده ای ؟ اگر تا چهل وهشت ساعت حالش خوب شود زنده میماند ، تا پنج صبح پشت دراطاق عمل نشستم صبح اورا مانند حضرت مسیح برصلیب آوردند به دست و پاهای او سرم وصل بود ، کنارش خوابیدم میل نداشتم بخواب روم میترسیدم دراین فاصله بچه بمیرد نزدیک ظهر  پرستار آمد وگفت شما بخانه بروید استراحت کنید حالش خوب است قول میدهم ، درتمام این مدت ابدا بفکر مخارج بیمارستان نبودم تنها آرزویم این بود که بچه ام سلامت از زیر بار این بیماری بیرون بیاید ، یکشب مادر کنار او بود ومن درراهرو راه میرفتم ،  به هیچکس خبری نداده بودم ،   سه روز بعد  حال بچه خوب شد ودکتر سفارش کرد که مواظب شیر وشیشه های او باشم . با یک صورتحساب به مبلغ نهصد وپنجاه تومان .

    اولین کاری که کردم با پدرش تماس گرفتم وماجرا را برای او تعریف کردم وبرای اولین بار از آن مرد بی غیرت تقاضای کمک کردم ، در جوابم گفت :

    اولا من از این پولها ندارم چرا اورا به بیمارستان دولتی نبردی ؟ ودوم اینکه  ازکجا بدانم او واقعا بچه من است ؟…

    گوشی تلفن از دستم رها شد اینجارا دیگر نخوانده بودم درکنار همان اطاقک تلفن عمومی روی زمین پرت شدم دراین بین مهندس میم مدیر عامل سابق را دیدم که از پله ها پایین میاید ؛ پرسید تو اینجا چپکار میکنی ؟ با چهره اشک آلود اطاق پسرم را نشانش دادم ، رفت سری زد وبرگشت وگفتم حال باید مخارج بیمارستانرا بپردازم آیا از شرکت شما پولی طلب دارم؟ ببخشید که بیخبر رفتم ماجرا داشت بالا میگرفت ، دست درجیبش کرد ویک چک بمبلغ هزارتومان نوشت وگفت حالا این را داشته باش بعدا حساب میکنیم ، بدکاری کردی که بیخبر رفتی وبعد هم بیخبر بلیطها ی هواپیمارا پس دادی وبه تبریز نیامدی؟!!!!

    آری من همیشه کارهایم روی نادانی بوده وهست ، آن دومرد ، دو موجودی که هیچ شباهتی به هم ندارند یکی بدبخت فلک زده که روی چهار پایه میایستد وشعار میدهد ، با ماهی چندر قاز حقوق که نیمی ازآن را باید به مادرجانش بدهد ودیگری مردی خود ساخته قوی جسورکه عاشقانه مرا دوست میدارد نیش هردو مدانند نیش مار دربدنم فرو میرود ، تنهایم بگذارید ، رهایم کنید ، باید تنها به پسرم پناه ببرم به تنها کسی که دراین دنیا دارم ؛ صاحبخانه  برای عقب افتادن کرایه اش سندرا به اجرا گذاشته بود ومامورین اجرا هرچه را که درخانه قابل !!! بود باخود برده بودند ، صاحبخانه آن مرد پلید با شکم باد کرده هرروز بخانه مامیامد وتقاضا ی ازدواج میکرد وخانه را پشت قباله ام می انداخت .اوف ….مرده شور خودت واین آپارتمان فکسنی را ببرد . از بیمارستان بخانه خالی برگشتیم ، نه فرش بود ، نه مبل ونه یخچال.

    کف اطاق بچه را با مشمع لینولئوم فرش کردم همه جارا ضد عفونی نمودم چند شیشه جدید برای او خریدم وبه مادر گفتم :

    مرسی دیگر بس است این یکی را برای من نگاه دارد وبه دنبال بقیه بچه هایت به آن دنیا نفرست ، بادی درگلو انداخت وگفت :

    آن بچه هارا دایه هایشان کشتند نه من ، گفتم ، آن یکی که ازبالای پشت بام افتاد ومرد ، وآن پسرک دوساله که درحوض خانه خفه شد تو مشغول قلیان کشیدن ونششتن با دوستانت وهمسایه هابودی > دیگر بس است ،

    صدای آن مرد بیرحم درگوشم زنگ میزد : ازکجا معلوم بچه من باشد ؟! اوف برتو ، نامرد بی وجدان من اگر میخواستم برای پسرم پدری دست وپاکنم مردانی از تو بزرگتر وبا ارزش تر بودند ، توخوب میدانی که این بچه متعلق بتوست ، اما برای فرار از مسئولیت حاضری هر تهمت وافترایی را بمن ، به مادر فرزندت بزنی تا خودت بزرگ جلوه کنی . آه  ،خداوندا کمکم کن…..بقیه دارد

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا/ یکشنبه 25/8/2013 میلادی / ساعت 22/یازده دقیقه شب !

  • تو من باش

    آه شما که صورتتانرا درسایه نقاب غم انگیز زندگی ، مخفی کرده اید /گاهی به این حقیقت یاس آور اندیشه میکنید که:

    زنده های امروزی بجز تفاله یک زنده نیستند ؟ …….ازکتاب جاودانه فروغ فرخزاد.

    ——————

    امروز دست به یک خانه تکانی بزرگ زدم ، هرچه دفترچه یادداشتهای روزانه داشتم همهرا به درون سطل آشغا ل روانه نمودم ، درآنها همه چیز پیدا میشد آنها رزوهای غم انگیز غربت من بودند ، روزهایی که میل ندارم دیگر بیاد بیاورم ، آنهم دراین سر زمین با کسانی برخورد کردم که درتمامی زندگیم نمیدانستم این موجودات وجود دارند ، گویی تازه به دنیا پای گذاشتم وتازه معنی زندگی را فهمیدم ، زنهای چاله میدانی ، مردان لات آدمکش وقاچاقچی ، دکترهای قلابی واز همه مهمتر آدمکشان حرفه ای ، نوشتن درباره آنها افتخاری نیست .

    درب را به روی خود بستم ونشستم به یاد گذشته ها ونوشتم بازهم مینویسم خطوط را رها نخواهم کرد وهمچنان شماری از آدمهارا که هرکدام مانند اشکال هندسی به شکل های مختلفی جلوه میکنند .

    من سکوتم را میشکنم وبیاد میاور م که درآن زمان اگر زخمی بر پیکرم مینشت زخم عشق بود نه زخم زبان ونه کارد سلاخی ، حال دراین شبه جزیره سرگردانی دارم تکه تکه میشوم دیگر  خبری از آن آسمان آبی  وپر ستاره نیست ، من دریک دنیای بی تفاوتی افکار وصداها راه میر وم .

    حال برمیگردم به گذشته ها ، به همان روزهایی که خیال میکردم درد ناکند به همان زمانی که هنوز ” ایمان ” درون سینه ها کار میکرد تا اینجا سخت آمدم خیلی سخت بود آنچنان که آن روزها برایم بهشت را تداعی میکند.

    امروز هرچه بود بیرون ریختم باید ازنو زاده شوم باید از خاکستر دیروز برخیزم ، چقدر اسیر آن دست نوشته ها بودم اوف ، حال خیالم راحت است کسی نمیتواند آنهارا بخواند ، تنها موشهای زباله دانی آنهارا خواهند جوید  امروز میان اینهمه آدمهایی که از سراسر  دنیا باین سو هجوم آورده اند آنقدر احساس تنهایی میکنم که گاهی گلویم میخواهد از بغض پاره شود وبغض را با لیوانی آب ویا یک ظرف ماست یخ زده فرو مینشانم ، خار ج از معرکه ها هستم دیگر عمرم را برای خاطرات به هدر نخواهم داد آنچه را که مینویسم مرا شاد میکند ودراین گمانم که روحی درپشت سرم ایستاده ومرا ودار به نوشتن میکند ، شاید او میل دارد جاودان بماند ، مطمئنا هیچگاه در هیچ مکتبی وکلاسی از نوشته های من بهره نخواهند گر فت چه بسا به روزگارم نیز بخندنداما نباید فراموش کنیم که من از چه سر زمینی بر خاستم ومعلوم نیست درکجای این دنیا در یک توپ گرد به هوا پرتا ب شوم ، من از نوع ونژاد آنها نبودم ونیستم چیزهایی ر ا نمیتوانستم قبول کنم سر  پیچی میکردم وهمین سر پیچی ها بود که مردم را به قضاوت میکشاند ، روح من شکننده وشیشه ای بود میبایست از دید دل به آن نگاه کرد اما دیگران از دیدگاه خودشان مرا میسنجیدند این مردمانی که زیر  بار اشعار شمس تبریزی وحافظ وگنجوی وسعدی وعطار وخواجه عبداله انصاری غلط میزدند تنها انبوه کتابهایشان درقفسه ها به نمایش در میامد بی آنکه ورقی ر ا خوانده بانشد کارشان بشکن وبالا بیانداز وکمری که قر میداد ، مادر قدیمی من همه اشعار حافظ را از حفظ میخواند وسعدی را چند بار دوره کرده بود اما ههیچگاه هیچکس اورا ببازی نگرفت ، زمنیهایش  ،ا سبهایش ، وزندگیش به تاراج رفته بود مانند امروز من سرنوشت ها هم گویا ارثی میباشند…… بقیه دارد ………ثریا ایرانمنش / اسپانیا/

  • فروغ

    …. و چنینم من ؛ قلعه نشین حماسه های پر تکبر/دریک طوفان بزرگ تاریخ

    ومحبوس در زندان کینه ها / برقی در دشنه انتقام وشکوفه سرخ پیراهنی /

    در کنار راه فردای بردگان امروز ، | شاملو|

    —————–

    با زگو کردن ونوشته های دیروزی دردهارا بیشتر میسازد باید چند روزی صبرکنم تا خون خشکیده که دوباره سر  باز کرده است دلمه شود.

    شب گذشته کتابی از | فروغ فرخ زاد | میخواندم مرثیه هایی که مردان آن زمان درمرگش سروده بودند ودر زند ه ماندنش از او فرار میکردند ،

    امروز کتابهای او ممنوع النتشار / اشعارش سوزانده شده وبجایش اشعار ملامجلسی واحکام او اجر ا میشود ، زنی آزاده که میرفت تا عشق را به معنای واقعی زنده کند ،  او آزاده به دنیا امد وآزاد زیست ودردکشید وخیلی زود جهان را به دنیا دوستان واگذاشت  برادرش ر ا زبا قساوت تمام قطعه قطعه کردند که میگفت : عشق بوی خوبی دارد .

    قوانین را مردان مینویسند وزنانی که دلخوش به افسار ویراق وپالان زیبای طلا یی ونقره میباشند آن قوانین احمقانه ر ا مو بموبه اجرا میگذارند حال یا واقعا به آن معتقدند ویا محکومند ویا برق طلاهها والماسها چشمانشانرا کور  کرده است .

    من از جهنم میایم ، جهنمی که همین مردان وهمان زنان برایم ساختند وهیزمش را هروروز بیشتر کردند ، زنانی ودخترانی را میدیدم که از بغل خوابی شبانه بر گشته وهنوز بوی آن بغل خوابی از تنشان هوارا بد بو میکرد اما با پوزه های بسته شان | احترام| داشتند بازی را بلد بودند .

    فروغ بد بازی کرد دستش را نشان همه داد ، منهم دنباله روی اوبودم اشعار  او مرا ور وحیه ام را عوض میکرد، نمیدانستم که درمیان چه مردمی زندگی میکنم ، سادگی وصفای طبیعی | شهرستان| هنوز درتمام وجودم نشسته بود دنیارا از چشم پاک خودم میدیدم ونمیدانستم مارها وافعی ها وموشهای جونده چگونه روح وپیکر مرا میجوند وزهر خودرا به کامم میریزند وبه جایی مرا میر سانند که دست به خودکشی میزنم بی آنکه به عواقب زندگی تنها فرزندم بیاندیشم .

    امر وز آن دردها همه وجودمرا فرا گرفته اند وآن ملتی که زیر علم آزادی سینه میزد حال منفور ، بدبخت ، معتاد ، زیر عبای ملا دارد جان میکند واصالت وگدذشته خودرا نفی مینماید، ونسل سوم ، نسلی که باید نام آنرا نسل مرده گذاشت همان بچه های بی سر  ومادرانی که نوزادان بی مغز وبی کله به دنیا میاورند .

    روز گذشته عکسی رادریک سایت دیدم که شاید مشئوم تر ین عکسی باشد از اسارت یک ملت ، اسارت زن ، ملایی درپشت یک پرده ایستاده بود وشاگردانش که همگی دختر بودند با چادر سیاه وعد ه روبنده پشت نیمکت مشغول نوشتن دیکته بودند ، دیکته ای که از یک مغز تهی ، یک انسان خالی وبی شعور که تنها درد او شکم وزیر شکم میباشد ، در  مغز این زنان حوان فرو میکرد ، او درپشت پاراوان ایستاده بود تا زنانرا نبیند !!! واین است زندگی یک ملت ودرآن زمان من خیال میکردم به همانگونه که درخیابان آزادانه راه میروم ، آزادم ، رهایم ، چه اشتباهی ، من در پی نجات روح خودم بودم و…….بقیه دارد

    ثریا ایرانمنش/ اسپانیا / پنجشنبه22 آگوست 2013 میلادی/

  • پرنده

    شب ، شب تار است ؛/ شب بیمار است / از غریق دریای وحشت زده ، بیمار است /شب از سایه ها وغریو دریا سر شار است / زیباترین شبی ، برای دوست  داشتن /……..احمد شا ملو.

    ——————————-

    من همیشه برای یک عشق زیسته ام وعشق های دیگر برایم بی معنی ورسوا کننده بوده اند ، زنانی که دراطرافم بودند همه باداشتن همسر وگاهی فرزند یکی را هم همیشه به دنبال خود یدک میکشیدند حال یا معلم زبان بود! یا معلم موسیقی بود !؟ ویا شغل دیگری درکنار خانم داشت . بمن مربوط نیست تاجایی که به زندگی من دخالت نکنند وصدمه نرسانند من کاری به زندگی خصوصی آنها نخواهم داشت ، خانم مهندس کازیمیر جوانکی از ارامنه را به دنبال خود یدک میکشید وهرروز از جلوی دفتر من رد میشد مرا تعقیب میکرد من بی خبر از همه توطئه ها سرم به کار خودم مشغول بود ، هر روز عصر خان درجلوی دفتر درانتظارم بود با هم سری به خانه میزدیم سپس برای شام با دوستان وآشنایان بیرون میرفتیم ویا او برای بازی به کلوپ روانه میشد او عاشق بیقرا ربازی بود.

    حال نمیدانستم در باره این بریده روزنامه حاوی شعر باو چیزی بگویم یا نه سکوت گاهی بهترین است .

    آنروز عصر هنگامیکه میخواستم از دفتر خارج شوم مدیر عامل را به همراه رییس حسابداری دیدم که از ته راهرو بسوی درب خروجی میامدند ، رییس حسابداری گفت :

    آه …چه زود همه چیز صاف وصوف شد انگار نه انگار که بچه ای آنهم به آن بزرگی به دنیا آورده ای ( میخواستم بگویم باید ازمادر وآن کتاب قطورش تشکر کنم ) اما تنها به یک لبخند اکتفا کردم ، مهندس| میم| مدیر عامل گفت من به حسابداری گفته ام دست به حقوق تو نزنند وآن هزارتومان چشم روشنی و یک کادو برای تو باشد ، ….اوف ، یاد بدهکاریم نبودم ، سرخ شدم وتشکر کردم وگفتم خیلی زیاد است !!! بیخبر از آنچه درمغز پلید این آقایان میگذشت گویی همه درانتظار این بودند که من باررا بر زمین بگذارم وآنها سوارم شوند .

    آن روز عصر خیلی خوشحالتر بودم وماجرا  رابرای خان تعریف کردم سپس اضافه نمودم که حال برای خود دنیایی دارم یک دنیای بزرگ ، ودرواقع اگر اصرار  تو نبود امروز این بره کوچلو را نداشتم ( همین جمله بعدها تولید سوء تفاهم برای کسانی شد که شعورشان باندازه شعور یک الاغ بود) ! او درجوابم گفت “حال بیا این دنیاراباهم قسمت کنیم به دنیای من بیا ، گفتم نه ! متشکرم من وظیفه سختی دارم  وارد شدن به دنیای تو یعنی اینکه از وظیفه خود دست بکشم من امروز باید چند نفر را نان بدهم بنا براین باید بیشتر کارکنم امروز باندازه کافی هوای تازه دارم تا نفس بکشم میل ندارم آنرا آلوده سازم ، او ناگهان بازویم را گرفت وگفت :

    یعنی دنیای من کثیف است ؟ گفتم چندان هم تمیز نیست  کمی باید پنجره هارا باز کنی ، من از امروز دیگر بخودم تعلق ندارم یک محیط کوچکی برای فعالیتهایم دارم به کسی هم محتاج نیستم ( دروغ میگفتم آنقدر باو وشانه های بزرگ او احتیاج داشتم ، آنقدر میل داشتم دربازوان وسینه پهن او گم شوم اما تعهد سپرده بودم ) . سپس ادامه دام :

    امروز آزادم ، آزاد نفس میکشم  ، او. گفت برای داشتن تو دست به همه کاری میزنم اگر چه باید آدم بکشم اما مرا به اجبار وادار مکن هیچ میل ندارم اجباری دراین کار باشد همان اندیشه جبر مرا میکشد نه ! پیوند دونفر نباید با جبر توام باشد دلم پر هوای ترا دارد اما دیگر دیر است خیلی هم دیر ، من سکوت کردم سپس به خانه نزدیک شدیم باو گفتم فردا ناهار دررستوران مایسن ترا خواهم دید حال باید بروم خانه وبچه را شیر بدهم ، جای فشار دست او روی بازوانم میسوخت ودلم پر هوای اورا داشت اندوهی سنگین بر قلبم نشسته بود بی آنکه بخواهم ویا بدانم عا شق او بودم ….بقیه دارد

    ثریا ایرانمنش / چهارشنبه 21/8/2013 میلادی / اسپانیا/

  • برگشت

    …..وز مین را باران برکت ها شدن ، مرگ فواره از این دست هست / شاملو

    ——————————————————————-

    شتاب داشتم که هرچه زودتر به دفترم برگردم آن خانم جانشین موقتی  با گرفتن حقوق یک ماهه  من جایش را خالی کرده بود.

    دفتر  کارم تمیز روی میز گلدانی از گلهای رز سرح وصوراتی وزرد قرار داشت ، پوشه ها وپرونده ها رویهم بطور مرتب چیده شده بود ، ساعت نه صبح سینه هایم درد گرفت موقع شیر بچه بود اما …بچه درخانه داشت با شیر خشک | مای بوی| که پوستر تبلیغاتی آنرا به دیوار اطاق بچه چسپانده بودم ، تغذیه میشد ومن غذای اورا  سهم طیعی اورادرون دست شویی خالی میکردم .

    ساعت دوازه نیز میبایست این برنامه را تکرار کنم ، کارمندان حسابداری واطاق نقشه کشی به دیدارم آمدند عده ای بطور لفظی به خوش امد گویی مشغول شدند بچه های خوبی بودند ( خیلی خوشگل شده اید ) آخ نه …تنها کمی وضع ظاهریم عوض شده مرسی ، آه اگر بگویم بهترین اوقات وسالهای زندگیم کدام بودند ، تنها همان سالها که هم عشق داشتم ، هم کار داشتم وهم مادربودم واین بهترین هدیه ای است که خداوند به بنده ناچیز خود اهدا میکند.

    چه روزهای خوبی بودند آن روزها ، روزهای پر شور ، روزگار بی دردیها روزگار پس از زدو خوردهای سیاسی وبقول عده ای ” کودتا” ! حال نخست وزیر جدید | امینی| که از  طرف دول بزرگ ! تعیین شده است  میل داشت جلوی خیلی از ریخت وپاشهارا بگیرد واولین حمله او به شرکتها وکارخانجات خصوصی بود ، مقاطعه کاران جدیدی ! از راه رسیده بودند شرکتهای چند ملیتی ومیل داشتند خودشان این کارها را انجام دهند بنا براین یکی یکی از شرکتها ی مقاطعه کاری وشرکتهای خصوصی تعطیل میشدند به قول ضرباالمثل معروف ” هنگامیکه دیدی ریش همسایه ات را میتراشند ، تو خود ریشت را مرطوب کن ” درشرکت ماهم ولوله هایی ایجاد شده بود اما من کمتر به آنها گوش داده ویا دل میسپردم.

    یکی از پوشه هار باز کردم …وای یک سیتواسیون چند برگه مر بوط به ساختمان یک بیمارستان که میبایست آنرا درچهار نسخه تنظیم میکردم ، درآن طرف پوشه کاغذی مانند بریده روزنامه جلب توجهم را کرد آنرا با کلیپ به پوشه وصل کرده بودند ، آنرا باز کردم شعر تازه ای از ” رهی معیری” بود که زیر بعضی از ابیات خط قرمز ویا سبز کشیده شده بود :

    درپیش بی دردان چرا فریاد بی حاصل کنم/ گر شکوه ای دارم ز دل به یار صاحب دل کنم / از گل شنیدم بوی او / مستانه رفتم سوی او و…… ( هنوز آن قطعه روزنامه که رنگش مانند کاه شده در میان دفترچه هایم موجود است )

    چه کسی این شعررا باین پوشه وصل کرده است ؟ این سیتواسیون وگزارش خصوصی نیست باید برای مجمع عمومی تنظیم شود ، یکی یکی از کار فرمایان وبچه های حسابداری وسایرین را از زیر نظر  گذراندم مدیر عامل با آن عینک ته استکانی وموهای سپیدش تنها بفکر کارخانه پیاز خشک ورب سازی بود ، مهندس ” شاز” تنها موقع تشکیل مجمع عمومی میامد  او شرکت مقاطع کاری بزرگی را که تنها کارش شهر سازی بود اداره میکرد واین شرکت کوچک ما که جزیی از آن بود فقط درکار مقاطعه، خانه سازی وبیمارستان وجاده سازی بود.

    مهندس خیابانی یک آدم خشک کمونیست دوآتشه وبد اخلاق بود او که گاهی به شرکت میامد  وخیلی خشک جواب سلام مرا میداد، مهندس ” واو” هم تنها یکبار با او حرف زدم همان درخت نازک وشکننده که هرآن فکر میکنی کمرش خم شده ومیشکند ، رییس حسابداری پیرمردی با هیکل بزرگ که درگیر دختر بیمار وپسرش بود بچه های حسابداری هم هیچکدام کاری به نامه های رسمی واداری نداشتند ، چه کسی این شعررا برای من فرستاد ه بود ؟ وچه چیزی را میخواست بگوید؟…..بقیه دارد

    ثریا ایرانمنش / 20/8/2013 میلادی / اسپانیا /

  • روشنایی

    صبح زود ، بچه را آوردند تا باو شیر بدهم ، سینه هایم دردناک وورم کرده بودند از بیرون صدای وزش باد درمیان درختان میپیچید گویی فرشتگان آواز میخوانند بچه آرام بود این کوچولو ، این بره سفید که مانند یک تکه مرمر دربغلم جای داشت اضطرابی نداشتم فردا روز دیگری است ، نه دیگر میل ندارم آن لبخند وآن ظاهر سازی پدرت راببینم اینجا ودرزندگی ما نباید حرفی ازحزب وبرادر بزرگ باشد بگذار نگهبانان دیروزی از او حمایت کنند تو فرزند منی وامروز در زیر سینه من خوابیده ای بی شک درآینده گرفتاریهای با پدرت خواهم داشت اما بنوعی آنهارا نیز دفع خواهم کرد.

    ساعت از نه گذشته بود که تلفن به صدا در آمد یکی از مهندسین از دفتر کارزنگ میزد این اقای مهندی با آن قد بلند ولاغر وآن دستهای استخوانی بسیار بد عنق وتلخ بود وهمان کسی بود که روز اول مرا به دفترخواند واستخدام نمود صاف راه میرفت مانند یک درخت خشک سرش همیشه پایین بود اما امروز با شوخ طبعی بسیار میشنیدم که میگفت :

    شنیدم گل کاشتی ،  | سرخ شدم | سپس گفت کی برمیگردی ما دلمان برایت تنگ شده است ما ” ثریای” خودمان را میخواهیم ! ایران یک ثریا دارد  واورا هم ما داریم ؟! سپس گفت خانمم به دیدنت آمد ؟ گفتم بلی ، خیلی هم مرا خجالت دادند ، گفت ، ابدا ، سپس پرسیدم آیا از خانم جانشین من راضی هستید ؟ درجوابم گفت ابدا ، زنی جلف ، درنهایت بسیار خطرناک است آخرترا چه به این اشخاص؟  خنده ام گرفت ، در جواب گفتم :

    جناب مهندس انسان دراین جنگل بزرگ با همه گونه حیواناتی روبرو میشود اینهم یکی از همانهاست خوشحالم که مورد قبول شما واقع نشد  نگران ازدسنت دادن کارم بودم ، گفت ، ابدا ، ابدا ، هرچه زودتر برگرد ما ترا دوست داریم ترا باهمه خوبیها وبدیهایت ، گفتم میشود یکی از بدیهایم را نام ببرید تا بلکه بتوانم خودرا اصلاح کنم ؟  گفت : یکی از بدیهایت ، بی توجهی تو به  اطرافیانت میباشد …..د رتو هیچ سنگدلی وخشونتی دیده نمیشود مانند همان بچه ای که تازه به دنیا آورده ای بیگناهی خیلی زود  با این خانم تر ک مراوده کن ، گفتم چشم خداحافظی کردیم وگوشی را گذاشتم وذوقی دردلم پدید آمد هنوز هستند کسانی که مرا برای خودم دوست میدارند توقع از این آدم خشک وبی احساس نداشتم ، تامدتی لبخند روی لبانم نشسته بود……بقیه دارد

    ثریا ایرانمنش / 19/8/2013/ میلادی / اسپانیا /

  • دهل

    من آن دهل زن مستم که به مستی درمیدان/ دهل خودبجای پرچم بر سرنیزه نهادم / ؟

    طبیعت وقوانین آن همیشه درشب نهفته بود وپرودگار نیوتون را فرستاد تا شب را نورانی کند ؟! اینهارا درکتابی که به دستم بود میخواندم ، خوابم نمیبرد یک احساس درونی بمن میگفت :

    خوشبختی توهمان یک لحظه بود تمام شد دیگر هیچگاه روی خوشی وخوشبختی را نخواهی دید .

    اولین سبد گل با شاخه های بلند رز وگلایول بدون نام ونشان به اطاقم رسید میدانستم از طرف چه کسی است ! ودومین آنها از طرف روسای شرکت هرچند به بزرگی اولی نبود اما بازهم قد برافراشته بود به همراه یک کارت امضاء شده بنام روسای شرکت ورییس حسابداری ، چند دسته گل از طرف کارمندان شرکت وهمسران کارفرمایانم که بنوبه خود آمدمد وبرایم لباسهای رنگارنگ بچگانه آوردند ،  هیچ خوشحالی بمن دست نداد ، چیزی دردرونم سر به طغیان برداشته بود ، مادر با یک کتاب قطور ویک پارچه آمده بود تا شکم مرا  محکم ببندد درآینده شکم بزرگ نشود پر ستار  جلوی اورا گرفت وگفت این کار خطرناک است اما او کتاب را روی شکم من گذاشت .

    برای همسر سابقم پیغام تلفنی گذاشتم که پسرش به دنیا آمده اگر میل دارد میتواند به بیمارستان بیابد واورا ببیند .

    حدود عصر بود که با چند تن از همکاران ویارنش آمد گویی میترسید تنها با من روبروشود ، هنگامیکه بچه را آوردند تا اوببیند اولین حرفی که زد این بود:

    اولین ریس جمهور ایران به دنیا آمد !

    از فشار خنده نزدیک بود بترکم ، باو گفتم پسر من هیچگاه گرد سیاست نخواهد گشت ، گفت ، تنها پسر تو نیست  من از سهم خودم میگویم ، سهم تو ؟ ها ….

    یک ربع ” پهلوی” یک کیک کوچک وچند دست لباس زیر بچه بعنوان کادو آورده بود که آنهارا روی تخت گذاشت وبادی به غب غب انداخت وگفت :

    اینهارا ماما داده است !!!  خودت چی؟ هیچ ، نگاهی به گلهای اطراف اطاق انداخت سپس گفت :

    انگار ملکه اینجا وضع حمل کرده است ، اینهمه گل ؟ گفتم بلی من درمقام خودم یک ملکه هستم وصاحب یک پسر بزرگترین پسر این بیمارستان از امروز او تاجی است بر تارک سرمن واگر زندگی میکنم بخاطر اوست  ، ودردل گفتم :

    چرا باید بترسم آنهم درزمانیکه دنیا میرود تا قهرمانان خودرا بسازد .

    او چند کلمه ای جا بجا ازدهانش خارج شد اگر ذره بین داشت تمام اعضاء وجوارح بچه را زیر  ذربین میگذاشت تا برای مادرجانش خبر ببرد من درانتظار هیچ عکس العمل مهربانی از طرف او نبودم آن اندام نحیف ،  وآن شخصیت خواب الوده را خوب میشناختم ، هرچند بادی به غب غب انداخته بود وبه نسل خود مینگریست دوستانش نگاهی زیر چشمی به بچه که مانند یک فرشته در  ملافه های سفید وآبی خوابیده بود انداخته وسپس گفتند :

    باید خوب تغذیه شده باشی ، درجوابشان گفتم بلی؟ اول از همه آرامش وسپس سیب وشیر این دو غذای روزانه من بود .

    کادوهای اورا به پرستاران دادم وزیر لب گتم ، آخ مرد که هنوز عقل درستی نداری وهنوز احتیاج به یک شهرت کاذب داری اما من هیچ احتیاج بتو وخانواده مهاجر تو ندارم بازوانم قوی وساقهای پایم قویترند وقلبم بزرگتراز همه دنیا……بقیه دارد

    ثریا ایرانمنش / یکشنبه 18/8/2013 / اسپانیا /

  • تولد من!

    بی حوصله راه میرفتم ، بیاد آوردم فردا تولدم میباشد ، این ر وزها دیگر میلی ندارم که روزشمار زندگی باشم اطرافیان بیشترازمن تلاش میکنند زمانیکه از چهار چوب بلوغ گذشتی واز پله های عمر بالارفتی ، دراوج هستی ناگهان فرود میایی آنهم بسرعتی که بالا رفتی ، درجوانی مستی ودرپیری سستی میان سالی در کمرکش زندگی گم شد .

    آماده فرود از آن قلعه غروی ، ازمنزلی به منزل دیگر کوچ کردن ودردیایی دیروز زیستن.

    امروز پس از آنکه باغچه را آب دادم ومشغول جابجا یی بعضی از آشغالهای بالکن بودم ، به ناگهان سرم با تیره آهنی که از زیر ماشین کولر درمیامد برخورد  کرد وخون جاری شد ،  گلدان چینی زیبایی که داشتم ناگهان سقوط کرد وشکست ومن تنها کاری که توانستم بکنم این بود که ، عینکم را زیر پاهایم خورد کنم ،  دیگر میلی نداشتم شاهد بقیه حوادث باشم  و میلی هم به دیدن این دنیا وحیواناتی که درآن زندگی میکنند ، ندارم

    حال فردا دیگر نمیتوانم موهایم را بشویم وخودرا آماده ناهار تولدم بکنم ! نه اندوهگینم ونه شاد ، دیگر بی تفاوت نشسته ام ، هدیه تولم ر ا را دریافت کردم :

    سرگردان این دنیای بیکرانم / با کوله پستی از خستگیها ودردها /

    سرگشته این جهانم / با کوله پشتی از کلمات بجا مانده  تلخ وشیرین /

    آن خانه بزرگ قدیمی که برشش ستون تنهایی خود

    ایستاده بود . درانتهای جهان گم شد

    آن خانه بر تارک یک تاریخ پوسیده ومردمی پوسیده تر

    لم داده است / آن خانه بابادگیرهای سوراخ ودرمسیر باد است

    فصلهایم گم شده اند  ، روزها با صبوری ، ازاعماق روحم

    گذر  میکنند/ آن خانه عشق که شفافترین وپاکترین لحظه هارا

    رقصان بر دایره زمان ومکان داشت / گم شد

    حال درکجای این جهان فراخ  ایستاده ام ؟

    ثریا / 16 آگوست 2013 / اسپانیا /

     

  • تولداولین نوزاد

    ساعت چهارونیم صبح بود که درد ها شروع شدند ، مادر دراطاق خودش ختم امن یجیب ودعای جوشن کبیر میخواند ، خانمی از آشنایان نزد من مانده بود تا کلید کشو ها وپرونده های دفتر را باو بدهم مدت بیست وپنج روز مرخصی داشتم وایشان را بجای خود به دفتر میفرستادم سر از پا نمیشناخت چه بسا کاررا روی هوا میگرفت زنی بود تقریبا سیه چرده با لبانی کلفت بسبک زنان افریقایی با داشتن یک همسر  ژیگولو که سر پوشی برای کارهایش بود هنوز چشم طمع به ( خان) داشت ، خان هم از د سترس به دور بود !

    زن از نظر نیروی زمینی از مرد بسیار قویتر است تنها زمانی دچار وحشت میشود که مرد دامی بر سر راهش گذاشته باشد من خودرا بسیار قوی میپینداشتم بنا براین از هیچ چیز باک نداشتم ، حتی از خیانت زنانی مانند زن همراهم !

    با هم به خیابان آمدیم ویک تاکسی گرفتیم وبه سوی بیمارستان رهسپار شدیم دربلوار الیزابت یا بولوار کرج که امروز نمیدانم چه نامی بر آن نهاده اند ؟ یک اتومبیل شخصی محکم به تاکسی ما کوبید آنهم در همان صندلی که من نمشسته بودم ، دستم را روی شکمم گذاشتم وگفتم :

    پسرم ، راه چندانی نمانده این ضربه را نیز تحمل کن ، پول را روی صندلی تاکسی انداختم وپیاده بسوی زایشگاه ورجاوند روان شدم ، پر  دردداشتم وپر خسته بودم ،هنوز آسمان تاریک بود .

    زن پرستاری فورا بسوی من دوید وگفت ، تنها آمدی ماجرا را باو گفتم ودرهمین بین آن خانم نیز از راه رسید پر ستار مرا به اطاق معاینه راهنمایی کرد وپس را بالا پایین شدن من گفت گمان کنم تا شب کار داشته باشی ؟ .روبه خانم همراهم کرد وگفت شما بهتر  است بروید گمان نکنم تا قبل از نیمه شب او بچه اش را به دنیا بیاورد .

    روی تخت دراز کشیدم درد امانم را بریده بود لبانم را گاز میگرفتم ودستهایم را به میله های تختخواب میگرفتم وآنهارا فشار میدادم تا صدایی از گلویم بلند نشود در اطاق بغلی من زنی در  حال زایمان بود وهمه پیامبرها وامام ها را  به کمک میطلبید آنهم با فریادهای بلند وناهنجار .یا دست بریده ابوالفضل ، یا سید الشهدا ، یا امام زمان ، یا امارضای غریب ، یا علی ، یا محمد ، یا مریم مقدس !

    پرستار به درون آمد پرسید درد داری ؟ گفتم خیلی زیاد ، گفت پس چرا صدایت درنمی آید ؟ بغلی را ببین ؟! گفتم صدای من به درونم میپیچد میل ندارم فرزندم نیز درآینده فریاد بکشد  فریاد تنها انرژی مرا کمتر  میکند زن نگاهی بمن انداخت  نگاهی که یک چوپان به گوسفندانش میاندازد ورفت .

    ساعت دوازده شب بود که پسرم بطور  طبیعی به دنیا آمد به وزن چهار کیلو وهشتصد وپنجاه گرم وقد پنجاه وچهار سانتیمتر ! آه….فریاد دکتر ورجاوند بلند شد ، بارک اله دخترم یک قهرمان به دنیا آورده ای؟! این اولین بچه ای است که در طول این چند ماه با این وزن وبطور طبیعی به دنیا آمده است آفرین ،آفرین ، درآن ساعت که پسرم ر ا درآغوش گر فتم وبه چشمان درشت وبراق او که باز شده وهمه را میپایید با صورتی به رنگ هلو وموهای خرمایی دردل گفتم آیا زنی ازمن دردنیا خوشبختر هست ؟……….

    این خوشبختی بیش از چند ثانیه طول نکشید ناگهان بفکر آینده او افتادم وباخود گفتم ، مادر بدبختی هستم . …..بقیه دارد !

    ثریا ایرانمنش /اسپانیا / چهار شنبه 14/8/2013 میلادی /

  • انتظار

    به کار آیدت از گل طبقی ؟ / از گلستان من ببر ورقی /

    گل همین پنج روز شش باشد / وین گلستان همیشه خوش باشد /سعدی

    ————–

    روزهایم دریک انتظار موهوم میگذشت ، میان ترس وشادی روی تختخوابم دراز میکشیدم وبه صدای لطیف روشنک گوش میدادم ودل به ساز دیگری سپرده بودم ، که سالها دیگر ازمن دور شده بودآن روزها اکثرا غذایم شیر بود وسیب وکمی نان وطالبی ! مادر گویی یک همسایه بی زبان بود که دراطاق خودش به عبادت ودعا مشغول میشد ،

    یک روز بعد از ناهار روی تخت دراز کشیدم وبخواب عمیقی فرو رفتم پس از مدتی سایه ای دیدم که بربالای سرم ایستاده ، زنی بلند قامت با چادر صورتش را نمی دیدم ، دست دراز کردم وفریاد کشیدم مادر ، مادرجان ، ناگهان چراغ اطاق روشن شد ، چشمم به یک دوست قدیمی که سالها اورا ندیده بودم  افتاد که پایین تختخوابم ایستاد وگفت چرا فریاد میزنی؟ مدتی دوراطاق را باچشمانم ورازنداز کردم سپس پرسیدم تو اینجا بودی ؟ گفت نه ، تازه آمدم اما چرا درتاریکی خوابیدی؟ چرا تنهایی ؟ پرسیدم ساعت چند است و مگر مادر درآن اطاق نیست ؟ گفت نه خانمی دیگر درب را به روی من باز کرد ، سپس کنارم نشست وگفت ، من دریک بیمارستان پرستارم ومجبورم دوشیفت کارکنم از همسرم هم جدا شدم خوشبختانه بچه ندارم   بفکر این بودم که باتو همخانه شویم واطاقی  در اختیارم بگذاری ،  اما تورا دراین وضع دیدم ،

    ببین تو یک پایت این دنیا وپای دیگرت دردنیایی دیگری است ، بچه اول  میباشد وبا این شکم من شک دارم تو طبیعی اورا به دنیا بیاوری بنظر من بهتر است با شوهرت آشتی کنی وپیش او برگردی هرچه باشد پدر فرزندت است ، تو اگر شوهر داشته باشی ودرکنارش صدها مترس بگیری کسی بتو ایرادی نخواهد گرفت چون زنی شوهر دار هستی ! اما اگر به تنهایی بخواهی با بچه ات زندگی کنی شک دارم جامعه قبول کند.

    درجوابش گفتم برای من چه اهمتی دارد من به هیچکس اهمیتی نمیدهم مگر آنچه هستم مرا قبول کند ، او درجوابم گفت :

    باید انسانهای نادری باشند تا ترا تنها با یک بچه  بی پدرقبول کنند ،  ما دریک جامعه ای زندگی میکنیم که زن باید زیر حیطه مرد باشد ، ، گفتم مرد؟! کدام مرد؟ او درحال حاضر رسما با معشوقه اش این سو وآنسو میرود وخودی بمن نشان میدهد ، عده ای را دورخود جمع کرده وشعار سر میدهد خودش درسیاست کسی نشد اما همیشه زیر علم برادر بزرگ سینه میزد ومادرش را تاج سر میکرد گویی ملکه ویکتوریا ناگهان سر ازخاک برداشته وبا والاگهرها باین سر زمین پرتاب شده است ، نه ، نه ، فراموش کن ، من تازه از زیر یک بار دیگری بیرون آمدم ترجیح میدهم خودم تنها با پسرم باشم خیال هم ندارم مرد دیگری را وارد زندگیم کنم ، میدانم سخت است اما میدانی که نجابت تعهد میاورد ومن پایبند این تعهد هستم من همیشه به زندگی زناشویی با دیده دیگری مینگریستم به آن عظمتی غیر قابل تصور داده بودم اما دیدم یک رویای توخالی ویک بازی بچگانه است .

    او گفت : شاید انتخاب تو غلط بود؟

    گفتم نمیدانم هرچه بود برایم پلی بود که توانستم خودمر ا ازآن (خانه) لعنتی وآن مردمان دورکنم  مردمانی بی عفت وبی شخصیت که تنها کارشان خوردن وبغل خوابی وسپس نماز خواندن وپشت به پشتوانه قجر خود که به آن میبالیدند، 

    میدانی ؟ هنگامی که باین میاندیشم که بازوان کوچک پسرم دورگردنم حلقه میشوند از همه مردان بی نیازم ، من مرد خودم را دارم ، من هیچگاه یک زندگی ممتاز وپرعظمت نداشته ام عادتی هم باین امر نکرده ام اما سعی دارم برای پسرم همه کاری انجام دهم وهرخار وخاشاکی سر راهم قرار بگیرد آنهارا خوام روبید . ترسی از قضاوت مردم ندارم  هیچ چیز نمیخواهم به غیر از سلامتی او .

    آن دوست نازنین پرسید :  اگر بچه ات از این بی پدری رنج ببرد آنگاه چه خواهی کرد ؟

    گفتم تا آن روز خیلی مانده است آنقدر اورا سیر میکنم که فراموش نماید پدری دارد .

    درتمام این مدت بفکر آن بانوی بلند قامتی بودم که درتاریکی کنار تختخوابم ایستاده بود ، ناگهان از یاد آوردن چیزی تنم لرزید ، آن زن ، آن زنی که هنوز روی تختخواب لای پنپه ها وباند ها ونوارها وداروهای بد بود خوابیده است پوست او یکجا ازهم پاره شده تنها نیمی از صورت وچشمان ودهان او معلوم است ، چگونه تن باین آتش سپرد؟ مگرآن مر د چقدر برایش ارزش داشت ؟ مردی که هر روز وهرشبش در کنار زنان دیگری میگذشت ویا درپای میز قمار ، حال بد جوری بمن دلبستگی پیدا کرده بود ، خوشبختانه از اوهم جدا شدم دیگر آزادم ، آزاد  ، آخ طبیعت مهربان شکارچی بزرگی است شکار بعدی کیست ؟!….بقیه دارد

    ثریا ایرانمنش / 13/8/2013  میلادی/ اسپانیا /

  • زایشگاه

    میگویند :

    نیش عقرب نه از ره کین است / اقتضای طبیعش این است /

    من نمیدانستم خانم مهندس کازیمیر چه دشمنی وچه کینه ای بامن داشت ؟ باو اعتماد کرده بودم بی آنکه بدانم این زن الکلی نیمه دیوانه با آن صدای کلفت مردانه اش که از شدت نوشیدن الکل وکشیدن سیگار دچار دگر گونی شده بود درکله بی مغز وقلب سیاهش چه ها میگذ شت ؟! . این او بود که این تراژدیرا برپا کرد دلباخته خان بود وهر کجا ما میرفتیم او چر خ سوم درشکه وهمراه ما میامد بدون همسرش دشمن زنانی بود که به خانه توجهی نشان میدادند ویا او به آنها گوشه چشمی داشت .

    حال دیگر تنها شده بودم وبفکر بیمارستان یا زایشگاهی بودم که فرزندم را درآنجا به سلامت به دنیا بیاورم هرماه دکتر ور جاوند این مرد  بزرگوار زرتشتی مرا معاینه میکرد وبمن داروهای تقویتی میداد ومیگفت تا میتوانی راه برو ، راه برو به گمانم دوقلو خواهی آورد ؟!  برای به دنیا آوردن فرزندم درآن بیمارستان میبایست هزارتومان به دفتر زایشگاه میدادم وحقوق من تنها هفتصد تومان بود که نیمی از آن بابت کرایه خانه میرفت ، بنا براین روزی به بیمارستان حمایت مادران وکودکان که درآنجا سال گذشته ولیعهد ایران به دنیا آمده بود مراجعه کردم ، آه ، خداوندا آنچه را که ما درر سانه ها وروزنامه ها دیده بودیم بکلی با آنچه که میدیدم فرق داشت ، دنیای درهم وبر همی بود زنان باردار درگوشه وکنار روی زمین درانتظار  دکتر  بودند مادرانی که با بچه های بیمارشان درگوشه ای نشسته بودند ، فریاد وداد وبیداد پر ستاران ومردانی که فحش میداند درهمه راهر وها وسالن پیچیده بود کسی به کسی نبود ، از زنی که درگوشه دیوار نشسته بود پرسیدم چه کسی را باید ببینم تا جایی برای خود رزرو کنم ؟ گویی با زبان بیگانه با او حرف میزدم  ویا ازدنیایی دیگر آمده ام ، گفت ، رزرو کنی؟ برو خدا عوضت را بدهد هروقت درد فرو گیرشد خودترا باینجا برسان حال مرده یا زنده دیگر بستگی به شانس خودت دارد .

    بوی زننده ضد عفونی ، بوی چرک ، بوی بیماری بوی اسهال بچه ها همه درهم پیچیده بود وداشت حال مرا بهم میزد ، فورا خودم را به بیر ون رساندم اشک درچشمانم نشسته بود ، با تاکسی به دفتر کارم برگشتم وبه هنگام عصر به اطاق مهندی ” میم” مدیر عامل رفتم وماجرا را برایش بیان کردم وخواهش نمودم اگر ممکن است مساعده ای بمن بدهد وهرماه از حقوقم کم کند ، او با همان لهجه آذری خود گفت : هیچ اشکالی ندارد ، جای تو درآن بیمارستان نیست وفورا به حسابداری دستور داد تا هزار تومان نقد بمن بدهند .

    فردای آن روز به بیمارستان ورجاوند مر اجعه کرده پول را به آنها پرداخت نمودم فرمی را که جلویم گذاشته بودند پر کردم :

    نام . فامیل . نام پدر  . فامیل پدر  . شغل پدر / شغل مادر / وبیماریهای فامیلی وغیره .فرم ر ا پرشده را به دست آنها دادم دیگر  خیالم از هرجهت راحت بود .

    میدانستم سایه ای هرروز مرا دنبال میکند اما خودرا به ندیدن میزدم یکروز عصر که بخانه برمیگشتم اتومبیل خان را دیدم که جلوی در ب منزل  ما پارک شده وراننده پشت فرمان بود ،  آه ، نه ، دوباره شروع نکن  ، نه ممکن نیست که او درخانه ما باشد ، جلوی اتومبیل رفتم وبه راننده که نامش علی آقا بود گفتم آقا اینجاست ؟ درجوابم پاسخ داد که نه ! اما بمن دستور داده است که هرشب دراینجا تاصبح کشیک بدهم تا احتمالا شما احتیاج داشتید شمارا فورا به بیمارستان بر سانم ؟!  خنده ام گرفت ، گفتم علی آقا جان ، شما بمنزل برگرد هیچ معلوم نیست من شب دچار درد بشوم شاید صبح ویا ظهر بود بیخود مزاحم شما شده است ، چگونه شما تمام شب باید درپشت فرمان اتومبیل بخوابید ؟ نه ، خواهش میکنم به منزلتان برگردید اگر اعتراضی کرد بمن خبر بدهید واورا روانه خانه اش کردم ، نه هنوز دست بردار نبود ، بنوعی وجودش را به نمایش میگذاشت ، میدانست که من سخت باو احتیاج دارم ، به بازوان قوی وبه شانه های پهن وبزرگ او ، او الان کجاست ؟ اما من به همسر ش قول دادم وسوگند یاد کردم این سوگند شکستنی نبود ، دلم بدجوری هوای اورا میکرد ، آه ، پرودگارا میل دارم فرزندم بدون هیچ نفرینی ویا آلودگی به دنیا بیاید  غریزه مرا فریب نمیداد اورا میخواستم بازی سرسری نبود نیروی من دیگر در اختیارم نیست پرودگارا مرا یاری بده ، ایمانی داشتم یک ایمان قوی این ایمان بخودم بود یا به یک نیروی ناشناخته ترسی درمیان نبود او آن زن جرئت داشت وبرای حفظ زندگیش تا جهنم رفت خودرا میان حیاط خانه اش به آتش کشید خوب حال دنیا اینرا به حساب من میگذارد رسوم اخلاقی جامعه مرا سر زنش خواهد کرد اما من دراین میان هیچ گناهی غیراز یک عشق پاک وناخواسته نداشتم ، گام اول را اوبرداشت نه من خیانت را او مرتکب شد نه من .

      مدیر  عامل بمن اجازه داد که نیمی از روز  کار کنم  یعنی تنها تا دو بعد ازظهر کار میکردم ، بد جوری سنگین بودم هنگامیکه از پله های دفتر نفس زنان بالا میرفتم بیچاره پیشخدمت جلو میدوید ودست مرا میگرفت ومیگفت :

    خانم جان ، تو الان میبایست دریک خانه بزرگ استراحت میکردی نه اینکه با ااین وضع اینهمه پله هارا بالا وپایین بروی ، گفتم ، زندگی همین است بازهم شکر که کاری دارم وروسایی مهربان وانسان اگر اینهم نبود چکار میکردم زیر  لب فحشی به مردان وبخصوص لعنتی به همسرم فرستاد ودست مرا گرفت وتا درب اطاقم همراهیم کرد. بقیه دارد

    ثریا ایرانمنش / دوشنبه 12/8/2013 میلادی / اسپانیا /

  • شکست ما

    ثریا ایرانمنش ، لب پرچین ،‌اسپانیا

    گفتا‌ که ز عمر بی امان چشم بپوش

    گفتم به زمانه کار دارم چکنم؟

    گفتا که مکن شکوه چرا نفله شدی

    گفت غم بیشمار دارم چکنم

    درد است ، دردبزرگی آست بی همراه و همزاد بودن، بی توشه و همسفر داشتن گام بر روی تخته سنگهایی میگذاری که به ظاهر سخت و استوارند اما خاکی ناچیز که از درون پوسیده اند و چیزی جز خاک آلوده بیش نیستند.؛

    در روزهای پاییزی عمرم رو به خشمی دارم و به وبرکهای زردی که اطرافم ریخته نشان از خشک شدن ریشه امید می‌دهد . نهالی ندارم که دوباره در آن سر زمین به خاک فرو‌کنم غیر از مشتی خاطره. در جهنمی زندگی می‌کنم که هر روز شعله های آتش از یک گوشه زبانه میکشد وهر روز آب کم می‌شود و من و زمین تشنه در حسرت قطره ای باران جان میدهیم.؛

    در میان هیاهوها و فریادها و… آنچه که باید روزی از نو آن سرزمین را بسازد تنها. حرف بود ، حرف بود ، حرف همه سخن رانان خوب و زیر دستی هستند وعده ای هم میدانند کدام بازار گرمتر است تا خود را در آنجا به عرضه فروش برسانند. دلی برای آن خاک ندارند. آن خاک آلوده بخون و زهر تریاق ‌و خون جوانان بیگناه و کفتارهای مفتخور‌

    .تمام شد. کتاب را بستم و در کنار بقیه کتاب‌ هایم گذاشتم، در کنار کتابهای آن زن بیچاره رنج برده نادره افشاری که تازه داشت قلم را تیز می‌کرد. مرگ امانش را برید و او را بسوی خود خواند

    دیگر غیر از یک کیسه خاکستر شده خاطرات انهم تنها مربوط به دوران کودکیم چیزی با خود ندارم. جوانیم را گم کردم و در پی آن نرفتم تا انرا بیابم و یا از نو بسازمش. ول کن رهایش کن انچه که بوده رفته. با این مردم تو غریبه بودی تو از نژادی و سیاره دیگری به این غربت ابدی آمدی. حال شاید بتوانی به سیاره خود برگردی. حتما گناهانت پاک شده اند و فرشتگان آن سیاره در انتظارت نشسته برایت سرود میخوانند تا شاید شبی خوابت برد

    تمام شد، هر چه بود تمام شد. همه آن شیرین زبانی ها ، همه گفتارها ، همه تلاش ها برای آنکه آن خانه خانه شود.  نه دیگر هیچکدام خانه ای در نور زندگی ساخته نخواهد شد. همه به لانه های موشی ها میروند و ته مانده سفره های اربابان را میروبند و شاید هم خودشانرا نوش جان کردند و آسمانی که آنهمه به آن امید بسته بودیم محل رفت و آمد موشک ها طیاره های جنگی و هوای آلوده ستارگان نیز گم شدند و ماه از شرم در پشت یک نقاب سیه پنهان شد تنها خورشیداست که خدای خدایان بی آمان می تابد میسوزاند آتش میزند و میکشد . خورشیدی خونخوار. خورشیدی که روزی از تابش نور آن به خدایی که نمیدانستی کجاست میرسیدی امروز در قالب یک اژدهای آتشزا تنها دهان باز می‌کند و آتش را برزمین و زمان و مردم بیگناه میفرستد و نه ماندن. ندارد . فکر کردن ندارد ، واندیشیدن به آن احساسی نا توان که تو در خیال نامش را عشق گذاشته بودی نیز برای همیشه گم شد. و تو نیز گم خواهی شد ، . پایان

    10/08/2013 اسپانیا

  • بقیه

    نمیدانم چند ساعت درعالم بیهوشی بودم ، از دوردستها زمزمه هایی میشنیدم ، اگر بلای برسر  او بیاید همه را خواهم کشت ، چه کسی ؟ که را خواهد کشت ؟ صدای دیگری میگفت : خوشبختانه حال خودش وبچه خوب است جای نگرانی نیست ،  چشمانرا باز کردم ، کجا بودم ؟ درون دستم یک سرم وصل بود وروی بینی ام یک ماسک اکسیژن ، زنان ومردانی سپید پوش درحرکت بودند ، آیا مرده ام ؟ پاهایم را تکان دادم وسپس دستم را مشت کردم ، شخصی آهسته روی من خم شد وبه آرامی میگفت :

    چشمانتان را باز کنید ، چیزی نیست قند خونتان کمی پایین آمد ، چشمانتان را بازکنید ،

    چشمانم را باز کردم ، آن هیبت بزرگ  آن غول داشت میگریست ، چرا ؟ مدتی طول کشید تا بیاد آوردم کجا هستم  ، ازجایم بلند شدم پرستاری گفت ، نه ، نه دراز بکشید ، گفتم این سوزن لعنتی را از دست من بیرون بکش چرا اینجا هستم ؟ دستی به شکمم کشیدم ، دکتر گفت : خوشبختانه همه چیز روبراه است اما امشب را دراینجا بمانید ، گفتم خیر ، چرا باید بمانم؟ باید بخانه برگردم ، خانه ؟ خانه کجا ست ، پرسیدم چرا اینجا هستم ؟ همگی نگاهی به یکدیگر انداختند با دیدن دختر بزرگ خان که درس مامایی میخواند ناگهان جرقه ای درمغزم جهید وبیاد آوردم که کجا  چرا اینجاهستم >

    از جای برخاستم بی آنکه توجهی به کسی بکنم بسوی اطاق آ ن زن که درمیان خرواری از پنبه افتاده وناله میکرد ، روان شدم ، پاهای اورا که درباند سپید پیچیده شده بود گرفتم وبوسیدم وگفتم :

    سوگند میخورم ، سوگند میخورم که هیچگاه دیگر همسر شمارا نبینم وبا او زیر یک سقف نخواهم رفت با او عروسی نخواهم کرد، سوگند میخورم .

    دستی باند پیچی شده بسویم درازشد ، بسویش رفتم تنها چشمان خوش رنگ اورا میدیدم که غرق اشگ بودند ، خم شدم آنها را بوسیدم وآن زن گونه مرا نوازش کرد وگفت :

    تو زن بی تجربه وجوان وزیبایی هستی باید قدر خودترا بدانی ، گفتم مرا خواهید بخشید ؟ گفت بخشش کارمن نیست بهر روی از طرف خودم ترا میبخشم تو گناهی نداشتی .

    برگشتم بسوی درب ودیدم او با سه فررزندش جلو درب ایستاده اند بی آنکه توجهی باو بکنم از میان آنها رد شم تنها فریاد خودم را شنیدم که :

    اگر یکبار دیگر سر راه من بایستی ویا به طرف من بیایی تر ا خواهم کشت راست میگویم ، ترا میکشم ، همه پیکرم میلرزید زنی جلو آمد وگفت :

    عصبانیت برای شما وبچه خوب نیست او ضر به میخورد !

    ضربه میخورد ؟ اولین سیلی وضربه را سرنوشت محکم بر او که درون شکم من خوابیده فرود آورد ضربه سختی بود امیدوارم دیگر هیچگاه او دچار این ضربه های ناگهانی نشود .

    به خیابان آمدم ، هوا تاریک شده بود ، احساس گرسنگی میکردم ، ضعف داشتم با یک تاکسی خودمرا بخانه رساندم ، مطابق معمول چراغها خاموش ، آشپزخانه تعطیل ومحبوبه خانم برای گرفتن عکس از زنان مومن ، زنانی که میل نداشتند مرد از آنها عکس بگیرد ومحبوبه خانم این کاررا بعهده گرفته بود وسپس حلقه فیلم را به عکاسی معروف میداد تا چاپ کند از خانه بیرون رفته بود ، او کارش عکاسی بود  باو یک اطا ق مجانی داده بودم تا درعوض کنار من ومادر ودرآینده کمک یار بچه  باشد  غذایش را بیرون میخورد ویا نان وپنیر ویا درآشپزخانه تخم مرغی نیمرو میکرد وبه اطاق میرفت ، آیا آن زنان مومن میدانستند که سرانجام مردی صورت بی چادر وبی حجاب آنهارا خواهد دید؟ بمن چه مربوط است . به اطاقم رفتم ودرب را از تو کلید کردم وخوابیدم فردا باید سر کارم حاضر میشدم ، مجمع عمومی تشکیل میشد ومن کارم زیادبود ، فردا روز دیگری است .

    دستی به روی شکمم کشیدم وگفتم ، پسرم ، من میل نداشتم ترا باین صورت دردرونم پرورش بدهم ویا بدنیا بیاورم ، خودت آمدی این اولین سیلی بود که امروز من وتو تحمل کردیم ، نه ، بعداز این نمیگذارم خاری بپای تو فرو رود اگر چه با ناخن هایم زمین  را شخم بزنم ، قول میدهم ، از تو پوزش میخواهم چقدر امروز درجای آرامت دچار هیجان شدی پسرم > آسوده باش دیگر  همه چیز تمام شد ، من مالیاتم را وبد هکاریم را به طبیعت پرداخت کردم دیگر چیزی بدهکار نیستم .او ….لگدی به پهلویم زد میخواست بگوید :

    هنوز اول عشق است ، اضطراب مکن / بقیه دارد .

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا/ شنبه /

  • صفحه 45

    زنی که سوخت

    هوای داغ ودم کرده ، سرو صدای بیرون ، میهمانی  ونورافکن های تاتر روبروی خانه مرا از خواب شبانه محروم ساخته است ، بهتر دیدم  که بنویسم.

    همانطور که درگذشته نوشتم ، زندگیم مانند یک رودخانه آرام میگذشت ، آن کت ودامن کذایی را بیر ون آورده ویک لباس خنک پوشیدم هر روز ار دفتر محل کارم تا خانه پیاده میرفتم وبفکر آن بودم که باید بیمارستان یا زایشگاهی را بیابم برای آینده خیلی زود ، یکروز بعد ازظهر  که از دفتر بیرون آمدم درآنسوی خیابان ناگهان چشمم به ” خان ” افتاد ، اوف ، اول جا خوردم سپس ترسیدم اما خودرا به ندیدن زدم وراهم را کج کردم تا از وسط میدان گذر کنم مجسمه فردوسی با کتابی دردست قد برافراشته بود وآبشار با فوارهای بلند حوض مدوررا پر آب میساخت ، هوای لطیفی را در فضا ایجاد میکرد ، او از آنسوی خیابان خودش را به جلوی من رساند ، احساس میکردم که رنگ باخته وتنم میلرزید ، او آهسته جلو آمد ، سلام کر د ودست مرا گرفت بسوی پیاده رو کشید ، گفت :

    نترس ، من آدم نمیخورم خانم کازیمیر آدرس ترا بمن داد روزهای متمادی اینجا ایستادم رفت وآمد ترا زیر  نظر داشتم واز پشت پنجره شیشه ای ترا میدیدم ، رنگش بشدت زرد شده بود وآن دو چاه کوچکی که درگونه هایش قرار داشتن تبدیل به دوخط موازی شده گویی یک شبه پیر شده است باهم به رستورانی رفتیم ، سفارش غذا داد اما دست به غذایش نمیزد  صورتش را میان دستهایش گرفته وگاهی قطره های اشک درچشمانش دیده میشد ، زمانی دستهای مرا میگرفت وآنهارا بر  چشمانش میگذاشت ، چی شده ، بیماری ؟ از او سئوال میکردم ، گفت ، نه بیمار نیستم پس از کمی مکث گفت کارم زیاد است دروغ میگفت چیزی اورا رنج میداد وچیزی را ازمن پنهان میکرد ، پیاده تا منزل ما رفتیم نپرسیدم اتومبیلت کجاست وچرا پیاده آمدی وسپس با تاکسی برمیگردی باو تعارف نکردم که به درون خانه بیاید دلم برایش میسوخت ، آیا از کار من رنج میبرد ؟ آیا درکارش شکست خورده > چهار سینما ۀ، مدیریت چند سینما ، وارد کردن فیلم ، وتولید مجله سینمایی ، خانه بزرگی دربهترین نقطه شمیران وچند قطعه زمین دراطراف قلهک ومحمودیه ، نه ، چیزی را پنهان میکند سکوت او برایم عجیب بود .

    فردای آن روز یک پاکت بزرگ حاوی مقداری نامه از همسرم رسید ؟ نامه هایی که من باو نوشته بودم وجوابهایی که او بمن داده بود ؟ خوب ؟ که چی ؟ آنهارا دانه دانه پاره کرده به درون سطل آشغال ریختم ، پس فردا نامه سرتاسر عاشقانه ای از یکی از دوستان او که شاهد عقد ماهم بود برایم رسید ، بیا سرنوشت خود وفرزندت را بمن بسپار با هم به هندوستان میرویم ، آوف …تو یکی دیگر زیادی آمدی نامه اورا نیز پاره کردم ودورن سبد آشغال ریختم همه حواسم بطرف خان بود ، ازچه چیزی رنج میبرد ؟ .

    سه روز بعد تلفن دفترم به صدا درآمد ، خانمی از بیمارستان میثاقیه بمن گفت که زنی دراینجا دراطاق شماره …بستری است ومیل دارد شمارا ببیند ساعدت ملاقات تا شش ونیم بعد ازظهر میباشد !؟ چه کسی میل دارد مرا ببیند ؟ از طرف مادر خیالم راحت بود چون پرستاری را که برای فرزندم گرفته بودم شبانه روز درخانه وبه نزد او بود ، چه کسی میل دارد مرا ببیند؟ ساعت چهار ونیم با عجله تاکسی گرفتم وخودم را به بیمارستان رساندم ، از اطلاعات شماره اطاق را گرفتم وبسرعت خودمرا به آنجا رساندم ، درآنجا دو دختر وپسر خان اطراف تختخوابی را گرفته بودند وچند زن ومرد دیگر  نیز آنجا ایستاده وبا چهره ای درهم تختخواب را زیر نظر داشتند ،، آه شاید خان بیمار شده ؟ اما نه ، زنی میان انبوهی از پنبه وباند سفید گویی درکفن خوابیده است درمیان ملحفه های سفید دراز کشیده بود ، جلو رفتم ، سرش را بلند کرد وگفت :

    همین را میخواستی؟ | چه چیزی را میخواستم |، نگاهی به شکم من انداخت غضب درچشمانش نشست ، گفتم ممکن است مرا روشن کنید ؟ من نمیدانم به دیدن چه کسی آمده ام وچه چیزی را میخواستم ؟ آن زن سرش را بلند کردو گفت :

    سی وپنج سال همسرش بودم ، سه فرزند برومند برایش آوردم ، زیرش را جمع کردم وحال …..گریه امانش را برید …درمیان بغض وگریه گفت حال بخاطر تو مرا طلاق داده است منهم خودرا آتش زدم همین خانم خوشگل ومامانی ، دلم برای جوانی وزیبای ات میسوزد روزی باتوهم همین کاررا خواهد کرد ، همه کسانی که دراطاق حضور داشتند مات ومبهوت بمن مینگریستند ، چه زن احمقی ، برای یک مرد هرزه خودش را به آتش کشید شاید هم حق داشت  آن ماده گرگ میخواست از منافع خود وفرزندانش دفاع کند ، این تنها وآخرین چیزی بود که درمغزم پیچید دهانم خشک شده و میخواستم فریاد بکشم اما گویی فلج شده بودم ، نه این یک کابوس است یک خوابی بیش نیست ، من کجا هستم ؟……..

    اطاق دورسرم چرخید ، عقب عقب رفتم به دیوار تکیه دادم وگفتم من از همه جریانها بیخبرم ونمیدانستم که به تازگی همسرش را طلاق گفته از هیچ چیزاطلاع  نداشتم من خبر ….وبیهوش افتادم .…..بقیه دارد .

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا/ شنبه / دهم آگوست 2013 میلادی /

  • ایران اسیر

    در آن سر زمین بزرگ ، که زادگاه رستم بود، آن سر زمینی که شاعر عشق ورندی ” حافظ” به دنیا آمد و طی قرون  برپا ایستاد ، آنجا که فردوسی بربرج بلند پارسی ندا سر داد که ” عجم زنده کردم بدین پارسی ” یعنی بردگی را از بین بردم  آنجا که شاعران ونویسندگانی بزرگ افسانه ها ساختند امروز غیراز خورشید داغ که درپشت آسمان تیره نظاره گر است ، همه چیز آن سرزمین زیر یک | کسوف|  است .

    آیا باید ما در جهت شمال وجنوب ودنیای ” چهار قطبی ” مدفون شویم ؟

    روزی روزگاری پادشاهانی بر آنجا حکومت میکردند وهزاران هزار سرباز گوش بفرمان بودند آنها طالب صلح بوده وبه هنگام غروب آفتاب عمر شان  همه گریستند .

    امروز دیگرنه از آن سواحل زیبا اثری بجای مانده  ونه ازآن مردان بزرگ دیو سپید پای دربند آن قله بلند دماوند  که میشد دنیارا از فراز آن دید کم کم زیر تاریکی ها محو وبه زمین فرو خواهد شد .

    دیگر از آن فرماندهان قدرتمند ومردان جنگجو خبری نسیت قلب همه آنها از کار ایستاد وهمه دریک رخوت وبیخبری زیر یک پارچه سیاه خوابیده اند ، ازآفتاب هم خبری نیست .

    از اسارت آن ملت بمن هم سهمی رسید اما درگذشته هایم شادمانم افسوس که جز شرم وخجلت واشک چیزی ندارم نثار کنم  ، باید از امروزمان شرمسار باشیم ، پدران ما باخون خود آن سر زمین را آبیاری کردند ، تنی چند برای تجدید حیات برخاستند وهنوز برنخاسته برخاک افتادند.

    چرا جواب مردم را درست نمیدهید ؟ چرا سکوت کرده اید ؟ مگر مرده اید > حتی صدای مردگان هم مانند غریو یک سیل برمیخیزد وفریاد میکشد.

    آیا کسی زنده هست که جوابی بدهد ؟  آیا میل دارید به زیر  چتر فرماندهانی بروید که باید خیالشان ازجهان چهار قطبی راحت باشد ؟

    آنان که زنده اند زبان برای گفتن ندارند ، با برجهای بلند ، اتومبیلهای آخرین مدل وسایر کثافات سرگرمند وایران ویران میرود تا تکه تکه شده وهرتکه آن تبدیل به یک شهر مرده وشهر اموات گردد ، آسوده بخوابید ، دول بزرگ بیدارند.

    خداوند بزرگ فرمود : ( من آنم که هستم ) افسوس، افسوس باید برای آن خاک عزیز گریست آن جان ازدست رفته ومردان وزنانی که درراه نجات سرزمینشان کوشیدند وجان دادند امروز تنها | سخن رانیها |ویادبودها بر مزار رفتگان ، مردمرا سرگرم کرده زمانی بیدار میشوند که سیل وطوفان همه جارا فرا گرفته ، کوهاه وزمین ها میلرزند ورودخانه ها طغیان میکنند و……..دیگر هیچ .

    ثریا/ از دفتر چه های روزانه !

  • تصویر

    به چشمانت که درقاب شیشه ای نشسته بود

    خیره شدم ، غم سنگینی روی آنها سایه انداخته بود

    با اینهمه هنوز آواز میخواندند ، لبانست با غروری نجیبانه

    رویهم جفت بودند

    هیاهوی روزگار گذشته

    دیگر درچشمانت دیده نمیشد

    شبهای بدی بود ، شبهای بد مستی او…. و….

    اشکهای تو

    نگاهت جاودانه  تا اعماق زمین فرو میرفت

    درآن قاب شیشه ای

    زیباییت پر شکوه بود

    مژگانت غبار دیروز را می تکاندند

    با مید رهایی ، درقاب نشسته بودی

    آن نقاش چیره دستی

    که تصویر ترا بریک کاغذ مقوایی رسم کرد

    هیچگاه میدانست که

    شکوه زیبایی تو به دست او که نقش بسته بود

    چگونه از لابلای صف تماشاگران وستایشگران

    عبور میکند؟……. میم /ص/

    رسیده از یک دوست با سپاس

    ثریا /اسپانیا /هفتم آگوست 2013 میلادی