Category: General

  • ص.44

    سرنوشت درب را کوبید !

    زندگیهای امروز با آن روزها  بسیار فرق کرده است ، امروز در همه سر زمینها یکنوع ” آنارشیزم ” بچشم میخورد که نامش را حفظ حقوق بشر!! وآزادی گذاشته اند یک کلمه کهنه ومنسوخ شده وآزادی عشق ممنوع است .

    مرا آن شرکت بزرگ مقاطعه کاری  باستخدام خود درآوردشرکتی بزرگ  با چند کمپانی درهم وچند کارخانه مواد غذای که درشمال وشمال شرقی ایران احداث شده بود ، شش مهندس کار آزموده وتحصیل کر ده روسای این شرکتهارا بعهده داشتند ، کار من سخت بود ، هنگامیکه مجمع عمومی تشکیل میشد تعداد آدمها بیشتر وبیشتر دور یک میز بزرگ مینشستند ومن مجبور بودم کاغذهایی را که آماده ساخته وتایپ شده وگزارشهارا جلوی یکی یکی از آنها بگذارم ، هنوز آن کت ودامن کذایی برتنم بود گاهی از شدت گرما کت را درمیاوردم وبا یک بلوز گشاد پشت میز مینشستم نگاه خیره آن مردان به باسن وشکم من از دیده ام دور نمیشد ، حدث هایی میزدند ، همه مر دان زن وبچه دارکه این دوران را طی ومطالعه کرده بودند! .

    روزی دراطاقم نشسته  ومشغول کار بودم  رییس حسابداری ما که مردی  بینهایت مهربان واز بستگان نخست وزیر آینده بود ، به درون آمد ودرب را بست وروبروی من جلوی میز نشست ، دلم تکان خورد احساس میکردم که میخواهد چیزی بگوید ، چیزی که من پنهان کرده بودم ، او رو بمن کر د وگفت :

    دختر عزیزم ، همه ما اینجا از تو کار تو راضی هستیم وبتو احترام ازهمه مهمتر احتیاج داریم ، تو ماندد دختر  خود  منی ، بمن بگو آیا هنگامیکه از همسرت جدا شدی بچه …….ناگهان سرم راروی میز گذاشتم و گریه را سردادم ودرهمین بین مشغول جمع آوری کیف وکت وسایر وسایلم بودم ، او دست مرا گرفت وپرسید :

    چکار میکنی ؟ مهم نیست تو اینجا میمانی اگر چه باردار باشی وما میدانیم که تو با این هیکل ظریف بار سنگینی را دروجودت حمل میکنی ، این کت ودامن وحشتناک را بیرون بیاوردویک لباس نازک وگشاد بپوش بگذار بچه ات راحت باشد ، گریه امانم را بریده بود ، درب باز شد ومهندس| میم| که مدیر عامل بود با آن عینک ته استکانی ولهجه آذری ، پرسید ، اینجا چه خبر است ؟ رییس  حسابداری گفت حدث ما درست بود ، او بارداراست .

    از فردا صبح یک یخچال  درون اطاقم گذاشتند ودرونش چند بطری شیر پاستوریزه ومقدار زیادی میوه وچند قوطی خاویار !! یک پیشخدمت مسن نیز جلوی اطاقم ایستاد وهرگاه میل داشتم که نامه ای یا پرونده ای را برای سایرین برم فورا جلو میامد ومیگفت شما بنشین نوکرت میبرد ، آه خداوندا چقدر انسانهای بزرگی بودند  آن روزها هنوز انسانیت نمرده بود ، گاهی همسران آنها برای چای عصردور هم جمع میشدند ومرا نیز دعوت میکردند ، روزی همسر یکی از آنها بمن گفت :

    شما پسر خواهید آورد ، من به عمرم زن حامله باین زیبایی ندیده ام ، صورتم قرمز شد وتشکر  کردم ،

    قلبم روشن شد مردی دردرونم زندگی میکند قلبم را برای او نگاه میدارم دیگر با هیچ کس وهیچ مردی روبرو نخواهم شد خود صاحب مردی هستم ، متشکرم خانم عزیز.

    زندگیم مانند یک رودخانه آرام میگذشت ، حقوق خوبی دریافت میداشتم  بیشتر اوقات در روزهای تعطیلی اضافه کار میکردم ، برای کمی پول بیشتر ودرهمین اوقات در صدد لباس برای پسرم بودم ، مادر لحافی آبی از اطلس ومخمل دوخت وهمسر سابقم یک گهواره بشکل کیف دستی خانمهای ایتالیایی از جنس میله های آهنی ونوار پلاستیکی !!!! ساخت وبخانه ام فرستاد مادرش درون آنرا با ساتن آبی وتور تزیین کرده بود باضافه چند ملافه وچند کارپستال تبلیغاتی ؟! شیر ” مای بوی” اوهم…..اوهم…… کور خواندید این یکی متعلق بخودم میباشد اگر چه مجبور باشم با ناخنهایم زمین را شخم بزنم دیگر کمتر بخانه مهندس کازیمیر میرفتم وکمتر با همسر او روبرو میشدم  چیزی در دلم نشسته بود که چرکین بود وهر روز هم این احساس بیشتر  میشد روسایم از من پرسیده بودند که چه رابطه ای با آن خانم که روز اول بامن بود دارم ومن آنرا بعنوان یکدوست معرفی کرده بودم ، یکی از آنها گفت :

    شما هیچ وجه مشترکی با هم ندارید ، آن خانم با موهای رنگ شده مصنوعی با سیگاری لای انگشتان وناخن های بلند قرمز وآن طرزلباس پوشیدن که میل دارد ادای خانمهای فرنگی را دربیاورد وتو با اینهمه سادگی وبی پیرایه گی  واختلاف سن چگونه میتوانید دوست باشید ؟ من پنهان کرده بودم که گاهی برای بازی ورق بخانه آنها میروم ، عاشق ورق بازی هستم واگر پول فراوانی داشتم شب وروزم کنار همان میز گرد با ماهوت سبز میگذشت وجود |خان| را پنهان کرده بودم ، حال دیگر باید بفکر آینده خود  وفرزندم باشم ، بلی شما راست میگویید  با ید با او ترک رابطه کنم واز این پس با پسرم بازی خواهم کرد اورا به گردش خواهم بردوبه مادر سفارش میکنم که مبادا دست باو بزند مادر دوازده فرزند ش را به آن دنیا فرستاده بود ومن با شماره سیزدهم وطالع نحس هنوز اورا درکنارم داشتم ! نه ،  برای پسرم پرستاری استخدام خواهم کرد ووووو. بی آنکه بدانم چه سرنوشت شومی درانتظارم نشسته است . بقیه دارد

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا/ چهارشنبه 7/8/2013 میلادی /

  • صفحه 43

    آغاز یک تراژدی

    آن روز ساعت چهار ونیم بعد از ظهر به همراه خانم مهندس کازیمیر برای مصاحبه وگفتگو طبق قرار قبلی به دفتر شر کت مقاطعه کاری ….. رفتیم که تصادفا به خانه او نزدیک بود ،

    گاهی انسان بی آنکه بداند با کسانی طرح دوستی میریزد وآنهارا محرم میپندارد که گرگهای درلباس گوسفند میباشند ، من چندان دوستی نداشتم آ نهایی هم که اطرافم را گرفته بود پس از ترک رابطه با ” خان” کم کم بسوی زندگی سابق خود برگشتند ،چند نفری از آنها بخدمت ” ساواک ” درآمدند با حقوقهای کلان وصاحب زندگیهای خوب وبکار  شریف خبر چینی مشغول بودند ، مرا با آنها دیگر سر وکاری نبود ، تنها این زن را برای خود انتخاب کرده بودم ومیپنداشتم که تجربه دارد ومن میتوانم از آنها بنحو شایسته ای استفاده کنم درواقع زنی بود سرخورده ، الکلی وبیمار روانی دوپسر خوب وبرازنده داشت همسرش بسیار مهربان وباگذشت بود خانه ای آرا سته داشتند خدمتکاری که روزانه کار خانه را انجام میداد وخانم تنها به بازی ورق ونوشیدن الکل مینشست اینها چیزهایی بودند که من بعدها کشف کردم درآن زمان آنقدر تنها وبدبخت بودم که به هر زباله ای آویزان میشدم .

    درون اطاق انتظار شرکت گوش تاگوش دختران وزنان آراسته نشسته بودند با ورد ما پوزخندی بر لبان بعضی ها نشست  ، من باشکم باد کرده ودیگری زنی میانه سال درمیان آن مهرویان جایمان نبود ، رو به خانم کازیمیر کر دم وگفتم :

    گمان نکنم شانس اینرا داشته باشیم حتی بخدمت رییس برویم بهتر است که اینجارا ترک کنیم با اینهمه دخترکان زیبا وخوش برو پز …..درهمین بین درب اطاق باز شد دختری از آنجا بیر ون آمد مردی لاغر واستخوانی با موههای کم پشت نگاهی به اطرا ف انداخت وناگهان رو بمن کرد وگفت شما تشریف بیاورید ؟! ها ؟ چی ؟….. زمزمه ها بلند شد که ما از ساعتها قبل اینجا نشسته ایم واین خانم تازه ازراه رسیده بیفایده بود ، به درون اطاق رفتم چند مرد دیگر نشسته بودند نگاهی بمن انداختند وسپس فرمی را جلوی من گذاتشتند تا پرکنم ، نام / فامیل / میزان تحصیلات / سابقه کار / وسپس برای تایپ لاتین نیز همان فرم را پر کردم وبه آنها دادم آدرس ؟  نشانی خانه مهندس کازیمیر را دادم وتشماره تلفن آنهارا  ، تنها لباسی که داشتم یک کت ودامن بود که از ایتالیا خریده بودم دامن آن بنوعی بود که میشد تا ماهها آنر ا گشاد کرد وکت روی همه شکم وباسن مرا پوشانده بود ، دیگر هوا داشت روبه گرمی میرفت واین کت ودامن زرد رنگ پشمی برای پوشیدن چندان خوب نبود ، اما تنها همین را داشتم ؟! .

    بمن گفتند دراولین فرصت با شما تماس خواهیم گرفت ؟! نا امید از آنجا بیرون آمدم وبه خانم کازیمیر گفتم محال است که بمن زنگ بزنند اما بهر روی من مجبورم تمام فردا را مزاحم شما باشم تاخبری ازآنها بگیرم من  تلفن ندارم از هم جداشدیم ومن بخانه خود بازگشتم ، خانه درسکوت وتاریکی فرو رفته بود مادر دراطاقش را قفل کرده ومشغول نماز خواندن بود نه ازشام خبری بود ونه از هیچ مواد غذایی آشپزخانه تعطیل ! به ناچار با شکم گرسنه به رختخواب رفتم وسیل اشک از چشمانم جاری شد ، من  اشتهایی برای بلعیدن هیچ نوع غذایی ندارم ،  امااین موجودی که دردرون من است احتیاج به یک تغذیه خوب دارد تنها غذایی که داشتم یک سیب بود ولیوانی شیر ، همین کفایت میکند ؟! تا فردا ، فردا روز دیگری است…..بقیه دارد

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا/ سه شنبه 6/8/2013 میلادی/

  • صفحه 42

    دوران شکوفایی ورشد بود ، دشت خشک وپهناور ایران دوباره داشت جان میگرفت ، آنهم به همت دوست وغمخوار  تازه ازراه رسیده آمریکای بزرگ کتابهای جدیدی به بازار آمده بود با مترجمین تازه واصل چهار که باعث فخر عده ای بود ، مردم همه عوض شده بودند  ، لباسها جدید وپارچه های شیک از سراسر جهان وارد میشد ، دیگر کسی لباس وطنی بر تن نداشت کرپ دوشین های اعلا ، کودریها ، فاستونیهای انگلیسی ! وکفش وکیف ساخت ایتالیا ، اتومبیلهای آخرین سیستم ……زنان هرکدام پشت یک اتومبیل آخرین مدل درخیابانها با موهای چند طبقه رانندگی میکردند ومن…..پیاده آمده بودم وپیاده میرفتم !

    امروز که دراین گوشه دنیا تنها نشسته ام ومینویسم ، نمیدانم خوشبختم یا بدبخت واصولا خوشبختی وبدبختی  را درچه چیزی میبینیم واعتقاد دارم که بدبختی هرکسی دست خودش میباشد ، کسی درآسمانها ننشسته برای ما نقشه بریزد مگر آنکه دربد موقعی متولد شده باشیم یا طلع ما نحس است ویا خوش اقبال ، گویا من در موقع بدی به دنیا آمدم ، زمانی که ماه گرفته بود به همین دلیل مادر بزرگ دستور داد فورا من را ازآن خانه بیرون ببرند برای ما نحس است ! چرا که هم دختر است وهم درچنین شبی پای به عرصه وجود گذاشته بنا براین من هیچگاه به دنبال یک خوشبختی نرفتم وگذاشتم طبیعت خود مرا هدایت کند .

    درجوانی یکته تاز بودم وهیچ میل نداشتم کسی برایم تکلیف معین کند خود میبایست نقش آفرین زندگی خود باشم  اما درجامعه مرد سالاری خارج از  محدوده نجابت وعفت است که زنی میل داشته باشد تنها زندگی کند شرافت وانسانیت او بر باد میرود من اسیر احساسات درونی خویش بودم احساسم بمن حاکم بود وامر میکرد ، وقوع هر حادثه ای را از قبل پیش بینی میکردم بنا براین درانتظار هیچگونه خوشبختی نبودم میگذاشتم طبیعت کار خودرا بکند کار من مبارزه بود وجنگیدن با آدمهایی  که از فرط بدبختی در زیر سایه یک مرد هرچند پست ونالایق خودرا جدا از من میکردند ، زنان گناهکاری که حال بعقد یک استوار درآمده وهمه گناهانشان بخشوده شده بود ، بنا براین زنان شوهر دار ومتمکن ومتدین ومتعین !!!!! را کنار گذاشتم وخود با زنانی رفت وآمد داشتم که درزندگی زناشویی دچار سرخوردگی وشکست شده بودند.

    روزی از آن روزها به خانه مهندس کازیمیر رفتم تا حالی از آنها بپرسم ویادی از آنها بکنم ، همه کم وبیش کم ماجرای فرار مرااز ایتالیا واز زیرتسلط خان میدانستند ، خانم کازیمیر زنی بود که با من تفاوت سنی زیادی داشت اما من هیچگاه باین تفاووت نگاه نمیکردم رفتارم همیشه با او دوستانه بود اما او برعکس درانتظار یک ضربه هولناک مانند ماری خودرا در پوشش پنهان کرده ودرانتظار نشسته بود ، خان دیگر کمتر بخانه آنها میرفت میدانستم برگشته وسخت دلخوروعصبی است ، برایم مهم نبود .بایداول ازهمه به دنبال کاری میرفتم ، به خانم کازیمیر گفتم :

    مادر از سفر برگشته ودرهمین حال من یک آپارتمان سه اطاق خوابه درخیابان تخت جمشید اجاره کرده ام  وبه دنبال کاری میگردم ، تا آنجاییکه که میدانم همسر سابقم فعلا شبهایش را به مستی میگذراند  وگاهی درمستی مرا صدا میزند ، بنا براین بااو کاری نخواهم داشت  حتی برای گرفتن شناسنامه فرزندم هم باو مراجعه نخواهم کرد او دیگر دززندگی من جایی ندارد ، پوزخندی زد وگفت :

    با کدام پول میخواهی زندگی کنی ؟ آنهم باین شکم ؟  میخواهی نام حرامزادگی را تا ابد فرزندت به دوش بکشد ؟ درجوابش گفتم بهتر است آن نام را به دوش بکشد تا نام فامیل آن منحو س رامهم نیست من از چیزی باک ندارم از آنچه میترسم بد نامی است ( که آنهم به تدبیر امثال تو برسرم خواهد آمد ) آنرا دردلم می گفتم ، روزنامه اطلاعات روی میز بود آنرا برداشتم وبه قسمت کاریابی آن رجوع کردم ، ” یک شرکت مهندسی ومقاطعه کاری احتیاج به یک سکرتر زبر دست که آرشیو هم بداند دارد ”  فورا به شماره ای که درپایین آگهی نوشته شده بود زنگ زدم وقرار ملاقات برای فردا ساعت چهارونیم بعد ازظهر را گذاشتم ، به خانم کازیمیر گفتم اگر شماره تلفن خواستند اشکالی ندارد شماره خانه شمارا بدهم ، گفت : نه ابدا ، حتی میتوانی آدرس خانه مارا بدهی اگر میل داری من فردا با تو خواهم آمد ، آه ، چه خوب ، چه زنی مهربانی هستی تو ؟………..بقیه دارد .

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / یکشنبه چهارم آگوست 2013 میلادی

     

  • هایده

    شب گذشته به تماشای یک فیلم از مرحوم هایده نشستم ، شاید متجاوز از ده بار آنرا از اول تا به آخر تماشا کردم ، زنی با آن هیبت وبا آن قدرت صدا درروی سن میگریست ولاشه های بی مصرفی که برای خوشی گذرانی دوراورا گرفته بودند همچنان میچرخیدند ، او میگریست ، میخواند ، مینوشید ودوباره میگریست ، آن لاشه ها میچرخیدند  میچرخیدند بی آنکه به اندوه ودرد آن زن کمی  بیاندیشند ، آن کرکسان درانتظار خاموشی آن پرنده خوش آواز بودند ، و او  در نهایت مستی داشت بخانه خدا میرفت ،  نه آن خانه مکعب چهار گوش درصحرای سوزان ، بلکه به آسمان پاک وآبی ودرکنار ملایک

    او میخواند  دلش هوای یار کرده بود ، بیاد دلدار دیرین اشک میریخت وآوازرا سر داده بود :

    شکست عهد من وگفت هرچه بود گذشت …….. آری همه چیز گذشت ، جهان هم پیر شد وهنوز ما در خم یک کوچه ویران درانتظار باد  موافقیم !

    ————

    هستی ، یک پنجره تاریک است

    هستی ونیستی  ، دوبرادرند  از یک مادر

    سایه های نامریی ، به هنگام شب درپی پناهگاهند

    تا خون رزان را بنوشند وتاکستانرا به دست آتش بسپارند

    آدمها گم شده اند، ما به دنبال سرابیم

    تا ، به تزویر دوباره با یکدیگر روبروشویم

    فرزندان خاک ، تفاله شده اند

    خاک نیز آنهارا تف میکند

    آن شعله سرکش را که دیو دزدید

    در منقار کرکسان ، خاموش شد

    آن شعله ، نامش ” عشق” بود

    کز قله بلند خدایان به دلها رخنه  نمود

    تنها یک تصویر درذهن فرسوده ما

    از خورشید بجاست

    شب غولهای ست ، شب وحشت

    سایه ها درانتظارند بی حرکت

    مغزها طعمه ضحاک شدند

    در پشت این دیوار دروغین ، سخنی نیست

    هرچه هست خاموشی است

    زندگی ما بی تفاوت میگذرد ، درذهن یک دیوار کچی سفید

    او راه را همچنان طی میکند

    تا ما ازچشم ناکسان وحقیران وشبگردان وسایه های نامریی

    پنهان بمانیم

    من دریک استکان خالی  ، به دنبال یک دریا چه ام

    به رسوب آب دریاچه خالی مینگرم تا مگر چیزی بیابم

    من از راز کامجویی مرغاان درپشت درختان انبوه

    بی خبرم

    من از عاشقان دیروزم

    اسمم درپشت یک کتاب کهنه قدیمی نوشته شده

    نمیدانم ، نمیدانم ، آن کتاب بی ارزش است

    یا نام من بزرگ

    بالش مرطوب  از گرمای شبانه

    با عضله های خواب پریشان من

    در جدال بودند

    آنها در پی آسایش یک آطاق آبی

    آه می کشیدند، نفس گرم آنها خواب مرا مشوش کرد

    ما ، من وبالشها ، هردو از یک سرزمین آمده بودیم

    همه پیاده راه افتادیم وپیاده ره پیمودیم ودر پیاد ه روها

    در انتظار سفر از عمق خواب نشستیم

    ایکاش حافظه پیر مرا آب میبرد

    ————- جمعه / 2/8/ 2013 میلادی / ثریا / اسپانیا/

     

  • ص. 41

    دلم درخانه به تنگ است که در خانه / نتوان داشت نگه مردم صحرایی را /

    مدتی طول کشید  تا هوای خوب ایتالیا وآن مردم نیکدل از سرم بیرون رود حال دراین بیغوله ، تنها ، گرسنه ، وهمه داریی من چهار صد تومان است کرایه خانه هم ماهها ست که عقب افتاده ، فعلا بهتر است بخوابم ، خواب فراموشی است ، خواب دردهارا به آب میدهد ، بعدا در این باره فکر میکنم

    فردای آن روز به دیدار دوستی ارمنی که دراداره رادیوکار میکرد رفتم ، آن زن هم مانند من سختی کشیده ورنج بسیار داشت ، قبلا همسر دادستان تهران بود سپس با دوفرزندش طلاق گرفته وحال مجبور بود هم مادر دیوانه وپیرش را نگاهدارد وهم دوبچه کوچکش را ، او مدتها در هنگام زندانی بود ن همسر عزیزم از من پذیرایی کرده بود  درهمان هنگامیکه نه راه چاره داشتم ونه خانه حال باز به کمک او احتیاج داشتم ، ما با هم به کلاس رانندگی رفته بودیم وبا هم تصدیق رانند گی را گرفته بودیم او حالا صاحب یک فولکس واگن کرم رنگ بود وگواهینامه من درگوشه ای داشت خاک میخورد .

    صبح زود به دیدارش رفتم در آرشیو مشغول جابجا کردن جعبه های نوار وصفحات بود ، بی آنکه بگویم کجا بودم وکجا رفتم تنها به گردن او اویختم وسیل اشکم جاری شد ، او مرا به اطاق خود برد دستور چای داد وسپس پرسید چی شده ؟ گفتم هیچ به دنبال یک خانه میگردم یک خانه آفتابی وروشن وسپس باید کار کنم هرطور شده باید کاری پیدا کنم ، گفت نگران مباش من اینجا هستم میدانستم با تمام قدرتش بمن کمک میکند وبا کمک او توانستم یک آپارتمان دو اطاقه در بالاترین طبقه یک ساختمان شش طبقه در یوسف آباد پیدا کنم تقریبا میتوانم بگویم این آپارتمان بقول امروزی ها ( پنت هاووس) بود چون در ب پنجره روی پشت بام باز میشد اجاره اش چندان گران نبود .

    قبل از همه به خدمت بانوی صاحبخانه رسیدم وداستان زندگی وطلاق وحاملگیم را باطلاع ایشان رساندم ، چهره اش کمی رنگ دلسوزی بخود گرفت که سخت ازآن بیزار بودم ، سپس پرسید پس چگونه اینهمه پله هارا طی میکنی ؟ باو گفتم :

    سخت تراز پله های زندگی که نیست ؟! آنهارا نیز تحمل میکنم ، تنها تختخواب ویک میز ناهار خوری شش عدد صندلی زورا دررفته ولباسهایم ومقداری ظروف بی مصرف را باخود کشیدم ، روی زمین خالی ، روی موزاییک ! فرشهایم درخانه همسر سابقم دراطاق نشیمن آنها پهن بود ! .

    آفتاب از دورن پنجره همه اطاق را فرا گرفته بود ، دوستم داشت کچاپ را با نان میخورد ومن روی تخت دراز کشیده بودم وبرایش داستان خان را تعریف میکردم او سپس رو بمن کرد وگفت :

    در واقع او فداکاری بزرگی درحق تو کرده میتوانست بی آنکه همسرش بفهمد با تو عروسی کند وترا درخانه دیگری جای بدهد او نمیتوانست  زندگیش را بین دو خانه ودو زن تقسیم کند ، حتما آنقدر عاشق تو بوده که آن دیگر ی را فدا کرده است ، دیوانگی را کنار بگذار برگرد برو پیش او.

    چه بود که من خواسته ام ؟ یک دیوانگی ؟ یک عشق ویا یک نیاز؟ نه دیگر بر سر  آن مرافعه نخواهم کرد وسپس ناگهان تصویر عوض شد وگله گله خوشبختی بسویم آمد او هنوز درچنگ من است  میدانم با خشم دیوانه واری هر طور شده مرا خواهد یافت باید خاموش بنشینیم وخوشبختی ام را پنهان کنم وباو بتازم ، این قانون دنیاست ، باید اول حمله کنی اگر شکست خوردی عقب نشینی میکنی درغیر اینصورت همیشه برد با توست ، برو ، نترس حمله را شروع کن

    ….. بقیه دارد / ثریا ایرانمنش / اول آگوست دوهزار و سیزده میلادی /اسپانیا/

  • تنهایی

    ادامه خاطرات /

    امروز که این نمایشنامه دراماتیک وجنجال آفرین را مینویسم ، قریب چهل سال است که ازآن سرزمین ومردمش به دورم ، چیزی را هم از دست نداده ام بلکه چیزهای زیادی را به دست آوردم اول آنکه صاحب یک تجر به بزرگ شدم وفهمیدم مردمی که من به آنها اعتماد داشتم همه روبهان دلقکاری بودند بفکر طعمه تا حقوق انسانی ، مردمانی ابله ، مردمانی ره گم کرده ، مردمانی که برای یک لقمه بیشتر مادر خودرا نیز بفروش میرساندند،

    امروز از مادرم خبری نیست سالهاست که او هم به رفتگان پیوسته ما هردو خودرا قربانی کردیم بی آنکه بدانیم ، او درمیان جامعه زرتشتی با فکر واندیشه آنها میزیست مادربزرگ با آنکه به ظاهر مسلمان شده بود اما درواقع با همان حسن نیت ایل وتبارش زندگی میکرد با همان کردار وپندار ورفتار نیک مادرم بکلی گم شد نه میتوانست اینسوی را بگیرد ونه آنسوی را دراین میانه دستی برمیاورد نمازی میخواند روزه ای میگرفت وترس همه وجودش را احاطه کرده بود .

    امروز بسی خوشحالم که درمیان آن ملت همیشه درصحنه نیستم .

    آنروز هنگامیکه از سفر بر گشتم خسته ودلشکسته روی تختخواب خود افتادم ودراین فکر بودم که ، خوب سر انجام ما چه خواهد شد ؟ دهانم خشک شده بود گرسنه ام بود ورویاهایم ازهمان محوطه دورتر نمیرفتند ، باخود گفتم این زندگی نیست که من تن به آن داده ام باید اول ارهمه یک آپارتمان روشن وآفتابی پیدا کنم وسپس به دنبال کاری بگردم ، اما با این شکم ؟ چاره ای نیست باید همه کوششم را برای نجات این یکی بکار بندم اینکه نه به میل من بلکه به میل وخواسته خودش پای به عرضه زندگی من میگذارد .

    بیاد حمید افتادم که حال جواب خان را چه میدهد وبیاد کلارا که از یک خانواده کهن ایتالیایی بود با پوست روشن وچشمانی سبز وانبوه موهای بور که همه آنها رنگ نژاد خودرا داشت ، حمید آن مرد بلند قامت اندامی خوش ترکیب موهای یکدست مشکی وچشمانی که از آن شعله برمیخاست بینی خوش فرم رومی  ووسوسه انگیزش ، چقدر آنها درکنار یکدیکر خوشبخت بودند درآنها اثری از نخوت واداهای چاپلوسانه دیده نمیشد با حرکاتی نرم ودوست داشتنی همه ادها ی مرا تحمل میکردند حمید مردی مقاوم بود کافی بود خم شود تادلهای سوخته ای که درپایش ریخته شده بود جمع کند اما به کلارا وفادار بود بگذار بقیه باو دل ببازند حمید برای من حکم یک برادر مهربان را داشت او به ارزش من پی برده بود وگاهی درمیان گفته هایش زخمه ای میزد که رگهای حساس مرا به صدا درمیاورد ” هنوز جوانم ،  زیبایم ومردان بسیاری مشتاق منند ” ما ازاین قلمرو هیچگاه دور نمیشدیم حال داشتم به آن یکی میاندیشیدم آه …. این مردان گاهی باندازه یک بچه هم شعور ندارند تنها زور دارند خوب هرچه  بوده تمام شد باید اول بفکر خانه وسپس کار جدیدی باشم وبه مادرم بنویسم هرچه زودتر برگرد………بقیه دارد/

    ثریا ایرانمنش .اسپانیا.  31 ژولای 2013 میلادی/

     

  • سگ

    داستان سگهای فامیل من !

    گاهی بهتراست درمیان خاطرات تلخ گذشته نظری هم به حال امروز بکنیم ،

    بمن میگفت : تو همیشه عاشق پیشه ای ؟ من به پول بیشتر احترام میگذارم ، گفتم کمک کن ، تا منهم مانند تو شیفته این سکه ها بشوم ، آن عاشق پیشگی را که تو درلفافه کثیفی پیچیده وبه نمایش میگذاری ، عشق به انسانها واقعی وحیوانات است .

    فرزندان من هرکدام یک یا  چند سگ درخانه ومحل کارشان نگهداری میکنند  که عضو فامیلی آنها محسوب میشود سگی که درخانه دختر بزرگم هست گویی قرنها مرا میشناسد با آنکه خیلی کم به آنجا میروم اما هنگامیکه بوی مرا ازپشت درب خانه احساس  میکند تا آسمان وتا سقف خانه بالامیرود باید چند نفر اورا بگیرند تا من وارد شوم وهنگامیکه وارد خانه میشوم مانند یک بچه لوس خودش را به آغوش من میاندازد وساعتها ازکنار من دورتر نمیرود روی پاههای من میخوابد مبادا بیخبر اورا ترک کنم.

    سگی که درخانه پسرم زندگی میکند تقریبا پیر شده وهرگاه به آنجا میروم مانند یک خدمتکار پیر از آنهاییکه همیشه درته خانه هستند خودش را به جلو میکشد ونفس نفس زنان سرش را روی زانوان من میگذارد ، با آنکه حساسیت شدید دارم باز اورا درآ؛وش میفشارم وگونه هایش را میبوسم .

    سگ سوم واقعا یک عجوزه است با آنکه تنها شانزده ماه دارد اما همسان یک خرس بزرگ وقوی است ، گاهی من با احتیاط باو نزدیک میشوم چشمان وصورت او زیر ابروان پرپشت وبینی ودهان فراخش گم شده اند . هفته پیش اتفاق جالبی افتاد ، یک سگ ماده کوچک ولاغر که فرط گرسنگی رمق راه رفتن نداشت وارد محوطه کاراژ دخترم شد ، سگ بزرگ که نامش| فلوخا| میباشد  کمی خودش را باو نزدیک کرد وهردو پوزه های هم را بوییدند وبا هم براه افتادند ، هردو ماده هستند یکی سگ گارد ودیگری سگ شکاری  ، موقع ناهار| فلوخا| بود دخترم ناهارش درظرف مخصوص ریخت وجلوی او گذاشت سگ میهمان هم جلو آمد تا از غذای او بخورد نهیب وحشتناک آنتون بلند شد که : نه! این غذا متعلق بتو نیست برو بیرون ، سگ به آهستگی از درب دفتر بیرون رفت ، |فلوخا| نگاهی خشمگینانه به اربابش انداخت وسپس میان غذای خود بهترین وبزرگترین استخوان را پیدا کرد وبه نزد سگ میهمانش برد وهمانجا نشست تا او غذایش را بخورد ، درس بزرگی بما آدمها !!! داد درنتیجه آنتوان مجبور شد برای سگ میهمان هم ظرفی جداگانه وغذای  جداگانه تهیه ببیند ، آه …. خداوندا ، آنهاییکه میگویند سگ پلید ونجس است آیا ازآن آدمی که قلبی را میشکافد وجگر کشته را خام خام میخرود ، پلیدتر است ؟ من درمعاشرتهایم هیچگاه لحنی تلخ بکار نمیبرم  همیشه بسیار دوستانه رفتار میکنم اگرگاهی کسی بگوید زندگی تلخ است باو میگویم مردم این دنیا از قرنها پیش با مزاحمت ها وگفته های تلخ زندگی را برهمه دشوار ساختند امروز کافی است آن مزاحمت های دیرین دور ریخته شود وما درس انسانیت را ازهمان سگهای پلید ونجس یاد بگیریم ،

    درحال حاضر دو رفیق بی آنکه باهم از یک نژاد ویک ر یشه باشند روزهارا بخوشی میگذرانند و…..ما؟ فکر نکنم هیچگاه به پای آنها برسیم هنوز خیلی راه مانده تا درس محبت ووفاداری وانسانیت را از این حیوان باهوش ویا یک اسب نجیب فرا بگیریم  روزیکه بقول مادر مرحومم بشر از اسب جد ا شد خوی حیوانی را بخود گرفت. درحال حاضر دل بسودا ها داه ایم وبه کلمات نامفهوم وبی معنای انسانهایی گوش میکنم که از طرف خداوند حرفی را که خود میل دارند بر زبان بیاورند از قول او میگویند.

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا/ دوشنبه 2013/7/29 میلادی .

  • غم نامه

    بیخود ومجنون دل من ، شیشه پرخون دل من / طائف گردن دل من ، فوق ثریا ، دل من /…………..

    با روحی خسته وپیکری خسته تر به ادامه خاطرات میپردازم ، خاطراتی که رنج دوباره برایم به ارمغان خواهند آورد مهم این است که هرچه هست حقیقت است وتحریف درآن نشده مانند فیلم ( رضاه شاه در تلویزیون اختصاصی ! من وتو ؟ ….آنچه را که باید بگویند نگفتند وآنچه را که نمیدانستند سرهم کردند وفرستادند روی آنتن .

    بیچاره رضاه شا کبیر تنها گناهش این بود که پشتوانه فامیلی آنچنانی نداشت نه الدوله بود ونه السلطنه ونه میانه خوبی با ملاهای زمانه داشت بنا براین هرچه لجن وخاک است که لیاقت حکومتهای امروزی را دارد بر یاد او میپاشند وفراموش کرده اند که مادران وپدران واجداد آنها درچه لجن زاری میزیستند ودرچه کثافتی خودرا پاک وطاهر میکردند سوزاک ، سیفلیس، تراخم ، کچلی ، بیماری تب زرد ، مالاریا ، همه اینهاا درآن زمان در سر زمین پربرکت ایران وجود داشت  مردان وزنان اکثرا تریاکی آنهم با دستمایه ارباب بزرگ استعمار ، هنوز تا هنوز است نام اغتشاشی را که امریکا برپا کرد _ کودتا_ مینامند چرا که مصدق السلطنه کلی ایادی وفامیل ودوست وآشنا داشت ودارد که همه طرفدار آن ( فامیل بزرگند ) درحایکه رضا شاه یکه وتنها بود .امروز کاری به عمل کردا ونداریم اما تنها میدانیم که …..خلایق هرچه لایق ، حال مشتی گرسنه وگدای دیروز وسیمتری نشین سوزاکی با موبایلهای طلای وآی پاد وآی پد واتومبیلها گرانقیمت سر بندهارا  از پارچه وطنی تبدیل به پارچه های مزونی ساخت فرنگ کرده اند که برای همین قشر جامعه این مدسازان وتولیدگندگان بوجود آمده اند ، حال بجای سربند سیاه سکه دوزی شده چارقد هرمس میپوشند اما درون سرها ومغزها همه خالی ویا روی به پشت سرو برگشت به عقب دارند ، میترسند یک گام جلو بردارند مبادا سفره شان خالی شود ، قحبه های دیروزی، امروز پیر شده سجاده خودرا روی میز پهن میکنند واین سجاده همیشه همچنان باز است اما درعوض هرماه پولی به حساب آنها ریخته میشود درخارج خانه دارند ، شرکت میزنند ، هرویین میفروشند ، دلال محبت هستند وجالب آنکه همه هم یا دختر وزیر سابق یا پسر وکیل سابق ویا برادرزاده سپهبد سابق بوده اند !! همه آنها کنتسهای نیمتاج گم کرده اند ومردانشان همه تاج را  درایران جا گذاشته اند؟! محال است کسی پیدا شود وراستش را بگوید حال فک وفامیل آنها درایران دربهترین خانه های تصرف شده دربالای شهر مینشیند وآنها یک پا اینجا ویک سرآنجا غلام دست بسینه وهمیشه درخدمت ایستاده اند و… در آینده میشوند ، هزارفامیل ؟!! .

    از ما گذشت وای بحال نورسیدگانی که باید دریک سرزمین بی آب وعلف دریک صحرای داغ مانند عربستان زندگی کنند ودلخوش باشند که برکات آسمانی همیشه شامل حال آنهاست  نهایت آنکه زنانمان مانند زنان پاکستانی یا افغانی لباس مپوشند ( از نوع مارکدار ! ) ومردان نیز با همان ردا وسربند که درزیر آن هزاران مکر وریا خوابیده است .

    …………..

    ادامه خاطرات !

    پس از رسیدن به رم اولین کارم این بود که به حمید بگویم برایم یک بلیط به مقصد ایران تهیه نماید بی چون وچرا وبی آنکه بخواهد به دوست عزیزش حساب پس بدهد هر چه زودتر بهتر ، حمید برایم بلیط را خرید ومن آنچه لیره ایتالیا درون کیفم داشت باو دادم وبه هنگام بستن چمدانم ، پیراهن ابریشمی که برای شب افتاح فیلم خریده بودم به کلارا دادم وخود با دست خالی با آلیتالیا به ایران برگشتم .

    در فرودگاه همه چیز به نظرم غیر طبیعی میامد ، کارمندان گمرک اکثرا بی ادب مامورین با خشونت رفتار میکردند همه چیز بهم ر یخته وبی نظم  هیچ شباهتی به آن فرودگاه زیبای رم نداشت که همه جا بوی تمیزی وپاکیزگی میداد اما اینسوی مرز گویی وارد یک فاضل آب شده ام .

    با تاکسی خودم را بخانه رساندم ، خانه که چه عرض کنم همان سوراخی که همسرم برایم اجاره کرده بود ، گویا خودش نیز چند بار آ بآنجا سرزده وخبری ازمن نداشت ، نامه ای از مادرم داشتم که حال مرا پرسیده بود! چه عجب یاد ما کرده ای ؟ خسته بودم ، تنها بودم ، وسخت گرسنه ، بهتر بود اول بخوابم  بخواب رفتم ، خوب چیز خوبی است گاهی انسان احتیاج دارد ،  که از این دنیای دون خارج شود ، به هنگام غروب بیدار شدم واولین سئوالم این بود :

    چرا بمن دروغ گفت ؟ مقصود او از این دروغ چه بود بهر روی روزی پرده ها بالا میرفتند چرا اول بمن نگفت که همسر وبچه دارد ؟ چرا مردان اینهمه نا مردند وتنها به سخنان وگفته های مردان دیروز میاندیشند که : زنها عقلشان ناقص است ، چرا نگوییم نامرد مردان حتی شعور بالایی هم ندارند هرچه را که فرا گرفته اند از روی کتابها بوده است ، نمیدانم شاید هم حکمتی است دراین بیخبری ها ….

    بقیه دارد ……..ثریا / اسپانیا/ دوشنبه 29 ژولای دوهزارو سیزده میلادی / ساعت ؟ 5/25 دقیقه صبح !

  • صفحه46

    برگشت .

    از ایالت| ونتو| سرازیر شدیم |ونیز| را پشت سر گذاشتیم ، شاید اگر بار دار نبودم وویار نداشتم میتوانستیم همه  آن استانرا ببینیم و از زیباییهای طبیعت آن سر زمین استفاده ببریم اما من میل به برگشت داشتم ، نه رم ، بلکه ایران ، پاستوپورتم نزد خودم بود تنها بلیط دست خان ودرکیف او جای داشت مهم نیست به حمید میگویم یک بلیط برایم به مقصد ایران بخرد، چیزی دروجودم نا آرام بود احساس بدی داشتم ، گویی اتفاق شومی درراه بود . حس ششم داشت جنجال به پا میکرد ، باید برگردم ،چشمانم را رویهم گذاشته ودر آخرین نقطه صندلی عقب اتومبیل خودم را مچاله کرده بودم ، اشگ چشمانمرا میسوزاند ، شهر هارا پشت سر میگذاشتیم وگاهی درجایی میایستادیم تا غذایی بخوریم ویا شبی را بگذرانیم .

    در وسط راه از حمید پرسیدم که میل دارم سئوالی از تو بکنم ، چه چیزی را خان از من پنهان نگاه داشته است ؟ راستش را بگو والا از اتومبیل پیاده میشوم وخودمرا ازیکی از این دره ها  پایین میاندازم ،

    در نزدیکی یکی از شهر ها که بیشتر به یک ده بزرگ میمانست با درختان تنومند گل کاغذی وگلهای یاس وانبوه شمعدانیهای ، حمید اتومبیل را نگاه داشت  تا غذا بخوریم  سپس رو بمن کردو گفت : باید یک حقیقتی را بتو بگویم ، خان همین چند هفته پیش همسرش را طلاق داد  وآنهم سه طلاقه حال میرود تا خبر را به دختر وپسرش بدهد ، دختر کوچکش هنوز نزد مادرش بسر میبرد ،

    گفتم او هنگامیکه با من آشنا شد درهمان شب اول بمن گفت که از همسرش جدا شده است ، حمید گفت :

    نه ، دروغ گفته بود ، همسرش زنی مومن وچادری است  او میل دارد یک زن مدرن بگیرد تا پا بپای او درهمه محافل برود بنا براین با توافق یکدیگر از هم جدا شدند .

    گفتم برایم منهم نیست ، من  نه خیال دارم درخانه بزرگ او زندگی کنم ونه خیال دارم صاحب اموال اوشوم من خودم کار میکنم وقبل از هرچیز باید تکلیفم با بچه روشن شود من آزادیم را به دست آورده ام آزادی قلبم را نیز ، حال میل دارم این قلبم را دراختیار موجودی بگذارم که درون من جای دارد ، دز زندگی زناشویی هیچگاه نباید دروغی وارد حریم زوج بشود  عظمت زناشویی تنها دریک عشق نیست وفاداری نیز لازم است ازهمین حالا معلوم است که او تا آخر عمر بمن دروغ خواهد گفت ، دردلم غوغای بپاشده بود  اولین ضربه  آنهم باین بزرگی ؟ نه هرگز ترا نخواهم بخشید، وارد یک رستوران محلی ایتالیایی شدیم با رومیزی های چهار خانه آبی وسفید چند میز وصندلی چوبی  ، هوای داخل خنک وبه سقف صدها بطر شراب درسبد آویزان بود فلفل قرمز نخ کشیده وانواع پنیرها که روی طبقه چوی به صف قرار داشت ونانهای خوشبوی محلی هر آدم بیماری مانند مرا به اشتها وا میداشت . دران روزها در کشور ما ” ماکارونی ” تازه وارد شده بود وخانمهای خانه یا آشپرها ماکارونی را مانند برنج صاف کرده وسس آنرا لابلای آن میدادند وآنرا با دمکنی دم میکردند ، چیز هجوی بود !!! اما اینجا یک قدح بزرگ ماکارونی به همراه یک کاسه بزرگ سس گوشت ومقدار زیادی پنیر وسالاد وزیتون های بزرگ روی میز چیده شد ، من مقداری ماکارونی را دورن بشقابم کشیدم ومقداری سس روی آن ریختم قاشق را برداشتم تا از ماکارونی بخورم ، همه لیز میخوردند ودوباره به درون بشقاب سرازیر  میشدند اینبار از چنگال کمک گرفتم ، نه فایده نداشت صاحب رستوران یک زن چاق وگنده سرخ وسفید با پیشبند مخصوص داشت مرا تماشا میکرد سپس با اشاره انگشتانش بمن حالی کرد که قیچی لازم داری ؟ منهم باسر گفتم آری ! سپس او رفت وبرگشت یک قیچی آهنی بزرگ باغبانی را برایم آورد ….شلیک خنده از همه آنهاییکه نشسته بودند بلند شد ، دیگر به راستی اشکهایم سرازیر شدند ، آن زن به حمید گفت باو حالی کن که این یک شوخی است وسپس قاشق را به دست چپ گرفته وبا چنگال ماکارونی را پیچاند وبمن گفت دهانت را بازکن ، اما بی فایده بود بشقاب رابسویی پرتاب کردم واز درب رستوران بیرون آمدم .

    حمید وکلارا به دنبالم آمدند وبا مهربانی مرا دوباره به رستوران برگرداند یک اسکالپ بزرگ سفارش دادند با سبزیجات وپوره سیب زمینی ، اما من تنها کمی نان خوردم وکمی آب نوشیدم ، دیگر درنگ جایز نبود باید برمیگشتم.

    حالم هر روز وهر ساعت بدتر میشد میل نه به غذا داشتم ونه آشامیدنی تنها آرزو دا شتم که بخوابم وتا شهر قدیمی رم ! من خواب بودم ؟! …ادامه دارد

    ثریا ایرانمنش/ 26 ژولای 2013 میلادی / اسپانیا/

  • ص45

    آغاز یک تراژدی

    ….. این سفر خارج چندان  بدون برنامه نبود ، شبها که خان به همراه حمید وکلارا روی تراس خانه ویلایی  بسیار زیبایشان مینشستند وگرم گفتگو بودندمن دراطاقی دراز میکشیدم گاهی صدای خان را می شنیدم که میگفت :

    آهسته حرف بزن ممکن است که او بشنود ، بشنوم ؟ چه چیزی را بشنوم ؟ چه رازی دراین بین  پنهان است ؟ برایم مهم نیست درحال حاضر خواب بهترین چیزی است که من به آن احتیاج دارم ، نه گردشهای شبانه ، نه تماشای فیلمهاییکه زبانشانرا نمی دانستم ونه بوتیکهای شیک وفروشگهای بزرگ هیچکدام مرا ا سیر نیمکرد ، تاروزکه خان عازم لندن شد ومن را درخانه حمید وکلارا گذاشت ، او برای یکهفته بدیدار دخترش میرفت ، واز صمیم قلب باید بنویسم که حمید وهمسرش نهایت مهربانی ومحبت را درباره من انجام میدادند کلارا هرصبح برایم صبحانه آماده میکرد وسپس حمید میامد ومیگفت : تنبل خانم خواب بس است برای خوابیدن فرصت داری بلند شو ترا ببرم شهر را تماشا کن ، بستنی های اینجا درتمام دنیا معروف است ! اوف ، حالم بهم میخورد ، به ناچار بلند  میشدم وبا اتومبیل حمید سر تاسر شهر رم را زیر پا میگذاشتیم بی آنکه چیزی برای من عوض شود تنها یک کلمه درمغزم صدا میکرد ” هیس ممکن است او بشنود ” ومن باید این راز را کشف کنم ، به واتیکان مقر زندگی پاپ رهبر کاتولیکها رفتیم ومن از موزه آنجا یک انگشتری کوچک که عکس حضرت مریم درحایکه عیسی را دربغل د اشت خریدم وبه انگشت کوچکم کردم بامید آنکه بچه من بسلامت پای به عرصه وجود بگذارد ویک سری قاشق وچنگال کوچک نقره که روی دسته آن میناکاری شده بود( هنوز آنهارا بیادگار نگاه داشته ام ، با آنکه همه چیزم را ازدست دادم اما  یادگار آن دوران درون جعبه من پنهان است ) .

    به ونیر سفر کردیم > اوف ، چقدر از این شهر درون آب واز این کانال بیزار بودم ، نفس تنگی شدید داشتم بوی نم وکپک دیوارها وساختمانهای چند صد ساله داشت حال مرا بهم میزد !!! شاید برای عده ای غیر قابل تصور باشد که من از شهر ونیر بیزار شدم شب دریک هتل نسبتا شیک کنار کانال اقامت کردیم ملافه ها حتی بوی نم میدادند وتلاپ تلاپ آب ورفت وآمدئ قایقرانان برایم غیز قابل تحمل بود ، التماس میکردم که برگردیم ، حمید گفت :

    از سر زمینهای دور مردم هزاران کیلومتر میایند پولهای هنگفتی خرح میکنند تا این شهر زیبارا ببیند وتو درمیان این شهر حالت گرفته شده ؟

    گفتم من نه آرشیتک هستم ونه عتیقه شناس من فرزند کویرم مادرم نیز خورشید است اینجا دراین هوای مه آلود وانتهای کانال که مرا بیاد کانال مرگ میاندازد وخدا میداند چه خونهایی درون این کانال ریخته شده وچند هزار لاشه درونش فرو رفته اند  مرا بیاد یک گورستان متروک قدیمی میاندازد، روزی سوار یک گوندولا شدیم تا درکانال گردش کنیم از روبروی ما یک گوندولا با یک جنازه که روی آن مخمل سیاه ریشه دار پوشانده بودند رد شد چشمانم را بستم وجیغ کشیدم ، درآنسوی آب عروسی داشت از قایق پیاده میشد ، دیگر تحمل نداشتم تنها یکشب در زیر نور زد وکمرنگ چراغهای میدان سنت مارکو ودرمیان سیل کبوتران وفضله هایشان ، یک شام نکبتی خوردیم وفردا صبح زود راهی شهر رم شدیم ……بقیه دارد

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 2013/7/25 ژولای /

     

  • ص.44

    سفر ایتالیا .

    تو هر بدی که میکنی ، مپندار که ایزد ببخشد وگردون رها کند

    دینی است کرده های تو بردوش روزگار هروقت خوش ببیند أآنرا ادا کند/ بانو پروین اعتصامی .

    ——————–

    زندگی زناشویی بمنزله تاکستانی است که زن ومرد هردو باید درآن سهم داشته بانشد وهرکدام سهم خودرا  بطور مساوی از این تاکستان برداشت کنند ، متاسفانه در سر زمین ما وسایر کشورهایی نظیر کشور ما این سهم بیشتر به مرد میرسد واین مرد است که قوانین را مینویسد وحکم میکند . شما چگونه میتوانید نام آزدای را زنا کاری بنامید ؟  برای من این آزادی زندگی است میل ندارم در سر چهاراه مشکوک زندگی زناشویی بایستم ودران خود م را به نمایش یگذارم روزی که دل به کسی بدهم بطور یقین از اولی جدا شده ام .

    حال دراین بداحوالی وبقول عوام ویار بد داشتم خفه میشدم ، خان تصمیم گرفت مرا باخودش به اروپا ببرد ، او میخواست اول به ایتالیا وسپس به انگلستان برای دیدن دخترش باین سفر برود چند عکس انداختم ویک دفترچه بنام پاسپورت ، بی هیچ اجازه نامه ای وهیچ گیر وبندی راهی دیار فرنگ شدیم اولین بار بود که من به خارج سفر میکردم دران زمان ” ویتوریودسیکا فیلمی را ساخته بود با شرکت سوفیا لورن بنام : چیوچیارا ” واو میل داشت این فیلمرا ببیند در چینه چیتای ایتالیا دوستانی داشت که به کمک آنها توانست پسرش را به مدرسه کارگردانی بفرستد ، حال شدید تهوع وترس مرا داشت از پای میانداخت ، سر انجام رسیدیم ویکی از دوستان خوب او با همسر ایتالیایش که هیچگاه نه نام ونه مهربانی آنهارا فراموش نخواهم کرد به پیشواز ما آمده بودند وبا اتومبیل  مارا بخانه خود بردند ، من با رسیدن به أنجا بی آنکه با کسی حرفی بزنم یکراست به تختخواب رفتم وخوابیدم ! نزدیکیهای غروب بود که دیدم چراغ اطاق روشن شد وحمید وهمسرش وبا خان مرا تماشا میکنند …….

    فردای آن روز برای تماشای شهر رم وشهر  سینمایی چینه چیتا با اتومبیل حمید عازم بیرون رفتن شدیم ، هنوز آثار حاملگی درظاهرمن چندان دیده نمیشد اما حال تهوع وسرگیجه بدجوری مرا دچار مخمصه میکرد ومجبور بودم دربعضی از راهها بایستیم تا من چیزی بنوشم . شبی را به تماشای فیلم نشستیم که بطور خصوصی انرا نمایش میدادند من چیزی نمی فهمیدم نه از زبان ایتالیای سر رشته داشتم ونه از آن فیلم دردناک خوشم آمد نیمه کاره از سینما بیرون آمدم ، قرار بود چند روز بعد فیلم را بطور رسمی با حضور بسیاری از هنرپیشگان معروف به نمایش بگذارند  …آه ، من نخواهم رفت ، اول که لباس ندارم  بعد هم ….نه ، بد نیست هنرپیشگان معروف را مانند جینا لولو بریجیدا وسیلوانا مانگانو که آنهمه اورا دوست داشتم از نزدیک ببینم ، بنا براین باید درصدد تهیه یک لباس مناسب باشم . بقیه دارد

    ثریا ایرانمنش/ چهار شنبه 2013/7/24 ژولای / اسپانیا/

  • ص.43

    بچه

    قبل از هر چیز باید درباره آن خانواده ایکه دوست مشترک ما بودند توضیحاتی بدهم ، دوست ویار نازنین من که از این پس اورا ( خان) خواهم نامید اهل قمار وبازی ورق بود و از این طریق با این خانواده دوست شده بود مرد خانواده که نامش کازیمیر بود از لهستانیهایی  که دردروان رضا شاه به همراه چند مهندس دیگر برای براه انداختن کارخانه نساجی ( مازندران) به ایران آمده بودند وعده ای ازآنها همانجا مانده وتشکیل خانواده داده ودیگر خیال برگشت به سرزمینشان را نداشتند عده ای از لهستانیها هم درزمان جنگ بایران پناهنده شده وبه کسب وکار مشغول بودند  یا خیاطی یا رستوران داری ویابافتنی واز این قبیل رشته ها ، کازیمیر صاحب کلوپ لهستانیها نیز بود همسرش در اصل اهل تبریز بود که قبلا شوهرش کارمند همان کارخانه نساجی بود که کم کم مهندس کازیمیر عاشق او شد وطلاقش را گرفت باهم ازدواج کردند وصاحب دوفرزند پسر بودند ، برادر کازیمیر که نامش تدی بود با خدمتکارش عروسی کرد ! ویک دختر هم از پرورشگاه به فرزندی قبول کردند وچند مهندس دیگر هم در زندگی تنهایشان وبی زبانی بناچار با خدمتکارانشان ازدواج کرده وفرزندان آنهارا نیر به فرزندی پذیرفتند !؟ کازیمیر بسیار مهربان ، مودب وبا گذشت بود برعکس خانم که سعی داشت بکلی هویت آذری وایرانی بودن خودرا فراموش کرده یکپارچه فرنگی شود ، موهایش را بور کرده بود وموقع حرف زدن سعی داشت با لهجه حرف بزند واگر کسی اورا نمیشناخت خیال میکرد که واقعا یک زن خارجی است وهمه دوستان انهارا نیز لهستانیان مهاجر تشکیل میدادند این خانم تفاوت سنی زیادی با همسرش داشت ودلباخته خان نیز بود برای همین هم آن روز با لحنی پرخاجویانه بمن گفت که اشتباه کرده ام واشتباه میکنم ، شاید تکرار زندگی خودرا دوباره میدید  روابط ما به سادگی میگذشت هیچ کنجکاوی در زندگی یکدیگر نمیکردیم  کار ورفت آمد من تنها منحصر به همین خانوده میشد ، البته ناگهان دراطر افم زنانی پیداشدند که مانند زنبور درو سر من وخان میچرخیدند زنان فروشنده ای که با ناز وعشوه وچشمان خمار ولبخندهای مصنوعی  درکنار او عشوه میفروختند، خودفروشانی که حال زیر سایه یک شوهر همه گناهانشان پاک شده بود ، خوشبختانه او کمتر باین زنان اهمیت میداد عشق او اول فرزندانش سپس من واخر ورقهای بازی بودند ، خانم کازیمیر برای آنکه حوصله اش سر نرود درخانه نیز بساط قماررا براه انداخت شاید هم برای آنکه بیشتر خان را درکنارش داشته باشد  ، مانند مردذان سیگار میکشید  وودکا مینوشید وپوکر بازی میکردصدایش نیز کلفت ومردانه بود وگاهی خودش را بجای مردان در مکالمه های تلفنی جا میزد ؟

    آنروز صبح زود خودرا بخانه کازیمیر رساندم وبه خانم گفتم که حالم بد است گفت باید به دکتر سری بزنی ، باتفاق به مطب دکتر زنانه همیشگی رفتیم ومعلوم شد که سه ماهه ونیم حامله هستم .

    عید نزدیک میشد ، باید کاری میکردم به محل کار همسر سابقم که اکنون درفروشگاه بزرگ شهر مشغول تزیین ویترینها بود رفتم وماجرا  باو گفتم درعین حال اضافه کردم که چیزی بود که خودم خواسته ام به دنبال هیچ خوشبختی هم نیستم ترا هم مجبور باین نمیکنم که اورا قبول کنی برایم بی تفاوت است بگذار خودم تصاحبش کنم ، تنها آمده ام این خبررا بتو بدهم اگر روزی مرا با شکم باد کرده درخیابان دیدی بدان صاحب آن موجود تویی خیال باز کردن دکانی هم ندارم برای گرفتن شناسنامه هم اصراری ندارم مینویسم ( بی پدر) یا پدر ناشناس !  سرش را تکان داد باو اطمینان دادم که هیچگاه نه باخان ونه با هیچ مردی همخوابه نشده ام این مغز علیل توست که افسانه میبافد وبیرون آمدم.

    به هنگام غروب هوا داشت تاریک میشد ماه میبایست دربیاید اما هنوز درپس افق مانده بود ومن درون یک غرقاب درتاریکی فرو میرفتم روشنایی ضعیفی از دوردستها بچشمم میخورد ( خان) جلوی در فروشگاه درانتظارم بود خانم کازیمیر همه چیزرا باو قبلا گفته بود ، دست مرا به میان دستهایش گرفت وبوسید سپس پرسید » چرا بمن قبلا نگفتی ؟  درجواب پاسخ دادم ! مگر چیزی عوض میشد ، این موجود که الان درشکم من جای دارد نمیدانم پسر است یا دختر خواست خودم بود ، الان هم بین دو تصمیم مردد ایستاده ام اورا نگاه دارم ویا به دست قصابی اورا بکشم .

    اتومبیل او جلوی فروشگاه پارک شده بود سوار شدیم مدتی درسکوت گذشت سپس پرسید “او” چه گفت ؟ گفتم هیچ بی تفاوت مانند بز مرا نگاه کرد ، او اضافه کرد : مهم نیست بعد از آنکه به دنیا آمد ما باهم عروسی میکنیم خودم اورا به فرزندی خواهم پذیرفت ؟! هان ، متشکرم ، نه ، مرسی ارباب بزرگ ! نه شما ونه او نباید آشوبی به دل راه بدهید صاحب این فرزند خودم هستم وخودم اورا روی شانه هایم حمل میکنم ، او درجوابم گفت ، عالی است یک زن بدون بچه هیچگاه کامل نیست بگذار کسی همخون تو دراین دنیا باشد درآتیه ترا حمایت میکند

    بقیه دارد

    ثریا ایرانمنش / دوشنبه / 22 ژولای 2013 میلادی / اسپانیا

  • جدایی

    سیلی سرنوشت .

    بیخود ومجنون دل من  شیشه پرخون دل من / طائف گردون دل من فوق ثریا دل من / صبر مرا خواب برد ، عقل مرا آب برد / کاه مرا باد برد ، تا چه شود کارمن ؟ / مولانا جلالادین بلخی  “رومی “………………………….

    پافشاری من وفریادهای هیستریکم اورا مجبور ساخت تا به جدایی تن بدهد او هم  ظاهرا مقاومت میکرد شاید دراین فکر بود که : باجی بگیرد وطلاق بدهد ؟

    هنگامیکه درمحضر درانتظار  شهود بودیم ، هیچگاه نمیدانستم جنینی در شکم دارم ، محضر دار پرسید آخرین دوران ماهیانه شما چه موقع بوده است ؟ تاریخی را گفتم واین تنها موردی بود که هیچگاه به آن فکر نمیکردم وتاریخ را یادداشت نمی نمودم  تنها گاهی دل دردهای کوچکی بمن هشدار میداد که بلی موقع آن رسیده است اما این چند ماه آنقدر مغزم ودلم درهوا پرواز میکرد که همه چیز حتی نام خودم را از یاد برده بودم .

    چند روزی بود که حال خوشی نداشتم زیاد میخوابیدم کمی سر گیجه داشتم همه آنهارا بر گردن قرصهای آرامش بحش اعصاب میگذاشتم ، بعلاوه اگر میدانستم حامله هستم شاید طلاق نمیگرفتم وشاید او مجبور میشد تن بکاری بدهد ودست از خودخواهی های خود بکشد و یا چه بسا باز شعار میداد که : انگلیسی ها اول خانه دارند !!!!…… ویا من مجبور بودم مانند بچه اولم اورا به دست قصابی بدهم  ، نه فکر احمقانه ای است ، اوهم دلش درپیش زن همسایه بود !.

    پس از جاری شدن طلاق  محضر دار سری با تاسف تکان داد وگفت :

    دوجوان تازه ، دوجوانی که میتوانند زندگی را بسازند حال از هم جدا میشوند وروبمن کرد وگفت :

    شما تا سه ماه وده روز باید ” عده” نگاهدارید ؟! معنای آنرا نمیدانستم اما میدانستم که تا سه ماه وده روز نمیتوانم با هیچ مردی تماس جنسی داشته باشم برایم مهم نبود وآن هم آخرین چیزی بود که به آن میانیشیدم روحم بیشتر طالب عشق بود تا جسمم .

    حلقه هارا رد وبدل کردیم ومن حلقه ای که روز نامزدی باو داده بودم پس گرفتم وفورا از محضر بیرون آمدم با تاکسی خودم را  بخانه دوستی که ” او ” درآنجا انتظارم را میکشید رساندم وحلقه را باو نشان دادم ، حال دیگر مانعی سرراه ما نبود غیراز همان سه ماه وده روز ، قیافه آن دوست درهم بود وچنان نگاه سر  زنش باری بمن کرد که نزدیک بود بر زمین بیفتم ، ازکنارم که رد شد گفت :

    اشتباه بزرگی کردی بعدا پشیمان خواهی شد ؟ …پشیمان ؟ چرا پشیمان ؟ من کاری را کردم که به آن اعتقاد داشتم ، بدگمانی دردلم نشست ،  من همین زندگی را دوست میداشتم و  اورا نگذار کاخ رویاهایم ویران شود ، او ساکت بود ومتفکر بنظر میرسید  اندوهی بزرگ برچهره اش  نشسته است وهمه حرکات مرا زیر  نظر داشت .

    پرسیدم خیلی وقت است که اینجا نشسته ای ؟

    با تردید جواب داد گویا دوساعتی میشود ، من حرکات اورا میپاییدم  همه چیز را میدیدم چیزی دراین میان درست نبود حقیقتی را به درستی عیان نمی دیدم او بحال من پی برد حلقه هنوز در مشتم جای داشت ، او خم شد وکف دست مرا بوسید وسپس پرسید :

    حال بهتراست شام را باتفاق  خانواده دوستمان بیرون بخوریم ، چیزی دردرنم غوغا میکرد ، حال تهوع داشتم ، سر شام نیز اشتهایی برای خوردن ونوشیدن نداشتم ، از سیگار بیزار شده بودم وگوگرد کبریتی که برای کشیدن سیکار روشن میشد بمن حال تهوع میداد ، نه چیزی نیست ، اعصاب است ، تنها تنش وعصبانیت است > نه چیزی نیست ، دستهایم منقبض شده بودند اگر کسی کمی بلند تر حرف میزد میخواستم فریاد بکشم ، نگرانی همه وجودم را فرا گرفته بود مادر ماهها بود که دوباره به شهرستان برگشته بود او از طلاق ما راضی نبود ومیگفت : خاله جانت بمن گفته که دخترت پا جای پای تو گذاشته ، طلاق میگیرد وشوهر میکند  ” حال من بمنزل خودم میروم ، ورفته بود ، خیلی تنها شده بودم ، خیلی .…..بقیه دارد

    ثریا ایرانمنش / یکشنبه 2013/7/21 ژولای / اسپانیا /

  • مومیایی

    آدمهای مومیایی ، با چشمان  هزار رنگ

    مومیان هزار رنگ وعریان

    به خنده هایی بعرض یک آه

    مومیان نا آگاه  بیخبر از شرم

    ساخته شده از نیرنگهای گوشت واستخوان

    مومیان خارج از  مدار انسانها

    عقوبت های شیطانی

    رقاصان دوره گرد

    از کوچه من نگذرید

    شما که تصویر بیگناهی مرا

    باور ندارید

    از خانه م دورشوید

    درتخیل مرده خود

    رقصان ، مرا به وحشت میاندازید

    سفر به پایان میرسد

    آن زخم باستانی ام سر بازکرده

    من همه خاطره ها را به باد سپرده ام

    چرا که دیگر چهره ای نمانده

    من از گله جدا ، اما بره نماندم

    امروز دریافتم که معصومیت من

    مرگی شرم آور است

    وتنهایی جزای این معصومیت

    سفره سفیدرا برچیدم

    باد سفره را پر کرد

    من هیچ خونی نیاشامیدم

    تنها با پرندگان کوچکم

    بر سر سفره مهربانیها

    نشستیم ، بی شما

    شما با نقابهای توهم وترسناک

    حال میتوانید

    تکه های وجود مرا از اعماق دریاچه

    همان دریاچه خشک بی مروارید

    جمع نمایید

    مومیایهای زمان ، چهره تان پر پلید است.

    ثریا ایرانمنش . شنبه 2013/7/20 ژولای / اسپانیا/

     

  • سیروس

    سیروس .جیم .

    امروز نمیدانم چرا بفکر تو افتادم ؟ از شب پیش تا بحال جلوی چشمانم نشسته ای بیاد آخرین باری که ترا دیدم  نمیدانم گویا سال هفتاد شمسی بود ، ترا درخانه پسر عمه جانت که درنوجوانی سخت دلبسته او بودم ودنیارا برای او میخواستم ، دیدم ، چقدر همه پیر شده بودیم ، تو آمدی ، از آن جوان زیبا وبلند قامت دیگر خبری نبود پیر مردی خمیده ومعتاد ، صاحب نوه بودی تو هم مانند من انسانی فکر میکردی نه بمانند عمه زاده ات که دنیا هم برایش کم است ، تو با جدیت وپشتکار در راهی که به آن عشق میورزیدی گام برداشتی اما…..همیشه شکست باتو بود وبرد با آن یکی ، همه خانواده شما جراح ، حکیم وحکمت زاده بودند دریغ که اثری این حکمت دردل هیچکدام از آنها لانه نداشت وهیچکدام به جراحی وکاوش قلبها نپرداختند ، تنها توبودی که انسانی رفتار کردی وانسانی زندگی کردی وبیصدا خاموش شدی آنهم درگوشه یک گاراژ همسر ت درآمر یکا به دنبال دخترت بود .

    روزیکه ترا دیدم مرا درآغوش گرفتی وبمن گفتی :

    تنها آرزویم این بود که یکبار دیگر ترا ببینم بعد بمیرم  شاید با این حیله میخواستی مرگ را به عقب بیاندازی وهیچگاه نمیتوانستی باورکنی که روزی مرا خواهی دید !مرادیدی که چگونه از جهنم جستم ، به پسر عمه جانت گفتی : با این یکی ، نه ! ومن تا آخر سروده را خواندم ودانستم که پسر  عمه جان همان است که بوده گرگ بچه ای که امروز به یک گرگ درنده تبدیل شده است ، بچشمانم نگریست وروبتو کرد وگفت : هیچ عوض نشده است . نه برای چی عوض بشوم ؟ من انسان به دنیا آمدم ، دردامن انسانهای بزرگ رشد کردم خوی وخصلت حیوانی را هیچگاه به خود راه ندادم وهنوز یک انسانم .

    امروز نمیدام چرا درمیان اینهمه گرفتاریها ونوشتنها بیاد تو افتادم وصفحه امروز را بتو اختصاص دادم توکه یک انسان بودی تو هیچگاه از قضاوت مردم نترسیدی هر شکستی را قبول کردی فیلمهایت هیچگاه گیشه هارا پر نکردند وتو سرخورده به اعتیاد پناه بردی.

    منهم شکست خوردم اما با پیروزی دیگری شکست اول را جبران نمودم وزیر بار هیچ سخنی ویا فرمانی نرفتم دراین دنیا با شیوه کثیفی از مردم بهر ه برداری میکنند ودولتها هم سرکارشان با مردمی بیچاره تراز خود میباشد کسانی که قدرت مقاومت و ایستادگی را ندارند بجای آنکه یک خشونت ر ا پس بزنند ده تن دیگر هستند که همان بهره کشی را به التماس درخواست میکنند  انهاییکه میدانند با چه زبانی دیگران را خلع سلاح کرده با اندکی نخوت وغرور ساختگی به مانور دادن مشغولند .

    نمیدانم تومرده شدی؟ یا خود جان به جان آفرین تسلیم کردی ؟ هرچه بود من هفته ها برایت گریستم ، برای یک انسان که از کودکی اورا میشناختم واو نیز مرا میشناخت ، آری ، > آدمها هیچگاه بموقع بهم نمیرسند ، یا خیلی زود ویا خیلی دیر < روانت شاد این روزها همسرت با پسر عمه جانت هم پیاله اند !!!!!.

    جمعه / ثریا / اسپانیا /

     

  • چهل ویک

    کاریکاتور !

    سپس در ادامه حرفهایش گفت !

    میل دارم امشب تو وهمسرت را برای شام بیرون دعوت کنم ، اشکالی ندارد ؟ گفتم گمان نکنم از نظر او اشکالی داشته باشد ! برای منهم درکنار تو بودن یک خوشبختی است .

    احساس میکردم دیگر فرمانش دست خودش نیست  ، همسرم در خیابان بانتظارم ایستاده بود ومیدانستم همه روز درخانه مادرش گلهای شمعدانی اورا آبیاری میکرده ویا درانتظار زن طبقه بالاست که دریک موقعیت مناسب اورا بخانه اش دعوت کند ، به هنگام خروج از درب دفتر باو گفتم که آقای خ.ز مارا برای شام دعوت کرده است ، میپذیری  یا باو اطلاع دهم که نمیتوانیم دعوت اورا بپذیریم .

    درجوابم گفت : نه ! چه اشکالی دارد ، بنظرم مرد جالبی میاید ؟! اتومبیل او جلوی پای ما ایستاد ، خودش درکنار راننده نشسته بود ومن وهمسرم درعقب اتومبیل جای گرفتیم ،

    مستقیم به کاباره معروفی که دریکی از خیابانها پر جمعیت شهر قرار داشت رفتیم ، شام مفصل با مشروب آوردند او اهل مشروب نبود اما همسرم با ولع تمام بطری های ودکارا خالی میکرد ،  رقاصه های فرنگی با پرهای رنگی دور سن میچرخیدند ، خواننده کوچک تازه رشد کرده برایمان ترانه ” باورکن را ” میخواند ورقاصه معروف عربی میرقصید دراین بین مردی بما نزدیک شد ویک تصویر بزرگ کاریکاتوررا بما نشان داد که ازمن وهمسرم واو کشیده بود ! اما باشتباه اورا بجای همسرم نشانده وهمسرم را بعنوان معشوق ! ! چشمان لبریز از کینه او به همسرم ونگاه عاشقانه اش بمن دراین تصویر بخوبی هویدا بود .

    او با غصب تصویر را گرفت وانرا پاره کرد و پولی درکف دست آن کاریکاتوریست گذاتشت ( چه حیف ، ایکاش آن تصویررا پاره نمیکرد )

    موقع برگشت من میل نداشتم که او بداتند درچه بیغوله ای زندگی میکنیم بنا براین جلوی درب کاباره با تشکر از مهربانی او واحسانش با تاکسی بخانه برگشتیم ، همسرم مست مست بود وتازه دانسته بود که آن زن حقیر بی دست وپا چندان هم بی بها نیست حال با مهربانی ونوع دیگری میل داشت که مرا بخود مشغول کند اما دیگر دیر بود ، خیلی دیر هنوز به چشمان او میاندیشیدم که دورشدن مارا تماشا میکرد .

    من در آرزوی بچه میسوختم حال امشب بهترین فرصت بود روحم گم شده اما پیکرم فرمانروا بود آماده ودرانتظار هر خطری بودم  بین من وهمسرم دیگر عشقی دربین نبود واو آنرا خوب درک میکرد بنا براین به مهربانیهایش بیشتر ادامه میداد ، چشمان من به سقف کچ ریخته ونمدار اطاق خیره شده بود نه این جا ، جای من نیست ، او کم کم از مستی بیرون میامد وآزرده وخشمگین بمن مینگریست هرچه آتش مهربانی را تیز تر میکرد من آنرا خاموش میساختم او پر من وزندگی مرا به ریشخند گرفته بود وپر از من استفاده کرده بود ، دیگر بس است ومیدانست که آن مرد عاشق من است ، ” چه بهتر ! پول فراوانی دارد ؟! ممکن است بمن کاری بدهد برایم مهم نیست ، بگذار با زنم خوش باشد ” نه عزیزم ، اینجارا دیگر بد خواندی او مردی است با سوداهای نیرومند اومرا نه بعنوان معشوق بلکه درلباس همسری میخواهد وبرای اینکار از هیچ تلاشی دست نمیکشد مردی که اخلاق وشعور ترا به مسخره گرفته است ، مردی که بزرگترین تکیه گاه من درآتیه خواهد بود وتو ؟ موش رنجور ! خودترا زیر سینه مادر ومعشوقت پنهان کن تا موشهای جونده پیکر بی گوشت ترا نجوند به سوداهای بی اساس خود ادامه بده  وبه رویاهاییکه در آتیه ممکن است با آنها روبروشوی ، برادر بزرگ هنوز درزندان وبامید پیروزی ونشستن برصندلی ریاست اولین جمهوری خلق زحمتکش ! خواب موشهارا میبیند .

    بقیه دارد / ثریا ایرانمنش / پنجشنبه 2013/7/18 میلادی / اسپانیا /

  • صفحه چهل

    تذکر : شماره صفحات از صفحات دفترچه روزانه برداشته میشود مقداری از آنهارا ازبین برده ام لزومی ندارد وارد جزییات اخلاقی کسانی بشوم که مانندشان امروز درهر قدم دیده میشود ، آن روزها اخلاق وادب  ووظیفه احترامی داشت .

    ………. آن روز صبح پس از یک شب وحشتناک وبی تاب را که با همسرم گذراندم به دفتر کارم برگشتم ، قیافه هم کارمندان واطرافیان نشان از یک ذوق زدگی وخوشحالی را میداد ، جناب رییس با دم خود گردو میشکست او میدانست دیگر تهدیدی بر بالای سرش نیست وحال میتواند مانند یک کارمند معمولی با من رفتار کند .

    با لبخندی تمسخر آمیز جلو آمد وگفت :

    بدجوری درهم فرو رفته ای ! شب را لابد تا صبح نخوابیدی ؟  جوابی باو ندادم درانتظار ” او” بودم وعکس العملش ، اما امروز از او هیچ خبری نبود  هر بار که تلفن زنگ میزد گوشی را میداشتم بخیال آنکه اوست اما نبود در درونم چیزی به فغان برخاسته بود ، همسرم بد جوری از من استفاده کرده ومانند یک برده از من بهره کشی میکرد ، نه ، این قابل تحمل نبود ، روح من درکنارم ودر پیکرم جای نداشت ، تمام روز درانتظار او بود م وجناب رییس با بدگمانی مرا ورانداز میکرد من سرم را به کارهای خود مشغول کرده بودم اما دلم جای دیگری بود .

    ساعت شش بعداز ظهر از پله های دفتر صدای قدمهایش را شنیدم وارد شد بی آنکه جواب سلامی را بدهد فورا به درون اطاقش رفت ودربرا بست ، معلوم بود شب بدی را گذرانده است مانند خود من .

    این مرد با آن ظاهر متین وخونسرد وعاقل حال به صورت یک پسر بچه حسود دیده میشد در او هیچگاه من هیچ جنبه دوراز انتظاری را ندیده بودم حال دریک آشفتگی روحی بسر میرد مانند یک میوه له شده دور اطاق صدای قدمهایش را میشنیدم .

    با تلفن مرا به اطاقش فرا خواند ، رنگ چهره اش به زردی میزد این سامسون زمانه امروز آنچنان درهم شکسته بود که میشد اورا با یکدست بلند کرد وبه گوشه ای انداخت ، رو بمن کرد وگفت ، پنجره هارا باز کن ، دارم خفه میشوم هوای کافی ندارم ، دستور اورا اطاعات کردم ، سپس گفت تمام شب بیدار نشستم من باید بکارهایم برسم به فعالیتهایم به میتنگهایم ، اما تمام شب روی تختخوابم با لباس نشسته بودم ودراین فکر بودم که …..که….. سخنش را ناتمام گذاشت  سپس دوباره رشته سخن را دردست گرفت وگفت :

    من برای عشق تو همه کاری میکنم  اما میل ندارم اجبار مرا بکاری وادار کند هر چه که دران اجبار باشد مرا میکشد  نه ! پیوند دوتن نباید به زنجیر کشیده شود من حسودی میکنم سخت دچار حسادت شده ام  شما چی ؟ بانوی زیبای من ؟ شب خوشی را گذراندید؟

    درجوابش گفتم  نه ، دردمن کمترازتو نبود و دراینصورت ترجیح میدهم میان بازوان تو باشم تا او…بقیه دارد

    ثریا ایرانمنش/ چهارشنبه هفدهم ژولای 2013 میلادی/ اسپانیا/

     

  • صفحه 26

    من وحزب توده .

    من تا آن روزها که او درزندان ودر کنار برادر ارشدش میزیست چیز زیادی از احزاب نمیدانستم ، بطور کلی از سیاست بیزار بودم ( وهستم) ، شعارهای توخالی که او میداد وبرای ریاست جمهوری برادرش فعالیت میکرد برایم قابل هضم نبود ، بعد ها شنیدم در زندان باتکه های ملافه  سفید به کمک خسرو  جیم اعلامیه درست میکردند ودر لابلای لباسهای چرکی که بمن میداد تا بشویم بخارج میفرستاد ، منهم لباسها را یکراست به لباسشویی میبردم ویا به دست زنی میدادم که برایم لباس میشست وخبراز چیزی نداشتم ، موقع رفتن به زندان وپس دادن لباسها مجبور بودم آنهارا تحول بدهم برای بازرسی ، حتی گاهی غذایی برای او میبردم انگشت پلیسی درون قابلمه به دنبال چیزی میگشت که من نمیدانستم چیست ! حیرتم از این بود که این آدمها که دم از مساوات  ویک پارچگی وسیستم سوسیالیستی میزدند وسر زمین شورراها را بهشت برین میدانستند ، چرا خود باعث رنج وعذاب دختری شدند که گناهی به غیراز سادگی وبی اطلاعی نداشت .

    برادر بزرگ درزندان کلاس درس باز کرده بود وبقیه را به راه راست هدایت میکرد !!! من بی اطلاع وخسته هیچ یک از گفته های آنهارا نه می فهمیدم ونه هضم آنها برایم آسان بود ، راه خودم را میرفتم ،

    آه ما داریم از طبقه کارگر حمایت میکنیم ؟! مازحمتکشان دنیارا یک پارچه ساخته وبهشتی همسان بهشت شوراها برایشان میسازیم ، همه صاحب خانه میشوید ، آموزش مجانی ، غذای مجانی ، ! ما از شما پشتبانی میکنیم ، کدام حمایت ؟  کدام پشتیبانی ، شما مرا لخت کردید ؟ ها ها ها ………

    اختلاف طبقاتی ؟ دران زمان  میان طبقات چندان اختلافی نبود عده ای بازاری وتاجر بودند عده ای درس خوانده ومعدودی سیاست مدار که دور خود میچرخیدند آنچنان زمین وآبی نداشتیم که طبقه ای بعنوان فئودال بوجود بیاید نغمه وآواز توده فرا گیر شده بود ، از سوی دیگر یاران مصدق سر برداشته وکشور دچار هرج ومرج میشد کسی به کسی نبود هرکسی ساز خودرا میزد برادر بزرگ از غذاهایی را که خودم پخته وبرایشان میبردم میل نمیفرمودند چون من زنی مشکوک بودم ؟!!!!! ها ! خداوندا ، با شکم گرسنه بخوابی ، درزیر یک سقف ویران زندگی کنی ونام آنرا بگذارند ” مشکوک ” چیزی را از دست نمیدادم ، بهتر بود جدا میشدم واین فکر درمن قوت گرفت من زنی نبودم که به دنبال او به سر زمین شوراها بروم ویا با سیستم آنها یکی شوم من یک دختر شهرستانی بودم که هنوز پایبند بسیاری از مسائل پیچده دین ومذهب وبزرگترین سوگندم ” به فاطمه زهرا بود” انرا هم از دایه ام که نامش فاطمه بود یاد گرفته بودم ، مادرم خون زرتشت دررگهایش جریان داشت وهیچگاه سوگند نمیخورد وهیچگاه دروغ نمیگفت بیچاره از هر سو مورد حمله قرار گرفته بود وبقول خودش :

    نه درمسجد دهندم ره که رندی / نه درمیخانه کاین خمار خام است / میان مسجد ومیخانه راهی است / غریبم ، عاشقم ، آن ره کدامست ؟ /

    نه او ونه من نمیدانستیم آن ره وآن کانال از کجا شروع میشود وبه کجا ختم میگردد ، سادگی که نام دیگرش ابلهی است از چهره مادر ودختر میبارید تنها هنرمان این بود که به افتادگان کمک کنیم وبقول او برای خود دشمنان بیشتری بسازیم ….بقیه دارد

    ثریا ایرانمنش / سه شنبه / شانزدهم ژولای 2013 میلادی .

  • صفحه 25

    دنباله داستان ……..

    با درودی دوباره !

    قول داده بودم برای پانزدهم ؤولای برگردم ؟ حال برگشتم ، درطی اینمدت گرمای شدید ، آمد ورفت مسافرانی که بعضی هارا روی چشمانم نشاندم وعده را از کنارشان بی تفاوت گذشتم ،

    مرگ چند آشنا که دیگر به فصل فسیلی رسیده بودند وتماشای مانکن جدیدی که درهمه عزاها با لباسهای مکش مرگ ما جلوی دوربین میایستد گویی میخواهد بمرگ بگوید :

    نوبت من هیچگاه نخواهد رسید ؟! درست است ، بقول این اسپانیاییها جانور بد هیچگاه نمیمیرد .

    برگردیم سر قصه ………..

    همسر عزیز ونازنین وخوش قیافه ام پس از طی چند ماه زندان انفرادی وبند عمومی ، شیک وطیب وطاهر مرا یافت ، من که دیگر آن نبودم که او مرا مانند یک گوسفند به دنبال خود میکشید ، حال تبدیل به زنی شده بودم با دنیایی تجربه واینکه در این دنیای جدید میتوان خوشحال وخوشبخت بود بی آنکه مجبور باشی تن به حقارت وزندان مردی بدهی که خود حقیر تر از توست .

    آن دوست ، آن یار ، که امروز جایش بسی در زندگیم خالی است ، همچنان مرا دنبال میکرد ، مانند یک سگ نگهبان ونمیگذاشت دست هیچ کس به دامن من برسد ، مردی بود بکمال رسیده وارسته بسیار مودب وبسیار دنیا دیده وجذاب ، مردیکه مانند ریگ در جویبار زندگیم همه چیزش را فدا کرد ، او همسر وسه فرزند داشت ،  بمن گفته بود که همسرش ر ا طلاق داده است وحال درصدد این بود که با من پیوند زناشویی ببندد ، اما من هنوز درقید دیگری بودم ودرانتظار باز گشت او .

    همسرم در بدترین وفقیر ترین نقطه شهر دواطاق اجاره کرد ومن درانتظار آن چه را که به یغما برده بودند نشستم درحالیکه تنها چیزهایی را برایم آورد که دیگر به درد نمیخورد ، بجای آن فرشها چند خرسک ، ویک میز ناهارخوری چند صندلی کهنه وتختخواب را که به آن احتیاج داشت !؟ .

    از او خواستم رادیوی مرا بیاور این رادیو تنها دلخوشی من بود وخوب آنرا نیز آورد ،

    درآن دواطاق تار یک بدون پنجره ویا پنجره رو به دیوار حال خفقان داشتم هوای آزادرا چشیده ولمس کرده حال داشتم خفه میشدم او دوباره به همان شیوه دیرین تنها شبهای جمعه بخانه برمیگشت بقیه شبهارا دربغل معشوقه ودرکنار مادرش بسر میبردوبه حماقتهای من میخندیدند .

    روزی باو گفتم :  من مترس تونیستم که هفتگی به دیدارم میایی گذشته از آن من دیگر میل ندارم افتخار همسری شما را داشته باشم اگر ممکن است از هم جدا شویم واین حرف را محکم وبا قاطیعت تمام باو گفتم سپس اضافه کر دم اگر مرا طلاق ندهی ، هرچه دیدی از چشم خودت دیدی ساکت نمینشینم ، دیگر  آن گوسفند چلاق بدبخت نیستم ، حال زنی هستم صاحب اراده وصاحب قدرت میتوانم گلیم خودمرا بدون وجود تو از آب بیرون بکشم حقوق تو متعلق به ننه جانت میباشد این حقوق من است که درزندان برایت استیک وجعبه شطرنج میاوردم درحالیکه خود گرسنه بودم ، برای تو کیک تولد میاوردم درحالیکه خودم در آتش یک تکه شیرینی میسوختم ، هیچگاه به آن دیگری ابرازی نمیکردم خود رابس بی اعتنا وبس سیر نشان میدادم ؛ ما هیچ رابطه ای باهم نداشتیم غیراز شام خوردن ویا سینما رفتن ویا به نایت کلاب او عاشق بازی ورق بود بنابراین ترجیح میدا بجای آنکه ناز مرا بکشد درکنار میز بازی بنشیند وورقهارا لمس کند او همیشه برنده بود وبرنده برمیخاست …..بقیه دارد

    ثریا ایرانمنش / 2013/7/15 میلادی / اسپانیا /

  • روزه

    ساقی بیا ، که شد قدح لاله پر زمی / طامات تا بچند وخرافات تابه کی؟

    خیز تا خرقه صوفی به خرابات بریم/ شطح وطامات به  بازار خرافات بریم/

    میپرسید :

    این چگونه راهی است که مردمان شما میروند ؟ این مسلمین ؟ شانزده ساعت گرسنه وتشنه ؟؟! پس چگونه به کار وزندگیشان میرسند ؟ ماهم روزه داریم اما درطول این چهل وپنج روز تنها از خوردن گوشت خوداری میکنیم آنهم فلسفه دارد .

    گفتم :

    اگر آزادی نباشد همه چیز امکان دارد شاعران وخوانندگان ما دراین شبهاست که میتوانند با خدای نادیده خود راز ونیاز کنند وآزادگی وبی پیراگی خودرا بر صفحه ای بنگارند درحال حاضر گوش محتسب تیز است ، خوردن ، نوشیدن ، شنا کردن وووووو همه چیز ممنوع است ، انسانهارا به سطح یک حیوان رسانده اند ، مسیحیت زمانی پای به رم گذاشت با میترایسم روبرو شد وتحت تاثیر آن قرار گرفت دین زرتشت نیز میترای را از تخت خدایی انداخت مغان وپیروان این دین همه دانشمند بودند وبا نفوذ درواقع شما  آنچه دارید از همان میترایسم است ، زمانی که قوم اعراب بادیه نشین به سرزمین ما حمله نمودند همه چیزهای خوب مارا به زیر آب برده ومقدار زیاد خرافات ومجهولات را جانشین آن ساختند . ملت آنچنان ضعیف شد که تا بحال نتوانسته است قد راست کند وهرگاه گروهی یا دسته ای  یا سازمان وتشکیلاتی درست میشود با ضعف وخوف عده ای ازهم میپاشد ، همه تن باین حقارت سپرده اند وخودرا به دست تقدیرتا جاییکه دیگر فراموش کرده اند که ایرانی بوده اند امروز همه مسلمانند حتی کافران دیروز ! آنهم یک مسلمان دروغین وبقول خودشان تقیه درخیلی از موارد جایز است یعنی آنکه هر ایرانی ومسلمان میتواند یک دروغگو باشد ویا سینه وپیکر دیگری را پاره کرده دل و جگر اورا خام خام بخورد ، آدمخواری مدرن ، بعد وضو میسازندوبه تکبیر میاستند .

    گاهی من آنچنان شوکه میشوم که میبینم زن دیروز که تا مقام وزارت وسفارت رسید و امروز در یک چادر شب سیاه خودرا پنهان کرده است عده ای نام ونشان وفامیل خودرا نیز عوض کرده اند وهمه اسلام زاده شدند .

    گفت :

    باورم نمیشود واقعا نمیتوانم قبول کنم خدمتکار من شانزده ساعت در خانه من با شکم گرسنه  راه میرود بوی غذارا استشمام میکند ، عرق میریزد وتا به هنگام نمازش سپس به اطاقش میرود ودرب را به روی خود میبندد وبه دعا مشغول میشود ونیمه شب دوباره بیدار است وغذا میخورد آنهم چه مفصل البته غذای او از ما جداست ظروف خودرا نیز از ما جدا کرده است ، باورم نمیشود واقعا …

    زیر لب زمزمه کردم :

    نام سعدی همه جا رفت به شاهد بازی/ وین نه عیب است که درملت ما تحسین است / 

    ما سه چیز را گم کرده ایم وهیچگاه باز نمی یابیم وهمیشه به دنبال آن هستیم  اول …… نظر خوب به روی انسان …..وانسان بودن واز یاد برده ایم که بشر اشرف مخلوقات است نه یک برده بی اراده .

    دیگر توضیحی نداشتم باو بدهم .

    ثریا/ اسپانیا/ شب یکشنبه !