Category: General

  • خاطره

    از کوچه پس کوچه های خیابان بهار میگذری ، خانه سر نبش قرار دارد یک آپارتمان چند طبقه است ظاهرش با همه فرق دارد معلوم میشود که آدمهایی دیگر از سر زمین دیگر درآنجا زندگی میکنند ، چند پله جلوی در راطی میکنی ، زنگرا فشار میدهی ، در باز میشود سه طبقعه را باید بالا بروی ، مهم نیست چکمه ها پرا زگل ولای وبرف بینی سرخ وهوا خیلی سرد است ، زنگ درب را فشار میدهی ، مارگریت با روی خوش دربرا باز میکند ، گویی وارد سر زمین دیگری شده ای نه از زنان چادر سیاه خبری هست ونه از رساله ونماز وروزه وقرائت .

    بیا ، بیا تو ، چکمه هایت را دربیاور میدهم آن زن کار گر تمیز کند بیا دمپاییهای مرا بپوش  آه ، انگارکه پاهایت را درون یک کرسی گرم ونرم گذاشته ای ، اطاق کوچک اما گرم با شومینه که دارد میسوزد کاناپه های خوشرنگ وگلدار پرده های شاد ، تابلو های زیبا عکس های خانوادگی ، میز ناهار با سفره سفیده  پوشیده ،چیده وآماده است  آه که چقدر زندگیشان شیرین است ، مینشینی ، گیلاسی شری بتو تعارف میکند ، شری؟ تا بحال نخورده ام ، بخور ، بخور گرم میشی تا ناهار ، لیلا خدمتکار اهل مشهد است وکته مشهدی با زرشک درست کرده بوی زرشک وزعفران وبرنج همه خانه را پر کرده است شری کمی تلخ ، نه شیرین هرچه هست به آن احتیاج دارم لیلا چکمه هارا تمیز کرده ، شری را بالا میاندازی چه مطبوع چه حال خوشی چه گرمای مطلوبی ، چه خانه گرمی آه مارگریت خوشا بسعادت تو ایکاش جای تو بودم ، جای من بودی ؟ ماهها باید بامید چاپ ویا فروش یک کتاب بنشینی ویا سر کلاس با بچه های نا اهل وشیطان سر وکله بزنی تا بتوانی یکماه زندگی کنی ، تو ، تو همه چیز داری خانه بزرگ ، خدمتکار باغبان ، بچه های خوب  واز همه مهمتر پول ، پول !!!! آه لعنت براین پول ،

    ناهار میخورم چرتم گرفته ، تازه از بیمارستان برگشته ام مارگریت پرسید حالش چطوره ؟ گفتم هنوز دکترها امیدی ندارند شش  عدد ازدندها یش شکسته وریه اش پاره شده وسر ش نیز شکسته من نتوانستم اورا ببینم حال تهوع بمن دست داد او هم گفت فورا اورا از اینجا بیرون کنید ، حال خواهر بزرگش وپسر خواهرش ذرکنارش هستند ظاهرا بمن احتیاجی نداردا کارمندانش نیز دربیرون درانتظارند ، ساعت سه بعد ازظهر مانند دیوانگان از جای برخاست گفت باید بروم با لای سر کارگرانی که درخیابانها از طرف شهرداری  ماسه میریزند ومن نپرسیدم بتو چه مربوط است تو که مامور شهرداری نیستی درحالیکه بازنی قرار داشت وسط خیابان تصادف کرد ماشین خورد شد راننده ایکه با او تصادف گرده بود  فورا بخشید ومرخص کرد چرا که هم مشروب خورده بود هم سرعت داشت وتقصیر از او بود ، شب برادرش بمن خبرداد ،

    مارگریت پرسید اگر بمیرد  چی ؟ گفتم فکرش را نکرده ام اما میدانم بچه هارا خواهند گرفت خانهرا خواهند گرفت ومن تنها باید بیرون بروم قانون رسمی این سرزمین است ، برای همین میگویم خوشا بسعاد ت تو ، صدای دکمه های ماشین تحریر از آن اطاق دیگر میامد ظاهرا همسرش مشغول کار بود ومن روز کاناپه داشتم خواب دشتهای سر سبز باغ مادرم را میدیدم .

    ثریا ایرانمنش . اسپانیا . شنبه  هفتم مارس 2015 میلادی .

  • آن روزها

    روزگار گذشته من با همه ناسازگاریها وزد وخوردها ومبارزات  روزگار خوشی بود  دنیا معنای دیگری داشت  وهوای زندگیمان مساعد بود ، عمر وجوانی من میگذشت بی آنکه به آن بیاندیشم  ، آن روزها سپری شده اند  امروز هر چیزی درنظرم حزن اآور وغم انگیز است  وهر عملی خستگی آور  امروز میدانم با کمی سرمایه میتوانی شرکتی علم کنی ودر زیر لوای خدمات اجتماعی هرکاری انجام دهی از فروش اسلحه که رایجترین  است تا فروش مواد مخدر وقاچا ق انسانها!!  متاسفانه این کار از من ساخته نیست ، نبوده ونخواهد بود  ،خوب دیگران مرواریها والماس وطلا دارند چیزهایی که محرک هوسهای زنانه است من قلم دارم  چیزیکه به درد این دنیا وآخرت آن دنیا نمیخورد  دراینجا هم با ید یک کانال فراغ را پیداکنی که درآنسوی آن سازمانی ترا بپروراند  .

    من هنوز بیاد گلبرگهای گلهای سرخ خانه ام هستم  وبیاد آهنگهاییکه از رادیو بگوشم میرسید  ودر خیابانها چشمانم بدنبال کسی میگشت که اورا گم کرده بودم .

    من هفتم  تو هشتی  من هشتم تو نهی  همه دردنبال هم میدویم . دیگر بفکر سرود ای دلیران کسی گوش فرا نمیدهد این صدای سکه هاست که گوش را نوازش میدهند قلب همه جنگاوران از کار ایستاده است  ودهان شعر وموسیقی بسته شده وامروز دردست عده ای ای نا باب پست وناچیز میگردد .

    نه بر خوشبختی روزگاران پیش گریستن واز دردهای امروز شرمسار بودن  کافی نیست پدران ما خون خودرا با خاک آمیختند تا زمین را آباد ساختند  ، اگر زمین سینه خودرا بشکافد چه فریاد ها گوش دنیاراکر خواهد کرد ، امروز این مرده ها هستند که برایمان قصه وافسانه میگویند ، برایمان آواز میخوانند وبرایمان نقش بازی میکنند یک زنده نیست که برخیزد ، یک مرد نیست که از جای برخیزد ، کسی آمادگی ندارد که بگوید : ماهستیم ، آماده ایم ، همه روحا وجسما فلج شده اند  . خوب یونان اسیر شد ، نابود شد ، مصر با آنهمه عظمت وبزرگیش نابود شد حتی جنازه مردانش را به یغما بردند ومن توقع ندارم که دیگر سر زمینی بنام پارس یا ایران پای برجا بماند . هرچه  بود تمام شد .من سر زمینم را درونم قلبم جای داده وبا خود آوردم نه بعنوان پناهنده ونه مهاجر آمدم تا برگردم برای ساختن آن سرزمین ، حال  همانند مرغی کرچ روی پرندگان سر از تخم در آورده بی هیچ هیجانی به گذر زمان مینگرم . پایان

    ثریا ایرانمنش . جمعه ششم مارس 2015 میلادی . اسپانیا .

    امیدوارم این نوشته ها برجا بمانند ، آ……مین !

  • بهاران !!

    خداوند یا طبیعت یا هرچه بخواهیم که نامش را بگذاریم  بیهوده وقت خودرا در راه پدید آوردن گلها وگیاهان  وستارگان تلف میکند .

    قرنهای متمادی است یعنی صد ها هزا سال است که بشر مشغو ل آدمکشی وجنگ است ، آ بزرگترین عشق مردم روز زمین آدمخواری وآدمکشی است ، آسمان پهناور وزمین هر سال پیامبرانی بصوت گلهای زنبق ونرگس ولاله   وپرندگان خوش صدارابرای مردم جهان میفرستد  تا آنانرا به صلح ودوستی ومهربانی وعشق بخواند  اما این پیام مهر هرگز جنون را از دلهای هراسناک بیرون نمیبرد .

    دیری است که افتخار بصورت کابوسی وحشتناک درآمده است که بر ارابه سهمگین خود نشسته بی هیچ رحم وهراسی میراند وبچه ها ، مادران پدران بیگناه زیر چرخها ی او له میشوند .

    امروز دیگر به خوشبختی فکر کردن خیلی مشگل است  همه زمانی خوشحالند که بگویند : خوب برویم تا بمیریم !!! واینهمه جنگ وجدال تنها بخاطر جاه طلبی  بزرگان قوم صورت میگیرد ، آنها هنوز درست مارا درخاک نکرده اند بر سر گورمان تجدید عهد میکنند  ودرآن هنگام که کالبدهای ما در گور تیره خاک میشود  یا درمیدانهای جنگ شغالها  بطرف گوشت وپوست یک انسان حمله میبرند  این آقایان باحترام یکدیگر از سر کلاه برمیدارند .

    آه این یگ آلمانی است کافر است اورا بکش ، آه این یک روسی دشمن است اورا بکش ، آه این یکی لا مذهب است اورا بکش  وما آدمهارا به دست خود میکشیم وبا دل آسوده بخانه برمیگیردیم  چرا که آنهاییرا که کشته ایم جنایتکارند وگناهشان این است که در قاره دیگری ویا با رنگ دیگری یا سنت دیگری  یا مذهب دیگری ،به دنیا آمده است  .

    همه جا آدمها تبر به دست گرفته به ریشه دیگری میکوبند .

    بهاران . خیر مقدم . فرا رسیدنت برای ماکه دراین خلوت به چند گل بنفشه دلخوش کرده ایم وطوفان آنهارا میبرد ، مقدمت گرامیست .

    ثریا ایرانمنش . اسپانیا . پنجشنبه پنجم مارس 2015 میلادی .

    و……..امیدوارم آنرا دیگر پاک نکنند !!!!!!!!

  • بانوی روپورتر

    ترا که بسته اند ، کسی ترا نمیخواند مگر روی گوگل بروی !

    بهر روی روز گذشته کانال دوی تلویزوین با رنگهای پریده داشت برنا مه ای را نشان میداد که خانم خبرنگار گوینده وهنر پیشه که نامش را هم همیشه فرا موش میکنم تنها مرا بیاد ژالبه کاظمی مرحوم میاندازد . سفری طولانی داشت به مصر سودان تا اتیوپیا ! با چشمان شهلای کشیده شده ومیک آپ وپلکهای طلای با موها بورجالب آنکه دربازار شهر با چوبی دندانشرا خلال میکرد مردی عرب بر تنش لباس پوشاند ، درهتل محمد نامی برایش شامپآورد درقطاری که بطرف اسکنریه میرفت مردی دیگری برایش قهوه آورد همه با روی خوش از او پذیرایی میکردند نه خبر از داعش بود ونه از اینکه کسی  باو دست ندهد سوار شتر شد نام شتر چارلی بود وخانم عاشق چارلی عزیز شد وبطرف مقبره فرعون راه افتاد همه مردان دورش بودند از زن خبری نبود مگر درهتل یک یک زن چاق وچله داشت جین وتونیک مینوشید درکشتی با کشتی ران که مردی عرب وفوق العاده بد عنق بود با زبان انکلیسی سئوالاتی میکدر ومرد عرب به عربی جواب میداد !!! وما نفهمیدیم خانم زیان عربی را میدانند ویا مترجمی نا مریی برایش ترجمه میکند .

    مصریان هم مسلمانند او همه جار ا گشت غیر از مسجد رفاعیه جایگاه مدفن شاه ایران !

    چیزی ندارم بنویسم . اتومبیل سفید رنگی که به دنبالش بود معلوم بود که تیم پزشکی و پاسداران مسلح اورا حمایت میکنند والا یک زن تنها با اینهمه عشوه گری نمیتواند بین چند مرد عرب دلبری کند .حرفی ندارم تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل . سر تاسر خاور میانه ومسلمانان همه در خدمت ارباب وبازماندگان ملکه ویکتوریا هستند شیر پیر هنوز میغرد میطلبد ومیخواهد .

    نه چیزی ندارم بنویسم بخصوص امروز که هم چشمانم خطوط را دوبار میبینند هم آسمان میگرید وهم من درد دارم .

    ثریا ایرانمنش . اسپانیا . هشتم فوریه دوهزارو پانزده میلادی . ساعت نه ونه دقیقه صبح روز یکشنبه

  • ستارگان

     

    قرون متمادی است ستارگان بیحرکت ویا با حرکت  بر فراز آسمانن  ایستاده اند وبا  زبان بیزبانی

    با عشقی دردناک به یکدیگر مینگرند  ،

    با یکدیگر سخن میگویند  ، تاکنون هیچ  زبانشناسی قادر به شناخت زبان آنها نشده است  ونتوانسته این زبانرا بفهمد  ویا درک کند .

    تنها من هستم که زبان آنهارا فرا گرفته ام ، چرا که هر شب چشمان ترا درمیان یکا یک آنها میبینم  که با من حرف میزنند واین زبان بین من وآنهاست .

    —————–

    اگر این گلهای زیبا میدانستند که دل من چه زخمی برداشته شاید از برگهای خود مرهمی بر زخم دل من میساختند .

    اگر بلبلان خوش الحان میدانستند که من چقدر غمگینم  ، شاید برای خوشحالی من نغمه های دیگری سر میدادند.

    اگر ستارگان خبر از درد سینه من داشتند شاید فرود میامدند ومرا دلداری میدادند .

    متاسفم که هیچکدام از این موجودات زیبا وزنده از درهای من خبر ندارند

    نوشته های روز یکشنبه اول فوریه !!

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / دوم فوریه 2015 میلادی

  • برده داران

    شب گذشت دو فیلم دیدم ، فیلم مستند روی یوتیوپ ، یکی درباره ایرانیان موفق! در کشورهای امریکای شمالی ودیگری درباره زنانیکه ازسازمان مخوف مجاهدین  خلق بریده بودند وحال سرگذشت خودرا یکی به یکی باز گو میکردند ، البته من قبلا اینهارا از زبان نادره افشاری شنیده بودم کم وبیش میدانستم اما نه تا این حد .

    بیاد سازمان مخوف دیگری افتادم که نزدیک بود درآن غرق شوم خوشبختانه سرسختی ها ولجبازیهایم مرا از آنها دورساخت ، سازمانی بنام  » خانقاه درویشان نعمت الهی « با نگاهی به زنان ومردان وطرز لباس پوشیدن آنها وآن حس ششم بیدار همیشگی بمن هشدار داد اینجا آنجایی نیست که پدرتو میرفت ، مردان اکثرا معتاد ونیمه مرد وزنان جوانشان اگر شوهر نداشتند خوب برای گذراندن وقت به آنجا میامدند بخصوص هنگامیکه شنیدم دکتر قاسمی هم برای پلو خوری خودش را به آنجا رسانده حال مدال وانگشتر وتسبیح زهد وریا را به دست گرفته شعبه آن درمادرید افتتاح شد وشیخکی از آلمان با تار وتنبورش آمد که به ساکنین درمانده حال بدهد زنی که سر گذر تنباکو میفروخت وشوهرش در شهرداری جاروکش بود ،در کنارش بانوانی که همسرانشان هم برای مجاهدین کار میکردند وهم برای خانقاه دیدم دامنه این سازمان باز میرود تا برسد به جد اعلایش فراماسونری ، پول بده کالا بده دوقاز ونیم بالا بده ، روز اول مرا بکار آشپزی واداشتند چون بدرد بغل خوابیها نمیخوردم هم سنم بالا بود یعنی چندان جوان نبودم هم بی پول بودم وهم سخت عصبی ورک حرفهایم را میزدم کارم شد بچه داری وخدمتکاری برای یک زن فاحشه وهمسر هموسکسوئلش ، تب کردم وهمین تب مرا فراری داد بخانه برگشتم ونامه ای مفصل برای اربابشان دکتر نوربخش نوشتم ، اما خوب هرچند جوابم را دا اما من قدرتی نداشتم با آنها که درسراسر دنیا شعباتی داشتند وهرچه معتاد وکونی وفاحشه بود دورخودشان جمع کرده وبعنوان » راه حق«  حق کشی میکردند  ، مبارزه بکنم  ، آه .تجربه چیز خوبی است . خوشبختانه من خیلی زود بیرون آمدم بعد هافهمیدم این سازمان با سازمان مجاهدین درواقع دستشان دردست یکدیگر ومشغول تجارتند وما بیخبران وسر گردانهای دور دنیا را بعنوان برده مجانی که باید حق عضویت هم بپردازیم بکار گل وا مید ارند  عجب خواهر …… هستند .خوب تا خر دردنیا هست مفلس درنمیماند . دلم برای دخترکان سوخت حال زنانی میان سال در کولن آلمان دریک خانه کنسل هاووس با کمک دولت آلمان زندگی میکنند واین است نتیجه حکومت اسلامی .

    نه صد رحمت به ذات علی خامنه ای حد اقل شعر را خوب میشناسد !!

    ثریا ایرانمنش . اول فوریه 2015  میلادی . اسپانیا

  • تنهایی

    تنهایی ، چیزی که گریبانگیر همه دنیا شده است همه تنهاییند اما حاضر هم نیستند با یکدیگر پیوند بخورند .

    تنهایی ابعاد وسیعی دارد ، گاهی عمیق میشود ، مانند یک چاه ودیگر پر کردن آن از محالات است  مانند تنهایی درونی من ، هیچکس با هیچ قدرتی نمیتواند آنرا از من جدا ساخته ویا آنرا پر کند هر زو خودر تنهاتر واز مردم گریزان تر احساس میکنم این مردمی که من روی صفحات روزانه میبینم همان بهتر که با خودشان باشند ، درگذشته هم شاعران ما ، نویسندگان ما ازتنهایی ها بجان آمده بیخود نیست اینهمه شاعر ونویسنده وموسیقی دان داشتیم!!!! حالا نداریم آنها تنهاییشانرا با رفتن به مساجد وروضه وسینه زنی پر کرده اند ، ( ایکاش این کامیوتر اینهمه ادا در نمیاورد ومیگذاشت من راحت بنویسم ، این وبلاگ مرا دیوانه کرده است حروف جابجا میشوند ، خطوط بهم میخورند واقعا نمیدانم چرا ؟؟

    بگذریم دیگر نمینوسم تا بعد

    برگشتم ، رفتم به تما شای ساینهای جالب ودیدم گوش زنان ودختران  ایرانی بشکل گوش جن شده است واقعا دیگر حالم بهم میخورد هرچه مد میشود این دختران وزنان احمق به دنبالش میروند نوک گوشها گرد بود حال نوک تیز شده گوش خری !!!

    هر زمستان که رو به اتمام است ونزدیک بهار میشود ، بیاد رووزهای دوران حاملگی اولین فرزندم میافتم ودورانی که طلاق گرفته بودم وبی پول بودم ودرکنار مردی راه میرفتم که همه از او حساب میبردند ، صاحب چندین سینما وشریک چند تجارتخانه بود اما هیچگاه من دست تقاضا بسوی او دراز نمیکردم ، درانتظار وضع حمل من نشست  تا پس از آن عروسی کنیم ونشد همسرش را که طلاق داده بود خودش را آتش زد وهمه چیز بهم خورد ، من ماندم وشب عید بی پول تنها درخانه ایکه نه فر ش داشت نه مبل ونه صندلی همهرا همسر اولم وپدر پسرم با کمک خواهرش بخانه خود برده بودند ، روی موزاییک زندگی میکردم ، حالا هم روی موزاییک زندگی میکنم ، میگویند بشر به فطرت خود بر میگردد ومن برگشتم ، حال در هوای سرد ، بدون فرش روی موزاییکهای یخ راه میروم اما آزادم ، از همه قید وبندها از همه حرفها ازهمه تهمتها ازهمه دروغها به دورم، همسری که انتخاب کردم مردی سست اراده ، الکلی ، بی هویت واقعی ، بی ادب ولات که در لباسهایی که برایش انتخاب میکردم جلوه میفروخت مردی که عاشق شلوار  پوشان بود ، خیلی ها میل دارند ویا میتوانند در یک تختخواب سه نفره بخوابند ، من حالم بهم میخورد هنوز هم از یاد آوری آنروزها حالم بهم میخورد بهتر از من کسی نبود تا بتواند بعنوان زن بخانه اش ببرد وروی کثافتهایش را بپوشاند ومانند آبخوردن دروغ بگوید امروز از همه آن کثافتها به دورم من هستم آن تپه ای که روبروی پنجره اطاقم خودنمایی میکند در آنسوی خیابان خانه های کوچک مردمانی از کوهستانهای دوردست برای خود مجتمعی ساخته اند کلیسایشان نیز درکنارشان هست هنگا میکه به نور چراغها مینگرم گویی همه تبدیل به صلیبهای روشنی که سو سو میزنند ، در کنارم یک آبشار مصنوعی هر صبح بکار میافتد ومردمانی که هرروز صبح سگهایشانرا برای بیرون بردن وگردش با خود میاورند ، زندگی من درهمین مناظر خلاصه شده ودر دوردستها دریای آرام درکنارم خوابیده ، مهم نیست که فرش ندارم درعوض عرش را دارم .

    به زودی بهار فرا میرسد ومن باغچه ام را لبریز از گلهای بهاری میکنم وتا نزدیکهیای تابستان داغ با آنها عشقبازی  وگفتگوها دارم .

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا/ پنجشنبه 29 ژانویه 2015 میلادی

  • unsinkable

    من آتشم ، آتش زگلی رنگ ندارم

    زان رو بچمن ، رغبت آهنگ ندارم

    بر ععشرت گلهای بهاری نبرم رشک

    چون غنچه  گر یزی ز دل تنگ ندارم

    با معنی امروز مرا نیت صلح است

    ناخن مزن ای دل که سر جنگ ندارم

    این رنگ حجاب است برویم که تو دیدی

    من چهره امید خودم ، رنگ ندارم

    ای غم نگذارم  که شوی از نظرم دور

    هر چند  که دامان تو درچنگ ندارم

    صد رنگ کنم زمزمه چون بلبل « طالبـ«

    چون قمری افسرده یک آهنگ ندارم

    امروز بجای همه نوشته های این غزل را از طالب آملی مینویسم که حقا روی  باطن من وچهره منست

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / یکشنبه 25 ژانویه 2015 میلادی /

  • کجا شد ؟

    دیگر ، آواز بلند نیست ، در شهر ما  دیگر غوغای سخن  نیست ، درکلام ما ، دلم میخواست بسرایم وبگویم  درد آهسته گفت ، خاموش ، خاموش  ،

    همه سرگرمنند دربازار  سوداگر وتاجر وپولدار وخریدار کسی برای تو نمیشیند ، باید بازارت گرم باشد درخانه سرد  کسی نمی آید ،

    تاکنون چه میکردم ؟ همیشه همین بوده ایام زندگی به همین منوال گذ شت  روزهایی از شدت درد خودرا به شادی وشادمانی میزدم  ، یک شادی بی اساس پردرد و پر مشقت ،

    همه عمرم به پیکار با زندگی گذشت  غافل از آنکه روزی تار زندگی از هم میرود وسیمهای فرسوده دیگر گار گر نیستند ،

    نه دیگر همدمی ، که بخواند دردهای مرا  ونه مونسی که بداند راز مرا  ونشسته ام درانتظار میهمان ابدی که درب را بکوبد ومرا باخود ببرد بسرای دیگری .

    خانه خالی ، سرد ، دل خالی ، سرد ، دیگر نه از پاییز میخوانم ونه از سرمای شب زمستان ، همه خرمن وخوشه های من برباد شد .

    نغمه ها خاموش شدند ، بلبلان بسکوت نشستند ، یک یک ستاره ها فرو افتادند ، دنیاغرق شد درعزا داریها ونعش کشی ها وسلام دادن به جنازه ها ، ومن چشم به راه آسمانم ، تا ببینم خواب تازه اورا

    چه خوب میتوانند چشم وگوش وهوش خودرا ببندند ، نه ببینند ونه بشنوند ونه بفهمند .

    پرده  از روی پاکی دوشیزگیم برداشتند ، تبدیل به پیر زن شدم بی آنکه جوانی کرده باشم در میان راه افتان وخیزان دستم را درهوا تکان میدادم خنده بود خنده وچشمان هیز وناپاک .

    در شروع آفرینش ، درهمان زمان که اختران نشستند بر روی جهان ، ستاره من افتاد وشکست

    در میان تمام ستارگان ، ستاره ام گم شد وکسی نپرسید چرا یکی  کم است ؟

    ثریا ایرانمنش . پنجشنبه 22 ژانویه 2015 میلادی . اسپانیا .

  • عقاب یا کلاغ

    چو باز اید شبانگاه آبی

    من واین بام سبز اسمان ها

    من و این کوهساران مه آلود

    من و این ابرها واین سایبانها ………نادر پور

    امروز پر افسرده ام ،  یا باید مانند عقاب زندگی کنم با بلندی واوج پرواز ویا مانند یک کلاغ عمری طولانی برای خود خریده مانند کلاغ لجن خور با هر لجنی بسازم . دنیا هر روز که بگذرد رو به ذوال میرود بهتر نمیشود مردم بیشعور وبیسواد ، خانمی که خیلی هم ادعا دارد ) همزیستی را با با ط نوشته یعنی هم زییسطی !!!  کم کم کلمات زیبای فارسی جای خودرا به حروف عربی میدهند وخط عربی من میل ندارم عرب باشم  ،  میل من بنوشتن مانند عادت یک معتاد به الکل یا تریاک است اگر ننویسم خمارم اگر نخوانم بیمارم .

    گمان نکنم روحیه واحساس و اعضا بدنم اجازه دهند که من یک کلاغ پیر شوم ویا یک جغد پیر ، باید درهمان بالا ها ا وج بگیرم وبروم تا مرز خورشید وبا آتش خورشید بسوزم وخاکستر شوم ، نه من نمیتوانم مانند کلاغ لاشه خور باشم ودر میان زباله ها به دنبال کرم های مردنی بگردم ویا با سایر کلاغها  هم آواز شوم .

    اگر خاطرات گذشته دست از سرم بر میداشتند ومرا رها میکردند شاید تن به یک زندگی بی غم ودردی  میدادم  اما تمام شب خاطرات گذشته مانند یک فیلم هولناکئ از جلوی چشمان رد میشوند وبیخوابم میکنند باید کاری بکنم ، باید بجنبم ، باید بخودم بیایم . اما قوایم تحلیل رفته وانرژی ندارم ، باید کاری بکنم ، بلی باید کاری بکنم > لندن رفتن وفرار کردن هم بیفایده است هرکجا بروم سرنوشتم همین است

    ثریا . شنبه

  • سکوت ابدی

    چنین گذشت وچنین خواهد بود .

    از دود مشعلی از هفت آب دریا میگذشت

    زهرم آتش مسلسلها  بر پشت کو ودریا لرزه نشسته بود

    مشعلهای عظیم سر به کهکشان داشتند

    بت بزرگ  ، بزرگ بزرگ در محراب خویش ایستاده

    شعاع سبز نگاهش تا اوج میرفت ، مانند زهری بر دلها مینشست

    از برج دیگر بانگ بلند بود ،  بانگ نماز ونماز گذاران

    با فریاد چماقداران ، اینجا نماز واجب بود  ، عجب خلقی ایستاده به پا وخم شده روی زمین .

    هراس بود ووحشت بود  واشکهایی که قطره قطره مانند باران برچهره ها

    فرو میریخت

    درون گرم شبستان چراغها پر نور خبری از شعله شمع وکافور نبود

    هزران کوره باز بغل خوابی آهن وپولاد  وسرب وباروت

    من به دنبال نور شمعی روشن که دلهارا با نور به آواز درآورد

    در بیگدار ها میگشتم

    بت بزرگ سیاه بود وسخن میراند  ، اژدهایی بود که

    از کامش آتش بیرون میزد

    سیاه ، سیاه چنان مانند غاری تاریک

    بلی ، چنین بود چنین خواهد ماند

    دیگر سخن از منیژه وچاه بیژن بیهوده است

    آوردن نام باابک جرم است

    شگفت شط عظیمی روان بسوی زنان از بند گریخته

    آوازشان خاموش گردید

    سکوت ، سکوت ، سکوت

    وچنینی بود وچنین هم خواهد ماند

    ثریا ایرانمنش / اسپا نیا

    جمعه 16 ژانویه 2015 میلادی

    بمناسب حذف صدای زنها از موسیقی ایرانی !!!!!

  • جنده

    در یک پست گوگل پلاس دختری  در جواب موضوع انشا ئ را که در بزرگی چکاره میخواهید بشوید؟ پاسخ داده بود میخواهم ( جنده) شوم وتوضیحات ودلایل زیادی هم آورده بود که چندان دروغ نبودند.

    آری دخترک عزیز وناشناس ، منهم اگر دوباره بر میگشتم به دوران جوانی حتما جنده میشدم اما درذات من نبود ، همکلاسیهای دبستانی ودبیرستانی من هزاران رفیق داشتند من تنها درسوز یک عشق میسوختم ، آنها رهسپار کویت وجنگل عربها شدند وسپس با پول فراوان برگشتند وبه همسری مردان بزرگی درآمدند ، همکاران سابقم شغل را بعنوان ویترین داشتند ودر پشت پرده جنده بودند ، خواننده شدند ، همه صاحبخانه شدند من هنوز درگیر اجاره خانه که چطور  بپردازم اشک میریختم ودر سوز عشق میسوختم ، این عشق هنوز با من است همسر گرفتم صاحب بچه شدم وپا بپای بچه های سوختم وگریستم همسرم دربغل جنده ها بود  وبمن هم میگفت جنده ! فرق من با آنها این بود که من مشغول آشپزی وخانه داری بودم وآنها مشغول جمع آوری پول وجواهرات وخود آرایی ، همسرم بغل معروفترین حخواننده ها میخوابید وپا بپای آهنگهای آنان گریه میکرد ودیوانه وار  میرفت به طرف کاباره ایکه داشتند برنامه اجرا میکردند وشب را تا صبح دربغل آنها میگذراندند ومن درخانه چشم براه درکنار کودکان خفته و بیگناه ، آری دخترم امروز که به این سرزمین آمدم یعنی بخارج آمدم گمان بردم آن جنده ها وارد دنیای دیگری شده ودست از جندگیشان برداشته اند اما دیدم کاسب شده اند ارز خرید وفروش میکنند خانه شان پاتوق است وهمه جنده آپر کلاس شده اند یعنی دیگر  با اتومبیل میایند آنهارا میبرند ، آنهایی هم که پیر شدند ناگهان بیادشان افتاد باید رو بخدا کنند !!!! روزی بیست رکعت نماز میخوانند ، سفره ابوالفضل میاندازند ، آش ابودردا میپزند وبکل فراموش کرده اند که جنده بوده اند فرزندانشان همه راه پدررا ادامه داده اند یعنی جنده بازی را ونشاندن جنده ها وبه همسری گرفتن جنده وکاسبی مفصل از قبیل کار در  بنگاههای معاملاتی ، قاچاق ، وسایر چیز ها که بمن مربوط نمیشود جنده های دیگری هم بودند که خودرا گنده گنده میکردند آنها تنها به اربابا ن کار خودرا عرضه میشداشتند تا بمقام ریاست برسند ، باآنکه هیچ سوادی نداشتند تنها نه کلاس درس خوانده بودند واز چهارده سالگی در همین راه پخته شده بودند چند بار هم بخاطر حفظ آبرو شوهر کردند وطلاق گرفتند  امروز اگر از آنها بپرسند شما درگذشته چکاره بودید ؟ میگویند درسازمان ملل کار میکردم وچهار زبان بلدم !!!! تنها زبان خوب آنها ترکی است / بلی دختر عزیز وناشناسم ، مادر خدا بیامرزم میگفت این کارها عاقبت ندارد اما من دیدم که هووی خودش که فاحشه بود چقدر عزت واحترام داشت چون به همه میداد وخودش سر نماز میگریست هوویش سوزاک وسفیلیس را بخانه آورد مادرم طلاق گرفت وآن خانم مشغول دلبری از پسران بزرگ همسرش بود ، همسرش سه مقابل سن اورا داشت عاقبت خوبی هم آورد پسرانش همه دزد دخترش دزد نوه هایش در سویس ویا درانگلستان دربهترین مقطع تحصیلی !!!

    بلی دخترم اگر منهم به جوانی برمیگشتم حتما جنده میشدم شغلی است قدیمی وبسیار پر منعفت بعد هم …..دیگر بعدی وجود ندارد .

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا /

  • جدا پذیری

    ظاهرا مانند این است که ایرانیان ، اگر هم ولایتشان تجزیه نشود  خودشان  خودشانرا تجزیه میکنند ، رفتم درون انجمن های پلاس ، یعنی گوگل پلاس ! صدها انجمن است ویکنفر بالای آن نشسته وقانون وضع میکند ، یکی دیگری را قبول ندارد وسومی برای چرندیات هزاران طرفدار دارد ، خوشبختانه دیگر در هیچ انجنمی نیستم ، درگذشته ما یک انجمن قلم داشتیم ، انجمن نویسندگان ، انجمن سینما  وهر کس جای خودش را میدانست ، درآن زمان هم من داخل هیچ انجمن وحزب ودسته ای نبودم ، محال است بگذارند تو آزادانه قلم برداری  وآزادانه بنویسی ، دیگران مانند یک عقرب با آهستگی بتو نزدیک میشوند ۀ، گوی ابدا ترا نمبینند ،  تنها از نیش و زهر تو میترسند  ،بیخود نبود محمد جمال زاده رفت پاریس  ودرهمانجا  نشست ونوشت اما چی نوشت ؟ آنچه که از او باقی مانده همان چند کتابی است که درایران نوشت ، از صادق هدایت درخارج چی بجا ماند ؟ هیچ ، هر شاعر وهر نویسنده ای باید دربین مردم خود وسر زمینش باشد واز آنها الهام بگیرد درغیر اینصورت تنها خودش را میبیند درون آیینه ، نادر پور پس از رفتن از ایران چراغ هشیاریش رو به زوال رفت حتی دیگر دست به ترجمه هم نزد تنها توانست پس از انقلاب همان جزوه » صبح دروغین « را بودجود بیاورد آنهم تنها درخارج دست به دست میگشت ، هادی خرسندی با همه تلاش ودوندگیش پس از روزنامه طاغوت واصغر آقایش چه شاهکاری بوجود آورد ؟ تنها نمایشات حساب شده روی سن ، البته کار این هر سه شخص با هم فرق دارد یکی نویسنده است دومی شاعر وسومی طنز گو .

    با این کیفیت من در انتظار آن نیستم که چیزی به دنیای ادبیات ارائه دهم دفترچه هایم رویهم دارند خاک میخورند حوصله آنکه آنهارا به روی این صفحه بیاورم ندارم ، چه داستانهایی در شبهای تاریک زندگیم نوشتم همهرا یباد میاورم اما همه درون دفترچه ها پنهانند ، چه خاطراتی از این مردم کوچه وبازار داشتم ودارم . باید کسی را بشناسی دوستی داشته باشی همنوع وهمفکر خودت نه اینجا ونه درلندن کسی نیست همه از هم میترسند همه با احتیاط جمعی را دورهم میاورند آنهم با دلقلک بازی ها ورقص وآواز های بازاری به زور تکیلا  وودکا وویسکی ویااگر گیرشان بیاید برندی !!! شامپاین ومن مانند حافظ پیر شده از میکده بیرونم  ویا باید » بنیادی« !!! را بوجود بیاوری  من درهمین چار دیواری ازادانه قدم میزنم، آزادم بروم در سوپر خرید بکنم آزادم در  پارک راه بروم آزادم کنار دریا قدم بزنم آما آزاد نیستم بیشتراز دوماه از این کشور بیرون باشم حقوقم قطع میشود.

    شب پیش برای اولین بار یک ترانه از شجریان گوش دادم اول باورم نشد که شجریان باشد پس از تحریراو به همراه ساز فهمیدم که اوست و…..بخود گفتم شاید دلدار بدینوسیله برای من پیامی دارد ؟!

    آخر او هم مرا دوست داشت وهمیشه میگفت : تو ابدا قدر خودترا نمیدانی ، او کار کشته بود قدر زر رازرگر شناسد قدر گوهر را گوهری .

    یاد آن ایام وآن عشق گرامی باد ، امروز هرچه هست خون است وجنگ است ونفرت ودروغ وریا.

    ثریا ایرانمنش . اسپانیا . چهارشنبه 14 ژانویه 2015 میلادی .

  • تاریخ جهان

    پاره ابری هستم که سرنوشتم به دست باد است  هرکجا میلش بکشد مرا بگریه وا میدارد .

    پس از  یک تب ناگهانی ودرد شدید کمر امروز بهر وضعی که بود برخاستم واولین کاریکه کردم تختخوابمرا مرتب کردم ، تلویزیون درحال سوختن است تنها صداهارا میشنوم وروی لپ تاپ چیرکی آب کشیده واز صافی در رفته میخوانم ،

    باید امروز از اینکه دراین آرامش وصلح بسر میبرم قدر شناس باشم !!! اینجا یک دهات است ودهاتیها تنها به شکم وزیر آن فکر میکنند ارامش دارند ، پز هم میدهند اما چاره نیست باید خریدارش بود .از جهان مینویسم اما به درون آن نمیروم چیزی بمن مربوط نمیشود آنچه را که بمن مربوط بود وبا رنج ومحنت وبدبختی دودستی نگاه داشتم با یک باد فنا شد دیگر درپی جمع آوری چیزی نیستم ، برایم مهم نیست که اطرافیانم درباره ام چه فکر میکنند آنها حقیرند باید زیر چتر آدمهای بزرگ راه بروند تا بزرگ شوند من خود بزرگم ، سنگینم وزنه دارم واین سنگینی را روی آنها احساس میکنم .

    من وآسمان ،من ومهربانیها ، من وخورشید . من ابر بی باران  من وعشق بی پایان  ، همه ما روزی به  مبدا خود باز خواهیم گشت ، این انرژی موقتی را رها میکنیم وسپس یک لاشه ویا اگر خیلی تمیز باشیم خاک وخاکستر خواهیم شد چشمان من همه عمر آواره بودند، آواره یک مهر یک مهربانی وکمی محبت ، این مهربانی تنها از طرف کسی میامد که اورا دروجودم پنهان ساخته ام ، خودم ، بردر هیچ بیگانه ای نکوفتم تا عشق ومهربانی را گدایی کنم  پرتو نور خورشید ودنیا زیر پاهایم  همچون یک گردونه طلایی میگردد ، آسمان تا آسمانرا پیموده ام ونقش خودرا همه جابیادگار گذاشته ام درهر خانه  تکه ای از من نشسته وصاحبخانه را بیاد من میاندازد .

    دارم برای چندمین بار تاریخ جهانرا میخوانم وبه روح پرفتوح عمو محمود درود میفرستم ، هیچکس برایش نقدی ننوشت وهیچ دستی برایش در کتاب اثری نگذاشت تنها پاندویت نهرو وایندیرا گاندی بودند که از او بخاطر ترجمه زیبای کتابشان  به زبان پارسی سپا سگذاری کردند . او نیز سرگشته ودیوانه بود دیوانه عشق . تنها بود با زنی همچمو دیو دهر . خدایش رحمت کند

    او گاهی از هوسهایش نا شکیبا میشد وهمین هوسها اورا به عقیب میبرد در مقابل زن ضعف داشت بخاطر چهره نا زیبایش ومیخواست کسی اورا بخاطر خودش وآن چهره زشت وآن بینی عقا بی وآن گردنی که با دهان یکی بود وچانه نداشت ، دوست بدارد لبان کلفت و شهوت انگیزی داشت  اواخر عمر ریشی گذاشت تا کسی نفهمد که او چانه ای ندارد ، همیشه کیسه اش تهی بود ، تنها از راه فروش کتابهاوترجمه ها نان میخورد گاهی هم بعنوان رایزن فرهنگی باین سو آن سو میرفت رویهمرفته بیقرار بود . سیاست  هم نداشت ، اگر در محفلی از زنی زیبا خوشش میامد بی هیچ حجب وحیای ویا ترس از همسر وخانواده آن زن ، عشقش را ابراز میکرد ، دیوانه ی بود ، خودش بود ، همین خودش بود.

    بهر روی هنوز ضعف دارم  تنها بیمار میشوم ، تنها غذا میخورم ، تنها میخوابم وتنها بیماریم را شفا میبخشم شاید هم ازیک سر خوردگی ویا یک ضربه تب کردم دردشدید استخوان وکمر وپاها ……

    کسی نمید اند .

    ثریا ایرانمنش . اسپانیا . سه شنبه 13/1/2015 میلادی /

  • خبری نیست

    در آنسوی مرزها خبری نیست ، زندگی را جیره بندی کرده اند آنرا در کاغذ های رنگی پیچیده اند ، نفس هانیز فیلتر میشوند ،

    من بخیال خود گریخته ام ، اما بکجا ؟ امروز جایی برای پنهان شدن نیست ، همه عریانیم ، همه برهنه  وهمه زیر ذره بین  دیگر زمزمه ها ها کاری نمیکنند  دوستی های بی دوام رابطه های مسخره وخنده های دروغین وتعارفات بی محتوی .

    چهل سال تنها به دیوارها سلام گفتم  وچهل سال تنها درآینه نگریستم حتی خودمرا نیز نمیدیدم آیینها نیز غبار گرفته ودیگر شفاف وپاک نمیشوند  نه هراسی دارم ونه ترسی  ، چهل سال نشستم با غصه هایم وغم هایم ، چهل سال چشمانم فریب را ذخیره کرده  وکلماتم در دهانم پنهان بودند .

    چهل سال دراوج هیچ نشستم واز اوج هیچ به هیچ رسیدم  چهل سال چهار آشنا نیز نیافتم آدمهای قالبی که اگر قالبشان درهم بشکند جلوی پایم مشتی خاکستر است نه بیشتر ، گویا سکوتم درتمام شهر پر هیاهوتر است تا حرف زدن .

    چهل سال رنج وغصه کشیدیم وعاقبت ، تقدیر ما به دست می دوساله بود

    حال این می دوساله چیست وکجاست وبه چه معناست نمیدانم .

    روزگاری پیکری آراستم با پرده پندار  درکنار هوسهای دیگران ، لقمه ای شیرین بودم که به مذاق عده ای تلخ بود زیر دو نام بی غرور . دونام بی محتوی ، امروز خودم هستم ، تنها خودم هستم بی آـنکه به پدر بنازم ویا به مادر بخودم مغرورم خودم ساختم خودمرا .

    امروز دیگر هیچ ناله ای مرا دلگیر نمیکند ، هیچ صدایی مرا میخکوب نمیکند  چشم ودلم سیر است همه رهایم کردند ، حتی سی ودو دندانم از آنها تنها دو عدد باقیمانده است ! تا به همراه من بقله دیگری بیایند

    خسته ام ، ای سوار آخرین ، پر خسته ام

    ثریا ایرانمنش . اسپانیا . 10/1/2015 میلادی . ساعت 6/ 37 دقیقه صبح !

  • مرگ تو

    حالا ، من هستم وتو ، دیگر نمیگذارند کسی ترا ببیند ، ونمیگذارند که خطوطی راکه من برچهره ات نقاشی کرده ویا میکنم بخواند . راهها بسته ، کوهها خاموش  ودریاها در سکوت فرو رفته اند

    حال من مانده ام وتو وکسانیکه مانند شب گردان ودزدان به حریم ما راه یافته وترا ومرا از دیگران جدا ساخته اند ، دیگر از هیچ بامی دودی برنخواهد خواست ، دیگر سوسوی چراغی را نخواهیم دید ، کم کم همین نقش را نیز از من  خواهند گرفت وبین من وتو جدایی  ابدی خواهد افتا د ، دوست نازنینم که یازده سال مرا تحمل کردی ، دردهایم را ، رنجهایم را ونامردمیهارا ، من باشتباه به دنیا آمدم دراثر یک اشتباه  بین دوستاره از دو منظومه مختلف  ، چه بسا حرامزاده باشم ؟! پدرم کمتر مرا قبول داشت هنگامی برایم گریست که دیگر دیر بود ومادرم ابدا مرا نمیخواست ، من روی یک جاده لغزان با پاهای یخ بسته چگونه توانستم خودمرا بتو برسانم ؟

    دیگر امیدی نیست ، امروز حتی آب گرم هم ندارم تا حمام بگیرم چند روز پیش آبگرم کن نیز سوراخ شد ، بیاد مارسل پروست افتادام ، او فیلسوفی بود که همیشه اعتراض شد بی پول بود ( مانند من) اما جایزه نوبل وپول نقدرا قبول نکرد ، مانند من ، میل ندارم خطوطی را که بر چهره تونقش کرده ام بفروش برسانم یازده سال به رایگان دراختیار دیگران گذاشتم ، حال همینرا نیز از من گرفتند وبین من وتو ودیگران جدایی افکندند لابد نقشهای ترا بنام خود کرده ودرسر بازار به حراج میگذارند .

    بقول سیاووش کسرایی ، زندگی زیباست !!!  زندگی آتکشده ای دیر پا برجاست  گر بیفروزیش  رقص شعله اش در هر کران پیداست   ورنه خاموش است وخاموشی گناه ماست .

    آری نیمه شب است ، یا صبح است نمیدانم ، مانند هرشب  ونیمه شب بیداری ونیمه خوابی واینکه فردا چه خواهدشد ؟ امروز گذشت ، وچه احمقانه زیستم .

    حال دوست عزیز آمده ام بتو بگویم که راهها بسته است ، تنها دزدان از تو نشخوار میکنند ، مدتهاست دیگر دوستانی که نقش ترا وقلم مرا میدیدند ، گم شده اند ، بجای ایمیلها یی که برایم میرسید وترا زیبا میخواندند ومرا که آرایشگر چشمان تو وبودم تحسین میکردند مقداری سم فاخر بمن میرسید که آنهارا پاک کردم ، من ماندم تو وآن صفحه که ظاهرا پنهانی است اما میدانم باد سام آنرا میخواند .

    چند روزی بخود وبه مغزم وبه اعصابم استراحت میدهم وبه همان گلدوزی میپردازم وآواز میخوانم.

    ثریا ایرانمنش . اسپانیا . 17 دیماه 1393 برابر با هفتم ماه ژانویه 2015 میلادی .

  • بیهوده

    بیهوده ای دوست میکوشی نبینی دامها را  . ح. هنرمندی

    درهمین جا ، درهمانجا ، درهمه جا ،

    زندگی برای ما یک جهنم است ،  زندگی یک قفس تنگ وننگین است

    حال بکجا باید رفت ، رو بکدام قبله باید کرد ؛ آهای زندکی ، سرنوشت صدایمرا میشنوی ؟هرچه هست رنگ ونیرنگ ، هرچه هست دروغ وریا هرچه هست پستی ونادانی ، من کجایم ؟

    نه زندگی جز یک نام  وننگ بیشتر نیست ، باید رفت . به کجا ؟ از کجا آمدم ؟ بکجا میروم ؟ کسی نمیداند

    عده ای آمدند زندگیهارا ویران ساختند ورفتند ، بی آنکه رحمی دردلشان باشد ،

    خسته ام ، خدایا خسته ام فریادمرا بشنو خسته ام .

    سه شنبه 5 ژانویه 2015 میلادی . اسپانیای ننگین وکثیف وویران .

  • جشن ها

    روز های جشن آیاد واطراف تو خاموش ، کسی نیست تا حمایلی بیاندازد بر دوش تو !

    درحال حاضر تمثال وشمایل وبازار سکس رواج دارد ، دیگر شبها چراغ یقینی نیست وکسی آوازدل ترا نمیشنود  اگر میل به سخن گفتن داری درهمین جا بنشین وبا خود بگوی  دیگر غوغای سخن دلان در باغ نیست  باید نجوا ها  رابگوش برسانی آهسته آهسته ، همسایه تودرگوشش پنبه فرو برده تا صدای ترا نشنود  بلی نادر جان نادر پور بیخود نبود درسن شصت سالگی سکته کردی  وقلبت ویران شد اما آن دکتر قلابی که سعدیه را بنا نها هنز روی لمبرگینی اش سوار است

    چون دانستی دیگر جهان تمام میشود ودیگر سخن تو خریداری ندارد ودلت را کسی به نوازش درنخواهد آورد موهایت سپید شده بودند از همه مهمتر جیب تو خالی بود ، شاعری که کار نشد ! باید سر گرم بازار بود  سوادگری تجارت خریدار دارد ما درمیانشان نیستیم .

    آه که چقدر دتنگم آنه درچنین شبهایی که همه آشفته حال گرد هم میگردند ومن مشغول نخ ریسی وبافتنی هستم وشکر میکنم که دستها وچشمانم هنوز کار میکنند تا بتوانم ببافم وبدوزم ، بعد از قلم ومداد وکاغذ نخ وسوزن همیشه بامن همراه بوده اند .

    حال درمیان سرمای زمستان ویخبندان بازار گلها رواج دارد موسم گل نیست  وزنبور عسل خاموش بانتظار بهار است .

    دیگر همدمی نیست وهمکلامی نیست دل بهانه میگیرد وآواز میخواند :

    نه دلداری دارم / نه غمخواری دارم / پریشانی حسرت نصیبم / پشیمانی دوراز حبیبم /

    آه ای  روزهای واپسین ، هرچه کردم بی ثمر بود هر چه دادم بی اثر بود امروز هرچه دارم وهرچه ندارم پیشکش میکنم به او که مرا خلق کرد برای خنده خود ..

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 31 دسامبر 2014 /

  • تنها ، یک شعر

    امروز به هیچکس  وهیچ جا

    حتی به فروزندگان کهکشان  وروشناییها دروغین ،

    چشمان من خیره نمیشوند

    بیهوده ، هر صبحگاه  سحر درگوشم  خبر زودرسی هارا میدهد

    دگر بیهوده نقش فریب برخیال خویش نخواهم بست

    گوشم که بیدار نیست ، چشمانم خسته وروحم خسته تر

    بیهوده این کودکان نو رسیده درباغهای  خرم پندار خویش اسیرند

    دیگر آن جویبار خرد که اندیشه هارا پرواز میداد  ، درراه سبک سیر

    پرندگان خام به دریا شد

    بیهوده رنگها  درچشمان من میچرخند ، بی هیچ تلاطمی ،

    دیگر به هیچ جا ؛ وهیچکس ، نمیتوان گفت  ،سلام ، سخن  زبوده ها ونابوده ها ، بیهوده است

    از تار پود مهربانیهای  دیگر خبری نیست

    تار وپود دلها از سیم بافته شده  ، دیگر نخواهم گفت ، ستارگان درخشانند ،

    دیگر نخواهم گفت شبهای من به سپیدی صبح خواهد رسید

    هرچه هست بیهوده است ، زندگی  یک فریب ویک خیال است  برصفحه سیاه روزگار

    من رها شدم از این رقص فریب .

    دیگر به هیچ کس وهیچ جا ، رنگ صفارا نتوان دید

    رنگ خطارا میتوان

    بر ستونهای نا استوار دید .

    ——————————————————-

    رها شدم ، از صحرای خشک بی علف ، رها شدم از دشت خار مغیلان

    شاخه ای بودم نو رسیده ، باغبان مرا چید وبرد

    تا بکارد در گلدان گلی دردشت جنون وخارهای بیابان

    خشک شدم ، پژمرده شدم ، تبدیل به یک لاشه شدم

    امروز ، امروز ، بلی امروز روحم را یافتم ، وآن خارهای تیز را

    از پیکرم جدا ساختم ، لکن روحم خسته است . خسته .

    ثریا ایرانمنش . اسپانیا . 30/12/204 میلادی .

     

     

  • رازو نیاز

    سرود نیایش !

    آرزو میکنم  چون یک برگ زرد خزانی  یا یک چوب درخت کهنسال  فرسوده  به آهستگی برافتم  بی آنکه غوغایی بر افکنده باشم . » رابینات تاگور «

    آری پرودرگارا ، مرا بیکران از لطف خویش ساختی  ، هرچند امروز ساغرم تهی است   امروز در دست تو همچنان یک ترکه باریک  ، یک چوب تر درانتظار پاداش آخرین هستم .

    امروز فهمیدم که هرچه را تو بخواهی نه من ، من با فشار وزور دعا ودخیل خواستم همسر مردی شوم که اورا دوست داشتم نه اینکه مترس اوباشم امروز فهمیدم که چه اشتباهی کرده ام ، وارد یک قوم ظالم شدم ، که تا امروز کابوس آنها مرا رها نمیکند بخیال خود مومن وخدا شناسند اما دورواقع شیطانهایی هستند زیرک که با حرفهای قشنگشان در زندگی جا باز کردند مانند مافیای گذشته درون هم زندگی کردند ، پدر شوهرم حاجی بود اما ازراه دزدی وقاچاق توانسته بود با کمک برادرش جایی برای خود در سوسایتی مثلا آنروز پیدا کند وبچه هایش همهپز  وفیسشان بابا شازده بابا حاجی بود ومن غریب درتهران بی اصل ونصب درتهران ریشه درخاک کرمان داشتم .

    امروز پرودرگارا دست ستایشم را بسوی تو دراز میکنم ودلی را که سر شار از مهر توست  تو درتمام مدت در طپش ها وتحول ها درکنارم بودی .

    عمر طی شد ، دست بخششم هنوز ادامه دارد  وهیچ به دنبال گنج نیستم ، گنج من عشق است .

    الا ای جان من ، دل دردمند  من  چون تویی دردل من جان میبخشی بمن  وتو تابنده نوری بر دل من ، مرا دریاب دراین آخرین روزهای این سال که نه مبدا آن را درست میدانم ونه آخر آنرا سال من عید من او بهار است  .

    جایی که تو باشی سر فرود میاورم  ودرکنار مردم بینوا سعی دارم کمک کنم  نخوتی ندارم ابهتی ندارم هرچه هست از توست .

    امروز تو یار منی در دیار بی نوایان وبی یاران .تنها تو یار منی شب با تو ببتسر میروم وصبح با تو بر میخیزم وبر طلوع خورشید سلام ی نو میگویم .

    مرا درپناه خود گیر که پناهگاهی ندارم  گل نیلوفری بسته بودم وتو از روی لطف بمن رنگ وبو دادی اما من قدر این رنگ وبورا نشناختم .

    امیدوارم امروز گرد خجالت وغم وبیچارگی را از روی من برداری ونیرویی تازه بمن ببخشی بدانسان که درپناه تو آسوده مانند هرشب بخواب روم ومانند هرصبح بیدار شوم . آمین !

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا/ یکشنبه 28/12/2014 میلادی /