Category: General

  • اشرافیت

    یک روز بهاری ونسبتاگرم بود ، پنجره های تالار بزرگ رو بباغی که نه سر داشت ونه کسی میتوانست  انتهای آنرا ببیند ، با درختان سرو قد کشیده ، بلوط ، بادام وگردو باز میشد  ، گلهای اطلسی درون باغچه ها  گلهای همیشه بهار وشا پسند ،با صدها نوع رنگ وجلوه  ، گویی آنها نیز از اینکه درون این باغ وزیر سایه ارباب هستند بخودیش مغرورند ، چند باغبان مشغول بر رسی به درختان وگلها بودند .

    بانوی خانه با هیکل باد کرده ودندانهایی که اسبان پیر طویله مارا بیاد میاورد مشغول گلدوزی بود وگاهی هم چیزی میگفت که تنها خودش آنرا میشنید ، مستر یا ارباب همانند نقاشی های درون موزه ها به عصای چوب آبنوش تکیه داده با کت چهارخانه تویید وشلوار یشمی ساده  سبیلی نازک وبراق و چرب !!پیپ درازی درون دهانش بود که ابدا دودی از آن برنمیخاست تنها برای ژست واینکه کمتر حرف بزند /

    دخترک به چهار چوب پنجره بزرگ تکیه داده وصورتش را به دست آفتاب سپرده بود با یک پیراهن ابریشمی وکفشهای طلای کار دست هند ، پسرک مانند بچه های ترسیده ورمیده روی صدنلی قوز کرده بود ، لیوان مشروبش را دو دستی گرفته وآنچنان آنرا به لبانش میسایید انگار هنوز درپی سینه مادر بود ، با موهای بور یکدست هیکلی نحیف وپرزهای کمر رنگی که تازه از پشت لب وپشت گردنش روییده بودند ، ساکت بود وتنها به دست مادرش مینگریست که سوزن را بالا میبرد وپایین میاورد ،  آه من چگونه میتوانم این موجود حقیر وبدبخت را دوست داشته باشم  ؟ این بچه هنوز شیر میخواهد ، آفتاب همه اطاق را فرا گرفته بود یکنوع رخوت ، یک حال تنبلی به انسان دست میداد ، پیشخدمتها بالباسهاس سفید وکلاهای مخصوص مرتب درحال رفت وآمد بود ه داشتند عصرانه را حاضر میکردند .

    نگاهی به اطراف انداختم ، به اطاقها بزرگ تو در تو با تابلوهای گرانقیمت فرشهای ابریشمی کار ایران ومبلمانی که قرنها از روی آنها میگذشت اما آنچنان براق و پاک بودند که انگار همین دیروز از کار گاه نجاری یرون آمده اند .

    آشپزخانه درآنسوی حیاط در یک زیر زمین بزرگ وکنار انبار مخفی شرابهای چندین ساله قرار داشت سرا پا گوش بودم تا ببینم سر انجام حکم به کدام سو میچرخد ، پسرک ساکت بود حا لم داشت بهم میخورد ،  ، بدبخت حرف بزن ، چرا ساکتی ؟ چایی کمرنگ دراستکانهای چینی رزنتال با کیکی خوشمزه  رغبتی درمن ایجا نمیکرد میخواستم هرچه زودتر از این اطاق ارواح بیرون بروم ، با خود میگفتم »

    خاصیت این موجودات چیست ؟ اینها روزشان را چگونه میگذرانند ؟ پسرک در مشروبخواری افراط میکرد ودختر در عوض کردن پسران ، با دیگر همسالانش مسابقه گذاشته بود هرروز یکی را بخانه میاورد وهرشب درتخت دیگری بیدار میشد این موجودات آیا انسانند یا رباط ؟ باید هرچه زودتر خودمرا ازاین گور گرانقیمت نجات دهم پسرک گویی زبان دردهان نداشت زبانش تنها دور گیلاس مشروبش را میلیسید چشمانش را به درون گیلاس دوخته بود واز او انتظار پاسخ ومعجزه داشت ، ارباب مانند یک مجسمه  صاف ایستاده بود نگاهش در فضا گم گشته معلوم نبود کجارا سیر میکند تنها سخنگو بانوی خانه بود مرتب دهانش میجنبید ومعلوم نبود از کی ودرباره چه موضوعی حرف میزند ؟……….

    راهروی طولانی را طی کردم وخودم را به کوچه انداختم آه درختان بید ، درختان اقاقیا ،  کوچه  باغهای خاکی  مرا درآغوش بکشید ، با شما بیشتر زندگی میکنم تا درقعر آن گور اشر افیت ……..

    از داستان یکروز بهاری .نوشته  ثریا .

    ثریا ایرانمنش . اسپانیا . پنجشنبه 30 آپریل 2015 میلادی .،

  • می از دست اجل

    تضمینی است بر یکی از اشعار جناب .ر. میم .ک . که میل ندارم برایش تبلیغی شود .

    گنه آلوده چاک دامنش بین

    بجای شرم وحرمان ، منم منش بین

    برای هرچه که تا ببیند بخواهد

    چو طفل شیرخوار ی شیونش بین

    نه آن چشمی که سود دیگران بیند

    زیان  دیگران و نادیدنش بین

    بظاهر زاری میکند بر مستمندان

    به خلوتگاه بشکن بشکنش بین

    برای آنکه بزم گرم باشد

    بساط این وآن از هم پاشیدنش بین

    چونیرو هست بازهم در زبونی

    کبوتر گشتن وبالیدنش بین

    چنان طاووس مستی با دو صد رنگ

    ببااغ زندگی  گردینش بین

    چو شمعی خیره  در پروانه سوزی

    ز بادی وحشت و لرزیدنش بین

    کمین بگرفتن وبیدار ماندن

    پس از غارتگری خوابیدانش بین

    چنان دیوانگان بی تکلف

    بکار خویش خندیدنش بین

    بگاه زورمندی پنبه درگوش

    تظلم های کس نشیدنش بین

    پس از اینها که میبنی  ، بناچار

    می از دست اجل نوشیدنش بین

    برای چیست این حرص جهانسوز

    توای  فهمیده ، نافهمیدنش بین

    تقدیم به : نوکران وجیره خواران وخودفروشان  زمانه ! تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل .

    ثریا ایرانمنش .  اسپانیا . دوشنبه 27 آپریل 2015 میلادی

  • ما. وشاعران

    انجمنی از من خواسته بود گاهی کتابی را معرفی نمایم ، دربین کتابهایم آنهاییکه خیلی دوست میدارم درپشت  وآنهاییکه گاهگاهی به دست میگیرم جلو گذاشته ام ، کتاب زیاد است ورویهم انباشته ، چیزیکه بیشتر دارم کتابهای شعرای تازه کار ونو جوان  وحتی تیمساران از کار افتاده در لندن وپاریس وآلمان از فر ط بیکاری یا خاطره نویسی کرده اند ویا شعر گفته اند ، آنهم چه اشعاری!!!  چه خاطره هایی راست ودروغ بهم بافته هریک دیگری را گنه کار میداند ( مانند تلویزونهایشان ورادیوهایشان وگرد هم آییهایشان )همه هم مبرا از گناه ومبرا از هر آلودگی همه دلها پاک ، سینه ها صاف !  یکی از سوزش پستانش میگوید ، یکی از دردبیدرمان عشق که بجانش افتاده ، گویا شکم ها سیر بوده اوایل انقلاب ، امروز اکثر آنها به بیماری سرطان یا حمله قلبی ویا سکته مغزی درگذشته اند آثارشان هم مانند خودشان به زباله دانی میرود چون خودشان آنهارا بچاپ رسانده اند ،

    کتابی امروز میخوانم تاریخ ایران واسپانیاست ، تالیف وترجمه شادروان شجاع الدین شفا که درسنین کهولت ودر غر بت هم از پای ننشت ونوشت برای روشنگری ، ترجمه های زیادی از او دارم عاشق ویکتور هوگو بود  ، دیوانهای اشعار متاخرین ومعاصرین همه دارند خاک میخورند همه یک حرف  داشته ویک حر ف زده اند ( وای دلم ) !!!

    بازی چرخ بشکند ش بیضه درکلاه  /  آنرا که عرض شعبده با اهل راز کرد

    فردا که پیشگاه حقیقت شود روشن / شرمنده رهروی که عمل بر نیاز کرد » حافظ«

    رضا براهنی اولین کتاب خودرا ببازار داد  با چه سروصدای وهیاهویی  بنام : راز های سقوط ذوق واندیشه در سر زمین من !!! آقای دیگر برخاست وبراین کتاب نقدی گذاشت ونقاد آنچنان شجاعت نداشت که نام  کامل خودرا ذکر کند . البته ایشان اذعان دارند وبر این باورند که جناب براهنی عضو راه حزب توده خود این کتاب را ننوشته اند بلکه تکه تکه نوشته های دیگرانرا نقل کرده اند .  این که چیز تازه ای نیست  ، در سر زمین ما کپی ر ایت واز روی کارهای دیگران کپی کردن یک امر پیش پا افتاده ومعمولی است قانونی هم دراین باره درهیچ اساسنامه ای نوشته نشده  چون اصولا نوشتن وخواندن وفرا گیری درسر زمین بلاخیز ما حرام اندر حرام است .من کتاب را نخواندم میلی هم ندارم آنرا بخوانم چون میدانم وبر این باورم که اگر سر زمینی یا تمدنی از هم پاشید مقصر اصلی خود مردم آن سر زمین هستند ، یا برای غارت ودزدی ویا زیر روشدن بالا پاین آمدن افراد هنگامیکه تمدنی فرو میریزد واز هم میپاشد ویا تمدنی شکل میگیرد آنکه از همه زرنگتر است خودرا میبنند ومیرود ، کسی به آب وخاک دلبستگی ندارد خاک ودرخت وآب در  همه جای دنیا هست باید اول پشتوانه قوی باشد .

    نمیدانم شاید من خیلی احمقانه دراین باره فکر میکنم ، شاید اگر مرا به سر زمین مادریم میبردند فورا از آنجا فرار میکردم وبه همین فلات کوچک دلبستگی پیدا میکردم ، مردم اینجا بر خلاف سایر کشور ها مهربانند البته تنها همین  نقطه توریستی را میگویم ، همسایه ها مهربانند ، مغازه دارن با ادب ومهربانند همه دست یاری وکمک دارند بی هیچ خواسته ای ، دولت برایم یک ماشین با دکمه قرمز گذاشته تا در مواقع اضظراری از آن استفاده کنم ، هر دوهفته یکبار از طرف اداره بهداشت بمن زنگ میزنند وجویای حالم میشوند اگر کاری دارم به آنها رجوع میکنم ،  چکاپ هرساله ام مجانی داروهایم مجانی وحقوق بازنشستگیم هرماه بموقع در حسابم ریخته میشود همه چیز راحت است ، همه جا سبز وخرم همه جا لبریز از گل وریحان ودرخت کوه ودریا ورودخانه ……..اما دل من درهوای آن کوهستانی میطپد ، هنوز پا برجاست چرا که در زیر آن معادن زیادی خوابیده ، هنوز پنهان است .

    بقول همشهری خودمان :

    پاره ابری شوم  برگلشن رویت بگریم /  خوب گاهی ممکن است خوشی زیاد هم زیر دل آدمها بزند وناگهان هوس انقلاب بسرشان بیفتذد . باید به همین آب باریکی که درجویبار زندگی من رها شده اکتفا کنم . انسان باید باندازه پاهایش کفش بخرد نه بزرگتر ونه کوچگتر ، پاهایم خیلی کوچکند ، !!!!

    ثریا ایرانمنش . اسپانیا . یکشنبه 26 آپریل 2015 میلادی .

  • رویای یک روز

    کنار بوته های شمعدانی وزیر آفتاب نیمه گرم بهاری همچنان در رویا فرو رفته بودم

    سینه ام برهنه وتن به آفناب داده  در سایه روشن خواب به محل زاد وبوم خود رفتم ،

    آن  جویبار پر آب  که از کوه سرازیر میشد  تمام شب غرش کنان از کنار خانه میگذشت وصبح من با گل زنبق گفتگوها داشتم  .

    من  پاهای برهنه ام را درون آب سرد ولو میساختم خنکی آب خواب را ازچشمانم میربود  ، چشمانمرا میبستم وبه سر زمین رویاها سفر میکردم بار دیگر در کسوت یک ملکه ویا سپس در کسوت یاک  یک خواهر روحانی !! نه محال بود از این پله ها پایین تر بروم ؟!

    اشک به آرامی  از کنار گونه هایم گذشت  وبه روی گلبرگهای پژمرده  افتاد ، باز حودرا درکنار کوهپایه  دیدم  سواری از آنجا میکذشت  با اسبی باد پا که زنجیری طلایی داشت  پیشا پیش او پرندگاتن در نور قرمز رنگ غروب چون پرچمی رنگین  درحرکت بودند  ،  همه شب غرش آب واز دور زوزه باد را میشنید م .

    جنگلهارا میدیدم که باهزاران درخت با زبان خاموش فریاد آزادی میکشیدند بادرا میدیدم که ناله کنان از کویر میگذشت  وبا صدایی وحشی ومغرور بانک میزد  ، اما این بار واین صدا از کجا بود؟این بانگ آنچنان بلند بود که ناگهان از خواب پریدم ، کجا بودم ؟ کجایم ؟ همه این ساعات  در سر زمین خواب به کجا سفر کرده بودم .

    چشمانم را رویهم گذاردم ودر تاریکیها  کسانی را دیدم که روزی آنهارا دوست میداشتم وآنها مرا دوست میداشتند ،  زیر بوته اقاقیا بود که عاشق شدم  حالا دیگر آن بوته نیست شده بی شاخ وبرگ بیاد دفترچه خاطراتم افتادم ، چه چرندیاتی درآنجا انبار کرده ام  ، چقدر دوران کودکی خوب بود ، چرا بزرگ شدم ؟ آن روزها گیسوان بلندم را با روبانهای رنگین آرایش میدادم  لبانم را بشدت گاز میگرفتم تا سرخ شوند وگونه هایمرا آنچنان میان انگشتانم میفشردم تا به رنگ صورتی درآمده به هنگام دیدن او سرخ میشدم لازم نبود آنهمه گونه هارا فشار بدهم .

    آفتاب کم کمک بسوی دیگر میرود ، هوا کمی خنک شده باید برگردم به اطاقم ، باز شب خاموش فرا خواهد رسید  من ترجیح میدهم زیر نور شمع بنشینم  از سوختن او با آنهمه  رنج وداغ که گویی با من یگانه است لذت میبرم  ، گاهی کلماتی مانند جویبار در درونم جاری میشوند ، آنهارا بسرعت از ذهنم دور میسازم

    در تاریکی شب ، چشمان اورا میبینم که بمن خیره شده  ودر گوشم زمزمه میکند که : ترا دوست میدارم .

    دوست می دارم !؟

    آی عشق ،  این رویای دلپذیر مرا به من بازگردان  کاری کن که شب بپایان نرسد  بگذار سحر مست از باده عشق ویک خیال  بخواب روم ودیگر بیدار نشوم .

    نه من این دنیارا دوست ندارم ، همین ایوان  » نه تو وپیچ درپیچ را«          پایان

    ثریا ایرانمنش . اسپانیا. شنبه 25 آپریل دوهزاو پانزده میلادی .

  • عاشق من

     

    عاشق من از من دور است ،

    او مرا در دوردستها دوست میدارد

    من بفردا میاندیشم ، فردایی که از من جلوتر است

    عاشق من به دنبالم روان است

    من اما نمیروم به دنبالش

    میکنم حذر از او

    فردای ما چگونه فردایی است ، عشق من

    تا تو بمن برسی ، من رفته ام

    تا من بتو برسم تو میروی

    دیروز وفردا را باید نگاه داشت

    بهم دوخت واز این تکه ها لباسی درخور خود سا خت

    امروز ، حد فاصل میان من وتوست

    نه خوشحالم ، نه غمگین ، ونه درانتظار صبح شیرین

    عاشق من جوان است ، به جوانی ، روزهای جوانی من

    او دردلش شوری است  ، ابری است ، اثری است

    آرام میخوابد وآرام بر میخیزد

    میان من او فاصله هاست وبعد مسافت

    حتی نمیتوانیم هوای دیگری را تنفس کنیم

    عاشق من جوان است ، باندازه جوانیهای من

    ///////////////////////////////////

    به “ کمال جلیل پیران ـ

    ثر یا ایرانمنش . اسپانیا . پنجشنبه 23 آپریل 2015 میلادی

     

  • من وتو

    ظاهرا من روی هوا مینویسم  ، جلوی ترا هم گرفته اند !! زیادی حرف میزنم یعنی اینکه زیادی درباره  این دنیا وچگونه هایش مینویسم  .روی “جی پلاس “تهدیدهای نا مریی که تنها رندان دانند بمن رسید آنرا رها کردم نه از ترس بلکه از بس چیپ ومزخرف بود با اینگونه آدمها نمیتوان از بزرگان دنیا حرف زد آنهارا نیز به خاک میکشند ولجن پاش میکنند باید برایشان آبگوشت با ترشی گذاشت ویا یک شعر بند تنبانی ویا عکس یک گل وچند خط شعر سکسی ویا از امام علی ابولفضل وامام رضا نوشت مانند آن لگوریهای لوس آنجلسی که چادر بسر کردند وبرای امام رضا آواز خواندند  ویا برای حضرت علی پاهیاشانرا باز کردند !!!!دلشان غش میرود برای این آدمها نمیتوان از اشعار بزرگان وشاعران ونویسندگانی که استخوان خورد کرده اند نوشت چند نفری هم چند کتاب قدیمیرا جلویشان گذاشته اند وکپی میکندد عده ای هم طرفدار دارند ویا با اکانتهای چند تایی خود لایک میدهند وتعریف میکنند اما نوشته های من گران است قیمتش بالا ست خریدار ندارد . حوصله هم ندارم . ترا هم گمان نکنم کسی بخواند ، خودم مینوسم خودم میخوانم . مانند آن شاعری که میگفت :

    آنچنان شعر بگویم که خر کند خنده  .

    این چند روز روی کاغد مینویسم چه شعر وچه تکلمه وچه مطلب درون همان دفتر چه میماند . بهتراست از هوا بنویسم !!! هوا آفتابی کمی خنک نسیمی میوزد فردا باید برای آزمایشنهایم ساعت هشت صبح به درمانگاه بروم وغیره .

    تمام روز تنهایم تنها بعد از ظهر ها نگهبان همیشگی ام میاید وهمه چیز را نیز بخاطر دارد دو روز پیش تا مرز مرگ رفتم وبرگشتم ضعف شدید کمخونی وسرگیجه واز همه بدتر آلرژی بهاری از بهاروتابستان متنفرم ایکاش میشد شش ماه را میخوابیدم وپاییز وزمستان برمیخاستم . بینی ام مانند خرطوم فیل شده ، خوب نوشتن با توهم سخت است کامپیوتر دچار آلبودگیها شده برایم نت فرستاد که من نمیتوانم با رایتر وورد بنویسم وچاپ کنم !!!! بهتر است برای امتحان این صفحه را به چاپ برسانم تا بعد . هادی آن لاین است از او او وبچه ها چند روزی بیخبرم مانند پدرش به دنیا آمده تا کار کند نه کار کندبرای  زندگی، زندگی را برای کار میخواهد مادر هم فراموش شده چه بهتر علاقه ای به خاندان حریری ها ندارم وظیفه ای داشتم به انجام رساندم درانتظار هیچ پاداشی هم نیستم . امروزه روز  وپادشاهی  امثال قربانیهاست امثال آن مردک جاکش آدمکش اشتهاردی هاست راحت آدم میکشند وراحت دستشانرا پاک میکنند وراحت مینشینند سر سفره با همان د ست خون آلود لقمه هارا زدهان بیچارگان بیرون میکشند ومیخورند وسوار اتومبیلهای آخرین مدل میشوند وجوانترین وبهترین پسرها ودختر انرا به رختخواب میبرند بی آنکه ذره ای رحم دردلشان باشد .نه دنیا متعلق بمن نیست بقول مهران باید درهمان حبابم پنهان باشم .

    همین دیگر هیچ . سه شنبه 21 آپریل . ثریا . اسپانیا .

  • لبان بسته

    بتاریخ پنیجشبه 16 آپریل 2015

    به تازگیها دل نوشته هایم را درون کاغذ ودفتر مینویسم بهتر است تا روی این صفحه که حتی باد هم خواندن را میداند وآنهارا میخواند .

    دو داستان دارم اما میترسم هنگامیکه آنرا روی این صفحه نوشتم فردا از من بپرسند این جناب که عشق خیالی توست درکجا زندگی میکند واگر بگویم مرده ،خواهند پرسید گور او کجاست تا اورا بیرون بکشیم ومغز اورا مورد آزمایش قرار دهیم تا ببینیم دیوانه نبوده که عاشق توشده است !!! مردیکه آنهمه صلابت داشت آنهمه جاه ومقام داشت همه را بگذارد ودرکنج اطاق گچی تو با تو خلوت کند ؟ باید یک دیوانه باشد ویا تو یک دون کیشوت هستی !! .

    بنا براین همهرا درون دفترچه ها پنهان نگاه داشته ام اعم از زنگینامه ویا داستان ، تنها گاهی از سر درد روی وورد خودم را خالی میکنم ، سگیاری میکشم ویک آب قهوای بد مزه بنام قهوه مینوشم ونامش را میگذارم زندگی در آسایش .

    بازار در سیاهی شب در لذت بسر میبرد ،

    صدها هزار اطاق وصدها هزار ساختمان

    در پشت یکدیگر زده  صف، چون اشتران قافله سنگین وپر بار

    تا بار برند  در  جادوی شب وپای نهند بر دلها

    همه سنگ شده اند  وبرجای خشک

    بازار همچو یک زن بزک کرده برده وار بیچاره

    در خود میپیچد وچادر شب چهره اش را میپوشاند

    زن ، زن هرچایی

    درآنسوی اطاق گناه میکند

    دراینسوی اطاق با ریزش چند قطره آب

    اعتراف بر گناه

    واستغفار  از گناه

    مرد خوابیده عریان ، وزن لب میگزد به دندان

    در زیر طاق گمشدگان

    در سوگ آوارگان

    میگرید 

    خاموش وسرد رها کرده تنش را

    در بستر یک کامجویی بی معنا

    مرد خوابیده عریان ، درآنسوی اطاق

    وزن میگیرید آهسته ، بر این گناه

    ————–

    ثریا ایرانمنش / پنجشنبه 27 فروردین 1394 شمسی خانم ! اسپانیا

     

     

  • چگونه مادرم را کشتند

    امروز نامه ای  از تهران داشتم ، نامه ایکه هیچگاه منتظرش نبودم ، نامه از زنی بود که اورا نمیشناختم اما او مرا خوب میشناخت ، برایم خبر فوت زنی را داده بود که سخت باو مدیون بودم عروس دایی ام .

    باید چند سالی به عقب برگردم ، آنسالهایی که همسرم در  انگلستان مرا بعنوان ( گاردین بچه هایش ) به هوم آفیس معرفی کرده بود وتنها یک ویزای شش ماه داشتم وهر شش ماه میبایست آنرا تمدید میکردم هنوز خبری از انقلاب نبود خبری از شورش نبود خبری از جنگ نبود ، پس از چند سال که انقلاب وجنگ شروع شد ، هوم آفیس برایم نامه ای فرستاد زیز این عنوان ( بانوی فلان وبهمان نام فامیلی خودم ! شما بعنوان یک گاردین زیاد تر از حد معمول ایجا هستید ، یا دلیل ماندنتان  را اطلاع دهید ویا تا پانزده روز فرصت دارید انگلستانر ا ترک کنید ، پسر بزرگم در شبانه روزی درس میخواند ودختران کوچکم با پسر کوچکم هنوز بمدرسه میرفتند ودوران پرایمری را طی میکردند ، نامهرا به همسرم نشان دادم وگفتم :

    چکنم ؟

    در جوابم گفت بمن مر بوط نمیشود من پولی ندارم بحساب توبریزم بچه هارا به شبانه روزی بگذار وخودت برو نزد مادرت به ایران ،!

    گفتم : کور خواندی ، بچه با من هستند هرکجا بروم آنهارابا خود خواهم برد ، درجوابم گفت :

    بیخود آنهارا باخودت نبر چیزی گیرت نمیاید من وصیتم را  کرده ام ،

    گفتم من بمال دزدیده شده تو احتیاجی ندارم هنوز جوانم وپر انرژی

    جنگ شروع شده بود کشورها همه برای ایرانیان ویزا میخواستند تنها سه کشور باقیمانده بود که داشتند تصمیم میگرفتند ، ترکیه . اسپانیا .یونان ویا برگشت بایران ! اسپانیارا انتخاب کردم چون چند بار برای تعطیلات باینجا آمده بودم وآنرا نظیر شهر خودمان میدیدم با همان سادگیها وخیابانهای خاکی ،

    باینجا آمدم ، هسمرم با تکیه به ویزای دایمی انگلستان که پنهان از من گرفته بود بایران سفر کرد ! موقع برگشت جلویش را گرفتند وبرای دوسال ممنوع الخروج شد من در اینسوی آبها مشغول با بدبختیهای خودم بودم وحیوانات ولاشخورهایی که درکسوت دکتر ومهندس اشراف کوره پز خانه های جنوب تهران باینجا آمده درانتظار افتادن این بز بودند تا لاشه اش را به نیش بکشند ویا با دختران وپسرم سرگرم باشند ، کاری به سختی هایی که کشیدم ندارم بدون پول مشغول کار دریک کارگاه خیاطی شدم ودرخانه نیز تعمیر لباس میکردم وپرده میدوختم رومبلی وغیره …..

    روزی پسر داییم بمن زنگ زد وگفت :

    عمه جان بیمار است ، خودت را به تهران برسان ، گفتم مگر همسرم آنجا نیست ؟

    گفت نه برگشته به لندن ، لندن؟ او بمن پیغام داده بود که ویزا ندارد وباید برگردد به تهران بعد هم که ممنوع الخروج شد ؟!

    گفت : نه عمه جان کسی را میشناخت باو التماس کرد وآن شخص رفت با وثیقه خانهایکه درتهران باسم بردارد زاده اش کرده بود آزاد شد وبه لندن رفت . خشکم زد

    مادر بیمار ، من بی پول وبدون ویزا تنها شش ماه ویزا داشتم واگر میرفتم برگشتم غیر ممکن بود ،

    به لندن به آدمهایی که میشناختم زنگ زدم همه اظهار بی اطلاعی کردن به مرحوم فریدون کار زنگ زدم اوگفت بلی من برای خودش وسه بچه اش تقاضای ویزا کرده بودم باو ویزا ی اقامت دائم دادند اما بچه ها اینجا نبودند حال خیال دارد برگردد وبچه هارا به لندن بیاورد !!!

    بباینجا آمد اما نمیتوانست بیشترا زیکماه بماند در عوض مشروب فراوان وارزان سیگار ارزان وقمارخانه وفاحشه خانه ها فراوان ، به بچه ها گفت بلند شوید اسببهایتانرا ببندید وبه لندن برویم این مادرتان اینجا رفیق دارد بگذارید خوش باشد ، دختر بزرگم ناگهان ازجا بلند شد وفریاد کشید »

    پدر ، تو چگونه جرئت میکنی مادرمرا بی حرمت کرده ومارا از او جداسازی ، نه ما با تونخواهیم آمد او برگشت به ایران چند هفته بعد دوباره باینجا آمد با ارامنه اینجا گرم گرفت چون مشر وب فروشی داشتند وبار برایش خیلی سرگرم کننده بود هرچه دروغ ودمبل درون چنته اش بود به آنها گفت شهر پر شد ومن پر آوازه ، مادرم مرده بود او بمن نگفت اما به آنها گفته بود .همه میدانستند مادر من مرده اما خودم نمیدانستم !!! روز بعد از تولدم بمن گفت تنها کاری که کردم بیست وچهار ساعت خوابیدم بدون آنکه بیدارشوم .

    امروز این نامه برایم همه چیز را روشن کرد ، مادر من سکته کرده بود ، زمان جنگ بود به آمبولانس زنگ میزنند اما آنها میگویند اگر پیر است بگذار بمیرد ما اطاقهارا برای شهدا وجنگ زدگان لازم دارم پسر داییم میگوید ایشان تنها شصت سال دارند ودکتری از دوستان همت میکند مادررا با اتومبیل به بیمارستان میبرند ، سه روزدربیمارستان بود گویا نیمی از بدنش فلج شده بود همسرم آنجارا ترک میکند وبه اسپانیا میاید . همسر پسر دایی ام هرروز به بیمارستان میرفته وبرایش غذا میبرده ومیخواسته که اورا بخانه برگرداند ، روزی ناهارش را به بیمارستان میبرد ، مگویند فوت کرده زن هم  اطاقیش میگوید »

    شب پیش نیمه شب من چشمانمرا باز کردم ، چند زن سیاه پوش را دیدمدور تختخواب خانم میگردند پرسیدم چی شده ؟ گفتند  این زن مرده ، کسی را ندارد ما برایش عزا داری میکنیم ، آن زن هم اطاق میگفت خانم حالشان خوب بود از نوه هایشان با من حرف میزدند من گمتن کنم که آن زنها اورا کشتند جنازه را تحویل نمیدهند ومیگویند باید دخترش یا دامادش ویا نوه هایش باینجا بیایند وچند سئوال وجواب را پاسخ بدهند وجنازه را تحویل بگیرند ……..

    پسر داییم بمن دروغ گفت ، بمن گفت درقطعه هشت بهشت زهرا  اورا دفن کرده وبرایش ختم گرفته ایم پس از مرگ همسرم به تهران برگشتم وبه بهشت زهرا  مراجعه کردم ، گفتند چنین شخصی با این نام ونشان اینجا نیست .

    بلی خانمهای بسیجی برای خالی شدن تحختوابها مادر مرا شبانه کشتند وجنازه اش را نیز به درون گورهای بی نام ونشان انداختند.

    مادر تا روز آخر نمازش ترک نشد . روزه اش ترک نشد چهار قران مجید زیر بالش وبالای سرش بودکتاب نهج البلاغه اش ومفتیا الجنانش دقیقه ای از او جدا نبودند اما اورا کشتند واین بود بهشت اوواجر وپاداشی که همه عمرش به بعادت گذرانده بود .

    حال لعنت میفرستم برهمه آنها درحالیکه اشک چشمانم را لبریز ساخته است ، دیگر هیچگاه میل ندارم به آن سر زمین برگردم  هیچگاه ، لعنت ابدی برآنها واسلامشان .

    در عوض زنی چلاق را که همه عمرش به مستی وبیخبری ودروغ وریا وسیگاروبازی با ورق وغیبت گذرانده بود با جلال جبروت تشییع کردند وبرایش ختم بزرگی گرفتند وهمسرم که همه عمرش را به فساد گذرانده بود درمسجد بزرگ برایش یک ختم هزار نفری گرفتند ودر روزی نامه ها نیز اعلام داشتند .

    پایان .

    یکشنب 12 آپریل 2015 میلادی . ساعت 10 .04 دقیقه صبح  . ثریا ایرانمنش .اسپانیا.

     

  • غریبه دیوار به دیوار

    به درستی نمیتوانم نقش اورا  به نمایش بگذارم ،  وبه راستی نمیتوانم حتی  سن اورا تعیین کنم  بنظر پنجاه ساله تا هشتاد ساله میرسید !  با پاهای شکیل وصاف  وساقهایی زیبایش با دستان ظریف وجوانش  که اکثرا با یک انگشتری قدیمی ویک ساعت تزیین یافته بود  ، موهای انبوه سپیدش که حکایت از عمر رفته او میکرد ، اکثرا شلوار بلند میپوشید  گاهی هم یک دامن که تا زیر زانوانش میرسید ، هیچگاه اورا با لباسهای سبک جدید ندیدم  در زمستان زیر یک بارانی یا پالتو ویا یک شال بلند خودرا میپوشانید ودر تابستان یک بلوز  وشلوار سپید ویا دامن وسعی داشت که برجستگیهای پیکر خودرا بپوشاند.

    گاهی صبح زود برای پیاده روی میرفت ، آهسته  از پله ها بالا میامد ما به هنگام پایین رفتن چابک بود  ، با کسی حرف نمیزد  همیشه چشمانش را به زمین میدوخت گاهی به همراه سگ کوچکم در پارک جلوی خانه اش راه میرفتم تا شاید بتوانم چهره اش را ازنزدیک ببینم عینک بزرگ وسیاهی  بر روی چشمانش قرار داشت دلم میخواست جلویش را بگیرم واز او بپرسم که :

    تو آیا ملکه شیبا هستی ؟  یا از نسل کلئوپاترا ؟ اما میدانستم او با سکوت خود از کنارم رد میشود اکثر شبها چراغهایش خاموش بودند معلوم بود که زیر نور سایه روشن تلویزیون نشسته ، گاهی از اطاق پهلویی که به اطاق خواب من چسپیده بود نوای موزونی بگوش میرسید  یک موسیقی دلپذیر وجادویی ، چون ابر سپیدی در آسمان یخ میبست .

    اکثرا آنهارا نمیشناختم موزیکی که به نجوای نسیم بیشتر شباهت داشت تا به یک موسیقی گاهی کسانی به خانه اش می امدند یا دوستانش بودند ویا فرزندان ونوه هایش  ، هیچگاه صدایی از او نمیشنیدم گویی یگ روح درمیان خانه طبقه ما راه میرفت  همسرم میپرسید که آیا سنیوراهنوز درآن بالا زندگی میکند ؟جواب میدادم ، آری  ، سپس میپرسید :

    پس چرا صدایی از آنجا بلند نمیشود ؟ هیچگاه کسی برای تمیز کردن خانه اش نمی آمد ومعلوم بود که این کاررا خود انجام میدهد ، یک کیف بزرگ خرید دردست داشت  که هرروز صبح برای خرید میرفت .

    منهم به دنبالش بودم گاهی لبخندی باو میزدم اما بیجواب میماند از سایر همسایگان درباره اش سئوال میکردم ، هیچکس چیزی نمیدانست  که او ازکجا آمده است ، گلهای رنگا زنگ باغچه از بالای بالکن دیده میشد گاهی اورا میدیدم که خم شده  گویی دارد یک نوزدا را میبوسد ، میدانستم گل تازه ای را نوازش میکند ، بعضی ها میگفتند از سر زمین دوری آمده است  شاید از هند ، یا یونان ، یا مصر ویا کوههای سبلان  ، زمانی باخود فکر میکردم شاید زبان مارا نمیداند روزی پشت سر او در مغازه قصابی ایستادم  وبا تعجب دیدم که با فصاحت تمام دارد درباره گوشتها ی درون ویترین اظهار نظر میکند ، گوشت زیادی نمیخرید آرزو داشتم بفهمم که او از کجا آمده است واین موسیقی عجیب  وزیبا متعلق به کدام سر زمین است ؟ ، اما او مانند یک دیوار محکم واستوار ویک درب بسته روبرویم میایستاد .

    گاهی روزهای آفتابی اورا کتاب به دست درروی نیمکت  پارک میدیدم  از جلوی اورد میشدم  تا بتوانم خطوط پشت کتاب را بخوانم .عجیب بود ، کتاب به زبان ما واز یک نویسنده مشهور بود ، لبخندی میزدم سری فرود میاوردم  ، آخ ایکاش سر ش را بلند میکرد وجوابی بمن میداد .

    گاهی از روزها بوی خوش غذا از خانه اش مرا به وسوسه میکشاند نه ، کاری هندی نیست ، ماهی هم نیست  ، سوسیس پخته هم نیست  گوشت خوک سرخ کرده هم نیست  ، بوی دیگری است .

    روزی صاف روبرویش ایستاد م وپرسیدم : شما ازکجا میایید ؟

    جواب داد : مگر مهم است  که از کجا میایم  ؟ همه جهان خانه منست  وهمه مردم برادران وخواهران وفرزندان منند ؛ سرانجام نفهمیدم از کدام خاک برخاسته  ودرکجا رشد کرده است که اینگونه با وقار راه میرود وبه زمین وزمان فخر میفروشد .

    میدانید او چه کسی بود؟! خود من بودم همسایه دیوار به دیوار غریبه ها . پایان

    ثریا ایرانمنش . اسپانیا . سه شنبه هفتم ماه آپریل 2015 میلادی .

  • پوپه –8

    بقیه …….

    او هم مرد ، همه جوانان آن روز اکنون پیر شدند وهمه سالخوردگان آن روز  امروز در زیر خاک آرمیده اند  ویا درانتظار نوبت ، آن کوه بلند آن تاج افتخار  که همیشه یک شب کلاه سفید بر سرش دارد کم کم فرو میریزد  وبجایش بازار مکاره  ایجاد میشود ، فصلها جابجا میشوند عقربه های ساعت بسرعت حرکت میکنند درختان گم میشوند  وبجایش سبزه زارهای  مصنوعی نشانده میشود  مردم ما ، در زمان خوبی  زیستند در شهر خود ودر یک دوره پر برکت  درزندگیشان کم وبیش سعادتمند بودند اگر ناگهان ( ملکه شیبا) از جای برنمیخاست  تا دنیارا درآغوش بگیرد شاید روزگار ما باینجا نمیکشید امروز کمتر کسی درباره گذشته اطلاع دارد داستانها وافسانه های بسیاری روایت شده است هرکسی به میل خود چیزی نوشته ویا بمیل دیگری نوشته ایرا به دست چاپ داده است . کلوبها ، کانونها ، تجمع ها همه بر پایه سست ویک بازی ، یک سرگرمی  مانند همان بازی قدیمی ما  (بازی باورق  ) !! مردم را سرگرم میکنند تنها کسی یا چیزی میتواند افسانه سرا باشد همان کوه بلند پای دربند واستوار است که کم کم دارد فرو میریزد .

    او هم رفت  او مرا ( پوپه ) نامید یعنی عروسک ! اما نه از نوع عروسکهای پشت ویترین وبزک کرده بلکه عروسک جانداری که کم کم دردل او جای باز کرده بودم  ، کتابهایش از روی قفسه ها جمع شدند ، او دریک تصادف ساختگی جانش را ازدست داد ودیگر کسی نامی از او نبرد ، تنها روزی شخصی بمن گفت :

    هنگامیکه او مینوشت ، گویی مرواریدهای غلطانرا پشت سرهم میچینند ،  او بزرگ بود اما نه ازاهالی امروز ودیروز او متعلق به فردا بود . داستان من طولانی است ومن خسته از باز گو کردن بنا براین به همین جا آنرا ختم میکنم .

    هر پنجره ای که در آسمان باز شود

    لبریز از عقوبتی است بر سرما

    سر پناها ویران ، وبه خاک نشستگان  گریان ، بر سرنوشت خویش

    ردیف  تابودتها  وسوگواران آراسته  دریک رطوبت چندش آور

    وهوای دلگیر که نام هارا میخواند

    سکوت ، سکوت  ، هیچ نجوایی ، هیچ اشکی ، هیچج شعری ،

    وهیچ ترانه ای

    نه فریادی ، نه شکوه ای ، وکسی نمیپرسد چرا؟؟

    ( فرمان فرمان خداست )

    همه نیازها برآورده شدند

    و….دل من درسینه ام ساکت است و

    خاموش.

    چشمانم میدرخشند ، از اشکهای پنهانی

    پابان .

    ثریا ایرانمنش . اسپانیا . 5 آپریل وروز عید پاک .2015 میلادی

  • پوپه –7

    بقیه از قسمت ششم

    ….مردم یکدیگر را هول میدادند روز ملاقات بود ، پاسبانی از من پرسید برای چه کاری آمده ام ؟ گفتم ملاقات یک زندانی  ،

    گفت چکاره اش هستی ؟ کمی مکث کردم وگفتم  همسر!

    گفت » اجازه گرفته ای ؟

    گفتم بلی ، از اداره سیاسی  ، او با چشمان هیز بمن نگاه میکرد ومن زیر فشار آن چشمان وحشتناک ذوب میشدم  ،

    گفت سجلت رابده ، آنرا باو دادم  ، سپس گفت میتوانی بروی اما باید صبر کنی تا آن دسته که رفته اند برگردند بعد نوبت شما ها میرسد ، چکار کرده ؟ دزدی؟  یا اختلاس ؟  نکند از همان دسته ……

    گفتم نمیدانم یکشب بخانه برنگشت وسپس زنگ زدند وگفتند بازداشت است همین .سپس بعد از سه ماه دوندگی واینکه توانستم اورا بیابم حال امروز اولین روزملاقات ماست ، قبلا در زندان قزل قلعه بود وزندان انفرادی .حال اورا باینجا آورده اند پیغام داد که میتوانم به ملاقات او بروم .

    نگاهی بمن انداخت  برگه وردی را گرفت وبه جلوی میزی برد که پاسبان دیگری نشسته بود سر پاسبان از دور مرا ورانداز کرد ، مشتی پول دردستم بود آنرا به دست پاسبان اولی دادم تا اجازه دهدداخل شوم حال با اینها نمیدانستم چکار کنم ،  دلم داشت از سینه ام بیرون میامد  کجا میرفتم ؟  به دیدن مردی که با چشمان روشن ونیمه عشقی که از آنها تراوش کرده بود ومن میپنداشتم که دنیا درمیان بازوان اوست ؟!

    داخل یک سرسرای بزرگ شدم زنی درون یک اطاقک نشسته بود با لحن بی ادبانه ای گفت :

    هی ، کجا ؟ بیا اینجا باید تفتیش شوی !

    تفتیش شوم؟ وارد آن اطاقک شدم آن زنک تمام بدن مرا با دستهای گنده وکبر بسته اش دستمالی کرد کیفم را زیر رو کرد ، سپس پرسید زندانی چکار کرده؟  ببین بگو دزدی کرده اگه بگی سیاسیه برات بد میشه ، دزدی کرده ؟ او آن مرد بی نظیر به لجن بکشم که خودم راحت رد شوم ، خیر با سر بلندی میگویم که او یک مرد سیاسی است .چند تومان کفت دست او هم گذاشتم .

    مردی چرک با ریش بلند داد زد »

    آقا رجب  زندانی شماره 112  ملاقاتی داره  اگه هنوز حموم نرفته  بیارش بیرون .

    حموم ؟ گمان میبردم حمام معمولی است اما حمام شکنجه گاه بود که آنهارا با دستبند قپانی به زیر زمینی تاریک میبردندودرآنجا همه نوع شکنجه آزاد بود از شلاق سیمی ، تا بطری به درون بدنشان وتجاوز سیلی ومشت حد اقل بود وگاهی زنذانی خون بالا میاورد سپس لاشه له شده اورا به درون یک سلول تاریک میانداختند ، (حموم) !! وزنه های چند کیلوی به بیضه های آنها آویزان میکردند آه ….لعنت برشما . لعنت برشما .

    تا آن روز بارها بخانه ما ریخته بودند وچیزی پیدا نکرده بودند چیزی نداشتیم که پیدا کنند ،  بار ها مرا به دادستانی برده وسین وجین کرده بودن ،

    شبها چه کسانی بخانه شما میامدند ؟

    خوب ، دوستانمان  ، هنرپیشه ها شاعران ، مهندسین  دکترهاوآنها مشغول بحث وگفتگوبودند منهم میرفتم به اطاقم تا بخوابم ، صبح زود که بیدار میشدم بطری های خالی ودکا وکاسه ای بد بو که درونش یا حلیم بوده یا کله پاچه وزیر سیگاریهایی مملو از ته سیگار های مختلف  ، روزی از روزها صدای صاحبخانه در آمد وازاین  رفت وآمدها دچار نگرانی شدند ، خانم صاحبخانه دو دختر ویک پسر داشت  وبو برده بود که این آمد وشد شبانه تنها برای دیدار معمولی ما  نیست .

    خوب نام ونشان آنها چیست ؟

    نمیدانم

    فردا دوباره همین بازی شروع میشد من نمیتوانستم نام آدمهای مشهوری را که همه میشناختند به آنها بدهم ، تنها چند پسرک جلنبر را که رل پادو را بازی کرده وبرایشان صبح زود حلیم یا کله پاچه میخریدند گفتم ، بقیه را ، نه نمیشناختم

    چنمد هفته ای هروروز یک جیپ با چند سرباز میامد  ومرا به اداره سیاسی میبردند باز همان آش بود همان کاسه و هیکل ظریف وکوچک وصورت بیگناهم آنهارا متقاعد میکرد که من از آنها نیستم کمی سرزنش وچند متلک با چشمان گریان بخانه برمیگشتم ، مرا از کار بیکار کردند عذرم را خواستند حال نه پول داشتم ونه کار ، اجاره خانه ماهها عقب افتاده بود  باید خانهرا تخلیه میکردم .خبر بگوش خواهرهمسرم رسید ، آه بهترین فرصت است ، با دوکامیون بخانه من آمد اثاثیه را بار کرد وگفت تو هم بخانه ما بیا وخانهرا پس بده همانجا بمان تا شوهرت برگردد ، اما شب مرا بخانه راه نداد درب را بشدت رویم بست من ماندم پشت در با یک کیف دستی ام ولباسهای تنم حتی شناسنامه وعقد نامه را نیز برده بود بخانه برگشتم وخانم صاحبخانه با مهربانی اجازه داد شب را دراطاق دخترش بخوابم وبامید اینکه خواهر شوهرم کرایه را خواهد آورد به من مهربانی زیادی میکرد .از فردا میبایست به دنبال کار جدیدی میرفتم ، اما یک سایه همیشه به دنبالم بود احساس میکردم کسی مرا تعقیب میکند ، بلی یک سایه که نمیگذاشت هیچ کجا کار کنم .

    هردو کار میکردیم  او یکبار دیگر هم بمدت نه سال دراین بیدادگاه ودراین هتل زندانی بود آخ . چقدر میل دارم حالا که شکست خورده اورا ببینم  وبه ملامت او برخیزم  او برای چه کسانی جانفشانی وتحمل اینهمه دردرا کرد ؟ یرای امروز؟

    آن روزها که او درانفرادی بود ، بارها وبارها به ملاقت تیمسار (ب) رییس ساواک رفتم او مردی هیز وکار کشته بود من آنقدر  ترسیده بودم که دلش برایم میسوخت ، از من میپرسید :

    بچه ، تو چکار باین گرگهاداشتی ؟ اینها وطن فروشند ، من میلرزیدم ومیگریستم تا اینکه روزی خود را درجلوی زندان قزل قلعه جلوی اتومبیل رییس اداره سیاسی انداختم ، راننده فورا اتومبیل را نگاه داشت خیال داشتند که حسابی مرا بباد کتک بگیرند ، اما جناب سرهنگ گویا دلش بحالم سوخت ، چهره خاک مالی شده توام با اشکهایم دل سخت اورا به رحم آورد سپس نام ونشانم را پرسید وتصادفا همشهری درآمدیم  وخانواده ام را شناخت واین او بود که ترتیب جابجایی اورا داد واین اوبود که اجازه ملاقات راصادر کرده بود .

    همان روز ………

    آه ، چه مینویسم ، برای کی ؟ همه چیز از بین رفته ویا میرود تازه ها کهنه میشوند کسانیکه آرزوی ثروتمند شدن را داشتند اکنون پیر واز کار افتاده شده اند با زبه بیچارگی برگشته اند دختر طناز دیروز به پیر زنی ناتوان تبدیل شده است او که چالاک  وپاهای زیبایی برای رقصیدن داشت دیگر نمیتواند راه برود ، همه چیز تغییر شکل داده است  اما هنوز بفکر کسی است که درکنار رودخانه زیر یک درخت زبان گنجشک داشت کتاب میخواند ……..بقیه دارد

    ثریا ایرانمنش . اسپانیا . سه شنبه 31 مارس 2015 میلادی .

  • پوپه /6

    بقیه از قسمت پنجم ، ا

    من هیچگاه از زیباییهایم استفاده نکردم ، اصلا نمیدانستم که زیباهستم یا نه عده ای مرا زیبا میدانستند وعده ای اوه خوب پر بدک نیست ، بانمک است ، خیلی تلخ بودم وتنها به اندیشه هایم متکی ، کسانیکه مانند زنبور به دور برم وزوزمیکردند  ومیچرخیدند همیشه مزاحم روح من بودند اگر دستشان بمن نمیرسید وصله های ناجوی بمن میچساپانیدند ، امروز دیگر میل ندار م آن روزهارا بخاطر بیاورم  تنها نقطه های روشن زندگیم بچه هایم ومیوه های آنهاست  که امروز از عطر وطراوت وجوانی آنها لذت میبرم شور شیرینی  آنها مرا سر شار از شوق میسازد .

    حال در این فکرم که پایان یک عمر رنج وبدبختی  پایانش میوه های خوشبختی است  چرا از بدبختیها بنویسم ؟ .

    زمانیکه بفهمم در سر زمینم  وبر آن مردمی که مرا زنده زنده پوست کندند چه میگذرد برایشان دعا میکنم  ودر دل آرزو میکنم که ایکاش قدرتی  داشتم وبه کمک آنها میشتافتم همان قدرتی که ( ….بانو* دارد وکلید همه رابطه هاست .

    به درستی میدانم که نه من ونه امثال من نخواهیم توانست بساط ظلم را براندازیم یا باید  درگوشه ای پنهان وتسلیم شویم ویا ظلم را تشدید کنیم  وبا آنها همراه شویم  ،قدرت این ظلم  روی پایه های بتونی وآهنی ایستاده وبا هیچ دستی واژگون نخواهد شد آنهاییکه این دستک وبارگاه را نگاه داشته اند از همه بازیهای ما باخبرند وهراسی هم ندارند  این دیو خون آشام ، به قربانیها ی فراوانی احتیاج دارد کسی هم مرد میدان نیست  که جلو بیفتد همه درخماری بسر میبرند واگر روزی مردی مانند » او« پیدا شد سرش زا درجنگلهای سیاه میبرند وپوست صورتش را به آتش میسپارند تا نشانی از او باقی نماند .

    امروز بصورت مسخره ای از خودم میپرسم که ( او) کجاست ؟  چیزی را بارنج به دست آوردم وبا همه دردها اورا نگاه داشتم  وناکام وحسرت اورا راها کردم .

    درون او همه درد بود وبرونش همه شور وشوق، اسب سرکشی بود که رام کردنش با نوازش امکان نداشت او از هر دستی آب نمینوشید وبه هرمحفلی پای نمیگذاشت  ، از نوازش او دست کشیدم  اورا کم اعتبار خواندم ، چون بخودم بسیار اعتماد داشته ومغرورو بودم ! حال نام خودرا چه میگذارم ؟ یک آدم پیروزمند ویا شکست خورده  ، امروز دراین راه باریک  وپر خطر وتاریک او میتوانست همراهم باشد من هیچگاه از کسی یا چیزی نترسیدم  دیگران بودند که از من میترسیدند . حال امروز به سنی رسیده ام که کمی محتاط تر وگامهایمرا آهسته برمیدارم  وسعی دارم با احتیاط وشک به اطرافیانم نظر بیاندازم .

    چه خوب شد او مردانه مرد درمیدان نبرد خویش ، ایکاش نقاش بودم  یا یک نویسنده یا یک شاعر بزرگ ، دلم میخواست دریک اثر فنا ناپذیر  وبیاد ماندنی  آن شوری را که دردلم موج میزد آن واژه هایی را که سایر آدمها به پستی ورزذالت میکشانند آن درنده خویی که بمن چنگ ودندان نشان میداد به تصویر میکشیدم . افسوی هیچکدام از آنها نیستم .

    آنروز جلوی زنداتن غوغا بود و همه درانتظاربودند پاسبانها فحاشی میکردند ومردم ناسزا میگفتند .

    بقیه دارد …….

    ثریا ایر انمنش . یکشنبه 29 مارچ دوهزارو پانزده میلادی .اسپانیا.

  • پوپه .5

    امروز که این نوشته هارا مینویسم  ، خاطره آن روزهارا که درخیابان لاله زار با او بطرف مغازه بزرگ پارچه فروشی » گیو« میرفتیم جلوی چشمانم زنده است او یک قواره پارچه پالتوی آنگورای کرم رنگ برایم خرید ومن آنرا بخیاط دادم تا با مدل کت مردانه برایم بدوزد  با یک شال آنگورای قرمز آنرا تزیین میکردم .

    امروز هیچ چیز دراین دنیا ندارم  اما از نظر دیگران خوشبختر از من کسی نیست ، این واقعیت زندگی من نیست ، من زنی سر گردانم  همیشه هم سرگردان بودم  هیچ جا آرامش وقرار ندارم  وبه هیچ جا دل نمیبندم  تمام تفریحات دنیا برایم رنج آورند  ایکاش مانند اکثر زنان ومادران ابله به دنیا میامدم  ومانند آنها سرم را درون یک آخور میکردم  ودر سنین بالای عمر سجاده ای پهن کرده  ویا مجاور یک مکان مذهبی میشدم . من هیچکس وهیچ چیزرا باور ندارم همه قدیسین برای من مانند دهنرپیشگان تاتر وسینما هستند عده ای آنهارا باور دارند ویا به آنها عشق میورزند پیامبران من نویسندگان بزرگی مانند تولستوی ، داستایوسکی . رومن رولان وماکسیم گورگی وگوته وسایرن میباشند رونوشتی هم ندارند .

    هر انسانی در درون خودد تضادهایی دارد اما چگونه میتواند با این تضادها روبرو شود ؟  چگونه میتواند به آنها پی ببرد ؟ در وجود هر انسانی  نقص هایی دیده میشود  هیچ بچه ای شیطان شرور به دنیا  نمی آید مگر آنکه نیمی از ساختار خون او متعلق به یک آدم شرور وشیطانی باشد ، آدمهای کوهستان وآدمهایی که در سر زمین های سر سبز ودرکنار رودخانه های پر خروش  زیسته اند میتوانند بفهمند که من چه میگویم  من فرزند کوهستان هستم کهساری که زیر پاهایم دشت بی آب وعلف کویر پهن شده بود دروجود من تضاد ها زیاد بچشم میخورند جمع اضداد هستم  ( امروز دیگر آرامم ) گاهی مانند یک آبشار  خروشان از بالای صخره ها خیر بر میداشتم وهر چه سر راهم بود ویران میساختم ، گاهی مانند یک برکه آرام ویک  جنگل وسیع وپر بارواسرتاسر سبزخرم سرم را پایین میانداختم.

    بیخود نبود که آن ( مطرب) وآن هنرمند !!!! برایم دوآهنگ ساخت بنام : دوقطره اشک وطوفان ! او خوب روح مرا شناخته بود  وامروز این زلال آب  وصاف در مرداب گیر کرده است  میل دارم رها شوم  وبه زمین فرو روم  تا دوباره به سرچشمه خود باز گردم . بقیه دارد

    ثریا ایرانمنش . جمعه 27 مارس دوهزار و پانزده میلادی . اسپانیا

  • پوپه -4

     

    من میل ندارم از خودم ورازهای زندگیم چیزی بنویسم  درواقع سر تا سر زندگی من هیچ چیز تازه ای نداشته که از سایر مردم جدا باشد ، چیزهایی نیست که علاقه مردم را برانگیزد  ، غیر از دوسه مورد کوتاه که بعنوان یک استراحت  یک نشست کوتاه بین دو زد وخورد  وروی صحنه زندگی وپاک کردن عرق ونوشیدن قطره ای آب  گمان نکنم  که این داستان علاقه کسی را بر انگیزد ، گذشت آن زمان که قهرمانان کتابها تا صبح خواب را از چشمان خواننده میگرفتند ، امروز خود زندگی یک داستان پرهیجان است که هرروز اتفاق تازه ای درآن میافتد دیگر کسی دل به قصه وافسانه ها نمیسپارد .

    آنچه را که امروز مینویسم شاید صحنه هایی باشد از زدگی یک انسان در یک اجتماع بی سرو سامان یک جامعه شکل نگرفته  ومردمی که هنوز به سختی میتوانند به شخصیت ناشناخته خود پی ببرند امثال وحکم وشعار و وافعال زیاد است اما  درعمل همه وامانده اند یک تربیت خوب ، یک فهمیدگی ، یک راستی  دروجود هیچ یک از آن مردم جامعه وجود ندارد .

    من تنها زیر نام اشخاص زندگی کرده ام .که

    یک در نوع خود  ودز زندگی ومیان اطرافیانشان «نامی« داشته اند ، مراحل زندگی را هیچگاه نمیشود از هم جدا کرد یک خط ممتد وادامه دار  که شکستن آن کار درستی نیست  تصور دیگران وقضاوتشان در باره خودم ابدا برایم مهم نیست  ظاهرا من یک زن تند خود ، وبطور وحشتناکی حمله گرم وخودخواه !! شاید گاهی این اعمال از من سر بزند  درآن هنگام خودرا گناهکار میدانم .

    اگر امروز بدون همسر ، بدون پدر ، بدون یار ویاور ودوست هستم  مقداری ازآن را برگردن  خود میگیرم .

    تنها مردانی را که دوست داشتم ، پدرم و( آن دیگر) که برایم قابل احترام وستایش درواقع همه چیز من بودند ، ترک کردم اولی خیلی زود مرد ، ودومی مرا به سفر تشویق کرد  ، هیچ میل ندارم خاطره آن دورا در ذهن وخیال دیگران خوار کنم ویا از صافی وشفافی آنهارا مانند دوالماس درخشان جلوه دهم

    ویا یک رودخانه صاف وآرام با آب پاک وزلال ، آنها هم آلودگیهای خودرا داشتند .

    آنکه امروز از او میگویم میخواست یک دنیای تازه وانسانهای تازه ای بسازد ومن بخاطر خود او همه فرصت های خوب زندگیم را از دست دادم .

    در نوجوانی مردی را دوست میداشتم که به سراشیبی آلودیگها سقوط میکرد  ومن یک پا در هوا ویک پا در راه او معلق میان زمین وآسمان  وآویزان بین دو قدرت بودم نه میل داشتم جان ودل وآینده ام را فدای او وفریبهایش بکنم ونه قدرت داشتم از او دست بکشم

    امروز این کامپیوتر بد جوری مرا خسته کرده است . بقیه برای آینده .

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا . پنجشنبه 26 مارس 2015 میلادی

  • عزا داری!

    روز گذشته یک فروند هوا پیمای آلمانی که از بارسلونا به آلمان میرفت منفجر شد در کوههای آلپ نزدیکی نیس وکان ! اینکه میگویم منفجر شد واقعا منفجر شد ذره ذره شده در ون این هواپیما شانزده دانش آموز آلمانی که دربارسلونا تعطیلاتشانرا میگذراندند وحال راهی خانواده شده وچهل شش اسپانیایی  که به آلمان میرفتند وچندین نوزا دمردمی از سر زمین آلمان تکه تکه شدند ، سه روز عزای عمومی اعلام شده پرچم ها همه نیمه افراشته وگویندگان ملبس به لباس مشکی درحال خواند وقرائت کردن آنچه که جلویشان گذاشته اند ، ( هواپیما به کوه برخورد کرد درارتفاع دوهزار متری)!!!! وما بچه های نادان هم باور میکنیم که بمب یا فلاشی آنرا منفجر نکرده است . صحنه ها دردناکند ، منهم بپاس احترام به روح این مردم بیگناه بخصوص بچه ها سه روز لباسمرا تیره کرده ام .

    روز گذشته فلور که طبقه پایین آپارتمان مرا اجاره کرده بود بالا آمد از اول که نشست غرغر کرد تا وقتیکه دیگر سر  من داشت منفجر میشد ، دوش حمامم پلاستیکی است درب اطاق بسته نمیشود شیشه ترک دارد !!! »زنک بیچاره نگاهی به این مردمان که درشمال همان شهری که تو زندگی میکنی بیانداز ببین درون آب زندگی میکنند ، همه زند گیشانرا آب وسیل برده است ،  نگاهی به اشک این مادران وپدران وخواهرانی که هیمن الان عزیزانشانرا ازدست داده اند  بیانداز «

    با بی تفاووتی نگاهی به تلویزیون میاندازد دوباره شروع میکند !

    این خانم مادرش درانگلستان دریک خانه انگلیسی بشغل خدمتکاری مشغول بوده او توانسته درسش را بخواند ولیسانس زبان بگیرد پدرش هم الکلی است حال به شمال اسپانیا برگشته اند چون مادرش دچار بیماری سرطان سینه بود همین ! نه دختر لردی بودی ونه درخانه های اشرافی زندگی میکردی اینهم کشور وسر ز مین خودت میباشد کسی مجبور نیست ساعتها بنشیند وبه غرو لند تو گوش بدهد ، کاسه ای شیر برنج باو دادم وگفتم میروم بخوابم ، خوشبختانه رفت وامیدوارم این کار هرشب او نباشد درغیر اینصورت مجبورم من خانه امرا تخلیه کنم واقعا ، حیرانم از این مردم واین بی تفاووتی ها  . این همه خودخواهی ها > واقعا حیرانم .

    با تمام وجودم با خانوادهایی که عزیزانشانرا ازدست داده اند همدردی میکنم .

    ثریا ایرانمنش . اسپانیا . چهارشنبه 25 مارس 2015 میلادی .ساعت 8/25 دقیقه صبح .

  • پوپه .3

    پدر من خیلی زود مرد جوان بود ومرگ او باعث شد که من نتوانم آنطور که لازم وشایسته است از پله های زندگی بالا بروم رنج وناکامی دوری از پدر وتنها درکنار آدمهای ناشناس  مرا دچار یک درون گرایی ودوری از همه کس ساخت  هیچ خبر نداشتم که درآنسوی دنیا چه ها میگذرد  دریک جهنم وحشتناک بسر میبردم ، مردیکه امروز همسر منست ، بیشتر جنبه های مادی وظاهری زندگی را ، من زندگی را عاری از هرگونه خشم وتیرگی دوست میدارم   ومن برعکس تصمیم دارم  تا مرز مرگ  بتازم  امروز روحم گم شده  ، سرگشته ام  وبه دنبال روح خود میگردم ، شما بگویید آنرا کجا میتوانم بیابم ؟  درکنار مبازرات شما ؟ که به آـنها اعتقادی ندارم  ویا درون یک لیوان شراب که حالمرا بهم میزند  ویا دربین عروسکان رنگ وروغنی تازه به دوران رسیده  ویا درلابلای سنگ های ریز ودرشت و شیشه های رنگی ؟ .

    هر بار که دستمرا در رود زندگی دراز کردم بلکه گوهری بیابم  یک ماسه ، یک سنگ  ویا یک شیشه شکسته  دستمرا زخمی وخونین کرد  حال از ترس از پای درآمده ام دراین گوشه پنهان شده ام ،  ودرعین حال از کجا بدانم آن مرد ( همسرم) مرا دوست میدارد؟ او همیشه درتاریکی وظلمت بسر میبرد .

    جوابم آمد :

    سفر کنید  ، دنیارا ببینید  مردم را ببینید  تا از دردهای بقیه نیز آگاهی  یابید  ، سفرکنید  ، سفر بهترین دارو برای دردهای ناشناخته است  ،

    و……..بدین سان من سفرکردم

    پایان قسمت دوم ……..بقیه دارد

    ثریا ایرانمنش . اسپانیا . 24 مارس 2015 میلادی

  • پوپه .2

    از: یادداشتهای وزانه


    اواخر پاییز بود هوا هنوز خشک  وهیچ ابری در آسمان دیده نمیشد  که نوید بارانی را بدهد  درکتابفروشی بزرگ شهر  بین کتابها مشغول کاووش بودم به دنبال چی میگشتم ؟  همه افسانه ، داستانهای رومانیک واحساساتی برای دختران وپسران تازه بالغ ، اشعار فروخ فرخزادآخرین کتاب اوریانا فالاچی مقداری کتاب اشعار شاعران تازه ونو پرداز ، نا گهان چشمم به کتابهای او افتاد که دریک قفسه مانند سربازان گارد با جلد سبز خوشرنگ وخطوط طلایی منظم نشسته بودند ، بطرف آنها رفتم ویکی را برداشتم گرمای نفسی را پشت سرم احساس کردم  بوی عطر توتون  ، بوی سکرآور کنیا ک، بوی ادوکلن مردانه هر سه مرا احاطه کردند  درغبار گم شدم  سرم گیج میرفت ، قلبم داشت از سینه ام بیرون میافتاد ، برگشتم ، اورا دیدم ، با کت وشلوار خاکستری کمرنگ  یک کراوات ابریشمی به رنک آبی وپیراهنی که از سفیدی به برف طعنه میزد  سرش پایین بود ، زانوانم از زیر پاهایم خارج شده ومیلرزیدند  ، خودم را به صندوق  رساندم وپول کتاب را پرداخت کردم او دستی به شانه ا م زد ، برگشتم وبا تعجب باو نگاه کردم  ، گفت :
    نامه شما رسید ، کاری از دست من ساخته نیست  نه از من ونه حتی از خداوند ، شما با پای خود این راه را طی کرده اید وامروز  با زنجیرهای کلفتی که دست وپاهای شمارا بسته  وقفل محکمی نیز برآن زده در زندان خود نشسته اید بعلا.ه شما از دردهای دیگران بیخبرید  ، نگاهی به کتابش که دردست من بود انداخت وادامه دادشما اشعار مرا دکلمه میکنید ، میخوانید ، خسته میشوید ، کتاب را به کناری میاندازید  ودنبال بازیچه دیگری میگردید  ، آنچه را که برایم نوشتید با آنکه خط شما چندان خوانا نبود ومعلوم بود که از شدت عصبانیت وعجله آنرا نوشته اید  مانند همه زندگیهای امروزی است ، عادی مردی ثروتمند با زنی زیبا عروسی کرده ودارد هوسهای کودکانه اورا وآرزوهایش را بر آورده میسازد ، شما در عوض تعهداتی دارید  که باید به آنها عمل کنید  وسعی نمایید که انسانهای کامل وخوب و تربیت شده برای این جامعه بلبشوی ما بسازید این جامعه سر درگم   است وهیچ درهیچ ،شاید روزی ما هم توانستیم به یک پیروزی دست بیابیم .
    با خود گفتم کدام پیروزی ؟  دراینجا همه چیز برای همه کس هست  اما او از کدام پیروزی حرف میزند ؟ اما فراموش کرده بودم  که او یک انسان بود  برایش هیچ چیز دردنیا که جنبه فردی وانفردای داشته باشد وجود نداشت  او همه چیز حتی ندای دلش را نیز خفه کرده بود ودر فکر ساختن دنیای بهتر ویک جامعه انسانی بود !.
    او رفت ، نامه دوم را برایش با خطی خوانا نوشتم وفرستادم .
    جناب ….محترم ، تعجب نکنید ، من درمنتهای لذت وخوشی ورفاه هستم  اما دراین کوره راه  لبریزاز سعادت دارم ذوب میشوم  ، میسوزم ، گداخته میشوم ، مزه تلخ وزهر آلوده  زندگی همیشه زیر زبانم  ودردهانم میچرخد ،  شما برای من مجسمه ، نماد روح یک خدای دیدنی میباشید ، من آدم بیماری هستم  به صورت ظاهر من نگاه نکنید من علاقه خودرا باین سر زمین ومردمش کم کم دارم از دست میدهم  من گرفتار حساسیتهای شدیدی میباشم  حتی گرد وغبار دستهای مرا میسوزاند  پوست بدنم ، انگشتانم ، چشمانم به همه عوامل خارجی حساس میباشند واین حساسیت زیاد باعث شده  که همه نیروی من رو به تحلیل رود گاهی تحریک میشوم ومانند یک سیل خروشان همه چیز را بهم میریزم ، امروز این احساسی را که بشما پیدا کرده ام همان احساسی است که درکودکی به پدرم داشتم………بقیه دارد

    ثریا ایرانمنش . اسپانیا . 19 مارس 2015 میلادی

  • پوپه

    بخش چهارم از یادداشتهای روزانه


    آن روزها  من مجذوب مردی شده بودم که نبوغ فوق العاده ای داشت  قدرت روحی که درهمه عمر آرزویش را داشتم ، همه 
    چیز در آن موجود یافت میشد او بادیگران خیلی فرق داشت  گویی میل داشت که دیگران را هم بشکل وشمایل خودش بسازد ،همه قدرت خداوندی دروجودش او دیده میشد  گویی یکی از خدایان به زمین آمده است ، شکل وهیکل ظاهری او نیز با همه متفاووت بود حتی لباس پوشیدنش ، من برحسب تصادف در دفتر کار دوستم اورا دیدم ، مغرور بی اعتنا از میان مردمی که آنجا نشسته بودند گذشت .
    او از من خیلی بزرگتر بود  در آن زمان من دچار یک نا امیدی کشنده وبیزاری از همه کس وهمه چیز بودم  ، به سرای بیکسی پای گذاشته بودم سرایی گه ابدا جای من نبود  جاییکه لقمه هارا از دهان یکدیگر می دزدیند  ، جاییکه رحم ومروت  وانسانیت  جایش را به شیشه های مشروب ، تریاک وسجاده  وآدامس داده بود  ، سرگشته  ، بیچاره  درمیان مشتی احساسات دروغین  میچرخیدم کسانیکه من برایشان یک طعمه لذیذ بودم  همه گوشت واستخوان مرا میطلبیدند  ، حال باو فکر میکردم واو سر راهم قرار گرفته بود ، میدانستم کلاس دارد وشاگردانی را تربیت میکند ، ارزود اشتم  همه چیز خودرا فدای او سازم ، عاشقش نبودم اما اورا ستایش میکردم ،  آرزویداشتم  روحم را باو ببخشم تا شاید درآن بدمد  ، چگونه او اینهمه دردل من رخنه کرده بود  ، نمیدانم  ، چند بار دیگر بر حسب تصادف اورا دیدم اما احساس میکردم او مرا به صو.رت یک عروسک ملوس مینگرد نه بیشتر .
    روزی به عمد سر راهش ایستادم ، بهم خوردیم  ،برگشت نگاهی بمن انداخت لبخندی زد وپوزش خواست  ورفت ، به دنبالش رفتم  باو گفتم  که از ستایشگران اویم  اگر اجازه دهد منهم هفته ای یکبار  به کلاسهای او بروم ودر زمزه شاگردانش قرار بگیرم  ، نگاهی به سر تا پای من انداخت ، گوشوارهای مروارید در لاله های گوشم میرقصیدند ؛ برق انگشتری الماسم چشم اورا خیره کرد نگاهی به گلویم انداخت  یک مدال زمرد با یاقوت والماس روی سینه ام جای گرفته بود ، پوزخندی زد وگفت شما بهتراست به کارهای خودتان که درپیش دارید وسر شمارا گرم میکند ، بپردازید واز من دور شد ، از این بی اعتنای وسردی او بیزار شده بودم مدتی ایستادم  به پشت سراو نگاه کردم همه چیز در نظرم تیره وتارشد گویی خورشید هم درآسمان داشت میمرد  .
    برایش نامه ای نوشتم وشرح زندگی اسف بارم را برایش توضیح دادم جوابی نیامد ………بقیه دارد



    قریا ایرانمنش . اسپانیا . پنجشنبه 19  مارس 2015 میلادی.

  • دیر متروک

    ساعت نزدیک چهار صبح بود که اورا بیدار کردم تا برود ، آنچنان آرام وبیگناه روی سینه ام خوابیده بود که میترسیدم حتی پرواز پشه ای آرامش اورا بهم بزند ، اما میبایست میرفت .

    پر خسته بود ، روزها وشبهای متوالی با اتومبیل وترن خودرا از مرزسوییس واتریش باینجا رسانده بود تا بیست وچهار ساعت درکنار همسرش باشد ، همسری که کسی نباید اورا میدید ، دریک دیر متروک در کنار دو کشیش مفلوک ، اورا بعقد خود درآورد وحال هر بار که برمیگردد باید این همسر گناه کار زانوبزند واعتراف کند که تا بحال حتی بکسی هم فکر نکرده است !!!

    مانند یک پرنده رنگین با بالهای شنل خوشرنگ وپاهای بلندش پرواز کرد واز خانه بیرون رفت ، هنوز زندگی درخواب بود ، حتی مستان نیمه شب نیز بخانه برگشته بودند ،

    آه چه شوخی مضحکی ،  این شوخی نیست که بیست سال از عمرت را تنها درانتظار یکشب بگذرانی باو که کم کم داشت پیر میشد وموهای شقیقه اش به سپیدی میزد گفتم ،

    آیا خدای تو وارواح نامریی از این کار تو راضیند ؟ دست بر روی لبانم گذاشت وسپس دستش را بوسیید خنده سردادم وگفتم  شما در این کتب ونسخه های خطی چه چیزی را یافته اید که عشق را حرام وزناشوییرا غیر ممکن ساخته اید ؟ درحالیکه همه شما پنهان معشوقه یا معشوق دارید ؟ آیا حکم قضا وآسمان وخدای نادیده شما این است که من از هم آغوشی با شما احساس شرم وگناه بکنم؟  ومرا ازتمام لذات باز دارد؟ در اوج لذت نباید کلامی برزبان جاری کنم که دارم لذت میبرم تنها بگویم وظیفه خداوندی را اجرا میکنم ؟ نمیدانم آیا درآن دنیا نیز باید از تمام لذات محروم باشم؟

    اشک درچشمانم نشسته بود ، قبلا میبایست زانو میزدم ، دعا میکردم وسپس اعتراف که به هیچکس فکر نکرده ام تنها باو وخدای اودر حالیکه داشتم دروغ میگفتم ،

    با وگفتم ، درتمام زمستان  یک بی میلی تحمل ناپذیری به زندگی مرا در برگرفته بود ، بیمار بودم ، اما تو کجا بودی؟ برایت نوشتم من زیادی برای تو کوچک هستم وتو زیادی برای من درازی ، بزرگی ، درجوابم نوشتی ، پروردگار بندگان کوچک را بیشتر دوست دارد !! ها !  نفس عمیقی کشیدم ، نمیبایست گریه میکردم ، در جلوی این درخت بلند وتناور وپر زور  که صاحب یک هواپیمای شخصی است ، صاحب یک اتومبیل آخرین مدل وزیباترین لباسها وخوشبوترین ادوکلن های دنیا ،  باو گفتم :

    آرزو دارم این خانه خودرا درهمین جا داشته باشم با آسایش فکری تو مرا شیطان مینامی اما مایلهای راهرا در کمر کش برفها . طوفان . باد و.باران با ترن واتومبیل طی کرده ای تا باین شیطان بپیوندی واورا ستایش کنی ، نه از لباده بلند ونه از کتاب مقدس ونه از تسبیح مروارید تو خبری درانیجا نیست ، اینجاست گه تو خودت هستی . درکنار من عریانی . خودتی. بیست سال از عمر جوانی مرا دراختیار گرفته ای برای سالی بیست وچهار ساعت آنهم با شکنجه روحی ، این میرساند که من چقدر کورم وچقدر نابینا  من برای تو بیشتر میگریم تا برای خودم  تو درزنجیر اسارت وسیاه چال گرفتاری پیری وشکستگی درانتظارت نشسته وهیچیک از این اسباب بازیها ی تو قادر نیستند جلوی مرگ ونیستی ترا بگیرند  ، آن خدایی که تو به آن اعتقاد داری برای من وجود ندارد او مرا در بدبختی وناتوانی از کرم شب تاب هم کمتر آفریده اما تو خوشبختی ، برای آنکه خدایان روی زمین زیباییهای ترا کشف کردند وترا بر تخت نشاندند ، بگذار  در این پیشگوییها  شک نداشته باشم  از کجا ودرکدام کتاب نوشته شده  که باید مورد زجر ومشقت قرار بگیرم  وچرا باید از دیگران شکایت کنم ؟ هرچه برمن میرسد از خود منست  ، قدرت وتوانایی بدون داشتن عقل وتسلیم شدن به یک قدرت ناشناخته  ومغرور از اینکه همه چیز را میدانم  برای من هیچ نداشت .

    با سکوت نگاهم میکرد ، سپس پرسید چند سال است که به اعتراف نرفته ای؟ دیگر نزدیک بود فریاد بکشم گفتم شب گذشته جلوی حضرت عالی زانو زدم وبه گناهان ناکرده اعتراف نمودم .

    پرسید شام ، شام چی داری ؟ اوف ، فکر شام را نکرده بودم ، ماهی ، بلی ماهی همان چیزیکه باید دراین شبها بخوری ، ماهی . خودت نیز مانند ماهی شدی .این را دردلم گفتم .

    با همه این حرفها دیدم عاشق اویم بیست سال انتظار ارزش دارد . البته او میگوید تو عاشق خدایی نه عاشق من از هما ن گفته های کهنه وتکراری .

    امشب روی فرش چمن برایت خواهم رقصید  شراب سرخ را درپیمانه خواهم ریخت  وبا هم خواهیم نوشید  برای تو همچنان همان زمین باقی خواهم ماند  وگنجی پنهان  وخودرا بتو عرضه میکنم  خودرا مانند زمین دراختیارت خواهم گذاشت  آنقدر برایت خواهم رقصید تا همه چیز را بغیر از من فراموش کنی آنقدر مستت خواهم کرد  تا صبح که ستاره زهر ه درآسمان پدیدارگردد وتو شب را از صبح نشناسی وخدای خودرا فراموش کنی.

    ثریا  ایرانمنش . اسپانیا . سه شنبه هفدهم مارس 2015 میلادی .

    از یادداشتهای گذشته .( من وکاردینال)

  • فراموش شده

    مدتهاست که باین صفحه نرسیدم وننتوشتم ، آن پلاس بیشتر وقت مرا گرفته پلاسی که همیشه زیر کنترل ونظرهاست منهم نظراتم ر ا مینویسم !!

    نمیدانم اگر کسی کتابهایی را که دراین سوراخ انبار کرده ونوشته ام بخواند چه خواهد گفت ؟ مرا آدمی عاشق پبشه ، یا صبور ویا یک دیوانه خواهد نامید چرا که درمیان وحوش واین دنیای بیگانه من دم از چیزی میزنم که قرنهاست فراموش شده است  ، دم از انسانیت  ، دم از حقوقو واقعی انسانها ودم از عشق .

    باید این حقیقت را گفت  من از زمانیکه پای باین سرزمین وبهشت جنایتکاران گذاشته ام  در زیر این آسمان آبی ودر این سر زمین د لپذیر هرچند کهنه وبوگرفته است اما هنوز میتوان بوی جوانی ر ا  دربعضی از کوچه ها یافت  ، روزها ، هفته ها بلکه سالها ی دراز یرا به تفکر فرو رفته ام درنهایت خودرا یافتم واین کار بزرگی است ، هنگامیکه باینجا آمدم صدها جلد کتاب باخود آوردم وصدها جلد کتاب نیز از دوردستها خریدم که امروز هیچکدام به درد من نمیحورند ، میل داشتم خط وزبان وتاریخ مشرق زمین وآنجاییکه به دنیا آمده ام را حفظ کنم  ، زمانه امان نمیدهد آنچنان مارا بجلو میرانند گویی باید هر چه زودتر مانند زباله های درون سطل آشغال به گودالی فرو ر فته وسپس ریسایکل شویم !!! خدارا شکر که چندان دراین راه درنماندم وآنچنان پیش رفتم که توانستم پاسخ دندان شکنی به کتب قدیمی ومقدس بدهم با تالیفات وگفته های یکسان وگمراه کننده ، بلی درانجیل مقدس وسایر کتب پدید آمدن نوع بشر را به نحوی دیگر گفته اند وبر حقانیت وثبوت آن نیز خداوندرا گواه گرفته اند اما علم چیز دیگری میگوید واین دو با هم سازگار نیستند ، هر روز از قوطی های کنسرو شده ادیان یا کشیش ویا ملا بیرون میزند همه هم یک شکل گویی رباط هایی هستند که به دست خود بشر ساخته شده همه یک نوع حرف میزنند ، من  کمتر با زمین شناسی سر وکار داشتم درهمان حدی که درمدرسه فرا گرفتم اما درخارج از محد وه ها مرتب خواندم وتاریخ پدید آمدن بشر را فرا گرفتم ما ، این فسیلهای باقیمانده از قرون تنها توانستیم با کمک ریه وکمی مغز خود راه را بیابیم واز حیوانات فاصله بگیریم اما این رشد واین پیشرفت چندان به مذاق عده ای خوش نیامد ، آنها به حیوانات بیشعور بیشتر احتیاج دارند تا آدمی مانند من که بخواهد چیزی را به اثبات برساند .بهر روی این مقوله را همینجا ختم میکنم ومیروم به سراغ گتفته دیگری.

    خوشبختانه من فاقد سایت لایت یا ماهواره هستم گاهی بعضی از برنامه هارا روی یوتیوپ میبینم گویا تلویزیون خصوصی جیم الف که به دست عده ای از رفقا در لندن پایگذاری شده بنام ایران فردا بعضی از برنامه هایش بد نیست ، برنامه ای دارد بنام ( چهارسو) که دخترکی یا زنی شیرین بیان شیرین زبان آنرا اداره میکند روز گذشته داشت درباره بهار میگفت » سلامی گرم مانند گلهای بهاری وعیره که ما بخانه شما آمدیم با پنجره های عریانی که پردهایش را برای شسشو باز کرده اندوخانه تکانی <غیره ……. اولا این خانه تکانیها متعلق به قرون گذشت بوده که صاحبان خانه ماهی یکبار میتوانستند به حمام بروند بنا براین تمیزی خانه از کارهای ماهیانه وسالیانه بود نه امروز که همه اثاثیه یکبار مصرف وساخت آکیای سوئد ودانمارک وهند وچین وپاکستان همه جارا پرکرده وباید هروروز این اشغالهارا به دورریخت وبجایش چیز تازه ای گذاشت قابل تکتن دادن وشستن نیستند .

    دوم اینکه ، من از روزیکه پردهای اطاقمرا خریدم آنهارا نشستم !!! چرا که دستم نمیرسد آنهارا باز کنم واگر آنهارا بشویم رنگ آنها خواهد رفت واز شکل وقیافه خواهند افتا د ومن نمیتوانم از نو این دکوراسیون قلابی را آویزان کنم ، سوم آنکه درخانه ما عید ونوروز کمتر پای میگذارد ، الان عزاداریهای نیامده مرگ عیسی مسیح واشگ مریم وماری مگدولنا ست بعد همه بیشتر اهالی مسیحی هستند دامادها وعروس ونوه ها آنها چیزی از بهار وفروردین نمیدانند برایشان نه سبزی پلبو ماهی ونه کوکوی سبزی مزه خوراکهای متلون کریسمس را میدهد ونه آش رشته از شیرینی هم خبری نیست ، نه گز نه نقل نه سماق نه سنجد ونه نان برنجی حدا کثر میتوان چند بیسکویت مانده ته قوط سوپر مارکتهارا روی میز گذاشت با میوه های هورمونی ساخت چین .

    عزیزم کدام عید ؟ کدام بهار ؟ همان بهتر  که به خود فریبی مشغول باشم .

    ثریا ایرانمنش . اسپانیا . دوشنبه شانزدهم ماه مارس 2015 میلادی وبیست وششم ماه اسفند 1393