Category: General

  • قهرمان بیگانه

    دنیا ی ایرانی ناگهان یک قهرمان پیدا کرد قهرمان خیلی جوان مرد وسپس معلوم شد که سر سپرده دولت حاکم است . وحضرت آیت اله بی .بی. سی هم مرتب نوحه میخواند و……من انجمن شعر فاخر!! را ترک کردم این فاخر هم از نوع همان فخرهای قلابی است ،البته رسمی نه اما عملادیگر چیزی برایشان نمیفرستم ، من سر سپرده وتابع هیچ قانونی نیستم غیز از قانون انسانی خودم . همین وبس

    من در خیال  ، تشیییع جنازه خودمرا  احساس میکنم ،

    سوگوارانی نیستند غیر از فرشتگان خودم وارواح بلند پایه  ،

    آدمها پای کوبیدند و پای کوبیدند وگریستند وفریاد کردند

    برای هیچ !!! یک نمایش دیگر

    زمانی است که باید کلمات آرام بگیرند  وبه تماشای آیین ها بایستم

    آیین دعا وهمان آیین که از بدو به دنیا آمدنت

    ترا به آن عادت میدهند

    آنها خدارا تقسیم میکنند ، یعنی اینکه ترا تقسیم میکنند

    من به آیین خودم معتقدم آین آیین چیزی دردرونم کاشته ، رشد کرده

    گل ومیوه داده .

    من تشییع جنازه خودرا میبینم .هیچکس غیر از خودم درآنجا نیست

    وفضا ناقوسهارا مینوازد ، بیصدا

    من بخاطر زیبایی واصالت ، بیگانه ماندم

    من بخاطر زیباپرستی ونهایت خوبی ، بیگانه ماندم

    من بیگانه ام ، بیگانه ، بیگانه ای از سر زمین نابودیها

    من دردرون اطاق خویش سخن میگویم ، میگیرم ، میخندم

    ودردرونم غوغاست .

    من بخاطر زیبایی بیگانه ماندم ، زیبایی روحم ،

    ——- ثریا ایرانمنش . اسپانیا . 17 نوامبر 2014 میلادی

  • واو که از راه رسید

    اکبرخان !

    این روزها هر کجا که برگی فارسی زبان پیدا کنی اکبر خان گلپایگانی را میبینی که با شال گردن وعینک ری بند کت وشلوار مکش مرگ ما با آن دهان کج ودندانهای درشت   وهیکلی درشت ترایستاده ویا میخواند ویا میخواهد بخواند کسی هم اورا   چندان تحویل نمیگیرد ، مانند سلفش فرهنگ شریف ،

    شبی که دردفتر جناب مرحوم  پیرنیا درانتظار موجود ی منفور بودم زنده یاد رهی معیری نیز داشت سیگار میکشید روشنک هم از راه رسید قرار بود برنامه ای ضبط کند ، مرحوم پیرنیا رو کرد به رهی وگفت :

    صدایی یافته ام بینظیر ؛ از این پس برنامه گلها طولانی تر خواهد شد همین الان دریک استودیو مشغول ضبط برنامه است .زنها چندان در آوار خواند ن  ماهر نیستند واکثرا دستگاههارا نمیشناسند ، این مرد پسر یکی از اهل منبر است . صدایش خوب هرچند شش دانگ نیست اما میتواند بهتر شود .

    از آن شب سالها گذشت واین صدای بینظیر همچنان میخواند با تحریر های آهسته اوجی نداشت تنها یکبار شعری از سعدی را در مقام ( حجاز خواند) که آخرش آنرا مانند آخوند ها با کمی تحریر گریه مانند ختم شد واین همه جا پر شد وباز سالها گذشت . ناگهان آواز تبدیل به تصنیف شد واو فرهنگ شریف ومرحوم پرویز یاحقی حکم سه سوار سرنوشت موسیقی را به دست گرفتند ، مدتی مردم با آنها سرگرم بودند درهمین احوال پریسا پای بمیدان گذاشت ودرکنار ش جوانی نجیب ، سنگین وکمی بد اخم ، بنام سیاووش صدارا سرداد ، صدایی جادویی ورفت به حفرکردن اسناد قدیمی شعرای قدیمی دستگاه های قدیمی واز همه جا پیروز وسر بلند بیرون آمد وامروز یکه تاز میدان موسیقی اصیل ماست که به دور دنیا میگردد تا موسیقی را از آن حالت رخوت وبقول خودش حال دادن بیرون بیاورد وآنرا جهانی کند  اکبر خان از حلقه گلها به کافه های شبانه رفت همراهانش فرهنگ ویاحقی نیز خودرا به روی سن شکوفه نو رساندند دیگر جایی درگلها نداتشند گلهای پیر نیا باغبان سخت گیری داشت وهر خار وخاشاکی را از باغ وبوستان زدود .گلها جاویدان ماندند هنوز پس از سالها میتوان با صدای آنها دلخوش کرد واین جوان تازه از راه رسیده درهمه موارد دست برد حتی با شعر امروز نیز خواند وچه خوب هم خواند . امروز رقیبی ندارد ، بی رقیب است ومن مانند مردم عادی که خدارا دنبال میکنند اورا دنبال میکنم هرکجا که باشد و……نوارهای صوتی اکبر خان را به درون سطل زباله انداختم .تنها چند نواز از پرویز یاحقی را نگاه داشتم که خوب کارهای خوبی انجام داده بود . بر پدر اعتیاد لعنت . حال فرهنگ شریف مشغول قماربازی وقمار خانه داری است ، پرویز یاحق از دینا رفته واکبر خان هنوز میخواهد بماند .بقول همسرش گلی گرایلی ، روزی در شمال میگفت :

    اکبر از لباس مخمل بنفش تام جونز خوشش میامد من رفتم فرنگ وبرایش عین آن را خریدم اما برتنش زار میزد !!!! وروزیکه درشمال با شلوار پیژامه سوار موتور با کاسه ابگوشت وارد ویلای نیمه کاره اش شد ، دیگر حالم را بهم زد ، ما با معینی وهمسرش وهمسرم مثلا میهمان آنها بودیم ویادشان رفته بود!!!! درکاسه لعابی ودکا مینوشیدند وحال میکردند آنقدر نماندیم وخیلی زود برگشتیم واین آخرین سالی بود که من درایران بودم ودیگر هیچگاه چشمم به اکبرخان گلپایگانی نیافتاد . حال زور میزند که استاد باشد  عیبی ندارد بنا هم استاد دارد نجار هم استاد دارد بفرهنگ شریف ، مطرب محفل نواز هم میگویند استاد ، به معینی شاعر وتصنیف سرا ومجیز گوی  ومداح هم میگویند استاد ، اما استاد تنها شایسته مردی بنام احسان یار شاطر است  ، مردی بنام ، محمد رضا شجریان که همان سیاووش قدیم است ومردی بنام شجاع الدین شفا ، یعنی مایسترو !.

    ثریا ایرانمنش . اسپانیا . یکشنبه 16 نوامبر 2014 میلادی . ( از دفتر خاطرات روزانه ) !

  • پرده ها

    هر شب جمعه ، یکی از ارواح خبیثه جلوی چشمم ظاهر میشود تا من بتوانم حروف لعنت را به آواز بلند بخوانم وبه روحش لعنت بفرستم ، گاهی هم یکی از بهترین ها جلوی چشمم ظاهر میشود بی اختیار میروم وبرایش شمعی روشن میکنم .

    امروز نوبت آن روح خبیث پای چوبی است که معلوم نیست با کدام جادو توانست شوهر مرا دچار دگر گونی روحی کند واو همه چیز ش را با وخانوادها ش بخشید ، امروز تمام لعنت ها به روح او وآتش ها به روح او روان است ، نتیجه یک باغبان با بغل خوابی یک پسر شازده ،  درمیان مشتی بورژواهای شهرستانی که حتی پای چلاق اورا نیز تقدیس میکردند ، با همان پای چلااق توانست همه را به زیر پرده بردگی وبندگی بکشد  . امروز روز پرده هاست . وصد البته لعنتها .

    جناب آرتور ماس رهبر کاتالونیا با آنهمه شو ونمایش دموکراتیکی وبرنامه ریزی رای گیری سر انجام امروز در دادگاه بزرگ در مقابل نخست وزیر پاسخگو ست ، پرده های بالا میروند ، او به راستی خیال کرده بود با کمک دزد بزرگ وپدر خوانده اش جناب پوجول میتواند شاه کاتالونیا بشود وتاج شاهی را برسر بگذارد وسپس نفس کش بطلبد .چطور ممکن است که تنها یک ایالت  بتواند با کمک یک میلیون رای از دامن مادر جدا شود .

    من نمیداتم این بیماری خود مختاری وجدایی طلبی وفرو رفتن به قعر قرون چرا دامن بشر امروزی را رها نمیکند درحالیکه درهمین ساعت یک سفینه روی یک ستاره دنباله دارد فرود آمده است ، دنیای مدرن میرود تا جهانرا کشف کند ودنیای پوسیده قدیمی مانند سر زمین ایران وسر زمین اسپانیا برگشت یکصد وهشتاد درجه دارد به قرون گذشته ، آنها هم به دنبال کوروش رفته اند !! وتاریخ را ورق میزنند ودر میان آن غوطه میخورند خودرا درقالب کوروش میبیند وزنان در هیبت آتوسا وغیره !! کردستان میخواهد  خود مختار شود کردها جدا شوند .آذربایجان جدا شود وخوب این بد نیست هرچه کشورهای ریز ودرشت بوجود آیند بنفع بالاتر هاست  ، بیاد آذر افتادم درکمبریج که نام دخترانش را آتوسا ، امیلیاسا وآریو گذارده بود !! وخودش ؟! بهتر است اینجا خفه شوم  .بهر روی امروز این وبلاگرا تخصص داده ام به پرده ها ، یکی هم مانند پرده آشپزخانه من که مجبورم با ریل حمام آنرا وصل کنم وهر دقیقه سرازیر میشود وووسط آشپزخانه غش میکند درخانه اجاره ای نمیتوانم دیوارهارا سوراخ کنم بعلاوه سر میخ از آنسوی دیوار همسایه بیرون میزند . خوب خلایق هرچه لایق .

    ثریا ایرانمنش . اسپانیا / 13 اکتبر 2014 میلادی .

  • دو شینه شب

    شب گذشته در رویا ، همه دوستانم بدیدارم آمده بودند همه د رتاریکی شب درکنار بسترم نشسته ومرا مینگریستند ، تعدا دآنها بسیار زیاد بود ، با خودفکر میکردم اینهمه دوست از کجا داشته ام که خود بیخبر بودم ؟امروز نمیدانم کدام یک از آنها زنداه است وکدام یک مرده  ، از شوق گریه میکردم  شب خاموش وتاریک آنها همه در کنار بستر من بودند میان آنها همه نوع چهره ای دیده میشد آنهاییکه موهایشان طلایی ورنگ چهره شان صورتی بود  وآنهاییکه همرنگ خودم بودند ، به رنگ ساقه های گندم  تاریکی بین من وآنها پرده انداخته بود  چهره های دیگری را نیز میدیدم  که درچشمان آنها اسراری پنهان بود  ، چشمان همه برق میزد  چشمانی به رنگ آبی ، خاکستری ، قهوه ای سبز همه بمن نگاه میکردند درچهره شان ترحم دیده میشد با اینهمه مجذوب یکدیگر شده بودیم  دستان همه را گرفتم  عده ای انگشتر های بزرگی  بر انگشت داشتند  چند نفری برای نوازش پاهایم در پایین بسترم بودند درچشمانشان رنگ عشق ومهربانی بود .

    عده ای از آنها گویی خنجری همراه داشتند تا تار وپود مرا از هم جدا کنند  ، همه گردا گرد مرا فرا گرفته بودند ، ناگهان صدای زنی بلند شد که با التماس میگفت مرا ببخش ، مرا ببخش  ، نگاهی به او انداختم . از شدت خنده از خواب بیدار شدم . آن زن خانم دوشس معروف » آلبا» صاحب قصرهای بسیار دراین سر زمین بود ، چهرها ش مانند اسکلت ونیمی از موهایش ریخته بود با پیراهن ابریشمی آبی میگریست ، در میان خواب ویداری نشستم وقصه شاهزادگانرا نوشتم ، برای روی پلاس!!!

    شبها درون مغزم گویی کلمات فوران میکنند نیمه شب بیدار میشوم ومینویسم برای کی ؟ نمیدانم برای فرزندان راستین ایران امروز؟! که تنها سعد رقاص وعمر ویزید حسین را میشناسند !!!!!!.

    نوشته شده ، جمعه هفتم نوامبر 2014 . اسپانیا / ثریا ایرانمنش /

  • بنام پدر

    پدر

    حسن ترا بجز تو خریدار کس نبود / بودی تو مشتری وبه بازار کس نبود

    امشب تو به آسمان پرواز میکنی  درست ساعت 12 شب . آن شب من سر ساعت دوازده از خواب پریدم ، چهره تو پشت پنجره به شیشه های غبار آلود اطاقم چسپیده بود ، میان تخت نشستم ، بلند شدم تا مادررا صدا کنم . او نبود ! میدانستم که دربیمارستانی ومادر به روضه امام حسینش رفته بود ، آنچنان دلبسته این حسین نادیده وناشناس بود که همه عمر وزندگیش باو بسته بود حتی زمانی که آب مینوشید دستش را روی سرش میگذاشت وپس از نوشیدن آب ، آنرا به لب تشنه حسین میر ساند ، نه به لبهای داغ بسته از تب تو ، چشمانت به د رخیره شده بودند ، منتظر  بودی  پرستار جلو آمد از تو پرسید چند فرزند داری وتو گفتی  دوتا ، او دوعدد قند روی سینه تو گذاشت وگفت بخواب ، وتو خوابیدی خوابی که دیگر بیداری نداشت » اینهارا بعد ها برایم تعیف کردند« .

    حال هرشب دراین شب پر آشوب  ووحشتناک عاشورا دلم پرپر مییزند احساس گناه میکنم که چرا زودتر به دیدارت نیامدم چرا هنگامیکه جلوی درب مدرسه میایستادی تا مرا ببینی  من با دوستم بی اعتنا به تو میرفتم ، با خودم میگفتم: تا حالا کجا بودی ؟ تو بیمار بودی ومیدانستی که داری از دنیا می روی ومیخواستی برای آخرین بار این تحفه ایرا که پس انداخته بودی ببینی . چند روز بعد به عکاسخانه رفتیم وبا هم عکس گرفتیم ،! بستنی خوردیم .تو سرفه میکردی زیاد هم سرفه میکردی گفتی بمادرت بگو کمی آش آلو برای من بپزد ، درخانه دوستی مقیم بودی ، دوستی بدون زن  ومادر گفت من حوصله ندارم اگر میخوداهد شیر برایش میبرم !.

    امروز میخواستم برایت کمی حلوا درست کنم آرد  که مصنوعی بود سالهاست که آرد گندم وبوی گندم حتی بوی جو هم به مشام ما نرسیده است ؛ آرد از پوسته ذرت درست شده ورویش نوشته آرد صد درصد گندم ، زعفران از طلا گرانتر است گردی زعفران را درون یک قوطی بزرگ خودشان کوبیده با قیمت گرد طلا بما میفروشند شکر هم چندان شیرین نیست شکر ها همه مخلوط با آرد میباشند ،بهر روی برایت وبنامت وبنام مادر وشخص دیگری بنام امیر آرد درون تابه ریختم . بدون گلاب ، بدون زعفران با کمی شکر بشکل حلوای بسیار خوشرنگی درآمد به رنگ همان انگشتر عقیق تو که برروی حلقه طلا نصب شده بود ودرانگشتان لاغرت  میگشت .رویش را چیزی نوشته بودی . ویک مهرداشتی که گاهی بجای امضا از آن استفاده میکردی  یک مهر بیضی شکل  برنجی .

    شب پیش داشتم روی صندلی همیشگیم چیزی میخواندم ، ناگهان صندلی تکان خورد ، فکر کردم شاید یک زلزله خفیف باشد اما امروز اخبار چیزی نگفت ،  شاید تو بودی  ،!من تنها دوکانال تلویزیونی دارم که اخبار را تماشا میکنم ودنیای گیاهان وحیوانات را بقیه رفته اند ، برایم مهم نیست .

    بهر روی پدر ، سالروز مرگ تو بر تو مبارک باد ، دراین دنیا خبری نیست هیچ خبری نیست هرچه بود تمام شد ، همه رفتند .روانت شاد حتما روح تو آزاد شده که من اینهمه شب وروز بفکر توهستم .

    دخترت . ثریای تو . نام این دختر ثریا کن بیاد دختر من !! چقدر این شعررا دوست داشتی تازه چاپ شده بود .

    نوشته شده : روز دوشنبه 3 نوامر 2014 میلادی / اسپانیا / ثریا ایرانمنش /

  • دل تنگی

    دلم تنگ است ، آنقدر که مرا بمرز خفگی رسانده است  همه جا وهمه چیز غرق غم وخستگی است  ، حال کسی نیست تا بمن بگوید : در آندم که روح  غرق نومیدی میشود ومینالد  رو بسوی چه کسی باید کرد ویا روی بسوی کدام قبله ؟نه هوسبازم که به دنبال هوسی بروم  چرا که بهترین سالهای عمرم که بهار زندگیم بدودنیز درغم وغصه گذشت  ،

    بسوی عشق ؟!  اما کدام عشق ؟ رنگ عشق ها عوض شده اند عشق بلا عوض میدهی اما نمیگری  بسوی خاموشی وتنهایی ونگریستن به درون خالی خویش  که هیچ نشانی از گذشته ها  درآن وجود ندارد  ؛ همه شادیها وغمها بهمراه همسفران خود به دیار عدم رفته اند .

    هیچ هیجانی مرا تکان نمیدهد  راهی را پیموده ای  سخت وناهموار  با رنجهای دلپذیر  ، تپشهای قلب  وسر  گردانیها  ، تلخی ها با کمی شهد عقل ومنطق /

    . زمانیکه در پایان راه  به پشت سر مینگری  میبینی که طبیعت چه شوخی زشت ومبتذلی را باتو کرده وتو وحشت خواهی کرد . فریاد  میکشی ، اما صدایت بگوش کسی نمیرسد.

    امروز روز دلتنگی من است پس فردا سالگرد شصتمین سال مرگ پدر است اگر زنده بود الان از مرز نود عبور کرده بود ، اما هنوز من پدر داشتم ومیتوانستم گریه کنان سرم را درآغوشش بگذارم واو موهایم را ببوسد وبگوید که : فردا بهتر خواهد شد ، امروز میگذرد ، اما آن فردای بهتر هیچگاه نرسید

    همیشه امید داشتن  ، همیشه امیدوار بودن  همیشه یاد آنچه که گذشته  وامروز که میتوانستم از تجربه ها وتوشه هایی که گرده آورده بودم دیگران را نیز سهیم کنم ، آنها دنبال زندگی مدرن خویشند .

    تنها افتخار زندگی من این است که هیچگاه گرد پو.ل نرفته ام ، حال یا نامش افتخار است ویا حماقت .

    ثریا ایرانمنش  2 نوامبر 2014 میلادی  .اسپانیا /

  • قصه .2

    تازه هشت سالش تمام شده بود ، روزی از من پرسید :

    مایا چرا رنگ موهای تو با رنگ موهای مامانم فرق دارد ؟ باو گفتم ، مگر پاپا برایت نقشه اطلس را نخریده ونگفته که ما از دوسر زمین مختلف آمده ایم ؟

    گفت : چرا ، اما چرا رنگهایتان با هم فرق دارد ؟ چگونه میتوانستم برای او شرایط اقلیمی را توجیح کنم؟ تنها باو گفتم ،

    در سر زمین اما آفتاب  زیاد است وخشکی خیلی زیادتر  وآ ب کم داریم  ، سپس سکوت کردم ، اما درسر زمین مادریت کوهها همیشه پر برف وکوهستانی ومعادن طلا ودرختان بلند صنوبر وکاج مردمش را بدانگونه ساخته ، اما سر زمین ما در  کنار مقداری آب سیاه بنام نفت ، چند معدن مس ، ومقداری ذغال سنگ وآفتاب داع مارا ، بدینگونه دمدمی مزاج بار آورده است ، اینهارا باخودم میگفتم  ، بلی ، پسر نازنینم ، خوشگلم . مادر تو مانند همان سنگهای سخت ومحکم کوهستان سر زمینش میباشد ودرمقابل تمام سختی ها ایستاد گی میکند واز هیچکس کمکی نمیگیرد یک تنه در نبود پدرتان شمارا نگاهداری میکند بی آنکه به برند لباسش اهمیتی بدهد ، اما برایش مهم است که شماها سر زمین اورا بشناسید ، با خرید کتابها وفیلمها وبازیهای ونقشه  شمارا بازبان خودش وسر زمینش اشنا ساخته اما من چگونه میتوانم بگویم که ما اول برایمان مهم است که لباسمان از چه برندی باشد واتومبیل زیر پایمان چه مدلی باشد ومهم نیست که زبان مادری گم میشود مهم این است که ما درحال حاضر خوشیم ، اما مادر تو با سختر ترین شرایط ودر زیر بار سخت ترین زندگی قد خم نگرد وپشت به پشت پدرت داد تا زندگی را ساخت وشمارا نیز بزرگ میکند بی هیچ شتابی .

    نه اینهارا نمیتوانستم باو بگویم ، در سکوت غم انگیز همیشگیم فرو رفتم  وبا انگشتان دستم بازی میکردم  ونمیتوانستم باو بگویم که ، درتنهایی وبیکسی در این سر زمین غریب وچند ملیتی چه حالی دارم .وچرا نمیتوانم بتو بگویم اختلاف رنگ مو وپوست ما از چیست .

    همچنانکه گذشت بهاران با خونسردی زمستان زندگی مرا مینگرند با همان خونسردی مادر تو با زندگی جدال میکند میوه های دلپذیر ی راکه به وجود آورده  در پاییز وزمستان مزه شیرین آنهارا میچشد .

    من سعی دارم رنجهای خودمرا فراموش کنم  وسعی میکنم که نشان دهم منهم سنگی هستم که از یک صخره جدا شده ام ، اما چهره ام مرا رسو.ا میکند .

    آری پسرک نازنینم شرایط اقلیمی روی روحیه اشخاص وتربیت خانوداگی ومحیط آن خیلی روی ساختمان بشر اثر دارد که متاسفانه ما فاقد آن هستیم .

    ثریا ایانمنش / اسپانیا/ شنبه اول نوامبر 2014 میلادی .

  • محرم

    آنان که قبله گاه  نیاز آفریدند

    از روز نخست  محرم آفریدند

    تا چهره حقیقت پنهان شود درخلق

    صد گونه نقش های مجاز آفریدند

    جمعی برای شادی وعشرت شدند خلق

    جمعی برای سوز وگداز آفریدند

    عارف برای نیستی  وعجز وانکار

    زاهد برای زهد ونماز آفریدند

    تا از نظر رود من وما در ره عشق

    راهی پر از نشیب وفراز آفریدند

    تا رو نهد به کعبه  مقصود سالکی

    شور ونوا  وترک وحجاز آفریدند

    دیدم خویش را که بود مهربان باخصم

    مرا  ، اینگونه چه دوست نواز آفریدند

    محرم وشبهای عاشورا در ایام سال برایم دشوارترین شبها وسخت ترین ماههاست  پدرم درست شب عاشورا از دنیا رفت درحالیکه بسیار جوان وزیبا وتندرست بود .من سیزده ساله بدون پدر درکنار یک مادر درخانه مردی دیگر .سر نوشت وتاریخ زندگی من از آن روز عوض شد . به همین دلیل تحمل این ماه برایم بسیار سنگین است . خوشا به حال آنانکه میتوانند خودرا بفریبند وبر سر وصورت خود بکوبند برای کس یا کسانیکه زایده اذهان مشتی فرصت طلب وافسانه سرا میباشد وحال این روزها دور مقبره کوروش جمع میشوند ودستهایشانرا بسوی مقبره خالی او درازمیکنند وشفا میطلبند ……وای از این بت پرستیها .وای ازاین  خود پرستیها .

    ثریا ایرانمنش . پنجشنبه 30 اکتبر 2014 میلادی .اسپانیا

  • منم ، مادر بزرگ

    نوه های من تنها میدانند که یک مادر بزرگ دارند درخانه اش هفته ای یکبار ویا دوهفته یکبار وگاهی سه هفته یکبار ؟ اگر پاپا سفر نباشد؟ میروند ، میدانند درخانه مادر بزرگ همیشه یک سبد پر از میوه ودر گنجه هایش شکلات ودر ظروف دردار همیشه شکلات وآبناب بیسکویتهای خوشمزه ودرون یخچالش آب میوه برای نوه هادارد ، اماآنها کمتر اجازه دارند از آنها بخوریند. مامان گفته چاق میشوید وکالری هارا برایشان شمرده است .

    ماان بزرگ هیچگاه نمیتواند بخانه آنها برود چون اولااتومبیل ندارد . دوم اینکه به حیوانات آلرژی دارد سوم اینکه پاها وکمرش باو اجازه نمیدهند تا زیاد راه برود از پله ها ها کمتر بالا وپایین میشود ، نبا براین درخانه همه آنها یک سگ عزیزدردانه هست وجای مادر بزرگ را پر کرده دیگر نیازی نیست به اینسوی شهر بیایند.!

    مادر بزگ کمتر توانسته با آنها بازی کند ویا لبخند آنهارا ببیند اسبا ب بازی های مدرن وتلفن های جدید وبازی ها دست هرکدام دیگر مجالی نمیدهد  تا آنها ببیند که مادر بزرگ چقدر عوض شده وچقدر موهایش سفید شده است .

    مادر بزرگ تنهاست .تنها زندگی میکند ، بی هیچ  دوست وآشنایی چون هم پیر شده هم بی پول بنا براین دیگر جایی درمیان سوسایتها ندارد !!!! مادر بزرگ قصه های فراوانی دارد اما همه را روی کاغذ مینویسد وگاهی اشکهایش روی صفحات دفتر چه میریزند ، مادر بزرگ هنگامیکه با پاپا ویا پسرش حرف میزند ونوه اش میپرسد این چه زبانی است ؟ چینی ؟ مادر بزرگ میگوید نه ، زبان فارسی است همان زبانی که من پرچم آن سر زمین را بتو دادم ، تنها وجه اشتراک زبان مادر بزرگ با بچه ها همان زبان تجارت یعنی انگلیسی است ، مادر بزرگ آرزو داشت که تو یکی از خدمگذاران بزرگ مملکتش شوی . بتو میامد که کاپیتان یک کشتی جنگی شوی ودیگری یک موسیقدان وسوی یک تاجر خوب چهارمی یک هنرمند نقاش وطراح بزرگ /پنجمی هنوز کوچک است وعاشق انگور مانند مادر بزرگ که عاشق انگور وآب انگور است .مادر بزرگ میداند که چهار هزار سال پیش در کشورش شراب میساختند وانرا مقدس میخواندند . سپس یونان ، بعد رم ، ودست آخر بابلیان ویا لبنان امروز است .حال فرانسه به شراب خود مینازد!!! مادر بزرگ از این قصه ها فراوان دارد اما نمیتواند همه را برای شما تعریف کند چون وقت ملاقات شما با او کمتر از یکساعت است . مادر بزرگ آرزو داشت که میز ناهار خوریش را دوباره باز میکرد وبجای آنکه غریبه ها ومفتخورها دورآن مینشتند نوه هایش درکنارش بودند .هیچگاه .هیچگاه .تنها یکبار همه دورهم بودیم .یا پاپاسفر بود  ویا عمه میهمان داشت عمه دیگر شوهرش تا دیر وقت کار میکند وعمو در کشوری دیگر بسر میبرد . کامپیوتر هم از شرح حال مادر بزرگ حوصله اش سر رفته وادا درمیاورد بهتراست خدا حافظی کنیم

    هر شب برای شما دعا میکنم .نمیدانم با کی حرف میزنم اماکسی درقلبم خانه دارد که من اورا نمیشناسم اما میدانم که با منست . مایای  شما .مادر بزرگ .

    چهارشنب 29 اکتبر 2014 .اسپانیا /ثریا ایرانمنش (حریری) !

  • غم وخستگی

    خستگی همه وجودم را فرا گرفته است وتنهایی وبی همدمی وبی مونسی میان مشتی خارجی بچه ها بهم پیام میدهند من درآن میان بیگانه ام چون چیزهایی که مینویسند بمن مربوط نمیشود ، همه جا وروی همه چیز گرد غم پاشیده شده است ، حال از خود میپرسم زمانیکه روح به نومیدی میرسد رو به کجا کند ؟

    هوس ها را درخود کشته ام هیچگاه دچار هوسی نبودم  اما عشق ، چرا  آنهم عشقی که تنها برای مدتی بوده نه برای همه عمر .

    حا ل بسوی خاموشی  وتنهایی آمده ام خودرا از همه دور نگاه داشته ام  وهنگامیکه به درون دل سفر میکنم هیچ خاطره ای از آن روزها دردلم نیست ، چیزی نیست که دلمرا بلرزاند ،  آن روزها رفتند روزهای جوانی وزیبایی ، روزهای پر غرور وروزهایی که از هیچ چیز نمی ترسیدم ،  هیچگاه سوی هیجانهای آتشین روی نیاوردم  تنها رنجهای دلپذیری از زخم کوچک یک عشق  ویا خود فریبی بود که مرا چندی دچار خوشحالی میکرد ، نه هیچ چیز بجانمانده تنها یک چیز آنهم مدتش آنقدر کوتاه بود که باید مانند یک نگین درون یک شیشه نشکن نگاهدارم، آن ورود اولین فرزندم ، اولین پسرم بود ، از همسرم جدا شده بودم وبامردی دیگر که میتوانست جای پدرم باشد خیال پیوند داشتم ، آنرا هم زنی به آتش کشید وتمام شد .من ماندم تنهایی من ماندم بیکسی  من ماندم حسادتها زخم زبانها ودردهایی که تحملش برای سنگ نیز غیر ممکن بود چگونه خودمرا تااینجا رساندم ؟ نمیدانم .

    حال برگشتم وبسوی زندگیم مینگرم بسوی آن شوخی زشتی که طبیعت با من کرد  ودروحشت فرو میروم کدام راهرا به غلط طی کردم که امروز به بن بست رسیدم ؟

    امروز صبح خورشید چون گویی آتشین از افق طلوع میکرد چند روزی بود که روی بالکن نرفته بودم امروز صبح پر یک کبوتر را دید م وخورشید را سلام کردم درود گفتم ، گلهای آبی باغچه ام کم کم برای خفتن روزهای زمستانی سر به زیر برگهای نیمه زرد برده اند  برگها همه باهم در هوا میرقصیدند ، مدتی به آنها نگاه کردم ، حتی برگها نیز باهم میرقصند.

    ثریا ایرانمنش / سه شنبه 21 اکتبر 2014 میلادی / اسپانیا

  • ه…….ی……چ

    روز گذشته صفحات قدیمی ام را از درون ملافه ها وپرده ها وصندوق تختخواب بیرون کشیدم .آه چقدر دلم برایشان تنگ شده بود ، همه بودند وعده ای نبودند شاعران کانون پرورش فکری با اشعارشان !! وصورتهای جذابشان !  بتهوون . چایکوفسکی . ریمسکی کورساکوف . شوپن وردی وکالاس وووو همه ر ا جلوی رویم چیدم .

    دلم سخت گرفته . خسته ام  از چاقی روز افزونم بیمار شده ام روزانه چاق میشوم هیچ دلیلی هم ندارد چه بخورم چه گرسنه باشم  .حوصله ندارم .خسته ام شب گذشته دوساعت خوابیدم وتاالان بیدارم .در د دارم وتنهایم .تنها .امروز پانزدهم ماه است هنوز حقوقو زهرا را به حسابش نریخته اند

    چیز تازه ای نیست غیراز  اینکه عده ای پولدار آمده اند وعده ای بی پول فقرا دارند زیر دست وپا له میشوند وپولدار ان ثروتشا ن به ترلینون میرسد  . شب پیش با دیانا درامریکا حرف میزدم خسته بودم وبیخواب چه چیزهایی که از حریری ها نمیگفت هر چه باشد او زودتراز من آنهارا شناخته بود باو گفتم گذشته ها گذشته امروز من هستم وهمین فامیل کوچک خداوند تکه تکه مرا دارد فنا میکند اما مهم نیست بگذار آنها زنده باشند چشمم رفت کمرم رفت پاهایم رفتند دندانهایم ریختند نفس هم ندارم و مانند یک  مار پیتون خودمرا میکشم این کامپیوتر هم بازی درمیاورد  بابا گذ شتم .همان قلم وکاغذ بهتر است .

    پنجشنبه

  • پاهای آهنی

    زمانی فرا میرسد که دیگر هیچ میلی در بودن وزندگی  کردن در تو باقی نمیماند. بخود میگویی من این دنیارا دوست ندارم از دنیای دیگرهم بیخبری دلت میخواهد بیهوش شوی ودر بیهوشی ادامه دار فرو بروی ، در دنیایی که تو نه اختیار روح خودرا داری ، نه اختیار جان خود ونه اختیار فکری خود ونه اختیار اینکه در کدام رده بایستی . جنسیت پا درمیان میگذارد  وروح آن مردانی که ترا باین روز انداخته اند  اشتباه کردن وفریب خوردن را به اعتقاد داشتن ترجیح  داده و میدهند وتو در زیر پاهایشان ،باید جان بدهی

    در زمانهای خیلی دور کتابی بنام ( پاشنه  آهنین ) از جک لندن خوانده بودم . چیز زیادی دستگیرم نشد اما امروز ضمیر ناخود آگاه من میگوید آن پاشنه آهنین همین سر ب های داغی هستند که هرروز شلیک میشوند پاشنه روی عواطف تو میگذارند  ، حال امروز میفهمم که او از چه سخن میگفت  ومنظورش کدام پاشنه ها بود  او اگر الان هم زنده بود باز شکست میخورد  ( پاشنه آهنین  ) بیرحم . خشن ومحکم واز فولادی سخت سا خته شده وگلها وعلف های سبز ونورسیده را زیر پا میکوبد میرود

    آهای ، من یک انسانم  ودر پیکر من خون میجوشد خونی پاک واین خون اگر روزی تکان بخورد  نتیجه اش شدید تر وبیرحمانه تر از شما خواهد شد  .من هنوز انسانم وانسانیت در خونم جریان دارد ودرخشندگی روحم  از چهره ام پیداست  وشما خفاشان گوشتخوار هیچگاه نمیتوانید گوشت مرا زیر دندانهای کثیفتان بجوید ویا بوی من به مشام شما برسد  من با همان آهنگی زیبایی که به دنیا آمده ام با همان زیبایی مانند یک نوعروس درلباس عروسی خواهم رفت .

    من هیچگاه به میلیونهای شما احتیاجی ندارم  واز هرچه که رنگ تعلق گرفته خودرا آزاد کرده ام هیچ چیز ندارم تا بشما تقدیم کنم تنها روحم بجای مانده که آنرا محکم نگاه داشته ام . این روح زیبا ، این روح دوست داشتنی تنها برای عشق وعشقبازی آفریده شده نه برای جنگ ونفرت وکثافت .

    ایکاش میشد فرار کنم . از این زندان واز این دوزخ . شاید هم روزی رسید که فرار کردم . چیزی را به زور خواستم واین نتیجه اش شد . نفرت از این سر زمین . نفرت از مردم این سر زمین طاعونی.

    ثریا ایرانمنش . اسپانیا . 14 اکتبر 2014 میلادی .

  • بخش 2

    سهام الدین یا بقولی حلبی ساز صفر در دکان حلبی سازی راحت نبود  کارش چکش زدن روی حلبی ها که باید آفتابه میشدند ویا لگن ویا کاسه وقابلمه  ، از همه بدتر اوستا مرد بدی بود بد اخلاق  که دائم از دماغش آب سرازیر بود با آن  ریش بزی وعینک گردی که نیمی آنرا با نخ بسته وروی دماغش گذاشته بود . مرتب چای طلب میکد وسامی بدبخت مجبور بود تا ته بازارچه برود وبرای اوستا چای بیادرد از همه بدتر اوستا گاهی اورا دستمالی میکرد واو خوشش نمیامد میرفت بمادرش شکایت میکرد .مادرش میگفت باید یک علمی یا هنری یاد بگیر اوستا ترا مثل پسرش دوست دارد . سامی روزی خسته شد واز دکاان فرار کرد ورفت پشت در خانه پنهان شد . خانه یکی از آ ن  خانه های بزرگ بود با چند اطاق که به اجاره رفته بودیکی بیبی جان با دودختر ترشیده اش زندگی میکرد ، یکی محبوبه با شوهر بنایش . ویکی خانم کوچک که کلفتی میکرد با شوهر ودو بچه اش ، سامی وپدر ومادرش هم یک اطاق در راه پله های گلی داشتند که انتهای آن به مستراح ختم میشد یک حوض بزرگ با آب بو گرفته وسبز هم میان حیاط قرار داشت که درآن هم وضو میگرفتند هم آفتابه را آب میکردند وبه مستراح میبردندوهم گاهی بعضی از مستاجران درآن آبتنی میکردند . حمام درانتهای خیابان بزرگ خاکی قرار داشت از نیمه شب تا ساعت شش صبح مردانه بود واز ساعت شش ببعد زنانه میشد . سامی با مادرش ماهی یکیبار به حمام میرفت که خوب  ،سر وصدای زنان وکارگران حمام درآمده بود که پسر باین بزرگی را نباید به حمام زنانه بیاوری بعضی ها با تمسخر میگفتنند چرا بابا شو نیاوردی ! حمام رفتن سامی هم یک مسئله بود گاهی ومادرش اورا سر  حوض مینشاند ودرکنار حوض تن و سرش را با آب سرد میشست یا کتیرا بود یا گل سر شور بیچاره سامی مثل سگ میلرزید اما چاره نبود .پدرش بیمار وعلی در کنج خانه افتاده بود . مرد دیگری هم نبود که اورا به حمام ببرد .برادر بزرگی نداشت ، بنا براین  درخانه هم چندان باو اهمیتی نمیدادند . زنها جلویش لخت میشدند ولباس عوض میکردند  گویی ابدا او وجود خارجی نداشت

    حال آنروز آمده بود پشت درخانه خودش را پنهان ساخته بود واز ترس پدرش وفریادهای مادرش جر ئت نداشت به اطاق مخروبهشان برود . سر شب شد مادر با قابلمه غذا که زیر چادرش پنهان کرده بود برگشت واورا دیدکه سرش را به دیوار تکیه داده وبخواب رفته است ، دلش سوخت بیدارش کرد اورا به اطاق برد پدرش در میان اطاق روی یک تشک پارچه وزیر یک لحاف چل تکه افتاده وناله میکرد . مادر چراغ لامپارا روشن کرد ، آنرا تکان داد ، هنوز نفت داشت غذارا روی یک سه پایه که دور لامپارا میگرفت گذاشت تا گرم شود وخود رفت تا کفش ولباسش را عوض کند ،

    سامی آهسته پیش مادرش رفت وگفت . ننه ، میخوام چیزی بهت بگم ، یه چیز خیلی بزرگ اما میترسم ، خیلی میترسم ، مادرش خسته تراز آن بود که درد پسر را احساس کند با اینهمه گفت بگو ، چی شده باز کار بدی کردی اوستا ترا زده ، سامی کمی مکث کرد وگفت نه ننه ، نه ، اوسا ، اوسا . بغضش ترکید وگفت اوسا شلوارش را پایین کشیده ومیخواست از اون کارای بدبد با من بکنه .ننه میتونی بفهمی او وگریه را سر داد بغض شدیدید تر از آن بود که بتوان جلویش را بگیرد ودردوحشتناکتر .مادر مدتی ایستاد اورا نگاه کرد وگفت .خوب ، باشه فردا میریم پیش حاج غلامحسین کارت گر . شاد تونست تورا تو دکون آهنگری نگه داشت وکاری بهت داد . هرچی باشه باید هنری یاد بگیری تا مثل پدرت علیل نیفتی . سامی میخواست بگوید نمیشود مانند بقیه بچه ها برای یاد گرفتن هنر به مدرسه برود .اما بوی غذا بلند شده بود وهمه گر سنه بودند …….بقیه دادرد

  • پیکر سپید

    پاورقی

    از این پس روزهای یکشنبه یک پاورقی تازه را از کتاب “ گمشده “در این صفحه میاورم   متاسفانه  بقول یکی از نویسندگان وروزنامه نگاران نامی درخارج کسی حامی وپشت هیچ نویسنده واهل قلمی نیست ، از سیاست وسیاست بافی هم خسته ام سی و  چهار سال همین آب را در هاوون بیهودگی کوبیدیم بی هیچ نتیجه ای ، آخر ش این شد که حتا ریاست جمهوری امریکا هم این عید خونین را به مسلمانان تبریک میگوید آـنهم از ترس ….ش .

    داستان ما سر گذشت مردی است خود ساخته که امروز متاسفانه دربین ما نیست ، اما از بدو تولد گویی خداوند سرشت وگل اورا با بدبختی آمیخته وروانه این دنیای فانی کرده بود ، اما او با سر سختی هرچه بیشتر با زندگی جنگید وجلو رفت تا جاییکه بمقام والای نویسندگی وشاعری رسید ودر دانشگاههای معتبر کشور وسایر دانشگاهها تدریس میکرد .

    نامش سهام الدین بود ، یک نام بزرگ ودهان پر کن وتنها فرزند یک خانواده فقیر ودرمانده . پدرش کار بنایی میکرد که روزی با ذنبه گل از بالا بلند ی افتاد وکمرش  شکست وزمینگیر شد . مادرش نان آور خانه شد ، روزهایش را درخانه های اعیانی به لباسشویی .اطوکشی . آشپزی میگذراند وهرشب خسته ومرده با یک قایلمه مملو از غذاهای مانده ته دیگ یا ته بشقابها بخانه برمیگشت  سهام سراسیمه بطرف قابلمه میرفت همه چیز درونش پیدا میشد از قورمه سبزی تا گوشت کوبیده مانده روز قبل از استخوان پاک شده مرغ تا چربیهای گوشت گوسفند ، با چند تکه نان خشک ، هرچه بود غذا بود ومیتوانست شام وناهار فردای آنهارا تامین کند ……..بقیه دارد

  • اعتراف

    دستهای گرم کشیش اآلوارو  راروی شانه ام احساس میکردم ، خسته بودم ودستهای چاق وپرگوشت او سنگین

    ، پرسید ،

    برای اعتراف آمدی ؟ گفتم نه ، یعنی راستش نمیدانم ، او گفت من چندان با اعتراف پشت کابین موافق نیستم ترا به نزد پدر ماتیاس میفرستم او میتواند خوب به حرف هایت گوش بدهد .  از او خدا حافظی کردم وبسوی رواق پدر ماتیا س روانه شدم . صلیب بلند  با تاج خاردار را بر سینه اش تماشا میکردم . ودر این فکر بودم لابد او هم با این کمر بند واین زنجیر واین صلیب خاردار. دارد کفاره گناهانش را پس میدهد ، پشت دیوار کابین زانو زدم . صورت اورا نمیدیدم اما او خوب مرا تماشا میکرد . خوب بگوببینم کاری کردی ؟

    نه پدر ،  افکار پلیدی درمغزت پدید آمده بود . نه پدر اصلا فکر نمیکنم ،  من هیچ گناهی که قابل اعتراف باشد نکرده ام ، حتی فکر هم یادم رفته نمیدانم کجا هستم وچرا هستم ، چهره اش گاه تیره وگاه سرخ میشد او چه انتظاری داشت .

    پرسید آدم ترسویی هستی ، نه؟ گفتم  از قضا آدم بسیار دلیر ومغروری میباشم گفت ، پس همین گناه توست . غرور را باید با ضربات طنابی که بر پشتت میزنم فراموش کنی ، دلیر هم نیستی  باید یاد بگیری که کس دیگری ترا ساخته وبتو شهامت میدهد . حلقه دردستم میچر خید این حلقه را به هنگام سوگند خورد ن وزمانی که به ازدواج حضرت مسیح در آمده بودم آنها به ست چپ من کردند هیچگاه آنرا بیرون نمیاوردم  باورم شده بود که زنی هستم دارای یک همسر وسخت باو عشق میورزیدم  اما همسری که تنها عکس او روبرویم بود نه موجودیت او درکنارم ،

    پرسید روزهایت چگونه میگذرند ، گفتم به داستانهای خیالی می اندیشم ، چشمانش براق شدند پرسید ، چی ، خیالات احمقانه ؟ نه پدر به داستانهای خوب  وعشق .

    نه، نه، زیادی است . بس است باید ترا برای مدتی به نزد دون فرانسیسکو بفرستم تا این تخیلات احمقانهرا از سرت بیرون کند . آخ پدر ،  دولا شو زود دولا شو ، پانزده ضربه از طناب بافته شده بر پشتم فرود آمد ، آخ پدر . مدتهاست که از دزد پست رنج میبرم > 

    تو گناهکاری . میفهمی گناهکار . نباید به عشق واین چر ندیات فکر کنی .

    بعد از ظهر گرم وساکتی بود وپشت من میسوخت  شاید جراحت برداشته بود . حال این لاشه بوگندو  چگونه مستیقما بسوی پدر حضرت عیسا خواهد رفت ؟  وکی و.کجا اعتراف خواهد نمود .شاید شب در بغل خواهر ترزا .

    ثریا ایرانمنش . اسپانیا . اول مهرماه 1393 برابر با 22 سپتامبر 2014

  • خمخانه

    من طفلم ومشغولیم این است که می را

    از خم به سبو ریخته با جام بر آرام

    این تک بیتی های طالب آملی را گاهی من استفاده میکنم وخوب مشغولی خوبی بود ه که می صافی وتمیز را از خم گلی بیرون میاورده میریخته رون سبو وبا یک جام برنجی سر میکشیده است حال خدا باو رحم میکرد که درون خم نمی افتا دتا مانند همان موشهای جناب عبید ذاکانی درون خم خفه شوند ویا آنچنان مست گردند که توبه کرده به نماز بایستند ومسلمان شوند .

    خم های بزرگ انگوری آن زمان که هنوز هم میتوان در گوشه وکنار دهات اروپا بخصوص ایتالیا واسپانیا یافت ، برای شرابهای خانگی ساخته میشد واینکاررا اکثرا اقلیتهای یهودی ویا مسیحی انجام میدادند البته منظور بعد از ظهور پر فروغ اسلام ناب محمدی بوده چرا که در زمان زرتشت هم شراب بود وهم شراب خانه وهنوز درلبنان مجسمه بزرگ باکوس خدای شراب سر پا ایستاده است ودر کنار آن  مسییحیان لبنانی خم  هار پر میکنند گاهی هم از دستشان در میرود رنگ والکل را مخلوط کرده بنام شراب سرخ به حق خلق الله میریزند که نهایت آنکه بعضی از آنها به سرای باقی میشتابند از فشار مستی .

    همه اینها رانوشتم که بگویم من :

    طفلم ومشغولیم این است که هرصبح آب را از شیر باز کرده درون یک منبع دیگر بریزم تا کثافت وکچ آن با فیلتر صاف شود وـآنگاه درون کتری ریخته با فنجانی آب قهوه ای بنام قهوه بر آرم !. امروز شیشه مربا تمام شد رفتم تا آنرا بشویم آنرا شستم تا پاکیزه درون کیسه ریسایکل بیاندازم دیدم ای داد وبیداد این همان مربای قدیمی بود تنها روی کاغذ های قدیمی را یک کاغذ دیگر چسپانده  بنام (نیو) یا مربای تازه بمردم قالب میکنند . شیشه همان شیشه بود اما جامه اش عوض شده بود .مانند سیاستمداران ما که خر همان خر است تنها پالانش عوض میشود .

    تا بعد …ثریا ایرانمنش . اسپانیا / 22   سپتامیر2014 برابر با اول مهرماه 1393 شمسی

    برنامه ام تازه است وهنوز به آن عادت نکرده ام کیببرد داغ مانند کوره حدادی است .

  • دوآقا خان!

    پسرم

    روزی بمن گفتی ، بیا برایم تعریف کن از پدر بزرگها ومادر بزرگها و شجرنامه خانوادگیمان ! منکه از طرف پدری وخانواده او چیز زیادی دستگیرم نشد حد اقل از طرف مادر بدانم .

    خندیدم ودرجوابت گفتم بهتر است بگویی از زیر بوته بیرون آمد یم ، طبیعی تر است تا اینکه مثلا آقاخان محلاتی با وصلت کردن وبردن دختر نوجوانی از خانه ما باو افتخار کنیم ، مردی سنگین وزن پر خورکه حاکم کرمان بود وهر روز بیشتر میخورد تا چاقتر شود ودر مراسم سالیانه د رهند در یک ترازوی بزرگ مینشست تا هموزن او سکه طلا بریزند ودر  این اواخر از طلا زده شده بود والماس میخواست !!! آنهم مردان وزنان کارگری که با خون دل روز زمینهایشان زحمت میکشیدند ، آن زن جوان دختر عمه مادر من ومادر بزرگ تو بود گویا یکی دو فرزند دختر هم پیدا کرده بود اما ایشان را طلب دیگری بود ، عاشق چشم وابروی سبییل یکدختر  خاندان قاجار شدند واورا بعقد خود درآوردند درنتیجه زن اول از غصه دق کرد ومرد وبقول مادرم چوانمرگ شد

    سومین زن او ملکه زیبایی جهان بود که سر انجام لقب » بیگم« را باو داد  وتا آخر عمر بی ثمرش با او بود ، پسرش پرنس علیخان هم که از همان طایفه برخاست داستانش را میدانی مردی عیاش وزن باز وسر انجام هم کشته شد.

    خوشبختانه این تاج افتخار از سر ما برداشته شد . دومین آنها میرزا آقاخان بود که چیز زیادی از او نمیدانستم تنها یکر روز دیدم مادرم دارد با چشم گریان دستان لرزان عکسهای اورا میسوزاند واعظ شهر گفته بود :

    هر کسی عکسی  ویا نسبتی با او داشته باشد جزایش مرگ است ، این ملعون خاین فلان وبهمان ! مادر هم ترسید . باو گفتم یکی دیگر هست که میتوانی باو بنازی او میرزا رضای کرمانی است که دایی مادرت میباشد !

    گفت خدا مرگم بدهد حال بگویند که ما از خانواده قاتل هستیم ؟ نه ! نه ! مبادا جایی بروز بدهی . تازمان انقلاب خوشحال برگشت وگفت دیدی ؟ ماه زیر ابر نمیماند همه کوچه های شهر را باسم دایی میرزا کرده اند ، گفدتم زیا د باین اسمها اهمیت مده روزی هم بنام اقاخان محلاتی بود .

    هر زمانی که منافع درمیان باشد نام اشخاص را از زیر خروارها کتابهای خاک خورده بیرون میکشند وبر سر بازار آنرا فریاد میزنند

    پسرم ، ما خودمان وجود داریم . انسانیت درما نمرده است بنا براین ما زنده ایم وموجودیتمان مارا نشان کرده است اصالتمان نیز پا برجاست حتی مرگ هم نمیتواند بدون اجازه وارد خانه ما شود مگر آنرا بخوانیم .

    از بابت پدر م وپدر بزرگ تو چندان میل ندارم چیزی بنویسم مردی عیاش خوشگذران که همسرشش دختر امام جمعه کرمان بود سپس با مادر منهم پیوند زناشویی بست بخاطر چند تکه ملک وآب او بعد هم درجوانی در سن سی وشش سالگی مرد ،

    مادر هم بیکس . بی سرانجام رانده از درگاه فامیل در خانه من نشست وگریست .

    حال بگذار بگویند بی پدر ومادر ، بی خانواده و واز زیر بوته درآمده است خودمان که میدانیم کی هستیم ، در خاندان ما دزد وجود نداشت تا با پولهای دزدی برای خود شرف وحیثت وآبرو بخرد . ما به حق خود قانع بودیم .

    همین دیگر هیچ

    مادرت . ثریا ایرانمنش . دوشنبه 15.9.2014 اسپانیا / درجه حرارت هوا 34 درجه !!

  • کدام ایران؟

    من ایران را با این مردمش  دوست ندارم میل دارم از نو آدمی دیگر بباید سرشت نه این حیوانات.

    گروهی دارند برای رضا پهلوی تبلیغ کرده وفعالیت میکنند . من اگر جای او وهمسرش بودم پایمرا به ایران نمیگذاشتم نه شاهی را میخواستم نه تاج وتخت را آنهم با این ملت وحشی آدمخوار آن گنده گنده ها یش چه گهی بودند که اینها باشند از معینی کرمانشاهی گرفته تا مسعود حریری با پولهای باد آورده شهرداری رادیو وساواک کون آن مرد احمق خمینی را بوسیدند برای آنکه منافع بود . ایرانیان را انگلیسها خوب تربیت کرده اند سگهای تربیت شده ای هستند ( نه دوست داریم ونه دشمن) منافع د اریم .

    امروز گرم است خیلی هم گرم است شب پیش درخواب دیدم دارم برای زهرا شمع روشن میکنم  تا اورا غسل تمعید بدهم!!!  امروز باید ساعت هشت ونیم به کلیسا بروم ودرهیئت خواهران وبرادران شرکت کنم اما نه پای رفتن را دارم نه حوصله درد امانمرا بریده نفسم بالا نمیاید بدری هم ناهار باینجا میاید ؟!  خوب تا بعد بجای آنکه روی وورد بنویسم اینجا نوشتم چه فرقی دارد ؟؟؟باد همهرا میخواند

    ثریا ایرانمنش / سیزدهم سپتامبر 2014 / اسپانیا

  • شب تاریک

    شب را باران گلوله شکافت ، زمین لرزید ، باغ لرزید

    لانه کبوتران ویران شد

    غرش توپ ها و سرب داغ گلوله ها

    بر پیکره مردا ن نشست

    شب را دگر شبی بود

    دیگر صدای قمری هم گم شد

    عکسها از درون قابها بیرون ریختند

    پرنده با پر خونین

    بر سر درخت آویزان بود

    شب بدی بود . دگر شبی بود

    ار درون مسجد صدای اذان بلند بود

    ودر آنسوی صدای یورش گلوله ها

    مردان غیور یک یک بخاک افتادند

    آهوان دشت گریختند

    مرعکان تازه از خواب پریده

    ناگهان طلوع صبح را به رنگ خون دیدند

    سکوت شکسته شد

    خشم وهیاهو درهمه جا گوشهارا میازرد

    صدای اذان بلند بود

    کبوتران لانه هارا رها کردند

    باغ ما از گل ودرخت تهی شد

    ولانه مادر متروک ماند

    آواز بلبلان خاموش شد

    آنروز فهمیدم که :

    دیگر هیچگاه پای باین باغ متروک نخواهم گذاشت

    فهمیدم که این شور بهاران دروغین

    به یک تابستان جهنمی ختم خواهد شد

    دانستم که دیگر آوازدختران شالیزاررا نخواهم شنید

    ودانستم که درختان بجای ضمغ

    خون خواهند ریخت

    دیگر گلی نخواهد رست ( هرچه هست جهنمی است)

    دانستم دستان پرزور وبی حیای ناشناسی

    خانه مارا سوخت

    ولانه مادر متروک ماند

    گور او گم شد ؛ نام او گم شد

    ومن بهمراه مرغان مهاجر ، پر گشودیم

    بسوی آسمان ، بی آنکه جای فرود داشته باشیم

    بی آنکه زمینی را بچشم ببینیم

    دیگر شاخساری نبود تا درمیان آن

    لانه بسازیم

    هرچه بود ویرانه بود، ویرانه بود .

    ثریا ایرانمنش / لندن / 15 جولای 2014 /

     

  • باز آمدم

    بنویس . بنویس . بنویس .ا ستوره پایداری

    تاریخ ای فصل روشن . زین روزگار تاری

    بنویس . بنویس ایثار جان بود  غوغای پیر وجوان بود

    فرزند و خانمان بود  از بیش وکم هر چه داری

    ———

    با سروده از از شاد روان سیمین بهبهانی این برگ کهنه را که امروز لباس نو پوشیده شروع میکنم

    مینویسم ومینویسم ومینویسم تنها چیزی که مرا آرام میکند  با آنکه دمای هوا وحشتناک ونفس کشیدنم سخت است اما مینویسم .

    دو روز است که برگشتم از هوای پاک وخنک وبارانی واز میان دوستان مهربان وعزیزی که درآنجا بجا گذاشته ام . دوروز است که به میان گرمای چهل درجه خودمرا فریب میدهم . درگوشه اطاق برای خود آرامگاه کوچکی ساختم با گل وشمع ،،،باید شتاب کنم  از صف  وغوغای این نا بکاران باید رفت ودنیارا به آنها واگذارد .

    در طی این چند ماهه اتفاقات زیادی افتا د. منجمله سیمین عزیزم از دنیا رفت هنوز یک سیمین دیگر دارم که به آ ن بنازم . او از خاکی مخلوط با طلا ساخته شده است .

    بر گشتم به میان هیچ . فرشتگان آمدند پرهایشانرا مهربانیهایشانمرا ریختند ودانه هایشانرا بر گرفتند ورفتند . من ماندم این اطاق گرم وتاریک که بانور چراغ باید آنرا روشن نگاه دارم . آفتاب بی امان میتابد وهنوز ظهر نشده درجه حرارت به 36 رسیده است نفس کشیدن سخت است .

    گفتنی ها زیادند  این مقدمه ای بود برای این برگ که در لباس جدیدش پر فاخر شده است .

    ثریا ایرانمنش . جمعه  4 /9/2014 /اسپانیا