Category: General

  • استاد عزیز!

    درود بر شما ، استاد عزیز !
    ویدیوی از شما  که بمناسبت نوروز 95 درست کرده ودرکنار یک آگهی طولانی تبلیغاتی گذاشته بودند ،برای چندمین بار تماشا کردم .
    راستش استاد عزیز ، دلم برایتان سوخت ، تنها بودید ، خیلی هم تنها بودید ، کسی دیگر از بستگان شما نمانده از دوستان قدیم شما هم دیگر کسی نیست ویا اگر هست آتچنان پیر وفرسوده کر کور شده اند که نه شما آنهارا میشناسید ونه آنها شمارا .
    استاد عزیز ؛ شاید  من تنها بازمانده از نسل فسیلهای مناقبل تاریخ !!! هنوز باقیمانده باشم ونمیدانم شما مرا بیاد میاورید یا ترجیح میدهید فراموش کنید ، در بیانهای که ابلاغ میفرمودید گاهی مکث میکردید معلوم بود که رشته کلامرا گم کرده ویا خدای ناخواسته دچار عارضه فراموشی شده اید ، بنا براین من امید اینرا ندارم که شما مرا بخاطر بیاورید ، بخضوص که کمی هم بمن بدهکاری دارید ، من آنهارا بخشیدم نوش جانتان حد اقل مرا از دست کرکس ها ولاشخورها که اطرافم را گرفته بودند وهریک با یک کارد سلاخی در انتظار یک وکالتنامه کت وکلفت بودند ؛ نجات دادید . آنها نمیدانستند که دست بالای دست بسیار است وناکهان سر وکله شما پیدا میشود ومن همهرا دراختیار شما مگیذارم وکالتنهامهارا فسخ میکنم وراهی غربتم میشوم با یک چمدان خالی !!! بی هیچ توشه وهمراهی یا سوغاتی ، تنها چند جلد از دیوان اشعار شعرای بزرگ را زیر بغل داشتم . واین آخرین سفر من به آن دیار بود .
    شما به محل زدگی من تشریف آوردید با لباسهای مارکدار : تد لاپیوس ، دیور ، گوچی وغیره وساعت بزرگ طلای رولکس واتگشتر برلیانی که بر انگشت کوچک شما خودنمایی میکرد .
    بشما گفتم اینهارا از دست وپیکر خود جدا کرده وپنهان سازد چون اینجا ددزفروان است ودر هوای چهل درجه نمیشود بلوز قرمز گلدار تد لاپیوس پوشید .
    شمار را به یک فروشگاه ارزان قیمت بردم ،  چند تی شرت وچند شلوار کوتاه خریدید ویک کلاه آفتابی که تنها روی چشمان شمارا میگرفت ، سپس به یک عینک فروشی رفتیم وشما یک عینک گران قیمت بملغ یکصد وپنجاه یورو خریدید ، درآن زمان من درانتظار پیشرفت کارهایم با  کمک شما  بودم ، اما امیدی نداشتم ، شما جعبه قندرا در چمدانتان پنهان کرده بودید وهرگاه که چایی میل داشتید میرفتید دو عد قند بر میداشتید ، پسته های دهان باز ، انواع واقسام شیرینجات عالی ایرانی در چمدانتان بسته بندی شده بود برای بردن به امریکا ومحفل دوستان ، وما تماشا کردیم تمایلی هم به آـنها نداشیتم .
    شبی برایتان یک میهمانی دادم وخانواده دامادمرا دعوت کردم تا ساز ایرانی را بشناسندوگفتم بهترین وبزرگترین مایسترو ساز میهمان ماست ، از رستوران نزدیک خانه یک دیس بزرگ پایییا غذای مخصوص ، باضافه میگو ، وسایر مخلفاترا (نسیه) خریدم ، سفره را زیبا تزیین کردم میهمانان آمدند ، شما باز با پیراهن قرمز گل گلی وساعت رولکس خود جلوی آنها حاضر شدید ! دخترانم با اشتیاق جلوی شما نشستند تا به ساز شما گوش فرا دهند ، مجلس گرم شد ، ساز شما تا آنسوی شهر هم موج زد ورفت  ، از شما پرسیدم :
    کدام یک از این دخترها شبیه جوانی منند : 
    شما نگاهی به هردو انداختید وگفتید : 
    هردو از تو چیزهایی را به ارث برده اند اما خودت چیز دیگری بودی …….!!!ومن سرخ شدم . من زمانیرا میگفتم که تنها چهارده سال داشتم وشما مردی بزرگ بودید نزدیک به چهارده سال از من بزرگتر بودید !!! من عاشق شما شدم واین عشق تا همین چند سال پیش با من بود ، اما دیگر خسته ام کرد رهایش کردم ، وفراموش شدید ، از آنچه را هم که بشما سپرده بودم چیزی عایدم نشد یکروز برادرتان فوت کرد ، روز دیگر پسر داییتان  که بگمانم همسراو امروز زن شماست .. از من خواستید با شما به ایران برگردم ، هزاران قول دادید آما میدانستم که وعده خوبان هیچگاه وفا نخواهد کرد ، کارتی را که بمناسبت تولدم امضا کرده اید هنوز دارم دوعدد گل رز سرح که درگوشه آن مرقوم فرموده بویدید: 
    تقدیم به … عزیزم با عشق ! این عشثق را شما به همه ارزانی داشه اید   ، یه همه آنرا تعارف کرده اید خوش زبان و خوش تعارف بوده وهستید .هرچه بود ، استاد عزیز من از آتش جهنم  بیرون آمدم بی آنکه بال وپرم سوخته  باشد ، من همان » ققونوس« افسانه ها میباشم «
    بهر روی این آخرین کلام را نوشتم که بگویم شما را بخشیدم به پاس آن عشق دیرین پنجاه ساله . بلی پنجاه سال از عمرم را صرف دوست داشتن شما کرده بودم بی آنکه از زندگیم لذتی ببرم . متاسف نیستم.خود عشق لذتی دارد که کمتر کسی از آن باخبر است . شاید همین عشق باعث شد که من  به راههای بد  کشیده نشوم ، زیبایی درون وبیرون را با کمال قدرت حفظ کردم تا امروز تقدیم نوه هایم بکنم .شمارا به خدای خودتان میسپارم استاد عزیر . پایان/.
    جمعه 17/6/1016 میلادی / اسپانیا /
  • کردها وکردستانی ها

    در همه عمرم که کم کم رو به پایان میرود ، من جماعتی از این قوم رذل تر ، دروغگوتر وحقه باز تر ندیده ام ،  وامیدوارم هرچه زودتر از ایران ما جدا شده بسوی همان یزیدی ها که امروز نامش را ایزیدی ها گذشته اند بسوی همان (عمر) خود برگردند .
      ،  قومی دروغگو ، ریا کار ، بی رحم وخود خواه ومانند مافیای زمان گذشته همه باهم دست بیکی کرده اند ، امید وارم که به زودی از پیکر ایران جدا شوند .
    ابدا هیچ احساسی نسبت به وطن پرستی ندارند ، در انقلاب وشورش دست همه درکار بود وسپس مانند حضرت مریم وعیسی بیگناه خودرا کنار کشیدند ونشستند به تماشای رژه کشته شدگان واز ته دل خندیدند ، نریاکاشان بجا بود عرقشان بجا بود ، بزن وبکوب ورقصان بجا بود قمارهایشان بجا بود ، 
    نه ، حیف ببستون که درآن استان جای گرقته است ، اگر به تاریخ این قوم ببپردازیم ریاکاریهیای آنهارا بطور وضوح میبینیم ، هیچ اصالتی ندارند ، اصالتشانرا از دیگران وووصلت با بزرگان اقوام دیگر به عاریه گرفته اند .
    خیلی جرئت میخواهد که کسی بنشیند ودعا کند که تکه ای از پیکر سر زمینش جدا شود اما من این دعای شبان وروز من است .این خطه مانند یک غده سرطانی بر پیکر  ایران نشسته است باید بمباران شود .
    شاعرانشان ، نویسندگانشان، همه دروصف خود نوشته وسروده وخود گنده بینیهایشان تا عرش میرسد ، 
    حال کدام یک بپا خواسته اند تا برای سر زمین  ایران کاری بکنند ، اما برای جدا شدن از ایران گروه گروه بهم چسپیده اند ، درهمه این دوران حتی یکبار به آواز آن سبیلوی قلاش گوش نداده ام ، 
    آهای مردم مهربان شیراز ، مردم. زحمتکش خوزستان ، اهل آذربایجان ، مردم خراسان ، مردم پر غروز کرمان ، آهای ایلیاتیهای بختیاری وقشقایی ، آهای اهالی مازندارن وگیلان ، آهای لرهای کوهستان لرستان ، هرچه مرد بود از سوی شما برخاست ، هرچه رنج بود از سوی کردستان بر دامن ملتی شریف نشست .
    آنها نه ایرانی هستند ؛ نه شیعه  ، آنها زاده عمر ویزید میباشند . 
    این زهری است که در گوشه دل من نشسته .وامروز آنرا خالی کردم وبسوی خود کردهای کردستانی پرتاب میکنم 
    ——————
    در آن شهر تاریک و از یاد رفته ،
    که ویران شد  از فتنه زمانه 
    شبی بر ستون بسته ، زن ایستاده بود 
    هیچ رهگذری نامش را نپرسید
    جز مارهایی که بردوش ضحاک خفته بود 
    آنها  مارهایی بردوش سر زمین ما 
    گره خورده اند   زنحیر وار 
    عطش وآتش  افشانده اند بر سر وسامان ما
     »غضب ولرزه وبر پیکر این پیرکهنسال«
    بسا کس که از گردش  آسمانها 
    دراین خاکدان  زاده ودرگذشته 
    ولی این نگون بخت برجای مانده
    چو سنگی که سیلابش از سر گذشته 
    شگفتا که این انسان شوریده خاطر
     ز فریاد ودرد بر تن خویش زنجیر بافت
    نه تقدیر  ونه تقصیر بر پای او زد تیر
     که دردست آن »کورد « نادان بو دتقدیر
    دریغ ودرد که اشعار پر شکوه نظامی در آنجا بجای مانده ونام شیرین وفرها و خسرو وپرویز بر زنان ومردان ……نهاده شده است .پایان
  • موم داغ

    من مینویسم ومیگذارم ومیروم دوباره مینویسم ،  با تاریخ یا بی تاریخ ، برایم مهم نیست کی کجا وچه موقع آنهارا میخواند ، آیا نگاه میدارد ویا میخواند ومیگذرد ویا احیانا جوابی  وپیامی برایم میفرستد که من از ( ترس) آنهارا باز نمیکنم حوصله جدال ندارم ، 
    تاریخ امروز 16/6/2016 میباشد ، 
    ملت فلک زده بدبخت ایران  که کم کم مانند کره ، شمالی یا جنوبی  باورشان میشود که رهبر یعنی خدا ، مانند مصریان قدیم ،  دیگر فکر را رها کرده اند، اصلا فکر نمیکنند ، دوروغ ، ریا مکر وفریب مانند ارثیه پدری  از خاندان پر ابهتشان به آنها رسیده است 
    روز گذشته روی موبایلم ، عکسی از ملکه فوریه اولین همسر شاه ایران دیدم ،  زیبانرین وبا قامترین و اصیل ترین ملکه ای بود که دنیا بخودش دیده بود ، رضاشاه  ،میدانست چکار باید بکند ، اما نمیدانست که مارهای جرار درپشت صحنه که نمک را میدزند ، وآماده بلعیدن بقیه سر زمین ما هستند چه نقشه های شومی در سر دارند ، نه ، نمیدانست ، رضا شاه سواد خواندن نداشت ودر هنگام سر بازی از همکارانش چند خطی فرا رگرفته بود به همین دلیل دانشگاه را درایران بنیاد نها د، بهمین دلیل فرزندانش را به فرا گرفتن دانش وفرهنگ وا داشت ، پدر ما بود پدر ایران ویران ما بود ایرانی که پس از قرنها از زیر دست مشتی ایلیاتی به ویرانه تبدیل شده ونیمی از سر زمین به یغما رفته بود درعوض  حرمسراها پر بودند ، وخوراک تیهوو بلدر چین بر سر سفره ها بود ، ایران بدون آب ، خشک ، با قحطی شدید پس از جنک نیم در دست انگلیسها ، نیمی روسها وامریکا م داشت تلاش میکرد سهم خودرا بگیرد ،  ، یک ویرانه ، رضا شا ه با کمک قزاقان روسیه ارتشی درشت کرد وبا کمک آلمان وترکیه به ابادانی مملکت دست زد ، ولیعهدش بزرگ شده بود ، در سنین پایین اورا به همراه پسر مباشر ش که بعدها ارتشبد ودوست وسپس خایین از آب درآمد به سوییس فرستا د .
    در آن موقع مصر پادشاهی داشت بنام ملک فارق ، اردن هاشمی تازه داشت خودش را جمع وجور میکرد ، عراق پادشاهی داشت بنام فیصل ، 
    اولین کاری که رضا شاه کرد خواهر فاروق را برای همسری وملکه آینده ایران در نظر گرفت ، زنی اصیل بینهایت زیبا وچند زبان  میدانست ، با شاه فرانسه حرف میزد ، زبان خواهر شوهر ومادر شوهر را نمیدانست کمی با خواهر شوهر ها انگلیسی حرف میزد ، تنها بود در قصر تنهایی ، مونس او دایه وندیمه هایش بودند ، ملکه نازلی که مادرش بود به ایران آمد ، دراینجا ملکه مادر باد کرده میخواست پابپای ملکه چند صدساله مصر راه برود ، ملکه نازلی بلند وکشیده بسیار زیبا بودوخوش لباس .
    ملکه فوزیه نتوانست ولیعهدی به شاه بدهد  مادر شوره وخواهر شوهر ها قدرت را دردست داشتند وشاه جوان  کم تجربه نمیدانست کجا رو کند  ، مادرش اورا مذهبی بار آورده بود  ، تنها یک شاهزاده خانم زیبای کوچک بنام شهنار دز قصرها میرخید ، ملکه جدا شد وبه مصر رفت درهمین احوال دول بزرگ تصمیمات خودرا گرفته بودند ، نه ، خاور میانه نباید دوباره به قدرت سابق برگردد ملک فاروق از سلطنت خلع وبه سوییس پناهنده شد وجایش را به یک جمهوریخواه دوآتشه داد ، او به هنگام ترک مصر با خانواده اش گفت ” 
    تنها پنج شاه در تمام دنیا باقی خواهند ما ، چهار عدد درکارتهای بازی ویکی هم درانگلستان!!! ودرست هم گفنت ، 
    ملک فیصل پادشاه جوان عراق را که تازه نامزد کرده بود شبانه سر بریدند ، درعوض اردن هاشمی داشت جایش را باز میکرد وشاه ( کوچولو) داشت منافع را محافظت میکرد ،  هنوز اردن هاشمی  ومراکش پادشاه دارند /بهترین  مرد روزگار وخدمتگذار ملت ایرانرا به بد آب وهواترین مناطق روی زمین تبعید کردند و خوب ، پسرش توانست چند صباحی با کمک امریکا روی پا بماند اما اطرافیان نا کار بودند ….. بماند .
    زیباترین و اصیل ترین ملکه جهان جایشرا داد به ملکه های کاغذی نظیر باربی ونوکر کارخانه های مد سازی وخودش رفت 
    روز گذشت به چهره زیباوپر ابهت واصیل او نگاه میکردم وافسوس خوردم ، شاه ما رفت جایش را داد به یک بچه میمون که روی صحنه معلق میزد زیر حباب پروژکتورها بخیال  شعاع الهی !!! تا این حد مارا خوار وخفیف وذلیل کردند ، تا این مارا حقیر ساختند ، امروز امام جماعت مینشیند ومیگوید امام علی با بیست ویک فیل به زبان خودشان  حرف زد فیلها رفتند دشمنرا تار ومار کردند وخود برگشتندبه زبان عربی  با علی به گفتگو پرداختند ومرم های های میگریستند ، خوب این معجزه فیلها بو د !!!!!
    ویا درکره برای رهبر از دست رفته شیون میزنند وگریه میکنند وتوی سر خودمیزنند ، دول غربی هم دارن منافشعانرا میبرند وجناب دکتر زنازاده برایمان از خاصیت سیرو پیاز حرف میزند .و نسخه میپیچد آنهم به منابع پر ابهت کتب اسلامی !!.
    امروز دلم پر گرفته ، قهرمانی که نیست باید همان کوتوله های خائن را لباس قهرمانی پوشاند  وچند روزی سر گرم بود او حتی از ملت ایران پوزش نخواست همان مرد تنهای شب کسیکه بر علیه شاه مملکتش ش.ورش کرد واسلحه  به دست آدمخواران میداد
    نامه ام به درازا کشید ، از من وما گذشت دیگر محال است ایران ایران شود ومحال است مردی از میان برخیزد  خاک رفت ، آبها رزیر زمینی رفتند وبفروش رسیدند ، نفتها رو باتمامن ، گازها درتمام دنیا پخش شد  هفتاد وپنج در صد مردم بیکارن وبیگاری میکشند تا غولها بخورند  ماشین زمان توقف کرده است .زمان کوتوله ها ومیمونهاست که حاکم بر سرنوشت ملتی میباشند وملت هم مینشیند پای منبر آقا وضجه میزند .زنان ومردان جوان هم عریان عکس سلفی میگیرند وخودرا بنمایش میگذارند .بی آنکه بدانند چه بر سر مملکتشان وسر زمینشان  میاید  ، به آنها چه ؟! دم غنیمت است ./ پایان 
    16/6/2016/.
  • محمود تفضلی

    در یکی از سایت ها خواندم که ، محمود تفضلی ، نویسنده ، مترجم ودانش پژوه  که آثارپاندویت  نهرو را ترجمه وبچاپ رساند و  اشعار شاندرو پتوفی و صدها کتاب را ترجمه کرد که نیمی مجوز نگرفتند و در خانه خاک خوردن ، دریک تصادف عمدی کشته شده  است ، خودش بود ، خواهر زداده اش وخواهرش که هرسه از خراسان به نیشابور میرفتند ، او تازه شغلی د رکتابخانه تولیت خراسان گرفته بود وخوشحال . 
    حال از دور نظر باید نگاه کرد ، درجایی نوشته اند که جناب رهبر وضحاک همیشه کتابهای اورا میخواند وباو احترام میگذاشته ، بنا براین اگر این امر حقیقت داشته باشد و اورا به عمد کشته باشند کار خود ( توده ای) هاست ، انها رحم تنمیشناسند به هماتگونه که محمودیان ولاشایی را درهما ن شبهای اول انقلاب در پشت بام به گلوله بستند ، بقیه را نیز با تصادفات عمدی ویا زندان ابد ویااعدام محکوم شدند تنها یکیشان جان بدر برد او هم آلزایمرداشت وفلج بود !!! بنا براین تعچب نیمکنم که ایشان از چند مورد دچار هدف بودند حتی بهترین دوستش که میخواست در رثای او درآلمان چیزی بنویسد آنچنان اودرا درلابلایی صفحات وبا مرگ دیگران مخلوط کرد که کسی نفهمید چی شد .
    این دنیای ماست ، دنیای ( اتحاد جماهیر جمهوری اسلامی) نه سرزمن ایران .
    وما شبهارا تا صبح در تاریکی به نمایش رنگهای نور ستارگان میگذرانیم ، وصبح باید باصدای اتومبیلهای تمیزکنند از جای برخیزیم ( موقع انتخابات است ) !!! حال باید برویم به آن پسرک گیسو افشان ، یوسف زمانه با آن چرم هایی که به مچ دیستش بسته رای بدهیم واورا نما دسر زمین پر بهت اسپانیای کهنسال بشناسیم . پیر مرد جایی برای ماندن ندادر اطراف شرا دزدان حسابی خالی کردند ، حال جوانکهای تازه از رختخواب سکس بلند شده ادعای پیامیری دارند .
    آیینه ما کدر و خاک آلودند ، دیگر میلی ندارم آنهارا پاکنم  وخودر در برق آنها به تماشا بگذارم ، آنها حقیقت را نمیگویند حقیقت را خودم  در آیینه  ذهنم میبینم .
    آنقدر زاری میکنم تا جیوه  های آیینه پاک شوند ، بهتر است کدر باقی بمانند  میل ندارم دردرون آنها چهره درد آود خود را ببینم  سیمای من ، سیمای آن  شمع غریب است ،  که از اشک یاری میجوید تا خاموش شود اما اشک هم کمکی نمیکند  من امروز در سراشیب قرار گرفته ام ، آن فریب که خودرا جوان میپنداشتم ،فریبی  بیش نبود ، فریب شیطان بود !.من اندام خون آلود خودر ا میشناسم به همراه روزهای مرده  با کوله باری از اندوه  ، اندام من ، اندام شمعی واژگون است .
    ((مردک نوشته بود))، اگر در زیر لحاف من بکوزی یا کاردیگری بکنی من ابدا بد دل نیستم ، خواستم در جوابش بنویسم “
    اولا لحاف تو لیاقت مرا ندارد  در ثانی هنوز بسن مادر تو نرسیده ام که نتواتم خودم را کنترل کنم >اما دیدم لیاقت جواب هم ندارد ازهمان حرامزاده های امروزی است . از فرزندان پاک دیروز نیست . 
    این ادبیات امروزی واشعار عاشقانه ماست . بی آنکه ترا بشناسند ویا از زندگی تو باخبر باشند بدینگونه برایت شعر میسرایند !
    امروز پر خسته ام ، پر غمگین وپر بی حوصله . پایان 
    پنجشنبه 
  • تفو برتو ای زمانه

    حدیث نیک و بد ما نوشته خواهد شد 
    زمانه را سندی ودفتری ودیوانی است ………شادروان پروین اعتصامی
    امروز نمیدانم از نیمه شب تا بحال چهره ب .الفخرالملوک جلوی چشمانم است ومن بجای دعا مرتب اورا لعنت میکنم ، !!!  آنهم بخاطر خبری که یکی از دوستان بمن داد وگفت زیاد اورا جدی مگیر وداستان طویلی را برایم گفت ، حال او مرده وبقول معروف دستش از دنیا کوتاه است  ،نمیدانم چرا ؟ خودم هم نمیدانم ، اما هنگامیکه بیاد کارها ی او میافتم واطوار و زندگیش میبینم این زن ابدا شرم نداشت ، نه ، نمیدانست شرم چیست مانند همه رفقا ، گاهی زاده ادربیل میشد ، گاهی زاده خوی ، گاهی در اربیل عراق به دنیامیامد گاهی در کردستان ،  ناگهان تاریخ تولدش از هزارو سیصد ودوازده به بیست فرود آمد ، ای با با جلو میمیون معالق بازی   لباسهایش بدتراز زهرا گل گلی تا بالای زانوانش بود گاهی شلوار هم نمیپوشید یک نخ بعنوان تنبان به پایش میکرد ناگهان مومن شد ، آنهم چه مومنی دوآتشه نمازش قطع نمیشد روزه اش صبح وظهر وگاهی عصر بود ، !!  با قیافه حق بجانب  وهمیشه خودش ار قربانی اجتماع میدانست  بقول مرحوم عشقی :
    د رهمام دم  که دراین تیره دیار آمده ام 
    خود کفن  کرده بسر ، خود به مزار آمده ام 
    خیر من شدم کافر بالفطره واو طاهر وطیب ،  من شدم جنده جنده خانه ها  واو شد بانوی بانوان !!!! با یک کتالبچه رفیق مرد شانهم با قیمت مناسب !!!
    من هرچه زن دیدم همه انسان دیدم ،  همه را درون سینه انسان دیدم ، همهرا صورت  آن زاده  ساسان دیدم ، همه صف به صف دختر  کسرا دیدم ……..
    هیچ ، حسابی پی پی شد به زاده کسرا ودختر ساسانی حال اقوام از اطراف و اکناف یکی از ترکستان ، دیگری از کردستان ، سومی از لرستان چهارمی از خوزستان دوره م جمع شدند اواز هم جدا یکی گفت :
    نان من بهتر است ، دیگر گفت خیر فطیر من خوشمزه ترا ست ، واین شد که میبینیم .
    فخرالملوک خانم بگمانم چهار تا شوهر کرد ، از چهارده سالگی تا شصت سالگی  تنها از یکی از آنها یک بچه چول داشت بقیه را محض خالی نبودن عریضه واینکه بگوید من خانم فلانی هستم ، یکی فروشنده بود لباس وارد میکرد ، دیگری ستوان بود سومی نایب وودست قاچاقچیان بود چهارمی یک پیر مرد زوار درفته که روزی پدرش ارتشی بود ،  اینها بخودش مربوط است اما این مدارهفتاد درجه مرا به وحشت انداخت ، چگونه توانست خودش را درببین این جماعت جاسازی کند ؟ وچگونه توانست راست ودروغ را بخورد همه بدهد ؟ چگونه توانست بگوید اول خودم ، دوم خودم ، سوم خودم !! خوب ؟ بعد؟ چی شد ؟ چی از خود بجای گذاشت ؟ 
    من هنوز کتابهای (نادره) را که میخوانم هزار بار به روحش رحمت میفرستم رفت نشست درپشت یک کامپیوتر دست چندم وهرچه کتاب بود گذاشت جلویش و به پژوهش گری  مشغول شد حد اقل توانست از زنان سر زمینش دفاع کند ! در یک کارخانه لباسشویی کار میکرد وشبها تا نیمه شب مینوشت ، او هم زن بود ، زیبا بود ، تحصیلات دانشگاهی داشت ، وتوانست از رنج زندانهای رجوی ها وملایان خودش را به یک ده کوره برساند بچه هایش را به دانشگاه گذاشت ، یکی وکیل شد ، دیگری دکترایش را میگرفت وسومی هنوز دوران دبیراستانرا طی میکرد ، با هر بدبختی بود تواتنست آئهارا گرد هم جمع کند همه به آنها برسد هم به کاوش خودش . وتو؟ 
    هیچ برهیچ ، نشستی وناله کردی وفریاد زدی ودنیارا را فاسد خواندی ومردمش را باعث بدبختی خودت دانستی وهمه جنده وفاحشه بی پدر مادر بودند غیر از تو که مادرت نیز چهار شوهر کرد ودر نواناخانه مرد ! پدرت هم نامعلوم بود ! 
    امروز بیاد رفتار ، گفته ها وحرکات او بودم دیدم چه تفاوتهایی بین ما زنان هست ، مردان بیشتر با خودشان مهربانند تا ما زنان ما همه دشمن یکدیگریم بظاهر دوست اما درباطن چشم دیدن یکدیگررا نداریم ومنتظریم طرف کمی کفشش بپایش گشااد یا تنگ باشد دیگر رسوای خاص وعام است . از این دست زنان من زیاد دیده ام آنهاییکه باری ندارند دیگرانرا نیز سبک میپندارند خودشان مانند پر کاهی به هوا میروند بی هیچ حرمتی .بهر روی اورا نبخشیدم ، نه ، نبخشیدم .، بی تفاووتم ، نمیدانم ! نه عدالتی نیست اگر بود زندگی ما باینجا نمیرسید ، امروز هرکس هرگاری میل دارد میکند ، وهر جنایتیرا مرتکب میشود دیگر نباید بفکر دنیای خوب وصافی بود وانتظار داشت دوست درب خانهرا بزند ، از اپس این اجل است که درب را خواهد کوبید هرلباسی ممکن است / ثریا / چهارشنبه 15 ژوئن 2016 .
  • گونه شب

    امروز از آن روزهایی است که سخت بیاد تو افتادم ، آخرین نامه ای راکه برایم نوشته بود وبرادر زاده ت داشت روی صخره ها ودر کنار دریا میخواند ، باد برد به دوردستها ، گویی میخواستی قسمتی از روحترا دراینجا بگذاری ، آخرین کلامی که توانستنم بشنوم این بود ” که خیال داری سفری هم باینجا بکنی وسپس به ایران برگردی دوستی دراینجا داشتی، ونامه را باد برد .ماه بعد خودترا نیز باد برد .
    گونه شب خسته بود از گریه مهتاب 
    بسترم  بیموج ، چون مرداب 
    می رمید از دیدگانم خواب 
    میگشودم بلکهای بسته را از خشم 
    میشمردم روزنه های پرده را با چشم
    بعد از تو دیگر نتوانستم با هیچکس در باره هیچ چیز حرف بزنم ، نه موسیقی ، نه تاثر ، نا نمایش ، ونه از نویسنده ای یا شاهکاری ، همه رفتند بسوی یک سراب ، وهمه گم شدند ، آنقدر تنها نشستم ونوشتم که اگر تو بودی حتما یک کتابخانه ازانها درست میکردی ، دوستانت نیز گاهی  به میل وگاهی به تخته میکوبیدند یکسر آنجا یکسر اینجا هیچگدام شهامت ترا نداشتند هیچکدام قدرت روح وبازوی ترا نداشتند ، ورزش یوگارا تو بمن یاد دادی وگفتی هرصبح آنرا انجام بده ، نفس کشیدنرا تو بمن یاد دادی ، با آن قد بلندآن نعلینهای سبک وراحت آن شلوار گشاد با یک پیراهن روی آن خودترا از تمام قیود رها ساخته بودی مگر دریک مراسم مخصوص که یگ پاپیون کوچک به گردنت میاویختی ، از اسارت بیزار بود ی، رها بودی ار مبلمان  بزرگ با پنجه های شیر که همسرت درخانه گذاشته وروی آنرهار ابا ملافه سفید پوشانده بود بشدت گریزان بودی ، درآشپزخانه کوچکت  روی یک صندلی پلاستیکی مینشستی وقهوه ات را مینوشیدی وبه غر غر او گوش میدادی وگاه میگفتی :
    یکی از ما ها باید بمیرد یا او ویا من ، 
    پسرت در این میان خیلی رنج میکشید ، شاد باش که او پسر توامروز باعث سر فرازی توست .
    دیگر کسی نبود  تا برایم از ملودیها و سنفونیهای بتهوون بگوید ، کسی نبود تا برایم از مجسمه ساز بزرگ فرانسه  » رودن» حرف بزند بمن میگفتی اگر او زنده بود میدادم  مجسمه ترا بسازد ، مانند یک عروسک هستی ، ومرا » پوپه«  خطاب میکردی ، هرکجای دنیا که بودی نامه ات ویا کارتی بمن میرسید ویا تلفنی ،  از کجا به کجا افتادم ، خبر نداری که به چه حقارتی دچار شدم  روحم را ازدست ندادم آنرا محکم نگاه داشته ام ، وقلم راد نیز زمین نگذاشتم .  بفرمان تو .
    امروز دلم سخت گرفته ، تمام شب بیدار بودم گرمای چهل درجه ودما ، گویی درجهنم راه میرفتم ، به راستی  عمو جان بهتر از جانم ، من جهنم را درطی این سالها خوب تجربه کردم وبه بوجود آن ایمان آوردم ، بهشتی را ندیدم ، ابدا بهشت جنایتکاران درکنار گوشم بکار خود مشغول است، اما من درجهنم میسوزم ، چون میخواستم همان راهی را بروم که تو جلوی پاهایم گذاشتی ، راستی ودرستی ، : خودت باش ، نترس ، برو جلو ،  ومن رفتم تا جاییکه نزدیک بود به چاه ویل فرو روم وچه بموقع خودمرا کنار کشیدم بوی تعفن آن داشت مرا خفه میکرد .
    هنوز ایستاده ام ، امروز در صفحات گوگل به دنبال نام  پدر مسعوده همکلاسیم میگشتم  ، اوف شش صفحه بتو اختصاص داشت ، باضافه یک صفحه گویا وسی دی ، خوب میراثی برای سر زمینی که دیگر متعلق بتو نیست بجای گذاشتی حد اقل شاگران خوبی تربیت کردی ، تو بهترین  معلم جامعه ما بودی ومن سر تعظیم در مقابلت فرود میاورم .
    بسترم بیگانه بود از نیل خواب
    چینی شب میدرخشید  از سوی مهتاب 
    مادری گهواری را میجنابد 
    لالایی آشنایی بگوشم خورد 
    وبیاد آسمان نیلی وکوه ( توچال ) بودم  
    نامه امرا تمام میکنم ، گرما پدرم را جلوی چشمانم آورده . روانت شاد 
    سه شنبه 14/ ژوئن 2016 میبادی /. ثریا / ساعت چهار بعد از ظهر !!!
  • مرد خسته

    شگفتا ، که این مرد شوریده خاطر
    ز فریاد خود یافت زنجیر خویش را
    نه تقدیر او ، بند بر پای او زد 
    که دردست خود داشت تقدیر خودرا …………ن. نادرپور
    ———— تقدیم به میم . ت.  / آن قرار بیقران که خود نیز بیقرار بود .
    آن روز دیدم پروین ، هراسان  با دوکتاب تازه درب خانه را زد و به درون آمد صورتش بر افروخته ، لرزان ، کتابهارا جلوی من پرتا ب بکرد وگفت :
    ببین ، ببین همسر عز…..یزم چی بمن هدیه داده ، بمن ویکتا پسرش !! 
    نگاهی به کتابها انداختم ، کتاب تازه او بود ، کشف یکی از سر زمینهای دوردست و مصاحبه با نخست وزیر وفت آن سرزمین ودر پشت آن نوشته بود که » تقدیم به همسرم و یگانه پسرم که هردو را از …..« دارم .  گفتم عزیزم ، این بهترین هدیه ایست که یک نویسنده میتواند به همسرش بدهد آنهم نویسنده نازک اندیشی که اینهمه زن ودختر دراطرافش ریخته اند  ترا به همسری گرفته وبشما افتخار میکند .
    چهره اش قرمزتر شد وگفت :
    بله ، باید هم از او دفاع کنی چون عاشق توست ، عاشق افکار واندیشه توست  همیشه ترا به رخ من میکشد  آرامش ترا ، مهربانی ترا ،، ببین همسر تو بتو چی هدیه میدهد ، آنوقت او بجای آنکه یک ساعت طلا یا یک انگشتری برای من بخرد اینهارا بسته بندی کرده بعنوان کادو جلویم گذاشت.
    نمیدانستم چی بگویم ، همسرم درآن اطاق صدای مارا میشنید ، چایی برایش ریختم وآهسته گفتم :
    عزیزم ، او بتو وخانواده اش عشق دارد ، همسز من اگر چیزی را میخرد جلوی همه بمن هدیه میدهد  شب آنرا از من پس میگیرد ودرون گاو صندوقش میگذارد ، برای روزهای مبادا یا به مترسهایش هدیه بدهد ،  او یک بچه تاجر است و میداند که چکار باید بکند  او هیچگاه  نازک اندیشی ندارد واصولا نمیداند که  اندیشه چیست  او همه چیز را وزن میکند وقیمت میگذارد .من هیچگاه ازآنهاییکه درون آن گاوصندوق آهنی است استفاده نمیکنم اصولا احتیاجی به آن همه شیشه  خورده ها وفلزات ندارم ، او دارد سرمایه جمع میکند درعین حال جلوی مردم مرا وسیله قرارداده که بعله من میلیونها پول برای جواهرات همسرم داده ام ، او حتی حلقه ازدواج مرا از بالای سرم دزدید . میبنی که من انگشتری خودم را که با حقوق خودم خریده ام  دردست دارم . 
    اما همسر تو تمام احساس ، اندیشه وافکار وقلب خودرا بتو وپسرت هدیه داده است ، او عاشق جسم من نیست ، او روح مرا دوست دارد ، بعلاوه قبل از تو من اورا میشناختم میتوانستم همسر او شوم کما اینکه از من خواست با او به …. بیایم همانجا که ترا یافت وشبانه به رختخواب رفتیید اما او ترا رها نکرد شرافت داشت وترا به همسری گرفت . امروز هم چیزی کم نداری ، خانه ات لبریز از مبلمان عالی وپرده های تور وحریر چین است که از طریق ( کولتور مرکزی) بدون دادن مالیات آورده ای ، واقعا  ایکاش من جای توبودم ، 
    کفت : راست میگی؟ 
    کفتم بلی ، من ترسو بودم ومیل نداشتم به کشورهای ناشناخته پا  ی بکذارم والا درکنار او از امروز خوشبختر بودم چون هیچ آرزویی ندارم وحسرتی به دلم نمانده .
    کتابهاراجمع کرد نگاهی بر پشت آن ها انداخت ، سپس گفت ، ما باید برویم از ایران میرویم  ، چون میل ندارم دیگر دراینجا بمانم خواهرم درآلمان مدرسه دارد منهم به آنجا میروم ، اثاثیه را هم برای فروش گذشاته ام ، اگر چیز میخواهی بیا وبخر ویا بردار  ، گفتم منهم خیال دارم بروم ، اما اثاثیه میماند تا همسرم درمیان آنها غلط بزند وبدون حضور من با خواننده مورد علاقه اش کنار منقل بنشیند ، شاید در اروپا یکدیگر را دیدیم .
    رویش را بوسیدم .
    دیگر هیچگاه اورا ندیدم ، در روزنامه ها خواندم که همسر سر گردانش  سر انجام بایران برگشت ودر یک تصادف جان سپرد پسرش به سوییس رفت وخودش تنها با چشمان نابینا در خانه سالمندان نشسته است .
    همه دوستان وآشنایان رفتند ، ویا ناشنوا ونابنینا شدند ، پایان 
     سه شنبه 14/6/2016 میلادی 
  • آتش شبانه

    قبل از آنکه ابلیس  آتش را بر افروزد ، 
    زان پیشتر  حیوانات  ، آنرا به شهر فرشتگان فرستادند ،
    ابلیس بار دگر درجلد مومنین  باغ بهشت فروشد 
    وآتشی افروخت ، تا جهان پرگناه را پاکیزه سازد 
    آنهم درشبی تیره وسیاه 
    ——————————-برای کشته شدگان شهر » اورلاندو«
    مرا رها سازید ای واژ های بی ثبات  در نیمه شب 
    مرا رها کنید ، ای کوچه های بی هویت 
     مرا از خود دورسازید ، ای کلمات بی هنر 
    قبل از من حیواناتی شما را بر شمردمند 
    وحیواناتی دیگر آنهارا نشخوار کردند 
    قبل از من شهر ها شهر بود وکوچه های پیامی داشت 
    با آمدن شما » واژه «  ها همه چیز بهم ریخت 
    پیام در کوچه گم شد ، خیابانها وسعت خودرا یافتند
    وما درمسیر باد بحرکت کرم سان خود ادامه میدهیم 
    شیطان ، چرقه آتش را بسوی جنگلها فرستاد 
    تا نفسهارا بگیرد ، فرزندان مومن او 
    در شبهای شگفت انگیز  بر گرد گروه گروه درختان 
    مشعلی افروختند 
    نسل ستاره ها گم شد ، با اولین جرقه وحریق شبانه شیطان 
    اینک بر گرد من تنها هراسی ایستاده ، اندیشه فراررا از یاد بردم
     درعوض صدای مرغان شوم هرشب وهر صبح ، بمن پیامی تازه میدهند
    مرغان نیز لباس عزا به تن کرده اند 
    از آوای بلبلان خبری نیست ، قو ها گم شدند ، مرغانی سیه پوش وغریب
    باینسو پر گشودند ، 
    من در تبعیدگاه خود تنهایم ، درجهنمی که نمایش بهشت را میدهد 
    یک فریب است ، 
    خورشید پیر در تب سوزان خود میسوزد
    پنجره های  بلند  شهر مرا به هراس میاندازنند
    پنجره هایی که روزی به بوستانی باز میشدند 
    انیک  مرگ سیاه شب را باور کرده اند 
    درآسمان ستاره ای نیست ، ماه ازشرم پنهان شده 
    مومنین اما بر سر سفره افطار خویش 
    نقشه شوم وآتش کشیدن جنگل را میکشند 
    آنها دلالند ، 
    من درانتظار هیچ معجزه ای نیستم ، 
    ودر انتظار فردای دیگری هستم ، ستاره ای میمیرد
     ستاره هایی قربانی میشوند ، 
    اما عاشقان طلا بر چشمانشان سرمه میکشند 
    وبه آنسوی پرده پرودگاراشان  با پیکرهای عریان 
    همخوابی میکنند  ، 
    مرا رها کنید ، واژ های نیمه شب ، 
    مرا رها کنید ، خیابانهای بی هویت 
    مرا رها کنید ، آتش افرزوان نمرود 
    دیگر بفکر توهم نیستم ای دیار بیقراران
    پایان 
    دوشنبه 13/6/2016 میلادی
  • تک ترانه من

    غروب یکشنبه ، نیز مانند غروب جمعه ها دلگیر است ،  شنیدم جنگلهای اطاراف پاسارگارد را آتش زده اند ، کم کم همه ایران به آنش کشیده میشود تا جای امامزاده ها باز شود همه این ملاها تخم وترکه دارند طبیعی است که درآینده امام زاده خواهند بود !!!
    ——امشب دراندیشه ام ، 
    ونمیدانم درکدام اندیشه وبچه میاندیشم !
    من در سراسر زمین  ودرزمان تنهایم  ودر پرواز 
    شاید بجای زندگی کردن در رویا ها  برای حال زنده بمانم 
    فردایی نیست  ، آینده ای نیست 
    بفکر کدام خدای مهربان باشم که او بفکر من باشد ؟
    زمانی فرا میرسد که میل دارم با کلمات پرواز کنم 
    سبکبال میشوم همانند یک پروانه بر روی شاخه گل.
    میل ندارم افکارم را به آنسوی بفرستم 
     بر فراز آسمان میهنم 
    آنجا دیگر متعلق بمن نیست 
    مانند خاک مرده ایست ، دریای مرده وانسانها مرده اند
    در جنگ  انسان به دنبال یک لحظه میرود ، نامش را عشق میگذارد 
    همه افکار را در بر میگیرد ، وتو درگور عمیقی دفن میشوی 
    بی هیچ هوای تازه ای 
    نه ، باید نکاهم را به الان بدوزم  به عمق چشمان آبی مادر بیاندیشم 
    مانند  ستاره ای که در آبی دریا شنا میکند 
    در این هنگام است که تازه میشوم وسرخوش ، 
    ورنگین کمان روحم  ، سر مست میشود 
    دستهای همه درزنجیر است وپاهایشان قفل
    طنین آهنگها شوم است مانند طبل شب گذشته 
    همه بردگی وبندگی را دوست  دارند ، حتی درعشق هم بنده میشوند 
    کسی نمیداند از کجا آمده ایم وبه کجا میرویم 
    به آهستگی مانند یک شمع رو به خاموشی میرویم 
    سپس دراطاقی متروک وخالی مارا رها میکنند 
    دیگر کسی نشانی از ما نخواهد یافت وما فراوش میشویم 
    اما ، کلمات میمانند ، صدا میماند ، 
    امروز همه ملتها اسیرند ، اسیر جنگی وحشتناک 
    اما هیچکس از این اسارت بیرون نمیاید همه میل دارند در بند باشند 
    این ارباب است که تصمیم میگیرد ، یا بمان دربند  ویا بمیر 
    از شرق تا غرب جنگ عالم سوز  از هرگوشه بر میخیزد 
    وفردا مراسم تدفین شهدا در تما م دنیا  بر پا خواهد شد
    ناج گلهارا باید آماده ساخت ، از همین الان 
    ثریا / 12/6/2016 میلادی 
  • مار بييا Marbella

    سالهاست كه پاى من به شهر مار بييا نرسيده است ، فاصله من با آن شهر تنها پنجاه دقيقه است ، اما حاضر نيستم حتى يك قهوه در آنجا بنوشم ، گاهى به نزديكى آنجا در يك مال ميروم به يك كتاب فروشى ويا فيلم و سى دى تازه اى بخرم وفورا خودر از ميان جمعيت بيرون ميكشم ،
    حال وهواى شهر ماربييا كه يك كپى شيكتر از پالم بيچ است حال مرا  بهم ميزند ، در ( اوشن كلاب ) هرشب پارتى است ورفقا با شامپاين  حمام ميگيرند ، همه در حال قر دادن وخودرا تكان ميدهند ، يا رويهم افتاده اند ، لباسها همه بايد سپيد باشد ، دستور كلاب است ،ًگاهى هم لباس فانتزى بسبك مردمان ونيزى خوب بر اى أنها كه تازه پولدار شده اند واز سر زمينها افريقا ، صحرا و خاور ميانه بعضى ها هم از قاره اروپا أمده اند جاى بسيار خوبى است براى نمايش دادن جواهرات ولباسها و نوشيدن شامپاين صد البته بهشت جنايتكاران است ، جاى شهرهاى ونيز وسيسليا  را گرفته است ، 
    نه ، هركسى را بهر كارى ساخته اند ، مرغى كه انجير مبخورد ، نوكش كج است  سى وهشت سال اينجا هستم شايد پنج  بار پايم به ماربييا نرسيده از روى أن بسرعت رد ميشوم ،بوى گند …..  همه چيز مشام مرا أزار ميدهد ، از همه بدتر گارسن هاى اوا خواهر   با شلوارها تنك يا شورت كوتاه ،،،، وزنانى كه تنها يك نخ بخودشان  آويخته اند بعنوان پوشش دريا ولباس شنا ، قايق هاى تفريحى شخصى واجازه اى با زنان لخت ونيمه مست ومردان مست تر روى دريا ويراژ ميدهند اتومبيلهاى لوكس و جت هاى شخصى در فرودگاه نزديك ساحل ، نه ، أن زندگى ابدا براى من ساخته نشده ، ما بايد راس ساعت ده بخوابم ، !!!!! وساعت  هفت بيدار شوم ، ورزش كنم ، دوش بگيرم ، جواب تلفن ونامه هاى الكترونيكى  رابدهم  بعد اگر بيرون كار داشته باشم ميروم ، أنجا ابدا جاى من نيست جاى از ما بهتران است كه شايد بتوانند به طريقى خودرا  به طياره آن بالاييها وصل كنند ،  نه! حسودى نميكنم ، ما ربيارا خوب ميشناسم ، ” ثريا” ملكه سابق ايران همه جواهرات وهستى اش و سلامتى  اش را درهمين كلوبهاى شبانه ما ربيبا  از دست داد ،  بعنوان حمايت از حيوانات ( يعنى حمايت از خودشان)  ! نه ،من آدم بيربطى هستم جايم در دتياى امروزى ها نيست ، 
    امروز مجله آنها به دستم رسيد عكسهارا ديدم مجله را بگوشه اى پرتاب كردم زنان ومردان “چيپ” خود فروش و💰💰💰💰پايان  يكشنبه 
  • ستاره دور

    امروز صبح در یکی از سایتهای تبلیغاتی ، عکس وفیلم وگفتاری از ( او دیدم) که ایکاش هیچگاه نمیدیدم وچهره  همان آخرین لحظه که از اینجا رفت درذهنم  میماند ، او به آلمان رفت ظاهرا کنسرتی داشت  خواست برگردد باو گفتم ، نه ! رفت وگویا با همسر بیوه پسر عمه اش عروسی کرد احتیاج داشت کسی اورا جمع کند ، برایم مقدارای سی دی وعکسهای کنسرت وغیره را فرستاد همهارا درآرشیو خودش گذاشتم .
    حال دراین فیلم که در سوم فروردین 1395 ظبط شده بود  او پیام نوروزی میفرستاد با دهانی جمع شده وخشک هیکلی همانند  یک درخت سوخته چهره اش شبیه همه چیز بود غیر از یک انسان موهایش هم کم شده بودند اما هنوز دستمال ابریشمی را برگردن داشت وهنوز پیراهنهای راه راه سفید وقرمز محصول ایتالیا برتنش بود ، معلوم نشد چی گفت برای علاقمندانش وطرفدارنش پیام تبریک فرستاد واز کسانی که این برنامه پر شور وهیجان انگیز !!! را درست کرده بودند تسشکر کرد اما  گاهی مکث میکرد گویی فراموشش میشد که چه میخواهد بگوید ، اما آخرین نگاهی که به دوربین انداخت ، همان نگاه آشنا بود .
    نه گریستم ، نه متاسف شدم خود کرده را تدبیر نیست ، به سالهای جوانی ام برگشتم ، به آن دوران که هنوز بوی خوش جوانی از لباس ودستهایش بر میخاست من چهارده ساله بودم وتازه پای به دبیرستان گذاشته بودم واو  نمیدانم آنقدر درمصاحبه هایش تاریخ تولدش پس وپیش وبالا وپایین رفته  به درستی نمیداتم چند ساله است اما همسرم میگفت از من بزرگتر است ، اگر همسر من زنده بود الان هشتاد وهشت سال داشت اما او نخواست اینهمه پیری را تحمل کند درسن پنجاه وهشت سالگی خودش را بکشتن داد.
    امروز خاطرات گذشته مانند پرده سینما از جلوی چشمانم میگذرد ، گریه های شبانه ام ، هنگامیکه اورا بسربازی بردند آنهم در جزیره خاش برای آنکه سر باز فراری بود ، بهر شهرستانی که برای کنسرت میرفت هدیه ای برایم میاورد ، نیمی از آنهارا گم کردم ، عکس امضاء شده اش را که آرتیستی انداختته بود وعکس من که درآلبوم خانه اش بود ودرآخرین سفرم به ایران آنرا پس گرفتم ، هنوز نامه وعکسهای مرا دداشت وهنوز خاطرات مرا درذهنش زیررو میکرد گاهی یکی را عنوان میکرد ،  
    خوب او رفت ، منهم رفتم ، سالها از یکدیگر بیخبر بودیم میدانستم پس از انقلاب از ایران به امریکارفته درآتجا همسری اختیار کرده بود ده سال هم با هم بودند اما جدا شد وبه ایران برگشت ، پس از فوت همسرم بایران رفتم واورا دریکی از کنسرتهایش دیدم ، فرشته نجاتم بود  هرچه داشتم باودادم وگفتم این گره کوررا باز کن اگر چیزی فروختی ومیلت کشید برای منهم بفرست ودیگر هیچگاه از او سئوال نکردم میدانستم همه آنهارا در راه قمار وتریاک وهرویین از دست خواهد داد من احتیاچی به مال همسرم نداشتم اگر همسرم میل داشت که ما صاحب اموال او باشیم آنها را مانند بقیه به خارج میاورد اما دوسال ممنوع الخروجی وسپس دخترکی شوهر دار خودش را باو آویخت دیگر پس مانده دیگران را نمیخواستم . در عوض به یک هنر مند کمک کردم ! 
    شبی دراین اینجا به همراه بچه ها ونوه ها برای شام بیرون رفتیم ، باو گفتم :
    اگر درآن زمان که ما باهم به سینما میرفتیم ویا به کافه نادری برای خوردن بستنی وتوت فرنگی ویا شام ، اگر یک پیش گو بتو میگفت که چهل سال بعد شما دریک نقطه از اروپا بهم خواهید رسید وبا نوه ها وبچه های این دخترخانم شام خواهید خودر ! آیا باورت میشد ؟ نه ! بطور قطع ، نه چون هردو درآن زمان جوان بودیم عاشق بودیم وازاد مانند دو پرنده .
    حال من پای بسن گذاشته ام مادر بزرگ شدم وتوهنوزباهمه پیری پسری ! ….. بهتر است دیگر ننویسم داستانها دارم ، میدانی عزیزم ، من مقدرای روی این صفحه مینویسم اما چیزهایی هم هست  که درون دفترچه های من پنهانند ، مغز کامیرترم انباشته است . دفترچه هایم  زیاد رویهمر درون چمدان خوابیده است برای روز مبادا ، من خود یک تاریخم ، تاریخی راستگو نه تحریف شده .دلم  برایت خیلی سوخت بخصوص آن نگاه آخر لبریز از التماس ترا از یاد نمیبردم  آن ویدو یا فیلم را نگاه داشته ام تا به بچه ها نشان بدهم ، بچه ها غیر از پسرم بقیه ترا دوست داشتند ، خوب سرنوشت عشق ما این بود اولین عشق تو ومن . هر دو اولین بودیم نمیدانم آخرین تو کیست ، دیگر برایم مهم نیست ، دیگر به نوای سازت گوش نمیدهم سی دی ها همه درون گنجه افتادهاند وعکسهاینت درون یک پاکت بزرک وآن کیف ملیلیه دوزی روی مخمل را که اولین بار از اصفهان برایم آورده ای هنوز صحیح وسالم با یک جفت گوشواره درونش سالم باقی مانده  ، ان کیف نشان عشق راستین است بنا بر این از بین نخواهد رفت . دیگر میل ندارم بیشتر ترا در صفحات ببینم صورت به آن  زیبایی را به دست جراح سپردی ، لبان قلوه ای ودرشت خودرا از دست دادی لبختد شیرینت گم شد حال با دهان بسته و باریک میخندی ، دیگر از آن قهقه ها خبری نیست . هنوز میل داری مطرح باشی مانند بقیه خوب خواستن توانستن است ، آیا هنوز پنجه هایت کار میکنند؟ یا تنها به کلکسیون سازهایت مینگری وشاگردانت راه ترا در پیش گرفته ومینوازند .
    روزی دراینجا از من دعوت کردی که باهم بمیریم ، گفتم  تو خودت تنها برو وکارخودترا بساز  بچه های من بمن احتیاج دارند  بدرود اسناد . .پایان 
    شنبه بعدز از ظهر 
  • اندازه واقعی

    نه، در زیر این بار ، دیگر نه آن هستم که بودم 
    خالیست  از آن آتش  دیرین ، وجودم 
    پیچید درفضا دود کبودم 
    افسوس ، دیگر نه آن هستم که بودم 
    —————————
    نه ، دیگر حوصله هیچ وصله پینه ای ندارم ، اصلا بمن چه مربوط است ، قوم لوط را لواطشان برباد داد حالا باید نوشت اقوام لوط ، لواطشان دنیا گیر شد !!! 
    بزرگترین کشتی مسافرتی دنیا که یک شهر کامل است در بندر نزدیک ما مدتی ایستاد، مسافران اعیانش را پیاده کرده تا ده کوره های ماراببینند ، تنها روی آن یک چشم نقش بسته بود ، یک چشم ، همان چشمی که قراراست درآینده  بر دنیا حکومت کند . خوشبختانه من دیگر نیستم تا ببینم ، 
    دور زو پیش یک خواننده زبرتی بنام حبیب دچار ایست قلب شد وسکته شد !! ومرد  کاری به آئهاییکه اورا نمیشناختند ندارم اما آنهاییکه با دین الله درایران دارند دعای جعفر طیار میخوانند از اذان او خوششا ن میامد ، مدتی دریک کاباره با یک گیتار چند آهنگ خواند وسپس معرکه گیر ومیاندار ومیداندار انقلاب شد وبقول خودش با بنزش اسلحه جابجا بجا میکرد تا سربازان وطن را به مسلسل ببندد ، مدتی هم درایران  قران خوان دید فایده ندارد رفت به لوس آنجلس آنجاهم چندان استقبالی از او نشد برگشت دست تیر خلاص زن مشهور احمدی نژادرا بوسید وبه دامان مهر میهین بازگشت تسبیح به دست گرفت اما هیچ آلبومی را نتوانست ببازار بدهد مجوز باو نمیدادند ،  راه را بلد نبود مانند ارباب حلقه ها !  سرانجام ایست قلبی شد ، حال گریه وزاری ولیست تسلیتهای  که حبیب ما امشب میهمان خداست کاری ندارم ، از همه شرم آور تر این بود که جناب ولیعهد وجانشینی شاه پهلوی هم تسلیت به مردم میهن پرست وملت ایران واهل هنرو هنرمندان گفته بود ، آخه کاری ندارد مانند کدخدا ها با آن هیکل بزرگ  مرتب درانظار ااست که یا پیام بفرستد یا بگیرد هم از توبره میخورد هم از آخور کسیکه به دشمن پدرش رو کند چگونه میتواند مورد قبول ملتی باشد ؟رفت به همراه ننه جانش با علیرضا نوری زاده  که دیگر پرونده اش برای همه باز است وعکس پدرش را درون آتش انداخت  ، مصاحبه کرد ، سی وهفت سال ملتی را سرگرم ساختند تا جمهوری باقی بماند حالم را بهم ردی ، 
    اگر شاه زنده بود چه میگفت ؟ چه میکرد ؟ با این ولیعهدی که مادر هزار چهره اش به ایران ما تقدیم نمود ! متاسفم 
    دیگر از من گذشت  ما همچنان مانند بقیه بردگان برای خوردن نان حلامان تن به بردگی داده ایم اما نه تن بخود فروشی هیچ قیمیتی روی خود نگذاشته ایم تا کسی بتواند مارا بخرد مگر با خون خودمان .تمام شد شازده کوچلو حالا باید بری تو قصه ها .
    نه دیگر حوصله هیچ چیزی ندارم روز گذشته با سیمین وبقیه حرف زدم همه بیمارند ، نگران سیمین هسستم او آخرین بازمانده از دوران زمان من است حال دارد با سرطان مبارزه میکند ، اورا از زمان جوانی هنگامیکه با آن موههای انبوه وهیکل ظریف و لباسهای شیک وارد سفارتخانه ها میشد ومییهمان سفیر بود میشناختم  مانند یک پرنسس واقعی او از خانواده بزرگی برخاسته  – اقبال التولیه وهمسرش آجودانی ، خودش مهندس پترو شیمی ، کارمند شرکت نفت وداییش مرحوم دکتر اقبال خوشنام ترین وبهترین  رجل مملکت ، حال او هم در کنج یکی از همین قفس ها دارد به زندگی موریانه ای خود ادامه میدهد و ومیجنگد ، حال دنیا برای یک مردک لواط الدنگ به عزا نشسته است !!! چون خوب دولا میشد . 
    من روزی عاشق فرهنگ شریف بودم این عشق را چهل سال باخودم درگنجینه دلم پنهان کردم هنوز عکسها ونامه هایش را دارم زمانیکه خودش را باین رژیم فروخت ، اورا بالا آوردم ، انگشت درگلویم کردم وعشق را باخون بالا آوردم تمام شد ، او هم مرا دوست داشت ودرآخرین سفرش با التماس میخواست به ایران برگردم ودرکنارش باشم اما من گفتم ” نه” با گرسنگی میسازم اما سر سفره ته چین مجلسی تو نخواهم نشست . از صدای گلپایانی خوشم میامد هنگامیکه رفت زیر عبای دوستان باباجانش وروضه خوانیرا از سر گرفت اورا به درون زباله دانی انداختم .
    عاشق صدای شجریان بودم هنگامیکه پرونده انقلابی او رو شد هرچه از او داشتم بیرون ریختم ودیگر حتی یکبار هم به صدای او گوش ندادم .
    ای ملت بیچاره وزبان نفهم ، مذهبی دیوانه ،  شاه دااشت برایتان مملکت میساخت نه مجلس روضه خوانی اما شما روضه خوانیرا بیشتر دوست دارید ، 
    خیام طرد شد ، فرودسی ، طرد شد ، آرامگاه پر عظمت رضا شاه که میتوانست حد اقل میراثی باشد ویران شد ، حافظ طرد شد شیخ سعدی با صدای روحانی شجریان بمیان آمد ، مولانا هم خوب جای خودش را داشت ، شاعران غیر متعهد درگوشه وکنار دنیا از بدبختی جان سپردند ،  همه آثار باقیمانده از شاهان پیشین به دست مشتی نفهم دیوانه ویرانشد تاریخ باید از زمان صفوییه باشد ! حال رضا کوچلو هم با آنها هم پیمان شد . همه جنگلها سوخت وویرانشد وقاتلان بختیار وفریدون فرخزادوسایر آزادیخواهان  درآنجا برج ها ی بلند ستاختند ، حال هر برجی را میبینم در چشمم خون فواره میزند وخون میبینم ، خوشبختانه من درهیچ برجی ساکن نخواهم شد ، چون از آسانسور میترسم !!!!  همه چیز برباد رفت تمدنی که داشت شکل میگرفت برباد رفت حال شیراز میشود پایتخت امام زمان واقعی که از دست لرد مونتباتن مرحوم مدال گرفته است در آتجا پیروانش ساکن خواهند شد وبیت اعظم با یک چشم به دنیا نگاه میکند هرکس توانست با پولهای کلان وارد این سکت میشود ویک چشم به سینه ا ش ویا پشت یقه اش میچسپانند با پشتیبانی دولت اسراییل وصد البته بوستان همیشه پرگل که هنوز آن مومیایی را نگاه داشته اند . 
    برای من دیگر هرچه بود تمام شد من خودم هستم با عشقی که درسینه دارم ، گاهی درغمی میسوزم  آن آتش دیرین شعله میکشد دوباره با یک لیوان آب خنک  خاموش میشود . پایان 
    11/6/2016 میلادی 
  • ايران وبقيه

    ايران هيچگاه  ” كامياب” نخواهد شد تنها يك زن بنام ” ايران ” “از دولتى سر بقيه ” به كاميابى. رسيد !!
    در جنك جهانى دوم ، ايران بين سه ابر قدرت تقسيم شد  ”  استالين از روسيه آمد  ، چرچيل از انكلستان وروزولت  از امريكا ، هركدام هم سهم خودرا به راحتى از طريق ايادى خود  ميبردند ايرانيان هم نان را پشت شيشه پنير ميماليدند وميخورند ، شاه بيچاره وبد شانس تر از من هم كوشش بجايى نرسيد وزورش   باين بچهاى تخص وتنبل بى نتيجه  بود  . 
    با يكى شد ن اروپا مدعى زياد شد سهم كمى به انگلستان والبته  به بقيه ميرسيد  كشورهاى اروپايى هم سهم خودرا ميخواستند وميل داشتند بازار رقابتها را احيا كنند ، روسيه اما سهم خودش باضافه سهم بقيه راهم ميبرد ، 
    حال با جدا  شدن انگلستان از اروپا ، همه سر جاى  خودشان خواهند بود ، انگلستان بچه هاى خودش را بمدرسه ايرانيان ميفرستد تا تربيت شوند !!!  امريكا مدرسه خودش را باز ميكند تا نگذارد بچه تخص هاى روسى همه چيز را هپلى  هـپو كنند ،  روسيه اما به مراد خود رسيد   بچه هايش در ايران تربيت شده اند ، با كلت و اسلحه و چاقو ودشنه و به آنچه ميخواست  به دست آورد  : دين افيون براى انسان است بايد كشت وبرد . 
    من سياسى نيستم ، اما چون متاسفانه زياد خواندم وديدم نظر خودم را اعلام ميدارم ، والا نه در آن رزيم سهمى بمن رسيد وا ر ث پدرى ونه در اين رژيم بوده ام ، 
    حال باز ناهار ماست وخيار خودمرا ميخورم  وبه تماشاى بزن بزن ها مينشينم. واز پشت شيشه هاى كدر زندان انفراديم باين همه زباله مينگرم ،
    كجاشد آنهمه انسانيت ، چه شد آنهمه كرامت ؟ كجا رفت آنهمه تربيت وآداب دانى ؟ ما كجا ميرويم ؟  
    اينهمه آدمكش ناگهان از كجا پيدا شدند ، حال عده اى   خارجى كارند و عده اى داخلى كار !!!! يعنى خارجى كارها سر آدمهاى فضولى. مثل مرا ميبرند وجلوى سگ مياندازند ، داخلي ها  هم مشغول تصويت  حسابهاى خصوصى وعمومى خود هستند ،و حال ما بنشينيم ودر تلويزونها وراديو ها بحث ومذاكره  كنيم ، مصاحبه كنيم ، ميز گرد وچهار گوش تشكيل دهيم ويا فيلسوف وروانشناس و طب سوزنى ،سنتى والهى و اگر نشد طب سكس  راه اندازى كنيم و  راه يابى  براى ألت هاى مردانه كه چگونه أنر ا چند سانت بزرگ كنيم وعكسش را روى فيس بوك بكذاريم ويا در سايتهاى خصوصى بازار يابى  كنيم ، 
    بمن چه كه ايران كامياب نشد ، تنها يك ايران كامياب هست ، آنهم ألان  پير شده ويا شايد مرده ……. پايان
  • خاانه گاه

    بعضی از روزها نمیداتنم چرا بیاد آن روزهای وحشتناکی میافتم که از فرط تنهایی وبیکسی خودرا به ( خانگاه  یا همان خانقاه) انداختم ، نمیدانستم که این  شعبه از همان گروه فراماسونری  که سر بزرگش در اتگلستان ورندی را بعنوان پیر ومراد بر گرده مردمی مانند من نشانده اند ورنودی دیگر نیز بعنوان خدمگذار اما درواقع حافظ منافع  درخدمت آنها ایستاده اند  ، روزی برایم نامه رسید که سرکار بانوی محترم …. از شما دعوت میکنیم برای افتتاح شعبه فلان درشهر فلان مارا سر فراز فرمایید یا حق .!!! به به ، سوار طیاره شدم وخودم رابه آنجا رساندم در فرودگاه میزبان درانتظارم بود ، جوانی بلند قد که باشگاه ورزشی داشت با همسر جوانش ویک دختر بچه ، مارا بخانه خودشان بردند وگفتند هنوز شیخ ا زراه نرسیده وهنوز خانقاه در دست رنگ است بنا برای این شما درخانه ما بمانید وبرای ذکر هم به زیرزمین باشگاه خواهیم رفت ! 
    فردای آن روز حضرت جلات المقام شیخ  الشیوخ  جوان  از راه رسید ، مردی بود بلند قامت با یک پیراهن بلند سپید ویک شلوار گشاد بسبک پاکستانیها ویگ شال که بر بروی شانه اش انداخته بود این شیخ با یک هنر پیشه فیلمهای فارسی عروسی کرده بود ، اورا هم درهمان خانه جای دادند ، یعنی اینکه من رفتم روی کاناپه اطاق نشیمن خوابیدم وجناب شیخ اطاق را  تصاحب کردند گاهی متوجه نگاههای زیرکانه شیخ به بانوی جوان صاحبخانه میشدم اما با خود میگفتم :
    زن ، حیا کن ، اینجا جای این حرفها نیست ، اینجا جای ذکر است ونماز ودعا  !! یکروز صبح زود رفتم دوش بگیرم دیدم درب اطاق بانوی صاحبخانه باز است رختخواب پریشان وجمع نشده وپیراهن اطلسی گلدار کوتاه بانو صاحبخانه بطرز  هوس انگیزی روی تخت خود نمایی میکند  ، باخود گفتم شاید دراویش مدرن مانند قدیم لباس بلند نمیپوشند دراین بین درب اطاق شیخ باز شد وخانم صاحبخانه با چهره برافروخته بیرون آمد ، لپ هایش به رنگ عناب وشاد وسرحال تا مرا دید ، دست وپایش را جمع کرد وگفت :
    ببخشید هنوز فرصت نکرده ام اطاقمرا مرتب کنم شما میتوانید این کاررا بکنید ؟ تعجب کردم ، گفتم متاسفانه نه ! چرا قرمز شدید؟
    کم کم سر وکله اهالی اهل ذکر نمایان شد ، دختران جوان با شلوارهای تنگ پیراهن  های یقه باز ، زنان پیر به دنبالشان مردان معتاد ، و…… . دیگر تا آخر خواندم . برنامه تشرف انجام گرفت من نمیدانستم که بایدسکه طلا بدهم وانگشتری طلا مال من نقره بودند بنا براین شیخ حلقه انگشتری مرا از دستم گرفت وگفت “
    در رسوم درویشی هرچه را که نظرگرفت  ، باید پیشکش کرد ،!! 
    گفتم ببخشید این حلقه یادگار بزرگی است برای من وآنرا به هیچ قیمتی پیشکش خدا هم نمیکنم ، حلقه را گرفتم وفردای آن روز دوباره سوار طیاره شدم وبخانه ام برگشتم ونامه مفصلی برای جناب پیر شان فرستادم وتمام شد .
    امروز بیاد پدرم افتادم ، روزیکه به تهران آمد دیدم با کت وشلوارو وکراوات ویک عینک دور طلایی وبسیار لاغر آمده بود سالها بود اورا ندیده بودم او تازه سی وهشت ساله ومن پای به سن چهاده سالگی میگذاشتم ، از او پرسیدم ، پس چه شد آن جبه ودستار وکشکول وتبر زینت ؟ 
    گفت همه دکان بود ، هفته ها معتکف حرم مولایم نعمت اله ولی بودم شبی گریه کنان گفتم  ، هربار درون چنته این همراهان واخوان وبرادران اسکناسهای زیادی میریزم اما خبر از ذکر وشور وحال نیست تنها بمن میگوین ؛ فلانی سا زت کو ؟  ودرآن شب ناگهان چراغ قرمز درب خروجی روشن شد فهمیدم باید آنجا را وآن اخوان وآن ریاکارانرا رها کنم ، کشکول وتبرزین درخانه برادرم نگه داری میشود دیگر حوصله زندگی را ندارم ، نمیدانستم بیمار است ویکماه بعد او جان داد واز دنیا رفت .
    من بی آنکه بیاد گفته های اوباشم بیخردانه سر به آستان این رندان حقه باز گذاشتم وخوشبختانه زود خودمرا کنار کشیدم دیدم منبع فساد ، وکثافت است هیچ ذکری نیست ذکر شکم است وزیر شکم وبس . 
    الهی ، آمدم  با دو دست تهی ، ، بسوختم  برای امید روز بهی ، اما سوختم در آتش ندانم کاریهای بندگان بی خرد تو ،
    الهی / اگر کسی ترا به جستن یافت  من به گریختن یافتم  ، اگر کسی ترا به ذکرکردن یافت ، من ترا درفراموشی یافتم ، اگر کسی ترا به طلب یافت ،  من خود طلبکار توام . ( برداشتی از اشعار خواجه عبداله انصاری). پایان /. جمعه 
  • دنياه كوچك ما

    براى آنكه از دردهاى روزانه وآنچه پيش رويمان گذاشته اند خلاص شوم ، سر به دامان روزهاى خوب گذشته ميكذارم ، امروز درخبر ها خوأندم كه پارك جنگلى ” نكأ”  در جنوب شهر شيراز با أتش زدن درختان وكشتن حيوانات. وكشتن جنگلبانان ، بولدزرها بكار افتاده اند و جاده ايجاد شده ، سپس انبوه سازى شكل ميگيرد ، چه كسانى از اين ويرانيها بهره ميبرند ؟  وسپس كجا خواهند رفت ؟ به كدام سوى جهان ؟ در هيچ جا ديگر امنيتى وجود ندارد  ، جلوى چشم مادرى در فروشگاه دختر يازده ساله اورا ميخواستند  به زرور بدزدند ، مردم ديوانه شده اند ، باور ندارند كه جهان را يك قحطى بزرگ ، يك  خشكسالى وبى أبى تهديد ميكند ، امروز أب از بطريهاى بزرگ به درون بطريهاى  كوچكى سرازير شده كه تنها باتدازه يك فنجان است ، بطريهاى به رنگهاى صورتى وأبى در قفسه ها خود نمايى ميكنند تا نفهمى  كه چه كثافتى را مينوشى ! مواد غذايى كم شده  حتى سيب زمينى كه روزى قوت بيشتر مردم جهان بود حال يا پخته وآماده يا خورد  شده وأماده ويا گنديده درون كيسه هاى  پلاستيك كه بازور هزاران ماده سمى  آنهارا  نگهدار ى ميكنند ، هر ميوه تازه اى را  كه دست ميزنى گويى همين الان از فريزر يا بخچال  بيرون أمده است ،  ديگر كمتر درخت ميوه اى در خانه از ديوار سرك ميكشد خرمالو  بكلى گم شد ، ( در اين سر زمين ) بجايش ميوهاى سفت وسخت. با رنگ زرد  ساخت كارخانه أمد ، هندوانه ها  به رنگ زرد وصورتى  وقالبى  مانند كيك ! اينها ارزانترين ميوه هايى  بودتد كه در تابستان بداد جگر هاى داغ شده ميرسيدند ، نانها همه يخ زده. درون فر خمير ها داغ ميشوند وساعتى بعد بايد  أنهارا دور انداخت ، از گوشت حرفى نميزنم ، چون لاشه خوار نيستم ، اما سبزيجات به همت هورمونهايشان ومواد سمى زا هركدام هيبت وهيكلى باندازه لأتها وآدمكشانى كه امروز  بجان ملتها اتداخته اند ى ديده ميشود ، همه جا را امنيتى !!!  كرده اند ، آدمكشانيكه كه از كارخانه خودشان بيرون آمده اند ودر باشگاهاى پرورش اندام با زرور پروتينهاى مصنوعى  مانند غول با پيكرهاى خالكوبيده شده ، اجتماع را پر كرده اند ، تمام مواد سرشويى  وكرمها و ساير مواد را تنها دو كارخانه عظيم ، ژنرال مرتور و ديگرى ميدهد ، با ماركهاى  گوناگون ، هيچ فرقى بين يك شامپوى ما ركدار با يك مايع  ظزفشويى ارزان قيمت نيست ، كرمهاى كه براى بدن ساخته اند همه ألرژى زا و مسموم ، مردم همه دچار  يك بيمارى مرموز كه نامش فقر غذايى وگرسنگى است ، شده اند ، برنجها مسموم چرا كه در كشتزارهايى  بعمل ميايند كه از فاضل أبهاى كارخانجات  تغذيه ميشوند  آنهم برنج  ژنتيكى ، اما در كشورهاى مستعمره  باغها و مزرعه هاى خصوصي زير نظر بهترين مهندسين كشاورز ى چاى ، برنج ، قهوه ، كاكائو ، سيب  زمينى وانواع واقسام مواد غذايى به بهترين وجه ساخته وبعمل ميايد با شرايط سخت و غير انسانى كارگران زن ومرد وكودك ، مزرعه هاى بزرگ  خصوصى به پرورش گاو وگوسفند ومرغ و بلدرچين  وتيهو  وسبزيجات غير سمى دارند كار ميكنند وكسى از وجود آنها  اطلاعى ندارد، تنها متعلق به ( پاترون) هاست ، سر ما با داعش، وملاهاى دستار بسر گرم است هر روز رسانه ها يك فيلم  تبليغاتى با چند عكس به دنيا مخابره ميكنند ، تا مردم هوس تخم مرغ طبيعى كه از مرغ است نكنند تخم مرغهاى صنعتى با تا ر يخ بى نهايت ساخته شده از  مواد نشسته اى وژلاتين ورنگ  در بازار به وفور يافت ميشود ، سرمان با تروريستها گرم است ، مسيو ترامپ روى سن برايمان نقش بازى ميكند  اما رياست جمهورى از ده سال پيش براى منافع اربابان تعيين شده است ، ديگر عرضى نيست بجز سلامتى شما ، زير هجوم مواد غذايى سمى كه كم كم همه را به سراى باقى خواهد برد ، از ديوار كار وبيكارى  سخنى  نخواهم   گفت كه قانون بردگى امضاء شده است .
    سياست بازى هم مد روز  است ، كيف وكفش كروكوديل هرمس هم مد روز است بيچاره كروكوديل در يك مرداب داشت با خانو اده اش زتدگى ميكرد وآرزو داشت فرزندانش به دانشگاه ام أى تى بروند !!!!!!  حال پوستشان در دست فاحشه هاى گرانقيمت بازار  است ،پايان . 
    جمعه دهم ژوئن دوهزارو شانزده ميلادى !!!!
  • انگشتری طلا

    شب گذشته درمیان  صندوقچه ای که محتوی آت وآشغالهای من است ، به دنبال زنجیری میگشتم ، ناگهان چشمم به انگشتری او افتاد ، سالها بود که از چشمم پنهان مانده بود ، این انگشتری شبیه هیچ یک از انگشترها وحلقه های بازار نبود ، یک حلقه کلفت سفارشی بود  برای من ،  مدتی به آن خیره شدم ، سالها بسرعت از جلوی چشمانم گذشتند رسیدم به همان اولین روز استخدامم درآن اداره ، او ریاست دفتر وزیر را عهده دار بود ومن درانتظار اینکه مرا احظار کند ، من استخدام شدم ، در قسمت دیگر ی درجایی که میبایست نبض مکالمات را در روز نواری ضبط کنم  ، مکالماتی که بین کارمندان وکارگران ومردمان خارج انجام میگرفت تنها یک شماره خط داشتم که آنهم به اطاق جناب وزیر وریاست دفتر وصل بود .
    او هرصبح بمن تلفن میکرد ، سلام میکرد وسفارش میکرد اگر کاری دارم باو مراجعه کنم ، مردی بود با صلابت از یک خاندان بزرگ سر شناس عمویش صاحب یکی از بزرگترین روزنامه های پایتخت بود ، با چند زبان خارجی آشنایی کامل داشت وبه هنگام کمیسیون ها ومجمع عمومی ، او تنها کسی بود که اجازه ورود به اطاق وزیر را داشت ، صورتش مهربان ، اما قدش کوتاه بود ، هرصبح پیشخدمت برای من قهوه و شیرینی میاورد واگر مجبور بودم ظهر  بمانم ناهارم را از بوفه میاوردند ، همه به سفارش او بود ، من هیچ فکربدی بخاطرم نمیرسید او زن داشت اما بچه نداشتند وشدیداعاشق قمار بود ودریکی از کلوپ های معروف عضو هیت مدیره بود وهمسرش نیز درآنجا در دفتر کلوپ کار میکرد ، کلوپ هم مخصوص اعضا بود . کارم را دوست داشتم ، تا اینکه وزیر عوض شد کسی دیگر بجایش آمد با تعویض هر نخست وزیر وزیر تازه ای به آن وزارتخانه میامد وایادی خودرا میاورد وبه کارهای حساس میگماشت ، اما او هنوز سر جایش بود ، مرا خواستند ، وبه ریاست دفتر وآرشیو منسوب کردند ، کار پر مسیولیتی بود اما او رییس من شد ، بین من او تنها یک در فاصله بود ، درساعات فراغت کنارم مینشست وکم کم سر حرف را باز کرد ، بهترین وگرانبهاترین  عطرها را بمن هدیه میداد، بهترین کتابهارا برایم میخرید وآخرین صفحات موسیقی را نیز با امضا خودش بمن هدیه میکرد ، او هم مانند من عاشق کتاب وموسیقی بود .
    اما درگوشه از این اداره مردی برای خود تشکیلاتی جداگانه داشت ، حسابداریش جدا سکرترش جدا کارمندانش جدا تنها گاه گاهی برای دیدن جناب وزیر از جلوی اطاق من رد میشد بوی بد ادوکل ( اولد اسپایز) وکت وشلوارهای راه راه به رنگ روشن قیافه اش شهرستانی اما قدش یکمتر وهشتاد بود ، با پاهای بلند .  گاهی درمیهمانیهای وپارتیها وعروسیهای کارمندان شرکت میکردیم  واو با همسرش که یک زن خارجی آلمانی بود میامد قیافه اش تلخ وبسیار بد عنق و اکثرا مست بود ، من ابدا بفکر اینکه بتوانم اورا تحمل کنم نداشتم بو ی اشخاص درمن اثر بسیار میگذاشت وتن صدا این دو عامل مرا درمقابل هر شخصی به زانو درمیاورد خوشبختانه مردان آن زمان تازه به دوران رسیده بودند وهنوز نه میتوانستند به صدایشان تن خوبی بدهند ونه هنوز از بو های خوب سر رشته داشتند ، این یکی  هم تازه از آلمان آمده و بخیال خود  همه چیز میدانست ، وواقعا میدانست ،  رییس دفتر هم که چون مرتب بخارج میرفت با همه چیز آشنا بود وادوکلن های خوشبویی میزد …..
    سرنوشت بد جوری انسان را ببازی میگیرد ، دریکی از شبهای میهمانی اداره که در هتلی بزرگ بر پا شده بود وتنها روسا با بانوانشان شرکت داشتند من هم بدون همسر رفتم ودرکنار ریس حسابداری وهمسرش که پیرمرد وپیر زن مهربانی بودندنشستم ، آنروزها زیبا بودم ، بی آنکه خودم بدانم چقدر مردان به دنبالم بودند بی آنکه خود بدانم تنها فکر م کار بود وخانه وشنیدن موسیقی وخواندن کتاب ونوشتن خاطرات !!! عشق بزرکی را ازدست داده بودم اما هنوز در زوایانی قلبم گاه گاهی نیش میزد ومیگفت من اینجا هستم .
    آن شب میهمانی آن جناب رییس تشکیلات معاملات خرید وفروش وبچه تاجر تنها بدون همسر ش آمده بود اما مرد دیگری با او همراه بود ، من درانتهای میز نشسته بودم ، ناگهان دیدم او گیلاسش را بلند کرد وبسوی من یعنی بسلامتی ، من به اطرافم نگاه کردم ببینم او به سلامتی چه کسی گیلاسش را بلند کرده است ! اما در اطراف من وکنارم هما ن حسابدار پیر وهمسرش بودند ودیگران هم با همسرانشان . سرم را پایین انداختم ، او از جای برخاست دکمه کت خودرا بست وآمد جلوی من خم شد وگفت اجازه میدهید با شما برقصم ؟……… رقص گرگ با فرشته  دیگر ادامه ندارد او قدرت را به دست گرفته بود آن مرد نازنین را به قسمت بوفه ها  فرستا د وخود صاحب الاختیار تمام دستگاه شد زیر کدام قدرت وبا چه نفوذی ؟ هنوز برایم مبهم است ،  او مرا هم باخود مانند تشکیلاتش برد :
    جمیله یکه سوار منم ، من ، عاشق اسب وشکار منم من ، !!!! بخیال خود مردی از تبار کوهستان ومردان دلیر غرب را در کنار دارم !!!! و بقیه بماند …………
    تنها روز ی آن مرد نازنین برایم نوشت “
    ترا نفرین میکنم بخاک خواهرم سوگند ترا نفرین میکنم تا هیچگاه خوشبخت نشوی . خواهرش ناکام از دنیا رفته بود واو هر هفته به آرمگاه خانودگیشان درقم میرفت تا ناهیدش را زیارت کند ، روی نامه قطران اشک او ریخته شده بود .
    حال امشب این انگشتر مرا بر گرداند به آن ـ روزها او از من خواستگاری کرده بود اما بشرط آنکه بچه دار نشویم از بچه خوشش نمیامد وکسیکه بچه دوست نداشته باشد نمیتواند انسان خوبی باشد واین یک گفت من عاشق بچه هستم اما گرگی بود درلباس میش./ این یکی بازاری بود وقیمت طلا را خوب میدانست ، آن یکی دانشگاه رفته بود تنها خطوط ومعنی آنهارا میدانست با ارقام کاری نداشت سینه اش پاک خالی از هر کینه ودورویی./. روانش شاد .
     پایان / ثریا / پنجشنبه 9/6/2016 میلادی / 
  • سحرگاهان

    نميدانم شب چه موقع خوابم برد ، اما ساعت دو پس از نيمه شب بيدارشدم  ،قند خونم بشدت پايين افتاده بود آب بالاى سرم گرم شده غير قابل نوشيدن بود ، تلفنم داشت شارژ ميشد ، حالم خيلى بد بود هوا شرجى ،تنفس مشگل ،اخباررا خواندم همان چرنديات روزهاى كذشته ، رفتم سراغ مسعود اسدالهى وبرنامه هفتگيش ،ظاهرا  خاطراتًى را از دور ها يك جورى جمع وجور ميكند ويك جورى  هم وصل به امروز ميشود ، داشت شمه اى از خاطرات ( جيمز موريه ) جهانگرد قديم كه كتاب ( حاجى بابا) را هم نوشته بود ميخو اند در وصف الحال ما ايرانيان ، كه سرشتمان از ذره اى بنام ( دروغ) ساخته شده است ، شعرى از هالو كه او هم بر اين امر مهر صحت  زده وأنرا در يك شعر طنز آلود تاييد ميكرد  ، قطعه اى از نيما داشتم روى صفحه پلاس گذاشتم او هم از دروغ ايرانيان در عذاب بود ، نه سرشت ما با دروغ ساخته شده با دروغ رشد ميكنيم مادر به پدر دروغ ميگويد ، پدر به مادر واهل خانه بچه كوچك أنرا فرا ميگيرد با همسالان خود باز با دروغ زندگى را شروع ميكند  ، ما ايرانيان با هوش سرشار و علم تخيل  دروغ را  پيشه ساخته ايم ، حال امروز دولتمردان  وأبر قدرتها هم باين امر پى برده اتد ، عده اى أنرا فرا گر فته اند وبا ايرانى معامله ميكنند وعده اى از ايرانى ميگريزند ، حال ميفهم ساده لوحى من كه نام ديگرش حماقت است  چكونه دست أويز اطرافيان من شد وچگونه مرا قضاوت ميكردند وچرا همسرم بمن دروغ ميگفت وهمه چيز را نهان ميكرد ميدانست در اين دنيا نا بود خواهم شد اگر نتوانم مانند او به ( حرضت عباس) !!! يا اين نان ر ا در عر ق ريختم و يا به  خداى محمد و يا بجان بچه ها ، ! كدام بچه ها؟؟! قسم بخورم .
    رفتم سراغ برنامه ديگرى كه با خانم نقاش معاصر در دوران گذشته مصاحبه ميكردند !! اولا دوربين با بيرحمى تمام أن چهره فرسوده  درهم ريخته وگريم   شده وأن دندانهاى مصنوعى را كه گاهى هم بيرون زده وصدايى توليد ميكردند ، نشان ميداد ، من چيزى از مصاحبه دستگيرم نشد ، آنقدر كه چهره وموهاى سپيد وافشان  ايشان با أن سيگار نازك وبلند نقش يك بانوى متشخص را بازى ميكردند گفتگو هارا تحت الشعاع قرار دادند  ، ايشان طراح ونقاش بودند مقدارى هم روى شنل تاج گذارى ملكه سابق كار كرده بودند اينها  را ميدانستم اما چرا آنهمه دوربين را تزديك برده واز زاويه هاى مختلف  از ايشان  ” گلوزاپ” ميگرفتند ،  بياد مادر مرحومم افتادم  از پنجاه  سالگى نكذاشت از او عكس در محافل بكيرند ميگفت دوربين بيرحم است !!! هركجا ميخواستم  عكس دسته  جمعى بميريم فورا چادرى را روى صورتش ميانداخت ،تنها يكى دو عكس من پنهانى از او گرفتم وآخرين عكس او را كه براى پاسپورتش گرفته بود با روسرى ونيمى از زلفان بيرون كه در آلبوم پسر داييم چسپيده ، چقدر زيبا بود ، با موههاى بلند طلايى ، كه كم كم سپيدى بر أنها سايه انداخته بود لبان قلوه اى و صورتى كه مانند برگ گل سرخ ميدرخشيد ، او سينه اى بى كينه داشت و دروغ را نميشناخت ، رنگ چهره خبر از سر ضمير او ميداد ، حال روز گذشته با ديدن تصوير اين بانو كه با مقدار زياد ى شال و پوشينه  وپشمينه تا خرخره خودرا پوشانده بودو تنها از دهان  و چهره او فيلم گرفته شده بود ، نميدانم چه اصرارى داريد  اينگونه مصاحبه ها  را  پخش كنيد وهمه معيارهاى خوب كذشته را در هم بشكنيد ، باز بياد لعبت والا افتادم كه در هشتاد سالگى هم همچنان ميدرخشيد وپس  از سكته وفلج شدنش ديگر اورا نديدم ،نه او ميل داشت كسى اورا ببيند ونه من ميل داشتم  او را كه شكسته شده بود ببينم ، تك وتنها در يك أپارتمان با تنها دخترش ويك خدمتكار نيمه وقت بسر ميبرد ونگاهش را به تلويزيون ميدوزد ، هيچ خبر نگار ، هيچ دوستى به ديدار او نميرود غير از يكى كه هر سه شتبه با بيمارى وحشتناك خود  باز به ديدار لعبت ميرود ، خود من هم كمتر در عكسهاى فاميلى ظاهر ميشوم شايد دوسال است كه ديگر هيچ عكسى از خودم ندارم ، گاهى بچه ها بى آنكه من بفهمم عكسى ميكيرند ، موى سپيد ويا رنگ شده  ديگر زيبايى ندارد ،  زن همه عمرش تنها بيست سال است از چهل سالگى ديكر قابل ترحم ميشود !!!  بخصوص اكر نام و اسم ورسمى و ثروتى هم نداشته باشد ،ديگر هيچ ، اورا ديوانه ميخوانند !!!. 
    قهوه داغ من تمام  شد حال كمى قند خونم بالا آمد بايد يك واليوم نيز چاشنى أن كنم وبخوابم وفردا !!! يعنى چند ساعت ديگر با خستگى  وچهره باد كرده از خواب بلتد شوم واولين سئوالم اين است كه امروز  برنانه ام چيست ؟ هيچ، پايان /.9/6/2016 ميلادى ، ساعت چهار وبيست دقيقه ، درجه حرارت هوا 19/ درجه  سانتى  گراد  !!!!!
  • نامه ای برای یک مرده

    هنگامیکه کسی مرد ، دیگر نمیتوان با او سخن  گفت ویا حرف زد ، عده ای به گورستانها میروند  با زبان بی زبانی برای مرده هایشان  حرف میزنند ، عده ای گله میکنند ، وعده ای دعا میخوانند ، کمتر کسی تا به امروز پیدا شده تا برای یک مرده نامه بنویسد ، آنهم نامه ایکه میداند هیچگاه به پست نمیرود  وهیچگاه به دست گیرنده نخواهد رسید ، چون ” گیرنده شناخته نشد «
    در پیله خود تنیده  وآرمیده بودم ، گاهی نقی میزدم  صدایم به بعضی گوشها میرسید وبعضی ها بی تفاوت عبور میکردند درغربت  از این فریاد ها بسیار است ، وگوش شنوایی نیست  ، در واقع کسی بیدار نیست .
    روزیکه نامه تو بمن رسید واحوالپرسی کردی ، بیجواب ماند ، نمیدانستم که دنبال چه هستی ، این روزها اعتماد ازوجود همه رخت بر بسته همه درلانه هایشان مانند مرغ روی تخم هایشان خوابیده اند ! .
    از خودت نوشتی ، پدرم یک کشاورز ساده است ، خیلی خوشحال شدم ، حال میتوانم با گام های یک کشاور راه بروم با قدم های او ، از مادرت نوشتی  واز مادر بزرگت ، بیشتر خوشحال شدم ، دست به دامن  همه دوستان وآشنایان شدم که ترا نجات دهند احساس میکردم درآنجا خوای پوسید وهمه بمن خندیدند ، 
    – تو از کجا میدانی او یک مامور نیست ؟ 
    – تو از کجا میدانی به دنبال چیست ؟ 
    – تو چگونه حرفهای این ناشناس را باور میکنی؟ 
    – آه بچه شدی ؟ یا دیوانه ؟
    من بی توجه به همه گفته های راستین آنها درپی نجات تو بودم ، درپی نجات روحت و خودت ، از تو  انتظاری نداشتم من هیچ از آن سر زمین نمیدانم واز مردمش ورسم وراهشان بیخبرم اما خاکی که از آن گل من بوجود آمده بود خوب میشناختم ، تو ذره آن خاک بودی و حال میخواستم از تو یک بنای شکیل وبزرگ بسازم ، یک عبادتگاه وبه ستایش بنشینم ، ونمیدانستم که خاک هم آلوده شده است .
    بقیه را نخواهم نوشت ، چون حال مرا بهم میزند ، طعم تلخ زهر در دهانم میلغزد .
    اما مدتها از شوق این امید نهان  زنده بودم  ، نوشتم ؟ امید یا یا خیال ؟ نامه هایم بیجواب میماندند ! از کار تو وارتباط تو با دیگران بیخبر بودم بمن هم ربطی نداشت .
    روزیکه خبر دادی به دنبال یک پالتوی خوب هستی وقیمتش گران است ، اولین زنگ خطر درگوشم صدا کرد ، خوب چرا زودتر نگفتی من پالتوی پوستمرا بجای آنکه به یک خیریه کودکان سرطانی بدهم برای تو میفرستادم با  بهای آن چند پالتوی خوب میتوانستی بخری ویا پوست حیوانرا از هم بشکافی ولباسهایترا با آنها تزیین کنی .
    نه ! گام های یک کشاورز نبود ، گامهای مردی بود که میل داشت از زندگیش تا حد مقدور لذت ببرد ، منطق برای تو مانند گل ولای بود  وجز لغزاندن  وبه رمین زدن فایده ای نداشت ، منطق را رها کردم  فرود آمدم  زندگی را به موازات خواسته های تو ادامه دادم  بمن مربوط نبود اگر زندگی مخیفانه ای داشتی ، من در زیر این پوسته  بقول تو …… هم دلی نازک دارم  زود شکن مانند پیاز نرگس  وهم لاک سختی  سر د ومحکم  که زمانی  قلبم راآکنده از سوزش میکند آنرا میپوشانم .  زندگی مانند چرخیدن است وتنها کسی میتواند معنای واقعی زندگی را بفهمد که با مردگان ویا نزدیک به مرگ   زندگی کرده باشد با آنها غذا خورده باشد  ورنگ مرگ را درچهره دیگری دیده باشد ،  زندگی مانند چرخها یکی اتومبیل است اگر فشاری بر آنها وارد نیاید بچرخش خود ادامه میدهند ، اما گاهی این چرخش از حرکت باز میماند ومن آخرین فکری که بخاطرم رسید این بود که خودمرا پنهان کنم  نه از ترس ، تنها از یک حادثه .
    بهر روی من خانه امرا گم کرده ام وآنرا سالهاست از دست داده ام ودر این دنیای پهناور همانند همان ستاره سرگردان خارج از منظومه در آسمان نشسته ام تا روز خاموشیم فرا رسد ، ستارگان هم روزی خاموش میشوند  خدا ومذهب وعدالت هم برای من اساسا وجود ندارند خداوند انسانرا کیلویی و تکه ای ویا ذره ذره خلق نکرده است  . انسانرا کامل ساخته باو شعور اعطا کرده حال اگر کسی این شعور را گم کرد دیگر نباید به دنبالش رفت .
    تنها میدانم لحظه ای میرسد که انسان میمیرد ، اگر چه زنده باشد  گاهی همه چیز برایم نشاط انگیز است وزمانی ملال آور تنها این نامه را نوشتم تا بدانی من از جنس تو ودیگران نیستم .. من از جنس  خودم هستم با همه عوارضم . پایان 
  • چگوارا

    دوست عزیز ونادیده ، 

    همانطوریکه قول داده بودم بقیه چه گوارارا برایتان فرستادم ، اما دریغم آما که آنرا دراینجا نیاورم ، چه بسا کار من ، افکار من غلط باشد وچه بسا هم روزی در قرنهای آتی که ما دیگر خاکستر شده ایم ؛ این ایده به حقیقت بپیوندد ، من در یادداشتهایئ گذشته ام اشاره کردم که (چه گوارا)  مسیح آینده خواهد شد اگر دنیایی باقی بماند واگر باز میل داشته باشند دینی را بوجود آورند وهمهرا زیر یک پرچم ببرند ، مانند داستان حضرت عیسی که به چند روایت نوشته شده است .وافسانه موسی که هربچه ای را بخنده – وامیدارد 
    اصولا فلسفه ادیان از قرن چهاردم بوسیله مردی بنام ( سنت آگوستین ) بنیان گذاشته شد  او درسالهای بین 354 چهار  میلادی  درشهری نزدیک تونس به دنیا آمد ، مادرش مسیحی بود وپدرش سنی ،  در اعترافاتی که خود نوشته دوران کودکیش بسیار سخت ودردناک بود وهنگامیکه مرد در کسوت یک راهب وکشیش بود ،  او بسیار باهوش وزیرک بود ودر کتابها به دنبال حقیقتی میگشت ، او به کشور اسپانی آنزمان نیز آمد ودر کوردبا و مادورا  به دنبال درس و فلسفه و عمق مطالب زندگی بود ،  او لذت زندگی را دردوست داشتن ودوست داشته شدن میدانست ودر کتابهای قرون گذشته به کاووش میپرداخت  اودرکتابی بنا م( هورنتسیوس ) متعلق به سیسرون  دنیای دیگری را کشف کرد ودید عالم او باین نوشته ها تفاوت زیادی داردبنا براین پیرو ( مانی ) شد ومانویت را اختیار کرد .
    پایه گذار مانویت هم یک ایرانی بنام  (مانی  درسال 1217 . تا 1277 )  وجود داشت در وجود این دین مذهب تازه او عنصر  ودو گو هر متضاد  جلوه گر بودند ؛ (نور وظلمت )  وبعقیقده او بشر تا زمانیکه میتواند با نور حقیقت زندگی کند هیچگاه درظلمت فرو نخواهد رفت . اما اگر دراین امر موفق نشد تا سر حد یک حیوان وشاید پایینتر تنزل خواهد کرد ..
     درنظر او که شمه ای نیز در مسیحیت وجود دارد  ، شر را خداوند نیافریده  هرچه هست خیر است   آنها با نخوردن گوشت  ( که به ظلمت) تعلق داشت  خودرا پاکیزه میساختند  آنان با خوردن سبزیجات  ونباتات میتوانستند به زندگی خود ادامه دهند اما فرزندانشان  وکودکان خردسال  به نفخ شکم و دردهای بسیاری گرفتار شده وگاهی میمردند  درمذهب مانویان کودکان راهنمای خوبی برای انتقال  نور بودند  مانویان  همچنین ازدواج  وتناسل را باین عنوان که خیر است خوب میشمردند ، برای پایداری نسلها مجبور به همخوابی با سایر زنان بودندو کم کم زمینه نابودی این مذهب آماده شد  مانی خود عقیقده داشت  که مسحیت را ه گم شده  وشکل منحرف  دین است . بهر روی سنت آگوستین با آنکه سنت شد وراهب بود اما سر انجام بدون هیچ عقیده ای از دنیا رفت .
    چگوار نیز همین رویه را پیش گرفت ومیل داشت با ادیانی که سر زمینش را احاطه کرده بودند ستیز کرده وراه ظلماترا از پیش پای دیگران بردارد ، اما از آنجاییکه دنیا ومنافع روی همین ادیان میگرددوانسانها گوسفند وار باید بسوی مسلخ گاه بروند کم کم اورا ازمیان برداشتند آنهم به دست دوست وهمرزم خودش ، همان ( یهودای ) معروف  که هنوز هم حاکم است وزنده گویی آب خضر نوشیده تا ابد زنده بماند .
    من این ایده را خودم انتخاب کردم  تنها کسی که میتوانست یک پیام آور ویک مسیح یا مسنجر باشد همان چگوار ا بود اما اورا به سیاست آلوده ساختند او از مانویت  ومانی  خیلی چیزها آموخت ، متاسفانه روشنفکران چند دسته دنیا وکسانیکه بستوه آمده بودند درپی یک منجی نشسته هریک برای خود بتی ساخته بود که هیچکدام به پای سخنان ( چه) نمیرسید ، امروز آرامگاه او در شهر زادگاهش مدفون است » البته استخوانهایش « که از سر زمین دیگری به آنجا گسیل داده شد . این تنها یک عقیده است من نمیدانم دنیای ما بکجا ختم میشود ، نمیدانم آیا کرده زمین همچنان به گردش خود ادامه میدهد یانه ، ویا منفجر خواهد شد اما میدانم پای بشر به هر کره ای که برسد اول دولت تشکیل میدهد سپس دین را رواج داده وخود حاکم وارباب دیگران میشود هرکس هم که میل نداردمیتواند مانند سنت آگوستین دور خود بچرخد وسپس لا مذهب از دنیا برود .
    امیدوارم تا حدودی توانسته باشم منظور خودرا ابراز داشته وتقدیم حضورتان نمایم ، این بنده ناچیز خسته از دنیا ومردمش وهمه چیزهایی که به زور به حلقوم یک یک ما فرو میکنند باید خورد ودم نزد مانند بیسکویتهای فروشگاهها  در بسته بندی های شیک که همه از مدفوع انسانها درست شده اند. عمرتان دراز ومهرتان پایداد. /. پابان /.
    چهارشنبه 8.6.2016 میادی /.
    ——————————-
    ماخذ > سنت آگوستین > از کتاب عصر اعتقاد است .
  • انتخابات

    همه انتخابات ، بفاصله  چند روز شروع شده ، همه به دور هم ميگردند ،همه جا منتخبين !!! يعنى انتخاب شده ها ميدانند كه خودشانند ، اما مردم همه در يك شوريدگى بسر ميبرند ،  ” آيا اين يكى راست ميگويد ؟ ” بيخبر از آنچه كه در سر آن انتخاب شد ميگذرد ، او يك عروسكى بيش نيست ، يك رباط ويك دلقك روى صحنه كه بايد مردم را سر گرم كند ،حال هر كس ميخواهد باشد ! فردا پس فردا ارباب بزرگ باين ديار سفر ميكنند تا مرام خودرا تقديم اين ملت  بيچاره كه زير دست وپاهاى مافيا ودزدان دارد جان  ميكند ، ابراز دارند ، 
    بيست وششم براى دومين بار بايد ما بسوى صندوق أراء برويم !!! آيا بايد. زير سايه گيسوان بلتد آن جوان كه ناگهان از كيسه مارگيرى بيرون جست به زندگى گياهى خودمان ادامه دهيم ؟ ويا به همان پير مرد اكتفا كنيم كه با لكنت زبان وچهره مهربانش خالى از ذخيره هاى سياسى. دوباره به زير چتر حكومت بانكداران خواهيم رفت ؟ أن پسر مامانى و تازه از حمام در أمده كه رياست حزب سوسياليستهار ا  دارد نيز  ،  نقش خودرا با ضعف تمام بازى ميكند ، 
    وما ؟! ما بيچارگان جان بركف ، بايد در صف بايستيم وهرچه ارباب گفت بگوييم : اطاعت !! 
    حكومت در دست كا رخانه داران مواد غذايى ،برق ، آب، و مالكيت زمينها و كارخانجات اسلحه سازى كه مرتب بايد تغذيه شوند ، مرزها در هم كوبيده ميشوند ، مردم سر گردان ، بايد جنگى بر پا كرد و جمعيت را كاهش داد ، زمينها را لازم داريم ، براى كشت ، مين ها و ساير مواد ! ترك بجان كرد  ميافتد ، مسلمان بجان يهود ميافتد ، مسيحى بجان  مسلمان  ميافتد ، مسلمانان اما ذره ذره جلو ميروند تا جاييكه موزه بزرگ ( ايا صوفيه) را دوباره تبديل به مسجد كرده اند ودر أن قاريان مشغول قار قار كردن ميباشند ؟! 
    اثاثيه موزه ها در  حراجيها  به قيمتهاى سر سام  إور بفروش ميرسد ، ومنافع دوباره به جيب ( آقايان  ) ميرود ، از تنكه  مرحومه ما رلين مونرو  تا نامه هاى جعلى ونسبت داده به فلان رييس جمهور، رياست جمهور محترم تركيه دوباره ميل  دارد دربار سلطان عثماني را  بر قرار سازد ، اول سريالهارا ساخت وشيفتگى مردم را ديد حال در تدارك ساختار أن است ، 
    در سر زمين بلال خيز ايران خوب زندانها تبديل به دانشگاه شده اند ؟ همانكه آقايان انقلابيون چند أتشه ميل داشتند انجام دهند : ما زندانهارا تبديل به دانشگاه ميكنيم !!!! اما نگفتند با چه طرح وأيده اى ! شلاقها  به صدا در آمده اند ، براى هر نفسى كه ميكشي بجاى ممات حيات  ، چهل شلاق ببالا سهميه دارى ، هر روز  اميدم براى ساختن يك دنياى ساكت وأرام كمتر ميشود  وهر صبح كه سر از خواب بر ميدارم تنها سيل جنازه  هاى خون ألود را ميبينم  كه از شيشه تلويزيون جا ريدند ، صبحانه ات را  بخور ؟ چى را بخورم ، نان روز گذشته امروز تبديل به تكه سنگ شده ، چاى طبيعى وپاك گم شده ودر برنامه  هاى باصطلح سلامتى ميگويند  : چاى اخ است ، بد است ، ، قهوه؟! مخلوط با جو و نخود  وآرد ؟ گوشت ؟! نميدانم. گوشتخوار نيستم ، أب نوشيدنى صاف وگوارا درون شيشه هاى پلاستيكى هزار بار ( ريسايكل ) شده بد بو وبد  مزه ، آب جارى در لوله ها ، مزه گچ و سولفات دوسود ميدهد ، در عوض اوراق ماركدار پرداخت ماليات را بايد پر كنى ودر أن سوگند ياد كنى  كه از هيچ منبع ديگرى در أمد ندارى  وبا همين چندرغاز ى كه از خودمان گرفته ايد داريد پس ميدهيد ، ما نانر ا با آب تر ميكنيم وميخوريم واز خود ميرسيم چرا زنده ام؟ آهان شمع اميد را بايد روشن نگاه داشت ! كدام اميد ؟ اميد  به چى ؟ به كى؟ به كجا؟ ………  از ترس بمبهاى پنهانى سالنهاى تاتر وموسيقى كم كم بسته ميشوند ، سينماها اما هنوز بكار خود مشغولند وطرز أدمكشى را به شيو هاى مختلف ياد ميدهند ، رستورانهاى فست فود پشت سر هم رديفند و مانكنهاى استخوانى با مدلهاى عجيب و  غريب  دور ترا احاطه ميكنند ، ميان هربرنامه تلويزيونى هجوم سنگهاى تبليغات بر سر ومغز تو كوبيده ميشود ، فلان كرم ، فلان ، فلان فلان ، تا برنامه صبحگاهى مشتى خاله زنگ  و اوا خواهر نشسته اند و تكه تكه رختخوابهاى سكس ديگرانرا بتو نشان ميدهند ، اوف حالم بهم ميخورد ، خواب را دريابم   ، خواب دتياى فراموشيهاست ، پايان ………/. 
    8/6/2016 ميلادى/.