Category: General

  • ششم ژوئن

     بس است دراین خیال  ، رسانیده ام  به روز
    بس است روز  از این ملال، بدل کرده به شام 
    —–
    آنچه نوشتم وآنچه رفت ، تنها برای کسانی بود که زاری کنان بسویم آمدند وگفتنند ترا بجان بچه هایت ( دایی) یا عمورا ببخش ، برای کسانی بود که باسن بزرگشان  دیگر روی صندلیهای بزرگ کالیفرنیا جای نمیگرد  پولهایشان تمام شده بیاد ( دایی) جان افتاده اند وگوشی تلفن را برمیدارند ومیپرسند “
    پولهای دایی ما چه شد ؟
    ومن باید درجواب بگویم از معشوق بپیرسید که درکنارتان راه میرود وبه ریش همه میخندد ویا از دیگران !!! از بچه های دایی بزرگ!!!
    درجوابم میگویند ”  دایی ما سی سال کار کرد !!! بلی سی سال با حقوق چندر قاز  ناگهان سلطان بی تاج وتخت شد ، منهم سی وپنج سال کار کردم اما هنوز سثقفی بالای سرم نیست چون نه باجگیر بودم ونه دزد .ونه راه پلکان ترقی را باخود فروشی بلد بودم .
    اینهارا برای آنها نوشتم وامیدآنرا دارم که جوابشانرا گرفته باشند .پایان 
    ——————————————————————-
    امروز روز 6/6/2016 میباشد  ومن عدد شش را خیلی دوست دارم   تاریخ خیلی کم بدینگونه فرصت پیدا میکند تا ارقامرا کنار هم جای بدهد ، امروز آنقدر بلا بر سر مردم ریخته که من شرم میکنم درباره رنجهایم بنویسم هرچند رنجهای نهفته ای دارم که به دیگران مربوط نیست ، امروز ما مرده هایی بیش نیستیم  که درخون خود غلط میزنیم ،  ما همه کودکانی هستیم که خیلی زود از کودکی به پیری رسیدیم وندانستیم جوانی کجا بود وچی شد ؟  امثال من سایه های پوسید ه ای از گذشته ها میباشیم  ، از شبها ی کهنه  ما همه صبح کاذبیم  یکی با آگاهی کامل ودیگری نا پخته درون کوره  زندگی در میان آشوب ها  در آتشیم ، ما آن قربانیان حادثه ندیده ایم /
    امروز زندگی ما روی امواج بالا وپایین میشود  دیگر سینه ای نمانده تا آهی برکشیم  وکم کم به فنای خود نزدیک میشویم  چه همه دست وپا زدیم وچه همه تلاش کردیم ،  تا بتوانیم بندهای اسارت را از دست وپاهای خو باز کنیم از بندی به بند دیگر منتقل شدیم  در شوق یک امید واهی  وهنوز از این شوق زنده ایم .
    روز گذشته به نوه چهار ساله ام گفتم بیا نا ترا ببوسم ” گفت پنج یورو بده !!!! منهم گفتم من عشق را با پول نمیخرم ، این زمانه ماست /
    حال هر صبح که چشمانم بسوی آفناب باز میشوند صدبار شکر گذار پرودرگار نادیده ام  ، هنگامیکه سبزه های لگد کوب شده زیر پای بچهای مدرسه را میبینم بیاد خودمان میافتم ،  وزمانیکه گلبرگهای زیبایی را میینم که از درخت افتاده اند  بفکر کودکانی هستم که در باغ گرسنگی وبرهنگی دارند بی هدف میروند .
    روزی روزگاری درهرقدم  وهرگام که برمیداشتم دستی بسویم دراز بود تمنایی داشت دستهارا کنار زدم ، به دنبال زیبایی بودم !ه شاخه ای که دستش را با مشتی زر بسویم دراز کرد کنار زدم ، به دنبال او بودم که یک فریب بود  ، امروز دراین  فکرم که آن دستها به سینه ای وصل بودند وآن سینه آهی  داست ،  امروز ناگهان بیاد آن روز ها افتادم گویی هزاران پرنده ناگهان به اسمان پرواز کردند  وشب همچو سایه ای بر سر من فرود آمد  وهیچن نقشی  بر کف دستهایم نگذاشت  ، او مرد ، خیلی راحت هم مرد چندان دردی نکشید دردهارا برای من باقی گذاشت .
    حال بی آنکه آنهاارا با کسی قسمت کنم خود به تنهایی با ررا بر دوش میکشم ، با لبخندی که ای وای چه مهربان بود !!!! 
    من از سرنوشت گریختم اما سرنوشت قبل از من آمد وجای گرفت ومرا درآغوش کشید ، اکنون سعی دارم بال شکستهامرا که زخمی وخونیین شده بنوعی بهم بچسپانتم وآنرا ترمیم کنم بی آنکه خیال پرواز دیگری داشته باشم ، آسمان لبریز از پرندگان آهنی ، وآتشین است جایی برای پرواز یک مرغ زخمی نیست .
    پرواز دیگرم را بنام …….. آغاز میکنم 
    پایان / دوشنبه / 6/6/2016 میلادی 
  • توده ها یئ در تاریکی

    شب گذشته اتفاق عجیبی برایم افتاد ، ملافه هارا عوض کرده بودم وساعت هفت بعد از ظهر روی تختخواب درار کشیدم وکتاب میخواندم ، گویا خوابم برد وساعت هشت ونیم بیدار شدم ، اه مگر من چقدر خوابیدم از هفت شب گذشته تا صبح امروز هشت ونیم ، نه ،امکان ندارد من هر نیمه شب باید برخیزم وقهوه امرا درست کنم وبنشینم بنویسم این کار عادت روحی وجسمی من شده حال ؟ هشت صبح ، آفتاب پهن همه جارا فرا گرفته است ،  نگاهی به  ساعتهای  مختلف انداختم همه هشت ونیم بودند اما !!! صبح ؟ یا شب ؟ روی تابلت دیدم یکشنبه است !تنها یک ساعت ونیم من بخواب عمیقی فرو رفته بودم ! خوابی که شبهای زیادی از من گریخته بود .
    حال امشب بیاد( او) همسر مهربانم افتادم! هرنیمه شب بلند میشد  درآشپزخانه به دنبال چیزی میگشت ، یا خوراکی ، یا چیزهای دیگر گاهی صدای قرچ قرچ را میشنیم داشت آبنبات  میخورد گاهی آب میوه مینوشید از صدای درب بطری میفهمیدم محتویات یک شیشه  را درون لیوان خالی میکند واز فییز قوطی آبجو مفهمیدم که مخلوط همیشکی را درست کرده ومشغول نوشیدن است ، خودمرا بخواب میزدم سالها بود که دوراز هم بودیم هرکدام دردنیای دیگری سیر میکردیم او درخیال معشوقه بیست ودوساله اش که حال با اجبار آورا رها کرده تا به امریکا برود وخود مجبور است درکنار من بماند ، نگاهش بمن گاهی خصمانه ، وزمانی تهدید آمیز وساعتی غضب آلود  ویا بی تفاوت بود ، لبخند تمسخر آمیزش در گوشه لبانش  نشان چی بود ؟ تلوتلو خوران خودشرا روی کاناپه میانداخت .
    صبح زود من با تر س و لرز بچه هارا صبحانه میدام وراهی مدرسه میکردم ودرانتظار فاجعه روز بودم ، یک روز مشغول درست کردن غذا بودم ، دیدم گوشتها غیب شدند ، هرجارا گشتم از تکه های گوشت خبری نبود ، درون یخچال ، درون گنجه ها برای ناهار بچه ها میبایست غذا درست کنم ، از او پرسیدم آیا گوشتهارا جایی گذاشته ؟ 
     بانگاهی تحقیر آمیز گفت :
    باز صبح شد وتو صدایت درآمد ؟ من با گوشتها چکار دارم ؟ تو داری دیوانه میشوی  وخودت نمیدانی !! کمی سالاد درست کردم وبحساب خود گفتم برای بچه ها مرغ حاضری میخرم چون دیگر مانده بود که درون وان حمان به دنبال گوشتها بگردم ، در آنجا ، درحمام دیدم که پریز آبگرم کن نیز از برق کشیده شده ومن نمیتوانم دوش بگیرم  آز او پرسیدم  ، کارتوست  باز در جوابم گفت ، من نمیدام با یک دیوانه چکار کنم وخودش را بخواب زد  .بشقابهاراز درون گنجه بیرون آوردم تا روی میز بچینم  دیدم درون یکی از بشقابها گوشتها پنهانند !!! خوب چاره نبود میشد هنوز آنهارا پخت ، باو گفتم این چه کاری است که کرده ای ؟ گفنت کدام کار ، تو خودت دیوانه شده ای گوشتهارا پنهان میکنی که مجبور نباشی آشپزی کنی !! 
    چیزی نداشتم بگویم آنقدر مست بود که حتی چشمانش تا به تا وتلو تلو میخورد اما درعین مستی میدانست کدام نقطه حساس مرا نشانه بگیرد ، روز دیگر دیدم برای راهپیمایی بیرون رفت ، میدانستم درون یکی از بارها خواهد نشست ویا دردکان ارمنی ها مینشیند وگریه را سر میدهد قصه  وافسانه سرایی میکند ، آنها هم برایش لیوانرا پر میکردند وحساب را دو مقابل برایش میگذاشتند ، ناگهان دیدم درب خانه باز شد ویک مرد ناشناس با چند نفر دیگر اورا به درون خانه هول دادند ، خودمرا به درب خانه رساندم ، چی شده ، یکی از آنها گفت چیزی نشده ایشان کمی حالشان خوب نیست من اگر جای شما بودم حتما اورا به پلیس تحویل میدادم ، او دروسط راهرو نشسته بود وگریه میکرد که این مرد میخواست مرا بکشد ، کدام مرد ؟ مجبور شدم دکتریرا خبر کنم ودکتر در بیانه خود نوشت که ” این مرد برای این خانوداده خطرناک است وباید هرچه زودتر اینجارا ترک کند ویزا هم ندارد »
    حال دارم به آن روزهای دردناک میاندیشم ، اگر درایران بودم ….. نه بهتر است حرفش را نزنم حتما مرا به زندان میانداخت  درحالیکه خودش هرشب دبه های بزرگ عرق  دست ساز را به درون معده اش خالی میکرد وبه جان اهالی خانه میافتاد  ، هرکدام درگوشه ای پنهان میشدند  ، تنها عشقش مورد لطف ومرحمت او بود برایش در امریکا حساب بازکرد تا بتواند راحت آنجا با یک دانه توله اش زندگی کند .
    هرماه مبلغی از حساب من دربانک کم میشد ، صورتحساب های پرداختی را میدیدم ام باز کم میاوردم ، روزی به بانک مراجعه کردم ، یکی از کارمندان بانک گفت :
    همسرتان هرروز یکصد پوند از حساب شما بر میدارد خودتان باو اجازه دادید !!! تازه فهمیدم آن کارتی را که روزی جلوی من گذاشت  تا امضائ کنم اجازه نامه خودم بوده است !!!آه پرودگارا ، دیگر حساب از دستم بیرون شده ، آن روزگاران رفته اما هنوز هرشب هجوم خیال مرا بیخواب میسازد ،  چرا روز اول بمن نگفت که کی وچکاره والکلی است ؟ بیخود نبود زن اولش را به تیمارستان فرستا د. 
    حال من هر شب در لابلای توده های تاریکی  دستهایم را بسوی آشنایی نامریی دراز میکنم ولرزه ای بر پیکرم مینشیند  وبیاد آن آشیانه برباد رفته ام .
    روز گذشته پسرم که تازه از روسیه برگشته بود وهشت ساعت درپاریس درانتطا رهواپیما بود با همه خستگی وبیخوابیها بچه هارا آورد تا من ببینم ، سرم را روی سینه اش گذاشتم آنچنان مرا دربغل فشرد که تمام غمها از دلم بیرون شد وموهایمرا بوسید دوباره باید به امریکا برود ، سپس به انگلستان وباز به المان ودرهمه جای باید دو ساه ساعت بایستد وحرف بزند ،  او با همه وجودش دردهای مرا احساس کرده وبیاد دوران بچگیش هست اما سعی دارد خاطره پدر از خودش دور سازد ومیگوید من هیچ خاطره ای از پدرم ندارم ابدا اورا بیاد نیماورم تنها یک مرد مستی که باعث آزار ما میشد همین . 
    —–
    یک شب بادی سهمگپن پای بر زمین کوفت 
    ، دیوارها  به لرزه درآمدند  خروش  هزاران رعد از آسمان بر سرمن بارید
    گویی که سنگهای از کوه  جدا شده وبر سرم فرو میریزند
    یکدم تنها یکدم ، فشار انگشتی گرم 
    چون شعله ای بر پیکرم نشست  ومرا سوزاند 
    غاقل ار اینکه درسپیده دم  ،  دیدم 
    این دست شیطان بود  که با دو مردمک مرده 
    مرا تماشا میکرد  ومن درخیال نوازش دستهای گرم او بودم 
    پایان 
    6/6.2016/ دوشنبه 
     جالب است ارقام امروز همه شش میباشند !! 
  • عطش وویرانی

    هر صبح ،چون زبان تر وخشک برگها ،
    از نیش ناگهانی آفتاب 
    آماس میکند ، این شهر ، چون کرم  پیر 
    ——–
     شهری است پر زعجایب وهزار رنگ ، در آن همه چیز وهمه کس وهمه نوع حیوانی را میتوان دید ، 
    درآن زمان که تازه  به انگلستان رفته بودم ، هنوز کلمات ، پلیز و، تنکیو از زبان مردم نیافاتده بود ، هنوز ادب ومهربانی خودشانرا داشتند وهنوز در صدد کمک به یکدیگر بودند ، منهم که سرم برای این نوع کارها درد میکرد خودمرا به مجامع وصله پینه دوزی لحاف چهل تکه برای خانه سالمندان وکودکان انداخته بودم  ، همه چیز دریک ارامش و پاکیزکی میگذشت ، جند دوست خوب بهایی پیدا کرده بودم که اهل کرمان بودند، بسیار مهربان خوشقلب وما خوشحال دراین از اینکه کنار دریا توانسته ایم دوراز همه همهمه ها بچه هایمانرا به مدارس خوبی بگذاریم ، همه گیاه خوار شده بودیم !!! ونمیدانستیم که گیاه متعلق به حیوانات نجیب است باید گوشتخوار بود .
    انقلابی و افتضاحی  در سر زمین ما که هنوز دلبستگی شدیدی به آنجا داشتم  بوقوع پیوست سیل دزدان وفراریان باینسو روان شدند  ، خانه پشت خانه خریداری میشد  آنهم نه یکی دوتا بلکه چهارتا و پنج تا برای هر کدام از بچه ها !!  بزن وبکوب برقص ودوره های بازی وتخته نرد وباربکیوها شروع شد لباسهای ساده ما که یک تی شرت ویک شلوار جین ویا یک پلور ویک شلوار بود اجبارا تبدیل شد ( دوباره ) به لبا سهای مارک دار  ومزن های معروف که از قافله عقب نمانیم آن دوست کرمانی مهاجرت کرد با بچه ها وهمسرش . منهم مهاجرت کردم ، یک مهاجرت اجباری ، حوصله تکرار تهوع  آور آن زندگی گذشته را نداشتم بلکه تازه خانه ام تبدیل به یک هتل مجانی هم شده بود …….
    آمدیم باینسو ، خلوت ، کوچه ها خاکی ، مردم مهربان ، چند ارمنی ، مشغول کار عرق فروشی وبار داری  وبافندگیشان بودند واز ایرانیان خبری نبود  تنها میدانستیم که درآنسوی شهر یک مرد بزرگی !!! که پدر خوانده است مشغول ساختمان سازی وفروش خانه های شیک  وواردات وصادرات است ، خوب بما مروبط نمیشود ، ما زندگی حقیر خودمانرا ادامه میدادیم ومیل هم نداشتیم پایمان را از دایره قانون بیرون بگذاریم . همسرم هنوز بین ایران وانگلیس در رفت وآمد بود ومن کاری نداشتم که چه میکند ! 
    یک روز با دختر کوچکم از پیاده  روی یکی از خیابانها رد میشدیم ، ناگهان مردی جلوی ماا سبز شد با بدن لخت تنها یک شلوار پایش بود اما ریش بلندی ماندد مرحوم  راسپوتین تا روی شکمش آمده بود ، خم شد وتعظیمی کرد و به زبان فارسی گفت “
    نوکر شما کمال آقا ،  من جا خوردم وگفتم اختیار دارید شما سرورید از ترس داشتم میمردم دست دخترم را گرفته بودم واو پشت سر من پنهان شده بود .
    با همان لهجه لاتی خود ادامه داد :
    نوکرتان خوب میدونه شما اینجا چه خانمی هستی ، ما به همه گفتیم تنها یه خانم اینجاست اونم شمایی !!! هرکاری کاری داری نوکرت اینجاست تا شوورت برگرده ما دورخونه ات پاس میدیم ، 
    نمیدانستم جواب اورا چه بدهم مثل بید میلرزیدیم ، اما خودمرا کنترل کردم وگفتم “
    البته شما سرورمایید اینهم دختر منست ، 
    گفت میدونم ماشاءاله همه بچهات خوشگلند ، اما اگه کسی بخواد چپ بشما نیگاه کنه سرو کارش با منه ، خم شد ، دست مرا بوسید ورفت ، من خشکم زده بود .
    خواهر هنرمندی معروف که میدانستم با چه کسانی سر وکار دارد برای کمی مواد وتریاک ، اینجا بشغل قدیمی مشغول بودند ودر یک بار کار میکردند  بسرعت به سوی بار رفتم وازاو درباره این  مرد ریشو پر سیدم ، او خنده احمقانه ای کرد وگفت ! 
    نه باابا این قاچاقچی و برای فلانی کار میکنه میره مادرید  بهمه شهر ها میره ومیاد نترس مرد خوبیه ،
    گفتم همان فلانی که شوهر ان خانم محترم که درمادرید بشغل شریف …… مشغول بود ؟
    گفت آره بابا ، اما خوب او الان خاتمی شده وپسری هم داره …….
    برگشتم خانه گوشی تلفن را  برداشتم و زنگ زدم به کارخانه وبه همسرم گفتم هرچه زودتر بیا ، تورا به هرکس میپرستی بیا  ، ما جای عوضی اومدیم وجریانرا برایش گفتم ، 
    او هم بادی به  غبغبش انداخت که صدای آن را من از پشت تلفن مینیدم ، منکه گفتم ، منکه گفتم ، خوب  باشه !!!!
    نترس از اینا همه جا زیادند کاری بکارشان نداشته باش فقط پولی کف دستشان بگذار واحترامی به آنها بگذار کاری بکارت ندارند 
    کم کم سر وکله ایرانیان عفیف وشریف از ایران باینسو سرازیر شد عجبه آنکه همه هم مهندس ودکتر بودند وهمه هم میل داشتن  از این سکوی پرتاپ به امریکا بروند ، همه هم میگفتند که ما از راه دشت وکوه بوسیله قاچاقچیان آمده ایم درحالیکه همه پاسپورت سیاسی دردست داشتند ومامورین وپاسداران جمهوری تازه برپاشده بودند .
    رابطه خودمان را  به همه قطع کردیم ، سر سختی ولج بازی من بیشتر شد تا جاییکه دیگر حتی به سایه خودم هم شک داشتم .
    امروز خوشبختانه اینجا کم وبیش ارام است اگر هم ماموری باشد در گوشه وکنار پنهان است ، منهم در بالای تپه ماهورها با تابلتم خورشید وماه را شکار میکنم و به گلهای باغچه ام میپردازم  یک روز میبینم سر افکنده و پریشانند میفهمم که بیمارم وآنها هم بیمار شده اند وروز دیگر میبینم سر وحال سر زنده اند میفهمم که حال منهم خوب است .
    حال دیگر گذشته کمال اقارا در سوئد کشتند ، جناب پدر خوانده وهمسر عفیفش هنوز مشغول پارتی دادن واشتعال به کارهای خوب خود هستند ،سیل اعراب پولدار وایرانیان  پولدارتر !!!! باینجا روان شد اما نه درتپه ماهور ما بلکه درآنسوی شهر  هم در امریکا ، هم در انگلستان ، هم در اینجا برای تفریح کشتیهایشان روی بندرها خوابیده جت های شخصی شان هوارا احاطه کرده اند  اما ما هنوز همان گوهی !! که بودیم هستیم !!!!! حتی ارمنی ها هم به مقامات بالای اجتماع پولدارها پیوستند !!! عرق فروشیشان چند دهنه شد ، …….. ما هم دراینجا ماست خودمان را میخوریم ، گاهی هم بی گناه مورد عتاب قرار میگیریم چونکه …….. بماند این یکی بماند .پایان 
    یکشنبه  5 ژوئن 2016 میلادی 
  • زنان آزاد

    از کدام زنان آزاد سخن بگویم ؟ حتی بزرگتر ین وپیشروترین آنها ( سیمون وبوار)  یا آنهمه زحمت وپشتوانه ها نتوانست به درستی کاری از پیش ببرد ، زنان اروپایی آزاد شدند ، در لباس پوشیدن ، در زندگی ودر کنار مردان گام برداشتن اما هنوز گره های کوری دراین وسط هست که باز کردن آن مستلزم زمان بسیاری است ،
    در سر زمین بلا خیز ما ، اکثر زنان تنبلند دوست دارند زیر نفوذ مرد باشند بردگی را دوست دارند ، خدمت به مردان وشوهرانشان اولین وظیقه وشعف وخوشحالی آنا ن است ، احتیاج باین نرینه   از همه آرزوها برایشان مهمترا ست ،  تنها زنی که پیشرو بود آنهم دران زمان تاریک وسیاه بعد از استبداد قاجاریه (بانو پروین اعتصامی ) بود که با حفظ معیارهای نجابت یک زن  اورا از بردگی رهایی میخواست ، ( سرگذشت اود رکتابش موجود است )  .
    امروز نماد زن ایرانی و مبارزه وزد وخورد او با خواسته ها ودریافت حق وحقوقش  بانو ( زهراخانم رهنورد ) با آن بقچه حمام که برسرش پیچیده وآن چادر دولاپهنارا که روز آن انداخته وفراموش کرده روزی با دامن کوتاه  زیر نام ( زهره کاظمی)  درمدرسه نوربخش درس میخواند ، امروز همه میتوانند نام وفامیل وحتی زاتدگاهشانرا عوض کنند  واین کار شر ایطی دارد ،شزایط آن خدمت درراه اهداف  وپیشبرد اسلام عزیز است ، وآن نماد بردگی را که بر زنان کشیده اند بنام چادر ویا روسری .
    روز گذشته به سخنان دکتری از نژاد خودشان که در طب سنتی دست دارد گوش میدادم سالن لبریز از مورچه های سیاه وقارچ ها بود ، اثری از ایک انسان نبود ، کم کم لباس مردان هم تبدیل به آرخالق وعبا وعمامه خواهدشد باید نماد ایرانی درهمه جا باشد مگر افغانستان نیست ، طالیان نشان مردانگی است .
    حال من نشسته ام درباره چه موضوعاتی مینویسم ،  درباره اینکه ( تنها )هستم  ؛ اما آزادم کسی نیست بمن بگوید کجا بایست وکجا  بنشین ، روحم ، افکارم آزاد است خوشبختانه درمسیر هیچ سیلاب سیاسی نیز نبودم تا امروز احساس گناه کرده ویا مجبور باعتراف باشم ، شاید اشکال من با هموطنانم درآن زمان هم همین روحیه آزادیخواهی من بود ، درتمام عمرم شاید یک بار مجبور شدم چادر بسر کنم آنهم نیمه کاره آنرا وسط خیابان انداختم ، زمانی بود که مجبور بودم بعنوان عروس تازه فلان حاجی به شهر وزادگاه همسرم بروم  بمن گفتند باید چادر بپوشم ، حتی نمیتوانستم آنرا نگاه دارم وسط حیالان آنرا از سر برداشتم وبکناری انداختم خوشبختانه همسرم  پشت سرم با اتومبیل میامدومرا سوار کرد ، باو گفتم هیچگاه مرا مجبور مکن که با این سوسکها راه بروم ، چیزی نداشت بگوید خواهرش آنچنان زیر چادر گم شده بود که نمیشد تشخیص داد زنی است یا یک حیوان   بقیه هم به همین نحو بنا براین اولین گلنگ اختلافات فامیلی !! بر زمین خورد ، روسر ی را زمانی بسرم میکشیدم که موهایم هنوز به دست سلمانی آراسته نشده بود ، اختلاف دوم زمانی پیش آمد که  نمیبایست به سلمانی آنهم سلمانی مرد بروم ومن سالها یک سلمانی ارمنی داشتم که نیمه مرد بنام ( هامو)  حال باید میگشتم تا سلمانی زن پیدا کنم !!!  اینها درست دراوج آزادی وروزهای فرحبخش زمان ما بود!! بنا براین نباید تعجب کنم ونباید اعتراضی بنمایم ، اگرچادررا بر سرم میکشیدم وسر سفره ها مینشستم وهر ماه یک سفره نذری بیبی رقیه ویا بی بی راضیه میانداختم ، شاید امروز مجبور نبودم تنها باشم .من به موسیقی کلاسیک گوش میدادم ویا به سازهای سنتی نه بخوانندگان کوچه وبازار ورقص بابا کرم  فرزندانم را مجبور به انتخاب دیین نکردم گذاشتم بزرگ شوند وخودشان دین وایمانشانرا انتخاب کنند ، وکردند ، ( انسان بودن)  .
    نه نباید درصدد اعتراض بر آیم ، 
    پروین اعتصامی در یک مدرسه امریکایی درس خواند وبا احوال زنان زمانه آشنا شد  سپس سرود “……….
    زن درایران ، پیش از این گویی که ایرانی نبود  /  پیشه اش جز تیره روزی وپریشانی نبود /
    زندگی و مرگش درکنج عزلت میگذشت /  زن چه چه بود آن روزها  گریک زندانی نبود 
    کس چون زن اندر سیاهی قرنها مننزل نکرد/  کس چو زن در معبد سالوس قربانی نبود 
    او این اشعار را در سالهای کشف حجاب  بعنوان ( گنج عفت)  میسراید ورضا شاه را تحسین میکند :
    خسروا دست توانای  تو آسان کرد  کار /  ورنه دراین کار سخت امید  اسانی نبود 
    شه گر نمیشد در این گمگشته  کشتی ناخدای /ساحلی پیدا  از این دریای طوفانی نبود 
    متاسفم که امروز همه خدمات او وپسرش نا دیده گرفته شده و اصغر قاتلها ، اسمعیل قصاب ها وفاطمه کماندو ها ارباب ورهبر زن ایرانی شده اند . ونماد زن ایرانی زهرا خانم گل گلی  میباشد که روزی میخواست بانوی اول ایران باشد .
    این چند خط را هم بعنوان یک زن ایرانی گم شده در غربت مینویسم ، در واقع دیگر بمن مربوط نمیشود میروم تا ماست خودمرا بخورم ودیگر فریب این هموطنان زوار دررفته امرا نیز نخواهم خورد . پایان 
    5/6/2016 میلادی 
  • مردان خود فروش

    امروز در شهر اورشلیم مردان همجنس باز دوگانه وسه گانه جشن گرفته تند و……
    من برایم عجیب بود که یک مرد چگونه میتواند خودرا بفروشد ؟! اولین باری که این ضربه بر من فرود آمد وبرایم درسی بزرگ شد  زمانی بود که همسر بیمار وروبمرگ خود را به انگلستان بردم برای مداوا، درآتجا با چند مرد محترم!!! آشنا شدم که دلسوزانه اطراف مارا گرفته بودند از یک دکتر ایرانی تا سفیر سابق فلان دیار ، از بنیان گذار فلان کانون فرهنگی تا فلان ارتشی ، دور ما جمع شدند ، دوستا ن گذشته همه مهربان شده بودند ، پوست بدن وپیکرم همسرم زرد ورو به متلاشی شدن بود سرطان دیگر اورا به آخر مرز رسانده بود کبد بزرگ وریه ها مشغول جمع کردن آب ، بهترین دکتر آن زمان را برابالای سرش آوردم  واورا دربهترین بیمارستانها شهر بستری کردم ، دکتر مرا بگوشه ای صدا کرد وگفت او دیگر تا سال آینده زنده نخواهد ماند هرچه خواست باو بدهید .
    من همه گناهان گذشته اورا بخشیدم  وبرگشتیم به شهرمان ، دوروز بعد نامه ای سر تا پامهربانی حاکی از اشعار حافظ برای من رسید ، روز بعد کتابهای متعدد از طریق پست برایم رسید !! همسرم چشمان بی رمقش را باز کرد وگفت :
    فریب این شیادان  را مخور ، اینها همان لاشخورانند که گرد جسد من جمع شده اند این مردان درحال حاضر  پولی ندارند وزنان بیوه خرج مخارج آنهارا میپردازند ،  آنچنان از کوره در رفتم که نزدیک بود منفجر شوم ، چگونه ممکن است مردی با اینهمه تحصیلات وشعور خودش را بفروشد ، 
    همسرم فوت کرد ، سیل نامه های تسلیت آمیز آمیز خانه را لبریز ساخت ، پس از ماهها همان جناب اولی برایم نامه ای فرستاد که :
    سخت گرفتارم و بدبخت  شده ام ومرا به دادگاه میبرند برای پرداخت نکردن قروضم / احتیا به پنج هزار پوند دارم ! فورا از حسابم برای ایشان یک چک پنج هزار پوندی فرستادم اما نوشتم این قرض است  ومن آنرا پس خواهم گرفت  ، وپس گرفتم آنهم با چه بدبخنی . این اولین وآخرین تجربه من بود وسیل خواستگارانی که بخیال خود من روی یک ارث بیکران نشسته ام ، نمیدانستند که من اتومبیلم را فروختم برای مخارج بیمارستان ، وخانهرا درگرو بانگ گذاشتم ، برای مخارج بیمارستان وجواهرات وسکه هایی را که برای بچه ها جمع کرده بودم فروختم برای کفن ودفن وخرید قبرستان برای او ، نه هیچکس ندانست ، فرشها را فروختم ، تکه تکه اثایه خانه برای پرداخت صورتحسابها بفروش رفت .
    درب خانهرا بستم اما همچنان سیل نامه های فدایت بشوم برایم میرسید ومن آنهار پاره کرده به درون سطل زباله میانداختم  مشغول کار شدم شب وروز تا صبح ساعت پنج صبح سرم روی چرخ خیاطی بود که خوابم میبرد ، دخترم را به امریکا فرستادم ، پسرم را به دانشگاه فرستادم او د ردانگاه مریکایی  ام آی تی قبول شد ، اما دیگر پولی نداشتم تا مخارج پنج سال  اورا بدهم ، همه آن دوستان مانند کلاعها پر کشیئند، گم شدند ، من بودم وچرخ خیاطی ودرانتظا رپایان نامه تحصیلی دخترم و پسرم .
    آن روزها رفتند وسپری شدند اما زخم آن بر قلبم نشسته ، آقایانی که روزی سر سفره من مینشتند وجوجه کباب وویسکی میل میکردند دیگر جوا ب سلامم را هم نمیدادند ، زنان قحبه ایکه تازه ازایران آمده از جننوب تهران با رفیق شدن گروه سپاه پاسداران ووحشیان فخر وافادهایشان داشت مرا میکشت ، 
    امروز همه آنها تمام شدند ، مردمرا فراموش کردم ، دنیای دیگری به روی گشودم   وفهمیدم هر کسی در هرسنی میتواند خودرا بفروشد ، باید خریدار داشت /دیگر مار خورده وافعی شده بودم میدانستم هر سلامی بی حکمت نیست وسلام روستایی به طمع نیست .
    سه روز تنها درد کشیدم ، سه شب تا صبح از فشار درد گریستم ، کسی نبود ، نه کسی نبود ، امروز باید همه را خرید ، هرکسی قیمتی دارد . ث
    پایان 
    4 ژوئن 2016 میبادی 
  • مستی

    هوا بارانی و من مست او مست 
    شراب سرخ  شیرین درسبو مست 
    همه چشم سیاهش  سر بسر ناز 
    همه زلف درازش مو بمو مست 
    ——————-
    نه از مستی باید سخن گفت ونه مست شد ن،  باید دیوانه بود ودیوانه تر شد ، نمیدانم چرا امشب یعنی نیمه شب ، بیاد » رهی« افتادم  » رهی معیری«  
    فلک موی سپیدمرا برایگان نداد 
    من این رشته به نقد جوانی خریده ام
    جوانی رفت ، تو رفتی وچه بموقع هم رفتی ، تو ودوست  هم دوره ات ، تو هم مانند من از مردم گریزان بودی ، بهترین  دوست ویاار یاورت مرحوم علی دشتی بود که بیشتر اوقات خودت را درمحضر او میگذراندی ، بیاد ندارم هیچکدام از شما دونفر لب بر لب وافور گذاشته باشید اما لب برلب جام می چرا ، مرحوم دشتی عاشق حافظ وبرتراند راسل بود و تو درخیال سعدی ، از اومیخواستی که در کنار کتبی که دردست تهیه داشت » نقشی از حافظ و دمی با خیام«  از سعدی هم بنویسد ؛ واو به این دستور تو عمل کرد. » در قلمرو سعدی« را نیز در کنار این سه شاهکار گذاشت.
    هر سه کتاب را من درپنهانی ترین کوشه کتابخانه ام نگاه داشته ام  تا روزی روزگاری فرزندان  آتیه ایران اگر ایرانی ماند بیادشان باشد که چه انسانهای در راه نگاهداری این فرهنگ و نگاهداری نام شعرا شب وروزشان را صرف تهیه آنان کردند . امروز از هیچکدام از شما خبری نیست ، تو خیلی زود جان بجان آفرین تسلیم کردی ، تک وتنها ، مانند من ، با آنهمه پشتوانه بزرگ فامیلی وبا آنکه دایی بزرگ خانواده فروغی بسطامی بود اما تو به هیچ یک اعتنا نداشتی ، آهسته میرفتی ترانه ای میسرودی کارمند بودی حقوق کارمندی میگرفتی ، نه شعر برای شاهان گفتی ونه مدح ملا را.
    امشب روح تو با یک صدای بلند بمن رسید ، از افتادن چیزی بیدار شدم ، میز اتو بود که ناگهان از دیوار جدا شد وبر زمین افاتد ساعت سه پس از نیمه شب بود ، ومن زیر لب داشتم زمزمه میکرم که موی سپیدم را ….. 
    این موی سپیدرا نگاه میدارم آنرا رنگ نمیکنم ، اگر چه دیگران نپسندند ، روز گذشته دخترم میگفت :
    حیف است هنوز جوانی !!!!! اهه بمن میگویند جوان قدیم ، نه موهای سپیدمرا نگاه خواهم داشت هرکدام از آنها نشان یک روز  بدبختی من بوده اند ونشان یک رنج نا تمام شدنی .
    امروز دیگر .مستی در آن سر زمین ، درکنار ارامگاه حافظ وسعدی وخیام گناه بزرگی است وکیفر ومکافات سختی دارد محتسب از درون کتب بیرون آمده با شلاق سیمی ، یکصد ضربه شلاق برای هر جام باده .
    دیگر زندگی معنای خودرا بطور کلی از دست داده است ، سرمان با چند اسبای بازی وسیم  گرم است تا فکر نکنیم تا ننویسیم نوشتن هم جرم است ، هر روز من سایه شوم امنتی را روی نوشته هایم میبینم ، وهر هفته بیشتر دستگاههای من قفل میشوند،  با همه اینها مینویسم ، روز گذشته  طرح یک داستانرا ریختم ، بیاد قوم قشقاقییها ، بختیاریها ، این دو قوم قوی ترین  اقوام ایران بودند ودلیرترین مردانرا دراختیار داشتند ، اسب وتفنگ وسگ تنها اسلحه آنها بود ، اسبان رشید واصیل ، امروز بجایش دیوانگانی مانند ( رجوی) نشسته اندبا چشمانی که مانند دیوانگان زنجیزی ومعتاد درحلقه میچرخد وسی هزار جوان را آلوده افکار وایده لوژی خودش کرده است ، سی هزار نفر از مردان وزنانی که میتوانستند هرکدام یک » رهی « شوند یک دشتی ویک نادر پور ویا یک سعیدی سیرجانی . یک پزشک /یک دانشمند  ویا یک ّپژوهشگرباشند .برای آنکه ایران ما تا مرز بنگلادش وپاکستان سقوط کند این داداش را علم کردند ، شریعتی را تقویت کردند ملای خمینی را برایمان فرستادند تا از نجاست وپورنو گرافی بگوید .
    حال ممه وا خورده پیر وپاتا ل و جوان نیمه جوان در تلویزوینها  نمایش رزم آوری ها وخیانتشانرا میدهند .ولا ت ولوتهای حرام زاده قلعه ونجیبخانه دروازه قزوین  ارباب شده اند .
    من وتو خوب موقعی  زیستیم وتو خوب زمانی از دنیا رفتی . اما نامت هنوز جاودانه است هرچند دزدان امروز اشعار ترا بنام دیگری بخوانند  (من از اروز ازل دیوانه بودم ، دیوانه روی تو .)
    کمتر کسی میدانست که تو دیوانه چه کسی بودی وبه مراد نرسیدی هیچگاه هم دیگر زنی را به حریم خصوصی زندگیت راه ندادی آن زن خیانکار از آب درآمد با جانیان رفت وبه آنها پیوست . امشب بیادروی تو بودم .
    وبیاد سعدی :
    درآن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم 
    بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم 
    روانت شاد .
    روز گذشته سالروز مرگ ( کافکا ) بود !!!تو کافکارا خوب میشناختی .
    نیمه شب شنبه / 5/6/2016 میلادی 

  • پا سخی دیگر

    درود ،
    این برگه هرروز کوچکتر وگنجایش کمتری برای من میگذارد واینجا تنها جایی است که من میتوانم احساسات درونی خود را بیان کنم ، 
    با همه دردی که دارم ونشستن برایم سخت است ، دریغم آمد که پاسخ مهربانی های ! شمارا ندهم ، من اولین روزیکه این صفحه کوچک را به امانت گرفتم سه چیز را شعار خود قرار دادم ، دوری از سیاست ، دوری از مذهب ، دوری از مسابقات  منجمله فوتبال چون هرسه دریک ردیف میباشند وطرفداران خودرا دارند من نمیتوانم وارد بحث آنها بشوم چون به هیچ یک از این سه نه اعتقادی دارم ونه دوست میدارم ،  حتی روزیکه پسر بزرگ من رشته حقوق سیاسی را انتخاب کرد باو اعتراض کردم که این رشته به درد تو وما نمیخورد بهتر  است وارد کار فروشندگی بشوی ، !!!! نه خودرا بفروشی ویا ما ودیگرانرا بلکه کار فروشندگی بهتر از هر چیز دیگر است !!!!
    بنا بر این من سیاسی نیستم گاهی تنها نقی به روزگار میزنم ، نه جنبش سبز ونه زرد ونه انقلاب » ویشی« وغیره برایم مهم نیستند چرا که همه آنها روی موضوعی بنام اقتصاد وهوسهای انسانها میچرخد ، من هوسی ندارم ، هیچ هوسی ، وبه حیرت از دل بی آرزوی خویشم .
    ندا آقا سلطان سبز نبود ، نه سبز نبود وآن جنبش هم خود جوش بود فرزندانی که بر علیه پدر ومادرشان برخاستند که چرا آن افتضاع سال پنجاه وهفت را ببار آوردید که امروز دنیا میرود تا روی کره ماه ومریخ خانه بسازد ما باید درون چادر سیاه در دنیای تاریکی وجهالت بر سرمان بکوبیم وبرای مردگانی که نه از قبیله ما بودند ونه از خون ما بلکه دشمن فرهنگ واعتبار ودانش  وسرزمین ما بودند اشگ ماتم بریزیم ؟  فرصت طلبان از او یک قهرمان جنبش سبز ساختند و در دولت خیال جمهور یهم  آنهایی را که دیگر لازم نداشتند یا سر به نیست کردند ویا تا ابد درگورستان خانه شان دفن نمودند ، 
    نمیدانم شما فیلم ( شام با اندره ) را دیده اید یا نه اگر ندیده اید حتما ببیند ، در آخر سر باید یک نهال برداریم وتا دیر نشده فرار کنیم ، اما بکجا؟  زمین گرد است وهمه جا یکسان ، وهمان بردگیها ادامه دارد جای آدمها عوض شده است . بنا براین از من یکی نخواهید که نظر بدهم  بمن هیچ مربوط نیست ، من خود بخود درخانه خود به حصر خانگی نشسته ام ، و ماست خودمرا میخورم ، گاهی که خیلی دلم بگیرد خطی مینویسم ودر بالای یکی از این ضایعاتی که جای روزنامه هارا گرفته اند میگذارم ، نه تلویزیون میبینم، نه روزنامه میخرم ونه مجله ونه به اخبار هزار بار از صافی رد شده ودروغ  گوش میدهم تنها خط سیر راه فرزندانمرا میگرم که امروز درکدام جاده باید به دنبال بردگیشان بروند وشب چه موقع بخانه کنار خانوده شان برمیگردند وآیا نان برای خوردن دارند؟ من آنهار رها نکردم تا مانند علف هرزه سبز شوند وخود بخود سر به راهی بگذارند که پایانش نامعلوم است ، آنها نیز دنبال من راه افتادند ( کار شرافتمندانه ) !  من آدم احمقی نیستم ، هنوز هوش وحواسم متاسفانه سر جایش مانده ، هنوز دستهایم قدرت دارند که وزنه های سنگینرا از زمین بلند کنند وسنگهای جلوی پایمرا با  یک ضربه به خراباتشان میاندازم .
    بارها نوشتم ” شاعر نیم وشعر ندانم چیست 
    من مرثیه گوی دل دیوانه خویشم 
    نه مداح بلند پایگانم ونه نویسنده مزدور که قلم برای دیگران بزنم ، محال است ، محال .
    در ماه مه 1965 دانشجویان در شهر پاریس بر خاستند  و دانشگاه بزرگ سوربون را اشغال کردند به محله کارتیه لاتن رفتند  کارگران به آنها پیوستند ودر همین بین زنان نیز به آنها گره خوردند  تا حقوق حقه خویش را بگیرند ، واین جنبش زنان بود حقوقشانرا گرفتند ، اما من روزی شعری سرودم وبه ( زنان دربند ) مانده سر زمینم تقدیم داشتم ، بانویی بمن نامه نوشت که :
    ما دربند واسیری نیستیم ، ما تازه آزاد شده ایم ، مگر راه ورسم شوهر داری وبچه داری اسیری است ؟ دیگر جوابی نداشتم به آن خانم بدهم وبگویم مردان مسلمان  تنها زنان را بین مطبخ وتختخواب میخواهند نه بیشتر وشمار را درون گونی سیاه کرده تا ارباب شما خودشان باشند شما برده شده اید نه یک زن ونه یک مادر . اما .
    آنچه البته بجایی نرسد فریاد است .
    مرا ببخشید دوست نادیده ، تا همیجا را هم زیادی رفتم  زندگی زنان ایران بمن مربوط نیست ، مومنین شان رادیدم ، ازاداندیشان نرا نیز مانند مرحوم سیمین دانشور دیدم که چگونه خم شد تا دست آن ملا را ببوسد واو دستش را کنار کشید ، این نمونه یک زن روسنفکر ایرانی بود ویک نویسنده که ( سوو شوشون) را با تبلیغات زیاد ببازار فرستاد ، وهمسر گرامیش  غرب زدگی را ، بعنوان یک سبمل نویسنده بزرگ تاریخ به پیشگاه ملت همیشه دربند ایران تقدیم داشتند . عمرتان دراز ومهرتان پایدار .
    3 ژوین 2016 میلادی برابر با 14 خردادماه 1395 /.
  • روسيو خورادو ٢

    امروز در تمام مدتى كه مجبور به استراحت  بودم ، بيشتر به ترانه هاى “روسيو ” گوش ميدادم  آهنگهاى  قديم او لباسهايش وأرايش او ،دخترى اهل ( چيپيونا ) كاديس در جنوب اسپانيا ، ميدانست چگونه لباس بپوشد وآن دستهاى كشيده وبلند ش  را چگون ببازى بگيرد ، هر كلامى كه ميخواند احساس را به انسان منتقل ميكرد  عشوه گرى ، قهر ، اشتى ،همهر ا با آهنگهايش بنوعى تلفيق كرده بود با صداى جادويش كه هيچ جاى شكايتى نداشت ،  چه زود مرد گويى آمده بود تنها يك گاو  باز گرسنه را سير كند وبرود يك گاو با.ز  / باز نشسته وفراموش شده و…… اگر او مثلا در امريكا بود شايد صدها نفر مانند سلين ديون را درون جيبش ميگذاشت ، متاسفانه در جنوب اسپانيا بود با اينهمه توانست دنياي اسپانيايى زبان را فتح كند . 
    او روى صحنه با اشعارش وصدايش بازى ميكرد لباسهايش طورى طراحى ميشدند تا دستهاى بلند. وپيكر درشت اورا بپوشانند موهاى انبوه وزيبايش ، دهانى كه صد ها هزاربوسه طلب ميكر با أن دندانهاى رديف وسپيدش ، و من بياد خوانندگان  خودمان افتادم كه نميدانستند دستهايشان را كجا قرار دهند حتى هنرپيشه هاى تاتر مردان حد اقل يك سازى به دست ميگرفتند ،  به راستى نبود اين زن ضايعه بزرگى است ، ديكر اين صدا تكرار نخو اهد شد ،اين صدا تعليم ديد  صعود وفرود و چپ و راست را ميدانست ، چقدر من باو احترام داشتم ودوستش  ميداشتم ، حال در بستر روى اين تابلت در مجموعه  آهنكهاى يوتيوپ كه كم كم ، گم ميشوند وجايشانرا را به مسايل ديگرى ميدهند ، حضور روسيو مرا شاد ميكند ،همه آنها از عشق گفتگو ميكند ، قهر وآشتى ها ، وگاهى هم گريه اى  كه در پنهانى در زاويه تا ريكى اشكهايش را پاك ميكند ، 
    مرد اول زتدگى او يك بوكسور بود كه از او دخترى دارد ،هيچكاه در اطرافش جنجالى به پا نشد مدير برنامه هايش ، برادرش بود ، مخارج همه را ميپرداخت ، پدرش كفاشى  داشت ،مادرش يك زن ساده خانه دار ، اما او مانند يك خورشيد از جنوب طلوع كرد وهمه اسپانيا را زير پر خود گرفت ،
    ماه كذشته سفرى به كاديس داشتم ، اما به شهر او نرفتم ،ترجيح دادم ساعتها روى أب با كشتى بگردم وتنها اقيانوس را ببينم ، زهرى در جانم ريشه كرده برد وميبايست آن را بالا بياورم ، هواى پاك جنگل ، وأبى أ رام دريا مرا از آن سم دور كرد ، سمى كه گمان ميكردم نسيمى است از تبار ايلم اما يك سنگ ريزه بود كه در أنسوى جويبار افتاده بود ومن مرواريدش پنداشتم و گمان بردم ريشه او به تبار من وصل است در حاليكه يك نخ پوك بود ،. 
    بهر روى ،اگر عاشق بردم حتما با آهنگهاى روسيو اشك ميريختم ، اما امروز صداى اورا ميبلعم كه بينظير است ، روسيو براى هميشه ،Rocio para siembre  روانش شاد . 
    پايان ، همنان روز  ٢/٦/١٦ ميلادى
  • دردها زبان نميدانند

    امروز مجبورم تمام روز صاف بخوابم ، كمر درد شديدى گرفته ام از آنهايكه فريادم را به آسمان ميبرد ، اما من فرياد كشيدن را نميدانم چيست  ، مغز ودستهايم كار ميكنند ، مجبور بودم اخباررا ببينم ، پأريس زيبا ، پاريس رويايى يك سره زير أب است ، الپيك  امسال در آنجا بايد برقرار شود بازيهاى درخشان فوتتتتتتتتبببببال ! اما دولت بزرگ وپدر  دنيا به فرزندانش كفت پايتان به اروپا  نرسد كه لولو ى تروريستها آنجا لانه كرده اما نتوانست جلوى تيز اندازى در دانشگاه يو سى ال  را در كاليفرنيا بگيرد ،  
    خوب اگر با توپ   وتانگ وتفنگ نميتوانيم جلوى اعتصاب كنند گان را بگيريم ، إب كه هست ، شيلنگهاى أسمانى را باز ميگذاريم  وميگوييم خداوند بر شما ملت بيعار خشم كرفته است  از اولين سالى كه من پاى باين سر زمين كذاشتم هميشه حزب سوسياليست روى كار بوده( البته فقط در استان آندالوسيا ) وهميشه هم بزرگترين دزدان را همين رهبران  انجام داده اند ، زدو بندها وپشتيبانى  مافيهاى سيسيلي يا مدينه اى ، حال ماه آينده دوباره بايد برويم راى بدهيم باز هم به همين آقايان ، كارى ندارند ، بردگان كارهارا مجانى انجام ميدهند بعد هم حقو ق أنهارا نميدهند ونامش را ميكذارند رياضت دولتى ، دختر كوچكً من چهار سال حقوق طلبكار است ماهى هزارو هشتصد يورو ضربدر چهار سال !!!! كارها در دست وكيل است ؟؟؟؟ دادگاه هنوز وقت تعيين نكرده.  !!!!!!  چهار سال روزى هشت ساعت پشت ميز نشست وحساب وكتابهاى شركت را تنظيم كرد با ا رقام كه بالا و پايين ميرفتند ، سر وكله زد ، ،بعد هم دست خالى  بخانه برگشت ً، تا حقوق بيكارى بگيرد ، اما آقايان هرشب دركازينوها ودر كنارش فاحشه خانه ها مشغول برد وباخت وخريد وفروش وتصاحب زمين ها وخانه ها ميباشند ، اگر هم مانند مردم پأريس راه بيفتد. أبهارا جارى ميكنند !!!!
    زيادى وارد معقولات دنيا شدم ،
    درد أمانم را بريده 
    عجب آنكه آن صخره بلند  بالاى درياى مديترانه هر روز وسيع تر بزرگتر و تعداد كازينوها زيادتر و تعداد دزدها كه ميل تدارند ماليات بدهند پهولهايشان در آنجا محفوظ است  هيچ زلزله ويا سيلى هم به آنجا حمله نميكند ، تنها بچه توليد ميكنند اما به سايرين گفته اند بخاطر يك پشه هشت هفته احازه سكس نداريد !!!! 
    نكفتم وارد اطاق خواب هم ميشوند ؟،
    بهتر است خفه شوم وبنشينم  به تماشاى فيلم ، تا ببينم كسى در اين خانه  متروك را ميكوبد يا نه وآيا كسى خواهد پرسيد چرا تنهاى تنهايم ؟
    پايان 
    دوم ژوئن دوهزارو شانزده ميلادى / 
  • دزدى ها هم راهى دارند

    امروز عكسى را كه از روى سايت ” گوگل” برداشته بودم ، وپخش كردم ، صاحبش فو را بمن اعتراض نمود كه اين عكس خصوصي است من آن را با صد بار معذرتخوا اهى پس فرستادم ، 
    بعد با خودم فكر كردم كه همه چيز اين سوى آبها قوانينى دارد ، اما هر روز نوشته هاى  من كپى ميشوند و يا گم ميشوند ، من چيزى ندارم بگويم ، چون آنها را براى خواندن  همه كذاشته ام اما تيتر لب پرچين واشعار پشت آن رژيستر شده وكسى نميتواند آن را با هم بر دارد ، البته شعر متعلق به حافظ است وهر كسى ميل دارد ميتواند آن ر ا بگوشه جمالش  بچسپاند ،
    شب گذشته ( او) را بخواب ديدم. او هنوز همان مرد سى ساله بود ومن همان دختر بيست ساله ، با يك آسانسور پايين رفتيم ووارد يك رستوران شديم ، سخت تشنه ام بود ، رستوران هم شلوغ جايى براى نشستن نبود ، بقيه اش يادم نيست اما ميدانم ، هنگاميكه اينجا به دنبالم آمد ودوباره شروع به اظهار عشق و مهربانى كرد ، در وسط يكى از كوچه ها بوديم من جلو ميرفتم واو پشت سرم ،مرتب ميگفت مردم دنبال زنشان  خانه به خانه ميروند من بايد قاره به قاره دنبال تو بيايم ،
    بركشتم وروبرويش ايستادم وگفتم : عزيزم ، يادت باشد انسان غذايى را كه بالا آورده هر چقدر  هم گرسنه باشد أنرا نميخورد ، اگر اينجا بمانى ، به جايى خو اهم رفت كه نتوانى مرا وبچه هارا پيدا كنى ، معشوقه ات  را دارى ، پول دارى ، مشروب ومواد را نيز دارى ، اما مرا نخواهى  داشت با هيچ قيمتى  ،نه با هيچ قيمتى مگر در أن دنيا .
    حال امروز با همه خستگيهايي  كه داشتم ، گفتم نكند زنگها به صدا در آمده اند وموقع رفتن است ؟ اما با كدام قطار ، با كدام  خط و باكدام پرواز ، ودر صف كدام يك بايد بانتظار بايستم ؟  وچه كسى برايم هاله لويا را ميخواند ؟ 
    نه ، نبايد اين افكار منفى را به مغزم راه بدهم ، تنها كمى خسته ام ، خسته از دنيا وخسته از مردمش ، اما از خودم هنوز خسته نشدم ، 
    اول ژوئن 2026 ميلادى
  • افسر خانم

    بد جورى ترش كرده بود ، وداشت  زير لب غر غر ميكرد ،  آهسته رفتم زير گوشش گفتم ،
    باز چى شده افسر خانم ؟ 
    گفت :  چى ميخواى بشه ، زنيكه همينطوره سرشو انداخته پايين اومده اينجا ، حالا هم بايد استكانها رو أب بكشم. هم اونجايى  كه نشسته بشويم وإب بكشم ، 
    گفتم : مگه كجا نشسته  ، مبل دراز  رو بمن نشون داد ،ًگفتم خوب حالا چطورى ميخواى إينو أب بكشى ؟ 
    گفت : كارى نداره شب كه همه خوابيدن ، من اونو ميكشم تو تراس با شيلنگ آب اونو آب ميكشم ، !!! 
    كفتم حالا مگه زنه كجايى بوده ؟ 
    نميشناسى ؟ همون أرتيسته بهايى ! همون كه تو ايرون  خيلى  معروف بود ! 
    ديگه اين بار من جوش أوردم ، 
    گفتم : 
    اولا اويك زن هنر مند برجسته بود  ، هنر پيشه تاتر بود  ، بهايى بود يا مسلمون ، شما اينجا نميدونى كه چند صد  ايرونى بهايى هستند ،اونها نجس نيستند ، اونها هم مسلمانند ، نماز هم ميخوانند ، روزه هم ميگيرند ، مگر نوشين خانم كه اينهمه لى لى به لالايش ميزنى واونو بالا بالا مينشينى بهايى نيست ؟ 
    بعد هم اومدى توى يك كشور بقول خودت كافر ، گوشت خوك أونار ا ميخورى ، أب آونارو  مينوشى توى كافه هاى شهر قهوه و پپسي  كولا مينوشى ، تو پيتزا فروشي ها پيتزا ميخورى ، اونا نجس نيستند ؟  حالا اين زن بيمار وبيكس و بى پول كه مجبوره هر روز تكه اى از اثاثيه خونشو بفروشه  تا بتونه نون بخوره  ،نجسه؟ اما اون يكى كه بلده لباس كهنه  ببره ايرون وبفروشىه. نجس نيست ،
    گفت : 
    هر چى ميكشم از دست اين دوتا دختر ميكشم ،  بخاطر اونا اومدم اينجا كه بلكه آدم بشن والا مگه  من خل بودم كه خونه وزندگى باون بزرگي رو ول كنم بيام توى اين ده كوره !!!!
    گفتم دخترا ت هم كه گمون نكنم أدم بشن ، يكيشان لزبين شده ، دومى هم هرشب تو با ر ها مست ولايعقل بالا مياره  يا هم پشت دخل مغازه عرق فروشى باباش عرق  ميفروشه ، كجا ميخوان برن آدم بشن؟
    گفت خوب ، ميفرستمشون  امريكا !!!! اونجا قوم وخو يش زياد داريم ، ميرن دانشگاه ،
    گفتم با كدوم مدرك ؟ 
    گفت مدرك ميخوان چكار ، دانشگاه اونجا پره !!!!
    با خودم فكر كردم ، بيخود نيست كه ما باينجا رسيديم ، اين نمونه بارز يك هموطن خوب منست ،سجاده اش هميشه پهن است اما قدرتى خدا هيچوقت  من اونو سر نماز نديدم ، روزه هم كه با اوهرروز نيستم ، خدا ميدونه ، بى آنكه بنشينم راهم را كشيدم ورفتم ، گفتم آنقدر بشور وآب بكش تا محل دارى اين درون توست كه چرك وكثيف است وتو ميخواهي با آبكشى وشستن وشكستن واز بين بردن چيزى را طاهر كنى ، انسانها همه باهم برابرند ، حال اگر يكى وارد حزبى ميشود نميتوانى اورا محكوم كنى  اديان همه أحزابند ، نه بيشتر  دين واقعى ، يعنى ( انسان ) بودن وما آنرا ياد نگرفته ايم  ، 
    از : يادداشتهاى گذشته ، ١٩٨٢
  • دنیای خر تو خر ما

     روز گذشته نقاش آمده بود تا دیوارهارا رنگ کند به همراه  دامادش وبچه شیرخوره!!! تمام مدت بچه نق زد با پستانک وشیشه شیرش ، اعصابم بهم ریخته بود ، خانه شلوغ بود ، برایش بستنی بردم ، چیپس بردم . نوشیدنی بردم ، دست آخر امروز اطاقم کاملا بوی پهن میدهد !! شب گذشته مجبور شدم روی کاناپه بخوابم تمام شب تلویزیون روشن بود ، نیمه شب هنگامیکه چشم باز کردم عکس خوانند ه بزرگ آندالوسیا (روسیو )را روی صفحه دیدم امروز سالگرد مرگ اوست ، بلند شدم وبرایش شمعی روشن کردم وتلویزیون خاموش شد ، 
    شمع همچنان میسوزد وصدای دل آنگیز او درگوشم نشسته است بهترین جنس صدارا داشت  سالها روی صحنه خاک خورد بهترین وزیباترین لباسهارا پوشید ودر سن پنجاه واندی سال جانش را بخاطر سرطان از دست داد  دو شوهر او هردو از او تنها استفاده مادی کردند وتنها یگ دختر ش توانست  یادبودهای اورا جمع آوری کرده برایش موزه ای تشکیل دهد دو بچه یکی دختر ویکی پسر هم از کلمبیا به فرزندی قبول کرده بود !! لابد همسر گاو بازش که میل داشت پس از روسیو صاحب مال او شود این بچه هارا به گردن او انداخت ، بهر روی امروز دیدم تنها نامی از انسانهای خوب میماند من اورا در شهر سیویل دیدم دریکی نمایش صدایش موهای تنمرا بر بدنم راست  میکرد و صدایی بینظیر با قدرت ودستهای بلند وکشیده ، روانش شاد .
    حال امروز باید بهترین عطرهایم را درون اطاقم مانند پشه کش به هوا اسپری کنم تا بوی گند بناها وبچه نق نقویشان از اطاق خوابم بیرون رود .
    با خودم گفتم مگر نه اینکه روزی عاشق بوی پهن اسب بودی !!! وکره الاغی را بجای اسب قبول کردی ؟ خوب ، من عاشق اسب هستم چه میشود کرد ، حال نمیدانم این بوی رنگ است یا بوی دیگری هرچه توانستم با کمک نادیه شستم اما بو درخانه مانده است 
    دیروز  دو کتاب  روی تابلتم تمام کردم دو کتابی که گیر باد نمیاید  ، دو کتاب از( نادره افشاری ) که بصورت پی دی اف نوشته بود ودر معرض دید خوانندگان گذاشته بود ، تنها توانست چند جلد از کتابهایش را در سوئد به چاپ برساند ،  خوب مینوشت وخوب پژوهش وکند وکاو  میکرد سالها در سکت مجاهدین خلق سر آشپز بعد هم معلم شده بود به همراه همسر وفرزندانش اما خودش را به آلمان رساند ، از همسرش وسکت مخوف مجاهدین جدا شد وبقول خودش دریک اطاق نمور زیر شیروانی با  کامپیوتر دست دوم ده ها جلد کتاب نوشت ، مقاله نوشت ، من اورا از زمانی که در مجله ( پر) در امریکا کار میکرد میشناختم خودمنهم درآنجا مقاله میگذاشتم ، بعد ها از طریق دوستی با هم آشنا شدیم هیچگاه یکدیگرارا ندیدیم اما هر شب وروز مکاتبه ومکالمه ما قطع نمیشد برایم در یک مصاحبه رادیوی  در سوئد شعر خواند وصدایش را برایم فرستاد ، سر انجا م هم نفهمیدم چه بلایی بر سر او آمد ، میدانستم بیمار است سینه اش وریه هایش  اورا آزار میدهند ، خبر فوت ناگهانی او را مدیر وب سایت او بمن  داد . مدتها درشوک بودم ،  دیگر خبری از او وخانواده اش ودوستانش نشد ، همه ترسیدند ، مانند موش درون سوراخها پنهان شدند  هیچکس  حتی یک خط برای او ننوشت ونگفت ، تنها در یکی از تلویزیونهای امریکا شخصی را که میل ندارم نام ببرم چند خطی در رثای او گفت وتمام شد ، این نتیجه ( قلم زدن) است   گرسنگی ، بیماری وسرانجام درسکوت مردن ، امروز یاد او نیز با یاد( روسیو خورادو)  همراه است ، من کاری به زندگی خصوصی اشخاص ندارم  کارکرد وثمره کار انها برایم مهم است  . بهر روی امروز این کامپیوتر هم دچار حال تب ولرز شده وحروف میپرد منهم کارم زیاد است . بامید پیروزی همه مردم دنیا ورفع گرسنگی ووفور نعمت برای فقرا !!! پولدارها وزمین دارها بی نیازند !.
    1 ژوین 2016 میلادی .
  • پاسخ به یک نامه

    دوست عزیز ،
    نقد شمار ار  مانند یک شاگرد مدرسه  که درانتظار خواندن انشایش واظهار نظر معلم ونمره دادن  میباشد ، خواندم ! ودر انتظار آن بودم که نمره خوبی درکارنامه چندین ساله ام ثبت شود ،  
    قبل از هر چیز ،  من با کسانیکه گوشه چشمی باین  ورق پاره دارند  وخطوط درهم مرا میخوانند  احساس نزدیکی ودوستی میکنم وچه اشکالی دارد که جوابی مفصل بنویسم  اگر چه به درون  سطل زباله ( دلیلت ) سرازیر شود !  نسل من روبه فناست  اما ازاینکه چرا اینجا هستم ؟ سالهاست که جوابگوی عده ای بودم بعضی هارا بی جواب گذاشته ام وبه بعضی ها جوابی دادم نه درخور نوشتارشان ، وزمانی احسا س میکنم که مرا باز جویی میکنند ، چگونه میخورم از کجا میاورم ، من درحزب جمهوری بازنشستگانم !!  من در مدارس شما درس نخواندم ، رویای زندگی من نه مرحوم جلال آل احمد بود ونا بانویشان ونه جناب شریعتی ونه سایرین ، از سیاست همه عمرم دوری کرده ام  ومیبینید که چه راحت مانند یک شاگرد مدرسه روان مینویسم ،  بی هیچ شیله وپیله ای ، اما درجایی گاهی نطفه ای بسته میشود ونوزادی شکل میگیرد ، وجنینی متولد میشود ، شاید دربین  همس وسالان خود من تنها کسی باشم  که هنوز باین صفحه پاره دو دستی چسپیده ام  ودر فکر چاقی ولاغری زیباتر شدن پوست وهیکلم نیستم ،  من از نسل  زنانی نبودم که درحرم مرد بنشینند  واسیر دست او باشند  ومرد ارباب خانه باشد  من شریک زندگی میخواستم  واین شریکی که انتخاب کردم سالها درفرنگ زیسته وقبلا هم یک همسر فرنگی داشت ، باین جهت اورا انتخاب کردم برای آنکه روحم آزاد باشد  واو بدون آنکه روشنگرا ویا واقع بین باشد  هنوز در صندوقخانه اجدایش میزیست  هنگامیکه مرا به  به میان فامیل خود راند ،  دیدم که باید کفشهای راحت وبندی ورزشی خودم را بیرون بیاورم وشلوار جینم را با دامنی بلند عوض کنم  وسر سفره های نذری بنشینم  ، واین کار من نبود ، نذر من غذا دادن به انسانهایی بود که زیر پلها ، درحلبی آباد ویا درگورستانهای متروک میزیستند وهنوز طعم عسل وشله زرد را ازهم تشخیص نمیدادند ، بچه های کوچکی که درخیابانها به دنبال اتومبیلها میدویدند وفال حافظ میفروختند ! من نذرم را آنجا ادا میکردم ، وغذاها را بجای آنکه بانوان شیک وآلامد با لباسهای طرح دیور وشانل  به کامشان فرو ببرند  به همان گرسنگان میدادم ، این کار من خلاف عرف وقانون آنها بود ، با بانوان موقر میبایست به قراءت قران بروم وبا بانوان آلا مد وشیک سر میز قمار بنشینم ویا مشروب سرو کنم وآهنگهای کوچه بازار ی را بگذارم تا آنها را به رقص وشادی دربیاورم ، نه آنجا وآن زندگی متعلق بمن نبود ، در سرمایه او سهمی نداشتم ، من همان زن خوب وفرمانبر پارسا بودم که مرد درویشی را پادشاه کرد وخود گرسنه با بچه هایش با چند چمدان راهی خیابانهای وسیع وپر درخت ونسیم آزادی شهر فرنگ شد ، بی هیچ واهمه ای .البته ایشان از قبل با اطلاع بودند وخیال کردند یک هوس است ومن برخواهم گشت ، اما خودم میدانستم که هیچگاه دیگر رنگ آن خانه وآن زندگی را نخواهم دید .
    بعد از رفتن من چوب حراج به همه آن زندگی زد که در طول بیست وپنج سال زناشویی آنها را جمع آوری کرده برای حیثت بچه هایم ، لاشخوران وکرکسان بسوی گنجینه ه لباسهایم واثاثیه ام یورش بردند دیگر چیزی برای من باقی نماند غیر از چند تابلوی نقاشی !!! واین درست درزمانی بود که من درگوشه یک آپارتمان قدیمی نشسته بودم وداشتم از تلویزیون سنفونی نهم بتهوون را تماشا میکردم واشک میریختم ، 
    هر کدام از ما حتما دلیلی برای  فرار خود داریم  بهانه ها کم نیستند  حال دیگر فرصتی نمانده است ومتاسفانه هنوز میبینیم که مردان فرنگ رفته تحصیل کرده وباصطلاح  روزهای گذشته روشنفکر ما هنوز درون کارتن وصندق خانه اجدایشان زندگی میکنند  ومیل ندارند یک گام  به جلو بردارند  میترسند که آن قالب مقوایشان درهم بشکند  وتکه تکه شوند   .
    من نه مربی اخلاق زنان هستم ، ونه عضو گروه فمینستها وفمنیست پرستان میدانم که گوش اگر گوش تو وناله اگر ناله من است / آنچه البته بجایی نرسد فریاد است . 
    تنها بخودم میبالم  وافتخار میکنم که روی پاهای خودم ایستاده ام  میل ندارم  عقب عقب راه بروم  هنوز چشم به جلو دوخته ام .
    با سپاس و همراه بابهترین آرزوها /
    سه شنبه 31/می 2016 میلادی 
  • نیشخندها

     روز گذشته که خانه تکانی کردم و تقریبا ساعاتی را برای تخلیه  انبارکامپیوتر صرف کردم ، بیاد آن دو عدد دیگر افتادم  ، تنوره اولین کامپوترم هنوز لبریز زیر میز افتاده ، دومی مانندد یک جسد در کنارم خوابیده وسومی باید جور همهرا بکشد وآن یکی تابلت که مونس شبهای من است وکار رادیو را انجام میدهد ویا گاهی کار دفتر وقلم را .
    کتابهای ( او ) بیشتر  بالای سرم است اکثر آنهارا امضاء کرده 😦 با تقدیم ارادت واحترام فروان ) یادرپشت دیگری نوشت : 
    ( چه بنویسم ، ازکجا بنویسم ، مگر نوشتن من چیزی را عوض میکند ) وامضا کرده است  چندی بعد دریک تصادف اتومبیل جانش را ازدست داد ، او حتی ( رومن رولان را ) نیز ملاقات کرده بود وباو افتخار میکرد ، آنروز در رستوران ( چاتانوگا) که داشت سالادش را میخورد وقلم رابه دست دیگری گرفته بود ، نا امیدی را درچهره اش خواندم ، او کارش را از معلمی  دریک شهرستان شروع کرد و درکنارش به تحصیلات دانشگاهی اش ادامه داد ، به چهار زبان  زنده دنیا تسلط داشت و اکثر کتابهایش را از زبان اصلی ترجمه میکرد ، گاهی اشعاری میسرود ودر دفترچه بغلیش اش نگاه میداشت ، دوست ونزدیک یارغار شادروان فریدون مشیری بود وعاشق شعر  ( آخرین جرعه  آن جام )  که با چه  لذتی انرا میخواند ، نه اهل دود ودم بود ونه اهل سیاست تنها عاشق سر زمینش بود ودرهمان خاکی که به دنیا آمده بود بخاک رفت .
    نمیدانم اگر امروز بود ومرا میدید ویا درکنارم بود چه میگفت وچه میکرد ؟ با آنکه سالها با هم تفاوت سنی داشتیم ومن اورا مانند یک پدر دانشمند دوست میداشتم .درسهای زیادی از او گرفتم ،  کتابهایی که ترجمه میکرد اما اجازه چاپ آنرا نداشت به من میداد تا بخوانم ، 
    امروز او نیست ، ومن بیاد نوشته او افتادم ::چه بنویسم ، برای کی وچی بنویسم ؟ نوشتن من چه چیزی را عوض میکند ؟ هیچ چیز را .
    هیچکس نتوانست بفهمد که من در طول این چهل سال  دراین شهرهای کپک زده  وغم زده  چند بار پوست انداخته ام ، وهر بار با بتون  وآرمه محتوی شعورم آنرا ترمیم کردم ،  هیچکس نتوانست بفهمد که من چند بار به چند دیوار کاهگلی تکیده دادم که ویران شدند تحمل وزن مرا نداشتند ، از خا ک وخاشاک و کاه درست شده بودند وزن من سنگین بود از بتون ساخته شده بود .
    هیچکس نتوانست بفهمد که من دراین مدتی که عشق را به مسلخ کشیده وبرده بودند من آنرا درون سینه ام محفوظ نگاه داشتم  تاروزی به یک ( انسان) عرضه کنم ، وچهل سال میشود که هیچ انسانی را ندیدم از همه گسسته  وفاصله گرفته ام  وتا چه اندازه بتون نفرت میان من ودیگران رخنه کرده وتا چه حد گل های بی شعوری شانرا بر پیکرم پاشیده اند باز آنهارا پاک کرده وخودرا تمیز ساخته ام .
    امروز همه درلباسهای شیک با مدل بالا بیقوارگی روح خودرا پنهان میکنند ،  ونمیدانند که این بیقوارگی وزشتی در چهره وبینی آنها هویداست  . حال چشمانمرا مانند یک دوربین یکصد مدار  روی اشخاص ذوم کرده ام ، مورچه هایی را میبینم که از سر وکول هم بالا میروند ، روی غذا ها با هم جنگ دارند ، روز نجاسات نشسته اند تغذیه شعورشان از همان نجاستی است که بخورد آنها داده شده است .
    من در دوران خوبی متولد شدم ، دوران خوبی تربیت شدم ودوران خوبی آن سر زمین لعنت شده را ترک کردم ، حال تنها برای دل خودم مینویسم ، نه کاری به سیاستشان دارم ونه به کیاست نداشته شان ، هرچه را که درطول نزدیک به این نیم قرن باید نوشته شده وگفته شده دیگر هرچه بنویسم ویا بگویم بیهوده ا وزائد ست ، انسان مانند یک تکه گوشت به دنیا میاید واین محیط و آداب ورسوم وخانواده وسپس آموزش اوست که از او یا یک انسان میسازد ویا یک چهار پا . دریک محیط آنارشیستی نمیتوان خوب رشد کرد وخوب از شعور وروح خود حفاظت نمود سیل  ویرانگر تر از آن است که بگذارد شخص دست به چوبی ، کنده درختی ویا دیواری بند کند دیوارها همه خشت وگلی ومصنوعی با رنگهای قریبنده اند  ، کمتر کسی بدنه ای سخت واستوار ومحکم دارد ،  کمتر کسی روح انسانی را درک میکند ، یکنوع سبعیت ، یکنوع خشونت  ویکنوع احساس آدمخواری در بین مردم جهان رسوخ پیدا کرده است ، دیگر کسی به آوای چنگ گوش فرا نمیدهد طبالان با طبلهای میان تهی خود همهرا مشغول ساخته اند . 
    چهل سال پوست انداختم و امروز  دوباره مشغول ساختن بتون پیکرم هستم . بدبختانه در دوره ای هستم که باید دشوارترین مرحله تاریخ  یک جامعه را پشت سر بگذارم ،امروز خودکشیها بیشتر شده مرگ برای عده ای یک آرزوست ،وبی بند وباری که خود یک عکس العمل نامطبوع درمقابل نظام های فرسوده واز درون پوسیده میباشد  درخال حاضر غوغا میکند ،  ارزیابی ومرور در تاریخ وفرهنگ گذشتگان کاری بس دشوار است که باید به دست جوانان کاردان سپرده شود  دیگر دراین دوران کسی نمیتواند بگوید کمبود کاغذ است ویا جوهر ویا چاپخانه !! امروز برای خواندن نسخه های چاپی قدیمی خیلی راحت میتوان وارد هر کتابخانه ای شد وآنرا یافت ، اما متاسفانه امروز پیدایش پیامبران جلوی هر پیشرفتی را گرفته است ، یکی با تبرابراهیم  میاید دیگری با عصای موسی سومی با روح پاک مسیح وچهارمب با استناد با کتب دیگران ، انسانها از هم دور شده اند هیچ پیامبری با یک قلم ویا دفترچه ویک بغل کتاب نیامده است . همه شاهکارهای دنیای امروز در بدترین شرایط بوجود آمده اند در شعر ریاکاری کمتر به چشم میخورد ، میوه شعر میتواند یک میوه مطبوع  وفرحبخش باشد ، نه ویرانگر ، آن خدایان مقوایی  شعر برای من کوچکترین ارزشی ندارند ،  هنوز حافظ جاوان است ، خیام ، سعدی ، واز معاصرین نادر پور ، رهی ، ومشیری، اینها خود وشعرشانرا آلوده سیاست نکردند ،تنها سرودند ، از غمهای بشر ، واز دردهایی که روح را خراشید /
    هر چه دراین پرده نشانت دهند 
    گر نپسندی  به از آنت دهند 
    در شعر میتوان هم رقص امید را یافت  وهم بیم مردن را  وهم زمزمه انتظار را  وهم رنجها  که همیشه همسفر ما ویار ما میباشند . اما اگر شعر به کثافت سیاست آلوده شد دیگر نامش شعر نیست ، یک فریب است وبس . پایان 
    31 /5/2016 میلادی /و
  • درودى تازه

    امروز رفتم سراغ جعبه نامه هايم ، آه ، من تقريبا همهرا فراموش كرده بودم ، نامه اى داشتم از آن دانشجوى كه با همسرش در هند بودند حال ديگرتحصيلاتش تمام شده اما ميل دارند بمانند ، هنوز بياد سى دى هايى كه برايشان فرستاده بودم از من تشكر ميكردند خانم شكيرا بود وگوگوش !!! وآن مهندس محترم كه عكس پرژه هاى پل سازيش را در كانادا برايم فرستاده بود دخترش  وارد دانشگاه شده ، اوف چقدر احمق بودم وآن چند نفرى كه از اوكراين و پرتغال برايم نامه داده بودند ، واى  ،چقدر  خوشحال ودرعين حال شرمنده شان شدم ، مدتها بود كه بخواب خرگوشى فرو رفته بودم  وابدا حواب كسى را نميدادم ، اما امروز  واقعا از خجالت سرم را پايين اتداختم  وشرمنده  شدم ،. 
    زمانى فرا ميرسد كه انسان ميخواهد خودرا رها كند ، روحش را از جسمش جدا كرده و از قيودات خودرا برهاند ،مانند خمارى كه ناگهان هوس  مى تازه ميكند يا قمار بازى كه ميل دارد دست به قمارى  تازه بزند ،
    واقعا بايد بنويسم كه چقدر از شما عزيزان شرمنده هستم  مهرتان تا ابد پايدار عمرتان دراز   وتبريك وتهنيت ، مرابپذيريد  مدتى بيهوش بودم داروى بيهوشى خورده بودم وبخواب رفته بودم  حال بيدار شدم از صداى بلبلى كه  روى بالكن خانه داشت آواز ميخواند ، درود و مهر بى پايان مرا بپذيريد دوستان مهربان اگر چه دير است اما هنوز  ميتوان جبران كرد . 
    با سپاس  فراوان  ، دوشنبه  ٣٠ مى ٢٠١٦ ميلادى
     ، با تقديم بهترين احترامات  
    إضافات :
    شرمندگيم بيشتر شد كه از سال دوهزارو هشت من حتى سر به كامنتهايم نزدم واى چه شرمند بزرگى امروز با تمام قلبم از همه شما عزيزان بخصوص سايت ( آزاد مردان)  پوزش ميطلبم براى اين ديركرد ، ساير عزيزانى كه مرا مورد لطف ومهربانى  خود قرار داده اند بى نهايت است ، از امريكا ، ايتاليا ، ليتوانيا ، پرتغال ،  ، اسپانيا ، آلمان ، كانادا  ، هند ، وسرزمينى   بنام لوتاتيا   !!؟؟  وصدالبته ايران عزيزما كه تنها يكنفر  آنر ا خوانده بود ويونايتد كينگ دام يعنى انكليس،
     خوب اين براى من بهترين  اراده  است كه هر هفته بالاتر  از چهار صد نفر روى اين برگ كوچك ميايند ومهربانيشان را تثار اين حقير ميكنند و آن دوست عزيزى كه دنباله داستان ( چه گوارا را ) خواسته بود ، به روى چشم  ، در يادداشتهايم آنر يافته تقديم ميدارم ، هرچند امروز تعداد چه گوارا ها زياد شده اند . دوست ديگرى كه أشعار حميدى شيرازى را خواسته بود به روى چشم برايتان خصوصى ميفرستم .
    با تمام شرمندگى واندوه از اين دير كرد دست يك يك شما عزيزانم را  ميفشارم مهر شماست كه اين ناچيز   هنوز زنده است ،
    همر اه با بهتر ين وصميمانه ترين أرزوها ، برايتان شادى وسلامتى را از پيشگاه ايزد مهر وعشق ومهربانى آرزو دارم ، ثريا ايرانمنش ( لب پرچين )   ، اسپانيا
    ما دل به طوفان بلا داده ايم .
  • یک مرثیه

    این مرگ نیست ، زیر که من بپا خاسته ام ، 
    صدای مردگان از آن سو دریاها بکوش میرسد 
     این شب نیست ،  چرا که مهتاب مونس منست 
    وناقوسها بمن میگویند ، فردا روز دیگری است 
    برای آوازهایم هر صبح زبانی تاره بکار میبرم ، 
     نه سردم هست ونه گرم ، بهار درجانم ریشه دوانیده است 
    نسیم بر پوستم دست میکشد  ، آن آتش خاموش شد 
    وآتش نبود ، شعله ای لرزان بود که من اورا آتشی فروزان پنداشتم 
    سرما نبود ، گرما نبود ، باد وطوفان هنم نبود ، یک نسیم خنک بود
    از پنجره آمد واز درب برون شد .
    درهمان حال  قهوه امرا را زیر زبان مزه مزه میکردم 
    وبیسکویتم را میلیسیدم ، 
    زندگیم را از نو تراشیدم ، 
    همه آن آشقتگیها ، ناگهان بسردی گرایید 
     بی وفقه سرد شد ، 
    بخود نهیب زدم ، 
    کجایی ؟ کجا میروی ؟ دیوار کهنه ، لبریز از خار های سخت وجانگداز است
    چرا اینهمه افتادی؟  برخیز ، 
    برخاستم ، خاکسترهارا از جامه ام پاک کردم ، 
    اما او ، او که شگفت زده ونیمه جان افتاده ، 
    بگذار درتصور خویش بماند 
    او که گوشهایش تحریک شده . 
    اشکارا ودرد آلود سرود پیروزی را سر داده است 
    باد پیر ورهگذر خسته دق الباب کرد ، 
    ومن همانند یک میزبان مهربان 
    درب را به رویش باز کردم 
    واو بسرای کوچک من پای نهاد 
    باید شمعی برای مردگان روشن کنم 
    پایان / ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 30 ماه می 2016 / 
  • بوسه گاه باد

    آمده ام تا دل ذره بشکافم   ، 
    آمده ام  تا از سنگ گل بیرون آرم 
     واز سکوت پرده بردارم  ، وبا نسیم نغمه بخوانم
    آمده ام چون پرنده ای چابک وتیز 
    بر سر کفتارها  پای نهم ، 
    آمده ام غوغا کنم ، تا زغوغای من باغ  زندگی پر شود
    برق لبخند برلبانم ، نه از بیم  خشم وخشونت 
    آمده ام تابهار تازه نفس را 
    در دل گل برگها بنشانم———-
    روز گذشته خیلی خندیدم ، سالها بود که اینهمه نخندیده بودم ، بچه ها از من عکس میگرفتند ومرا صد ساله ویا درکسوت یک خرگوش بازیگوش روی صفحه میاوردند ، ، خیلی بامزده بود .
    شب گذشته مجبور شدم باز چند نفر از ( رفقا) را که مهرشان زیاده از حد نسبت به بنده بود از ضفحعه اینستا گرام پاک کنم لازم است بگویی سلام، دیگر ول کن معامله نیستند ، یکی در ترکیه  به دنبال من میگردد دیگری در هلند درسوئد ودانمارک !!!! 
    نه ، عزیزانم ، قبل از آنکه شما به دنیا بیایید من بهشت را دیده ام ، ماموریت شما هم نیمه کاره میماند ، شما نمیتوانید مرا بیابید من دربالاترین نقطه کوهستانی درون یک کندو ، دارم موم میسازم وعسل تولید  میکنم برای شیرین کام کردن آنسانها ، نه شما .
    من زیاد از آیینه مینویسم ، آیینه بهترین تصویر را نمایان میسازد ، تنها باید غبار روی آنرا پاک کرد ، هرچه میکنم هنوز در اشعار ( حافظ) غوط ميخورم  ، هنوز دور ( خیام) میگردم  وهنوز ( فریدون ،  رهی ) را نمیتوانم از یاد ببرم ، انعکاس زندگی را درچهره واشعار آنها میبینم ، امروز زندگی به آن معنا که ماداشتیم وجود ندارد، آنارشیزم وحشتناکی همه دنیا را فرا گرفته وانسانها تبدیل به رباط های زنده شده اند که دور خود میچرخند ویا در خدمت واطاعت ایستاده اند ، یا برای مردن میروند ویا برای کشتن  ، چیز دیگری وجود ندارد ، ترنمی از صدای موسیقی برنمیخیزد ، تنها غار غار کلاغان  درون گلدسته  هاست  ویا روی درختان خشکیده وبی آب .ویا …….فوتبال ، که کسب وروزی  عده ای شده  مانند کازینوها  باهم در یک ردیفند !.
    نگاهی به زندگی خود وفرزندانم میاندازم ، چه بی آرزو ، چه راحت وهمه بی توقع بدون آنکه ذره ای بیرحمی درون سینه ویا در خون یکی از آنها باشد ، همه درفکر بدبختی دیگرانند اگر چه خود در اوج خستگی باشند ، روز گذشته  پسرانم هردو تلفن کردند صدای هردو از خستگی وسر درد وپر کاری بیرون نمیامد ،  وامروز من آنهارا با این جوجه ها  وجوانان بی درد مقایسه میکنم که چگونه درفکر ویرانی دیگرانند  و یابه دنبال مفتخوری ، مهم نیست کجا ؟ با کی ؟ اینها گویا عقلی درسرشان نیست وشعورشان  رانیز پاک از دست داده اند  ، ما هیچگاه با مال دیگران زندگی نکردیم وبه دنبال مال کسی هم نبودیم ، هميشه  کار کردیم کار شرافتمندانه ، تربیت خوب واصالتی که دروجودمان ریشه داشت مارا ازدیگران جدا ساخت ، حال بقول دخترم چه اصراری دارم با مردم آشنا شوم وآنهارا به دنبال خود بکشم  ، سر زمینی را چهل سال پیش دراوج شکوه مصنوعیش ترک کردم میدانستم که این شکوه وجلال موقتی است سر زمین من با آن  مردم نادان مورد تمسخر دنیا قرار گرفته بود ، اما امروز چون مردم خودشان  هستند وخودشانرا نشان داده اند دنیا نیز میداند وکار خودش را میکند چند نفری را نیز درآب نمک خوابانده اگر این نوکر بد قلقی کرد فورا به چاه ویل سرازیر میشود نوکر بعدی میاید ، مردم مهم نیستند، جوانان  مهم نیستند وبدبختانه مردم هنوز یاد نگرفته اند که خودشان بخودشان کمک کنند ، چیزى بنام کمک کردن را نمیدانند اما ویرانگری را خوب میشناسند ، دراین سرزمین گاهی سیل وطوفان ویرانیها ببار میاورد اگر دولت نرسد ویا دیر برسد مردم خودشان دست بکار میشوند همه بیاری همسايه  یا هم خانه ویا همنوع خود میشتابند اینها معنای واقعی انسان بودنرا فرا گرفته اند  اینها نیز سالها زیر یوغ دیکتاتوری خونها داده اند  امروز میدانند که ایده ولوژی را تنها باید درون کتابها خواند ورفت ، درهر خانه کارگری یا کارمندی یک ردیف قفسه کتاب چیده است ،  نمایشگاه کتاب درخیابانها هر چند زمانی  ایجاد میشود وکتابها با نرخ ارزان به دست مردم میرسد ، اگر چند دولت دیگر انگشت به خمیر ور آمده این ملت میکنند وناگهان از میان آن همه انسان یک گیسو بلند برمیخیزد ومیگوید ( ما میتوانیم )  !! بلی شما میتوانید ملتی را بخاک حون بکشید ، شما برای ویرانی میایید نه آبادانی ،  البته  درمیان این مردم  هم ناراضی زیاد است از سیستم نوین برده برداری واربابی بانکها در عذابند اما هنوز کشورشانرا دوست دارند ، به زبانشان وادبیاتشان وفرهنگشان سخت چسپیده اند، دین هم درگوشه ای برای خود ش نشسته بی هیچ اجباری میتوانی به نماز اعشا ئ ربانی بروی . میتواتنی ترک دین کن کسی مزاحم تو نیست . وبدین  سان است که ملتی زنده میماند وملتی میمیرد .ما هنوز یک پانصد سالی کار داریم تا نام ملت متمدن رویمان بگذارند که از خود ما ست که برماست . پایان 
    30/ می 2016 میلادی 
  • پیام آرامشبخش

    همانطوریکه کنار اجاق داشتم گوشتهارا سرخ میکردم عرق از هفت نای بدنم جاری بود ،  ، هوا گرم شده  ، نگاهی بخودم انداختم و گفتم :
    خاک بر سرت کنند ، هنوز توی زمان خودت قفل شدی ، اینها چیه پوشیدی ؟  از کی رو میگیری ؟ برو یک شورت کوتاه ویک بلوز نازک بدون آستین بپوش روز درازی درپیش داری> 
    چرا اینهمه خودت را میپوشانی ؟ از کی خودترا پنهان میکنی ؟ یقه  بسته ، آستینها تا آرنج شلوار بلند ، اوف ، ثریا حالم را بهم زدی  ، همه زنان اینجا  با آن سینه های آویزان وشل و ول پر لکه شان توی کوچه ها سان میدهند وتو ؟  نه بهتر است چیزی نگم خوب اگر میخواهی خودت  رابپوشانی وازهمه پنهان کنی ، خوب برو مراکش ، برو عربستان ، اصلا  برگرد ایران، چرا اینجا  تک وتنها  درخانه خودت از خودت رو میگری ؟  واقعا دیگر قابل ترحم شده ای ! 
    یادت میاید آن شاعره  ایرانی درآلمان که کتابش را برایت فرستاد به چه راحتی وروانی  از سوزش نوک سینه اش وبقیه جاها حرف زده؟ یادت میاید آن شاعره که در انگلستان کلی هم طرفدار پیدا کرد چه راحت از بغل خوابیها وبوی شبانه حرف میزد ؟ خیال میکنی فروغ فرخزدا چطوری مشهور شد با یک کلام >
    گنه کردم گناهی پر ز لذت ……، وتوخاک برسر امل  هیچی گناهی نکرده تنها دررویا خودترا تنبیه میکنی ، بلی تو درزمان خودت قفل شدی حال کلیدرا بردار وققفل را بازکن همه چیز را بریز بیرون . ابدا هم زشت نیستند خیلی هم زیبایند ، میبینی که هنوز درکوچه مردان برمیگردند ترا نگاه میکنند ، مبینی که فلینا گفت تو زن زیبایی هستی ، چرا اینهمه خودت را دست کم گرفته ای ونشستی اشعار هفتصد سال پیش را میخوانی ، خودت با مادرت مرافعه داشتی سر ویگن ، یادت هست ؟ او گفت :
    اینهم شد شعر ، درمیشکنم سر میشکنم میرم خونه خان ، وتو خندیدی وگفتی مادر دوران شعرهای قدیمی گذشته ، حالا خودت نشسته ای خیال میکنی مردم از ابیاتی که تو انتخاب میکنی تا حرف دلت را بزنی چیزی میفهمند؟ یا میدانند که مئلا » مولا درسوز کدام عشق آتش گرفت؟  نه عیزیزم ، پیام های تو چندان دلچسب وگویا نیستند ، اول ا زخودت شروع کن ، لخت شو ، بلی ، عریان شو ، بعد برودنبال سبک جدید نوشتن هرچرندی که بنظرت رسید بنویس ، کتاب روز گذشته یادت هست ؟ یکی از واخوردگان دنیای انتخابی مجاهدین خلق چه چرندیاتی  نوشته بود ؟ وچه جزییاتی را بی پروا نشان داده بود ؟  تو میل داری تمیز وهوشیارانه پیامیت را بفرستی ؟ میل داری همه ترا دراین بلوز آستین بلند وشلوار بلند که تازه میخواستی روی آن یک ژاکت تابستانی هم بپوشی ، درونت را بشناسند ، نه خیلی عقبی آبجی ، برو زبان امروزیهارا یاد بگیر ، عشقهایشان مثل آبخوردن از ان دست میاید واز آن دست میرود ، نه ،حاجیه خانم !!!! کور خوندی ، باید عریان شوی چاره ای هم نداری یا برو درون اطاق خوابت ودرب را ببند ، بیخود نبود شوهرت رفت دنبال زن دیگری چون اون شلوار کوتاه با پستان بند میپوشید ودور شهرک کنار دریا راه میرفت ، تو باو میگفتی رویت را برگردان تامن لباسم خوابمرا بپوشم ، امل ، اوه  ، حالمرا بهم زدی >
    رفتم درون اطاق ، یک بلوز گشاد پوشیدم که همه سینه هایمرا بیرون انداخت با یک شلوارک تنگ سکسی ، حالا خنک شدم کلی خنک شدم ، مرسی ، وجدان بیدار من ..  !!!  حال این پنه لوپه نیست که بجنگ میرود ، این منم .  همان روز شنبه . چند ساعت بعد !.
  • صبح بهارى

    نه ، ديگر نميشود گفت صبح  بهارى ، بايد نوشت بك صبح زود تابستان ، خرداد ماه  شروع گرماست ،  صداى پرندگان از هر سو بلند است انگار در باغ وحش هستم يا درون يك جنگل ، كبوتر ماده آنقدر جفتش را فرياد ميكند كه گلويش كرفته ، بلبلان ، و مرغان تازه از راه رسيده كه آنها را  نميشناسم وميگو يند. تازه باين سو كوچ كرده اتد ! هر صبح زود زلزله به پا ميكنند ، امروز قرار است بچه ها ناها ر ميهمان  من باشند ، بمن مربوط نيست اگر غذاى ايرانى را دوست تدارند ، من كار خودم را ميكنم ،ًگرسنه كه باشند خواهند خورد !!!! 
    برنامه اى  در شب گذشته ديدم. بنام ” رودست ” خوب پته  همهرا روى أب ميريزد نميدانستم جناب فرهادى پولشان را از همشيره زيباى خليفه قطرگرفته اند ونميدانستيم جناب آرتيست اول  با شوخ وشنگى ومستى  ميل دارند كه فيلم علي اكبر  را كه تير به گر دنش اصابت كرده روى پر ده بياورند ، ايشان هزاران على اصغر وكبرا وصغرا وزينب گرسنه در اطرافشان  در همان تهران بزرگ دارند كه   زير پلها افتاده اند واز فرط گرسنگى جان ميدهند ، دختران وپسران كوچك مورد. تجاوز قرار ميكيرند وايشان دغدغشان پس از تيغ انداختن صد دفعه بصورت  مباركشان اين است كه فيلم عاشورا را بسازند !!! و مجرى اين برنامه  در آخر ميگويد : 
    ايران بزرگ  !!  آرمان بزرگ  ميخواهد !.  خبر ندارد كه در آلمان تدريس درس اسلام در مدارس إجبارى شده است !!! برنامه خوبى است  پته همهرا روى أب ميريزد ومچكيرى خوب ميكند  ، جوانى است با استعداد  وگويا از قوم خدايان  زردتشت است ،، 
    جالبتر آنكه جناب اصغر فرهادى جايزه سياسى عبادى خودرا تقديم يك پان توركيسم  بنام غلامحسين ساعدى ميكند ، اكر آن يكى هم رويش ميشد جايزه اش را تقديم  مزار  شهدا ميكرد !
    بارها نوشته ام من حقى ندارم چيزى در باره سر زمينها ومردمش بنويسم چون ليسانس روزنامه نگارى !!!!ندارم ،حق ندارم اسامى كسى را ببرم ، حق استفاده از نوشته هاى ديگران بدون ذكر ماخذ ندارم ،اما ديگران حق دارند نو شته هاى مرا ببرند وبنام خوشان يا نام مستعار به چا پ برسانند ، چون آنسوى أبها قوانين گپى رأيت  اجرا  نميشود ! غافل از آنكه اصل آن در جايى ضبط ومحفوظ است ، بعلاوه من آنها را روى سى دى ضبط  ميكنم ، اين تنها كاريست كه ميتوانم براى دستبرد و دزدى انديشه هايم بكنم ،  بعد هم عزيزم ،كدام آرمان ؟  اول بايد به آنها معناى آرمان را گفت وتوجيح كرد وسپس  ازبزرگى وكوچكى  آن حرف زد ،. آرمان امروزى آن سرزمين وشايد سرزمينهاى ديكر اول ، اقتصاد بالا ، دوم شكم وسوم زير شكم كه بايد مرتب در حال فعاليت باشتد تا رفقا حوصله شان سر نرود ، مهم نيست كه من روزى سه كيسه زباله غذاهاى آشغال پك شده را بايد بيرون بريزم ، روز گذشته از چهار عدد خيار كه  داشتم  سه تاى آن به درون زباله دانى رفت ، دو جعبه توت فرنگى يكى از آنها صاف. به درون زباله دانى رفت ، در عوض زرورق ، پلاستيك ، جعبه ومقوا درونش هيچ ، نه هيچ !!!  با اين كثافات بايد بسازيم ،فكر نكنيم ، ننويسيم ، موسيقى گوش نكنيم ، فوتبال مجاز است !!!!! مانند گوسفند به اخبار از هزاران صافى. امنيتى رد شده كوش دهيم ،  مسابقه اتومبيل  رانى مجاز است ، اعتراض زندانى دارد ،بجرم  اختلال و …….
    بهتر است صبح باين زيبايى را با اين نوشته ها خراب نكنم ،  روز وروزگارتان شاد 
    ٢٩ مى  ٢٠١٦ ميلادى 
  • زن ، در آ یینه زمان

    شب خفته در سکوت ،
    شب درمیان اوهام ،
     وزاویه های ناشناس 
    خفته است 
    او کجاست ؟ آن زن 
    ای زن بگو ، به دنبال چیستی؟
    ——-
    نه ، به دنبال هیچکس ، اما به دنبال چیزی هستم ، یک جستجو گر ، که تا آخرین لحظه مشغول کاوشم ،  دنبال چیز ویا کس خاصی نمیروم ، همهرا بیازمودم!! همه چیز را دیدم ، هنوز خسته نیستم وهنوز میروم تا جستجو کنم ! چه چیزی را؟ 
    من هیچگاه به چیزی قانع نبودم ، درعشق بیشترین سهمرا میخواستم ، میل نداشتم یک وسیله باشم ، متاسفانه مردان از زن بالای چهل سال چندان خوششان نمیاید  همه مرافعه هاوجنگها برای همان یک تکه پرده بکارت و زیر بیست سال است ، نه بیشتر ،  من نه به دنبال رسالت هستم ونه به دنبال کاووش معادن ، من تنها جستجو میکنم ، برایم جالب است که میبینم مردی زن سی وهشت ساله اش را رها میکند با چند بچه  ، وخود با همه ثروتش  میرود دنبال یک زن بیست ودوساله شوهر دار!!! با یک بچه کوچک وشلوار کثیف بچه اورا عوض میکند صبح زود از نانوایی نان تازه میخرد تا صبحانه را آماده کند وآن زن که شوهرش درفاضل آبها دارد سیم کشی میکند از یک کامیبابی شبانه هنوز در تختخواب غلط میزند ومرد به تماشای پیکر کت وکلفت وپاهها وباسن بزرگ او نشسته است .
    برایم جالب است ، اگر بتوانم به آن حد برسم وببینم چه چیزی درون این آدمهای دم دار میلغزد تا باین حد سقوط میکنند ، آنگاه میدانم که کشف بزرگی کرده ام .
    تنها چیزی که امروز دستگیرم شده این است  :
    مردان تا زمانی جوانند ، دنبال مادر میگردند وهنگامیکه پا به سنین بالای عمر گذاشتند  به دنبال عروسکهای رنگ وارنگ میروند ، این آخرین کشف من است !
    این جستجو توفیق من بود  وهنوز هم باز به چستجویم ادامه میدهم ،  من زیباییهارا ستایش میکنم ، برایم فرق ندارد ماده باشد یا نر ، زیبایی دارد ، مانند یک گل ومانند پرنده گان رنگین پر ،  محال است از یک کلاغ خوشم بیاید ویا از دیدارش لذت ببرم ،  دراین  جستجوهایم به دست اندازهای زیادی افتادم ، چاله چوله زیا دبود ، دردست من تنها یک دفترچه ویک قلم بود تا نسخه برداری کنم ،  جستجو ها دربین تولد ومرگ ، جستجو درعشقهای که بوی شهوت میدادند ، قالبی برای یک انسان بخصوص یک مرد درذهنم نساخته بودم ونساخته ام ،  به دنبال عشق عرفانی هم نیستم درعشق به دنبال لذت آن میروم  ، شاید هم چون اینهمه پستی وآلودگی را درانسانها دیده ام میل دارم علت آنرا بدانم ، من گرد ( انسان ) میگردم که متاسفانه وجود ندارد تنها نامی از او میبرند ،  هیچ حقیقتی درمیان نیست وهیچ عدالتی وجود ندارد وهیچ معجزه ای بوقوع نخواهد پیوست ، هر چه هست واهی وحیال است  ، من درنوشته هایم کمتر چشم انداز زیباییهارا نشان داده ام ، بیشتر راهها با سنگلاخها ختم شده اند ، چون هر چشم انداز زیبایی درنظرم بیشتر از یکساعت یا یک روز ویا یک هفته بیشتر دوام نیافته است ، روزگاری سخت عاشق اشعار( فروغ )بودم واورا پیشرو زنان میدانستم ، هنگامیکه اشعارشرا به چاه متعفن سیاست انداخت ، وقران خوان شد وآیه های زمینی را که نقشی از تورات است سرود وهنگامیکه درانتظار کسی بود که میاید ونانرا قسمت میکند پله های خانه اش را جاروب کرده بود ، از او کناره گرفتم ، شاعران دیگری هم بودند که خودرا دراین راه به معرض فروش گذاردند ، نامی از آنها نمیبرم یا جان داده اند ویا درفراموشی مطلق فرو رفته اند ، اینجا  نا امید شدم ، دیگر همراه وهمزاد وتوشه ای نداشتم ، مردان دورهم جمع شدند وزنان یا درمطبخ  یا درگوشه زندان ویا اسیر دست زندانبانی بنام همسر ، کمتر زنی را دیدم که با مردش همراه باشد ویا مردی را دیدم که به همسر وخانواده اش وفادار باشد ، اگر هم وفا دار بود علتی داشت وابستگی مالی وخانوادگی بود اما درپنهانی بکار عشقبازی با عروشکهای جاندار میپرداخت .
    من نمیتوانم خودمرا مدافع زن بدانم چیزی بنام زنیت درمن باقی نمانده ، الان دوقسمت شده ام نیمم مرد ونیم دیگرم زن گاهی سعی میکنم که نیمه مرد را بر نیمه دیگر غالب سازم چرا که طبیعت اینگونه حکم میکند  ، مردانی را دیدم که از ظرافت روح واندیشه انسانرا به گریه وا میداشتند..
    هنوز به جستجویم ادامه میدهم  هرچه درها بسته باشند اما من با مشت بر هر دری میکوبم آنرا باز میکنم وبه درون میروم ، اینها که مینویسم دفاع نامه من نیستند  ، دردنامه هم نیستند  تنها پیام آورند ،  و….. من درب آخر که زدم یک در شکسته بود . 
    امروز نه برای نسل خودم مینویسم ونه برای نسل آتی ، معلوم نیست نسل آینده به چه شکلی ظهور کند شاید از سیارات دیگری انسانهای دیگری بر روی کره زمین آمدند آنها نه خطوط و نه اندیشه مرا نخواهند فهمید مانند بعضی از انسانهایی که امروز دراطرافم میبینم ، آنها معنای کلامرا نمیدانند چیست ، مردی دریکی از زوایای روزانه چیزکی نوشته بود ودر آخر آن ذکر کرده بود که ( این مانیفست ) من است  خانمی پرسیده بودچی چی شماست ؟؟؟؟؟  این همه  شعور ومعلومات انسانهای امروزی ماست که با کله پاچه ومغز وبنا گوش تعلیمات دینی میخوانند وآیه هارا از حفظ دارند وافتخار میکنند که ماه مبارک رمضان درپیش است !.من چه دارم بنویسم ؟ برای اینها همسر یعنی ارباب خانه ، یعنی خورشید ، یعنی صاحب ، اما برای من ازدواج یک شرکت سهامی با مسئولیتهای نامحدود است ، هریک سهمی در این شراکت دارند وبا هم باید زندگی و نسلهارا بسازند ، مرد برای من نه ارباب است نه صاحب ونه خورشید ، خورشید من درآسمان است که هرروز اورا ستایش میکنم ، خدای من در قلبم واندیشه ام پنهان است  بقیه شعرند . وفلسفه وریا ومکر ودکانداری از نوع قد یمیترین آن .
    من هنوز به جستجویم ادامه میدهم ، تا روزی که ماهیچه ها ازکار بیافتند وبه فراموشی مطلق فرو روم یعنی مرگ شعور ومغز .
    پایان 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / شنبه