Category: General

  • شمع کور

    دستان مرا بگیر واز پلکان لغزان پایین ببرد ، مرا به کنار درودخانه ببر ، ویا درزیر درختان زیتون ، شاید آنجا کمی هوا خنکتر ودلپذیر ترباشد .
    فکر تو از سرم بیرون نمیرود ، گمان نکم این چند روز جنازه اترا به دست بستگانت بسپارند ، عید فطیر است سفره ها پهن شده  وشکمهای گرسنه باید سیر شوند ، پس از آن شاید بعد از یک چرت بیاد بیاورند که ترا ازدرون سرد خانه شهر پاریس به خاک خودت برگردانند ، اول باید صف منظم نگهبانان وسپس منتظرین ودست آخر کدام قطعه جای توست ، تو درسینه های من مدفون شدی دیگر احتیاج به آرامگاه دیگری نداری ، تو بهترین آرامگاههای دنیارا بخود اختصاص دادی ، تو مانند دیگران بازی را بلد نبودی ، دل من محزون وغمگین است ، کسی نمیداند چرا ! انسان با دردو رنج متولد میشود  واز همان لحظه ورود به دنیای دنی به مرگ تهدید میشود ، از پس هزاران بیماری باید برآید ، تا بزرگ شود ، امروز ممکن است تو از اسرار زندگی خاک نشینان باخبر باشی ، دردها وغم های مارا بشناسی ،  تو از جابه جای اشیاه وطبیعت باخبر بودی ، تو بهاررا میشناختی ، امروز بهار هم رنگ خودرا باخته وپنهان شده است ، 
    ((امروز یک نوشته بلند نوشتم وبه چاپ رساندم ، گویا درآن کمی پارا از دایره عفت بیرون گذارده بودم ، نوشته ام محوشد !!!!))
    برای تو ، عباس که چند روز است مرا رها نمیکنی ،  روح من افسرده است گویی بار سنگینی بر آن  از سرب نشانده اند ، هوا بشدت داغ است ومن از این طبیعت لعنتی هیچ لذتی نمیبرم ، شیطان با همه دست دردست هم داده و همهرا به زیر چتر خود برده است ، اما گوی بلورین من همچنان درون سینه ام میلغزد ، منهم مانند آن مار افسانه ای که مرتب خودرا میگزد وبه دردمیاورد خودرا میگزم  وعجب آنکه آرزویی هم ندارم ، 
    هر پیکری  چون قطعه ی سنگ است که میتوان آنرا جلا داد وتبلدیل به نور ساخت ، من در نورها راه میروم ظلمت را پنهان کرده ام سالهاست که آنرا دورن یک جعبه سر بسته پنهان ساخته ام ، من نور خورشید را در سینه ام نگاه داشته ام  هیچ تیشه ای بر پیکرم کار گر نیست وهیچ نیشی مرا الوده نمیسازد ،  هیچکس نیست تا با پنجه سوداهایش مرا ولاک درونم بیرون بکشد ، من دردهای ترا احسا س کردم رنجهایت را دیدم ، آنقدر رفتی  وخودرا تراشیدی تا تبدیل به یک شاخه نور شدی ، ودرعجبم که چگونه بعضی ها ترا دست کم گرفتند وآیا از آن خوانند زبرتی کمتر بودی؟ نامی نمیبرم میترسم دوباره باد نوشته هایمرا ببرد تو حدیث مفصل بخوان از این مجمل . هرچند بر بال باد مینوسم اما میدانم در سر تاسر دنیا آنهارا میبینند ، از سر کنجکاوی ، ویا از نظر امنیتی که مبادا به تارک تیغ تاجی انگشت رسانده باشم . ویادرب محرابی را گشوده باشم . دنیا ما بدینگونه بنا شده است ، وایران ما درگرو تاج وعمامه است . دیگر بس است . پایان /چهار شنبه / 6/7/2016/
  • عید ، فطی——-ر

    امروز روز عید فطیر است !!! یعنی فطر خوب برمسلمانان بیگناهی نظیر نادیه ما مبارک باشد که بسلامت برگشت در تقویم دیدم  اول یک روز تعطیل بود  ، بعد دوروز حال چهارروز سپس پنج روز وکم کم با همت ایرانیان عزیر چند هزار رشته ای ودسته ای نوروزهم از بین خواهد رفت وهمین عید فطیر برایمان میماند میشود عید سعید باستانی فطیر!!!!
    در انتظار باز گشت جنازه ونتیجه کالبد شکافی  کیا رستمی هستم هرچند در ایران باستانی عزیز چیزی به روز نخواهند داد ودشمنان بیماری دیگری را باو نسبت میدهند ، اما کبد او بیمار بود ورنگ رخسارش خبر از بیماری او میداد ، کمبود مواد غذایی وتنفس درآن هوای وحشتناک دگر برای کسی عمری باقی نمیکذارد مگر افعی ها ومارها وزالوها که آنها همه عمرشان درون لجنزار ها و آبهای راکد وبرکه های لبریز از جانوران موذی ودرلابلای گچ ها وسنگلاخها زیسته اند این هوا برایشان بهشت است . همین تا بعد .
    چهارشنبه 6/7.2016 میلادی 
  • خانه دوست کجاست؟

    آسمان شب ، که صد هاهزارستاره داشت 
    در زیر پنجه های شوم  مرگ شکست 
    هر ستاره ای گریان بگوشه ای بال وپر کشید
    دنیا لبریز از ترانه های تو شد  وخامشی شکست
     ——–
     باد گرم تیر ماه وزید وهمه چیز را با خودبرد ، حال درختان تهی از برگ با حقارت روحشان شاخه های بی بال وبرگشانرا بر روی زمین میکشند ، وچه ناشیانه وحقیر ، آشیانه سوخت وویران شد ، حال کلاغان قارقار کنان صحنه آسمان تاریک را ناریک تر کرده اند .
    تا دیروز کمتر از او از عباس  کیا رستمی حرفی بود ، حال همه از شمال اروپا تا جنوب آسیا بسوگ نشسته اند ، قاتلان در هراسند  همه سکوت کرده اند ، میل ندارند بگویند ما اکراه داشتیم دست به این کوه بزرگ بزنیم ویا ترسیدیم ، عفونت داخلی اورا کشت .
    حال باید جئابگوی دنیا باشند ، که نخواهند بود .
    اولین فیلمی را که از او دیدم  ( خانه دوست کجاست ) بر روی شعری از سهراب سپهری بود ، کسی چندان لطفی به آن نشان نداد ، هیچکس آن زاویه های زیبا و مهربانی پسرک را ندید ، هیچکس بی تفاووتی مردم ده را ندید وهیچکس خستگی بی ثمر پسرک را که به دنبال خانه دوست میگشت ندید ، این نگاه زیبا ودرعین حال تلخ وطنز آلود را کسی نشناخت ، دومین فیلم او زیر درختان زیتون بود وآخرین آنها گویا ( کپی برابر بااصل بود ) که درپشت جلد آن نوشته بود این فیلم در سر زمین ایران ممنوع است ! !! ومن تنها تکه هایی از انرا دیدم فیلمی که دنیارا تکان داد اما در سر زمین مهر پرو وهنر دوست ایران زمین آب از آبی  تکان نخورد  !
    باد تابستان نیمه شب وزید ، وخواب وآرامش مرا بهم زد ، از خود میپرسیدم ” خانه دوست کجاست «؟ بامداد خورشید سر میزند سرگرمی مردم تمام میشود ، فیس بوکها خالی میشوند ، توییترها به دنبال سوژه دیگری میروند و در سر زمین مهر پرور ونمونه ایران در تمام جهان ، خبرهای همچنان پنهانند وکودکان دیروز سراغ بادرا میگیرند تا بادبادکهایشانرا به هوا بفرستند . 
    امروز صفحات  رسانه های مجازی لبریز از عکس اوست درحالیکه هفته ها پیش در بیمارستان زیر دستگاه تنفس مصنوعی افتاده بود وکسی نمیدانست ، مانند ( آن یکی هوار وجنجال بپا نکرد که آهای مردم به دادم برسید من یکی از فیلمهایمرا فروختم تا مخارج بیمارستانرا بدهم ) !! نه این بازی را بلد نبود باز یرا میشناخت اما خود بازیگر نبود ،
    فانوس صبگاهی  در زیر طاق مرمرین آسمان شگفت  ، اما آسمان مان تاریکتر شد .
    چه روی داد ه ؟ هیچ ، چون پرنده ای بیجان باین سو آن سو میپرم تا شاید بتوانم این فاجعه دردناکر ا فراموش کنم واین ملت بی تعهد وبی همت وسر انجام بیشعور را که امروز سفره عید خودرا بازکرده اند تا شکم های بزرگشانرا انباشته از مواد وآشغال سازند ، سه روز تعطیلی عید وبرای  من سه روز عزای ملی است ، ما عزیزی را ازدست دادیم که تمام دنیارا تکان داد با چند حلقه فیلم .
    در انتظار پیام های تسلیت آمیز ( بزرگان گذشته ) هستم کسانیکه برای آن خوانند درجه چهارم تسلیت فرستادند اما باسکوت از کنار این یکی این قهرمان دنیا گذشتند ، منافع اقتضا نمیکند ، باید با قافله همراه بود ، 
    حال دیگر از گذشتگان چه کسی مانده ؟ هیچکس /
    فعلا در انتظا ر آمدن جنازه او از پاریس هستم ، چرا در همانجا بخاک نرفتی ؟ کجا برمیگردی ؟ به سر زمین نان وعشق ودروغ !به سر زمین که جنگلهارا میسوزانند وراه را برای شن های صحراهای دوردست باز میکنند تا هوارا تیره تر وتاریکتر سازندومردم درخانه هایشان بمانند ،؟ بسر زمینی که جنگل بانانرا میکشند برای بردن درختان افرا وچوبهای گرانبها و حیواناتی که درون جنگل بی هیچ خطری به زندگی خود ادامه میدهند ناگهان هدف یک تیر از دوردستها قرار میگیرند ، ؟ خانه دوست کجاست ؟ خانه دوست درقلب ماست در سینه ماست ودر اندیشه ماست . 
    زنان ومردان دیروز چه ساده وبی تفاوت از کنار این حوادث میگذرند ، برای بقاء خود برای زنده ماندن ، خودرا با گریم جدیدی آرایش داده اند ، گذشته را بکلی فراموش کردند ، ترا ومرا نیز فراموش خواهند کرد . بین منافع کجاست و درکدام قسمت جانوری با تیر جانسوزش در انتظار تو ننشسته است ؟ .
    من درآغوش چه کسی خواهم مرد ؟
    در آغوشی که پر بها باشد ،
    در آغوشی که ماتم گرگان صحرایی را 
    در میان سینه پاکشان پنهان نکرده اند 
    ترا من با همه اندوهم دوست میدارم 
    تو رفتی ای خورشید گرم آسمان 
    کاش درآغوش تو میمیردم 
    بیا ومرا ازآن تاریکی شهرمردگان 
    نجات بده 
    نام تو جاودانه خواهد بود بر تارک تاریخ ،
    سر زمین ما ، سر زمین ایران ویا پرشیا درتمام جهان نمونه است ، تنها کشوری است که موسیقی درآن حرام است ، تنها کشوری است که زنان نباید آواز بخوانند وتنها کشوری است که درفیلمهایشان حتی درخانه ها مادر از پسرش رو میگیرد وتو این سنت را نپذیرفتی  تمایلی بخود نمایی ودروغ نداشتی با فیلمهایت به درون خانه ها نرفتی ، چون فریب را دوست نداشتی ، خدا نگهدار ای یگانه مرد . ما دیگر به رستم احتیاجی نداریم ، ترا داریم . روانت شاد / ثریا/.
    چهارشنبه . نیمه شب  /ساعت 5/18 دقیقه صبح !!5.7/2016 میلادی/.
  • قمر درعقرب!

    شمع همچنان میسوزد بیاد عباس  کیا رستمی ، ومن دراین فکرم که جلبکها وریشه های خار همچنان دور پر وپاهای ما میپیچند  واز خون ما تغذیه میکنند اما  اجل ناگهان دستش را دراز میکند وبهترین  میوه را از درخت زندگی میکند ومیبلعد ، 
    امروز روی یوتیوپ دیدم مردکی دهاتی مانند کدخدای ده ما ، نشسته  واظهار فضل یا فضولات میکند ، درباره فالنامه وپیشگویی شاه نعمت اله ولی اما انهارا بنوعی وصل میکند به فاطمه زهرا همچنین ( بانوی فاطیما) پاترون پرتغال را نیز روح حضرت فاطمه مینامد  ، اوف که دیگر بالا آوردم ، خوب شد فال نامه وپیشگویی شاه نعمت اله را دارم وباید بعرض این آخوند مکلا برسانم مردک دیوانه فاطمه زهرا ی شما هزارو چهار صد سال پیش بود حال به تبعیت از روح مسیحیان روح اورا درون  بانوی فاطیماا که تنها یکصد وپنجاه سال است آنهم بمدد قصر واتیکان وسایرین که از حماقت من وتو استفاده کرده اند وآنرادر شهرکی بنام  شهر فاطیما درپرتغال بنا داشته اند تو داری آن دورا یعنی هرسه را بهم میچسپانی ، نام تلویزن هم ( دور ) یعنی گوهر وجواهر صدف !!!
    نه عزیزم کور خواندی هنوز هستند کسانی که  بقول آن آقای دانا بتو رودست بزنند ، بانو فاطیما یک موسسه ای دارد برای بچه های فلج وناتوانان در سرتا سر دنیای مسیحیت بخصوص در امریکای جنوبی حال ناگهان سر از صحرای کربلا درآورد وهمه الهاماترا که بوسیله جبرییل براو وارد میشد به علی میگفت او مینوشت  برای امروز ما!!! این جبرییل خسته نشد اینهمه پیک آورد وبرد؟ .
    نه ، این یکی را  دیگر نمیتوانید صاحب شوید ، آن چرندیاتی را هم که بهم میبافی  از روی نوشته های ( ایلیوماتییها) یا همان مثلث معروف کپیه برداری کردی آنهم بطور ناشیانه ،  مردم بیکار وبیعار هم گوسفند وار مینشینند وباین اراجیف گوش میدهند .
    امروز باز روی یوتیوپ  صدای بانویی بسیارخوش آهنگ را شنیدم که از قول تقی تفضلی برادر بزرگ محمود تفضلی که روزی درپاریس چندی با صادق هدایت بوده چیزهایی را نقل میکرد ، میدانم که تقی تفضلی دستی به ساز داشت وروزهای آخر عمرش در کمبریج مشغول تفسیر ( منطق الطیر ) عطار بود وگاهی هم چند شاگرد میگرفت ودرسی به آنها میدا دبا مرحوم پروفسور (پیتر ایوری )شرق شناس وایران شناس معروف دوستی داشت ، ایوری هم مشمغول ترجمه خیام وحافظ بود او استاد ادبیات  فارسی پسر بزرگ من در دانشگاه کمبریج بود گاهی همه باتفاق تقی تفضلی شامی درخانه ما صرف میکردند  ویا ما بخانه تقی خان میرفتیم ، تنها بود همسرش را طلاق گفته گویا چند پسر هم داشت من از کودکی با این خانواده دوست بودم محمود شاهد عقد من بود مسعوده دختر جهانگیر تفضلی همکلاسم بود ، همه رفته اند یادشان مانده ودلم میخواست بدانم چه کسی این خاطره را با آن صدای دلپذیر ضبط کرده بود؟  امروز تلویزوین خفه خون گرفته وبیصدا شده تنها تصویر دارد !! هوا هم بشدت داغ است ، منهم غصه دار وغمگینم .باین میگویند : قمر درعقرب !!!پایان 
    همان سه شنبه 
  • كيا رستمى

    عباس هم رفت درست در ماه تولدش ، در ماه ژوئن و در ماه تير ، بموقع هم رفت ، پاريس رفتن او بى علت نبود او هميشه از خاكش حرف ميزد ميل نداشت  نهالى در خاك ديگران بكذارد ميدانست ميوه اش تلخ است ،ناگوار است ، اما براى مردن خود آنجا را انتخاب كرد ، حال بايد ديد سر دمداران دين وايمان چگونه جنازه اورا بخاك ميسپارند ؟ آيا دعوا بين لأتها وعربده جوهاى اسلام نما و بين هنرمندان هميشه در صحنه وآنهاييكه واقعا به عباس احترام داشتند واورا ستايش ميكردند  وبه كارش ارج ميگذارند ، چگونه خواهد كذشت ؟ 
    آيا بهتر نبود در رودخانه  سن ، با ساير ماهيهاى  درونش ميبوست ، او كه خوب ميدانست خاك ايران در حال حاضر آلوده به هزاران سم ناشى از ريختن زهر افعى هاست وهيچ نهالى نميرويد و هيچ درختى شكو فه نميدهد وهيچ شكوفه اى تبديل به ميوه نخواهد شد ،ً
    روانت شاد ، تولدت مبارك ، خانه جديدت هم مبارك ، 
    سه روز عزاى عمومى براى تو در خلوتم اعلام داشتم ، سه روزى كه عيد ديگران است ، من رخت عزا ميشوم ، ث
  • عباس کیا رستمی

    او هم به جمع رفتگان پیوست، واین پس مانده سینما که هنوز نیمه جانی داشت ، یتیم شد ، او هنوز حرفهای زیادی برای گفتن داشت ، گویا در بیمارستان درپاریس برای معالجه او دیر دست بکار شدند!!!! برای زخمها ولاشه پرنسس دیانا هم دیر دست بکار شدند ، 
    خوب ، ای رهگذران خوشبخت ، حال میتوانید ( کلئو پاترارا در بسترش برهنه ببینید ، ) ! حال عباس را  میتوانید برهنه ببیند  درخلوت او دیگر هیچکس نیست  چرا که اکنون درآغوش مرگ خفته است ، روزگاری که پای به عرصه سینما گذاشت میخواست همه حرفهایش را بنوعی بازگو کند ، حال دیگر او نیست ، همه ما یتیم شدیم ، بایددرکنار رجاله ها به تماشای تکه پاره شدن انسانها بنشینیم ، شاید بتوانیم ما هم ( حرفهایمانر را) از لابلای  تکه تکه شدن پییکرها بنوعی بازگو کنیم /
    آن روز عکس اورا تکیده در تختخواب بیمارستان دیدم فهمیدم او هم در جاده مرگ ایستاده ودرانتظا قطارش میباشد ، حال (نمیدانم ژولیت پینوش زیبافرانسوی) که آنهمه اورا دوست میداشت چه خواهد کرد ؟ .عباس همیشه ساکت بود  با عینک تاریک که برچشمانش میگذاشت  نیمی از کثافت دنیارا نمیدید شاید درپشت آن عینک گاهی چشمانش را میبست ، 
    آرامگاه او کجاست ؟ وکجا خواهد بود ؟ وشما ای زندگان ،  بدیدن آرمگاه پر شکوه او بروید  زیرا مردی در زیر خاک خفته که گفتنی های زیادی را باخود برد .
    گریه میکنم ، ساعت  چهار ونیم پس از نیمه شب است اولین خبررا شنیدم ، درانتظار مرگ او بودم ، ودر این فکرم که آن یکی باسر وصدا وهوار مانند یک تکه هیزم سوخته  دربمیارستان خوابید وسپس عزراییل را هم فریب داد حال مصاحبه راه انداخته واین یکی چه آرام وچه سر به زیر در سکوت گام برداشت ، درسکوت فیلم ساخت ، ودرسکوت رفت .
    اینهمه فریاد برای رسیدن به قدرت چه فایده دارد هنگامیکه آخر همه چیز مرگ ونیستی وفناست ،  آقایی و سروری بیخاصیت روی زمین چه فایده دارد ؟ چه خلیفه باشی، چه داریوش  یا اردشیر  یا خشایار شاه وسرانجام بخت النصر .یا یک نوازنده بی قدر 
    افسوس خداوندان این جهان همه با سپاهیان بزرگ  در نبردبااجل نتوانستند دست و وپنجه نرم کنند .و نابود شدند .
    عباس هم رفت . به سوگ اونشسته ام /ث
     ای آشنای  برهنه خیال من ،
    از بیدها خوش قامت تر  واز سروها بلندتری
     تو که طرح قامت خود را  درهوا  ریختی 
     تو با من از همه کس آشناتری
    من پرده از روی تو برداشتم  نیمه شب 
    من پیکر فرسوده ترا  چون درخت بید لرزان دیدم
    گمان بردم اگر پوست ترا بکنند 
    تازه تر برخواهی خاست  ، شفاف ترا از ( طعم گیلاس) 
    من دیده ام زوال روح ترا 
    میدانم که تو درچین امواج آبها  بجستجوی کدام ماهی بودی
    گاه از حرارتی که ازتن تو آهسته بیرون میرفت 
    بر پشت ماهیان غوطه ور در دریای دلت 
    چون افتاب صبح  خزان پر نوازش وگرم بود 
    ای آشای  برهنه خیال من 
    روان توشاد باد روح بلندوقامت پر سکون تو، جاودان باد .
    ————-
    این حادثه دلخراش را به همه هنرمندان واقعی سینما ، آنها که درخلوت خویشند وبه دوستداران (عباس کیا رستمی وخانواده او ) از صمیم دل تسلیت میگویم / روانش شاد ویادش همیشه گرامی )
    قامت راست وایستاده ترا نیمه  شب امشب درصفحه اینستا گرام دوستی برایم بی هیچ کامنتی گذاشته بود دیدم وفهمیدم که به اسمانها سفر کرده ای ، سفرت خوش ، نوای دل من بدرقه راه توست . / پایان 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 5/7/2016 میلادی 
  • آرادی

    من نمیدانم این چند خطی را که من برای سرگرمی وکشتن وقت وگاهی ریختن بیرون آشغالهای درون مغزم روی این صفحه میاورم ، چرا میخ شده وبه فلان عده ای فرو رفته است ؟ کجا یشان دردگرفته ؟ به تریش قبای کدام بر خورده ، همه چیز عیان است ولازم به بیان نیست  من در چهار دیواری خانه خودم آزادم هرچه را که میل دارم بنویسم بی آنکه به کسی توهین کنم ویا چیزی را برملا سازم ، هرچه مینویسم از خودم مینویسم ، دیگران برایم کوچکترین اهمیتی نئدارند مگر آنکه تنها نمک خورده ونمکدان شکسته باشند که خوب این کار همه ایرانیان است لزومی بر تکرار آن نمبینم ، حال یکی در لباس عاشق ، دیگری درلباس راهب ، سومی درلباس دوست مرتب هرصبح وشب فضله هایشان را درون سطل زباله من خالی میکنند ، پانزده سال است که مینویسم وتاروزیکه انگشتانم حرکت کنند وچشمانم  کار کنند ومغزم از کار بیفتند ، بکوری چشم همه مینوسم.
    داشتم قطعه ای از ( ویکتور هوگو ) نویسنده وشاعر فرانسوی که مورد غضب دربار پادشاه ناپلیون سوم قرار گرفته بود میخواندم  بنام ( آزادی) !! :
    به چه حق مردان آزاد را در قفس زندانی میکنید؟ به چه حق این نغمه گران  آسمان را از بیشه ها  وچشمه ها.، وسپیده دم وابر وباران  دور میسازید وسر مایه زندگی را از آنها میگیرید؟ ؟ .
    هیچ جوابی نداشتم به مرحوم ویکتور هوگو بدهم ، ایکاش الان زنده بود ومیدید که با اولین صدا گلوله درگلویت خالی میشود ، ما ازکجا بدانیم سرنوشت آنهاییکه در محبسها گرفتارند با سرنوشت ما یکسان نباشد ؟ ما رهگذران بی آزار میل داریم آزاد باشیم میل نداریم تابع افکار پلید ویا خواسته های نامشروع شما باشیم ، ما انسانیم ، نه حیوان ، نه برده ،  من همه آ ن فضا های مجازی آشغال را بستم چند بار چوب آنرا خورده بودم ، دیگر نه میل دارم ونه حوصله ، حالم را بهم زده اند این مردم بیشعور وبیسواد میل داشتم شمعی روشن کنم وبرایشان نغمه بخوانم ، نه ، آنها احتیاجی به بلبل باغ وبوستان ندارند آوای شوم کلاغان برایشان دلپذیر تر وخواب آور تر است .
    من به هنگام تولدم لخت به دنیا آمدم ، موقع رفتن هم لخت خواهم رفت در فاصله وبین دو عدم هیچ احتیاجی به پوشش ابریشمین ویا زرنگار ندارم  تا برای آنها خودمرا به معرض فروش بگذارم .
    شب خاموش است ، نزدیک بسترم تنها کتابی وچراغی است . دلم هوای شعر  هارا کرده ، شعرهایم چون جویباری از  عشق ،  از سر چشمه دلم  روانند ،  گه با برقی از مهر میدرخشند وزمانی از فرط درد فریاد برمیدارند ، من متعلق به هیچکس نیستم ، تنها بخودم تعلق دارم  ، تنها بخودم .ثریا /دوشنبه شب/
  • آواز یک مهاجر »بخش چهارم«

    به پایان آمد این دفتر ، حکایت همچنان باقی
    به صد دفتر نشاید گفت وصف حال مشتاقی
    تو ای دلدار دیرینه ام،
    که نامت را برزبان نمیرانم
    صدایم در سینه آرام میگردد
     نمیخواهم که نامت را باین دفتر آرم 
    میل داشتم قلمی دردست داشتم وکاغذی مانند گذشته ،  اما دیگر نمیدانم با قلم وکاغذ چه بگویم؟  ونمیدانم چه باید نوشت ودر کجا ؟ از کی؟ با یاد آوردن سخن ها ، سختیها ، ومرور وجولان دادن در  گذشته تنها یک درد مضاعف بر روی سینه ام میگذارم ، درآن روزگار نوشته ها حرمتی داشتند ، هنگامیکه نامه ای برای کسی میفرستادی با عشق وعلاقه روزها بلکه هفته ها در انتظار پاسخ بودی ،  واینکه  پاسخ  چه خواهد بود ، همان دلشورها ، بیقراریهای خود عالمی داشت ، امروز صفحه ای را که باز میکنی انگار هزاران پرئنده  روی صفحات مختلف زیر نام های عجیب وغریب و اسرار آمیز فضله گذاشته اند وتو مجبوری این  فضله هارا به درون سطل زباله بریزی ، اظهار فضلهای بیجا ، نوشته های دیگران را بنام خود ارائه دادن ، فحاشی ، از همه بدتر کثافت کرده به شعر وشاعری ، گویا منظور هم همین  است.وهم سیاست مدار وهمه اهل علم و بی ادبی !!!
    آنروزها بر بالای نامه ها بیتی از شاعری نوشته میشد ودل ترا به اشوب وولوله وامیداشت ، آیا منظور منم؟
    اگر چرخ فلک باشد حریرم ، ستاره سر بسر باشد دبیرم ،
    هوا باشد دوات  وشب سیاهی  ، حروف نامه برگ وریگ وماهی 
    وتو دردل آرزو پرورت هزارن خیال در جان میبافتی وهزاران نهال عشق در سینه میکاشتی ، امروز دیگر حتی این تنها امیدرا نیز از ما گرفته اند ” با دو یا سه کلمه :
    حالت خوب است ؟ 
    حالم خوب است !! 
    شب خوب خوابید ی؟
    شب خوب خوابیدم !!
    و… من آن روزها که این نامه هارا مینوشتم ، نمیدانستم که در پی این افسانه ها چه خفته ؟  نه دیگر میل ندارم حریر آسمان بر سرم دبیر باشد ومیل ندارم از این خطوط طومار بنویسم ،  مل ندارم ماه وستاره و هوا بیرون ترجمان عشقهای من باشند ،  دیگر شب دواتی ومرکبی ندارد ، هرچه هست آتش است وسرخی وخون !
    دیگر نه برگ گلی ، ونه مهتاب غمگسار کسی است ، باید مژگان خودرا قلم سازی واشک را جوهر  وحروف را بسازی با الفاظ » هیچ«  وسربی !واز بمب ها وتعداد آنها !
    شب گرمی را گذراندم و گرمتر هم خواهد شد ،  بسترم لبریز از عرق شبانه وبیتابی ها ،  خواب از چشمانم میگریخت  پلکهایمرا به زور رویهم فشار میدادم ، بر طاق سپید اطاقم ستاره ای نبود که آنهارا بشمارم . خوب برویم تعدا د دروغ هارا بشماریم ! بار اول جفت میشدند ، بار دوم طاق !
    درون گوشم را با دکمه های میکروفون بسته وداشتم به آهنگ افغانی »امیر جان صبوری «گوش میدادم که درد ولایت اورا تا مرز مرگ ونیستی کشانده بود وهنوز آرزو داشت درهرات بخواند .
    چونکه طیفلم جرعه ای از آب مینوشد 
     اشکهای من است   که در پلکهایم میجوشد 
    صدایی بم گرفته  ولبریز از غم ودرد بیدرمان آوارگیها وبی وطنی ها .
    اینجا اگر قطره ای آب از شیلنگ من پایین بریزد فورا درب خانهرا میکوبند که آب را بخانه ما وبه لانه ما ریختی ، اما خودشان تا طلوع صبح فریاد آوازها ، خنده ها ، ومستیهایشان در همه شهر میپیچد وکسی نیست تا  بگوید “
    ای نامردان  چرا خواب وآسایش من وآن کودک شیرخوار طبقه زیرین را برهم میزنید مگر شهرارا خریده اید؟ بلی ، خریده اند با چندر قاز پول به تعطیلی آمده اند برایشان مهم نیست که من میخوابم یا نه وآن کودک شیرخوار تا صبح ضجه میزند .
    این همان جهنم است که فرشتگان آن هرصبح با فضله هایشان درون دفتر وکتب مشق من آنرا آلوده میسازند . پایان 
    دوشنبه 4/7/2016 میلادی 
  • ساعت پنج

    درست ،ساعت پنج بود كه باران با شدت از آسمان باريد و ….. صداها متوقف شد ،
    درست ساعت پنج بود كه دجار تهوع شدم ،
    درست ساعت پنج بود كه ديدم خنياگر شبانه امرا ،بخاك سپردم 
    درست ساعت پنج بود كه آوازها قطع شدتد  واز دوردستها آواى مرغى را شنيدم كه داشت ناله ميكرد ،
    باو گفته بودم كه طبيعت ، ماه ، زمين  ، خورشيد ، ستارگان وكوهها دريا ها  وكل طبيعت همراه وهمگام من است ،ً
    باو گفته بودم  كه طبيعت ، بموقع بكار خويش ميپردازد واگر لازم باشد ،ميسوزاند ،
    درست ساعت پنج بود كه  ليوان قهوه ام روى ميز خالى شد ونويد مرگى را بمن داد ،
    درست ساعت پنج بود كه گفتم : 
    ترا هركز نميبخشم 
    ونبخشيدم ، درانتظار عدالت طبيعت نشسته ام 
    يكشنبه  ساعت پنج
  • آواز یک مهاجر

    قسمت چهارم /قسمتهایی از یک دستنوشته .
    بطور کلی نمیدانم در سرزمین ” زولوها” زندگی میکنم یا در سر زمینی که نام دموکراسی را برخود نهاده است بی آنکه  معنای آنرا بداند ، شاید گمان میکند دموکراسی هم مانند شراب ویا گاوبازی ویا خوردن ونوشیدن شراب انیس  وچوریسیو میباشد .
    تا ساعت پنج یک روند  صداها بلند بود ، منهم رایودی بالای سرم را تا حد امکان بالا بردم ودربهارا بهم کوبیدم ، نتیجه؟ هیچ ساعت پمج با یک قرص والیوم تنها چرت زدم وساعت هفت بیدار شدم ، خسته عصبی با سری که درونش دام دام دام میکند .
    خوب همینقدر که بخانه ام نمیریزند ومرا قصابی نیمکنند جای شکر باقی است باین میگویند دومکراسی از نوع, جدید ،

    نمیداتم چرا بیاد سال  1904 افتادم ، که( او برای دومین بار ) باینجا باز گشت ، مهری خانم از ایران  زنگ زد که : 
    خداراشکر که شما پس از پنجاه سال بهم رسیدید !! گلستانه خانم از ایران زنگ زد واورا پای تلفن خواست ! مدتها بود که گلستانه خانم از حزب توده وریاست صنف زنان کار گر دوزنده به حزب الله رفته وحدمتگذار اداره امنیت  شده بود زیر چتر یک شرکت وارداتی وصادراتی ، حال با سجاده وقبله نما وچادر دور شهر ها میگشت ودور اروپا ! با او چکار داشت ، میدانستم که او هم پس از ورودش به ایران قبول کرده بود که به اداره امنیت خدمت کند ، شراب و زن را کنار گذاشت وبجایش تریاک ومواد ی که با آن مخلوط میکرد ومیکشید بموقع به دستش میرسید ، جوانانرا گرد خود جمع کرد ، حال آمده بود تا مرا باخود ببرد وبه توبه وادارد اما…. من دیگر او نبودم که بودم ، او هم او نبود که بود ، دواشنای قدیمی بودیم که باهم خاطراتمان را باز گو میکردیم نه بیشتر ، 
    او میگفت دوستانم همیشه بمن میگفتند :
    تو دراین دخترک سبزه چه دیدی که اینهمه به دنبالش میروی ؟ 
    باو گفتم دوستان تو بمنهم میگفتند “
    تو دراین مردک کوتاه قد با کله پهن رشتی وپای کج چه دیدی که اینهمه عاشقانه اورا دوست میداری؟
    نه من درتو ترا نمیدیدم درتو خودم را وپدرم را میدیدم ، وسازی که ازآن ناله برمیخاست ، مقیم شهر ری بود گمان بردم اصالت او از همان خاکی است که نیمی از اجداد من زورکی آنجا بخاک سپرده شده اند،  درآمل به دنیا آمده دهی بنام نور وکجور که امروز حتما یک شهر توریستی شده است خانم گلستانه نیز درهمان دهات به دنیا آمده بود .
    تضادها درمیان ما ایرانیان وحشتناک است ، خانم میز قماررا پهن کرده ؛ سفره ناهار حاضر است اول نماز میخواند وسپس بر سر میز قمار مینشیند وپولهای بقیه را یکجا میبرد ! ومن حیران از این تضاد .هنوز هم باین کار شریف ادامه میدهد ودختران ونوه هایش نیز همین رشته را درپیش گرفته اند ، 
    نماز بخوان ، هرکاری میل داری بکن .
    حال امروز بیاد آن سال افتادم کامپویتر من دراطاقی بود که او میخوابید ، هرصبح کامپیوتر من روشن بود واو میگفت نیمه شب ناگهان خودش روشن شد  من تازه چند سالی بود که داشتم شعری و نوشته ای وتکه ایرا روی آن تمرین میکردم هنوز نه از لپ تاپ خبری بود ونه از تابلت  ،یک تنوره بزرگ با یک کیبورد وحشتناک و یک تلویزیون چند آهنگ را ذخیره کرده بودم وچند عکس را وچند نوشته را بخیال خود داشتم نقش یک نویسنده را بازی میکردم !!! او خوب ایمیلهای مرا بازدید میکرد نوشته هایمرا میخواند ، نه ! چیزی که قابل ضبط وخبردادان باشد نیست ، هنوز پخته نشده است .
    با او با کمال مهربانی رفتار میکردم ، میگذاشتم لباسهای مارکدارش را به رخ من بکشد اورا به رستورانهای گران قیمت میبردم به همراه خانواده ام او بچه های مرا بچه های خودش مینامید ونوه هایمرا نوهای خودش !!! واز ایران خوب وده کجور برایشان افسانه میبافت .
    نه دگر هیچ افسانهای بگوش من نمینشست ، حسابی کر شده بودم درمقابل سخنان واهی .
    با خود  فکر میکنم ، درطی این سالهایی که درایران زیستم ، کدام روز را بعنوان بهترین وفراموش نشده ترین روزهای عمرم بیاد بیاورم ؟ هیچ روزی هیچ شبی وهیچ ساعتی را ، نه من درآن سر زمین هنوزهم غریب بودم .
    مادر مادرم یا مادربزرگ مادریم هنگامیکه بچه کوچکی بود ه به همراه خانواده اش پس از آتش زدن آتشکده ها وخانه هایشان از کوههای بختیاری سرازیر کویر میشوند بامید آنکه در یزد وکرمان هنوز آتش روشن است ، اما آنجا هم کم کم آتشکده ها خاموش شدند ، مادر بزرگ با آنکه ه دل به پسر عمویش ” آقاا خان” بسته بود بالاجبار به عقد یک مرد مسلمان درمیاید تا بلکه از شر آدمکشان درامان بمانند ، اما وصله گبر ونجس و گورو ، غیره سالهابر جامه خانواده ما دوخته شد مانند یهودیان با ستاره زرد همه جا تحقیر میشدیم اگر چه هفت شهرا را زیر پا میگذاشتیم وبه هفت آب خودرا شسشو میدادیم ، 
    نهایت آنکه جناب استاد پژوهشگر ونویسنده مومن با مهربانی میگفتند :
    معلوم است آن چهره گرد وسبزه رو از چه نژادیست !!!
    بلی جناب استاد که مشغول تالیف وتفسیر مولانا  میباشید ، چهره من ؟!
    ا زنژاد اصیل ایرانی  است .
    نه از گرده اقوام بیابان گردان  پایین افتادیم ونه از بطن زنان مغول ونه از شکم زنان عرب ویا ترک ونه از سلسه سلوکیان ،  از سر چشمه های پاک ودست نخورده بصورت ماهیانی ظریف برخاستیم وامروز لاجرم بصورت یک ماهی یخ زده  به  دریای  غریبه  ها خواهیم رفت .
    ( اضافه میکنم که منظور من از بردن نام اقوام توهین مستقیم به آنها نیست بلکه به  یورش و کشت وکشتاری است که درسر زمین ما  ایران ما به راه  انداختند ویران کردند ، سوختند ، تجاوز به زنانمان کردند وغنائم را بردند ، مردانمانرا کشتند ، شکنجه دادند ، وهنوز هم ادامه دارد .)!
    . پایان
    یکشنبه 3/7/2016 میلادی
  • آواز يك مهاجر / بخش سوم

    سرو صدا همچنان ادامه دارد وساعت ٢/٤٨ دقيقه پس از نيمه شب است ، اين سر وصدا ها  براى جلب مشتريا ن وبيشتر بچها ست ومن در اين فكرم كه بچه ها چگونه تا اين ساعت بيدارند و هنور ( رولر كوستر ها) مشغول بالا وپايين  رفتن وتاب دادن آنها هستند ، مجبور شده ام دربهارا ببندم  كركره هارا پايين بكشم درجه حرارت درون اطاق ٢٨ درجه ميباشد  با كولر هم نميتوان خوابيد ، اين زندگى ما در بهشت است !!!. 
    شب گذشته در يك يوتيوپ برنامه اى ديدم از فريدون فرخزاد بمناسبت روز قصابى كردن او به دست دژخيمان ، با خود فكر كردم اين آدمهاى با انصافى  بودند كه تنها فريدون ر ا كشتند ومانند قاتلان وأدمكشان امروزى  در وسط سينما يا تاتر ويا محل بر گذارى نمايشات بمب  نميگذارند ، بخاطر كشتن يك نفر صدها نفر قربانى شوند ،صدها نفرى كه نقشى در زندگى أن شخص مورد نظر نداشتند .
    سپس باخود فكر  كردم  چگونه يك انسان تا اين حد ميتواند قسى القلب باشد تا جاندار ديگرى را بدينگونه قصابى كند ! أيا بايد نام انسان بر آنها گذاشت؟ يا خونخوارنيكه تشنه خونند ويا اين حيواناتيكه  بخاطر چند سكه يكهفته تمام خواب واستراحت را از يك محل ميگيرند ،
    از خواب كه پريدم ، داشتم زير لب زمزمزمه ميكردم :
    فريدون ، مهربان است  ، عزيز كودكان است ، بنرمى ميزند حرف ، چقدر خوش  زبان است ،  ايا اشعارارا در كتابهاى درسى كلاس اول يا دوم ابتدايى ميخوانديم ، با نقاشيهاى زيبا، 
     اما فريدون ما با نرمى حرف نميزد او با شهامت تمام هرچه ر ا كه در دل داشت بازگو ميكرد ، از همه مهمتر نامه ايكه فروغ ، خواهرش براى او نوشته بود ، پيمامبران  گونه پيش بينى كرده  بود كه : 
    در ميان اين مردم من خواهم مرد، وتو با أن روح صاف وبچه گانه ات چگونه ميخواهى بين آنها باشى ؟ من ميدانم در فاميل ما من اولين كسى هستم كه خواهم مرد و سپس تو ! اين پيش بينى واقعا مرا  تكان داد ، 
    حال بفكر كودك فلج او هستم كه آيا زنده است  يا مرده بايد مردى شده باشد. پسر فروغ در پاركهاى  شهرى كه روزى مادرش افتخار آن سر زمين بود  گدايى ميكند ، رستم پسر فريدون در آلمان بود ،، وباز بياد صادق هدايت افتادم كه خود به دست خود به زندگيش پأيان داد ونگذاشت تا  قاتلى اورا مثله كند ،
     نه ، نبايد  حرف  زد، بايد خاموش نشست وبه جنايتها نگاه كرد ولب فرو بست ، نبايد انديشه كرد انديشه ات ر ا دركنج  اطاقى كه حتى شب را از تو ميگيرند  ، بايد نهان كنى ، نبايد اعتراض كنى ، اين دنياى ماست ، ما اين طور ميخواهيم ، ميخواهيم ماشينها تا صبح فرياد بكشند ، چرخ وفلكها  با صداى ناهنجارشان تا طلوع صبح بچرخند ، وآواز خوانان بى صدا با ضربات تند ووحشتناك سازهاى الكترو نيكشان تا هر وقت ميل داشته باشند بر طبلها وسازها ميكوبند وعربده ميكشند ، در گوشهايت موم فرو كن تا صداى پشه را هم نشنوى كه چگونه به تو نيش ميزند ، 
    امشب يكشنبه شب است امروز همه تعطيلند  وميتوانند تا ظهر بخوابند اما تكليف من چى ميشود ؟ يا تكليف ما ؟
    شب كذشته پسركم تلفنم كرد صدايش در نميامد از فشار خستگى وكار ، گفت امروز  صبح زود با اتو مبيل  رفتم مادريد الان بركشتم ، بخاطر توله سگى كه سفارش داده بودم براى بچه ها از شمال ميامد ودر مادريد أنرا تحويل گرفتم تنها سه ماه دارد ،  بچه ها  خوشحال شدند !!! اما آيا كسى بفكر گوشها ، مغز سر من و اين طوفان وسر وصدا هست ؟ 
    وصدا ها  همچنان ادامه دارند . 
    ساعت  ٣/١٨ دقيقه صبح ومن همچنان درون اطاق در بسته نشسته ام تا ( فرهنگ پر بار ونورسيده  اين ديار تمام شود)
    بهتر است قهوه اى دريت كنم وبنوشم و اين فريادها ا نا شنيده بگيرم ، هركجا بروى فرياد است أرامش از زندگيها رخت بربست همچنانكه زيباييها ،  پايان ٣/٧/٢٠١٦ ميلادى 
    بيچاره مريم ، بيچار ه عيسا !
  • آواز یک مهاجر

    امروز به دنبال کتابی میگشتم تا بخوانم ، همه رویهم انباشته شده اند عده از را از دسترس دورکردم صاحبان ترانه ها واشعار متعهد !!! آنهارا بیشتر بچشم یک خاین مینگرم تا یک شاعر ، نامشان هرچه میخواهد باشد .
    بر حسب تصادف کتاب » ترانه های خیام « صادق هدایت به دستم افتاد بهتر دیدم آنرا مدل قرار دهم وبنویسم هم میخوانم هم مینویسم !.
    این کتاب با کمک  انتشارات امیر کبیر درسال 1352 شمسی در تهران بچاپ رسیده وگویا چاپ ششم میباشد از نوع کتابهای جیبی هآن زمان درست میشد تا همه حتی کتاب را درجیب داشته باشند کتابی از (سلسله کتابهای پرستو ) . در مقدمه کتاب اینطور نوشته شده است :
    شاید کمتر کتابی دردنیا  مانند مجموعه  ترانه های خیام ، تحسین شده ه ،  مردود ومنفور بود  ،تحریف شده  ، بهتان خورده ، محکوم گردیده ،  حلاجی شده ،  شهرت عمومی ودنیا گیر  پیدا کرده  وبالاخره ناشناس مانده است ..
     اگرهمه کتابهایی را که  راجع بخیام  ورباعیاتش  نوشته شده  جمع آوری گردد  تشکیل کتابخانه بزرگی  را خواهد داد  ، اما این مجموعه کوچک  که امروز در دسترس همه میباشد  مجموعه ایست  که از هشتاد  الی هزارو دویست رباعی  کم وبیش در بر دارد  اما همه آنها تقریبا ، جنگ مخلوطی  از افکار  مختلف را تشکیل میدهند  ، حال اگر یکی از این نسخه هارا از روی تفریح ورق بزنیم وبخوانیم  درآن به افکار متضاد  به مضمونهای  گوناگون و به موضوعات  قدیم وجدید بر میخوریم  ، بطوریکه اگر یکنفر صد سال عمر کرده باشد  وروزی دو مرتبه  کیش ومسلک وعقیده  حودرا عوض کرده باشد قادر بگفتن چنین افکار ی نیست ،  مضمون این رباعیات  روی فلسفه وعقاید مختلف است  از قبیل ” الهی ، طبیعی ،  بنگی ،  دهری ،  صوفی ،  خوشبینی ،  بدبینی ،  افیونی ، شهوت پرستی ، مادی ، مرتاضی ، لا مذهبی ، زندی وقلاشی ،  خدایی ، وافوری…….
    وآیا ممکن است یکنفر اینهمه حالات مختلف را پیموده باشد ؟ بالاخره ، منجم ، فیلسوف وریاض دان هم باشد ؟، پس تکلیف ما دراین آش درهم جوش چیست ؟ ……..
    تاکنون قدیمیترین  مجموعه اصیل  از رباعیات  که به خیام  منسوب است نسخه » بودئن«  میباشد که درسنه 865  در شیراز  به چاپ رسید یعنی سه قرن پس از خیام ودارای 158  رباعی  است  اما همین ایرادها کم و بیش به آن گرفته شده است .
    این کتاب کوچک دارا ی نقاشی های قلمکار وقدیمی میباشد وبرگهایش دارد از هم میبانشد اما من همچنان آنرا در لابلای کاغاذها سولوفون حفظ کرده ام “
    میپیرسیدی  که چیست این نقش مجاز 
    گر بگویم  حقیقتش هست دراز 
    نقشی است  پدیدآمده از دریایی
    وآنگاه  شده بقعر آن دریا باز 
    پس من درست گفتم اول ماهی بودیم ، بعد ریه پیدا کردیم بعد با خاک خودمامان را وفق دادیم ، نه ازخاک بر آمدیم که بخاک برویم ونه دستی از آن بالاها مارا با گل وآب درست کرد ، ماهی بودیم نهنگ میشویم کوسه میشویم دوباره برمیگردیم به آب ،بنی آدم بنی عادت است به آتش جهنم هم عادت میکند  .پایان 
  • آواز يك مهاجر

    من هميشه خودم راوى داستانهايم هستم ،نقش خودمرا بازى ميكنم ، اصرارندارم به داستانها ى تخيلى دست بزنم ، همه داستانهايم كه تا به امروز نوشته ام ومتاسفانه شانس چاپ كردن آنهارا نداشته ام خودم نقش اصلى را بازى كرده ام ، هميشه نميتوان قهرمان شد وروى دست عده خاصي بلند شده ودوباره بر زمين فرود بيايي، امروز تب ( صادق هدايت) همهرا مانند تب  مدلهاى ” گوچى “. فرا گرفته است واين نشان  روشنفكرى وروشنگرايى است ، من منكر نويسندگى ونو أورى صادق هدايت نيستم ،اما نويسندگان  ديگرى هم ما داشتيم كه در سايه پنهان بودند  ، مانند مرحوم على دشتى ،او مترجم ، نويستده وكاوشگران بزرگى برد داستانهاى زيادى نوشت سعدى ، حافظ و، وخيام را از زير خروارها  خاك بيرون أورد ونشان كرد ونشان داد ، وبعدها نويسندگانى با پيروى از سبك او جلوه گر شدند ، شجاع الدين شفا در پستوها نهان است ! اما هنوز صادق هدايت به مددچپ گرا ها وآنهاييكه ضد رژيم پهلوى بودند برتارك ادبيات. ايران ميدرخشد كتابهايش را ممنوع الچاپ كردند چون پرده از رازها  بر ميداشت ،تند وسريع وبيرحمانه . 
    خوشبختانه من در هيچ جبهه ايى كار نميكنم  وهمراه نيستم ، من دردهاى خودرا مينويسم شايد براى عده اى مهم نباشد شايد بى تفاوت   از روى آنها رد شوند ، شايد نوشته هاى مرا ابدا قابل خواتدن وتوجيح كردن ندانند ، برايم مهم نيست ،ىمن از نسل ( ميرزا آقاخان كرمانى ) هستم كه در تمام مدت عمرش با انديشه هاى  بزرگ ونو  پا وتازه اش مورد خشم دولتها بود ، اورا كافر خواندند ، ملهد  خواندند ،  اما هنوز انديشه هاى گرانبهايش مانند ألماسى درخشان بر تارك ادبيات ايران ما ميدرخشد ، 
    من خود تن به مهاجرت دادم ، چون آزاديم محدود شد ، چون آن زن زنده دل و خوشبخت كه ابدا ميلى به نشستن سر سفره  نذرى نداشت ، ناگهان در محبىى گير افتاد كه نه راه پس داشت ونه راه پيش ، ميتوان بدون داشتن دين هم انسان بزرگى شد ، مدتهاى زيادى به سرنو شت فرزندانم  در أن محبس فكر كردم ، اطرافم را تجمل فرا گرفته  بو د وقدرت نفس كشيدن را از من صلب كرده بود ، ناگهان در يك بعد از ظهر پاييزى با چند چمدان و كتابهايم وصفحات موسيقى ام با بچه هاى خردسال راهى ديار غربت شدم ،توكل بر خدايى كردم كه آنرا درون سينه ام پنهان داشته وهيچكس اورا نميديد ،
    هنوز نه از انقلاب خبرى بود ونه از شورشى ،درتنهايى أزادى وخوشبختى زندگى ميكردم ، اگر چادرى بسر ميانداختم واداى سكينه بانو ، ايران بانورا در مياوردم  ،امروز هنوز روى آن گنجينه ويران نشسته بودم وبچهايم يكى همسر پسر فلان حاجى برنج فروش ميشد ،ديگرى دختر فلان حاجى روغن فروش را به زنى ميگرفت وخودم ميشدم حاجبه خانم !!!!!!
    اين بركات الهى وخسروانى را بخشيدم به آنهاييكه خسرت به دل بودند وخود در يك اطاق نشستم ونوشتم ، نترسيدم از هيچ مار واقعى وعقربى ،
    اما يكى از دخترانم  نگاهش از سطح بالاى (مستر جى  أر تكزاسى) پاينتر نميامد بنا بر اين كم كم از ما فقرا فاصله گرفت ، به امريكا رفت ،ديد خبرى از جى أر نيست سخت به قدو قواره يكمترى هشتاد سانتيمترى پدرش مينازيد نميدانست اين قدر وقامت. مقوايى است ودرونش خالى ،تنها لباسهاى شيك اورا مانند يك مانكن نشان ميداد ،او از دردهاى ما بيخبر بود ، راحت دروغ ميگفت واين دروغ آنقدر تكرار ميشد تا تبديل به يك راست ميگرديد ، با پدرش عكسهاى زيادى داشت ، كه همهرا پدرش در جلد كيفي  پنهان كرده بود تا شايد شوهرى از نوع وشان والاى خودش براى او پيدا كند ، براى فشار بر من ،در انگلستان در هوم أفيس مرا نه بعنوان همسر بلكه بعنوان (گاردين ) يعنى عنوان ساده تر پرستار بچها معرفى كرد در نتيجه  هيچ ، بدون ويزا ماندم ،انقلاب شده بود وجايى نبود تا پناه ببرم باين دهكده فرار كردم ، ….. امروز سى وهشت  سال از فرار من از انگلستان وچهل سال از سر زمينم ميگذرد ، در جهنمى سوزان  تنها نشسته ام ، اما … 
     مجبور نيستم در خدمت حاجى أقا چادر بسر كنم ى انكشت درون دهانم بكذارم تا نا محرم صداى مرا نشنود ، 
    امروز در خبرها خواندم كه به ايرانيان  داخل مرز هشدار داده اند تا با كأفران خارج نشين هيچ. تماسى. از نو ع رابطه  الكترونيكى حاصل نكنند ،،
    مهم نيست  ،خوانندگان من در ألجزيره  ، افغانستان ، پرتغال ، اوكراين امريكا ، كانادا ، اسلوانيا ،وهمين اسپانيا سر به هزار ميزنند ،مهم نيست يك يا دو نفر در سرزمين مادريم آنهارا نخوانند ، نه ابدا مهم نيست ، پايان 
    تا روزهاى بعد 
    ٢/٧/٢٠١٦ ميلادى 
  • آواى مهاجر

    خواجه شريف و مولا ى شعر مي ميفرمايد :
    خورده ام  تير فلك ، باده تا سر مست 
     عقده در بند كمر كش  جوزا فكنم
    در حال حاضر از هر سو تير فلك بسوى ما نشانه ميرود وكم كم بايد سپر را بر زمين بگذاريم ، 
    اين برنامه بزن وبكوب  تا نيمشب ، يكهفته ادامه خواهد داشت ،آنهم درست پشت خانه من ،   اين. مردم كوته نظر كم كم دين را از كليسا به دوردستها فرستادند ورقص وآواز وگيتا ر را به آنجا بردند ،يكنوع بت پرستى در ميان  مردمان جنوب اين كشور رواج دارد  هر محله اى براى خود بتى دارد خوشبختانه اين بت يك زن زيباست. حال نامش هرچه ميخواهد باشد براى هر عملى بجاى انديشه اين بت نشسته  ويك هفته تمام اين بت پس از گرداندند در بيشه زارها واطراف مزارع كه آنهم داستان ديگرى دارد اورا در محلى كه از پيش ساخته شده ميگذارند و به دورش ميخوانند وميرقصند همه اهالى محل هم مجبورند در اين مراسم شركت كنند در غير اينصورت در خانه هايشان بايد چو ب پنبه درون گوشهاى خود بگذارند تا از شر سر وصد راحت  باشند درطول روز نيز آتش اين جشن روشن است ومانده هاى رستورانها ، قصابيهاى  به آنجا فرستاده ميشود وملت تا جاى دارند مينوشند وميخورند   وميرقصند ، عربده ميكشند ، برايشان هم مهم نيست كه شايد انسانهايى باشند كه ميل تدارند در اين مراسم بى معنا شركت كنند ، نه مهم نيست ،حال تا يكهفته هرشب بايد شاهد اين مراسم وحشتناك كه حتى از عصر جاهليت هم بدتر است ،باشم،گرما بيداد ميكند .
    در حال حاضر در دتيا اقتصاد حرف اول را ميزند  وصنعت با اقتصاد شروع ميشود اما صنعت اين مردم در بيدردى ها وبيعارى هاست ، كليسا بهره مند ميشود ، مغازه داران ، آشغالهايشانرا بجاى آنكه درون زباله دانى بريزند با كمي ساز وآواز و شراب ، بخورد مردم ميدهند ، اين مراسم از رومريا يعنى بردن بانوى مقدس به صحرا با آن كالسكه هاى عهد بوق كه گاوهاى بيچاره أنرا ميكشند ، شروع ميشود و با أتش بازى تمام ميشود ، همه اين نمايشات مسخره هم درست از اول تابستان شروع ميشود تا اوايل سپتامبر  ، اگر ما هم در سر زمينمان بتى از يك چهره ميساختيم و آنرا به قربانگاه معابد ميبرديم شايد هنوز در خانه خود  درهمان چهار ديوارى ودر تختخواب خود خوابيده بوديم ، متاسفانه در أن سرزمين بلاخيز  هنر ،شعر موسيقى ،نقاشى همه مطرود وحرام است ، در حال حاضر بيشتر كتابهايى را كه نويسندگان مينو يستد در كشور خودشان اجازه چاپ وپخش آنرا ندارند . به ناچار كشورهاى همسايه نظير افغانستان آنها را به چاپ ميرسانند ، زيبايىهااز أن سر زمين  رخت بر بسته بجايش كلمات وآيات و رنگهاى سياه وسبز حرف ميزنند  ، فارسى وشعر فارسى چندان خريدارى ندارد اما اگر اراجيف عربى را از ته گلو بخوانند هزاران بار تحسين ميشوندويا ترجمه ناقص اشعار عرب زبان را  غرغره ميكنند ، نه ! كورخواتدى زبان فارسى فاخر است وفخر ميفروشد نه زبان عرب ،هنوز شاهد روشن شدن هرروز اشعار شاعران بزرگ هستيم ،  اگر در درون خانه قدغن است در بيرون آزاد است ودست به دست ميگردد، هنوز يك خواننده خارجى اشعار فروغ را تر جيح ميدهد، براى هر كلامى بيتى از شاعران بزرگ پارسى گوى مياورند  در ، سرزمبني كه مشتى انسان بيمار جسمى وسرطانى وبيمار روحى آنرا اداره كنند نميتوان انتظار شكوفايى  فرهنگ را داشت نهايت آنكه آنها هم روزى بت پرست ميشوند وبا ساختن نوع  مذكر آن  ودر برابرش زانو ميزنند وطلب بخشايش ميكنند  ،أن قوم نر پرستند مانند قوم لوط كه لواطشان بر باد داد . اميد روزى را دارم كه  سرزمين ماو سر زمين دوست وهمسايه  ما افغانستان از شر داعشيان وآدمخواران رهايى يافته ودوباره خورشيد همچنان بر پهنه دشتهاى اين سر زمينها بتابدودختران دست در دست پسران به رقص بپردازند وسرود پيروزى را سر دهند ، باميد آن روز .
    كوير از همه سو گرد آلود 
    جويبارها همه خشكيده 
    تو در آن لحظه شگفتيها 
    ناگاه ،  سخن از گل نيلوفر گفتى 
    سخنى ساده بود ، بر لب تو 
    اما من ،
    به هزاران هوسش آميختم  
       
    پايان دست نوشته هاى  نيمه شب ! 
    شنبه / 2/7/2016 ميلادى
  • آخرين رنج

    در بالكن نشسته ام ، هوا خنكتراز درون است ، در اطاق كوچكم كه بنام دفتر كارم ,,,آنرا درست مرده ام نميتوان پاى گذاشت حمام داغ است  ،
    اين سالها واين روزهارا بايد  بگذرانم ، تنهاى تنها  در انتظار هيچ ، شايد باز دستى خشك و مشتى محكم بر در كرفته شود ، اما من هيچ صدايى را نخواهم شنفت ،  همه خانه وديوارها در كام تار يكى خواهند رفت ، 
    روزى  از فرط داغى وگرماى بيرون وهياهو هاى وحشتناك  ،جانم  از نسيمى لرزيد  يك نسيم خنك واما  نمناك  وسپس ترس مرا فرا گرفت 
    آيا اين همان “مرگ” بود كه در هيبت يك انسان ظاهر شد ؟  اما  نه ، چهره اش  سالها پيش با من آشنا بود  اورا بارها ديده بودم ، كجا؟ نميدانم .
     فريادى تلخ واندوهناك در گلويم شكست  و بادى سرد همچنان زمستان  مرا در كام خود كشيد ، من فرو رفتم در ژرفناى تاريكيها  ، تيرهگيها   ،در خلوت او  گردابى سهمناك. سرد وتاريك وناشناخته بود ومن آهسته گام بر ميداشتم  دركام اوهام وخيال .
    اين آخرين رنجي بود كه بر سينه ام نشست ،  آخرين دردى بود كه جانم را درهم فشرد ،  همه بر باد شد  آن خاطره ها وآن رنجهاى  نا شاد .
    اكنون تنها مانده ام ، صحنه هاى ديرين زندگى مانند پرده سينما از جلوى چشمانم ميكذراند ، زمانى بشدت ميخندم وگاهى سرى از تاسف تكان ميدهم ، اين تاسف براى من نيست ،
    آن رهگذرى كه روزى بر وادى پر نقش ونگار زندگيم كذشت ، همه نقشها ر ا پاك  كرد تا نقش خودش را بر لوح سينه ام بنشاند وچه ناشيانه اين نقاشى مضحك را كشيد ، واين بود حقيقت تلخ يك سرنوشت ،ديگر ميل ندارم تن به آفتاب سوزان بدهم ، در سايه مينشينم ، اگر روزى بمرگ روى أوردم هيچ از كرده خويش پشيمان نيستم ، من راه راست را رفتم درحاليكه جاده زندگى لبريز از دست اندازها وسنگلاخها و در لابلاى  هر صخره مارى سمى كمين كرده بود ، تا زهرش را بكام تو بريزد .
    پادزهر من قوى است ، فورا زهر را از پيكرم بيرون ميراند ،  حال تشنه اين هواى جانبخشم ، در ايوان بلند ، مبلهاى كه روى همه را پوشانده ام ، 
    سر وصدا وحراجيهاى مضحك تابستانى وتور يستى  شروع شده است ،  همه ديوانه وار ميدوند ميخرند بى آنكه بدانند چرا آنهم با پولهاى پلاستيكى  اعتبارى كه بانكها در اختيارشان گذاشته اند و سپس بايد ده مقابل را پپردازند ،  آنگاه دولت ميگويد بايد تن به رياضت بدهيم ، بدهكار يم !!!!!
    همه بر باد شد از دست تو اى سيل عظيم 
    كشت ما ، خرمن ما ، خانه ما ، كلبه ما 
    پايان 
    جمعه / اول ژولاى 2016 ميلادى 🌞🌞🌞
  • مستان شبانه

    از صدايى وحشتناك  وپر هياهو از خواب پريدم ، صدا از دوردستها ميامد كجا  كنسرتى بود؟ جشنى بود ؟ نميدانم هر چه بود طبلها محكم ميكوبيدند ، از بالاى تپه بهر سو نگاه كردم  از طرف دست راست صدا بر ميخواست ساعت از نيمه شب گذشته بود ، ميكروفون هم در گوشم تأثير ندارد ، 
    شروع تابستان است ، هجوم توريستهاى بيدرد ، ديسكوتهاى روباز 
     صدا يك لحظه قطع نميشود 
    أيا جشن هاى محلى شروع شده ؟  درهارا بستم ،كركره هارا پايين كشيدم اما همچنان صداى طبلها دو گوشم مينشيند ، وتمام نشدنى است ، 
    كتابهارا بازكردم شايد حواسم را ببرند ، كتاب اشعار شعرا ى از دست رفته كه همه در حسرت  بستر !!! بودند ، آه وناله شان حد ومرزى  ندارد ، عشقهاى پوچ ورويايى ، چه در وطنشان وچه در خارج  سخن از يك چيز. است ” بستر خالى ” !
    ! 
    معمولا از ساعت دوازده شب به ببعد صدا ها خاموش ميشوند اما صداى اين طبلها همچنان از دور دستها گوش مرا پر كرده  وسر  درد كرفته ام ،از ساعت نيم پس از نيمه شب اين كنسرت ديوانه وار ادامه دارد ،
    حال بايد ببينم كه در كدام سو زندگى ميكنم هوا بشدت گرم است و درها بسته اما همچنان اين صدا بيشتر قوت ميگيرد نميدانم ديسكوتك رقص است يا جشنى يا كنسرتى ، رفتم روى بالكن مسير صدا از طرف چپ شهر ميامد ، نميدانم در بهشت نشسته ام يا در جهنم و در فكر  إنسوى شهر ودختر بيچاره ام ميباشم كه فردا بايد ساعت هشت سر كارش حاضر باشد ، اين صدا بين خانه من وأوست ،
    بلى عده اى همچنان  ، مست بايد بنوعى انرژى هاى خود را  خالى كنند واين اولين بار است كه اين اتفاق ميافتد لابد به اداره پليس پول خوبى داده اند ! 
    تلويزيون را روشن كذاشته ام صداى اين هياهو ى دور دست نميگذارد حتى صداى تلويزون را بشنوم ، دوساعت تمام اين صدا همچنان ادامه دارد ، فكر نميكنند ؟ 
    نه ! اين مردم  بلد نيستند فكر كنند ، كليد مغزها ر ا زده اند وبسته اند ،فكر نميدانند چيست ،باحتمال زياد نوكيسه هاى تازه اى جشنى دريكى از باغها ويا خانه ها بر پا داشته اند وشايد هم جشن تابستانى محله شروع شده ، 
    هوا بشدت داغ است كولر را روشن كردم ،هيچ سالى در اين فصل من در اينجا نبودم از اوايل ما ژوئن تا اواخر سپتامبر به لتدن ميرفتم ،اما امسال نه حوصله اشرا داشتم ونه ديگر به أن سرزمين  ميلى دارم ،  ساعت يك وچهل وهفت  دقيقه پس از نيمه شب است و طبالها  همچنان بر طبل ميكوبند  واز لابلاى  آنها صداى ظعيف سازى بگوش ميرسد ، بايد بنشينم تا تمام شود  ، زندگى در بهشت جنايتكاران ودر كنار كوليان همين است ،  زندگى در برزخ ،  
    اى آشناى دور ، چو ياد إورى زمن 
    دانى كه چه اشكها براى تو ريختم 
    آنجا بهشت بود وشدم رانده ز بهشت
    اينك سزاى من كه به دوزخ گريختم 
    نيمه شب جمعه  اول ژولاى 2016 ميلادى،
  • اضافه ها

     در اين صفحه ودر اين حال بد ناشى از مسموميت كه مقدارى از آن روحى است ، ميل دارم باطلاع آن دسته از خوش خدمتان كه برايم لابلاى عكسهايشان ويروس ميفرستند ، بنويسم ، 
    در پشت اين نوشته ها ضد ويروسها بسيار قوى ويك تيم ايستاده  است ، كذشته از أن  سه نسخه ديگر در سه جاى دنيا وحود دارد واز همه كذشته آنها ضبط ميشوند ، 
    بنا بر اين با فرستادن عكسهاى تهوع أور وزنان عريان كه مرا به حال  استفراغ انداخت ، تنها زحمت بيهوده ميكشيد ، همين ،بجاى اين خود شيرينهايى وخود  فروشيها بهتر است دنبال كار بهترى برويد وآن لاشه ها را تكان بدهيد ،  
    ثريا ايرانمش ، مؤسس وصاحب وبلاگ ( لب پرچين  ) پايان ///// .
  • سكوت

    سكوت بزرگترين فرياد هاست در برابر نامردميها ،
    بنال اي دل كه رنجت شادمانى است 
    بمير اى دل كه مرگت زندگانى است  …….. فريدون مشيرى 
     ،
    شب گذشته به ترانه هاى استاد موسيقى وتنظيم كننده و آهنگساز افغانى ” فريد زولاند” گوش ميدادم.  ومصاحبه اى يكى از رسانه هاى نسبتا خوب قابل تحسين با او داشت ،چهره اش را نيز ديدم ، سالها بود كه اورا تديده بودم شايد از بعد از انقلاب بسيار جذابتر  شده ، شيك بود واز مهمى مهمتر زبان فارسى رآ آنچنان باشيوه زيبا ودرست آن بيان ميداشت  كه حيران ماندم ، او سالها در ايران در هنرستان موسيقى  زير نظر زنده ياد حسين ملاح موسيقى ايرانى را فرا گرفته بود سپس با حسين بقول خودش هميشه سر فراز و سايرين آهنگهاى زيبا وبياد ماندنى  ساخت هم روى  فيلم وهم  با صداى خوانندگان  ، بهترين سخنى را كه بيان كرد اين بود : 
    من نه أفغانيم ،ًنه تاجيكيم ، نه ايرانى ،ًمن آهنگساز وترانه گويى زبان فاخر فارسى هستم ، واقعا اينهمه انديشه  وبيان زيبايى را  من كمتر در كسى ديده بودم ،
    نميدانم آيا ميدانست كه زبان فاخر پارسى در ميان دستهاى مشتى لجن دارد جان ميدهد واشعارى هجو آميز وتهوع آور بنام شعر ناب ميسازند و در زواياى اين رسانه هاى مجازى هركسى براى خودش ( انجمنى) ساخته وبى آنكه به كاوش درون  ديوان اشعار بزركان بپردازد ، ميتواند كپى بردارى كند وبنام خودش به ديگران قالب نمايد و چند  ” راس” ديگر از همنوعنشان برايش هورا بكشند ، آه ميتى جان  ، عشقم ، دلم ، كلم ، به به !!!!  يا اشعارى كه انسان را بياد كله پاچه خوران ميدانها ى جنوب شهر وزورخانه ها مياندازد ،
    حتما خبر دارد ، 
    پس از آن دو مصاحبه  از خواننده دوست داشتنى وواقعا شريف ايران ، ” ستار” ديدم ،  پروردگاررا شكر گذار هستم كه ميان اين لجنزار واين مرداب مار خيز وعقرب خيز هنوز اين انسانها زنده اند كه عمرشان هزار ساله باشد . 
    بهترين هاى ما واقعا دقمرگ شدند ، رفتند ، ويا پشت به آن سر زمين كردند ، حال آن خاك خوب ، آن سر زمين ، آن دشتها. آن كوههاى سر بفلك كشيده ، در دست مشتى بيسواد وبيشعور افتاده كه غيراز خوردن وبازى “لا “زير شكمشانرا كار ديگرى ندارند ، از فرط حقارت مانند شپش در لَبْاس ديگران رخنه ميكنند تخم ميگذارند تخم هاي زهر آلود ، وبى نام ونشان ، بى فرهنگ ، ونام خودرا هم ” انسان ” ميگذارند. در حاليكه بايدنوشت ” راسى  از حيوانات وحشى وآدمخوار”  گرد هم آمده اند ولباس آدم پوشيده اند و خودرا ” فاخر” ميدانند ،
    شيشه ، همه جا شيشه است هر چند به هزاران رنگ در آميزد ، اما لعل از دل كوه بر ميخيزد  ودر دل كوه رنگ ميگيرد و به دست زرگر زمانه آنقدر چكش ميخورد تا بشكلى دل پذير  در آمده بر تارك يك تاج بنشيند ويا در خزانه پنهان بماند ، پايان ،
    30/6/2016 ميلادى ,!
  • با جوانه ها ، نويد زدگى است

    تمام شب بيدار بودم واشعار فريدون مشيرى را ميخواندم ، مسموم شده بودم ، 
    خاك راهى خواهى  شد 
    از رخ آيينه پاك خواهى شد 
    چون غبارى  گيج وگم ، سرگشته  ، درافلاك خواهى شد 
    بچه ها براى استخر رفتن ميامدند ، بسختى از جايم بلند شدم غذايى پختم آنها آمدند  خوردند وكمي خنديديم ورفتند ، اما من چندان خوب نيستم ،
    بقول شادروان مشيرى با جوانه ها نويد زندگى است ، برنامه اى از بانوى بانوان سركارخانم  هما سر شار ميديدم ،عمر طولانى برايش أرزو دارم ،به حق يك زن لايق ، يك مادر مهربان ولايقتر و زنى كه از سن هفده سالگى تا الان هنوز كار ميكند با آنكه هيچ نيازى به كار ندارد ،كميته براى جمع آورى هدايا وسالمندان ، موسسه براى بچه هاى سرطانى ، وخوب ميدانم كه در سالهايى كه با مرحوم ايرج گرگين  راديوى اميد  را اداره ميكرد ،چقدر به همكاران سابقش كمك كرد ،حتى هزينه بيمارستان وبيمارى بعضى از آنهارا داد بى آنكه كسى بداند ويا بخواند ، هنوز هم خودرا يك روزنامه نگار ميداند كتابهاى زيادى نوشته ، ترجمه كرده  منجمله مصاحبه او با شعبان جعفرى معروف به بى مخ !! كه از بعضى مردان امروزى مغز وشعورش بيشتر كار ميكرد ،
    مقايسه اين زن با زنان ديگر ايرانى  واقعا مرا به حيرت انداخت ، اگر روزى قرار شد خم بشوم ،تنها جلوى  او خم خواهم شد ، زنى با اراده ، قوى ،ولايق ،وزيبا ،هماى ماست سرشار از شور وشوق شعور انسانى ،آنهم در اين زمان كه انسانها تن به بردگى يا خود فروشى داده اند ، برايش طول عمر وسلامتى آرزو دارم ،
    امروز ايميلم را بستم ، هنوز دو عدد ديگر در دست دارم  دوستانى كه ميدانند از آن استفاده ميكنند وسومى را روزى كه حالم خوب شد باز ميكنم ، حالم ر ا بهم زدند اين حيوانات ، تا بعد 
    چهارشنبه 29/6/2016/ميلادى /.
  • گذرگاه تاریخ

    بی سرانجام ، خسته ، د.وسال دیگر میشود چهل سال وده سال دیگر میشود پنجاه سال که حکومت شاهنشاهی از ایران بر کنده شده وحکومت آخوندی بر قرار است ، سی وهشت سال است که مردم را بنوعی سرگرم کرده اند ، تا افکارشان منحرف شود ، جوانان دیروز پیر شدند و مسن ترها درغربت ویا درغربت  داخلی جان سپردند ،  جوانانیکه پا به عرصه وجود گذاشتند نه خودرا میشناختند ونه سر زمینشانرا ، امروز داشتم به گفتار یک محقق گوش میدادم ، برای مرگ  » علیرضا« برادر کوچکتر این شاهزاده  که کم کم دارد پای بسنین بالای عمر میگذارد ، گاهی شهروند میشود ، گاهی سرباز میشود ، گاهی مبارز میشود وشهبانو هم بنوعی دیگر بانوانرا سرگرم ساخته است ، مرتب از گذشته میگویند ، گویی دیگر حال وآینده وجود نخواهد داشت ، چرا بهترین  گل این خانواده  (لیلا ) خودکشی ! شد؟ 
    چرا علیرضا با آن همه زیبایی وتحصیلات وجاذبه وشعور ( خودکشی ) شد! نه ! اگر مردمرا دوراز جان همه خر حساب کرده عده ای هستند که میدانند چه کاسه ای زیر نیم کاسه است ، شاهزاده همسرگرفت  وسه دختر بجای گذاشت ، علیرضا هم راست یا دروغ دختری از خود بجای گذاشت ، کاری به زندگی خصوصی آنها ندارم ، اما من، بعنوان یک شهر وند ایرانی باید بدانم چرا ؟ وچه بر سرما آمد وچه بر سر ما خواهد آمد ؟ سی وهشت سال مردم ایران سرگرم شدند با هنرپیشه ها ، دلقک ها ، خوانندگان ، مد وزیبایی، رفتن به دوبی ، کیش ، صاحبان اصلی آن خاک بیرون شدند وجایشان  را بچه مارمولکها گرفتند که از دیوار راست بالا میروند ودر آینده تبدیل به یک ایگونا وسپس یک کروکودیل خواهند شد .
    خاک من کو؟ هر روز عده ای تازه میکروفون به دست طرحی نو میافرینند ، خانه من چه شد؟  یک خوانند نیمه خواجه ناگهان همه کاره دفتر مخصوص شد ، کدام دفتر مخصوص؟ دفتری که  سی . آی آ. آنرا تغذیه میکند ؟ نه بقول آن خواننده من دیگه خر نمیشم . شاه در گوشه ای از یک شهر غریب درکنج مسجدی خوابیده ، آیا روحش از این سر کردانی ملتش شاد است ؟ گمان نکنم 
    خوب ، از من وما گذشت ، فرزندان سه وچهارساله ما تبذیل به زنان بزرگ ومردانی شدند که جانشانرا در راه زندگی فنا کردند بی ذره ای خوشی یا خوشحالی ، عده ای توانستند بردند وخوردند وچاپیدن ، بزرگزاده شدن برای خود پشتوانه والقا ب و خانواده خریدند وما آنچهرا که داشتیم در سر زمینمان بخاک سپردیم امروز هم بی هیچ امیدی به آینده در غربت پشت شیشه های کدر باید آسمان تاریکی را نگاه کنیم وبه دنبال ستاره خود بگردیم ،  همه مبارزین !!! هنگامیکه کفگیرشان به ته دیگ خورد ناگهان هوای وطن کردند وبه پا بوس امام رضا رفتند ! وجیفه .و هدیه خودرا گرفتند ، نذرشان قبول شد باز برگشتند درجای خود مانند خان زاده ها نشستند وتنها حرف زدند ، حرفهایی که با د آنهارا برد .
    شاعران متعهدی که سر زمین مارا به شوراها وملا ها یعنی به روسیه وانگلیس دو دستی تقدیم داشتند .
     حال همه خفقان گرفته اند زلال چشمه شعرشان خشکید تنها هریک مشت بلند کرده بسوی دیگر وآب دهان بسوی سومی پرتا ب کرده رگهای گردنشان کلفت میشود عرق از سر رویشان میریزد دهانشان کف میکند ، مردم بدبختی درکنج بیغولها  سرگرم میشوند ، سخن سالاران بزرگ مدیحه سراها گفتند وصله خودرا دریافت داشتند حال نوه ها ونتیجه هایشان یک پا در اروپا وامریکا وکاناداویک پا درایران دارند ، ما چه کردیم ، روی هما ن ریل داغ اما صاف پیاده راه رفتیم واز هر کس وناکسی حرف مفت شنیدیم ، ونشستیم تا حیثت وحرمت وآبروو اصالت خودرا محکم نگاه داریم !! اینجا باید گفت که ( زرشک پلو با مرغ )  اصالت امروز جایی است که اتومبیلت جلوی خانه ات پارک شده باشد و ارقام بانکیت هشت تا ده رقم باشد ، آنوقت مانند خانم فلانی هشتاد ساله ، هر روز یک (توئیز) بوی عوض میکنی ، چون شوهرت بکار گل مشغول نبود بلکه بار فعل مشغول بود ، 
    آنقدر نشستم ، تا موهایم به رنگ سرب درآمدند ، آنقدر نشستم وگریستم تا ناگهان سر بلند کردم دیدم عمرم تمام  وتباه شده حال باید درانتظار قطار بعدی باشم .
    اینهارا نوشتم تا اگر نسلی بجای ماند فریب نخورد ، ما ایرانیان در دروغگویی ، تهمت زدن ، دزدی ، وخیلی از کارها درتمام دنیا یگانه هستیم ، حال شهبانوی ما میرود تا بتاریخ دوهزار وپانصد ساله بپیوندد دودر کنار آتوسا و ایراندخت وتوراندخت حماسه بیافریند ، وروی دیوارهای پرسپولیس نقشی بیادگار بگذارد . 
    ومن میروم تا خاکسترم را در کنار یکدرخت بکارم شاید گلهای تازه ای رویید وگلها وبرگها سخن گو شدند با بلبلان هم آواز /
    ثریا ایرانمنش . اسپانیا . 28 ژوئن 2016 میلادی .